<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های poorya</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@dovah.polika92</link>
        <description>نویسنده محتوا؛ علاقه‌مند به یادگیری موضوعات جدید و مختلف و همیشه در حال سفر با کلمات. اینجا بخشی از موضوعات کاری، پیشرفت‌ها و اشتباهات در زندگی کاری و شخصی‌م رو به اشتراک میزارم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 19:58:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1110436/avatar/SzBJk4.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>poorya</title>
            <link>https://virgool.io/@dovah.polika92</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از شکست تا شروع دوباره</title>
                <link>https://virgool.io/@dovah.polika92/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D8%B4%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D9%85%D9%88%D9%85-%D9%86%D8%B4%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D8%A7-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-p4da7niplkcj</link>
                <description>مرز باریکی بین شکست و موفقیت وجود داردنشد، ولی تموم نشد. زندگی گاهی مثل یه نویسنده‌ی بیرحمه. پروژه‌ای رو که با خون‌دل نوشتی، بدون اینکه نگاهت کنه، مچاله می‌کنه و پرت می‌کنه توی سطل آشغال. انگار که اصلاً وجود نداشته. انگار که زحمتت، فکرت، عشقت هیچ ارزشی نداشته. حالا اینجا یه سواله: وقتی همه‌چی فرو می‌ریزه، تو هم می‌ریزی؟ یا از وسط ویرونه‌ها یه چیز جدید می‌سازی؟برای من، اون لحظه رسید. ۱۲۰ صفحه از کتاب الکترونیکی که هفته‌ها براش جنگیده بودم، تو یه چشم به هم زدن دود شد و رفت اونم دقیقا توی آخرین لحظه. می‌تونستم جا بزنم، می‌تونستم بگم: خب، نشد دیگه! ولی یه چیزی ته دلم نمی‌ذاشت. یه صدایی می‌گفت: اگه تسلیم بشی، تا آخر عمرت یه بازنده می‌مونی.وقتی زمین می‌خوری دو تا انتخاب داریقبول، اون کتاب دیگه وجود نداشت. ولی یه چیز دیگه هنوز بود: من. منی که حتی اگر همه‌چیزم رو بگیرن، یه چیزی دارم که هیچ‌کس نمی‌تونه ازم بدزده: جنگیدن.تو همون لحظه، درست توی یک ساعت و نیمِ آخر، دوباره نشستم، نوشتم، طراحی کردم، ساختم و تا لحظه‌ی آخر جنگیدم. نوشته‌هام آماده بودن اما، دستم می‌لرزید، قلبم از عصبانیت می‌کوبید و منی که باید توی 1 ساعت و نیم این قضیه رو جمع می‌کردم  و خوشحالم که نذاشتم این داستان اینجا تموم بشه.حالا، شاید نسخه‌ی جدید اون کتاب به چشم یه چیز ناقص بیاد. شاید اونقدر که باید اصلا چیزی نباشه که دیگه کتاب الکترونیکی (ebook) اسمش رو گذاشت. شاید کسی تحسینش نکنه. شاید حتی رد بشه و چون حتی 4 دقیقه از ساعت دوازده شب گذشته بود و این فرصتی بود که بعد از تمدید تحویل پروژه به ما داده شده بود دیگه اصلا ارزش خودش رو هم نداشته باشه و نتونه قبول بشه. با این حال، آخرین لحظه از لذت بودن و انجام دادن تمرینات و پروژه‌های باشگاه محتوا برای من داشت تلخ تموم می‌شد و اگه ادامه نمی‌دادم، قطعا روی تجربه آینده کاریم تاثیر بدی می‌ذاشت.ولی اینا دیگه مهم نیست، چون این فقط یه کتاب نبود. این شخصیت من بود که دوباره روی کاغذ نشست. این یه مشت محکم توی صورت اون صدایی بود که می‌خواست بگه:  دیگه تموم شد.نشون بده که کم نمیاری و ادامه میدیماها همیشه چیزایی رو تو زندگی از دست می‌دیم. پول، موقعیت، آدمایی که دوستشون داریم، حتی خودمون رو... ولی چیزی که مهمه اینه که چی از دلِ این شکست بیرون می‌کشیم. بعضیا بعد از یه اتفاق تلخ، کلاً محو می‌شن. ولی بعضیا؛ اونایی که درد رو می‌گیرن و ازش یه چیز جدید می‌سازن، برمی‌گردن. اون‌هم قوی‌تر، سرسخت‌تر، باهوش‌تر.اینو رو  به کسایی میگم که حتی توی دقیقه 90 هم از تلاش کردن دست نمی‌کشن و براشون مهم نیست نتیجه چیه و به چه موفقیتی دست پیدا کردن. براشون مهم هست که مسیر رو درست برن و حتی اگه هم نتونن برنده بشن بازم تا لحظه آخر و حتی بعدش هم تلاش می‌کنن و جلوی بایدها/نبایدهای ذهنشون محکم می‌ایستن.تو می‌تونی ببازی، ولی بازنده نباشی.می‌تونی زمین بخوری، ولی روی زانو نمونی.می‌تونی شکست بخوری، ولی تسلیم نشی.فرق آدمای قوی با بقیه همینه. اونا هر بار که زمین می‌خورن، با یه نسخه‌ی جدید از خودشون بلند می‌شن. یه نسخه‌ی مقاوم‌تر، باهوش‌تر، مصمم‌تر.این یه شروع دوباره‌ست…از مربی‌های باشگاه محتوا، آقای داریان عزیز و خانم هلیا قویمی(مامان و بابای باشگاه محتوا) از آدمایی که کنارم بودن، از مسیری که با همه‌ی سختیاش منو ساخت، ممنونم. این فقط یه پایان خوش نیست، این یه شروع دوباره‌ست. بهتره بدونید که بعد از اتفاق سخت دیشب، اینبار هرچی بشه، من ادامه می‌دم. چون قدرت واقعی این نیست که هیچ‌وقت شکست نخوری، بلکه اینه که هر بار دوباره بلند شی.حالا نوبت توئه!تا حالا شده یه چیزی رو که از ته دل براش جنگیدی، از دست بدی؟ اون لحظه چی کار کردی؟ جا زدی یا دوباره از نو ساختی؟ بیاید توی کامنتا از تجربه‌هاتون بگید. شاید یکی، یه جایی، دقیقاً همین امروز، به خوندن حرفای تو احتیاج داشته باشه…و اگه تو هم از اونایی هستی که حتی وقتی دنیا می‌خواد بهشون بگه تموم شد، با صدای بلند جواب می‌دن &quot;نشد، ولی تموم نشد!&quot;، این متن رو با بقیه به اشتراک بذار. شاید یه نفر، یه جایی، درست همین لحظه، به همین تلنگر نیاز داشته باشه.#باشگاه_محتوا #نوشتن #تجربه_شخصی #نویسندگی #تولید_محتوا</description>
                <category>poorya</category>
                <author>poorya</author>
                <pubDate>Thu, 27 Feb 2025 13:35:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا معجزه نمی‌تواند درونِ قوانینِ طبیعت رخ دهد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@dovah.polika92/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%90-%D9%82%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%86%D9%90-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA-%D8%B1%D8%AE-%D8%AF%D9%87%D8%AF-qagrqqq4urde</link>
                <description>باروخ اسپینوزاچرا اسپینوزا معجزه را به بهانه‌ی عبور کردنش از قوانینِ طبیعت مهمل می‌داند و رد می‌کند؟پاسخ‌ را در پایین بخوانید.اینکه رویدادی به نامِ معجزه، نقضِ قوانینِ طبیعت است دلیلی واضح و ساده دارد. ابتدا باید قوانین طبیعت را قبول داشت. پس از اینکه قبول کردید طبیعت قوانینی دارد که ضرورتاً هر رویدادی بر اساس این قوانین رخ می‌دهد، آن‌گاه بدین دریافت می‌رسید که در یک لحظه عصا به اژدها تبدیل نمی‌شود، و با فوت کردن در گِل پرنده تولید نمی‌گردد. به لحاظ طبیعی، عناصر مار یا اژدها (یا دستِ کم تمامیِ عناصرِ آن) در عصای چوبی وجود ندارد همانطور که همه‌ی عناصر سازنده‌ی پرنده در گِل وجود ندارد. بعلاوه تغییر و تحول در طبیعت بر اساس علل و در زنجیره‌ی تدریجی علل رخ می‌دهد و حتی اگر بخواهیم از عناصرِ سازنده‌ی یک پرنده، پرنده‌ای واقعی بسازیم باید تمامی زنجیره‌ی ضروری علل قبلی طبیعی را طی کرده باشیم، و نمی‌توانیم در یک لحظه، آن هم با یک فوت یک پرنده بسازیم، زیرا فوت کردن دلیلی تام و عقلانی و طبیعی برای ایجاد یا آغاز به ایجادِ یک پرنده نیست. حال این دلیل را با استدلال زیر مبرهن می‌کنیم.گزاره‌های دسته‌ی الف:▪️ طبیعت قوانینی دارد که همه‌ چیز ضرورتاً بر اساسِ آن‌ها رخ می‌دهد.▪️قوانین طبیعت ضروری است و در زنجیره‌ی علی و تدریجاً از علت به معلول جریان می‌یابد.▪️بیرون از، یا در کنارِ، قوانینِ طبیعت قانونی وجود ندارد که بتواند «بر» قوانینِ طبیعت عمل کند، همچنین بیرون از، یا در کنارِ، یا در درونِ زنجیره‌ی علل طبیعی، عللی جداگانه و مستقل وجود ندارد که بتواند «همراه با» یا «در کنارِ» یا «در درونِ» یا «پیش و پس از» زنجیره‌ی عللِ طبیعی عمل کند. به عبارت بهتر، بیرون از طبیعت چیزی نیست که بر آن اثر بگذارد، حال ممکن است آن امری را که در علل طبیعی «اثرگذار»‌ است «درونِ طبیعت» بدانیم، اما این در واقع صورت دیگری است از گفتنِ اینکه «چیزی از بیرون به درونِ طبیعت راه می‌یابد و در درونِ طبیعت شروع به دخل و تصرف و اثرگذاری می‌کند».گزاره‌های دسته‌ی ب:▪️امکانِ روی دادنِ معجزه، که امری خارقِ عادت است، به یک «قدرتِ فرا انسانی» و یا حتی گاهی «به قدرتی برتر و نهفته در انسان» نسبت داده می‌شود.▪️قدرتی که بواسطه‌ی آن معجزه رخ می‌دهد قادر است «فراتر از»، یا «در کنارِ»، یا حتی «در درونِ» زنجیره‌ی تدریجیِ عللِ طبیعی عمل کند. به عبارت دیگر، به نحوی از این زنجیره پا فراتر می‌گذارد (یا پا در کنارش می‌گذارد یا در درونش دخالت کرده و وارد عمل می‌شود) تا آن را تغییر دهد و زنجیره‌ی علل خود را مستقل از زنجیره‌ی علل طبیعی تولید کند.از گزاره‌های دو دسته‌ی بالا بر می‌آید که یا گزاره‌های دسته‌ی الف درست‌اند، یا ب. اگر گزاره‌های دسته‌ی ب را بپذیریم، در نتیجه باید گزاره‌های دسته‌ی الف را نقض کنیم، و اگر گزاره‌های دسته‌ی الف را بپذیریم، باید گزاره‌های دسته‌ی ب را نقض کنیم. حالتِ دیگری وجود ندارد. ژان پل سارتر ، فیلسوفِ فرانسوی، جمله‌ای مشهور دارد: «از آنجایی که خدا ساکت است، هر ادعایی را می‌توان به او نسبت داد». وقتی خدا ساکت، نامتعین، نامعلوم، «فراتر از طبیعت»، «فراتر از قوانین»، «فراتر از ضرورت علل» است و در نهایت وقتی خدا یا همان حقیقتِ وجود و بنیانِ طبیعت (که برایِ اینکه بنیانِ طبیعت باشد باید فراتر از آن بایستد) «فراتر از منطق» نیز هست، بنابراین از ابتدا مبنای پیش‌فرض‌ها بر شالوده‌ی چیزی نامشخص و «ساکت» برقرار است که هر نتیجه‌ی دلبخواهی‌ای از آن بر می‌آید و هر وقت هم به تناقض رسیدیم به راحتی تناقض را به همان امر نامتعین و ساکت ارجاع خواهیم داد و طرف مقابل را دعوت به «سکوت» خواهیم کرد. این کار در واقع بلوکه کردن جریان عقل و خردورزی است. #اسپینوزا با همه‌ی اینها مخالف بود زیرا خدایِ اسپینوزا «ساکت» نیست و «فراتر از طبیعت» عمل نمی‌‌کند، بلکه «خودِ طبیعت»‌ است و اعمالش همان اعمالِ ضروریِ طبیعت بر مبنای قوانینِ طبیعی است. اسپینوزا همیشه میانِ عقل و کتابِ مقدس، عقل را برمی‌گزید، همانطور که در یکی از نامه‌هایش عنوان می‌کند «هر قدر هم در راهِ خردورزی خطا و اشتباه کنم، باز هم از راهی که برگزیده‌ام شادمان هستم».</description>
                <category>poorya</category>
                <author>poorya</author>
                <pubDate>Thu, 23 Sep 2021 13:26:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عکاسی - لنارت نیلسون</title>
                <link>https://virgool.io/@dovah.polika92/%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%84%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D9%84%D8%B3%D9%88%D9%86-xizpjzf6uxpk</link>
                <description>لنارت نیلسونLennart Nilssoزادهٔ ۲۴ اوت ۱۹۲۲ درگذشتهٔ ۲۸ ژانویه ۲۰۱۷ عکاس، دانشمند و نویسنده اهل سوئد بود که با تصاویر مشهورش از جنین‌ها و دیگر موضوعات پزشکی که به نظر قابل عکس‌برداری نمی‌آیند شناخته شده‌است.عکاسی  لنارت نیلسوننیلسون پیش از روی آوردن به عکاسی از اتفاقات داخلی بدن انسان، به عنوان عکاس خبری برای نشریاتی همچون پیکچرپست، لایف، و نشریه سوئدی se کار می‌کرد.وی همچنین برندهٔ جوایزی همچون جایزه هاسلبلاد در سال ۱۹۸۰و جایزه ورلدپرس‌فتو در سال ۱۹۹۱ در بخش علم و فناوری شده‌است.کنجکاوی و کمال‌گرا بودن نیلسون او را به یک عکاس پیشگام و نوگرا تبدیل کرده بود.عکاسی لنارت نیلسونلنارت لینسون نخستین بار، اواخر دهه ۱۹۴۰ و هنگام تهیه گزارشی از بیمارستان sabbatsbergs از جنین انسان که در شیشه نگه‌داری می‌شد عکاسی کرد. سال‌ها بعد این عکس‌ها را به مجله لایف ارائه کرد و در این نشریه چاپ شد.لایف همچنین نیلسون را به دنبال کردن این سوژه تشویق کرد. لنارت نیلسون با استفاده از میکروسکوپ به کنکاش ادامه داد و در دهه ۱۹۶۰ از آندوسکوپ فوق‌العاده باریکی استفاده کرد که به او این امکان را داد تا بیش از پیش به سوژه‌هایش نزدیک بشود و از داخل بدن عکس بگیرد.او جنین انسان را در تمامی مراحل رشد ثبت کرد و ۴ سال طول کشید تا مجموعه جامعی از آفرینش بشر تهیه کند. گزارش او که نخستین بار سال ۱۹۶۵در مجله لایف منتشر شد، به همان میزان که علمی بود جذابیت تصویری داشت و احساسات آنی را در پی داشت. این گزارش با عمقی که به پیکرشناسی زندگی بشر داد، موفق شد مخاطبان گسترده‌ای را در مجلات سراسر دنیا به دست بیاورد.زمانی که مجله لایف در سال ۱۹۶۵ این تصویر را تحت عنوان «درام زندگی قبل از تولد» منتشر کرد، این مسئله در نزد افکار عمومی آن زمان بسیار مورد توجه و مقبول بود. شاید به دلیل هم‌زمانی با این شرایط خوب بود که عکس نیلسون به چاپ رسید، تصویری که وضعیت جنین انسان در حال رشد را در معرض دید بینندگان قرار داد و پرسش‌های تازه‌ای در مورد زمان آغاز حیات به وجود آورد.مجله لایف دربارهٔ شیوهٔ کار نلسون توضیح داده که این جنین‌ها از درون رحم و به دلایل پزشکی خارج شده‌اند. در واقع نیلسون قبلاً با یک بیمارستان در شهر استکهلم صحبت کرده و از پزشکان قول گرفته بود که در صورت وجود جنینی مناسب برای ثبت این تصویر، با او تماس بگیرند.از طرف دیگر اتاقی مجهز به نور مناسب و عدسی‌های مخصوص نیز برای انجام این پروژه مهیا شده بود.نیلسون فضا را به گونه‌ای طراحی کرده بود که به نظر برسد جنین هنوز در رحم مادر است. از زمانی که این تصویر منتشر شد، تاکنون بارها از آن بدون اجازه عکاس و برای مصارف گوناگون استفاده شده‌است. از جمله فعالان مخالف با سقط جنین بارها از آن برای اعتراضات خود استفاده کردند. اما صرف‌نظر از این مسائل، این تصویر نمایشی کامل، واضح و تماشایی از جزییاتی است که زندگی بشر را در همان نخستین روزهای تکوین به روشنی به نمایش گذاشته‌است.</description>
                <category>poorya</category>
                <author>poorya</author>
                <pubDate>Sat, 18 Sep 2021 13:35:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معمایی که بشر باید بگشاید</title>
                <link>https://virgool.io/@dovah.polika92/%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B4%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%DA%AF%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-wixkpprug358</link>
                <description>قطعه امروز از نیچهبه راستی هدف همه‌ی نظم و ترتیب‌های انسانی، این است که افکار خود را منحرف کنند تا از زندگی آگاهی نیابد. پس چرا انسان بزرگ می‌خواهد خلاف این عمل کند و از زندگی دقیقاً آگاه باشد، به عبارت دیگر شدیداً از زندگی رنج ببرد، برای اینکه تشخیص می‌دهد اگر چنین نکند این خطر وجود دارد که زندگی خود را ببازد. زیرا احساس می‌کند دیگران با یک توافق پشت پرده می‌خواهند در یک ماجرای آدم‌ربایی او را از غار خودش بدزدند. این است که تکانی به خود می‌دهد گوش‌هایش را تیز می‌کند و تصمیم می‌گیرد که «می‌خواهم خودم بمانم!» این تصمیم بسیار وحشتناکی است و او به تدریج این واقعیت را در می‌یابد. «پس باید در اعماق وجود خویش فرو رود با یک رشته پرسش‌های کنجکاوانه بر لب: چرا من می‌زیم؟ از زندگی چه درسی باید بگیرم؟ من چگونه این که هستم، شده‌ام و چرا از اینگونه بودن، رنج می‌برم؟ او خود را می‌رنجاند و می‌بیند که هیچ کسی چون او رنج نمی‌برد. می‌بیند همنوعانش با شوق و ذوق به حوادث خیالی در نمایش‌های سیاسی، جذب می‌شوند، یا آنکه گروه گروه در صدها قشر مختلف؛ جوانان، مردان، ریش‌سفیدان، پدران، شهروندان، کشیشان. دیوانیان، بازرگانان هر کدام تنها از نقش کُمِدی خود آگاهند، بی آنکه ابداً از خود آگاهی داشته باشد. چنین کسانی به این پرسش که: برای چه می زیند؟ سریع و مغرور جواب می‌دهند: «برای اینکه یک شهروند خوب، یک فرهیخته و یک دولتمرد بشویم.» و حال آنکه اینان چیزی‌اند که هرگز چیز دیگری نخواهد شد. اما چرا دقیقاً چنین‌اند؟ و با کمال تأسف چیز بهتری نیستند؟ آنکه زندگی‌اش را تنها نقطه‌ای در تکامل یک نژاد یا دولت و یا علم می‌داند و بنابراین خود را به تمامی از آن تاریخ شدن می‌بیند، درسی را که هستی فرا راه او نهاده است، نیاموخته و باید دوباره آن را بیاموزد. این شدن همیشگی، یک عروسک‌بازی دروغین است که با آن آدمی خود را فراموش می‌کند و تفرقه‌ای است که فردیت را آشفته و پریشان می‌کند، بازی احمقانه‌ی پایان‌ناپذیری است که طفل بزرگ زمانه در برابر ما و با ما اجرا می‌کند. حقیقت‌جویی قهرمانانه همین است که انسان روزی بتواند از بازیچه بودن بگریزد. در این شدن قهرمان شدن، همه چیز برایش توخالی، فریب‌دهنده، سطحی و شایسته‌ی تحقیر و تمسخر باشد. معمایی که بشر باید بگشاید، تنها در صورتی گشوده می‌شود که انسان خود را از بودن برهاند، به چنین و نه چنان بودن به مانایی دست یابد. اکنون او به امتحان کردن این که چه اندازه با قهرمان شدن در آمیخته و در حقیقت چقدر عمیقا با شدن و بودن گره خورده است، آغاز می‌کند. این وظیفه‌ی غول‌آسایی است که در چشم‌انداز روحش بر می‌آید و آن ویران کردن هر شونده و بر آفتاب انداختن همه‌ی ناراستی‌های چیزهاست. نیچه۴-  نابهنگام ، ص.۲۶۳</description>
                <category>poorya</category>
                <author>poorya</author>
                <pubDate>Tue, 14 Sep 2021 14:04:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدورنو</title>
                <link>https://virgool.io/@dovah.polika92/%D8%A2%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%86%D9%88-a0ev2dytd1r1</link>
                <description>تئودور لودویگ ویزنگروند آدورنوجامعه‌شناس، فیلسوف، موسیقی‌شناس و آهنگ‌ساز نئومارکسیست آلمانی بود.او به همراه کسانی چون ماکس هورکهایمر، والتر بنیامین و هربرت مارکوزه از سران مکتب فرانکفورت بود.آدورنو تنها فرزند تاجری ثروتمند، فرهنگ دوست و یهودی به نام اسکار ویزنگروند بود. پدرش چند ماه پس از تولد او پروتستان شد. مادرش، ماریا کالکولی-آدورنو دلا پیانا، اشراف‌زاده‌ای کاتولیک بود که به واسطهٔ خواندن به عنوان سوپرانو در اپراهای ایتالیا و فرانسه مشهور بود. خاله‌اش آگاتا نوازنده یِ چیره‌دست پیانو بود که با آن‌ها زندگی می‌کرد و به آدورنو نوازندگی پیانو را آموخت. او در جوانی به نام مادرش (آدورنو) مقالاتی در زمینه یِ موسیقی می‌نوشت و در سال ۱۹۴۲ در ایالات متحده آمریکا این نام را برای همیشه برای خود برگزید.در نوجوانی وارد کنسرواتوار هُش شد و چند سال نزد برنهارد سکلس آموزش دید. او چنان در نواختن پیانو ماهر بود که توماس مان را به خاطر نواختن سونات پیانوی شمارهٔ ۳۲ بتهوون، که به دشواری مشهور است، شگفت زده کرد.در ۱۹۱۸ زیگفرید کراکائر که از دوستان خانوادگی‌شان بود، کتاب‌هایی از کانت، هگل، مارکس، ارنست بلوخ و گئورگ لوکاچ به وی اهدا کرد. مطالعه یِ این کتاب‌ها علاقهٔ او را به فلسفه و علوم اجتماعی برانگیخت. در ۱۹۲۰ خواندن کتاب «نظریه رمان» لوکاچ او را سخت تحت تأثیر قرار داد. سال بعد، پس از به پایان رساندن دبیرستان، وارد دانشگاه گوته فرانکفورت شد و مطالعه یِ آکادمیک فلسفه را آغاز کرد. سه سال بعد در ۱۹۲۴ (میلادی)، رساله‌اش را دربارهٔ یِ پدیدارشناسی هوسرل نزدِ هانس کورنلیوس به پایان برد و مدرکِ دکترایش را دریافت کرد. کورنلیوس او را با فیلسوفانِ نوکانتی آشنا کرد و به تمایل‌های سیاسیِ چپ‌گرایانهٔ او دامن زد. در جریانِ درس‌های کورنلیوس در ۱۹۲۲ با ماکس هورکهایمر آشنا شد که این آشنایی و همکاری میانِ این‌دو تا پایانِ عمر ادامه یافت. به تشویقِ هورکهایمر به مطالعهٔ روان‌شناسی پرداخت که این مطالعات بر آثارش تأثیرِ زیادی گذاشت. در همین سال، مقالاتی پیرامونِ موسیقیِ بارتوک، هیندمیت، ریشارد اشتراوس و آلبان برگ نگاشت. در ۱۹۲۵ به وین رفت تا زیرِ نظرِ آلبان برگ موسیقی را ادامه دهد.مکتب فرانکفورت او در سال ۱۹۲۷ به فرانکفورت بازگشت و به انجمن پژوهش‌های اجتماعی فرانکفورت که مکتب فرانکفورت در آن شکل گرفت، پیوست. در تابستان همان سال، از پایان‌نامهٔ دکترای خویش با عنوان «مفهوم ناخودآگاه در نظریه برین ذهن» دفاع کرد. در همین حال با برتولت برشت و والتر بنیامین آشنا شد. در همین سال‌ها با شاگرد مارتین هایدگر، هربرت مارکوزه آشنا شد. این دوستی‌ها تأثیر عمیقی بر آرا و افکار مارکوزه به جا گذاشت.در ۱۹۳۱ که هورکهایمر به ریاست انجمن پژوهش‌های اجتماعی فرانکفورت رسید، آدورنو نیز جدی‌تر به کار پرداخت و مقاله‌هایش را در نشریه یِ انجمن به چاپ می‌رسانید. او رسالهٔ استادی‌اش را زیر نظر پل تیلیش با عنوان «کیرکه‌گور: شالوده‌ریزی زیبایی‌شناسی» ارائه کرد. او تا سال ۱۹۳۳ که نازی‌ها در آلمان به قدرت رسیدند، به تدریس و نویسندگی ادامه داد.آدورنو در موسیقی و هنر موضع رادیکال و انتقادی داشت و در حوزهٔ جامعه‌شناسی به بررسی تضادهای اجتماعی که بر مردم سنگینی می‌کرد، علاقه‌مند بود. در کتابی به نام شخصیت اقتدارمنش (۱۹۵۰) که با همکاری متفکران دیگری ازجمله الزه فرنکل-برونسویک نوشته‌است رویکرد فاشیستی را از طریق توصیف شخصیتی خشک و دنباله‌رو که مطیع قدرت فرادستان اما تهدیدکنندهٔ فرودستان است بررسی می‌کند. فلسفهٔ آدورنو به شدت تحت تأثیر هگل است و تنش دیالکتیکی میان فرد و جامعه و عام و خاص را بررسی می‌کند. اما از سوی دیگر همانند مارکس ادعای هگل دربارهٔ آشتی‌پذیری این اضداد را رد می‌کند. «دیالکتیک نفی‌کنندهٔ» آدورنو هرگونه امکان سنتز نهایی و آشتی قطعی را انکار می‌کند.او پس از مهاجرت به آمریکا در اثر فشار نازیسم به مطالعهٔ فرهنگ تودهای در شکل آمریکایی و سوداگرانهٔ آن پرداخت و سازمان اقتصادی و اجتماعی سرمایه‌داری جدید را به‌عنوان نظامی که گرایش دارد به نظامی فراگیر و بسته تبدیل شود تحلیل کرد. به عقیدهٔ او صنعت فرهنگ (سینما و دیگر رسانه‌ها) با دستکاری و جهت‌دهی اذهان، تصویری دوزخی از جهانی تحت کنترل فزاینده را ترسیم می‌کنند. به نظر او در واکنش به این جهان سرکش و خودستیز باید به بسیج همه‌جانبهٔ عقل فلسفی پرداخت. اما عقل علمی و محاسباتی خود بخشی از مشکل است. او در کتاب دیالکتیک روشنگری (۱۹۷۴) که با همکاری هورکهایمر نوشته شد، کوشید برای این پرسش پاسخی بیابد که چگونه عقلانیت روشنگری در اوج خود در قرن بیستم می‌تواند جنبش ناسیونال سوسیالیسم را پدیدآورد. از دیدگاه این دو متفکر، روشنگری روندی دیالکتیکی و خودبرانداز است، زیرا عقل روشنگری با محروم ساختن خود از هر ارزش مابعد طبیعی و آیینی، و ستایش قدرت و سود به‌عنوان غایت، ناگزیر به «تمامیت‌خواهی» در اشکال گوناگون آن منجر می‌شود. البته آدورنو جنبش روشنگری را نقطهٔ شروع شکل‌گیری خصلت سرکوب‌گرانهٔ عقل نمی‌دانست بلکه ریشه‌های آن را به سرآغاز فرهنگ‌های غربی نسبت می‌داد. آدورنو با چنین اندیشه‌هایی به‌عنوان یکی از رهبران فکری جنبش چپ جدید در دههٔ ۱۹۶۰ در آلمان غربی محسوب می‌شود. ستایش او از تناقض نمایی (پارادوکس) در اندیشهٔ پست مدرن تأثیر نهاده‌است.از شاگردان مشهور و ایرانیِ آدورنو، می‌توان به منوچهر جمالی اشاره کرد.یکی از اولین اقدامات نازی‌ها پس از به قدرت رسیدن، تعطیلی انجمن پژوهش‌های اجتماعی فرانکفورت بود. با افزایش فشارهای سیاسی اعضای انجمن از آلمان خارج شدند؛ هورکهایمر به سوئیس رفت و آدورنو راهی آکسفورد شد. او در این سال‌ها چندبار با شناسنامه یِ جعلی به آلمان رفت‌وآمد کرد و بسیاری از اسناد انجمن را به سوییس انتقال داد. در ۱۹۳۷ با گرتل کارپلوس ازدواج کرد. آن‌ها در فوریه ۱۹۳۸ به نیویورک رفتند؛ جایی که هورکهایمر انجمن را به عنوان بخشی از دانشگاه کلمبیا بازگشایی کرده بود.آدورنو در سال ۱۹۴۹ با اینکه تابعیت آمریکایی گرفته بود، به فرانکفورت بازگشت و به همراه هورکهایمر، انجمن پژوهش‌های اجتماعی را بار دیگر برپا کرد. در ۱۹۵۳ به ریاست انجمن رسید و تا پایان عمر در این مقام باقی‌ماند و سرانجام در ۱۹۶۹ در سوئیس و در پی حمله قلبی درگذشت.Theodor Ludwig Wiesengrund Adornoزاده ۱۱ سپتامبر ۱۹۰۳درگذشته ۶ اوت ۱۹۶۹تأثیرگرفته از :هگل، امانوئل کانت، فریدریش نیچه،سورن کیرکگور، کارل مارکس،زیگموند فروید، ادموند هوسرل،لودویگ ویتگنشتاین، گئورگ لوکاچ،ماکس وبر، گئورگ زیمل،امیل دورکیم،مارسل پروست، فرانتس کافکا،برتولت برشت، توماس مانتأثیرگذار بر :یورگن هابرماس، اسلاوی ژیژک،هربرت مارکوزه، امبرتو اکو، مارشال برمن، آلن بدیو</description>
                <category>poorya</category>
                <author>poorya</author>
                <pubDate>Sun, 12 Sep 2021 14:54:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکم طرد باروخ اسپینوزا</title>
                <link>https://virgool.io/@dovah.polika92/%D8%AD%DA%A9%D9%85-%D8%B7%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AE-%D8%A7%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%A7-bgcdwd7adto5</link>
                <description>حکمِ طردِ  باروخ اسپینوزا (فیلسوف هلندی) از جامعه‌ی یهودیانبزرگانِ ماهماد، همانان که به افکار و اعمالِ &quot;باروخ دِ اسپینوزا&quot; آگاه‌اند، با توسل به ابزارها و قول‌هایِ بسیار کوشش نمودند تا او را از راه‌هایِ شرارت‌بار‌-اش برگردانند. اما در اصلاحِ راه‌هایِ پلید-اش باز ماندند، و برعکس، روزی نبود که درباره‌ی بدعت‌هایِ تنفرانگیزی که انجام می‌داد و به مردم می‌آموخت و نیز درباره‌ی اعمالِ هولناک‌اش چیزی نشنوند، با توجه به این شواهدِ موثق که به حضورِ اسپینوزایِ نامبرده گواهی گردید، و پس از اینکه در حضورِ خاخام‌هایِ شریف بررسی‌هایِ کامل به عمل آمد، ایشان به حقیقتِ این موضوع متقاعد گردیده‌اند. ایشان با توافقِ کامل، حکم کرده‌اند که اسپینوزایِ نامبرده باید از میانِ مردمِ اسرائیل طرد و اخراج گردد. به حکمِ فرشتگان و به فرمانِ مردانِ مقدس، با رضایتِ خدایِ متعال و با رضایتِ جماعتِ کنگره، و در مقابلِ این فهرستِ مقدس با ۶۱۳ حکمی که درونش مرقوم است، ما &quot;باروخ دِ اسپینوزا&quot; را طرد، اخراج، لعن و نفرین می‌کنیم؛ او را با طرد کردن لعن می‌کنیم، با همان طردی که یوشَع بر اَریحا روا داشت، و با همان لعنی که اَلیَسَع بر پسران روا داشت، و با همه‌ی مذمت‌هایی که در کتابِ قانون مرقوم است. لعنت بر او باد در روز و لعنت بر او باد در شب؛ لعنت بر او باد وقتی که می‌خوابد و لعنت بر او باد وقتی که بر می‌خیزد. لعنت بر او باد وقتی که بیرون می‌رود و لعنت بر او باد وقتی که داخل می‌گردد. بادا که پروردگار او را نبخشد، بادا که غضب و غیرتِ پروردگار او را برگیرد، و بادا بر او تمامیِ لعن‌هایِ موجود در این کتاب، و بادا که پروردگار نامِ او را از فهرستِ بهشتیان محو گرداند. باشد که پروردگار بنا بر تمامیِ لعن‌هایِ این عهد که در کتابِ قانون مرقوم است، به دلیلِ شرارت‌اش او را از تمامیِ قبایلِ اسرائیل جدا گرداند. اما شما، در محضرِ پروردگارتان، به تمامی در این روز شاهد هستید. هیچ‌کس نباید با او مرتبط گردد، نه در نوشتن، نه در هیچ‌گونه لطفی به او، نه در بودن با او زیرِ یک سقف، نه در عبور از دو متریِ او؛ نیز هیچکس نباید رساله‌ای را بخواند که او تصنیف کرده یا نوشته باشد.</description>
                <category>poorya</category>
                <author>poorya</author>
                <pubDate>Thu, 09 Sep 2021 14:15:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سنکا (رساله در باب خشم)</title>
                <link>https://virgool.io/@dovah.polika92/%D8%B3%D9%86%DA%A9%D8%A7-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D8%B4%D9%85-jxyncem42dfi</link>
                <description>خشم، همانطور که گفتم، تشنه‌ی تلافی است؛ حضورِ این شهوت در سینه‌ی کاملاً صلح‌جویِ یک انسان به هیچ‌وجه موافق با طبیعت نیست. زندگیِ انسانی از مبادله‌ی هماهنگِ منافع تشکیل شده، و در توافقی بر سرِ کمکِ متقابل سرچشمه می‌گیرد. زندگی نه برآمده از ترس، بلکه برآمده از تعلقِ خاطرِ متقابل است و بدین‌سان تضمین می‌شود. یک اشکال: «قطعاً نکوهیدن گاهی لازم است، نه؟» البته! ولی نکوهیدنِ عقلانی؛ بدونِ خشم؛ چراکه مهم این است که در لفافِ صدمه‌زدن التیام ببخشیم، نه اینکه صدمه بزنیم. ۱. می‌گوییم قضاوت نه تنها لازم، بلکه مشخصه‌ی هستیِ انسانی است. اما اگر آن را به روشی سنتی تعبیر کنیم، چیزِ تازه‌ای نگفته‌ایم. مسئله بر سرِ دیالکتیک است. کسی که (آشکارا یا ناخواسته) پیروِ دیالکتیک می‌باشد، جهت‌های زندگی را به گونه‌ای دیگر تعبیر و تفسیر می‌کند. او معتقد نیست که زندگی به خودیِ خود ایجاب است، بلکه آن را همواره در تقابل با خودِ زندگی می‌بیند. در نگاه ایجابی زندگی خود را ایجاب می‌کند و به ایجابِ خود ادامه می‌دهد. در نگاهِ دیالکتیکی زندگی با از بین بردنِ خویش آغاز کرده، و با از بین بردنِ «از بین بردنِ خویش» دوباره متولد می‌شود، و باز با از بین بردنِ خویش مراحل قبل را تکرار می‌کند. از این رو در دیالکتیک زندگی خودش را نفی می‌کند، سپس نفیِ خویش را نفی می‌کند و همواره در تضاد با خودش نیز قرار دارد.۲. اگر از نگاه دیالکتیکی بنگریم، توصیف سنکا از خشم و زندگی و انسان معقول به نظر نمی‌رسد. از یک لحاظ انسان موجودی است صلح‌جو، اما این صلح‌جویی از دید دیالکتیک همراه و هم‌بود است با جنگ‌جویی: آرامش وضعیتی است محصولِ خشم، و نفیِ خشم. هیچ وضعیتِ ایجابیِ محضی وجود ندارد، بلکه ایجاب خودش محصولِ نفی و نفیِ نفی است. قدرتِ نفی است که ایجاب را خلق می‌کند و زندگی را به پیش می‌راند. از این رو در منظر دیالکتیکی نمی‌توان شخصی را به طور کلی قضاوت کرد. دیالکتیک خود به سرحدات بردنِ اخلاقیاتِ سنتی است. جهت‌های نیروها در دیالکتیک چندان موضوعِ نقد و قضاوت نیستند، زیرا هر جهتی هم‌بود است با جهتِ متضادِ خویش و اساساً هستی زمانی وجود دارد که نیستی پیشاپیش با آن همراه باشد. نمی‌توان کسی را به خاطر کارِ «بدی» سرزنش کرد، زیرا کارِ بد و خوب حالاتی در جریانِ نفی، و نفیِ نفی هستند و از این رو تمامی بدی‌ها و خوبی‌ها غیر قابلِ سرزنش یا ستایش‌اند. اینها فقط حالاتِ زندگی یا روح هستند. نه‌تنها بدی‌ها نقد نمی‌شوند، بلکه به حال خود رها می‌گردند. نقدِ ساختار و نقدِ‌ فرد هر دو در دیالکتیک محو می‌شوند.۳. از منظرِ اسپینوزایی، که دیالکتیک را نادیده می‌گیرد، باید جهت‌ِ نیروها اهمیتی حیاتی داشته باشند. سنکا می‌گوید نقد و نکوهش تا جایی عقلانی است که در لفافِ صدمه زدن، التیام ببخشیم. مانند پزشکی که تیغ جراحی‌اش بر بدن ما درد تولید می‌کند: ما از تیغ صدمه دیده‌ایم،‌ ولی نسبت به پزشک دچار نفرت و انزجار نگشته‌ایم: دردمان آمده، اما این درد تولیدِ خشم و نفرت نسبت به پزشک نیست. اما همین‌ که از صدمه زدن و التیام بخشیدن صحبت می‌کنیم و آن‌ها را تفکیک کرده و به دو جهتِ متفاوت تقسیم می‌کنیم، یعنی آن‌ها را طوری در مقابلِ یکدیگر قرار می‌دهیم که گویی با یکدیگر «هم‌بود» نیستند و زندگی نیازی به ترکیبِ هم‌بودِ آن‌ها ندارد، از دیدگاهی غیرِ دیالکتیکی نگریسته‌ایم، و برعکسِ دیالکتیک که به جهت‌ها بی‌اعتنا بود، به جهتِ نیروها توجه می‌کنیم. دیالکتیک معتقد است هرگز شادی‌های بزرگ یا زندگیِ سعادتمندانه بدونِ همبودی با غم‌های بزرگ ممکن نیست. ولی از دیدِ ایجابی شادیِ محض همواره بی‌آنکه نیازی به غم و اندوه باشد ممکن است.۴. این دیالکتیک و کارِ امرِ منفی است که قضاوت را به کلی کنار می‌گذارد، و امرِ غیرِ دیالکتیکی و ایجابی است که قضاوت را دوباره زنده می‌کند. به لحاظِ هستی‌شناسیِ ایجابی، زندگی سرتاسر قضاوت است، حتی اشیاء درحال قضاوتِ یکدیگر هستند: جهتی که نیروها بر اساسِ آن عمل می‌کنند –مفهومِ کوناتوس در اسپینوزا- قضاوتشان است. اما اگر قضاوت را پس از اسپینوزا به معنایی سنتی، یعنی در معنای اخلاقیاتی و دینی، به کار بریم، باز هم دچار نوعی دیالکتیک، نوعی تضادِ درونی در زندگی شده‌ایم، زیرا خیر و شر را در تضاد با یکدیگر و همبود با هم در نظر گرفته‌ایم. از این رو باید مفهومِ سنتیِ قضاوت را تغییر دهیم تا متناسب با روشی ایجابی و هستی‌شناختی گردد، یعنی روشی اتیکی.۵. التیام بخشیدن در لفافِ صدمه زدن: سِنِکا در این جمله معنایِ «صدمه زدن»‌ را عوض کرده است، زیرا دیگر این صدمه، همان صدمه‌ی سنتی و دیالکتیکی نیست: ما در «لفافِ» صدمه عمل می‌کنیم ولی در اصل «صدمه نمی‌زنیم». به همین ترتیب، برای قضاوت کردن به روشی ایجابی، ما در لفافِ قضاوت عمل می‌کنیم ولی در اصل قضاوت نمی‌کنیم. دوباره: ما قضاوت را به معنایی جدید و ایجابی به کار می‌بریم، نه به معنای سنتی‌اش. ما فردی را با نظر به جهت‌های نیروهایی که تسخیرش کرده‌اند و اثرات و تاثیراتی که بر نیروهای اطراف می‌گذارد نقد می‌کنیم: نمی‌گوییم «تو منزه و منتزع از ساختار، بدی»، بلکه می‌گوییم «ساختار این و آن اثرات را بر تو، و تو این و آن اثرات را بر ساختار داری». در این صورت معنای قضاوت تغییر کرده است: به جایِ قضاوتِ فرد منزه از ساختار، یعنی به جای قضاوتی الاهیاتی و اخلاقیاتی که خودِ سوژه‌ی آزاد و مختار را به تنهایی مسئولِ بدی‌هایش می‌داند و مجازات می‌کند، به نقد خودِ ساختار «در فرد» و نقدِ خودِ فرد «در ساختار» می‌پردازیم. فرد در این جریان از ما به وجهی منفی «صدمه‌» نمی‌بیند، بلکه با بدنِ ما، یا با نیروهایِ ما، برخوردی را تجربه می‌کند که منجر به بهبودِ وضعیتش در جهتِ ایجاب می‌شود.۶. مسئله‌ی حیاتی این است که اگر «جهتِ نیروها» را به عنوان پایه و اساسِ فلسفه‌ی ایجابی نپذیریم، به امرِ بی‌تفاوت، به امرِ دیالکتیکی و منفی سقوط کرده‌ایم. اما اگر بپذیریم که نیروها جهت دارند و با یکدیگر برخورد می‌کنند و جهتِ یکدیگر را تغییر می‌دهند، در این صورت محتوای واقعی این جهت‌ها پروبلماتیزه می‌شود: کدام جهت‌ها وجود دارند؟ این ساختار در فرد و این فرد در ساختار کدام اثرات/نیروها را تولید می‌کند و این اثرات/نیروها چه جهت‌هایی دارند؟ اما پیش از همه‌ی اینها، باید از کدام جهت‌ها «دفاع» کرد و با کدام جهت‌ها «مخالفت» نمود؟ این‌ها پرسش‌هایی است که سر از تبارشناسی، و فلسفه به مثابهِ تبارشناسی، در می‌آورند.۷. اما (به سبک سنکا بگوییم) یک اشکال: «اگر ما در لفافِ صدمه زدن، واقعا صدمه بزنیم چه؟» در واقع اگر ما نقدی از ساختار در فرد و فرد در ساختار و جهت‌ِ نیروها و اثرات متقابل انجام دهیم، و تمام ویرتوی خود را به کار بندیم تا خودِ فرد صدمه نبیند و نیرویش در جهت منفی افزایش نیابد، و با این اوصاف باز هم فرد از ما نفرت حاصل کند چه؟ اگر بیمار از پزشک متنفر گردد چه؟ در این صورت آیا کار قضاوتمان اشتباه بوده است؟ قطعاً نه! ما تمام ویرتوی خود را به کار برده‌ایم که خودِ فرد آسیب نبیند بلکه جهتِ نیروهایش به سمت ایجاب و زندگی و میل به مونتاژ مثبت و دوری از میل به تجزیه برگردد. ما تلاش کرده‌ایم به شیوه‌ای ایجابی و کنشگرانه، نیرویی را از واکنشگری آزاد کنیم. با این حال شخص به لحاظ «فیزیولوژیک» به کلی مزاجی ناراحت دارد. وی به کلی بیمار است: در او نیروهای واکنشگر تنها لحظاتی موقت ظاهر نمی‌گردند، بلکه غالبِ نیروهایش نیروهایی واکنشگرند. او حتی بی هیچ دلیلی به ما حمله خواهد کرد. اگر متجاوزی دیوانه با خنجری به سمت ما حمله ور شود، دیگر ویرتوی ما در تغییرِ جهتِ نیروهایش کارایی ندارد، بلکه کارِ عاقلانه این است که در همان لحظه از خود دفاع کرده و شاید با ضربتی متقابل وی را از پای درآوریم! در آن لحظه به فکر این نیستیم که «ساختار چه بلایی بر سرِ وی آورده است». اگر حاکمی دیوانه کمر به قتل عام یک شهر بسته است، دیگر نمی‌توان به این فکر افتاد که چگونه می‌توان با نقد ساختار در فرد و فرد در ساختار جهتِ واکنش‌های دیوانه‌وارش را عوض کرد.۸.‌ اینجا نیاز به کسی داریم که علاوه بر دفاع از مفهومِ ایجاب، بتواند صحبت از ستیزِ نیروها کند، بتواند نیروهای منفی را نشان دهد، و به ما جرئتِ مبارزه با آنها را بدهد. به کسی که یک پای در دیالکتیک داشته باشد و آن را زیسته باشد: نیچه. نیچه هرچند در پرسپکتیوهایش گاه دیالکتیک را حفظ می‌کند، با این حال می‌تواند از نابودی، رها کردن، انداختنِ بار از روی شانه‌ها، سبک‌پایی و رقص صحبت کند. او می‌تواند بگوید «من همچنان ایجابی عمل می‌کنم، اما ایجابی عمل کردن به معنای در افتادن به امرِ بی‌تفاوتِ محض نیست، بلکه همزمان نگهداشتِ تفاوت‌هاست». او می‌تواند از «امرِ متفاوت» در مقابلِ «امرِ متضاد» دفاع کند. او می‌تواند به ما بیاموزد تنها راهِ مبارزه با نیروهایی مطلقاً منفی و دیوانه، جنگیدن و از بین بردنِ آن‌هاست: وقتی متجاوز به ما حمله کرده است، بی‌معنی است که به ساختار حمله کنیم بلکه پیش از هر چیز، یا باید پای به فرار بگذاریم، یا باید با حمله‌ای شدیدتر وی را از پای درآوریم.۹. با نیچه به معنایِ ساختار بهتر پی می‌بریم، یعنی متوجه می‌شویم که ساختار‌ اجتماعی بدونِ فرد معنا ندارد. فرد ممکن است به لحاظ فیزیولوژیک، به لحاظ سپمتوم‌شناسی و تبارشناسی، در حالتی دائمی از نیروهای منفی و واکنشگر به سر برد. ساختار اجتماعی چه بیمار باشد چه سالم، نمی‌تواند اثری چندان مثبت یا منفی بر فرد مذکور داشته باشد. دیوانه چه در آرمان‌شهر‌ افلاطون، چه در‌ امپراتوری روم، چه در جامعه‌ی‌ دموکرات امروزین همچنان دیوانه است. با نیچه، از یک سو، اهمیتِ فیزیولوژی را می‌فهمیم و متوجه می‌شویم که برای مبارزه با ساختارِ منفی، با افرادی سروکار داریم که ساختار منفی را شکل داده‌اند، و در بینِ آن‌ها افرادی که بیشترین تاثیر را در آن دارند، و باز در بینِ دسته‌ی اخیر دیوانگانی که به لحاظ فیزیولوژیِ بدن‌هایشان ناخوش و ناراحت‌‌اند و کاری «نمی‌توانند» انجام دهند جز حرکت در مسیرِ نفی، و ترویج منفیت و مرگ. از سویی دیگر، اهمیتِ تبارشناسی را می‌فهمیم و متوجه می‌شویم که برای مبارزه با فردِ منفی، با ساختاری سروکار داریم که فردِ منفی را شکل داده است و جهتِ نیروهای فرد چیزی نیست جز پیامدِ جهتِ نیروی ساختار.۱۰. اسپینوزا از فلسفه‌ی «توانِ بدنی» دفاع کرد: «ما هنوز نمی‌دانیم یک بدن به چه کاری تواناست». افراد بر اساس «آنچه از بدنشان بر می‌آید» رفتار می‌کنند، و ساختارها «بر اساسِ همان توانی که مخصوصِ ترکیبِ بدنی‌شان است» عمل می‌کنند. برخی بدن‌ها هستند که چیزی جز منفیت از آن‌ها بر نمی‌آید. با این بدن‌ها نمی‌توان صرفاً و‌ محضاً آری‌گویانه برخورد کرد: تا جایی که بتوان باید ویرتوی خود را به کار گرفت تا جهتِ نیروهایشان تغییر کند، اما در لحظاتی که خطرِ نابودی حتمی است، همین «ویرتو» (یعنی قدرتِ عقلمان) است که ما را به مبارزه‌ای خشن، اما نه با خشم، وا می‌دارد: همین است معنای سخن نیچه: «با خنده می‌کُشند نه با خشم»؛ زیرا ما همچنان طبق عقل و همچنان طبقِ ویرتوی خود عمل می‌کنیم، همچنان ایجابی هستیم، اما روشِ مبارزه‌مان تغییر کرده است. آیا این همان روشی نیست که مارکس در راه مبارزه با سرمایه‌داری مطرح کرد؟ یعنی از بنیاد برکندنِ نیروهایِ مطلقاً منفی؛ نابودیِ خودِ بدنی که توانی جز توانِ منفی ندارد، که تمامیِ ساختارِ منفی از آن نشأت گرفته است؛ نابودیِ مطلقِ علت و «اصلِ» ساختار؛ حمله به منشأ بیماری و «تبار»ی که سیستم با تمام جزییاتِ اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی‌اش از آن ناشی می‌شود، اما پیش از هر چیز «تشخیصِ» این تبار: آیا مارکس نیز یک تبارشناس نبود؟احساسات می‌توانند عقل را برده‌ی خود کنند ولی عقل قادر نیست احساسات را برده‌ی خود کند: عقل احساساتِ خود را تولید می‌کند. احساساتی که دیگر انفعالات نیستند. در هنگام و در میانه‌ی خشمگین شدن، عقل به کلی برده‌ی خشم است. هیچ کاری، مطلقاً، از عقل بر نمی‌آید. عقل نمی‌تواند حتی ذره‌ای خشم را هدایت کند. عقل زمانی بر خشم کنترل دارد، که «خشمِ خود را تولید کند». به عبارتِ دیگر عقل بر خشم (که احساسی است انفعالی) هیچ کنترلی ندارد، بلکه تنها قادر است خشم خود را تولید کند، یعنی چیزی را تولید کند که دیگر همان خشم، همان احساس انفعالی نیست: انسان زمانی کنشگر می‌شود که شروع به «تولید» کند، یعنی تولید همه‌ی آن احساساتی و شورهایی که نیاز دارد. برعکس، انسان زمانی واکنشگر و برده است که احساسات، شورها، انفعالات، اربابانی خارجی از وی، بتوانند او را تولید کنند: چه احساسات ما را تحت کنترل خود بگیرند، چه حاکمی مستبد در حکومتی مستبد، تفاوتی از لحاظ بندگی و بردگی و بدبختی ندارد، زیرا در هر دو صورت واکنشگریم، و در هر دو صورت از زندگی شاد دوریم</description>
                <category>poorya</category>
                <author>poorya</author>
                <pubDate>Tue, 07 Sep 2021 14:04:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیچه :  آنک انسان</title>
                <link>https://virgool.io/@dovah.polika92/%D9%86%DB%8C%DA%86%D9%87-%D8%A2%D9%86%DA%A9-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-cyxrlsilftvk</link>
                <description>زرتشت نخستین روان‌شناسِ نیکان -و بنابراین‌- دوستِ شروران است. وقتی یک نوعِ انسانِ تباه شده، به مرتبه‌ی بالاترین نوعْ ارتقا می‌یابد، چنین کاری را تنها به قیمتِ پایمال کردنِ نوعِ متضادش، یعنی انسانِ توانمند و مطمئن به زندگی، توانسته است انجام دهد. وقتی جانورِ گله در پرتوِ ناب‌ترین فضیلت می‌درخشد، انسانِ استثنائی الزاماً باید به رده‌ی «شروران» نزول کند. وقتی دروغ به هر قیمتی نامِ «حقیقت» را در راستایِ مورد نظرش غصب می‌کند، کسی که به راستی حقیقی است الزاماً باید زشت‌ترین نام‌ها را به خود بگیرد. در این باره زرتشت جایِ هیچ شکی باقی نمی‌گذارد. او می‌گوید آنچه باعثِ بیزاری‌اش از انسان به طورِ کلی شده است، درست همین شناخت از نیکان، از «بهتران» بوده است: و همین بیزاری است که به او بال و پر داده تا به «آینده‌هایِ دور پر کشد». او این موضوع را پنهان نمی‌کند که سنخِ انسانِ او، که سنخی به نسبت فرا انسانی است، درست نسبت به نیکان فرا انسانی است و نیکان و عادلان‌اند که فرا انسان او را شیطان می نامند...«شما ای بلند‌پایه‌ترین مردمی که از برابرِ چشم‌ام گذشته‌اید! این است شکّ‌ِ من به شما و خنده‌ی پنهان‌ام: به گمان‌ام شما اَبَرانسانِ مرا شیطان نام خواهید داد!... و روانِ شما چندان با بزرگی بیگانه‌ است که اَبَرانسان هنگامِ نیکی‌اش نیز برایِ شما ترسناک خواهد بود!»اگر کسی می‌خواهد خواستِ زرتشت را بفهمد باید از همین صفحه، و نه از جایِ دیگر، آغاز کند: این نوعِ انسانی که او در نظر دارد، واقعیت را چنان که هست در نظر می‌گیرد: برای چنین کاری به قدر کافی نیرومند است - واقعیت برایِ او و از خودِ او بیگانه نیست، او خودش همین واقعیت است و تمامِ چیزهایِ هراسناک و پرسش‌برانگیز این واقعیت را در خود دارد انسان فقط بدین‌سان می‌تواند بزرگی به دست آورد.</description>
                <category>poorya</category>
                <author>poorya</author>
                <pubDate>Sun, 05 Sep 2021 14:03:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مارتین هایدگر و روستا نشینی</title>
                <link>https://virgool.io/@dovah.polika92/%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%B1-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7-%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%DB%8C-ntprrm3fm9et</link>
                <description>مارتین هایدگر«برای مردم شهر اغلب عجیب است که یک نفر، تک و تنها برای مدت طولانی و ملال آوری میان کوه‌ها و بین روستایی‌ها به سر برد. اما اسم این تنهایی نیست؛ خلوت است. در کلان شهر‌ها می‌شود از هر جای دیگری تنها بود، اما هیچ وقت نمی‌شود احساس خلوت کرد. قدرت عجیب و خصلت اصیل خلوت گزینی، در جدا کردنمان از جمع نیست، بلکه در فرافکندن کل وجودمان به گستره‌ی نزدیک حضور اشیاست...» (هایدگر)خانه ی مارتین هایدگر...بخشی از گفتارِ: چرا روستانشین‌ام؟زندگی شهری محصول زندگی مدرن از قرن هیجدهم و نوزدهم رو به فراگیری نهاد، و از این پس تکنولوژی و انقلاب صنعتی دستاورد این فراگیری سایه‌ی خود را بر تمان ابعاد زندگی انسان گسترداند. تا جایی که انسان‌ها روز به روز از هم فاصله گرفتند و تنهایی با وجود در کنار هم بودن، تبدیل به منشی برای زیست‌بوم انسان‌شهری شد. هایدگر این واماندگیِ در خود و جدا شدن از جم را هدیه‌ی زندگیِ کلان‌شهرها به انسان معاصر می‌دانست، انسانی که &quot;تنها&quot; در میان میلیون‌ها انسان دیگر و در سر و صدای سر سام‌آور جمعیت در شهرهای شلوغ زندگی می‌کند. شهر، که دیگر محل سکونت انسان‌های منجمدی گشته که بیشتر از آنکه مفهوم جامعه را به ذهن متبادر کند، ازدحام بیشماری از افراد بیشمار را نشان می‌دهد انسان‌های رها شده در زندگی گله‌وار که بهم نزدیک هستند اما، رابطه‌ای با یکدیگر ندارند. این تنهایی آنقدر شدید است که‌ حتی می‌توان آن را در پشت درهای بسته آپارتمان‌های کوچک افرادی که خسته از کار روزانه جلوی جعبه‌ی جادویی لم داده بر روی مبل راحتی در حال چرت زدن هستند، و یا پشت میزکار در اداره یا شرکتی که باید ساعت‌ها از لحظات زندگی را در آن با ارباب رجوع سروکله زد یا توی ترافیک سرسام‌آور شهری پشت فرمان ماشین‌هایشان مشاهده کرد که در تنهایی آزار دهنده به سوژه‌هایی خودبین و خودخواه و عصبی تبدیل میشوند.هایدگر در سال ۱۹۳۴ در یک گفتگوی رادیویی در فرایبورگ در توجیه عدم قبول پیشنهاد نازی‌ها که تصدی استادی دانشگاه برلین را برای او در نظر گرفته بودند و انتقال به آن شهر، توضیح داد که برایش زندگی در کلان‌شهری چون برلین با زیست‌بوم فلسفی و مکاشفه‌های فلسفی او هم‌خوانی ندارد، او همچنین در مقاله‌‌ی «چرا روستا نشین‌ام؟» می‌نویسد: &quot;که حاضر نیست در کلانشهر ناسیونال‌سوسیالیتی تبدیل به یک فیلسوفِ سیاسی شود.&quot; هایدگر در این مصاحبه از کلبه‌اش و طبیعت جنگل‌ِسیاه و زیستن در میان مردمی ساده‌ی روستایی و بدور از جنجال و محیط شهری گفت. او معتقد بود تفکرات فلسفی‌اش برآیند همین نیروهای طبیعی و زندگی بکر روستایی‌ست، و بی‌شک برای تایید این حرف هایدگر خلق کتاب &quot;هستی و زمان&quot; در آن کلبه‌ی ساد و بی‌آلایش خود سندی گویاست. به نظر هایدگر کار فلسفی تنها آن نیست که در دانشگاه به آن پرداخته می‌شود، بل که در دل سادگی روستایی هم می‌توان آن را یافت.</description>
                <category>poorya</category>
                <author>poorya</author>
                <pubDate>Wed, 01 Sep 2021 23:35:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رقص و بازگشت به آغوش مادر طبیعت</title>
                <link>https://virgool.io/@dovah.polika92/%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA-mggkjjcb3n8s</link>
                <description> صدا تبدیل به موسیقی و حرکت تبدیل به رقص میشود.در مقاله ای از اسلاوی ژیژک؛ داستان واقعی مشهوری درباره یک سفر مردم شناختی وجود دارد که در آن محققان کوشیده اند به قبیله ای بدوی در جنگلهای نیوزلند بروند که علی الظاهر از هنگام جنگ با نقابهای گروتسکشان نوعی آیین رقص به جا می آورده اند.هنگامی که مردم شناسان به قبیله رسیده اند.از آنها خواسته اند تا این رقص را برایشان اجرا کنند؛ رقص در واقع کاملاً با توصیفی که آنها شنیده بودند تطابق داشت بنابراین،این محققان توانسته اند مصالح باب میلشان از آداب و سنن عجیب و وحشتناک این قبیله را به دست آورند. چندی بعد مشخص شد که چنین رقصی مطلقاً وجود خارجی نداشته است؛ قبایل بدوی تنها کوشیده بودند که آرزوهای این محققان را برآورده کنند.موسیقی، طنین آهنگین صدای ضربان قلب مادر به هنگام جنینی در درون رحم و رقص همان حرکات ناشی از شناوری جنین در مایع کیسه آمنیوتیک است. ضرب آهنگ هارمونیک این همراهی، در طی نه ماه بارداری، واجد خصوصیتی می گردد که برای تمام عمر باعث اثر است. انسانها در هر جامعه و فرهنگی، از رقص بعنوان یک ابزار سرگرمی و تخلیه هیجانی و تسکین روانی و بدنی استفاده می کنند.رقص همان بازگشت به آغوش مادر طبیعت است! آدمیان به وقت رقص، از قالب پر تنش و دردمند زندگی روزمره آزاد می شوند و نظام روانی- عاطفی آنها، فرصتی برای بازگشت به دوره جنینی فراهم می سازد. بعبارت دیگر از جهنم واقعیت به بهشت درون رحم مادر باز می گردند و اوهام قدیمی، با قدرت آرامش بخشی عالی و تصور قدرت مطلقه بیمانند در پناه بدن مادر، فعال شده و سرخوشی بی نهایت برایشان به ارمغان می آورد.لاکان در سیمناری تحت عنوان اضطراب برای دست دادن نمونه ای از موقعیت صدا و حرکت در عینیت ابژه به یک نقاشی خارق العاده اثر ادوارد مونک در سال 1893 (نقاشی جیغ) اشاره میکند. درست است تابلوهای نقاشی سخن نمی گویند ولی دقت ظریف را اینجا میطلبد که هر امر نمادینی طنین_دار است. آن چیزی که در واقعیت طرد شود در هیيت امر واقعی به شکلی تداعی کننده، آن چیز را در غالبی وحشتناک جار میزند و درست به مانند آنکه جیغ در گلو گیر کرده است، رقص میتواند در بدن و فیزیک انسان نیز گیر کرده باشد. اینجاست که با اتکا به ماهیت رگرسیو؛ صدا تبدیل به موسیقی و حرکت تبدیل به رقص میشوددر ادامه پنج دلیل که رقصیدن برای شما مناسب است؛ مطالعات متعددی نشان داده اند که رقصیدن می تواند به افزایش احساس ارزش خود کمک کند. کودکانی که بین 11 تا 14 سال که در کلاسهای جنبش خلاق شرکت می کردند ، از افزایش عزت نفس،انگیزه و نگرش مثبت تر نسبت به رقص و همچنین آمادگی جسمانی بهتر گزارش شده اند. این چارلز داروین بود که پیشنهاد کرد که رقصیدن می تواند به عنوان نوعی انتخاب جنسی عمل کند و تحقیقات نشان می دهد که وقتی ما چیزهایمان را می زنیم،واقعاً با همسران بالقوه ارتباط برقرار می کنیم. رقص باعث کاهش احساس افسردگی می شود. اما سبک های مختلف رقص جلوه های مختلفی دارد.رقصیدن با حرکات آرام و جریان آزاد به بهبود خلق و خوی کمک میکند. فقط پنج دقیقه رقص آزاد استایل برای افزایش خلاقیت شما کافی است. رقص گروهی می تواند آستانه شخص را برای درد افزایش دهد. به نظر می رسد که رقص می تواند اندورفین را آزاد کند و به بیرون آمدن از برخورد کامل با مخاطب کمک کند.</description>
                <category>poorya</category>
                <author>poorya</author>
                <pubDate>Tue, 31 Aug 2021 17:34:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوازده قطعه در باب نیهیلیسم</title>
                <link>https://virgool.io/@dovah.polika92/%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D9%82%D8%B7%D8%B9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D9%87%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-swzydioou66c</link>
                <description>یوجین تکر مقدمه: آیا شما یک نیهیلیست هستید یا که می‌خواهید نیهیلیست شوید؟ یوجین تکرِ فیلسوف در این یادداشت کوتاه به فریدریش نیچه متوسل می‌شود (و البته می‌کوشد همچون او قطعه قطعه بنویسد) تا نیهیلیسم را به قطعاتی از بصیرت‌ها، پرسش‌ها، تناقضات ممکن و نشخوارهای محرک اندیشه‌برانگیز تبدیل کند. در اینجا پرسش این است که آیا نیهیلیسم در نهایت می‌تواند خود را محقق کند یا اینکه پیوسته در حال تضعیف خود است؟1 - آنچه در زیر می‌آید شرح رویدادی است که در بهار سال 2015 در مؤسسه‌ی نیو اسکول (New Scool) برگزار شد. رویدادی که درباره‌ی نیهیلیسم بود (به نظر عجیب می‌رسید). می‌پذیرم که در نهایت یک‌جورهایی درگیر این کار شدم. که البته این را به گردن برگزارکنندگان رویداد می‌اندازم. یک اسپرسو، چند مکالمه‌ی خوب، اندکی سرخوشی، و من آنجا بودم. در ابتدا آن‌ها به من گفتند که در حال برنامه‌ریزی برای برگزاری یک رویداد درباره نیهیلیسم در نسبت با سیاست و خاورمیانه هستند. من به آن‌ها گفتم که حقیقتاً حرفی درباره‌ی خاورمیانه ندارم – یا درباره‌ی این موضوع، درباره‌ی سیاست – و درباره‌ی نیهیلیسم، آیا بهترین سیاست چیزی نگفتن نیست؟ اما آن‌ها گفتند که من مجبور نیستم چیزی آماده کنم، بلکه صرفاً حضورم کافی‌ست. پس چون محل رویداد تنها یک بلوک با محل زندگی‌ام فاصله داشت، تصمیم گرفتم پیشنهاد آن‌ها را بپذیرم. قرار شد ابتدا تدریس کنم و پس از آن شام سرو شود.  چگونه می توانستم نه بگویم؟چگونه می‌توانستم نه بگویم…2 - اگرچه یادداشت‌های متأخر نیچه مشتمل بر بسیاری از اظهارات بصیرت‌آمیز او درباره‌ی نیهیلیسم هستند، اما نقل‌قولی که من از او در این باب بیشتر می‌پسندم مربوط است به یکی از مقاله‌های ابتدایی او؛ در باب حقیقت و دروغ به معنای فرااخلاقی. در جریان هستم که این مقاله تا کنون –از جنبه‌هایی متفاوت- بسیار خوانده و اندیشیده شده است. اما من هرگز از خواندن مقدمه‌ی آن خسته نمی‌شوم، آنجا که می‌گوید:«در برخی از گوشه‌های دوردستِ کائنات، آنجا که بی‌شمار ستاره‌ی تابنده در یک منظومه‌ی خورشیدی جمع‌ند، زمانی ستاره‌ای وجود داشت که جانوران باهوش معرفت را بر روی آن ابداع کردند. این متکبر[پرافاده]ترین و فریبنده‌ترین لحظه‌ی «تاریخ جهان» بود – اما فقط یک لحظه. بعد از اینکه طبیعت چندی نفس کشید، ستاره سرد شد و جانوران باهوش مجبور شدند بمیرند.حتی اگر شخصی چنین حکایتی را ابداع کرده تا نشان دهد عقل انسان چه اندازه ضعیف‌الحال، مبهم و دمدمی‌مزاج و چه اندازه بی‌مقصد و مستبدانه در طبیعت ظاهر می‌شود، باز هم موفق نبوده است. طی هزاره‌هایی به بلندای ابدیت اثری از عقل انسان نبود، وقتی [عقل] از بین برود هم گویی هیچ چیز رخ نداده است. برای این عقل رسالت دیگری وجود ندارد که فراتر از زندگی انسان باشد. آن قوه‌ای است ترجیحاً انسانی، اما مالک و مولدش، چنان بدان اهمیت می‌دهد که گویی جهان به دورش می‌چرخد.»این فراز نوعی هیبت غیرشخصی، عقل‌گرایی‌ خونسرد و وضعیت صفر[1] را احضار می‌کند. در اواخر دهه‌ی 1940، کیجی نیشیتانی، فیلسوف ژاپنی حکایت نیچه را در چند جمله خلاصه می‌کند. «نگاه انسان‌شناختی به جهان»، او می‌نویسد: «این موضوع که قصد یا اراده‌ی کسی پشت سر وقایع جهان خارجی قرار دارد، به طور کامل توسط علم رد شده ‌است. نیچه می‌خواست با به کار بستن نقد بر جهان درونی، آخرین آثار این قالی شدن جنبه‌ی انسانی برای خدا را پاک کند.»نیچه و نیشیتانی هر دو به افق نیهیلیسم –دانه‌دانه بودن[2] انسان- اشاره می‌کنند.3 - هسته‌ی اصلی نیهیلیسم برای نیچه یک حرکت دو-تایی است: این‌که ارزش‌های والای یک فرهنگ، خودشان، خودشان را بی‌ارزش می‌کنند و در مقابل چیزی جایگزین آن‌ها نمی‌شود. و به این ترتیب پرتگاهی باز می شود. خدا مرده است یک خلأ ساختاری‌ست، یک سریر خالی، قبر خالی، که در یک فضای خالی رها شده است.اما ما همچنین باید به یاد داشته باشیم که وقتی زرتشت از کوه پایین می‌آید تا رسالت خود را علنی کند، کسی به او گوش فرا نمی‌دهد. زیرا که آن‌ها بیشتر منتظر اجرای بندباز هستند،که البته جالب‌تر نیز هست[3]. آیا نیهیلیسم ملودرام است یا اسلپ‌استیک[4]؟ یا چیزی در این بین، یک کمدی تراژیک؟4 - مدت‌هاست که با یکی از همکارانم درباره‌ی موضوعات مختلف از جمله علاقه‌ی مشترک ما به مفاهیم امتناع، چشم‌پوشی و کناره‌گیری و واگذاری و تسلیم مکاتبه می‌کنم. برای او می‌نویسم که در حال تمام کردن کتابی با نام «کناره‌گیری نامحدود» هستم. پاسخ می‌دهد که «کناره‌گیری» [تسلیم یا واگذاری] به‌مثابه یک مفهوم فلسفی، به طرز شگفت‌آوری چیزی کم دارد. تنها چیزی که او پیدا می‌کند کتابی انگیزشی با نام «هنر کناره‌گیری» است – محض اطلاع شما باید اشاره کنم این کتابی‌ست درباره‌ی چگونگی کنار آمدن با مسئله‌ی استعفا یا کناره‌گیری از شغل.می‌خندم، و البته تعجب می‌کنم که آیا او واقعاً انتظار دارد من این کتاب را بخوانم؟5 - ما زندگی نمی‌کنیم – ما زیسته هستیم. اگر فلسفه‌ای بخواهد از اینجا شروع کند نه اینکه به اینجا برسد، باید چگونه باشد؟6 - «آیا شما یک نیهیلیست هستید؟»«نه آن‌چنان که باید باشم.»7 - اگر به نیچه صرفاً به دلیل مرگ خدا اعتبار می‌دهیم، در حق او بی‌انصافی می‌کنیم. او اتفاقاً در صحنه‌ی جنایت حاضر بود و جسد را پیدا کرد. در واقع، آن حتی جنایت نبود – خودکشی بود. اما خدا چگونه خودکشی می‌کند؟8 - با روشی که برای من قابل درک نیست، دانشمندان تخمین می‌زنند که این سیاره گنجایشی در حدود 1.2 میلیارد نفر دارد – اگرچه جمعیت فعلی زمین هفت میلیارد نفر است. بی‌توجهی کردن و نمایش خونسردی آن هم در این مقیاس، حتی برای یک نیهیلیست نیز دشوار است.9 - به نظرم یادداشت‌های نیچه در دهه‌ی 1880 میلادی فضایی فریبنده برای آزمون و خطا در باب مسئله‌ی نهیلیسم است. حاصل بسیاری از یادداشت‌های او این است که یافتن راهی ماورای نیهیلیسم نیز تنها از طریق نیهیلیسم فراهم می‌گردد.اما در طول مسیر او خیز برمی‌دارد و می‌افتد، می‌جهد و زمین می‌خورد. یعنی به همان اندازه‌ای که اهل تجزیه و تحلیل است، بی‌دقت نیز هست. او پیوسته استدلال می‌کند و حتی برای رساندن منظورش به استفاده از شوخی‌های بد دست می‌زند. او سوالاتی بدون پاسخ و مسائلی بدون راه‌حل مطرح می‌كند. و در نهایت دست به خلق سیستمی نوع‌شناسانه می‌زند، رساله‌ای سراسر نفی: نهیلیسم رادیکال، نیهیلیسم تمام‌عیار، نیهیسلیم کامل یا ناقص، نیهیلیسم فعال یا منفعل، نیهیلیسم رمانتیک، نهیلیسم اروپایی و غیره.به نظر می‌رسد که نیچه کاملاً از باروری و حاصلخیزی نهیلیسم آگاه است.10 - دشوار است که پیوسته نیهیلیست باشید – سرانجام نیهیلیسم باید طبق تعاریف خود را تضعیف کند. یا خود را تکمیل کند.11 - در حدود سال 1885 نیچه نوشت: «ضدیت بنیادین میان جهانی که تکریمش می‌کنیم و جهانی که در آن زندگی می‌کنیم – در آن هستیم، است. این مسئله تا آن‌جایی باقی‌ست که ما یکی از این دو را براندازیم [منسوخ کنیم]، احترام‌مان یا خودمان.»12 - اگر ما حقیقتاً در آنتروپوسین[6] زندگی می‌کنیم، به نظر معقول است که بکوشیم شکل‌هایی از تبعیض را متناسب با آن جعل کنیم. شاید ما باید همه‌ی انواع نژادپرستی، تبعیض جنسیتی، طبقه‌گرایی، ملی‌گرایی و مواردی از این دست را به نفع نوع جدیدی از تبعیض -«ایسم»ی دیگر- کنار بگذاریم. انزجاری از گونه‌ها، که ما خودمان به اندازه‌ای باهوش بوده‌ایم که به آن بیاندیشیم. نفرت خاص یک گونه که ممکن است منتهی درجه‌ی گونه‌ها باشد.من کینه دارم، پس هستم. اما آیا هنوز هم این کار مفید است و با ضمیری آسوده به پیش می‌رود؟</description>
                <category>poorya</category>
                <author>poorya</author>
                <pubDate>Mon, 30 Aug 2021 13:42:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفت‌وگویِ فهم، عشق، عقل و میل</title>
                <link>https://virgool.io/@dovah.polika92/%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%88%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%90-%D9%81%D9%87%D9%85-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B9%D9%82%D9%84-%D9%88-%D9%85%DB%8C%D9%84-qep1yonlr5hg</link>
                <description>نوشته‌ی باروخ اسپینوزا عشق: ای برادر، می‌بینم که هم ذات و هم کمالِ من به کمالِ تو بستگی دارد؛ و چون کمالِ ابژه‌ای که ادراک می‌کنی با کمالِ خودت یکی است، و از آن‌جایی که کمالِ من در پیِ کمالِ تو می‌آید، پس تمنا می‌کنم که به من بگویی آیا تاکنون موجودی فوق‌العاده کامل را ادراک کرده‌ای؟ موجودی که هرگز بوسیله‌ی چیزی دیگر محدود نشود، و خودِ من نیز توسطِ آن دریافت شده باشم.فهم: من به نوبه‌ی خودم «طبیعت» را، به صرفِ تمامیت‌اش، نامتناهی‌ و فوق‌العاده کامل می‌دانم. اما اگر تردیدی در این باره داشتی، بهتر است از خانمِ عقل بپرسی؛ او به تو خواهد گفت.عقل: از نظرِ من حقیقتِ این موضوع بی‌چون‌وچرا است، چراکه اگر طبیعت محدود باشد، [از آن‌جایی خودش همه‌چیز است] باید صرفاً با «هیچی» محدود شده باشد، که البته این حرف مهمل است. اما عبور کردن از این مهمل، با مطرح کردنِ طبیعت به مثابهِ «یگانه‌ی ابدیِ واحد»، «نامتناهی»، «همه‌چی‌توان» و غیره، امکان‌پذیر است. به عبارتی دیگر طبیعت نامتناهی است و همه‌چیز در آن وجود دارد. متضادِ طبیعت را باید «هیچی» نامید.میل: که اینطور! به نظر می‌آید فرضِ وجود داشتنِ همزمانِ «یگانگی» و «تفاوت» اندکی عجیب باشد، زیرا من در جای‌جایِ طبیعت تفاوت می‌بینم. چگونه چنین چیزی ممکن است؟ به نظر می‌آید «جوهرِ متفکر» هیچ اشتراکی با «جوهرِ ممتد» نداشته باشد، و هیچ‌ یک دیگری را محدود نکند. اگر شما علاوه بر این دو جوهر بخواهید جوهرِ سومی را (که از هر لحاظ کامل باشد) معرفی کنید، باید متوجه باشید که دچار تناقض‌های آشکاری خواهید گشت؛ چراکه اگر جوهرِ سوم خارج از دو جوهرِ دیگر قرار گیرد، از همه‌ی چیزهایی که در دو جوهر دیگر قرار دارد محروم خواهد بود؛ اما چنین چیزی در موردِ یک کل صحت ندارد، چراکه هیچ چیز بیرون از کل نمی‌تواند باشد. بعلاوه، اگر این موجود همه‌چی‌توان و کامل است، این کمال و همه‌چی‌توانی را باید خودش به خودش داده باشد، زیرا امکان ندارد این موجود توسطِ چیزِ دیگری ایجاد شده باشد؛ اما در عین حال باید گفت موجودی که می‌تواند چیزهای دیگری را در کنارِ خودش ایجاد کند، همه‌چی‌توان‌تر خواهد بود. و در آخر اینکه، اگر این موجود همه‌چی‌دان باشد، پس ضروری است که صرفاً خودش را بشناسد؛ اما در عین حال باید گفت موجودی که می‌تواند چیزهای دیگری را در کنارِ خودش بشناسد، همه‌چی‌دان‌تر خواهد بود. تمامِ اینها تناقض‌های آشکاری است. من از خانمِ عشق درخواست می‌کنم موافق من باشد و در پیِ غریبه‌ها نرود.عشق: ای بی‌حیا! آن‌چه تو می‌گویی نتیجه‌ای ندارد جز نابودیِ من. زیرا اگر با آن‌چه تو می‌گویی موافقت کنم و با آن یگانه شوم، آن‌گاه دو دشمنِ اصلیِ نژادِ بشر، یعنی «نفرت» و «افسوس»، که گاه با «نسیان» همدست می‌شوند، کمر به تعقیبِ من خواهند بست؛ پس دوباره به عقل پناه می‌برم تا مرا به راهِ خویش بُرده و دهانِ این دشمنان بکوبد.عقل: ای میل، تو می‌گویی جوهرهایِ متفاوت وجود دارند، ولی باید بگویم این حرف اشتباه است؛ زیرا برای من واضح است که جوهر یکی است، و از خلالِ خودش وجود داشته، و پشتیبان‌ای برایِ همه‌ی صفت‌هایِ دیگر می‌باشد. اگر تو امرِ مادی و امرِ ذهنی را (در نسبت با حالت‌هایی که به آن دو وابسته‌اند) جوهرهایِ مستقلی می‌پنداری، پس چرا باز آن‌ دو را حالت‌هایی وابسته به جوهری دیگر می‌نامی؟ زیرا با این کار، وجودِ آن دو جوهر را وابسته به چیزِ دیگری پنداشته‌ای. من می‌گویم همانطور که تو اراده کردن، احساس کردن، فهمیدن، عشق ورزیدن و غیره (حالت‌هایِ چیزی که آن را جوهر متفکر نامیدی) را در «جوهرِ متفکر» با هم متحد می‌کنی و آن‌ها را به صورت یگانه و واحد در می‌آوری، من نیز از همین برهانت نتیجه می‌گیرم امتداد و فکرِ نامتناهی هر دو به همراهِ تمامیِ صفت‌هایِ نامتناهیِ دیگر (یا به قولِ خودت، جواهرِ دیگر) صرفاً حالت‌هایِ موجودی واحد و ابدی و نامتناهی‌اند، موجودی که از خلالِ خودش وجود دارد؛ و از همین روست که ما تنها یک امرِ واحد یا یک «یگانگی» را بر می‌نهیم، یگانگی‌ای که نمی‌توان چیزی خارج از آن تصور کرد.میل: به نظرِ من استدلالِ تو ابهاماتِ بسیار زیادی دارد؛ چون انگار تو معتقدی که «کل باید چیزی خارج یا جدا از از اجزایش باشد»؛ حرفی که حقیقتاً مهمل است. زیرا تمامِ فلاسفه موافقند با اینکه «کل» مفهومی ثانوی است، و این مفهوم چیزی نیست که خارج از اندیشه‌ی انسانی در طبیعت وجود داشته باشد. بعلاوه، با توجه به مثالی که بکار گرفتی، «کل» را با «علت» خلط کرده‌ای: چراکه به نظر من کل از اجزایش ساخته شده و بواسطه‌ی آن‌ها وجود دارد، و به همین دلیل هم تو قدرتِ تفکر را به عنوانِ چیزی مطرح کردی که فهمیدن، عشق و غیره بدان وابسته هستند. اما آن را نه «کل»، بلکه فقط می‌توان «علتِ معلول‌ها» نامید، چنان‌که خودت نامیدی.عقل: می‌بینم که عَمداً همه‌ی قُوایِ خود را علیهِ من بکار گرفته‌ای، و با روش‌هایی برگرفته از دشمنانِ حقیقت، قصدِ چیرگی بر من را داری؛‌ اما کارت صرفاً بازی با کلمات است و با دلایلِ سفسطه‌آمیزی که بکار می بری قادر نیستی به درستی استدلال کنی. اما هرگز با این طرفندها نخواهی توانست عشق را با خود همراه کنی. حرفِ تو این است که علت (از آن‌جایی که ایجادکننده‌ی معلول‌هاست)، باید خارج از معلول‌ها باشد. اما چنین باوری را صرفاً بدین خاطر داری که فقط «علتِ گذرا» را می‌شناسی و چیزی از «علتِ درون‌ماندگار» نمی‌دانی. علتِ درون‌ماندگار هیچ چیز را خارج از خودش ایجاد نمی‌کند؛ مانندِ فهم، که علتِ ایده‌هاست. به همین خاطر فهم را (از این حیث، یا بدین دلیل، که ایده‌هایش بدان وابسته‌اند) «علت» نامیدم؛ و از سوی دیگر، از آن‌جایی که فهم از ایده‌هایش ساخته شده است، آن را «کل» نامیدم: به همین ترتیب خدا نیز (با توجه به اَعمال و مخلوقاتش) «علتِ درون‌ماندگار»، و  همزمان (با توجه به نقطه‌نظرِ دوم) یک «کل» است.اسپینوزااز کتاب « رساله‌_مختصره درباره‌ی خدا، انسان و سعادتش»، نوشته‌ی باروخ اسپینوزا، دیالوگِ نخست ترجمه از مهدی‌ رضاییان.برای خواندن بخشی از متن رساله سیاسی اسپینوزا</description>
                <category>poorya</category>
                <author>poorya</author>
                <pubDate>Sun, 29 Aug 2021 14:11:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنتونیو گرامشی: از انسانهای بی تفاوت متنفرم</title>
                <link>https://virgool.io/@dovah.polika92/%D8%A2%D9%86%D8%AA%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%88-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D9%85%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%85-rmny2sca1hwx</link>
                <description>معتقدم که زندگی کردن به معنای چریک بودن است. کسی که به راستی زندگی می کند، نمی تواند شهروندی چریک نباشد. بی تفاوتی درواقع سست عنصری، انگل واره گی و بزدلی ست، نه زندگی. به همین دلیل از انسانهای بی تفاوت متنفرم.بی تفاوتی وزن مرده ی تاریخ است و به صورت بالقوه ای بر تاریخ اثر می گذارد. منفعلانه عمل می کند، اما عمل می کند. بی تفاوتی همان بخت بد است؛ که هیچ گاه نمی توان حسابی روی آن باز کرد، همان چیزی که در برنامه ها اختلال ایجاد می کند و خوش ساخت ترین طرحها را مخدوش می کند، بی خردی و فقدان آگاهی ست که هوشمندی را سرکوب می کند. همان شری ست که دامن گیر همه می شود از آن رو که توده ی مردم تفویض اختیار می کند، امکان تصویب قوانینی را می دهد که تنها از طریق انقلاب می توان آنها را لغو کرد و قبول می کند انسانهایی قدرت را در دست گیرند که تنها با شورش می توان آنان را سرنگون کرد. از همین رو اقلیتی، به دلیل بی تفاوتی و بی مسئولیتی، فرم زندگی جمعی را بدون هیج نظارت و کنترلی تعیین می کنند، توده اما اعتنائی نمی کند زیرا اهمیتی برایش ندارد؛ گویی بخت بد است که همه چیز و همه کس را تحت تأثیر قرار می دهد، تو گویی که تاریخ چیزی جز کلان پدیدهای طبیعی نیست، فوران آتشفشان یا زلزله ای ست که همه را قربانی می کند، چه آنکه می خواست و آنکه نمی خواست، چه آنکه می دانست و یا نمی دانست، چه آنکه فعال بود و چه آنکه بی تفاوت.در این شرایط، برخی ناله های رقت بار سر می دهند، و بعضی فقط به طور شرم آوری ناسزا می گویند اما اندک کسی از خود می پرسد: اگر من نیز وظیفه ی خود را انجام می دادم، اگر سعی می کردم که اراده ام را اعمال کنم، آیا آنچه که رخ داده، اتفاق می افتاد؟بدین سبب نیز از انسانهای بی تفاوت متنفرم:زیرا ناله ی ابدی آنان از سر معصومیت عذابم می دهد. از هر یک از آنان می خواهم توضیح دهد که چطور نقشی را که زندگی به او محول کرد و هر روزه به عهده اش می گذارد را ایفا می کند، از هرآنچه که انجام داده و به خصوص هرآنچه انجام نداده است.من فکر می کنم که می توان با آنان بی شفقت بود، و بایسته نیست ترحم و اشکی برای آنها به هدر داد.آنتونیو گرامشی، ۱۱فوریه ۱۹۱۷</description>
                <category>poorya</category>
                <author>poorya</author>
                <pubDate>Sat, 28 Aug 2021 16:03:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هانا آرنت</title>
                <link>https://virgool.io/@dovah.polika92/%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%A7-%D8%A2%D8%B1%D9%86%D8%AA-m4sqfaxvkkzn</link>
                <description>هانا آرنتورود به دنیای هانا آرنت به منزلهٔ برخورد با فاجعه‌های سیاسی و اخلاقی قرن بیستم استآرنت در ۱۹۰۶ در هانوفر زاده شد و تحت تربیت والدینی یهودی و سکولار در شهر کونیگسبرگ پروس بار آمد. در نوجوانی یونانی و لاتین آموخت و حریصانه به مطالعۀ آثار ایمانوئل کانت، سورن کیرکگور و کارل یاسپرس پرداخت. در سمینارهای نوآورانۀ مارتین هایدگر دربارۀ فلسفۀ یونان در دانشگاه ماربورگ حضور یافت؛ به او دل باخت و در طول دهۀ ۱۹۲۰ در خفا درگیر رابطۀ عاشقانه‌ای با او شد.او سال‌ها در دانشگاه‌های ایالات متحده در رشتهٔ تئوری سیاسی تدریس کرد، از چندین کشور، ده‌ها دکترای افتخاری گرفت و نیز برنده جایزهٔ آلمانی‌زبان لِسینگ و فروید شد. او از یهودیانی بود که از هولوکاست جان سالم به در برد و به آمریکا مهاجرت کرد. زمینهٔ فلسفه و آثار او، موضوعاتی هم‌چون دموکراسی مستقیم یا اقتدارگرایی و تمامیت‌خواهی حکومت‌های استبدادی است.کسی که ابتدای قرن بیستم به دنیا بیاید و ویرانی‌های بهت‌آور هر دو جنگ جهانی را به‌خوبی تماشا کند، احتمالاً دیگر امیدی به بهبود اوضاع نخواهد داشت. اما هانا آرنت چنین کسی نبود. دقیقاً در میانۀ همین دو جنگ، وقتی که مرگ و آوارگی در تعقیب انسان بود، او به پرسشی رادیکال فکر می‌کرد: چگونه می‌توان سیاستی را ساخت که در آن همۀ مردم، و نه نخبگان تحصیل‌کرده یا دیکتاتورهایی مثل هیتلر و استالین، بر جهان فرمانروایی کنند؟ورود به دنیای هانا آرنت به منزلهٔ برخورد با فاجعه‌های سیاسی و اخلاقی قرن بیستم است. زندگی او مصادف بود با تشنج‌های بین دو جنگ، انقلابات و جنگ‌های داخلی و رویدادهای بدتر از جنگ که به قلع و قمع و نابودی زندگی انسان‌ها در مقیاسی انجامید که پیش از آن هرگز دیده نشده بود. او چیزی را تجربه کرد که خودش «دوران ظلمت» می‌نامید؛ آرنت نخست در شرایطی اندیشهٔ سیاسی را شروع کرد که با ناامنی سرزمین مادری‌اش و خطر پیش‌بینی‌نشدهٔ یهودی‌تباری روبه‌رو شد؛ در حالی که وی نه بنا به سرشتش و نه از نظر تعالیمی که دیده بود برای این وضع آمادگی نداشت.آرنت از دهۀ ۱۹۳۰ پشتیبان طرح تأسیس وطنی یهودی در فلسطین بود، البته با نظامی سیاسی متشکل از شوراهای شهری مختلط عربی‌یهودی، اما با ایدۀ دولت یهود مخالف بود و در ناسیونالیسم صهیونیستی همان زشتی و شناعتی را می‌دید که در شوونیسم نژادپرستانۀ اروپایی وجود داشت و یهودیانِ اروپا از آن گریخته بودند. دو اثر او دربارۀ بلشویسم و نازیسم، با عنوان خاستگاه‌های توتالیتاریسم۳ (۱۹۵۱) و شرح و تفسیرش در مورد دادگاه آدولف آیشمن با نام آیشمن در اورشلیم۴ (۱۹۶۳) مشهورترین و صریح‌ترین مباحث او دربارۀ فاجعۀ اروپایی دهه‌های ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ را در خود جای داده‌اند.از نظر آرنت والاترین فعالیت در دسترس بشر کردوکار عمومی است که او اصطلاح «کنش» را برای آن به کار می‌برد. همان‌گونه که توسعۀ دولت‌شهر یونانی (polis) و جمهوری رومی (res publica) جای جهانِ پهلوانی هومری را گرفت، جوهرۀ فعل بشری از تهور در عمل به قوۀ سخنوری تغییر جهت داد و، در این فرایند، «آزادی» به عمل سیاسیِ مشارکت در گفت‌وگوی عمومی تبدیل شد. به نظر آرنت، کنشْ بی‌معناییِ زیست بشر را با پرده‌برداشتن از قابلیت منحصربه‌فرد ما در سخن‌پردازی و انجام امور پیش‌بینی‌ناشده علاج می‌کند تا ما را، با دروجودآوردنِ آنچه بدیع و نامحتمل است، از روابط علّی و تفکر غایت‌‌ابزار رهایی بخشد. کنش به تعبیر مشهور او «یگانه قوۀ اعجازآفرین انسان» است.ورود به دنیای هانا آرنت به منزلهٔ برخورد با فاجعه‌های سیاسی و اخلاقی قرن بیستم است. زندگی او مصادف بود با تشنج‌های بین دو جنگ، انقلابات و جنگ‌های داخلی و رویدادهای بدتر از جنگ که به قلع و قمع و نابودی زندگی انسان‌ها در مقیاسی انجامید که پیش از آن هرگز دیده نشده بود. او چیزی را تجربه کرد که خودش «دوران ظلمت» می‌نامید؛ آرنت نخست در شرایطی اندیشهٔ سیاسی را شروع کرد که با ناامنی سرزمین مادری‌اش و خطر پیش‌بینی‌نشدهٔ یهودی‌تباری روبه‌رو شد؛ در حالی که وی نه بنا به سرشتش و نه از نظر تعالیمی که دیده بود برای این وضع آمادگی نداشت.زندگی هیچ متفکر سیاسی دیگری به اندازه هانا آرنت مظهر تاریخ سیاسی عصر حاضر نبوده است. شاخص بودن اندیشه او تا حدودی نتیجه قدرت فکری اوست، اما به همان اندازه یا بیشتر حاصل تجارب زندگی‌اش و اصالت و بکر بودن واکنش او به آنهاست. آرنت، برخلاف سنت غالب غربی، عمل همراه با نظرورزی را به عنوان فعالیتی ذاتا انسانی می‌ستود. او می‌کوشید که به سلطه نظر بر عمل پایان بخشد و یکپارچگی را به زندگی عمل ورزانه بازگرداند. آرنت معتقد بود که عمل و گفتار عالی ترین تجليات تمدن هستند، زیرا تکثر و آزادی را در مقام عناصر سازنده هستی شاخص بشری نشان می دهند. از این روست که آرنت فرضیات شیوه های کهن و شیوه های مدرن نظریه پردازی را رد می کند. او در برابر این اندیشه ایستادگی می کند که موضوعی استعلایی برای نظرورزی و تأمل وجود دارد که از منظر آن موضوع می توان به داوری امور جهان نشست و نیز در برابر این اندیشه که تاریخ مولد معنایی جامع است که این معنا «در پشت سر انسانها عمل می کند.» او شرحی از قلمرو سیاسی عرضه می کند که عامدانه خود را در برابر زندگی نظرورزانه قرار می دهد و «در تناقض آشکار با این سنت» است. آرنت که سخنش را از این موضع می آغازد تلاش می کند استبداد نظر بر عمل را حذف کند و یکپارچگی زندگی عمل ورزانه را بدان بازگرداند. آرنت در دو اثر «وضع بشری» و «حیات ذهن»، مسائل هستی شناختی را در مرکز توجه قرار می دهد. با اینهمه تفاوت عمده ای میان دو اثر هست که فقط با سر هم کردن تجربه ها و اندیشه های آرنت در فاصله بیست و پنج سال میان انتشار این دو اثر می توان آن تفاوت را درست درک کرد. اكثر کتاب هایی که درباره هانا آرنت نوشته شده اند عمدتا به مراحل اول تكوين عقاید آرنت، خصوصا در کتاب «وضع بشری»، توجه نشان داده اند و از تحول عقاید او در مراحل بعدی که در کتاب «حیات ذهن» به اوج خودش رسید غافل مانده اند. «فلسفه سیاسی هانا آرنت» این چرخش و تحول در عقاید آرنت را در مرکز توجه قرار داده است و پیوستگی‌ها و ناپیوستگی‌ها در سیر تحولی عقایدش را به روشنی نشان می‌دهد و از انتقادهای وارد بر اندیشه او را نیز در هر یک از مراحل زندگی‌اش مطرح می‌کند. این کتاب علاوه بر کندوکاو در اندیشه‌های هانا آرنت، کاوشی در نظریه‌پردازی درباره سیاست به مفهوم عام آن هم هست و به رابطه نظر و عمل در سیاست می پردازدبنا بر دیدگاه آرنت، توانایی اصیل و بی‌نظیر و پیش‌بینی‌ناپذیر انسان در تفکر از حیث شرایط پیدایش، کاملاً واضح نیست و همواره رمزآمیز خواهند ماند، بنابراین هرگونه توضیح جامعه‌شناختی دربارهٔ اندیشه آدمی بر حسب اوضاع تاریخی و اجتماعی به هویت مستقل و آزاد آن اندیشه آسیب می‌رساند.&#x27;فیلمی دربارهٔ آرنت&#x27;مارگارته فون تروتا در سال ۲۰۱۲ بر اساس زندگی آرنت فیلمی ساخته‌است. بابارا سوکوا هنرپیشهٔ آلمانی در این فیلم نقش هانا آرنت را بازی می‌کند. موضوع محوری فیلم گزارشی است که آرنت دربارهٔ محاکمهٔ آدلف آیشمن در مجلهٔ نیویورکر نوشته‌است. این گزارش بعداً بدل به کتابی شد به نام آیشمن در اورشلیم. ایدهٔ ابتذال شر آرنت در این کتاب معرفی شده‌است.هانا آرنتهانا آرنتهانا آرنت (۲۰۱۲) (۱) (۲)(2012) Hannah Arendt کارگردان: مارگارته فون تروتانویسنده: مارگارته فون تروتا / پاملا کاتزتهیه‌کننده: بتینا بروکمپرژانر: درام / بیوگرافیمحصول: آلمان / لوکزامبورگ / فرانسهمدت: ۱۱۰ دقیقهبخشی از افتخارات:۱) برنده‌ی جایزه‌ی بهترین فیلم از جشنواره‌ی فیلم آلمان در سال ۲۰۱۲۲) برنده‌ی جایزه‌ی بهترین بازیگر نقش اول زن از جشنواره‌ی فیلم آلمان در سال ۲۰۱۲۳) برنده‌ی جایزه‌ی اصلی از جشنواره‌ی بین‌المللی فیلم تورنتو در سال ۲۰۱۲۴) برنده‌ی جایزه‌ی اصلی از جشنواره‌ی فیلم یهودیان نیویورک در سال ۲۰۱۲داستان، برشی از زندگی خانم آرنت است در مورد محاکمه‌ی قصاب اروپا، آدولف آیشمان. اتفاقی که موجب می‌شود آرنت نظریه‌ی معروف خود را ارائه کند، «ابتذال امر شر» (۳)، نتیجه‌ای بسیار شبیه به تحقیقاتی که استنلی میلگرام انجام داد و نتایج آن تحقیقات را تحت عنوان کتاب «اطاعت از اتوریته» به چاپ رسانید. (۴)فیلم‌نامه‌ی روان که نه تنها اطلاعات درستی را به اشتراک می‌گذارد و با فلش‌بک‌های به جا، سری هم به رابطه‌ی آرنت و هایدگر می‌زند از یک طرف و بازی استادانه‌ی خانم باربارا اسکووا در نقش هانا که بسیار شبیه به خود ِ خانم آرنت صورت گرفته از طرف دیگر و هم‌چنین بازسازی دقیق ِ صحنه‌های محاکمه‌ی آیشمان، همه و همه از فیلم هانا آرنت، فیلمی اصیل و قابل اطمینان ساخته است.فلسفه</description>
                <category>poorya</category>
                <author>poorya</author>
                <pubDate>Tue, 24 Aug 2021 15:38:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسپینوزا: چگونه می توان آزاد بود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@dovah.polika92/%D8%A7%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%A7-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF-jpvh1zuginwl</link>
                <description>”انسان چنین می پندارد که که آزاد است چرا که خواست و تمایل خود را می بیند و به عواملی که او را به سمت این خواسته ها و تمایلات می رانند توجهی ندارد”.دنیای غرب به شکلی وسواس گونه درگیر مفهوم آزادی و کشمکش برای درک آن است. درک ما از آزادی تا حد زیادی به دهه 60 و نسل جوان برامده از سال های پس از جنگ برمی گردد که در برابر ایده های محافظه کارانه پدران خود خبر از ورود به عصری نوین دادند. در مرکز این تفکر ایده ی شادخوارانه ای قرار داشت که در آن افراد آزادی را در رهایی ازهرگونه کنترل و قید و بند می دیدند. هرکس باید آزاد باشد تا تمایلات و خواسته های خود را دنبال کند. از دل همین تفکر بود که مفهوم ”دولت کوچک” و عدم مداخله هرچه کمتر حکومت در زندگی شهروندان به میان آمد. زندگی یک بازار بزرگ از انتخاب ها است. انسان باید در انتخاب های خود آزاد باشد. حتی محدودیت ها هم نوعی انتخاب هستند. عوارض چنین دیدگاهی را در دنیای امروز در عصر کرونا در رفتار مخالفین قرنطینه و ماسک زدن شاهدیم. آدم ها نمی خواهند به آن ها گفته شود چه بکنند. آنها می خواهند آنچه را که مایل هستند انجام دهند.اما پرسش اصلی این است: چه چیزی به شکل واقعی ما را به سمت خواسته هامان سوق می دهد؟ چه چیزی ما را وادار می کند که چیزی را بخواهیم؟ همین الان شما می توانید صندلی خود را ترک کنید به خیابان بروید و قدم بزنید و به رستورانی رفته و پیتزایی به همراه نوشابه سفارش دهید. اما شما تا چه حد دراین عملکرد خود آزاد هستید؟ شاید آن چه شما را به خیابان کشیده تمایل شما به قند، چربی یا نمک باشد. شاید تحت تاثیر تبلیغی که از تلویزیون درمورد پیتزا دیدید قرار گرفتید و یا عواملی دیگر که درعمق ذهن نیمه هشیار شما خانه کرده اند. شما دربند تمایلات خود هستید. شب در بستر با معده ای پر درازکشیده اید و احساس پشیمانی می کنید چرا که قند خونتان درحالت مرزی قرار دارد و وزنتان بالاتر از حد طبیعی است. بدنتان آزادی خود را نشان داده اما در بند تمایلات خود بوده اید. آیا ازادی به معنای برداشتن هرگونه مانع و رادعی در برابر تمایلات صرف نظر از مضراتی که در بردارند است یا چیزی فراتر از این ها است؟ زمانی که فیلسوف قرن هفده، باروخ اسپینوزا از ازادی نوشت، دیدگاه وی ربطی به کاریکاتور امروزی ما از این مفهوم نداشت. دربرداشت از آزادی به معنی انجام هرآنچه انسان مایل به انجام آن است ما خود را واجد درجاتی از آزادی برمبنای شرایط بیرونی می بینیم. به طورمثال یک زندانی فاقد آزادی برای رفتن به خیابان و سفارش پیتزا است. اما اسپینوزا به ما می گوید که از این منظر هیچ کس به معنای واقعی آزاد نیست. او چنین می گوید: ” همه انسان ها نسبت به علت چیزها بی توجه هستند”.  ”انسان چنین می پندارد که که آزاد است چرا که خواست و تمایل خود را می بیند و به عواملی که او را به سمت این خواسته ها و تمایلات می رانند توجهی ندارد”.اسپینوزا باور داشت که انسان مشارکت واقعی درسرنوشت خود ندارد. حتی اگر باور داشته باشیم که به شکلی آزادانه و هشیارانه کنش ها خود را انجام می دهیم درحقیقت درحال عمل در شبکه ای پیچیده از علت و معلول ها هستیم. کنش های ما کنش هایی متعین هستند. اما او به انسان آزاد نیز اشاره می کند . انسانی که همه ی ما باید برای رسیدن به استانداردهای آن تلاش کنیم. برای او آزادی در رهایی از تکانه های زیان بخشی که تلاش برتسلط بر ما دارند تعریف می شود. شرط لازم ازادی برای او آگاهی است. برای او چیزی به شکلی واقعی خوب است که به شکلی کلی به نیکبودی ما کمک کند ( نه به شکل موقتی مانند سفارش پیتزایی که پس ازخوردن آن به پشیمانی منجر می شود). هرچه بیشتر ازعلت تمایلات خود آگاه شویم به آزادی بیشتری درجهت به منصه ظهور رساندن جنبه های وجود خویش دست خواهیم یافت. ذهن عرصه تقابل و چالش میان تفکر مستدل و خردمندانه در برابر تمایلات کاذب و غیرمنطقی است آزادی درجامعه مصرف گرای ما برابر با ارضای تمایلات گرفته می شود. اسپینوزا ما را با مفهومی متفاوت روبرو می کند. آزادی درمبارزه با تفکرنامستدلی تعریف می شود که به کنش های از سراشتیاق passions ما دامن می زنند. آن گاه که به ماهیت و دلیل واقعی تمایلات خود پی بردیم کنش های ما به کنش هایی آزادانه بدل می شوند Actions.  تنها یک راه برای آزاد بودن وجود دارد: عمل بر اساس منطقی ترین راه ممکن. آزادی نه در انتخاب برای کنش که در رهایی از هرآنچه ما را از عملکرد درست باز می دارد است. از دید او ما صاحب اراده آزاد نیستیم اما می توانیم به ازادی از طریق درک تمایلاتی که ما را دچار توهم آزادی می کنند دست یابیم. سال ها بعد طنین دیدگاه اسپینوزا را در روانکاوی فرویدی و تاکید وی بر به آگاهی رساندن ناخودآگاه و تاثیر بینش و بصیرتی که در روانکاوی به دست می اید بر ارتقای سلامت روان آدمی و رهایی از علائم روان نژندی و چرخه تکراری و وسواس گونه آن ها می بینم. تا آن هنگام که نتوانیم به منشا تمایلات خود پی ببریم در بند آن ها اسیریم هرچند که خود را آزاد حس کنیمSteven Gambardella: How to be free, we should rethink our idea of freedom to find a better life, Medium.com, Sep 2020برای خواندن بخشی از متن رساله سیاسی اسپینوزا </description>
                <category>poorya</category>
                <author>poorya</author>
                <pubDate>Sun, 22 Aug 2021 13:21:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کجایم من؟ از برونو لاتور</title>
                <link>https://virgool.io/@dovah.polika92/%DA%A9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%88-%D9%84%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1-gek1q5pl9fu4</link>
                <description>برونو لاتورمسخ‌ شدنِ انسانِ محصورشیوه‌های مختلفی برای شروع وجود دارد. برای مثال، همچون قهرمانِ یک رمان که پس از بی‌هوشی به خود می‌آید و چشم‌هایش را می‌مالد، هراسان و حیران زمزمه کرد: «من‌ کجایم؟»¹ به واقع دانستنِ این‌ که انسان کجاست آسان نیست، به خصوص پس از حصرِ خانگیِ چنین طولانی [در دوره‌ی کرونا]، هنگامی‌ که با چهره‌ای پوشیده پشتِ ماسک پا به خیابان می‌گذارد و فقط نگاهِ گریزانِ رهگذرانِ معدودی را می‌بیند.آن‌چه ناامیدش می‌کند، نه، آن‌چه هراسانش می‌کند این است که مدتی‌ است شروع کرده به ماه بنگرد – از دیشب قرصِ ماه کامل شده – تو گویی ماه تنها چیزی بوده که می‌تواند هنوز مشاهده‌اش کند، بی‌آنکه حسِ ناخوشایندی به سراغش بیاید. خورشید؟ لذت بردن از گرمایِ آن ممکن نیست چون بلافاصله به یادِ گرمایشِ زمین می‌افتد. درخت‌هایی که باد تکان‌شان می‌دهد؟ از فکرِ خشکیدن یا نابودی‌ِشان زیر تیزی اَره هول به جانش می‌افتد. حتی با احساسی نا‌خوشایند خود را مسئولِ ریزشِ آبی می‌داند که از ابرها به زمین می‌بارد: «می‌دانید که به‌زودی همه‌جا را کم‌آبی فراخواهد گرفت!» لذت بردن از مشاهده‌ی یک منظره؟ فکرش را هم نمی‌کنید – ما مسئول هر یک از این آلودگی‌ها هستیم، و اگر هنوز گندم‌زاری طلایی شگفت‌زده‌تان می‌کند برای این است که فراموش کرده‌اید که شقایق‌ها به دلیلِ سیاستِ کشاورزیِ اتحادیه‌ی اروپا از بین‌ رفته‌اند؛ آن‌جا که امپرسیونیست‌ها تکثیر سریعِ زیبایی را نقاشی می‌کردند، شما قادر نیستید به جز تأثیرِ سیاستِ مشترکِ کشاورزی که روستاها را لم‌یزرع کرده چیز دیگری ببینید…نه، قطعاً تنها با نگریستن به ماه است که او می‌تواند نگرانی‌هایش را فرو بنشاند، نگریستن به قرصِ آن و هاله‌هایش. دست‌ِکم خودش را به هیچ عنوان مسئولِ چیزی نمی‌داند؛ این تنها نمایشی‌ است که برایش باقی مانده است. اگر تابش‌اش این چنین تو را تحتِ تأثیر قرار می‌دهد، بدین خاطر است که سرانجام، به خاطرِ حرکتش، خود را بی‌گناه می‌دانی. همانطور که پیش‌تر با نگریستن به دشت‌ها، دریاچه‌ها، درخت‌ها، رودها و کوه‌ها و مناظر عذاب‌وجدانی در تو برانگیخته نمی‌شد و به کوچک‌ترین حرکتی که از تو سر می‌زد نمی‌اندیشیدی. پیش‌تر، چندان دور نبود.¹ اشاره به داستانِ «مسخِ» کافکابرونو لاتوراز کتابِ «کجایم من؟»، موریانه شدن</description>
                <category>poorya</category>
                <author>poorya</author>
                <pubDate>Sat, 21 Aug 2021 03:24:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگون شیله (نقاش اکسپرسیونیستی)</title>
                <link>https://virgool.io/@dovah.polika92/%D8%A7%DA%AF%D9%88%D9%86-%D8%B4%DB%8C%D9%84%D9%87-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4-%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D9%BE%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-epgvr6oq9u33</link>
                <description>اگون شیله از مشهورترین قربانیان همه‌گیری آنفلونزای اسپانیایی در جهان است. او در تابلوی «خانواده» -یکی از آخرین آثارش که اثری ناتمام است- یا «زوج چمباتمه‌زده»، خود و خانواده‌اش را در دوران ناخوشی نشان می‌دهد. در این اثر ما نقاش را در کنار همسرش ادیث و کودک متولد نشده‌اشان می‌بینیم. شیله در آخرین نامه‌ای که خطاب به مادرش نوشته دل‌نگرانی غریبی را به نمایش گذاشته است: «مادر عزیزم، ادیث هشت روز پیش به آنفلونزای اسپانیایی مبتلاء شد و اکنون ذات‌الریه دارد. او شش ماهه باردار است. این بیماری بسیار جدی‌ و تهدیدکننده‌ی زندگی‌ست؛ من خود را برای بدترین‌ها آماده کرده‌ام.»ادیث دو هفته بعد بر اثر آنفولانزای اسپانیایی -در حالی‌که باردار بود- درگذشت و سه روز پس از مرگش، اگون شیله نیز به او پیوست.زندگینامه و آثاراِگون شیله&quot; در تاریخ ١٢ ژوئن ١٨٩٠ در شهر &quot;تولن&quot; در نزدیکی وین پایتخت اتریش به دنیا آمد، طراحی را از سنین پایین آغاز کرد و تا سال ١٩٠٦ صاحب سبکی منحصر به فرد بود. شیله که بسیار متأثر از جنبش سمبولیسم بود از سال ١٩٠٦ تا ١٩٠٩ در آکادمی هنرهای تجسمی وین (آکادمی ویینا) به تحصیل پرداخت و در سال ١٩٠٧ با گوستاو کلیمت (&quot; (1918-1862) از نقاشان بنام اتریشی است و از اعضای برجسته هنر نوی وین&quot;) یکی از پایه گذاران اصلی جنبش نمادگرایی (سمبولیسم) آشنا شد و بسیار از او تأثیر گرفت و آموخت.از وی به عنوان یکی از نقاشان مهم فیگوراتیو اوایل قرن بیستم یاد می‌کنند ، بدن‌های پیچان یکی از مهمترین مشخصه‌های نقاشی او می باشند که از وی هنرمندی اکسپرسیونیست می‌سازنداو در سال ١٩٠٩، نقاشی چهره را آغاز کرد ، این چهره‌نگاری‌ها، که شیله در آنها از رنگ‌هایی غیر ناتورالیستی و زوایایی نامعمول استفاده کرده‌است، بینش منحصر به فرد شیله را آشکار می کند. با آغاز جنگ جهانی اول، &quot;شیله&quot; به خدمت در ارتش اتریش فراخوانده شد و تا زمانی که در ارتش بود نتوانست به نقاشی ادامه دهد.بخشی از شهرت &quot;شیله&quot; به سبب فیگورهای عریان آثار اوست که موجب شد در سال ١٩١٢ به جرم پُورنوُگرافی، اِروُتیسم ، مدت کوتاهی را در زندان گذراند .پیکرهای آثار شیله معمولاً برهنه هستند و بیش از آنکه القا کنندۀ کشش جنسی باشند ، این برهنگی فیگورها بیان کنندۀ حسی از درد، عذاب درونی، مرگ و نابودی است ، از آثار او حسی از هراس و اضطراب به بیرون می تراود ، خطوط ناآرام و سرشار در پرتره ها، خودنگاره ها و فیگورهای عریان همه در عین حال پرده از روان خسته، بیمارگون، عصبی و مضطرب پیکره ها بر می دارند و استفادۀ او از رنگ های خیره کننده در خلق این حس افسردگی و تشویش، بسیار مؤثر بوده است.&quot;اِگون شیله&quot;از نمایندگان اصلی اکسپرسیونیسم در اتریش به شمار می رفت ، او در آستانۀ ٢٠ سالگی سبکی اصیل و مستقل آفرید و موفق شد به دردها و اضطراب های زندگی خود فرم هنری بدهد.او برای قلمرو آفرینش هنری، هیچ مرز و مانعی را به رسمیت نمی شناخت و آشکارا بر این باور بود که جلوگیری از هنر، جنایت است.چند اثر از اگون شیلهپرتره ادیث شیله سال 1915 .</description>
                <category>poorya</category>
                <author>poorya</author>
                <pubDate>Thu, 19 Aug 2021 17:04:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فردریش نیچه</title>
                <link>https://virgool.io/@dovah.polika92/%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B4-%D9%86%DB%8C%DA%86%D9%87-tcbzlag74uxa</link>
                <description>فیلسوف زندگیفردریش نیچه اکثر فلاسفه را احمق و بی خاصیت می دانست و خود را اینگونه متمایز می شمرد؛« سرنوشت من این است که نخستین انسان شریف باشم.»در سال های جوانی به شدت شیفته فلسفه  شوپنهاور شده بود.به نظر شوپنهاور، جوهره حکمت فلسفی، گفتار ارسطو در اخلاق نیکوماخوس بود:“انسان عاقل طالب رهایی از درد است نه لذت.”نیچه تحت تأثیر شوپنهاور فلسفه جدیدش درباره رویگردانی و تسلیم و رضا را بیان کرد:“می دانیم که زندگی سرشار از رنج و درد است هرچه بیش تر بکوشیم از آن لذت ببریم،بیش تر اسیر و برده اش می شویم،و ،بنابراین،[باید] از خوشی های زندگی چشم پوشی کنیم و راه پرهیز در پیش گیریم.”دلبستگی نیچه به شوپنهاور یک دهه ادامه داشت و پس از آن نیچه دچار تغییر فکری شدیدی شد.«مخالفت با تعالیم شوپنهاور؟ تقریبا درباره تمام قضایای کلی با او مخالفم.»یکی از آن قضایا این بود که،چون رضایت خاطر توهم است،خردمندان باید خود را وقف پرهیز از درد کنند نه طلب لذت.نصیحتی که اکنون به نظر نیچه هم بزدلانه بود و هم غیرواقعی.به باور او،نه با پرهیز از درد بلکه با تشخیص نقش آن به عنوان مرحله ای اجتناب ناپذیر و طبیعی برای دستیابی به هرچیز خوبی،رضایت خاطر حاصل می شود.او دریافته بود کسانی که خواهان احساس رضایت خاطر هستند باید از هرگونه سختی استقبال کنند:“شما می خواهید رنج را از میان بردارید،اگر بشود– و کدام «اگر بشود» ی دیوانه تر از این! گویی ما خوش می داریم که رنج را فزونی بخشیم و آن را از آنچه تاکنون بوده است بدتر کنیم.”آنچه به تغییر دیدگاه نیچه کمک کرد،تأمل او در باب معدود افرادی در سرتاسر تاریخ بود که به نظر می رسید زندگی رضایت بخش را واقعا شناخته بودند؛افرادی که منصفانه میشد آن ها را  ابرمرد–یکی از مناقشه-انگیزترین اصطلاحات نیچه– شمرد.“واقعا هیچ فرد زنده ای وجود ندارد که خیلی به او اهمیت بدهم.افراد مورد علاقه ام مدت های زیادی است از دنیا رفته اند– برای مثال  آبه_گالیانی،  آنری_بل یا  مونتنی.”او می توانست یک قهرمان دیگر،یوهان_ولفگانگ_گوته را هم اضافه کند.شاید این چهار نفر بهترین سرنخ ها برای درک منظور نیچه از زندگی رضایت بخش باشند.آن ها وجوه مشترک زیادی داشتند؛کنجکاو،از نظر هنری بااستعداد و از لحاظ جنسی پرشور بودند. به رغم رویدادهای غم انگیز،می خندیدند و می رقصیدند.بعضی از آن ها طنز سیاهی شبیه خود نیچه داشتند– لبخند شرورانه ای شادی آفرین،برخاسته از پس زمینه های بدبینانه.مالک چیزی بودند که نیچه «زندگی» می خواند و به معنی شجاعت،جاه طلبی،متانت،استحکام شخصیت،شوخ طبعی و استقلال بود(و در نتیجه فقدان زهدفروشی،دنباله روی،رنجش و عصا قورت دادگی)قهرمانان نیچه بارها عاشق شده بودند.مونتنی فهمیده بود که «کل جنب و جوش دنیا معطوف و منتهی به آمیزش دو جنس است»و سرانجام اینکه همه آن ها هنرمند بودند.به قول  نیچه؛«هنر،بزرگ ترین محرک زندگی است»از دید نیچه برای دست یابی به رضایت خاطر حتما باید گاهی به شدت احساس بدبختی کرده باشیم؛“لذت و رنج چنان به هم وابسته اند که اگر کسی قصد حداکثر بهره مندی از لذت را داشته باشد ناگزیر است بیش ترین مقدار ممکن از رنج را بچشد...”او فردی مبادی آداب بود ولی برای دوستانش اینگونه می خواست:«در حق انسان هایی که دوستشان دارم،آرزوی رنجوری،پریشانی،بیماری،بدرفتاری و آزردگی می کنم.آرزو می کنم که آن ها با خودخوارشماری ژرف،با عذاب بی اعتمادی به خود و با بدبختی شکست خوردگان ناآشنا نمانند.»نیچه عقیده داشت که؛”فلسفه ترکیب شگفت انگیزی است از ایمان شدید به توان بشری و پایداری شدید”.چنانچه از نظر او حتا اگر استعداد کافی در زمینه خاص همچون نویسندگی نداریم،با داستان نویسی هرروزه سرانجام یاد می گیریم که چگونه داستان را به بارورترین و مؤثرترین شکل ارائه دهیم.او وابستگی عناصر مثبت زندگی بشری را با وابستگی رضایت خاطر به سختی ها مقایسه کرد:“وحشی ترین نیروها راه را صاف می کنند و عمدتا ویرانگرند ولی با وجود این،کار آن ها ضروری است تا بعدها تمدن بهتری در آن جا بنا شود. نیروهای هولناک– که شر خوانده می شوند– معماران و جاده صاف کن های غول پیکر بشریت هستند.همه زندگی ها سخت هستند؛ آنچه برخی از آن ها را رضایت بخش هم می کند،شیوه برخورد با دردها و رنج هاست.”متفکر محبوب نیچه، مونتنی در فصل آخر مقالات گفته است؛«هنر_زندگی یعنی یافتن راه هایی برای استفاده از مصیبت های خودمان:باید یاد بگیریم از امور اجتناب ناپذیر رنج نکشیم.»زندگی ما مثل هارمونی جهان مرکب از الحان متفاوت،زیر و بم،آرام و گوشخراش است و ما همچون موسیقیدانانی ماهر باید بدانیم که چگونه از همه آن ها استفاده و آن ها را با هم ترکیب کنیم.</description>
                <category>poorya</category>
                <author>poorya</author>
                <pubDate>Wed, 18 Aug 2021 15:20:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درون‌ماندگاری</title>
                <link>https://virgool.io/@dovah.polika92/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-wy0mpy78zt7a</link>
                <description>چرا درون ماندگاری خطرناک است؟ از نظرگاه درون‌ماندگاری، تعالی چیست؟براهینی که علیه درون‌ماندگاری مطرح می‌شوند تقریباً همیشه براهینی اخلاقیاتی هستند. هشدارمان می‌دهند که بدون تعالی ، به درون تاریکیِ کائوس درخواهیم غلتید، جز سوبژکتیویسم یا نسبی‌گرایی چیزی برایمان باقی نخواهد ماند، و در جهانی عاری از امید باید زندگی کنیم، بی هیچ تصویری از آینده‌ای جایگزین. در واقع، دو فیلسوفی که مسیر درون‌ماندگاری را تا نهایت کشاندند - اسپینوزا و نیچه - به دست معاصران و اخلاف‌شان محکوم شدند، نه چندان بدان سبب که آتئیست بودند، بلکه بیشتر به خاطر ستیزه با اخلاقیات. خطری که احساس می‌شد هم در اخلاقِ اسپینوزا و هم در تبارشناسی اخلاقیاتِ نیچه خانه کرده دقیقن خطرِ درون‌ماندگاری است.«می‌توان گفت که درون‌ماندگاری سنگ محک سراسر فلسفه است، زیرا تمامی خطراتی را به جان می‌خرد که فلسفه باید با آن روبه‌رو شود، تمامی نفرین‌ها، محکومیت‌ها، تعقیب‌ها و طردها را. این مطلب دست‌کم متقاعدمان می‌کند که مسئله‌ی درون‌ماندگاری، مسئله‌ای انتزاعی یا صرفاً نظری نیست. در نگاه نخست، شاید دشوار باشد درک این نکته که درون‌ماندگاری خطرناک است، لکن واقعاً چنین است. درون‌ماندگاری آن مغاکی است که حکیمان و خدایان را در کام کشیده است (دلوز و گتاری، فلسفه چیست؟).»پرسش بنیادینِ اخلاق این نیست که «چه باید بکنم؟» (این پرسشِ اخلاقیات است)، بلکه این است که «چه می‌توانم کرد؟». با توجه به درجه‌ی قدرت من، چیست توانمندی‌ها و قابلیت‌هایم؟ چگونه می‌توانم قدرت خود را فعالانه در چنگ گیرم؟ چگونه می‌توانم تا نهایتِ «آن‌چه می‌توانم کرد» بروم؟ پرسشِ سیاسی همین‌جا سر برمی‌آورد، زیرا صاحبان قدرت آشکارا مایل‌اند ما را از توان کنش‌گری‌مان جدا سازند. درون‌مایه‌های اخلاقی‌ای که در فلسفه‌های متعال همچون فلسفه‌ی لویناس و دریدا می‌یابیم - مسئولیت مطلق در قبال دیگری که هرگز نمی‌توانم به دوش گیرم، یا ندای نامتناهی به جانب عدالت که هرگز ارضایش کنم - از نظرگاه درون‌ماندگاری، «دستوراتی» هستند که اثرشان این است که مرا از آن‌چه می‌توانم کرد جدا کنند. به عبارت دیگر، از نظرگاه درون‌ماندگاری، تعالی بازنمودِ بردگی و ناتوانی من است، فروکاسته به پست‌ترین درجه. از این روست که تعالی خود موجد مسئله‌ی اخلاقی دقیق و دشواری است برای فلسفه‌ی درون‌ماندگاری: اگر تعالی بازنمود ناتوانی من باشد (قدرت = ۰)، در این صورت تحت کدام شرایط اساسن من به جانب آن رانده شده‌ام که به تعالی میل ورزم؟ کدام‌اند شرایطی که منجر شده‌اند به، به گفته‌ی نیچه، «دخالت چشمِ ارزش‌گذار»؟ چگونه توانسته‌ام به نقطه‌ای برسم که در آن «به بردگی و انقیاد میل ورزم، چنان که گویی این بردگی همانا رستگاری من است»؟ دانیل وارن اسمیت، فلسفه‌ی دلوز، مقاله‌ی «دلوز و دریدا، درون‌ماندگاری و تعالی: دو مسیر در اندیشه‌ی معاصر فرانسه»، ترجمه‌ی سروش سیدی</description>
                <category>poorya</category>
                <author>poorya</author>
                <pubDate>Tue, 17 Aug 2021 16:11:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رساله‌ی سیاسی اسپینوزا</title>
                <link>https://virgool.io/@dovah.polika92/%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%A7-skm1anldkyhr</link>
                <description>«فیلسوفان شورهایی را که بر ما غلبه می‌کنند، مفسده‌هایی می‌دانند که انسان به واسطه قصور خویش در دام آن‌ها گرفتار می‌شود. پس این عادت فیلسوفان است که شورها را به سخره بگیرند، غرولند کنند، خوارشان بشمارند، یا اگر بخواهند غیورتر از بقیه به نظر برسند، از آن‌ها ابراز انزجار کنند. در نتیجه، این فیلسوفان گمان می‌کنند که در حال انجام رسالتی مقدس‌اند، و بر این باورند حالا که آموخته‌اند چگونه یک طبیعت انسانی به راستی ناموجود را غرق ستایش کنند و این طبیعت انسانی واقعاً موجود را به ناسزا بگیرند، به قله‌های خرد هم دست می‌یابند. واقعیت این است که آن‌ها انسان‌ها را نه آن طور که هستند بل آن طور که خودشان دوست دارند، می فهمند. در نتیجه، اغلب آن‌ها دست به نوشتن هجویه برده‌اند و نه اخلاق؛ و هرگز نظریه‌ای سیاسی را که بتواند واجد کاربردی عملی باشد از کار درنیاورده‌اند. نظریه‌شان صرفاً در مرزهای وهم مستقر می‌شود یا تنها می‌تواند به درد آرمان‌شهر یا دوران طلایی شاعران بخورد، آنجا که طبیعتاً هیچ نیازی به نظریه سیاسی حس نمی‌شود. اغلب می‌گویند که در تمام علوم عملی نظریه در مغایرت با عمل قرار دارد. این باور به طور خاص درباره نظریه سیاسی صادق است و هیچ کس به اندازه نظریه‌پردازان و فیلسوفان برای حکومت داری نامناسب و ناشایست نیست.»</description>
                <category>poorya</category>
                <author>poorya</author>
                <pubDate>Mon, 16 Aug 2021 13:28:12 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>