<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پادکست داکس</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@doxpodcast</link>
        <description>من پیمان بشردوست هستم. در مورد کنجکاوی‌هام تحقیق میکنم و یافته هام رو در پادکست داکس براتون تعریف میکنم. فیلم مستند زیاد میبینم و خیلی اوقات مستندهای جذابی که دیدم بهانه ساخت اپیزودهام بوده.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:54:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1990474/avatar/lut3zr.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پادکست داکس</title>
            <link>https://virgool.io/@doxpodcast</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اپیزود سی و نهم : آمیش ها</title>
                <link>https://virgool.io/@doxpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%86%D9%87%D9%85-%D8%A2%D9%85%DB%8C%D8%B4-%D9%87%D8%A7-bc6obwxkohkr</link>
                <description>سلام، من پیمان بشردوست هستم و شما دارید اپیزود سی و نهم پادکست داکس را میخوانید.اپیزودی که میخوانید بخشی از یک مجموعه سه قسمتی است. در این سه اپیزود درمورد سه فرقه افراطی از ادیان ابراهیمی صحبت میکنم. بخش اول این سه گانه یعنی اپیزود قبلی درمورد حسیدیها بود که یک فرقه به شدت محافظه­کار یهودی هستند. این بخش یعنی قسمت دوم مربوط به آمیشهاست که یک فرقه محافظه کار مسیحی هستند و بعدا هم قصد دارم که درمورد یک فرقه تندروی اسلامی صحبت کنم. میخواهیم ببینیم شباهتهای بین این فرقه های محافظه­کار چیست. هر کدام از اینها چه باورها و سنتهایی دارند. این باورها از کجا می­آید؟ معتقدین به آنها چطور فکر میکنند و چرا اصرار به حفظ سنتهایشان دارند. در این سه گانه میخواهیم جواب این سوالات را بدهیم.  https://castbox.fm/episode/اپیزود-سی-و-نهم-%3A-آمیش-ها-id5645670-id643224564?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%B3%DB%8C%20%D9%88%20%D9%86%D9%87%D9%85%20%3A%20%D8%A2%D9%85%DB%8C%D8%B4%20%D9%87%D8%A7-CastBox_FM مثلا در اپیزود قبل درمورد حسیدیها صحبت کردم. اگر آن قسمت را نشنیدید حتما بعد از شنیدن این اپیزود آن را هم بشنوید. حسیدیها یک اقلیت مذهبی از یهودیان ارتودکس هستند که در نیویورک زندگی میکنند. آداب و سنتهای خاص خودشان را دارند. در نوع پوشش و کلا سبک زندگی به شدت محافظه­کار هستند و دقیقا همان سنتی را ادامه میدهند که اجدادشان چند قرن پیش و انجام میدادند. این را هم گفتم که حسیدیها تنها گروه ارتودکس یهودی نیستند. چندین گروه دیگر هم وجود دارند مثل حریدیها. البته گروههای کوچکتر هم هستند. حتی فرقه­ای وجود دارد به اسم تاهور که واقعا سختگیر هستند و میشود گفت متحجرند. تازه حسیدیها با آن شرحی که دادم، در مقابل اینها روشنفکر و عناصر ترقیخواه به حساب می­آیند. پس فرقه های تندروی دیگر یهودی هم وجود دارند. اما الان در این اپیزود میخواهیم سراغ یک اقلیت مذهبی محافظه­کار دیگر برویم، این باراز پیروان مسیحیت. کسانی که بهشان آمیش میگویند. اینها کی هستند؟ کجا زندگی میکنند و چرا بهشان محافظه­کار میگویند؟ طبق روال همیشگی مراجع زیادی را زیرورو کردم ازجمله تعداد زیادی فیلم مستند و مراجع کتبی تا بدانم تاریخچه اینها چی بوده. رفتارها و مناسکشان چطور است؟ رد این جماعت را در جاهای مختلف دنیا گرفتم و الان میخواهم نتیجه تحقیقم را برایتان تعریف کنم.منطقه آمیش نشین هولمز کانتیمنطقه هولمز کانتی (Holmes County) در ایالت اوهایو جایی است که آمیشهای زیادی در آنجا ساکن هستند. جمعیت هولمز کانتی کلا ۴۴ هزار نفر است و تقریبا نصف این جمعیت آمیش هستند. البته جمعیت کل آمیشهای امریکا تقریبا ۳۵۰ هزار نفر است. اما اینها در ایالتهای مختلف پخش شده­اند. این منطقه بیشترین تعداد آمیش را در خود جای داده. هولمز کانتی یک منطقه خارج از شهر است، یک جور دهات. درواقع یک آبادی و چند تا مغازه دارد و بقیه اش زمینهای کشاورزی است. پر از جاده هایی که وقتی در آن رانندگی میکنی دو طرف جاده تا جایی که چشم کار میکند مزرعه میبینی. هر دو سه کیلومتر که رد میشوی، یک خانه وسط یک مزرعه میبینی. خانه ها از همدیگر دور هستند و به نظر می­آید که ساکنین منطقه بیشترشان کشاورز هستند. توی جاده چند تایی کامیون و وانت میبینی. همینطور که داری با ماشین مدرنت در آن جاده باریک میرانی یک دفعه با چند درشکه مواجه میشوی. درشکه هایی که با سرعت پایین دارند توی همان جاده تردد میکنند. وقتی میگویم سرعت پایین منظورم با سرعتی است که یک درشکه راه میرود، درشکه است دیگر. درشکه و اسب و یک نفر درشکه­ران که دارد به اسبها هی هی میکند و با دهانش سروصدا درمی­آورد و اسبها را راه میبرد. حالا شما با ماشین پشت این درشکه هستی و باید با احتیاط ازش سبقت بگیری. یک نگاه به درشکه­ران میکنی میبینی آدمی است در هیئت یک کشاورز دویست سال پیش. واقعا انگار به گذشته سفر کردی. یعنی شما از عصر اطلاعات انگار به جایی سفر کردی که هنوز دوره کشاورزی است و عصر صنعتی هم هنوز فرا نرسیده. آدمی را میبینی که یک شلوار گل و گشاد مشکی پوشیده، یک پیراهن سفید و یک جلیقه مشکی هم تنش است. شلوارش هم از این کمربندهای دوبنده دارد. یک کلاه حصیری هم روی سرش هست و عجیبتر اینکه ریش بلندی دارد اما سبیلش را تراشیده. چند درشکه­ران دیگر هم میبینی که همگی همین شکلی هستند. وقتی که داری از مقابل یک مزرعه رد میشوی، خانمهایی را تک­وتوک میبینی که لباس آنها هم مدل دویست سال پیش است. پیراهنهایی با دامنهای بلند تنشان است. روی لباسشان یک پیشبند سفید بلند دارند. از این پیشبندها که موقع کار روی لباس میبندند که لباس کثیف نشود. یک مشخصه اصلی دیگر زنان آمیشمیش هم این است که یک کلاه سفید کوچک بر سر دارند. عین فیلمهای مربوط به دویست سیصد سال قبل اروپا که خانمها یک کلاه سفید بدون لبه روی سرشان داشتند که دو بندش از طرفین پایین می­آمد و میشد گره زد. خانمها چنین تیپی دارند. بچه ها هم عین بزرگسالها لباس میپوشند. عین همان مدل، شبیه به یک کشاورز دویست سال پیش، فقط در اندازه کوچکتر. خب پس وقتی­که شما وارد یک منطقه آمیش نشین میشوی با چنین صحنه هایی مواجه میشوی. و این صحنه ای است که در قرن بیست و یکم در هولمز کانتی ایالت اوهایوی امریکا میبینی. آنقدر این صحنه ها عجیب است که سالانه هزاران نفر توریست از نقاط دیگر امریکا به آنجا میروند تا زندگی آمیشها را از نزدیک ببینند.بسیاری از کودکان آمیش تابستانها کفش به پا نمیکنند.درست است که جمعیت آمیشها کم است اما چندین فرقه و گروه متفاوت دارند. برای همین شاید نشود یک سبک زندگی مشخص برای همه آمیشها تعریف کرد. چون یک طیف متنوع و گسترده از آمیشها داریم. یک طرف طیف آمیشهایی هستند که به شدت پیگیر ادامه سنتها هستند، سختگیرند و میگویند سنت را باید حفظ کرد. طرف دیگر طیف آمیشهایی هستند که شبیه به غیر آمیشها زندگی میکنند ودیگر عضو کلیسای آمیش نیستند. در هولمز کانتی هم همه مدل آمیشی زندگی میکنند. برخی از آمیشها میانه رو هستند، برخی هم سختگیرو ول نکن که میگویند باید عین چند قرن قبل زند گی کنیم. این آدمهایی که سوار درشکه هستند و لباسهایشان مدل دویست سال پیش است از دسته سختگیر هستند. رانندگی نمیکنند. اتومبیل را به رسمیت نمیشناسند یا حتی خانه هایشان برق ندارد. تمام تلاششان بر این است که همان سبک زندگی چند صد سال قبل را حفظ کنند. درعوض آمیشهای میانه رو چنین باورهایی ندارند. خانه هایشان برق دارد اما مثلا از تلویزیون استفاده نمیکنند. یا استفاده از ماشین را مجاز میدانند و رانندگی میکنند. عجیب اینکه بعضی از آمیشهای دوآتشه در این منطقه صاحب کسب­وکار هستند مثلا طرف صاحب مرغداری است یا کارگاه ساختمانی دارد. بعضی از آنها برای کارشان راننده غیر آمیش استخدام میکنند. چونکه خودشان اجازه ندارند رانندگی کنند. یک اصطلاحی هم دارند که به آدمهای غیر آمیش میگویند انگلیش یا انگلیسی. به همه آدمهایی که آمیش نیستند میگویند انگلیسی. به من و شما هم اگر آنجا باشیم میگویند انگلیسی. یا به یک نفر چینی یا همسایه امریکایی یا یهودیشان هم اگر آنجا باشد میگویند انگلیسی. چرا؟ چون زبان مردم آمیش هلندی پنسیلوانیایی هست که شاخه ای از زبان آلمانی است که بین آمیشهای ایالت پنسیلوانیای امریکا رایج بوده. آمیشهای هولمز کانتی به این زبان با هم حرف میزنند. در خانه زبانشان این است. انگلیسی را تازه وقتی که به مدرسه میروند یاد میگیرند و برای همین انگلیسی زبان دومشان است. شبیه به حسیدیها. آنها هم به زبان یدیش حرف میزنند و انگلیسی زبان دومشان است. میبینید چقدر شباهت دارند؟ حالا در ادامه بیشتر متوجه شباهتهای حسیدیها و آمیشها میشوید. شباهتهایشان کم نیست. هر دو به شدت اصرار به حفظ سنتهای سختگیرانه گذشته دارند.یک خانه آمیشبرگردیم به هولمز کانتی. در آن منطقه فرقه ای از آمیشهای محافظه­کار هستند که آمیشها در زبان خودشان به آنها میگویند Swartzentruber. اینها هم از همان آمیشهایی هستند که خانه هایشان برق ندارد و داخل ساختمان لوله کشی آب وجود ندارد. یعنی آشپزخانه آب لوله کشی ندارد. داخل خانه دستشویی نیست. تابستان و زمستان باید بروند بیرون از خانه. این جماعت برای کشاورزی از ابزارهای ابتدایی استفاده میکنند. میگویند چه معنا دارد از ابزارهای مدرن استفاده کنیم. اصلا یکی از تاکیداتشان همین است: دوری از مدرنیته. دوری از تغییر و پیشرفت و تکنولوژی. برای همین به سبک و سیاق چند صد سال قبل زندگی میکنند. آنهم کجا؟ ایالت اوهایوی امریکا. خانه های بزرگی دارند چون جمعیت هر خانوار بالاست. عیالوارند. ده، دوازده تا ۱۵ تا بچه دارند. دیگر بسته به کرمشان! نونخور دارند اما نان در آوردن و سیرکردن اینهمه بچه با آن روشی که آنها زندگی میکنند کار خیلی سختی است. چرا؟ چون بیشتر کشاورزیشان با دست است. از سم و کود شیمیایی استفاده نمیکنند. روشهای پیشرفته آبیاری ندارند. کاشت­ و داشت و برداشت را با ابزارهای ابتدایی انجام میدهند. پس درست است که زمینشان بزرگ است ولی روش کشاورزیشان پربازده نیست. محصولشان زیاد نیست و با توجه به جمعیت زیاد تقریبا در فقر و تنگنا زندگی میکنند. برای همین غیر از مزرعه جلوی خانه­هایشان یک باغچه هم دارند که خورد و خوراک و قوت لایموتشان را خودشان همان جا به عمل می­آورند. چند تا مرغ و خروس و گاو هم دارند که شکمشان را با همانها سیر میکنند. البته این چند سالی که تب فروش محصولات ارگانیک و دوستدار طبیعت همه جا را گرفته قیمت محصولاتشان تکانی خورده. چون از سم و کود شیمیایی استفاده نمیکنند، محصولاتشان ارگانیک  محسوب میشود. اما باز پولی که از مزرعه به دست می­آید آنقدر نیست که زندگیشان خوب بچرخد. تازه اصلا مجاز هم نیستند که پول جمع کنند. کلیسا و سنتشان آنها را از جمع کردن پول منع میکند. پول جمع کردن برایشان یک ضد ارزش است برای همین زندگی مینیمال دارند. همه چیزهایی که برای به دست آوردن ثروت باید داشته باشند را دارند: زمین بزرگ، آدمهای زیاد، نیروی کار کافی، آب، بازار و مشتری خوب در امریکا و … . یعنی روی کاغذ همه چیزهایی که لازم است که یک جامعه نمونه و پیشرو بشوند را دارند، اما به خاطر عقایدشان و به خاطر ارزشهایی که برای خودشان تعریف کرده­اند نه تنها ثروتمند نیستند، بلکه از ثروت فراری هستند و ترجیح میدهند در سختی زندگی کنند.  یک روستای آمیشخانه ها برق ندارند و روشنایی خانه با چراغهای گازسوز تامین میشود. یعنی غروب که میشود کبریت میزنند و چراغها را روشن میکنند. از پنکه و کولر هم خبری نیست. تازه حتی در تابستانهای گرم باید گرمای چراغ را هم برای روشنایی تحمل کنند. معتقدند که برق چیز بد و مخربی است، اما نه هرجور برقی. فقط برقی که دولت دارد تولید میکند و تحویل میدهد بد است. اما اگر خودمان برق را تولید کنیم، خیلی هم حلال و طیب و طاهر است! دقت کردید؟! میگویند برق سراسری بد است ولی اگر خودشان تولید کنند، مشکلی نیست. این دسته از آمیشها توی مزارعشان ژنراتور یا پنلهای برق خورشیدی یا توربین بادی گذاشته­اند و مقداری برق تولید میکنند.اما فکر نکنید که پس مشکل حل شده. برق تولید کردند و دیگر زندگی عادی و معمولی دارند. نه، داستان به این راحتی نیست. قرار نیست که برق تولید کنند و بشوند شبیه بقیه دنیا. نه. از این برق فقط استفاده های محدودی میکنند. مثلا از ماشین لباسشویی استفاده میکنند چون تعداد نفرات خانواده زیاد است و همگی در تابستان زیر آفتاب کار میکنند و آنهمه لباس باید شسته بشود. البته فکر نکنید ماشین لباسشویی مدرن امروزی دارند. نه، در مناطق آمیش نشین از یک مدل ماشین لباسشویی استفاده میکنند که مال دهه ۱۹۴۰ هست، یعنی طراحی هشتاد سال قبل و اصلا شباهتی به چیزی که ما ماشین لباسشویی میگوییم، ندارد. وان بزرگی است که لباسها توش شسته میشود. لباسها را یکی یکی از آب در می­آورید و از لای دو تا میله غلطان رد میکنید که آبشان کشیده بشود. این ماشین لباسشویی است که به روش صد سال پیش کار میکند. درواقع مسئله این است که حالا که قرار است از یک وسیله مدرن استفاده کنیم، دیگر مجاز نیستیم که یکراست برویم سراغ مدرنترین مدلش. نه. برعکس میرویم از قدیمیترین مدلش استفاده میکنیم. قرار بوده ماشین لباسشویی نداشته باشیم، اما حالا یک پله ارتقا میدهیم و قدیمیترین مدل موجود را استفاده میکنیم. مدلی را استفاده میکنیم که به اندازه کافی قدیمی باشد تا کسی آن را کالای مدرن به حساب نیاورد. یک وسیله از مد افتاده درست شبیه به بقیه چیزهایی که در خانه داریم. انگار که همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید. درست است؟ مدل لباسمان مال دویست سال پیش است. اگر برویم یک ماشین لباسشویی­ لوکس بگیریم، مردم چه میگویند؟! هرگز‍! حرفشان این است که باید تا جایی که میتوانیم در مقابل مدرنیته مقاومت کنیم. هرچند که میدانیم بعد از سالها یک جاهایی ممکن است از مواضع اصولی­مان کوتاه بیاییم و بالاخره یک کالای مدرن را به رسمیت بشناسیم، اما فعلا تا راه دارد به مقاومتمان ادامه میدهیم.خانواده آمیش، گریزان از تکنولوژییادتان هست که در اپیزود قبلی درمورد پیتر سانتنلو صحبت کردم؟ همان یوتیوبر معروفی که کلی ویدئوی جالب با حسیدیها درست کرده و توی اپیزود حسیدیها چند تجربه جالبش را برایتان تعریف کردم. از قضا پیتر سانتنلو پیش آمیشها هم رفته و چندین ویدئوی جالب درمورد زندگی و آداب آنها درست کرده و من الان میخواهم مختصری درمورد تجربه های پیتر در منطقه آمیش صحبت کنم. اتفاقا آمیشها هم به دوربین فیلمبرداری خیلی حساس و حواس جمع هستند و بیشترشان اجازه فیلمبرداری به گزارشگرها نمیدهند. اما پیترتوانست اعتماد چند نفر ازآنها را جلب کند و چند تجربه ناب را به تصویر بکشد. او برای اینکه دستگیرش بشود که آمیشها کی هستند و چکار میکنند به چند منطقه آمیش نشین رفت ازجمله همین هولمز کانتی ایالت اوهایو. شبیه به پروژه حسیدیها که از کمک یک یوتیوبر حسیدی بهره گرفته بود، برای این پروژه هم یک یوتیوبر آمیش به اسم جاش به پیتر گفته بود: «بیا با هم برویم دنیای آمیشها رو نشونت بدم.» قصدش این بوده که جامعه شان را به پیتر و به مخاطبهای پیتر خوب معرفی کند.جاش یک آقای سی ساله است. شغلش رانندگی کامیون است و در اوقات فراغتش درمورد زندگی آمیشها ویدئو میسازد. آدمی خاکی و دوست داشتنی است. آمیش است اما لباسش شبیه به لباس آمیشهای محافظه کار نیست. یعنی عین بقیه مردم امریکا لباس میپوشد. شلوار جین و تیشرت پوشیده اما به سبک آمیشها ریشش را بلند کرده و سبیلش را تراشیده. جاش و کل خاندانش ازآمیشهای میانه رو هستند. آمیش میانه رو یعنی چی؟ یعنی نه مثل آن تندروها هستند و نه مثل آن آمیشهایی که دیگر عضو هیچ کلیسای آمیشی نیستند. یک چیزی در آن میانه هستند. مسیحیان معتقدی هستند اما کلیسایشان را از آمیشهای تندرو جدا کرده­اند و برخی آداب سختگیرانه را کنار گذاشته­اند. مثلا اینها توی خانه هایشان برق دارند. از لامپ و بعضی از وسایل برقی استفاده میکنند. اما تلویزیون ندارند. موبایل میتوانند داشته باشند اما بیشترشان موبایلهای ساده تاشو دارند. گوشی هوشمند ندارند. یک روز جاش پیتر را سوار کامیونش کرد و به همان مناطق آمیش نشین رفتند. میراندند و حرف میزدند. جاش میگفت که به خاطر شغلش نیاز داشته که گوشی هوشمند داشته باشد تا بتواند تعدادی اپلیکیشن بریزد. اما میگوید که این گوشی هوشمندش محدود است. پیتر میپرسد: «یعنی چی محدوده؟» جاش میگوید: «من از اپلیکیشن مخصوصی استفاده میکنم که دسترسیهام رو محدود میکنه. یعنی یه جورایی گوشیم رو سانسور میکنه. اجازه استفاده از یه سری اپلیکیشن و دسترسی به یه سری چیزها رو ازم میگیره.» این البته یک مسئله اختیاری هست و جاش خودش این کار را کرده. از آن شرکتی که اپلیکیشن را میفروشد سرویسی خریده که میتواند برای نه نفر دیگر هم همین کار را بکند. جاش نه تنها خودش استفاده میکند، بلکه به همسرش و چند تا از خواهر و برادرهایش هم داده و گوشیهایشان را محدود کرده­اند.درون خانه آمیشجاش میگوید: «من به بیرون از دنیای آمیش هم رفتم، دنیای بیرون رو هم تجربه کردم اما دیدم دنیای بیرون برای من چیزی برای عرضه نداره.» پیتر گفت: «خب، یعنی چی؟» جواب داد: «یعنی اون صلح درون و اون آرامشی که من در اینجا دارم رو نمیتونستم جای دیگه ای داشته باشم. اینجا عیسی مسیح در کنارمه. آرامش مذهبی که من اینجا دارم برام خیلی ارزشمنده.» البته اینها آمیش میانه رو هستند. خانه شان برق دارد، ماشین دارند، زندگی بدی ندارند که انگیزه­ای قوی برای ترک آنجا باشد. جاش میگوید: «من به عنوان یک مومن از چیزی ترسی ندارم. مثلا چی؟ فرض کن به یک نفر بگن تو دو روز دیگه میمیری. اگه اون آدم کسی باشه که به چیزی اعتقاد نداره مرگ براش ترس داره، اما برای ما ترسی نداره چون همه چیز مو به مو توی انجیل توضیح داده شده که چه اتفاقی بعد از مرگ میفته. همه چیز روشن و مشخصه. من وقتی که به عنوان یک مسیحی معتقد به دنیا اومدم باید هواهای نفسانی ام رو کنار بذارم و به خدا و به عیسی مسیح خدمت کنم.»پیتر سانتنلو و یک آمیشجاش در حال رانندگی همینطور حرف میزد و اون وسط هم پیتر مرتب ازش میپرسید که توضیح بدهد منظورش چی است و مثال بزند. جاش میگفت: «آره هواهای نفسانی رو دنبال نمیکنم. مثلا من اصلا دوست ندارم که برم توی بار بشینم و مشروب بخورم. یا مثلا به یک استریپ کلاب برم و برهنگی رو تماشا کنم. نه اینکه بخوام و نرم، نه. یعنی اصلا علاقه ای هم به این کارها ندارم.» پیتر گفت: «راستش اینهایی که میگی رو من قبلا انجام دادم، اما الان من هم دوست ندارم و انجام نمیدم. مثلا استریپ کلاب که میگی آره وقتی هجده سالم بود، جوون و جاهل بودیم. فکر میکردیم خیلی حال میده. مثلا باحاله با رفقا بریم استریپ کلاب. یه بار هم با دوستهام رفتیم ولی بعدش فهمیدم که این کار درستی نیست و عمرم رو دارم تلف میکنم. درمورد مشروب من هم دیگه مشروبات الکلی نمیخورم. نه به خاطر دلایل مذهبی. خودم به این نتیجه رسیدم که دیگه نخورم. شبیه محدودیتهایی که شما توی اینترنت داری من هم محدودیتهایی دارم. مثلا من محتوای پورن نگاه نمیکنم. وارد سایتهای جنسی نمیشم. چرا نمیشم؟ دلیلم مذهبی نیست. چون میدونم این یه صنعت کثیفه که باعث شده زندگی خیلی از زنان و دختران و خانواده هاشون خراب بشه. از هم بپاشه. و من نمیخوام با وارد شدن به این سایتها از این صنعت کثیف حمایت کنم. پس من هم با اینکه مثل تو مذهبی نیستم، با اینکه سبک زندگی سخت آمیش رو ندارم اما برای خودم معذوریتهای اخلاقی دارم. من مذهبی نیستم اما به این مقولات به عنوان چیزهایی نگاه میکنم که کمکی به زندگیم نمیکنن.» جاش گفت: «آره تو مذهبی نیستی چون روح مسیح در تو زندگی نمیکنه.» پیتر گفت: «چرا؟ از کجا این رو میگی؟» جاش گفت: «مثلا آیا تو از مسیح، در واقع منظور خداست، خواستی که تو رو به خاطر گناهانت ببخشه؟» پیتر گفت: «برای چی؟ مگه چه گناهی کردم؟» گفت: «مثلا همین استریپ کلابی که میگی رفتی، گناهه. از گناهت توبه کردی؟» پیتر گفت: «راستش من اون کارم رو گناه نمیبینم. اون رو مکاشفه و یک تجربه خاص اون سن­وسالم میدونم. اصلا تو فرض کن که این هم Rumspringa ی من بوده.» Rumspringa چیست؟ کمی صبر کنید جوابش را توی همین اپیزود میگیرید. (آهنگی درفایل شنیداری پخش میشود که جاش خوانده. در کنار شغلش آهنگهای آمیش هم میخواند. دیدید پدر و مادرها میگویند دَرست را بخوان و در کنارش موسیقی راهم ادامه بده؟ نتیجه قاعدتا موتزارت که از آب در نمی­آید! میشود همین اثر فاخری که شنیدید! برعکس حسیدیها که از نظر موسیقی نسبتا پیشرفته هستند، موسیقی آمیش خیلی بدوی است و کلا بدون ساز اجرا میشود.)رامسپرینگا سنت آمیشهای سحتگیرخب اما آمیشها کی هستند؟ از کجا به امریکا رفتند؟ به زبان داچ یا آلمانی بالا حرف میزنند. بالاخره هلندی هستند یا آلمانی؟ داستانشان چیه؟بگذارید داستان را از اول شروع کنم. در قرن شانزدهم رهبران مذهبی مسیحیت در کشورهای مختلف در واتیکان و درواقع توسط پاپ انتخاب میشدند. پس یک حاکمیت یکدست در مسیحیت وجود داشت. اما در اوایل قرن شانزدهم کم­کم انتقاداتی به پاپ و کلیسای کاتولیک وارد میشد. مثلا یکی از نقدها درمورد دین­فروشی بود. پاپ میخواست که مجللترین کلیسای جهان را در واتیکان درست کند. همان کلیسای عظیم و مجلل سن پیتر که هنوز استفاده میشود و پاپ در آن مناسکی را به جا می­آورد. پاپ در آن دوره برای اینکه پول مورد نیاز ساخت کلیسا را فراهم کند حتی اجازه فروش مغفرتنامه داد. ثروتمندها پول بدهند و مغفرتنامه بخرند. آقا پول بده، جایت در بهشت گارانتی شده! این کارها در کوتاه­مدت پول خوبی برای کلیسا به ارمغان آورد اما در بلندمدت باعث بیشتر شدن اعتراضات شد. و در نهایت مارتین لوتر، روحانی آلمانی، معترض شد و جنبشی را راه انداخت که بعدا معروف شد به پروتستان. مقابل پاپ ایستاد و گفت پاپ معصوم نیست و آدمها اصلا برای ارتباط با خدا نیاز به واسطه ندارند. خودشان میتوانند با خدا رابطه داشته باشند. این­جوری بود که از کلیسای واتیکان جدا شد و این سرآغاز اصلاحات گسترده در کلیسا بود. البته چندان راحت نبود. من خیلی خلاصه گفتم. بعدها حتی در بین پیروان خود جنبش پروتستان هم جنبشهای متنوع دیگری راه افتاد. یکی از آنها جنبشی بود به اسم آنابپتیست. آنابپتیستها عقاید رادیکال و تندروانه ای داشتند. البته بیشترعقایدشان شبیه به بقیه پروتستانها بود اما تفاوت اصلیشان در دو مسئله بود. یکی اینکه میگفتند غسل تعمید باید وقتی انجام بشود که فرد، بزرگسال شده باشد. وقتی غسل تعمید میدهند دیگر آن فرد، مسیحی به حساب می­آید. کاتولیکها میگفتند غسل تعمید باید در همان نوزادی اتفاق بیفتد و فرد از بچگی مسیحی بشود. آنابپتیستها میگفتند که این معنا ندارد. باید وقتی که فرد بزرگسال شد و خودش تصمیم گرفت، غسل کند و مسیحی بشود و به قول معروف به تکلیف برسد. موقع غسل تعمید فرد زیر آب میرود که سمبلی است از مرگ و پایان زندگی قبلی و بعد از چند ثانیه از آب بیرون می­آید و نفس میکشد که این نمادی است از زنده شدن دوباره. درکل غسل تعمید سمبلی است از اینکه فرد رسما مسیحی شده و زندگی جدیدی را شروع کرده. اعتقاد دارند که با این غسل گناهان فرد هم بخشیده میشود. غسل تعمید هم به انگلیسی میشود بپتیسم. مسئله دوم آنابپتیستها این بود که آنها بر یک «کلیسای آزاد» و جدا از دخالت دولت اصرار داشتند. این حرفها مربوط به سال ۱۵۲۵ بود یعنی پانصد سال پیش.این آدمها روحانیت سنتی مسیحی را رد میکردند و میگفتند خودشان بدون واسطه روحانی به صورت گروهی انجیل میخوانند و نیازی به واسطه ندارند. بعد هم میگفتند که طبق آموزه های مسیح هیچوقت با کسی جنگ نمیکنند. مسیحیت دین صلح است. حکومت را هم قبول نداشتند و با حکومت همکاری نمیکردند چون حکومت تنها مال عیسی مسیح است. دولت و شهرداری و بانک معنا ندارد. خودشان یک جوری همه اینها را انجام میدهند. اینها با این عقایدی که داشتند یک اقلیت متفاوت بودند آن­هم درست بغل گوش سایر مومنان مسیحی. کلیسا چنین چیزی را نمیتوانست تحمل کند و خوش نداشت که این جماعت دوروبرش آفتابی شوند. برای همین آنها مورد آزار و اذیت کلیسا و سایر مسیحیان قرار میگرفتند و درنهایت مجبور به کوچ به مناطق دیگر شدند و رفتند به روستاهایی که کمتر کسی آنجا بود. برایشان بد هم نشد. هم زمینهای حاصلخیزی آنجا بود و میتوانستند راحت کشاورزی کنند و هم آرام و دور از اجتماع زندگی کنند. تقریبا ۱۷۰سال بعد فردی به اسم جیکوب آمان رهبر این جماعت شد و بدعتهای مذهبی دیگری هم از آستینش بیرون آورد و به دین اضافه کرد. مهمترین بدعتش اجتناب بود. دوری گزیدن از جامعه و مدرنیته. خلاصه فرقه جدیدی برای خودش درست کرد. فرقه ای که به اسم خودش معروف شد. اسم خودش آمان بود و به پیروانش هم گفتند آمیش یا همان پیروان جیکوب آمان. کِی بود؟ سال ۱۶۹۳٫ کجا؟ اطراف منطقه برن در سوییس. این را هم بگویم که غیر از آمیشها یک فرقه مشابه دیگر هم همان موقع در همان محدوده درست شد به اسم منونایتها. منونایتها هم خیلی شبیه به آمیشها هستند و هر دو در همان کوههای آلپ در محدوده آلمان و سوییس و فرانسه فعلی پخش بودند. اما الان دیگر هیچ آمیش و منونایتی در اروپا زندگی نمیکند. بیشترشان به امریکای شمالی و امریکای جنوبی مهاجرت کردند.کشاورزی به سبک آمیشقاره جدید یعنی امریکا کشف شده بود وخیلی از اروپاییها راهی امریکا میشدند. از جمله اولین گروههای آمیش در همان اوایل قرن هجدهم راهی امریکا شدند و بعد هم به بقیه خبر دادند که بشتابید بیایید اینجا که راست کار خودمان است. اینجا آزادی مذهبی وجود دارد. کسی کاری به دین آدم ندارد. زمینهای بزرگ و حاصلخیز دارد و اگر بخواهیم دور از جماعت زندگی کنیم هم اینجا جا به اندازه کافی هست از بس که بزرگ است. این بود که در قرن ۱۸ و ۱۹ کم کم همه آمیشها از اروپا به امریکا مهاجرت کردند. اول رفتند به ایالت پنسیلوانیا چون وقتی از کشتی پیاده میشدند و از آبادی فاصله میگرفتند، به آنجا میرسیدند. اولین جامعه خودشان را آنجا درست کردند. اینطوری بود که زبانشان که بهش آلمانی بالا میگفتند، به مرور تغییراتی جزیی کرد و بهش گفتند داچ پنسیلوانیایی. ولی بعدها که جمعیت آنها بیشتر و دوروبرشان شلوغ شد، دیدند بهتر است که به جاهای دیگر هم بروند و اینطوری بود که آمیشها به ایالتهای دیگر هم سرازیر شدند. درمورد منونایتها هم گفتم که شبیه آمیشها هستند. غیر از ایالات متحده و کانادا خیلی از منونایتها به امریکای جنوبی رفتند و هنوز سبک زندگی خودشان را در آنجا هم حفظ کرده­اند. در ادامه درمورد آن هم توضیح میدهم.جمعیت آمیشها در ایالات متحده فقط دویست-سیصدهزار نفر است اما ۲۰۰۰ کلیسای مختلف دارند و هر کلیسا دستورالعمل‌های سبک زندگی منحصر به خودش را تعریف کرده، اما در مجموع نقطه اشتراک همه این است که در برابر مدرنیته خیلی دست به عصا و مقاوم هستند و از همان ابتدا تا الان همیشه با هر پدیده و اختراع جدیدی جنگیده­اند و مخالفت کرده­اند. اینقدر مخالفت و نفی کردند تا بالاخره یک جایی مجبور شد ند کوتاه بیایند. مثلا از اوایل قرن بیستم که پیشرفت آدمها بیشتر شد هر چند سال بحرانی در جامعه آمیش شکل گرفت که آیا این پدیده را قبول بکنیم یا نکنیم. مثلا دوروبر سال ۱۹۰۰ تلفن آمد و خیلی از مردم امریکا استقبال کردند. چرا که نه؟ زندگی را راحتتر میکند و میتوانیم رابطه­مان را با سایرین حفظ کنیم. اما گروهی از آمیشها میگفتند نه. اینها باعث میشوند که جامعه­مان آسیب ببیند. برخی هم میگفتند به نظر می­آید تلفن چیز خوبی باشد. همسایه­هایمان هم دارند و لذتش را میبرند چرا ما نداشته باشیم. سوال ایجاد میشد. بعد در کلیسا میپرسیدند و جدل میکردند. آنقدر بحثها جدی شد که در سال ۱۹۱۰ چیزی حدود بیست درصد از آمیشها گفتند کارد به استخوانشان رسیده ومیخواهند تلفن داشته باشند. آنجا بود که یک انشعاب جدید از آمیشها به اسم نیو اردر (new order) یا مسلک جدید شکل گرفت. قبلیها شدند الد اردر(oldorder) یا مسلک قدیم آمیش و به سختگیری شان ادامه دادند و گفتند از مواضعشان کوتاه نمی­آیند. اینکه برای خودشان خط قرمز بیخودی تعریف میکنند و از آن کوتاه هم نمی­آیند که افتخار ندارد! خودشان را خسته میکنند.این از تلفن که زلزله ای در بینشان درست کرد. بعد کم کم ماشین در امریکا زیاد شد. موضوع جدید کلیسای آمیش حق مالکیت ماشین و اجازه رانندگی بود. آمیشهای مسلک قدیم گفتند نه، چون مالکیت خودرو باعث تشویق تماس های شهری میشود و در نهایت چند صباح دیگر جامعه­شان متلاشی میشود. بعدها در سال ۱۹۲۸ مسلک جدید اجازه داد که پیروانش از ماشین استفاده کنند. اما پیروان مسلک قدیم آمیش گفتند کماکان از درشکه استفاده میکنند. اینها صحبتهایی است که صد سال پیش شده ولی هنوز این تصمیم رعایت میشود و این جماعت هنوز سوار ماشین نمیشوند. جالب است بدانید که درشکه وسیله ارزانی هم نیست. قیمت خود درشکه دوروبر ۷ هزار دلار است و قیمت اسب هم تا ۵۰ هزار دلار میرسد. یعنی ماشین برایشان بصرفه تر هم هست اما نمیخرند. این هم از ماشین.در سال ۱۹۲۰ صحبت از شبکه سراسری برق بود و کلیسای پویای آمیش با نظریات پیشرویی که داشت با اتصال به شبکه سراسری برق هم مخالفت کرد. اما عجیب اینکه گفتند از برق باطریها میشود استفاده کرد ولی از شبکه سراسری برق نمیشود. انگار که شیطان فقط در برقی که از شبکه می­آید کمین میکند و برق درون باطری مباح است! این هم از برق.مدرسه آمیشو اما چالش بعدی. در سال ۱۹۲۱ایالت اوهایو قانونی را تصویب کرد که کودکان تا سن ۱۸ سالگی باید به مدرسه بروند. آمیش‌های همیشه در صحنه مسلک قدیم باز هم احساس خطر کردند و گفتند که چه معنی دارد که بچه تا ۱۸ سالگی درس بخواند آن هم درسهایی که مغز و فکرش را خراب میکند. بچه باید نهایتا یاد بگیرد که بخواند تا بعدا بتواند انجیل را بخواند و یاد بگیرد بنویسد و حالا نهایتا ریاضی ابتدایی را هم یاد بگیرد. بعد هم ارزش‌ها و اخلاقیات را در خانه از والدینش یاد بگیرد. این سیستم ایدئال آموزشی آنها بود و اجازه تحصیل به بچه هایشان ندادند. اینجا بود که دولت خیلی از آمیشها را دستگیر و زندانی کرد چونکه کارشان غیرقانونی بود و مانع پیشرفت بچه ها میشد. اما آمیشها کماکان مخالفت میکردند و بچه هایشان را به مدارسی میفرستادند که توسط خودشان اداره میشد. یک معلم از بین خودشان انتخاب میکردند و خودشان به معلم حقوق میدادند. مدارسشان یک کلاسه بود با یک کلاس بزرگ و همه بچه­های کلاس اول تا هشتم همانجا در کنار هم و زیر نظر همان یک معلم درس میخواندند. این روال را ادامه دادند اما دولت کوتاه نیامد. مدارس آنها را بست که آمیشها مجبور به استفاده از مدارس دولتی بشوند، اما آنها تسلیم نشدند. عجیب است اینهمه اصرار به جاهل ماندن. اصرار بیهوده به ادامه یک سنت اشتباه. این روال جنگ و مرافعه بین دولت و آمیشها سر مدرسه ادامه داشت و اینها از مواضع به قول خودشان اصولیشان کوتاه نیامدند تا اینکه در سال ۱۹۵۵ دولت دید پدران این بچه ها در زندان هستند، چند صد نفر زندانی شدند و کوتاه هم نیامدند. برای ما خنده دار است که چرا باید زندان بروی که بچه ات درس نخواند اما در ذهن آنها احتمالا این کلید رستگاری خودشان و بچه هایشان بوده. احتمالا نشانه ایمان و تقوا. این بود که ایالت پنسیلوانیا به یک راه حل بینابین رسید. سیستمی درست کردند به اسم مدرسه حرفه ای. بچه‌ها تا کلاس هشتم به مدرسه می‌روند، همان مدارس یک کلاسه و معلمین را هم خودشان از بین خودشان انتخاب میکنند. بعد از کلاس هشتم هم بچه ها می‌توانند توی خانه کار کنند و هفته‌ای یک بار تا سن ۱۵ سالگی به یک کلاس حرفه‌ای بروند و حرفه ای را هم یاد بگیرند مثل نجاری، کشاورزی، آهنگری. به هر حال آنهمه اسب و درشکه در آن منطقه نیاز به تعمیر و نعل عوض کردن و رسیدگی دارد. بروند حرفه ای یاد بگیرند و بعد هم فارغ التحصیل میشوند و میروند پی زندگیشان. دانشگاه هم که پر واضح است اصلا معنا ندارد.البته این راه حل فقط به خاطر این نبود که آمیشها کوتاه نمی­آمدند. کمیته ملی آزادی مذهبی هم از آمیشها حمایت کرد و دولت کوتاه آمد. این روالی شد که بعدا سایر ایالتها هم الگوبرداری کردند و هنوز هم مدارس آمیش همینطوری اداره میشود. این هم از مدرسه.موضوع جذاب بعدی تراکتور بود که تا سالها موضوع بحث بوده که آیا استفاده بکنیم و اگر بله چطور استفاده کنیم. حالا درمورد تراکتور و راه حلهای خلاقانه ای که دادند بعدا صحبت میکنم. موضوع بعدی قانون تامین اجتماعی امریکا بود که در سال ۱۹۵۴ دولت گفت که از آنها به عنوان کشاورزان حمایت میکند. به نظرتان واکنش آمیشها چه بود؟ خوشحال شدند؟ نه، قبول نکردند و گفتند که با دولت کاری ندارند و طومار امضا کردند و به دولت گفتند اصلا نمی­خواهند مزایای تامین اجتماعی را دریافت کنند. عجیب اینکه به دولت مالیات میدهند چون قانون امریکاست و مجبور هستند، اما تقریبا از مزایای مالیات بی بهره هستند. پول مدرسه را که خودشان جدا میدهند. پول درمان را خودشان میدهند. بیمه هم نیستند. اگر خانه کسی آتش بگیرد، روز بعد همه جمع میشوند و با همدیگر در عرض چند روز یک خاونه برای همسایه­شان درست میکنند. واقعا کاری و کاربلد هم هستند. اگر موقع دروی محصول پای یک کشاورز بشکند همسایه ها می­آیند و محصول کشاورز سانحه دیده را هم برایش درو میکنند. مورد بوده که یک آمیش بیمار شده و در بیمارستان از دنیا رفته و صورتحساب بیمارستان صدهزار دلار شده. آمیشها گلریزان کردند و بدون اینکه اسمشان معلوم بشود صدهزار دلار پول جمع کردند. پس بیمه نیستند اما هوای همدیگر را دارند. آمیشها در هیچ انتخاباتی شرکت نمیکنند. چرا؟ چون گفتم آنابپتیستها اساسا به سیستم دولتی باور ندارند. میگویند تابع رییس جمهور امریکا نیستند. رییس جمهورشان شخص عیسی مسیح است. واقعا اینطور میگویند که نفر اول جامعه آنها عیسی مسیح است.یکی از چالشهای دولت امریکا با آمیشها همیشه موضوع جنگ بوده. خصوصا در زمان جنگهای جهانی. خب آمیشها صلح طلب­اند و معتقدند که نباید در جنگ شرکت بکنند. اما به عنوان شهروند ایالات متحده اگر لازم میشد به جنگ برده میشدند. برای همین مشکلات زیادی در پادگانها داشتند و به مرور دولت با آنها همراهی و قبول کرد که اگر جنگ شد، آمیشهای مشمول خدمت در اردوگاههای پشتیبانی خدمت کنند و به خط مقدم فرستاده نشوند. کلا روحیه صلح طلبی دارند و میگویند مسیح صلح طلب و بخشنده بوده، ما هم باید همینطور باشیم. مثلا در سال ۲۰۰۶ در یک منطقه ای تیراندازی شده بود و ۱۰ دختربچه آمیش کشته شدند. چند ساعت بعد آمیشها اعلام کردند که ضارب را میبخشند. بخشیدند و اینطوری خودشان را به عنوان یک جامعه بخشنده معرفی کردند.خب حالا که فهمیدیم داستان آمیشهای مسلک جدید و قدیم چیست بگذارید بگویم قضیه Rumspringa چی بوده. همان چیزی که پیتر سانتنلو و جاش درموردش حرف میزدند. گفتیم که آمیشها تا کلاس هشتم درس میخوانند یعنی تا ۱۴-۱۵ سالگی. آمیشهای مسلک قدیم وقتی که بچه هایشان ۱۶ تا ۱۸ساله میشوند، از آنها میخواهند که از خانه به شهر یا هر جایی که دوست دارند، بروند. هر کاری که میخواهند انجام بدهند و شیطنت هایشان را بکنند و بعد از چند ماه یا چند سال به جامعه آمیش برگردند. تناقض ماجرا در همین است که با اینکه خیلی مذهبی هستند اما بچه هایشان را به این کار تشویق میکنند. چون وقتی برگردند دیگر ازدواج میکنند،غسل تعمید داده میشوند و عضو کلیسا میشوند. و آنوقت دیگر باید قوانین کلیسا را سفت و سخت رعایت کنند. به این فرصت تجربه دنیا و احتمالا فرصت گناه میگویند Rumspringa. این البته روش آمیشهای مسلک قدیم هست اما مسلک جدیدها که میانه رو هستند این کار را نمیکنند. میگویند این کار عجیب و در تضاد با سبک زندگی شان است. یک نکته عجیب دیگر درمورد مسلک قدیم آمیش این است که درست است که به ظاهر مذهبی تر هستند اما انجیل نمیخوانند. فقط سنت را رعایت میکنند. فقط میگویند سنتهایمان هرچند عجیب و هرچند توجیه ناپذیر نباید تغییر کنند. خشک مذهب هستند. درحالیکه تکیه مسلک جدید آمیش که میانه رو هستند، بیشتر بر انجیل است تا بر حفظ سنتهای عجیب مثل حرام بودن برق و ماشین و… .چرا آمیشهای مسلک قدیم به حفظ سنتها حساس هستند و تغییرش نمیدهند و دوست دارند که دور از بقیه دنیا باقی بمانند؟ میگویند اگر بخواهیم چیزهای جدید را تک به تک قبول کنیم، دیگر کلا همه قوانینمان تغییر میکند و خیلی زود تمام فرهنگمان عوض میشود. میگویند از فلان مسئله کوتاه نمی­آییم چون اگر این سنگر را ببازیم، دیگر راه برای بعدیها هم باز میشود. ما برق را قبول نمیکنیم که فردا اصلا بحث کامپیوتر و اینترنت پیش نیاید. (باز ما یاد خاطرات خودمان میفتیم!)وقتی آمیشها بچه هستند نمیدانند که زندگیشان چقدر با بقیه دنیا متفاوت است. به نظرشان همه چیز طبیعی می­آید. اما وقتی که کم کم دوروبرشان را میبینند که آدمهایی هم هستند که سوار ماشین میشوند، لباسهایشان فرق دارد و یا جایی بالاخره با تلویزیون مواجه میشوند، متوجه میشوند که نه، انگار بیرون از آبادی ما دنیا طور دیگری است و مردم دنیا جور باحالتری زندگی میکنند. اما این را هم میدانند که نمیتوانند هر دو را با هم داشته باشند. نمیتوانند هم تلویزیون و ماشین داشته باشند و هم با خانواده و اقوام آمیش در ارتباط باشند. چون یکی از سنتهای آمیشها سنت طرد کردن است. یعنی اینکه وقتی که یک نفری از جامعه آمیش بیرون میزند، دیگر از جامعه آمیشها طرد میشود و نمیتواند رابطه عادی با بقیه داشته باشد.ماشین لباسشویی مورد قبول آمیشهایکی از این آدمها جو هست که با پسرعمویش، ایلان، که بهترین دوستش هم بود از روستایشان بیرون زدند و به شهر رفتند. هر دو نوجوان بودند. سال قبل پسرعمویش این کار را کرده بود و جو چند روز در خلوتش ضجه زده بود و از درگاه خداوند برای بخشش ایلان دعا کرده بود. چون به عنوان یک بچه چهارده­ساله معتقد بود که ایلان راه جهنم را انتخاب کرده. اما بعد از چند ماه ایلان که نوجوان بود نتوانست دوام بیاورد و به روستا برگشت، ولی آنقدر درمورد دنیای بیرون برای جو تعریف کرد که سال بعد ایلان و جو با هم از روستا فرار کردند. جو میگوید: «عصر یک روز یکشنبه بود که از آبادی بیرون زدیم. ساعتها پیاده راه رفتیم تا به شهر رسیدیم. اولین کاری که کردیم این بود که با پول کمی که داشتیم لباس مدرن خریدیم. لباس و کلاه و کفش آمیش را ریختیم توی سطل آشغال. کار نداشتیم و نمیدانستیم چطور باید زنده بمانیم. دو تا نوجوان وارد یک فرهنگ کاملا غریبه شده بودیم.»ماه اول پدر جو هر شب به جایی که جو میخوابید، میرفت. میگوید: «شبها از خواب بیدار میشدم و میدیدم پدرم از روستا با درشکه اش به شهر پیش ما اومده و روی زمین نشسته. نمیخوابید. دوباره فردا شب میومد. هیچ چیزی هم نمیخورد. روزه بود. چون فکر میکرد که پسرش در مسیر جهنمه. برای همین برای استغفار روزه میگرفت و بعد از چند شب بهم گفت اگه تا آخر هفته باهاش برنگردم، خونواده مون تصمیم گرفته که دیگه برای همیشه ترکم کنه. هیچوقت برای عروسی و خاکسپاری و عزا نباید برم. حتی دیگه نباید وارد ملکمون بشم.» جو میگوید: «ما ۱۴ تا خواهر و برادر بودیم. تمام زندگی من اونها بودن، اینکه دیگه نتونم اونها رو ببینم خیلی سخت بود. اما دیگه نمیتونستم اونجا بمونم. تصمیم گرفتم که برنگردم و از جامعه آمیش طرد شدم.»چرا جامعه شان را ترک میکنند؟ چون زندگی سختی است. سبک زندگی طاقت فرساست. هر جایی میخواهی بروی باید با درشکه و اسب بروی. زمستانها سرد و تابستانها گرم است. موسیقی و تلویزیون و کامپیوتر و موبایل و سرگرمی ممنوع است. انگار داری در سال ۱۸۰۰ میلادی زندگی میکنی. اون هم در شرایطی که ده کیلومتر آنورتراز خانه ات تمدن و تکنولوژی وجود دارد. بعضی از آمیشها زمستانها که فصل کشاورزی نیست و استراحت میکنند، به مناطق گرمتر امریکا میروند. آنجا میمانند تا دوباره فصل کشت و زرع بشود و برگردند. خیلی از آنها به فلوریدا میروند. فکر کنید از آن جامعه بسته به کجا هم میروند. یا بعضی از آمیشها برای دیدن اقوام به فلوریدا میروند. با همان لباسهای سنتیشان. مثلا خانمها با لباس بلند و پیشبند و کلاه کوچک سفید بنددار میروند برای اولین بار سوار هواپیما میشوند و بعد این سفر همه زندگیشان را تغییر میدهد. آدمها را میبینند که در فلوریدا فارغ از این محدودیتها دارند زندگی میکنند یا در ساحل با آزادی و آرامش دارند استراحت میکنند. اینجاست که خیلی از آمیشها شک میکنند.همکاری در ساخت بنازندگی آمیشها برمبنای سنت است. اینکه قبلیها چکار کردند که ما هم دقیقا همان کار را بکنیم. حتی آزادی اینکه چه لباسی را بپوشی، نداری. یا حتی آزادی انتخاب رنگ کفشت را هم نداری. اما آن موقع که توی دهکده آمیش نشینت هستی، خب قبول میکنی چون گزینه دیگری نداری. ولی وقتی که بیرون می­آیی و میبینی بقیه دنیا دارند چطور زندگی میکنند دیگر سخت است که بخواهی باز هم همانطوری زندگی کنی. برای همین خیلی از آمیشها با دیدن دنیای بیرون دیگر به دنیای آمیش برنمیگردند. کسی که جامعه آمیش را ترک میکند تازه باید زندگی جدیدی را شروع کند. باید برای اولین بار شماره تامین اجتماعی بگیرد. اصلا احتمالا برای اولین بار در عمرش باید عکس بگیرد. بیمه بشود. با لباس غیر آمیش اخت بشود. حرفه ای یاد بگیرد و به قول خودشان انگلیسی بشود، یعنی غیر آمیش بشود. اما آیا میتوانند باز هم به خانواده شان برگردند ودیدار کنند؟ یک جواب قطعی برای همه وجود ندارد. شاید بعضیها باز بتوانند خانواده شان را ببینند اما بیشترشان دیگر باید قید خانواده را بزنند. یکی از همین افراد خانمی است به اسم سالوما. سالوما میگوید: «اوایل که برای سر زدن به خانواده ام میرفتم، مشکلی نبود و با هم غذا میخوردیم. اما بعد کلیسا به خانواده ام گفت که یه کاری کنید که اینها دیگه نیان. بعد از اون وقتی که رفتم دیدم پدر و مادرم برام یه میز جدا دو متر دورتر از بقیه گذاشته بودن. بعد از یه مدتی کلیسا اون رو هم ممنوع کرد و بعد از اون دیگه هیچوقت با هم غذا نخوردیم.» کلیسا نمیخواهد کسی باشد که مرتب بیاید و برود و مدام این تفاوتهای بین دنیای بیرون و درون را به رخ آمیشها بکشد. از نظر کلیسا آدمهایی که کلیسای آمیش را ترک کردند نه تنها دیگر افراد قابل اعتمادی نیستند بلکه تهدیدی برای آمیشها هستند چون میتوانند بقیه را هم هوایی کنند و جامعه آمیش به مرور از بین برود.داخل خانه آمیشها و خصوصا آمیشهای مسلک قدیم ساده و مینیمال است. فقط چیزهایی در خانه دارند که کاربرد داشته باشد. تقریبا میشود گفت چیزی برای دکور وجود ندارد. بیشتر وسایل خانه اقلامی هستند که توسط خود آمیشها تولید میشوند. از میز و صندلی بگیر تا بخاری. مخصوصا خیلی از چوب استفاده میکنند. خبری هم از نئوپان و روکش چوب نیست. بلکه همان چوبی که از درخت به دست می­آورند. آمیشها به کلیسا نمیروند. کلیسا به خانه می­آید. درواقع جای خاصی برای کلیسا ندارند. مراسم مذهبی را نوبتی در خانه هایشان برگزار میکنند. یک سری نیمکت و کتاب دعا هست که هفته به هفته نوبتی بین خانه های خودشان میبرند. روز یکشنبه آن خانه ای که نوبتش است نیمکتها را میچیند و منتظر میماند که اهالی با درشکه هایشان سر برسند. اول خانمها از درشکه پیاده میشوند و مستقیم به آشپزخانه میروند که به میزبان کمک کنند. مردها هم درشکه ها را پارک میکنند. به اسبهایشان میرسند و به سمت خانه میزبان می­آیند. جلوی خانه مردهای دیگر هم هستند. خوش و بشی میکنند و وارد خانه میشوند. روی نیمکت مینشینند. پسرهای جوون و بچه های باحال جمع درست دقیقه آخر وارد خانه میشوند. (زبلخانها! کمی دیر وارد میشوند که مطمئن بشوند که دخترها نشسته­اند و میبینندشان.) خلاصه آقایان کلاهشان را در می­آورند و روی دیوار آویزان میکنند و بعد مراسم شروع میشود. مراسم شامل خواندن دعا و متون مذهبی به زبان آلمانی است. نیایشها دقیقا با همان ملودی خوانده میشود که آنابپتیستها در قرن ۱۶ میلادی میخواندند.بیشتر آمیشهای امریکا کشاورز هستند. یکی از محصولات اصلی­شان توتون است. بذر توتون را در زمین میکارند کهتقریبا دستی و بدون دخالت ماشین، بدون کود و سم شیمیایی انجام میشود. تقریبا با همان روشی که در قرن ۱۶ میلادی انجام میشد. کار کشاورزی را خانوادگی انجام میدهند. موقع کار همه هستند از پدر بزرگ و مادربزرگ تا بچه ها. همه با همان هیبت همیشگی. خانمها با پیشبند و کلاه. آقایان با شلوار و دوبنده یا ساسپندر و کلاه حصیری. شبیه به دوران قدیم که بدون کلاه بودن را زشت میدانستند. حتی در ایران هم همینطور بوده. برای همین اصرار به پوشیدن سر با کلاه دارند حتی برای بچه ها.الان دیگر کشاورزی آنهم در زمینهای بزرگ و پهناور امریکا مکانیزه است، اما اینها هنوز از روشهای یدی استفاده میکنند یا نهایتا تجهیزاتی را به گاری وصل میکنند. میگویم تجهیزات،اما فکر نکنید وسایل پیشرفته را میگویم، نه مثلا گاوآهن را به گاری میبندند که زمین را شخم بزند. یک وسیله ای هست که به فارسی شانه کناری گفته میشود و آن را به گاری میبندند و کمک میکند محصولی که چیده شده را جمع بکنند. وسیله مدرنی نیست بلکه قدیمی است. تا مدتها کلیسا اجازه استفاده از این را هم نمیداد. اما بالاخره کوتاه آمد و مجوز داد. اما حتی بعد از گرفتن مجوز هم آمیشها برای اینکه نشان بدهند خیلی هم ذوق زده نیستند و برای تکنولوژی ولع ندارند، چکار کردند؟ گفتند: «باشه، این رو به گاری وصل میکنیم اما چرخهاش رو برمیداریم و به جاش چرخهای دست ساز خودمون رو میگذاریم. معنی نداره که هر چیزی که شما بدهید رو ما قبول کنیم. حالا درسته باهوشتر و متخصصتر و آگاهتر از ما هستید، اما ما هم ارزشهای مهمی داریم که نمیخواهیم به اونها خدشه وارد بشه.»عین همین برنامه را بعدا وقتی که تراکتور مجاز (حلال!) شد هم پیاده کردند. وقتی که کلیسای آمیش مجوزاستفاده از تراکتور را صادر کرد، دیدند اینطوری که نمیشد از این وسیله مدرن استفاده کنند. اینجوری یک دفعه خیلی مدرن میشوند و لابد ستونهای عرش به لرزه در می­آید. گفتند: «باشه از تراکتور استفاده میکنیم اما چرخهاش رو باید عوض کنیم.» چرخهای لاستیکی تراکتور را در آوردند و به جایش چرخهای آهنی گذاشتند، شبیه به گاری. باورتان نمیشود اما واقعی است. عجیب اما واقعی. انگار میخواستند بیعلاقگی شان به مدرنیته را نشان بدهند، یک جوری که انگار خود تراکتور خوب است اما چرخهایش مشکل دارد یا شاید هم یک طوری که «تراکتور را که نمیتوانیم خودمون بسازیم اما راجع به چرخ فلزی مهارت داریم، پس چرخش رو آمیش میکنیم.»چندین سال پیش شیر گاوهایشان را که میدوشیدند اجازه نداشتند توی تانکرهای بزرگ بریزند و نگهداری کنند. کلیسای آمیش میگفت تانکر شیر حرام است. اما بعد کشاورزها به کلیسا فشار آوردند و این محدودیت دست و پاگیر برداشته شد. تانکر شیر حلال شد. حالا منظوراز کلیسای آمیش کیست؟ منظور همان افرادی هستند که مسئولیت کشیش بودن را هم قبول کرده­اند. طرف کارش کشاورزی است و در کنارش امور مذهبی دهکده را هم انجام میدهد. مدرسه مذهبی نرفته و فقط اصرار میکند که همه چیز باید شبیه به سنتهای قدیمی باشد. یک وقتهایی مثل همین مورد تانکر شیر ممکن است زیر فشار اهالی یا در رودربایستی با اهالی یک مجوزی بدهد اما در کل وظیفه اش این است که سنتها را حفظ کند.آمیشهای مسلک قدیم در برابر هر پدیده مدرنی چه مربوط به کشاورزی باشد، چه زندگی عادی مقاومت میکنند. مبارزه میکنند. خودشان را خسته میکنند تا چیزی را بپذیرند. حالا حرفشان چیست؟ میگویند که نگرانند که اینطوری همه آدمها فقط به دنبال کارایی و راحتی باشند و فروتنی و ارزشهای انسانی و انضباط اجتماعی را فراموش کنند. میگویند اگر قرار باشد دنبال تکنولوژی راه بیفتیم و از تکنولوژی استفاده کنیم، آدمها تنها میشوند. جای اینکه با همدیگر کار کنند، مثلا با همدیگر درو کنند و با همدیگر وقت بگذرانند و به هم کمک کنند، از ماشین استفاده میکنند و هر کسی میرود دنبال کار خودش. ما در حد سرعت عمل انسان و در حد توان زمین کار میکنیم. بیشتر از آن دیگر میشود بردگی تکنولوژی. ما باید به طبیعت هم احترام بگذاریم. حرفشان خیلی هم بیراه نیست ولی روششان واقعا عجیب است. اینها دیگر از آنطرف بوم افتاده­اند. من در این پادکست درمورد عادتهای افراطی مثل اعتیاد به شبکه های اجتماعی و اعتیاد به خرید صحبت کرده­ام، ولی این رویه آمیشها هم قطعا تفریط است. با هر پیشرفتی مخالفت میکنند. آنقدر مخالفت میکنند تا آن پیشرفت در همه دنیا عادی میشود و از مد می­افتد و بعد تازه اینها کم کم بهش فکر میکنند. تمام تلاششان این است که جلوی نفوذ مدرنیته به جامعه شان را بگیرند.در امریکای مرکزی و در میان آبهای لاجوردی دریای کاراییب کشور کوچکی به اسم بلیز وجود دارد. یک کشور خیلی کوچک که کلا ۴۰۰ هزار نفر جمعیت دارد. اگر از شهر دور بشوی و به سمت جنگل بروی، به یک دهکده کوچک میرسی. در آن دهکده کوچک در آن نقطه از امریکای مرکزی یک جماعت اروپایی معتقد به مذهب منونایت زندگی میکنند. در آن دهکده انگار زمان متوقف شده. هیچ ماشینی وجود ندارد و آدمها با اسب و درشکه اینور و آنور میروند. گروهی با اصالت اروپایی. لباسهای مرد و زن مدل صد سال پیش است. نمیدانند در دنیا چه خبر است. به سازنده های شبکه دویچه وله اعتماد ندارند و نمیدانند دوربین فیلمبرداری چیست. بعضیها جلوی دوربین صورتشان را با دستمال میپوشانند که فیلمبرداری مریضشان نکند. مراقب­اند که زنان باردار به سمت فیلمبردارها نیایند مبادا که دوربین باعث سقط جنین شود.این دهکده منونایت بر اساس قوانینی خدشه ناپذیر کار میکند. قوانینی که حتی رنگ لباس آدمها را هم مشخص کرده. تخلف کردن از این قوانین میتواند تبعات خیلی سختی برای فرد داشته باشد و میتواند باعث مجازات “طرد شدن” بشود. میگویند پدران و مادران و اجدادمان همه اینطوری لباس میپوشیدند و هر جور دیگری از لباس پوشیدن مخالف مذهب است. مخالف مذهب! خب کجای مذهب کجای مسیحیت راجع به رنگ لباس حرف زده؟ ولی آنجا اینطوری جا افتاده. این نوع لباس جز سنت آنجا شده. سنت و مذهب درهم آمیخته شده­اند و دیگر نمیشود گفت که این مال مذهب است و این مال سنت. کل پکیج مال مذهب است، اما سنت است که دستشان را برای رنگ لباس بسته.فرانس یکی از اهالی روستاست. ۳۶ سالش است و همه عمرش را در همین روستا بوده. مزرعه دارد و هفت تا بچه. خانواده های دیگر منونایت هم بین ۷ تا ۱۲ تا بچه دارند. فرانس آهنگری هم میکند. مشتریهایش آدمهای غیرمنونایتی هم هستند و برای همین یک گوشی موبایل خریده و خودش و بچه هایش به طور پنهانی از آن استفاده میکنند. از نظر اهالی روستا گوشی موبایل را شیطان ساخته. فرانس میگوید: «قبلش که موبایل رو دستم میگرفتم که به مشتریهام زنگ بزنم، احساس گناه میکردم. اما الان نه تنها اینطور نیست بلکه میدونم که کلی چیز خوب توی این وسیله هست.» خیلی هم طرفدار یوتیوب است و کلی ویدئوی آموزشی آنجا دیده. اصلا برای اولین بار درعمرشان خودش و خانواده اش از طریق گوشی موبایلش موسیقی شنیدند. اما حتی برادرش هم خبر ندارد که فرانس موبایل دارد. چون اگر بداند فرانس و خانواده اش از دهکده طرد میشوند و هیچکس با آنها حرف نخواهد زد. حتی بهیار دهکده هم موبایل تهیه کرده بود که در شرایط خاص مثل خبرکردن امبولانس از آن استفاده کند، اما اهالی متوجه شدند و طردش کردند. در خانه اهالی تنها منبع نور چراغ نفتی است. هیچ عکسی به دیوار نمیزنند. همه خانواده دور میز چوبی مینشینند. قبل از شروع غذا دعا میخوانند. موقع خوردن غذا هم هیچ کسی حرف نمیزند. باید در سکوت کامل غذا بخورند. غذا مثلا سوپ لوبیا و سوسیس و سیب زمینی هست. دقیقا عین آن زندگی که یک خانواده روستایی آلمانی در قرن ۱۹ میلادی داشتند را اینها در بلیز دارند.ابراهام یکی دیگر از اهالی روستاست که دنبال مهاجرت بود. اما فکر نکنید دنبال مهاجرت به امریکا یا کانادا، برعکس قصد داشت به دورافتاده ترین جای دنیا برود. ابراهام با همسر و هفت بچه اش همراه چند خانواده دیگر میخواستند در جستجوی زمین بیشتر به قلب آمازون بروند و همه چیز را از اول شروع کنند. این خانواده ها همه وسایلشان را در حراجی فروختند، چمدانها را بار زدند، از اقوامشان خداحافظی کردند و برای اولین بار در عمرشان به فرودگاه رفتند. سوار هواپیما شدند و چند پرواز طولانی را طی کردند تا به یک شهر دورافتاده پرو رسیدند. فکر کنید چند تا خانواده منونایتی با قیافه­های اروپایی اما لباسهای دوره ملکه ویکتوریا به یک شهر دورافتاده پرو بروند. هر جا میرفتند، هرکسی میدیدشان تعجب میکرد. میگفتند: «اینها از کجا آمدند! خارجی دیدیم اما هیچکدومشون این شکلی نبودند!»خلاصه ۳۵۰۰ کیلومتر پرواز کردند. تازه دو روز بعد هم سوار قایق شدند و به رودخانه آمازون زدند. تمام خانواده ها با زن و بچه، نوزاد و بچه های ریز و درشت. دو روز تمام در امتداد آمازون در راه بودند. دو روز توی یک قایق چوبی. دیگر فکرکنید چه جای پرتی است! بعد از ۴۸ ساعت قایقشان در گوشه ای از رودخانه پهلو گرفت و ابراهام و خانواده اش از قایق پیاده شدند. تازه از آنجا ۹۰ دقیقه تا زمینی که از راه دور خریده بودند، راه بود. آنهم یک مسیر سنگلاخی و گلی. خلاصه دردسرتان ندهم. ته دنیا دیگر، واقعا ته دنیا! یعنی همینطور که این مسیر طولانی و پرت را میبینی پیش خودت میگویی این بیچاره ها سرشان چه کلاهی رفته! تمام داروندارشان را فروختند و با پولش رفتند توی چه خفت آبادی زمین خریدند! اما اتفاقا این همان چیزی بود که ابراهام و خانواده ها به خاطرش خوشحال بودند. اینکه جایی زمین خریدند که میتوانند طوری که میخواهند آنجا زندگی کنند. بدون برق. بدون آب بهداشتی. دور از تمدن و پیشرفت. هر کدام هشت تا ده بچه دارند و همه هم میخواهند کشاورز بشوند پس زمین کم می­آید دیگر. فقط آمازون میتواند جوابگو باشد. یک گروه با اصالت آلمانی که هنوز آلمانی صحبت میکنند و سبک زندگیشان شبیه به روستانشینان دویست سال پیش آلمان است اما عقایدی که دارند آنها را به جایی کشانده که کمتر کسی حاضر است آنجا باشد. با این حال این جماعت از اینکه به سرزمین رویاهایشان رسیده­اند خوشحال و شکرگزار هستند.خب این هم نتیجه تحقیقات من درمورد آمیشها بود. تا اینجا حتما متوجه شباهتهای حسیدیها و آمیشها شدید. هر دوی اینها از اروپا به امریکا مهاجرت کردند. زبانشان را حفظ کردند. اصرار به حفظ سنتها دارند. مثلا هر دو به سبک اجدادشان لباس میپوشند. اصرار به پوشیده بودن سر دارند هم برای زنان و هم برای مردان. با آموزش مدرن و خصوصا دانشگاه میانه ای ندارند. با مظاهر تکنولوژی و خصوصا موبایل دشمنی میکنند. نقشهای زن و مرد خیلی تعریف شده، بسیار سنتی و شبیه به چند قرن پیش است. و چندین و چند شباهت دیگر که من بیش از این بهشان نمیپردازم چون این اپیزود خیلی طولانی میشود. بگذارید همینجا ببندیمش.برای ایران عزیزم آرزوی روزهایی رنگین کمانی میکنم. مراقب خودتان باشید. تا اپیزود بعدی خداحافظ.</description>
                <category>پادکست داکس</category>
                <author>پادکست داکس</author>
                <pubDate>Wed, 07 Feb 2024 00:34:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پادکست داکس، برنده بخش ویژه جشنواره ملی پادکست</title>
                <link>https://virgool.io/@doxpodcast/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%DA%A9%D8%B3-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87-%D8%AC%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D9%84%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-xeusvwcyfsxb</link>
                <description>روز دوشنبه دوم بهمن به شدت سرگرم کار بودم که متوجه شدم چند پیام در تلگرام دارم. چند نفر از شنوندگان گرامی پادکست برایم پیام تبریک فرستاده بودند. خبر این بود که پادکست داکس در اولین جشنواره پادکست فارسی برنده بخش ویژه شده!مبارک همه ما که دغدغه های مشترک و کنجکاویهای شبیه به هم داریم. ممنون از حمایتها و همراهی تان در این سفر سه سال و نیمه. و سپاس از هیات داوران اولین جشنواره ملی پادکست فارسی که پا‌کست داکس را برگزیدند.به دلیل اینکه در خارج از ایران زندگی میکنم متاسفانه امکان حضور در جشنواره و گپ و گفت با دوستان پادکستر را نداشتم.در بخش ویژه این جشنواره، پادکست داکس به همراه پادکستهای مورخ، جنون، طبقه اول و نیک آوا به رقابت میپرداختند که نهایتا با آرای شنوندگان و نظر هیات داوران پادکست داکس بعنوان برنده این بخش برگزیده شد.برنده بهداشت و سلامت مهارتهای زندگی، خانواده و کودک پادکست همزنبرنده بخش آموزش، علم و فناوذی و کسب و کار پادکست فوربوبرنده بخش فرهنگ، هنر و ادبیات پادکست رادیو بندر تهرانبرنده بخش ورزش و سرگرمی پادکست صدای پرسپولیسبرنده بخش نمایش، طنز، سفر و موسیقی پادکست چهارگاهبرنده بخش ویژه پادکست داکسجشنواره ها و برنامه های اینچنینی ضمن اینکه باعث افزایش رقابت و بالا بردن کیفیت پادکستها میشوند، کمک میکنند تا صدها پادکست فارسی ارزشمند به شنوندگان فارسی زبان شناسانده شوند.</description>
                <category>پادکست داکس</category>
                <author>پادکست داکس</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jan 2024 22:29:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود سی و هشتم- حسیدی ها</title>
                <link>https://virgool.io/@doxpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-38-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7-ucvirzpcjbc8</link>
                <description>نویسنده: پیمان بشردوستویراستار: سپیده حکمتدرست در وسط شهر نیویورک و در منطقه بروکلین این شهر جماعتی زندگی می‌کنند که با بقیه مردم نیویورک کاملاً متفاوت‌اند.آن‌ها هم در ظاهر و هم در عقیده با بقیه مردم فرق دارند. نیویورک شهری است پر از آسمانخراش، بانک، مؤسسات مالی و مراکز خرید و فروش سهام و هر آن چیزی که مربوط به پول و مادیات است. در وسط چنین جایی گروهی از یهودیان ارتودکس زندگی می‌کنند که به گفته خودشان به دنبال معنویات هستند. کسانی که حسیدی خوانده می‌شوند و به عقاید و مناسک افراطی معروف‌اند. https://castbox.fm/episode/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85%3A-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7-id5645670-id643224562?country=us بیشتر از صدهزار حسیدی در نیویورک زندگی میکنند  حسیدی‌‌ها خود را نه امریکایی می‌دانند، نه لهستانی و نه اسراییلی و نه متعلق به هیچ جای دیگر. آن‌ها خود را حسیدی می‌دانند و هویتشان بر مبنای حسیدی بودن شکل گرفته.حسیدی‌‌ها بسیاری از چیز‌هایی را که هر خانواده امریکایی و مدرنی دارد، رد می‌کنند و حرام می‌دانند. تلویزیون، سینما، موسیقی پاپ و دانشگاه حرام‌اند.زنان و مردان در بسیاری از جنبه‌‌های زندگی کاملاً از یکدیگر جدا هستند. بچه‌‌ها را به مدرسه و دانشگاه‌‌های عمومی نمی‌فرستند،بلکه در مدارس مذهبی خودشان به آن‌ها یاد می‌دهند که طبق تورات و تعالیم حضرت موسی زندگی کنند. چیزی که در نگاه اول در محله‌‌های حسیدی‌نشین به چشم می‌آید تفاوت بارز این محله‌‌ها با بقیه نیویورک است، گویی درکشوری دیگر یا حتی در سیاره‌ای دیگر باشد. ظاهر و سر و وضع و نیز رفتار آدم‌‌ها متفاوت است. ولی درهرحال امریکا کشوری آزاد است که در آن مادامی که افراد قانون را رعایت می‌کنند و به دیگران صدمه نمی‌زنند، می‌توانند دین و عقیده خود را داشته باشند، چه گرایش خاصی از یهودیت باشد یا گرایشی از اسلام یا مذهب و فرقه‌ای دیگر. به همین دلیل در طی قریب به نود سال حضور  در امریکا حسیدی‌‌ها در ارامش زندگی کرده و سر در لاک خود داشته‌اند. البته به خاطر سبک زندگی متفاوتشان نوعی شک و تردید و بدبینی به آن‌ها وجود دارد.خصوصاً اینکه در چند سال گذشته چند فیلم داستانی و مستند راجع به حسیدی‌‌ها، سخت گیری‌‌های مذهبی آن‌ها، خشونت و سخت گیری به زنان و شستشوی مغزی بچه‌‌ها در این گروه ساخته شده که معروفترین آن‌ها شاید سریال غیر ارتودکس یا سنت‌گریز (Unorthodox)باشد که چند سال پیش در نتفلیکس پخش شد. داستان یک دختر حسیدی که در نیویورک و در یک خانواده سنتی حسیدی زندگی می‌کند.یکخواستگار سر می‌رسد و بعد از یک مراسم خواستگاریکاملاً سنتی تحت اجبار ازدواج می‌کند. از آن دست ازدواج‌‌ها که دختر و پسر چند دقیقه همدیگر را می‌بینند و هفته بعد عروسی می‌کنند. شوهری با سختگیری‌‌های مذهبی خاص که انگار در یک دنیای دیگر سیر می‌کند. زندگی برای دختر تبدیل به کابوس می‌شود. کار به جایی می‌رسد که دختر دزدکی و با یک برنامه دقیق از جامعه حسیدی فرار می‌کند و به آلمان می‌رود و با هویت جدید زندگی نویی را شروع می‌کند. سریال که سبکزندگی مخوفی ازحسیدی‌‌ها رانمایش می‌داد،سروصدای زیادی به پا کرد و سبب شد که بسیاری متوجه شوند که چنین اقلیتی هم در شهرنیویورک زندگی می‌کنند.پوستر سریال Unorthodoxالبته فقط این یک مورد نبوده که فیلم یا سریالی احتمالاً با چاشنی تخیل ساخته شده باشد. موارد دیگری هم بوده از دختر‌ها یا پسر‌هایی که از مناسک و آداب و کنترل‌‌های زیاد و کلاً سبک زندگی حسیدی خسته شده‌اندوطاقتشان طاق شده و فرار کرده‌اند.بعضی‌‌ها کلاً به اروپا فرارکرده‌اند تا دست حسیدی‌‌های دیگر به آن‌هانرسد که بیشتر هم به آلمان می‌روند. مثلاً خانم‌‌هایی که می‌گویند به زور شوهر داده شده و با شوهرشان مشکل داشته‌اند. یا پسر‌هایی که می‌گویند آسیب روانی وحتی آزار جنسی دیده‌اند، در جامعه ای که معروفه به یک مذهبی‌ها .به‌هرحال آدم روان‌پریش و آزارگر همه جا ممکن است باشد.یا پسر‌هایی علاقه‌مند به موسیقی پاپ که خانواده و جامعه بهشان اجازه نمی‌داده و مجبور به فرار شده‌اند و داستان‌‌هایی از این دست. از جمله خانمی به اسم دبورافلدمن(Deborah Feldman) که داستان فرارش به برلین را کتاب کرده و مصاحبه و فیلم درموردش در اینترنت زیاد است.کلاً حسیدی‌‌ها راجع به مظاهر تکنولوژی خیلی محافظه‌کار و دست به عصا هستند. برای همین این قوم به خبرنگار-جماعت روی خوش نشان نمی‌دهند. چون از آن‌ها می‌ترسند. پیش خود می‌گویند هر بار پای خبرنگاری به اینجا بازشده و از ما فیلم یا مصاحبه‌ای گرفته، فتنه‌ای از آندر آمده.برای همین اعتماد نمی‌کنند و خود همین مسئله باعث می‌شود که این‌ها قبیله‌ای مشکوک و مرموز باقی بمانند. پس اگرجستجویی درمورد حسیدی‌‌ها بکنید،کلی اطلاعات به دستتان می‌آید که عمدتاً اطلاعات منفی است.تا الان هم هرچه گفتم بیشتر ترسناک و مخوف بوده. اما در این پادکست روال بر این است که حرف هر دو طرف رابشنویم. حرف‌‌هاییرابشنویم که در جریان اصلی رسانه‌ای کمتر شنیده می‌شود.الان هم می‌خواهیم با این آدم‌‌ها آشنا بشویم و حرف آن‌هارابدانیم تایک‌طرفه به قاضی نرویم. من درمورد حسیدی‌‌ها زیاد جستجو کردم. مثل همیشه،هم مستند‌های معتبر و هم مراجعی مثل کتاب و مقاله رابررسی کردم. اما منبعی که برایم خیلی جذاب و سودمند بود یک مجموعه ویدئو از یک یوتیوبر معروف به اسم پیترسانتنلو(Peter Santenello)بود.پیتر یک امریکایی اهل نیویورک است و به جا‌های مختلف دنیا سفر می‌کند و چیز‌هایی رانشان می‌دهد که شبیهش رادر رسانه‌‌های عادی نمی‌بینید.پیتر سانتنلو یوتیوبری که چند ویدئو در مورد حسیدیها ساختهاتفاقاً پیتر چند سال پیش به ایران هم سفر کرده بود.بهچند شهر ایران هم رفت و با مردم صحبت کرد. چقدر آن ویدئو‌ها جالب بود و چه تصاویر بکری از مردم ایرانرابه دنیا نشان داد. به عربستان و چندین کشور دیگر دنیا هم رفته. بدون قضاوت کردن مردم، بدون اینکه ایده‌‌های سیاسی و مذهبی آن‌هارابه چالش بکشد،با آدم‌‌های محلی هم‌کلام می‌شود و درآن میان  مخاطب هم می‌بیندکه این‌ها هم انسان هستند شبیه به بقیه.اصلاً چقدر شبیه من هستند.این‌ها هم خانواده دارند. سر کار می‌روند.حرفشان هم منطقیداردو پر بیراه نیست.خلاصه دنیا رادو قطبی نشان نمی‌دهد. با همین رویه چند ویدئو هم درمورد حسیدی‌‌ها ساخته.معمولاً دوربینش رابرمی‌داردوبه کشور‌های دیگرمی‌رودو از آن‌هافیلم می‌گیرد. این دفعه در کشور خودش و در شهر خودش،نیویورک،رفته و با جا‌هایی مواجه شده که خودش هم تابه‌حال ندیده بوده و برایش جای شگفتی داشته.مثلاًبه مغازه حسیدی‌‌هارفته ودیده توی مغازه‌‌هاشان چی می‌فروشند.به جشنشان رفته،به خانه‌هاشان رفته و این فرصت را داده که آن‌هابی‌واسطه با مخاطب حرف بزنند. و من و شما هم متوجه بشویم که حرف این‌ها چی هست. من کلی اطلاعات جالب درمورد حسیدی‌‌هاجمع‌آوری کردم اما قبلش می‌خواهم دو تا از تجربیات پیتر را برایتان تعریف کنم. فقط وقتی این‌ها را می‌شنوید مواظب باشید از تعجب شاخ در نیاورید.پیتر سانتنلو در سفر به ایرانشبات از مهم‌ترین مراسم یهودی‌ها و خصوصاً حسیدی‌‌هاست. شبات یعنی شنبه. همان روزی که یهودی‌ها معتقدند که باید تعطیل باشد.معتقدند که خدا جهان رادر شش روز آفرید و روز هفتم که شنبه بود، استراحت کرد. ولی این خصوصاً براییهودی‌هایارتودکس یک تعطیلی عادی نیست. بلکه بایدمراسم خاصی را انجام بدهند. شبات از غروب جمعه شروع می‌شودو تا غروب شنبه ادامه دارد.در این مدت یهودی‌ها نباید بعضیکار‌ها راانجام بدهند. نباید پول مبادله کنند، نباید آتش روشن کنند، نباید نقاشیبکشندیا غذا بپزند.برای همین از قبل غذا می‌پزند و آنروز می‌خورند. حالا یهودی‌های ارتودکس از جمله حسیدی‌‌ها محدودیت‌‌های جدی‌تری هم دارندمثلاً به وسایل الکترونیکی دست نمی‌زنند.یعنی یک روز به کلید و پریز برق دست نمی‌زنند.استفاده از دوربین مجاز نیست. و این‌ها خط قرمز‌های جدی برای‌شانهست.حالا اتفاق نادری که پیتر سانتنلو خلق کرده اینبودهکهبه یک خانهحسیدیرفتهومراسم شبات راباآن‌هاانجامدادهو تا جاییکه می‌شده فیلم گرفته. برای اینکه مطمئن شوندکه این کار مانع شرعی ندارد،میزبان پیتر ازقبل با پنج خاخام مختلف چک کرده که آیامی‌توانند با این روش فیلم بگیرندوآن‌هاگفته‌اندکهبا این روش مجازاست.یکدلیل اصلی هم ایناستکه پیتر که فیلم‌برداری می‌کند مسیحی است. خلاصه با این روش اجازه دادند که فیلم بگیرند. حالا می‌خواهم برایتان تعریف کنم که تجربه پیتر چی بوده. میزبان پیتر یک زن و شوهر ثروتمند و پیشروی حسیدی هستند. زوجی که ضمن داشتنموفقیت مالی،آدم‌‌هایی خیلی مذهبیهمهستند و دوست دارند تصویر حسیدی‌‌هارادر جامعه ترمیم کنند و به بقیه بگویند کهما لولو خورخوره نیستیم. برعکسِ بیشتر حسیدی‌‌ها که تویآپارتمان‌‌های کوچک زندگی می‌کنند این‌هاصاحب یک خانه بزرگ ویلایی هستند و امکانات خوبی دارند.سانتنلو و مراسم شباتپیتر وارد می‌شود. آقای الی و خانم شرنی جلوی در خوشامد می‌گویند.الی لباس معمول حسیدی‌‌ها را به تن دارد، کت‌وشلوار و کلاه خز. خانم هم یک پیراهن مشکی بلند پوشیده درواقع پیراهنی که دامنش بلند است با جوراب مشکی و کلاه‌گیس مشکی. زنان حسیدی نباید مو‌هایشان را به نامحرم نشان بدهند.خیلی از زنان حسیدی دستمالی روی سر می‌بندند که مو‌ها دیده نشود.بعضی دیگر از زنان حسیدی هم به جای بستن دستمال کلاه‌گیس روی سر می‌گذارند. حالا شاید ما بگوییم این که کلاه شرعی هست و اگر این‌جوری باشد ما هم همین کار را بکنیم. ولی به‌هرحال اجازه دارند که این کار را بکنند. حالا خاخام‌‌های سخت گیر حسیدی به این رضایت داده‌اند ولی ما کوتاه نمی‌آییم! به خانم‌‌های حسیدی که نگاه می‌کنید می‌بینید که مو‌های آزاد و بلند و مرتبی هم دارند. ولی موی خودشان نیست. کلاه‌گیس است.بگذریم. شرلی هم کلاه‌گیس مشکی روی سر دارد. پیتر وارد خانه می‌شود و با آقا دست می‌دهد.ولی همین‌که می‌خواهد با خانم هم دست بدهد، خانم شرلی سریع می‌گوید که الی جای او هم دست داده. که یعنی او معذور است.استفاده از وسایل الکترونیکی در شبات ممنوع است.استفاده از موبایل و شبکه‌‌های اجتماعی ودوربین ممنوع است.پس راهی که فیلم‌برداری را ممکن می‌کند این است که وقتی کمی بعد مراسم شروع می‌شود دیگر پیتر اجازه ندارد دوربین رابه سمت افرادببردواز ایشان مقابل دوربین سؤال بپرسد.می‌تواند خودش از دور فیلم بگیرد و توضیحاتی بدهد اما آدم‌‌های توی خانه و چند مهمان حسیدی دیگر باید وانمود کنندکه دوربینی نیست. دقیقا همین عبارت رابه کار می‌برندکه ما وانمود می‌کنیم که دوربینی نیست.صرف‌نظر از این قوانین مهمانی شبیه به یک مهمانی شب جمعه‌ای سنتی ایرانی است.البته این راهم بگویم که جماعت با پیژامه و زیرپوش نیستند.با همان هیبت همیشگی یعنی کت‌وشلوار و کلاه بزرگشان حضوردارند. اما میز راچیده‌اند مرتب و باسلیقه.غذا آماده است.آقایان روی صندلی نشسته‌اند و حرف می‌زنند.خانم‌‌ها هم با چیدن غذا و بچه‌‌ها مشغول هستند.شبات در شب شنبه برگزار می‌شود و هدف این استکه مؤمنین از تمام تعلقات دنیایی بیرون بیایند،آرامش داشته باشند،راجع به سفر و خرید و مشکلات کاری و این‌ها حرف نزنند و فقط استراحت کنندو لذت ببرند. شبات مراسمی است که هر هفته بلااستثنا باید برگزار بشود.با اجبار و اکراه هم برگزار نمی‌شود،بلکه با شوق و ذوق منتظرند که شبات بشود.می‌گویند که ما ماندیم که بقیه مردم که شبات ندارند،چه کارمی‌کنند. چطور میتوانند ادامه بدهند؟!چون ما هر هفته همه چیز رامتوقف می‌کنیم. بدنمان و روانمان پاکسازی می‌شود،سم‌زدایی می‌شودو بعد دوباره یک هفته با انرژی زندگی می‌کنیم ودوباره هفته بعد شبات داریم.پیتر و شولامی یوتیوبر حسیدیپیتر این مجموعه فیلم رابا همراه یک یوتیوبر حسیدی به اسم شلومی ساخته. شلومییک جوان حسیدی معتقد استکه سعی می‌کند چهره خوبی از جامعه‌اش نشان بدهد. سفر‌های زیادی به کشور‌های دیگرمی‌کند. با افراد مختلف صحبت می‌کند و اینفلوئنسر است. شلومی هم از دوستان میزبان است وهمراه با همسر و بچه کوچکش در این مهمانی هستند. شلومی می‌گوید که نمی‌تواند زندگی بدون شبات راتصورکند.بااینکه زیاد به کشور‌های دیگر سفر می‌کند اما سعی می‌کندشنبه‌‌هادر امریکا باشد. دو سه بار نتوانسته که برگردد و در همان جایی که بوده آداب شبات را به جا آورده.مثلاًیک بار درعربستان بوده و در تمام شبات چراغ و کولر را روشن نگه داشته بودهتا مجبورنشود به آن‌ها دست بزند. شب اتاقش یخ شده بوده اما چون اجازه نداشته که به کولر دست بزند،خاموشش نکرده و دو پتو روی خودش انداخته.می‌گوید که حسیدی‌‌هایی را می‌شناسدکه در کسب‌وکارشان موفق هستند. قرارداد‌های چند میلیون دلاری را به خاطر شبات از دست داده‌اند.مثلاً باید به سفر می‌رفتند که قرارداد را امضا کنند ولی نرفتند.تازه اوایل مهاجرتشان وضع بدتر بود. در دهه‌‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ که حسیدی‌‌هاتازه به امریکا مهاجرت کرده بودند،بیشترشان کارگر بودند. باید هر روز سر کار می‌رفتند.آن‌وقت روز شنبه به صاحبکار می‌گفتند خب اگرکاری ندارد،می‌رودخانه چونروز شبات است. و صاحبکار می‌گفت برودودیگرهم نیاید. برای همین خیلی از حسیدی‌‌هاآنسال‌‌های اول مجبور بودند کارشان راهرهفتهعوض کنند.تا اینکه کم‌کم شرایط کاری‌شان تغییر کرد. چند سال پیش هم یک ورزشکار اسراییلی،کهالبته حریدی بود، به المپیک نرفت چون‌که نمی‌توانست شبات رادر خانه باشد. خلاصه برایشان خیلی مهم است و می‌گویند شبات منبع تمام برکات است.این راهم بگویم ممکن است موافق باشیم یا مخالف،بگوییم این کار احمقانه است یا به‌به چه ایمان راسخی دارند و تحسینشان کنیم، اما یاداوری می‌کنم که درن‌هایت این عقیده آنآدم هست و خودشهمراضی هست. تا زمانیکه لباس پوشیدنش، مسابقه نرفتنش، قرارداد امضا نکردنش زورکی و از روی اجبار نباشد،به خودش مربوط است. دیگر خودش می‌داند و خودش. چنانکه می‌دانیم معضل وقتی پیش می‌آید که آدم‌‌ها مجبور به این کار بشوند. مسئله وقتی است که انتظار چنین رفتار‌هایی از همه آدم‌‌هاییک جامعه وجود داشته باشد،چه دین‌دار و چه غیردین‌دار.برگردیم به شبات. قبل از اینکه مراسم شبات شروع بشود صاحبخانه چک می‌کند که تمام چراغ‌‌ها روشن باشد.یعنی غیر از چراغ اتاق خواب بقیه چراغ‌‌های خانه را روشن می‌گذارند تا فردا مجبور نباشند چراغی را روشن کنند. مراسم شبات با روشن کردن شمع‌‌ها شروع می‌شود.هر خانه‌ای شمعدان‌‌هایی دارد که به تعداد اعضای خانواده شمع دارد.مثلاً خانواده‌ایکهده بچه دارد،یک شمعدان دوازده‌شاخه دارد. دم غروب که می‌شود شمع‌‌ها را روشن می‌کنند.دختر‌ها دستشان را جلوی چشمشان می‌گیرندو توی دلشان دعا می‌خوانند و بعد دستشان را از جلوی چشم برمی‌دارند و به سمت شمع می‌برندو بعد سمت خودشان می‌آورند. انگار که می‌خواهند با دستشان نور را به سمت خودشان بکشند. چنین حالتی. از آن لحظه شبات شروع می‌شود.رفتن به کنیسه بین مرد‌ها خیلی رایج‌تراست تا زن‌‌ها. زن‌‌ها اگر نخواهند به کنیسه بروند،عذرشان پذیرفته است. اما مرد‌ها مقیدند. شبات که شروع شد می‌زنند بیرون و به سمت کنیسه می‌روند که نیایش کنند. پیتر همراه الی و شلومی و دو سه نفر دیگر از مرد‌ها و پسر‌هابه کنیسه می‌روند. پیتر یواشکیآنجا هم فیلم می‌گیرد.کنیسه کوچک است.آدم‌‌ها می‌توانند روی میز و صندلی بنشینند و دعا بخوانندیا شبیه به نماز جماعت بهصورتردیفی پشت سر خاخام نیایش کنند. نیایش هم با صدای بلند است و آوای خاصی دارد.نیایش می‌کنند و سر و بدنشان راجلو وعقب می‌برند.همینطور که پیتر یواشکی دارد فیلم‌برداری می‌کند، پسر نوجوانیمچشرامی‌گیردوبه یکی از بزرگ‌تر‌هاخبرمی‌دهد.چند لحظه بعد پیتر را از کنیسه بیرونمی‌اندازند.ولی خب همان قدر هم جالب بود. بعد از آن، مرد‌ها به خانه برمی‌گردندو باصدایبلندشروع به خواندن آواز‌های مختلف می‌کنند.یعنی دو سه نفریچنانسروصدایی راهمی‌اندازندکه بیا و ببین. شعر‌های مذهبی می‌خوانندکه مضمون یکیازآن‌هاخوشامدگویی به فرشتگان استویکی دیگرهم تشکر از همسرانشانو اینکه زندگی ما برای همسرماناست.بعد همان‌طور که کنار میز غذا ایستاده‌اند،نان و بعد شراب را تبرک می‌دهند.یعنی دعاییمی‌خوانندکه بعدش بتوانندآن‌ها را بخورند.حسیدی‌‌هاهر چیزیکه می‌خورندیا می‌نوشند، بایدابتدامتبرک شود.باید دعایی به زبان یدیش بخوانند، متبرک بشود و بعد بخورندش. این فقط مربوطبه شبات یاشنبه‌‌هانیست. بعد از ظهر گرسنه‌ایویک نکه نان می‌خواهی بخوری،باید چند بخوانی متبرک بشود و بعد بخوری. دعا‌ها متفاوت‌اند.مثلاً اگر نان باشد،دعایتبرک غذا‌هایی که با گندم درست شدند را می‌خوانند.مثلاً دعایی که قبل از خوردن نان یا پیتزا می‌خوانند این است: “متبرک هستی ای خداوند. ای پروردگار هستی که گندم راآفریدی.”حالا برگردیم به شبات.تمام شدن دعای تبرک نان یعنی آماده خوردن هستند. مرحله بعدی شستن دست‌هاست و تا زمانیکه نان را نخورده‌اند، نباید حرف بزنند. می‌توانندسوت بزنندیا صدای نامفهوم در بیاورند اما حرف نمی‌توانند بزنند تا زمانیکه همه دستشان را بشویند،نان را توزیع بکنند و بخورند. نان‌‌ها رامعمولاً خودشان توی خانه درست می‌کنند. در آن شب غذا نان و ماهی است.البته مزه و غذا‌های دیگرهم هست مثل هوموس و بابا گنوش که غذا‌های همان منطقه فلسطین و اسراییل و بین یهودی‌ها رایج هستند. شراب هم روی میز هست. می‌خورند ولی کم.می‌گویند که هر چیزی که آفریده شده را می‌شود استفاده کرد ولی باید درست و به اندازه باشد.بعد از خوردن غذا هم می‌نشینند به صحبت. زن و مرد دور میز نشسته‌اندو صحبت می‌کنند.مثلاً الی از اهمیت شبات می‌گوید. تعریف می‌کند که برای بیزینس به چین رفته بود ولی وسط مسافرت برگشت و شبات را در خانه بود و بعد بلافاصله سوارهواپیما شد و برگشت به چین.یا درمورد سفرش به اومان که یک زیارتگاه حسیدی در اوکراینهست، می‌گوید که هر سال باید بهآنجا برود.راجع به نقش‌‌های زن و شوهر حرف می‌زنند که مرد مسئول تامین مالی خانه است گرچه زن هم می‌تواند بیرون کار کند.و زن گرداننده اصلی خانه است گرچه مرد هم باید کمک کند. بچه‌‌هارا بیرون ببردوبگرداند. پوشک بچه را عوض کند و تا جایی که می‌تواند کمک کند.بعد یک دور دیگر غذا می‌آورند ومی‌خورند و دوباره راند بعدی دعا و نیایش. همان‌طور که دور میز شام نشسته‌اند و بعضی‌‌ها می‌خورند و می‌نوشند،  بعضی‌‌های دیگر با صدای بلند با همدیگر نیایش می‌خوانند.بعضی از روی کتاب دعا و بعضی از حفظ.  دیگر کم‌کم سرشان هم گرم می‌شود و آواز‌ها را با شادی بیشتری می‌خوانند.البته آقایان، خانم‌‌ها نمی‌خوانند. روی میز می‌زنند و هم‌صدایی می‌کنند.باز دوباره کتاب در می‌آورند و دعا می‌خوانند.بعد یک آهنگ دیگر می‌خوانند و یکی پا می‌شود و قری هم می‌دهد.توی عالم خودشان سرخوش هستند و لذت می‌برند.قرشان البته ریز نیست. پا می‌شوند مثلاً سه‌تایی چهارتایی دست به دست هم می‌دهند.حلقه می‌زنند و می‌چرخند.درست است که کلیت قضیه یک آیین مذهبی است ولی برنامه خشک و کسل‌کننده‌ای نیست.شبات مربوط به همه یهودیان است و فقط محتص حسیدیها نیستیکی دیگر از تجربیاتی که پیتر با جامعه حسیدی‌‌ها داشت،  هم برای من خیلی جالب بود که کمی درباره‌اش می‌گویم. گفتم که این خانواده‌ای که پیتر شبات را پیش آن‌ها بود، یعنی الی و شرنی، پول‌دار هستند و پولشان را در خدمت جامعه حسیدی خرج می‌کنند. یکی از کار‌هایی که کرده‌اند این بوده که کتاب مقدس یهودی‌ها، تورات، را داده‌اند برایشان نوشته‌اند.تورات را بر روی پوست یک حیوان کوشر یا به قول خودمان یک حیوان حلال‌گوشت مثل گاو و آهو و بز می‌نویسند. معمولاً روی پوست گاو با دست می‌نویسند، نه اینکه چاپ کنند.کاتبی که این را می‌نویسد خودش باید خاخام باشد و قواعد کار را بداند.نوشتن تورات بین ۱ تا ۱٫۵ سال طول می‌کشد. تمام متن را می‌نویسند و بعد گروهی از خاخام‌‌ها چک می‌کنند و اگر یک کلمه‌اش اشتباه نوشته شده باشد از آن آن ن تورات استفاده نمی‌کنند تا مشکلش برطرف بشود. و اگر توراتی به هر دلیلی قابل‌استفاده نباشد، آن را دفن می‌کنند، شبیه به یک انسان زنده. چون می‌گویند این یک کتاب زنده است و هرچندکه مربوط به ۳۳۰۰ سال پیش است، ولی هنوز هم قوانینش موبه‌مو باید اجرا بشود و از این نظر زنده است.من خودم فکر می‌کردم که لابد ظاهر تورات هم شبیه به بقیه کتب آسمانیهست.یعنی کتابیاست شبیه انجیل و قران. اما تورات حالت طومار دارد.عین نامه‌‌هایی که قدیم می‌نوشتند و لوله می‌کردند.یعنی بالا و پایین کاغذ میله بوده بعد لوله می‌کردندش. تورات هم همان‌طوریهست و وقتی‌که می‌خوانید صفحه را عوض نمی‌کنید. لوله را می‌چرخانید و آرام‌آراممی‌روید بهسطر‌های بعدی. می‌گویندتورات مقدس است و نباید به آیات تورات دست زد. فقط می‌توانید طومار را باز کنید و بخوانید. حالا الی،همان حسیدی سرمایه‌دار، پول نوشتن یک تورات را داده بود.یک نفر در اسراییل برایشانیک تورات نو نوشته بود و حالا فرستاده بود به نیویورک و قبل از اینکه به کنیسه ببرند و قابل‌استفاده بشود،یک جشن باشکوه و مفصل گرفته‌اند.پیتر را هم دعوت کرده‌اند.خانه پر از مهمان است.توی سالن خانم‌‌هایک طرف هستندوآقایان یک طرف. سالن پر از خاخام است. با همان هیبت معمول خودشان. کت‌وشلوار و ریش بلند وعینک و موی فرفری شده و کلاه خز و الی آخر. همه به وضوح خوشحال هستند انگار که عروسی بچه‌شان باشد. همان حس و حال. الی و شرنی دقیقا همین را می‌گویندکه انگار بچه‌شان ازدواج کرده. تورات طومارگونه را گذاشته‌اند روی میز. تورات،تقریباکامل نوشته شده و فقط چند خط آخر را گذاشته‌اند بماند.و حالا الی بهعنوان کسیکه پول نوشتنش را داده،بایدخودش چند خط آخر تورات رابنویسد و تمام کند.کارراکه کرد؟ آنکه تمام کرد.می‌رود و می‌نویسد.و بعد طومار را لوله می‌کنند و توییک جعبه استوانه‌ایمی‌گذارند و بعد توییه غلاف چرمی.حالا دیگر تورات آماده رفتن به کنیسه است.الی تورات را در بغل می‌گیرد و در میانه هلهله و شادی جمعیت از سالن بیرونمی‌زنندکه به سمت کنیسه بروند. حالا واقعاً انگار که دارند عروس می‌برند.جماعتجلوی الی که تورات را در بغل دارد،می‌رقصند.از خاخام‌‌های ریش‌سفید تا جوان‌تر‌ها. فازشان این استکه دیدید همه فکر می‌کردند قوم یهود از بین می‌رود، ما از بین نرفتیم و این هم از رشد و توسعه ما. الان هم یک تورات جدید داریم. با این دید خوشحالی می‌کنند.کتاب تورات شبیه به طومار استاز خانه تا کنیسه عین یک کارناوال است.توی خیابان گروه ارکستر آورده‌اندکه موسیقی زنده اجرا می‌کند. مردم می‌رقصند. بعد که به کنیسه می‌رسند چند تورات دیگر که داخل کنیسه هست را هم با همان شکل طومارماننداز داخل جعبه بیرون می‌آورند. به این معنا که تورات‌‌های قدیمی دارند به این تورات جدید خوشامد می‌گویند.خلاصه کنم. بعد از اینکه جماعت،کمی در بیرون از کنیسه جشن می‌گیرند و پایکوبیمی‌کنند،به داخل کنیسه می‌روند و دعا می‌خوانند.تورات‌‌ها را داخل مخزن کنیسه می‌گذارند.بعد از این مراسم همه آن جماعت کهشاید دویست نفریباشند،به یک سالن مجلل می‌روند که هم شام بخورندو هم ادامه مجلس شادی در آنجا برگزار بشود.آنجا دیگر عین تالار‌های عروسی خودمان است.خیلی مجلل و باشکوه و غذا هم عالی است.زنانه و مردانه هم جداست.خانم‌‌ها می‌توانند رقصیدن آقایان را ببینند ولیآقایان نمی‌توانند. شام رامی‌خورند.تالار بار هم دارد.کمیهم مشروب می‌نوشند و دیگرنوبتمی‌رسدبه رقص و بزن و بکوب، خبر‌های خوب.آنهمچهرقصی! انگار هر چی از جنبه‌‌های دیگر زندگی محدود هستند و حسیدی بودن دست و بالشان را بسته، در رقص محدودیتی ندارندوآنجا جبران می‌کنند. وقتی شما بهعنوان بیننده تماشا می‌کنید هم عجیب است.جماعتیکاملاً شبیه به هم با لباس‌‌های متحدالشکل در سنین مختلف،از پسربچه نوجوان تا ریش‌سفید. دست در دست همدیگر قطار قطار جلو می‌روند،می‌پرند و می‌رقصند و شادی می‌کنند.لباس‌‌هایی برتن و کلاه‌‌هایی برسر دارندکه برای زمستان اوکراین و لهستان ساخته شده. اما با همان لباس‌‌ها توی سالن دارند می‌رقصند. طبیعتا خیس عرق هستند. هرچه که هست بهشان خیلی خوش می‌گذرد. و به خاطر همین هم می‌گویند فکر نکنید ما ارتودکسیم و آدم‌‌های غمگینی هستیم. نه خیر ما خیلی هم شاد و سرحالیم.سانتنلو و جشن نوشته شدن توراتحسیدی‌‌ها که هستند؟ چطور چنین جماعت متفاوتی وسط نیویورک و در بروکلین زندگی می‌کنند؟آنجا چه‌کار می‌کنند؟ حسیدی‌‌ها در دهه ۵۰ میلادی وارد امریکا شدند. در دهه ۵۰ بهخاطر جنگ جهانی دوم و بلایی که نازی‌‌ها سر یهودی‌ها می‌آوردند خیلی از یهودی‌ها به امریکای لاتین و به ایالات متحده مهاجرت کردند. منت‌ها گروه گروه که می‌آمدند،در جامعه حل می‌شدند و هویت خودشان را از دست می‌دادند. حداقل در ظاهر شبیه به بقیه مردم امریکا می‌شدند. اما حسیدی‌‌ها این کار را نکردند. در جامعه حل نشدند و هویت اروپای شرقی خودشان را حفظ کردند.کارکمینیست.شما یکجماعتی باشید که هنوز بعد از دهه‌‌ها مهاجرت به نیویورک شبیه به اجدادتان لباس بپوشید و رفتار بکنید. خیلی باید سفت و ول‌نکن باشید.سؤال اینه که چطور؟ چه جوری چنین کاری کردند؟ چون این سخت‌ترین کار ممکن است که مخالف جریان آب شنا کنی. کل جامعه امریکا داردبه سمت تکنولوژیمی‌ر‌ود، به سمت آزادی‌‌های فردی بیشتر،به سمت سکولاریسم، بعد شما یک اقلیت مهاجر هستید و اصرارداریدکهما اینطوری نمی‌شویم. امریکایی که ارزش‌‌های خودش را به کشور‌های دیگر فروخته. کلی کشور در دنیا هست که مردم مثل امریکایی‌‌ها لباس می‌پوشند،مثل آن‌ها آهنگ گوش می‌کنند. اما این‌ها توی نیویورک هستند و راه خودشان را می‌روند. چطور این کار را کردند؟یک دلیل اصلی شخصیت کاریزماتیک و پرنفوذرهبران حسیدی در آن دوره بوده.قوم خودشان را مثل خمیر تویدستگرفته بودندوهر طوری که می‌خواستند شکل می‌دادند.اما درمورد اینکه چرا حسیدی‌‌ها بهصورت قبیله‌ای زندگی می‌کنند خودشان می‌گویندکه این واکنش تاریخیآن‌هابوده. می‌گویند در طول تاریخ آدم‌‌های محتاطی شده‌اندو یاد گرفته‌اند در لاک دفاعی بمانند. در تاریخ بار‌ها پیش آمده که به کسی مثل چشمشان اعتماد داشته‌اند ولی آن‌هارا فروخته.مثلاً به نازی‌‌ها فروخته و با این پیشینه اصلاً واکنش طبیعی انسانی همین است که اینجا دور هم جمع ‌شوندوجامعه خودشان را درست کنند.جامعه‌ا‌ی درست کنند که مال خودشانباشد. همه یک خانواده می‌شوندو از همدیگر حمایت و مراقبت می‌کنند.مذهب حسیدی یک جنبش معنوی بود که می‌خواست اصول مذهب یهود را احیا کند.تمرکز و تاکید این مذهب روی سه مورداست: نماز و نیایش، لذت و شادی،و کار‌های خیر.مؤسس مکتب حسیدی فردی بود به اسم بال شم توو (Baal Shem Tov).بال شم توبال شم توو بین سال‌‌های ۱۷۰۰ تا ۱۷۶۰ در لهستان زندگی می‌کرد. احساس می‌کرد که یهودیت دارد از بین می‌رود و یهودی‌ها باید به دین و اجرای احکام دینشان برگردند. آدم مردم‌داری هم بود و تلاشش این بود که امور معنوی را به همه تعلیم بدهد. امور معنوی و مذهبی فقط دغدغه روحانیون و خاخام‌ها نباشد،بلکه عامه مردم هم آدم‌‌هایی معنوی باشند. تا آن موقع فضل و کمال تن‌ها جاده برای رسیدن به خدا معرفی می‌شد.یعنی فقط کسانی افراد متدین به حساب می‌آمدند که تحصیلات مذهبی داشتند. پس کسانیکه در روستا‌ها زندگی می‌کردند و امکانات آموزشی نداشتند،خودبه‌خود از قافله معنویت بی‌بهره می‌ماندند. حالا آدمیآمده بود که می‌خواست نسخه‌ای از مذهب راعرضه کندکه همه می‌توانستند معنوی باشند. این تحولیدر یهودیت بود. تحول از این نظر که آدم‌‌های بیشتری را می‌شد مذهبی و معنوی کرد. حالا بهجای اینکه مدرسه مذهبی جایگاه بالایی داشته باشد، اصل بر رابطه بین خدا و مؤمن شد. گفت سواد مذهبیآن‌قدر مهم نیست. ایمان و تقوی مهم است.بال شم توو می‌گفت زندگی هر روز می‌تواند مقدس باشد.با هر کاری می‌شود به خدا خدمت کرد. کار کردن،غذا خوردن،عمل جنسی، بچه بزرگ کردن و خوابیدن می‌تواندعمل معنوی باشد. می‌تواند عبادت باشد.{فکر کنم پدربزرگ من (راوی) هم حسیدی بود. هروقت می‌خواست بخوابد می‌گفت خواب هم عبادت است!}بال شم توو می‌گفت غم و اندوه مانعی برای رسیدن به خداست. درحالی‌که شادی و لذت کلید بهشت است. بعد از مرگ بال شم توو پیروانش به نقاط دیگر اروپای شرقی رفتند تا چیزی که فکر می‌کردند دانایی و فضل استادشان بوده را بین بقیه یهودیان هم تبلیغ کنند. به اوکراین و روسیه و جا‌های دیگر رفتند و ازهمان اول انگ ارتداد خوردند. روحانیون رسمی یهودی حسیدی‌‌ها را تکفیر کردند و حکم دادند که ریشه آن‌ها را خشک کنند.اما علی‌رغم محدودیت‌‌ها این جنبش رشد کرد.در اتحاد جماهیر شوروی یهودیان با سختی‌‌های زیادی زندگی می‌کردند. خیلی از تزار‌ها و همین‌طور مردم یهودی‌ها را قاتلان مسیح می‌دانستند. آزارشان می‌دادند. برای همین خیلی‌ازیهودیان شوروی به امریکا مهاجرت کردند. در ۱۹۲۰ همه مذاهب در شوروی ممنوع شدند. مذهب بی مذهب. کلیسا و مسجد وکنیسه همه جمع شد. گفتم کهمعمولاً تورات را توییک محفظه چرمی می‌گذارند.آنزمان که کنیسه‌‌ها را بستند چرم دور تورات رابرایدرستکردنکفش دادند. بااینکه یهودی‌های سایر کشور‌ها به این‌ها می‌گفتند م‌هاجرت کنند وبهامریکا بروندکه بتوانند در آزادی مذهبشان را رعایت کنند، اما بزرگانشان هنوز مخالفبودندومی‌گفتند امریکا هنوز آماده مکتب حسیدی نیست. ما چطوری برویم در چنین کشوری زندگی کنیم. ریش بلند کنیم،اینطوری لباس بپوشیم. اما بعد که جنگ جهانی دوم پیش آمد و هالوکاست یهودی‌ها اتفاق افتاد، دیگر قضیه فرق می‌کرد. دیگریهودی‌ها چشمشان ترسیده بود و احساس می‌کردند که جانشان در خطر است.برای همین وقتی‌که این فرصت برایشان پیش آمد که به امریکا بروند دیگر فرصت را از دست ندادند. امریکایی که می‌دانستند در آنجا زندگی راحتی نخواهند داشت. اما حداقل امنیت داشتند. چرا می‌دانستند که زندگی راحتی نخواهند داشت؟ چون پول که در چنته نداشتند، به خاطر حرام بودن دانشگاه تخصصی هم نداشتند. و ایضا باز به خاطر حرام بودن دانشگاه می‌دانستند که قرار نیست بچه‌‌هایشان هم دکتر،مهندس، وکیل و کارافرین بشوند. بنابراین خودشان و بچه‌‌هایشان باید بروندبرای بقیه کار کنند. مگر اینکه بعد‌ها مغازه‌ای باز بکنند و توی کارشان خیلی موفق بشوند.سال‌‌های اول در امریکا هم واقعاًهمینطوری بود. سختی زیادی کشیدند. اما با همه سختی‌‌ها حسیدی‌‌ها در امریکا کم‌کم سبکیاززندگی را درست کردند که با عقایدشان، با لباس‌‌هایشان و با مناسک سختشان سازگار باشد. بعد‌ها به مرور بیشترشان مغازه‌دار شدند و زندگیشان تکانی خورد. کار‌هایی مثل نانوایی، سلمانی و فروشندگی که بیشتر مشتری‌‌هایشان هم خود حسیدی‌‌ها هستند.یک محله حسیدی در نیویورکدر بین حسیدی‌‌ها تقریبا می‌شود گفت که معتاد وجود ندارد. بی‌خانمان وجود ندارد. وقتی برای کسی مشکلی پیش می‌آید، گروه‌‌های دوستان و خیریه‌‌های مختلف به کمکش می‌آیند.مثلاً وقتی کسی مریض یا زنی بچه‌دار می‌شود،سایر خانم‌‌ها به نوبت می‌روند برای خانواده آن خانم غذا درست می‌کنند. این طوری حواسشان به خودشان هست. به کسی غیر از خودشان اعتماد نمی‌کنند. حتی بااینکه پلیس و مددکار‌های اجتماعی دولتی در آن منطقه هم هستند، آن‌ها پلیس و نیرو‌های خودشان را درست کرده‌اند. حسیدی‌‌ها اکوسیستمی درست کرده‌اند مبتنی بر اتحاد بین خودشان.بدون هم نمی‌توانند زندگی کنند. برای همین هم شاید اگر کسی بخواهد از محله و این سبک زندگی بیرون بزند، بلد نباشد که در نبود حمایت بقیه حسیدی‌‌ها چطور زندگی کند و بنابراین بی‌خیال فرار از جامعه حسیدی می‌شود و به زندگی خودش ادامه می‌دهد.کل جمعیت یهودیان دنیا پانزده‌میلیون نفر است.دومیلیون نفراز این تعداد یهودیان ارتودکس هستند که باور‌هایی محافظه‌کارانه دارند و در مناسکشان خیلی سخت گیرند. یهودیان ارتودکس سه شاخه اصلی دارند. حریدی‌‌ها، حسیدی‌‌ها و ارتودکس‌‌های مدرن. درباره حسیدی‌‌ها که دارم می‌گویم. مختصری درمورد حریدی‌‌ها هم بگویم. بیشترحریدی‌‌ها در اسراییل زندگی می‌کنند. بهشان التراارتودکس (ultra-Orthodox) یا ارتودکس‌‌های دوآتشه می‌گویند.سیزده درصد از جمعیت اسراییل را حریدی‌‌ها تشکیل می‌دهند. آن‌ها خیلی شبیه به حسیدی‌‌ها هستند. با همان سخت گیری‌‌هایی که گفتم،بلکه هم بیشتر.بیشترشان کار نمی‌کنند. شغل ندارند. مرد‌ها کار نمی‌کنند، فقط مطالعات مذهبی می‌کنند. طلاب دینی هستند. زندگیشان را با کمک‌‌های دولتی می‌گذرانند.  خانم‌‌ها غیر از امر خطیر بچه‌داری، چون کلی بچه هم دارند، سر کار می‌روند تا خانواده را بچرخانند.خیلی از اسراییلی‌‌ها با این طایفه مشکل دارند چون می‌گویند ما کار می‌کنیم اما آن‌ها سربار هستند و از پول مالیات ما می‌خورند. به خاطر نرخ رشد بالای جمعیتی که دارند هم تا چند سال دیگر احتمالاً بخش بزرگ‌تری از جمعیت اسراییل را تشکیل خواهند داد.الان تازه در اقلیت هستند. باید دید وقتی که سنبه‌شان پرزور شود، چه می‌شود.یادتان هست که در دو اپیزود نتانیاهو گفتم که تندرو‌های مذهبی اسراییل مخالف صلح بودند و درآخر صلح را به هم زدند؟ می‌گفتند این زمین وعده داده‌شده خداست و همه آن مال ماست. اعتقادات این مدلی دارند و واقعاً باید دید ده بیست سال دیگر زیاد شدن این‌ها چه تاثیری در سیاست‌‌های اسراییل و در منطقه خاورمیانه می‌گذارد. بگذریم، پس این‌هایی که گفتم حریدی بودند. ارتودکس‌‌هایی هستند که در اسراییل زندگی می‌کنند.شاخه دیگر ارتودکس حسیدی‌‌ها هستند که بیشترشان در نیویورک زندگی می‌کنند و موضوع این اپیزود هستند. کل جمعیتشان صدوهفت‌هزار نفر است.یعنی کلاً یک درصد از جمعیت کل یهودیان عالم هستند. حالا همین صدوهفت‌هزار نفر حسیدی هم باز ده‌‌ها فرقه بین خودشان دارند با گرایش‌‌هایی مثل لوباویچ (Lubavitch)، ساتمار (Satmar))، Gerer و غیره. بعضی‌‌ها سخت گیرترند، بعضی‌‌ها آسان‌گیرتر.حریدیها، اسراییلاین صدوهفت‌هزار نفر درچند محله حسیدی در منطقه بروکلین نیویورک زندگی می‌کنند. به اینمحله‌‌ها اورشلیم امریکا می‌گویند. مردان حسیدی ریش‌‌های خیلی بلند دارند و مو‌های جلوی سرشان را پیچ می‌دهند و آویزان می‌کنند. خیلی‌هاشان کلاه شاپو به سر دارند و خیلی‌‌ها کلاه‌‌های استوانه‌ای خیلی بزرگی روی سرشانهست.بلااستثنا با کت‌وشلوارهستند. بیشترشان پالتو یا کت‌‌های بلند می‌پوشند. کت‌‌هایی که شبیه به مانتو‌های بلند دهه شصت ایرانهستو میاد تا زیر زانو. همه همینطوری لباس می‌پوشند.حالا بریم گشتی در یکی از محله‌‌های حسیدی بزنیم. ببینیم چه جوریه.یکی از مناسکی که یهودیان و بهطور خاص حسیدی‌‌ها دارندسوکوتیاسوکا(Sukkot) هست. زمانی‌که یهودیان اولیه یا همان قوم بنی‌اسراییل از بند اسارت و بردگی در مصر خلاص شدند، در صحرای سینا سرگردان شدند.یهودی‌ها معتقدند که خداوند ابر‌هایی را برای محافظت از ایشان فرستاد. این اعتقاد یهودیهاست. این کلبه‌‌ها همان ابر‌ها و کلبه‌‌های بنی‌اسراییل رادر صحرای سینا تداعی می‌کند.آلونک‌‌ها خیلی ساده و شکننده هستند. برای همین،شکننده بودن زندگیرا هم به یاد می‌آورند.براییادبود آنواقعه هر سال نه روز رادراینکلبه‌‌ها می‌گذرانند.سوکا، نیویورکاعتکاف می‌کنند. به این آلونک‌‌ها سوکا می‌گویند.اگر در محله حسیدی‌‌ها چشم بچرخانی، روی پشت‌بام یا روی بالکن خانه‌‌ها از این کلبه‌‌ها به وفور می‌بینی.  هر خانواده‌ای یک آلونک دارد که در زمان عید سوکوت آنجا معتکف می‌شود. حتی گروه‌‌های خیریه‌ای در محلات حسیدی هستند که برای آن‌هایی که ندارند، از این آلونک‌‌ها درست می‌کنند و تحویل می‌دهند. این تازه غیر از محل‌‌های اعتکافی هست که هر کنیسه‌ای برای خودش دارد. می‌دانیم کنیسه جایی هست که یهودی‌ها در آن عبادت می‌کنند. شبیه به مسجد برای مسلمان‌‌ها و کلیسا برای مسیحی‌‌ها. کنیسه یا سیناگوگ (Synagogue) محل عبادت یهودی هاست. هر کنیسه‌ای در بیرون از ساختمانش یک سالن بزرگ دارد که محل اعتکاف عمومی است. خلاصه امت خداجو که می‌گویند این‌ها هستند! داخل این محل‌‌های اعتکاف کلی میز و صندلی هست. آقایان با همان هیبتی که گفتم،  کت‌وشلوار و ریش و کلاه، نشسته‌اند به تورات خواندن. با هم صحبت می‌کنند یا غذا می‌خورند. درآن نه روز همین جا هستند. عبادت می‌کنند، غذا می‌خورند. همین جا می‌خوابند، همه کار‌ها همان جا انجام می‌شود.توی خیابان‌‌های نیویورک. البته خیلی از ساکنین نیویورک خبر ندارند که در بخشی از این شهر بزرگ چنین عالم متفاوتی در جریان است.سوکایهودی‌ها درمورد غذا هم آداب خودشان را دارند.مثلاً گوشت باید با روش خاصی ذبح بشود. بین مسلمان‌‌ها هم همین‌طورهست.مسلمان‌‌ها می‌گویند غذا باید حلال باشد. هم حیوانش باید حلال باشد و هم روش ذبحش ترتیب خاصی داشته باشد.یهودی‌ها می‌گویند غذا باید کوشر باشد.غذایی که کوشر نباشداصلاً غذا نیست.مثلاً کالباس و گوشت خوک و صدف نمی‌خورند. حالا حسیدی‌‌هاسختگیری‌‌های بیشتری دارند.مثلاً شیری که در محلات حسیدی فروخته می‌شود با روشی خاص و زیر نظر خاخام‌‌های ارتودکس دوشیده شده. به روحانیون می‌گویند ربای که به فارسی می‌گوییم خاخام.یکی از وظایفی که ربای‌‌ها دارند این استکه مطمئن بشوند همه چیز کوشرهست. این اصطلاح کوشر را فقط برای غذا ندارند. حتی تفریحات،مجلات و رسانه‌‌ها همه باید کوشر باشند. حتی موبایل هم باید کوشر باشد. حلال و مورد تایید ربای باشد. حالا من امیدوارم این‌ها بدآموزی نداشته باشد و دوستان از حسیدی‌‌ها ایده نگیرند!داخل یک سوکاحسیدی‌‌ها مجلات وفیلم‌‌هایخودشان را دارند. مجلات و فیلم‌‌هایحسیدی زنانه و مردانه است. مرد‌ها فقط می‌توانند فیلم‌‌های مردانه را ببینند،اما زن‌‌ها می‌توانند فیلم‌‌های زن‌‌ها و مرد‌ها را ببینند.یعنییکجمعیت صدهزارنفری فیلم زنانه و مردانه برایخودشان درست می‌کنند.از شباهت‌‌های حسیدی با اسلام،خصوصاً ورژن خاص اسلام که برای ما آشناست،گفتم.(ولی انصافا این مرحله هنوز برای ما شاید چند ماه دیگر دوستان این راهم تفکیک کردند!)این تولیدات فرهنگی به زبان یدیش است. یدیش در شرق اروپا رایج بوده. حسیدی‌‌ها در امریکا هنوز به زبان یدیش صحبت می‌کنند. بااینکه دهه‌‌ها و چندین نسل است که در امریکا ساکن هستند، اما برای خیلی‌هاشان انگلیسی زبان دوم است.از چیز‌های جالب دیگرپدیده‌ای به اسم مزوزاه(Mezuzah)است.یهودی‌ها روی در خانه‌هاشان، دفاتر کاریشان یا مغازه‌هاشان لوله‌ای آویزان می‌کنند به اسم مزوزاه. مزوزاه یک طومار است که توش چند آیه ازتورات هست و برای تبرک و حفاظت آنمکان و آنآدم‌‌هاآویزان می‌کنند. شبیه به ان یکاد ولی در یک طومار و چه اعتقاد راسخیهمبهش دارند! مخصوصا حسیدی‌‌ها که دیگر واقعا معتقدند.مثلاً اگر اتفاقی در یک خانه بیفتد،می‌روند مزوزاه را چک می‌کنند که سرجاش هست،درست هستیا نه و بعد روایت‌‌هایی بین خودشان رد و بدل می‌شود که “بله مورد داشتیم که حادثه ای پیش آمده،اهل منزل رفتند چک کردندو دیدند که بله یک جایی از مزوزاه خراب شده بوده و در واقع دلیل بروز آنحادثه خراب شدن مزوزاه بوده ولاغیر.”مزوزاهخب حالا برویم سراغ ظاهر آدم‌‌ها. می‌خواهیم ببینیم دقیقا چه شکلی هستند. بیشتر یهودی‌ها،نه فقط حسیدی‌‌ها، از کلاهی استفاده می‌کنند به اسم کیپاه(Kippah) که بالای سرشان می‌گذارندو شبیه عرق‌چین است.کیپاه البته خیلی کوچک است و فقط بالای سر را می‌پوشاند.دلیلش چیست؟یکی از عباراتی که در تلمود آمده این است:”سرت را بپوشان که ترس آسمان بر تو باشد.” ورود مرد‌ها بدون کلاه به کنیسه ممنوع است.کلاه سمبلیاست از اینکه خدا بالای سر همه ماست.به همین دلیلاستکه یهودی‌ها زیاد از کلاه استفاده می‌کنند. کیپا و کلاه فدورا خیلی رایج هستند.بهفدورا در فرانسه شاپو می‌گویند.در ایران هم به همان شاپو معروف شد. پس یهودی‌هاکلاً از این دو مدل کلاه زیاد استفاده می‌کنند: کیپا و شاپو. اما حسیدی‌‌هایک کلاه دیگر هم دارندکه به آن اشتریمل(Shtreimel) می‌گویند. همان کلاه بزرگ استوانه‌ای که گفتم. خیلی بزرگ است و دورش خزدارد.این کلاهیاست که حسیدی‌‌ها در مراسم خاص مذهبی می‌پوشندمثلاً شنبه‌‌هایا همان شبات یا عید‌های بزرگ.قیمت این کلاه باورنکردنیاست.چند هزار دلار مثلاً۵۰۰۰ دلار براییک کلاه ساخته شده از خز که واقعاً هم خز هست. خیلی خز هست اما گران!کیپا بر سر و اشتریمل در دستدرمورد ظاهر چیز دیگری که به چشم می‌آید رشته‌ایموی مجعد و فرفریاست که از شقیقه‌‌ها آویزان می‌کنندوبهآنپِی‌اُس(Payos)می‌گویند. دلیل این کار چیست؟ این موسمبل چه چیزیاست؟ وقتی راجع به مناسک مذهبی صحبت می‌کنیم خیلی از مناسک حالت سمبلیک دارندو درهمه ادیان نشانه‌ای از یک عقیده هستند.مثلاً در اسلام حج را ببینید، پر از اعمال سمبلیک هست. این کار را می‌کنیم چون نشانه‌ای از فلان عقیده است. درمورد مناسک یهودی‌ها و خصوصاً حسیدی‌‌ها هم کلی سمبل وجود دارد.وقتیکه شما به عنوان یک غریبه وارد محله حسیدی‌‌ها می‌شوید و به ظاهر آدم‌‌ها نگاه می‌کنید برایتان عجیب است اما برایآن‌ها که معتقد هستند،کلی فلسفه و معنا پشت هر کارشان هست. حالا شما می‌توانید قبول کنید یا نکنید. ولی بحث بر سر این است که کار‌هایشان معنایی برای خودشان دارد.برای همین هم هست که اصرار به اجرایش دارند.حالا معنای موی مجعد کنار شقیقه چیست؟ می‌گویند که یکی از فرمان‌‌های خدا در یهودیت این است که اگر کشاروز هستی، بیشتر از یک‌چهارم از محصول زمینت را به فقرا بده.شبیه به خمس. پس یک‌چهارم از محصول زمین مال فقراست. مال خداست. حالا یهودیان ارتودکس می‌گویند سر هم مثل زمین است. سمبلی است از زمین. مو‌های دو گوشه سرشان را بلند می‌کنند و می‌گویند این دو منطقه یک چهارم از مساحت سر می‌شود. با بلند کردن موی این منطقه از سر آن فرمان را یاداوری می‌کنند. پیشانی را در نظر بگیرید. روی طرف چپ و راست، آنجایی که مو شروع می‌شود را کوتاه نمی‌کنند. بلند می‌کنند و بعد مو را می‌پیچانند.برای همین وقتی که نگاه می‌کنیم می‌بینیم دوطرف سرشان مو‌های فرخورده آویزان است.این فلسفه را هم برای موی سر استفاده می‌کنند و هم برای آن شالی که موقع نماز روی دوششان می‌اندازند وبه آن تالیت(tallit)می‌گویند. شال سفیدرنگی هست که در پایینش چند رشته راه‌راه آبی رنگ دارد.خیلی ازیهودیان موقع عبادت این شال را می‌پوشند. این شال هم چهار گوشه دارد.ازهر گوشه‌اش ریسمانی آویزاناست و یک گره دارد.باز هم سمبلیاست از جهان.وقتیکهآنشال را می‌پوشند احساس می‌کنند که مورد حفاظت خدا قرار گرفته‌اند.آنشال رایک چیز مقدس می‌دانند. موقع نیایش،آنرا روی شانه یا سرمی‌اندازندو می‌گویند وقتی آنرامی‌پوشند، احساس امنیت می‌کنند.جعبه و بند چرمی برای ادای نمازموقع نمازخواندن هم بندی را دور دستشان می‌پیچند و یا جعبه‌ای را روی سرشان می‌بندند.آن جعبه چیست؟ حکایت آن بند چیست؟آنجعبه یک جعبه چرمیاست که داخلش آیات تورات هست. آیاتی در ستایش خدا و اینکه اختیار همه چیز در دست خداست.یهودی‌ها می‌گویند اسم خدا احترام دارد و نباید همینطور بیخودی نام خدا را برد.برای همین به جای آنمی‌گویند هاشم. هاشم به عبرییعنی اسم. منظور اسم خداست. توی جعبه آیات تورات است که می‌گوید اختیار و کنترل همه چیز با خدا یا هاشم است. بعد جعبه را با بند‌های چرمی به بازو می‌بندند. نشانه‌ایاز اینکه هاشم اختیار دستانم را دارد.اگر من آدم توانمند و یاموفقی هستم بهخاطر خداست. بعد جعبه را با همان بند‌های چرمی‌اش به سر می‌بندندکه نشان می‌دهد که هاشم یا خدا کنترل سر من را دارد. این‌ها همه نشانه‌‌هایی از خضوع و تواضع است. می‌گویند عالم محضر خداست.یاداوری می‌کنم کهاین آدم‌‌ها در شهر‌های مذهبی خاورمیانه نیستند. این‌ها در نیویورک این باور‌هارا دارند.محله حسیدی نیویورک کمترین تعداد تلویزیون ثبت‌شده در امریکا را دارد ونیز کمترین تعداد موبایل را.موبایل‌‌های محدودی هم که وجود دارد موبایل‌‌های تاشوی ساده‌ای هستند که با آن‌ها فقط می‌شود تماس گرفت. نمی‌شود اپلیکیشن روی آن‌ها نصب کرد. توی یکی از فیلم‌‌ها از یکی از ربای‌‌ها می‌پرسند الان بز‌رگ‌ترین چالش برای حسیدی‌‌ها چیست.سر تکان می‌دهد و می‌گوید اینترنت، شبکه‌‌های اجتماعی و لیبرال‌‌ها. زیبا نیست؟ شباهت تا کجا؟ ! چقدر آدم را یاد دوستانمان می‌اندازد.بله شبکه مجازی و لیبرال‌‌ها.  بعد هم اسم فرماندار و شهردار نیویورک را می‌برد که خطرناک‌اند. داستان چیست؟ یکی از چالش‌‌های هر کسی که در نیویورک شهردار می‌شود همین نحوه برخورد با یهودیان ارتودکس است که روی اجرای سنت‌هاشان پافشاری می‌کنند. سنت‌‌هایی که در تضاد است با روش اداره یک شهر درعصر مدرن.مثلاً نوزادان پسرشان را به روشی ختنه می‌کنند که باعث بیماری و حتی مرگ نوزاد شده. مسئولان شهر بالطبع فشار می‌آورند که این روش را کنار بگذارند یا حداقل از یک روش بی‌خطر استفاده کنند. اما آن‌ها پافشاری می‌کنند که نه، ختنه خط قرمز ماست. اصلاً کوتاه نمی‌آییم.یا مثلاً در دوران کرونا این‌ها به گردهما‌یی‌‌هایشان ادامه می‌دادند که طبعا شهردار و فرماندار مانع از این کار‌ها می‌شدند.برای همین هم این‌ها کینه‌شان را به دل گرفتند. می‌گویند این لیبرال‌‌ها چالش بزرگ ما هستند.  برخلاف اسلام و مسیحیت که تلاش می‌کنند که نوکیش جذب کنندو دیگران را به دین خودشان دعوت می‌کنند این‌ها چنین برنامه‌ای ندارند.درعوض تمرکز را روی زیاد کردن جمعیت خودشان از طریق ازدیاد نسل گذاشته‌اند. برای همین هم هر خانواده حسیدی شش هفت تا بچه دارد. بعضی خانواده‌‌ها تا ده یا ۱۵ بچه دارند. میانگین تعداد بچه برای هر خانواد ۶٫۷ است.واقعاً عیالوارند. برای همین هم مشغلهخانم‌‌ها خیلیزیادهستو به بزرگ کردن بچه‌‌ها مشغول‌اند.البته آقایان حسیدی هم در خدمت خانواده هستند و درمحله حسیدی‌‌ها زیاد می‌بینید آقایی داردیک کالسکه بچه را راه می‌بردوغیر از آنهم سه چهار بچه دیگردر اطرافش هستند و همه را با هم به گشت‌وگذار برده.نرخ رشد جمعیت حسیدیها بالاستازدواج مسئله مهمی است و حسیدی‌‌ها درمورد ازدواج هم آداب و قوانین خودشان را دارند. می‌گویند که راجع به اعتقاداتشان خیلی تلاش می‌کنندو تمام هم‌وغمشان این است که عبادات و مناسک را درست و دقیق به جا بیاورند.از آنور هم که طبیعت انسان روی هورمون است.هورمون‌‌هایش بالا و پایین می‌شودو توجهش به جنس مخالف جلب می‌شود.آن‌وقتچنینچیزی همه چیز را خراب کند. اینکه نمی‌شود.می‌گویند فرض کنید دارید نیایش می‌کنید،حضور قلب و توجه صددرصدی که باید موقع عبادت داشت،از بین می‌رود و کار خراب می‌شود.برای همین کلاً زن‌‌ها بروند برای خودشان و مرد‌ها هم بروند برای خودشان.ازآن مدل فکر‌ها که برای ما هم آشناست. می‌گویند یا بایستی زن و مرد کاملاً جدا و تفکیک‌شده باشند و در اینصورت همه چیز خیلی خوب است و آدم‌‌ها از گناه مصون می‌مانند و یا اینکه به محض اینکه آنتفکیک برداشته شد و آدم‌‌ها در معرض جنس مخالف قرار گرفتند،یک دفعه بازی عوض می‌شود،اسیر شیطان می‌شوند و در چنگ هوا‌های نفسانی قرار می‌گیرند. حالا از صفر و یکی بودن و مطلق دیدنش کهبگذریم، این نوع نگرش خیلی هم توهین‌آمیز است.توهینهم به زن بابت اینکه موجودیاست که باعث انحراف مرد می‌شود و هم به مرد که این‌قدر ضعیف است که همین‌که زنی رامی‌بیند،عنان اختیار از کف می‌دهد و مثل یک حیوان رفتار می‌کند. حسیدی‌‌ها مذهبی‌‌های افراطی هستند دیگر.معلومه دیگرکه یک یهودی ارتودکس،یک مذهبی فوق‌العاده افراطی کجای طیف هست و چطوریبهدنیا نگاه می‌کند.برای همین می‌گویند اختلاط بین زن و مرد باید به حداقل ممکن برسد.اختلاط و ارتباط خارج از خانواده تقریبا صفراست و گفتم که حتی فیلم‌‌های زنان و مردان هم تفکیک‌شدهاست.می‌گویند که چشم دروازه روح است. هر چیزی که می‌بینی تو را تحت تاثیر خودش قرار می‌دهد. گوش هم همین است.برای همین ما به موسیقی هم حساس هستیم.گفتم که خیلی ازحرف‌‌هایشان برای ما خاطره است!عروسی حسیدیمعتقدند که ازدواج تن‌ها راهیاست که باعث می‌شود آدم‌‌ها هوا‌های نفسانی خودشان را مهار کنند. روش ازدواج خیلی خیلی شبیه به ازدواج‌‌های سنتی خودمان است که البته فکر کنم در ایران دیگر نسلش منقرض شده.اما حسیدی‌‌ها در نیویورک دارنداینسنتراادامه می‌دهند. چطوری؟ مادرِ پسر دختری را نشان می‌کند. با مادر دختر صحبت می‌کنند. بعد قرارمدار می‌گذارند.یک روز می‌روندو پسر و دختر ۱۵ دقیقه همدیگر را می‌بینند،با هم حرف می‌زنند و دفعه بعدی که همدیگر را می‌بینند روز عروسی‌شان است.قرار است که بعد از آنبقیه عمر را با هم سپری کنند. مواردی هم بوده که خانواده‌‌ها بازتر بوده‌اندو دختر و پسر ۵-۶ بار هم را دیده‌اند.با هم رستوران رفته‌اند.و بعد هم می‌توانند بگویند که می‌خواهندبا هم ازدواج بکنندیا نه. که خب بیشتر موارد با هم ازدواج می-کنند. اما همه این پروسه چه یک بار همدیگر را ببینند چه چند بار،توییکی دو هفته جمع می‌شود و بعدش دیگر تمام. خیلی ضربتی و عملیاتی رفتار می‌کنند. قرار برای ازدواج استیعنی می‌روند که جدی راجع به ازدواج صحبت کنند. حرف‌‌ها طبیعتا راجع به اینکه رنگ مورد علاقه ات چیست و تو مردادماهی مغرور هستی و من تیرماهی عاشق‌پیشه هستم،نیست. نه، راجع به این است که قراره چند تا بچه داشته باشند. کجا زندگی کنند و از این موارد.عروسی حسیدیمی‌گویند ما طوری سیستم را چیدیم که زن و مرد تا جایی که می‌توانند برای هم جذاب باشند. می‌گویند مثلاً وقتی که زن در حالت ناخالصی هست، زن و شوهر نمی‌توانند به هم نزدیک بشوند. متوجه شدید دیگر؟ اصطلاح ناخالصی را به کار می‌برند. برای همین قانونی داریم که تا دو هفته تماس فیزیکی زن و شوهر کلاً قطع می‌شود.توییک خانه هستند. با هم حرف می‌زنند. غذا می‌خورند ولی به هم دست نمی‌زنند. می‌گویید خب آخرچرا.حالا دست که به هم می‌توانند بزنند.می‌گویند نه واینبرای اطمینان است.جالب این است که بعد از آندو هفته زن به گرمابه می‌رود تا غسل کند و بایدیک ساعت در آب بماند.بعد دوباره زن و شوهر می‌توانند به هم دست بزنند و این مسألهباعث می‌شود که ازدواج بین زن و مرد قوام پیدا کند. زن و مرد قدر رابطه‌شان را بدانند.فکر نکنند همیشه می‌توانند به هم دست بزنند.یک زیارتگاه حسیدی در اوکرایندین یهود به عنوان قدیمی‌ترین دین ابراهیمی تاثیرات زیادی هم روی مسیحیت و هم اسلام گذاشته.درهمین اپیزود هم متوجه شباهت‌‌های زیاد بین یهودیت و اسلام شدیم. گرچه موضوع این اپیزود درمورد یک گرایش افراطی از این دین بود و آنچیز‌هایی که راجع به حسیدی‌‌ها گفتیم را نمی‌شود به همه یهودیان تعمیم داد. حسیدی‌‌هایک اقلیت هستند و خودشان هم می‌دانند که اقلیت هستند. خودشان هم می‌دانند که از نظر بقیه کار‌هایشان افراطیاست.بااینکه خودشان راخیلی مذهبی می‌دانند،داعیه رهبری بقیه یهودیان و یا ادعای هدایت کردن بقیه مردم دنیا را هم در سر ندارندیا حداقل هنوز ندارند. موضوع مذهبیون افراطی موضوع خیلی جذابیاست.گرچه بستگی دارد چطور بهش نگاه کنیم. برای مطالعه و برایآشنا شدن موضوع جذابیاست،اما برای اجرا کردن می‌تواندویرانگر باشد.درمورد حسیدی‌‌ها بهطور خاص من چند سالی بود که جسته و گریخته حسیدی‌‌ها را دنبال می‌کردم.اینکه پس ذهنشان چیست.مناسکشان چه معناییدارد. چرا ظاهرشان اینطوریاست و غیره. شبیه این کنجکاوی را درمورد افراطیون سایر ادیان ابراهیمی هم دارم و قصد دارم که اینجا باز هم درمورد چنین موضوعاتی صحبت کنم. چون برایم جالب استبدانم یک مسیحی افراطییا یک مسلمان افراطی چطور فکر می‌کند.چرا اون‌طور رفتار می‌کند. و بعد می‌خواهم ببینم شباهت یک یهودی افراطی با یک مسیحی افراطییا مسلمان افراطی چیست. و راهنمایی به دستمان بیاید که اگربرخیرفتار‌هارا از جماعتیدیدیم،بدانیم احتمالاً با یک گروه افراطی روبرو هستیم. اگر این‌هاسؤالات شما هم هست،اپیزود‌های بعدی را هم بشنوید.من قصد داشتم از کار‌هایی که دراین مدت کردیم بگویم، مثل درست کردن وبسایت پادکست داکس اما باشد برای بعد،یک وقتی که هم شما و هم من حالمان بهتر باشد… راستی قطعه‌ای که در اول اپیزود گذاشتم،قطعه کردی لالایی بود. استاد مظهر خالقیآنرا خوانده بود. این اجرا بازخوانیآنکار بود توسط سارنگ سیفی زاده. لینک آهنگ را در توضیحات می‌گذارم. با آرزوی روز‌های خوب، روز‌هایآرام و شاد، بدون خشونت، بدون سوگواری و بدون اجبار برای مردم شریف ایران. مراقب خودتان باشید.لینکهای حمایت مالی  از پادکست داکس:  حامی باش  و PayPal  وبسایت پادکست داکسکانال یوتیوب داکساینستاگرام پادکست داکستلگرام پادکست داکس</description>
                <category>پادکست داکس</category>
                <author>پادکست داکس</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jan 2024 14:38:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود سی و هفتم: سونامی</title>
                <link>https://virgool.io/@doxpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%B3%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C-wl1enohsby8g</link>
                <description>روند حوادثی که در این اپیزود روایت کردم شبیه به یک فیلم سینمایی ژانر فاجعه است. از این دست فیلمهایی که هر لحظه با یک حادثه عجیب غافلگیرمیشوی . توالی اتفاقات ، تصمیمهای مرگ و زندگی، صحنه های پراضظراب، غم و شادی و احساسات مختلف این اپیزود را ازحیث دراماتیک جذاب کرده. اما غیر از داستان گیرا، اپیزود پر از نکاتی جالب و شنیدنی است. داستان این اپیزود نه تنها مربوط به بزرگترین زلزله تاریخ ژاپن و یکی از عظیمترین سونامی های تاریخه بلکه در مورد بزرگترین فاجعه هسته ای قرن بیست و یکم هم هست. زلزله ۹ ریشتری توهوکو در روز ۱۱ مارس سال ۲۰۱۱ و در شرق ژاپن رخ داد. این زلزله باعث ایجاد یکی از ویرانگرترین سونامیهای تاریخ شد. یکی از تبعات سونامی آسیبی بود که به نیروگاه هسته ای فوکوشیما وارد کرد و این نیروگاه را تا مرز انفجار هسته ای پیش برد. بیست هزار نفر در اثر این سونامی کشته شدند. تبعات زلزله و سونامی توهوکو به دنیای سیاست هم کشیده شد و نخست وزیر تازه کار را قربانی خود کرد. https://castbox.fm/episode/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85%3A-%D8%B3%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C-id5645670-id643224561?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%B3%DB%8C%20%D9%88%20%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85%3A%20%D8%B3%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C-CastBox_FM لینکهای حمایت مالی  از پادکست داکس:  حامی باش  و PayPal  وبسایت پادکست داکسکانال یوتیوب داکساینستاگرام پادکست داکستلگرام پادکست داکسمتن پادکستنویسنده: پیمان بشردوستسلام، من هم پیمان بشردوست هستم و شما دارید اپیزود سی و هفتم  پادکست داکس رو میخوانید.یک روز معمولی در فرودگاه سندای ژاپن بود. ساعت یه ربع به سه بعد از ظهر بود و بعضی از مسافرها داشتن با عجله خودشون رو به پرواز میرسوندن. بعضیها هم با ارامش روی صندلی نشسته بودن و منتظر پروازشون بودن. در بیرون از فرودگاه هم مردم داشتن زندگیشونو میکردن. خیلیها از جمله نوریو کیمورا سر کار بودن. نوریو یک کشاورز سی و پنح ساله است و دو تا دختر کوچک داره. رفته بود سر زمین کشاورزیش و مشغول کار بود. چند کیلومتر اونطرفتر در نیروگاه اتمی فوکوشیما هم کارکنان نیروگاه سر کارشون بودن و داشتن وظایف محوله رو انجام میدادن. یه روز عادی بود درست مثل روزهای دیگه. تاکاشی بازرس فنی نیروگاه پشت میزش نشسته بود و داشت گزارشهاش رو آماده میکرد. یه نگاهی به ساعتش انداخت ساعت ۲٫۴۶ بعد از ظهر شده بود و درست در همون لحظه تاکاشی احساس کرد که زمین داره به شدت تکون میخوره. زلزله بود. اما خب ژاپنه و زلزله اش دیگه. چند روز قبلش هم چند تا زلزله کوچک دور و بر ۴ ریشتری اومده بود. چند لحظه زمین تکون خورده بود و دوباره همه چیز عادی شده بود. اما این قشنگ با همه اونها فرق داشت.مردم ژاپن به زلزله عادت دارن. اما تابحال کسی همچین چیزی رو ندیده بود. ساحتمونها به شدت مبلرزیدن. آدمها به اینور و اونور پرت میشدن. وسایل از روی کمدها و کابینتها پرت میشدن روی زمین و میشکستن. صدای افتادن و  شکستن وسایل و تکونهای ساختمون همه جا رو پر کرده بود.  آدمها از سر استیصال به هم نگاه میکردن که پس چرا تموم نمیشه. پدر و مادرها بچه هاشون رو بغل کرده بودن. بعضیها ازخوف بی اختیار با صدای بلند گریه میکردن. توی خیابون چند نفر درحت رو بغل کرده بودن که به اینور و اونور پرت نشن. ۵۰ ثانیه سحت و طولانی زمین  با شدت لرزید و بعد بالاخره انگاری که زمین آروم گرفت. همه فکر کردن که دیگه تموم شده اما نه  بعد دوباره زمین شروع به لرزیدن کرد. تا ۵ دقیقه زمین لرزید . ۵ دقیقه برای زمین لرزه زمانی خیلی طولانی ای هست. حس میکردن هیچ وقت قرار نیست تموم بشه.توی فرودگاه سندای دیگه غلغله بود. مسافرها سعی میکردن تعادلشون رو حفظ کنن و به اوضاع مسلط باشن. مسئولهای فرودگاه بهشون اعلام کردن که به بیرون از سالن اصلی برن که اونجا بیشتر در امان باشن. شیشه ای نشکنه روی سرشون بریزه مثلا. از اونطرف با این وضعیت هیچ هواپیمایس نمیتونست فرودبیاد. از اتاق کنترل فقط تونسته بودن به هواپیماها بگن که فعلا توی آسمون دور بزنید تا اوضاع درست بشه. تا کی؟حالا معلوم نیست.صدایی که در پادکست شنیدید صدای همون زلزله است. این صدا رو زمین شناسهای ژاپنی از لایه های زیر زمین ضبط کردن. زلزله ای که در روز ۱۱ مارس سال ۲۰۱۱ اومد و به زلزله توهوکو معروف شد. زلزله  مهیبی که مردم ژاپن چنین چیزی رو تا قبلش ندیده بودن. حتی در توکیو که سیصد کیلومتر دورتر از مرکز زلزله بود هم اوضاع عجیب بود. ساختمونها به وضوح چپ و راست میشدن. یعنی اگه در حیابون بودی اسمانحراشهایی که در کنارت بودن رو میدیدی که به چپ و راست تاب میخوردن. زلزله توهوکو یکی از ۵ زلزله بزرگ تاریخ جهانه. و بزرگترین زلزله ایه که در عصر مدرن ثبت شده. ژاپن هزار ساله که همینطوری میلزرزه. زلزله همیشه یه تهدید جدی برای مردم ژاپن بوده. اما ژاپنیها از یه چیزی بیشتر از زلزله میترسن. حتی بیشتر از همچین زلزله مهیبی. و اون هم چیزی نیست جز سونامی.تبعات زلزله توهوکو زلزله در منطقه توهوکو پیش اومده بود. توهوکو کجاست؟ در شرق ژاپنه، چسبیده به اقیانوس ارام. بخشی از استان موتسو هست و شامل چند شهره از جمله فوکوشیما. بزرگی این زلزله ۹ ریشتر بود. برای اینکه بیشتر دستمون بیاد این زلزله چقدر بزرگ بوده دو تا نکته رو یادآوری میکنم. یکی اینکه زلزله بم که در سال ۱۳۸۲ جون دهها هزار نفر از هموطنانمون رو گرفت ۶٫۶ ریشتر بود واین زلزه ۹ ریشتر بود. نکته دوم اینکه مقیاس بزرگی زلزله اینجوریه که  یه زلزله ۸ ریشتری تقریبا ۳۲ برابر بزرگتر از زلزله ۷ریشتری هست. یه زلزله ۹ ریتشری هم ۳۲ برابر بزرگتر از زلزله ۸ ریتشریه. حالا پیدا کنید پرتغال فروش رو. خلاصه اینکه بدچیزی بود. خود همینکه جز ۵ زلزله بزرگ تاریخ زمین بوده نشون میده که چی بوده. شما فکر کنید این زلزله باعث شد که سرعت گردش کره زمین به دور خودش کمتر بشه. حالا هر چند خیلی خیلی حیلی کم اما به هر حال روی مدت روز تاثیر گذاشته. در حد کسر کوچکی از یک ثانیه.مرکز زلزله یه جایی در اقیانوس آرام بود. در فاصله ۱۳۰ کیلومتری از ساحل سندای. در مرکز زلزله وقتی زلزله اتفاق افتاد، یه دفعه زمین کف اقیانوس سه متر اومد بالا. یه محدوده چهارصد کیلومتری.  یعنی عین یه فنر در عرض یک ثانیه سنگها و صخره های کف دریا پریده بودن بالا . شما فکرشو بکن چه عظمتی. این باعث شد که میلیونها تن اب بالا سرش رو تکون بده و موجهای عظیمی شکل بگیره. موجهایی که  با سرعت یه هواپیما به سمت ساحل رفتن. کی؟ درست زمانیکه مردم داشتن میگفتن آخیش زلزله تموم شد. مثکه نجات پیدا کردیم، داشتیم مردیم. درست در همون موقع پکیج بعدی آماده شده بود و براشون داشت ارسال میشد. سونامی در راه بود.سونامی در ژاپن مساله تازه ای نیست. اصلا سونامی یه واژه ژاپنیه. ژاپن یه کشور زلزله خیزه و یه جزیره ست که توی اقیانوس واقع شده بنابراین مدام در معرض زلزله و سونامیه. ولی خب کشوریه که بر این سختیهای طبیعت غلبه کرده. باهاش کنار اومده. و در کنار همه این بلایای طبیعی چنین اقتصاد قوی ای درست کرده. ژاپنیها برای اینکه صنعت و تجارت خودشون روحفظ بکنن حواسشون مدام به سونامی و زلزله هست. از جمله اینکه به محض اینکه کشور در معرض سونامی قرار میگیره آژیرهای سونامی به صدا در میاد. درست عین به کشوری که درگیر جنگه و یه دفعه آژیر میزنن. همه میدونن که باید چیکار کنن. باید آب دستشونه بذارن زمین شهر رو تخلیه کنن. الان که این زلزله پیش اومده بود آژیرهای احطار سونامی در منطقه شرق ژاپن به صدا در اومده بودن. در اون لحظه مقامات دنبال دو تا چیز بودن. یکی اینکه براورد کنن که بزرگی سونامی چقدره.یعنی حساب کنن موجهایی که به ساحل میرسه چقدر ارتفاع داره و دوم اینکه موجها کی به ساحل میرسن. چقدر زمان دارن که شهر رو تحلیه کنن. اما پاسخ دادن به این سوالها الان دیگه سحت شده بود. چرا؟ چون هم زلزله و هم سونامی ای که پشت بندش ایجاد شده بود زده بود یه سری از ایستگاههای لرزه نگاری و اندازه گیری سونامی رو همون موقع نابود کرده بود. بنابراین نمیشد گفت سونامی کی میاد و چقدر بزرگه. اینو کسی نمیدونست. ولی چیزی که کسی در موردش شک و تردیدی نداشت این بود که سونامی داره میاد.آژیر سونامی از بلندگوهای شهرها پخش میشد. چون بیشتر این شهرها چسبیدن به دریا. اینطوری نیست که شهرها فاصله شون با دریا زیاد باشه حالا سونامی هم بیاد کو تا برسه به شهر. نه از این خبرها نیست. برسه شهر رو با خودش میبره.  پیام آژیرها برای مردم روشن بود. سونامی در راهه، تا میتونید از منطقه ساحلی فاصله بگیرید.  برید به سمت کوه. جایی که ارتفاعش بالاست. فقط برید سریع برید. خونه و وسایل و همه چیز رو ول کنید. جونتون رو بگیرید و فرار کنید. فکر کنید چه حال و هوایی میشه. توی خیابونها هر کسی یه سمتی میدوید. یکی میدوید که برسه خونه، همسر و بچه اش رو برداره  باهم فرار کنن. یکی با پدر پیرش با پای پیاده عصازنان میرفتن که یه ماشین پیدا کنن و در برن. بعضیها هم رفته بودن پشت بوم آپارتمانشون. و از اون بالا نظاره گر بودن.ورود سونامی به توهوکوسونامی شامل چند موج ۱۴ متری بود که با سرعت به سمت ساحل میرفت. ویدئوهاش هست که از هلی کوپتر از بالا فیلمش رو گرفتن جقدر این موحها مخوف و پرشتاب بودن. خلبان و حدمه هلی کوپتر کاملا میدیدن دیگه از اینور موجی که بلند شده و از اونور شهری بی دفاعی که در نزدیکیه. ویدئوهای زیادی هست از این حادثه. هم از زلزله و هم از سونامی. توی این هاگیرواگیر یه تعداد از ماهیگیرها وقتی که زلزله اومد جلدی پریدن توی قایقیشون ده برو به سمت دریا. چون میدونستن سونامی که بیاد خودشون و قایقشون رو پرت میکنه توی شهر و چیزی از قایق باقی نمیذاره. ولی اگه در وقت درست در دریا باشن احتمالش هست که قایق سالم بمونه.  میخواستن قبل از اینکه موج بشکنه و روی ساحل فرود بیاد اینها موجهای سونامی رو رد کنن. یعنی درست وقتیکه آدمهای ساحل داشتن از سونامی فرار میکردن اینا با قایقهاشون داشتن درست به دل سونامی  تخت گاز میرفتن. اما چیزی که اونها نمیدونستن این بود که دارن به سمت بزرگترین سونامی ژاپن در چندقرن گذشته حرکت میکنن. بعضی از صیادها اون موجهای عظیم رو رد کردن و نجات پیدا کردن. بعضیها هم نه و همونجا کارشون تموم شد.خلاصه، ساعت ۲٫۴۶ دقیقه که زلزله اومده بود. نیمساعت بعدش ساعت ۳ و ربع بود که سونامی به خشکی رسید. حالا توی بیشتر شهرای ژاپن یک دیواره یا موج شکن در کنار دریا کشیدن که ارتفاع اونها متفاوته. بعضیها ۵ متریه. بعضیها ۷ متریه. اما الان موجهای سونامی ارتفاعش ۱۴ متری بود. اینطوری بود که سونامی خیلی راحت از دیواره ها رد شد و وارد شهر شد. مردم داد میزدن فرار کنید اب از دیواره هم رد شده. در عرض چهار دقیقه امواح وارد خیابونهای شهر شد و سونامی آدمهایی که توی ماشینهاشون قصد داشتن از سونامی فرار کنن  رو بلعید. در عرض چند دقیقه شهر تبدیل به یک رود عظیم خروشان شد. یک رود با عمق ده متر که توی خیابونها و کوجه ها با سرعت جلو میرفت. روی آب هم دهها ماشین غوطه ور بودن. بعضی از این ماشینها در نزدیکی بندر پارک شده بودن ولی خیلیهاشون در حال حرکت بودن که طعمه سونامی شدن. مثلا ماشینی رو میدیدی که روی این دریای خروشان در حال حرکته و بعد میدیدی که برف پاک کنش هنوز داره کار میکنه. یا هنوز داره راهنما میزنه. یعنی ماشین در حال حرکت بوده که اسیر سونامی شده. بعضی از کساییکه که بالای پشت بوم آپارتمانهاشون رفته بودن با حیرت و وحشت فیلم میگرفتن .در نهایت عجر و ناتوانی. جون خودشون هم درمحاصره سونامی بودن ولی حداقل فعلا جاشون در امان بود. اما از اون بالا همشهریهاشون رو میدیدین که اسیر سونامی شدن. ساحتمونهایی رو میدیدن که از جا کنتده شدن  با اب دارن حرکت میکنن. ساحتمون شناور توی آب. برای همین میدیدن اصلا شاید تا سی ثانیه دیگه خودشون هم  همراه با ساخحتمونی که در اون پناه گرفتن در آب غرق بشن. بسکه همه چیز تند اتفاق افتاده. پنج دقیقه اونجوری با یکی از بزرگترین زلزله های تاریخ لرزیدن. بعد تا به خودشون بیان و بخوان فرار کنن گیر سونامی افتادن. ادمها فکر میکردن که دیگه تموم شد. دیکه تموم شد. الان به احتمال زیاد آخرین ثانیه های عمرشونه.حرکت سونامیدر ساعت ۳٫۵۷ بود که آب به فرودگاه رسید. مسافرها به یک ساحتمون مرتفع منتقل شده بودن و جاشون امن بود.اما از اونجا ورود آب و تمام دبری ای که باخودش اورده بود رو نگاه میکردن. واقعا وحشتناک بود. چون زمین فرودگاه پهناوره و کاملا میشد دید که آب داره با چه سرعتی از مقابل میاد. البته شاید دیگه بهش نشه گفت آب. یه معجون خوفناکیه که روش ماشین هست، کشتی هست، خونه های جند طبقه هست. همه رو داره با خودش میبره. تصاویری که از حادثه ثبت شده واقعا حالت آخرالزمانی داره. مخصوصا تصاویری که از هلی کوپتر و از بالا گرفته شده. مثلا از یه طرف میبینی این توده بزرگ تشکیل شده از گل و اب و ماشین شهر رو فرا گرفته ، از شهر هم رد شده و داره در یک دشت پهناور و از روی زمینهای کشاورزی حرکت میکنه و میره جلو. دهها ساحتمون رو هم روی آب  با خودش داره میبره.بعد  بعضی از خونه هایی که روی آب شناور هستن آتش گرفتن و همینطور که دارن میسوزن روی آب حرکت میکردن. اونطرفتر میبینی یک بزرگراهه و چند تا ماشین هنوز دارن ازش رد میشن که به زعم خودشون از سونامی فرار کنن اما فقط چند ثانیه بعد سونامی به بزرگراه میرسه و ماشینها و آدمهای توی ماشین رو در کام خودش میگیره  و بعد با خودش به کیلومترها اونطرفتر میبره. عین یک دشمن که از راه دریا حمله کرده باشه سونامی شهر رو تصرف کرده بود، ویران کرده بود و همینطور تا جاییکه زورش میرسید داشت پیشروی میکرد. اما بعد از چند ساعت، آب به ارتفاعی رسید که دیگه نه میتونست جلوتر بره و نه میتونست بمونه . سونامی موج دریاست. موج دریا چه یه موج کوچک چه موج بزرگ مثل سونامی، وقتیکه فرود میاد و به اصطلاح میشکنه، به اندازه ای که میتونه جلو میره و در نهایت دوباره برمیگرده به  دریا. حالا دیگه سونامی خرابیش رو کرده بود و باید آب به دریا برمیگشت. این بعنی اینکه بعد از چند ساعت آب با همه اون خونه ها و ماشینا و کشتیها و اجسادی که توی اب بود باید به سمت دریا برمیگشت. که این یعنی یه سونامی دیگه ایندفعه در جهت عکس. آب به سمت دریا برمیگشت و تتمه چیزهایی که مونده بود رو با خودش میبرد. کشور تمیز و مرتب ژاپن تبدیل به جهنم روی زمین شده بود.  هیچ فیلم هالیوودی ژآنر حادثه و فاجعه ای نمیتونه همچین صحنه هایی رو خلق کنه.زلزله۹ ریشتری توهوکو با اون عظمت تلفات چندانی نداشت. مثلا در توکیو فقط ۷ نفر در اثر اون زلزله مهیب کشته شدن. که عدد خیلی کمیه. اما سونامی که در اثر زلزله ایجاد دشه بود جان بیست هزار ژاپنی رو گرفت و ۵۶۰ کیلومتر مربع رو با خاک یکسان کرد.فرودگاه توهوکو داستان این اپیزود نه تنها مربوط به بزرگترین زلزله تاریخ ژاپن و یکی از عظیمترین سونامیهای تاریخه بلکه در مورد بزرگترین فاجعه هسته ای قرن بیست و یکم هم هست. درست چهل سال از شروع به کار نیروگاه هسته ای فوکوشیما داییچی میگذشت که این زلزله بهش آسیب زد. نیروگاه متعلق به یه شرکت دولتی ژاپنه. شرکت تولید نیروی برق توکیوکه بهش میگن تپکو. تپکو مالک و بهره بردار نیروگاهه. برگردیم به لحظه ای که زلزله اتفاق افتاد. گفتم تاکاشی که بازرس فنی نیروگاه پشت میزش نشسته بود و گزارهاش رو آماده میکرد. وقتیکه زلزله شروع شد کارکنان نیروگاه میدیدن که لوله ها و تاسیساتی که روی دیوار نصب شده بودن دارن از جاشون در میان و خرد میشن.زلزله تموم نمیشد. بعضی از پرسنل عملیاتی روی زانوهاشون نشسته بودن و دستشون رو به یه نرده یا دستگیره ای چفت کرده بودن. یه دفعه برق قطع شد. کارکنان نیروگاه هنوز آروم بودن  چون مطمئن بودن که ساحتمون نیروگاه تاب تحمل زلزله رو داره. تا چند لحظه قبلش توی راکتور سوحت نیروگاه رو استفاده میشد و از انرژی آزاد شده اش برق تولید میکردن. بعد از زلزله برق بطور اتوماتیک قطع شد که فرآیند تموم بشه. ولی این به معنی این نیست که الان وضعیت و۱خوبه. درسته که راکتورها دیگه کار نمیکنن اما هنوز میله های سوخت نیروگاه که مواد رادیو اکتیو هستن دارن حرارت بالایی تولید میکنن. سیستم نیروگاه طوری طراحی شده که در چنین مواقعی  حرارت سوخت رو با سیستمهای خنک کننده پایین بیارن. اگه این کار رو نکنن. چی میشه؟ سوخت هسته ای اینقدر حرارتش بالا میره که شروع به ذوب شدن میکنه. و اگه ذوب بشه چی میشه؟ ذوب شدن سوخت و راکتور همانا و آلوده کردن منطقه به مواد هسته ای همانا. یعنی یه فاجعه ای در حد انفجار هسته ای چرنوبیل.تاکاشی میگه من هنوز هیچ نگرانی ای در مورد وضعیت نداشتم. آره زلزله عجیبی بود اما پیش خودم میگفتم حالا طوری نیست. برق اتمی امنیتش بالاست. اما اشتباه میکردم. نیمساعت بعد وقتیکه موجهای سونامی به دیواره بتونی ساحل نیروگاه رسید خیلی راحت تونست ازش بگذره. ارتفاع موج دوبرابر بزرگتر از ارتفاع سد یا همون دیواره ساحلی بود. بعدا معلوم شد که در سال ۲۰۰۹ یک کمیته دولتی به تپکو هشدار داده بودن که ارتفاع سد برای مقابله با سونامی کافی نیست.اما تپکو این هشدار رو جدی نگرفته بود. خلاصه سونامی وارد نیروگاه هسته ای شد. آب چند تا ساختمون و تانکر سوخت رو با خودش به دریا برد. حالا برق رفته و برای خنک کردن سوخت داخل راکتور نیاز شدید به برق وجود داشت. لازم بود که ژنراتورهای دیزلی به مدار بیان و برق تولید کنن. بیشتر این دیزل ژنراتورها در زیرزمینهای نیروگاه قرار داشتن که سونامی اونجا رو پر آب کرده بود و ژنراتورها از بین رفتن. این یعنی الان نیروگاه هیچ ابزاری برای خنک کردن سوخت وحود نداشت. تاکاشی میگه وقتی فهمیدم که ژنراتورها کار نمیکنن خشکم زده بود. نمیدونستم باید چیکار کنیم.نیروگاه هسته ای فوکوشیما پیش از زلزله در شرایط بی برقی کامپیوترها هم قابل استفاده نبودن. برای همین مهندسهای نیروگاه روی یه تحته وایت برد شروع کردن به نوشتن لاگ یا وقایع نگاری. ساعت ۱۵٫۴۲ اعلام شرایط اضطراری اتمی. ساعت ۱۶٫۳۶ مشکل در عملکرد سیستم خنک کننده سوحت. اب نمیتونه به سیستم تزریق بشه. تپکو تا اون لحظه فکر این رو نکرده بود که یه روزی ممکنه نیروگاه برق نداشته باشه. همه چیز بر مبنای این طراحی شده بود که همیشه برق هست و دیزل ژنراتوها هم کار میکنن. پاشنه آشیل نیروگاه، تامین برق در شرایط اضطراری بود.حالا بریم توکیو.در دفتر نحست وزیر بلبشویی بود.ساعت ۵ عصره. نود دقیقه از یکی از بزرگترین فجایع تاریخ ژاپن و جهان گذشته بود. چندین شهر در معرض سونامی قرار گرفته بودن. دولت گزارشهای مختلف گرفته در مورد کشته شدن و گم شدن هزاران شهروند و  اسیبهای جدی به شهرها، و وسط همه اون هیر و ویر  تازه اقای Naoto Kan نحست وزیر وقت ژاپن، خبردار شده که سیستم خنک کننده نیروگاه هسته ای فوکوشیما از کار افتاده.حالا دولت جلسه اضطراری تشکیل داده. بیشتر اعضای دولت ژاپن و از جمله شحص نحست وزیر توی این جلسه بحران با لباس کار نشسته بودن. لباس کار، نه کت و شلوار و کراوات. یه شلوار و ژاکت یه دست رو خیلیهاشون پوشیده بودن. به محض اینکه بحرانی پیش بیاد  در دفترشون یه دست لباس و کفش مخصوص دارن اون رو میپوشن. چون در چنین شرایطی دیگه معلوم نیست یکساعت بعد قراره در کجا باشن. با کت و شلوار وکفش اداری که نمیتونن برن در محل. باید حاضر باشن، و باید لباسی تنشون باشه که مناسب اون شرایط باشه. اگه نحست وزیر با کت و شلوار و کفش اداریش به محل سانحه بره بهش انتقاد میشه که چرا با لباس پلوخوری اومدی وضعیت رو ببینی؟ مردم در چنین شرایطی انتظار دارن یک مدیر آماده، عملگرا و با برنامه رو ببینن. نه کسی که خودش هم انگار غافلکیر شده و حتی لباس و کفش مناسب نپوشیده. آقای کان در بین سالهای ۲۰۱۰ و ۲۰۱۱ نخست وزیر ژاپن بود. و در این مستندهایی که مرجع من بودن هم باهاش مصاحبه شده. میگه که همون موقع که مطلع شدم که خنک کننده نیروگاه کار نمیکنه، شصتم خبردار شد که قضیه جدیه و وضعیت بحرانی تمام کشور یه طرف، این نیروگاه یه طرف. میگه میدونستم که اگه نیروگاه رو به حال خودش رها کنیم. سوحتش و راکتور ذوب میشه و شبیه به انفجار چرنوبیل تا چند ده کیلومتر الوده به تشعشعات رادیو اکتیور میشه. اینقدر که این فکر مهیب بود احساس کردم ستون فقراتم داره میلرزه. نحست وزیر از تپکو خواست که مدام راجع به فوکوشیما بهش اطلاع بدن.بزرگترین حادثه طبیعی در تاریخ معاصر ژاپنحالا دو ساعت از سونامی گذشته بود. نوار ساحلی شرقی ژاپن آسیب جدی دیده بود. از سرنوشت بیست هزار نفر اطلاعی در دست نبود.Norio Kimura   همون  کشاورز سی و چند ساله بود که وقتی زلزله شد سر زمینش کار میکرد حالا داشت دنبال خانواده اش میگشت. نوریو و خانواده اش در یه روستا در سه کیلومتری نیروگاه زندگی میکردن. کسایی که از زلزله و سونامی جان به در برده بودن توی یه استادیوم ورزشی جمع شده بودن. چون خونه هاشون رو از دست داده بودن و جایی رو نداشتن. در بیخبری مطلق بودن. یک بیخبری کشنده و پر از نگرانی. از سرنوشت  بچه هاشون خبر نداشتن. نمیدونستن سر خواهر و برادرشون چه اومده. دیگه ببینید چه حالی داشتن. زندگی چه بازیهایی داره و چقدر شکننده است. درعرض یکی دوساعت زندگی شون زیر و زبر شده بود. این شرایطی بود که در خیلی از شهرهای دیگه هم بود. اما در فوکوشیما این مردم بیخانمان و خانواده از دست داده تازه در معرض یه خطر دیگه هم بودن و خودشون هنوز خبر نداشتن.  از اون زلزله خانمان برافکن و اون سونامی فاجعه بار نجات پیدا کردن اما حالا رسیده بودن به مرحله بعد و تازه باید با غول این مرحله میجنگیدن. چالش این مرحله اینه که یک نیروگاه هسته ای ممکنه در بفل گوششون بترکه.  نوریو تازه متوجه شد که سه نفر ار اعضای خانواده اش گم شدن. پدرش، همسرش و دختر ۳ساله اش یونا. نوریو میگه یخ زدم. احساس کردم هیچ خونی توی بدنم نیست. نمیتونستم قبول کنم که سونامی اونها رو ازم گرفته. همه جا رو دنبالشون گشتم. رفتم توی نخاله های که سونامی آورده بود. رفتم لای گلها گشتم. نه فقط دوروبر خونه مون، هر جایی که میتونستم. تمام روستا رو گشتم. خبری ازشون نبود. سقف خونه ها روی زمین افتاده بود. آجر و چوب و گل و لای همه زمین رو برداشته بود. وقتیکه هوا داشت تاریک میشد دولت ژاپن از همه افرادیکه در شعاع ۳ کیلومتری نیروگاه زندگی میکردن خواست که منطقه رو ترک بکنن. اما نوریو و ادمهای دیگه توجهی نکردن و به جستجو برای پیدا کردن اعضای خانواده شون ادامه دادن. پیش خودشون میگفتن ما دیکه چیزی برای از دست دادن نداریم.ساعت ۱۱٫۵ شب بود و کارکنان نیروگاه فوکوشیما در بی برقی نشسته بودن و خبر نداشتن که داحل راکتورها چه خبره. عقلهاشون رو گذاشتن رویهم و فی البداهه به یه راه حلی رسیدن. رفتن به محوطه نیروگاه و از ماشینهایی که در محوطه نیروگاه پخش و پلا بودن باطریها رو جدا کردن. بعد از تمیزکردن همه اونها رو به سیستم وصل کردن و تونستن در کنترل روم راکتور شماره یک به مهمترین ابزارهای اندازه گیری برق بدن. تونستن گیج فشار راکتور رو راه بندازن. اولش خوشحال بودن که راه انداحتیم اما وقتیکه عدد روی گیج رو دیدن نه تنها لبحندها حشک شد که دچار اصطراب شدید شدن. فشار داحل راکتور داشت همینطور بالا و بالاتر میرفت. طبیعی هم بود دیکه. وقتی حرارت میله های سوحت کم نمیشد و هر لحظه داشت داغتر و داغتر میشد فشار راکتور هم بالا و بالاتر میرفت. درست مثل یه دیگ زودپز. که هر چقدر بیشتر گرما ببینه فشار داخلش هم زیادتر میشه. فشار داحل راکتور اینقدر بالا بود که کارکنان دلشون میخواست باور نکنن وضعیت چقدر خطرناکه. به همدیگه میگفتن وضعیت خطرناک نیست. یعنی هنوز در توهم این بودن که حالا یه زلزله و یه سونامی ای اومده ولی نیروگاه هسته ای که چیزیش نمیشه. نیروگاه هسته ای امنه.بخشهای نیروگاه فوکوشیما مهندسای هسته ای متوجه شدن که بالارفتن دمای سوخت، باعث شده که میزان زیادی بخار هسته ای و هیدروژن در داحل راکتور جمع بشه. یعنی تصور کنید همون دیگ زودپز که داره هی داغتر و داغتر میشه و از فشار بالا یکسره سوت میزنه و شما میگید که الانه که بترکه. حالا فکر کنید داخل اون زودپزه آبگوشت نیست، بلکه مواد رادیواکتیو و هیدروژنه که میتونن باعث انفجار هسته ای وپخش شدن مواد رادیو اکتیو بشن. در اونصورت نه تنها صدهاهزارنفر کشته میشن بلکه بخشهای زیادی از کشور ژاپن برای دهه ها غیرقابل سکونت میشه. برای اینکه وضعیت رو بدتر هم بکنیم فکر کنید که بخاطراون فشار بالا دیکه نمیتونستن از اب برای خنک کردن استفاده کنن. پس باید چیکار میکردن؟ شما اگه توی آشپزخونه باشید ودیگ زودپزتون در حال انفجار باشه در این حالت زودپز رو از روی گاز برمیدارید اما فکر کنید نمیتونید اینکارو کنید. یه راه دیکه اینکه زودپز منفجر نشه اینه که اون بیل بیلک زودپز یا اون دریچه اطمینان زودپز رو باز کنید که فشار داخل دیگ  کمی تحلیه بشه. الان هم راهی که مهندسا و مدیرهای نیروگاه بهش رسیده بودن همبن بود که برای اینکه راکتور منفجر نشه باید دریچه مخزن رو باز کنن یه کمی هوای گرم تخلیه بشه و این به معنی اینه که گازهای الوده به رادیو اکتیو بره بیرون.  ولی همچین کاری چیز نبود که مدیران نیروگاه خودشون سرخود تصمیم بگیرن و اجرا کنن. مگه شوخیه؟ این نیاز به محوز گرفتن از نخست وزیر داشت.ساعت یک شب در توکیو گزارش وضعیت رو به نخست وزیر دادن. بعد از اینکه در جنگ حهانی دوم  امریکا روی هیروشیما و ناکازاکی بمب اتمی ریخت هزاران نفر از مردم ژاپن همون موقع از بین رفتن و هزاران نفر دیگه بعدها به دلیل عوارض مرگبار تشعشعات اتمی از دار دنیا رفتن. برای همین مردم ژاپن با این عوارض آشنا هستن، حساس هستن. اما نخست وزیر ژاپن هیچ گزینه دیگری رو مقابل خودش نمیدید مگر اینکه اجازه بده بطور کنترل شده و محدود گازهای راکتور شماره یک  تخلیه بشه. کمی الودگی اتمی بهتر از انفجار اتمیه. در جلسه دولت همه متفق القول موافق این مساله بودن. و به تپکو ماموریت دادن که راکتور رو هرچه زودتر خنک کنید. تپکو هم گفت باشه.اما تپکو چیزی که به نحست وزیر نگفته بود این بود که خودشون هیچ ایده ای نداشتن که چطور بدون برق میخوان راکتور رو خنک کنن. درحالت عادی و بابرق فقط یه دکمه رو باید میزدن. اما الان باید یه نفر میرفت و بطور دستی اینکار رو میکرد. امکان اینکه شیرها با دست باز بشه هم هست اما با وجود خرابیها، با وحود اشعه بالا و همینطور تاریکی راکتور، این کار فوق العاده سختی بود. اما چاره ای نبود. توی اون تاریکی اتاق کنترل، مهندسین افتاده بودن دستورالعملها و منوال ها رو میخوندن که متوجه بشن کدوم شیر رو باید باز کنن. و اون آدم بخت برگشته ای که قراره بره دریچه  رو باز کنه کجا باید اون شیر رو پیدا کنه و بچرخونه. مهندسهای نیروگاه اونجا متوجه یه مساله ای شدن و اون رو تا چند ماه بعدش هم نحست وزیر و حتی مسئولین شرکت تپکو نمیدونستن. مساله این بود که فرآیند ذوب شدن سوخت یعنی همون چیزی که همه ازش میترسیدن شروع شده بود. اینو فهمیدن ولی به بالاتر گزارش نکردن. دیگه کم کم مهندسها ماسکهاشون رو دور و برخودشون نگه میداشتن که هر لحظه اگه لازم دیدن فرار کنن. منتها کجا فرار کنن؟ مگه میشه از انفجار هسته ای فرار کرد اون هم وقتی در کنار راکتوری. ولی خب آدمیه دیگه. میخواد از جان شیرینش محافظت کنه.ساعت شش صبح شده بود. ۵ ساعت از فرمان خنک کردن راکتور گذشته بود اما خبری از تپکو و نیروگاه نبود.  اقای نائوتو کان، نخست وزیر شدیدا نگران بود. میگفت همه مون موافقت کردیم که این کار بشه اما چرا خبری نیست. چرا تپکو نمیگه الان داره چه اتفاقی میافته؟ اونجا بود که شک کرد که نکنه تپکو داره پنهانکاری میکنه. به هر حال مساله مرگ و زندگی میلونها نفر آدمه. مساله ای که تبعاتش فقط محدود به ژاپن نمیشه. میتونست به کشورهای دیگه هم آسیب بزنه و اگه چنین اتفاقی میافتاد مسئولیت نهایی به عهده نفر اول کشور بود یعنی خودش. مساله شوخی بردار نبود. این بود که تصمیم گرفت شخصا پاشه بره به نیروگاه. ساعت ۶ صبخ آقای کان از پشت بام ساختمون مقر دولت سوار هلی کوپتر شد تا به نیروگاه فوکوشیما بره.  بعدها به نخست وزیر انتقاد شد که اصلا چرا رفتی وسط کارهای اضطراری نیروگاه دخالت کردی. چرا کار رو به کاردونها نسپردی؟ اما نخست وزیر میگه که من نمیتونستم دست روی دست بذارم. بشینم تا از تپکو خبر بشه. اون هم چی در شرایطیکه خود دفتر مرکزی تپکو هم انگار خبردار نیست در نیروگاه چه میگذره. برای همین من باید میرفتم.هلی کوپتر نحست وزیر در مسیرش به سمت نیروگاه از بالای کشوری رد میشد که درگیر یکی از بزرگترین فحایعش شده بود. از همون بالا میشد نقاط زیادی رو دید که آب برشون داشته. از یه نقاطی دود غلیظ ناشی از آتش سوزی بلند بود. خرابیهای زلزله و سونامی واقعا فراتر از تصور بود. اما با اینجال هیچکدوم از اینها دغدغه اصلی نحست وزیر نبود. مساله اصلی نیروگاه بود. و الان دیگه خبرگزاریهای مهم دنیا بطور زنده و مستقیم داشتن تصاویر نیروگاه رو پخش میکردن. بالاخره هلی کوپتر روی هلی پد نیروگاه نشست و اقای کان بلافاصله بعد از پیاده شدن بطور مستقیم با مدیران نیروگاه صحبت کرد و بهشون گفت که ازشون میخواد که هر چه زودتر دما و فشار راکتورها رو کم کنن. اقای کان عصبانی بود. میگفت دیشب دولت دستور داده. پس تپکو داره چیکار میکنه؟ مدیرهای نیروگاه میگفتن قربان ما داریم تمام تلاشمون رو میکنیم. بازکردن شیرها کار سحتیه. داریم تلاش میکنیم ولی هنوز نتیجه نگرفتیم. مدیر نیروگاه ماسائو یوشیدا آدم رک و قاطعیه. اون میدونست که سطح تشعشعات در اطراف راکتور کشنده است. برای همین به نخست وزیر گفت که داریم کار میکنیم. اگه لازم باشه یک گروه داوطلب مرگ رو به سمت راکتور میفرستیم که شیر رو بچرخونن و دریچه راکتور باز بشه.بخشهای آسیب دیده نیروگاه نخست وزیر میدونست که دستوری که داده احتمالا باعث کشته شدن چند نفر از کارکنان نیروگاه میشه اما بعنوان تصمیم گیرنده اول کشور و کسی که مسئول جان همه مردمه به نظرش این یک تصمیم ضروری بود و میدید که آینده کشور در خطره. تاریخ راجع به تصمیماتی که در این لحظه میگیره قضاوت میکنه. آقای کان این قول رو از مدیر نیروگاه گرفت و به توکیو برگشت. ولی باز هم خنک کردن راکتور به تعویق افتاد. اینبار دلیلش این بود که مردم هنوز منطقه رو تحلیه نکرده بودن و هنوز داشتن دنبال اعضای خانواده شون میگشتن. اگه اون وسط تپکو گاز الوده به رادیواکتیو رو از راکتور خارج میکرد تا شعاع چند کیلومتر مردم در معرض تشعشعات خطرناک قرار میگرفتن. نوریو همون کشاورز سی و چند ساله هم الان  در فاصله سه کیلومتری از نیروگاه بود. همراه دختر بزرگش مایو هنوز داشتن دنبال پدر و همسر و دحترش میگشتن. نوریو الان دو تا گزینه داشت. یا باید جستحو رو تموم میکرد یا اینکه تنها دحترش یعنی تنها کسی که از حانواده اش باقی مونده بود رو در معرض تشعشعات قرار میداد. اونجا بود که دهیار روستاشون رفت و با نوریو صحبت کرد و متقاعدش کرد که باید به فکر محافظت از تنها دخترش باشه.در ساعات ۹ صبح روز ۱۲ مارس ساکنان تمام روستاهای اطراف  تخلیه شدن. و بالاخره تپکو دستور داد که تیم داوطلب مرگ برای بازکردن شیرها به داخل راکتور برن. طبق نوشنه های روی تخته وایت برد دو داوطلب اول ساعت ۹٫۰۴ رفتن. اونها میدونستن که در معرض تشعشعات قرار میگیرن اما رفتن. سطح تشعشعات در حال بیشتر شدن بود. اونها لباسهای مخصوص پوشیده بودن، ماسک و عینک و کلاه و کفش مخصوص هم داشتن  که تا جایی که میتونن جلوی تشعشعات و سوختگی رو بگیرن. اون تو جایی نبود که آدمیزاد بتونه بمونه. غیر از تشعشعات گرمای اونحا طاقت فرسا بود. تاریک، هوا فشرده بود، نفس کشیدن سحت. دما بالای صد درجه سانتیگراد بود. هر کسی قرار بود که نهایتا ۱۷ دقیقه در ساحتمون راکتور بمونه. برنامه رو طوری چیده بودن که تا جایی که میشه جلوی آسیب رو بگیرن. درسته داوطلب شدن اما جونشون از سر راه نیومده بود و مدیران نیروگاه وظیفه داشتن که طوری برنامه ریزی کنن که جون همکارشون که داوطلب مرگ شده حفظ بشه. بعد از نه دقیقه سر و کله زدن موفق شدن شیری که دریچه رو باز میکردو رو پیدا بکنن. دریچه رو باز کردن و سریع از راکتور زدن بیرون. چهار نفر دیگه هم پشت سرشون اومدن بیرون. هر کدومشون چند دقیقه ای رو داحل اون راکتور بودن. شجاعت و عزم راسخ این کارکنان فداکار جواب داد. دود نازکی از برج راکتور خارج شد. که نشونه ای بود از اینکه فشار داخل راکتور داره کم میشه. کارکنان نیروگاه موفق شدن شرق ژاپن رو از نابودی نجات بدن. اینحا بود که یه نفس راحتی کشیدن. و داشتن فکر میکردن که حتما الان راکتورها دیگه وضعیت پایدار پیدا میکنن و بالاخره بهشون اجازه میدن که برن خونه. یعنی از دیروز ساعت یه ربع به سه که زلزله اومده تا الان که ساعت نزدیک سه هست تمام این ساعات رو اینها توی نیروگاه بودن و خبر از خانواده هاشون نداشتن. اما حالا که فشار راکتور کمتر شده بود کارکنان نیروگاه تازه باید یه فکری به حال حنک کردن رآکتور میافتادن.تصویر هوایی نیروگاه آسیب دیده در گیر این فکرها بودن که یه دفعه زمین شروع کرد به لرزیدن. اینقدر زیادبود که بعضیها از روی صندلیشون پرت شدن روی زمین. کسی نمیدونست داستان چیه. فکر میکردن حتما یه پس لرزه است. چون از روز قبلش کلی پس لرزه هم داشتن. بعد یوشیدا بازرس فنی پرسید راکتور شماره یک منفجر شد؟  همه آشفته شده بودن. اولش فکر کردن که هسته راکتور منفحر شده. یعنی جاییکه سوخت هست و فرایند هسته ای اونحا اتفاق میافته. که اگه اونحوری بود یعنی یه فاجعه اتمی اتفاق افتاده. اما هنوز  نمیدونستن چیه. برای همین توی همون اتاق کنترل نشستن و سطح رادیواکتیو رو چگ میکردن ببینن ایا زنده میمونن؟ همه توی سرشون داشتن به فرار فکر میکردن. اما کجا؟ کجا میشه فرار کرد؟ اون هم در جاییکه اگه فرار کنی در معرض تشعشع قرار میگیری. اما بعد از یکساعت سطح تشعشعات تثبیت شد. مهندسها کم کم دستگیرشون شد که چه اتفاقی افتاده. هیدروژنی که در داحل راکتور بود به بیرون درز کرده بود و روی بام راکتور منفحر شده بود. انفجار بزرگی هم بود اونقدری که ساختمونها لرزیده بودن. ولی خوشبختانه هسته راکتور اسیب ندیده بود و سوخت هسته ای هنوز اون تو بود. همون سوختی که حرارتش داشت هر لحظه زیاد میشد.همون موقع که در نیروگاه اون انفجار رخ داد، در توکیو سحنگوی دولت داشت تلاش میکرد که وضعیت رو اروم نشون بده. در کنفرانس مطبوعاتی میگفت که سطح تشعشعات تغییری نکرده و هسته راکتور هم اسیبی ندیده. حرفش خیلی هم پرت نبود اما وضعیت بحرانی نیروگاه رو به مردم نمیگفت. و بعدا نحست وزیر و دولتش به این مساله متهم شدن که شما واقعیت رو از مردم ژاپن و و از مردم دنیا پنهان کرده بودید. مردم حق داشتن بدونن که وضعیت چقدر بحرانیه. دولت در پشت پرده میدونست که اوضاع داره از کنترل خارج میشه ولی به مردم نمیگفت. با این انفجار هیدروژن که پیش اومده بود دیگه نمیتونستن به خنک کردن با اب فکر کردن. و فقط باید صبر میکردن ببینن چی میشه. دیکه دولت داشت به این فکر میکرد که وضعیت بعد از انفجار اتمی چطور میتونه بشه. داشتن برنامه میریختن که تا شعاع دویست سیصد کیلومتری نیروگاه رو تحلیه کنن. داشتن فکر میکردن که توکیوی ۱۴ میلیون نفری رو هم تخلیه کنن. اینجا دولت تصمیم گرفت که فعلا تا شعاع ۲۰ کیلومتری نیرگاه اتمی تحلیه بشه.نوریو و تنها دختر بازمانده اش هنوز در منطقه خطر بودن. بهشون گفتن که باید منطقه رو ترک کنید. اینقدر خطر جدی بود که به کودکان ساکن منطقه  قرصهای ید  دادن که در صورتیکه فاجعه اتمی رخ بده یه مقاومت نسبی به بدن بچه میده. نوریو میگه از دحترم خواستم که قرصها رو برداره. باید تا جایی که میتونستیم از نیروگاه دور میشدیم. باید دخترم رو به یه جای امن میبردم. این تنها چیزی بود که بهش فکر میکردم.ساعت ۸ صبح روز ۱۴ مارس. در نیروگاه اوضاع رو به وخامت بود. غیر از راکتورهای یک و دو، در راکتور شماره سه هم سوحت شروع به ذوب شدن کرده بود. تپکو نیاز به کمک داشت. یک تیم ویژه از سربازان ژاپنی به کمک نیروگاه اومدن. بهشون میگن نیروی دفاعی. نمیگن ارتش. چون بعد از جنک خهانی دوم ژاپن اجازه نداره که ارتش داشته باشه. این نیروها برای موقعیتهای اینچنینی هم آموزش دیده بودن اما در عمل اولین بار بود که در چنین موقعیت واقعی قرار میگرفتن.ماموریت اینها این بود که به نزدیگ راکتور شماره سه برن و مستقیما به هسته راکتور۳ آب تزریق کنن که خنک بشه. همچینکه اینها داشتن از جیپ پیاده میشدن که برن این کار رو بکنن یه دفعه بومب راکتور شماره سه هم منفحر شد. این انفجار هم ناشی از هیدروژن بود. سنگ و بتون بود که از هر سمت به اینور و اونور میریخت. مواد آلوده به رادیو اکتیو روی ماسک سربازها میریخت. یک دود غلیظ و عظیمی هم بلند شد و رفت به آسمون. سربازها هنوز کاری نکرده توسط نحاله های آلوده مخاصره شده بودن. سطح اشعه به شدت بالا بود. سربازها جراحتهایی برداشته بودن اما قبل از اینکه دز بالایی از مواد رادیو اگتیو رو بگیرن موفق شدن که از اونجا فرار کنن. در اتاق کنرل کارکنان خسته و ناامید بودن. میگفتن تموم شد دیگه. مث که  پرونده ما هم اومد رو. دیگه رفتنی هستیم.نیروهای پلیس در جستجوی اجسادساعت سه صبح روز ۱۵ مارس. نخست وزیر با یک خبر شکه کننده از خواب بیدار شد. بهش گفتن که تپکو میخواد کارکنانش رو بفرسته خونه. از نظر نحست وزیر مرخص کردن کارکنان دوراز عقل بود. اینکه شش تا راکتور و هفت تا مخزن سوخت رو ول کنیم به امان خدا. همه چیز ذوب میشه. اگه این اتفاق بیافته رادیو اکتیوی معادل دهها برابر اون چیزی که در چرنوبیل اتفاق افتاد در ژاپن منتشر میشد. در اون موقع یوشیدا مدیر نیروگاه کارکنان رو به دورهم حمع کرده بود. یوشیدا خودش اماده مرگ بود اما نمخواست ۲۵۰ نفر دیگه رو هم بکشه.  به کارکنان گفت برید خونه هاتون. ما تا اینجا این کارها رو کردیم. بیشتر از این نمیتونیم کاری بکنیم. برید خونه هاتون. خیلی از کارکنان از اینکه بالاحره دارن از اون جهنک خلاص میشن خوشخال بودن. اما این مساله کابوس نخست وزیر بود. ساعت ۵٫۳۰ صبح خودروی حامل نحست وزیر وارد دفتر مرکزی تپکو در توکیو شد. نحست وزیر میخواست با مدیران تپکو رودردرو صحبت کنه و مانع از این بشه که اونها همه کارکنان نیروگاه رو بفرستن خونه.  آقای کان بهشون گفت که میفهمم موقعیت سحتیه، کارکنان چند روز اونجا هستن. خبر از حانواده شون ندارن.  اما شما نباید تمام کارکنان رو بفرستید خونه. صحبتهای نخست وزیر بصورت ویدئویی برای کارکنان نیروگاه فوکوشیما هم پخش میشد. نخست وزیر میگفت اگه ما نیروگاه رو تخلیه کنیم ژاپن رو دودستی تحویل یک دشمن نامرئی دادیم. با اینکارمون خودمون رو خلع سلاح میکنیم. علیرغم تاکید نخست وزیر، چند ساعت بعد مدیر نیروگاه غیر از افراد ضروروی بقیه کارکنان رو فرستاد به خونه. افراد باقیمونده تعدادشون ۵۰ نفر بود و بعدا معروف شدن به گروه فوکوشیما ۵۰٫ همه شون در اتاق کنترل مرکزی جمع شده بودن. سطخ تشعشع فوق العاده بالا بود. چندصد نفر کارکنان نیروگاه بصورت استندبای دها کیلومتر اونورتر منتظر بودن که هر وقت موقعیت خوب بود بیان و لوله کار بذارن که بتونن از دریا آب وارد راکتور کنن. اما بخاطر میران بالای اشعه فعلا  نمیتونستن کار رو شروع کنن.از یک  روز قبل یک تیم از متخصصان هسته ای امریکا برای کمک به ژآپن اومده بودن. هم بخاطر اینکه مشکل نیروپاه فوکوشیما میتونست یک مشکل جهانی بشه و هم اینکه نزدیک به نودهزار امریکایی در ژاپن زندگی میکنن. که بیشترشون نظامیان مستقر در ژاپن هستن. خلاصه با هر نیتی که بود برای کمک رفته بودن و حضورشون مغتنم بود. ولی توی اون هاگیر واگیرتیم امریکایی اطلاعات دقیقی از وضعیت نداشتن. برای همین کاری که کردن این بود که یک پهپاد رو در اطراف نیروگاه به پرواز درآوردن که فیلم بگیره و بررسی کنه بینن دقیقا مشکلات چیه. اونجا با اون فیلمهایی که پهپاد گرفت معلوم شد که وضع خرابه. نیروگاه اتمی وقتی از سوخت هسته ای استفاده میکنه، سوحتهای استفاده شده رو در یک مخزنی نگهداری میکنه. این انفجاری که در راکتور سوم اتفاق افتاده بود و گرد و خاکش روی سر سربازها فرود اومده بود زده بود مخزنهای سوحت استفاده شده رو خراب کرده بود و الان اون سوختهای استفاده شده در معرض هوا قرار گرفتن. و اگه اینها حشک بشن  و در معرض گرما  آتش بگیرن آلودگی ای که منتشر میشه  از انفجار خود راکتور خطرناکتره.اینجا بود که دیگه دیدن باید هر چه سریعتر یک کاری بکنن. هرچند پر خطر. هر چند با کارایی کم. باید یه کاری بکنن.ساعت ۹٫۴۰ روز ۱۷ مارس. نخست وزیر ژاپن دستور داد که با هلی کوپتر اب بیارن و روی مخزنهای  سوخت مصرف شده بریزن. در زمان فاجعه چرنوبیل هم شوروی همچین کاری رو کرده بود. و خلبانهای ژاپنی که قرار بود این کار رو بکنن میدونستن که خلبانهای روسی بخاطر انجام اون عملیات نهایتا بحاطر ابتلا به سرطان از دنیا رفتن. یوشیوکی یامائوکا اولین خلبانی بود که باید از پایگاه بلند میشد، از دریا آب برمیداشت و به روی نیروگاه میرخت. اون روز قبل از اینکه یوشیوکی موتور هلی کوپتر رو روشن کنه به همسرش زنگ زد. بهش گفت که باید این ماموریت رو انجام بدم و ممکنه که همچین عوارضی رو برام داشته باشه. همسزش زد زیر گریه ولی درجواب گفت. اگه قراره یه نفری این کار و بکنه. تو برو این کار رو انجام بده. برو و بهترینت رو انجام بده. من هم برات دعا میکنم.اینجا باز هم درسته که خلبانها آدمهای فداکاری بودن و با مسئولیت پذیری بالا این کار رو قبول کردن اما وظیفه روساشون این بود که تا جاییکه میتونن جلوی خطر رو بگیرن. بی گدار به آب نزن و جوون مردم رو به کشتن ندن. برای اینکه تا جاییکه میتونن جلوی اشعه گاما رو بگیرن زیر هلی کوپتر رو با ورقه های تنگستن پوشونده بودن. هلیکوپترها باید از ارتفاع نود متری اب رو روی مخزن سوخت میریختن. اگه ارتفاع رو کمترمیکردن در معرض اشعه قرار میگرفتن و اگه ارتفاع رو بیشتر میکردن دقتشون کم میشد. یوشیوکی خلبان هلیکوپتر از اون بالا میدید که دیوارهای ساحتمون مخزن از بین رفته. سوخت هسته ای استفاده شده رو نود متر پایینتر از پاهای خودش میدید. جهان داشت ماموریت این خلبان رو بطور زنده تماشا میکرد. دوربینهای خبری در فاصله سی کیلومتری نیروگاه نصب شده بودن این عملیات رواز شبکه های خبری بطور زنده پخش میکردن. باد تندی هم میوزید و این کار رو سختتر میکرد. برای همین مهم بود که از کجا و در چه جهتی آب رو بریزن که مستقیم روی مخزنها بیاد پایین. هلی کوپتر کیسه بزرگی که ازش اویزون بود رو پر از اب دریا کرد و به بالای راکتور شماره سه رفت و بعد از جانمایی مناسب آب رو ریخت. بلافاصله بخار زیادی از روی سوحت بلند شد که نشون میداد آب درست  به هدف خورده. موفق شده بودن. یوشیوکی با افتخار میگفت انجامش دادیم. ما انجامش دادیم. برای همه، بخاطر ژاپن و بحاطر همه دنیا. باید چند بار دیگه همین کار رو تکرار میکردن. اما باد قوی بود و نمیذاشت که اب به هدف بخوره. حرکتهای بعدی موفق نبودن.بخار هسته ای نیروگاه فوکوشیما با این ماموریت تلاش شد که جلوی انفجار سوخت استفاده شده گرفته بشه. اما هنوز خطر انفجار وحود داشت. مضافا براینکه سطح تشعشع هنوز بالا بود. وحتی  دولت امریکا دیگه شروع به برنامه ریزی کرده بود که ۹۰هزار شهروند خودش. از ژاپن تحلیه کنه. حالا دیگه تصمیم دولت این بود که یک تیم از آتش نشانان رو از توکیو به محل بفرسته تا مستقیما به مخزن سوخت آب بپاشن. ساعت ۱۱ شب روز ۱۷ مارس.یعنی  شش روز بعد از زلزله و سونامی، ۱۱۹ آتش نشان وارد نیروگاه فوکوشیما شدن. مردانی که تابحال هیچ تجربه ای در یک سایت هسته ای نداشتن. آتش نشانهایی که انتخاب شده بودن همگی بالای ۴۰ سال سن داشتن که به احتمال زیاد دیکه نخوان بچه ای داشته باشن. که اگر در معرض اشعه قرار گرفتن نوزاد بیگناهشون با نقص عضو به دنیا نیاد. قرار بود که کامیون آتش نشانی رو ببرن جلوی دریا که بتونن آب رو از دریا به نیروگاه پمپ کنن. برای این کار باید ۷۵۰متر شیلنگ میکشیدن. این کار رو باید ظرف ۶۰ دقیقه انجام میدادن. چون اون میزان اشعه نهیاتا تا ۶۰ دقیقه قابل تحمل بود. کار راحتی هم نبود که در تاریکی واز بین اونهمه نخاله ای که سونامی اورده بود شیلنگ رو بکشن. همینطور که از دور شروع کردن میزان تشعشع پایین بود ولی جلوتر که میرفتن بیشتر میشد و دیگه زنگ آلارم دستگاههای کنترل اشعه ممتد شده بود. آتش نشانها با استرس و داد و فریاد جلو میرفتن. بعد از یکساعت بالاحره شیلنگ به ابپاش وصل شد. بعد بلافاصله آبپاش رو در یک ارتفاع بالایی ثابت نگه داشتن که بطور ممتد و بدون نیاز به حضور آتش نشان به سمت راکتور آب بپاشه. بعد از شش روز بالاخره آب به روی ساختون نیروگاه فرود اومد. آتش نشانها که مطمئن شدن آبپاشی خوب انجام میشه، سریع به سمت مینی بوسهاشون دویدن و از محل فرار کردن. با شروع آبپاشی دمای راکتور پایین اومد و  بالاخره سطح تشعشعات هم شروع به کم شدن کرد.حالا که سطح تشعشعات پایین اومده بود تپکو صدها نفر کارکنانی که در بیرون نیروگاه آماده بودن رو به کار فراخواند. اونها قرار بود که به جای ابپاشی ازبیرون با شیلنگ، در داخل راکتورها  لوله کشی بکنن که راکتورها بطور مستمر با اب سرد خنک بشه. باید قبل از اینکه باز یه مشکل دیگه ای پیش بیاد لوله کشی رو تموم میکردن. همینطور هم شد و لوله کشی با سرعت خوبی جلو رفت و بالاخره این اطمینان رو به همه داد که راکتورها در حال خنک شدن هستن. بعد از روزها استرس و ترس و پرخاش از مردن حالا امید به پرسنل برگشته بود. سختترین بخش بحران تموم شده بود. اقای کان نخست وزیر میگه که تا اون لحظه ما داشتیم با یک دشمن نامرئی میجنگیدیم. اما بالاخره سیستم قابل کنترل شد.بعدها نخست وزیر بخاظر انتقاداتی که در مورد نخوه مدیریت این بحران بهش شد، مجبور به استعفا شد. نخست وزیر تازه کاری که ناگهان با یکی از بزرگترین بحرانهای تاریخ بشری مواجه شده و تمام تلاش رو کرده. لحظه به لخظه پیگیری کرده، نیمه شب جلسه کذاشته. صبح خودش با هلیکوپتر رفته به نیروگاه اتمی اما در آخر تعارف ندارن. مردم از مدیریت بحران راضی نبودن، فشار اوردن و مجبور به استعفا شد. نقد اصلی به این بود که دولت پنهان کاری کرده. حقیقت رو به مردم نگفته که چقدر مساله بحرانی بوده و اینکه روش مدیریت بحران هم ضعیف بوده. اون از نحست وزیر. شرکت تپکو هم با جریمه دهها میلیارد دلاری مواجه شد و در آستانه ورشکستگی قرار گرفت اما در نهایت این شرکت دولتی ورشکسته نشد. شرکت واقعا عظیمیه. چندین نیروگاه بزرگ داره و چهارمین شرکت بزرگ تولید برق در دنیاست. فعالیت نیروگاه فوکوشیما هنوز متوقفه.کارکنانی که با فداکاری تلاش کردن که نیروگاه رو حفظ کنند با اینده نامعلومی مواجه هستن. البته هیچکدومشون بخاطر اینکه در معرض تشعشعات بودن جونشون رو از دست ندادن. ولی بیشتر از صد نفر از کارکنان میزانی از اشعه رو دریافت کردن که میتونه احتمال ابتلاشون به سرطان  رو افزایش یده. فاجعه بزرگی که ممکن بود اتفاق بیافته رخ نداد ولی همون گازهای کمی هم که از نیروگاه منتشر شد تا صدها کیلومتر اونطرفتر رفت و باعث آلودگی هسته ای شد. بخشهای نزدیکتر به نیروگاه تا دهه ها قراره که حالی از سکنه باقی بمونه. بیشتر از صد هزار نفر مجبور به ترک منطقه فوکوشیما شدن.نوریو در یه سمت دیگه ای از کشور ساکن شده و اونجا برای خودش و تنها دخترش خونه زندگی حدیدی درست کرده. چند هفته بعد از سونامی اجساد همسر و پدر نوریو پیدا شدند. اما دختر کوچکش یونا هیچوقت پیدا نشد. چهار ماه بعد از زلزله ساکنان سابق منطقه اجازه پیدا کردن که در یه زمان محدود و با لباسهای محافظ به روستاشون برگردن تا مراسم یادبودی برای قربانیان سونامی بگیرن. برای  نوریو این فرصت بزرگی بود که از خانواده ای از دست داده خداحافظی کنه. بعد از اینکه راهب بودایی دعاش رو خوند، نوریو بعنوان نماینده ساکنان چند کلمه حطاب به قربانیان سونامی صحبت کرد.  نوریو گفت الان چهار ماهه که غیبتون زده. یه دفعه گذاشتید رفتید. هنوز در بهت و حیرت هستم، با خودم میگم برای چی این اتفاق افتاد. یه روزی ما به اینجا برمیگردیم. میاییم که همینجا زندگی کنیم و به دریایی که شما رو ازمون گرفت نگاه کنیم. نمیدونیم کی این اتفاق میافته. ولی قطعا برمیگردیم.خسارات زلزله و سونامی توهوکو  اما دوستان روند حوادث واقعه توهوکو شبیه به یک فیلم سینمایی ژانر فاجعه بود که هر لحظه یه آس جدید رو میشد و متوجه میشدی که نه انگار بالاتر از سیاهی هم رنگی هست. توالی اتفاقات ، تصمیمهای مرگ و زندگی، صحنه های پراضظراب، غم و شادی و احساسات مختلف رو در خودش داشت که اینها خود داستان رو ازحیث دراماتیک جذاب میکرد. اما غیر از اون نکات خیلی جالبی توی این داستان وحود داشت. نکات مقبت و منفی. اتفاقی که در نیروگاه فوکوشیما داییچی افتاد باعث شد که دید خیلی از کارشناسان رو نسبت به امنیت انرژی اتمی تغیر بده. گرچه که میشه گفت واقعه در انتها این واقعه به خیر گذشت.حداقل جهان با فاجعه اتمی مواجه نشد. اما سوالات زیادی حل این حادثه شکل گرفت. از حمله اینکه آیا نمیشد از این فاجعه پیشگیری کرد؟ خب اصل قضیه که خشم طبیعت یا بلای طبیعی یا اکت  آو گاد هر اسم دیگه ای روش بذاریم بوده که نمیشد پیشگیری کرد. ولی غیر از اون یک زنجیره ای از خطاها و اشتباهات انسانی هم وحود داشته که اگر نبودن شاید خسارتها کمتر میشد. توی این اپیزود به حیلی از اون خطاها و اشتباهات اشاره کردیم. خیلی از نکات مثبت و کارهای درستی که انجام دادن رو هم مرور کردیم. این فاجعه برای دولت ژاپن و همینطور کشورهای دیگه درس آموخته های زیادی داشت. بعد از اون دولت ژاپن و شرکتهای ژاپنی تلاش کردن که درس بگیرن و از تکرار اشتباهات جلوگیری کنن. از جمله اینکه دولت ژاپن یک پروژه چند میلیارد دلاری رو داره اجرا میکنه تا در نوار ساحلی شرقی این کشور یک دیواره بلند بکشن.موضوع این اپیزود مربوط به یکی از بزرگترین بلایای طبیعی تاریخ زمین بود که در زمان معاصر و در عصر دوربین دیجیتال و گوشی هوشمتد پیش اومده. برای همین فیلم و کتاب و گزارش و مقالات زیادی در موردش وحود داره. من هم منابع متنوعی رو در اختیار داشتم و ازشون استفاده کردم تا این روایت رو به این روش براتون آماده کنم. در واقع چندین منبع رو با هم تلفیق کردم و نتیجه این شده که یک داستان کلی از زلزله و سونامی و نیروگاه اتمی رو یه حا با همدیگه اینحا داریم . ولی خب شبیه به خیلی دیگه از اپیزودهای پادکست داکس فقط لیست مستندها رو در توضیحات پادکست میذارم.اگه به ژاپن و فرهنگش علاقمند هستید موضوع اپیزود چهارم  یعنی رویای جیرو هم در ژاپن اتفاق میافته. جالب اینه که اون اپیزود چون از اپیزودهای قدیمیتره، نسبت به حدیدیها کمتر شنیده شده اما با اینحال من چقدر کامنت میگیرم که میگن اپیزود جیرو از بهترین اپیزودهای پادکست داکس بوده. در هر صورت اپیزودهای قدیمیتر رو هم دریابید و اگه نشنیدید حتما توی برنامه بذارید. ممنون از نگاه شاپ اسپانسر این اپیزود. ممنون از نگین عزیز وممنون از شما که پادکست داکس رو همراهی میکنید، میشنوید و به رفقاتون هم معرفیش میکنید. دمتون گرم. تا اپیزود بعدی و کنجکاویهای بعدی خدانگهدار.</description>
                <category>پادکست داکس</category>
                <author>پادکست داکس</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jan 2024 15:03:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود سی و ششم- ملکه الیزابت دوم، بخش سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@doxpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D9%85%D9%84%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%A8%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D9%85-rk5jcmbikv3z</link>
                <description>سلام، من هم پیمان بشردوست هستم و شما دارید متن اپیزود سی ششم  پادکست داکس رو میخوانید. https://castbox.fm/episode/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%B4%D8%B4%3A-%D9%85%D9%84%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%A8%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85%D8%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-id5645670-id643224560?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%B3%DB%8C%20%D9%88%20%D8%B4%D8%B4%3A%20%D9%85%D9%84%DA%A9%D9%87%20%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%A8%D8%AA%20%D8%AF%D9%88%D9%85%D8%8C%20%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%D8%B3%D9%88%D9%85-CastBox_FM در قرنهای قبل پادشاهان بریتانیا روابط بیرون از ازدواج هم داشتن. یعنی خارج از ازدواجشون با معشوقه هایی هم در ارتباط بودن. این مساله در خیلی از پادشاهان کشورهای دیگه هم بود. در ایران هم بوده دیگه. مثلا در زمان قاجار که در موردش به نسبت زیادتر نوشته شده میدونیم که مثلا فلان پادشاه چندین همسر و صیغه ای داشته. این پدیده در بریتانیا به عنوان معشوقه یا میسترس بوده. دلیل این مساله یکیش قدرت خیلی زیاد پادشاهان در اون دوران بوده، پادشاه خودش رو صاحب جان و مال و همه چیز کشور میدونسته و دستش برای هر کاری باز بوده. دوم اینکه  معمولا پادشاه روابط عاشقانه ای با همسر خودش نداشته. چون وقتی که جوون و هنوز یک شاهزاده بوده پدرش تصمیم می گرفت که باید با فلان شاهزاده ازدواج کنی. ازدواج زوری و مصلحتی. این بود که معمولا از ازدواجشون راضی نبودن و عشق رو توی روابط خارج از ازدواج جستجو میکردن. این مساله کاملا جا افتاده بوده و حالت پنهانی هم نداشته. حداقل دربار و خاندان سلطنتی بریتانیا می دانستند که معشوقه های پادشاه کیا هستن.ادوارد هفتم وسط، همسرش در سمت راست و آلیس کپل در سمت چپ  در تاریخ هم هست که معشوقه های هر پادشاه بریتانیا چه افرادی بودن. مثلا فلان پادشاه میسترسش یا معشوقه اش فلانی و فلانی و بهمانی بوده. حتی در مورد اون معشوقه هم کلی اطلاعات وجود داره که خانواده اش کی بودن و کجا بزرگ شده، بعدا کجا مرده. چون معمولا اون معشوقه ها هم از خانواده های اشرافی و شناخته شده بودن. حول و حوش سال 1900 میلادی ادوارد هفتم پادشاه بریتانیا بود. ادوارد هفتم پنجاه و چند ساله و متاهل بود و چند تا معشوقه هم داشت. ادوارد هفتم پسر بزرگ ملکه ویکتوریا بوده و سالها منتظر بوده تا بعد از مادرش به سلطنت برسه. آخرین معشوقه ای که ادوارد هفتم داشت زنی بود به اسم آلیس کپل. الیس متاهل بود و همسرش یک نظامی بود. آلیس کپل  سوگلی ادوارد هشتم بود و جایگاه ویژه ای براش داشت و حتی وقتی ادوارد هشتم در بستر مرگ بود هم آلیس کپل در کنار اعضای خانواده پادشاه حاضر بود و گریه میکرد. خلاصه اینکه آلیس کپل، معشوقه ادوارد هفتم، سال 1910. حالا میریم به 70 سال بعدش.چارلز در دهه سوم زندگی  دور و بر سال 1980 شاهزاده چارلز پسر بزرگ ملکه الیزابت دوم  30 سالگی رو هم رد کرده بود ولی هنوز مجرد بود که برای یک ولیعهد اون هم دراون دوره یعنی اینکه خیلی برای ازدواج دیر شده بود. گرچه چارلز در سالهای قبلش با دخترهای زیادی دیت کرده بود و هنوز هم هر از گاهی با دختر جدیدی آشنا میشد و معاشرت میکرد اما هیچکدومش به سرانجام نرسیده بود. شایعاتی پشت سرش بود که این آدم فقط دنبال عیاشیه، ازدواج نمیکنه. چند سال قبل وقتی که چارلز با یه دختری قرارو مدار میذاشت با خواهر 16 ساله اون دختر آشنا شده بود که اسمش بود دایانا. چارلز بعدا با خود دایانا هم دوست شد اما دوستیشون ادامه پیدا نکرد. بعد از چند سال دوباره این دو نفر توی یک مهمونی هم رو دیدن و از اونجا دوباره چند وقتی با هم بیرون رفتن. به سبک عشاق اون دوره بیشتر هم تلفنی باهم صحبت میکردن و کمتر هم رو میدیدن.  میشه گفت خیلی کم با هم بودن قبل از اینکه رابطه شون شکل بگیره و عمیق بشه چارلز پیشنهاد ازدواج رو داد و دایانا هم بله رو گفت. میشه گفت رابطه شون خیلی هل هلکی جلو رفت.  این مساله دیگه مال سال 1981 بود.  دایانا از یک خانواده اشرافی بود و از دور با حاندان سلطنتی ارتباطاتی داشتن. مثلا مادربزرگش با ملکه مادر یعنی مادر بزرگ چارلز دوست نزدیک بودن. در زمان ازدواج چارلز 33 ساله و دایانا بیست ساله بود.  یعنی اختلاف سنیشون هم زیاد بود.دایانا یک دختر زیبا، از طبقه اشراف بود ولی از همه مهمتر برای خاندان سلطنتی این بود که اون باکره بود. و این یک شرط تعیین کننده  برای همسر پادشاه آینده بود و خود به خود خیلی از گزینه های ازدواج چارلز رو خط میزد. ولی خب دایانا از نظر این شرایط گزینه مطلوبی بود. بالاخره چارلز تصمیم گرفته بود که ازدواج کنه. و این پدر و مادرش یعنی ملکه و شاهزاده فیلیپ رو خوشحال میکرد. دوران طولانی مجرد بودن چارلز باعث شده بود که سوژه جراید باشه. که بگن ابا چارلز آدم عیاشیه؟ نمیتونه تعهد قبول کنه؟ با همچین روحیاتی میخواد پادشاه آینده بریتانیا بشه؟ بعد یه دفعه دختری به زندگیش اومده بود که باعث شد کلی به اعتبارش اضافه کنه. دایانا متفاوت بود. برای مردم جالب بود ببینن این آدم کیه. اولش هم بی تجربه بود اما بعدش یاد گرفت چطور در خاندان سلطنتی حشر و نشر کنه. مراسم عروسی دایانا و چارلز یکی از مجلل ترین و به یادماندنی ترین عروسیهای خاندان سلطنتی شد. به هرحال عروسی ولیعهده دیگه. مردم رفته بودند که عروسی شاه و ملکه آینده رو ببینن. ملکه الیزابت هم که حالا دیگه مادرشوهر شده بود، به قول خودمون  سر عقد یه خواهری که خودش خیلی دوستش داشت رو به دایانا بعنوان رونما داد. جواهری بود که خودش از مادربزرگش ملکه مری گرفته بود. داد به دایانا. حالا این رو داشته باشید، برمیگردیم بهش.بوسه معروف عروسی چارلز و دایانا بر روی بالکن باکینگهام  عروسی رو گفتم که خیلی ها رفته بودن از نزدیک ببینن. تازه غیر از اون این عروسی  یکی از پربیننده ترین عروسیهای دنیا بوده. 750 میلیون نفر در دنیا از تلویزیون این عروسی رو دیدن. دایانا در کلیسای سنت پل بله رو گفت اما داماد یادش رفت که عروس رو همونجا ببوسه. به جاش وقتی که بعد از مراسم به روی بالکن کاخ باکینگهام رفته بودن اونجا هم رو بوسیدن. که این بوسه هم معروف شد و بعدش بوسیدن در روی بالکن کاخ باکینگهام در عروسیهای سلطنتی بعدی  تبدیل به یک رویه شد. چارلز و دایانا عنوان پرینس و پرینسس ولز رو داشتن  که توی اپیزود قبل گفتم یعنی اینکه وارث تاج و تخت هستن و شاه و ملکه آینده میشن. سال بعدش بچه اولشون ویلیام به دنیا اومد. نوزاد سلطنتی. دربار سلطنتی که برای هر چیزی سنت و تشریفات خاص خودش رو داره،  برای نوزادان سلطنتی هم یه رویه ای در کاخ باکینگهام دارن. وقتی یه شاهزاده ای به دنیا میاد، شبیه به قرنهای قبل یک یادداشت بزرگ در حیاط کاخ نصب میکنن که نوزاد سلطنتی  به دنیا اومد. دختره  یا پسره غیره. نوشته رو توی حیات میذارن و مردم هم از پشت نرده های کاخ میخونن. پسر دوم این زوج یعنی شاهزاده هری هم در سال 1984 به دنیا اومد.رقص دایانا و جان تراولتا هنرپیشه امریکایی در مهمانی کاخ سفید  دایانا و چارلز باهم وظایف سلطنتی رو انجام میدادن. به مسافرت میرفتن، در رویدادهای مختلف حضور پیدا میکردن و همه این زن و شوهر رو تحسین میکردن که چقدر شما گلید . چقدر به هم میایید و از این حرفها. اما توی اپیزود قبلی هم گفتم، از روی ظاهر رابطه آدمها نمیشه قضاوت کرد. بر خلاف ظاهر همه چیز خوب نبود که هیچ بلکه خیلی هم بد بود. چارلز قبل از ازدواج با دایانا یک عشقی رو تجربه کرده بود و هنوز احساساتش نسبت به عشق اولش قوی بود. عشق اولش کی بوده؟ زنی بوده به اسم کامیلا پارکر. یادتونه اول اپیزود در مورد آلیس کپل معشوقه ادوارد هفتم صحبت کردم؟ دست بر قضا کامیلا پارکر نتیجه آلیس بود. یعنی نواده همون آلیس کپل که گفتم. کامیلا توی یک خانواده اشرافی بزرگ شد و با چارلز پسر ملکه الیزابت دوم هم وقتی که هر دوشون بیست و چند ساله بودن سر و سری داشتن اما با هم ازدواج نکردن. چند سال بعدش کامیلا درست شبیه به مادر مادربزرگش با یک افسر ارتش به اسم اندرو پارکر ازدواج میکنه. اندرو پارکر هم یک نظامی از خانواده های اشرافی بریتانیا بود. اینقدری جز اشراف بود که خود همین آقا دوره مجردیش یه دوره ای با دختر ملکه قرار و مدار داشت. ولی آخرش این آقای اندرو با کامیلا ازدواج کرد و بعد هم صاحب دو تا بچه شدن. چارلز هم چندین سال مجرد موند و بعدش هم که با دایانا عروسی کرد. اما کامیلا هنوز معشوقه یا میسترس چارلز باقی مونده بود. کامیلا نواده آلیس و چارلز هم از نواده ادوارد هفتم. این دو نفر با اون همه شباهتهایی که به اجدادشون داشتن انگار میخواستن راه اونها رو برن.  کاری هم به این نداشتن که هر دو متاهل هستن و کارهاشون زیر ذره بین جامعه هستش.چارلز از اولش هم دلش به ازدواجش نبود و دوست نداشت با دایانا زندگی کنه. این بود که  شروع کرد به سفرهای خارجی و داخلی رفتن. بدون دایانا. به بهونه وظایف سلطنتی بیشتر أوقات خونه نبود. دایانا بیشتر وقتش رو در کاخ باکینگهام تنها بود. دیگه به ندرت با همسرش چارلز وقت مشترک داشتن. تا سال 1987 عامه مردم متوجه غم و ناراحتی دایانا نشدن. اما دیگه از اون زمان وقتی که در انظار عمومی با هم بودن تابلو بود که این دو نفر صنمی با هم ندارن. چارلز رابطه اش با کمیلا بیشتر و قویتر شده بود. دایانا هم این رو میدونست. حتی توی یه مهمونی اتفاقی با کمیلا روبرو شده بود و بهش پریده بود که من همه چیز رو راجع به شما دوتا میدونم، من رو احمق فرض نکنید. دایانا دل شکسته و عصبانی بود و کم کم اون هم شروع کرده بود به ملاقات کردن مردهای دیگه. حالا برای اینکه قضیه عجیبتر هم بشه این رو هم بگم که شوهر کمیلا یعنی اندرو پارکر هم توی همین فازها بود و با زنهای دیگه ارتباط داشت. خلاصه داستان عجیب غریبی بود. صد رحمت به سریالهای کلمبیایی. دو تا زوج، چهار تا زن و شوهری که، به شریک هایشان خیانت میکردن و از اوضاع همدیگه هم مطلع بودن. مساله قابل تامل این بود که  چارلز و دایانا بچه داشتن. دوتا پسر داشتن. ویلیام و هری. ویلیامی که بعد از ملکه و شاهزاده چارلز نفر بعدی در صف سلطنت بود و هنوز هم هست. گفته شده که ملکه تلاش هایی کرد که دایانا رو زیر پر و بال خودش بگیره. ازش حمایت کنه که زندگی اینها ادامه پیدا کنه اما اولا دیگه دیر شده بود و ثانیا روحیه دایانا شباهتی به روحیه خاندان سلطنتی نداشت. برای دایانا تمام اون تشریفات سلطنتی و از جمله شخص خود ملکه حوصله سربر و خسته کننده و اضافی بودن. دی ان ای دایانا با چارلز و خانواده اش فرق داشت. روحیاتش متفاوت بود. به نظر دایانا خاندان سلطنتی آدمهای سرد و بی احساسی بودن.دایانا و چارلز در استرالیا و هد بندی که باعث حشم ملکه شد  دایانا قوانین کاخ رو دوست نداشت، مثلا یکی از پروتکل های درباری اینه که خانمهای خاندان سلطنتی باید دستکش بپوشن. اما دایانا این قانون رو نقض می کرد دستکش نمیپوشید. دایانا فعالیتهای خیریه زیادی میکرد. میدید رسانه ها توجه زیادی بهش میکنن. از اون موقعیتی که در اختیارش بود برای خیریه و کارهای انسان دوستانه استفاده میکرد. به کشورهای در حال توسعه میرفت، با افراد بیمار یا فقیر می نشست صحبت میکرد. باهاشون دست میداد. در سفر رسمی و مقابل دوربین. در سال 1991 بیماری ایدز ترسناکترین چیز ممکن بود. کرونای اون موقع بود، مردم از ایدز وحشت داشتن. نه تنها یه بیماری ناشناخته و لاعلاج بود بلکه میگفتن افرادیکه انحرافات جنسی دارن ایدز میگیرن، اون موقع اینطور میگفتن. برای همین افراد مبتلا به ایدز از جامعه طرد میشدن. مردم بهشون میگفتن چیکار کردید ایدز گرفتید. یعنی خود بیماری یه طرف شماتت مردم یه طرف. اما دایانا وقتی که با یه بیمار مبتلا به ایدز ملاقات کرد باهاش بدون دستکش دست داد و با مهربونی باهاش صحبت کرد. می خواست این کارو کنه که مردم از بیمارها نترسن. دلیل اینکه دستکش نمی پوشید هم این بود که میگفت اون طرف مقابل من هم یک انسانه مثل من. وقتی کسی رو ملاقات میکنم دوست دارم  فارغ از جایگاه هامون مثل دو تا انسان با هم دست بدیم. این حرفها و این کاراش باعث محبوبیت بیشتر دایانا شده بود. بهش میگفتن شاهزاده مردم. یعنی این از ماست، مثل خود ماست. مردم براش سر و دست میشکستن. اما این کارها مخالف قوانین تشریفاتی بود  و خصوصا ملکه این کارا رو دوست نداشت. عوضش اما مردم دوستش داشتن و دایانا برای مردم بریتانیا خیلی عزیز و مهم شد.  چون چیزی که مردم میدیدن این بود که یه نفر با روحیه متفاوت یه هوای تازه ای به این خاندان قدیمی دمیده. یه طراوتی رو با خودش آورده. چیزی که مردم میدیدن. منتها کسی هنوز خبر نداشت که رابطه دایانا و شاهزاده چارلز چقدر خرابه.چارلز و کامیلا سالها پنهانی رابطه داشتند  یه مثال دیگه سفری بود که دایانا و چارلز در سال 1985 به استرالیا داشتن. خب اینها به عنوان نمایندگان ملکه به سفر رفته بودن الان هم این کار رو افراد دیگه خاندان سلطنتی انجام میدن. در طول روز از این مدل بازدیدها و جلسات دارن. شب هم ضیافت برگزار میکنن. اونجا در استرالیا هم یه ضیافتی به افتخار حضور این زوج گرفته بودن. افراد بلندپایه استرالیا و بریتانیا و حتی دیپلماتهای کانادا و سایر کشورهای مشترک المنافع هم حضور داشتن. ضیافت شام و بعد هم موسیقی و رقص. توی اون مهمونی دایانا یه لباس مدرن و خاصی پوشیده بود که کمتر در خاندان سلطنتی کسی چنین لباسی رو میپوشید. از اون عجیبتر این بود که دایانا یک هدبند جواهر نشان روی سرش گذاشته بود. اون گردنبنده یادتونه که گفتم ملکه سر عقد به دایانا کادو داده بود؟ این همون بود. همون گردنبند عتیقه و مورد علاقه ملکه رو دایانا به عنوان هدبند ازش استفاده کرده بود. گردنبند رو روی پیشونیش بسته بود. الان ما میگیم چه ایده باحال و خلاقانه ای. خیلی هم کول بوده، از یه وسیله قدیمی یه استفاده باحال کرده. ولی از نظر تشریفات خشک خاندان سلطنتی این یک گناه نابخشودنی بود و ندیمان درباری گفتن که علیاحضرت ملکه وقتی که این صحنه رو دیدن سری تکون دادن و از اعماق وجود آهی کشیدن و به شدت متاثر شدن. ... ای بابا چیکار کنیم حالا. اما به هر حال همین کارهای دایانا باعث شد که کم کم بعضی از همین پروتکل های قدیمی و اولدفشن از خاندان سلطنتی برداشته بشه. از جمله همون پروتکل پوشیدن دستکش. دربار بریتانیا و خود ملکه همیشه دنبال این بودن که سنت پادشاهی رو حفظ کنن. مثلا سنتها و رسوم قرن نوزدهم همین الان در قرن بیست و یکم هم  عینا حفظ بشه. خب نمیشه دیگه. دنیا داره تغییر میکنه.نمیشه که هنوز با سنتها و قواعد چند قرن قبل عمل کرد. حالا جالب اینجاست که همین تغییرات کوچکی که دایانا میداد اولش به مذاق خود ملکه هم خوش نبود و ملکه کارهای دایانا رو دوست نداشت. اما کاراش باعث شد که مردم بریتانیا بیشتر با سلطنت ارتباط برقرار کردن و در نهایت باز به نفع خاندان سلطنت تموم شد.در سال 1992 اختلافات دایانا و چارلز دیگه عمومی شد. عمومی شد که  قشنگ یک آبروریزی به تمام معنا بود. چارلز و معشوقه اش کمیلا با هم تلفنی زیاد صحبت میکردن. نوار یک گفتگوی چارلز با کامیلا اومد بیرون که توی اون مکالمه نه تنها این دوتا حرفهای عاشقانه میزدن، بلکه به روابطی که برقرار کرده بودن هم اشاره میکردن. تصور کنید چه آبروریزی ای برای خاندان سلطنتی بوده. پاک شدنی هم نیست. متن صحبتهای خصوصی پادشاه آینده بریتانیا در دست همه، همین الان هم در دسترسه.  و اما این تازه تمام آبروریزی نبود. رابطه دایانا هم لو رفت و توی مطبوعات سوژه شد. قبلش یه شایعاتی بود که آره این زن و شوهر در جمع خیلی کنار همدیگه نمیشینن دست هم رو نمیگیرن اما این نوارها و خبرها دیکه تموم کننده رابطه این دو نفر بودن. اون سال این دو نفر رسما از هم جدا شدن. بخاطر دو پسری که داشت، دایانا بعنوان یک عضو خاندان سلطنتی باقی ماند اما عنوان علیاحضرت رو از دست داد.وقتیکه زندگی دایانا و چارلز دیگه به روزهای آخرش نزدیک می شد دایانا با بچه هاش از کاخ زدن بیرون و در بیرون از کاخ زندگی میکردن. دایانا هم مثل افراد عادی جامعه لباس میپوشید. شلوار جین و تی شرت. دوست داشت که بچه هاش رو هم شبیه به بچه های بیرون کاخ تربیت بکنه. براش مهم بود که بچه هاش موجودات سرد و بی عاطفه ای نباشن. چون عقیده داشت نتیجه تربیت به روش سلطنتی همچین چیزی میشه. مطبوعات دیگه ولش نمیکردن. همه جا دنبالش میکردن مردم میخواستن بدونن داستان چیه؟ با وجود اینکه نوارهای چارلز هم افشا شده بود اما بعضی از مردم دایانا رو مقصر میدونستن و سرزنشش میکردن. فرض کنید با معروف ترین خانواده جهان ازدواج کردی و حالا میخوای طلاق بگیری. چقدر احساس میکنی که تنهایی. احساس میکنی بقیه دنیا با او نهان و هیچ کی طرف تو نیست، تو تنها هستی. این فشارها باعث میشد که دایانا وقت و بیوقت بدون هماهنگی بره به دفتر کار ملکه. بین مراجعه کننده ها، یکی سفیر فلان کشوره و اون یکی فلان لرد متنفذه . دایانا با حالت گرفته و ناراحت بین اونها مینشست وبعد یکی که از اتاق ملکه میزد بیرون دایانا میدوید میرفت توی اتاق. بعد میزد زیر گریه. سفره دلش رو باز میکرد که آره من از خودم بدم یاد. از شوهرم بدم میاد. از این وضعیت خسته شدم. دوباره گریه. این شرایطی نبود که ملکه بهش عادت داشته باشه و بلد باشه که قضیه رو جمع بکنه. بنابراین گفتن که دیگه اجازه نمیدیم که دایانا سرش رو بندازه پایین و بیاد توی دفتر ملکه. در واقع ملکه بین خودش با دایانا یه فنس کشید. که این مساله طبیعتا باعث شد که دایانا از ملکه خیلی دلخور بشه. بالاخره بهش پناه برده بود.افشای نوار مکالمه چارلز و کامیلا یک جنجال بزرگ برای دربار بریتانیا بود.  اما از اونطرف ملکه و شوهرش فیلیپ هم میدونستن گیر قضیه کجاست. میدونستن که تقصیر از شازده خودشونه که رفته با یک زن دیگه ای، اون هم زن متاهل، سر و سری به هم زده بعد هم که همچین گندی بالا اومده. خانواده سلطنتی میدونستن که شازده خودشون شلوارش دو تا شده. در حالی که این بابا یعنی چارلز آدمیه که در دنیا هیچ وظیفه ای نداره مگر اینکه آماده سلطنت بشه، مگر اینکه کاری کنه که اعتبار سلطنت رو حفظ کنه. اما برعکس با کارهایی که میکرد وخصوصا همین کار عملا بهونه دست مخالفان سلطنت میداد. این چیزیه که ملکه و شوهرش میدیدن دیگه. البته مقصر میدیدن اما کاری نمیکردن. میگفتن ما توی زندگی خصوصی هیچ کدوم از بچه هامون دخالت نمیکنن. و خیلی ها میگن که همین فقره یعنی دخالت نکردن در زندگی چارلز و دایانا یکی از بزرگترین اشتباهات ملکه بوده. خیلیها این نقد رو دارن که او باید وارد میشد میگفت که تمومش کنید و مشکلتون رو حل کنید و با هم بمونید. نظر من نیست ها. منتقدین بهش نقد دارن. البته شاهزاده فیلیپ همسر ملکه تلاش هایی کرد که این رابطه برقرار بمونه. نامه نگاریهایی رو با دایانا شروع کرد.در مورد مشکلات صحبت کردن. اما اون هم راه به جایی نبرد. خب معلومه دیگه. آخه مشکل به این حادی با نامه نگاری حل میشه؟ این نامه نگاریها بعد از طلاق هم ادامه پیدا کرد. ظاهرا هدف فیلیپ این بود که یه رابطه حداقلی بین دایانا و خانواده سلطنتی وجود داشته باشد. بالاخره دایانا مادر دو تا نوه اش بود. حالا این از چارلز و دایانا. از اون طرف شاهزاده اندرو پسر دوم ملکه هم با یک مجری معروف تلویزیون به اسم سارا فرگوسن ازدواج کرده بودن. که این دو تا لقب دوک و دوشس یورک رو گرفته بودن. اتفاقا این دو هم با همدیگه اختلافاتی داشتن. برای همین داستانهای دایانا و سارا فرگوسن با خاندان سلطنتی قصه روز بریتانیا بود. خدا بده برکت به روزنامه های اون دوران. خوب می فروختند. خانواده سلطنتی هم ناراحت بودن میگفتن آره دیگه ببینید اینها امدن با ما وصلت کردن معروف شدن. منظور دایانا و سارا فرگوسن هست. و اینها از معروفیتی که بخاطر ما گرفتن علیه خود ما استفاده میکنن. شما فکر نکنید این معروفیت بخاطرشخص شماست. این معروفیت به خاطر جایگاه شماست. فکر نکنید که شما سلبریتی هستید. ما و خاندان سلطنتی جزئی از تاریخ هستیم. خونی در رگ ماست که از سال 1066 میلادی خون پادشاهی بوده. خلاصه دست کم نگیرید ما رو به قول اون رفیقمون ما ژن برتر داریم. این هم حرف خانواده سلطنتی بود. طلاق چارلز و دایانا موضوع اصلی رسانه های بریتانیا  اون سال یعنی 1992 سال بدی برای خانواده سلطنتی بریتانیا بود. اولش درست در سالگرد ازدواج ملکه و فیلیپ یه بخشهایی از قلعه وینزور آتش گرفت. قلعه وینزور که راجع بهش گفتم چقدر براشون مهمه. یه بخشی ازش آتش گرفت.  بعدش پسر دومشون اندرو و سارا فرگوسن از هم جدا شدن. بعدش دخترش آن طلاق گرفت. تازه بعد از اون نوبت اون نوارهای جنجالی بود. رابطه نامشروع چارلز برملا شد. رابطه دایانا لو رفت. دست آخر هم که چارلز و دایانا از هم جدا شدن. بعد هم چی، از نظر اقتصادی هم اون سال ملکه و فیلیپ قبول کردن که در ازای درآمدهای سلطنتی شون مالیات هم بدن. خلاصه سال بدی برای ملکه و خانواده اش بود. آخرهای همون سال 1992 ملکه توی یک سخنرانی گفت که خانواده اش سال افتضاحی رو پشت سر گذاشتن. با اینکه ملکه معمولا راجع به این چیزها صحبت نمیکنه. اما واقعا سال پرحادثه و جنجالی ای براشون بود. خیلی از مردم ملکه رو سرزنش میکردن که ببینید این چه مادریه که یه خانواده شکست خورده رو تحویل جامعه داده. چهار تا بچه داره. سه تاشون فقط  توی یه سال کارشون به جدایی کشیده. اصلا چرا باید سلطنتی داشته باشیم که این همه جنجال و اینهمه خبرهای زرد ازش بیرون بیاد.خانواده سلطنتی میگن که پشت همه این جنجالها رابرت مرداک بوده. شاهزاده فیلیپ همسر ملکه این رو چند بار گفته بود. مرداک میدونید یک سرمایه دار استرالیاییه که البته تابعیت آمریکا هم داره. میلیاردره و یک امپراطوری رسانه ای داره، در کشورهای مختلف کارهای رسانه ای میکنه. در بریتانیا هم چند روزنامه و شبکه تلویزیونی داره. مثلا روزنامه سان که یکی از روزنامه هایی بود که خبرهای زرد خاندان سلطنتی رو پوشش میداد مال مرداکه. البته در هر کشور آزادی اگر برای معروف ترین خانواده کشور اتفاقاتی مثل این بیافته این بهترین هدیه برای مطبوعات اون کشوره. خصوصا مطبوعات زردش. در خاندان سلطنتی بریتانیا هم که خدا بده برکت از این سوژه ها کم نبود. از اظهار نظرها و گافهای عجیب و غریب شاهزاده فیلیپ همسر ملکه تا عیاشیهای چارلز و برادرانش و روابط زناشوییشون و قبلترش روابط خاله شون مارگارت و غیره. خلاصه داستانهای هزارویک شب این خاندان خوب می فروخت. میگم خود شاهزاده فیلیپ یه فقره اش بود. در رویدادهایی که فیلیپ با ملکه حضور پیدا میکرد با مردمی که اونجا بودن گاهی اوقات سر صحبت و سر شوخی رو باز میکرد و یه دفعه یه چیزی میپروند یه حرفی میزد که از نظر خیلی ها شوخی درستی نبود. فیلیپ به زعم خودش میخواست یخ گفتگو رو باز کنه اما در عمل یه دفعه یه چیزی میگفت که همه انگشت به دهن میموندن و میگفتن چی میگه این؟ عجب آدم نژاد پرستیه. یا عجب آدم بی ملاحظه ایه.همسر کمیلا در وسط  خلاصه گفتیم قبل از طلاق هم دایانا ارتباطاتی رو با مردان دیگه داشت اما بعد از اینکه دایانا از رابطه در اومد انگار تشنه رابطه بود. شاید هم میخواست از خانواده سلطنتی انتقام بگیره یا میخواست به چارلز بفهمونه که مشکل از اون نبوده. اینطور بود که دایانا رو اورد به روابط رومانتیک پشت سر هم. با یه مردی دوست میشد بعد باهاش کات میکرد دوست پسر بعدی . یکی از معروفترین هاشون هم یک پزشک با اصالت پاکستانی بود. چند دوست پسر در اون دوره تجربه کرد، باهاشون به مسافرت میرفت. پاپاراتزیها هم که دیگه خدا بهشون روزی خوبی رسونده بود. چی از این بهتر. دنبال دایانا راه می افتادن ازش عکس میگرفتن و توی روزنامه چاپ میکردن. مردم هم مثل چی میخریدن. دایانا سوژه روز جامعه بود. اینجوری بود که دایانا یه وقتایی از این فرصت برای دل خنک کردن هم استفاده میکرد. با عکساش برای دربار بریتانیا جنجال درست میکرد. مثلا یه بار روی قایق تفریحی دوست پسر میلیاردرش بود و میدونست که پاپاراتزیها همون دوروبر دارن ازش عکس میگیرن. حتی بعضیها میگن خودش پاپراتریها رو خبر کرده بوده. با لباس شنا رفته بود روی پاکت. پاپاراتزیها هم تا میتونستن ازش عکس گرفتن و فرداش عکسهای عروس سابق ملکه با بیکینی روی تمام روزنامه های بریتانیا بود. این چیزی نبود که دربار بریتانیا و خصوصا شخص ملکه بپسنده. ملکه رییس کلیسای انگلیسه دیگه. اون روزی که اون عکس دایانا توی روزنامه ها چاپ شد ملکه گفت که یکی از بدترین روزهای زندگی اش بود.در تابستان 1997 دایانا با یک تهیه کننده فیلم که یک میلیاردر مصری تبار بود وارد  رابطه  شده بود. این اقا دودی فاید 42 ساله بود، از یک خونواده میلیاردر که توپ تکونش نمیداد. مادرش هم مال عربستان و از خانواده ثروتمند و معروف خاشقچی بود. در واقع جمال خاشقجی که همه مون دیگه میدونیم کیه پسردایی دودی فاید بود. دایانا و دودی فاید برای تعطیلات تابستانی به فرانسه رفته بودن و با یاکت دودی فاید در منطقه روی وریا میگشتن. جنوب فرانسه، منطقه ای که میلیاردرهای جهان اونجا املاک دارن و تفریخ میکنن. قایق سواری و گشت و گذار شون رو کردن و بعدش از اونجا به پاریس رفتن که قرار بود دایانا از اونجا به لندن برگرده. دودی فاید مالک یک هتل لوکس در پاریس هم بود. شام رو دو تایی در هتل بودن که دیدن نزدیک به سی نفر پاپاراتزی جلوی هتل جمع شدن. دیانا دیگه تحمل جنجال رو نداشت و از پاپاراتزیها خسته شده بود. این بود که خواستن از دست آنها فرار کند و به آپارتمان فاید برن.غیر از خودشون دوتایی،  راننده و بادیگاردشون هم باهاشون بودن. هر چهار تا شون هم مست بودن. دایانا و دودوی فاید مست، راننده و بادیگارد هم مست. می و میخانه مست و می کشان مست، زمین مست و زمان مست آسمان مست! اینقدر هل بودن که حواسشون نبود یه راننده هوشیار با خودشون ببرن. حالا این راننده تازه در همچین حالتی سعی میکرد که از دست پاپاراتزی های موتور سوار فرار کنه. اینجوری بود که اتفاقی که نباید افتاد و راننده  کنترل ماشین رو از دست داد وبا سرعت 105 کیلومتر زد به یه دیوار تونل. دایانا، معشوقش دودی فاید و خود راننده در دم کشته شدن. بادیگاردشون تنها کسی بود که کمربند ایمنی بسته بود و نجات پیدا کرد. اگه الان پشت فرمون یا توی ماشین دارید پادکست رو گوش میکنید ازتون خواهش میکنم کمربند هاتون رو چک کنید و اگر نیستید همین الان ببندید. جونمون مهمترین سرمایه زندگیمونه، مراقب مهمترین سرمایه خودمون باشیم.عکسهایی که پاپاراتزیها از خودروی حامل دایانا گرفتند  برگردیم به صحنه دلخراش مرگ دایانا. موتور سوارهایی که دنبال دایانا بودن هم اومدن توی تونل و در ناباوری با صحنه تصادف مواجه شدن. بعضی از اونها در همون شرایط هم از دایانا عکس میگرفتن. و بعضیام پلیس رو خبر کردن و خبر رو به لندن مخابره کردن. خبر کشته شدن دایانا زود به لندن رسید و مثل زلزله بریتانیا رو تکون داد. از همون لحظه تا چند روز تلویزیون روز و شب در مورد دایانا برنامه پخش میکرد. مردم هجوم برده بودن به مقابل کاخ باکینگهام و میدان مقابل کاخ رو غرق در دسته های گل کرده بودن. برای همه معلوم بود که دایانا و نامزدش در حال فرار از پاپاراتزی ها بوده و راننده ماشینشون هم مست بوده. بنابراین متهم ردیف اول و دوم از نظر مردم بریتانیا پاپاراتزیها و راننده بودن. اما غیر از اون دو، افکار عمومی بریتانیا انگشت اتهام رو به سمت متهم ردیف سه گرفته بودن؟ اون آدم کی بوده؟ ملکه الیزابت دومیادتونه گفتم ملکه خیلی از تعطیلاتش رو به کاخ بالمورال در اسکاتلند میره؟ اون موقع هم ملکه و خانواده اش در اسکاتلند بودن. در حالیکه مردم در مقابل کاخ باکینگهام برای دایانا سوگواری میکردن، ملکه در کاخش در بالمورال اسکاتلند بود. در مقابل کاخ جای سوزن انداختن نبود. بس که مردم دسته گل برای دایانا گذاشته بودن. دهها هزار نفر مقابل کاخ بودن، پیش خودشون فکر میکردن که قاعدتا ملکه و خانواده سلطنتی صاحب عزا هستن دیگه، اما در عمل میدیدن که نه اصلا واکنشی از طرف خانواده سلطنتی دیده نمیشه. این بود که عصبانی بودن و فکر میکردن که به خودشون و به دایانا اهانت شده. مردم میگفتن ملکه از برج عاجش در کاخ بالمورال نمیتونه با ما همدردی کنه، باید بیاد به خونه اش در لندن. ناسلامتی صاحب عزاست. مسئله دیگه این بود که طبق پروتکل های کاخ چون ملکه در داخل کاخ نبود پرچمی بر بالای کاخ باکینگهام نمیتونست  برافراشته بشه اما مردم ناراحت بودن میگفتن ما کاری به پروتکل هاتون نداریم که ملکه نیست یا هست. باید توی این کاخ یه پرچمی رو نیمه افراشته کنید که ما ببینیم شما عزادار هستید. حرف مردم و خیلی از رسانه ها این بود که خاندان سلطنتی براش مهم نیست که چه اتفاقی افتاده.صحنه تصادف و آخرین تصاویر از دوربین مداربسته هتل  از طرف دیگه ملکه مخالف این بود که برای آوردن جسد دایانا از هواپیمای سلطنتی استفاده بشه و نمیخواست که یک مراسم عمومی برای دایانا برگزار بشه. ظاهرا حرف ملکه این بود که دایانا در زمان فوتش دیگه جزئی از خاندان ما نبوده و ما نمیتونیم تشریفات یک عضو خانواده رو براش به جا بیاریم. چارلز داشت تلاش میکرد که حداقل نسبت به جسد دایانا تا جایی که میتونه با احترام رفتار کنه و گذشته خودش رو تا حدی جبران کنه. در اون زمان تونی بلر تازه سه ماه بود که نخست وزیر شده بود. یادتونه گفتم 43 سالش بود. جوون بود و اعتماد به نفس بالایی داشت و ملکه و بلر با هم چالشهایی داشتن. بلر در همون ساعتهای اول حادثه با حالت شدیدا سوگوار و غمگین اومد جلوی دوربین و به مردم تسلیت گفت. لحنش خیلی صادقانه بود و چیزهایی میگفت که مردم اون لحظه نیاز داشتن بشنون. گفت من دلم و فکرم پیش پسرهای دایاناست. دایانا شاهزاده مردم بود و همینطوری هم در خاطر مردم میمونه. بلر با اینکه جوون وتازه کار بود اما تو این فقره نشون داد که بلده که با مردم چطور صحبت کنه. بلر از طریق شاهزاده چارلز به ملکه پیغام فرستاد و بعدش هم تلفنی صحبت کرد که باید بیای تسلیت بگی. مردم منتظرت هستن. بیا این حرفها رو بزن. این کار رو بکن. که اینها برای نخست وزیر جوونی که فقط سه ماه بود به قدرت رسیده بود خیلی عالی و فراتر از انتظار بود.طرفداران ملکه در این مورد میگن که ملکه فکر میکرد که الان باید مراقب نوه هاش باشه و باید از حریم خصوصی نوه هایش محافظت کنه. یعنی ویلیام و هری پسرهای دایانا و چارلز که دیگه 15 و 13 ساله بودن. مادر و پدرشون از هم جدا شده بود. و مادرشونو هم در این حادثه دلخراش از دست داده بودن. ملکه از اونها مراقبت میکرد. میخواست که در معرض اخبار قرار نگیرن. در معرض دوربینها و فشار مطبوعات  قرار نگیرن و فقط تمرکزشون روی ادای احترام به مادرشون باشه. این دفاعیه که طرفدارهای ملکه دارن اما این چیزی نبود که مردم بریتانیا و جهان داشتن میدیدن. اون چیزی که مردم حس میکردن بی محلی ملکه بود. خصوصا که خیلیها اینطور فکر میکردن که ملکه داره انتقام تمام این دلخوریها و تمام اون عکسها و جنجالها و مخالفتهای با سنت رو از دایانا میگیره. مردم میگفتن این خانواده بی احساس ترین خانواده روی زمین هستن. چرا یه پرچم رو پایین نمیکشن ما بفهمیم اینها هم سوگوارن. ما که مردمیم داریم نشون میدیم که یک ملت در کنار هم هستیم اما ملکه نشون نمیده که ملکه این ملته. یه جای کار میلنگه.  نزدیک به یک هفته بعد از مرگ دایانا ملکه بالاخره به خونه خودش یعنی کاخ باکینگهام برگشت. انگار تازه متوجه اضطرار مساله شده بود.پیام ملکه الیزابت دوم بعد از یک هفته سکوت   حرفهای بلر بالاخره اثرش رو کرده بود و تازه فهمیده بود که مردم از دستش رنجیدن. اومد بیرون کاخ باکینگهام در مقابل همون تل بزرگ دسته گلهایی که مردم آورده بودن. چندین هزار نفر از مردم هنوز همونجا بودن.ملکه دستپاچه و نگران بود. خشم و عصبانیت مردم رو قشنگ می شد توی هوا حس کرد. حتی چند نفراز مردم  قشنگ به ملکه تیکه انداختن که بالاخره قدم رنجه کردی اومدی. و ملکه هم میشنید. این اولین باری بود که ملکه در مقابل مردم عصبانی قرار میگرفت. یکی از مردمی که اونجا بود یه خانمی بود که یه دسته گل همراهش داشت. ملکه بهش گفت میخوای این گل رو برات جلوی یادبود دایانا بذارم؟ اون زن گفت نه این رو برای خود شما آوردم. این رو که گفت انگار یه دفعه فضا عوض شد. اون عصبانیته کم شد. انگار مردم حس کردن که شاید این زن خودش هم عزاداره. بعد از اون ملکه به کاخ برگشت و یک پیام زنده تلویزیونی به مردم داد. گفت که چیزی که میخوام بگم هم بعنوان ملکه شماست و هم بعنوان یه مادربزرگه. به دایانا احترام میذارم و غیره. این عبارت به عنوان یه مادربزرگ نکته کلیدی ای بود و قصدش این بود که به مردمی که عصبانی بودن توضیح بده که من این چند وقتی حواسم به نوه هام بوده. حالا ما میتونیم باز نقد کنیم بگیم اون همه ادم دوروبر شما و نوه ها بودن و شما توی این یک هفته وقت کافی داشتی که پیام بدی. ولی به هر حال شاید ملکه تازه متوجه اشتباهش شده بود و داشت سعی میکرد که جبران کنه. در هر صورت مراسم خاکسپاری دایانا باشکوه و بصورت عمومی برگزار شد. پسرهای دایانا از قبلش گفتن که دوست ندارن که پشت سر تابوت مادرشون راه برن. شب قبلش شاهزاده فیلیپ همسر ملکه که پدربزرگ این بچه ها میشد باهاشون حرف زد و بهشون گفت میدونم براتون کار سختیه ولی وقتی که بزرگ بشید پشیمون میشید که چرا به احترام مادرتون پشت تابوتش راه نرفتید. اصلا من هم باهاتون میام و با همدیگه پشت کالسکه بودن حامل تابوت راه میریم. و بچه ها قبول کردن و اون روز پشت تابوت دایانا، پنج مرد عزادار پیاده راه میرفتند. فیلیپ، همسر ملکه، چارلز همسر سابق دایانا و دو پسرش یعنی ویلیام و هری به همراه داییشان ارل اسپنسر. در کنار هم پشت کالسکه حامل تابوت راه رفتن و به دایانا ادای احترام کردن.چارلز به همراه پسرانش، برادر دایانا و پدرش  مرگ دایانا مسئله روز دنیا شده بود. یا البته بهتره اینطوری بگم که توسط بی بی سی و سایر رسانه های بریتانیا برای دنیا مهمترین مسئله دنیا جلوه داده شده بود. فقط بگم که در بریتانیا 32 میلیون نفر مراسم به خاکسپاری دایانا رو بطور مستقیم تماشا کردن. و بعدش هم در کل دنیا تخمین زده شده که 2.5 میلیارد نفر این مراسم رو تماشا کردن. فیلم این مراسم یکی از بزرگترین برنامه های تلویزیونی تاریخه.  واقعا بیشتر از اون چیزی که باید باشه مساله رو بزرگ کرده بودن. واقعا دیگه شورش رو دراوردن. مثلا فرض کنید آمار خودکشی در بریتانیا در سالهای قبل هر چقدر بود در اون سال 50 درصد بیشتر بود. شما فکر کن چقدر مردم ذهنشون درگیر موضوع بود. خب واقعا چرا؟ حتی بعدا فیلسوفها و جامعه شناسانی بودن که تاثیرات مرگ دایانا در جامعه بریتانیا رو بررسی کردن، تحقیقاتی کردن. بعضیها  گفتن این مساله نشوندهنده سانتیمانتالیسم یا احساسات گرایی در بریتانیاست. که خوب پر واضحه که پشت این مسئله یک برنامه ای هست و قصد داره که جایگاه سلطنت رو در ذهن مردم بریتانیا و کشورهای مشترک المنافع زنده نگه داره و یه جایگاه ویژه نگه داره. اما چیزی که اینجا برای ما توی این اپیزود موضوعیت داره اینه که تاخیر ملکه در برگشتن به لندن اشتباه بزرگی بود. گرچه گفتم  اون توجیهات هم هست که ملکه می خواست نوه هاش آروم بشن و غیره. اما تاریخ با سنگدلی قضاوت میکنه. راجع به هر پدیده تاریخی کلی توجیه وجود داره اما در نهایت وقتی شما راجع به شخصیتهای تاریخی فکر میکنی نمیشینی تمام اون توجیهات رو مرور کنی. میگی فلان شخصیت تاریخی آدم سنگدلی بوده. فلانی دیکتاتور بوده. این یکی ترسو بوده و غیره. بله، تاریخ با سنگدلی قضاوت میکنه و این رو کسانی که با کارهاشون تاریخ رو مینویسن باید مدام یادشون بمونه که دو روز ماندن در قدرت میگذره اما تا هزاران سال تاریخ ر موردشون قضاوت میکنه. برگردیم به موضوع، نقش دولت بلر در جبران این اشتباه خیلی زیاد بود. اون بیانیه مهمی که ملکه خوند رو دستیارانش نوشتن و بعد برای گرفتن نظر و مشورت دولت فرستادن اونها هم بررسی کنن و اون عبارت مهم بعنوان یک مادر بزرگ رو مشاورهای بلر به بیانیه اضافه کرده بودن. و بلری که با ملکه کلی چالش داشت با پیشنهاداتش و با سماجت کمک کرد که ملکه اشتباهاتش رو جبران کنه و از چاهی که خودش رو توش انداخته بود در بیاره. دشمن دانا بلندت میکند بر زمینت میزند نادان دوست. البته این رو هم بگم که این اتفاق در ماه سوم دولت بلر بود ولی رابطه این دو نفر یعنی بلر و ملکه تا پایان دوره بلر همونطور کجدار و مریز باقی موند.عکس جنجالی دایانا بر روی کشتی تفریحی نامزدش  خب گفتم که در سال 1992 نوارهای عاشقانه چارلز و کامیلا لو رفته بود و این رسوایی منجر به طلاق دایانا و چارلز شد. پس چارلز دیگه متاهل نبود. اما عجیب اینکه با وجود اون رسوایی معشوقه اش یعنی کامیلا هنوز متاهل بود. تا اینکه در سال 1994 اون هم از اندرو پارکر جدا شد. دیگه هر دوی چارلز و کامیلا از تاهل خارج شده بودن و دیگه میتونستن با هم قرار و مدار بذارن. این کار رو هم میکردن. اما با اون افتضاح هایی که به بار آورده بون میدونستن که افکار عمومی علیه شونه. مردم دایانا رو دوست داشتن و چارلز و کامیلا رو مقصر دراز بین رفتن اون رابطه میدونستن. با اون محبوبیت بالای دایانا حالا کامیلا تلاش میکرد که جای اون رو بگیره. کامیلای زبل برای این کار یک مشاور روابط عمومی استخدام کرد که چهره اش در افکار عمومی رو ترمیم کنه. سال 1997 هم که دایانا از دنیا رفت. چارلز و کامیلا دیگه رابطه شون با هم بیشتر شد اما حواسشون بود که بطور علنی با همدیگه ظاهر نشن. یه کار دیگه ای هم که کردن این بود که کامیلا شروع به فعالیتهای خیریه کرد و رییس انجمن پوکی استخوان شد. گفتم داشت کارهایی میکرد که یک چهره خوب از خودش تی جامعه درست بکنه. پول که هست، رسانه هم که هست، مشاور خوب هم که موجوده. حله دیگه. اینطوری بود که طبق برنامه آروم آروم رابطه شون رو علنی کردن. در سال 1999 در یک مراسمی این دو نفر با همدیگه حاضر شدن و بعد برای یه مراسم جشنی کامیلا به دربار دعوت شد و خلاصه کم کم رابطه شون رو عادی کردن و در سال 2005 رسما چارلز و کامیلا با هم ازدواج کردن. یعنی بالاخره بعد از اینهمه کش و قوس در پنجاه و چند سالگی اینا باهم ازدواج کردن. باز با توجه به حساسیت مردم به رابطه این دو نفر یک مراسم ازدواج بی سروصدا برگزار کردن. یعنی از اون عروسیهای پرسروصدای سلطنتی که بعدا دیدیم خبری نبود.ملکه الیزابت دوم در مقابل طرفداران و سوگواران دایانا کدومها رو میگم؟ اولش در سال 2011 پسر ارشد چارلز یعنی ویلیام با کاترین میدلتون عروسی کرد و مراسم عروسی سلطنتی یکی از بزرگترین عروسیهای تاریخ بود. عروس و داماد شبیه به چارلز و دایانا در بالکن کاخ باکبنگهام هم رو بوسیدن. سیصد میلیون نفر هم اون عورسی رو تماشا کردن. بعدش در سال 2018 هم پسر دوم چارلز با مگان مارکل ازدواج کرد. مراسم عروسیشون در قلعه وینزور بود و اون عروسی هم خیلی خبرساز بود و توی بوق و کرنا کردن. گفتم توی مراسم اینچنینی که دربار سلطنتی برگزار میکنه فقط مساله بزرگداشت یا عروسی یا به خاکسپاری نیست. مساله رو خیلی بزرگتر نشون میدن و اهمیت سلطنت رو تا جایی که میتونن بزرگ میکنن. تاریخ رو میارن جلوی چشم که اره ادوارد هفتم هم همینجا اینکار ور کرده بوده و غیره. قضیه رو برای جامعه جذاب میکنن. نسلهای جدید، آدمهای مدرن که نسبتی با سلطنت موروثی ندارن رو هم به سلطنت علاقمند میکنن و اینجوری برای سلطنت محبوبیت میخرن. خلاصه اینکه مشاوره ای روابط عمومی دربار کارشون رو خیلی خوب بلدن. خب از اون طرف اما جنجالهای این خاندان هم ادامه داره. یکی از مهمترین جنجالهای اخیر شون رو که میدونیم این بوده که شاهزاده هری و همسرش مگان مارکل از وظایف سلطنتی خودشون رو بازنشسته کردن. بعد هم توی اون دعواها دربار رو متهم کردن که زندگی ما رو کنترل میکردن و همینطور گفتن که دربار بریتانیا رفتارهای نژادپرستانه داره.خب دیگه خلاصه کنم. در آوریل 2021 شاهزاده فیلیپ که 99 سالش بود بعد از 73 سال زندگی مشترک با ملکه از دنیا رفت. ملکه الیزابت دوم الان 96 سالشه و هفتاد ساله که سلطنت میکنه. و دیگه بخاطر کهولت سن برای انجام وظایف سلطنتش بیشتر از قبل از پسرش چارلز کمک میگیره. و دیگه کدورتهایی که بینشون سر جنجالهای  چارلز و کامیلا بوده رو پشت سر بذارن. و حتی اخیرا گفته که زمانیکه چارلز به سلطنت برسد کامیلا هم به عنوان همسر پادشاه ملکه خواهد شد. چون تا پیش از این بخاطر اون تاریخچه جنجالی و روابط خارج از ازدواجی که بین چارلز و کامیلا بود الیزابت دوم راحع به عنوان و جایگاه کمیلا خیلی دست به عصا بود و بنا بر این بود که حتی در صورت پادشاهی چارلز هم کامیلا عنوان ملکه رو نگیره. اما به نظر میاد حالا که ملکه به آخر عمرش نزدیک میشه انگار میخواد تلاش کنه که پادشاه بعدیش یعنی پسرش  تا جایی که میتونه خودش و همسرش مشروعیت بیشتری داشته باشن. توی اپیزود چندین بار گفتیم اینها وظایف سلطنتی دارن. یکی از مهمترین وظایف سلطنتی ملکه یا پادشاه دیپلماسیه که الان میخوام یه کمی راجع بهش بگم.رقص خبرساز الیزابت دوم و رییس حمهور غنا  ملکه یا پادشاه به عنوان رییس کنفدراسیون مشترک المنافع باید با اون کشورها ارتباط داشته باشه. قبلا ها که ملکه جوون و میانسال بود خودش زیاد به سفر میرفت. بیشتر از صد سفر دیپلماتیک رفته. از جمله اینکه در سال 1353 به ایران سفر کرده و با آخرین پادشاه ایران هم ملاقات کرده. ولی الان که کمتر به سفر میره جانشین آینده اش چارلز به نمایندگی ازش به مسافرت میره. خب هر رفتی یه آمدی هم داره. اینها که سفر میرن از اونور مقامات کشورهای دیگه هم برای دیدنشون میان. ملکه بریتانیا در طول عمر دراز خودش میزبان بیشتر از صد مهمان عالیرتبه بین المللی بوده. میزبان نلسون ماندلا بوده. میزبان روسای جمهور آمریکا بوده. از جان اف کندی و نیکسون و کارتر بگیر تا کلینتون و بوش و اوباما و ترامپ و جو بایدن. پادشاهان کشورهای عربی، پادشاهان و مقامات اروپایی همگی مهمان ملکه بودن. سفرایی که بریتانیا به کشورهای دیگه میفرسته هم  عنوان نماینده پادشاهی بریتانیا رو دارند. از اونور سفرای خارجی هم اعتبارنامه شون رو تقدیم ملکه میکنن. یعنی سفیر جمهوری اسلامی هم اعتبارنامه اش رو میبره به ملکه الیزابت دوم میده. ولی با وجود فعالیتهای دیپلماتیک یه نکته جالب اینه که ملکه پاسپورت نداره. پاسپورت یا گذرنامه یعنی اجازه خروج و مثل قدیمها میگن اجازه خروج ملکه یا پادشاه  دست خودشه برای همین پاسپورت نداره.یکی از داستانهایی که راجع به الیزابت دوم خیلی معروف شد موضوع رقصش با رئیس جمهور غناست. کشور غنا زمانی مستعمره بریتانیا بود که بعد استقلال پیدا کرد و جزیی از کشورهای مشترک المنافع شد. در سال 1961 غنا یک رییس حمهوری داشت که به رابطه با شوروی ابراز تمایل میکرد. توی اون رقابتی که اون سالها بین اردوگاه آمریکا و اردوگاه شوروی وحود داشت این نگرانی بود که غنا بره به سمت شوروی. در اون  حین ملکه الیزابت دوم یه سفر به غنا رفت شبیه به سفرهای دیگه ای که به مشترک المنافع میکرد تا رابطه اون کشورها با بریتانیا قوی بمونه. و تلاش بکنه که غنا رو نزدیک به غرب نگه داره. غنا نزدیک به شوروی نشه. در ضیافت شامی که اونجا برگزار شد ملکه با رییس جمهور غنا رقصید. اون رقص اون زمان سرو صدایی کرد چون ملکه با فرد یک سیاه پوست رقصید. در سال 1961 زمانی که هنوز در آمریکا تبعیض های زیادی علیه سیاه پوستان بود. از این بابت اون رقصه خیلی سروصدا کرد.بعد هم تموم شدو غنا هم آخرش به شوروی نزدیک نشد و جز مشترک المنافع موند.  اما در سالهای گذشته بعضیها گفتن که اون رقصه باعث شد که غنا به شوروی نزدیک نشه. و ملکه با اون ده دقیقه رقصش مسیر تاریخ رو عوض کرد. که اینطور نیست دیگه. سیاست خارجی یک کشور مسئله منافع ملی کشورها و  با رقص دونفر تعیین نمیشه. اون داستان خودش رو داشت و موندن غنا در مشترک المنافع  بخاطر دلایل دیگه بوده. این هم از فعالیتهای دیپلماتیک ملکه الیزابت دوم.راستی همین چند روز پیش بود که توی اپیزود قبل  گفتم بوریس جانسون تا این لحظه آخرین نخست وزیر ملکه هستش. انگار منتظر بود من حرفم رو بزنم و اون هم استعفا کنه. جانسون هم استعفا کرد و ظاهرا ملکه نخست وزیر پانزدهمش رو هم به زودی خواهد دید.  توی اپیزودهای قبل چند بار گفتم که ملکه الیزابت دوم در سیاست بطور مستقیم دخالت نمیکنه اما به این معنی نیست که در سیاست منفعله. مثالهایی هم زدم. اما میشه گفت که در سیاست بیشتر تابع نخست وزیره و به نوعی تابع نظر مردمه. چون نخست وزیر و کابینه با رای مستقیم مردم انتخاب شدن. بعضیها هم میگن که این میشه شیر بی یال و دم و اشکم. چه پادشاهی؟ چه ملکه ای؟ در سیاست که کاره ای نیست. حقوقش رو که از دولت میگیره. بودجه ای که دربار سلطنتی میگیره با جزییات در رسانه ها منتشر میشه و جامعه حساسه که ریخت و پاش و حیف و میلی انجام نشه. برای درآمد هاشون هم باید مثل بقیه مردم مالیات پرداخت بکنن. اختیار عزل و نصب حکومتی نداره، پس این چه مدل پادشاهی ای هست؟ و پاسخ همونیه که چند بار هم گفتیم. این پادشاهی مطلقه نیست. این پادشاهی مشروطه سلطنتیه. همون مشروطه سلطنتی که پیشینیان ما بیشتر از صد سال پیش در ایران دنبالش بودن. بریتانیا این مدل رو هنوز داره و ترجیح میده که خفظ کنه. کشوری که تاکسیهای مدرن امروزیش  رو شبیه به تاکسیهای صد سال پیشش میسازه، یا کلاه پلیس هاش رو شبیه مدل صد سال پیشش حفظ میکنه، کشوری که میگه میخوام سنتهای خوبم رو حفظ کنم و اونایی که خیلی خوب نیست رو تغییر بدم، این کشور فکر میکنه که این سیستم پادشاهی با این مختصات هنوز به دردش میخوره و به نفع منافع ملی اش میخوره. میتونه نفوذ خودش رو روی دهها کشور مشترک المنافع هنوز حفظ  کنه. در این چهارچوبه که میبینن دربار سلطنتی سالانه صدها میلیون پوند هزینه داره اما میلیاردها پوند سود برای این کشور میاره. اینطوریه که این روش حکومتی رو برای خودشون حفظ  کردن. اما آیا اینکه این سیستم بعد از مرگ ملکه الیزابت چطور میشه یا ده سال آینده چطور میشه رو هیچکسی نمیدونه. باید منتظر موند و دید.مراسم تدفین ملکه الیزابت دوم  خب این هم از پادکست سریالی ملکه الیزابت دوم که من سعی کردم در لابلای صحبتهام موضوعات دیگه از تاریخ بریتانیا رو هم براتون تعریف کنم. بیشتر اپیزودهایی که من میسازم نتیجه تحقیق و استفاده از چند فیلم مستند و چند کتاب و مقاله است. برای این مجموعه دیگه واقعا تعداد منابع خیلی بیشتر بود و من سعی کردم که مهمترین موضوعات رو پوشش بدم. برای همین وقتی داشتم تحقیق میکردم از وفور اطلاعات و از تنوع اطلاعات حیرت میکردم. در مورد این موضوع نکته ای نیست که شما بخواهید و در اینترنت پیدا نکنید. یعنی درسته که کاخ درش برای عموم  بسته است اما کلی اطلاعات از آدمهایی که توی اون کاخها بودن و کارهایی که کردن موجوده. حتی از اینکه هشت هزار اثر هنری که از چهار گوشه عالم به دربار هدیه داده شده چیا هستن. چطور نگهداری میشن. اصلا اینکه کاخ باکینگهام چطور تمیز میشه، یا قصه های شنیدنی آشپزخانه کاخ باکینگهام چیها هستن. مثلا فلان رییس جمهور که اومده چه اتفاقی افتاده بوده. مهمونی ها چطور برگزار میشه؛ داستانهای جالبی میشن دیگه.تاجگذاری و تدفین ملکه الیزابت دوم  در بین مردم هم کلی کنجکاوی حول حاندان سلطنتی و دربار سلطنتی وجود داره. یا جواهرات سلطنتی که کلی کتاب و مستند راجع بهش موجوده. مثلا اره ملکه ویکتوریا میگرن داشته نمیتونسته تاج سنگین روی سرش بذاره برای همین تاج های سبک ولی الماس نشان بودن. اینکه هر پادشاهی در روز تاج گذاریش کدام تاج رو بر سر گذاشت و روی تاج کدام الماس بود و اون الماسه از کدام کشور اومده، میبینید کلی مطلب جالب. البته شاید برای بعضیها جالب نباشه و بگن نه این دغدغه من نیست. راستش دغدغه من هم نیست اما واقعا جالبه.  و ضمن اینکه وقتیکه شما در مورد اینها مطالعه میکنید هم لذت بخشه و هم ارتباط بیشتری با شخصیتهای تاریخی برقرار میکنی و مثلا میگی آهان پس ملکه ویکتوریا اینطوری بوده. و متاسفانه شما این رو کمتر در مورد تاریخ کشور خودمون میبینید. با اینکه یک تاریخ بزرگ در کشورمون داریم اما یا این اطلاعات رو با این حزییات نداریم و یا اکر دارم این همت رو نداشتیم که این اطلاعات رو برای عامه مردم جذاب بکنیم. امیدوارم با پیشرفتهایی که در تولید محتوای فارسی در این چند سالی داشتیم این همت رو هم پیدا کنیم و کمک کنه که تاریخمون رو بهتر بشناسیم که مجبور به تکرار تاریخ نباشیم. مرسی که این پادکست رو تا اینجا دنبال کردید و پیگیر بودید. چرا میگم مرسی؟ بین ما ایرانیها معروفه که مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آدورد. پیگیری و حمایت شما و پیامهای پرمهرتون باعث میشه که من هم برای تولید محتوای بهتر دلگرم تر بشم. پادکست داکس رشد نستا خوبی داشته و من از اینکه در مورد این پادکست با بقیه هم صحبت می کنید از شما ممنونم. دمتون گرم. تا اپیزود بعدی و کنجکاوی بعدی خدانگهدار.</description>
                <category>پادکست داکس</category>
                <author>پادکست داکس</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jan 2024 14:26:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود سی و پنجم- ملکه الیزابت دوم، قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@doxpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D9%85%D9%84%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%A8%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-tgcszdl0mbdw</link>
                <description>سلام،  من هم پیمان بشردوست هستم و شما دارید اپیزود سی و پنجم  پادکست داکس رو میشنوید. https://castbox.fm/episode/اپیزود-سی-و-پنج%3A-ملکه-الیزابت-دوم،--قسمت-دوم-id5645670-id643224559?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%B3%DB%8C%20%D9%88%20%D9%BE%D9%86%D8%AC%3A%20%D9%85%D9%84%DA%A9%D9%87%20%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%A8%D8%AA%20%D8%AF%D9%88%D9%85%D8%8C%20%20%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%D8%AF%D9%88%D9%85-CastBox_FM در اپیزود قبلی در مورد سالهای کودکی ملکه الیزابت دوم گفتم. اینکه قرار نبود پدرش و خودش وارث تاج و تخت بشن، از اتفاقاتی که باعث شد سلطنت به خانواده اونها برسه گفتم، سالهای جنگ، چالشهای پدرش و همینطور سالهای جوانی، ازدواج و نهایتا تاجگذاری به عنوان ملکه بریتانیا و ملتهای مشترک المنافع هم صحبت کردم. یعنی تا اینجا تازه فقط 26 سال از زندگی ملکه رو گفتم و هفتاد سالش مونده، راستش اولش میخواستم تمام وقایع این هفتاد سال رو در این اپیزود تعریف کنم اما دیدم اینطوری مجبور میشم که خیلی از مطالب جالب رو تعریف نکنم و یا بطور خلاصه بگم که دیدم اینطوری مطلب واقعا حیف میشه. برای همین پادکست سریالی ملکه الیزابت دوم رو سه قسمتی مردم و بقیه داستان ملکه الیزابت رو توی انی اپیزود و اپیزود بعدی یراتون تعریف میکنم.  توی اپیزود قبلی هم گفتم داستانم ملکه الیزابت دوم هم نتیجه تحقیق مفصلم از چندین فیلم مستند و کتاب و مقاله است که من به سیاق این پادکست تنها لیست مستندها رو درتوضیحات میذارم. حالا بدون هیچ مقدمه ای یه راست میرم سراغ ادامه داستان.چند ماهی از تاجگذاری الیزابت دوم گذشته بود که روزنامه ها و مجلات بریتانیا پر شد از اخبار و شایعات در مورد خانواده سلطنتی. اینقدر این اخبار زیاد بود که فضای جامعه رو تحت الشعاع قرار داده بود. اخبار در مورد شخص ملکه نبود بلکه در مورد روابط پنهانی خواهرش مارگارت با یک افسر نیروی هوایی سلطنتی بود. سرهنگ peter townsend یک آقایی که از خود مارگارت چند سال بزرگتر بود. در واقع اصلا متاهل و صاحب چند تا بچه بود و عاشق و خاطرخواه مارگارت شده بود و تازه میخواست طلاق بگیره و بعد با مارگارت عروسی کنه. داستان این بوده که این بابا چندین سال به عنوان آجودان جرج ششم یعنی پدر مارگارت خدمت کرده بود، همه حا همراهش بود. حتی الان هم که جرج ششم مرده بود، جناب سرهنگ، آجودان ملکه بود و خیلی أوقات دوروبر ملکه میچرخید. آدم خوش تیپی هم بود و دل مارگارت رو برده بود. با همه اینها اگه این دو نفر آدمهای عادی بودن راحت میتونستن به عشقشون هم میرسیدن. اما کلیسای انگلیس چنین اجاره ای رو برای سر گرفتن این ازدواج نمی داد. ازدواج با یک فردی که قبلا عروسی کرده برای افراد خاندان سلطنتی مجاز نبود. عموشون ادوارد رو یادتونه دیگه بخاطر همین مسئله مجبور شد که سلطنت رو کنار بذاره. الان هم مارگارت به هر حال توی صف سلطنت بود. درسته که نفر اول صف نبود اما به هر حال تاریخ نشون داده که  کسی چه میدونه ممکنه در یک شرایطی تاج و تخت بهش برسه. بنابراین عاقلانه این بود که خودش رو از این احتمال محروم نکنه. اگه ازدواج میکرد کلا جاش رو در صف سلطنت از دست میداد.شاهزاده مارگارت و سرهنگ تانسند  این مساله شرایط رو برای ملکه هم سخت میکرد. از طرفی بعنوان خواهر و نزدیکترین فرد به مارگارت دوست داشت که اون رو خوشحال ببینه. از طرف دیگه به عنوان ملکه و رئیس کلیسا نمیتونست اجازه بده که این دو ازدواج بکنند و در ضمن جایگاه سلطنتیش رو هم حفظ کنه. اینجا بود که ملکه و دولت برای اینکه وجهه خاندان سلطنتی رو حفظ کنن یه تصمیمی گرفتن. در واقع این پیشنهاد چرچیل نخست وزیر بود که تاونسند رو بفرستن به بروکسل که در اونجا به عنوان وابسته نظامی سفارت بریتانیا کار بکنه. در لندن آفتابی نباشه بلکه آتش عشق ان دو نفر خاموش بشه، عشق یادشون بره. اوضاع برای مارگارت سخت بود، دلش با عشقش بود اما عقلش میگفت که این کار رو نکن. بالاخره تصمیم گرفت که القاب و جایگاه سلطنتی خودش رو حفظ کنه. این بود که یک پیام رادیویی داد که بله  وظایف سلطنتی برای من از هر چیز دیگه ای مهمتره و من رابطه ام رو خاتمه میدم. از همه کساییکه برای خوشحالی و خوشبختی من نگران بودن و دعا کردن سپاسگزاری میکنم. اینجوری بود که جنجالی که دامن ملکه رو گرفته بود بالاخره با تدبیر چرچیلی خوابید و تموم شد.اما این آخرین جنجالی نبود که در مورد مارگارت درست شد. بذارید این داستان رو هم بگم و پرونده مارگارت رو ببندم  بعد برگردم به داستان ملکه الیزابت. حالا چرا دارم راحع به اینها میگم؟ جون هر جنجالی که برای یک فرد عضو خاندان سلطنتی پیش میاد این بحثها رو پیش میاره که چرا اصلا باید سیستم پادشاهی داشته باشیم؟ و در واقع هر جنجال برای یک عضو خاندان سلطنتی یک بحران برای شخص ملکه است. خب ببینیم داستان مارگارت چی شد؟ گفتم مارگارت این جنجال رو پشت سر گذروند. حالا دیگه یک شاهزاده بیست و چند ساله بود، شاهزاده بریتانیا، خواهر ملکه . خلاصه برو بیایی دیگه. مهمونی و محافل خاص و ملاقات با آدم های اشرافی. خلاصه با آدمهای مختلفی دیت میکرد. چند سالی رو با نامزدهای محتلف سر کرد. از یک معشوق به معشوق بعدی. از جمله یه دوره طولانی هم با یک فردی به اسم بیلی والاس قرار و مدار میذاشت و با هم تا پای نامزدی هم پیش رفتن اما آخرش بینشون به هم خورد و همه چیز تموم شد.ازدواج مارگارت و آنتونی آرمسترانگ   دیگه پنج سال از اون ماجرای عشقی اش با کاپیتان تاونسند گذشته بود که با یک عکاس هنری مشهور آشنا شد. آنتونی آرمسترانگ عکاس معروف، تیریپ هنری. برو رو هم که خوب. چه عکسهایی میگرفت این آدم. عکسهاش توی گالریهای معروف نمایش داده شده و توی مجلات عکاسی تراز اول هم چاپ شده. عکاس قدری بود. خلاصه اینقدری جذابیت داشت که مارگارت بهش دل بست .و بعد از چند صباحی  با همدیگه ازدواح کردن و بعد هم صاحب دو تا بچه شدن. زوج خوشبخت، زن شاهزاده بریتانیا، مرد هم هنرمند درجه یک. یه وقتهایی با هم به وظایف سلطنتی میرسیدن. گاهی اوقات سفر می رفتند. مثلا به عنوان نماینده های ملکه رفتن امریکا با رئیس جمهورآمریکا و همسرش ملاقات کردن. دیدار مارگارت با جانسون رییس حمهور ایالات متحدههمه چیز از بیرون خوب دیده میشد. دیگه چی از همچین زن و شوهری بهتر و بالاتر؟ اما افسوس که خیلی اوقات اون چیزی که ظاهر مساله است و همه میبینن با واقعیت امر خیلی تفاوت داره. این اقای آنتونی آرمسترانگ سر و گوشش بدجور میجنبید. در کنار زندگیش با شاهزاده مارگارت یه سری روابط عشقی و جنسی رو هم بطور موازی پیش میبرد. دیگه سر قضیه رو باز نمیکنم. فقط سربسته بگم که این بابا کیسهای واقعا عجیبی رو در پرونده خودش ثبت کرده بود. با اینحال اینها هجده سال با هم زندگی کردن. ولی دیکه سالهای آخر مارگارت از قضایا بو برده بود و تحمل این وضعیت براش خیلی سخت بود. میدید این آدم بخاطر ازدواج با اون بوده که القاب سلطنتی گرفته، عنوان سلطنتی  ارل گرفته. لرد شده، یعنی عضو مجلس لردها یا مجلس اعیان بریتانیا شده. معروف شده، و همه اینها به خاطر مارگارت بوده. اما با این حال اینقدر راحت بهش خیانت میکنه و میره عیاشی میکنه بعد هم شب میاد توی خونه ای که با هم هستن میخوابه. این فکر و خیالها خارج از توان مارگارت بود و افسردش کرد. داروهای قوی و خواب آور میخورد، حال و روز خوبی نداشت. اینها دیگه مال دهه هفتاد میلادیه ها. تا اینکه با یک پسر جوونی که 17 سال از خودش کوچکتر بود آشنا شد و بعد هم دوست شد و کم کم اون هم شروع کرد به خیانت کردن به شوهرش.خانواده مارگارت   روابط مارگارت با معشوق جوانش پنهانی بود تا اینکه پاپاراتزیها رد این رابطه رو زدن. پاپاراتزیها عکاسهایی هستن که از زندگی خصوصی آدمهای معروف عکس میگیرن. اینها رو زیر نظر گرفته بودن. این دو نفر هم که خبر نداشتن پنهانی به استراحتگاه مارگارت توی یکی از جزایر دریای کارائیب رفته بودن و فکر میکردن که کسی از سفر اونها خبر نداره. غافل از اینکه پاپاراتزیها هم این راه دراز رو دنبال اونها تا اون سر دنیا رفته بودن و از بیرون اقامتگاه داشتن دزدکی ازشون عکس میگرفتن. و شما تصور بکنید فردای اون روز چه بلوایی در بریتانیا شروع شد. عکسهای عاشقانه خواهر متاهل ملکه به همراه معشوقش روی صفحه اول روزنامه ها بود. مردم عصبانی بودن که آخه اینها دیگه چه خانواده ای هستن؟ خانواده سلطنتی! اون موقع کسی از دسته گلهای شوهر مارگارت خبر نداشت مردم فقط مارگارت رو سرزنش میکردن. گرچه در اصل قضیه توفقیر چندانی نداشت و کار هر دو غیر قابل دفاعه. اما این رسوایی آسیب زیادی به اعتبار خاندان سلطنتی زد. بعضی از سیاستمدارها اینقدر شاکی بودن که گفتن این آدم شاهزاده سلطنتی نیست که این انگل سلطنتیه. این رو باید از سلطنت و وظایف سلطنتی محروم کرد. خلاصه رابطه مارگارت با شوهرش از قبلش هم که افتضاح بود، این گندی که بالا اومد هم آخرین  میخ به تابوت رابطه شون بود. از هم طلاق گرفتن. مارگارت دیگه خسته و دل شکسته بود. میدید فقط بخاطر اینکه خواهرش الیزابت چند سال زودترازش به دنیا اومده ملکه بریتانیا شده، بعد هم با کسی که دوست داشته یعنی فیلیپ ازدواج کرده. اما این از وضعیت زندگی خودشه. عشقهای نافرجام، روابط جنجالی. دردسر و بی آبرویی برای خانواده. دیگه مارگارت اون آدم سابق نشد. درگیر مشکلات روحی و سلامتش بود و آخرش در سال 2002 در سن 71 سالگی از دنیا رفت. 71 سالگی سن انقدر بالایی هم نیست مخصوصا اگه با بقیه اعضای خانواده سلطنتی مقایسه کنید میگید مارگارت جوون مرگ شد. چون اینها دودمانشان نود و چند سال یا حتی صد و چند سال رو شیرین عمر میکنن. خلاصه مارگارت عمرش رو داد به شما. این هم از مارگارت، حالا یه نفس بگیریم و برگردیم به داستان ملکه.تصاویر جنجالی مارگارت و معشوقه اش  تا الان که من خدمت شما هستم و دارم این اپیزود رو منتشر میکنم ملکه الیزابت دوم تابحال 14 نخست وزیر داشته. اما برای ملکه الیزابت بین همه نخست وزیرها گل سرسبدشون وینستون چرچیل بوده. چرچیل براش یه جایگاه خاصی داره. بالاخره چرچیل دوست پدرش بوده. وقتی که خودش بچه بود روی زانوی وینستون چرچیل نشسته. نخست وزیر پدرش بوده، از رهبران اصلی متفقین در جنگ جهانی دوم بود  و پیروز جنگ هم شد، اولین نخست وزیر خودش هم که بوده. توی اپیزود قبل هم گفتم که از خوش شانسی ملکه، وینستون چرچیل، این پیر سیاست اروپا خیلی علاقمند به سلطنت بود. رهبر حزب محافظه کار بود و علاقمند به حفظ سنتها. علاقمند به خود الیزابت هم بود. چرچیل میگفت که شبیه به قبلاها که دوره ویکتوریا داشتیم الان هم در دوران الیزابت هستیم. دوران الیزابت تازه شروع شده. خلاصه خیلی حال و هوای ذوب در سلطنت طور و ذوب در ملکه داشت. الیزابت هم اون رو خیلی دوست داشت . گرچه که اختلاف نظرهایی هم بینشون وجود داشت. مثلا چرچیل معتقد بود که بریتانیا باید به اون دوران اوج خودش برگرده. دوران اوج منظورش دوران بچگی خودش و دوران ملکه ویکتوریاست که اون زمان بریتانیا بزرگترین امپراتوری دنیا بود. چرچیل میگفت الان هم باید برگردیم به همون دوران طلایی. اگه لازم باشه که برای نیل به این هدف دست به خشونت بزنیم هم بزنیم هیچ اشکالی نداره، بزنیم. تخت هیچ قیمتی حتی شده با زور نباید مستعمرات مون رو از دست بدیم. مثلا اون سالها وقتیکه بحث استقلال هند مطرح بود چرچیل مخالف سرسخت دادن استقلال به هند بود. الیزابت نظرش این بود که ما تا آخرش که نمیتونیم یک کشور رو به زور مستعمره خودمون و زیر سلطه خودمون نگه داریم.  دنیا عوض شده. پس تمرکزمون رو بذاریم روی روابط بهتر با کشورهای مشترک المنافع. و کشورهای مشترک المنافع رو بزرگتر کنیم. وقتی که الیزابت دوم ملکه شد غیر از بریتانیا هفت کشور دیگه هم عضو مشترک المنافع بودن اما به مرور در سالهای بعد که کشورها استقلال پیدا کردن به حاش عضو کشورهای مشترک المنافع شدن که الان 56 کشور هستن.  سفر ملکه الیزابت به استرالیا-۱۹۵۴    5 ماه از تاجگزاری الیزابت دوم گذشته بود که به تور کشورهای مشترک المنافع یا همون کشورهای  کامون ولث رفت.  با یک کشتی سلطنتی یک یاکت مجلل که برای سفرهای سلطنتی ساخته شده بود عازم سفر شد. کجا؟ اون سر دنیا. استرالیا و  نیوزلند و کشورهای اقیانوسیه. یادتونه میخواستن به استرالیا و نیوزلند برن و بعدش جرج ششم مردو اینها مجبور شدن به لندن برگردن؟ حالا میخواستن همون فر نیمه کاره رو تموم کنن. رفتن و چه استقبالی ازشون شد. صدها هزار نفر اومده بودن به بندر سیدنی که که ملکه شون رو ببینن. این اولین باری بود که یه پادشاه یا ملکه به استرالیا میرفت. قبلش همیشه پادشاه نماینده اش رو می فرستاد. در شهرهای دیگه و در نیوزلند و جاهای دیگه هم همینطور استقبال زیادی شد. چون بیشتر جمعیت استرالیا و نیوزلند هم سفید پوستهای با ریشه های بریتانیایی بودن و الان که ملکه رو اونجا میدیدن براشون این حس رو داشت که ما هنوز رابطمون رو با کشور مادریمون حفظ کردیم.این اولین سفر ملکه به مشترک المنافع بود ولی بعدش مدام به این کشورها دیگه سفر کرد. آفریقای جنوبی، کانادا خصوصا بطور مکرر به کانادا سفر کرده. بیشترین سفر رو به کانادا انجام داده،  22 بار به کانادا رفته که نشون میده نگه داشتن این کشور صنعتی در مشترک المنافع  برای بریتانیا چقدر اهمیت داره. این هفتاد سال 16 بار هم به استرالیا رفته. به کشورهای آفریقایی هم زیاد سفر کرده. کشورهای مشترک المنافع در جریان جنگ جهانی دوم در کنار بریتانیا و علیه آلمان و ژاپن جنگیده بودن. بریتانیا که داشت می جنگید  تمام کشورهای زیر مجموعه اش در چهار گوشه عالم هم طرف بریتانیا بودن. از استرالیا و کانادا تا افریقای حنوبی. نیرو میرستادن، تسلیحات می فرستاد تا در اروپا یا در نقاط دیگه که درگیر جنگ بود که برای بریتانیا بجنگن. نزدیک به 1.7 میلیون نفر از کادر نظامی و خدماتی این کشورها  در جنک حهانی دوم  کشته شدن. عدد رو ببینید چقدر بالاه. 1.7 میلوین نفر برای جنگی که درکشورهای خودشون هم نبوده ها. کانادا که درگیر جنگ نبوده. اون سر دنیا بوده جاش امن بوده. اما نیرو میفرستاده به اروپا. برای همین بود که ملکه الیزابت همون سال اول رفت به بازدید از این کشورها و از مشارکتشون در جنگ علیه آلمان و ژاپن تشکر کرد. جنگ این فرصت رو به بریتانیا داد که به وقتش از حمایت این کشورها استفاده کنه و بعدش همون رو بهونه ادامه رابطه کنه. بگه ببینید کشورهامون اینقدر با هم دوستن اینقدر ما هوای هم رو داریم که واسه همدیگه جون میدیم.واسه همدیگه خون میدیم. هیچ گروهی مثل ما ملتهای مشترک المنافع با همدیگه دوست نیست. سیاست رو میبینید؟ حالا ممکنه افرادی بگن چقدر اینها فرصت طلب هستن. که اون به کنار. ولی سیاست همینه دیگه، که از فرصتی که برای کشورت پیش میاد استفاده کنی. فرصتها رو نسوزونی. هم اون کشورها رو به خدمت منافع خودت بگیری، هم اینکه یه طوری هم هواشون رو داشته باشی که آخرش هم اونها راضی باشن. والا کسی که این 56 کشور رو به زور عضو ملتهای مشترک المنافع نکرده. میتونن بزنن بیرون. ولی با همین کارها این کشورها ترجیح میدن که در این کنفدراسیون باقی بمونن و از اتحاد بین هم منتفع بشن.چرچیل اولین نخست وزیر ملکه الیزابت دوم  خلاصه، این روشیه که الان ما میبینیم که برای بریتانیا جواب داده. اما چرچیل در اون زمان این روش رو نمیپسندید. سرش هنوز در سودای روزهای طلایی ملکه ویکتوریا بود و نمیتونست نقش دست چندم بریتانیا در دنیا رو بپذیره. تا همین چند سال قبلتر ش بریتانیا مهمترین کشور دنیا بود اما حالا بعد از جنگ جهانی دوم این امریکا بود که مهمترین کشور شده بود و بریتانیای زخم خورده از جنگ و آب رفته از جدا شدن مستعمراتش دیگه نقش ضعیف تری پیدا کرده بود و این برای چرچیل قابل قبول نبود. در هر صورت چرچیل نخست وزیر کشور بود اما مشکلات جدی سلامتی داشت. بارها سکته کرده بود و دوباره خوب شده بود و کارش رو ادامه داده بود. هی راه به راه سکته میکرد و خوب میشد. تا اینکه دیگه دید اینطوری نمیشه مملکت رو چرخوند. و سال 1955 از نخست وزیری استعفا کرد. یعنی سال 1952 که الیزابت دوم ملکه شد تا سه سال بعدش چرچیل نخست وزیرش بود.بعد از چرچیل هم تعداد زیادی نخست وزیر اومدن و رفتن. ملکه الیزابت دوم مهارت بالایی داره در اینکه نذاره کلا آدمها و در اینجا منظور نخست وزیرهاش زیاد باهاش صمیمی بشن. و یه کاری میکنه که نخست وزیر فاصله اش رو باهاش حفظ کنه. الیزابت دوم در سالهای جوانی و میانسالی اش آدم خیلی خنده رو و خوشرویی بود. اگه عکسها و ویدئوهای قدیمیش رو ببینید این رو متوجه میشید. اما در یکی دو دهه گذشته بخاطر کهولت سن خیلی خوشرو به نظر نمیاد. ولی خب قبلا اینطور نبود. میخندید با آدمها زیادتر حرف میزد اما در عین حال اجازه نمی داد کسی باهاش صمیمی بشه. یکی از همین نخست وزیرهای سابق بریتانیا گفته که خاندان سلطنتی باهات بعنوان نخست وزیر دوستانه هستن اما باهات دوست نیستن. این دوتا فرق دارن. رفتارشون دوستانه است اما یادت باشه که دوست نیستن. رسم بر اینه که نخست وزیر هفته ای یکبار با ملکه جلسه داره که اون هم در سه شنبه هاست. هر سه شنبه نحست وزیر تنها پا میشه میره به کاخ باکینگهام و به دفتر ملکه. در اون جلسه شخص دیگه ای غیر از ملکه و نخست وزیر حضور نداره. قاعده به اینه که نخست وزیر گزارش امور رو به ملکه میده. صحبتشون معمولا خیلی باز و صادقانه است. ملکه بیشتر گوش میده. اما چون برای جلسه آماده است و میدونه که احتمالا نخست وزیر چی میخواد بگه، سوالاتش رو هم آماده کرده و با اون سوالات مسیر جلسه رو جلو میبره. گرچه هیچ کسی غیر از ملکه و نخست وزیر نمیدونن که واقعا در اون جلسات چی گفته میشه. جزییات جلسات ملکه و نخست وزیر محرمانه است و تابحال به بیرون درز نکرده غیر از یک مورد کوچولو که در ادامه بهتون میگم.الیزابت دوم تا قبل از به سلطنت رسیدن دو تا بچه داشت. چارلز که میشد ولیعهدش و بعد هم دخترشون آن به دنیا اومد. بعد از تاجگذاری مشغله ملکه اونقدر زیاد شد که تا چند سال دیگه فرصت نمیکرد بچه دار بشه. اما 7 سال بعد از تاجگذاری بود که فرزند سومشون اندرو به دنیا اومد. چهار سال بعدش هم آخرین بچه شون ادوارد متولد شد. پس ملکه چهار تا بچه داره، سه پسر و یه دختر. پسر بزرگشون چارلز که از همون اولش معلوم بود که وارث تاج و تحت میشه همیشه زیر فشار و توجه بیش از حد خانواده و رسانه ها بوده و توقعات از اون بیشتر از بقیه است. با ملکه شدن الیزابت، اون غرق در کارها و وظایف سلطنتیش شد و این باعث شد که یک فاصله ای بین ملکه و شوهرش شاهزاده فیلیپ شکل بگیره. زندگی توی کاخ و بعنوان همسر ملکه برای فیلیپ کسل کننده بود. فیلیپ هیجان می خواست و دوست داشت که یک زندگی ماجراجویانه ای داشته باشه. برای همین هر از گاهی یه حرکتی میزد که براش هیجان داشته باشه مثلا رفت خلبانی یاد گرفت و یه دوره ای خلبانی میکرد. یا به عنوان افسر نیروی دریایی چند بار به سفر رفت و بعد هم که برگشت با دوستاش یک کلاب مردونه درست کردن و بطور منظم  دورهمی میگرفتن. سرش رو با این کارها گرم کرد. شایعاتی هم پشت سرش بود که با زنان دیگه در ارتباطه. شایعات کم نبود اما مستنداتی برای این ادعاها پیدا نشد. مستندات محکمه پسند ها. اره نامه و اینها فاش شد اما چیزی رو ثابت نمیکرد. ولی خب حرف و حدیث بوده. حالا هر چی که بود ملکه انگار با شرایط کنار اومده بود. یا واقعا فیلیپ شوهر سالمی بوده و الیزابت خیالش ازش راحت بوده و بهش اعتماد داشت. یا ملکه تصمیم گرفته بود که با موضوع کنار بیاد و جنجالی درست نکنه. با قطعیت نمیشه این رو گفت. اما چیزی که هست اینه که ملکه دست فیلیپ رو باز گذاشت که وقتیکه خودش درگیر وظایف سلطنیه اون به علایقش برسه. اما توی خونه حرف حرف فیلیپ بود. حتی فیلیپ تلاش کرد که نام حاندان سلطنتی رو از وینزور تغییر بده به اسم خاندان خودش. که یه اسم آلمانی طولانی و سختی هم هست. قبلا آخه ملکه ویکتوریا هم اسم خاندان سلطنتی رو به اسم حاندان شوهرش تغییر داده بود که گفتم بعدها به وینزور تغییر کرد. ایندفعه باز فیلیپ میخواست یه اسم آلمانی بیاره. ملکه توی رودربایستی با شوهرش موافق بود اما دولت بریتانیا مخالفت کرد، احتمالا بخاطر اینکه اون اسم آلمانی بوده و مخصوصا تازه بعد از دو جنگ جهانی آلمان جای خیلی خوشنامی نبود. و آخرش نام وینزور روی خاندان سلطنتی موند. فیلیپ هم که دلخور بود از این مساله و در یه مصاحبه ای به طعنه گفت که توی این کشور من تنها مردی هستم که اجازه ندارم اسمم رو به بچه ها بدم.چارلز به همراه پدرش در دبیرستان  توی اپیزود قبلی یادتونه گفتم که فیلیپ بچگیش در یک مدرسه در بریتانیا درس میخوند؟  یه دبیرستان شبانه روزی نظامی در اسکاتلند بود به اسم  Gordonstoun.گوردنستن.  فیلیپ پاش رو توی یه کفش کرده بود که الا و بلا چارلز هم باید به همون مدرسه ای بره که من رفتم. باید بره اونجا مرد بشه. حالا چارلز یه نوجوون با روحیات متفاوت و در شرایط متفاوت از بچگی خود فیلیپ بود. فیلیپ مجبور بود نها در این کشور زندگی کنه و از اولش روی پای خودش وایساده بود. اما چارلز اول زندگیش در کاخ باکینگهام بوده و عنوان ولیعهد رو داشته. حالا یه دفعه تنهایی بفرستیش اون سر کشور. چارلز دوست نداشت از خانواده اش جدا بشه بره شمال کشور در اسکاتلند. اما فیلیپ به زور این کار رو کرد. ملکه هم کوتاه اومد و این ازادی عمل رو به فیلیپ داد. گفت پدرشه حتما صلاحش رو میدونه. اما اون سالها تبدیل به یک کابوس وحشتناک برای چارلز شد. اون دبیرستان قوانین سحتگیرانه ای داشت. محصل ها هم عادت به مسخره کردن و کتک کاری داشتن. حتی به بچه ملکه انگلیس. گوشهای چارلز نسبتا بزرگ بود و بچه ها مسخره اش میکردن. کتکش میزدن. شب عادت داشت خروپف کنه و مربیهای مدرسه یه عادتی رو جا انداخته بودن که کسیکه خروپف میکنه رو توی سرش بزنید بیدارش کنید. شب که می خوابید تا صبح چند بار با توسری از خواب بیدارش میکردن. بچه 14 ساله. واقعا شکنجه است دیگه. چارلز شب و روز داشت اذیت میشد و سالهایی که در اون دبیرستان بود بین اون همه بچه تنها بود و هیچ دوستی نداشت. فکر کنید شاهزاده بریتانیا و کسی که قراره پادشاه کشور بشه توی مدرسه بولی میشه ازار میدیده. نامه می نوشت برای مادرش ملکه که تو رو خدا بذارید من برگردم به خونه. اینجا جهنمه. اما فایده ای نداشت. ملکه و فیلیپ به زور چارلز رو توی اون مدرسه نگه داشتن و این باعث بروز مشکلات روحی برای چارلز شد. این بی تفاوتی ملکه و شوهرش نسبت به وضعیت بچه شون یکی از همون چیزهایی هست که خیلی از مردم میگن اعضای این خاندان آدمهای سردی هستن. به بچه شون هم رحم نکردن.اینها دیگه مال سال 1962 هست یعنی ده سالی بود که الیزابت ملکه بریتانیا شده بود. دیگه الیزابت دوم در نقشش به عنوان نفر اول کشور جا افتاده بود. هر سال طی یه مراسم مجلل و تشریفاتی پارلمان رو افتتاح کرده بود، سخنرانی کرده بود. البته اون سحنرانی افتتاح پارلمان رو خودش نمینویسه. توی این مراسم ملکه با یه تشریفات خاصی با تاج و لباس سلطنتی به پارلمان میره روی صندلی مخصوص میشینه و متنی که نخست وزیر براش نوشته رو از رو میخونه.  این کار رو در هفتاد سال گذشته انجام داده.خب گفتم دهه 1960 بود و جوانها دنبال تغییر بودن. این رو هم در جامعه میشد دید و هم در سپهر سیاسی کشور. چون سیاست در کشورهای دموکراتیک از ارزشها و از خواسته های جامعه میاد. مردم دنبال تغییر بودن، بالطبع سیاستمدارهایی قدرت گرفتن که دنبال تغییر و دنبال اصلاحات بودن. تا اون زمان دولت در دست حزب محافظه کار بود، که اسمش روشه. حزب محافظه کار دنبال حفظ سنتها و ارزشهاست از جمله ارزشهای سلطنتی. اما در دهه 1960 ورق برگشت. مردم تغییر می خواستند اونجا بود که در سال 1964 رهبر حزب کار هارولد ویلسون به نخست وزیری بریتانیا رسید. دولت بریتانیا کاخ و ساختمان اشرافی نداره. چون کاخ و اینها که مال سلطنته. عوضش یه ساختمون با ظاهر عادی وسط یه خیابون معمولی دارن. ساختمان شماره 10 خیابان داونینگ. این ساختمون 300 ساله جاییه که در اون جلسات هیات دولت برگزار میشه، نخست وزیر و خانواده اش هم درهمونجا زندگی میکنن. وقتیکه ویلسون سکان هدایت ساختمون شماره ده خیابان داونینگ رو به دست گرفت خیلی ها ترسیده بودن که این میاد یه رفرم اساسی پیاده میکنه و بساط پادشاهی رو هم جمع میکنه. همه ماستها کیسه شده بود. از جمله ماستهای خود ملکه. اما باز از شانس خوش ملکه، ویلسون هم طرفدار سلطنت بود. ویلسون  رئیس حزب کار بود، دنبال از بین بردن فاصله های طبقاتی بود، دنبال دادن خدمات اجتماعی خوب بود، اما میگفت سیستم پادشاهی باید سر جاش بمونه. من خودم هم اصلا طرفدار پادشاهی هستم طرفدار ملکه هم هستم.ویلسون نخست وزیر    اما دولت ویلسون با مشکلات اقتصادی زیادی دست و پنجه نرم میکرد. صنایع هنوز از زیر بار تبعات جنگ کمر راست نکرده بودن. تازه غیر از اون هم دیگه نمیتونستن مثل قبل محصولاتی که تولید میکنن رو بفرستن به مستعمرات شون و اونها هم خوشحال و با اشتیاق ازشون بخرن. دنیا تغیر کرده بود. مستعمرات هم خیلیهاشون دیگه مستقل شده بود و دیگه از هر حایی که دوست داشتن جنس میخریدن. مثلا از ژاپن یا آمریکا محصول میخریدن. این بود که صنایع بریتانیا مشکلات داشتن. سندیکاهای کارگری مدام در اعتصاب بودن و دولت و حزب کارگر در حال سر و کله زدن با این مشکلات بود. ملکه هم نگران وضعیت بود اما این آقای ویلسون که قبلش استاد دانشگاه آکسفورد بود می نشست با ملکه وقت میذاشت و بهش یاد میداد که ببیندید داستان حزب اینجوریه، سندیکا این کارها رو میتونه بکنه. قانون در این مورد اینو میگه. برای ملکه ای که تحصیلات دانشگاهی و تجربه سیاسی زیادی نداشت، آموزش میداد. مردم اعتراض میکردن اما ویلسون اهل مدارا بود اهل گفتگو بود. اگه به نخست وزیرهای قبلی بود میگفتن که نیرو بفرستید توی خیابونها.  پدرسوخته ها رو بکشن یاد بگیرن یه من ماست چقدر کره میده. مقابل دولت وای نایستن. اما ویلسون نظرش این نبود. و اینها رو هم به ملکه یاد میداد که دنیا تغییر کرده و دولت اجازه نداره بخاطر سیاستهای احتمالا اشتباه خودش مردم رو بکشه. دقت کردید؟ نظام کشور پادشاهیه، اما پادشاه یا ملکه در سیاست دخالت نداره. گردش نخبگان در کشور اتفاق می افتد و در سیستم بهترین فرد ممکن برای اداره کشور انتخاب میشه. اونوقت اون فرد در صورتیکه آدم دلسوزی باشه حتی به نفع سیستم پادشاهی هم عمل میکنه. شما تصور کنید اگر قضیه برعکس بود. یعنی اگر حاندان سلطنتی اعمال نفوذ میکردن چقدر از انرژی نخست وزیر باید تباه میشد. و نخست وزیر همیشه دنبال این بود که یه جایی یه زهری به ملکه بریزه. ولی وقتی ملکه دخالت نکنه نخست وزیر هم کاری میکنه که به نفع دولت به نفع ملکه و در نهایت به نفع مردم باشه.رابطه ویلسون با ملکه بخاطر همکاری هاشون بهتر شد. معمولا جلسات هفتگی با نخست وزیر کوتاهه، بعدش هم نخست وزیر میره، اما جلسات ویلسون با ملکه طولانی تر میشد. بعد از جلسه هم ویلسون بیشتر میموند و حتی مینشستن با هم نوشیدنی میخوردن. همچین چیزی تا قبلش یک تابو بود که ملکه یا پادشاه با نحست وزیر بشینن با هم مشروب بخورن. ملکه یک کاخ تابستانی در بالمورال اسکاتلند داره که تعطیلات تابستونی رو با خانواده ش به اونجا میره. منظور اون چند هفته ای هست که بقیه مردم کشور هم توی تعطیلات هستن و نخست وزیر هم در تعطیلاته. اون سالها ملکه ویلسون و خانواده اش  رو هم برای یه آخر هفته دعوت میکرد به بالمورال با خانواده هاشون با هم باشن و یه لقمه نون و پنیرو دور هم بخورن. به هر حال صفاش به همین دور هم بودن هاست دیگه.اما خب مشکلات اقتصادی در کشور ادامه داشت و ویلسون کم کم احساس کرد که دیگه راه حل جدیدی برای حل مشکلات کشور در چنته نداره. برای همین قبل از اینکه دیر بشه و کس دیگه ای ازش بخواد که داداش پاشو خودش در مارس 1976 بعد از هشت سال ماندن در قدرت درخواست یه جلسه خصوصی با ملکه کرد و استعفاش رو تحویل ملکه داد. میدونید احساس وظیفه نمیکرد، شوق خدمت هم نداشت استعفا کرد وگرنه میموند و خدمت میکرد. بگذریم  بعد از ویلسون دو نخست وزیر دیگه هم اومدن که من کاری ندارم بهشون. اما در سال 1979 معادل سال 1357 مارگارت تاچر نخست وزیر بریتانیا شد. تاچر یک زن سخت کوش و خودساخته و اولین نخست وزیر زن بریتانیا بود. یعنی بریتانیا با اون همه سیاستمدار کارکشته، این خانم همه رو کنار زد و برنده انتخابات شد. تاچر معروف بود به بانوی آهنین، آیرون لیدی. فیلم معروف آیرون لیدی هم در مورد تاچره دیگه.رابطه تاچر و ملکه پرتنش بود  تاچر به مدت یازده سال نخست وزیر بریتانیا بود. ار 1979 تا 1990. اون دوره دو زن نفر اول و دوم کشور بودن. یک زن که خیلی اهل منازعه و جدل بود یعنی تاچر نفر دوم کشور بود و یک زن هم که گفته میشه گریزان از جدله، یعنی ملکه که نفر اول کشوره. تاچر در نحوه اداره کشور هم تهاجمی بود. اعتراض ها رو شدیدا سرکوب میکرد و کار به زدوخورد پلیس با مردم میکشید. بیشتر از هر نخست وزیر دیگه ای خشونت به خرج داد. ملکه روش تاجر رو نمیپسندید و با هم مشکل داشتن. گرچه در نهایت هم بعنوان ملکه مشروطه سلطنتی در کار تاچر مداخله ای نداشت. یکی از موضوعات داع دوران تاچر گله و شکایت کشورهای آفریقایی عضو مشترک المنافع بود که میگفتن بریتانیا بالاخره باید موضعش رو نسبت به رژیم آپارتاید افریقای حنوبی مشخص کنه. شفاف بگه. ایا با اوناست یا نه . اون موقع هنوز یه دولت نژادپرست افریقای جنوبی رو اداره میکرد و رابطه خوبی هم با بریتانیا داشتن. و تاچر حاضر به تحریم اونها نبود. این مسئله کشورهای آفریقایی رو از دست بریتانیا ناراحت میکرد. ملکه نظرش همسو با کشورهای آفریقایی بود و به عنوان رییس مشترک المنافع بلند شد رفت تا دل رهبران افریقایی رو هم به دست بیاره. از 1979 تا 1990 که اچر نخست وزیر بود معادل تمام اون سالهای پرحادثه است. انقلاب ایران و لغو قراردادهای نظامی بریتانیا با ایران، جنگ ایرن و عراق و حمایت نظامی بریتانیا از عراق، جنگ بریتانیا با آرژانتین بر سر باز پس گرفتن جزایر فالکلند، قضیه سلمان رشدی و فتوای قتلش، حمله عراق به کویت وغیره و غیره. همه اینها در زمان تاچر بود. موضوعات شنیدنی و جالبی هستن ولی موضوع این اپیزود نیست. بحث ما الان راجع به رابطه تاچر و ملکه است. دولت تاچر با مشکلات اقتصادی دست و پنجه نرم می کرد و مردم به اعتراض ها ادامه دادن. اعتراضها به خشونت کشیده شد و آخرش همین مساله باعث شد که حتی اعضای حزب خودش هم به تاچر اعتراض کنن و مجبور به ترک ساختمون شماره ده داونینگ استریت بشه. یازده سال.بلر و ملکه در مقابل ساختمان دولت بریتانیا  بعد از تاچر جان میجر بر سرکار اومد و 7 سال هم موند اما در موردش صحبت نمیکنم. راجع به نخست وزیر بعدیش تونی بلر میگم که در 43 سالگی در سال 1997 نخست وزیر بریتانیا شد. بلر وعده های رنگارنگی به مردم داده بود راجع به تغییرات گسترده در نحوه اداره کشور و تونست رای زیادی هم جمع کنه. با اون رای بالا و اعتماد به نفس طوفانی که بلر داشت باز کاخ باکینگهام ترسیده بود. ولی ملکه نمیخواست جلوی نخست وزیر جوانش کم بیاره. وقتی که بلر در اولین جلسه هفتگی اش با ملکه شرکت کرده بود ملکه بهش میگه که آقای بلر به اولین جلسه هفتگی خوش اومدی و میدونی که من اولین جلسه هفتگی ام رو با وینستون چرچیل داشتم .اون موقع هنوز شما به دنیا نیومده بودی. اینها رو خود بلر بعدا برای یکی از مورخان تعریف کرده. و میگه که اون حرف ملکه من رو سر جام نشوند. پس میشه فهمید که ملکه درسته که نمیتونه بطور مستقیم در کار سیاست دخالت بکنه اما خیلی هم حالت منفعلانه نداره و به وقتش جایگاه خودش به عنوان نفر اول کشور رو به رخ میکشه. اما خب ملکه و بلر با هم مشکل داشتن. جلسات هفتگیشون هم بیست دقیقه ای بود. بیشتر نمیتونستن هم رو تحمل کنن. بلر یه بار یه حرکت عجیب و معروفی هم زد که ملکه رو شوکه کرد. جشن پنجاهمین سال ازدواج ملکه و شاهزاده فیلیپ بود. معمولا توی همچین مناسبت هایی اولش چند تا ازحضار یه سحنرانی بامزه ای میکنن. اونجا بلر صحبتش رو اینجوری شروع کرد که که آره آخر جلسه  سه شنبه مون با ملکه، ملکه ازم خواست که اینجا زیادی پرشور نباشم. حالا ملکه کنارش نشسته. اینو که گفت انکار آب سرد ریختن سر ملکه . این سه شنبه آخر و ملکه اینطور گفت و اینها، یعنی همین چیزهای ساده چیزی نبود که تابحال هیچ نخست وزیری راجع بهش حرف زده باشه. اون هم در مقابل خود ملکه.میگم به نظرم بلر چیز خاصی هم نگفت اما این حرکت ساده اش و واکنش ملکه به عنوان یکی از سوتیهای بلر ثبت شد. بگذریم.بلر همون نخست وزیریه که کورکورانه دنبال جرج بوش رو گرفت و با همدیگه یعنی آمریکا و بریتانیا به عراق حمله کردن. با اینکه توی خود لندن بارها مردم راهپیمایی ضد جنگ برگزار کردن نیم میلیون نفر ریختن به خیابون که آقا جنگ نکنید اما بلر حمله کرد و شد آنچه که شد. داستانش رو توی اپیزود 24 گفتم که چه بر سر عراق اومد. البته بعدها  بلر در سال 2015 به خاطر این اشتباه عذرخواهی کرد.ملکه و جانسون  بلر ده سال نخست وزیر بود. بعد از بلر گوردن براون و بعدش هم دیوید کامرون نخست وزیر شدن. کامرون بین 2010 تا 2015 یعنی 5 سال نخست وزیر بود. دیگه رسیدیم به سلهای نزدیکتر. در دوره کامرون زمزمه هایی از خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا مطرح بود. کامرون خیلی مطمئن بود که این نظر همه بریتانیایی ها نیست. برای همین یه رفراندوم گذاشت که بگه آقا ببینید اصلا رفراندوم هم گذاشتیم اما رای نیاورد که قضیه یه بار برای همیشه تموم بشه. اما در عین ناباوری برگزیت رای اورد. مردم رای دادن که باید از اتحادیه خارج بشیم.  که این مساله هم یکی از بزرگترین چالشهای بریتانیا در دهه گذشته بوده. اینجوری بود که کمرون دید که نه دیدگاهش با نتیجه همه پرسی نمیخونه استعفا کرد و جاش رو ترزا می گفت. می دومین نخست وزیر زن بریتانیا بود رابطه اش با ملکه هم خوب بود اما آدم پرطرفداری نبود. در جولای 2019 ترزا می هم رفت و بوریس جانسون ساکن ساختمون شماره ده شد. که تا امروز هنوز همین فرد آخرین نخست وزیر یه که ملکه الیزابت دوم باهاش کار میکنه. بیشترین دستاورد جانسون تابحال خارج کردن بریتانیا از اتحادیه اروپا بوده که کار پیچیده و سختی بود. یکبارهم برای اینکه مطمئن بشه که برنامه اش رای پارلمان رو میگیره، از ملکه درخواست کرد که پارلمان رو منحل کنند. ملکه هم قبول کرد و پارلمان منحل شد. خب یه مرور کلی ای از نخست وزیرهای بریتانیا و مهمترین هاشون کردم. حالا یه استراحت کوتاه کنیم و بعدش میخوام یکی از چالشی ترین رویدادهای زمان ملکه الیزابت رو براتون تعریف کنم. داستان پرنسس دایانا و واکنش ملکه بهش.لیز تروس آخرین نحست وزیر ملکه الیزابت دوم که فقط سه ماه نحست وزیر بود.  من همیشه برام سوال بوده که چطور میشه که یک ملت یک روحیه و یک خصیصه ای رو برای خودشون درست میکننن. سرنوشت خودشون رو تغییر میدن. و بعد سرنوشت دنیا رو تغییر میدن. چه اتفاقی در اون کشور می افتد؟ مثلا برام سواله که در بین کشورهای حاشیه خلیج فارس به عنوان مثال اماراتیها چه روخیه ای داشتن که کشورشون رو تونستن بالا بیارن. یعنی منی که تا حالا اونجا نرفتم و از دور نگاه میکنم و با همسایه هاشون مقایسه میکنم حدس میزنم احتمالا مردم اونجا یا نخبگان اونجا یه کمی متفاوت از بقیه فکر میکنن. بله شرایط ژئوپلیتیکی و شرایط جغرافیایی حرف اول رو میزنه اما خیلی از کشورهای دیکه هم هستن که اون شرایط ژئوپلیتیک رو دارن ولی استفاده نمی کنند. چه اتفاقی می افتد که یک ملتهایی از اون موقعیت استفاده میکنن. شانسی که نمیشه. یا چه اتفاقی میفته که یه ملتهایی برای خودشون شرایط استثنائی درست میکنن؟ سرنوشت خودشون رو تغییر میدن و بعد روند تاریخ رو عوض میکنن. بریتانیا از اون دسته است که شرایط استثنائی برای خودش درست کرده و همیشه کنجکاویم رو قلقلک داده که اینها کی ان؟ چطوری از اون جزیره کوچک، به قول رفیقمون جزیره کوچک در غرب افریقا، دنیا رو گرفتن؟ تنها بریتانیا هم نبوده. پرتقال هم بوده، اسپانیا  بوده، هلند بوده.به بریتانی میگن پیر استعمار اما استعمارگری و ساختن مستعمره با بریتانیا شروع نشد. اسپانیا و پرتغال بودن که در قرن شانزدهم این روند رو شروع کردن و بعدش بریتانیا و فرانسه  هلند هم به رقابت اضافه شدن. تا قبل از اون بریتانیایی ها که خودشون درگیر جنگهای داخلی بودن و هر از گاهی دزدی دریایی میکردن. کشتهایی اسپانیایی که طلا و جواهر رو از مستعمرات شون به اروپا میاوردن رو میزدن. دله دزدی دریایی میکردن. تا اینکه بریتانیایی ها کم کم فکر کردن که خب چرا خودمون این کار رو نکنیم. اونها فهمیده بودن که ثروت و آینده کشورشون رو باید در اقیانوسها جستجو کنند. برای همین بیشتر از هر کشوری روی کشتی و اسلحه سرمایه گذاری کردند و به تدریج  حکمران دریاها شدند. اینجوری هم میتونستن با کشتیها تجارت کنند و هم از کشورشون که یک جزیره است محافظت کنند. در قرن هفدهم تلاششون  برای مستعمره کردن امریکای شمالی به ثمر نشست. بعد از اون سیستمی رو جا انداختن که باعث موفقیت با  رشد نمایی کشورشون شد. رشد نمایی یعنی چی؟ یعنی امسال وضعیت نسبت به پارسال پنج برابر بهتر شده. سال بعد هم پنح برابر بیشتر خواهد شد. نه اینکه پنج درصد رشد ها پنج برابر شدن اقتصاد. چطور این کار رو کردن؟ با حقوق انحصاری که از مستعمره هاشون گرفتن. میگفتن محصولاتی که در یک مستعمره تولید میشه بطور انحصاری باید به بریتانیا صادر بشه . واردات به مستعمرات هم همگی میبایستی ازبریتانیا انجام میشد. تمام این صادرات و واردات هم باید از طریق کشتیهای بریتانیایی حمل میشد. این یعنی تمام تجارت در اون کشورها در دست بریتانیا بود. سودی که بریتانیا و سایر کشورهای استعماری میبردن اونقدری بالا بود که بین خودشون جنگ میکردن. هم در اروپا و هم در امریکا، در آسیا با همدیگه میجنگیدن که سلطه بر روی یک کشور رو به دست بیارن. بین بریتانیا و فرانسه و  اسپانیا رقابت شدیدی وجود داشت. مثلا جنگهای ناپلئونی در اروپا.  بعضی از مستعمرات تونستن زودتر مستقل شدند. مثلا امریکا زود استقلال پیدا کرد. تعداد سفید پوستان اونجا خیلی زیاد بود. بریتانیا به دولت محلی اونجا اختیارات بیشتری داده بود و بعد هم کم کم اونها مستقل شدن. که اون هم داستان جالبی داره. بریتانیا مالیات سنگینی رو در امریکا وضع کرد. آمریکایی ها شورش کردن و نهایتا 13 ایالت آمریکا مستقل شدن. خلاصه بریتانیا دید نه مثل اینکه دستش از ثروت آمریکا کوتاه شده از اونجا بود که به جاش تمرکزش رفت به سمت هند و آسیا.ساختمان کمپانی هند شرقی همون موقع کمپانی هند شرقی رو در هند تاسیس کردن تا همین تجارت رو در مناطق شرق و جنوب آسیا و خود هند انجام بده.  اولش با تجارت ادویه که کالای گرونی بود شروع کردن. چون در آن زمان ادویه هم برای طبابت استفاده میشد و هم برای عطر سازی و غذا.  بعدش تجارت ابریشم و نخ و چای و تریاک هم شروع شد. ببینید اینها هرکدومش یک کلید واژه است. من یک کلام میگم و رد میشم. اما هر کدوم از اینها چقدر تاثیر روی کشورهای مختلف گذاشته. مثلا تجارت ابریشم، تجارتی که در قرنهای قبلش بصورت جاده ای بین چین تا اروپا انجام میشد. این تجارت رو اینها اومدن بصورت دریایی انجام دادن. اینجوری بود که جاده زمینی ابریشم از رونق افتاد. تا قبلش تمام کشورهایی که در مسیر جاده ابریشم بودن از جمله ایران منتفع میشدن، تاجرها از ایران رد میشدند. کاروانسرا بود . بازار بود. پول میومد. کالا میومد و میرفت. تاحرها توی راهشون برای اران هم ادویه میاوردن. از ایران هم زعفرون میبردن.  یه دفعه تجارت ابریشم افتاد دست کشورهایی مثل بریتانیا و هلند و پرتغال. خودشون ناوگان دریایی داشتن به چه خوبی و کالا رو از همون دریا میبردن . هم در حجم بالاتر هم با قیمت کمتر و امنیت بالاتر. دزدی کاروان و شبیخون هم نداشتن. یا اشاره کردم به تجارت نخ، فکر کنید نخ و نساجی کشور پرجمعیت هند دست شما باشه. چقدر هند به شما وابسته میشه. بعد میدونیم دیگه وقتیکه هند میخواست مستقل بشه استقلالشون رو از همین لباس و نخ ریسی شروع کردن. و هنوز هم علامت اصلی پرچمشون چرخ نخ ریسیه. در مورد تجارت تریاک و بعدش جنگ تریاک هم قبلا در اپیزود 12 جنگ پیش رو با چین اشاره کردم که چه تاثیری روی تاریخ چین گذاشت. پس هر کدوم از این تجارتها موضوعات عظیمی بودن. و تاثیر زیادی روی تاریخ جهان گذاشتن. بریتانیا روشش اینجوری بود که اولش به اسم تجارت میرفت اما آروم آروم اونجا رو مستعمره میکرد و آخرش قوای نظامی میبرد. یعنی اولش با زور و توپ و تفنگ نبود. اولش برای تجارت بود بعدش کار به زور میکشید. مخصوصا وقتی که مردم اون کشورها دنبال استقلال بودن دیکه شوخی نداشتن. خشونت به خرج میدادن. این الگویی بود که در خیلی از کشورها داشتن.ما ایرانیها چقدر دلمون از بریتانیا پره.به شوخی یا بعنوان ضرب المثل هرچی که میشد رو میگفتیم کار کار انگلیسی هاست. چون حق هم داشتیم. ببینید چقدر انگلیسیها و البته در کنارشون روسها به ایرن ضربه زدن. انگلیسیها کودتا کردن. اشغال کردن.هرات رو از ایران جدا کردن و کشور افغانستان رو درست کردن  که یک حائل درست کنن که کسی نتونه دستش به هند برسه.   تا سال 1947 در هند حضور داشتن تا اینکه هند مستقل شد و از دلش هم پاکستان به وجود اومد. که داستانش رو در اپیزود نوزدهم تعریف کردم.  شبیه به آسیا در آفریقا هم همین داستان رو داشتن. شرکت سلطنتی افریقا رو تاسیس کرده بودن. african royal company از قرن هفدهم در افریقا بودن. اولش در کار تجارت برده بودن. انحصار تجارت برده به آمریکا با کشتی های بریتانیایی بوده. برده ها رو میبردن که روی مزارع شکر و تنباکو کار کنن و بعد هم اون برده ها و حتی نواده شون دارایی و مایملک مزرعه دارها باقی میموندن. فقط تصور کنید تمام آفریقایی تبارهای آمریکا، برزیل، سایر کشورهای قاره آمریکا چقدر زیادن، احداد همه اینها با کشتیهای بریتانیایی به اون کشورها برده شدن.  تا اینکه در سال 1807 برده داری لغو شد. نکته حالب ماجرا اینه که لغو برده داری از خود بریتانیا هم شروع شد. یعنی عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو. اره تجارت برده میکردن، استعمار میکردن. اما لغو برده داری هم اولش از بریتانیا شروع شد.  که داستانش رو در اپیزود ششم روح لئوپولد دوم توضیح دادم. که چطور همچین قانونی در بریتانیا تصویب شد. و البته در آفریقا فقط برده داری نمیکردن تجارتهای مختلف بوده از عاج تا کائوچو و فلزات گرانبها.از خود مصر در شمال آفریقا تا کنیا و  خود کشور آفریقای جنوبی. مسابقه بود بین کشورهای اروپایی که برن در آفریقا و مستعمره درست کنن. توی اپیزود پنجم گفتم که یه کنفرانسی در برلین برگزار شد که کشورهای اروپایی با هم نشستن و آفریقا رو بین خودشون تقسیم کردن. همونجا بود که کنگو رو هم دادن به لئوپولد دوم. در اون کنفرانس نزدیک به سی درصد آفریقا رسید به بریتانیا.بریتانیا پیر استعمار  سرجمع یه چیزی نزدیک به یک چهارم خشکیهای دنیا در دست بریتانیا بود و ثروت این کشورها به بریتانیای سرازیر میشد. نقشه رو یک بار ببینید، اندازه بریتانیا رو برانداز کنید. بخاطر همین به این کشور کوچک میگن بریتانیای کبیر و میگفتن آفتاب در سرزمین های غروب نمیکنه.  پولی هنگفتی که از مستعمرات به بریتانیا میرفته موتور محرک رشد کشور میشده. بریتانیا برای گرداندن اون همه مستعمره نیاز به نیرو داشت نیاز به تکنولوژی داشت. اینطوری بود که به آموزش بها دادن. روی علم روی تکنولوژی سرمایه گذاری کردن. روی صنایع نظامی خودشون سرمایه گذاری کردن. صنعتی شدن. اصلا عصر صنعتی شدن جهان از بریتانیا شروع شد. هر منطقه از بریتانیا روی یک صنعتی تمرکز داشت. نیوکاسل روی کشتی سازی. منچستر روی نخ و نساجی. لیورپول مرکز تجارت بود. میدلزبورو صنعت فولاد  و همینطور بگیر برو مناطق دیگه. مدام داشتن یک کالای جدید اختراع میکردن. چرا اختراع میکردن؟ چون واقعا نیاز داشتن. میگن احتیاج پدر اختراعه. نیاز داشتن با مستعمراتش ارتباط داشته باشن تلگراف رو دست کردن. نیاز به جابجایی زمینی خوب داشتن قطار رو اختراع کردن. چرخ خیاطی رو اختراع کردن. موتورهای بخار و موتور الکتریکی، دوربین عکاسی دونه به دونه اختراع میکردن. پولهاشون رو ریختن توی دانشگاهها و مراکز آموزشی. متخصص تربیت کردن. هنوز هم که هنوزه بهترین دانشگاههای دنیا رو دارن. اما اون صنعتی شدنه مشکلاتی هم داشت از حمله اینکه باعث شد مردم از روستاها به شهر برن و شهرها شلوغ و الوده بشه. یادتونه اول اپیزود قیلی هم در مورد فضای لندن در سال 1926 گفتم لندن جای شلوغ و آلوده ای بود. خلاصه اینکه بریتانیا اینطوری بود که خودش تغییر کرد و فرهنگ خودش و زبان  خودش رو به بیشتر حهان تحمیل کرد. خیلی از تغییراتی که بریتانیا در دنیا انجام داده مثبت بوده و باعث پیشرفت بشریت شده و خیلی هاشون هم اصلا جای دفاع نداره. از جمله تغییراتی که روی نقشه در نقاط مختلف دنیا انجام دادن. مثلا در خاورمیانه بخاطر همین دخالتها هنوز بحرانهای حل نشده ای وجود دره. در هر صورت بخث من الان قضاوت راجع به خوبی و بدی نیست و راجع به اینه که روندشون چطور بوده و چطور اینطوری شدن و  دنیا رو هم با تغییر دادن. حالا تاثیر کارهاشون روی هنر ، روی سیاست و اندیش و سیستم کشورداری هم هست که بماند. من فقط خواستم شمه ای از تاریخ این کشور رو بگم. دونستن تاریخ کشورها کمک میکنه که آدم نگاه صفر و یکی به کشورها به مردم و به فرهنگشون نداشته باشه.طوری که چشممون رو ببندیم و بگیم ما با این ملت کلا قهریم. در حالیکه میبینیم مثلا کشوری مثل هند  که بریتانیا اونقدر استعمار شون کرد رابطه شون با بریتانیا چطوره. اونها رابطه خوبی دارن. سوای این حرفا دونستن تاریخ کشورها کمک میکنه که یک مگه واقع بیانه ای نسبت به کشورها داشته باشیم. تلاش من توی این مجموعه سه قسمتی همینه که با تاریخ بریتانیا به عنوان یک کشور مهم آشنا بشیم. توی اپیزود بعدی جلوتر می آییم و در مورد دوران متاخر زندگی ملکه الیزابت دوم صحبت میکنم و یکی از چالشی ترین اتفاقات دوران زندگیش رو هم میگم. اپیزود بعدی خیلی زود در دسترستون قرار میگیره.پادکست داکس رو میتونید در تمام اپلیکیشنهای پادکست گیر بشنوید. مثلا از اپلیکیشنهای داخلی مثل شهرزاد هم میتواند بشنوید یا اگه از اپلیکیشن استفاده نمی کنید از کانال تلگرام پادکست داکس میتونید بشنوید. اگه چیزی که در این اپیزود شنیدید رو  دوست داشتید رو دوست داشتید و دلتون میخواد که از این پادکست حمایت کنید، میدونید راهش چیه؟ یکی اینکه این پادکست رو هرطوری که خودتون صلاح میدونید به دوستاتون معرفی کنید. د رتوییتر، اینستاگرام، کانال تلگرام خانوادگی و غیره. هر جایی که دوست دارید. یه راه دیگه اینه که اگه بیزینسی دارید که دوست دارید توی این پادکست معرفی بشه تماس بگیرید و اسپانسر پادکست بشید. اگه هیچکدوم از این کارها رو هم نکردید هم ایرادی نداره. همین که این پادکست رو میشنوید هم خوشحالم میکنه.  تا اپیزود بعدی خداحافظ</description>
                <category>پادکست داکس</category>
                <author>پادکست داکس</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jan 2024 19:45:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود سی و چهارم- ملکه الیزابت دوم، بخش اول</title>
                <link>https://virgool.io/@doxpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%85%D9%84%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%A8%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-wpy7k7m8sjxv</link>
                <description>سلام، من هم پیمان بشردوست هست و شما دارید اپیزود سی و چهارم  پادکست داکس رو میخوانید. توضیح ضروروی: در زمان انتشار اپیزود ملکه الیزابت دوم در قید حیات بود برای همین متن هم بر مبنای حیات ایشان نوشته شده.  https://castbox.fm/episode/اپیزود-سی-و-چهارم-%3A-ملکه-الیزابت-دوم-بخش-اول-id5645670-id643224558?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%B3%DB%8C%20%D9%88%20%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85%20%3A%20%D9%85%D9%84%DA%A9%D9%87%20%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%A8%D8%AA%20%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%20%D8%A7%D9%88%D9%84-CastBox_FM نظام پادشاهی اولین سیستمی بوده که انسانها برای اداره کشورها انتحاب کردن. برای هزاران سال این پادشاهان و ملکه ها بودن که بر کشورها حکمرانی میکردن. اما دیگه از قرن شانزدهم  میلادی به اینور یه روندی شگل گرفت که بیشتر کشورها نظام حکمرانی شون رو از پادشاهی به جمهوری تغییر دادن. که اتفاقا ایران هم جز آخرین کشورهایی بود که در سال 1357 بعد از دوهزار و پونصد سال به سیستم پادشاهی اش خاتمه داد. الان 46 کشور در دنیا وجود دارد که در اونها هنوز نظام پادشاهی حاکمه. البته خیلی از اینها نظام مشروطه سلطنتی دارن. یعنی پادشاه یا ملکه بطور سمبلیک و تشریفاتی نفر اول کشور به حساب میاد اما توی سیاست خیلی دخالتی نداره. مثلا فرض کنید پادشاه نروژ یا مثلا پادشاه سوئد نفر اول کشوره، هفته ای یکبار جلسه کابینه هم با حضور پادشاه برگزار میشه، در یه مناسبت هایی برای مردم یک سخنرانیهای کوتاهی میکنه. گاهی اوقات هم سفر خارجی میره و در دیپلماسی کشور فعالیت میکنه اما با اینحال در حکمرانی دخالت نمیکنن. طبق قانون مشروطه سلطنتی حکمرانی کاریه که بهترین سیاستمدارهای کشور باید انجام بدن. همونهایی که مردم بطور مستقیم و از طریق صندوق رای انتخابشون کردن. فقط اونها حق دارند راجع به کشور تصمیم بگیرن. والا پادشاه رو کسی انتخاب نکرده و دلیل حضورش خون و وراثته نه انتخابات و حضور پادشاه و ملکه بیشتر برای اینه که سمبلی از تاریخ و فرهنگ کشور باشه.اما از بین پادشاهان موجود، محبوب ترین حکمران سلطنتی کسی نیست جز الیزابت دوم ملکه بریتانیا. که البته ایشون غیر از اینکه ملکه بریتانیاست هنوز ملکه 14 کشور دیگه هم هست. (در زمان انتشار اپیزود).  از جمله کشورهای مهمی مثل کانادا، استرالیا،نیوزلند و البته چند تا کشور کوچک. در عین اینکه در بریتانیا ملکه الیزابت دوم خیلی پرطرفداره  اما از اون طرف افرادی هم هستن که مخالفش هستن و کلا مخالف سلطنت هستن. کمپین راه میندازن که بعد از فوت ملکه دیکه کلا پادشاهی برچیده بشه. اما خیلی از مردم بریتانیا واقعا این شخص رو دوست دارن. عکسهای ملکه رو در بریتانیا شما خیلی جاها می بینید. ز روی لباس تا روی لیوان و وسایل. چقدر کتاب در موردش منتشر میشه.  و عجیب اینکه مردم بریتانیا که معروفند به نقاد بودن و اینکه با کسی تعارف ندارند مثلا ابایی از نقد صریح نخست وزیرشون ندارن، اما بیشتر این کتابها در تمجید از ملکه ست. جالبه بدونید که چهره ملکه الیزابت دوم بیشتر از هر شخص دیگه ای در تاریخ چاپ شده. چه روی مجله و کتاب چاپ شده، چه روی تمبر و حتی وسایل. یه دلیلش اینه که آدم معروفهای دیگه نهایتا ده بیست سال معروفن و چهره شون چاپ میشه. اما این هفتاد ساله که ملکه ست و تابحال طولانی ترین زمان سلطنت را در تاریخ بریتانیا داشته. رکوردی رو شکسته که که بیشتر از صد و بیست سال پیش دست مادربزرگ مادربزرگ خودش ملکه ویکتوریا بوده. تازه ملکه ویکتوریا 63  سال سلطنت کرد اما در روزی که این اپیزود منتشر میشه مردم بریتانیا و اون 14 کشور قلمرو مشترک المنافع دارن هفتادمین سالگرد سلطنت ملکه الیزابت دوم رو جشن میگیرن.  که بهش میگن پلاتینوم جوبیلی.توی بریتانیا و اون کشورها براش بزرگداشت می گیرند، تمبر منتشر میکنن، ارتشهای این کشورها براش توپ شلیک می کندد، سواره نظامشون برنامه نمایشی میذارن. یا پل و جاده رو به این اسم میذارن. بیشتر مردم بریتانیا این کارها رو به احترام تاریخ کشورشان انجام میدن. میگن هر چیزی که مربوط به خاندان سلطنتیه مربوط به تاریخ کشوره. حالا من خودم که دارم اینها رو میگم فکر نکنید ذوب دربریتانیا وسلطنتش هستم، اگه این پادکست رو دنبال کرده باشید میدونید که اینطورنیست. قرار نیست مدیحه گوی هیچ شخص و هیچ حکومتی باشم. طرفدار نظام پادشاهی نیستم اما این احساس علاقه و خط و ربط به سلطنت رو بارها بطور واضح در بین مردم برتانیا دیدم. و بله یه عده هم هستن که نمیخوان ریخت ملکه شون رو ببینن. حالا طرفدار ها یا مخالفین کدومشون بیشترن؟ من نمیدونم. اما همین مساله هم من رو همیشه کنجکاو کرده که راجع به نظام پادشاهی بریتانیا و خانواده سلطنتی شون تحقیق کنم. و حالا توی دو اپیزود میخوام چکیده و قسمتهای جالب مطالبی که خوندم  و دیدم  رو براتون تعریف کنم. منابع من مثل همیشه مخلوطی از مستند و کتاب و مقاله است. مطالب رو از همه این منابع جمع آوری میکنم و بعد متنم رو مینویسم. اما چون این پادکست در مورد مستنده، من مثل همیشه فقط لیست مهمترین مستندهایی که دیدم رو در توضیحات میذارم. میخوام در اپیزودهای 34 و 35 داستان زندگی ملکه الیزابت دوم رو براتون تعریف کنم تا بدونیم این آدم کیه. لابلای روایت قصه ملکه یه فلش بکهایی هم به تاریخ بریتانیا میزنم و در مورد چند موضوع مهم که تاریخ بریتانیا رو  شکل داد هم صحبت میکنم.در سال 1926 لندن بزرگترین شهر دنیا بود. یه شهر صنعتی با جمعیتی بیشتر از هفت و نیم میلیون نفر.یه خورده هم ظاهر شهر همچین خشن و نادخ میزد. شهر پر بود از کامیونهایی که با بخار کار میکردن. رکورد اقتصادی بیداد میکرد، آدمها از وضعیت خسته و عصبی بودن، اتحادیه های کارگری بکوب در حال مبارزه بودن و دولت هم به شدت از این میترسید که این مبارزات یه وقت باعث نشه کمونیسم وارد بریتانیا بشه. یه وقتایی اعتصاب سراسری کل کشور رو قفل میکرد و دولت مجبور به استفاده از زور میشد. حتی  پیش اومده بود که برای سرکوب معترضها  تانک و خودروی  زرهی ریخته بودن توی خیابونها. وسط همه این هاگیر واگیرها یک اتفاقی افتاد که توجه ها رو به خودش جلب کرد. ساعت 2.40 صبح 21 اپریل سال 1926 در یک بیمارستان در منطقه Mayfair لندن یک نوزاد از خانواده سلطنتی به دنیا اومد. Elizabeth alexandra mary اولین بچه دوک و دوشس یورک بودند. دوک یورک کی باشه؟ پسر جرج پنجم پادشاه وقت برتانیا بود. پس این بچه یعنی الیزابت نوه پادشاه وقت بود و وقتی که به دنیا اومد نفر سوم در صف سلطنت بود. الان هم وقتیکه یه نوزاد سلطنتی به دنیا میاد چرتکه میندازن، حساب میکنن و میگن که این بچه در صف رسیدن به سلطنت  نفر چندمه. الیزابت نفر سوم صف بود. جورج پنجم پدربزرگش هنوز سلطنت میکرد و دو پسر داشت. بعد از پدربزرگش قرار بود که تاج و تحت به پسر بزرگتر که میشد عموی الیزابت برسه. پس نفر اول عموش بود . نفر دوم پدرش بود و نفر سوم هم خود این نوزاد بود که راستش کسی شانس اینکه یه روزی این بچه به سلطنت برسه رو جدی نمیگرفت. اما به هر حال نوزاد سلطنتی بود و مردم هم که توی اون اوضاع نیازه به بهوه واسه خوشحالی داشتن. مردم دور بیمارستان حمع شده بودن و بچه رو دیدن و گلی خوشحالی کردن. الیزابت بعدا به لیلیبت معروف شد. چون وقتی بچه بود خودش اسمش رو اینطور می گفت. لیلیبت سالهای اول بچگیش رو دور از چشم مردم بود. واسه خودشون داخل کاخ بودن و یه زندگی اروم و اشرافی داشتن. چونکه قرار هم نیود که سلطنت رو به دست بگیرن فشار زیادی روی خانواده شون نبود. لیلیبت یه خواهر کوچکتر هم داشت به اسم مارگارت که چهار سال ازش کوچکتر بود. خانواده شون همین بودن. چهار نفر. اصراری هم به اینکه بچه پسر داشته باشند نداشتند. خانواده شون خیلی به هم نزدیک و با همدیگه دوست بودن. از فیلمهای خانوادگیشون که مونده  میشه فهمید که لیلبت و مارگارت یه کودکی عالی ای رو تجربه میکردن. بالاخره نوه های پادشاه بریتانیا بودن دیگه. میگن طرف مثل شاهزاده ها زندگی میکنه. اینها هخ شاهزاده بودن.  پدرش هم ترجیح میداد که دور از حاشیه و سروصدا باشه. به هر حال برادرش شاهزاده ادوارد شاهزاده ولز قرار بود که به سلطنت برسه. البته بچه ها دلشون میخواست که با بچه های بیرون قصر دوست بشن و شبیه به اونها ماجراجویی کنن اما نمیتونستن. گزینه هایی که داشتن دختر خاله و بچه های فامیل و بچه های اشراف دیگه بودن. اون بچه ها میگن که بازی کردن با لیلیبت خوب بود، بچه مودبی بود و خیلی حواسش بود به اینکه کارهای خطرناک نکنه. اروم و مودب و محتاط بود.الیزابت و مارگارت طبق سنتهای سلطنتی و اشرافی اون موقع قرار نیود که به مدرسه برن. به جاش مدرسه رو میاوردن خدمتشون. یه دوجین از معلمها و پرستاران مختلف در داخل قصر میومدن بهشون درس میدادن. درسهاشون زبان فرانسه و موسیقی و هنر و  تاریخ سلطنت بود. پس چیزهایی که یاد میگرفتن خوب بود ولی کافی نبود. باید موضوعات دیگری هم بهشون یاد میدادن  دیگه. یادگیری اسب سواری هم یک اولویت بود براشون. ضمن اینکه یک تفریح و فعالیت روزمره هم براشون بود.رسم بود که  شاه و خانواده اش اسب سوار باشن. اینطوری بود که در الیزابت اون علاقه زیادش به اسب سواری و اسب و بطور کلی حیوان شکل گرفت.وقتی که الیزابت به دنیا اومد دوران بعد از جنگ جهانی اول بود. دوران ریاضت اقتصادی و بیکاری بود. سالهای سختی بود. تازه هنوز حنگ دوم حهانی هم شروع نشده بود. پدر و مادر الیزابت دوست داشت که برن بین مردم. در رویدادهای مردمی شرکت کنن، از قصر خودشون میزدن بیرون و حداقل میدیدن که شرایط خوب نیست. مثلا پدرشون آلبرت میرفت از اردوگاه تابستانی جوانان بازدید میکرد. با بچه ها صحبت می کرد و شب رو هم اونجا میخوابید. بالاخره یه تماسهایی با جامعه داشتن. شبیه به این کارها رو الان هم خانواده های سلطنتی انجام میدن که نشون بدن ما هم بین مردم هستیم. اما اون زمانها در دهه 1930 این کارها مد نبود. شاهزاده های نسل قبلی ار این حرکتها نمیزدن و بیشتر توی قصرهای خودشون واسه خودشون مشغول بودن. مادر الیزابت که اتفاقا اسم اون هم الیزابت بود رابطه خوبی با مردم داشت. آدم مردم داری بود. با اینکه از یک خانواده آریستوکرات و اشرافی بود اما دوست داشت با جامعه در حد توان ارتباط داشته باشه و بچه هاش رو هم تا جایی که قوانین کاخ اجازه میداد به بیرون کاخ ببرن.الیزابت و خواهرش مارگارت خیلی به هم نزدیک بودن اما روحیات این دو خواهر زمین تا آسمون با هم فرق داشت. الیزابت بچه شاد و خندانی بود اما در کل بچه محتاط و آرومی بود، اما مارگارت اهل شیطنت و دل بردن بود. پدر هر دو رو خیلی دوست داشت اما رابطه اش با الیزابت خیلی خاص بود و الیزابت دختر محبوبش بود. همیشه میگفت که به الیزابت افتخار میکنم و با  مارگارت کیف میکنم. یکی باعث افتخارمه، اون یکی باعث خوشیمه. واقعا هم این دو خواهر متفاوت بودن، بزرگ هم که شدن تفاوتهاشون بیشتر شد.. الیزابت انگار از همون اول ساخته شده بود برای ملکه شدن. یک رفتار نجیبانه و محتاطانه ای داشت و تقریبا هیچ سوتی و هیچ حرکتی که بشه ازش بعنوان شیطنت نام برد از الیزابت سر نزد. که که میزد در روزنامه ها و مجلات چاپ میشد. حتی وینستون چرچیل که نخست وزیر بریتانیا بود وقتی که الیزابت خردسال رو برای اولین بار دیده بود گفته بود این بچه یه شخصیت خاصی داره.در بیستم ژانویه 1936 وقتیکه الیزابت تقریبا ده ساله بود، پدربزرگش جرج پنجم پادشاه بریتانیا از دنیا رفت و چنانچه از قبل هم همه میدونستن ادوارد عموی الیزابت به عنوان ادوارد هشتم به سلطنت رسید. ادوارد تا پیش از اون لقب شاهزاده ولز رو داشت. Prince of Walesاین لقب رو به کسی میدن که قراره وارث تاج و تخت بشه. یعنی ولیعهده. با پادشاه شدن ادوارد،  پدر الیزابت یعنی آلبرت، نفر اول در صف جانشینی سلطنت بود.  ولی اصلا کسی احتمالی برای سلطنتش نمیداد. چون اولا که آلبرت یه ادم در حاشیه بود. ثانیا هم همه فکر میکردن که بعدها که لابد ادوارد هشتم ازدواج کرد  و بچه دار شد بچه اش به سلطنت میرسه. معمولا در بریتانیا رسم به اینه که وقتی پادشاهی میمیره نمیذارن همون موقع تاجگذاری کنن. چون میگن تاجگذاری جشنه همراه با شادیه. باید بنازیمش بعدازاینکه سوگواری هامون رو کردیم و یه دوره ای هم گذشت بعدش تاجگذاری بشه. این بود که چند ماه بعد از به خاکسپاری جرج پنجم همه آماده بودن که ادوارد تاجگذاری کنه و رسما بعنوان پادشاه بریتانیا به سلطنت برسه. غافل از اینکه ادوارد عاشق زنی بود که رسیدن به اون زن اولویت اول زندگیش بود. اون زن یک هنرپیشه آمریکایی به نام  والیس سیمپسون بود که قبلا دو بار ازدواج کرده بود و طبق سنت سلطنتی بریتانیا پادشاه نمیتونست با یک خانم مطلقه ازدواج کنه. ادوارد اینقدر عاشق این زن بود که  عطای رسیدن به پادشاهی بریتانیا رو به لقاش بخشید. گفت مسئولیت پادشاهی خیلی سنگینه و من نیاز به حمایت زنی دارم که عاشقشم. بدون اون حمایت نمیتونم از عهده مسئولیت پادشاهی بربیام. از سلطنت کناره گیری کرد. 325 روز سلطنت کرده بود اما دیگه نتونست و قبل از اینکه تاجگذاری کنه کنار کشید و اینطوری بود که ناگهان آلبرت پدر الیزابت رو صدا کردن که برادر بیا یه کار کوچکی باهات داریم. پادشاه بریتانیا و حومه شدی. یعنی وارث بزرگترین پادشاهی دنیا شدی. حالا حتما فکر میکنید که آلبرت از خوشحالی سکته کرد. در حالیکه برعکس. اولا که برای دوک یورک پدر الیزابت قابل پذیرش نبود که ادوارد رسیدن به اون خانم رو به وظایف مهم سلطنتی ترجیح داده. از دست ادوارد عصبانی بود. بعد هم اصلا امادگیش رو نداشت. میگفت چرا منو توی این موقعیت قرار میدید. اینها کی بوده؟نوامبر 1936 بود.جرج پنجمف پدربزرگ ملکه الیزابت دومآلبرت حق داشت که از برادرش دلخور باشه. مشکل بزرگ آلبرت این بود که دچار لکنت زبان بود و میدونست که بعنوان پادشاه مدام باید در موقعیت سخنرانی و حرف زدن برای بقیه قرار بگیره. و میدید برادری که این مشکلات رو نداره تمام مسئولیت رو داره به اون میسپره . تازه قرار بود که دیگه حتی در بریتانیا هم نمونه. چون دو پادشاه به یک اقلیم نگنجند. پادشاه سابق دیگه نباید در بریتانیا میموند. رفت فرانسه و در اونجا با اون خانم امریکایی ازدواج کرد و بقیه عمرش رو صرف ضیافتها و مهمانیهای اشرافی اش کنه. پس از چشم آلبرت، بردارش ادوارد جانفشانی و از خود گذشتگی نکرده بود بلکه از مسئولیت شونه خالی کرده بود و رفته بود پی عشق و حالش.این رو هم یادآوری کنم ها. پادشاهی بریتانیا مشروطه سلطنتی بوده و هست. یعنی پادشاه یا ملکه قدرت مطلقه نداره. احتیاراتشون محدوده. یعنی اسما نفر اول کشوره. نخست وزیر کشور به او گزارش میده اما با این حال اجازه دخالت در امور سیاسی رو نداره. و اگه بخواد دست از پا خطا بکنه  و قانون مشروطه سلطنتی رو زیر پا بذاره اون وقت دیگه ممکنه که مردم حتی کلا سیستم پادشاهی رو ببرن رو هوا. اینه که مسئولیت خطیریه. به همه اینها این رو هم اضافه کنید که آلبرت  کلا اعتماد به نفس پایینی داشت. اون هم واسه چی؟ بخاطر رفتار تند و خشن پدرش. زیر سوال بردنهای مکرری که از پدرش جرج پنجم دیده بود. اون زمانها اینطور رایج بود که در خاندانهای سلطنتی و اشرافی بچه ها در یه بخش مجزایی از قصر و زیر نظر پرستاران بزرگ میشدن. برای همین صمیمیت و علاقه ای زیادی بین بچه ها و پدر و مادرها شکل نمیگرفت. حتما شنیدید دیگه قدیمترها گاهی شاهزاده ها، حتی در ایران، علیه پدرشون شورش میکردن و سلطنت رو میگرفتن. یه دلیلش همین بوده که صمیمیت و رابطه درستی بینشون وجود نداشته. جرج پنجم هم مدام پسرش آلبرت رو زیر سوال میبرد و اعتماد به نفس پسرش رو از بین برده بود.ادوارد عموی الیزابت که بحاطر همسرش از پادشاهی کناهر کشیداما دست بر قضا بعد از کناره گیری ادوارد، باز پادشاهی رفت راست روی شونه های نحیفAlbert Frederick Arthur George نشست. اینها همه اسم یه نفر بود ها. اسم آلبرت بود. آلبرت با نام جورج ششم بعنوان پادشاه بریتانیا برگزیده شد. پدرش جورج پنجم بود. برادرش ادوارد هشتم که جا خالی داد و این شد جورج ششم. پادشاه بریتانیا و رییس قلمروی مشترک المنافع. یعنی همون کشورهایی که پادشاهی بریتانیا رو میپذیرند. بعلاوه اینکه  امپراتور هند هم بود. هند اینقدر برای بریتانیا مهم بود که اصلا یک chapter  جدا داشتن و از زمان ملکه ویکتوریا به پادشاه بریتانیا امپراتور هند هم میگفتن. خلاصه آلبرت ناگهان به بزرگترین پادشاهی دنیا رسید. اینجوریا بود که همراه خانواده اش به دربار سلطنتی واقع در کاخ باکینگهام نقل مکان کردند. چون یک سالی از مرگ جرج پنجم هم می گذشت و توی این یکسال تشریفات تاجگذاری رو هم برای ادوارد از قبل هماهنگ کرده بودن حالا دیگه به جاش سریع فوری انقلابی آلبرت تاجگذاری کرد. تاجگذری یک مراسم پرزرق و برق و عمومی بود که بزرگان کشور در اون حاضر بودن ضمن اینکه چند هزار نفر از مردم عادی هم در اطراف کاخ و کلیسا جمع شده بودن. جرج ششم با کالسکه طلایی معروف سلطنتی به کلیسای وست مینستر رفت و سوگند خورد که پاسدار قانون مشروطه سلطنتی و رئیس کلیسای انگلستان باشه. و بعد اسقف اعظم انگلستان تاج سلطنت رو به روی سر پادشاه گذاشت و بعد حاضران در کلیسا فریاد زدند که Long live the king  دراز باد عمر پادشاه یا زنده باد پادشاه.سخنرانی اول آلبرت بعد از قبول سلطنت در رادیو بطور سراسری پخش شد که یک سخنرانی بود  پر از وقفه و سکون . قبل از اون اگه یه پادشاهی همچین مشکلی داشت مردم عادی شاید هیچوقت هم متوجه مشکلش نمیشدن. اما دیگه دنیا داشت مدرن میشد. رادیو اختراع شده بود. و آلبرت میدید اینطوری نمیتونه اقتدارش رو به عنوان پادشاه نشون بده. این بود که به اصرار همسرش شروع به گفتار درمانی کرد و با تلاش زیاد نتیجه هم گرفت. یکسال طول کشید تا مشکل لکنتش رو برطرف کرد. اتفاقا یک فیلم سینمایی معروفی هم هست به اسم The King&#x27;s Speech یا نطق پادشاه که همین داستان تاریخی رو تعریف کرده. فیلم خوبیه و بازیگرنقش پادشاه هم برنده اسکار شد. اما علیرغم اعتماد به نفس پایینش اتفاقا جرج ششم برای بریتانیا پادشاه خوبی از آب در اومد. داخل پرانتز تاکید کنم برای خود بریتانیا. اینکه این کشوری که این بابا پادشاهش بود، حالا هر چقدر هم بطور تشریفاتی، در اون زمان با بقیه دنیا از جمله ایران  داشتن چیکار میکردن رو اینجا توی این اپیزود بهش کاری نداریم.تاجگذاری آلبرت، پدر الیزابت دومدر سال 1939 جنگ جهانی دوم شروع شد. وقتی که آلمان به لهستان حمله کرد دولت بریتانیا که اون زمان نخست وزیرش neville chamberlain  بود به آلمان یک اولتیماتوم 24 ساعته داد و گفت که یا نیرو هاتون رو از لهستان برگردونید یا اینکه ما با شما در شرایط جنگی هستیم. نخست وزیر بریتانیا به عنوان تصمیم گیرنده اصلی کشور این تصمیم رو گرفته بود و اعلام کرد. چون اختیار اداره کشور و همچین تصمیماتی با کساییه که با رای مستقیم مردم انتخاب شدن، با نخست وزیر و نماینده های مجلسه. گفتیم پادشاه در سیاست دخالتی نمیکنه. اما بعد از اعلان جنگ نخست وزیر، جرج ششم هم به عنوان پادشاه یا پدر ملت یک پیام رادیویی با مردم بریتانیا و کشورهای تابعه اش داشت که اون پیام معروف شد به همون نطق پادشاه. The King&#x27;s Speech که ما در جنگیم و با کمک خدا پیروز میشیم. خیلی شمرده شمرده صحبت میکرد.در جریان جنگ جهانی دوم جرج ششم تلاش کرد که نقش خانواده سلطنتی در جامعه رو پررنگ کنه و باعث بشه که خانواده سلطنتی نماد اتحاد بین مردم بشه. غیر از اینکه خودش و خانواده اش بطور فعال در نقاط مختلف کشور حضور پیدا میکردن، در عرصه دیپلماسی خارجی هم خوب عمل کرد. به امریکا رفت و با روزولت رئیس جمهور آمریکا دیدار کرد و تلاشش رو کرد که امریکا به کمک بریتانیا بیاد و چقدر نقش آمریکا در شکست دادن آلمان اهمیت داشت. میدونیم دیگه چرچیل نخست وزیر وقت می خواست به هر قیمتی پای امریکا رو به جنگ بکشونه و آخرش بریتانیا موفق شد این کار رو بکنه.دربحبوحه جنگ،  لندن زیر بمباران هواپیماهای آلمانی بود. اولش مناطق فقیر نشین شرق لندن رو میزدن. بعدش به سایر مناطق و حتی کاخ باکینگهام هم رفتن و کاخ رو هم بمباران کردن. مادر الیزابت که گفتم اسم اون هم الیزابت بود و بعد معروف شد به ملکه مادر بعد از بمباران کاخ گفت خوشحالم که ما هم بمباران شدیم. اینطوری ما هم شبیه به مردم شرق لندن شدیم یعنی همون منطقه فقیر نشین. که این جمله همدلانه اش خیلی معروف شد و مردم از این نوع همدردی اش خیلی خوششون اومد. از فیلمهایی که از اون دوره به جا مونده میشه دید که پادشاه و همسرش با دو تا دخترشون به مناطق مختلف کشور که بمباران میشد میرفتن و با مردمی که خونه هاشون رو از دست داده بودن عزیزشون رو از دست داده بودن حرف میزدن و اینطوری بهشون امید میدادن. اینجور کارها موثر هم هست مردم  روحیه میگیرن و میگن که اون بالاییها انگار به فکر ما هستن. وقتی یه مصیبتی در کشور پیش میاد و یه بخشی از مردم سوگوار میشن این مدل همدردیها فوق العاده مهمه دیگه، فرش کنید به جاش اگر شما به عنوان حکمرانان کشور به روی خودتون نیارید، پیش مردم مصیبت دیده نرید، و یا مثلا واسه خودتون یک جشن بزرگ واسه بگیرید و کیف کنید طبیعیه که افکار عمومی دلخور میشه. میگه اینها اصلا عین خیالشون نیست. اون مردم مصیبت دیده هم احساس میکنن که فراموش شدن و احساس میکنن تنها هستن. معلومه دیگه. خلاصه جرج ششم سعی میکرد با خانواده اش بین مردم بره. اینطوری بود که الیزابت هم  از پدر و مادرش یاد میگرفت که چطور دل مردم رو به دست بیاره. وظیفه شناسی پدر و مادرش رو میدید و ازشون یاد میگرفت.الیزابت یه دختر بابایی بود. میدید که سخنرانی کردن برای پدر راحت نیست، اما داره برای کشورش این کار رو انجام میده. و میفهمید که در سلطنت وظیفه شناسی مهمترین چیزه.  پدرش هم می گفت من که به الیزابت نگاه میکنم یاد ملکه ویکتوریا می افتم. مطمئنم که یک ملکه خوب در حال درست شدنه. میگفت برای بعد از من نیازی به پسر نداریم. الیزابت بهتر از هر پسری از عهده کار بر میاد.قلعه وینزوربیشتر زمان جنگ رو شاهزاده الیزابت همراه خواهرش شاهزاده مارگارت در قلعه وینزور در خارج از لندن زندگی میکردن. ویندزور یه منطقه ایه در فاصله 50 کیلومتری از لندن. هزار سال پیش در اونجا یک قلعه ساخته شد و از اون موقع مقر پادشاهان انگلند و بعدش کل بریتانیا اونجا بوده. بذارید اینجا یه توضیحاتی لازم داره. اینارو بگم بعدش برگردم به داستان شاهزاده الیزابت. اسم دیگه کشور بریتانیا یونایتد کینگدام یا پادشاهی متحد است. حالا یعنی چی پادشاهی متحد؟ بزیتانیا یه حزیره است دیگه. کمتر از یک پنجم مساحت ایرانو داره. اما تراکم جمعیتش بالاست و تنوع فرهنگی و زبانی داره. شمال این جزیره، منطقه اسکاتلنده که در قدیم پادشاهان خودش رو داشت. در جنوب هم از قدیم دو پادشاهی دیگه وجود داشته. پادشاهی ولز و پادشاهی انگلند. اون زبان و فرهنگ انگلیسی که ما بهش میگیم در واقع مربوط به همون منطقه انگلنده که لندن و خیلی از شهرهای مهم بریتانیا مال انگلنده. ولز هم زبان خودش رو داره. این سه پادشاهی با همدیگه جنگهای زیادی داشتن اما آحرش فهمیدن که بهترین راه صلح و اتحاده. گفتن جای اینکه بیافتیم به جون همدیگه انرژیمون رو بذاریم روی هم و قوی بشیم. و بعد از اون دیکه به جون هم نیافتادن به جاش بزرگوارها افتادن به جون بقیه دنیا. که موضوع بحث این اپیزود مون این نیست. از سال 1707 یعنی بیشتر از سیصد سال پیش پادشاهی های انگلند و اسکاتلند با هم متحد شدن و یونایند کینگدام یا پادشاهی متحده رو درست کردن. البته اینها تصمیم پارلمان هاشون بودها. فکر کنید سیصد سال پیش  پارلمان انگلیس و پارلمان اسکاتلند رای دادن که متحد بشیم. سیصد سال پیش. ولز هم از قبلش بخشی از انگلند شده بود. بعدا ایرلند هم بهشون اضافه شد که الان فقط ایرلند شمالی جز پادشاهی متحد هست. حالا برگردیم به قلعه وینزور. این قلعه الان  در دنیا قدیمیترین و بزرگترین قلعه ایه که هنوز ازش استفاده میشه. هزار سال پیش از سنگ ساخته شده و هنوز هم حیلی زیبا و مقاوم برقراره. از قدیم پادشاهان انگلند توی این قلعه زندگی میکردن. بعد هم که انگلند با اسکاتلند متحد شدن این قلعه محل زندگی پادشاه بریتانیا شد. یعنی پادشاهان بریتانیا نسل اندر نسل محل زندگیشون اونجا شد.خدمت سربازیحالا این رو داشته باشید. این رو هم بگم که در قرنهای قبل پادشاهان اروپایی برای اینکه کشورهاشون با هم دوست باشن و دوست بمونن میومدن با همدیگه وصلت میکردن. پسر این پادشاه میرفت دختر اون یکی پادشاه رو میگرفت. بعد این خاندانهای سلطنتی با هم فایل میشدن و تا سده ها ارتباطاتشون رو حفظ میکردن. دیگه توی رودربایستی و فامیل بازی به هم حمله نمیکردن مثلا. حتی یه وقتایی بوده که یه پادشاهی میمرده میدیدن جانشین نداره میرفتن مثلا نوه اش که در یه کشور دیگه شاهزاده بوده رو میاوردن و پادشاه میکردن. این اتفاق در سال 1714 در بریتانیا افتاد. وقتیکه رفتن و نواده یک پادشاه بریتانیایی رو از هانوفر در آلمان فعلی پیدا کردن  آوردنش گفتن شما بیا پادشاه بریتانیا بشو. کی بوده؟ جرج اول بوده که حتی طرف انگلیسی هم بلد نبود برای همین هم در کار سلطنت دخالت نمیکرد. اما سلطنت در خاندانش تابحال بیشتر از سیصدساله ادامه پیدا کرده. یعنی خودش آلمانی انکلیسی اما بچه ها و نوه هاش پادشاه بریتانیا شدن. کجا سلطنت میکردن؟ همون قلعه وینزور. اسم خاندان سلطنتی شون بود خاندان هانوفر یا خاندان  Saxe-Coburg and Gotha. اینجوری هم نبود که فقط اصالتشون از آلمان باشه ها، نه باز هم با آلمان ها یا پروسیهای اونموقع وصلت میکردن. مثلا مادر ملکه ویکتوریا یک شاهزاده آلمانی بود. ملکه ویکتوریا در قرن نوزدهم. جالب اینکه وقتیکه ویکتوریا به دنیا اومد نفر پنجم صف سلطنت بود یعنی عموهاش و سایرین در اولویت بودن و کسی برای سلطنتش شانسی قایل نبود اما بعدا یکی یکی اون افراد توی صف اجلشان فرا رسید و آخرش سلطنت رسید به ویکتوریای جوان. حالا چرا دارم راجع به ملکه ویکتوریا اختصاصی صحبت میکنم؟ چون اولا که اون 64 سال سلطنت کرد. دوم اینکه در زمان سلطنت این بود که امپراتوری بریتانیا بزرگترین در دنیا بود. هند رو داشتن. کانادا و استرالیا رو داشتن. سی درصد آفریقا مال اینها بود. جاهای دیگه هم بود. سر جمع یه چیزی نزدیک به یک چهارم خشکیهای دنیا در دست بریتانیا بود و ثروت این کشورها به بریتانیا سرازیر میشد. ملکه ویکتوریا و خانواده اشحالا این خانم نه تا بچه داشت که اون بچه ها باز هم با بچه های پادشاهان دیگه اروپایی وصلت کردن و اینطوری شد که بچه ها و نواده ملکه ویکتوریا تمام پادشاهی های اروپا رو گرفتن. از دربار روسیه تا پادشاهی سوئد و دانمارک و نروژ همه با هم فامیل. برای همین به ملکه ویکتوریا میگفتن مادربزرگ اروپا. مادربزرگ اروپا، ملکه بریتانیا، با اصالت آلمانی. می بینید یکی از دلایل اینکه اروپاییها اینقدر با هم نزدیک و متحد هستن هم شاید همین پیشینه ها باشه. در هم تنیده شدن. وقتی که ملکه ویکتوریا در سال 1837 تقریبا دویست سال پیش به سلطنت رسید تصمیم گرفت که به جای قلعه وینزور در کاخ باکینگهام در داخل لندن یا بهتر بگویم در شهر وست مینستر لندن زندگی کنه. از اون زمان بود که کاخ باکینگهام محل اصلی سلطنت پادشاهان بریتانیا شد. برای همین هم هست که در مقابل کاخ باکینگهام مجسمه یادبود از ملکه ویکتوریا وجود داره. چون همونطور که گفتم در زمان اون بود که بریتانیا در اوج قدرتش بود و هم اینکه ویکتوریا اولین تاجداری بوده که در کاخ باکینگهام زندگی کرد. البته بعد از اون هم  پادشاه یا ملکه در باکینگهام زندگی میکنه اما قلعه وینزور رو هم دارن و یه جورایی حکم ویلای لواسون رو براشون داره. پادشاه یا ملکه روزهای کاری رو در کاخ باکینگهام است و آخر هفته ها و تعطیلات رو به قلعه وینزور میره. برای همین از همون اول یعنی  زمان ملکه ویکتوریا یک خط راه اهن سلطنتی بین لندن تا وینزور کشیدن که خانواده سلطنتی و کارکنان قصرها  راحت تر به وینزور برن وبرگردن. بهترین لوکوموتیو و بهترین قطار رو اختصاص دادن به اون مسیر سلطنتی. قطار ملکه داستانش اینه.نواده ملکه ویکتوریا در خاندانهای سلطنتی اروپا اتفاقا ماه پیش قسمت بود و من اونجا رفتم. ایستگاه وینزور رو کاملا در نزدیگی خود قلعه وینزور کشیده بودن که ملکه و همراهاش فقط کافی بود که  بعد از اینکه از قطار پیاده میشدن  از اون سه جهار تا مغازه ای که بهش میگن مرکز خرید سلطنتی  رد میشدن و به قلعه میرسیدن. جالب اینجاست که همه اینها هنوز هم اونجا وجود داره و استفاده میشه. اما ملکه ویکتوریا هم در سال 1901 یعنی 121 سال پیش مرد و سلطنتش در خاندان هانوفر باز ادامه پیدا کرد. تا اینکه جرج پنجم پادشاه بریتانیا شد. جرج پنجم رو یادتونه؟ پدر بزرگ شاهزاده الیزابت قصه ما. همون که با آلبرت بد تا میکرد. زمانی که اون پادشاه بود جنگ جهانی اول شروع شد و خوب آلمان هم شروع کننده جنگ بود. برای همین احساسات ضد آلمانی در اروپا زیاد شده بود. در حالیکه پادشاه بریتانیا از یک خاندان آلمانی بود. اینجا بود که جرج پنجم نام خاندان خودش رو از  رو از Saxe-Coburg and Gotha تغییر  داد. به چی؟ به وینزور. گفت حالا که خاندان ما مال منطقه وینزورهست، اسم خاندانمون از امروز میشه وینزور. که این اسم تا همین الان هم روی خاندان پادشاهی بریتانیا مونده.کاخ باکینگهام و مجسمه ملکه  ویکتوریاهمین الان هم خود ملکه الیزابت دوم بیشتر آخر هفته هاش رو در قلعه وینزور میگذرونه و خیلی از مراسم خانوادگیشون از جمله عروسیها رو هم در همونجا برگزار میکنن. مثلا همین چند سال پیش مراسم عروسی شاهزاده هری با مگان مرکل در اونجا برگزار شده بود. ضمن اینکه محل دفن بعضی از پادشاهان بریتانیا هم در همونجا هستش. این هم از داستان قلعه وینزور و خاندان وینزور.خب برگردیم به داستان شاهزاده الیزابت. داشتم میگفتم که الیزابت و خواهرش بیشتر دوران جنگ رو در قلعه وینزور سپری کردن و با اینکه جنگ بود زندگی شادی داشتن. مهمونی و رقص و ملاقات با نظامیهای اشرافی. در همون اوایل جنگ وقتیکه الیزابت 13 سالش بود با یک نظامی جوان و خوش تیپ که از اقوامشون هم بود ملاقات کرد. در واقع اون جوان هنوز افسر نبود سال اول دانشکده نیروی دریایی بود. و اون کسی نبود جز فیلیپ، شاهزاده یونان و دانمارک. فیلیپ پنج  شش سال از خود الیزابت بزرگتر بود، شخصیت جالبی داشت، خیلی خوشتیپ بود و ضمن اینکه یک شاهزاده بود و از اقوام خاندان سلطنتی به حساب میومد. شاهزاده یک کشور دیکه بود اما گفتم دیگه اینها همه شون با هم فامیل بودن. فیلیپ از یک خاندان سلطنتی آلمانی بود که خانواده شون یه دوره رفته بودن پادشاه یونان شده بودن. بعد یونانیها علیه خاندان اینها قیام کرده بودن و پدربزرگش پادشاه یونان رو کشته بودن. بعد از اون خانواده شون از یونان فرار کرده بودن و برگشته بودن به اروپا. غیر از مادرش که در خود یونان موند، بقیه شون هر کدومشون یه کشوری رفتن. فیلیپ رو هم که یه پسر بچه کوچک بود به بریتانیا فرستادن تا توی یه مدرسه شبانه روزی درس بخونه. از اونجا هم فیلیپ به دانشکده نیروی دریایی رفت. بعد هم که چون با خاندان سلطنتی نسبت فامیلی داشت تونست چند بار الیزابت رو ببینه و همون کار خودش رو کرد. الیزابت یک دل نه صد دل عاشق فیلیپ شد. الیزابت از وقتیکه از سیزده سالش بود تحت تاثیر فیلیپ قرار گرفت و تا آخر هم با هیچ مرد دیگه ای نبود. که این مساله یعنی وفاداری خصوصا در خاندانهای سلطنتی شاید یه چیز غریبیه. هردوشون هم از نواده ملکه ویکتوریا بودن.شاهزاده فیلیپ فیلیپ خوش تیپ بود، لباس نیروی دریایی روهم که  میپوشید دیگه دلبری بود برای خودش. روایت داریم که خیلیا براش غش میکردن میگفتن این اسمش روشه، یک خدای یونانی. غیر از ظاهر خوب و یدک کشیدن اسم شاهزاده، شخصیت خاصی هم داشت. یک شخصیت آلفا داشت. یکم آدم کنترلگر اما مثبت. که این مساله اون رو از همه افرادی که الیزابت تابحال در زندگیش دیده بود متفاوت میکرد. تا قبلش الیزابت با اشرافی معاشرت کرده بود یا دیت کرده بود که همه شون فاصله شون رو با الیزابت حفظ میکردن. اما فیلیپ آدمی بود که خودش رو همسطح الیزابت میدید، جتی بهش میگفت چیکار بکن چیکار نکن، موقع رانندگی خیلی تند میروند. میدونید جوری بود که اونموقع از یه مرد واقعی انتظار میرفت. این چیزهاش بود که شاهزاده الیزابتی که قرار بود در آینده وارث تاج و تخت بریتانیا بشه رو عاشق فیلیپ کرده بود. اولش یه دوستی معمولی داشتن. هم رو میدیدن و یه وقتهایی نامه رد و بدل میکردن اما بعدش دیگه قرارها بیشتر و بیشتر شد و عاشق هم شدن. آخرهای جنگ، دیگه فیلیپ درسش تموم شده بود و افسر نیروی دریایی بود. الیزابت هم که دیگه دختر جوان 18/19 ساله ای شده بود در یه بخشی به اسم ATS  از ارتش بریتانیا خدمت میکرد. ATS بخشی بود که  کارهای لجستیکی و پشتیبانی میکردن و بیشترشون هم زنان بودن، الیزابت روز میرفت خدمت و عصر به قلعه وینزور بر میگشت. در سال آخر جنگ  یعنی 1945 هم بعنوان فرمانده دسته ارتقا پیدا کرده بود. که سمت بالایی نبود اما جنبه افتخاری داشت.روزی که جنگ جهانی دوم تموم شد و متفقین پیروز شدن روز بزرگی برای همه مردم بریتانیا بود .همه ریخته بودن به خیابون برای جشن. و خصوصا مقابل کاخ باکینگهام یک جمعیت بزرگی جمع شده بودن. اون روز مردم اینقدر خوشحال بودن که الیزابت از پدرش اجازه خواست که بصورت ناشناس ببن مردم بره تا جشن واقعی رو ببینن . پدرش هم قبول کرد. البته چند تا بادیگارد هم باهاش فرستاد و همگی بطور مخفی رفتن بین جمعیت. خیلی هم از این میترسیدن که شناسایی بشن. اما تا پاسی از شب با مردم جشن گرفتن و توی خیابونها چرخیدن و اون شب یکی از بهترین شبهای عمر طولانی الیزابت شد.بعد از اینکه جنگ تموم شد کشور دیگه افتاد به بازسازی و روال عادی زندگی. سالهای جنگ برای جرج ششم خیلی سخت بود، جنگ پیرش کرده بود. اما کارهای زمان جنگش اون رو تبدیل به یک پادشاه محبوب کرده بود. دوسال بعد از جنگ خانواده چهار نفره شون به آفریقای جنوبی سفر کردن. چون اونجا هم هنوز بخشی از قلمرو بریتانیا بود. اونجا در اون سفر بود که الیزابت در روز تولد 21 سالگیش یک پیام رادیویی برای مردم قلمرو مشترک المنافع ضبط کرد که بعدا خیلی معروف شد. یه سخنرانی بود که در اون تعهد خودش برای خدمت به امپراتوری بریتانیا و کشورهای تابعه اش رو اعلام میکرد. در اونجا گفت که عمر من چه کوتاه باشه چه بلند باشه این اطمینان رو میدم که عمرم رو صرف خدمت به امپراتوری بریتانیا میکنم. البته متن سخنرانی رو خودش ننوشته بود. یکی از دستیار هاش نوشته بود اما میگفت که این همونیه که من خودم هم میخواستم. و موقع خوندنش احساساتی شد و گریه کرد.پیام الیزابت در تولد 21 سالگیفصل خاصی از زندگیش هم بود. دیگه نزدیک نامزدیش با فیلیپ بود و پادشاه هم از این مساله کمی نگران و مشوش بود. چون هم میدید اون خانواده چهارنفره شون که خیلی بهش وابسته بود دیگه قراره عوض بشه و هم اینکه از فیلیپ خیالش راحت نبود. میدید که آدم راحتی نیست، سر کردن باهاش سخته. آدمی نبود که با همه چیز موافق باشه. یه کله شقی های خاصی داشت. جرج ششم هم میدید و یه خرده نگران بود. غیر از خانواده سلطنتی و دربار بریتانیا هم نمیدونستن این آدم کیه؟ خانواده اش کجان؟هر کدومش از خانواده ش یه طرفن. اون هم چی بیشترشون آلمان هستن. آلمانی که باهاش جنگیده بودن. اما کاریش نمیشد کرد. الیزابت عاشق فیلیپ بود و همه چیز برای عروسی شاهزاده الیزابت با ستوان فیلیپ شاهزاده یونان و دانمارک آماده میشد. این عروسی ای بود که انگار مردم بریتانیا بهش نیاز داشتن. بعد از دو جنگ جهانی طولانی و روزهای رکود و ریاضت اقتصادی حالا یک عروسی سلطنتی با یک عروس و داماد شیک و تشریفات آنچنانی که تا حالا سابقه نداشت. مراسم عروسی شبیه به قصه های شاهزاده  و پری بود. دهها هزار نفر در اطراف کاخ و کلیسا جمع شده بودن و میدیدن که پرینسس، یا همون شاهزاده الیزابت در یک لباس عروسی زیباست. لباسی که دنباله اش تا چند متر روی زمین کشیده میشه و ساقدوشها گوشه های لباس رو میگیرن و با عروس راه میرن.  بعدش عروس همراه پدرش که پادشاهه سوار بر کالسکه سلطنتی میشن و میرن به سمت کلیسا جایی که داماد که اون هم یک شاهزاده است یک لباس نظامی شیک پوشیده و منتظرشه. بعد از مراسم هم عروس و داماد به کاخ رفتن و از روی بالکن کاخ باکینگهام  برای مردم دست تکون دادن. شبیه به قصه دیکه. تلاش بر این بود که با این مراسم روحیه مردم بریتانیا هم عوض بشه و به مردم نشاط و  امید داده بشه که بالاخره اون روزهای سخت و مشقت بار جنگ تموم شد و به میمنت این عروسی روزهای خوب در راهه.عروسی سلطنتیبه فاصله کوتاهی بعد از عروسی خبر اومد که بله الیزابت بارداره. و اینطوری بود که نوعروس و نوداماد صاحب پسر اولشون چارلز شدند.  چارلز که معلوم بود بعد از الیزابت اون به سلطنت خواهد رسید. الیزابت دوست داشت که بچه های بیشتری داشته باشه برای همین بعد از یه وقفه کوتاهی  اونها صاحب دخترشون آن شدن. پرنسس آن یا  شاهدخت آن.  خب فیلیپ افسر نیروی دریایی بود. خیلی هم آدم مغروری بود و اینطوری نبود که من اومدم داماد سرخونه شدم و کلا تابع شما به عنوان خانواده سلطنتی هستم. الیزابت هم این مساله رو درک میکرد و باهاش راه میومد. مثلا یکسال رو با هم رفتن به جزیره مالت در جنوب اروپا. کشور کوچک مالت که اون موقع هنوز بخشی از بریتانیا بود و بریتانیا یک پایگاه دریایی در اونجا داشت. فیلیپ به عنوان فرمانده یکی از ناوهای اونجا منصوب شده بود. الیزابت هم همراهش رفتن به مالت. منتها  نه به عنوان شاهزاده بریتانیا بلکه بعنوان همسر ستوان فیلیپ. شبیه به بقیه افسرانی که با خانواده شون اونحا بودن. اون یک سال زندگیشون خارج از تکلفات قصر بود. الیزابت خودش رانندگی میکرد. آرایشگاه میرفت. با دوستاشون میرفتن کافی شاپ مینشستن صحبت میکردن. لذت هم میبرد و شدیدا دوست داشت که سالها اینطوری زندگی میکردن. در بیرون خونه الیزابت نفر اول دبده میشد اما در داخل خونه. این فیلیپ بود که نفر اول بود. فیلیپ آدمی نبود که حرفش رو بخوره. اگه نظری داشت باکش نبود که اعلام کنه. اما اتفاقا این چیزی بود که الیزابت ترجیح میداد و شریکی رو میخواست که هر دو خودشون رو همسطح بدونن نه اینکه یکی فکر کنه دنباله روی اون یکیه. بعدها الیزابت همه جا اعلام کرد که فیلیپ نقطه قوت زندگیش بوده.این زوج در مالت زندگی میکردن که در اوایل سال 1952 قرار شد به یک ماموریت برن. نه بخاطر کار فیلیپف و ماموریت ارتش، بلکه بخاطر وظایف سلطنتی.  بازدید از کشورهای تابعه بریتانیا. قرار شد یه سفر برن استرالیا و نیوزلند. برای رفتن به اونجا به  کنیا رفتن که از اونجا پرواز کنن. کنیا هم جزئی از قلمروی بریتانیا بود. تازه این دو نفر وارد کنیا شده بودن که بهشون خبر رسید که سریعا باید خودتون رو به لندن برسونید. جرج ششم پادشاه بریتانیا و پدر شاهزاده الیزابت بطور ناگهانی از دار دنیا رفته و جانشینش باید سریعا در پایتخت باشه. این بود که سفر رو شروع نکرده تموم کردن و به لندن برگشتن. در لندن هواپیما که نشست، هیات دولت بریتانیا پای پله های هواپیما منتظر برگشت شاهزاده الیزابت بودن. کسی که الان دیگه باید بهش میگفتن ملکه الیزابت. هیات دولتی که همه شون آدمهای باتحربه و مسنی بودن. رییس دولت وینستون چرچیل بود. از اون طرف الیزابت جوان و 26 ساله بود که با آرامش و با لبخند از پله های هواپیما پایین اومد. در ظاهر وانمود میکرد همه چیز تحت کنترله اما موقعیت عجیبی بود. دو تا بچه کوچک داری که بهت شدیدا نیاز دارن؛ تقریبا در سلطنت بی تجربه ای و حالا به عنوان ملکه باید با پیر سیاست وینستون چرچیل و یه دوجین از نخست وزیرانش در کشورهای مشترک المنافع سر و کله بزنه. نخست وزیرهای کانادا و استرالیا و سایرین. الیزابت حالا دیکه بعنوان ملکه اینقدر کار داشت که دیگه نمیتونست به بچه هاش برسه. واقعا ها بچه ها دیگه دست ملکه نبودن چون اصلا فرصت نمیکرد و این فیلیپ بود که باید به همراه پرستارها از بچه ها مراقبت میکرد.بازگشت به لندن بعنوان ملکه، چرچیل و هیات دولت در پای هواپیمااما به هر حال سلطنته دیگه صدها نفر در دربار کارشون اینه که به ملکه کمک بکنن. و اتفاقا خوش شانسی اش این بود که نخست وزیرش وینستون چرچیلی بود که علاقمند به خانواده سلطنتی بود با ملکه همکاری خوبی داشت. طبق سنتی که از قبل هم بود تاجگذاری رو گذاشتن یکسال بعد در سال 1953.مراسمی برگزار کردن دشمن شکن. با حضور آحاد مردم و اشراف. غیر از چند هزار نفری که در اطراف کلیسای وست مینستر جمع شده بودن برنامه تاجگذاری برای اولین بار در تاریخ بطور مستقیم از تلویزیون پخش میشد. بی بی سی این کار رو کرده بود که مردم قلمروی مشترگ المنافع هم تاجگذاری ملکه شون رو ببیننن. پیوندشون رو با بریتانیا حفظ کنن. ملکه و شاهزاده فیلیپ سوار بر کالسکه سلطنتی ویژه ای که از طلا ساخته شده  وارد کلیسا شدند. ملکه ی شنل بلند چند متری پوشیده بود که دنباله اش روی زمین مشیده میشد. و چند نفر اون رو میکشیدن. حضار کلاه هاشون رو برداشته بودن. بعد از اینکه اسقف اعظم کانتربری ملکه رو سوگند داد، نزدیک ملکه آمد و تاج سنگین سلطنت رو روی الیزابت گذاشت. حالا دیگه پرینسس الیزابت رسما شد ملکه الیزابت دوم. در اون لحظه تازه بقیه حضار هم کلاهشون رو روی سرشون گذاشتن و یکصدا گفتند Long live the queen  دراز باد عمر ملکه.تا اینجا در مورد خاندان سلطنتی بریتانیا و به قدرت رسیدن جرج ششم گفتم. از کودکی الیزابت تا تاجگذاریش به عنوان  ملکه الیزابت دوم هم تعریف کردم و لا بلاش تا جایی که مربوط بود مطالب دیگه ای هم از تاریخ بریتانیا گنجوندم. حالا قبل از اینکه این اپیزود رو تموم کنم دوست دارم یه مطلب دیگه هم اضافه کنم. یادتونه گفتم که تاجگذاری رو اسقف اعظم کانتربری انجام میده؟ این بابا کیه؟ کانتربری کجاست؟ داستان برمیگرده به قرن شونزدهم میلادی، در زمان هنری هشتم. تا اون زمان، تا قرن شونزدهم،  مردم انگلیس کاتولیک بودن و کلیسای انگلیس زیر نظر کلیسای رم اداره میشد. یعنی پادشاه هم باید برای پاپ سالانه یه پولی میفرستاد و هم اینکه پاپ میتونست در سیاست انگلیس دخالت کنه.  چطور؟ اینجوری که پاپی که در رم نشسته بود رییس کلیسای انگلیس رو تعیین می کرد. بعد اون بابا عضو محلس عوام بود. در سیاست دخالت میکرد. تاجگذاری رو انجام میداد، پس پاپ در کشورهای کاتولیک از جمله انگلیس قدرت سیاسی داشت و هنری هشتم این رو دوست نداشت. مساله دیگه این بود که هنری هشتم فقط یک دختر داشت و همسرش هم دیگه نمیتونست باردار بشه. هنری هشتم هم گیر داده بود که جانشین من باید پسر باشه. برای همین تنها راهش طلاق و بعدش ازدواج دوباره بود. درحالیکه کلیسای کاتولیک این اجازه رو بهش نمیداد. میگفت آدمها فقط یکبار ازدواج میکنن. طلاق نداریم حتی شما دوست عزیز، پادشاه محترم. اینجا بود که هنری هشتم کلا زد زیر میز گفت آقا ما نخواهیم زیر نظر شما باشیم کی رو باید ببینیم؟  گفت اصلا لازم نیست انگلیس کاتولیک و زیر نظر پاپ باشه، پروتستان میشیم، خودم هم میشم رییس کلیسای انگلیس. بعدش پارلمان انگلیس هم این مساله رو تصویب کرد.  از اون دوره شهر Canterbury انگلیس تبدیل به مرکز تربیت روحانی شد. چون قبلش از رم روحانی میومد، از اون به بعد روحانی هاشون رو در کانتربری تربیت کردن. اسقف اعظم کانتربری میشه رییس کلیسای انگلیکن که هنوز زیر نظر پادشاه یا ملکه بریتانیا فعالیت میکنه. و برای همین هم هست که  پادشاهان یا ملکه های بریتانیا سعی میکنن که سنت مسیحیت رو حفظ کنن. چون بالاخره خودشون رئیس کلیسا هستن.هنری هشتمالان که این اپیزود رو در خرداد 1401 منتشر میکنم، ملکه الیزابت دوم 96 سالشه و داره هفتادمین سالگرد سلطنتش رو جشن میگیره که به این جشن میگن پلاتینوم جوبیلی. که این هم باز جالبه از قدیم در سنت پادشاهی بریتانیا اینطور رسم بوده که وقتی یه پادشاهی یا ملکه ای 25 سال سلطنت میکرد در سال 25 ام جشن هایی برگزار می کردند به اسم سالگرد نقره ای یا silver jubilee. جوبیلی یعنی سالگرد. سال چهلم و سال پنجاهم و سال شصتم و سال هفتادم همه تعریف داره.  Ruby jubilee ، گلدن جوبیلی، دایاموند جوبیلی والان سالگرد هفتادم پلاتینوم جوبیلی . صد و بیست سال پیش ملکه ویکتوریا تا سالگرد شصتمیش رو هم تونسته جشن بگیره و امسال ملکه الیزابت داره سالگرد هفتادمین سال سلطنتش رو جشن میگیره. هفتاد سال خودش یه عمره. اون هم هفتاد سالی که دنیا تغییرات اساسی به خودش دیده. فقط فکر کنید وقتی که این شخص سلطنتش رو شروع کرد ماشینها با انرژی بخار کار میکردن و الان دوره دوره ماشینهایی برقیه. دوره برق خورشدیه. دوره هوش مصنوعیه. شما ببینید توی این هفتاد سال چقدر همه چیز تغییر کرده. اما در تمام این سالها ملکه الیزابت اونجا بوده و در بیشتر این سالها تونسته چهره خوبی رو از خودش به جامعه بریتانیا نشون بده. برای همین هم این شخص در بریتانیا محبوبه و اون رو سمبلی از ثبات و پایداری ملیشون میدونن. بله، پر واضحه که دربار بریتانیا هم کارش رو خوب بلده و میدونن چطور چهره خوبی از ملکه نشون بدن. اما گفتم سلطنت در جایی مثل بریتانیا و دانمارک و نروژ و سوئد  با اون چیزی که ما میشناسیم متفاونه. پادشاه یا ملکه شش دانگ حواسش هست که پا بر روی قانون نذاره چون میدونن خیلی ها دنبال اینن که سیستم پادشاهی رو بردارن. برای همین به اونها بهوه نمدبون و در سیاست هم دخالت نمیکنن. ضمن اینکه خیلی از مردم هم سیستم سلطنتی رو فقط به عنوان سمبل تاریخشون میبینن.به هر حال هدف این اپیزود تایید سیستم پادشاهی نیست، هدف زیر سوال بردنش هم نیست، قصدم از این اپیزود اینه که با تاریخ بریتانیا به عنوان یک کشور مهم  و همینطور  با خاندان سلطنتی بریتانیا بیشتر آشنا بشیم. خیلی خب دیگه، تا ملکه شدن الیزابت دوم رو گفتم. تا اینجا رو داشته باشید. بقیه رو در اپیزود بعدی براتون تعریف میکنم. اپیزود بعدی رو از دست ندید که داستان تازه جالبتر هم میشه. تا اپیزود بعدی خدانگهدار.</description>
                <category>پادکست داکس</category>
                <author>پادکست داکس</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jan 2024 00:50:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معلولیت پنهان چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@doxpodcast/%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-rxtriohsbjov</link>
                <description>حدود یک میلیارد و سیصد میلیون نفر دارای معلولیت در کل جهان زندگی میکنند. به عبارت دیگر از هر شش نغر یک نفر دارای معلولیت است. بیشتر مردم فکر می کنند که اصطلاح معلولیت فقط برای افرادی به کار میرود که از ویلچر یا واکر استفاده می کنند. در ایالات متحده بیشتر از 42 میلوین فرد دارای معلولیت هستند، در حالی که فقط  دو میلیون نفر از ویلچر و شش میلیون نفر از عصا یا واکر استفاده می‌کنند. به عبارت دیگر، بیشتر افرادیکه دارای معلولیت هستند از وسایل کمکی استفاده نمی‌کنند. بنابراین، معلولیت یک فرد را نمیشود صرفاً با استفاده یا عدم استفاده از تجهیزات کمکی تشخیص داد.اینجاست که عبارت معلولیت پنهان معنا پیدا میکند. معلولیت پنهان به معلولیتهایی اشاره دارد که برای بیشتر مردم قابل مشاهده و تشخیص نیست. مثلا فردی که مبتلا به اوتیسم است و یا فردی که شنوایی یک گوشش دچار مشکل شده طبق تعریف دارای معلولیت هستند، اما دیگران متوجه معلولیت آنها نمیشوند و ممکن است در برخورد با آنها به اندازه کافی صبور و پذیرا نباشند. برای همین در بعضی از کشورها استفاده از علامت گل آفتابگردان رایج شده. اینطور که فردی که این علامت را با خود دارد بدون اینکه به دیگران در مورد معلولیتش حرفی بزند در مورد معلولیتش به دیگران سیگنال میدهد. اگر شما فردی را با علامت گل افتابگردان دیدید چطور با او رفتار میکنید؟اصطلاح معلولیت معولا برای توصیف یک دشواری فیزیکی یا ذهنی مداوم استفاده می شود. در هر حال، این اصطلاح نباید برای توصیف یک فرد ضعیفتر یا کمتر از دیگران استفاده بشود. هر فردی بدون توجه به موانعی که ممکن است با آن روبرو باشد  انسانی منحصر به فرد و با ارزش است. مضافا بر اینکه اینکه یک فرد معلول است، به این معنا نیست که او ناتوان است. بسیاری از افراد دارای معلولیت در کار، خانواده، ورزش یا سرگرمی هایی که دنبال میکنند کاملاً فعال هستند. برخی از افراد دارای معلولیت می توانند به طور تمام وقت یا پاره وقت کار کنند. گرچه برخی دیگر هم قادر به کار کردن نیستند و یا برای مراقبت از خود نیاز به کمک دیگران  دارند.</description>
                <category>پادکست داکس</category>
                <author>پادکست داکس</author>
                <pubDate>Wed, 06 Dec 2023 00:37:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود 33- دردسرهای مد</title>
                <link>https://virgool.io/@doxpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-33-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D8%B3%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AF-dwsutx8tuihl</link>
                <description>سلام، من هم پیمان بشردوست هستم و شما دارید اپیزود سی و سوم پادکست داکس رو میخوانید. https://castbox.fm/episode/اپیزود-سی-و-سوم%3A-دردسرهای-مد-id5645670-id643224557?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%B3%DB%8C%20%D9%88%20%D8%B3%D9%88%D9%85%3A%20%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D8%B3%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%20%D9%85%D8%AF-CastBox_FM تن آدمی شریف است به جان آدمیت، نه همین لباس زیباست نشان آدمیت. زیاد این شعرو شنیدیم. درسته که لباس زیبا الزاما نشان آدمیت نیست اما این یه واقعیته که ما اینکه چه شخصیتی داریم و کی هستیم رو میتونیم با لباسمون به دیگران منتقل میکنیم. لباس پوست دوم ماست. پوستیه که خودمان انتخابش کردیم، خریدیم. راستش من قبلا چند فیلم مستند در مورد لباس و صنعت پوشاک دیده بودم. صنعت پوشاک و مد و فست فشن و موضوعات اینطوری. چند مستند که به هم خیلی هم ارتباطی نداشتن. اما اینقدر موضوعاتشون جالب بودن که دوست دارم که همه اون موضوعات جالب و بیارم توی این اپیزود و در موردشون صحبت کنم. این اپیزود نتیجه مطالعاتیه که بعد از دیدن چند فیلم مستند در حوزه مد داشتم. حالا لیست مستندها رو در توضیحات میذارم. نصف این اپیزود رو من راجع به پدیده فست فشن یا مد سریع صحبت میکنم و اینکه این مساله چه تاثیرات زیست محیطی و انسانی ای داشته و بقیه رو هم راجع به بادی ایمیج یا تصویر بدنی صحبت میکنم و اینکه از نظر صنعت مد بادی ایمیج عالی چیه؟ صنعت مد چه تصویر بدنی ای رو ترویح میکنه. شاید موضوعاتی که گفتم الان براتون عجیب بیاد اما این بشارت رو میدم که خیلی از مطالب این اپیزود براتون تازگی و جذابیت داشته باشه و شنیدنش باعث بشه که دیدتون راجع به خیلی از مسائل تغییر کنه.قبل از اینکه موضوع رو شروع کنم دوست دارم یه صحبت کوچکی با شما داشته باشم. از وقتی که بیشتر ما یادمون میاد کشورمون در شرایطی به سر میبره که به قول معروف بهش میگن برهه حساس کنونی. هر بار هم که فکر کردیم دیگه از این وضعیت بغرنج تر نمیشه دیدیم که دوستان ما رو با یک شرایط عجیبتر غافلگیر کردن. ایران ما که شایستگی این رو داره که جز بهترین کشورهای دنیا باشه. حداقل جز بیست کشور برتر اقتصادی دنیا باشه، یا با توجه به زمینه های تاریخی و فرهنگی مون، اعتبار و خوشنامی بالایی داشته باشه و مردمش در آسایش و آرامش زندگی کنند، به جای اینها مردم کشور گرفتار مسائلی هستن که اصلا در شان این مردم نیست. حق این مردم این نیست. من نمیخوام برای شما مرثیه بخونم جون بار اصلی و اون فشار اقتصادی و روانی روی شانه های خود شماست. اما اونایی که بیرون از ایران هستن هم فکر و دلشون اونجا پیش شماست. اگه میبینید در بحبوحه یه شرایط بحرانی اقتصادی یا اجتماعی یا سیاسی یه دفعه یه اپیزود از این پادکست منتشر میشه که ممکنه با دنیای اون روز شما همخونی نداشته باشه. این به این خاطر نیست که مثلا نمیدونم در ایران چه میگذرد. نه سرمون رو در برف نکردیم. به این خاطره که همین کار کوچک یعنی انتشار پادکست تنها کاریه که من نوعی میتونم برای کشورم بکنم. اینکه در مورد موضوعات مفیدی که خوندم و دیدم با شما صحبت کنم و یک دیدگاه و نگرش متفاوتی رو بهتون معرفی کنم. این کاریه که من میتونم بکنم و برای همین این کار رو ادامه میدم . همین. برای ایران عزیزمون و برای مردم صبور و شریقش آرزوی روزهای بهتری میکنم.صنعت مد سریع یا Fast fashionاز نظر تولید و تامین لباس توی چند دهه گذشته یه اتفاق عجیبی در دنیا افتاده و ما شاهد یه تغییر اساسی بودیم. پدیده جهانی شدن باعث شد که کشورها دیگه مجبور نباشن همه چیز رو خودشون تولید کنن. اون شعارهای خودکفایی در همه چیز که چند دهه قبل رایج بود دیگه رنگ باخته. کشورها خیلی از ملزومات خودشون شامل لباس رو میرن از یه جای دیگه میخرن.  یعنی دیگه لازم نیست که هر کشوری لباسهای مورد نیازش رو برای خودش تولید کنه. به جاش بیشتر لباسهای دنیا فقط توی چند تا کشور خاص تولید میشه. بیشترشون در چین و بنگلادش تولید میشن. در حالی که پنجاه سال پیش بیشتر کشورها از نظر تولید لباس خودکفا بودن. الان در امریکا کمتر از سه درصد لباسهایی که در بازار وجود دارد تولید خود آمریکاست، بقیه رو از بیرون وارد میکنن. برونسپاری میکنن میدن چین و بنگلادش و هند، ترکیه و چند کشور دیگر تولید می کند. تغییر دیگه ای که اتفاق افتاده، در مساله قیمته.  اگه به  فروشگاه برید و قیمتها رو در ده سال گذشته مقایسه کنید میبینید که قیمت لباسها در ده سال گذشته کمتر شده. البته راجع به ایران صحبت نمیکنم ها. ایران داستانش متفاوته، اون بخاطر بی ارزش شدن ریاله. داغ دلمون رو تازه نکنم. در جاهایی که ارزش پولشون ثابت بوده  میشه این رو کاملا دید که قیمت لباس در ده سال گذشته کمتر شده.  دلیل کمتر شدن قیمت هم باز همون برون سپاریه. لباسها در جاهایی تولید میشن که هزینه تولیدش پایینه.بنگلادش یکی از بزرگترین تولیدکنندگان لباس دنیا در چین، در بنگلادش، هند، ویتنام. این مساله باعث شده که فروشگاههای زنجیره ای لباس سال به سال جنسهای ارزون تری رو به بازار بیارن و روندی شکل بگیره به اسم فست فشن یا مد سریع. دیگه باید اینطور بگم که شما یادتون نمیاد قدیما اینطور بود که فروشگاههای لباس دو مدل مجموعه لباس داشتن. زمان ما، صد سال پیش اینطوری بود. یه کالکشن تابستانی بود و یه کالکشن زمستانی. تولیدیها لباسها رو طراحی می کردند، تولید میکردن، مدلها با اون لباسها عکس میگرفتن. عکسها رو توی مجله چاپ میکردن، مردم هم که سرشون به کار خودشون گرم بود و خیلی هم اهل خرید کردن نبودن تازه با دیدن اون تبلیغات متوجه میشوند که اه چه نشسته ای  مثل اینکه وقت لباس خریدنه پاشیم بریم خرید. بعد به مرور این دو مجموعه لباس در سال تبدیل شد به چهار مجموعه در سال. لباسهای بهاری، تابستانی، پاییزی و زمستانی. یعنی طراحها در سال چهار بار طراحی میکردن و ۴ مجموعه لباس میدادن بیرون. در طول فصل دیگه تغییری نمی کرد. لباسها همونها بود. اما از وقتیکه جنس هی ارزونتر و ارزونتر شد شرکتها افتادن دنبال اینکه مجموعه هاشون رو زیادتر کنن. هی جنساشون رو متنوعتر کنن. هی بیشتر کنن. که پای مشتری رو به مغازه بکشن. اینطوری نباشه که مشتری سالی دو سه بار بیاد به مغازه، وقتی هم که بیاد متوجه تغییری نشه و خریدی هم نکنه. یه کاری کردن که رفتن به فروشگاههای لباس بخشی از روتین روزمره بشه. کاری کردن که هر هفته که مشتری وارد مغازه شد با یک مجموعه جدید لباس مواجه بشه. از تبلیغات اینفلوئنسرها استفاده میکنن. یا حتی اگه مشتری نمیتونه به مغازه  بره، میتونه آنلاین بخره. فقط بخره. الان تمام فرآیند طراحی لباس تا تولید در بنگلادش و حمل و نقل و فروش در اروپا فقط ۱۲ روز طول میکشه. یعنی مثلا امروز طراح لباس رو طراحی کرد دوازده روز بعدش لباس در فروشگاهه. اینجوریه که دیگه الان بعضی از فروشگاههای زنجیره ای لباس هستن که به جای چهار مجموعه لباس دیگه الان هفته ای یک مجموعه لباس میدن بیرون. مشتری میاد جنسها رو میبینه، میگه قشنگه، قیمتش رو هم که چک میکنه میبینه ارزونه میخره. دوباره هفته بعد گذرش میخوره یه تکه لباس دیگه . دو روز بعدش یه لباس دیگه. پس مردم دنیا دارن زیادتر لباس میخرن.رواج خرید آنلاین باعث بیشتر شدن خرید لباس شده قدیمها آدمها چند تا تکه لباس توی کمدشون داشتن. دیگه همون بود. لباس که استفاده نمیشد، مصرف میشد. لباس تا پاره پوره نمیشد و نخ هاش نمیزد بیرون مردم کوتاه نمیومدن و نمی انداختنش دور. حالا بماند که دور انداخته نمیشد و تبدیل به دستمال آشپزخانه میشد. از اون ریش ریش های پارچه اش هم عنوان نخ دندون استفاده میکردن. اما الان دیگه از اونور بوم افتادیم. کمدهامون پر از لباس هایی که خیلی هاشون رو نمی پوشیم. و این روالی  بوده که فروشگاههای بزرگ زنجیره ای پوشاک این چند سالی بین مردم جا انداختن. داریم راجع به فروشگاه هایی مثل اچ اند ام، پریمارک، زارا و ام اند اس و سی ان ای  و اینها صحبت میکنیم ها. بازار هدف این شرکتها قشری از مشتریها هستن که دنبال اینن که با پول کمتر بتونن لباس شیک تر بپوشی. تعداد لباسهای زیادتری داشته باشن. با قیمت پایین و با ظاهر زیبا. خب رمز موفقیت در بازار هم همینه. چی ازین بهتر.قیمت پایین، شکل و طرح زیبا. برای همین در ظاهر کل مسئله خیلی خوب دیده میشه، خصوصا از دید خریدار اون هم مثلا تو یه کشور توسعه یافته همه چیز گل و بلبل و خوب میاد. خریدار میگه که خب ایراد فست فشن چیه. اینطوری من مشتری که راضیم چون با یه قیمت کمتر لباس شیک تر و خوشگلتر میپوشم، شرکتها هم که راضی اند سود میکنن، اون تولید کننده های بنگلادشی و چینی هم راضین چون اونها هم پول خوبی در میارن. خیلی خوب شد، همه راضی اند که. پس مشکل چیه؟ مساله ای که دیده نمیشه  پیامدهای بیشمار پدیده مد سریعه. خصوصا پیامدهای زیست محیطی و پیامدهای  انسانی.بزرگترین شرکتهای مد سریع یا Fast Fashion اساسا فلسفه و مزیت برون سپاری همینه که فروشگاه زنجیره ای بزرگ اختیار دارد که به کدام کشور بره و بعد در این کشور کار رو به کدوم تولیدکننده بده. قدرت داره. فشار میاره روی تولیدکننده که من کار رو با این قیمت میخوام. مثلا اچ اند ام میره میگه من این تیشرت رو ۵ دلار میخوام. اون تولید کننده خودش رو تطبیق میده میگه باشه بیا من برات تولید میکنم. دوباره رقیب اچ ان ام مثلا شرکت سی اند ای میره میگه من این تیشرت رو ۴٫۵ دلار میخوام. اگه واسه من این رو۴٫۵ دلاری تولید می کنید بسم الله، اگر نه میریم با یکی دیگه قرارداد میبندم. بعدش دوباره یه رقیب بعدی میاد میگه من این رو ۴ دلار میخوام.میخوای توی این بازارباشی ۴ دلاری تولید کن بهم بده. نمیتونی سوت شدی رفتی. و شما تولیدکننده ای هستی که دویست تا کارگر خیاط داری. دویست تا. سر ماه باید بهشون حقوق بدی.شوخیه مگه؟ نیاز مبرم داری، سررسید بدهی داری.لنگ این هستی که سفارش بگیری. میبینی کار رو نگیری از کفت رفته. میگی باشه، اما مجبوری هی مدااام هزینه هات رو کم کنی. تولید رو هی ارزونتر از قبل تموم کنی. که بتونی با اون ۴ دلاری که قرارداد بستی از عهده هزینه هات بر بیای. اما از طرفی از کیفیت  نمیتونی بزنی. چون اون شرکت خریدار یه بازرس چقدر میفرسته مثل شیر   جنسها رو چک میکنن. پس با  کیفیت جنس نمیشه شوخی کرد. جایی که این قناعتها و از هزینه زدنها کجا تاثیرش رو میذاره ؟ یکیش اینه که اون تولید کننده مجبوره که دستمزد کارگرانش رو کم بکنه. باز میبینه نمیرسونه، ساعت کار رو زیاد میکنه. در واقع فشار کاری روی کارگر رو زیاد میکنن. پس این یه جا. یک تاثیر دیگه اینه که به ایمنی اهمیت نمیدن. اگه سقف ساختمون کارگاه هم داره روی  سر کارگرها میریزه باز هم کسی توجهی نداره، کارفرما فقط دنبال اینه که کار انجام بشه و سفارش رو با حداقل هزینه تحویل مشتری پولدارش بده. توجه به ایمنی رو میگن سوسول بازیه. مسئله دیگه هم محیط زیسته. چون قراره با هزینه حداقل کار کنن طوری کار میکنن که نتیجه اش تاثیر ویرانگر روی محیط زیست میذاره. حالا در ادامه بیشتر در مورد این سه حوزه صحبت میکنم. یعنی مساله ایمنی ضعیف، مساله پایمال کردن حقوق کارگران و موضوع تخریب محیط زیست.کارکنان صنعت لباس فشار مالی و کاری زیادی را تحمل میکنند. ایمنی پایین در صنعت مد سریعخب بحث رو با ایمنی کار شروع میکنم، فشار برای تولید جنس ارزون باعث شد که ایمنی کار برای  تولید کننده ها چندان مهم نباشه. تولید کننده ها پیش خودشون میگفتن خب که چی؟ اصلا چرا باید برای ایمنی هزینه کنم؟ به فرض هم اگر حادثه ای پیش اومد و چند تا کارگر مصدوم شدن، کارگر که ارزونه کاری نداره به جاشون چند تا کارگر دیگه استخدام میکنم. به همین راحتی. این رویه ای بود که خیلی از تولید کننده های بنگلادشی پیش گرفته بودن و اینجوری بود که در صنعت مد سریع بی توجهی به ایمنی تبدیل به یک  نرم شد. وضع به همین منوال بود تا اینکه حادثه ای اتفاق افتاد که زنگ خطر رو در صنعت پوشاک به صدا در آورد. رانا پلازا یک ساختمون بزرگ چند طبقه در داکا بود که چندین شرکت تولیدی لباس در آنجا وجود داشتن. چند هزار کارگر در یک ساختمون چند طبقه کار میکردن. توی هر طبقه سالن هایی بود که پر از چرخ خیاطی و دختران خیاط بود. چون بیشتر کارگران این صنعت دختران و زنان هستن. برای کارشناسان ایمنی معلوم و مسجل بود که این ساختمون مشکلات جدی ایمنی داره برای همین به تولید کننده ها گفته بودن که باید ساختمون رو تخلیه کنید. کارگرای بیچاره هم به صاحب کارشون گفته بودن دیوارها ترک برداشته.  این ساختمون داره میریزه یه کاری بکنید اما صاحبکارها گفته بودن خیلی خب سیاه نمایی نکنید برگردید سر کارتون. کلا صورت مساله رو پاک کردن. هیچکس براش مهم نبود که چه اتفاقی داره در اونجا میفته، نه صاحبکارها و نه اون برندها و شرکتهای بزرگ که بهشون سفارش داده بودن. تنها چیزی که همه دنبالش بودن فقط پایین آوردن هزینه بود. تا اینکه در صبح روز ۲۴ آوریل سال ۲۰۱۳ اون ساختمون عظیم فرو ریحت و جان هزارو صد نفر رو گرفت. ۱۱۰۰ نفر! کار تخلیه ساختمان از اجساد قربانی ها چند روز ادامه داشت. یک جمعیت بزرگ چند هزار نفری از خانواده های قربانیان تا چند روز دورساختمون جمع شده بودن . عکس عزیزانشون رو توی دست داشتن و منتظر بودن ببینن اون جسدی که از ساختمون میاد بیرون یا اون مجروحی که بدون پا یا با صورت متلاشی شده از آوار درش آوردن آیا مادرشونه آیا خواهرشونه؟ منتظر بودن که ردی از عزیزشون که نان آور خونه شونه پیدا کنن. این بزرگترین فاجعه صنعت پوشاک در تاریخ بوده.فرو ریختن رانا پلازا و عجیب اینکه فاجعه رانا پلازا تنها سانحه این صنعت در بنگلادش نبود، ماه قبلش یک تولیدی دیگر آتش گرفته بود و بالای صد نفر مرده بودن. چند هفته بعد از حادثه رانا پلازا هم  یک تولیدی دیگه آتش گرفت نزدیک سیصد نفر کشته شدن. دوباره یه حادثه دیگه پیش اومد ۱۱۲ نفر کشته شدن. یعنی کاملا معلوم بود که وضعیت ایمنی کار افتضاحه. و همه اینها در شرایطی بود که سال قبل از این سوانح پرسودترین سال صنعت پوشاک در دنیا بود. یه صنعت با ارزش ۳ تریلیون دلار که بخشهایی از تولیدش در بنگلادش اتفاق می افتد. سر چی؟ بخاطر اصرار بیش از حد به کم کردن هزینه، که اون برند بزرگ و خوشنام تا جایی که میتونه جنس بیشتری رو به مردم بفروشد. به چه قیمتی؟ به قیمت اینکه به جان هزاران نفر بی توجهی بشه. صنعتی که تا این حد پولسازه چطور نمیتونه از جان کارگران خودش حفاظت بکنه. ایمنی حق اولیه هر کارگر و هر کارمندیه. آدمها برای چی کار میکنن؟ برای اینکه با دست پر، با پول به خونه هاشون برگردن. ولی اگه قرار باشه نه پول مناسبی بگیرن و نه به خونه برگردن دیگه کار نیست، برده داریه.حادثه  رانا پلازا Rana Plaza  تلنگر بزرگی بود و باعث شد سوالات زیادی مطرح بشه. توی مطبوعات و رسانه های غربی خیلیها فریاد میزدن که این خیلی خودخواهانه است که  اینهمه فشار به کارگرهای یه کشور فقیر بیاریم که برامون جنس ارزون تولید کنن. دستمزد این کارگرها ۲ دلار در روزه، اون هم که از وضعیت ایمنی شونه. یه عده معترض بودن.  از اون طرف هم افرادی که طرفدار ایده بازار آزاد و سرمایه داری هستن هم حرفاشون رو در مطبوعات میزدن. اینطور میگفتن که بله قبول داریم که باید روی ایمنی کار کرد و شرایط کار رو ارتقا داد.  سطح حقوق کارگرها افتضاحه، بعضی از تولیدکننده ها از بچه ها توی کارگاه هاشون استفاده میکنن،  هیچ کدوم از اینها جای دفاع نداره. ولی نباید یادمون بره که واقعیات در کشوری مثل بنگلادش چیه. افرادی که در این کارگاه ها کار میکنن گزینه دیگه ای ندارن. اگه ما در این کارگاهها رو تخته کنیم هم مشکل فقر در اون کشور حل نمیشه که بدتر هم میشه. پس ما نباید کلا قید تولید در این کشورها رو بزنیم. میگفتن این رو هم در نظر بگیرین که کار تولید پوشاک به خودی خودش کار خطرناکی نیست. یعنی اگر مقایسه بکنید با کار در معدن یا در صنایع پرخطر دیگه این یک کار کم خطره. پس ما نباید احساس گناه کنیم. ما فرصت کارکردن در یک صنعت کم خطر رو به کارگران بنگلادشی دادیم. این حرفها رو کیها میزدن؟ طرفدارهای بازار آزاد میگفتن. در مقابل باز فعالان حقوق کار میگفتن که دلیلی نمیشه که چون کارگران بنکلادشی گزینه دیگه ای ندارن و چون این کار کار پرخطری نیست، ما نسبت به شرایط کاری آنها بی تفاوت باشیم.              یک قربانی رانا پلازا این اعتراضات باعث شد که روی برندها فشار بیاد که نسبت به وضعیت کار در کشورهای دیگه مسئولانه تر رفتار کنن. اینها تاثیر رسانه است ها. رسانه رفته ردیابی کرده وکارشناسهای دو طرف رو اوردن صحبت کردن و نوک تیز انتقادات رو متوجه این برندها کردن و اونها هم مجبور به تغییر رویه شدن. وگرنه اگر فشار رسانه و افکار عمومی نبود شرکتها داشتن سودشون رو میکردن خوشحال هم بودن. براشون مهم نبود که اون کارگرها آیا غذای کافی میخورن، شرایط کارشون خوبه؟ یا نه.فشار روانی روی کارگران صنعت مد سریعدر کل دنیا ۴۰ میلیون نفر هستن که در کار تولید پوشاک فعالیت می کنن. ۴ میلیون از اینها در بنگلادش هستن. یکی از اونها خانمی  هست به اسم شیما اختر. شیما در یک کارگاه خیاطی کار میکنه. یک دختر ۵ ساله داره به اسم نادیا. مسئولیت بچه با شیماست. شیما در داکا زندگی میکنه. اهل یک روستاست اما از ۱۲ سالگی به داکا رفته. بیشتر از ۵۰۰۰ کارخانه اونجاست. شیما کس و کاری در داکا نداره برای همین اگه دحترش رو در داکا نگه داره باید با خودش به کارگاه ببره. جایی که پره از محصولات شیمیایی و اصلا برای یه بچه جای مناسبی نیست. برای همین مجبوره که دخترش رو به روستا و پیش پدر و مادر خودش ببره تا اونها از دخترش نگهداری کنند. این اتفاقیه که برای بیشتر کارگران این کارگاهها می افتد.  زن هستن، بچه دارن، اما نه از پس هزینه های بچه برمیان و نه وقت نگهداری از بچه رو دارن. چون بیشتر روز رو دارن کار میکنن. برای همین بیشترشون بچه هاشون رو میفرستن به روستاهاشون و فقط سالی یک یا دو بار بچه شون رو میتونن ببینن. اگه بچه دارید یه لحظه خودتون رو بذارید جای اینها. ببینید میشه آدم بچه کوچکش رو سالی یکی دوبار ببینه؟ خودش بالای سر بچه اش نباشه. چه آسیب هایی متوجه اون بچه میشه. چه اتفاقی هایی ممکنه در نبود پدر و مادرش براش بیفته. شبیه این شرایط در خیلی از کارخانجات چین هم هست. یادتونه در اپیزود ۱۳ کارخونه امریکایی هم عین همین مرثیه رو اونجا هم خوندم. برگردیم به شیما. شیما مجبور شد دخترش رو ببره در روستا. شب آخر رو کنار نادیلی ۵ ساله خوابید، نوازشش کرد، حداحافظی کرد و فردا صبح تنها و با دلی شکسته به شهر برگشت. شیما میگه خوشحالم که نادیا پیش پدر و مادرمه.  چون همدیگه رو خیلی دوست دارن. اما بچه رو باید پدر و مادر خود بچه بزرگ کنن. بیصدا اشک میریزه و میگه آرزو میکنم وقتی که نادیا بزرگ شد مجبور نباشه مثل من توی یک تولیدی لباس کار کنه که نتونه مثل من بچه اش رو ببینه که نتونه شاهد بزرگ شدن بچه اش باشه. غمگینم اما فکر کنم در آینده اگه ببینم نادیا خوشبخت و یه کار خوبی داره و با یه پسر خوب ازدواج کرده من هم اون موقع خوشحال میشم.  یک کارگر ۱۳ ساله صنعت لباس بنگلادش  https://virgool.io/p/dwsutx8tuihl/%DB%8C%DA%A9%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%DB%B1%DB%B3%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%B5%D9%86%D8%B9%D8%AA%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D9%86%DA%AF%D9%84%D8%A7%D8%AF%D8%B4 پیامدهای زیست محیطی مد سریعخب راجع به ایمنی پایین کار و همینطور شرایط حقوقی بد صحبت کردم.حالا بریم ببینیم تاثیر صنعت پوشاک روی محیط زیست چطوره؟  یکی از مستندهایی که در مورد فست فشن دیدم مستندیه به اسم لباسی که میپوشیم و اون رو شبکه دویچه وله درست کرده. تیم سازنده مستند کار جالبی کردن. رفتن سراغ  یک خانواده آلمانی. خانواده زیدر. یه خانواده ۵ نفره لباس بخر تیپیکال هستن. تیم دویچه وله با این خانواده میرن توی حیاطشون، پیشبند و دستکش میدن بهشون، دیگ و اجاق هم آماده میکنن و میگن که بیاید ببینیم لباس رو چطور رنگ میکنن. یعنی یه لباس سفید چطوری آبی میشه، سبز میشه. یه پیراهن ساده و سفید رنگ برای اینکه رنگ به خودش بگیره نیاز به شش لیتر آب و رنگ داره. یعنی یه پیراهن سفید برای این که آبی بشه، نیاز به شش لیتر آب و مواد شیمیایی دارد. تمام فرایند رنگ کردن لباس رو اون خانواده با بچه هاشون انجام دادن و تونستن یک پیراهن سفید رو رنگی کنن. اما بعد از اینکه پیراهن رو رنگ کردن چه اتفاقی برای اون آب و مواد شیمیایی می افتد؟ خب باید بریزمش دور. حالا اینها یه دیگ پر از رنگ روی دستشون مونده بود که نمیدونستن باهاش چیکار بکنن؟ تازه این فقط یک قلم لباسه. برای هر دونه لباس همچین حجمی از رنگ نیازه و آخرش هم حجم زیادی از پسماند درست میشه. برای هر کیلو لباس بیست لیتر رنگ و مواد شیمیایی صرف شده. اینجا خانواده زیدر رفتن سر وقت کمد لباس هاشون و لباسها رو ریختن توی سبد، وزن کردن دیدن سرجمع نزدیک به دویست کیلو لباس دارن، ۵ نفری دویست کیلو لباس. این یعنی چهار هزار لیتر رنگ و مواد شیمیایی  برای رنگ کردن لباسهای این خانواده صرف شده. اما این پسماند، یعنی این آب و مواد شیمیایی، که مربوط به کارخانجات پوشاکه در واقعیت کجا تخلیه شده؟ اینجا بود که تیم دویچه وله برای گرفتن پاسخ رفتن سفر. کجا؟ خود بنگلادش.کوه زباله از لباسهای صنعت مد سریع گفتیم بعد از فاجعه رانا پلازا فشار افکار عمومی روی شرکتهای زنجیره ای لباس زیادتر شد. افکار عمومی از این شرکتها خواستن که شما باید حواستون به وضعیت ایمنی و محیط زیستی پیمانکار هاتون باشه. اینطوری بود که این شرکتها تامین کننده هاشون رو مجبور کردن که  از یک استانداردهایی تبعیت کنن. مثلا این شرکتها گفتن ما فقط با کارگاههایی کار میکنیم که اونها استانداردهای دستمزد، ایمنی و محیط زیستی که میگیم رو رعایت کنند. که خب این قدم خوب و بزرگیه. اینکه از شرکتهای بنگلادشی بخوان که حواسشون به این مسائل هم باشه. اما ببینیم در عمل چه اتفاقی می افتد. تیم دویچه وله به داکا رفت. بعد رفت به شرکتی به اسم Mithela   که اینها سرمایه گذاری زیادی کردن و وضعیت شرکت رو طوری ارتقا دادن که مورد تایید مشتری هاشون باشه. مثلا یک سیستم تصفیه فاضلاب درست کردن که به جای اینکه رنگ و آب و مواد شیمیایی رو بریزه توی رودخونه، در همون کارخانه تصفیه میکنن و دوباره از اون اب استفاده میکنن. اما یه کارخونه ای مثل Mithela  که سرمایه گذاری اینطوری کرده باشه خیلی کمه. مضافا بر اینکه نکته اصلی در اینه که اون شرکتهای بزرگ  که خریدار این کالاها هستن، انتظاراتشون رو به تولیدکننده محلی گفتن اما خودشون هیچ مشارکتی ندارن. مثلا میگن که برای اینکه ما بیاییم با شما قرارداد ببندیم شما باید سیستم تصفیه آب داشته باشید، حقوق درست به پرسنل تون بدید، سالن تولید ایمن و مرتب و تمیز باشه و غیره. که خب خیلی خوبه، اما همه اینها پول میخواد و باعث میشه کار برای اون تولید کننده گرون تموم بشه. و وقتی کار برای تولید کننده گرون تموم بشه دیگه نمیتونه کار بگیره. چون چیزی که برای این شرکتهای مد سریع از همه چیز مهمتره ارزون بودنه و آخرش هم میرن سراغ اون شرکتی که از همه ارزانتر کار رو تحویل میده . میرن سراغ اون.سرازیر شدن رنگ به رودخانه حیات را از بین میبرد تیم دویچه وله برای اینکه ببینه این استانداردها چقدر روی آب منطقه واقعا تاثیر گذاشته رفتن و از رودخونه های اطراف نساجیها نمونه آب برداشتن. برای همین با قایقهای ماهیگیری رفتن که تست بگیرن. توی راه درهمان قایق، ماهیگیران میگفتن ده سال قبل وضعمون خوب بود ما میتونستیم کلی ماهی بگیریم. اما از وقتی کارخانه های نساجی اومدن ماهی توی رودخونه های این منطقه نمونده، برکت از رودخونه رفته. برای همین چند هزار نفر ماهیگیر بیکار شدن. مسئله فقط محدود به ماهیگیری نیست آب آلوده روی همه آدمها تاثیر گذاشته. با قایق رفتن مقابل کارخانه های نساجی و لوله های بزرگ فاضلاب که مواد شیمیایی رو میریخت به رودخانه رو دیدن. بوی مواد شیمیایی کل منطقه رو برداشته بود، کمی از آب رودخانه ها رو به عنوان نمونه برداشتن و دادن آزمایش کردن. دیدن که آب یه رودخونه کاملا مرده است. میدونیم دیگه آب مرده یعنی چی. توی اپیزود ۲۱ هم راجع به ددزونها گفتم. Dead Zone یعنی اینکه هیچ اکسیژنی در آب وجود نداره. هیچ جانداری اعم از گیاه و ماهی نمیتونه در اون رودخونه زندگی کنه. پس برای همینه که صیادها سفره شون خالی شده. میزان سمی بودن آب صد برابر بیشتر از حد مجاز آلودگی در اروپاست. یعنی در اروپایی که لباس هاشون رو دارن از بنگلادش میخرن، رودخونه ها سالمن ولی در یک منقطه ای دور دست مثل بنگلادش وضعیت آب اینطوریه.یه روز آب رودخانه رنگش آبیه، یه روز دیگه قرمزه یه روز دیگه بنفش. بسته به اینکه اون روز دارن در کارخانه چه لباسی رو رنگ میکنن آب رودخانه هم رنگش تغییر میکنه. تازه ازاین آب آلوده برای کشاورزی هم استفاده میشه و اون مواد شیمیایی به محصولات غذایی هم منتقل میشه و میره روی سفره غذای مردم بنگلادش و سایر کشورها. چون بنگلادش صادر کننده سیر و زنجبیل و قارچه. و توی این محصولات سرب و کرم و ترکیبات خطرناک بیشتر از حد مجاز وجود دارد. پس دیدیم که وجود شرکتهای تولیدی در بنگلادش باعث اشتغال یه عده ای شده، باعث ورود پول شده اما از طرفی باعث این هم شده که یه عده زیادی هم کارشون رو از دست بدن و منابع آبی کشور آسیب ببینه.آلودگی رودخانه ها بخاطر صنعت مد سریع اما سوال اینه که با وجود قوانین سختگیرانه شرکتهای مد سریع، چرا وضعیت در بنگلادش هنوز تغییر نکرده؟ جواب اینه که چون بیشتر شرکتها همون رویه قبل رو استفاده میکنن. حتی اون چندتایی هم که تاسیسات تصفیه آب مدرن نصب کردن هم همیشه ازش استفاده نمیکنن. چون استفاده از اون تجهیزات هزینه دارد. و این شرکتها بخاطر رقابت شدیدی که با هم دارن مدام زیر فشارن که قیمت رو بیارن پایین. برای همین خیلی اوقات جای اینکه از برق استفاده کنن بی سروصدا و زیر سبیلی پسماند رو میریزن توی  رودخونه. میگن بقیه رقبا مون هم دارن این کار رو میکنن. یا کلکهای دیگه ای سوار میکنن. مثلا برای اینکه یه شرکتی مثل اچ ان ام بیاد با یه تولید کننده بنگلادشی قرارداد ببنده باید اون شرکت مورد تایید انجمن تولیدکنندگان پوشاک بنگلادش باشه. یعنی یه تعداد محدودی از تولید کننده ها که اون شرایط ایمنی و زیست محیطی و دستمزد رو رعایت میکن. اما بیشتر تولیدکننده ها مورد تایید انجمن نیستن با اینحال اما کار میگیرن. حالا داستان چیه؟ بطور رسمی قرارداد بین اچ اند ام با یک شرکت مورد تایید بسته میشه اما اون شرکت مورد تایید بعدش کار رو میده به همون تولیدکننده هایی که رنگها رو میریزن توی رودخونه. باز یه کار جالبی که توی این مستند دویچه وله کردن این بود که خودشون رو به عنوان نماینده های یک شرکت آلمانی جا زدند و رفتن با اون شرکتهای داغون محلی صحبت کردن گفتن ما ۵۰۰۰ تا شلوار می خواهیم . اونها هم گفتن مشکلی نیست. شما برید با فلان شرکت قرارداد ببند ولی ما براتون تولید میکنیم. کاریتون نباشه. یعنی خیلی راحت میشه این سیستم رو دور زد.دور ریز لباسهای مازادخب حالا تصور کنید لباس با همه خطراتی که برای کارگران صنعت پوشاک داشته و با همه آلودگی که ایجاد کرده تولید میشه و سر از فروشگاهها و یا کمدهای لباس در میاره. با همه اینها در آلمان نزدیک به شصت درصد از لباسها بعد از یکسال راهی سطل آشغال میشه.  البته این شصت درصد شامل لباسهای فروش نرفته مغازه ها و لباسهای مشکل دار مغازه ها هم میشه. مثلا اچ اند ام صدها فروشگاه داره خیلی از جنسها فروش نمیره، حراج میکنن باز هم فروش نمیره. اونوقت این جنسهای به فروش نرفته یا لباسی که مثلا دکمه اش افتاده یا زیپش کار نمیکنه اینها رو هم باید بریزن دور. نمیصرفه که اون همه جنس رو تعمیر کنن. برای همین شرکتهایی درست شدن که کارشون جمع آوری لباسهای نوی دورریختنی هست. مثلا یکی از همین شرکتها روزی هفتاد تن لباس نو فروش نرفته که باید دور ریخته بشه رو جمع میکنن. لباس نو برندهای معروف ها. آدیداس، زارا و غیره. البته خیلی از این لباسها رو میفرستن به کشورهای فقیر. اما بخش زیادی هم بسته بندی میشه و تبدیل میشه به زباله. محموله های لباس حاصل از مد سریع به کشورهایی مثل بلغارستان سرازیر میشه. در طبیعت رها میشن. گودال میکنن و زیر خاک چالشون میکنن. یا اینکه افراد خیلی فقیر از اون لباسها به عنوان سوخت بخاری استفاده میکنن. فکر کنید توی بخاریهای هیزمی لباس بریزی. خب لین لباسها پلاستیکیه ترکیبات مضر داره. هم برای سلامت اون افراد  هم برای محیط زیست.دور ریز لباسهای نوی فروش نرفته هفتاد درصد اقلام فست فشن از الیاف مصنوعی ساخته میشن که اصلا قابل بازیافت نیستن. اصلا امکان بازیافت از بین اون محموله های مختلفی که در نتیجه فست فشن درست میشه وجود نداره. لباسهای مختلف با رنگهای مختلف، با جنسهای مختلف. مثل آهن یا شیشه ضایعاتی نیست که همشون بریزی توی کوره ، مذاب شون کنی و بعد دوباره ازشون یه چیز دیگه درست کنی. جنس لباسها متفاوته. یکی پارچه است، یکی پلی استره، یکی کتانه. روی یکی دکمه فلزیه روی اون یکی دکمه پلاستیکیه. بعدش هم میلیاردها قلم جنسه و آدم به اندازه کافی وجود نداره که بشینن اینها رو دونه دونه بشکافن و تفکیک کنن و دوباره ازشون استفاده کنن. بهترین راه حلی که رسیدن این بوده که همینطوری جنس رو بریزن دور. در نتیجه ادعای سازگاری با محیط زیست یک ادعای الکیه و بیشتر برای بازاریابیه. چون شرکتهای مد سریع مثل اچ اند ام، زارا یا سایرین بعضی اوقات میگن ما محصولی تولید می کنیم که سازگار با محیط زیسته، در اصطلاح جنسمون سبزه، روی بعضی از محصولات شون از این تگهای سبز میزنن که خیالتون راحت باشه برای تولید این جنس محیط زیست آلوده نشده. اما اینها همه اش ژست تبلیغاته. چون میبینن وقتی اینطور میگن فروششون بهتر میشه.بازیافت لباس امکان نداره. به جای بازیافت، چیزی که نیاز به تولیدش نیست رو تولید نکنید. کارشناسها میگن اگه همین الان تمام تولیدیهای لباس از کار بایستند تا ۱۵ سال دیگه هم برای تمام جمعیت جهان لباس به اندازه کافی وجود داره.بحث بر سر اینه که یک تعادلی باید بین مصرف و منابع مون روی زمین وجود داشته باشه.  نگاه کنید مثلا به بلک فرایدی چه غوغایی میشه برای فروش بیشتر. مردم از صبح زود میرن مغازه ها رو نشون میکنن چند ساعت منتظر میمونن، بعد در فروشگاه که باز میشه انگار سوت شروع مسابقه رو زدن، از سر و کول هم رد میشن که وارد مغازه بشن. خیلیاشون پولی که ندارن رو خرج وسایلی میکنن که اصلا بهش احتیاج ندارن. یا پولشون رو صرف جنسی میکنن تا به کسانی هدیه بدن که دوستشون ندارن. فقط انگار مسابقه خریدنه. برای همینه که میزان فروش صنعت لباس از سال ۲۰۰۰ تا سال ۲۰۲۰ دوبرابر شده. جمعیت جهان توی این مدت دو برابر نشده اما خرید لباس دوبرابر شده.یک کارگاه تولید لباس تصویر بدن Body Imageتا اینجا صحبتم راجع به مد سریع و پیامدهاش بود. از اینجای بحث موضوع یه مسئله کاملا متفاوته ولی چون اون هم فوق العاده موضوع مهمیه و از طرفی مرتبط با موضوع صنعت مد بود الان اینجا راجع بهش صحبت میکنم. به نظر شما زیبایی چهره و زیبایی اندام یه مفهوم ثابته؟ ایا میشه یک نسخه پیچید و گفت که زیبایی اینه و جز این نیست و بعد هم یه شابلون گذاشت و گفت اگه با این مشخصات تطابق دارید زیبایید اگر نه زیبا نیستید. ایا میشه این کار رو کرد؟ میشه در مورد چهره دیگران یا اندام دیگران اظهار نظر کرد؟ از اون بدتر اظهارنظرهای تند و سیاه و سفید کرد؟ مثلا گفت فلانی چاقه، اون یکی نی قلیونه، بهمانی کوتوله است، این یکی درازه ولی شکم داره، اون یکی اما خوبه لاغره و این لاغری رو طوری بگیم که نوعی تمجید به حساب میاد. خب بالطبع پاسخ همه این سوالات اینه که نه نمیشه و نباید این کار رو کرد. چه کاریه خب؟ اما واقعیت اینه که صنعت مد بطور خواسته یا ناخواسته داره یک تصویر خاصی رو از زیبایی ارائه میکنه. طوری که زیبایی همینه که من میگم و غیر از این نیست. خوش هیکلی و خوش اندامی همینه که من میگم. تبعات این مسئله این میشه که کسانی که شباهتی بین خودشون و اون استاندارد تعریف شده نمیبینن احساس میکنن زشت هستن. و این احساسیه که به صدها میلیون نفر در سراسر دنیا القا میشه.در آمریکا بیشتر از نصف دختران از ظاهر خود راضی نیستند مثلا نوجوونی که رفته لباسش رو در اتاق پرو امتحان میکنه و یه نگاهی به عکس بزرگ مدلی میندازه که روی دیوار فروشگاهه با همون لباس هم عکس گرفته.  و بعد با خودش میگه که واقعا من الان شبیه این شدم؟ نه. پس مشکل از منه. من هستم که زشتم. من هستم که تیپ و هیکلم خوب نیست. چون پر واضحه که اون خوش تیپه. بالاخره مدله، در آمریکا بیشتر از نصف دخترها خودشون رو با مدلهای فشن مقایسه میکنن. من از عمد عدد نمیدمها. چون عددها در طول زمان تغییر میکنه. اما این رو بدونید که عدد خیلی بالاست و میشه گفت بیشتر جامعه اینطورن. صنعت مد تصویری رو به جامعه میده که بیشتر دختران امریکایی از بدن خودشون راضی نیستن و میگن که بدن من یه مشکلی داره. چرا؟ چونکه سالنهای مد یک اقلیت خیلی کوچکی از دختران لاغر رو به عنوان مدل و مبنا به جامعه معرفی کرده. و میگه این زیباییه. بقیه زیبا نیستن. این مساله اعتماد به نفس بقیه رو میکشه و از بین میبره. حالا جالب اینجاست که صنعت مد وقتی داره لباس و محصولات مربوط به زیبایی تولید میکنه اتفاقا تنوع خیلی بالایی از محصولات رو تولید میکنن. اما وقتی قراره که همون لباسها به جامعه معرفی بشه.  در این معرفی کردنه تنوع اصلا رعایت نمیشه. بحثمون الان بر سر اینه که تنوع مدلها خیلی پایینه و این مساله باعث شده که یک تصویر غالب از بدن خوب در جامعه شکل بگیره و بعد همه تلاش بکنن که خودشون رو شبیه به اون کنن.تنها یک تعریف برای زیبایی وجود ندارد نکته مستند A straight curve redefining body image, همینه. توی این مستند  از ۱۲ مدل مطرح دنیای مد دعوت میکنن که بیان و در یک پروژه ای شرکت کنن. این مدلها رو هم طوری انتخاب کردن که در تیم ۱۲ نفره یک تنوع بالایی دیده بشه. تنوع از نظر وزن، نژاد، سن و حتی گرایش جنسی. هدفشون اینه که تصویری رو ایجاد کنن که آدمهای بیشتری رو نمایندگی کنه. مدلها نباید همگی لاغر باشن. وزن بالا هم باید توشون باشه. نباید همگی جوان باشن. مسن هم باید توشون باشن. نباید همگی سفید یعنی با ریشه اروپایی باشند بلکه باید توشون آفریقایی و آسیایی تبار و سایرین هم باشن. اینطوری تصویر جامعتری از چهره و بدن مبنا به جامعه داده میشه. و آدم های بیشتری خودشون رو با شبیه به مدلها میبینن. پروژه این مستند اینطوریه که این دوازده تا مدل خیلی متنوع جمع بشن کنار هم. بعد لباسهای مختلف بپوشن، مقابل دوربین ظاهر بشن و عکس بگیرن. بعدش عکسهای اینها رو در هفته مد نیویورک در یک نمایشگاه عکس به نمایش بزارن. یعنی در اون هفته ای که نیویورک پره از افراد مهم و تاثیرگذار صنعت مد، اینها نمایشگاهی بذارن و آدمها برن تماشا کنن و ایده بگیرن و ببینن که چقدر خوب میشه اگه به جای اینکه فقط از یک طیف از مدلها استفاده کنند از تنوع بیشتری استفاده بشه.مثلا تنوع در سایز. در دنیای مد به خانمهایی که سایز لباسشون بین ۳۲ تا ۳۶ باشه میگن استریت سایز. اما Curve size  کسیه که سایز ۴۲ به بالا میپوشه. پس چی شد؟ کسانی که لاغر تر هستن استریت سایزن و کسانی که وزن بالاتری دارن کرو سایزن. یه عده زیادی از خانمها هم بین این دو هستن. مساله اینه که در دنیای واقعی بیشتر افراد جامعه کرو سایز و یا نزدیک به کرو سایز هستن. مثلا در امریکا و بریتانیا بیشتر خانمها کروسایز هستن یعنی سایز بالا میپوشن. اما صنعت مد اصرار داره که لباسها رو فقط و فقط با مدلهای لاغر نمایش بده و معرفی کنه و توی کمپینهای مد از هر پنجاه مدل فقط یکیشون هست که وزن بالاست.ترس از قضاوت دیگران در مورد بدن خود این ۱۲ نفر مدلی که انتخاب شدن خودشون آدمهای فعالی هستن راجع به اینکه تصویر بدن یا بادی ایمیج در جامعه تغییر کنه.  دیدگاههای جالبی دارن. مثلا یکی از اونها یه خانم آفریقایی تباره به اسم Philomena Kwao که لباس سایز بالا میپوشه. خودش میگه ببینید من چقدر جنگیدم تا با پوست تیره، با تبار افریقایی، با موی مجعد با بدن تو پر و اضافه وزن توی این صنعت مدل هستم. جنگیدم چون معتقدم این وضعیت باید تغییر کنه. میگه من نگران خواهر کوچکم هستم و دخترهای دیگه مثل اون. مدام توی اینستاگرام افرادی رو دنبال میکنن که وزن نرمالی ندارن. بچه ها فکر میکنن که باید غذا نخورن تا شبیه به اون آدمها بشه. میگه البته ما باید رو راست باشیم. قرار نیست من بیام به دخترهای جوونتر بگم که نه منی که خودم مدل هستم اصلا هیچوقت مشکلی با بدنم نداشتم و همیشه بدنم رو پذیرفتم، دیگران قضاوتم نکردن و غیره. نه اینطور نبوده. نباید دروغ بگیم. باید با بدنمون دوست باشیم. ما از هر چیزی اگه فرار کنیم از بدنمون که نمیتونیم فرار کنیم. مثلا اگه از پاهات خوشت نمیاد هی نگاه کنی و حرص بخوری بگی پای من باید اینجوری میبود. اما الان رو نگاه کن. مساله حل میشه؟ نه. باید بپذیریم و بدنمون رو دوست داشته باشیم.یه مدل دیگه دختریه به اسم Iskra Lawrence   میگه از وقتی ۱۳ ساله بود وارد صنعت مد شدم. اون موقع به عنوان یک مدل استریت سایز یا سایز پایین کار می کرده. و میگه که در پشت صحنه سالن مد میدیده که بیست تا دختر دیگه هم کنارش هستن. همه عین هم هستن، چون وقتی استاندارد زیبایی رو اینقدر بسته در نظر بگیری دیگه همه شبیه هم میشن و تفاوت اساسی ای در ظاهرشون نیست. راجع به فشاری که روی این دختربچه ها بوده میگه. چقدر راجع به غذا خوردن خودشون سخت گیر بودن. غذا نمیخوردن. کم میخوردن. مدام دور کمر خودشون رو اندازه میگرفتن که اضافه وزن نگرفته باشن. میدونیم که یکی از مشکلات شایع بین مدلها وسواس یا اختلال در خوردن غذا هست. یا غذا نمیخورن یا اینکه غذا میخورن و بعدش بالا میارن که وزنشون زیاد نشه. اگه یکی از مدلها لباس به تنش نمی رفت طراح لباس جلوی بقیه داد میزد که چرا اینقدر تو چاقی. داد و بیداد جلوی بقیه دخترها. میگه من خیلی جنگیدم که بدنم رو اونطوری که صنعت مد ازم انتظار داره شکل بدم و لاغر نگه دارم. اما دیدم فایده ای نداره. بدن من کامل نیست و البته اساسا چیزی به اسم بدن پرفکت و بدن کامل وجود خارجی نداره. آخرش تصمیم گرفتم که من باید کار خودم رو بکنم. و با همین سایزی که هستم این کار رو انجام بدم. من احساس سلامت و شادابی میکنم. بدن سالمی دارم. چرا باید از بدنم خجالت بکشم؟ به جایی رسیدم که با بدنم راحت هستم. و قطعا اینجوری، یعنی وقتی که خودم فکر میکنم زیبا هستم، در بهترین و زیباترین حالت خودم هستم.برچسب زدن به افراد بر اساس ظاهرشان بیشتر آدمها فکر میکنن که سلامت بدنشون رو میتونن  با شاخص بی ام آی چک کنن. در حالیکه اینطور نیست. بی ام آی  Body mass index یا شاخص توده بدنی یه شاخص نسبی هست از اینکه با توجه به نسبت قد و وزنت در کجای جامعه قرار میگیری؟ میدونید دیگه به عنوان مبنایی برای تعیین چاقی یا لاغری آدمها رایج شده. این شاخص چیزی نیست که بهت راجع به وضعیت سلامتت با وضعیت ماهیچه ای بگه. ازش نمیشه فهمید که چقدر چربی در بدنت داری. یا چقدر بدنت سالمه. جالبه بدونید که با شاخص بی ام آی خیلی از ورزشکاران حرفه ای یا حتی سلبریتی های معروفی که به عنوان خوش تیپ و خوش هیکل معروف هستن جز افراد چاق به حساب میان. مثلا کیم کارداشیان با شاخص بی ام آی پاق به حساب میاد.شرمساری از بدن Body Shamingکلا در جامعه توجه بیش از حد به وزن آدمها و به بزرگی بدن میشه. غافل از اینکه با نگاه کردن به بدن یک آدم نمیشه پی به وضعیت سلامتش برد.بدون اینکه بدانیم وضعیت ارگانهای داخلی اش چطوره. واکنشهای متابولیک بدنش چطوره. نه  فقط با بی ام آی. مهمترین کاربرد چربی در بدن برای ذخیره انرژیه و کمک میکنه که بدن متابولیسمش رو تنظیم کنه. مستند باز تعریف تصویر بدن با چند متخصص پزشکی و سلامت صحبت کرده. اونها میگن که  داشتن یه مقدار چربی نرمال در اطراف باسن و کمر اتفاقا برای سلامت خوبه. یعنی اینطور نیست که بدن اصلا نباید اصلا هیچ جربی ای داشته باشه. میگن که بعد از اینکه آدما مریض میشن ضعیف میشن اون چربی کمک میکنه انرژی آزاد بشه و  بدن دوباره قوی بشه. پس وجود یه مقدار چربی در بدن کاملا طبیعیه. اما وضعیت اینقدر تاکید روی حذف چربی و کم کردن وزن هست که طوری شده که آدمها احساس ننگ و احساس شرم میکنن. بزرگی و گنده گی مساله شرم آوری میشه و فکر میکنن که بقیه دارن نگاهشون میکنن، بهشون برچسب میزنن و مورد قضاوت قرار میگیرن. البته فقط فکر کردن نیست ها. اتفاق هم میفته. شبیه به نژادپرستی هست. خیلی از آدمها فکر میکنن که نژاد پرست نیستن ولی وقتی پاش بیفته و به رفتارها و به ارزشها شون فکر میکنن متوجه میشن که نه خوب هم نژاد پرستن.  در مورد سایز هم همینه. الان همه مون سر تکون میدیم که چه آدم هایی هستند، یک انسان رو بخاطر وزنش قضاوت میکنن. اما خبر نداریم که بجاش خودمون روی آدمها برچسب میزنیم.اصلا بعضی فکر میکنن که افراد چاق مخصوصا خانمهای چاق جایی در دنیا ندارن . شایسته چیزی نیستن. یکی از همین مدلهایی که در این مستنه و خودش هم اپلاس سایزه و وزن بالاست از مشکلاتش در نوجوانی صحبت می کرد. از اینکه در مقابل افراد دیگه نمیتونست غذا بخوره . جون بقیه نگاهش میکردن که چی میخوره که چاق شده.  میگفت دائم همه حواسشون به غذاته. لقمه هات رو میشمرن و قضاوتت میکنن که حتما اینطوری میخوره که اینقدر چاق شده دیگه. میگه از ترس این قضاوتها خیلی اوقات توی توالت مدرسه رفتم غذا خوردم. یا حواسم بوده که یه کوچولو ته بشقاب از غذام رو نگاه دارم و نخورم که از این حرفها نزنن و متهم به پرخوری نشم. یا همه اش انتظار دارن که چرا تلاش نکرده کمتر غذا بخوره یا چرا ورزش نمیکنه. کسی از زندگی آدم خبر نداره و قرار هم نیست من بشینم برای همه آدمها دونه دونه توضیح بدم مشکلاتم رو بگم . میگه خود من وقتی که ۱۰ سالم بود ناپدری ام به مادرم دوباربا اسلحه شلیک کرد و قصد داشت مادرم رو بکشه. البته مادرم نجات پیدا کرد. اما من بعد  از اون ضربه بزرگ به پرخوری رو آوردم. این واکنش بدنم بوده به اون ماجرا. اختلال در غذا خوردن. ولی ملت میگن چرا اینقدر میخوره. چرا اراده اش ضعیفه.  جالبه بدونید که فقط در امریکا یه چیزی حدود سی میلیون نفر دارای اختلال غذا خوردن هستن. این اختلال هم در پرخوری و هم کم خوردن هست. این یک مساله خیلی جدیه.مدلهای صنعت مد با بیشتر جامعه متفاوت هستند. مساله دیگه که باز هم شکه کننده است موضوع آموزش طراحان مده. سیستم آموزشی در دانشگاههای طراحی لباس روی سایزهای کوچک شکل گرفته. با اینکه بیشتر زنان و دختران سایز ۴۴ به بالا هستن. حداقل در امریکا و بریتانیا اینطوریه. اما توی خیلی از دانشگاهها به طرحها آموزش لازم برای لباسهای سایز بالا ارائه نمیشه. مساله این نیست که دوحت لباس سایز بالا سخته یا راحته، نه. مساله فهمیدن ارگونومی بدنه. ابعاد و نسبت ابعاد در بدن یه فرد لاغر با یه چاق متفاوته. راکت ساینس هم نیست. چیز پیچیده ای نیست اما این رو باید آموزش داد ولی آموزش داده نمیشه. توی مستند به بهترین مدرسه های فشن در آمریکا رفتن و نشون میدادن که سیستم آموزشی برای طراحی روی سایز ۳۶ شکل گرفته؟ خود متولیهای مدارس مد هم نمیدونستن چرا. میگفتن از قبل اینطوری بوده. حتی مانکنها و اون آدمک هایی که روشون لباس رو میذارن و برش میدن هم سایز پایین هستن. البته طراحانی هم هستند که این روند رو دارن تغییرمیدن و دارن روی این کار میکنن که برای همه اندازه ها طراحی کنن. این رو یادمون باشه که یک استاندارد خاص برای زیبایی برای خوش اندامی وجود نداره. زیبایی در همه ابعاد اندازه ها و وزنها میاد. حرف هامون بیشتر متوجه خانمها بود، عین این مسائل برای آقایون هم مطرحه. مساله بادی ایمیج و بادی شیمینگ برای آقایون هم هستن. بذارید حیفه اینو هم بگم. غیر از این موارد یه مساله دیگه هم در عکاسی و ویرایش عکسهای مد هست. یکی از مدلها تعریف میکرد که در یه عکسی داشت به پشت سر نگاه میکرد و توی اون شرایط طبیعیه که پوست بدن چروک بر میداره. مثلا پوست کمر و پوست گردن. طبیعت بدن همنیه. اگه چروک برنداره عجیبه. این مدل میگفت بعد از انتشار اون عکس اینقدر کامنتهای بد گرفته که تو چرا بدنت اینقدر چروک داره و چرا پوستت خوب  نیست و از این حرفها. که نشون میده بخاطر استفاده بیش از حد از فتوشاپ و ویرایش عکسها تصور جامعه کلا راجع به بدن یه چیز عجیب و یه چیز فراانسانی شده برای همین هم در امریکا یه تعداد حقوقدان روی یک لایحه ای کار کردن به اسم صداقت در تبلیغ. میگن اگه میخوای با فتوشاپ و ابزارهای دیگه کارت رو زیباتر کنی. رنگ رو بهتر کنی. چروک رو از لباس برداری، انجام بده. اما اجازه نداری جنبه های انسانی رو تغییر بدی و یه ظاهری فریبنده و فرا انسانی درست بکنی. مشکل فتوشاپ نیست. مشکل اینه که باهاش چهره انسان رو طوری فریبنده کنی که دیگه شبیه به آدمیزاد طبیعی نباشه. چون آدمها خودشون رو با اون تبلیغ مقایسه میکنن و مشکلات سلامت روان ایجاد میشه. خلاصه دیگه اپیزود رو جمعبندی. پروژه عکاسی از مدلهای متنوع خوب پیش رفت. مدلها عکسهای زیادی گرفتن و چند ماه بعدش نمایشگاه عکس رو برگزار کردن که توش واقعا میشد تنوع رو دید. هم تنوع نژادی هم تنوع در اندازه وهم تنوع در سن. حالا دیگه هر کسی که وارد نمایشگاه میشد میتونست یکی رو شبیه به خودش، شبیه به سنش، شبیه به هیکلش یا تبارش پیدا بکنه. و بگه پس من هم زیبا هستم. من هم نرمال هستم. و این دستاورد کمی نیست. Inclusive  بودن و شامل کردن و در نظر گرفتن همه چیز کمی نیست.فرم بدن و ظاهر انسانها متفاوت و زیباست. این تفاوتها را بپذیریم. خب این هم اپیزود ۳۳ پادکست داکس بود که شما نمیدونید من این اپیزود رو چطور جلو بردم. مشغله ام این چند وقتی زیادتر از قبل بود ولی سعی کردم که توی انتشار پادکست وقفه بیشتری نندازم. امیدوارم که موضوع این اپیزود کنجکاویتون رو قلقلک داده باشه که برید خودتون هم در موردش مطلب بخونید. مرسی که پادکست داکس رو دنبال میکنید. این حرف تکراریم رو دوباره بگم که یادتون نره که مهمترین راه حمایت از این پادکست معرفی کردنش به دیگرانه. اگر پادکست رو پسندیدید، به آدمهای دور و برتون هم معرفیش کنید. دم همه تون گرم. تا اپیزود بعدی و فیلم مستند بعدی خدانگهدار. https://castbox.fm/episode/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%B3%D9%88%D9%85%3A-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D8%B3%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AF-id5645670-id643224557?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%B3%DB%8C%20%D9%88%20%D8%B3%D9%88%D9%85%3A%20%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D8%B3%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%20%D9%85%D8%AF-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست داکس</category>
                <author>پادکست داکس</author>
                <pubDate>Sun, 05 Nov 2023 01:25:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود سی و دوم: روسیه پوتین 2</title>
                <link>https://virgool.io/@doxpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%87-%D9%BE%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%86-2-wk0jptil7idz</link>
                <description>سلام، شما دارید اپیزود سی و دوم  پادکست داکس رو میخوانید. https://castbox.fm/episode/اپیزود-سی-و-دوم%3A-روسیه-پوتین--قسمت-دوم-id3396284-id481792186?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%B3%DB%8C%20%D9%88%20%D8%AF%D9%88%D9%85%3A%20%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%87%20%D9%BE%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%86-%20%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%D8%AF%D9%88%D9%85-CastBox_FM در اپیزود قبل در مورد پیشینه ولادیمیر پوتین صحبت کردم و با جزییات گفتم که چطور اون افسر مستعفی کا گ ب  خودش رو به کرملین رساند و در عرض نه سال شد رییس جمهور روسیه. بدون هیچ مقدمه و یادآوری خلا میخوام ادامه داستان رو بگم. برای همین اگر اپیزود قلبی رو نشنیدید پیشنهاد میکنم حتما اول اپیزود 31 رو بشنوید.  پوتین به روش معروف و آشنای اتوبوسی با خودش خیلی از افراد مورد اعتمادش رو از سن پترزبورگ به مسکو آورد که بتونه تیم کاری خودش رو تشکیل بده. این تیم به پیترز گروپ معروف شد یعنی تیم سن پترزبورگ. این گروه پای سفره سیاست و پای خوان پرنعمت اقتصاد کشور نشسته بودن و ازش روزی میخوردن و میخورن. هم تونستن مناصب در خوری بگیرن و هم اینکه سهم خوبی از اقتصاد کشور رو مال خودشون کنن. خود پوتین هم این وسط تونسته تا حالا صاحب ثروت زیادی بشه. گرچه هیچ کسی از ثروت پوتین اطلاع دقیق نداره . دیدگاها متفاوته اما تخمینهایی هست که میگه که پوتین دهها میلیارد دلار دارایی رو در اختیار دارد.  گرچه مثل خیلی از مسائل دیگه خود پوتین منکر چنین ثروتیه.یکی از اقدامات سمبلیک پوتین بعد از به قدرت رسیدن این بود که سرود ملی روسیه رو برگردوند به همون سرود دوره اتحاد جماهیر شوروی. البته اون سرود دوره شوروی یک شعر دیگه ای داشت اما اینبار روی همون آهنگ یک شعر دیگه سرودند و شد سرود ملی. این هم یکی از نشانه هایی بود که  باعث ترس غربیها شد و گفتن که پوتین دنبال اینه که عظمت از دست رفته شوروی رو دوباره به دست بیاره و روسیه رو به جایگاهی که شوروی داشت برسونه. در اپیزود قبلی گفتم که پوتین از همون ابتدای سال 2000 قدرت رو در دست گرفت.1/1/2000 اولش بعنوان رئیس جمهور موقت و بعد از انتخابات دیگه به عنوان رئیس جمهور رسمی. سال 2000، سال آخر ریاست جمهوری بیل کلینتون بود. بیل کلینتونی که رابطه خوبی رو با بوریس یلتسین داشت و یکی از حامیان خارجی اش بود. حالا میگیم کلینتون با یلتسین دوست بود اما همین کلینتون هم در عین دوستی با یلتسین دنبال گسترش ناتو بود. چون قبل از فروپاشی شوروی آمریکا و کشورهای غربی به شوروی اطمینان داده بودن که ناتو دیگه سمت شوروی نمیاد و عضو جدیدی از کشورهای همسایه شوروی نمیگیره اما بعد از فروپاشی شوروی این قرار مدارها که کتبی هم نشده بودن زیر پا گذاشته شدن و ناتو همینطور به عضو گیری ادامه داد. اما در عین حال کلینتون ظاهر رابطه اش با یلتسین خیلی خوب بود. با کی؟ یلتسین. الان میخوایم ببینیم رابطه پوتین با روسای جمهور امریکا چطور پیش رفت.اولین دیدار پوتین با یک رییس حمهور امریکاخب برگردیم به کلینتون. ماه های آخر ریاست جمهوری کلینتون مصادف میشد با ماههای اول به قدرت رسیدن پوتین. کلینتون بلند شد رفت به روسیه تا پوتین رو ببینه. ببینه رییس جمهور جدید روسیه کیه. بالاخره روسیه وارث کشوریه که اینها دهه ها با همدیگه داستان داشتن، سر شاخ بودن. حالا برای آمریکایی ها مهم بود که ببینند این کشور دست چه کسی افتاده. پوتین درسته که هنوز در اون سمت تازه کار بود اما در برخورد با کلینتون نمی‌خواست کم بیاره و از طریق زبان بدن خودش داشت به کلینتون نشون میداد که این منم که اینجا سلطه دارم. تلاشش رو میکرد که به کلینتون بفهمونه که خارج از اینجا واسه هر کی پرزیدنتی، اینجا منم که پرزیدنتم. روحیات و دیدگاهشان هم به هم نمیخورد. و نتونستن با هم ارتباط خوبی برقرار کنند.برخورد پوتین با کلینتون تجربه خوبی از آب در نیومد. اما پوتین دنبال این افتاد که یک شروع خوب با رئیس جمهور جدید آمریکا جورج بوش داشته باشه. برای همین قبلش مفصل راجع به جورج بوش تحقیق کرد، اینکه بوش چه جور آدمیه.  اعتقاداتش چیه، چه چیزهایی خوشحالش میکنه؟ پوتین میدونست که  بوش یک مسیحی معتقد و دو آتشه است. اینجا بود که تصمیم گرفت که از حربه اعتقادات مذهبی استفاده کنه. بعد از رییس جمهور شدن بوش، پوتین به آمریکا سفر کرد، اونجا براش یک خاطره ای از یک تجربه مذهبی تعرف کرد. گفت اره چند سال پیش کلبه ام آتش گرفته بود. توی اون آتش سوزی مهیب فکر کردم که همه چیز از بین رفته از جمله مطمئن بودم که اون گردنبند صلیبی که مادرم بهم داده بود هم توی آتش سوزی از بین رفته. اما درست مثل یه معجزه آتش نشان اومد سمتم و گردنبند رو به دستم داد و من هم این یادگاری ارزشمند رو هنوز نگه داشتم. اولین دیدار پوتین و جرج بوش در امریکااین رو یادآوری کنم که در دوره اتحاد جماهیر شوروی، یعنی فقط چند سال قبلتر ش، زمامداران شوروی میانه ای با اعتقادات مذهبی نداشتن. و برای همین هم اردوگاه مقابلش یعنی امریکا تلاش میکرد که نشون بده دشمن ما بی خداست و ما معتقدیم، ما با خداییم. ما یک ملت زیر سایه خدا هستیم. هر چه مسیحی تر و باخداتر باشی امریکاییتر هستی. الان هم می بینید دیگه خیلی از ملی گراهای دوآتشه امریکایی شدیدا هم مذهبی هستن.  حالا با اون پیشینه، پوتین رفته امریکا و برای رئیس جمهور آمریکا همچین خاطره مذهبی ای رو میکنه. میخواست بگه من هم مثل تو مذهبی هستم و یه راهی برای ارتباط برقرار کردن با این آدم مهم استفاده بکنه. واقعا هم تونست تاثیر خوبی روی بوش بذاره و وقتی که بعد از صحبت هاشون مقابل خبرنگارها ظاهر شدند بوش یه دفعه گفت که آره من به چشم این مرد نگاه کردم و احساس درون روحش رو یافتم. این مرد شدیدا  برای منافع کشور خودش تلاش می‌کنه. پوتین به خواستش رسیده بود که همانا احترام دیدن و تمجید شنیدن از یک رئیس جمهور آمریکا بود.این شاید نتیجه مهارتی بود که پوتین در اون استاد بود. بالاخره هیچ چی نباشه در کا گ ب آموزش دیده بود و می دونست که  با چه رفتاری میتونه به خارجیها نزدیک بشه و اعتمادشان را جلب بکنه. میگن که پوتین چشم تیزبینی دارد. ویژگیهای شخصیتی طرف مقابل رو میگیره و از اون ویژگیها در خدمت اهداف خودش استفاده میکنه.  این کار رو با رهبران کشورهای دیگر بارها کرده.  یه وقتایی  با خوشرویی و رفتار گرم باهاشون  این کار رو کرده یه وقتایی هم با ارعاب و یا با تحقیر یا کم محلی. یه وقتایی از میز شش متری برای دیدن رهبران کشورهای مختلف استفاده کنه، یه وقتایی هم طرف مقابل رو گرم در آغوش میگیره یا خاطره مذهبی براش تعریف میکنه. با همین روشهاش در همون سالهای اول تونست تاثیر خیلی خوبی روی بوش و تونی بلر بذاره و روابط روسیه رو با امریکا و بریتانیا  تقویت کنه.رابطه گرم پوتین و شرودر صدر اعظم وقت آلمانهمینطور تونست رابطه عجیبی با صدراعظم وقت آلمان گرهارد شرودر هم درست کنه. در سال 2003  در یک شرکت کوچک آلمانی شواهدی از پولشویی پیدا شد. پولشویی که افراد رده بالای سیاست روسیه و احتمالا خود پوتین پشت اون بودن. اما رابطه بین پوتین و شرودر اینقدر قوی بود که اون پرونده با دخالت شرودر در دادگستری آلمان متوقف شد. دو سال بعدش در سال 2005 شرودر یک وام شش میلیارد دلاری به روسیه داد تا بتونه خط لوله گاز روسیه به اروپا رو بسازه تا روسیه بتونه به آلمان گاز صادر کنه. همین گازی که باعث شده اروپا اینقدر وابسته به روسیه باشه و در برخورد باهاش همه اش ملاحظه کنه. معلومه که روسیه دوست داره ایران هیچوقت از تحریم در نیاد. ایرانی که دومین ذخایر گازی دنیا رو داره. که خودش تنهایی به  آلمان و اروپا گاز بفروشه. بگذریم، شرودر شش میلیارد دلار وام به روسیه داد اون هم در بحبوحه انتخابات. دوهفته بعدش هم  شرودر انتحابات رو باخت و از سیاست کناره گرفت. اما پست بعدی اش چی بود؟  رئیس هیئت مدیره کنسرسیوم ساخت همون خط لوله. از اینور به روسیه وام داد از اون طرف وقتی که قدرت رو از دست داد رفت خودش مسئول اجرای پروژه شد. این مساله باعث جنجال زیادی در سیاست آلمان شد.اما برگردیم به بوش. رابطه پوتین و بوش خیلی خوب شروع شد اما یه دفعه ۱۱ سپتامبر پیش اومد. پوتین از این فرصت هم استفاده کرد تا خودش رو به بوش نزدیک کنه. بعد از حملات سریعا بهش تماس گرفت و باهاش ابراز همدردی کرد. و گفت ما کنارتون هستیم تا جلوی ترور رو بگیریم. اما بوش راه خودش رو رفت، افتاد دنبال حمله به افغانستان و بعد هم عراق. و این چیزی نبود که پوتین دوست داشته باشه. ببینه که امریکا داره یکه تازی میکنه. و به هر کجا  که دلش بخواد لشکر کشی بکنه.شرودر بعنوان رئیس هیئت مدیره کنسرسیوم ساخت خط لوله پاییز سال 2004  یک فاجعه  بزرگ در روسیه اتفاق افتاد. اتفاقی به مراتب فجیع تر ازون بمبگذاری آپارتمانها که توی اپیبزود قبلی گفتم. این فاجعه در شهر کوچک Beslan در اوستیای شمالی اتفاق افتاد. اوستیای شمالی یک منطقه فدرال در قفقازه. بخشی از روسیه است. در پاییز سال 2004 وقتی که اولین روز مدرسه بود و بچه ها با پدر و مادرهاشون رفته بودن که سال تحصیلی رو شروع کنن چند تروریست به یه مدرسه ریختن و بعد همه بچه ها و پدر و مادرها و معلمها رو در سالن بزرگ مدرسه جمع کردن. چند صد نفر گروگان بودن. خیلی از پدر مادرها بچه های کوچک دیگه شون رو هم توی بغلشون داشتن. تروریستها شورشیهای چچنی بودن که از پوتین میخواستن که یا نیروهات رو از چچن ببر بیرون یا اینکه این بچه ها رو میکشیم. ویدئوهاش هست که این بچه های کوچک چقدر وحشت زده بودن. بچهای هفت هشت ساله که شبیه به حالت کلاغ پر دستشون رو پشت سرشون گره زده بودن و روی زمین نشسته بودن. واقعا شرایط ناراحت کننده ای بود. پوتین یا باید به حرف شورشیها گوش میکرد یا اینکه نمیکرد و وجهه و اعتباری که در این چهار سال به دست آورده بود رو از دست میداد. انتخاب پوتین اما این بود که ارتش روسیه رو به بسلان بفرسته. اونها دور تا دور مدرسه رو محاصره کردن. در روز سوم گروگان گیری تروریستها یه دفعه یک بمب رو منفجر کردن و  از اون طرف هم ارتش با توپ و تانک ساختمون رو نشونه گرفت. نیروهای ارتش همزمان کمک میکردن که گروگانها از مدرسه فرار کنن. اما ساختمون مدرسه آتش گرفت و 320 نفر که نصفشون بچه بودن زنده زنده در آتش سوختن.یک فاجعه انسانی به تمام معنی. افکار عمومی از دست پوتین عصبانی بود و اون رو مقصر میدیدن. اما وقتی که پوتین زبان باز کرد  مقصر رو آمریکا دانست  و گفت اونها حامی جدایی طلبان چچن بوده. البته اسمی از آمریکا نبرد اما آدرس آمریکا رو میداد. پوتین که تا اینجا تلاشش رو کرده بود تا با بوش رفاقتی به هم بزنه و با امریکا رابطه خوبی داشته باشه، از این لحظه بود که  راهش رو از آمریکا جدا کرد.فاجعه مدرسه بسلان در سال 2004در همون دوران، پوتین داشت تحولات دیگری رو هم از نزدیک دنبال میکرد و اون هم وقوع انقلابهای رنگین در جمهوریهای سابق شوروی بود. یعنی در حیات خلوت خودش. داشت میدید که در کشورهای همسایه اش که قبلا مال اتحاد جماهیر شوروی بودن و الانم روسیه در آنها نفوذ زیادی داره، پشت هم هی انقلاب میشه و آدمهایی که با پوتین دوست هستن میرن و بعد از انقلاب کسایی بر سر کار میان که با روسیه مشکل دارن و به غرب نزدیک هستن. شما فکر کن پوتین باشی، یعنی کسی باشی که کارت تئوریهای توطئه بوده. قضیه رو چطور میبینی؟ اینطور میبینی که این انقلابها اتفاقی نیست و یک کشوری دلش نمیخواد که روسیه در این کشورها نفوذ داشته باشه. یک کشوری داره این انقلابها رو رهبری میکنه. اون کشور کیه؟ آمریکاست. پوتین قضیه رو اینطور میدید. اولش در سال 2003 انقلاب گل سرخ در گرجستان پیش اومد. بعد در سال 2004 انقلاب نارنجی در اوکراین رخ داد.بعد هم انقلاب گل لاله در قرقیزستان. که در همه اینها مردم این کشورها به نفوذ روسیه در کشورشون اعتراض میکردن. البته مسائل دیگه هم بود مثل اینکه سیستم حکمرانی فشله، ناکارآمده، صدای مردم شنیده نمیشه، در انتخابات تقلب میشه. مساله نفوذ زیاد روسیه هم که بود. مردم اعتراض کردن و موفق شدن که از شر سیاستمدارانی که نمیخواستن خلاص بشن. اما پوتین میگفت داره دموکراسی با طعم امریکایی به این کشورها صادر میشه و اینها ضد روس میشن. حرف پوتین این بود که مردم که همینجوری نمیان توی خیابون. حتما یکی تحریکشون کرده. یکی پول داده بهشون. کی؟ آمریکا. پوتین یادشه که دوازده سیزده سال پیش امریکا بود که باعث فروپاشی شوروی شد. الان هم تحلیلش این بود و بطور جدی احساس خطر میکرد. چون همون موقع میدید که امریکا به عراق حمله کرده و صدام رو برداشته. در حیات خلوت خودش هم میدید که انگار باز دست امریکاست. از طرفی هم نگاه میکرد میدید که ناتو همینطور داره پیشروی میکنه. پیشروی ناتو دیگه از حیات خلوت گذشته دیگه، به هال و پذیرایی روسیه رسیده.مقامات امنیتی و همینطور وزارت خارجه آمریکا که اون زمان در مسند کار بودن خیلی هاشون در این مستند هستن و میگن که روسها فکر میکردن که اون انقلابها کار ما بوده ولی به این سوی چراغ  کار ما نبوده. حالا واقعیت چیه رو باز هم من به شخصه نمیدونم. به هرحال اما پوتین نگران بود، عصبانی بود و همه چیز رو علیه خودش میدید اما هنوز سکوت کرده بود و حرفی نمیزد. اما در فوریه سال 2007 بود که پوتین تصمیم گرفت که موضع خودش رو علنی کنه. و به این وضعیت اعتراض کنه. چطور؟ در کنفرانس امنیتی مونیخ. جایی که مقامات ارشد سیاسی و امنیتی کشورهای مختلف خضور داشتن و میومدن و سخنرانی میکردن. نوبت به سخنرانی پوتین رسید. پوتین عصبانی بود و در سخنرانی اش  تعارف را کنار گذاشته بود و دست گذاشته بود روی موضوع توسعه طلبی آمریکا. معمولا در همچین نشستهایی حضار یه خرده در لفافه وبا ادبیات ملایم حرف میزنن. این اما رک حرف میزد که  امریکا خودش اون سر دنیا هست اما مرزهایش رو تا همسایگی ما آورده جلو. همچین وضعیتی رو کی دوست داره؟ دو متر پایینتر از پوتین هم نماینده های امریکا پای صحبتش نشسته بودن. این عصبانی حرف میزد . اونها هم سر تکون میدادن و پوزخند میزدن که چی میگی؟ نه این خبرها نیست. پوتین ادامه میداد. این شرایط خطرناکه و هیچ کسی احساس امنیت نمیکنه. لحن پوتین تغییر کرده بود. سخنرانی پوتین در کنفرانس امنیتی مونیخ یک نقطه عطف در سیاست روسیه بود.خیلی از کارشناسها میگن که اون سخنرانی پوتین یک نقطه عطف یود. جایی بود که شرایط از اون به بعد تغییر کرد. خانم ویکتوریا نولاند سفیر آمریکا در ناتو توی مستند انتقام پوتین هست و با خنده میگه که اینقدر پوتین اون روز عصبانی بود و با هیجان حرف میزد که آب دهانش توی هوا پخش میشد طوری که هوای اتاق مرطوب شده بود. کمی هم با حالت بدجنس طور این رو میگه ها. قشنگ معلومه از عصبانیت پوتین خوشحاله. حالا قضیه این خانم رو هم در ادامه میگم که داستانش با پوتین چیه و چرا اینجا خوشحاله. خلاصه، در کنفرانس امنیتی مونیخ بود که پوتین حرفهایی که تا بحال در حلقه نزدیکانش می گفت رو در سطح بین المللی بطور عیان فریاد زد.این سخنرانی در سال 2007 بود یعنی بعد از 7 سال دیگه الان  آخرهای ریاست جمهوری اش بود. گفته شده که این نگرانی در کرملین وجود داشت که وقتی که دوره پوتین تمام بشه رئیس جمهور بعدی  دست بگذاره روی داراییهای پوتین. برای همین  با حمایت پوتین دیمیتری مدودف  که از افراد مورد اعتمادش بود برای یک دوره رئیس جمهور روسیه شد. در اون دوره 4 ساله  از 2008 تا 2012 پوتین نخست وزیر روسیه بود . اسما فرد دوم این کشور بود، همه میدونستن که این فقط یک جابجایی موقتی و ظاهریه و در واقع نفر اول روسیه هنوز پوتینه.در سال 2009 دوره ریاست جمهوری بوش تموم شد و اوباما بر سر کار اومد. قصد اوباما ابن بود که روابط با روسیه رو ترمیم کنه و یه روابط سازنده با روسیه درست کنه. گفته بود که میخواهیم دکمه ریست  یا ریستارت رو بزنیم و یه رابطه جدیدی با روسیه شروع کنیم. در اولین دیداری که هیلاری کلینتون که وزیر خارجه آمریکا بود با سرگی لاوروف وزیر خارجه روسیه هم رو دیدند. هیلاری کلینتون در مقابل خبرنگارها یه جعبه به لاوروف داد و گفت بازش کن. وقتی که باز کرد دیدن که یه دکمه پلاستیکی ریست یا روشن خاموش بود که شبیهش رو روی دستگاهها میذارن. اما این یه اقدام سمبلیک بود که نشون بده ما دنبال تغییر رویه هستیم. دکمه ریست در دستان وزاری امور خارجهچند ماه بعدش اوباما به مسکو سفر کرد و رفت با پوتین هم دیدار کرد، گرچه گفتم پوتین فرد دوم کشور بود اما أوباما میدونست که نفر اصلی اونه و باهاش دیدار کرد که دیدار جالبی از آب در نیومد. درست شبیه به قضیه نتانیاهو و اوباما که توی اپیزود 30 ام گفتم. اینجا هم اوباما یک سوال ده ثانیه ای از پوتین میپرسید و پوتین 45 دقیقه پاسخ میداد. درس تاریخ میداد از روسیه قدیم و اتحاد جماهیر شوروی. اوباما از این رفتار پوتین دلسرد شد و اینطور برداشت کرد که این آدم در گذشته گیر کرده و انگار در سودای همون دورانه. از این آدم یک شریک سیاسی در نمیاد. برداشت پوتین هم  این بود که اوباما هم یک تهدیده، مثل بقیه روسای جمهور آمریکا، همگی سرو ته یه کرباسن. همه شون دنبال گسترش ناتو هستن و همه شون میخوان که نفوذ روسیه رو کم کنن.دیدار سرد پوتین و اوباما در سال 2009گفته میشه که وقتی که پوتین نخست وزیر بود، دیگه داشت کم کم روی این مسئله فکر میکرد که از قدرت کناره گیری بکنه و بذاره مدودف برای دوره بعدی هم ادامه بده اما ناگهان نظرش عوض شد. چرا عوض شد؟ بهار عربی یکی از دلایل اصلیش بود. انقلاب هایی که در بین کشورهای عربی شروع شده بود پوتین رو به ترس انداخت که نکنه این دومینو به روسیه هم برسه.  چیزی که پوتین در کشورهای عربی میدید براش شبیه به اتفاقات درسدن بود. مخصوصا که دخالت آمریکا رو هم میدید. باز در اپیزود سی ام، نتانیاهو در جنگ گفتم که در بحبوحه بهار عربی وقتی که مردم مصر در میدان تحریر جمع شده بودن، أوباما اومد و بیانیه داد که حسنی مبارک باید همین الان استعفا کنه.و نهایتا هم مبارک مجبور به استعفا شد. اون از مصر. بعدش هم در مورد لیبی باز مستقیما دخالت کردن. معمر قذافی نه تنها یک دیکتاتور بود بلکه بطور واضح کسی بود که تعادل روانی نداشت. در این که شکی نیست. مردم لیبی هم از وضعیت خسته شده بودن و مثل چند کشور عربی دیگه ریخته بودن توی خیابونها. قذافی هم اونها رو به طرز وحشیانه ای سرکوب کرد. اما آیا این به آمریکا مجوز میداد که به لیبی حمله بکنه؟ به فرض هم اصلا نیت خیر داشتن، ایا اصلا به سیستم جایگزین قذافی فکر کرده بودن؟ نه. فقط  تصمیم این بود که وارد عمل بشه و هیلاری کلینتون یک ائتلاف نظامی راه انداخت علیه معمر قذافی که اون رو سرنگون کنه. و همین اتفاق هم نهایتا افتاد. قذافی ای که به معترض ها گفته بود موش، در یک تونل فاضلاب گیر افتاد و بعد هم همونجا توسط مردم معترض به طرز فجیعی کشته شد.  وقتی که قذافی مرد و خواستن خبر کشته شدنش رو به هیلاری کلینتون بدن اون وسط یه مصاحبه بود و صحنه گفتن این خبر به هیلاری کلینتون فیلمبرداری شده. هیلاری اینقدر خوشحال بود که همونجا واکنش نشون داد و گفت که اومدیم، دیدیم، مرد. که اشاره داشت به یه نقل قول معروف از ژولیوس سزار، اومدیم دیدیم پیروز شدیم. همه اینها رو پوتین داشت دنبال میکرد و براش این پیام رو داشت که تمام این تحولات هم زیر سر آمریکاست، همه چیز در خدمت منافع آمریکاست و دیر بجنبم نوبت من میشه. این نتیجه گیری پوتین بود، نگران بود. خصوصا تصاویر کشته شدن تحقیرآمیز قذافی خیلی روش تاثیر داشت و میگن که دهها بار اون ویدئو رو تماشا کرده. نگران بود که این اتفاق یه روزی برای خودش بیفته.خوشجالی هیلاری کلینتون از مرگ قذافیاینجوری بود که بهار عربی این نگرانی را در پوتین ایجاد  کرد و به فکر حضور دوباره در قدرت افتاد و گفت که دوباره میخوام رییس جمهور بشم. همچین که اعلام کرد که در انتخابات ریاست جمهوری شرکت میکنه یک اعتراضات  گسترده در مسکو راه افتاد.  البته که این آدم کلی طرفدار داره ها اما مخالفین زیادی هم داره.  پلیس صدها نفر از معترضین رو در خیابانها دستگیر کرد. اعتراض ها ادامه داشت اما آخرش هم پوتین در انتخاب پیروز شد.  انتخابات پر از حرف و حدیثی هم بود. روز انتخابات مردم با موبایلهاشون از صندوقهای رای فیلم میگرفتن که از همون اول رای گیری کلی رای توش بود. یا خودکارهایی رو در مراکز رای گیری نشون میدادن که جوهرش قابل پاک شدن بود.خلاصه کلی شک و تردید و سوال در مورد این انتخابات وجود داشت. و البته اون چیزی که در کشورهایی مثل روسیه اهمیت نداره توجیه کردن افکار عمومیه. مردم سوال داشتن، شبهه داشتن ولی پاسخ سوالشون دستگیری بود. بعد از انتخابات هم اعتراضات ادامه پیدا کرد. و در اون بگیر و ببندها هیلاری کلینتون وزیر خارجه وقت آمریکا از معترضین روسی حمایت کرد. و به دولت روسیه اخطار داد. این حمایت دولت آمریکا باعث شد که پوتین بازهم عصبانی بشه و دولت آمریکا و خصوصا شخص هیلاری کلینتون رو متهم کند که شما دنبال سرنگون کردن من هستید. این اعتراضات آخرش به جایی نرسید و برای بار سوم  سربازهای کاخ کرملین اون درهای عظیم سالن اصلی  کاخ رو براش باز کردند و پوتین در میان تشویق مقامات عالیرتبه برای سوگند خوردن وارد کرملین شد.پوتین تا اینجا هشت سال رییس جمهور و چهار سال هم نخست وزیر شده بود. الان تازه با انرژی برگشته بود سر جاش با برنامه هایی در سر. یکیش این بود که معترضین و مخالفانش رو طوری سرکوب کنه که دیگه کسی جرات نکنه نطق بکشه. در سالهای بعد بعضی از مخالفین پوتین مسموم شدن. مثلا Alexei Navalny که مخالف اصلی پوتین و رهبر اعتراضات به انتخابات بود مسموم و بعد زندانی شد. یا یک رهبر دیگه اپوزیسیون به اسم  Vladimir Kara-Murza که دو بار مسموم شد و هر دو بار جان سالم به در برد.Alexei Navalnyاما پوتین پیام رو به جامعه فرستاد که رییس منم، قانون منم. حرف اضافی نباشه. کار دیگه ای که کرد این بود که قانون اساسی رو تغییر داد و دوره ریاست جمهوری رو رسوند به شش سال. اینجوریه که اون تا سال 2024 رئیس جمهور روسیه باقی خواهد ماند. اما عطش قدرت این آدم  فقط تا اون موقع هم سیر نمیشه. در سال 2020 دوباره باز قانون اساسی رو تغییر دادن و رئیس جمهور اختیارات و امتیازهای زیادتری رو گرفت. از جمله اینکه رییس جمهور بعد از اتمام دوره اش مصونیت قضایی پیدا میکنه. جالبه که اینقدر تاکید دارن ما ثروتی به هم نزدیکیم اما اینقدر نگران مصونیت قضایی هستن. یه تغییر کوچولوی دیگه هم اینه که پوتین اجازه پیدا میکنه که باز هم در انتخابات شرکت کنه و امکان داره که تا سال 2036 یعنی وقتیکه 83 سالش میشه هم رییس جمهور روسیه باشه. این رو هم بگم که همه اینها رو با همه پرسی جلو بردن و مردم روسیه یه این تغییرات رای مثبت دادن.دو سال بعد از شروع دوباره پوتین، روسیه میزبان بازیهای المپیک زمستانه سوچی  ۲۰۱۴ بود. مثل هر کشور دیگه ای که در همچین موقعیتی قرار میگیره، روسیه هم تلاش میکرد از فرصت حضور و توجه رسانه ها استفاده کنه و نشون بده که کشور تاثیر گذار و مهمیه. افتتاحیه بازیها با سخنرانی خود پوتین شروع شد. پوتین در اوج افتخار بود و از این موقعیت خوشحال بود. و داشت قدرت جدید روسیه رو به نمایش میذاشت. اما این خوشی پوتین دیری نپایید. در اوکراین مردم تظاهرات می کردند و از رییس جمهور شون میخواستن که دست از دنباله روی مسکو برداره و برن با امریکا و اروپا دوست بشن. مردم اوکراین از رییس جمهور شون میخواستن که عروسک خیمه شب بازی پوتین نباشه. اون هم درست وقتی که پوتین سرمست از المپیکش بود. پوتین این رو یک توطئه از طرف رقبایی میدید که نمیتونن ببینن روسیه دست بالا رو داره و قصد دارن روزهای خوب رو برای روسیه زهرمار کنن. ویکتوریا نولاند به همراه سفیر امریکا در میان معترضان اوکراینیاون مطمئن بود که آمریکا پشت این تحرکاته. براش مسجل بود که امریکا باز میخواد به قول معروف دموکراسی اش رو صادر کنه. میگفت اون از حمله آمریکا به عراق، بعد اون اعتراضات و انقلابهای رنگین در جمهوریهای همسایه مون، که همه شون هم به ضرر ما تموم شدن. بعد هم که بهار عربی و نقش امریکا در رفتن مبارک و از بین بردن قذافی. از معترضین روسی هم که حمایت کردن. لابد هم الان دیگه پرونده ما اومده رو و  نوبت ما شده. بعد هم البته شواهدی هم داشتن که این فرضیه اش رو قوی تر میکرد. روسها میگفتن ببینید چند تا دیپلمات آمریکایی در کیف هستن؟ داستان این بود که چند دیپلمات آمریکایی در محل اصلی تجمعات اوکراینی ها حاضر بودن. محل تجمعات در تاون هال شهر کیف بود، یا به قولی در میدان اصلی شهر کیف که اتفاقا اسمش دقیقا میدان هست. دستیار هیلاری کلینتون، خانم ویکتوریا نولاند در میدان بود. یادتونه گفتم در مورد خانم نولاند صحبت میکنم؟ این همونیه که گفتم از عصبانیت پوتین خوشحال بود. خانم نولاند میگه آره ما رفته بودیم کیف چون می دیدم مردم اوکراین اعتراض مدنی دارن و میگن که ما نمیخواهیم با روسها باشیم. عوضش می خواهیم با غرب باشیم، با آمریکا باشیم. برای همین من و همکارانم رفتیم در بین معترضان و بین آنها ساندویچ توزیع کردیم. میگن ما این کارو میکردین که نشون بدیم در مسیر رسیدن به دموکراسی ما هم در کنارتون هستیم. همچین کاری چیزی نبود که پوتین ازش چشم پوشی کنه. میگفت که رفتین ساندویچ میدین به معترضان؟ برای رسیدن به دموکراسی؟ هدفتون دموکراسیه یا  اینکه میخواین اونها از روسیه دور بشن؟ پس همه چیز زیر سر شماست؟ خانم نولاند توی این مستند میگه نه حاشا و کلا اینها همه اش تصورات ذهن پوتینه. نیت ما خیر بوده. نبت ما چیز دیگه ای بوده.اما این تکذیبها چیزی نبود که پوتین باور کنه. عقیده پوتین این بود که پشت همه اینها آمریکا و شخص هیلاری کلینتون. هیلاری کلینتونی که از معترضین و مخالفین داخلی پوتین حمایت میکنه. هیلاری کلینتونی که قذافی رو از بین برده. هیلاری کلینتونی که دستیارش رو فرستاده به کیف و بین معترضان اوکراینی ساندویچ میده و باعث شده لذت المپیک سوچی براش زهر مار بشه. و از همه مهمتر هیلاری کلینتونی که الان دیگه نامزد انتخابات ریاست جمهوری آمریکا شده  و پوتین اگه دیر بجنبه چه بسا دو سال دیگه این شخصی که چند بار پرش به روسیه خورده رییس جمهور امریکا میشه. پوتین میخواست از کلینتون انتقام بگیره اما با همه اینها استراتژی اش صبر بود تا به وقتش انتقامش رو بگیره.اولین اقدام روسیه شنود و انتشار یک تماس تلفنی خانم نولاند بود؟ همون ویکتوریا نولاند، دستیار هیلاری کلینتون. نولاند  توی یه تماس تلفنی در رابطه با آینده اوکراین و اتحادیه اروپا حرف زده بود و از یک زبان فحاشانه و غیر دیپلماتیکی استفاده میکرد.  در مورد اتحادیه اروپا اف ورد F word رو به کار برده بود، اون کلمه ای که با اف شروع میشه، مثلا  گفته بود گور بابای اتحادیه اروپا. روسیه اون تماس را شنود کرده بود و سریع هم منتشرش کرد. هدف روسیه از انتشار این فایل این بود که هم از نقش آمریکا در اوکراین پرده بردای بکنه و بگه که دیپلمات های آمریکایی توی اوکراین بیکار نیستن، دارن علیه روسیه فعالیت می کند. از طرف دیگه هم رابطه نولاند با اتحادیه اروپا رو خراب بکنه. چی بهتر از همچین مکالمه ای میتونست برای روسیه پیش بیاد؟ اینقدر این فایل بد بود که دیگه حتی رسانه های آمریکایی هم میگفتن این چه ادبیاتیه که یک دیپلمات ارشد که اصلا متخصص اروپاست راجع به اروپا به کار میبره. این یک ضرب شصت قابل توجه به امریکا بود.معاهده بوداپست در زمان اتحاد جماهیر شوروی روسیه قویترین و اوکراین دومین جمهوری قوی شوروی بود. یعنی از نظر صنایع، داشتن ادوات نظامی، تاسیسات هسته ای و غیره دومین جمهوری مهم کشور شوروی بود. برای همین بعد از فروپاشی شوروی بخش زیادی از تسلیحات هسته ای شوروی در اوکراین بود. در واقع جامعه جهانی که اون موقع فکر میکرد فقط چند تا کشور بمب اتمی دارن بعد از فروپاشی داشتن میدیدن که حالا غیر از روسیه اکراین رو هم باید به عنوان کشور دارای تسلیحات هسته ای بپذیرن. و این براشون راحت نبود. دوست داشتن انحصار دست خودشون باشه. شما ببینید چطور بوده که آمریکا و کشورهای دیگر حاضر بودن اون تسلیحات حتی به رقیبشون روسیه برسه اما یه کشور دیگه ای این وسط به باشگاهشون اضافه نشه. ضمن اینکه خود اوکراین هم نه دانش فنی برای نگهداری بمبهای هسته ای رو داشت و نه پولش رو داشت. برای همین روسیه و اوکراین و آمریکا و بریتانیا و قزاقستان و بلاروس در معاهده بوداپست قرارداد بستن که تسلیحات هسته ای اوکراین به روسیه بره و در مقابل روسیه تعهد داد که امنیت اوکراین رو تضمین بکنه. چیزی که دیدیم بعدها زیرش زد و به اوکراین حمله کرد.اوکراین همیشه برای روسیه مهم بوده به دلایل مختلف. از همه مهمتر به لحاظ ژئوپلیتیک. در سالهایی که آمریکا و متحدانش در ناتو توی اروپا دنبال یارگیری بودن و همینطور قلمرو خودشون رو در اروپا زیادتر میکند، روسیه اوکراین رو به عنوان یک دیوار حایل میدید و میگفت که تا زمانیکه اوکراین توسط یک دولت دوست و متمایل به روسیه اداره بشه امنیت ما برقراره. چرا؟ به دلایل ژئوپلیتیک. اگه یه روزی دشمنی بخواد روسیه رو بگیره راهش از اکراینه. از جاهای دیگه به دلایل جغرافیایی و طبیعی ورود به روسیه خیلی امکانپذیر و راحت نیست. به این دلیل روسیه همیشه دوست داشته که یک دولتی در اوکراین باشه که نه تنها عضو ناتو نشه بلکه منافع روسیه رو هم تامین بکنه. این خواست روسیه است که قابل درکه. اما این الزاما خواست مردم اوکراین نیست. مردم اوکراین براشون منویات کشورهای دیگه مهم نیست. براشون آینده خودشون مهمه. کشورهای همسایه شون رو میبینن که رفتن عضو اتحادیه اروپا شدن و وضع اقتصادیشون خیلی بهتر شده. مثلا لهستان رو میبینن، مجارستان رو میبینن که از وقتی اینها با آمریکا خوب شدن وضعشون از این روبه اون رو شده. خیلی از اکراینیها دنیال این بودن که برن به دامن غرب که وضعشون یه تکونی بخوره. در عین حال یک جماعت روس تبار هم در اوکراین زندگی می کنند. زبانشون، فرهنگشون روسیه. طرفدار روسیه هستن.یانوکوویچ و پوتین روابط گرمی داشتند در سال 2013 رییس جمهور اکراین ویکتور یانوکوویچ  Viktor Yanokovich  بود که مشهور بود به فساد اداری و طرفداری بی حد و حصر از روسیه. در اون سال این بابا یک قرارداد تجاری با اروپا رو رد کرد و در عوضش رفت یک وام 15 میلیارد دلاری از روسیه گرفت. این برای مردم اوکراین سنگین اومد. چون گفتم تمایل بیشتر مردم دلشون میخواست مثل کشورهای همسایه شون به غرب نزدیک بشن. میگفتن یانوکوویچ اکراین رو به روسها فروخته. برای همین بود که اون اعتراضات شروع شد. همون اعتراض هایی که سر المپیک سوچی اتفاق افتاد و همونی که ویکتوریا نولاند توش ساندویچ پخش میکرد. این همونه. روسیه که از این دولت حمایت میکرد. ولی غرب دنبال سرنگون کردنش بود. بالطبع غربیها نیات خودشون رو بطور علنی نمیگفتن که به دنبال زمین زدن روسیه هستیم، میگفتن ببینید مردم اوکراین اینطوری میگن. ما هم اهل دموکراسی، هرچی مردم بگن. خلاصه در این کشمکش بین شرق و غرب، غرب پیروز شد و  آخرش دولت یانوکوویچ سرنگون شد. و خودشم به روسیه پناهنده شد. اینقدر به روسیه سرسپرده بوده. بیشتر مردم اوکراین خوشحال بودند. میگفتن ما پیروز شدیم. انتخاب ما اینه. اما در استانهای شرقی که همسایه روسیه هستن اینها دوست داشتن که یانوکوویچ هنوز رییس جمهور اکراین باقی میموند. برای همین اعتراض میکردن که مامیخواهیم جدا بشیم و اینطوری بود که حمایت روسیه رو گرفتن و با ادوات روسی علم جدایی طلبی رو برافراشتن. خیلی ها هم قضیه رو اینطوری می بینند که روسیه وقتی دید که اکراین رو هم به غرب باخته داشت تلاش میکرد که چند تا جمهوری خودمختار اون وسط درست کنه و یه دیوار حایل برای خودش درست کنه.در همین هاگیر واگیر بود که روسیه، این خرس زخم خورده، برای شبه جزیره کریمه هم دندون تیز کرد. شبه جزیره کریمه  از قبل بخشی از روسیه بود اما در زمان اتحاد جماهیر شوروی Nikita Khrushchev به نشانه اتحاد اوکراین و روسیه این شبه جزیره رو به اوکراین هدیه داد. هم روسیه و هم اکراین اونموقع جز یک کشور بودن و مهم نبود که مالکیتش دست کدوم جمهوری باشه. اما بعد از فروپاشی که اینها دو کشور مجزا شدن دیگه مهم شد. البته روسیه اون موقع هم تعهد داده بود که طمعی به کریمه نخواهد داشت.و حاکمیت اکراین رو به رسمیت میشناسه. جهت اطلاع اینکه در همون سالهای 2013 و 2014 منابع عظیم نفت و گاز در آبهای اوکراین دریای سیاه کشف شده بود. روسیه اگه کریمه رو میگرفت صاحب 80 درصد از نفت و گاز اون مناطق میشد که گرفت و صاحب شد. ضمن اینکه مناطق دیگه ای هم که شورشیان طرفدار روسیه حضور داشتند هم جز مناطق نفت خیز اکراینه. این از نفت و گاز. مساله بعدیش هم بندر Sevastopol هست. با گرفتن کریمه روسیه صاحب این بندر استراتژیک شد. اونجا الان تنها بندر روسیه است که آبش گرمه یعنی در تمام سال قابل کشتیرانیه و یخ نمیزنه. اینها انگیزه های اصلی پوتین برای تصرف کریمه بودن.نیروهای روسیه در کریمهروسیه تصمیم گرفته بود که کریمه رو مال خودش کنه اما صداش رو نمیاورد. چند هزار نیروی ارتش خودش رو به نزدیکی کریمه فرستاده بود اما گردن نمیگرفتن که اینها ارتش ما هستن. نظامی های روس یونیفرم های  نظامی مدل شبیه به یونیفرم های روسی تنشون کرده بودن اما نشان و اسم و هر چیز دیگه ای که نشون بده اینها واقعا مال روسیه هستن رو برداشته بودن. پوتین میدونست که اشغال نظامی بخشی از خاک یک کشور نقض مسلم قوانین بین المللیه و احتمالا ناتو و امریکا تحریک میشن و واکنش نشون میدن. آنتونی بلینکن Antony Blinken که الان وزیر خارجه آمریکاست اون موقع کارمند ارشد وزارت خارجه بود و وقتی که اوباما تلفن رو برداشت و به پوتین زنگ زد اون هم در اتاق بیضی شکل کاخ سفید حضور داشت. میگه اوباما ازش پرسید داستان چیه؟ چرا نیروهای شما در مرز اوکراین جمع شدن؟ پوتین میگفت. نیرو جمع شده اونجا؟ ما خبر نداریم. اوباما میگفت. ولادیمیر ما داریم میبینیم. اما باز از پوتین انکار. در روزهای بعد هم اینقدر انکار کرد و زمان خرید تا اینکه دیگه دیر شده بود. و اینطوری بود که بدون شلیک یک گلوله و با استفاده از فریب و دروغ، مدیریت اطلاعاتی، و انجام دادن حمله های سایبری به اوکراین تونست کریمه رو ضمیمه خاک روسیه کنه. زمان حمله شون به کریمه کریسمس سال 2015 بود. سریع اشغال کردن  بعد هم همه پرسی گذاشتن که کلی حرف و حدیث در موردش یود. ظاهر این کار حفظ امنیت روس تبارها بود اما واقعیت اینه که این یک کشورگشایی بود. تجاوز به خاک یک کشور دیگه بود که محکومه. حالا میخواد از طرف روسیه باشه، یا امریکا باشه یا هر جای دیگه ای. جمع بندی تیم امنیتی و دیپلماتیک آمریکا این بود که باید مقابل پوتین ایستاد و به نیروهای روسی در اوکراین حمله کرد. اما نظر اوباما این نبود و موافق این نبود که برای اوکراین نیروی نظامی بفرسته. به جاش گفت ما روسیه و افراد درگیر جنگ اوکراین رو تحریم میکنیم. و اینطوری بود که پوتین یک زهره چشم بزرگ به ناتو و امریکا نشون داد. بدون اینکه وارد جنگ بشه شبه حزیره استراتژیک کریمه رو تصرف کرد و بهای چندانی هم بخاطر این اشغالگری پرداخت نکرد.انتخابات سال 2016 آمریکا در راه بود. یکطرف رقابت هیلاری کلینتونی بود که دشمن آشکار پوتین بود و طرف دیگه دونالد ترامپی بود که آشکارا از پوتین تمجید میکرد و حتی میگفت من و پوتین میتونیم اصلا بهترین دوستهای هم بشیم. معلومه که پوتین شدیدا مشتاق بود که ترامپ رو در کاخ سفید ببینه تا هیلاری کلینتون که با هم تا حالا چند بار با هم سرشاخ شده بودن. ترامپ زبل هم بصورت هوشیارانه ای داشت برنامه رو طوری جلو میبرد که یه جایی یه پاس گلی بتونه از پوتین دریافت کنه.هکرهای روسی از قبل دست به کار شده بودن. به خیلی از مراکز حساس آمریکا از جمله کاخ سفید، پنتاگون و وزارت خارجه نفوذ کرده بودن. خیلی راحت هم به کامپیوترهای کمیته ملی حزب دموکرات دسترسی پیدا کردن و اطلاعات محرمانه حزب دموکرات رو به دست آوردن. اون از شبکه حزب دموکرات. غیر از اون یک ایمیل جعلی به آقای Johan Podestaکه رییس کارزار انتخاباتی هیلاری کلینتون بود فرستادن و گفتن که ما از تیم گوگل هستیم، پسورد ایمیلت رو باید همین الان در این لینکی که میدیم تغییر بدی. حالا من موندم که اصلا  فرد به این مهمی چرا برای مکاتباتش از جیمیل استفاده می کرده؟ اما به هر حال، اشتباه پشت اشتباه. یکی از دستیارهای این بابا این ایمیل جعلی رو باور کرد و یه  پسورد جدید درست کرد. پسوردی که حالا دیگه دست هکرها افتاده بود و اونها تونستن بی سر وصدا ششصد هزار ایمیل محرمانه کمپین هیلاری کلینتون رو بدست بیارن. ایمیل هایی که بعضی هاشون نشون میداد که هیلاری کلینتون زد و بندهای سیاسی و اقتصادی داشته و بالطبع انتشار این ایمیل ها به ضرر هیلاری کلینتون تموم میشد. حالا دیگه هکرها به اندازه کافی علیه هیلاری آتو داشتن ولی هنوز صداش رو در نمیاوردن.Johan Podestaهمه چیز آروم و عادی داشت پیش میرفت. قرار بود حزب دموکرات یک نشست ملی داشته باشه تا در مورد اینکه کاندیدای اصلی حزب برنی سندرز باشه یا هیلاری تصمیم بگیرن. یه دفعه دو روز قبل از این نشست وبسایت ویکی لیکس شروع به انتشار ایمیلهای سری حزب دموکرات کرد. ایمیلها نشون میداد که چطور کمپین هیلاری داشت تلاش میکرد که برنی سندرز روحذف کنه. این مساله باعث شد که طرفدارهای هیلاری و سندرز به جون هم بیفتن و یک آشوبی در حزب دموکرات ایجاد بشه. علاقه پوتین هم همین بود. دموکراتها توی سر و کله هم بزنن و کاندید جمهوریخواه یعنی ترامپ برنده بشه. این یه پاس گل خوب بود که به ترامپ رسیده بود و اون هم انصافا از موقعیت خوب استفاده کرد و گلش کرد. سخنرانی پشت سخنرانی. شلنگ رو گرفته بود به هیلاری کلینتون که مردم ببینید رقیب من همچین آدمیه. در مستند انتقام پوتین جزییات خیلی زیادی میده از اینکه سازمان CIA متوجه میشه که این هک توسط عالی ترین مقامات روسیه و احتمالا شخص پوتین هدایت میشده. و بعد مونده بودن که حالا واکنش آمریکا به این مسئله چی باشه. چون همچین چیزی یعنی اینکه روسیه در سیاست داخلی آمریکا دخالت کرده. بحثها در کاخ سفید و کنگره داغ بود. اما نهایتا تصمیم اوباما این بود که پاسخ محکمی به روسیه ندیم چون هر کاری کنیم باعث میشه انتحابات تحت الشعاع قرار بگیره. عوضش گفت که خودم بطور حضوری وقتی که پوتین رو دیدم بهش اخطار میدم.سپتامبر همون سال 2015 اوباما رفت به چین که در نشست جی 20 یا بیست کشور برتر اقتصادی دنیا شرکت کنه. پوتین هم اونجا بود. تصاویر و گزارشها از اون اجلاس نشون میده که اوباما با حالت برافروخته و عصبانی داره با پوتین حرف میزنه. اوباما اونجا به پوتین گفت که ما میدونیم دارید چیکار میکنید. تمومش کنید. البته پوتین همیشه این مساله رو رد کرده و اونجا هم گفته بود که ما همچین کاری نمیکنیم. اما همه سازمانهای اطلاعاتی آمریکا میگفتن شواهد مسلمی داریم که کار روسهاست.دیدار سرد و پرتنش اوباما و پوتیندر بین سیاسیون امریکایی نظرات متفاوتی راحع به این مسئله وجود داشت. بعضیها به اوباما انتقاد میکردن که چرا واکنش جدی نشون نمیدی؟ حداقل به مردم بگید که چه اتفاقی افتاده.غریبه نیستن. حق دارن بدونن. آخرش هم اوباما قبول کرد و تصمیم گرفتن که یه روز جمعه ای در اخبار عصر در مورد این مسئله به مردم امریکا اطلاع رسانی بشه. این مساله میتونست  قشنگ یک بمب خبری بشه. اما درست یکساعت قبل از انتشار این خبر یه دفعه یه نواری از ترامپ درز پیدا کرد که مربوط به چند ماه  قبلش بود. ولی الان یه دفعه از ناکجا آباد سر از رسانه ها در آورده بود. همون نوار معروف که ترامپ در مورد نحوه برخورد با زن ها صحبت میکرد. چیز داغونی بود دیگه، تصور کنید اون طرز حرف زدن و اون دیدگاه زن ستیزانه برای نامزد ریاست جمهوری آمریکا. نوار ترامپ پخش شد، طبق برنامه یک ساعت بعدش خبر دخالت روسیه هم در تلویزیون پخش شد اما دیگه کسی براش مهم نبود. همه به هم میگفتن دیدی ترامپ چی گفته؟ دیدی چطور حرف زده؟ دیگه مردم داشتن میگفتن با این افتضاح ترامپ دیگه انتخابات رو میبازه. مگه میشه همچین کسی رییس جمهور آمریکا بشه ؟ اما چند دقیقه بعدش یک آس دیگه ای رو شد. اون چی بود؟ همون ایمیل هایی که هکرهای روسی چند ماه قبلش به دست آورده بودن عدل در همون برهه حساس از ویکی لیکس منتشر شد. سورپرایزها تمومی نداشتن. مردم مونده بودن کدوم یکی رو ببینن. دخالت روسیه، اون حرفهای چرک ترامپ این ایمیلهای داغون هیلاری؟ اما هکرها دستشون پر بود و تا چند روز همینطور سوژه میدادن به رسانه ها. این شد که دیگه مردم هم اون خبر دخالت روسیه رو از یاد بردن و هم ادبیات جنسی ترامپ رو. تنها چیزی که در موردش حرف میزدن هیلاری کلینتون بود و اینکه از قدرت سو استفاده کرده. دیگه وارد جزییات بیشتر نمیشم. نهایتا میدونیم که ترامپ رییس جمهور شد و بعدش فیلمهایی از پشت پرده مجلس نمایندگان روسیه و همینطور دورهمی های بعضی دیگه از سیاستمدارهای روسیه منتشر شد که بعد از شنیدن خبر برنده شدن ترامپ جشن میگرفتن. گیلاس هاشون رو به سلامتی پیروزی ترامپ بالا میبردن. روسها قصدشون اول این بود که یه ریزه حال هیلاری کلینتون رو بگیرن اما الان داشتن میدیدن که واقعا زدن گردن طرف رو هم شکوندن. آهنگ ما پیروزیم با هم میخوندن و این پیروزی ترامپ رو نشونه ای از قدرت خودشون یعنی روسیه میدیدن.مستند جاده پوتین برای جنگ به دوره ترامپ اشاره میکنه و میگه اون یک رویکرد منفعلانه و همراه با تمجیدی نسبت به پوتین داشته. بعد اشاره میکنه به جنگ سوریه و اینکه ارتش روسیه در اونجا قدرت نظامی خودش رو به رخ کشید و عملکرد خودش رو محک زد. بعدش هم میگه که أفغانستان پیش اومد و ارتش آمریکا با اون وضعیت و با عجله أفغانستان رو ترک کرد.  این مستند میگه پیامی که پوتین دریافت کرد این بود که امریکا دیگه دنبال جنگ نیست. بنابراین هیچ محدودیتی براش وجود نداره و میتونه یکه تازی کنه. و میگه اینطوری بود که در ۲۴ فوریه ۲۰۲۲ اعلام کرد که به اوکراین حمله میکنه. البته گفت که این عملیات ویژه نظامیه ولی خب بازی با کلمات هست دیگه. این یک تجاوز نظامیه. حالا شما بهش بگو عملیات ویژه نظامی. این جنگ چیزیه که بعد از پوتین در ذهن میمونه، نه هیچکدوم از اون کارهای قبلیش. آینده این جنگ چی میشه رو هیچ کسی نمیدونه. پوتین در کتاب بیوگرافیش  مسئله عجیبی رو راجع به دوران کودکیش میگه. از روزهایی میگه که با پدر و مادرش در یک آپارتمان کوچک یک اتاقه زندگی می کردند. میگه که هیچ وقت کسی رو در کنج اتاق گیر نندازید.  چون وقتی  که کسی اون گوشه گیر کرده و هیچ راهی برای فرار نداره، اون موقع سمتتون حمله میکنه.  این چیزیه که راجع به خودش هم صدق میکنه. پوتین وقتی که  خودش رو در خطر میبینه حمله می کنه.روسیه و اعضای ناتو خب این نتیجه اطلاعاتی بود که من راجع به موضوع پوتین و روسیه در دوره پوتین جمع آوری کردم. از مراجع مختلفی استفاده کردم اما اگر شما بخواهید این مطالب رو در قالب فیلم مستند ببینید، مستندهای پی بی اس که لیستشون رو در توضیحات پادکست میذارم گزینه خوبی هستن.من از این مستندها استفاده کردم اما یه جاهایی هم به نظرم روایت شون یکطرفه اومد و من یه  توضیحاتی رو اضافه کردم که موضوع خیلی یکطرفه نباشه. مضافا بر اینکه بعضی از موضوعات در مستندها نبود و من کلا اون بخشها رو اضافه کردم. مثل توضیحات مربوط به اوکراین. این مستند جاده پوتین برای جنگ رو هم که در این اپیزود استفاده کردم خیلی جدیده. شبکه پی بی اس همین چند روز قبل منتشر کرد و خلاصه به هر کلکی که بود فیلم رو گیر آوردم و ازش استفاده کردم. تمرکز اصلی این مستندها مربوط به قبل از جنگ اکراینه برای همین اطلاعاتی راجع به سیاست داخلی اوکراین در آنها  وجود ندارد چون با یه هدف دیگه ای ساخته شده بودن. اسم اپیزود رو هم من گذاشتم روسیه پوتین که تاکید کنم موضوع اپیزود راجع به دوران پوتین است نه جنگ اوکراین. راجع به جنگ اوکراین الان که هنوز زوده، ولی حتم دارم که در سالهای آینده  صدها و شاید بیشتر مستند و فیلم و تئاتر مبسوط در اروپا و امریکا ساخته خواهد شد. شک نکنید. جنگ اکراین موقعیتی طلایی وبده که امریکا همه متحد هاش رو پشت سر خودش بسیج بکنه و نقش خودش بعنوان رهبر رو محکم تر بکنه. قطعا دوست دارن این موقعیت رو تا سالها دوباره حفظ بکنن. برای همین به نظرم در سالهای بعد مدام یادآوری خواهند کرد که داستان جنگ جی بوده و ما چیکار کردیم.این مستندهایی که مرجع من بودن. خیلی خوب و خوش ساختن و اطلاعات جالبی رو به آدم میدن. اما اشاره زیادی به فعالیتهای ناتو نمی کنند. اشاره ای به این نمیکنن که سران وقت ناتو اطمینان داده بودن که دیگه ناتو گسترش پیدا نکنه اما تا مرزهای روسیه اومدن جلو که هر کشوری باشه از این مساله عصبانی میشه. وقتیکه مستند این اطلاعات رو نمیده، مخاطب رو داره به این نتیجه گیری هل میده که پس یا روسیه دچار توهم توطئه شده  راجع به خطر ناتو  یا اینکه اصلا دنبال شر میگشته. البته مستندها به بعضی از فعالیتهای امریکا اشاره کردن اما به گسترش ناتو با جزییات اشاره نمیکنن و حتی یه جاهایی حرفشون اینه که آمریکا با پوتین زیادی راه اومد. مثلا أوباما کم کاری کرد و محکم جواب پوتین رو نداد یا ترامپ با پوتین دوست بود. بایدن هم دنبال جنگ نبوده و از افغانستان خارج شده و این سیگنال رو به پوتین داده که بفرما هر کاری میخوای بکن. حرف مستندها یه جاهایی اینجوریه. که به نظرم این یک تلقی یکطرفه ست. هنری کیسینجر از نظریه پردازان بزرگ سیاست خارجی آمریکا از چند سال قبل بر معتقد بود که مسئله عضویت اوکراین نباید در ناتو مطرح بشه. قبلا هم که این مسائل در دستور کار ناتو قرار گرفته بود باعث تحریک روسیه شد و به گرجستان حمله کرد. این موضوعیه که در هیچ کدوم از این مستندها بهش اشاره نشده. کسینجر میگه که درسته که مردم اکراین دوست دارن عضو ناتو بشن اما تصمیم با ناتو هست که بگه نه یا آره. بنابراین صرف خواست مردم اوکراین دلیل بر عضویتش نمیشه. یه سازمانی مثل ناتو یه تعهدی به امنیت جهانی هم داره. یه جایی که میبینه گسترشش داره به امنیت جهان آسیب میزنه باید دست نگه داره. مردم ترکیه هم سالهاست که دوست دارن عضو اتحادیه اروپا بشن اما مگه اتحادیه اروپا قبول میکنه؟ مسئولیت نهایی تصمیم با اتحادیه اروپاست نه مردم ترکیه. اینجا هم مسئولیت نهایی با ناتوئه و ناتو میتونست مسئله عضویت اوکراین رو از دستور کار خودش خارج بکنه، یا شاید سیاستمدارهای اوکراین می بایستی نگرانی همسایه قدرتمند شدن روسیه رو برطرف میکردن. هم با روسیه دوست میموندن هم با غرب. ناهار رو با روسیه میخوردن و چای بعد از نهار شون رو هم با غرب. البته هیچکدوم از این  اگر و اماها مجوزی برای لشکرکشی به یک کشور دیگه رو نمیده. تجاوز نظامی به یک کشور دیگر و کشتن انسانهای بی گناه محکومه. نه دنبال توجیه  کارهای روسیه هستیم، نه اوکراین نه آمریکا و سایرین. هدف اینه که به مسائل با دید بازتری نگاه کنیم و دیدگاه همه طرفها رو تا جایی که میتونیم ببینیم و بفهمیم. تا بتونیم تحلیل عمیقتر و واقع بینانه تری داشته باشیم.امیدوارم مطالبی که جمع آوری کردم کمک کرده باشه تا دید بهتری رو نسبت به روسیه پوتین پیدا کرده باشید. ممنون از حمایت هاتون، مرسی که نظراتتون رو در اپلیکیشنهای پادکست گیر برام  مینویسید و این پادکست رو هم به دوستانتون معرفی میکنید. دم همه تون گرم. تا اپیزود بعدی و فیلم مستند بعدی خدانگهدار.</description>
                <category>پادکست داکس</category>
                <author>پادکست داکس</author>
                <pubDate>Tue, 24 Oct 2023 17:10:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود سی و یکم: روسیه پوتین 1</title>
                <link>https://virgool.io/@doxpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%86-1-wteuz9laodci</link>
                <description>سلام، شما دارید اپیزود سی و یکم  پادکست داکس رو میخونید. https://castbox.fm/episode/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%DB%8C%DA%A9%D9%85%3A-%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%87-%D9%BE%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%86--%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-id3396284-id478216011?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%B3%DB%8C%20%D9%88%20%DB%8C%DA%A9%D9%85%3A%20%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%87%20%D9%BE%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%86-%20%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%D8%A7%D9%88%D9%84-CastBox_FM در سال 1991 اتحاد جماهیر شوروی در حال فروپاشی بود. کشوری بزرگ و تاثیرگذار که سالها پنجه در  پنجه آمریکا بود و ابن دو ابرقدرت مشغول زور آزمایی با هم بودن. دنیا رو دوقطبی کرده بودن. یک تعداد کشور در اردوگاه آمریکا بودن و تعدادی هم در اردوگاه شوروی. هیچکدومشون هم انگار نمیخواستن کم بیارن. در حالیکه  این زورآزمایی ها هزینه های زیادی هم داشت. خصوصا شوروی زیر بار فشار اقتصادی زیادی بود. اتحاد جماهیر شوروی اینقدر به این نمایش قدرتش ادامه داد و همه چیز رو فدای این قدرت نمایی کرد تا اینکه دیگه رمقی براش باقی نموند و دیگه در سال 1991 این بیمار محتضر نفسهای آخرش رو میکشید. همه میدونستن که این نظام رفتنیه اما چیزی که قرار بود جایگزین این سیستم بشه هنوز برای کسی مشخص نبود و این بلاتکلیفی همه مردم رو عاصی و کلافه کرده بود. در بین این مردم عاصی یک افسر جوان سازمان اطلاعات شوروی یا کا گ ب هم بود به اسم ولادیمیر پوتین. این آدم تازه از ماموریتش در شهر درسدن dresden در آلمان شرقی برگشته بود. استعفا داده بود و گفته بود حاضر نیستم در این سیتم یه لحظه هم بمونم. بیکار بود و دنبال کار میگشت و نهایتاً تونست که کارش رو در  شهرداری سن‌پترزبورگ پیدا بکنه. سال 1991 که کارش رو در شهرداری سن پترزبورگ شروع کرد، کمتر از 9 سال بعدش همین بابا داشت در کاخ کرملین برای ریاست جمهوری روسیه سوگند میخورد. فقط نه سال. چه اتفاقی افتاد. این آدم کی بود؟ چطور تونست پله های ترقی سازمانی رو شش تا یکی طی کنه و از اون مامور مستعفی کا گ ب تبدیل بشه به نفر اول روسیه. و بعد هم تا همین الان سکان هدایت روسیه رو در دست خودش نگه داره.ولادیمیر پوتین در کنار مادرشولادیمیر پوتین تک بچه یک خانواده کارگر بود. مثل خیلی دیگه از مردم اون زمان شوروی، پدر کارگر، مادر کارگر. البته پدر و مادرش دو پسر دیگه هم قبلش داشتن اما اونها فوت شده بودن و بعد پوتین در سال 1952 به دنیا اومد. یعنی الان که در اسفند 1400 هستیم 70 ساله ست. خانواده پوتین در یک آپارتمان کوچک در بخش فقیرنشین سن پترزبورگ یا لنینگراد اون روزها زندگی میکردن. ولادیمیر یک بچه غیرمعمول بود. کارهاش مثل بقیه نبود. وقتیکه ۱۶ سالش بود به اداره امنیت یا همون کا گ ب رفت و خواست که استخدام بشه.  ولی بهش گفتن که الان خیلی جوونی.برو و بعدا بیا. سالهای اتحاد جماهیر شورویه و کا گ ب همه جا حضور داره. خبرچین داره، از مردم شنود میکنه. یکی از مهمترین و قدرتمندترین سازمانها در کشوره. ولادیمیر جوان و تشنه قدرت هم میدونست که مسیرش رو باید از کجا شروع کنه. برای همین وقتی که از رشته حقوق در دانشگاه سن پترزبورگ فارغ‌التحصیل شد معطلش نکرد، دوباره رفت یه کا گ ب، تقاضا داد و اینبار استخدام شد. یک دوره آموزشی رو طی کرد و خیلی زود به آلمان شرقی اعزام شد.  کارکردن در کا گ ب تاثیر زیادی روی پوتین گذاشت.  اونجا بود که یاد گرفت چطور در سایه کار  بکنه، به این باور رسید که آمریکا دشمن اتحاد جماهیر شورویه و باید با دشمن مقابله کرد. یاد گرفت که اول نظام مهمه و بعد مردم و خیلی از چیزهای دیگه ای که الان جزیی از شخصیت پوتینه، یادگاره همان دوره است.سالهای جوانیخب پوتین به شهر درسدن اعزام شد. پست پوتین در اونجا جاسوس مخفی نبود اون فعالیتش در زمینه ضد جاسوسی بود. کارش تئوری های توطئه بود و اینکه بررسی بکنه که هر گروهی، یا کشوری چطور و در چه شرایطی میتونه علیه  امنیت شوروی فعالیت کنه. باید نیات پشت پرده فعالیتهای آمریکا و کشورهای غربی رو میخوند و پیدا میکرد. پوتین به دو دلیل کارش رو خیلی دوست نداشت چون أولا دوست داشت که مامور مخفی باشه و بعد هم دوست داشت که نقش‌ مهمتری داشته باشه مثلا حداقل در برلینی جایی کار کنه نه اینکه در شهر درسدن.  یک شهر در حاشیه که مثل برلین مهم نبود. البته اونجا در درسدن بیکار هم نبودن. خبرچین داشتن. با وزارت امنیت آلمان شرقی، که بهش میگفتن اشتازی فعالیتهای مشترک داشتن. روی ساخت تسلیحات و شناسایی دشمن های مشترک و اینها با هم کار میکردن. از این نوع فعالیتها. پوتین از سال 1975 تا 1990 یعنی 15 سال در آلمان بود. آلمانی رو خیلی خوب یاد گرفت. تا حدودی انگلیسی رو یاد گرفت. بیشتر سالهای جنگ سرد رو اونجا بود و از اونجا بود که اختلافات و تمام اون کری خونیهای بین اردوگاه غرب و شرق رو نظاره میکرد. نظره میکرد که یه جورایی در خط مقدم بود. حتی وقتی که در سال 1989 مردم خشمگین به سمت دیوار برلین رفتن و از بین بردنش هم اون در آلمان بود و در بطن ماجرا حضور داشت. بعد، موج خروشان اعتراض ها به درسدن هم رسید و مردم عصبانی به  اداره پلیس مخفی آلمان شرقی همون اشتازی حمله کردن. بعدش هم حمله کردن به دفتر  کا گ ب یعنی همونجایی که پوتین در اون کار می کرد. پوتین گفته که در اثنای همون حملات تونسته بوده که بیشتر مدارک کا گ ب و اشتازی رو نجات بده و نذاره که دست معترضین بیفته. بیشترشون رو سوزونده و یه سری رو هم فرستاده به مسکو. اما شرایط اضطراری بود و قضایا به این راحتی که الان گفتم انجام نشد.پرونده پوتین در وزارت امنیت آلمان شرقی، درسدنمردم اینقدر عصبانی بود که پوتین دستپاچه شده بود و نمیدونست باید چیکار کنه. بارها به مسکو تماس گرفت تا ببینه دستور چیه ولی هیچ پاسخی از مسکو دریافت نکرد. پاسخ مسکو سکوت بود. اتحاد جماهیر شوروی داشت هر روز ضعیف تر میشد. اون از وضع متحد اصلیشون آلمان شرقی که داشت با آلمان غربی تلفیق میشد. پرده آهنین معروف زنگ زده بود و در حال افتادن بود از اون طرف هم پوتین از مسکو فقط بلاتکلیفی و بی عملی میدید. این چیزی نبود که این افسر اطلاعاتی انتظارش داشت. دوست داشت شوروی مقتدر ادامه میداد. تمام اینها برای  پوتین زخم هایی شدند که تا سالها التیام پیدا نکردن .وقتی که پوتین به روسیه برگشت اتحاد جماهیر شوروی دیگه در حال سقوط بود. دومینوی ریختن دیوار و مجسمه از آلمان شرقی دیگه به مسکو هم رسیده بود. حالا دیگه حتی مجسمه های استالین و لنین از مقابل ساختمان های کا گ ب هم در حال انداخته شدن بودن.  جورج بوش پدر رئیس جمهور وقت آمریکا این لحظه هارو یک پیروزی تاریخی برای دموکراسی قلمداد می‌کرد اما برای خیلی ها از جمله پوتین اینها لحظه های پر از تحقیر بودند. روند خوادت تند بود و نهایتا پوتین رو به نقطه ای رسوند که از کا گ ب با درجه سرهنگ دومی استعفا داد.ولادیمیر پوتین حالا بعد از 15 سال برگشته به شوروی. تمام این سالها رو در آلمان بوده، زبان آلمانی بلده، در غرب بوده و میدونه با غربیها چطور میشه صحبت کرد، رفتار کرد. رفت سراغ یکی از اساتید سابقش به اسم آناتولی سوبچاک و رابطه اش رو باهاش قویتر کرد. سوبچاگ که قبلا استاد دانشکده حقوق بود الان دیگه یک سیاستمدار شناخته شده بود. پوتین هم تا میتونست خودش رو به سوبچاک نزدیک کرد. خیلی زود سوبچاک بعنوان شهردار لنینگراد یا همون سن پترزبورگ فعلی انتخاب شد.پوتین و سوبچاکپوتین از همون اولش تاکید داشت روی این مساله که من در کا گ ب کار کردم و در آلمان شرقی  افسر اطلاعاتی بودم .  سوبچاک اولش از رک گویی پوتین تعجب کرده بود. چون معمولا کسی که کار اطلاعاتی کرده باشه دیگه صداش رو در نمیاره. اما این قشنگ حار میزد، آقا من افسر اطلاعاتی بودم. اتفاقا هم سوبچاک دنبال یه آدمی می گشت که به یک زبان اروپایی مسلط باشه، تجربه زندگی در اروپا هم داشته باشه و بالطبع هم مورد اعتمادش باشه. چون دنبال یک مشاور اقتصادی بود که از اون فرد برای روابط اقتصادی خارجی استفاده کنه.  و پوتین همه این شرایط را داشت . آلمانی بلد بود، سیستم دولتی رو میشناخت و مورد اعتماد سوبچاک بود. اون رو به عنوان مشاور اقتصادی در امور بین المللی استخدام کرد هیچ وقت هم سوبچاک از این مسئله پشیمان نشد. خیلی زود پوتین تونست اعتماد سوبچاک رو بیشتر جلب کنه و بشه جانشین شهردار سن پترزبورگ و رئیس کمیته روابط اقتصادی خارجی.هنوز دوره ایه که اتحاد جماهیر شوروی بر سر کاره. یعنی یک کشور سوسیالیستی که اختیار مالکیت ثروت و املاک کشور در دست دولت و شهرداریها یکی از بازوهای اجرایی دولت هستن. پوتین حالا به عنوان جانشین شهردار و مسئول امور اقتصادی بین المللی یک مهره اصلی بود. اون بود که تعیین می کرد که چه شرکتهای خارجی میتونن در سن پترزبورگ دفتر داشته باشند و دفترشون رو کجا داشته باشن. پوتین از همون موقع آدم بلند پروازی بود و در همان موقع از یک فیلمساز خواسته بود در موردش یک فیلم مستند بسازه. یه مستند به اسم قدرت. در همان فیلم هم پوتین جوان تاکید می کرد که من بعد از فارغ التحصیلی از کا گ ب  پیشنهاد کار گرفتم. به نظرش اینکه خودش رو به عنوان مامور سابق اداره بدنام امنیت معرفی می کرد انگار راه موثر و خوبی بود.فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی باعث  نایاب شدن مواد غذایی شده بود. توی اون  بلاتکلیفی ها شرکتهای تولیدی نمیتونستن تولید کنن.  ارزش پول از بین رفته بود نمیشد از خارج کالا وارد کرد. جمهوری هایی که تا چند روز قبلش نیازهای هم رو تامین میکنند به هم گندم و شیر میدادن پارچه میگرفتن، حالا دیگه تبدیل به کشورهای بیگانه شده بودن و خرید غذا و اقلام از همدیگه سخت شده بود. نتیجه هرج و مرج عمومی بود. مردم هجوم برده بودن به فروشگاهها و هرچی بود رو خریده بودن. توی قفسه های سوپرمارکت ها جنسی باقی نمونده بود. پوتین به عنوان مسئول امور اقتصادی بین المللی برای حل این مسئله با آلمان ها و فنلاندیها در ارتباط بود.برنامه این بود که شهرداری یه سری از مواد خام مثل مواد معدنی و نفت رو به یه شرکتهایی در داخل روسیه می داد و ازشون میخواستن که این نفت و مواد معدنی رو برای ما در خارج از شوروی بفروشید و پولش رو به ما بدید تا ما بتوانیم غذا بخریم. حالا دیگه نقش پوتین به عنوان توزیع کننده رانت خیلی مهم بود. به چه شرکتهایی نفت بدیم برامون بفروشن. این اهمیتش بهش معروفیت هم داده بود. توی برنامه های خبری باهاش مصاحبه می کردن اون هم  وعده می داد که همه چیز حل میشه. نگاه کنید یک برنامه مرتبی داریم و اینقدر غذا سفارش دادیم، داره وارد میشه. جای نگرانی نیست. وعده میداد. اما آخرش هم بیشتر غذایی که وعده داده شده بود نیامد. مردم از این وضعیت عصبانی شدند و ریختن به خیابان‌ها که بابا نون نیست غذا نیست چی بخوریم؟مارینا سالی در میان مردم معترض 1990اون موقع یکی از اعضای شورای شهر خانمی بود به اسم مارینا سالیه Marina Salye که از طرف شورای شهر مامور تحقیق بود.  جمعبندی این خانم این بود که پوتین در این فقره تخلف کرده. تحلیف پوتین براش محرز شده بود. میگفت این طرف ما یک لیست بلند بالایی از اقلامی داریم که قرار بوده بیاد اون طرف هم معادل صد میلیون دلار پول بوده . پول ها رفته، کجا رفته معلوم نیست اما  یک گرم هم از این اقلام هم نیومده. تازه خیلی ها این اتهام رو متوجه پوتین میکنن که شما اختیار فروش  نفت و مواد معدنی رو به شرکتهایی دادید که یک شبه تاسیس شده بودن. میگن به چه حسابی بهشون نفت و مواد معدنی داده شد که  در خارج بفروشند. به چه حسابی این شرکتها و این آدمها رو انتخاب کردید؟ آدمهایی که بعدا معلوم شد از دوستان نزدیکش بودند و هنوز هم ارتباطات ویژه ای باهاش دارند. در نهایت هم شورای شهر سن پترزبورگ به توصیه مارینا سالیه پرونده رو به دادستانی ارجاع دادند تا قانون در این مورد رای بده. خواسته شورای شهر این بود که پوتین باید اخراج بشه. اما شهردار یعنی همون سوبچاک زیر بار نمیرفت. می‌گفت اینها همه اش فشارهای سیاسیه و از پوتین حمایت میکرد. اون پرونده هیچ وقت جلو نرفت البته پوتین هم تقصیر رو انداخت گردن شرکت ها و  بوروکرات های دیگر و گفت آره، سواستفاده شده اما  من کلا هیچ نقشی نداشتم، تقصیر بقیه بوده.غیر از این، در همون دوره اتهامات دیگه ای هم بوده که متوجه پوتین باشه. سرهنگ آندره زیکوف Colonel Andrey Zykov در اون زمان کارآگاه ارشد پلیس سن پترزبورگ بود و داشت روی یک پرونده  مرتبط با یک شرکت ساختمانی کار میکرد.  اسم شرکت بود اعتماد بیستم .Twentieth trust  که این شرکت زیر مجموعه کمیته روابط اقتصادی شهرداری بود. یعنی این شرکت زیر مجموعه پوتین بود.   زیکوف در تحقیقاتش به این نتیجه رسید که این شرکت تخلفات زیادی داشته. دو و نیم میلیارد روبل پول به حساب این شرکت‌  واریز شده بود. قرار بود که با این پول توی سن پترزبورگ ساختمون بسازن اما رفتن در اسپانیا ویلا ساختن. یا میگن برای پوتین یک ساختمانی در حد قصر ساختن.زیکوف میگه همه مدارک دال بر این بود که مسئولیت اصلی این تخلف با پوتین بوده. بنابراین پوتین و شهردار می‌بایستی اخراج  و زندانی می‌شدند. اما به زندان نرفت که کم کم سر از کرملین درآورد.سرهنگ آندره زیکوفاز سالهای 1994 دیگه پوتین فعالیتهای حزبی رو هم شروع کرد. یه حزبی بود به اسم روسیه خانه ما که نخست وزیر وقت روسیه اون رو تاسیس کرده بود. پوتین شعبه اون حزب در سن پترزبورگ رو دایر کرد  و خودش هم اداره اش میکرد. این ارتباطات هم باعث شد که بیشتر و بیشتر شناخته بشه هم در سن پترزبورگ و هم در مسکو. اما کماکان تا سال 1996  جانشین شهردار بود. گرچه کم کم داشت راهش رو به سمت مسکو باز می کرد. اما دیگه در سال 1996 سوبچاک انتخابات شهرداری رو باخت و دیکه شهردار نشد که هیچ تازه قرار بود که در مورد دارایی هاش تحقیقات بعمل بیاد. وقتی که یک فرد قدرتمندی جایگاه سیاسیش رو ازدست میده رفتار بیشتر آدمها تغییر میکنه. اما رویه پوتین اینطور نبود. با اینکه الان در ابتدای مسیر پیشرفت سیاسی خودش بود و سوبچاک هم وضعیت جالبی نداشت، بهش پشت نکرد و به حمایت از سوبچاک ادامه می داد. الان دیگه  دادستانی دست گذاشته بود روی پرونده سابچاک.  اما یه دفعه اعلام شد که آقای سوبچاک حمله قلبی بهش دست داده و راهی بیمارستان شد. همسر سابچاک  میگه که کار در بیمارستان برامون مشکل بود. میگه مردمی که مخالف سوبچاک بودن رفته بودند به دکترها می گفتند که بذار این آدم بمیره. مداواش نکنید. البته این چیزیه که همسر سوبچاک میگه ها. میگه اینجا بود که ما مجبور شدیم تصمیم بگیریم که به خارج از روسیه بریم. اما در واقع چیزی که خیلیا میگن اینه که همه اینها برنامه‌ریزی شده بود. سوبچاک وسط یک تعطیلات ملی روسیه وقتی که همه در تعطیلات بودن بی سروصدا  سوار  هواپیمای شخصی ای شد که ظاهراً توسط پوتین هماهنگ شده بود. و با هواپیمای شخصی از روسیه خارج شد. چند هفته بعد هم سرحال و قبراق در پاریس دیده شد که داشت راست راست راه میرفت و این راه رفتنش با اون ادعای خال بدی و حمله قلبی منافات داشت.  اصلا بهش نمی خورد که این آدم اورژانسی و برای مداوا به پاریس رفته باشه.پوتین در مراسم ترحیم سوبچاک، در کنار همسر سوبچاکخب گفتم سال 1996 هست. یعنی تا اینجا پوتین شش سال رو در شهرداری سن پترزبورگ بوده. معروف شده. بخاطر فعالیت حزبی اش شهرتش به مسکو هم رسیده. و حالا که دیکه آینده ای در سن پترزبورگ هم نداره راهش رو به سمت مسکو کج کرده. در مسکو یک سمت دیگه ای به دست آورد. شد جانشین رئیس سازمان املاک ریاست جمهوری سه سال دیگه این آدم رییس جمهور روسیه است ها. جانشین رییس سازمان املاک ریاست جمهوری. البته این سازمان هم سازمان مهمی بود. ضمنا مسئولیت املاک خارجی فدراسیون روسیه هم در دستش بود. پوتین تونست املاکی که در خارج ازکشور متعلق به اتحاد جماهیر شوروی بود رو بیاره به مالکیت کشور فدراسیون روسیه که  کار پیچیده ای بود. اما پوتین به خاطر تحصیلاتش در حقوق، کار کردن در اروپا و اون سابقه اش در مدیریت املاک در شهرداری موفقیت خوبی داشت. این موفقیتها توسط بوریس یلتسین رئیس جمهور وقت روسیه دیده شد و این طور بود که در سال 1997 پوتین رو به سمت جانشین اداره کارکنان ریاست جمهوری گماشت. حالا دیگه جز مدیران ارشد کشور بود فقط یک سال بعدش در سال 1998 پوتین بعنوان رییس سازمان امنیت روسیه FSB منصوب شد. که حالا این سازمان جایگزین همون کا گ ب است. پوتین هم 15 سال در کا گ ب بود و الان شده بود رئیس سازمان امنیت روسیه. دیگه پوتین جر حلقه نزدیکان رئیس جمهور بوریس یلتسین بود. دیگه با همدیگه فالوده میخوردن و قلیون میکشیدن اینقدر نزدیک بودن :)  اونقدری یلتسین از پوتین مطمئن بود که فقط یک سال بعدش در آگوست 1999 اون رو به عنوان نخست وزیر روسیه، یعنی فرد دوم روسیه بعد از خودش معرفی کرد. واحیرتا از این رشد عجیب و غریب.پوتین در کنار یلتسینیکی از دلایل پیشرفت سریع پوتین این بود که اون خیلی بوروکرات بود. کارهای اداری رو میشناخت. به دیوانسالاری اداری با گوشت و پوست خودش اعتقاد داشت و توی این کارها وارد بود. توی  اون سیستم هم هر کسی که بوروکرات تر بود موفق تر بود. این یکی از دلایلی که پوتین تونست پله های ترقی رو چه در شهرداری و چه بعد از اون در مسکو چند تا چند تا طی کنه. اما غیر از این مساله یک نکته  دیگه هم این بود که اون وفاداری ای که پوتین به رییس سابقش سوبچاک نشون داده بود براش یک نقطه قوت طلایی و یک برگ برنده درست کرده بود. سال ۱۹۹۹بود و اواخر دوران ریاست جمهوری یلتسین.  یلتسین دیگه پیرمردی بود که وضعیت سلامتش روبراه نبود، چند بار توی دیدارهای رسمی یه دفعه  تعادلش را از دست داده بود و نگرانی ایجاد کرده بود. از اون طرف هم به خاطر فساد مالی داشت زیر ذره بین قرار میگرفت.  بعد از فروپاشی شوروی یه گروهی از الیگارش ها توانسته بودند ثروت کشور رو مال خودشون بکنند. الیگارش ها  به کسایی میگن که در زمان خصوصی سازی های بعد از فروپاشی شوروی تونستن بخش زیادی از ثروت کشور رو مال خودشون کنن. گفتم دیگه دوره اتحاد جماهیر شوروی نظام اقتصادی سوسیالیستی بود و همه چیز در مالکیت دولت بوده. حالا دولت میخواسته همه چیز رو بخش  حخصوصی واگذار کنه. بخش خصوصی ای به اون صورت وجود نداشت که صاحب اینهمه کارخانه و شرکت بشه. کشور هم مقررات و تجربه قوی ای برای خصوصی سازی نداشت. اینکه چطور یک شرکت رو بفروشی؟ در سکوت و خفا بفروشی یا به صورت شفاف و با حضور رسانه ها. سهامی عام بفروشی یا سهامی خاص. به چه کسانی بفروشی؟ به چه قیمتی میفروشی؟ چطور قیمت گذاری میشه؟ بعد خود شما که کارمند دولت هستی و اطلاعات همه این شرکتها دست شماست و سیر تا پیاز شون رو میدونی  نقش شما چیه؟ ایا خودت هم میری یه شرکتی رو میخری؟ همه اینها اما و اگرهای خصوصی سازی که خیلی ها میتونن از ماجرا سو استفاده کنن و یک شبه صاحب ثروت بشن. این اتفاق در دوره بعد از فروپاشی شوروی افتاد و یه جماعت خاصی تونستن مالکیت مهمترین شرکتها رو به دست بگیرن.روش حکمرانی یلتسین طوری بود که به آنها این اجازه را داده بود که جلو برند و خودشان و خانواده هاشون بارشون رو ببندند، به ثروتهای افسانه ای برسن.  حالا که عمر سیاسی و عمر زیستی یلتسین رو به پایان بود دارودسته اش نگران بودند که نکنه نفر بعدی ای که بیاد بیفتد دنبال تسویه حساب سیاسی و مالی با این طبقه نوظهور.  تا پیش از پوتین یلتسین چهار نخست وزیر دیگر رو هم امتحان کرده بود ولی با هیچ کدومشون نتونسته بود جلو بره. و الان وقتی که می دید پوتین به رئیس قبلی  خودش یعنی سوبچاک هنوز اینقدر وفاداره دلش قرص میشد که  پوتین بهترین گزینه برای جانشینی خودش است.  حتما پوتین صلاحیت های دیگه ای هم داشته  اما سازنده های مستند راه پوتین نظرشون اینه که از دیده یلتسین این ویژگی مهم تر از بقیه بوده. ولی درسته که یلتسین یک جنس جور پیدا کرده بود، اما هنوز یک مانع دیگه در مقابلش داشت و اون این بود که پوتین یک چهره بی نام و نشان در بین مردم  روسیه بود. درسته که حالا چند سال بود که رشد سیاسی خوبی پیدا کرده بود اما سمتش تا یکسال قبل طوری نبودن که مردم روسیه بشناسنش. مضافا بر اینکه قصد یلتسین فقط این نبود که پوتین رو فقط نخست وزیر خودش بکنه. بلکه هدف این بود که این آدم نهایتا جانشین خودش بشه. یعنی رئیس جمهور روسیه بشه. که بعد بتونه از خود یلتسین و خانواده اش حمایت بکنه. مانع از این بشه که بخاطر فساد مالی خودش و خانواده اش زندانی بشن. خب چطور میتونست یک آدم بی نام و نشان رو به مردم روسیه معرفی کنه و انتظار داشته باشه که انتحابات رو ببره. یکی از کارهایی که در جهت مشهور کردن پوتین انجام دادن این بود که در سن پترزبورگ از یک تیمی خواسته شد تا برای پوتین کتاب بیوگرافی بنویسند و مردم باهاش آشنا بشن.خب تا اینجا جلو رفتیم که پوتین به نخست وزیری رسید. یک ماه  بعد از اینکه یلتسین پوتین رو به نخست وزیری انتخاب کرد یک اتفاق بزرگی در روسیه افتاد. پاییز سال ۱۹۹۹ بود که  ساختمانهای چهار مجتمع مسکونی بزرگ یکی بعد از دیگری بمبگذاری شدن و بعد از انفجار چند ثانیه ویران شدن. این ساحتمونهای مسکونی که مردم عادی توشون زندگی میکردن هم در مسکو بودن و هم در شهرهای دیگر. البته گفته شده که خانواده سربازهای روسیه در بعضی از این ساحتمونها زندگی میکردن. همه این انفجارها در نیمه شب و وقتی که مردم در خواب بودند رخ میداد. بیشتر از سیصد نفر توی این انفجارها مردند.انفجارهای سال 1999 روسیه این یازده سپتامبر روسیه بود.  مردم همه روسیه مستاصل و عصبی بودند. هر چند روز یک بار یک ساختمان داشت فرو می ریخت.  ناگهان  نخست وزیری که تعداد کمی از روسها می شناختنش یه دفعه همه جا بود و داشت خط و نشون میکشید و قسم میخورد که انتقام میگیره. پوتین توی یه  مصاحبه اش گفت تروریستها هر جایی که باشن گیرشون میاریم، میخوان توی فرودگاه باشد یا توی توالت باشند، گیرشون میاریم، تمام.  پوتین انگشت اتهامش رو به سمت  شورشی های  چچن گرفته بود. چچن یک منطقه کوچکی از روسیه است که در منطقه قفقاز واقع شده و مردمش مسلمان هستن و دنبال استقلال از روسه بودن. پوتین و سازمان امنیت روسیه می گفتن ردپایی از دخالت چچنی ها در این ماجرا دیده شده اما مشخص نبود که اون شواهد چیه. هرچه که بود خیلیها معتقدند که  از این مساله به عنوان بهانه برای توجیه حمله به چچن استفاده شد. انتقام پوتین سخت بود و حمله نظامی سنگینی به چچن انجام شد و تعداد زیادی از مردم این منطقه جونشون رو از دست دادن. اما در روسیه برای اولین بار بعد از دهه ها مردم میدیدن که یک سیاستمدار جوان و پرانرژی دارن که پای کاره و داره از امنیتشون حفاظت میکنه. مردم روسیه قضیه رو اینطور میدیدن دیگه. پوتین هم در خط مقدم یود، سوار جنگنده ارتش میشد. میرفت بین سربازها و حرفهای میهن پرستانه میزد.این مساله اون رو تبدیل کرد به یک قهرمان ملی برای روسها. پوتین گمنام یه دفعه تبدیل شد به  پرطرفدار ترین سیاستمدار روسی.یلتسین رئیس جمهور و پوتین نخست وزیر یک زوج سیاسی عجیب غریب بودند. یکیشون میگفت که دنبال آوردن دموکراسیه و اون یکی هم یک مامور سابق  کاگ به بود با اولویتهایی متفاوت از یلتسین. سوابق این دو نفر کاملا متفاوت بود. این نکته رو اینجا بگم که مستندهای راه پوتین و انتقام پوتین دیدگاه شون در یه جاهایی متضاد هم هست. مثلا یکیشون یلتسین و پوتین رو افرادی معرفی میکنه که همدست هم بودن. اما یه مستند دیگه میگه که یلتسین یک فرد ترقی خواه و دلسوز ملت بود اما پوتین با دروغگویی خودش رو در نقش یک خیرخواه کشور به یلتسین نشون داده. یلتسین رو گول زد. حالا کدوم درسته من یکی حداقل نمیدونم. من فقط دارم چیزهایی که در مراجع معتبر خوندم و دیدم رو تعریف میکنم. راجع به همین فاجعه بمب  گذاری در آپارتمان ها هم همینطور. مستند راه پوتین انگشت اتهام رو سمت پوتین و اداره امنیت میگیره اما مستند انتقام پوتین به این اتهام نمیپردازه و فقط میگه که پوتین از موقعیت به دست آمده استفاده کرد تا حضور خودش رو  به عنوان یک  رهبر فعال در کشور تثبیت بکند. پس در مورد یلستین ودر مورد همه اتهامهایی که به پوتین وارد میشه حرف و حدیثهای متفاوت و متناقضی وجود داره.مستند راه پوتین میگه که افکار عمومی همیشه این سوال رو داشت که بالاخره این بمبگذاری ها کار کی بوده.  یکی از افرادی که این سوال داشت میخائیل Mikahil Trepashkin. که یک افسر سابق کا گ ب بود که الان دیگه  کار وکالت انجام میداد.  این آقا به عنوان وکیل یکی از خانواده های قربانیان بمب گذاری دو سال روی این پرونده کار کرد. در تمام این مدت نسبت به قرائت رسمی و حکومتی که از این ماجرا میشد شک  تردید داشت. یعنی می گفت به نظرم نمیخونه که این حادثه کار چچنیها باشه. شک میخاییل Trepashkin وقتی بیشتر شد که میدید همکارهای سابق امنیتی اش نسبت به تحقیقاتش واکنش نشون میدن و غیرمستقیم و مستقیم بهش هشدار میدن که تحقیق نکن وگرنه برات گرون تموم میشه. میگه من هم میگفتم من خودم مامور امنیتی بودم، بلدم چیکار کنم. اونطرف یه مساله دیگه هم وجود داشت و اون این بود که در بحبوحه روزهای انفجارها  توی زیرزمین یک ساختمان در خارج مسکو،  بمب پنجم پیدا شد. نه که اون چهار تا انفجار همه رو رو ترسونده بود. دیگه آدم هایی که توی آپارتمان زندگی می کردن چهار چشمی ساختمونشون رو می پاییدن که کسی نیاد و بمبگذاری نکنه. ساکنان این آپارتمان هم به رفت و آمدها حساس بودن و متوجه شدن که در زیرزمین ساختمونشون چند نفر دارن بمب کار میذارن. دست به کار شدن و اونها رو شناسایی کردن و معلوم شد که این  آدمها ارتباطی با چچن ندارن که هیچ، بلکه مامورهای اف اس بی هستن. کیسه های مواد منفجره ای که پیدا شد هم حاوی مواد منفجره نظامی روسیه بودن. که این فرضیه رو تقویت می کرد که پس بمب گذاری ها کار عوامل امنیتیه.میخائیل ترپاشکین هم کارش به زندان کشیده شد.البته بعد از سروصدایی که این قضیه درست کرد، اداره امنیت روسیه اف اس بی اعلام کرد که این عملیات یک تمرین آموزشی بوده. اما دولت دیگه پیگیری نکرد که اون 4 تا بمب گذاری قبلی هم ممکنه کار اف اس بی بوده باشه. پوتین بعدا در بیوگرافی اش این مساله رو رد کرده و میگه این حرفها بی پایه است. مستند راه پوتین میگه که دولت نذاشت حرف شورشیهای چچنی شنیده بشه و مردم قانع نشدن که آیا واقعا این بمب گذاری ها کار اینها بوده یا کس دیگه ای؟ میگه یه گروهی از شورشیان چچنی دادگاهی شدند و سریع هم محکوم شدن. تازه زیرفشار مجبور به اعتراف علیه خودشون شدن. واقعیت شاید چیز دیگه ای بوده. ضمن اینکه از اون طرف هم افرادی بودن که شدیدا پیگیر این مسئله بودن که چرا در مورد بمب گذاریها تحقیقات درست و حسابی نمیشه و چرا فی الفور حمله کردید به چچن؟ چرا مردم رو قانع نکردید. این افراد که قرائت رسمی از بمب گذاری ها رو زیر سوال میبرد به مرور همه شون به قتل رسیدن. در مستند از چهار نفر اسم میبره Sergei Yushenkov , Yuri Shchekochikhin, Alexander Litvinenko, Anna Politkovskayaاین افراد روزنامه نگار و سیاستمدار و حتی افسر اطلاعاتی بودن که در مورد این مساله تحقیق میکردن فعالیت میکنند و به نظرشون مساله اینطور میومد که ظهور پوتین در قدرت روسیه نتیجه کودتای اف اس بی یا همون سازمان اطلاعات روسیه بوده. و از این بمب گذاری ها به عنوان بهانه شروع جنگ دوم چچن استفاده کردن. ولی دست بر قضا همه این فراد در سالهای بعد از به قدرت رسیدن پوتین توسط عوامل ناشناس به قتل رسیدن. که خب احتمالا شانسی نمیتونه باشه دیگه.مستند راه پوتین با یکی از طرفداران پوتین به اسم Sergei Markov میکنه و ازش میپرسه اونهایی که در مورد این مساله تحقیق کردن میگن بمبگذاری از طرف اداره امنیت و با اطلاع پوتین بوده . شما چی میگی؟ اون میگه که نه آقا حاشا و کلا اینطور نیست. ضمنا هم این تحقیقاتی که شما بهش استناد میکنی اصلا معتبر نیست ها. اینها پروپاگاندا علیه پوتین هستن. چطور ممکنه اف اس بی همچین کاری کنه و کسی دادگاهی نشه و مجرمها راست راست بگردند. شما هم حواستون باشه، قربانی پروپاگاندا نشید. اینها رو سرگی ماروکف طرفدار پوتین میگه. البته در دومای روسیه یعنی مجلس قانونگذاری شدن سه بار تلاش شد که در مورد این مساله تحقیق بشه اما با فشار احزاب طرفدار پوتین، هرگونه تحقیقات در این مورد رو لغو کردن. خب وقتی که یک سیستم حکومتی به افکار عمومی بی تفاوت باشه و هر کی هم که خواست حرفی بزنه و سوالی بپرسه بگن حرف اضافی نباشه، خب مردم که متقاعد نمیشن، طبیعیه که برعکس مردم فکر میکنن که حتما کاسه ای زیر نیم کاسه هست. اون آقای Mikahil Trepashkin که گفتم وکیل یکی از خانواده ها بود و تحقیق میکرد. مجلس دومای روسیه هم از همین آدم خواسته بود که براشون تحقیق کنه. این هم داشت کارش رو جلو میبره و به نظرش اینطور میومد که بمب گذاری ها کار شورشیهای چچنی نبود. یک هفته مونده بود که گزارش رو تحویل دومای روسیه بده که توی خیابون پلیس ماشینش رو متوقف کرد. اول مدارکش رو چک کردن و بعد ماشین رو بازرسی کردن. اما خب چیزی پیدا نکردن. همین که این خواست سوار بشه که به راهش ادامه بده. یکی از پلیسها یک کیسه رو داخل ماشین این انداخت. میخائیل داد زد این مال من نیست. اما اون مامور به همکارش گفت بیایید که توی ماشینش اسلحه پیدا کردم. همونجا میخاییل Trepashkinرو بازداشت کردن و بعد به جرم همراه داشتن اسلحه به دو سال حبس محکوم شد. این هم دو سال حبسش رو گذروند و وقتیکه برگشت درمورد تحقیقاتی که کرده بود شروع به صحبت کرد. اما دوباره دستگیرش کردن و دو سال دیگه زندانی شد.خب برگردیم به زمستان  1999، وقتی که هنوز جنگ چچن در جریانه و پوتین هم به عنوان نخست وزیر در همه جا فعاله. از کرملین تا حط مقدم جنگ. در مقابل اما یلتسین محبوبیت خودش رو بیشتر از قبل داشت از دست می داد. در روزهای انتهایی سال 1999 نهایتا تصمیم خودش مبنی بر استعفا رو گرفت و در آخرین روز سال 1999 وقتی که قرار بود پیام تبریک سال نو رو بگه، همونجا اعلام کرد که از ریاست جمهوری استعفا کرده. خیلی از مردم روسیه با چشم اشکبار شاهد این استعفا بودند.، چون به هر حال طرفداران زیادی هم داشت.استعفای غافلگیرکننده یلتسین در حین پیام سال نو  یلتسین در پیامش گفت من خیلی به این مسئله فکر کردم و الان در آخرین  روز از هزاره دوم استعفا می کنم به خاطر هر آنچه که کردم. من رو ببخشید. خیلی از رویاهامون رو محقق نکردم. چیزهایی بود که خیلی راحت به نظر می‌رسیدند اما از قضا  بسیار مشکل بودند. به یلتسین هم لقب پدر دموکراسی در روسیه داده شده و هم اینکه او رو به فساد متهم میکنن و اون رو  عامل به وجود آمدن طبقه الیگارشی در روسیه میدونن. اما به هر حال مثل هر زمامدار دیکه ای که دوره اش تموم میشه، دوره یلتسین هم به اتمام رسید. یلتسین موقع ترک کاخ کرملین به پوتین گفت مراقب روسیه باش. اینو گفت و سوار ماشین شد و کاخ کرملین رو ترک کرد. پوتین و چند مقام بلندپایه دیگه هم روی ایوان ایستاده بودن و  براش دست تکون دادن و بدرقه اش کردند.خداحافظی یلتسین از کاخ کرملینبا استعفای یلتسین، پوتین تا زمان برگزاری انتخابات بعنوان رییس جمهور موقت فعالیت کرد. اینها به خاطر جنگ چچن زمان انتخابات رو هم کمی به تاخیر انداختن. که این هم مورد انتقاد خیلی از مخالفانش هست و میگن که به عمد این کار رو کردن تا در قدرت جا بیفته و انتخابات رو راحتتر برنده بشه. میگن که تیم یلتسین و پوتین نیاز داشتند که انتخابات را به هر بهونه شده به تاخیر بیندازند و توجه عمومی رو از چیز های غیر ضروری و غیر مهمی مثل فساد خانواده یلتسین دور بکنند. این استراتژی کار کرد و سه ماه بعد از شروع سال ۲۰۰۰پوتین به عنوان رئیس جمهور روسیه انتخاب شد. همچین ناپلئونی هم انتخابات را برنده شد، با 53% آرا.در روز 7 می سال 2000  ولادیمیر ولادیمیرویچ پوتین با اسکورت و همراهی سنگین نیروهای امنیتی وارد کاخ کرملین شد تا بعنوان رییس جمهور روسیه سوگند بخوره. کمتر از نه سال قبلش بود که کارش رو در شهرداری سن پترزبورگ شروع کرده بود و حالا نفر اول کشور پهناور و مهم روسیه شده بود. وقتی که وارد کاخ شد نگهبانها با ترتیب خاصی بهش ادای احترام می کردند. پوتین آروم آروم از پله های قصر بالا آمد. نگهبان ها در های طلایی و عظیم سالن رو باز کردند و پوتین 48 ساله وارد سالنی شد که پر از مدعوین بلندپایه روس بود. اونها در دو طرف ایستاده بودند و منتظر بودند تا رییس جمهور منتخب از فرش قرمزی که در وسط سالن و بین این جمعیت بود خودش رو به بالای سالن برسونه و به عنوان دومین رئیس جمهور فدراسیون روسیه سوگند بخوره. پوتین در سخنرانی بعد از قسم خوردنش گفت که قول می دم که کشور برای حتی یک لحظه دچار خلاء قدرت نشه و من به خوبی و با قدرت کشور رو رهبری خواهم کرد. اینارو گفت. حالا در مورد کیفیت حکمرانی تاریخ قضاوت خواهد کرد اما در مورد قدرت، بله میشه گفت که با قدرت رهبری کرده.مراسم سوگند ریاست جمهوری پوتیناولین اقدام پوتین به عنوان رییس جمهور این بود که به بوریس یلتسین مصونیت قضایی اعطا کرد.یعنی دیگه هیچ داستانی نمی تونست در مورد فساد بوریس یلستین و خانواده اش تحقیق کنه. پوتین همونطوری که به رییس اسبق خودش، سوبچاک شهردار سن پترزبورگ وفادار بود و کمک کرد که تحت تعقیب قضایی قرار بگیرد، به رییس بعدی اش هم یعنی یلتسین وفادار موند و مانع تحقیقات قضایی شد. بهش مصونیت داد. توی کار صیانت بود وقتی هنوز صیانت مد نبود. غیر از اون اما از اونجایی که به فکر مصونیت خودش هم بود ترتیبی داد تا  پرونده شماره 144128 که در مورد فساد خودش در سن پترزبورگ بود بی سروصدا از دور خارج بشه. اگه همین عدد 144128 رو گوگل کنید جزییاتش رو پیدا میکنید. همون تخلف مربوط خرید غذا برای شهر هست که گفتم و همینطور موضوع تخلفات شرکت ساختمانی، داستان ساحت ویلا در اسپانیا و همون تحقیقاتی که سرهنگ زیکوف در مورد سواستفاده های زمان شهرداری پوتین کرده بود. دادستان کل روسیه گفت که شواهد کافی نیست و پرونده رو مختومه اعلام کرد. یکسال بعد هم سرهنگ زیکوف رو از کارش اخراج کردند.اما یکی از اهداف اولیه پوتین کنترل کردن تلویزیون  بود. چون می دید که تاثیر تلویزیون در جامعه خیلی زیاده. اون روزها یک  برنامه کمدی  از یک شبکه خصوصی به اسم ان تی وی پخش میشد اسم برنامه بود عروسکهای  خیمه شب بازی و در اون  با چهره عروسکی سیاستمداران بازی می کردن.، شوخی میکردن. یک عروسک هم با چهره پوتین بود و پوتین أصلا همچین چیزی رو تحمل نمیکرد. خیلی زود  نیروهای مسلح پلیس رو فرستاد به بیشتر تلویزیون های مستقل. گوسینسکی مالک تلویزیون ان تی وی زندانی شد. و تحت فشار تلویزیون رو از چنگش در آوردند و و دادن به یکی از الیگارش های مورد اعتماد کرملین. خودش هم از همون روز اول حضورش در تلویزیون رو  جدی گرفت. یه تیم رسانه‌ای قوی داشت که مدام ازش فیلم میگرفتن.  که داره کارهای مختلف انجام میده.، ورزش میکنه، با سیاستمدارها جلسه داره، با مردم حرف میزنه، ماشین میرونه. از همه چیز فیلم و عکس میگیرن.  خودش هم  به طور وسواس گونه ای به تصویر خودش در رسانه ها اهمیت میده و میگن که ویدئوی حضور خودش در تلویزیون رو بارها و بارها تماشا می کنه که ببینه چطور به نظر رسیده چیکار کرده و البته  هم این   کاریه که احتمالاً خیلی دیگه از رهبران دنیا می کنند. چون به هر حال نحوه حضورشان در رسانه خیلی در سرنوشت سیاسی شون میتونه تعیین‌کننده باشه و عجبا که هنوز سیاستمدارانی هستند که به همچین چیز بدیهی ای توجه ندارن. اما پوتین مشاوران روابط عمومی کارکشته ای داشت و تلاششون رو کردن که چهره یک رهبر کاریزماتیک و فعال رو در جامعه به نمایش بزارن . پتین برخلاف رهبر های قبلی روسیه جوان بود،  سالم بود،  بین مردم حاضر می شد، پاش می افتد در جمعشون میرقصید و چهره یه رهبر جوان و فعال رو به نمایش میذاشت.در سال های اول ریاست جمهوری پوتین این تصویر وجود داشت که پوتین میخواد این کشور رو به غرب نزدیکتر بکند و نظام حکمرانی رو دموکراتیک، لیبرال و سرمایه داری بکنه. در سال ۲۰۰۳ پوتین الیگارش های بزرگ روسیه، یعنی افرادی که اقتصاد روسیه در دستان آنهاست رو به یک  جلسه‌ای در سالن سنت کاترین کاخ کرملین فراخواند.آنها کسانی بودند که در دوره یلتسین میلیاردر شده بودند  و امیدوار بودند که در دوره پوتین هم به کسب و کارشان رونق بدهند. این آدمها درسته که به بدنه قدرت سیاسی روسیه ارتباط داشتند اما از طرفی با دنیای بیرون از روسیه هم ارتباط تجاری داشتند و دوست داشتند که روسیه به غرب نزدیک تر باشه تا بتونن بیشتر با غرب تجارت کنن. ثروتمندترین الیگارش اون زمان فردی بود به اسم Mikhail Khodorkovsky.   که مالک شرکت  نفتی Yokus oil بود.  میخائیل از قانون ضد فساد آمریکا نگران بود میگفت این  قانون میتونه مانع از تجارت  شرکت  های روسی در آمریکا بشه. حرفش این بود که فساد اداری در روسیه انقدر عیانه که ما مجبوریم همه جا باج سبیل بدیم، رشوه ای که سیستم اداری می‌خواد رو باید پرداخت کنیم. میگفت این روش کار کردن در روسیه است که با شرکت داری به روش شفاف و به روش غربی در تضاده. ما اگر بخواهیم با روشی که الان کار می کنیم ادامه دهیم امریکا بهمون اجازه نمیده که با شرکت هامون کار کنیم. خب این آرزو و خواست هر شرکت بزرگ بین المللی هست که با غولهای تجاری آمریکا کار کنن. سود به دست بیارن. حالا خود همین الیگارش هایی که با رانت به ثروت رسیده بودن هم دوست داشتن با شرکتهای غربی تجارت داشته باشن، اما میدیدن که با این روش احتمالا نمیتونن با امریکا کار کنن.خودورکوفسکی از الیگارش تا زندانیبرای همین بین خودشان تصمیم گرفتند که راجع به این مسئله در جلسه با پوتین صحبت کنند. کی صحبت کنه؟ گنده مون. کسی که از همه ثروتمندتر. یعنی میکائیل Khodorkovsky. در جلسه با پوتین این آقا شروع کرد به صحبت کردن و گفت که تخمین ها  راجع به فساد اداری  در روسیه یه چیزی نزدیک به ۳۰ میلیارد دلار در ساله. کل GDP ما  ۳۰۰ میلیارد دلار است، اونوقت مبلغ فساد سالانه سی میلیارد دلار. این عدد فساد اداری خیلی بالاست و  باید تغییر  کنیم. حالا دوربین‌های تلویزیونی هم در محل هستند و همه چیز داره ضبط میشه. خود پوتین هم که هست که خیلی برافروخته شده و با عصبانیت داره گوش میده. چون عملاً چیزی که داره میشنوه اینه که دارن بهش میگن که شما رئیس یک کشور فاسد هستی. میکائیل Khodorkovsky  میگه من قصدم این نبود که خود پوتین رو متهم کنم اما انگار پوتین حرفهام رو به خودش گرفت. سریعاً در همون جلسه به Khodorkovskyحمله کرد که خود تو هم در همین سیستم رشد کردی و شرکت خودت هم مشکلات مالیاتی داره. همه شوکه شده بودند چون فکر می‌کردند که پوتین به جای برخورده شخصی چیزی که به نفع کشور هست رو انتخاب میکنه. Khodorkovsky به بعضی از احزاب دموکراتیک کمک مالی میکرد.  این انتقاد های نرم در جلسه علنی با پوتین و اون کمک ها به احزاب مخالف کافی بود تا از نظر تیم پوتین اون یک فرد مخالف و یک تهدید سیاسی تلقی بشه.  خیلی زود Khodorkovsky دستگیر و زندانی شد. شرکتش تعطیل شد و بعد بین افراد وفادار به پوتین تقسیم شد. و اینطوری بود که پوتین نوک ثروتمندترین فرد روسیه رو چید، ثروتش را ازش گرفت و آن را روانه  یک زندان در سیبری کرد.الان این فرد از روسیه خارج شده و  در سوئیس زندگی میکنه. در مستند راه پوتین هم هست Khodorkovsky، بود سرهنگ زیکوف بود، چند ایگارش دیگه بودن. چند نفر از مخالفان و یک نفر هم از طرفداران پوتین بودن. اما Khodorkovskyمیگه کهمن فکر می کنم پوتین اولش قصد داشت که یک روسیه دموکراتیک درست کنه  اما بعدش به نظرش رسید که انگار یک سیستم تمامیت خواه ملایم  به درد کشور میخوره. ولی هر چقدر که جلو رفت انگار به این نتیجه رسید که  سطح تمامیت‌خواهی رو باید بیشتر کرد و الان یک تمامیت خواهی کامل رو در کشور ایجاد کرده که هیچ روزنه ای برای فرد دیگه ای غیر از  خودش و تیم خودش باقی نداشته. میگه هر سیستم اقتدارگرا نهایتا تبدیل به یک سیستم دزد سالار میشه، دزدسالار نه شایسته سالار.خب، من تا اینجا در مورد پیش از به قدرت رسیدن پوتین گفتم، در مورد کارهایی که کرده، اتهاماتی که بهش وارده و مسیرش برای رسیدن به قدرت رو گفتم و نهایتا چند اقدام داخلی که در اوایل حکومتش انجام داده. در اپیزود بعدی بیشتر بحث میره سمت سیاست خارجی پوتین و چالش هایی که با کشورهای غربی و خصوصا امریکا داشته و نهایتا لشکرکشی های که به کشورهای همسایه اش انجام داده. بخث خیلی جالب و شنیدنی خواهد شد. این رو یادآوری کنم که من نه متخصص تاریخ هستم و نه سیاست. مطالب اپیزود رو با استفاده از چندین مرجع معتبر جمع آوری کردم، اما این قطعا تمام واقعیت نیست. و شاید یه زمانی اسنادی منتشر بشه که با بخشی از حرفهایی که گفتم در تضاد باشه. به هر حال من از یه تعداد مراجع خاصی استفاده کردم. گرچه مجموعه فرانتلاین رو یک مجموعه خوشنام و منصف میدونم. حتما هم تلاششون اینه که بیطرف باشن اما به نظرم چیزی به اسم بی طرفی در رسانه وجود نداره، مضافا بر اینکه طرف مقابل هم یعنی روسیه، نه علاقه ای به توضیح دادن کاراش داره و نه به اندازه امریکا مهارت داره توی این کار. یعنی توضیح دادن و توجیه کردن افکار عمومی. برای همین ناگزیر روایت جنین موضوعاتی حالت یکطرفه پیدا میکنه.خب بگذریم این اپیزود سی و یکم پادکست داکس بود. اگر این اپیزود رو پسندید و براتون جالب بود، اون رو با دوستانتون هم به اشتراک بگذارید، معرفی کنید بذارید که اونقدری که حقش هست این اپیزودها شنیده بشه. دم همه تون گرم. تا اپیزود بعدی خدانگهدار.</description>
                <category>پادکست داکس</category>
                <author>پادکست داکس</author>
                <pubDate>Sun, 22 Oct 2023 00:13:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود سی ام ـ نتانیاهو در جنگ 2</title>
                <link>https://virgool.io/@doxpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D9%85-%D9%80-%D9%86%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF-2-fqogzrodjd9d</link>
                <description>سلام. من هم پیمان بشردوست هستم و شما دارید اپیزود سی ام پادکست داکس رو میخوانید. https://castbox.fm/episode/2-اپیزود-سی-ام%3A-نتانیاهو-در-جنگ،-قسمت-id3396284-id471919186?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=2%20%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%B3%DB%8C%20%D8%A7%D9%85%3A%20%D9%86%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%88%20%D8%AF%D8%B1%20%D8%AC%D9%86%DA%AF%D8%8C%20%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-CastBox_FM در اپیزود قبلی راجع به پیشینه‌ خانوادگی و شروع کار سیاسی بنیامین نتانیاهو صحبت کردم. همینطور راجع به تاریخچه‌ صلح بین اسرائیل و فلسطین گفتم. فراز و فرودهایی که بود؛ نقش بیل کلینتون در توافق اسرائیل و فلسطین چی بود؟ در داخل اسرائیل چه اتفاقاتی افتاد؟ چه گروه‌هایی موافق بودند؟ چه کسایی مخالف بودند؟ بنیامین و نقشش چی بود اون وسط؟ و غیره.حالا بریم سر اصل مطلب و جایی که تمرکز مستند جنگ نتانیاهو روی اون هست، یعنی رابطه‌ نتانیاهو و باراک اوباما. در اپیزود قبلی تا سال‌های ۲۰۰۲ و ۲۰۰۱ رو هم اومدیم جلو. بعدش دیگه بنیامین نتانیاهو چند سالی از قدرت دور بود. حالا دیگه سال ۲۰۰۸ شده و نتانیاهو دوباره شده بود رهبر حزب لیکود و داشت خودش رو برای انتخابات پارلمانی آماده می‌کرد. یعنی اگه حزبش پیروز می‌شد، دوباره نخست وزیر اسرائیل می‌شد.توی اون سال‌ها جو سیاسی اسرائیل هم تغییرات زیادی کرده بود و کل طیف‌های سیاسی به جناح راست متمایل شده بودند. یعنی حتی در حزب‌های چپ‌گرا هم رگه‌هایی از تفکرات دست راستی رو می‌تونستید ببینید و خیلی‌ها معتقدند که این اتفاق تحت تاثیر خود نتانیاهو و فعالیت‌هاش بوده که اتفاق افتاده در سیاست اسرائیل.تابستون سال ۲۰۰۸ بود و نظرسنجی‌ها هم می‌گفت که حزب لیکود پیشتازه؛ اما تیم نتانیاهو بیشتر از این که حواسشون به انتخابات اسرائیل باشه، نگران انتخابات یه کشور دیگه‌ای بودن. کجا؟ انتخابات آمریکا که همه می‌گفتند به احتمال زیاد باراک اوباما توش برنده میشه. باراک اوبامایی که برای نتانیاهو و بیشتر سیاست‌مداران اسرائیلی یه موجود ناشناخته بود. اوباما از حزب دموکرات بود. دفعه‌ قبل هم که نتانیاهو نخست‌وزیر بودم کلینتون دموکرات بر سر کار بود و چقدر این دو نفر با هم اختلاف نظر داشتن؛ اما خوب یا بد به هر حال کلینتون و خانواده‌اش در اسرائیل شناخته شده بودند و از قضا محبوبم بودن. اما اوباما رو اصلا کسی نمی‌شناخت. نمی‌دونستن که سیاست‌هاش راجع به اسرائیل چطوره؟در سال 2008 اوباما چهره ای ناشناحته در اسراییل بودبرای همین تکلیفشون با اوباما معلوم نبود. نمی‌دونستن باهاش چند چندن؟ رابطه‌ آمریکا و اسرائیل خب خیلی خاصه. مثلا یه نگاه کنید به سفرهای این دو کشور. می‌بینید آمریکا سفیرهایی در اسرائیل می‌فرسته که یهودی هستند و خودشون طرفدار پروپاقرص اسرائیلند. سفیرهای اسرائیل و آمریکا هم همینطورن. شهروندان دو تابعیتی آمریکایی و اسرائیلی هستند؛ هم آمریکا رو کشور خودشون می‌دونن و هم اسرائیل رو. برای خیلی از سیاستمداران دو کشور هم این رابطه، یه رابطه‌ ویژه و حیاتیه.اسرائیل کشوری که از نظر امنیتی به شدت آسیب‌پذیره و برای بقای خودش چاره رو در این دیده که به یک ابرقدرت بزرگ خودش رو بچسبونه تا از حمایت‌هاش استفاده کنه. اسرائیل برای امنیت خودش نیاز به حمایت یک ابرقدرت داره. برای همینم لابی‌های قدرتمند و ثروتمند توی آمریکا دارن که نمی‌ذارن این رابطه هیچوقت شکرآب بشه. نفوذ این لابی‌ها روی سیاستمداری آمریکایی خیلی زیاده. اون بخشی از یهودی‌های آمریکایی که فوق‌العاده ثروتمند هستند و بخش بزرگی از اقتصاد آمریکا هم دستشونه از این لابی‌ها حمایت می‌کنن.این لابی‌ها انقدر قدرتمند هستند که حتی روسای جمهور آمریکا هم مدام تلاش می‌کنن که وفاداری خودشون رو به اسرائیل و منافعش اثبات کنن. ضد اسرائیلی بودن در سیاست آمریکا مثل اینه که در سیاست ایران بگن فلان سیاستمدار در فتنه بوده. مثالش همین میشه دیگه؟ همینه که می‌تونه باعث بشه که اون سیاستمدار آینده‌اش رو از دست بده. حالا در تابستان ۲۰۰۸ یعنی وقتی که هنوز انتخابات آمریکا برگزار نشده بود، اوباما به عنوان یک کاندیدای ریاست جمهوری آمریکا به اسرائیل رفته بود تا با سیاست‌مدارهای اسرائیلی صحبت کنه و یه جورایی بهشون اطمینان بده که اگر انتخاب بشه منافع اسرائیل رو در نظر می‌گیره.دیدارهای اول نتانیاهو و اوبامادر اون سفر این دو نفر یعنی اوباما و نتانیاهو برای اولین بار با هم رو در رو ملاقات کردند که یک دیدار نسبتا سردی بود. تفاوت‌هایی بین این دو آدم از زمین تا آسمون بود. آقای مرین گپ، نویسنده و صاحب نظر در زمینه‌ اسرائیله. این آقا اتفاقا در همان روزها در اسرائیل بود و به طور اتفاقی نتانیاهو رو توی یک هتل ملاقات کرده بود و با هم حرف زده بودن. می‌گفت که نتانیاهو به عکس اوباما خیره شده بود و می‌گفت این آدم کیه؟ چه علایقی داره؟ و بعد تاکید می‌کرد که کسی که اسمش هست «باراک حسین اوباما» و پدرش مسلمان بوده، آیا شریک مناسبی برای اسرائیل میشه؟اون روزها نتانیاهو روز و شب رو به این سوالات فکرمی‌کرد؛ اما بالاخره اوباما برنده انتخابات شد و در اولین روزی که پای اوباما به کاخ سفید رسید، اولین تماس کاری که گرفت به کجا بود؟ به «محمود عباس» که می‌شد جانشین یاسر عرفات. به اون تماس گرفت. بعد از اون اولین مصاحبه‌ اوباما با یک تلویزیون عربی بود و اون‌جا گفت که من در خونواده‌ام افراد مسلمان دارم. من در کشورهای مسلمان زندگی کردم و امنیت و آرامش مسلمون‌ها برای من و برای آمریکا مهمه.یادمون نره که اوباما وقتی قدرت به دست گرفت که آمریکا هنوز درگیر جنگ عراق بود. قبلش به افغانستان حمله کرده بود و توی خود آمریکا خیلی از مسلمان‌ها آزار دیده بودند. بعد از حملات یازده سپتامبر به خیلی از مسلمون‌ها انگ تروریسم زده‌ بودن. خیلی از مردم کشورهای اسلامی دل‌خور بودند و احساس تحقیر و ناراحتی می‌کردند. این کار اوباما نوعی دل‌جویی از مسلمونا بود. اما برای نتانیاهو همه‌ این حرف‌ها و رفتارها نگران‌کننده بود و یک زنگ خطر جدی به حساب میومد که آره پس تو با مایی یا با مسلمون‌ها و عرب‌ها؟ طرف مایی یا طرف اونا؟در قدم بعدی اوباما هم برای اسرائیل و هم برای فلسطینی‌ها پیام فرستاد که بیاید دوباره برای صلح مذاکره کنیم. اوباما اساسا آدمی بود که رشد سیاسیش به خاطر همین بود که این توانایی را داشت که بین آدم‌های متفاوت با منافع و دیدگاه‌های متضاد، آشتی ایجاد کنه. با اون پیش زمینه پیش خودش می‌گفت که مناقشه‌ای بین فلسطین و اسرائیل رو هم من می‌تونم حل و فصل کنم. باراک اوباما مسیر سیاسیش برای نمایندگی کنگره رو از شهر شیکاگو شروع کرده بود. در شهری که اقلیت‌های مختلف نژادی و مذهبی وجود داشتن و اتفاقا اوباما تونسته بود اونجا با یهودی‌ها اعتلاف کند.موفق شده بود قبل از شروع کار سیاسی هم در دانشکده حقوق کلی استاد و هم دانشگاهی یهودی داشت. بعد هم کلی همکار یهودی پیدا کرد. میونه‌اش کلا با یهودی‌ها خوب بود و حتی معتقد که باید یک کشور یهودی به اسم اسرائیل وجود داشته باشه؛ ولی عقیده‌اش اینه که به یک روش درستی. مثلا اینکه اسرائیلی‌ها و فلسطینی‌ها باید اختلافاتشونو با هم حل و فصل کنن. این حرف‌ها رو در زمان انتخابات گفته بود و تونسته بود رای هفتاد درصد از یهودی‌های آمریکایی رو به دست بیاره. یعنی یهودی‌های آمریکایی با برنامه‌ اوباما برای صلح اسرائیل و فلسطین موافق بودن.این دیدگاه ولی هرچی که بود خیلی متفاوت بود از دیدگاهی که بنزیون نتانیاهو به پسرش یاد داده بود. به نظر بنیامین نتانیاهو این حرفا زیادی ایده‌آل‌گرایانه بود.هنوز ۴۸ ساعت از قسم خوردن اوباما برای ریاست جمهوری نگذشته بود که اوباما یک مذاکره‌کننده کهنه‌کار به اسم جرج میشل رو به دفتر خودش دعوت کرد و بهش گفت که آقا من می‌خوام هر چه زودتر این مسائله رو خاتمه بدم. یعنی مناقشه‌ای بین فلسطین و اسرائیل باید حل و فصل بشه. همین الان از همین‌جا مستقیم برو به فرودگاه پرواز کن به اسرائیل و مذاکرات رو شروع کن که جواب شنید که قربان من امشب نمی‌دونم وسایل و اینا همرام نیست و چند روز بعدش رفت به اسرائیل.جرج میشل فرستاده اوباما به اسراییلجرج میشل کار راحتی رو پیش رو نداشت. اون ایده‌آل‌هایی که اوباما در سر داشت با واقعیت خیلی متفاوت بود. شهر غزه که می‌دونید بخشی از قلمرو فلسطینی‌ها که در محاصره‌ اسرائیله، اما داخل شهر تحت کنترل حماس بود. درست چهار روز قبل از به قدرت رسیدن اوباما تنش‌ها در غزه بالا گرفته بود. حالا درست وسط اون انفجارها و بکش بکش، اوباما داشت فشار می‌آورد که آقا بشینید پای میز مذاکره، صورت ماچ کنید قضیه تموم بشه بره پی کارش.در شرایطی که فضا خیلی احساسی بود و هر دو طرف می‌گفتن ما قربانی خشونت هستیم و هردوشون می‌گفتن که طرف مقابلمون رو باید به سزای اعمالش برسونیم. در همین فضای احساسی نتانیاهو هم از فرصت استفاده می‌کرد و توی تبلیغات انتخاباتیش می‌گفت که آقا بسپریدش به من مردم اسرائیل من بلدم جلوی فلسطینی‌ها رو بگیرم و اینجوری بود که تونست اعتماد اسرائیلی‌ها رو کسب کنه و کمتر از دو ماه از شروع به کار اوباما نگذشته بود که نتانیاهو هم به عنوان نخست وزیر اسرائیل انتخاب شد و حالا اوباما باید با این آدم کار می‌کرد.دو تا آدم کاملا متفاوت! به قول یکی از سیاستمدارانی که در مستند بود، می‌گفت اوباما فکرش اینطوریه که در جهان همه‌چیز درسته. همه‌چی سر جاشه و من فقط باید اوضاع رو رد و فتح کنم. تحصیل کنن اما نتانیاهو یه آدمیه که به شدت راجع به همه‌چیز بدبینه و میگه هیچ چیزی سر جاش نیست و همه‌ چیزها خطرناکن، مگر اینکه خلافش ثابت بشه. این دو نفر کاملا متضاد هم بودن. یکی تحول‌خواه، اون یکی محافظه‌کار بود. یکی به شدت خوش‌بین و اون یکی به شدت بدبین.در کاخ سفید هم تیم اوباما مونده بودن با بنیامین نتانیاهو چیکار کنن؟ تمام تجربیاتی که از دوره‌ قبل با نتانیاهو داشتن رو مرور می‌کردن. عقلشون گذاشته بودن رو هم ببینم چیکار باید بکنن؟ رئیس کارکنان کاخ سفید که معادلش در سیاست ایران شاید بشه رئیس دفتر ریاست جمهوری و معمولا از نزدیک‌ترین افراد به رئیس‌جمهوره، اون موقع فردی بود به اسم رام امانوئل «Rahm Emanuel» و اون فرد در زمان بیل کلینتون هم در دولت آمریکا بود.رام امانوئلرام امانوئل رفت پیش اوباما و بهش گفت که اگه نتانیاهو اینو بگی اون اینطور جواب می‌ده. اگه این کارو کنی اون فلان کار رو می‌کنه. یعنی کاملا می‌شناخت و تمام تجربیاتی که قبلا خودش از برخورد نتانیاهو با کلینتون دیده بود رو به اوباما منتقل کرد و گفت که اگه می‌خوای برنامه رو با این آدم پیش ببری چاره‌اش فقط زوره. فقط زورچپونه. فقط اگه زور بگی عمل می‌کنه.یادتون هست دیگه؟ توی اپیزود قبلی گفتم در دوره‌ قبل نتانیاهو دوست نداشت که با عرفات دیدار بکنه. به زور کلینتون مجبور شده بود این کار رو بکنه. امانوئل باهاش حرف بزنی اونم تا صبح باهات مجادله می‌کنه. این رو باید بذاری توی عمل انجام‌ شده.خلاصه جمع‌بندی نظرات تیم اوباما این شد که استراتژی دولت باید استفاده از دیلایت باشه. دیلایت که خب یعنی روشنایی روز؛ اما یک اصطلاح سیاسیه به معنی تفاوت و فاصله. اینطوری که رفتار دولت اوباما باید با دولت‌های عربی طوری بشه که همه متوجه یه تفاوت اساسی بشن. این مسائله هم باعث این بشه که دولت‌های عربی به آمریکا نزدیک بشن. از اون طرف هم کمی باعث فاصله‌ بین آمریکا و اسرائیل بشه. چون که بین کشورهای عربی این عقیده رواج داشت که کسی که با اسرائیل فاصله داره پس با ما دوسته.آمریکا هم دنبال همین بود. سیاست آمریکا الان این شده بود که می‌خواست همراهی خودش رو به کشورهای عربی نشون بده. ماه می سال ۲۰۱۹ یعنی سه چهار ماه از به قدرت رسیدن اوباما و نتانیاهو گذشته‌ بود که نتانیاهو به آمریکا رفت. همونجا اوباما میخ اول محکم کوبید. به نتانیاهو گفت که اسرائیل در اراضی که بعد از جنگ شش روزه به دست آورده باید شهرک‌سازی‌ها رو متوقف کنه. دیگه هیچ آجری نباید روی آجر قرار بگیره. یعنی در زمین‌هایی که متعلق به فلسطینی‌ها دیگه نباید شهرک بسازید.لحنش طبق استراتژی که داشتند که فقط زور جواب میده، حالت خواهش و تقاضا نبود؛ بلکه حالت دستور بود. ازت می‌خوام که این کار رو بکنی. این رفتار اوباما نتانیاهو را شوکه کرد. یه‌ دفعه البته از قبلش هم نسبت به اوباما شک و تردید داشت. الان دیگه فهمیده بود که نه خیر، داستان انگار گیر پیدا کرده. نتانیاهو برای اینکه نخست وزیر بشه با چند تا حزب دیگه اعتلاف کرده بود و از قضا توافقشان با اون احزاب این بود که شهرک‌سازی ادامه پیدا بکنه.حالا اوباما می‌گفت که شهرک‌سازی باید متوقف بشه. با این وضعیت نتانیاهو هم باید هم‌حزبی‌های خودش در لیکود را متقاعد می‌کرد و همین که می‌دید احتمالا اون اعتلاف شکننده‌اش با احزاب دیگه از بین میره و اون وقت دیگه نمی‌تونه نخست وزیر باقی بمونه. برای اینکه کار نتانیا رو سخت‌تر بکنه و طبق همون استراتژی در عمل انجام شده قرار بده، همون حرفایی که پشت درهای بسته بینشون رد و بدل شده بود رو در حضور خبرنگاران تکرار کرد.توی اتاق بیضی شکل در دفتر کار خودش نشسته بودن. خبرنگارا گفتند بیاید و همونجا گفت که آره من از نخست وزیر نتانیاهو خواستم که شهرک‌سازی‌ها رو متوقف کنه. نتانیاهو دستش روی پوست گردو گیر کرده بود. توی تله گیر افتاده بود. جلسه‌ اولش با اوباما بدتر از این نمی‌تونست بشه. این بود که نتانیاهو عصبانی و شاکی به اسرائیل برگشت. با این احساس از واشینگتن دی سی برگشت که الان در یک جنگه. حریفش کیه؟ رییس جمهور آمریکا باراک اوباما. اسم فیلمم همینه دیگه؟ نتانیاهو در جنگ .نتانیاهو در تله اوباما قرار گرفته بود. کمپین اوباما در مورد دیلایت و نزدیکی به کشورهای مسلمان ادامه پیدا کرد و خیلی زود اوباما راهی مصر شد تا با عرب‌ها و مسلمون‌ها صحبت بکنه. در مصر هنوز حسنی مبارک در قدرت بود و کشور مصر در اون سال‌ها رهبر دنیای عرب بود. برای همین هم اوباما به اونجا رفته بود تا نه فقط با مردم مصر بلکه از اونجا با دنیای عرب و شاید بشه گفت با یک و نیم میلیارد مسلمان صحبت کنه و بگه که آمریکا ضد مسلمون‌ها نیست.با این کارها داشت در همان روزهای اول سیگنال می‌فرستاد که سیاست آمریکا تغییر کرده. هم در برخورد حضوریش با بنیامین نتانیاهو در چشم رسانه‌ها بهش فهمونده بود که اوضاع تغییر کرده و هم این که الان دیگه می‌خواست در یک کشور عربی بره و اونجا صحبت کنه. قصدش این بود که به کشورهای اسلامی نشون بده که من یک آدم قابل‌اعتماد هستم.در صحبتاش هم گفت هیچ شکی وجود نداره که اوضاع فلسطینی‌ها غیرقابل‌تحمله و شهرک‌سازی‌ها باید متوقف بشه. اسرائیلی‌ها هم داشتن نگاه می‌کردند از تلویزیون شوکه شده بودند. چون قبلش اصلا خبر نداشتند که اوباما قراره به مصر بره. مصر همسایه‌ اسرائیله. گفتیم دیگه توی اپیزود قبل. اینا با همدیگه جنگ داشتن همسایه هستند باهم.اولین سفر حارجی اوباما به مصر بود. پیام روشن بود، نزدیکی به کشورهای مسلمان وزیر خارجه‌ وقت اسرائیل هم توی مستند هست و میگه که احساس ما اون موقع این بود که اوباما داره بین اسرائیل و دنیای اسلام، مسلمون‌ها رو انتخاب می‌کنه. دیدشون پربی‌راه هم نبود. تازه بعد از اینکه اوباما از مصر بازدید و سخنرانی کرد، سوار هواپیما شد و رفت به عربستان و ترکیه. بعدش هم برگشت به آمریکا. از قاهره تا تل‌آویو ۴۵دقیقه با هواپیما راهه و معمولا وقتی که رئیس جمهوری آمریکا به خاورمیانه سفر می‌کنن، یه توک پا هم در اسرائیل نگه می‌دارن و یه دیداری اونجا می‌کنن. اما این بار از این خبرا نبود.در مستند با روزنامه‌نگارها و سیاستمداران طراز اول اسرائیل مصاحبه‌ شده. واقعا حرف زدنشون اینطور بود که به ما برخورده بود و می‌گفتن که این کار دولت اوباما بی‌احترامی بود به ما. می‌گفتن چرا از بغل گوشمون رد شید ولی نیومدی یه سلام بگی؟ خلاصه اون سخنرانی در مصر به اضافه‌ سفر نکردن به اسرائیل، این سیگنال را اسرائیلی‌ها می‌گرفتن که اوباما دوستشون نداره. اوباما این تصمیم را تحت تاثیر دو نفر مشاور ارشد امور خارجی گرفته بود؛ بن راتس و دنیس مکتورو. حرف این دو نفر این بود که اگه مثل همیشه به اسرائیل می‌رفتیم همه می‌فهمیدن که دوباره همه چیز مثل قبله و تغییری نکرده و دیگه به ما اعتماد نمی‌کردن. خوشبین نمی‌شدند به حضور ما.از بین این دو نفر بن رات هنوز میگه که این تصمیم درستی بوده و ما اگه هر کاریم می‌کردیم الان یه عده می‌گفتن کار اشتباهی بوده اما بیشتر مشاورای اون موقع اوباما، الان میگن که اون تصمیم اشتباهی بود و ما باید یه توقفی در اسرائیل می‌کردیم. چون توافق و اعتماد مفاهیم دوطرفه‌ای هستند. نمیشه فقط به یک طرف روی خوش نشون بدی و به اون طرف بی‌محلی بکنی.خلاصه بعد از اون بود که در رسانه‌های اسرائیل کاریکاتورهای اوباما با نقدهای تند در موردش چاپ شد و می‌گفتن اوباما دشمن اسرائیله و بهترین کسی که میت‌ونه خطر اون رو از سر ما اسرائیلی‌ها دفع بکنه کسی نیست جز بنیامین نتانیاهو. فقط شش درصد از اسرائیلی‌ها فکر می‌کردن که اوباما طرفدار اسرائیله. بقیه معتقد بودن که اوباما دشمنشونه.تالتیاهو از حرفهای اوباما جا خورده بود.یادتونه گفتم طرح صلح فلسطین و اسرائیل با فشار کلینتون امضا شد؟ اگه کلینتون فرد پرطرفداری در اسرائیل نبود، اسرائیلی‌ها اون توافق رو شاید نمی‌پذیرفتن. اسرائیل کوچیک، آسیب‌پذیر و شدیدا نیازمند به آمریکا، حالا می‌خواست مقابل آمریکا بایسته. یعنی همون آمریکایی که پدرخوانده‌ اسرائیل و حامی اصلیشه، حالا می‌خواست جلوش وایسه.الان نتانیاهو می‌دونست که حمایت مردم اسرائیل رو پشت سرش داره. چون مردم اسرائیل نتانیاهو رو سرزنش نمی‌کردند. می‌گفتن که تقصیر از اوباماست. اوباما در اسرائیل طرفدار نداشت. وقتی رهبر یه کشوری بدونه که حمایت مردمش رو پشت سر خودش داره، با اعتماد به نفس بیشتری حرف میزنه.نتانیاهو متوجه شد که حمایت مردمش رو داره و اینطوری بود که مقابل اوباما ایستاد. البته باید دقت کنیم این که می‌گیم مقابلش ایستاد به این معنی نیست که مثلا سفارت خونه‌ آمریکا زد تعطیل کرد یا توی سخنرانی‌ها بهش بد و بی‌راه گفت. شعار دادن؟ پرچم سوزوندن؟ نه، چه نیازیه واقعا به این کارها؟در تمام آن مدت روابط دو کشور در عالی‌ترین سطح دنبال می‌شد. اما اسرائیل فقط دم به تله نمی‌داد. در عرض دوسال جرج میشل فرستاده‌ ویژه‌ اوباما نوزده بار به اسرائیل سفر کرد. صدها جلسه با اسرائیلی‌ها و فلسطینی‌ها برگزار کرد؛ اما هیچ نتیجه‌ای نداشت و نهایتا بعد از ۲ سال در سال ۲۰۱۱ استعفاش نوشت و داد به اوباما. گفت آقا ما رفتیم. میشل میگه که دلیل استعفا این بود که می‌دیدم سطح بی‌اعتمادی بین فلسطینی‌ها و اسرائیلی‌ها انقدر زیاده که حالا حالاها اینا نمی‌تونن به توافق برسن.اواخر سال ۲۰۱۰ بود که محمد بوعزیزی دستفروش تونسی در اعتراض به وضعیت سیاسی در تونس خودش رو آتیش زد. آتش پیکر بوعزیزی جرقه‌ای بود برای اینکه آتش بزرگتری در منطقه شکل بگیره. تحولاتی که بعدا معروف شد به بهار عربی، در یمن، بحرین، لیبی و مصر شروع شد.در مصر مردم علیه حسنی مبارک شعار می‌دادند. یعنی همونی که دو سال پیش میزبان اولین سفر خارجی اوباما بود. اوباما هم در کاخ سفید اعتراضات رو پیگیری می‌کرد. لحظات تاریخ‌سازه دیگه؟ وقتایی که تاریخ در میدان عمل و تو کف خیابون‌ها تعیین میشه. نه در کاخ‌های روسای جمهور یا رهبران کشورها.مبارک بیشتر از دو دهه متحد سیاسی آمریکا بود. حالا اوباما به زعم خودش می‌خواست که در طرف درست ماجرا باشه و تصمیم گرفته بود که در مسائله دخالت کنه و به مبارک بگه که باید از قدرت کناره‌گیری بکنی. دنیس راتس مشاور وقت امنیت ملی آمریکا میگه که وقتی اوباما به مبارک تماس گرفت و ازش خواست که کنار بره، من توی اتاق بیضی‌شکل کاخ سفید بودم. می‌گفت از اوباما اصرار که باید بری، از مبارک هم انکار که می‌گفت آقا شما متوجه قضیه نیستید. من مردم رو می‌شناسم. بهتره که من در قدرت باقی بمونم.پیام ناگهانی اوباما به مبارک: باید قدرت را گنار بگذاری.اما بعد از اون تماس‌ها یک دفعه به طور اضطراری اوباما در مقابل دوربین رسانه‌ها ظاهر شد و تقاضای خودش از مبارک رو به طور علنی تکرار کرد. شبیه به همین کارهایی که قبلش با نتانیاهو هم کرده بود و مقابل عمل انجام شده قرار می‌داد طرف مقابلش رو. اومد و جلوی دوربین خبرنگارها گفت که من از رئیس جمهور مبارک خواستم که یک انتقال قدرت صلح‌آمیز و خوبی رو داشته باشه و این باید الان انجام بشه.لحن رو می‌بینید؟ لحن از بالا دستوری باید همین الان انجام بشه. همین خیلی سریع حرفش و گفت و رفت. اینجوری به اسم تاحالا به مبارک گفتم باید بره. همین الان باید بره و من الله توفیق. بعد از جلوی دوربین گذاشت رفت.بنیامین نتانیاهو در اسرائیل شاخ درآورده بود. از رفتار اوباما تعجب کرده بود. بهار عربی از اون موضوعاتی بود که نتانیاهو معتقد بود که اوباما نظرات ساده‌لوحانه‌ای راجع بهش داره. نتانیاهو می‌گفت که فکر نکنید که اگه الان مبارک بره دموکراسی در منطقه جوانه می‌زنه و به بار میشینه و همه جا پر از لبخند شکوفه میشه. می‌گفت نه از این خبرا نیست. این شروع دموکراسی نیست. این شروع هرج‌ومرجه. می‌گفت که فکر کردید مبارک بره یه دفعه از رود نیل توماس جفرسون برمی‌خیزه و دموکراسی به پا می‌کنه؟ اینجوری که نمیشه.اتفاقا از اسرائیل در اون زمان فقط با چند تا کشور اسلامی در صلح بود. الان می‌دونیم دیگه؟ تعداد کشورهای مسلمانی که با اسرائیل در صلح هستند بیشتر شده؛ اما اون موقع دو سه تا بودن. یکیشون همین مصر بود که همسایه‌ اسرائیله و همین چند دهه قبل اینا با هم چند بار جنگ کرده بودند؛ جنگ شش روزه، جنگ یوم کیپور که نهایتا اما به یک صلح بلندمدت رسیده بودن.حالا که قرار بود مبارک بره، نتانیاهو نگران بود که نکنه گروه‌های اسلام‌گرای افراطی مثل اخوان المسلمین قدرت را در مصر به دست بگیرن و یه دشمن جدید بغل گوششون سبز بشه؟ نگرانیش قابل درک بود و ده روز بعد از تلفن اوباما مبارک استعفا کرد.مستند میگه این دخالت آشکار اوباما نه تنها باعث بهت و حیرت طرفداران مبارک شده بود در داخل خود مصر، بلکه سایر هم پیمان‌های آمریکا در منطقه هم تعجب کرده بودند. گرخیده بودن. گفتن پس آمریکا اگه یه روزی پاش بیفته پشت ما رو هم همینجوری خالی می‌کنه؟ مبارک چند دهه شریک آمریکا بود. حالا یه دفعه اوباما تلفن کرده میگه که همین الان استعفا بده. یعنی حداقل نکرده چند روز بی‌طرف بمونه. از موضع بالا اومده میگه تو باید بری.این رو هم خیلی‌ها معتقدن که یکی از اشتباهات تیم اوباما بوده؛ اما اون موقع اوباما می‌خواست که در خاورمیانه طرحی نو در اندازه. به تیمش گفت که بشینید متن یک سخنرانی برام بنویسید. مکان سخنرانی هم در وزارت خارجه‌ آمریکا و در مقابل سیاستمداران برجسته‌ آمریکایی بود. اومد و استراتژی آمریکا برای آینده‌ منطقه‌ خاورمیانه رو تشریح‌ کرد.یک ساعت صحبت کرد. اما جمله‌ اصلیش این بود که ما معتقدیم که مرز بین فلسطین و اسرائیل باید به محدوده‌ قبل از جنگ ۱۹۶۷ برگرده. این حرف رو البته سازمان ملل هم قبلا گفته بود. در آمریکا هم خیلی از سیاست‌مدارها قبلا گفته بودن اما این اولین بار بود که یک رئیس جمهور آمریکا این حرف رو می‌زد و حرفی بود که به تبع باعث خوشحالی فلسطینی‌ها و اعراب می‌شد و باعث ناراحتی اسرائیلی‌ها می‌شد.اوباما تو سخنرانیش راجع به تحولات در منطقه هم زیاد گفت. اما از اون یک ساعت سخنرانی حرفی که مثل بمب صدا کرد، همین یه جمله بود. چیزی که دوباره باعث اعتراض اسرائیل شد. نتانیاهو در اسرائیل سریع یک جلسه‌ فوری با افراد کلیدی کابینه تشکیل داد و بعدم با هیلاری کلینتون وزیر خارجه وقت آمریکا تماس تلفنی گرفت و عصبانیت خودش رو اعلام کرد.همون فرداش نتانیاهو به طور ضربتی عازم آمریکا شد. سفیر وقت اسرائیل در آمریکا می‌گفت که وقتی که رفته بودیم به استقبال نتانیاهو و دیدم که داره از هواپیما میاد پایین، انگار که از گوشاش داشت دود می‌زد بیرون، شاکی. مشاورهاشم تلاش می‌کردند که آرومش کنن. مشاورهایی که میگم بیشترشون شهروندان آمریکا هستند. یهودی ـ ایرانی هستند. چندین نسل یا چند صد ساله که در آمریکا بودند. ثروتمندند؛ دانشگاه‌های ممتاز درس خوندن؛ آدمای صاحب نفوذی در آمریکا هستن. منتهی چون یهودی هستند امکان این رو هم داشتن که همزمان شهروند اسرائیل هم بشن.یعنی تیم‌هایی که اینا دارن تیم‌های سیاسی و حقوقی و غیره اینا آدمای فوق‌العاده قوی توشون هست. هم خودشون آدمای مسلطی هستن و هم نفوذ زیادی در دنیا دارن و یکی از دلایلی که این کشور در لابی کردن انقدر قوی هم همینه و اینکه علی‌رغم سابقه‌ غیرقابل دفاع‌شون در اشغالگری و سرکوب فلسطینی‌ها مورد تنبیه جامعه جهانی قرار نمی‌گیرند هم داشتن یه همچین تیم‌هایی هست.خب برگردیم به واشنگتن دی سی. نتانیاهو در فرودگاه از اون طرف در کاخ سفید هم اوباما و تیم مشاوران منتظر دیدنش هستند. هیلاری کلینتون هم خبر رو به اوباما داده که بی‌بی بی‌اعصابه. اوباما از مشاور امنیت ملی پرسید چرا عصبانیه؟ اونم گفت که خب معلومه دیگه! چون که احساس می‌کنه که آمریکا داره دورش می‌زنه و احساس می‌کنه که توی گوشه‌ رینگ گیر کرده. نتانیاهو قضیه رو این‌طوری می‌دید که آمریکا می‌خواد که اگه یه زمانی مذاکره‌ای بین فلسطین و اسرائیل اتفاق بیفته، اسرائیل با این حرفا دست پایین داشته باشه.خلاصه نتانیاهو به کاخ سفید رسید. مثل دفعه قبل این بار هم رسانه‌ها فراخوانده شده بودند تا بیان و در اتاق بیضی شکل حرفای رهبران دو کشور بشنون. اوباما به نتانیاهو خوش‌آمد گفت و جلسه رو شروع کردن؛ اما این نتانیاهو بود که جلسه رو گرفته بود تو چنگش.رفته بود بالای منبر و داشت برای اوباما سخنرانی می‌کرد. به فرآیند صلحی که اوباما داشت پیش می‌برد انتقاد می‌کرد که آره اینطوری انجام نمیشه. همه می‌دونن که اینجوری نتیجه نمی‌گیریم. من فکر می‌کنم که الان دیگه وقتشه که به فلسطینی‌ها بگیم که قرار نیست اتفاق خاصی بیفته. نمیشه از ما اسرائیلی‌ها خواسته بشه که بیایم با یه گروهی مثل القاعده بشینیم دور یه میز. ما به مرزهای قبل از سال ۱۹۶۷ برنمی‌گردیم. اون مرزها قابل دفاع نیستن.همه‌ این حرف‌ها رو هم داشت جلوی دوربین رسانه‌ها می‌گفت. در واقع نتانیاهو داشت از حربه‌ قبلی اوباما این بار علیه خودش استفاده می‌کرد. دفعه‌ قبل اوباما جلوی خبرنگارها خواسته‌ها و علنی کرد. الان نتانیاهو بود که داشت دعواهاش رو علنی جلوی دوربین می‌گفت. تا قبل از این حرفا اوباما می‌خواست که این رو وادار بکنه که به یک توافق برسند. مناقشه‌ اسرائیل و فلسطین تموم بشه بره پی کارش. حالا نتانیاهو می‌گفت که ما اصلا نمی‌خوایم با فلسطینی‌ها روبه‌رو بشیم. شما میگی صلح کن؟اینبار اوباما در تله نتانیاهو قرار گرفت. حالا تصور کنید چه خوشمون بیاد چه نیاد رئیس جمهور آمریکا قدرتمندترین فرد روی زمینه. کاخ سفید دفتر کارشه. خونه‌اشه. هر سیاست مدار خارجی که به دیدنش میره این رو یادشه که جایگاه این بابایی که اینجا نشسته چیه؟ برای همین به اندازه صحبت می‌کنه. از موضع بالا صحبت نمی‌کنه و خلاصه خیلی محتاطه در صحبت کردن. اما الان دیگه نتانیاهو داشت نشون می‌داد که نه برای من اصلا اینا مهم نیست. حرف من باید بشنوی اونم جلوی رسانه‌ها.مشاورهای اون زمان اوباما میگن که ما تا به حال همچین چیزی رو ندیده بودیم که یک رهبر خارجی بیاد با یه رئیس جمهور آمریکا در خاک آمریکا و تازه اون هم در دفترش اینطوری رفتار کنه. انگار که نتانیاهو می‌خواست که زهرش رو بریزه و اون کم‌محلی‌ای که تا به حال اوباما بهش کرده بود تلافی کنه. از چهره و زبان بدن اوباما هم می‌شد فهمید که اصلا در موقعیت راحتی نیست. تصاویر پشت صحنه‌ اون روز جالبه که توی این مستند هم نمایش دادن.مشاورهای اوباما توی همون جلسه پشت سر دوربینا ایستاده بودند؛ اما نگاه می‌کردن سر تکون می‌دادن. به می‌گفتن عجب وضعیه! یکی از مشاورهای وقت اوباما میگه که نتانیاهو همه‌ این کارها رو عمدا انجام داده بود. خب معلومه دیگه؟ البته تصادفی که نمیشه؛ اما این میگه که اصلا اومده بود که رابطه‌ بین اسرائیل و آمریکا را عمدا ملتهب بکنه.میگه که تحلیل نتانیاهو این بود که این دولت آمریکا یعنی دولت اوباما از اولش هم من نمی‌خواست. با من راحت نبود. پس من چرا به سازشون برقصم؟ توی اسرائیل هم که مردم همه از من حمایت می‌کنن. بنابراین من تا می‌تونم جلوی اینا وایمیستم. همین کارم داشت می‌کرد. تو جلسه همین‌طور حرف می‌زد. می‌گفت که آقای رئیس جمهور تاریخ دوباره یه شانس دیگه‌ای به یهودیان نمیده. بعدش تاریخ یهود رو تعریف می‌کرد و ادامه می‌داد.تیم آمریکایی همدیگه رو هی هاج و واج نگاه می‌کردند که این چرا بس نمی‌کنه؟ اوباما هم دستش گذاشته بود زیر چونش و با یه قیافه‌ اعصاب خورد و با بی‌میلی تمام گوش می‌کرد. نتانیاهو هم ادامه می‌داد آره ما همون ملت یهود هستیم که از دوران باستان موندین. می‌دونید چهار هزار سال ماها بودیم. ماها تجربیاتی رو داشتیم که هیچ ملت دیگه‌ای نداشتن. الان هم این مسئولیت من به عنوان نخست وزیر اسرائیل که نذارم توافقی انجام بشه.خلاصه جلسه تموم شد و نتانیاهو آب پاکی رو رو دست اوباما ریخت. حالا اوباما دو تا گزینه داشت. یا باید فشار بیشتری رو روی نتانیاهو می‌آورد یا اینکه کلا فرآیند صلح رو بی‌خیال می‌شد. یه مسائله‌ مهم دیگه هم این وسط این بود که اوباما کم‌کم می‌خواست کمپین انتخاباتی خودش برای دور دوم ریاست جمهوریش رو شروع کنه و اگه می‌خواست با نتانیاهو وارد یک جنگ علنی این تیپی بشه، اونوقت به ضررش تمام می‌شد در سیاست داخلی آمریکا.چون نتانیاهو و کلا اسرائیلی‌ها بین حزب جمهوری‌خواه پایه‌هاه خیلی قوی دارن. اوباما هم که از حزب دموکراته. اگه اوباما فشار بیشتری به نتانیاهو می‌آورد در انتخابات پیش رو جمهوری‌خواها پوستش می‌کند. نمی‌توان رئیس جمهوری که با دوست عزیزمون اسرائیل خوب تا نمی‌کنه. پس کار برای اوباما هم الان دیگه خیلی راحت نبود.از اون طرف فلسطینی که اولش از انتخاب اوباما خوشحال بودن، حالا داشتن ناامیدانه وقایع رو دنبال می‌کردن. فلسطینی‌ها می‌گفتن اوباما تنها کاری که برای این مناقشه کرده این بوده که یه سری سیگنال فرستاده. چه سیگنالی؟ همون سخنرانیش در مصر، همون بی‌محلی به اسرائیل و اینا نتیجه چی بوده برای فلسطینی‌ها؟ هیچی. می‌گفتن اقدام واقعی انجام نشده.مثلا اوباما گفته که شهرک‌سازی‌ها باید متوقف بشه اما بعدش اقدام و پیگیری درخوری برای این مسائله در کار نبوده. حرف بی‌راهی هم نیست دیگه. آمریکاست دیگه. به طور مقابل چین وایمیسته تحریمش می‌کنه تهدیدش می‌کنه. یا رقبای دیگه‌اشون مثلا با آلمان پاش بیفته آنگلا مرکل رو هم که رهبر یک کشور دوستشون هست رو هم شنود کردن. یا فرض کنید که جایی که خیلی بهشون ربط هم نداشته دخالت کردن. به حسنی مبارک گفته که از قدرت برو کنار. یا چطور شدیدترین تحریم‌های تاریخ رو علیه ایران به کار برده. ابرقدرته دیگه! میگه توانش دارم. کارایی می‌کنم که رقبا و مخالفانم رو کنترل کنم. دنیا که دنیای زوره به هر حال. میگه زورم می‌رسه این کار رو می‌کنم، اما راجع به اسرائیل از این خبرا نبوده و نیست. حتی در دوره‌ اوباما.فلسطینی‌ها میگن که خب آره شما سیگنال فرستادی به نتانیاهو که باید برگردی به مرزها و شهرک‌سازی متوقف بشه. خیلی خوبه ولی خب یه حرکتی هم می‌کردی. حالا اصلا تعریفش نمی‌کردی بهشون. می‌گفتی که باید انتخاب کنید یا شهرک‌سازی‌ها در اراضی فلسطینی متوقف کنید. یا اینکه اون سه میلیارد دلاری که ما هر سال برای حمایت بهتون آمریکا به اسرائیل می‌ده رو دیگه نمیدیم.در تمام این سالها شهرکسازیها ادامه پیدا کرد. یه ابزاری داره دیگه فلسطینی‌ها میگن که شما دستتون خالی هم نیست. شما می‌تونستید بگید ما این سه میلیارد رو دیگه بهتون نمی‌دیم یا حمایت نظامی دیگه ازتون نمی‌کنیم. میگن که با کم‌محلی یا با صدور بیانیه نمیشه اونا رو وادار به کاری کرد. به عمل کار برآید. اینم از حرفای خانم دایانا موتو از مذاکره کننده‌های سابق فلسطینی که توی این مستند هم بوده و صحبت کرده.نتانیاهو از سفر به آمریکا برگشت و در اون سفر راهی برای رسیدن به توافق برای اوباما باقی نذاشت. وقتی که برگشت، تمام تمرکزش رو گذاشت روی مسائله‌ای که به نظرش از همه چیز مهم‌تر بود؛ یعنی برنامه‌ی هسته‌ای ایران. می‌گفت ایران دنبال ساخت سلاح اتمیه. البته می‌دونید که ایران همیشه این مسائله را تکذیب کرده و تا به حال هم سازمان‌های بین‌المللی نظارتی شواهدی در این رابطه ندیدن. اما خب نتانیاهو هزار بار گفته که ایران دشمن ماست و سلاح هسته‌ای داره و یه روزی علیه ما استفاده می‌کنه.اون زمان‌ها که البته با حرفایی که محمود احمدی‌نژاد رئیس جمهور وقت ایران می‌زد، بهونه‌ خوبی به نتانیاهو می‌داد. می‌گفت که ببینید اینا که هالوکاست رو هم نفی می‌کنن و زیر سوال می‌برند. بمب هم که دارن یا به دست میارن و همونطور که همیشه گفتند ما رو از صحنه‌ روزگار محو می‌کنن. نتانیاهو جلسات مطبوعاتی می‌گذاشت و پشت هم تکرار می‌کرد که من مچ ایران رو می‌گیرم.ایهود باراک که یه زمانی نخست وزیر اسرائیل شده بود، الان وزیر دفاع دولت نتانیاهو بود. اون می‌گفت که ایران الان دیگه وارد محدوده‌ اطمینان شده. یعنی داره به اندازه‌ کافی اورانیوم غنی می‌کنه و اینا رو هم در زیر زمین جاسازی می‌کنه. اونجا که بذاره دیگه خیالش راحته و هر وقت بخواد می‌تونه بمب بسازه. این حرفا رو ایهود باراک می‌گفت. اینجوری بود که نتانیاهو از ارتش اسرائیل خواست که برای حمله به تاسیسات هسته‌ای ایران یه برنامه تهیه کنن.سه ماهه‌ اول سال ۲۰۱۲ برنامه آماده بود. اینکه پایگاه‌های ارتش اسرائیل در منطقه کجا باشه؟ از چه کشورهایی در نزدیکی ایران باید کمک اطلاعاتی بگیرند؟ سلاح‌های پیشرفته چی استفاده کنن که تاسیسات اتمی ایران را بمباران کنند؟ و جزئیات دیگه. این برنامه‌ها در رسانه‌ها مطرح می‌شد؛ اما بین رهبران اسرائیل و آمریکا صحبتی در این مورد گفته نمی‌شد. چون اون موقع دیگه اوباما کم‌کم دنبال توافق هسته‌ای با ایران بود.ایهود باراک  برنامه حمله به ایران را روی میز داشت.آمریکا می‌خواست با ایران توافق کنه ولی اسرائیل برنامه‌ حمله داشت. اینا با همدیگه نمی‌خوندن. اوباما و نتانیاهو هم در یک حالت قهر با هم بودن و از برنامه‌هاشون همدیگه رو خبردار نمی‌کردن. گرچه که دنبال می‌کردند یواشکی ولی به هم چیزی نمی‌گفتن.دولت‌مردها و روزنامه‌نگارهایی که توی این مستند هستن و همگی آدمای معتبر و رده بالایی هستن، اینا می‌گن که نظامی‌های عالی رتبه آمریکایی شب رو که می‌خوابیدن فکر می‌کردن فردا صبح که بیدار بشن خبر حمله‌ اسرائیل به تاسیسات هسته‌ای ایران رو می‌شنون. یعنی احتمال جنگ انقدر بالا بوده. اسرائیل مدام برای حمله به تاسیسات اتمی ایران تمرین نظامی می‌کرد که مثلا از اسرائیل بخواد به نطنز حمله کنه؛ ولی موشک رو به جای فرستادن به سمت هدفشون در نطنز، می‌فرستادن به یه نقطه‌ای در جهت مخالف نطنز در وسط دریا که دقت شلیک‌شون رو امتحان بکنن.همین تحرکات بود که باعث می‌شد که آمریکا بیشتر حواسش به اسرائیل باشه که یه وقت دست از پا خطا نکنه. چون که آمریکا این رو برای خودش خیلی خطرناک می‌دید. آمریکا قضیه رو این‌طوری می‌دید. اسرائیل به ایران حمله می‌کنه. ایران جواب اسرائیل میده و به یه سری نقاط اسرائیل حمله می‌کنه. اون وقت که آمریکا هم به خاطر روابطی که با اسرائیل داره و با نفوذی که اسرائیلی‌ها در سیاست آمریکا دارن آمریکا هم بالاخره مجبور میشه که وارد جنگ با ایران بشه.لب کلام این که نتانیاهو الان دیگه می‌تونست که جنگ ناخواسته رو به اوباما تحمیل بکنه. اوبامایی که دنبال این بود که نتانیاهو ر بیاره سر میز که با فلسطینی‌ها توافق بکنن. حالا باید ۲۴ ساعتِ حواسش بهش می‌بود که یه جنگ ناخواسته رو نندازه به دامنش.یواش یواش که ارتش اسرائیل بیشتر شرایط ارزیابی کرد، به این نتیجه رسید که ما با توانی که داریم نمی‌تونیم تنهایی به ایران حمله کنیم. می‌گفتن که آره سلاح‌های خوبی داریم. از نظر اطلاعاتی هم قوی هستیم، ولی توانمون محدوده و نمی‌تونیم جلوی پاسخ احتمالی ایران مقاومت بکنیم. یعنی مطمئن بودند که توان دفاعی ایران خیلی بالاست و اینکه تنهایی بخوان حمله کنند می‌گفتند که این یه کار احمقانه‌است. می‌گفتن که باید مطمئن بشیم که آمریکا پشتمون باشه. قبل از حمله قرارامون به آمریکا بذاریم یا حداقل از آمریکا یه چراغ سبز بگیریم، ما جنگ شروع کنیم و اونا هم بعدا بیان.یعنی اینجا کارشون دوباره به آمریکا گره خورد. ولی اوباما این چراغ سبز رو به اسرائیل نمی‌داد. چون که برنامه‌اش یه چیز دیگه‌ای بود. در همون موقع‌ها کمپین انتخاباتی اوباما داشت جلو می‌رفت. در واقع برای اوباما و تیمش مثل روز روشن بود که نتانیاهو از عمر در این زمان و وسط کارزار انتخاباتی اوباما داره روشون فشار میاره. چون که این فشار به ضرر اوباما می‌تونست باشه در انتخابات.نتانیاهو غیر از تلاش‌های سیاسی اینجوری از ابزار رسانه هم دوباره داشت استفاده می‌کرد. انگار دوباره برگشته بود به اون سال‌هایی که همش در شبکه‌های تلویزیونی بود. باز هم در اخبار مصاحبه‌ها میومد می‌گفت که اوضاع در خاورمیانه خطرناکه. اگه ایران از خط قرمز عبور کنه، آمریکا باید به ایران حمله کنه. از قول آمریکا هم این حرف می‌زد که آمریکا باید حمله بکنه.همون موقع‌ها هم بود که برای سخنرانی رفته بود به سازمان ملل و برای این که بخواد شرایط رو اون طور که می‌خواست به مخاطبان آمریکایی توضیح بده، همون حرکت عجیب معروفش رو انجام داد. روی یک ورق کاغذ عکس یک بمب رو کشید و نشون می‌داد که آره ایران الان به این نقطه از ساخت بمب رسیده که خب باعث شد که خیلی‌ها مسخره‌ش بکنن. بگن که این چه حرکتیه آخه؟ ولی اون داشت تمام تلاشش می‌کرد که این توقع رو ایجاد بکنه که آمریکا اصولیه داره به ایران حمله کنه.سخنرانی نتانیاهو در سازمان مللدر این برهه اوباما و نتانیاهو در ظاهر با هم مشکلی نداشتند؛ اما در پشت صحنه بینشون یک کشمکش جدی در جریان بود. در همون روزهای نشست سازمان ملل تیم نتانیاهو دنبال این بودن که یه جلسه‌ای با اوباما ترتیب بدن. بالاخره رئیس جمهور آمریکاست. اینا اومدن آمریکا سخنرانی بکنن. خب خوبه که یک جلسه بذاریم، ولی اوباما نه تنها هیچ جلسه‌ای رو نپذیرفت که با نتانیاهو داشته باشه، بلکه کلا هم در هیچ سالنی که نتانیاهو توش بود آفتابی نشد که نشد که یه وقت همدیگه رو نبینن.دوئل سیاسی بین نتانیاهو و اوباما همین‌طور ادامه داشت. در قدم بعدی نتانیاهو که دیگه می‌دید بالاتر از سیاهی رنگی نیست، کاری کرد که هیچ نخست‌وزیر دیگه‌ای در اسرائیل انجام نداده بود. اون دست به یک قمار سیاسی زد و در انتخابات آمریکا از کسی غیر از رئیس جمهور مستقر حمایت کرد. در واقع از نامزد رقابتی اوباما حمایت کرد. به طور فعالانه از کارزار انتخاباتی رامی از حزب جمهوری‌خواه حمایت‌ کرد.حمایت نتانیاهو از رامی دخالت در سیاست  داخله امریکا تلقی شد. البته قبل‌تر گفتم که چند سال پیش بیل کلینتون هم رفته بود در اسرائیل و در کارزار انتخاباتی رقیب نتانیاهو تبلیغ کرده بود، اما نتانیاهو که اون موقع در قدرت نبود. الان با قضیه فرق می‌کرد و به نظر کاخ سفید نتانیاهو خط قرمز رو رد کرده بود و داشت رسما و علنا در سیاست داخلی آمریکا دخالت می‌کرد. اما نتانیاهو هیچ باکی نداشت و فکر می‌کرد که رامی حتما برنده میشه و منتظر بودند که شب انتخابات جشن پیروزی بگیرن. اما در میان حیرت اسرائیلی‌ها اوباما دوباره انتخاب شد. اونم چی؟ یه رای خوبی از یهودی‌های آمریکایی گرفت. از هفتاد درصد یهودی‌های آمریکایی به اوباما دوباره رای دادن.با پیروزی که اوباما در دور دوم به دست آورد، حالا دیگه خیالش راحت بود که چهار سال دیگه هم قدرت در دستشه و راحت می‌تونه به اسرائیل بگه نه، من می‌خوام به جای جنگ با ایران توافق هسته‌ای کنم. اوباما می‌خواست ثابت کنه که دیپلماسی موثرتر از جنگه. با این پیروزی انتخاباتی دیگه نتانیاهو براش اهمیتی نداشت؛ ولی باز می‌بینیم که اوباما قضیه رو دست کم گرفته بود و هیچ دشمنی رو نباید دست کم گرفت.اوباما از تیمش خواست که بدون اینکه نتانیاهو بویی ببره مذاکرات سری با ایران رو شروع بکنن. در حالی که همچین چیزی خیلی سخته. چون اسرائیل و عوامل اطلاعاتیش در تمام کشورهای منطقه خاورمیانه هستند و بالاخره دیر یا زود خبردار می‌شدن، اما به هر حال چند ماه مذاکرات به صورت سری بین ایران و آمریکا در عمان در جریان بود.بالاخره هم اسرائیلی‌ها بو بردن و متوجه شدن که آره مثل اینکه ویلیام بنز و جیک سالیوان که هر دوشون از نفرات ارشد وزارت خارجه‌ آمریکا بودن، این دو نفر زیاد دارن به عمان سفر می‌کنن و از قضا وقتی که اینا میرن عمان، دیپلمات‌های ایرانی هم در عمان هستن. پس یه خبراییه. به هر حال هر کشوری حق داره در راستای منافع ملی خودش با هر کشور دیگه‌ای ارتباط داشته باشه. مذاکره داشته باشه. خب چه ایرادی داره؟ اما از نظر اسرائیل این مذاکره به این معنی بود که قوی‌ترین دوستش در دنیا یعنی آمریکا با بزرگ‌ترین دشمنش در دنیا یعنی ایران هفت ماه بود که یواشکی داشتن با هم حرف می‌زدن بدون اینکه اونا خبردار بشن.توافق بین ایران و امریکا چیزی نبود که اسراییل تحمل کند. اسرائیلی‌ها احساس می‌کردند که از پشت بهشون خنجر زده شده. می‌دیدن که ظاهرا پیشرفت مذاکرات خیلی خوب بوده و دو طرف راضی هستن و دیگه اینا نمی‌تونن کلیت توافق رو ببرن زیر سوال. دیگه دیر شده. برای همین شروع کردن به کار کردن روی این که این یک توافق بده.همین که گفتگوها بین ایران و آمریکا علنی شد، جان کری وزیر خارجه وقت آمریکا بعد از اینکه توی یکی از همون نشست‌های مربوط به مذاکرات شرکت کرد، رفت یه سری هم به اسرائیل زد تا حالا بتونه یه خرده از دل اسرائیلی‌ها در بیاره. نتانیاهو هم معطل نکرد. مستقیم رفت به فرودگاه بن‌گوریون تا جان کری همونجا ملاقات کنه.نتانیاهو قبل از اینکه کری رو ببینه در مقابل خبرنگاران با یه حالت عصبانی می‌گفت که به ایرانی‌ها خوشحال هستن. باید خوشحال باشن. هیچ چیزی ندادن همه چیز گرفتن. ما شدیدا این توافق را رد می‌کنیم. به حالت عصبانی هم رفت به قسمت تشریفات فرودگاه که با کری ملاقات کنه که اونجا هم یک دیدار پرتنش و خیلی سردی رو با هم داشتند.دیپلمات‌هایی که اونجا بودن میگن که نتانیاهو شدیدا عصبانی بود. به میز می‌کوبید و فریاد می‌زد. بعد از اون داد و بیداد هم باز بی‌خیال نشد. دوباره برگشت به سالن خبرنگار و دوباره همین حرف‌ها رو تکرار کرد که آره این توافق توافق خیلی بدی برای جامعه‌ جهانیه. می‌بینید؟ نمیگه تهدید برای اسرائیله. میگه تهدید برای دنیاست. چرا که طرفدار پشت خودش جمع کنه که با همدیگه مخالف این توافق باشند.نتانیاهو عصبانی از توافق برجام، فرودگاه بن گوریوننتانیاهو به دنیس راس مشاور سابق امنیت ملی اوباما زنگ زد و بهش گفت که روز شنبه بیا پیش من. این هم رفت. باز دقت کنید به میزان نفو،ذ یعنی یه کشور کوچیک آسیب‌پذیر همیشه درگیر بحران امنیتی اما تا این حد می‌تونه روی سیاستمدارهای مهم آمریکا تاثیر بذاره. زنگ میزنه بیا اینجا اونم میگه چشم اومدم.دنیس راس هم توی همین مستند هست و خودش تعریف می‌کنه میگه که رفتم دفترش و یک ساعت منتظر بودم تا بیاد. چرا؟ چون که فهمیدم که اوباما یه تماس اضطراری باهاش گرفته. اوباما توی هواپیمای اختصاصی رئیس جمهور نشسته بود و داشت به یه جایی سفر می‌کرد، از همونجا تو هواپیما تماس گرفته بود به نتانیاهو که بهش بگه که نگران نباش توافق با ایران باعث میشه که اسرائیل امن بشه. به ضررتون نمیشه. اما این حرفا تاثیری روی نتانیاهو نداشت و بعدش که تماس تموم شده بود مستاصل اومده بود بیرون و دنیس رو دیده بود و می‌گفت که اوباما گفته با ایران جنگی در کار نخواهد بود. اینجا دیگه نتانیاهو تیرش به سنگ خورده بود و می‌دید که نمی‌تونه جنگی با ایران را بندازه. مذاکرات داشت همین‌طور پیشرفت می‌کرد و نهایی می‌شد.در ماه مارس سال ۲۰۱۵ وقتی که ایران و آمریکا و سایر قدرت‌های جهانی نزدیک بود که توافق را امضا کنند، بنیامین نتانیاهو یه دفعه وارد واشینگتن دی سی شد. آیا می‌خواست بره که اوباما رو ببینه؟ یا بره جان کری وزیر خارجه رو ببینه؟ نه، دیدن هیچ کدوم از مقامات دولتی در برنامه نتانیاهو نبود.نتانیاهو دیگه از اونا ناامید شده بود. تنها جایی که می‌تونست بره کنگره‌ آمریکا بود که در اون موقع در دست جمهوری‌خواهان بود. اونا هم به طور سنتی نزدیکی بیشتری به اسرائیل دارند تا دموکرات‌ها. نتانیاهو به آمریکا رفته بود تا بره و در صحن کنگره‌ آمریکا سخنرانی بکنه. اون روی جمهوری‌خواها و آیپک کمیته امور عمومی آمریکایی اسرائیلی، حساب باز کرده بود. نتانیاهو باز یک قمار سیاسی دیگه کرده بود. اگه این برنامه نتانیاهو شکست می‌خورد، سیاست خارجی اسرائیل می‌تونست از بین بره.توی کنگره نماینده‌های دموکرات یعنی هم حزبی‌های اوباما برای پشتیبانی از اوباما اون روز رو در جلسه حاضر نشده بودند؛ ولی سالن پر بود از جمهوری‌خواهان. جمهوری‌خواه‌هایی که شبیه به خود نتانیاهو فکر می‌کنن و اون موقع دوست داشتن یکی مثل نتانیاهو رییس جمهور آمریکا می‌بود تا یه کسی مثل اوباما و نتانیاهو که در آمریکا بزرگ شده تفکرش دست راستیه و خیلی نزدیک به همین جمهوری‌خواهاس.استقبال جمهوریخواهان کنگره از نتانیاهواونا احساس نزدیکی با همدیگه ندارن. نتانیاهو رفته بود که بجنگه و این مهمترین جنگ زندگیش بود. این تصمیمش می‌تونست تبعات سنگینی هم برای خودش داشته باشه و هم برای کشورش. هیچ کسی نمی‌دونست که اوباما بعد از این جلسه می‌خواد چیکار کنه؟ می‌تونست اصلا روابط آمریکا با اسرائیل قطع کنه. یعنی انقدر قضیه می‌تونست برای اسرائیل خطرناک بشه. اما الان دیگه قضیه برای نتانیاهو حیثیتی بود. والا در حالت عادی شاید هیچ نخست‌وزیر دیگه‌ اسرائیلی همچین کاری رو نمی‌کرد که بخواد رابطه‌ اسرائیل با آمریکا را به خطر بندازه.توافق با ایران مهم‌ترین میراث سیاسی اوباما بوده. مهمترین توافقی بوده که در هشت سال حضورش در کاخ سفید اون امضا کرده. یعنی چندین سال براش جنگیده و الان دیگه معلومه که خیلی باید عصبانی باشه از اینکه ببینه رهبر یه کشور دیگه‌ای دورش زده و در کنگره‌ کشور خودش داره علیه این توافق حرف می‌زنه. تازه اونم چی؟ حرف می‌زنه و نماینده‌های جمهوری‌خواه بلند میشه براش کف می‌زنن. یه جمله می‌گه اینا بلند میشن کف می‌زنند. جمله‌ بعدی دوباره کف می‌زنند. جمهوری‌خواه‌ها ۲۶ بار بلند شدن برای نتانیاهو کف زدن.تشویقهای مکرر نمایندگان کنگرهتصور بکنید داستان چقدر عجیب‌غریبه! اما با همه‌ این‌ها این سخنرانی هم هیچ فایده‌ای نداشت. چون کنگره بدون آرای دموکرات‌ها نمی‌تونست توافق رو از بین ببره. نتانیاهو می‌گفت که من اومدم این سخنرانی رو بکنم و فردا روزی اگه ایران با سلاح اتمی ما رو زد در تاریخ بمونه که من اخطار داده بودم. ولی رئیس جمهور آمریکا گوش نکرده بود. نهایتا هممون می‌دونیم که توافق با ایران نهایی شد و نتانیاهو جنگش با اوباما رو باخت.اما چند ماه بعدش دوباره درگیری‌ها بین اسرائیل و فلسطین شروع شد. باراک اوباما که اول ریاست جمهوری فکر می‌کرد که می‌تونه راحت آدما رو دور یک میز بشونه، بعدش یه جعبه شیرینی دانمارکی بذاره جلوشون و بگه که آقا صلوات بفرستید روی همو ماچ کنید، دیگه فهمیده بود که این کار سخت‌تر از اونیه که فکر می‌کرد و موانع بی‌شماری مقابل چنین توافقی وجود داره. می‌دونیم که شخص نتانیاهو و رای‌دهنده‌ها به تفکرش، یکی از اصلی‌ترین موانع چنین توافقی بودن.از اون طرف هم آیا اسرائیل به امنیت و آرامش رسیده؟ یعنی چیزی که نتانیاهو به رای‌دهنده‌ها گفته بود عملی شده؟ نه، اونم نشده. اما اگر این دو نفر یعنی باراک اوباما و نتانیاهو با یک روش بهتری با هم کنار میومدن، شاید نتیجه متفاوت می‌شد.خب باز هم رسیدیم به بخش گفت‌وگو. در این اپیزود من میزبان «منصور براتی» پژوهشگر بنیاد جریان هستم. آقای براتی دانشجوی دکترای اندیشه‌ سیاسی در دانشگاه تهران هستند و به طور تخصصی در زمینه‌ اسرائیل تحقیق و پژوهش می‌کنن. صحبت‌هام با آقای منصور براتی رو بشنوید.سوال اول در مورد رابطه‌ عجیب بین آمریکا و اسرائیله. نفوذی که اسرائیلی‌ها در سیاست آمریکا دارند تا جایی که سیاستمداران آمریکایی همیشه تلاش می‌کنن که وفاداری خودشون به اسرائیل رو هم توی گفتار و هم در عمل نشون بدن. دلیل این مسائله چیه؟ چطور شده که این کشور کوچیک انقدر جایگاه بالایی برای بزرگترین ابرقدرت دنیا داره؟ببینید رابطه بین اسرائیل و آمریکا همونطور که شما هم در سال اشاره کردید بسیار رابطه‌ پیچیده‌ای‌ است. یعنی به هیچ عنوان در حقیقت اون صحبت‌هایی که در داخل کشور ما می‌شه در مورد رابطه‌ اسرائیل و آمریکا کامل نیست. مثلا اینکه گفته میشه کلا آمریکایی‌ها هرچه اسرائیلی‌ها بگن انجام می‌دهند و مورد نظرشون هست اینطور نیست. البته این شدت و ضعف داره. در یک دوره‌ای آمریکایی‌ها ارتباط خیلی نزدیک‌تری دارند با اسرائیلی‌ها. مثل دوره‌ ترامپ که اساسا نظیر نداشته در بین دولت‌های دو طرف. چرا این ارتباط به این ترتیب شکل گرفته؟ به دلیل در واقع در درجه‌ اول اون رسالتی که آمریکایی‌ها دولت آمریکا، بر دوش خودشون احساس می‌کنند در خصوص یهودی‌های جهان و به دلیل اون اتفاقاتی که تحت عنوان هولوکاست در جریان جنگ جهانی دوم به وقوع پیوست. ارتباط بین دو طرف بر این اساس ساخته شده. بر این اساس شکل گرفته و با دلایل اقتصادی توسعه پیدا کرده. ما در حال حاضر می‌بینیم که در واقع یهودی‌ها در آمریکا یا آمریکا سازمان‌های بسیار قدرتمندی رو برای لابی در آمریکا ایجاد کردند. مهمترین اون‌ها لابی آیپک هست. در کنار اون لابی‌های دیگری هم هستند که نسبت به آیپک وجهه لیبرال‌تری دارند. اما اساس این ارتباط، ارتباط اقتصادی است. یعنی فعالیت اقتصادی این‌ها در آمریکا به نحوی است که منافع دو طرف به هم گره خورده. حضور این‌ها در صنایع اسلحه‌سازی، در صنایع تولید دخانیات و در سایر صنایع قابل‌توجه هست و در حقیقت باعث شده که این وفاداری همیشگی رو این دو طرف نسبت به هم داشته باشند. به طوری که ما در حال حاضر در آمریکا یک قانونی داریم تحت عنوان «میلیتریک ادج» یا «قانون حفظ برتری نظامی اسرائیل» که ببینید این حتی اومده قانون شده. این در حقیقت اون روبنای ارتباط هست و نتیجه‌ این ارتباط. اما اینکه در حقیقت چرا این اتفاق افتاده؟ دلیل اول اون رسالت تاریخی و سیاسی هست و دلیل دوم وابستگی متقابل اقتصادی که بین یهودی‌های آمریکا و هیات حاکمه‌ آمریکا وجود داره.سازمان ملل و جامعه‌ جهانی بارها از اسرائیل خواسته که به مرزهای قبل از جنگ ۱۹۶۷ برگرده؛ اما اسرائیل اون رو قبول نداره و حق خودش می‌دونه که در قلمرویی که به دست آورده حضور داشته باشه. دلایل اسرائیل برای این مسائله چیه؟دلیلش این هست که اسرائیل و به ویژه راستگراهای اسرائیل کلا چی میگن؟ استدلالشون چی هست؟ میگن که اولا ما برای این‌ زمین‌ها خون دادیم تا بتونیم اون‌ها رو بگیریم. ثانیا ما زمانی که جنگ ۱۹۶۷ داشت رقم می‌خورد، ما طرفدار جنگ نبودیم و اسرائیل وادار به جنگ شد. اسرائیل طرفدار صلح بود. نمی‌خواست بجنگه و می‌خواست مسالمت‌آمیز زندگی بکنه. ولی زمانی که عرب‌ها اومدن و برای ما جنگ‌طلبی کردن و شرایط جنگی ایجاد کردند که تنگه طیران رو مصری‌ها بستن و دسترسی اسرائیل به آب‌های آزاد و مسدود کردن. جنگ اجتناب‌ناپذیر شد و ما مجبور شدیم به مصر حمله کردیم. دقیقا چرا نباید برگردیم به اون مرزها؟ چرا؟ چون اون مرزها بود که ما را در شرایطی قرار داد که کشورهای عربی به خیال از بین بردن اسرائیل افتادند. برای همین هست که ما گردن نمی‌گذاریم به آنچه که سازمان ملل و کشورهایی که طرفدار صلح هستند از اسرائیل دارند درخواست می‌کنن برای بازگشت به مرزهای ۱۹۶۷.سوال آخرم اینکه در مناقشه اسرائیل و فلسطین ایران دنبال چه چیزیه؟ چرا ایران از گروه‌های مبارز فلسطینی و لبنانی حمایت می‌کنه؟این مسائله رو می‌شود بیان کرد که خب ما دو دسته نگاه داریم نسبت به مسائله‌ اسرائیل و فلسطین. یکی گروهی هستند که موجودیت اسرائیل به رسمیت می‌شناسند و صرفا میگن که باید صلح اتفاق بیفته. حالا اگر از اسرائیل انتقاد می‌کنند، از این بابت هست که صلح رو رعایت نمی‌کنه. مثل مثلا کشور ترکیه که یک همچین دیدگاهی دارن. ایران اصطلاحا جزو محوریست که تحت عنوان ریجکشنیست یا طرد اسرائیل ازش یاد میشه. یعنی می‌خواد که با طرف اسرائیلی در هیچ سطحی هیچ توافقی اتفاق نیفتاده. به طور کلی در واقع محوری که تحت عنوان محور مقاومت، در واقع ازش یاد میشه که بازوهای منطقه‌ای ایران به حساب میان عمدتا. چه حزب‌الله در لبنان و چه حماس، این که لزوما آنچه ایران دنبال می‌کند آیا به نفع فلسطینی‌ها هست؟ یا فلسطینی‌ها هم اکثریتشون همین را می‌خواهند، یک بحثی ا‌ست که در حقیقت ما جوابی براش نداریم و در واقع بسیاری از خود مثلا فلسطینی‌ها ممکنه که مثلا با این ایده موافق هم نباشن ولی در عین حال طرفداران این ایده مثلا بین فلسطینی‌ها هم داره که ما با اسرائیل نخواهیم توافق بکنیم. طبیعتا این ایده، ایده‌ای که محور مقاومت دنبال می‌کنه در منطقه، ایده‌ای‌ست که در حقیقت جمهوری اسلامی ایران داره ترویجش می‌کنه و در صدد است که اسرائیل رو از بین ببره. اسرائیل از بین برود چندتا برداشت میشه ازش داشت. یکی اینکه کلا یهودی‌ها از این منطقه برن. اون‌هایی که مثلا سال‌هاست اومدند هشتاد ساله ساکن شدن یا مثلا اونایی که از قبل بودن. یک نگاه دیگری که تحت عنوان «رفراندوم» ازش یاد میشه و رهبر ایران هم برای این موضوع تاکید کرده در سال‌های اخیر، راهکاری که گفته میشه که همه‌ اون فلسطینی‌هایی که در واقع خارج اخراج شدن از اسرائیل و همه عرب‌هایی که در فلسطین بودن این‌ها بیان و در یک رفراندوم شرکت کنند و همین‌طور یهودی‌هایی که اینجا بودن و برای آینده‌ خودشون یک وضعیت رو انتخاب بکنن. هر چقدر هر چی که اونا بگن در واقع همون اتفاق بیفته که باین ایده‌ رفراندوم هم می‌شود گفت که تا زمانی که یک چنین قدرتی نباشد که بخواهد تحمیل بکنه واقعیت‌های میدانی رو به اسرائیل، طبیعتا در دستور کار قرار نخواهد گرفت.ممنونم از دکتر براتی عزیز. این رو بگم که من از ایشون چندین سوال مختلف پرسیدم و ایشون هم سر حوصله و به تفصیل به سوالات جواب دادند؛ ولی متاسفانه به دلیل کمبود وقت فقط بخشی از گفت‌وگومون رو در این اپیزود آوردم. برای دوستانی که علاقه‌مند هستند که گفت‌وگوی کاملمون رو بشنون، من گفت‌وگوی کامل رو در کانال تلگرام پادکست داکس به همون نشانی داکس پادکست منتشر می‌کنم. باز هم ممنونم از آقای براتی عزیز که در این گفت‌وگو شرکت کردند.خب اینم از قسمت دوم و پایانی پادکست سریالی نتانیاهو در جنگ که بر اساس یک مستند خیلی ارزشمند به همین اسم بود. البته گفتم منم بخش‌های زیادی رو بهش اضافه کردم. مثل بیشتر کارهایی که فرانت‌لاین پی‌بی‌اس انجام میده، این مستند هم فوق‌العاده بود. سازنده‌های مستند دسترسی خیلی عالی داشتن به منابع دست اول. می‌شه گفت بیشتر سیاست‌مداران تاثیرگذار اون دوره خودشون در مستند حضور داشتند. حرف می‌زدند. خاطره می‌گفتن. تحلیل می‌دادن. از این حیث واقعا جالب بود و آدم متوجه خیلی از نکات پشت پرده‌ سیاست آمریکا و همین‌طور اسرائیل می‌شد.تاکید مستند روی تنش بین اوباما و نتانیاهو بود. خصوصا اون سخنرانی جنجالی نتانیاهو در کنگره. اما در خلال این روایت ما متوجه نفوذ شدید اسرائیل در سیاست آمریکا هم می‌شیم و مسائله‌ دیگه اینکه سیاست در خود آمریکا رو هم بهتر متوجه می‌شیم. مثلا این که نقش کنگره می‌تونه چقدر پررنگ باشه. دیدیم که اوباما چند سال دنبال توافق با ایران بود و بالاخره هم به توافق رسیدن. اما کنگره که در دست جمهوری خواهان بود. دنبال این بود که مسائله رو یه جوری هوا کنه.بدون اطلاع اوباما و دولتش از نتانیاهو دعوت کردن که پاشو بیا اینجا سخنرانی کن. چون در دموکراسی تمام قدرت دست یک نفر جمع نمیشه و ارکان سیاست از هم مستقلن و حتی اگه رئیس جمهور دموکرات دنبال توافق با ایران باشه، کنگره‌ای که توسط جمهوری‌خواهان اداره میشه و روابط ویژه‌ای با اسرائیل داره، مدام می‌تونه مانع ایجاد کنه.یعنی ببینید رسیدن به توافق و دراومدن از یک چاله برای کشوری مثل ایران چقدر می‌تونه سخت باشه! دونستن این واقعیات در سیاست خارجی قدرتمندترین کشور دنیا خیلی می‌تونه برای ما ایرانی‌ها مفید باشه و دید واقع‌بینانه‌ای نسبت به این مسائل داشته ‌باشیم.توی این مستند ما متوجه لابی فوق‌العاده قوی اسرائیل در آمریکا می‌شیم و البته می‌دونیم که الان امارات و ترکیه و عربستان و بعضی دیگر از کشورهای همسایه‌امون هم لابی‌های خودشون رو در آمریکا دارند و روی سیاست‌مدارها ایرانی به سهم خودشون تاثیر می‌ذارن.رابطه‌اشون البته با روسیه و چین هم خوبه. یعنی هر دو طرف رو دارن و تلاش می‌کنن که روی اون‌ها هم تاثیر بذارن. قطعا هم دوست ندارن که ایران کشوری قوی باشه و دوست ندارن که ایران از انضباط دربیاد و برای همین مدام یه مانعی ایجاد می‌کنن که ایران همینطور در انزوا باقی بمونه.خیلی خب دیگه ببندیم اپیزود رو. ممنون که تا اینجا رو گوش کردید. مرسی که بازخورد می‌دید و به من انگیزه می‌دید که این کار رو ادامه بدم. کانال یوتیوب پادکست داره دریابید. ویدوهای جالبی توش هست. لینک رو در توضیحات می‌ذارم. کافیه از توضیحات پادکست روی لینکی که گذاشتم کلیک کنید. دمتون گرم با اپیزود بعدی و فیلم مستند بعدی خدانگهدار. https://virgool.io/p/fqogzrodjd9d/%3Ciframesrc= </description>
                <category>پادکست داکس</category>
                <author>پادکست داکس</author>
                <pubDate>Thu, 28 Sep 2023 23:57:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود بیست و نهم ـ نتانیاهو در جنگ 1</title>
                <link>https://virgool.io/@doxpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%86%D9%87%D9%85-%D9%80-%D9%86%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF-tylkuklrpzgd</link>
                <description>سلام. من هم پیمان بشردوست هستم و شما دارید اپیزود بیست و نهم پادکست داکس رو میخوانید.   https://castbox.fm/episode/اپیزود-بیست-و-نهم%3A-نتانیاهو-در-جنگ،-قسمت-1-id3396284-id467895906?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%20%D9%88%20%D9%86%D9%87%D9%85%3A%20%D9%86%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%88%20%D8%AF%D8%B1%20%D8%AC%D9%86%DA%AF%D8%8C%20%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%201-CastBox_FM فارغ از اینکه راجع به چی فکر می‌کنیم باید قبول کنیم که بیشترمون چیز زیادی از این کشور نمی‌دونیم یا حداقل خود من نمی‌دونستم و همین انگیزه شد برام که کمی راجع به اسرائیل تحقیق کنم. مطالعاتی داشتم و چند تا فیلم مستند هم دیدم. اتفاقا فیلم‌های مستند زیادی در مورد اسرائیل وجود داره.تعداد زیادی از این مستندها در مورد موضوعاتی بودن که من خیلی تمایلی نداشتم که راجع به اون‌ها صحبت بکنم. مثلا مستندهایی بودند که ساخته شده بودند که نشون بدن سرویس جاسوسی اسرائیل چقدر قویه و چطور تونسته فلان مبارز فلسطینی رو ترور بکنه. یا فلان جنایتکار نازی رو بعد از چند سال پیدا بکنن و محاکمه بکنن. یا مستندهایی راجع به این که ارتش اسرائیل چقدر قویه و در جنگ شش روزه چطور پیروز شده؟ و از این موضوعات که در عین اینکه این موضوعات واقعا خب جالب هستند، اما به نظرم اومد که بیشتر این مستندها جنبه‌ تبلیغاتی دارن. این یه مسئله.مسائله‌ دیگه این که اصلا بعضی از این مستندات راجع به ترور هستن. شاید می‌خوام بگن که بعضی از ترورها خوبه؛ اما در واقع ترور تروره و چیز بدیه و من به شخصه دوست نداشتم که راجع به مهارت یک گروهی در ترور کردن یه اپیزود بسازم. به خاطر همین دو تا مسائله‌ای که گفتم جنبه‌ تبلیغاتی و موضوع ترور، انتخاب یک مستند راجع اسرائیل برام یه کمی سخت بود. اما خوشبختانه یک مستند خیلی خوبی پیدا کردم که برای خود من کلی آموخته داشت و باعث شد که من در کنارش هم بازم تحقیق بکنم.انقدر این موضوعات برام جالب بود که برخلاف رویه‌ معمول که سعی می‌کنم موضوع رو تو یه اپیزود جمع و جور کنم، این بار دلم نیومد و می‌خوام که در دو تا اپیزود به طور مفصل راجع به موضوع صحبت کنم. یعنی هم خود مستند و هم اطلاعاتی که به طور جانبی کسب کردم، همه رو یه کاسه کنم و توی دو تا اپیزود براتون تعریف کنم. اسم این مستند جذاب هست «نتانیاهو در جنگ».این مستند کار مجموعه‌ فرانتلاین از شبکه پی‌بی‌اس هست و میشه اون مجانی توی یوتیوب تماشا کرد. فرانتلاین Frontline و پی بی اس PBS از بهترین سازنده‌های مستند تو دنیا هستند. قبلا هم اپیزود امپراتوری آمازون رو بر اساس یک مستند دیگه از پی‌پی‌اس‌. اما موضوع این مستند راجع به بنیامین نتانیاهو نخست وزیر سابق اسرائیله. نتانیاهو دوران طولانی رو در سیاست اسرائیل حضور داشته و اصلا طولانی‌ترین دوره‌ نخست وزیری در اسرائیل متعلق به اونه؛ اما تمرکز اصلی، مستند روی تنشی است که بین نتانیاهو باراک اوباما وجود داشت. برای خیلی‌ها از جمله خود من این مسائله یه چیز جدیدی بود. چون اون چیزی که هممون می‌بینیم و می‌دونیم اینه که یک رابطه‌ عجیب و ویژه‌ای بین اسرائیل و آمریکا وجود داره و رهبرهای این دو کشور خیلی به هم نزدیکن.پوستر مستند نتانیاهو در جنگاین مستند زوایایی رو روشن می‌کنه که برای خیلی از آدما تازه‌اس و آدم متوجه میشه که پشت صحنه سیاست حتی دو تا شریک سیاسی به این حد نزدیک چه اتفاقاتی می‌تونه بیفته. تمرکز اصلی مستند روی این موضوعه. اما موضوعات دیگه‌ای هم مطرح میشه. مثلا توافق صلح بین اسرائیل و فلسطین چه پیشینه‌ای داشته؟ چه فراز و نشیبی بوده؟ اصلا نتانیاهو کی بوده؟ و تحت چه شرایطی شخصیتش شکل گرفته؟ و موضوعات دیگه‌ای.در این مستند با یک لشکر از چهره‌های سرشناس سیاست آمریکا و اسرائیل مصاحبه‌ شده؛ از نزدیک‌ترین مشاوران نتانیاهو تا مقامات عالی رتبه‌ آمریکایی. گفتم که غیر از مستند هم من جزئیات خیلی بیشتری رو به این مطالب اضافه کردم و در واقع تلاش دارم می‌کنم که در خلال تعریف کردن داستان نتانیاهو و اون تنش با باراک وبابویی از اتفاقات چند دهه گذشته‌ اسرائیل رو هم تعریف کنم. این رو هم بگم که طبق روالی که در خیلی از اپیزودها داشتیم، در این اپیزود هم یک کارشناس خبره داریم.قبل از اینکه داستان اپیزود رو شروع کنم، این رو بگم که کانال یوتیوب پادکست داکس رو اخیرا فعال کردم و سعی می‌کنم که بیشتر براتون ویدیو تو یوتیوب بذارم. در مورد فیلم‌های مستند صحبت کنم یا در مورد چیزهای جالبی که دیدم یا تجربیاتی که کردم توی ویدیوها براتون صحبت می‌کنم. پس اگه مشتری پادکست داکس هستید، کانال یوتیوب رو هم عضو شید. حالا دیگه بریم ببینیم داستان چیه؟بنیامین نتانیاهو در اسرائیل به اسم بی‌بی می‌شناسن. اون کسیه که تا به حال طولانی‌ترین زمان نخست‌وزیری در اسرائیل داشته. نزدیک به پانزده سال نخست وزیر اسرائیل بوده. نتانیاهو خودش رو در قامت یک منجی تاریخی برای یهودیان می‌بینه. این‌طور عقیده داره که کارش شبیه به وینسون چرچیله. همونطور که چرچیل با آمریکایی‌ها اعتلاف کرد و جلوی آلمان نازی رو گرفت و در نتیجه یهودیان نجات پیدا کردند، عقیده داره که این بار هم اون بوده که با آمریکا ائتلاف کرده و جلوی یک دشمن جدید گرفته و جون یهودی‌ها رو حفظ کرده.دشمن جدیدشون کیه؟ ایران. نتانیاهو اینطور ادعا می‌کنه که من با کمک آمریکا باعث شد که ایران به سلاح هسته‌ای دست پیدا نکنه و یهودی‌ها در امان بمونن. حالا این که آیا واقعا ایران دنبال سلاح اتمی بوده؟ و آیا دنبال این بوده که علیه اسرائیل ازش استفاده کنه؟ موضوع بحث نیست. دارم میگم نتانیاهو اینطور خودش رو معرفی می‌کنه و خودش رو یک منجی تاریخی برای یهودیان می‌دونه. خب حالا ببینیم این آدم کی بوده؟ تیر و طایفه‌اش کی بودن؟ اجدادش کیا بودن؟ چطور بزرگ شده؟ و چطور وارد دنیای سیاست شده؟ چون همین که راجع به این آدم و خانوادش حرف می‌زنیم، خیلی چیزها راجع به اسرائیل هم دستمون میاد.بنابراین من داستان نتانیاهو را از پدرش شروع می‌کنم که اسمش بود بنزین. بنزیون میلکوفسکی در سال ۱۹۱۰ در ورشو لهستان به دنیا اومد. یعنی زمانی بود که هنوز کشوری به اسم اسرائیل تاسیس نشده‌ بود و خونواده‌ اینا در لهستان بودن. پدر بنزیون، نیتان میلکوفسکی یک خاخام یهودی بود. یعنی یک روحانی یهودی بود. همون‌هایی که کت و شلوار مشکی می‌پوشند و کلاه شاپو می‌ذارن و ریش و موی بلند دارن و این‌ها. الان داریم راجع به پدربزرگ بنیامین نتانیاهو صحبت می‌کنیم. پس نیتان یک خاخام دو آتیشه یهودی بود. انقدر دو آتیشه که اون زمان‌ها یعنی دور و بر صد سال پیش، به کشورهای دیگه اروپا و حتی آمریکا می‌رفت و در مورد این صحبت می‌کرد که خیلی لازمه که حتما یک دولت یهودی وجود داشته باشه.نیتان میلکوفسکیبعدها وقتی که بریتانیا در سال ۱۹۲۰ فلسطین را تصرف کرد، خب از قبل برنامه داشتند که یهودی‌ها رو اونجا ساکن کنن. یعنی همین تلاش‌هایی که امثال نیتان می‌کردند، باعث شده بود که بریتانیا به این راه‌حل برسه. می‌دونیم دیگه؟ وقتی که جنگ جهانی اول تموم شد و بریتانیا و فرانسه که پیروزی جنگ بودن، بیشتر قلمرو عثمانی رو مال خودشون کردن. انگلیس و فرانسه از قبل به حاکمان عرب قول داده بودند که اون مناطقی این رو به خود اعراب میدن؛ اما بریتانیا اینطور عمل نکرد نهایتا و تحت تاثیر یهودی‌هایی که طرفدار تشکیل دولت یهودی بودن، تصمیم گرفت که یهودی‌های کشورهای دیگه رو در فلسطین ساکن بکنن.حالا من خیلی دارم اینجا کلی‌گویی می‌کنم. خودتون می‌تونید در این مورد بیشتر بخونید. هم کتاب پادکست و فیلم‌های یوتیوب زیادی در مورد این مسئله هست. به فارسی هم هست. راجع به اینکه چطور بریتانیا به این نتیجه رسید؟ و موضوعات جالب دیگه. من نمی‌خوام اینجا به اون‌ها بپردازم، اما با این بابی که بریتانیا برای یهودی‌ها باز کرد، خیلی از یهودی‌ها از جمله همین نیتا معطلش نکردن. در همون سال ۱۹۲۰ سرضرب دست زن و بچه رو گرفت و رفتن به فلسطین و اونجا ساکن شدن.اسناد قیمومیت بریتانیا بر فلسطین  (سراسر منطقه اردن)سال ۱۹۲۰ تا سال ۱۹۴۸ بریتانیا زمام‌دار اونجا بود و کمک کرد که یهودیان به اسرائیل برگردن. بیشتر این‌ها از کشورهایی میومدن که سیستم آموزشی داشتن؛ با سواد بودن؛ دانشگاه می‌رفتند؛ روزنامه می‌خوندن. به خاطر همین هم با اومدنش سریع مدرسه ساختن. دانشگاه تاسیس کردن. روزنامه درست‌ کردن. از همون اول قصدشون این بود که یه کشور درست کنن دیگه؟ این کارا رو کردن همون موقع. مهاجران یهودی از کشورهای مختلف با زبان‌ها و فرهنگ‌های مختلف میومدن و نقطه‌ اشتراک همشون دین یهودی و زبان عبری بود. برای همین شروع کردن به پررنگ‌تر کردن همین دو تا عنصر هویتی مشترکشون؛ یعنی زبان و دین. یهودیت و زبان عبری رو تبدیل به عنصرهای هویت جمعی خودشون کردن.مثلا آدما یهودی‌های مختلف از کشورهای متفاوت با اسم‌های فامیلی مختلف میومدن. یکی روس بود؛ یکی مصری بود؛ یکی لهستانی بود. برای همین رسم شد که آدم‌ها می‌دیدن اسمشون در متون عبری چطور اومده؟ همون رو می‌ذاشتن اسم فامیلشون. نیتا میلکوفسکی هم دید که اسم کوچیکش یعنی نیتان یا ناتان در متون عبری به عنوان نتانیاهو اومده، برای همین اسم فامیلی نتانیاهو را انتخاب کرد. پس این فامیلی‌شون. این بابا که الان دیگه شده نیتان نتانیاهو، دو تا پسر داشت. یکیشون بنزیون پدر بنیامین نتانیاهو که یک استاد تاریخ شد. پسر دیگه‌اش هم یک ریاضیدان معروف شد.یادتونه گفتم اینا سریع مدرسه و دانشگاه تاسیس کرده بودن؟ هر دو پسر نیتان در دانشگاه‌های همونجا درس خوندن و یکیشون تاریخ‌دان و یکیشون ریاضی‌دان شدند. اما بنزیون که میشه پدر بنیامین نتانیاهو بنزین مثل پدرش مذهبی نبود. ولی شبیه باباش طرفدار دو آتیشه ایده‌ صهیونیسم و ایجاد یک کشور یهودی بود. بنزیون یک مورخ بود که عقاید دست راستی افراطی داشت و می‌گفت که به دلایل تاریخی که من می‌دونم، ما یهودی‌ها همیشه در خطر هستیم. من تاریخ می‌دونم دیگه؟ به نظر من باید تمام عرب‌ها رو از فلسطین اخراج کنیم و یک دیوار آهنی دور تا دور کشور بکشیم تا بتونیم در امان بمونیم.بنزیون دارای نظرات افراطی بود.تازه اینا اومدن وارد فلسطین شدند. هنوز رسیده نرسیده می‌گفت که به دلایل تاریخی اینجا مال ماست و اونایی که تا به حال اینجا بودن باید برن. خودش متولد لهستان بود و تازه رسیده به فلسطین، ولی می‌گفت عرب‌ها رو از اینجا اخراج کنیم. این عقاید افراطیش رو حتی بنیانگذاری اسرائیل هم نمی‌تونستن تحمل کنن دیگه. ببینید چقدر آشور بوده و این آدم از نظر همه افراطی بوده. بنزیون یه آدم دانشگاهی بود ولی به خاطر همین عقایدش نتونست در خود اسرائیل یه کار دانشگاهی پیدا بکنه و به اجبار به آمریکا مهاجرت کرد و در دانشگاه کرنل در اطراف نیویورک به عنوان استاد تاریخ یهود مشغول به کار شد.بنزیون نتانیاهو از سال ۱۹۵۷ تا سال ۱۹۷۵ توی دانشگاه‌های مختلف در اطراف نیویورک و فیلادلفیا استاد بود. پروفسور تاریخ بود، اما توی اون سال‌هایی که خونواده‌ بنزیون نتانیاهو آمریکا بودن، رابطه‌اشون با اسرائیل قطع نشد و اینا مدام در حال رفت‌وآمد به اسرائیل بودن. بنزیون سه‌تا پسر داشت؛ یوناتان، بنیامین و ایدو. بهشون می‌گفتن یونی و بی‌بی و ایدو.با اینکه سه تا پسر در آمریکا مدرسه می‌رفتن و دوتاشون هم تو آمریکا به دنیا اومده بودن، اما وقتی که اینا دیپلمشون رو می‌گرفتن تو آمریکا برمی‌گشتن اسرائیل و عضو ارتش اسرائیل می‌شدن. هر سه تای این پسران نه تنها در ارتش اسرائیل کار کردند، بلکه عضو یک گردان کماندویی ویژه‌ ارتش اسرائیل هم شدن.خانواده بنزیون نتانیاهو. بنیامین در این عکس نیست.  برگردیم به بنیامین. بنیامین در سال ۱۹۴۹ در اسرائیل به دنیا اومد و بهش می‌گفتن بی‌بی. این اسمی که الان توی اسرائیل با اون معروفه. بنیامین هفت سالش بود که همراه خانواده‌اش به آمریکا رفتن. دنیای کویلادی مدرسه و دبیرستان و رفت و برای همین هم انگلیسیش خیلی خوبه و حتی نزدیکش می‌گن که هنوز در مورد یک موضوع چالشی بخواد صحبت بکنه وسطای بیده از عبری به انگلیسی سوییچ می‌کنه. طبیعیه دیگه؟ چون که اونجا بزرگ شده و مدرسه رفته.پدر بنیامین به عنوان یک تاریخدان همیشه برای بچه‌هاش تصویر سیاهی از تهدیداتی که متوجه یهودیان بوده و هست ترسیم‌ کرده. دیدش اینطور بود که یک یهودی ستیزی ازلی و ابدی وجود داشته و داره که هولوکاست تازه یه چشمش بوده. تازه دنیای فکری خودش رو به پسرهاش هم منتقل می‌کرد. دنیایی که می‌گفت همه چیز علیه امنیت یهودی‌ است و همه‌ دنیا هم دست روی دست گذاشتن و اگه قراره کسی مانع این اتفاق بشه خودمون هستیم. خودمون باید آستین‌ها رو بزنیم بالا و باعث بشیم که امنیت یهودی‌ها و امنیت اسرائیل حفظ بشه. می‌گفت که امنیت اسرائیل شکننده است و مردم اسرائیل هم متوجه نیستن، اما من به عنوان مورخ می‌دونم و وظیفه دارم که بهشون یادآوری کنم و نجاتشون بدم.سه برادر روز و شب مغزشون اینطوری پر می‌شد و اینطوری بود که هر سه برادر با اینکه توی آمریکا زندگی می‌کردند، اما فکر و ذکرشون مدام توی اسرائیل بود و تو آمریکا نمی‌موندن و برمی‌گشتن در ارتش اسرائیل می‌جنگیدن.در سال ۱۹۶۷ یک اتفاقی افتاد که به بی‌بی و برادرهاش اینطور ثابت کرد که نه انگار دید پدرشون پربی‌راه نیست و امنیت اسرائیل واقعا شکننده‌ است. اونم وقتی بود که ارتش‌های عرب همسایه اسرائیل یعنی مصر و اردن و سوریه به طور هماهنگ یه حمله‌ای غافلگیر کننده به اسرائیل کردن. جنگ سال ۱۹۶۷ که به جنگ ۶ روزه هم معروف شد. ۱۹ سال بود که کشور اسرائیل تاسیس شده بود. کشورهای همسایه هم که همگی عرب بودن و هستن. با درست شدن ناگهانی همچین کشوری وسط خودشون مشکل داشتند و می‌خواستند که کلا اسرائیل رو از بین ببرن؛ اما برعکس شد. ورق برگشت.اسرائیل به طور عجیبی تونست توی اون جنگ پیروز بشه. در عرض شش روز نه تنها تونست حمله‌ سه تا کشور عربی رو دفع بکنه، بلکه زمین‌های زیادی از هر سه تا کشور رو هم اشغال‌ کرد و اون سه تا کشور خیلی زود مجبور به آتش‌بس شدن. انقدر این پیروزی سریع بود که خیلی از اسرائیلی‌ها معتقدند که اون شکست سریع باعث شد که غرور ملی خیلی از اعراب تحریک بشه و در بلندمدت باعث دشمنی بیشتر با اسرائیل بشه و در نتیجه می‌گن که اون جنگ درسته که ما پیروز شدیم، اما در نهایت به ضرر ما تمام شد.جنگ شش روزه اسراییل و اعرابدر اون جنگ بیشتر از یک میلیون عرب آواره شدن. توی اپیزود قبلی هم یه اشاره‌ کوتاهی کردم به مسائله‌ آوارگان فلسطینی. جنگ با سوریه و مصر و اردن بود دیگه؟ در مقابل سوریه، اسرائیل توی اون جنگ بلندی‌های جولان رو از سوریه گرفت. کرانه‌ باختری رود اردن را هم گرفت. صحرای سینا را هم از مصر تصرف کرد. زمین‌های اسرائیلی یه دفعه در عرض شیش روز سه برابر شده بودن. برای اسرائیلی‌ها این یک پیروزی تاریخی بود ولی در دراز مدت این مسئله باعث تنش و ناامنی بیشتر در خود اسرائیل شد.اون موقعی که این جنگ شروع شد، نتانیاهو درست همون موقع دبیرستانش رو تموم کرده بود. وقتی که جنگ شد دیگه منتظر مراسم فارغ‌التحصیلی نموند. سریع با اولین هواپیما به اسرائیل برگشت تا برای ارتش اسرائیل کانال حفر بکنه. یه پسر جوون باشه که توی خونه‌ بنزیون تربیت شده باشی، یک آدم متعصب که همیشه‌ خدا بدترین احتمالات ر در نظر می‌گیره و بعد یه دفعه همچین جنگی بشه و دیگه مهر تاییدی بشه به نظریات بنزیون. دیگه؟ این سه برادر به این نتیجه رسیده بودند که تمام حرف‌های پدرشون درسته.بنیامین نتانیاهو هیجده ساله بعد از پایان جنگ شش روزه دوباره به آمریکا برگشت تا به دانشگاه بره. در طول دوره‌ دانشگاه هم نتانیاهو از هر فرصتی استفاده می‌کرد به ارتش اسرائیل برمی‌گشت. یه بار در سال ۱۹۷۲ یک گروه عرب به اسم سپتامبر سیاه یه هواپیمایی که از وین به تل‌آویو می‌رفت رو دزدیده بودن و بردن توی یک فرودگاهی. نتانیاهو اون موقع عضو سایرات ماتکال بود. یعنی همون یگان ویژه کماندویی ارتش که ورود بهش خیلی سخته. اسرائیلی‌ها تصمیم گرفتند که تیم کماندوها لباس سفید تکنسین‌های مکانیک هواپیما را بپوشند و برن به سمت هواپیما. یعنی کماندوها تظاهر می‌کردند که تکنسین هستند و مراقب هواپیما هستند؛ اما یواشکی یه جایی از بدنه‌ هواپیما رو سوراخ کردن و بعد جلدی وارد هواپیما شدند و بعدش هم تیراندازی و کشتن گروگان‌گیرها.بنیامین نتانیاهو مورد تشویق رییس جمهور وقت اسراییل قرار گرفت.خود نتانیاهو هم در همون عملیات مجروح شد، اما این یک موفقیت بزرگی بود که تونسته بودن هواپیما و مسافرانش رو آزاد بکنن. برای همین تیمشون توسط رئیس جمهور وقت اسرائیل مورد تقدیر قرار گرفت. با این برگ برنده بنیامین نتانیاهو جوان برای خودش اعتبار خیلی خوبی کسب کرد؛ اما شش سال بعد از جنگ شش روزه، اسرائیل هنوز قلمرویی که از سوریه و اردن و مصر به دست آورده بود را تخلیه نکرده بود. برای همین این بار سوریه و مصر دوباره توی یک عملیات غافلگیر کننده به اسرائیل حمله کردند تا زمیناشون توی بلندی‌های جولان و همینطور شرق کانال سوئز از اسرائیل پس بگیرند.این حمله هم در در روز «یوم کیپور» انجام می‌شد که مقدس‌ترین روز یهودی‌ها هستش. عمدا این دو تا کشور این روز رو انتخاب کرده بودند. چون بیشتر یهودی‌هایی که سخت درگیر طاعات و عبادات ینگی‌کورگان غافلگیر کنند. برای همین اسم این جنگ شد یوم کیپور. اون جنگ هم برای سوریه و مصر نتیجه‌ای دربرنداشت و نهایتا بعد از بیست روز این دو کشور حاضر به پذیرش آتش‌بس شدن. زمانی که این جنگ در اسرائیل رخ داد، بنیامین نتانیاهو در آمریکا داشت در دانشگاه درس می‌خوند. همچین که جنگ شروع شد، دوباره از آمریکا رفت به اسرائیل و توی اون جنگ هم شرکت کرد.خب این از سابقه‌ نظامی خود بنیامین نتانیاهو و اشتیاقش به حضور در ارتش اسرائیل. تازه بشنوید از برادرش، یوناتان برادر بزرگشون. اون دیگه بعد از دبیرستانش کلا به اسرائیل برگشت. جمع کرد از آمریکا رفت اسرائیل و عضو ویژه‌ی کماندوها شد. این یگان جایی که نیروهای زبده ارتش اسرائیل اونجا هستن و ورود بهش کار راحتی نیست. جالب که هر سه پسر بنزیون عضو همین یگان شده بودند، اما حضور یوناتان در ارتش پررنگ‌تر از برادرها بود و در بیشتر جنگ‌هایی که بین اسرائیل و همسایه‌ها رخ داد حضور داشت. از جمله در همین جنگ‌های معروف شش روزه و یوم‌ کیپور که گفتم حضور داشته.پیشنهاد می‌کنم حتما راجع به این جنگ‌ها کمی گوگل کنید. موضوع خیلی جالبیه! خصوصا اینکه در فضای دوقطبی اون سال‌ها آمریکا و شوروی هم پاشون به این جنگ‌ها باز می‌شد و هر کدوم برای یک طرف جنگ تسلیحات می‌فرستادند و حمایت می‌کردن. یوناتان در تصرف بلندی‌های جولان هم نقش داشت. گفتم که بلندی‌های جولان متعلق به سوریه‌ است اما به خاطر موقعیت استراتژیکش، به خاطر ارتفاعش، از اون نقطه به اسرائیل میشه تسلط داشت. میشه دید، میشه به اونجا شلیک کرد .برای همین از نظر امنیتی منطقه‌ای خیلی مهمیه. اسرائیل با جنگ اطلاعاتی و جنگ نظامی اون منطقه رو به زور از سوریه گرفته و هنوز که هنوزه در اشغال خودش داره.در اسراییل از یوناتان بعنوان یک  قهرمان یاد میشوددر سال ۱۹۷۶ یک هواپیماربایی و گروگان‌گیری دیگه‌ای اتفاق میفته و چند نفر از اعضای سازمان آزادی‌بخش فلسطین یک هواپیما که از تلویزیون بره رو دزدیدن و بردنش به اوگاندا در آفریقا. یه هفته این هواپیما و بیشتر مسافراش همونجا در اوگاندا در گروگان بودند که دیگه اسرائیل یگان سایت ماکال رو به اونجا فرستاد. فرمانده‌ اون عملیات هم یوناتان نتانیاهو بود، برادر بنیامین.نهایتا نتیجه‌ عملیات این شد که تونستن همه‌ گروگان‌ها را آزاد کنند؛ اما خود یوناتان در همون عملیات کشته‌ شد. خبر کشته شدن فرمانده کماندوها در عملیات اوگاندا مثل بمب در اسرائیل صدا کرد. برای خیلی از مردم اسرائیل یوناتان دیگه مثل یک قهرمان بزرگ بود. براش مراسم خاکسپاری مبسوطی گرفتن. نامه‌هایی که توی جنگ می‌فرستاد رو تبدیل به کتاب کردن. یه عده از اسرائیلی‌ها اصلا اسم بچه‌اشون رو گذاشتن یوناتان. خلاصه خیلی ازش تجلیل شد و از قبلش هم خانواده‌ یاهو اعتبار ویژه‌ای توی اسرائیل پیدا کردن.این اتفاق تاثیر خیلی زیادی هم روی بنیامین نتانیاهو گذاشت. با خودش می‌گفت که سرنوشت من اینطور که من باید جای برادرم مبارزه کنم، منتهی به یک روش دیگه‌ای. وقتی که یونان در سی سالگی کشته شد، بقیه‌ خونواده‌اشون هنوز در آمریکا زندگی می‌کردند؛ ولی بعد از مرگش بنزیون و همسرش تصمیم گرفتند که به اسرائیل برگردن. بنیامین اما باز هم در آمریکا موند. دانشگاهش تازه تمام شده بود. در دانشگاه‌های ممتازی هم درس خونده بود. در دانشگاه ام آی تی معماری و مدیریت اجرایی خونده بود و در دانشگاه هاروارد هم تا یه جایی دکترای علوم سیاسی خود که بعدها ولش کرد.بنزیون و بنیامین نتانیاهو در هنگام تدفین یوناتانبا مرگ یوناتان بنیامین نتانیاهو تصمیم گرفت که وارد دنیای سیاست بشه. برای همین یک موسسه‌ سیاسی به اسم برادرش در آمریکا تاسیس کرد. تا اینجا خودش بارها در جنگ هم شرکت کرده بود و از مناقشه فلسطین و اسرائیل که مطلع بود و درگیر بود و این‌ها. لهجه‌ آمریکایی هم داشت. موقع حرف زدن اعتماد به نفس بالا داشت. اسمش رو هم آمریکایی کرده بود گذاشته بود. بیتای بنیامین نتانیاهو رو کرده بود بن نیتای. با این اوصاف مهمان ثابت شبکه‌های پرمخاطب آمریکایی شده بود، مثل سی‌ان‌ان. رگ خواب مردم آمریکا هم دستش بود و می‌دونست چطور باید حرف بزنه تا اونا حرفش رو قبول بکنن.حضور نتانیاهو در مناظرات تلویزیونی امریکابیننده‌های آمریکایی وقتی می‌دیدن که این داره با یک فلسطینی که لهجه‌ عربی داره این دوتا دارن مناظره می‌کنن، خودبه‌خود به خاطر لهجه و ظاهر با نتانیاهو احساس نزدیکی بیشتری می‌کردند و حرف این بیشتر می‌خوندن. لب کلام حرفاش در رسانه‌ها چی بود؟ می‌گفت که بیننده‌های آمریکایی من از اوضاع مطلعم. بذارید من براتون توضیح بدم. در خاورمیانه یک جنگ بین خیر و شر در جریانه. طرف خیر اسرائیله و طرف شر فلسطینه. اصلا ما اسرائیلی‌ها همیشه‌ خدا قربانی بودیم و هستیم؛ اما با همه‌ این‌ها هیشکی توی دنیا اندازه‌ ما دنبال صلح نیست؛ ولی لاکردارها نمی‌ذارن. ما دنبال صلحیم. یاسر عرفات دنبال آدم‌کشیه. لب کلام حرفهاش اینطوری بود. قضیه رو بصورت صفر و یک تعریف می‌کرد.با این سابقه‌ حضور در رسانه‌ها سفارت اسرائیل در آمریکا او را در سال ۱۹۸۰ به عنوان سخنگوی سفارت انتخاب کرد. حالا دیگه اون بن نیتای دوباره شد بنیامین نتانیاهو و فعالیت سیاسی خودش رو از اونجا شروع کرد. یعنی در آمریکا نه در اسرائیل سال ۱۹۸۰ به عنوان سخنگوی سفارت اسرائیل در آمریکا. حالا دیگه به خاطر کارش حضورش در رسانه‌ها بیشتر هم شد. این حضور پیاپی توی تلویزیون اون رو تبدیل به یک سلبریتی کرد هم توی مجامع سیاسی آمریکا و هم بین میلیونرهای یهودی که حاضر بودند هر بهایی بپردازند تا نزدیک این چهره‌ سیاسی و رسانه‌ای بشن.حضور در سازمان مللخب چه بهتر از این برای یه سیاست‌مدار راحت می‌تونه روی اون‌ها تاثیر بذاره؟ بعد از مدتی سفیر اسرائیل در آمریکا ارتقا پیدا کرد و شد وزیر خارجه‌ اسرائیل. یعنی دیگه سفیر باید به اسرائیل برمی‌گشت. اینطوری بود که جای خودش رو به نتانیاهو داد. به اون اعتماد داشت و بنیامین نتانیاهو رو در سن ۳۴ سالگی کرد سفیر اسرائیل در آمریکا. در همان سال‌ها اسرائیل سیاست شهرک‌سازی در مناطق مورد مناقشه را شدیدتر کرد.می‌دونید دیگه؟ بخش‌هایی از اسرائیل هست که سازمان ملل میگه که اون‌ها متعلق به اسرائیله و بخش‌هایی هم هست که میگه که اینجا متعلق به فلسطینی‌هاس؛ اما اسرائیل در زمین‌هایی که متعلق به فلسطینی‌ها شهرک‌سازی می‌کنه و یهودی‌هایی که از کشورهای دیگه به اسرائیل میارن رو اونجا ساکن می‌کنن. یعنی یهودی‌هایی که مثلا از آلمان از روسیه از آفریقا به اسرائیل مهاجرت می‌کنند، دولت بهشون خونه میده. خونه‌ها کجاست؟ در شهرک‌هایی که زمینش رو به زور گرفتن از فلسطینی‌ها. به زور هم این آدما اونجا می‌مونن و کم‌کم صاحب منطقه می‌شن. نه سازمان ملل و نه هیچ کشور دیگه‌ای هم تا به حال نتونستن یا نخواستن جلوی شهرک‌سازی‌های اسرائیل توی اون مناطق بگیرن.در اون سال‌ها که بنیامین نتانیاهو سفیر اسرائیل در آمریکا بود، در بحبحه همین شهرک‌سازی‌ها، رسانه‌های آمریکایی با نتانیاهو مصاحبه می‌کردن و اون هم استاد در این مسائل اصلا ساخته شده. برای همین قضیه رو طوری نمایش می‌داد و توضیح می‌داد که مسئله فقط مسائله‌ اسرائیل نیست. مسئله رو اینطور نشون می‌داد که اسرائیل دژ و خط مقدم غرب علیه شرقه. یعنی اگه شما غربی‌ها پشت اسرائیل رو نگیرید و ما سنگر ببازیم. تهدید متوجه خود شماست.سفر کاری بعنوان جانشین وزیر خارجه اسراییلمن دارم خلاصه می‌گم‌ اما لب کلام و استراتژی نتانیاهو همین بود که این سرزمین مقدس که هم یهودی‌ها و هم مسیحی‌ها و هم مسلمونا روش ادعا دارند و هر کدوم می‌گن مال ما هستش و برای ما مقدسه، نتانیاهو این بود که می‌گفت این نباید دست مسلمونا باشه. شما از ما حمایت بکنید. با همدیگه نذاریم که دست مسلمون‌ها به دست عرب‌ها بیفته. ما اسرائیلی‌ها داریم این کار می‌کنیم تا هویت غرب حفظ بشه. مسئله رو برای یهودی‌ها و مسیحی‌ها حیثیتی می‌کرد که این منطقه در دست مسلمون‌ها نباید باشه. با این استراتژی در جایی که باید به رسانه‌ها پاسخ می‌داد، تازه چهره‌ یک طلبکار هم می‌گرفت.نتانیاهو تا سال ۱۹۸۸ هم در همین سمت باقی ماند. تا اینکه بالاخره خودش از سمتش استعفا کرد و به اسرائیل برگشت تا در خود اسرائیل فعالیت سیاسی کنه. در اوایل سال ۱۹۹۰ دیگه اون استراتژی سخت نتانیاهو دمده شده بود کلینتون. رییس جمهور آمریکا داشت تلاش می‌کرد که اسرائیل و فلسطین و به صلح برسونه. اون موقع اسحاق‌ رابین وزیر اسرائیل بود. خود اسحاق رابین یکی از فرمانده‌های اصلی اسرائیل در جنگ شش روزه سال ۱۹۶۷ بود. از اون طرف هم یاسر عرفات رئیس سازمان آزادی‌بخش فلسطین به عنوان نماینده‌ فلسطین اومده بود. یعنی دو نفری که قرار بود با هم صلح کنند، هر دو سابقه‌ نظامی و سابقه‌ مبارزه علیه همدیگه رو داشتن.برای اولین بار این دو طرف باید اصلا اولش موجودیت هم می‌پذیرفتند و کنار هم قرار می‌گرفتن. اصلا تصورش را هم کسی نمی‌تونست بکنه که یه همچین اتفاقی بخواد بیفته. چون هر دو طرف همدیگه رو به عنوان تروریست می‌شناختند. بعدش هم راجع‌ به هرچیزی اختلاف نظر و مانع وجود داشت، اسحاق رابین به کلینتون می‌گفت که چرا عرفات باید با یونیفرم نظامی و با کلتش بیاد توی کاخ سفید؟ از اون طرف کلینتون به عنوان میانجی به رابین گفته بود که توافقنامه صلح که امضا شد، باید جلوی دوربین‌ها به همدیگه دست بدید شما دوتا. اونم مخالفت می‌کرد. کلی جنجال سر همین مسئله پیش اومد.آخرش رابین گفت باشه دست می‌دم اما نمی‌بوسمش. از اون طرف هم می‌دونستن که عرفات معمولا آدما رو می‌بوسه. مثل ما ایرانیا سه بار می‌بوسید. فکر کنید تیم کلینتون توی اتاق بیضی کاخ سفید یعنی اتاق رئیس جمهور داشتن تمرین می‌کردند که اگر عرفات بعد از امضای توافق ناغافل خواست بیاد رابین رو ببوسه، کلینتون چیکار کنه که نذاره این اتفاق بیفته؟ یه جوری هم این کار کنه که جلوی دوربین تابلو به نظر نیاد. تمرین می‌کردن.به هر حال حالا اینا تازه حواشی قضیه بودن. کلی بحث‌ها و مذاکراتی در پشت پرده راجب بند بند توافق وجود داشت. اما با تمام گرفتاری‌هایی که وجود داشت دو طرف توافق رو امضا کردند و دست هم را مقابل دوربین فشار دادن که این اتفاق خیلی بزرگی بود و حتی عرفات و رابین و همینطور شیمون پرز وزیر خارجه اسرائیل و اون موقع به خاطر این توافق جایزه صلح نوبل هم گرفتن. امضای این توافق در آمریکا اتفاق می‌افته، اما این توافق به عنوان توافق اسلو معروفه. چون مذاکرات اولیه‌اش به صورت پنهانی در اسلو اتفاق افتاده بود .توافق اسلواین توافقی بود که به فلسطینی‌ها زمین‌هاشون رو برمی‌گردوند. یعنی اون مناطقی که توسط سازمان ملل به عنوان زمین‌های فلسطینی شناخته میشه، ولی اون موقع در دست اسرائیل بود، اون رو برمی‌گردونه به دست فلسطینی‌ها. اون بخش‌هایی که اسرائیل در جنگ شش روزه در سال ۱۹۶۷ گرفته بود رو هم بهشون برمی‌گردوند. در عوضش قرار بود که بین دو طرف صلح ایجاد بشه. دیگه جنگ و حمله‌ای بین همدیگه نداشته‌ باشن.مثل هر توافق دیگه‌ای این توافق هم موافقین و مخالفینی هم داشت؛ هم در فلسطین و هم در اسرائیل. برای بعضی از فلسطینی‌ها این توافق چیز زیادی نبود که بخوان خوشحال بشن. برای خیلی‌ها هم خوب بود؛ چون صلح می‌شد. می‌گفتن آقا جنگ بسه دیگه! زندگی‌مون تموم شد! هیچی نفهمیدم از زندگی! برای بعضی از اسرائیلی‌ها هم این قرارداد خوبی نبود. چون می‌گفتن این سرزمین موعوده. بر اساس تعالیم دینمون خدا اینجا رو به ما یهودی‌ها وعده داده. حالا سازمان ملل میگه مال فلسطینی‌هاس به ما ربطی نداره. خدا به ما وعده داده بود سر جنگ شش روزه هم به وعده‌اش عمل کرد و زمین‌ها مال ما شد.در اون زمان نتانیاهو رهبر حزب محافظه‌کار شده بود و با گروهی از مذهبی‌های افراطی و محافظه‌کار اعتراف کرده بود و اینا با همدیگه مخالف سرسخت توافق اسلو بودند. دنیا داشت فکر می‌کرد که بالاخره مسائله‌ فلسطین و اسرائیل داره جمع میشه. قضیه داره حل میشه، اما توی خود اسرائیل تظاهرات و اعتراض‌ها علیه این توافق تازه شروع شد. راست‌گراهای اسرائیلی از جمله نتانیاهو و طرفدارانش توافق اسلو نمی‌خواستن.یادمونه دیگه؟ نتانیاهو که تمام اون سال‌ها که توی واشینگتن‌دی‌سی بود، در تلویزیون‌های آمریکایی می‌گفت که ما دنبال صلحیم. اونا دنبال جنگ هستن. ما فقط صلح می‌خوایم. ولی حالا که دو طرف در یک قدمی صلح بودن نتانیاهو و همفکرانش می‌گفتند که نباید توافق کنیم. حالا چرا؟ چون که یک انتخابات پیش رو بود و نتانیاهو این یک فرصت خوبی می‌دید تا بتونه سوار بر موج عصبانیت تندروها بشه و حرف اون‌ها رو نمایندگی کنه و به قدرت برسه.اعتراض‌ها کم‌کم گسترده‌تر شد و عده‌ زیادی از مردم اسرائیل به حالت عصبانیت ریختن به خیابون‌ها. می‌گفتن اسحاق رابین به ما یهودی‌ها خیانت‌ کرده. توی اعتراضات‌شون عروسک‌هایی از رابین درست کرده بودن که لباس نازی‌ها رو پوشونده بودن تنش. یه چفیه هم مدل چفیه یاسر عرفات رو سرش کشیده بودن. یعنی دو تا دشمن تاریخی که اسرائیلی‌ها برای خودشون می‌دیدند، نازی‌ها و یاسر عرفات رو با همدیگه آورده بودند و با اسحاق رابین تلفیق کرده بودن. ده‌ها هزار نفر ریختن تو خیابون‌ها اورشلیم. علمدار این قافله کیه؟ بنیامین نتانیاهو. رفته بود توی بالکن یکی از ساختمان‌های مرکز شهر و از اونجا با مردم خشمگین صحبت می‌کرد و در واقع بنزین روی آتیششون می‌ریخت که آره ما اجازه نمی‌دیم اورشلیم دوباره دو تیکه بشه. این شهر پایتخت جاودانه‌ ملت یهوده.نتانیاهو در حال سحنرانی برای دهها هزار اسراییلی خشمگیندر همون موقع حتی در خود حزب لیکود نگرانی‌هایی وجود داشت که اوضاع با این وضعیت از کنترل خارج میشه. اما خود نتانیاهو انگار باکی نداشت از این قضیه و فقط می‌خواست مردم از رقیب سیاسیش اسحاق رابین توافق را امضا کرده عصبانی باشند. با هیجان فریاد می‌زد که اسحاق رابین تو داری به یاسر عرفات یعنی به یک قاتل تعظیم می‌کنی. مردم هم عکس رابین آتیش می‌زدن. شعارهای تند می‌دادن که می‌کشیمش می‌‎کشیمش، منظورشون نخست وزیر اسراییل بود.این اعتراضات چندین شب ادامه پیدا کرد. اسحاق رابین دیگه بعد از توافق از آمریکا به اسرائیل برگشته بود و داشت اعتراضات می‌دید، اما قبول کرده بود که آره دیگه یه عده عصبانی هستند. اما بیشتر مردم از صلح خوشحالن. پیش خودش می‌گفت که عصبانیت اینا لابد بعد از یه مدتی فروکش می‌کنه همه یادشون میره. تا اینکه در یک استادیومی یک میتینگ سیاسی هم طرفدارای رابین ترتیب دادند که یه چیزی حدود صد هزار نفر اونجا جمع شده بودن. یعنی تعداد طرفداران توافق هم خیلی زیاد بوده اما چه اتفاقی افتاد؟ بعد از اینکه طرفداران توافق در ستایش صلح آهنگ خوندن؟ اسحاق رابین از روی سن اومد پایین که اونجا رو ترک بکنه. یه دفعه یک نفر از لابه‌لای جمعیت خودش رو به اسحاق رابین رسوند و از پشت به سه تا تیر شلیک کرد.اسحاق رابین نخست وزیر اسرائیل که تازه با رهبر فلسطینی‌ها توافق صلح امضا کرده بود در دم کشته شد. هنوز امضای توافق خشک نشده اجرای توافق رفت رو هوا. قاتل رابین یک یهودی راست‌گرای افراطی بود به اسم ایگال امیر. طرفدارهای رابین شوکه شده بودند. رهبر حزب‌شون جلوی چشمشون کشته شده بود. عصبانی بودن و فریاد می‌زدند بی‌بی قاتله. یعنی بنیامین نتانیاهو. همسر رابین هم همین رو می‌گفت و می‌گفت که همه‌ این‌ها تقصیر نتانیاهو هست.بیل کلینتون رئیس جمهور وقت آمریکا برای شرکت در مراسم خاکسپاری رابین به اسرائیل رفته بود و اونجا کاملا می‌دید که داستان چیه؟ کلینتون شدیدا پی‌گیر این بود که توافق انجام بشه و اصلا می‌خواست که این مسئله رو به عنوان میراث خودش در تاریخ باقی بذاره که بعدها در تاریخ بگن که این کلینتون بود که به این مناقشه طولانی خاتمه داد و جمعش کرد. دلیل اصرارش به رابین و عرفات هم همین بود. می‌خواست قال قضیه کنده بشه. برای همینم کمی خودش مقصر می‌دید و عذاب وجدان داشت که باعث شد این بلا سر رابین بیاد.بیل کلینتون در خاکسپاری رابیناونجا در همون مراسم خاکسپاری برای کلینتون مثل روز روشن بود که این بابا بنیامین نتانیاهو اگه نخست وزیر اسرائیل بشه، توافق کلا رفته رو هواس. با این اوصاف پر واضحه که کلینتون دلش نمی‌خواست که نتانیاهو برنده‌ انتخابات بشه. واسه‌ همین از جانشین اسحاق رابین یعنی شیمون پرز حمایت کرد توی انتخابات. حتی وقتی که انتخابات شد، کلینتون دوباره به اسرائیل سفر کرد و توی کارزار انتخاباتی پرز برای تبلیغ کرد. باز دوباره نوع رابطه این دو تا کشور و دقت کنید. چقدر عجیبه! رییس جمهور آمریکا رفته برای سیاستمدارهای کشور دیگه‌ای تبلیغ انتخاباتی کرده. این رو هم در نظر بگیرید که بیل کلینتون و خانواده‌اش در اسرائیل خیلی محبوب بودن.با این اوصاف وضعیت نتانیاهو در انتخابات خوب نبود و نظرسنجی‌ها نشون می‌داد که بازنده میشه؛ اما درست نزدیک انتخابات یه دفعه یک انفجار مهیب در قلب اورشلیم رخ داد. گروه حماس پشت این انفجار بود و یکی از اتوبوس‌های خط هجده اورشلیم رو منفجر کرده بودن. می‌دونید دیگه؟ حماس یه تشکیلات مجزایی از اون تشکیلاتی که عرفات داشت. توافق اسلو بین رابین و سازمان آزادی‌بخش فلسطین بود. حالا حماس اومده بود و این انفجارها را انجام داده بود. اگه این اتفاق نمی‌افتاد چی می‌شد؟ به احتمال خیلی زیاد شیمون پرز برنده انتخابات می‌شد و صلح برقرار می‌شد. اما تندروهای فلسطینی این کار رو کردن که روی نتیجه‌ انتخابات تاثیر بذارن و یه تندرو مثل خودشون بیاد روی کار که با همکاری همدیگر بزنن زیر توافق.عجیبه که تندروها در کشورهای مختلف با هم هم‌نوا و هم داستان و متحد هستند. اینطوری منافع همدیگر رو خوب تامین می‌کنن. خلاصه شیش روز بعد از این اتفاق دوباره یه اتوبوس دیگه از همون خط هجده منفجر شد و بعدش انفجار پشت انفجار در عرض ۹ روز ۴ بمب منفجر شد و ۵۹ نفر کشته شدن. این اتفاقا دوباره این فرصت رو به نتانیاهو می‌داد که بیاد بگه دیدی گفتم این‌ها تروریستن؟ چه توافقی! چه کشکی! ببینید چطور دارن ما رو می‌کشن؟اسرائیلی‌ها شوکه شده بودند. در عرض چند هفته جشن صلح برگزار کرده بودن. اعتراضات دیده بودند. نخست وزیرشون کشته شده بود و پشت همدیگه هم حالا دیگه انفجار داشتن می‌دیدند. با این اتفاقات دیگه کسی به صلح باور نداشت و یه جوکی بین اسرائیلی‌ها رایج شده بود که می‌گفتن این صلح هم داره ما رو می‌کشه. اینجوری بود که در همان چند روز باقی‌مونده تا انتخابات شرایط یه دفعه تغییر کرد. خیلی زود اسرائیلی‌هایی که مخالف صلح بودند، دوباره برگشتن به خیابون و اسم قاتل رابین یعنی ایگیال امیر رو به عنوان قهرمان صدا می‌زدن.یه دفعه نتایج نظرسنجی انتخابات به نفع نتانیاهو برگشت. نتانیاهو از فرصت به وجود اومده نهایت استفاده رو کرد و توی سخنرانی‌هاش می‌گفت که من می‌تونم این وضعیت رو تغییر بدم. من هم سابقه‌ نظامی دارم و هم سابقه‌ دیپلماتیک و جمع کردن این وضعیت کار خودمه. بسپاریدش به من. این حرفا تاثیر خودش رو گذاشت و بنیامین نتانیاهو با اختلاف خیلی کمی انتخابات رو برد و شد نخست وزیر اسرائیل.یک ماه بعد از انتخابات نتانیاهو برای اولین دیدار رسمی به آمریکا سفر کرد تا با بیل کلینتون که تمام تلاشش رو کرده بود که نتانیاهو انتخاب نشه دیدار بکنه. میشه حدس زد دیگه چه دیدار عجیب غریبی بشه! کلینتون نتانیاهو هر دو تقریبا هم سن بودن. هر دو هم آدمای زیرکی بودند؛ اما دو تا دیدگاه کاملا متفاوت داشتند و هر کدوم دنبال خواسته‌های خودشون بودن به طبع. پشت درهای بسته کلینتون از نتانیاهو خواست که توافق اسلو رو ادامه بده و شخصا برو با یاسر عرفات دیدار بکن. اما نتانیاهو نیومده بود که بشینه حرفای کلینتون رو گوش بده. انگار اومده بود که بهش یاد بده که چطور باید با فلسطینی‌ها معامله کرد؟حرفهای خودش رو می‌زد که اینها اصلا قابل اعتماد نیستند. با فلسطینی‌ها اصلا نمیشه وارد توافق شد. فازش اینطور بود که عموجون بیا بهت یاد بدم اوضاع در خاورمیانه اوضاع چطوره؟ و شروع کرده بود به سخنرانی کردن برای کلینتون که شرایط خاورمیانه اینطوریه که من میگم. بله دولت قبلی توافق اسلو امضا کرده، اما من به این توافق خیلی مشکوکم. خیلی بدبینم نسبت بهش. یه طوری رفتار می‌کرد و حرف می‌زد که وقتی جلسه تموم شد کلینتون به تیمش می‌گفت که این بابا فکر می‌کنه اینجا بین ما کدوممون ابرقدرته؟بیل کلینتون از این موضع بالای نتانیاهو خیلی عصبانی بود. این‌ها رو مشاور امنیت ملی وقت آمریکا و سفیر وقت آمریکا در اسرائیل و سایر سیاستمداران توی این مستند میگن. به هر حال اما واقعیت اینه که آمریکا دست بالا رو داره و اسرائیل مجبور بود که دنباله‌رو آمریکا باشه. برای همین نتانیاهو آخرش تلاش کرد که درخواست‌های کلینتون رو عملی کنه. برای همین وقتی که به اسرائیل برگشت یه سفر به غزه رفت تا با دشمن خودش یاسر عرفات دیدن بکنه.نتانیاهو و عرفات. اولین دیدارهااون جلسه، جلسه‌ خیلی سختی بود. دو طرف اصلا به هم اعتماد نداشتن. نتانیاهو قبلش هم قسم خورده بود که هیچ وقت با عرفات اصلا دست نمی‌ده؛ اما الان توافقی که امضا شده بود رو باید دنبال می‌کردن. جلسه انجام شد و در مقابل دوربین هم آخرش بلند شدن. دستشون به سمت هم بلند کردن و دست دادن. اولش این دست دادن‌ها بااکراه بود یا حداقل اینطور وانمود می‌شد که با اکراه و اجبار کلینتونه و حتی بنیامین می‌گفت که پدرم من رو از فرزندی محروم می‌کنه، بدونه که من با یاسر عرفات دست دادم اما در عمل این کار رو ادامه دادن.چندین جلسه گذاشتن. ارتش اسرائیل یه جاهایی رو هم عقب‌نشینی کرد. در واقع در راستای همون توافق صلحی داشتن یه جاهایی رو هم اجرا کردند اما سرعت تحولات خیلی کند بود. نتانیاهو همه چیز رو با سختی و دشواری و آهستگی پیش می‌برد و انگار می‌خواست که زمان بخره. روال انقدر کند بود که اونایی که دنبال صلح بودند، چه از طرف آمریکا چه فلسطین و چه داخل اسرائیل همه دیگه خسته شده بودن.توی این مستند چند نفر از جمله یک مذاکره‌کننده ارشد فلسطینی به اسم صائب ارکات خاطره‌ای تعریف می‌کنن. می‌گن که در یک کنفرانس شرکت کرده بودند که نتانیاهو و عرفات و کلینتون هم بودن. در واقع سه ضلع این توافق حضور داشتن اونجا. می‌گن که شب در هتل محل برگزاری نشست خوابیده بودن.بعد ساعت چهار صبح با صدای فریاد از خواب بیدار شدند. صدای فریاد کی بود؟ کلینتون. سر نتانیاهو داشت داد می‌زد. می‌گن که با تمام وجود فریاد می‌زد. این آقای ارکات می‌گه که حرکات سیاسی نتانیاهو واقعا دیوانه‌کننده است. می‌گه که من در طول مذاکرات در طی این سال‌ها بارها و بارها عصبانیت و خستگی‌ رو هم در چهره‌ روسای جمهور آمریکا دیدم و هم خود مذاکره‌کننده‌های اسرائیلی و البته خود من و سایر همکاران در سمت فلسطینی که هممون رو خسته می‌کرد. سر بند ببند هر مسائله‌ای بحث می‌کنه و نمی‌خواد که توافقی انجام بشه.در اون برهه البته خود نتانیاهو هم در یک شرایط عجیبی گیر افتاده بود. احزاب چپ اسرائیل از دستش عصبانی بودن که چرا توافق اجرا نمی‌کنی؟ احزاب دست راستی هم عصبانی بودن. می‌گفتن چرا داری توافق رو اجرا می‌کنی؟ مگه قرار نبود زیر توافق بزنی؟ یعنی در یک وضعیت عجیبی گیر کرده بود که یه عده می‌گفتن توافق و عمل بکن. یه عده می‌گفتن نکن. خب یا باید کامل عمل می‌کرد یا باید کامل عمل نمی‌کرد. اینطوری عملا حمایت هر دو جناح را از دست داده بود و در این شرایط بود که دولت نتانیاهو از اکثریت افتاد و خب به طبع دیگه نمی‌تونست نخست وزیر اسرائیل باقی بمونه.اینطوری شد که انتخابات برگزار شد و ایهود باراک قاطعانه نتانیاهو را شکست داد. با اومدن ایهود باراک به عنوان نخست‌وزیر جدید اسرائیل بیل کلینتون که حالا از شر نتانیاهو خلاص شده بود، موقعیت مناسب می‌دید که توافق رو بزنه نهایی کنه. دیگه قال قضیه رو بکنه. ایهود باراک از حزب کارگر اسرائیل بود. همون حزبی که اسحاق رابین و شیمون پرز مال همون حزب بودن. حالا این بار بیل کلینتون ایهود باراک و عرفات رو به استراحتگاه خودش در کمپ‌دیوید دعوت کرد.حالا دیگه نتانیاهو هم نبود که اگه نتیجه نگرفتن همه بگن تقصیر اونه. با اینکه اون نبود ولی باز هم به هیچ توافقی نرسیدند که نرسیدن. این که شهر اورشلیم رو چیکار کنن؟ نصف کنند؟ نصف نکنن؟ و چندین مسائله‌ دیگه‌ای که همگی به بن‌بست خورد و موندن که چیکار بکنن؟در اون طرف قضیه در فلسطین هم مردم فلسطین حق جابه‌جایی آزادانه رو کماکان نداشتن. امنیت نداشتن. آزادی مذهبی نداشتن. وضع اقتصادیشون افتضاح بود. از مذاکرات که بهش دل بسته بودن دیدن هیچ عایدی‌ای براشون نداره. خسته شدن و دوباره انتفاضه‌ جدید رو شروع کردن. ریختن تو خیابون‌ها به سنگ انداختن. باز دوباره وقتی که تنش بالا می‌گیره فضا برای تندروهای دو طرف محیا می‌شه دیگه؟ نتانیاهو و افرادی که تفکرات راست افراطی داشتن می‌گفتن که ببینید این نتیجه‌ مذاکره و مدارا با فلسطینی‌هاس. باید مقابل اینا محکم ایستادگی کرد.به احزاب چپ‌گرای اسرائیل می‌گفتن که ما به شما اخطار داده بودیم که اگه مقابل فلسطینی‌ها وا بدید و ضعف نشون بدید، چه اتفاقی میفته؟ بفرمایید و اینطوری بود که اجرای توافق اسلو به بن‌بست خورد. چند وقت بعد هم دوره‌ ریاست جمهوری بیل کلینتون هم تموم شد. جرج دبلیو بوش با یه سیاست متفاوت وارد کاخ سفید شد. بعد هم به خاطر حملات یازده سپتامبر توجهش فقط معطوف به جنگ علیه تروریسم بود و مسائله‌ صلح بین اسرائیل و فلسطین هم در اولویتش نبود و کلا فراموش شد.خب می‌رسیم به بخش گفتگوی این اپیزود. همونطور که در اول اپیزود گفتم سوالاتم رو از «دکتر احمد زیدآبادی» روزنامه‌نگار برجسته‌ کشورمون که کارشناس مسائل اسرائیل هستند پرسیدم. صحبت‌هام با احمد زیدآبادی رو بشنوید.سوال اولم اینه که با کنکاش در زندگینامه‌ رهبرهای اسرائیل متوجه می‌شیم که بیشتر اون‌ها سابقه‌ حضور طولانی مدت در ارتش اسرائیل رو دارن و یا حتی حضور در رده‌های بالای ارتش اسرائیل در رزومه‌ خودشون دارن. دلیل این پیشینه‌ پررنگ نظامی در بین سیاستمداران اسرائیل چیه؟داستان اینه که اسرائیل خب از موقعی که شکل گرفته خودش رو در معرض تهدید می‌دیده. چون تقریبا هیچ‌کدوم از همسایه‌هاش اون رو به رسمیت نمی‌شناختند و شهرهای عربی به موجودیتش مخالف بودند. بنابراین نظام خدمت نظامی یا خدمت سربازی تو این کشور خیلی گسترده‌اس. طولانیه. بنابراین از یک حیث یک وضعیت میلیتاریستی در اون حوزه حاکم هست. نه به معنای سیاسی کلمه، به لحاظ فنی. همه‌ این افرادی که اونجا شهروند حساب میشن باید دوره‌ سربازی رو طی کنن. وقتی میرن در اونجا خب اونایی که توانایی بیشتری دارند یا هوش بیشتری دارن یا استعداد بیشتری داشته باشن و مدتی توی ارتش می‌مونن. مدارج عالی رو مثلا طی می‌کنن. چون مسائله‌ اصلیشون امنیته به مسائل امنیتی ـ نظامی خیلی آگاه می‌شن. این‌ها دیگه در یک سنی از ارتش می‌زنند بیرون و اعلام بازنشستگی می‌کنن حالا یا وزیر یا مثلا رئیس ستاده نیروها بودن یا ژنرال بودند و از این جهت اکثر این‌ها یک سابقه‌ای در خدمت در نیروهای نظامی دارند و طبیعتا موقعیت سیاسی بهتری هم پیدا می‌کنه.در دوره‌ اول نخست وزیری نتانیاهو خودش یکی از موانع صلح بین اسرائیل و فلسطینی‌ها بود. اما وقتی که در انتخابات سال ۱۹۹۹ به ایهود باراک باخت، بیشتر ناظران گفتند که دیگه مشکل حل شده. دیگه نتانیاهو رفته و می‌تونیم که منتظر نهایی شدن و اجرایی شدن توافق صلح باشیم؛ اما در نهایت این اتفاق نیفتاد. دلیل عدم موفقیت ایهود باراک چی بوده؟ایهود باراک یک طرحی رو نه به طور رسمی اما ظاهرا یک نقشه‌ای رو روی یک دستمال کاغذی همینجور کشیده بود و به طرف فلسطینی داده بود. به عنوان مرزهایی که اسرائیل می‌خواد ازشون عقب بشینه و کشور فلسطینی در اونجا تشکیل بشه که فلسطینی‌ها از این خیلی راضی بودند اما دعواهای دائمی در داخل اسرائیل مانع از این می‌شد که این طرح به طور رسمی اعلام بشه. این‌ها باید اول نسبت به پذیرشش مطمئن شدن از طرف فلسطینی‌ها بعد ارائه می‌کردند. چون اگر ارائه می‌کردند و فلسطینی‌ها به فرض نمی‌پذیرفتن یعنی این که دیگه اون طرح قبلی یه چیز حداقلی شده. کمتر از اون رو فلسطینی‌ها نمی‌پذیرن؛ ولی با این حال داشت تلاش‌هایی می‌شد و از نظر من آنچه که این داستان را به هم زد همون داستان جنگ ۳۳ روزه‌ اسرائیل و حزب‌الله بود. در همون زمان در واقع سید حسن نصرالله اومد تو تلویزیون و گفت که ما می‌خوایم «احمد سعدات» از زندان اسرائیل آزاد بشه. برای این گروگان‌هایی می‌خوایم بگیریم و نهایتا حمله کردن به داخل اسرائیل و چندتا رو گروگان گرفتن. خب باراک که متهم شده بود به این که آدم ضعیفیه و داره کوتاه میاد، برای اینکه از خودش قدرت نشون بده جنگی رو آغاز کرد که همون جنگ ۳۳ روزه شد. اولش گفت باید خلع سلاح کنیم حزب‌الله رو. خب به این دست پیدا نکرد. حزب‌الله هم یک تلفاتی وارد کرد به اسرائیلی‌ها. گرچه نتیجه جنگ خیلی به ضرر اسرائیل تموم نشد اما اسرائیلی‌ها اون رو خیلی برای خودشون مثبت تلقی نکردند و رو به ضعف گذاشت خلاصه و در انتخابات بعدی به همین دلیل عمدتا به همین دلیل باخت.خب اون مسائله‌ پرونده‌ فسادش همینجور رو اومد و اون هم مزید بر علت شد و نتانیاهو دوباره برگشت به قدرت.بعد از شکست توافق اسلو، فلسطینی‌ها که از تغییر وضع خودشون ناامید شده بودند، دوباره مسیر مقاومت رو در پیش گرفتن. در مورد وضعیت فلسطینی‌ها و دلایل شروع انتفاضه تو اون دوره کمی توضیح میدید؟باراک می‌خواست توافق نهایی رو انجام بده. با عرفات در زمان کلینتون رفتن به آمریکا. اون‌ها نتونستن به توافق نهایی برسن. خیلی هم پیش رفتند. اما نهایتا اینجا معلوم نشد چه پیشنهادی داده شد؟ آیا پیشنهادها رسمی بود؟ به هر حال جو در داخل سرزمین‌های فلسطینی ملتهب بود. آریل شارون هم از این التهاب استفاده کرد و برای اینکه به هم بزنه همه چیز رو رفت به بهانه اینکه می‌خواد بره دیوار ندبه، رفت به داخل مسجد الاقصی و بر سر این، اون فلسطینی‌ها شورش کردن استفاده شروع شد. انتفاضه شروع شد. انتفاضه مسلحانه شد. وقتی مسلحانه شد، آریل شارون سرکار اومد و تمام شهرها دوباره اشغال کرد. اما خب بعدا خود شارون هم به این نتیجه رسید که این شیوه کمک نمی‌کنه. یک دفعه راهش رو عوض کرد. در بین فلسطینی‌ها گروه‌های اسلامگرا مثل حماس و جهاد اسلامی و در اسرائیل هم احزاب راست و راست افراطی و مذهبی به کلی با فرمول صلحی که مبتنی بر دو کشور باشه مخالفند و معمولا هم همیشه وقتی که اوضاع داشته پیش می‌رفته، هر دوتاشون دسته اقدامی زدند و اوضاع رو به آشوب کشوندند که روند صلح مختل بشه. چون موضوع بسیار غامضی اونجا. دو طرف نگاهاشون اصلا خیلی فاصله داره. نمی‌تونن هیچکدوم اجماعی ایجاد کنند یا اکثریت محکمی و اینه‌ که این ماجرا همین که می‌خواد به یک نقطه‌ای برسه× زودی دوباره از هم می‌پاشه و این مشکلات به وجود میاد.  کشورهایی که بالاخره مخالف هستند با این روند خب ایرانی‌ها بالاخره خیلی نقش دارن در اینکه حماس یا جهاد بهم بزنن. از اون طرف هم لابی مسحیان آنگلیکن که توی جمهوری‌خواه خیلی نفوذ دارند و مدافع اسرائیلند، آن‌ها هم در به زدن داستان خیلی موثرن.خیلی ممنونم از دکتر احمد زیدآبادی که در این اپیزود شرکت کرد. همین جا این رو هم بگم که در اپیزود بعدی هم که ادامه‌ صحبت راجع به همین مستنده و طبیعتا مربوط به مناقشه فلسطین و اسرائیل هم میزبان یک کارشناس مطلع دیگه هستم. این توضیح ر هم بدم که همونطور که می‌دونید پادکست داکس یک پادکست گفتگو محور نیست و در کنار بحث اصلی که راجع به موضوعات حول یک مستند هست، برای اینکه بیشتر وارد موضوع اپیزودها بشیم، من از یه کارشناس مطلع چندتا سوال می‌پرسم و پاسخش رو هم عینا و بدون سانسور در پادکست میارم و دیگه امکان طرح سوالات بیشتر و تجزیه و تحلیل اون پاسخ‌ها یا نقد اون پاسخ‌ها رو دیگه نداریم.بنابراین من این بخش رو به عنوان گفت‌وگو با یک کارشناس یا با یک فرد مطلع میارم که نظرات یک فرد مطلع رو هم شنیده باشیم و بدونیم و در نهایت قضاوت و جمع‌بندی راجع به اون موضوع به عهده‌ شما شنونده‌ها هستش. اینم از بخش گفت‌و گو.خب این قسمت اول از پادکست سریالی نتانیاهو در جنگ بود که بر اساس یک مستند خیلی ارزشمند به همین اسم بود. گرچه گفتم برای اینکه درک بهتری از موضوع داشته باشیم، من بخش‌های زیادی رو بهش اضافه کردم. توی اپیزود بعدی می‌ریم به دوره‌ باراک اوباما و چالش‌های ناتمامی که نتانیاهو و اوباما بر سر برنامه هسته‌ای ایران با هم داشتن. بهتون قول می‌دم که اون اپیزود هم براتون خیلی جذاب میشه.حالا تا اپیزود بعدی بیاد بهتون پیشنهاد می‌کنم که سریال جاسوس رو که شبکه نتفلیکس پخش کرده، اگر دسترسی دارید بهش تماشا بکنید که داستان این سریال بر اساس واقعیت است. داستان راجع به یک جاسوس اسرائیلی است که ریشه‌ای عربی دارد؛ اما به عضویت سرویس اطلاعاتی اسرائیل در میاد و اینکه چطور موفق می‌شه که بین تجار و نظامی‌های عالی‌رتبه‌ی سوریه راه پیدا بکنه و اطلاعات سری اون کشور رو بیرون بکشه و در نهایت باعث این بشه که بعدها از اون اطلاعات برای تصرف بلندی‌های جولان استفاده بشه. اون هم سریال جالبیه! و اگر به این موضوع علاقه‌مند هستید پیشنهاد می‌کنم که تو این فاصله اون رو هم نگاه بکنید.دوستان پادکست داکس رایگانه ولی اگه دوست دارید که از این پادکست حمایت کنید، بهترین و موثرترین راه حمایت معرفی کردنش به بقیه‌ است. اگه این کار رو کنید من رو خیلی خوشحال می‌کنید و حس می‌کنم وقت و انرژی زیادی که روی این کار می‌ذارم برای شما هم ارزشمنده. یه بار دیگه هم یادآوری می‌کنم که عضو کانال یوتیوب پادکست داکس بشید. دمتون گرم!</description>
                <category>پادکست داکس</category>
                <author>پادکست داکس</author>
                <pubDate>Sun, 17 Sep 2023 23:36:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود بیست و هشتم ـ داستان پناهجویان</title>
                <link>https://virgool.io/@doxpodcast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D9%80-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87%D8%AC%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86-ltv9aykzcogu</link>
                <description> https://castbox.fm/episode/اپیزود-بیست-و-هشتم%3A-داستان-پناهجویان-id3396284-id459555407?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%20%D9%88%20%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85%3A%20%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%20%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87%D8%AC%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86-CastBox_FM سلام. من پیمان بشردوست هستم و شما دارید اپیزود بیست و هشتم از پادکست داکس را میحوانید.برای اینکه دقیق‌تر به این موضوع مهم پرداخته بشه، توی این اپیزود از چند مستند و گزارش معتبر و همینطور مراجع معتبر نوشتاری دیگه استفاده شده. بنابراین چیزی که قراره بشنوید، فقط از یک مستند نیست و نتیجه‌ برداشت کلی از همه‌ این مراجع هست. البته شاید بشه گفت که بیشتر از همه از مستندی به اسم «آتش در دریا» استفاده شده. این اپیزود رو من و یلدا مظفریان نوشتیم و نیما جواهری هم قطعات موسیقی این اپیزود رو ساخته و اجرا کرد.خب برگردیم به سوال‌هایی که طرح کردیم. اگر به کلمات پناه‌جو و پناهنده دقت کنیم و بخوایم ریشه‌ اصلی انتخابشون رو بررسی کنیم، می‌بینیم که چقدر دقیق و درست به کار گرفته شدن. در واقع وقتی آدم‌ها با یه شرایط خیلی ترسناک و به طور استثنایی پر از نگرانی روبه‌رو میشن که در برابر اون شرایط دیگه توان مقاومت موندن ندارن، ناگزیر به دنبال پناه و آرامش می‌گردن.داریم راجع به یه شرایط خیلی اضطراری حرف می‌زنیم. شرایطیه که انگار یه مساله‌ مرگ و زندگی در میون باشه. یعنی دیگه راهی وجود نداره و تنها گزینه موجود رفتنه؛ حالا به هر قیمتی. اما چطور میشه که آدم‌ها از وطن خودشون می‌گذرند و به جای دیگه پناه می‌برن؟ پاسخ این سوال یک کلمه است، ترس. ترس از کشته شدن، ترس از شکنجه، ترس از آزار و اذیت و تبعیض و مواردی از این دست که البته این‌ها باز خودشون علت اصلی نیستند. علت اصلی بروز همچین مسائلی می‌تونه ناشی از شرایطی باشه مثل جنگ، مثل قحطی و گرسنگی و حتی تغییرات اقلیمی.همینجا یه نکته قابل‌توجه این که این موضوعاتی که گفتم یعنی جنگ، گرسنگی، تبعیض و تغییرات اقلیمی ناشی از عملکرد خود اون فرد پناهجو نیست؛ بلکه بیشتر به خاطر نحوه‌ عملکرد دولت‌هاست. دولت‌ها و حکومت‌ها هستند که مدیریت امور یک کشور به عهده دارند. یعنی مسئولیت این رو دارن که در جامعه آرامش و آسایش برقرار کنند. امکانات و خدمات مناسب برای مردمشون تامین کنن. معمولا در نتیجه‌ عملکرد نامناسب اون‌هاست که انسان‌ها دچار حس ناامنی و ناامیدی میشن. احساس واماندگی و ترس می‌کنن و دست آخر هم جونشون می‌ذارن کف دستشون و به امید نجات از وضعی که توش گیر افتادن از وطن خودشون به سایر کشورها پناه می‌برن.آماری که آژانس پناهندگان سازمان ملل میده میگه که در سال‌های گذشته بیشترین تعداد پناهنده‌ها از کشورهای سوریه، افغانستان، سودان، کنگو، میانمار و ونزوئلا بوده. خب این کشورها عمدتا با گرفتاری‌های زیادی مثل جنگ، بی‌آبی و تبعیض دست و پنجه نرم می‌کنن و ترک کردن کشور توسط مردمش خیلی پدیده‌ عجیبی نیست.مثلا می‌دونیم سوریه کشوری که بیشتر از ده سال با کمبود شدید آب دست و پنجه نرم کرده بود و همین بی‌آبی هم باعث شد که مردم شهرهای مختلف اول بخاطر آب و بعد به خاطر قحطی ناشی از بی‌آبی با هم درگیری پیدا کنن. بعدها که اعتراضات سیاسی هم در اون کشور سرکوب شد، بخش‌هایی از مردم عصبانی رفتن داعش رو تاسیس کردند و دیدیم که نهایتا چه بلایی سر اون کشور اومد و تمام این اتفاقا هم طبیعتا جمعیت زیادی از مردم سوریه اونجا رو ترک کردن و پناهنده شدن به جاهای دیگه. یعنی بی‌آبی، جنگ داخلی و خشونت داعش باعث شد که در سال‌های قبل بیشترین تعداد پناهجو از این کشور باشه.از اون طرف هم جالبه بدونیم که کشورهای میزبانی که طی این سال‌ها بیشترین تعداد پناهنده‌ها رو پذیرفتن یه تعداد کشور محدود بودن. مثلا ترکیه، آلمان و یه تعداد کشورهایی در آمریکای لاتین مثل کلمبیا و حتی کشور خودمون ایران هم در لیست بزرگترین میزبانان پناهندگان هستن.البته آماری که آژانس به پناهندگان سازمان ملل میده میگه حدود یک میلیون پناهنده در ایران زندگی می‌کنند؛ اما آماری که ایرانی‌ها میگن یه چیزی بین سه تا چهار میلیون نفره. چون خیلی از اتباع خارجی که به ایران ورود خودشون رو به طور رسمی به عنوان پناهنده جایی ثبت نمی‌کنند. بنابراین ایرانی که هر سال یه تعدادی از شهروندان به کشورهای دیگه پناهنده میشن، خودش کشوریه که میزبان میلیون پناهنده از کشورهای همسایشه.اینجا لازمه یه نکته رو هم بگم و اون اینکه بین مهاجر و پناه‌جو و بی‌جاشده تفاوت هست. در اسناد بین‌المللی پناه‌جو خیلی دقیق تعریف شده. شخصی که از آزار و شکنجه یا درگیری و جنگ از کشور خودش فرار می‌کنه این میشه پناهجو. ولی همچین تعریف دقیق و جهانی از مهاجر وجود نداره. مهاجر در واقع دنبال یک وضعیت خودخواسته هست. مهاجر قدرت انتخاب داره که کشور خودش رو برای زندگی بهتر بنا به اختیار خودش بنا به شرایط خودش ترک بکنه. معمولا هم با برنامه‌ریزی مهاجرت می‌کنه و حتی می‌تونه هر زمانی که خواست بعدا با آزادی کامل به سرزمینی که ازش اومده برگرده. خانوادش رو ببینه. شهر خودش رو ببینه. این میشه مهاجرت.در حالی که پناهنده‌ها یا پناهجوها از قدرت انتخاب برخوردار نیستن و به دلیل خطراتی که تهدیدش می‌کنه ناگزیر از ترک سرزمینشون هستند. تازه وقتی که میرن تضمینی برای رسیدن به مقصد و مستقر شدن در اونجا براشون وجود نداره. به راحتی هم امکان بازگشت به سرزمین اصلیشون و جایی که متعلق به اونجا هستن رو ندارن. با این مقدمه بذارید حالا راجع به یکی از مستندهای معروف با موضوع پناهجویی صحبت کنم. مستندی به اسم «Fire At Sea» یا آتش در دریا که در سال ۲۰۱۶ توسط جیان فرانکو روسی« Gianfranco Rosi» ایتالیایی ساخته شده. این مستند جایزه خرس طلایی جشنواره فیلم برلین رو برده و حتی کاندید اسکار بهترین مستند هم بوده.پوستر فیلم آتش بر دریامستند در مورد پناهجوهایی هست که از شمال آفریقا سوار بر کشتی‌های قدیمی چوبی و بدون امکاناتی میشن و از اونجا خودشون رو به یک جزیره در جنوب ایتالیا می‌رسونن. یه جزیره‌ای کوچک و دورافتاده به اسم جزیره لامپدوسا «Lampedusa» که در واقع جنوبی‌ترین نقطه از خاک ایتالیاست اینجا. انقدر هم از خاک اصلی ایتالیا دوره که بیشتر به آفریقا نزدیکه تا به ایتالیا. از این جزیره تا خاک تونس در شمال آفریقا ۱۲۰ کیلومتره، اما فاصله‌اش تا سیسیل در جنوب خود ایتالیا دویست کیلومتره. یعنی خیلی به آفریقا نزدیکه. برای همین هم کشتی‌های حامل پناهجوها زیاد به اون نقطه میرن.توی این مستند نیروهای گارد ساحلی ایتالیا رو نشون میده که در حال بررسی وضعیت یک قایق از پناهجوها در نزدیکی همون جزیره هستن. روال گارد ساحلی اینه که به محض اینکه متوجه حضور یک کشتی پناهجو میشن، موقعیت جغرافیاییش رو پیدا می‌کنن. بعد به اون نقطه میرن و با استفاده از هلیکوپتر و کشتی‌های نجات اون قایق رو از پناهجوها تخلیه می‌کنن. یعنی همون جایی که در دریا هستند قایق باید وایسته تا آدمایی که توش هستن بیان توی کشتی‌های نجات.پناهجوها از آفریقا میان و عمدتا رنگین پوست هستند؛ اما بینشون شهروندهای خاورمیانه‌ای هم دیده میشه. نژاد پناهجوها هم یه سری پروتکل‌های خاص خودش رو داره. اینطوری که گارد ساحلی با یه کشتی بزرگ میره به اون منطقه و گفتم شناور پناهجوها رو متوقف می‌کنن همون اول. اونجاست که قایق‌های خودشون رو می‌فرستن به سمت اون شناور پناهجوها که اون شناور تخلیه بکنن. یعنی قایق نجاتی میره سمت شناور ۳۰ الی ۴۰ تا و سوار می‌کنه میاره به داخل کشتی اونا رو پیاده می‌کنه. دوباره میره به سمت شناور و ۳۰ الی ۴۰ نفر دیگه رو سوار می‌کنن. همین‌طور این کار رو ادامه میدن تا شناور پناهجوها کلا تخلیه بشه.پناهجویان نیمه جان نجات یافته از قایقیک قاعده برای اولویت‌بندی هم وجود داره. کار نجات رو اول از اونایی شروع می‌کنن که حال نسبتا بد و وخیمی دارن یا شرایطشون خاصه. مثلا زنان باردار یا بچه‌ها و بعدا میرن سراغ آدمای دیگه. بعد به محض اینکه پناهجوها به کشتی نجات می‌رسن، دونه دونه باید معاینه بشن. چون خیلی‌هاشون واقعا در یک قدمی مرگ هستند، اصلا حال و روز مساعدی ندارن. بعضی‌هاشون نفساشون بالا نمیاد و بی‌هوشند. تیم پزشکی هم در همچین وضعیتی خیلی سخت مشغول به کمک رسوندن میشن.این رو هم بگم که خیلی از پرسنل این کشتی‌های نجات، آدمای داوطلب هستن یا اعضای گروه‌های خیریه هستن و از کشورهای مختلف اروپایی اومدن و در اون نقطه‌ دوردست تا بتونن به همنوعانشون کمک بکنن. بعد از اینکه قایق‌های نجات قایق پناهجوها رو تخلیه می‌کنند، قایق در واقع از آدم‌های زنده تخلیه‌ شده؛ اما جسد آدم‌ها همینطور ریخته روی کف قایق. انگار صحرای کربلاست. ساختار قایق اینجوریه که یک عرشه داره و یه عده روی عرشه می‌شینن. یه عده هم در قسمت پایین زیر عرشه قایق می‌شینن. اونجا فضای کافی نیست و خیلی گرمه و هوای کافی برای نفس کشیدن وجود نداره. وقتی میگیم گرمه، داریم راجع به دمای بالای پنجاه شصت درجه صحبت می‌کنیم.فکر کنید! چندین ساعت در معرض همچین دمایی باشید، در قایقی که زیر آفتاب سوزان و تازه شما هم در طبقه‌ پایین قایق و کنار موتورش هستید. آب ندارید که بخورید و خنک بشید. در همچین شرایطی آب بدن آدم‌ها سریع از بین میره. برای همینه که خیلی از اونایی که در قسمت‌های پایین قایق هستند، بیشتر در معرض خطر مرگ هستن. یعنی خیلی‌هاشون از بین میرن و اصلا به مقصد نمی‌رسن.توی همین مستند نشون داده میشه وقتی که قایق‌های نجات میان آدم‌ها رو به بیرون منتقل می‌کنن، بعدش داخل خود کشتی پناهجوها پر از جسده. یعنی پناهجویی که زنده موندن باید جسد دوستاشون یا سایر مسافرایی که چند ساعت قبلش جلوی چشمشون مردن رو باید کنار بزنن تا از قایق بتونن برن بیرون.فرض کنید یه آدمی بعد از تحمل کلی سختی در کشور خودش که مثلا کشورش دچار جنگ بوده به فرض یا دچار قحطی بوده و بعد این آدم تونسته پول تهیه کنه خیلی خوش‌شانس بوده با سختی ولی تونسته پول جمع کنه و پول بده به قاچاقچیا مختلف تونسته بالاخره بگذره، بارها و بارها با خطر مرگ مواجه شده و در تیکه‌ آخر سفر سوار همچین قایقی شده که برسه به خاک اروپا، ولی آخرشم به مقصد نمی‌رسه و آدمایی هستن که به صورت فله‌ای هر چند روز یک بار توی اون منطقه دارن از بین میرن و تمام این اتفاقای هولناک داره در اطراف جزیره‌ آروم و ساکت لامپدوسا اتفاق میفته. جایی که مردمش یه زندگی آروم و خیلی خیلی معمولی دارند. یعنی جایی نیست که مردم زندگی لوکس آن چنانی به سبک شمال ایتالیا داشته‌ باشن.مردم این جزیره هم عمدتا ماهی‌گیر هستن؛ اما همون جزیره‌ کوچیک با اون سبک زندگی فوق‌العاده معمولی جایی که میلیون‌ها آدم در قاره‌ آفریقا آرزو دارن به اونجا برسن. بعد از اینکه پناهجوها نجات پیدا کردن یعنی وارد کشتی سازمان‌های نجات دهنده شدن یا عایق زردرنگی شبیه به زرورق بهشون داده میشه که دور خودشون بپیچونن تا گرم نگه داشته بشن. بعد نوبت به بازرسی بدنی می‌رسه. ازشون عکس‌برداری می‌کنن و احراز هویت میشن. همه‌جور آدمی هم بینشون هست؛ زن، مرد، پیر، جوون. هر کدوم از نجات یافته‌ها داستان خودشون دارن. بعضیاشون توی چهره‌اشون انگار دریایی از رنج و به همراه دارند و با خودشون یدک می‌کشند و بعضیای دیگه خیلی خوشحال از اینکه بالاخره به اروپا رسیدن.در یه بخشی از مستند آتش روی دریا، پزشک جزیره تجربیات خودش رو از رسیدگی به وضعیت پناهجوها تعریف می‌کنه و روایت می‌کنه. این پزشک اسمش هست دکتر پیترو بارتولو و مدت ۲۵ سال کارش همین بوده که ضمن مداوای مردم جزیره لامپدوسا به پناهجویی که به میان هم سرویس بده.دکتر بارتولو در مورد یکی از بدترین تجربیاتش میگه که مربوط بوده به یک کشتی که بیشتر از هشتصد نفر توش بودن. کشتی چند طبقه‌ای مختلف داشته. طبقه‌ اول یا به قول دکتر بارتولو طبقه‌ فرست کلس بوده. پناه‌هایی که پول بیشتری داشتن ۱۵۰۰ دلار داده بودن تا اونجا بشینن. اونا در طول مسیر می‌تونستن که هوای بهتری رو داشته باشن. حتما از اینکه در اون دخمه کنار موتور باشن وضعشون بهتر بود و ضمن اینکه موقع نجات یا رسیدن به ساحل اروپا اینا زودتر می‌تونستن از قایق برن بیرون. برای همین اون نقطه از قایق گرون‌تر بود و این مبلغ رو باید می‌دادن.دکتر بارتولوپناهجویانی که وضعشون متوسط بوده، نفری هزار دلار داده بودن و وسط قایق نشسته‌ بودن و در انتها هم اونایی که درجه سه بودن هشتصد دلار داده بودند و در طبقه‌ پایین قایق یعنی کنار موتور و در کف قایق نشسته‌ بودن. هشتصد نفر کیپ تا کیپ هم نشسته بودن. همین جا یه حساب سرانگشتی اگر بکنیم می‌بینیم که اون قاچاقچی‌ها با بردن این هشتصد نفر حداقل یک میلیون دلار به جیب زده بودن. پس می‌بینید که برای قاچاقچی‌های انسان این بیزینس که بهش میگن  Human Trafficking یا جابه‌جایی انسان قاچاق انسان، چه کسب و کار پرسودیه!دکتر بارتولو میگه که وقتی که سرنشینان اون قایق به ساحل می‌آوردیم تموم نمی‌شدن. هی آدم از توی قایق میومد بیرون بچه و زن و مرد نداشت. انگار هیچ‌کدومم حال وضع خوبی نداشتن. خسته و گرسنه و تشنه بودن. توی اون گرما آب بدنشون رو از دست داده بودن. گرمایی مثل آتش، آتش در دریا. اسم همین مستند آتش در دریا.دکتر بارتولو عکس یه پسر نوجوان چهارده پونزده ساله‌ای رو نشون میده که دچار سوختگی‌های شیمیایی شده و روی تنش اثرات زخم‌های شدید و سوختگی معلوم بود. حالا چرا سوختگی شیمیایی؟ علت این سوختگی‌ها اینه که خیلی از پناهجوها در طول سفر باید روی بشکه‌های سوخت کشتی بشینن. در طول سفر باید این باشکه‌ها پر و خالی بشه. برای همین سوخت کشتی گاهی اوقات روی کف قایق می‌ریزه و بعد با آب دریا قاطی میشه و یه ترکیب خطرناکی درست می‌کنه. پناه‌جوی‌هایی بی‌چاره‌ای که کف قایق نشستن خیلی زود لباسشون با این ترکیب خیس میشه و این سوختگی‌های جدی و مهلک روی بدنشون ایجاد میشه.در یکی از صحنه‌های مستند آتش در دریا، پزشک ساکن جزیره یعنی دکتر بارتولو در حال معاینه کردن یک زن پناهجو هست که دوقلو بارداره. دکتر بارتولو میگه که کمک کردن وظیفه‌ انسانیشه. با این حال خیلی اوقات در حین کارش اتفاقات وحشتناکی میفته. مثل دیدن مرگ پناهجوها و همینطور دیدن اجساد بچه‌ها یا یه وقتایی در موقعیت‌های خیلی بدی قرار می‌گیره که ذاتا از انجام اون کارها تنفر داره، اما به عنوان یک پزشک باید اونا رو انجام بده. مثلا این که گاهی اوقات برای احراز هویت از پناهجویی که مردن مجبوره که از جسدشون نمونه‌برداری بکنه و این باعث میشه که خیلی اوقات شب‌ها کابوس ببینه.گروه نجات در حال نزدیک شدن به قایق پناهجویاندکتر در مورد تجربیات گذشته‌اش میگه. از اتفاق‌های ناگواری که پیش اومده. زنان بارداری که هم‌زمان که قایق پناه‌ها در حال غرق شدن بوده، اونا در حال زایمان بودن و داشتن بچه‌اشون رو به دنیا می‌آوردن. درحالی‌ که هنوز بند نافی که بین مادر و نوزاد هست قطع نشده هر دو از این دنیا میرن. در این شرایط دکتر بارتولو و همکاراش باید اونا رو بذارن توی تابوت. چه سرنوشت عجیبی! نوزادی که هنوز فرصت نکرده اولین نفس‌ها رو تو این دنیا بکشه در یه همچین شرایطی می‌میره.من یادمه چند سال پیش روزی که فرزند شاهزاده ویلیام که میشه نتیجه‌ ملکه الیزابت دوم به دنیا اومده بود، داشتم اخبار رو می‌دیدم. خبر اول بیشتر رسانه‌ها مربوط به تولد نوزاد سلطنتی بود. یعنی نوزادی که فقط چون در این خانواده به دنیا اومده، احتمالا چند دهه‌ دیگه میشه پادشاه بریتانیا. بریتانیا کشور مهمیه. این بچه هم که خب قراره بشه پادشاهش. این خبر اول این از این. خبر سوم یا چهارم همون روز می‌دونید چی بود؟ یک کشتی پناهجوها آفریقایی در دریا غرق شده بود و ده‌ها انسان از جمله چند کودک و نوزاد در آب غرق شده بودند. یه بچه‌ای در یه خانواده‌ای به دنیا میاد و میشه مهم‌ترین نوزاد دنیا. در اون روز و ده‌ها نوزاد دیگه در همان روز از دنیا می‌رن و اهمیت چندانی برای بیشتر آدما نداره. دنیا گاهی اوقات اصلا عادلانه نیست. بگذریم.پناهجویانی که نجات پیدا می‌کنند تا چند روز توی شوک هستن. با توجه به چیزهایی که دیدن حال و روز نرمالی ندارن. یکی از نجات یافته‌ها یک پسر جوان اهل کشور نیجر هست. پسر داستان خودش رو در یه جایی از مستند با یه حالتی شبیه به دکلمه یا شبیه به رپ روایت‌ می‌کرد. کنارش هم چند نفر از دوستاش بودن که اونا هم با یک ریتم‌های خاصی شعرای خودشون رو می‌خوندن و ابراز احساسات می‌کردند. یک حال و هوای خاصی بینشون در جریان بود. ظاهرا بیشترشون اهل همون کشورهای نیجر بودن. نیجریه کشور آفریقایی است که در جنوب لیبی هست. این جوون اهل نیجر اینطوری میگه. میگه:این شهادت منه. بیانیه‌ منه. ما دیگه بیشتر از این در نیجر نمی‌تونستیم بمونیم. اونجا بمباران بود. خیلی‌ها مردن و ما فرار کردیم. زدیم به بیابان‌های ساهارا در شمال آفریقا. اونجا به خیلی‌ها تجاوز شد. خیلی‌ها مردن. ما فرار کردیم و از اونجا به لیبی رفتیم که دست داعش بود. اونجا هم نتونستیم بمونیم. زجه زدیم که باید چیکار کنیم؟ نمی‌تونستیم بین مردم اونجا پنهان بشیم. نمی‌تونستیم توی کوه قایم بشیم. فرار کردیم و به دریا پناه بردیم. اونجا هم خیلی‌ها جون سالم به در نبردند و غرق‌ شدن. از نود نفر مسافر قایق فقط سی نفر زنده موندن و ما هم جزوشون بودیم. دریا مثل جاده نیست. گذشتن ازش ممکن نیست، ولی امروز ما زنده‌ایم. چند هفته توی صحرای آفریقا بودیم. توی بیابان‌های ساهارا خیلی‌ها از گرسنگی مردن. برای اینکه بتونیم زنده بمونیم ادرار خودمون رو می‌خوردیم. چون دیگه آبی نداشتیم. گفتیم خدایا نذار ما توی این بیابون از بین بریم. بعد رفتیم به لیبی، اما مردم اونجا به ما کمک نمی‌کردند. چون ما آفریقایی و سیاه‌پوست بودیم. اون‌ها ما رو به زندان انداختن. خیلی‌ها یه سال زندان افتادن. خیلی‌ها شش سال زندان افتادن. بعضی‌ها تو زندان مردن. توی زندان ما رو می‌زدن. بهمون غذا نمی‌دادند؛ ولی ما از زندان فرار کردیم. باید زنده می‌موندیم. ما نباید توی زندان‌های لیبی و توی دریا می‌مردیم. زندگی خطر کردنه. ما باید خطر می‌کردیم و امروز اینجاییم. خدا نجات‌مون داد.پناهجوی نیجری در خلسه شعر میخواند.جوون نیجریه‌ای چشماش بسته بود و توی حالت شبیه به خلسه. همینطور می‌گفت و می‌گفت. تمام داستان زندگیش و چرا دست به این کار زده؟ چه اتفاقایی براش افتاده رو می‌گفت و دوستاش هم باهاش دم می‌گرفتن حرفاش تکرار می‌کردن و ابراز احساسات می‌کردن. پناه‌جوهایی که مثل این جوون اهل نیجر نجات پیدا کردند و به خاک اروپا رسیدن به کمپ‌های پناهجویی منتقل میشن تا کم کم توی یه کشور اروپایی ساکن بشن.خب این از مستند آتش روی دریا. جالبه بدونید که دکتر بارتولو همون پزشک ساکن جزیره بعد از این فیلم به شهرت رسید و بعدش به سیاست روی آورد. اول نماینده‌ پارلمان ایتالیا شد و الان هم نماینده‌ پارلمان اروپاست تا در اون‌جا از تجربیاتش در زمینه‌ پناهندگان استفاده بشه.در رابطه با همین موضوع یعنی پناه‌جوهایی که با کشتی از آفریقا به اروپا میرن یه مستند دیگه‌ای هم در یوتیوب هست به اسم «تراژدی مهاجرت به اروپا زندگی و مرگ در مدیترانه». توی این مستند مسیر حرکت پناهجوها آفریقایی نشون داده میشه که اول به سمت شمال آفریقا و مشخصا کشور لیبی میرن. از شمال به دریای مدیترانه می‌رسونه و بعد از اون طریق پناهجوها خودشون رو با قایق به مرزهای جنوبی اروپا و ایتالیا می‌رسونن. شبیه به همین روندی که توی فیلم آتش در دریا گفتیم.این مستند هم نقش نیروهای ناجی روی کشتی‌ها که گفتم عمدتا داوطلب هستن خیلی به چشم میاد و در مورد اون‌ها و اینکه چه آموزش‌هایی می‌بینن و در نجات دادن پناهجوها درست و سریع عمل بکنن. چه افرادی در اولویت قرار بدن و راجع به این موضوعات صحبت میشه.چون گفتم خیلی از پناهجوها به خاطر گرسنگی و تشنگی بلند مدتی که در اون سفرشون دارن، بدنشون به شدت ضعیف شده و از پناهجوها هم هستند که شنا بلد نیستند؛ اما دل به دریا زدن. بنابراین با این شرایط یکی از اولین کارهایی که ناجی‌ها یا همین اعضای گروه‌های نجات باید انجام بدن توزیع جلیقه‌های نجات به همه‌ پناهجوها است که اگر یکیشون صرفا افتاد توی آب غرق نشن. بین گروه‌های ناجی، پزشک و اعضای صلیب سرخ هستند که بلافاصله بعد از نجات این پناهجوها اون‌ها رو معاینه می‌کنند.خصوصا می‌دونید بحرانی‌ترین زمان نجات پناه‌جو‌ها کی هست؟ همون وقتی که پناهجوها دارن از شناور خودشون میان و به داخل قایق نجات منتقل میشن. چون اون موقع همه عجله دارن. از سفر خسته شدن. تشنه هستن. گشنه هستن. بدنشون ضعیفه. وحشت‌زده هستن. بعضیا میفتن توی آب و می‌خوان هر چه زودتر خلاصه سوار کشتی‌های نجات بشن و اینجاست که عملیات نجات سخت‌تر و چالشی‌تر میشه.در ابتدای این اپیزود گفتم یکی از دلایل جابه‌جایی و پناهجویی بی‌آبی و خشکسالیه. مستندی هست به اسم «پناهندگان آب و هوایی» یا «پناهندگان اقلیمی». این مستند هم مستند خوبیه و امتیاز ۷/۳ از ۱۰ رو در آی‌ام‌دی‌بی گرفته و در سال ۲۰۱۰ هم ساخته شده. توی اون مستند در مورد تاثیرات گرم شدن کره زمین، تغییرات اقلیمی و همینطور پناهندگی به عنوان یکی از پیامدهاش صحبت میشه.در واقع توی مستند نشون داده میشه که پناهندگی اقلیمی یه وضعیت خاصه و شاید یه جورایی با حالت‌های دیگه‌ای پناهندگی تفاوت داشته باشه. یعنی اینکه سایر انواع پناهندگی اینجوریه که یک نقطه‌ی خاصی درگیر یک مسائله‌ای میشه. درگیر یک جنگ میشه، اما تغییرات اقلیمی طوری که می‌تونه دامنه‌ خیلی گسترده‌ای داشته باشه و می‌تونه انقدر فراگیر باشه که چند کشور یا یک قاره رو یا چند قاره رو در بربگیره و دیگه عملا شاید مقصدی برای پناه بردن یه عده‌ای به جای دیگه‌ای باقی نمونه و همه‌ آدما درگیر بشن.این تصور اصلا دور از ذهن نیست و خیلی از کارشناسان در موردش دارن هشدار میدن. می‌دونیم که خیلی از کشورها رودخونه زیاد دارن یا توسط آب دریا احاطه شدن یا در کنار اقیانوس هستن. مثلا کشور مالدیو رو در نظر بگیرید که یک مجمع الجزایره. دور تا دورش آبه. اندونزی همین‌طور یا بنگلادش که در مجاورت اقیانوسه. همینطور بعضی از این کشورها می‌تونن خیلی در معرض خطر باشن. چون با بالا آمدن آب دریاها و رودخانه‌ها و اقیانوس‌های اطرافشون به سرعت این کشورها زیر آب میرن و امکان داره که کلا کشورشون نابود بشه.پناهجویی ناشی از تغییرات اقلیمیراجع به گلوبال وارمینگ پدیده‌ گرمایش زمین حتما شنیدید دیگه؟ در نتیجه‌ گرم‌تر شدن دما کره‌ زمین، یخچال‌های قطبی به مرور آب میشن و اون آب سرازیر میشه به سایر اقیانوس‌ها. در نتیجه ما شاهد یک روند بالا رفتن آب دریاها هستیم. احتمالا شنیدید که میگن مثلا شهر زیبای ونیز در حال غرق شدنه؟ چون هم ساختموناش دارن نشست می‌کنن توی آب و همین که سطح آب دریا داره میاد بالا که خب واقعا ناراحت کننده است این میراث جهانی اگه بخواد زیر آب بره. اما در یک جایی مثل بنگلادش این مسائله می‌تونه خیلی فاجعه‌بارتر باشه. اگه در کشور بنگلادش ارتفاع آب دریا یک متر بیاد بالا که این اتفاقی که پیش‌بینی میشه تا چند دهه‌ دیگه رخ بده، اون وقت تقریبا نصف زمین‌های کشاورزی بنگلادش از بین میره.خب یعنی چی از بین میره؟ این یعنی گرسنگی ده‌ها میلیون نفر. بنگلادش یک کشوری با جمعیت دو برابر ایران ۱۶۰ میلیون نفر هستن. گرسنگی نصف بنگلادش یعنی سرازیر شدن ده‌ها میلیون آواره به کشورهای دیگه. تازه در نظر بگیرید که بنگلادشی‌ها مسلمان هستند و هر دو تا کشور همسایه بنگلادش یعنی هند و میانمار سابقه‌ خوبی راجع به برخورد با مسلمونا ندارن. حتما در مورد نسل‌کشی مسلمانان در میانمار شنیدید دیگه؟ اونا مسلمونای خود میانمار رو هم دارن از بین می‌برند و مجبور می‌کنند که از میانمار برن بنگلادش. چه برسه به اینکه بنگلادشی‌ها یه روزی بخوان برن میانمار. اصلا اجازه نمیدن.این رو هم که خب در جریان هستید. در نتیجه زیر آب رفتن بخشی از یه همچین کشوری و گرسنگی میلیون‌ها نفر از ساکنان این کشور می‌تونه تبدیل به یک فاجعه‌ انسانی بشه. غیر از بحث بالا آمدن آب دریا، مسائله‌ طوفان‌ها و سیل‌های عجیب غریبی که به‌خاطر پدیده‌ تغییرات اقلیمی به وجود میاد هم خودش مسائله‌ بزرگیه. یعنی سیل‌هایی در کشور راه میفته بنیان برافکنه. سیل‌های بی‌سابقه‌ای که خونه‌ها رو با خودش برده و آدم‌ها رو با خودش برده.توی این مستند با یه خانم بنگلادشی جوونی مصاحبه میشه که تعریف می‌کنه که یه روزی نوزادش تو بغلش بوده و توی سیل گیر کرده بوده و شدت ریان آب اینقدر زیاد بوده که بچه رو با خودش برده و دیگه هم پیدا نکرده اون بچه رو. خب اگه روند همینطور ادامه پیدا کنه و مردم اون کشور هی بخوان سیل‌های عجیب غریب‌تری رو بخوان تجربه کنن، طبیعیه که آدما تمایل پیدا می‌کنند که از اون منطقه کوچ کنن. بشر در طول تاریخ همین کار کرده همیشه. دیده یه منطقه‌ای براش امنیت نداره، رفته کوچ کرده به یه منطقه‌ دیگه‌ای و تمدنش در یه نقطه‌ دیگه‌ای ساخته. حالا قبلا مرزهای سیاسی به این شکل وجود نداشته؛ اما الان نمیشه از مرزها به این راحتی عبور کرد.یکی از کشورهایی که درگیر مسائله‌ تغییرات اقلیمی و پناهجوها اقلیمیه کشور چاد است. چاد یک کشور محصور در خشکیه. یعنی به دریا راه نداره. در شمال آفریقا و در همسایگی لیبی و سودانه. در این کشور هم بی‌آبی باعث شده که کشاورزی از بین بره که اون هم باعث کمبود غذا و گرسنگی شده. وقتی که منابعی مثل آب و غذا کمه بین مردم جنگ میشه. اون میگه آب این منطقه مال منه. این یکی میگه گندم مال منه. بعد هم بحث مرگ و زندگی دیگه، شوخی نیست. از یه جاهایی هم اسلحه پیدا می‌کنن با هم می‌جنگن. بنابراین با این کلکسیون جنگ و فقر و بدبختی که این کشور داره تعجبی نداره که یکی از کشورهای پناهنده‌فرست آفریقا به سمت اروپا هستش. این از چاد در همون شمال آفریقا. بریم سراغ همسایش سودان.سودان کشوری که توش جنگ‌های داخلی و قبیله‌ای خیلی اتفاق افتاده. چرا هم اختلافات نژادی دارن بین خودشون هم اختلافات مذهبی دارن. آب و هوای خشک و منابع محدود هم که مزید بر علت شده. شبیه به کشور همسایشون همون چاد. خب همه‌ این دلایل کافی تا سیل پناهنده از این کشور هم به جاهای دیگه‌ دنیا راه بیفته و حتی بعضی‌ها معتقدند که جنگ‌های داخلی بر سر مسائل اقلیمی اصلا ازهمین سودان آغاز شده.گفتم تغییرات اقلیمی هم مثل جنگ می‌تونه منجر به گرسنگی و جابه‌جایی مردم بشه و بدتر اینکه امکان داره که یک سرزمین به خاطر تغییرات اقلیمی کلا از بین بره. مثلا زیر آب بره یا تبدیل به بیابون بشه کاملا و به کل امکان سکونت رو از دست بده. در این حالت دیگه اثری از تاریخ و فرهنگ و تمدن مردم یک سرزمین برجا نمی‌مونه و کلا همه‌ اینا از بین میره. ضمن اینکه حتی امکان بازگردوندن این دسته از پناهجوها به کشورشون هم از بین می‌ره. کجا می‌خوان برگردن؟ یعنی در واقع کشور یا سرزمینی باقی نمونده که به اونجا بخوان برگردن.پناهجویان سودانیمسائله‌ تغییرات اقلیمی با آب گره خورده و شاید بشه گفت پشت و روی یک سکه هست یا نبود آب یا بیش از اندازه بودن آب هر دو مهم هستند. البته جابه‌جایی به دلایل اقلیمی ممکنه الزاما از یک کشوری به کشور دیگه اتفاق نیفته. ممکنه اولش فقط شهر به شهر یا روستا به روستا باشه. اینطوری که مثلا یه روستا به خاطر خشکی از بین میره و مردمش به شهرهای اطراف یا روستاهای اطراف مهاجرت می‌کنن؛ اما وقتی این یک روند ادامه‌دار بشه، طبیعتا مردم دنبال پناه بردن به کشورهای دیگه میوفتن. اینجاست که کشورهای همسایه هم درگیر مسائله‌ پناهندگی میشن. اصلا یکی از موضوعات مهم در مسائله‌ پناهندگی همین مرزها هستن. به خصوص اگر خود مرز محل مناقشه و اختلاف باشه.یادتونه توی اپیزود نوزدهم مرزهای خطرناک مثلا در مورد مرز بین هند و پاکستان صحبت کردم؟ مرزهایی هستند که محل مناقشه هستن و دولت‌های دو طرف خیلی به تحرکات مرزی حساسند. حالا فرض کنید یه عده پناهجو مثلا به خاطر کم‌آبی بخوان از یه همچین مرزی به صورت پنهانی عبور کنند، خودش می‌تونه این تبدیل به یک چالش منطقه‌ای بشه. اما اگه فکر می‌کنید که پناه‌جویی اقلیمی فقط مربوط به کشورهای فقیرتره، باید بگم که این یک تصور اشتباهه.طوفان کاترینا رو یادتونه در سال ۲۰۰۵ که چه تخریبی در آمریکا ایجاد کرد؟ ۱۸۰۰ نفر در عرض چند روز کشته شدن. میلیون‌ها نفر بی‌خانمان شدن. مجبور شدن از خونه زندگیشون دست بکشن و به شهرهای دیگه پناه ببرند و اونجا زندگی کنن. اینطوری نیست که پناه‌جویی فقط مال کشورهای فقیر باشه نه، ولی مردم یک کشور توسعه‌یافته شاید مثل خیلی از نقاط دیگه‌ دنیا به خاطر جنگ و به خاطر مسائل اقتصادی ناگزیر به مهاجرت نشن؛ اما جابه‌جایی به خاطر این تغییرات شدید آب و هوایی در مورد اونا هم صدق می‌کنه.شاید یکی دیگه از زیرشاخه‌های این مدل از پناهندگی خود مسائله‌ای آأودگی هوا باشه. مثال حی و حاضر تهران از این طرف خیلی از مردم شهرها و روستاهای ایران به خاطر کم آبی یا مشکلات اقتصادی مجبور میشن که به تهران مهاجرت کنن. از اون طرفش بخشی از مردم ساکن تهران یا سایر شهرهای آلوده دیگه هر سال به خاطر آلودگی هوا دست به مهاجرت به شهرها و روستاهای دیگه می‌زنن.تااینجا دیدیم که پناهنده شدن می‌تونه داخلی باشه. می‌تونه به یه کشور دیگه باشه. می‌تونه ناشی از جنگ فقر یا تغییرات اقلیمی باشه، اما به طور کلی و صرف نظر از علت پناهجویی خود این موضوع اینقدر مهمه و ابعاد پیچیده‌ای پیدا کرده که توی سال‌های گذشته در خیلی از کشورها سوژه‌ بحث سیاست‌مدارها شده.احزاب در مورد مهاجرت و پناهجوها برنامه ارائه می‌کنن. حرف می‌زنن یا وقتی که چند تا کشور همسایه یا چند تا کشوری که عضو یک پیمان هستن دور هم جمع میشن، یکی از موضوعات اصلی صحبتاشون همین موضوع پناه‌جویان. حالا کشور خودمون رو نبینیم که چند میلیون پناهنده توش زندگی می‌کنن اما ما نمی‌دونیم موضوع فلان حزب یا فلان سیاستمدار راجع به ماجرا چیه؟ البته موضعشون راجع به خیلی چیزای دیگه رو هم نمی‌دونیم. بگذریم.سازمان‌ها و نهادهای بین‌المللی از جمله سازمان ملل متحد برای سر و سامون دادن به مسائله‌ پناهندگان قوانین بین‌المللی را وضع کردند. صرف نظر از این قوانین بین‌المللی در هر کشور هم قوانین خاص خودش برای پناه‌جویان جاری هستش. ضمن اینکه ورود افراد پناه‌جو می‌تونه مسئولیت‌ها و همینطور گرفتاری‌هایی برای کشورهای مقصدشون ایجاد بکنه و یا گاهی تبدیل به بحران و فاجعه‌ انسانی بشه.یکی از نمونه‌هایی که شاید برای ما ایرانی‌ها آشناتر و هر از گاهی هم در اخبار می‌خونیم غرق شدن قایق پناه‌جویان در کانال مانش در مرزهای آبی بین انگلستان و فرانسه است. پناهنده‌های که از راه‌های عمدتا غیرقانونی خودشون رو به شهر کاله در شمال فرانسه رسوندن. یعنی در واقع وقتی که یک پناهنده به فرانسه رسیده، در واقع به یک محل امن رسیده و قاعدتا باید همونجا بمونه؛ اما به خاطر این که دولت بریتانیا انگلستان حمایت بیشتری از پناهنده‌ها داره و شاید به خاطر فرصت‌های اقتصادی بهتر یا مسائله‌ زبان انگلیسی یا هر چیز دیگه‌ای خیلی از پناهجوها حاضر نیستند که در فرانسه بمونن و دوست دارن که برن به سمت انگلیس.فاصله کوتاه فرانسه و بریتانیامی‌دونیم دیگه؟ بین فرانسه و انگلیس یک باریکه‌ دریایی وجود داره که بهش میگن کانال مانش. کانال مانش در کاله کمترین ارز رو داره. یعنی فقط پنجاه کیلومتره. برای همین هم دولت‌های فرانسه و بریتانیا چندین سال قبل وقتی که تونل مانش رو از زیر دریا می‌خواستن رد کنن اومدن از اون منطقه رد کردن. چون اونجا کوتاهترین فاصله بین این دو تا کشور بوده.یه عده از پناهجوها بودن که دزدکی می‌رفتند سوار کامیون می‌شدند. کامیون‌هایی که بعد از گذشتن از تونل مانش می‌خواستن به انگلیس برسن. اینا هم دزدکی می‌رفتن و خودشون رو می‌رسونده انگلیس. اما یه عده از پناهجوها هم هستند که از همون منطقه‌ کالا با قایق‌های بادی یعنی قایق‌های پلاستیکی که توش با تلمبه می‌کنن. با اون‌ها می‌زنن به آب تا خودشون رو برسونن به انگلیس. فکرشو بکنید یه قایق بادی کوچیک که برای یه کار دیگه‌ای طراحی شده ولی یه دفعه می‌بینید که ده بیست نفر سوارش هستن و رفتن وسط دریا تا کیلومترها اونطرف‌تر هیچ کشتی و هیچ آدمی نیستش.خانواده ایران نژاداگه لاستیک این قایق به هر دلیلی سوراخ بشه یا بادش کم بشه، همشون از بین میرن. کما این که هر از گاهی هم این اتفاق میفته و بعضی اوقات هم بعضی از هموطنانمون هستن که توی اون نقطه از دنیا از بین می‌رن. شاید دردناک‌ترین اتفاقی که برای ایرانی‌ها در اون منطقه افتاده هم مربوط به مرگ یه خانواده‌ ایران‌نژاد بود که یه خونواده‌ی پنج نفره با بچه‌های نه ساله، شش ساله و پونزده ماه بودن و متاسفانه تمام این خانواده پنج نفره در آب دریا غرق شدند.داستان ما وقتی تلخ‌تر شد که جسد آرتین پونزده ماه دو ماه بعدش در سواحل نروژ در شمال اروپا پیدا شد. یعنی پیکر این بچه دو ماه روی آب شناور بود و موج‌ها اون رو از فرانسه به نروژ رسوندن. انقدر این موضوع بازتاب داشت و کلا مسائله‌ پناهجویان بین فرانسه و انگلیس یک موضوع داغی هست که بین انگلستان و فرانسه جنگ لفظی هم در گرفته و کلا دو طرف همدیگه رو به عنوان مقصر معرفی می‌کنند و مثلا انگلیس میگه که فرانسه جلوی باندهای قاچاق انسان رو به درستی نمی‌گیره. فرانسه هم به فرض میگه که گارد ساحلی انگلیس باید سرنشینان قایق‌های پناهجوها رو با سرعت به پیدا بکنه و نجات بده.لباس آرتین در آبهای نروژ پیدا شدحالا اگه بخوایم این داستان رو از دید کشورهای مقصد پناهجوها ببینیم، ورود پناهجو به این کشورها هم براشون خوبه و هم بد خوب. از این جهت که بعضی از کشورها هستن که رشد جمعیت‌شون منفیه و برای اینکه قدرت اقتصادی خودشون رو در آینده هم حفظ بکنن نیاز به نیروی کار دارن. خصوصا نیروی کار یدی که ورود پناهجوها این مسائله رو براشون تا حدودی حل می‌کنه.از طرفی ورود پناهنده‌ها می‌تونه برای یه کشور بد هم باشه. از این جهت که یه سری تعهدات و مسئولیت‌هایی برای اون دولت ایجاد می‌کنه. یعنی وقتی پناهجو بعد از طی اون مسیر طولانی وارد یه کشور میشه، این کشور باید از محل بودجه‌ عمومی که بیشترش از مالیات مردم برای پناه‌جویانه وارد امکانات زندگی فراهم کنه و مردم بیشتر کشورها نسبت به این که پول مالیاتشون داره کجاها مصرف میشه خیلی حساسن. چون پول خودشونه.بعضی از کشورها هستند که با پول منابع خام‌شون با پول نفتشون و درآمدهای این چنینی اداره می‌شن. خیلی از کشورها هم هستند که با پول مالیات مردم‌شون اداره میشه و برای همینه که افکار عمومی برای سیاستمداران اون کشورها خیلی مهمه. چون سیاستمداران کشور با پول مردم می‌چرخونن و اگر از یه موضوعی ناراحت باشند این می‌تونه به قیمت از دست دادن جایگاه اون سیاستمدار یا اون حزب تموم بشه. رهبرها و سیاست‌مدارها کشورها باید پاسخ بدن. باید ببینن مردم چی می‌خوان؟حالا با این شرایط بعضی از پناهجوها از امکاناتی که قانون اون کشور بهشون داده سوء استفاده می‌کنن. همشون اینطور نیستن. بعضی اینطورن. مثلا حتی بعد از چند سال موندن و خوردن از کیسه‌ پول مردم اون کشور هنوز توی اون جامعه مشارکت ندارن. مثلا کار نمی‌کنن. پول بی‌کاری می‌گیرن. از دولت پول می‌گیرن که زبان یاد بگیرن، اما یاد نمی‌گیرن یا وانمود می‌کنند که مریض و توانایی کار کردن ندارند یا بدتر اینکه دردسرهایی برای جامعه درست می‌کنن. دست به جرم می‌زنند یا اینکه ارزش‌هایی رو باور دارن یا رفتارهایی رو می‌کنن که کلا در تضاد با ارزش‌های اون جامعه‌ای که توش دارن زندگی می‌کنن.مثلا علی‌رغم حساسیتی که در جوامع غربی نسبت به حفظ حقوق کودکان و حقوق زنان هست، گاهی اوقات افرادی هستند که علیه زنان و کودکان خشونت اعمال می‌کنند. اصلا انگار یادشون رفته که الان دیگه در یک جامعه‌ دیگه‌ای دارن زندگی می‌کنن. باز هم میگم. بعضی‌ها اینطور هستند و همه اینطور نیستند. ولی یه وقتایی هستش که حتی یه عده از آدم‌ها اینطورن اما جامعه‌ میزبان این مسائله رو از چشم همه‌ پناهجوها می‌بینن یا حتی از چشم همه‌ خارجی‌ها می‌بینه. بنابراین بخشی از مردم اون کشورها مخالف پذیرش پناهنده‌ها میشن و میگن چرا ما باید پولمون رو صرف ورود آدم‌هایی کنیم که با ما انقدر متفاوتن؟ کار نمی‌کنن، تنبلن. یا چرا باید آدم‌هایی رو وارد کشورمون بکنیم که با شئونات و با ارزش‌های اجتماعی ما خیلی فاصله دارن، رعایت نمی‌کنن؟کوچ دسته جمعی هزاران نفر از سوریه و کشورهای خاور میانه به اروپابا وجود همچین اعتراضاتی هستش که سیاستمدارها و احزاب این کشورها میان و محدودیت‌هایی رو به صورت کنونی در نظر می‌گیرن. مثلا دست به اقدامات پیشگیرانه می‌زنن که کسی وارد کشورشون نتونه بشه. حالا از اون طرف قضیه هم این رو هم بگیم که بعضی از همین کشورهای توسعه‌یافته که مقصد پناهندگان هستن، خودشون عامل جنگ در یک منطقه‌ای از دنیا بودن یا خودشون یه طرفی از جنگ بودن یا سلاح فروختند در اون جنگ. در جنگی که باعث شده که یه عده از افراد خونه‌ خودشون رو از دست بدن و یه عده پناه‌جو درست بشه.همه‌ اینا باعث میشه که یه تعهدی برای این کشورها هم ایجاد بشه که این کشورها ملزم میشن که یک تعدادی از پناهجو بپذیرن یا گاهی اوقات هم خود اون کشورها به دلایل بشردوستانه به سازمان ملل تعهد میدن که سالی یه تعداد مهاجر بپذیرن. این مدل از پناه گرفتن که خود اون کشورها قبول کردن یا مجبور شدن که قبول کنن. اما بیشتر از اون دیگه دوست ندارن که قبول کنن و میان موانعی رو ایجاد می‌کنن که کسی نتونه وارد کشورشون بشه. مثلا بعضیاشون دیوارهای بلند و طولانی در مرزهای خودشون با کشورهای همسایه می‌کشند. مثال معروفش دیوار مرزی بین آمریکا و مکزیک هست.آمریکا و مکزیک بیشتر از سه هزار کیلومتر مرز مشترک دارن. خیلی از مکزیکی‌ها و همین‌طور شهروندان کشورهای آمریکای مرکزی و آمریکای لاتین، سودای کار و زندگی در آمریکا دارن و می‌خوان که از فقر شدیدی که باهاش دست و پنجه نرم می‌کنن در بیان و برن دنبال رویای آمریکایی. نسبتا که به این کشور یعنی ایالات متحده نزدیک هستند. برای همین تلاششون رو می‌کنن که این اتفاق براشون بیفته. برای همین میلیون‌ها کارگر غیرقانونی عمدتا لاتین‌تبار هستند که از یه جاهایی از این مرز طولانی سه هزار کیلومتری زدن و قاچاقی وارد آمریکا شدند و دارن کار می‌کنن.البته بعضیاشون هم هستند که دست به کارهای خلاف می‌زنن. فقط نزدیک به پنج میلیون کارگر مکزیکی وجود داره که بدون داشتن مدارک قانونی در آمریکا دارن کار می‌کنن. برای همین دولت آمریکا تلاش می‌کنه که جلوی این روند رو بگیره. یکی از معروفترین برنامه‌های دولت آمریکا در زمان ریاست جمهوری دونالد ترامپ همین برنامه‌ جنجالی کشیدن دیوار در این مرز طولانی بود. یادتونه چقدر سر و صدا کرد؟ صدای فعالان حقوق‌بشری درآورد که به قول نجیب بارور شاعر افغانستانی از کجا مرز کشیدن شما پل بزنید. اما خب افاقه نکرد و البته خب غیر از اعتراض فعالان حقوق شر این برنامه باعث تنش با مکزیک هم شد.دیوار مرزی بین امریکا و مکزیکحتی توی سیاست داخلی آمریکا هم بین دو حزب اصلی درگیری ایجاد شد و ترامپ بارها و بارها تهدید کرده بود که اگه بودجه‌ای ساخت این دیوار تامین نشه، دولت تعطیل می‌کنه؛ اما به هر حال در طول دوره‌ ریاست جمهوریش بخش‌هایی از این مرز رو تونست دیوار بکشه، اما دوره‌ قدرتش قد نداد تا تمام این مرز طولانی رو دیوار بکشه.یکی دیگه از محدودیت‌های قانونی که در زمان ریاست جمهوری ترامپ برای جلوگیری از ورود بی‌رویه‌ی پناهجوها راه افتاد برنامه‌ای بود به اسم در مکزیک بمان. هدف این برنامه این بود که صرفا افرادی که پرونده‌های فعال برای مهاجرت دارن باید در خاک آمریکا باشن؛ اما باقی متقاضی‌ها که البته تعدادشون هم کم نبود باید در خاک مکزیک و بیرون از آمریکا می‌موندن تا سر فرصت و به تدریج به درخواستشون در دادگاه رسیدگی بشه.این پناه‌جوهایی که از آمریکای لاتین و آمریکای مرکزی میان چطور خودشون رو به ایالات متحده می‌رسونن؟ در یه گزارشی که شبکه‌ی پی‌بی‌اس سال ۲۰۲۰ ساخته، پناه‌جوهایی رو نشون میده که از نقاط مختلف جهان از جمله حتی آسیا و آفریقا خودشون رو به آمریکای جنوبی رسوندن و از منطقه‌ مرزی جنگلی و خطرناکی که بین کلمبیا و پاناما هست دارن می‌گذرن تا برن به سمت شمال به مکزیک خودشونو برسونن و بعد برسن به ایالات متحده یا کانادا.این پناهجوها بخش عمده‌ مسیر حرکت در این مناطق جنگلی رو باید با پای پیاده طی بکنن. در یه جایی از این گزارش با یه نفر پناهجوی پاکستانی مصاحبه کوتاهی میشه و میگه که به خاطر هجوم طالبان در اون نقطه از پاکستان مجبور به ترک کشور شده یا یک نفر پناه‌جوی اهل کامرون که آفریقایی بود هم اونجا حضور داشت که آسیب دیده بود. یه کتفش در رفته بود و به خاطر همینم از گروه خودش عقب مونده بود. اونم می‌گفت که دلیل ترک کشور اینه که اونجا درک جنگ داخلیه وگرنه در کشور خودم می‌موندم و این خطرات رو تحمل نمی‌کردم.در بخش‌هایی از این گزارش با قاچاقچی‌ها هم صحبت میشه که البته تصاویرشون رو اصلا نشون نمیدن. چون به محض شناسایی طبیعیه که مورد تعقیب قرار می‌گیرن. خود این قاچاقچی‌ها میگن که انقدر این مسیر سخت و طولانی که خیلی از پناهجوها وسط راه خسته و ناامید میشن. بی‌خیال ادامه‌ مسیر میشن. حتی بعضی‌هاشون به خودشون آسیب می‌زنند که زودتر بمیرن. ببینید چقدر ناامید میشن! یعنی به امید رسیدن به یک زندگی خوب این همه خطرات رو از کشور خودشون تحمل کردن تا رسیدن به اون نقطه؛ اما دیگه طاقت‌شون تموم میشه و می‌خوان که همون جا به زندگی خودشون خاتمه بدن.بین دسته‌های پناه‌جو چندین زن باردار و بچه‌ کوچیک هم وجود داره. فرض کنید زن‌های باردار که شرایط عادی ندارند هم باید همین مسیر وحشتناک رو با پای پیاده حرکت کنن. توی یه سکانسی یه زنی هست که نوزادش در آغوششه. بچه در حال شیر خوردنه و همزمان هم مادر در یک مسیر سخت و سنگلاخی در حال حرکت هستش. همین جا این رو بگم که بر اساس آماری که آژانس به پناهندگان ملل متحد ارائه کرده، نزدیک به ۳۵ میلیون کودک بی‌جاشده یا آواره در دنیا وجود دارند و تازه هر سال هم چیزی بیشتر از ۳۰۰ هزار کودک در وضعیت پناهندگی متولد می‌شن.این آمار هم شامل کودکان پناه‌جویی هستش که همراه والدین‌شون دنبال یه جای امن و آروم می‌گردن و هم شامل بچه‌هایی که شاید چند نسله که بی‌جاشدن. از نسل‌های قبلی‌شون بی‌جاشده هستن. مثلا بچه‌هایی که در اردوگاه‌های فلسطینی در اردن یا لبنان به دنیا میان. اونا چند نسله که در اردوگاه‌های موقتی دارن زندگی می‌کنن. خب برگردیم به مسیر قاچاق انسان با آمریکا.اردوگاه پناهجویان امریکای لاتیندر اون مسیر خطرناک غذا کمه. به خاطر رطوبت و سرمای که تو جنگل هست نمیشه آتیش روشن کرد. پلیس مرزی هر لحظه در کمینه و ممکنه سر برسه. شوخی هم ندارند و می‌تونن به این آدما شلیک بکنن. پناهجوها یه جاهایی از مسیر باید از رودخانه رد بشن. یه وقتایی هم به خاطر بارندگی انقدر حجم آب رودخونه بالاست که امکان عبور از رودخانه وجود نداره. بالاخره اونقدر اون‌ها راه میرن و راه میرن تا به قایقی می‌رسن که اون‌ها رو به مقصدشون نزدیک می‌کنن.حالا فرض کنید پناهجوها که بعد از دشواری‌های زیاد خودشون رو به مرزهای کشور رسوندن، تازه باید در یک جایی مستقر بشن و اونجا هم یه مکانی مثل هتل با امکانات استاندارد که نیست. کمپ پناهجوهاس که موندن و گذروندن زندگی در اونجا اصلا کار ساده‌ای نیست و خودش می‌تونه آسیب‌های جدی‌ای رو به هم سلامت جسمی و هم سلامت روحی پناهجوها وارد بکنه. چقدر دعوا و قتل و درگیری بین آدم‌ها در همین کمپ‌ها رخ میده. چقدر به زن‌ها یا به کودکان تجاوز میشه. امکانات بهداشتی که دیگه بماند. به خاطر شرایط نامناسب بهداشتی انواع باکتری‌ها و ویروس‌ها در این کمپ‌ها پراکنده می‌شن و خیلی از ساکنین این کمپ‌ها از جمله بچه‌ها درگیر میشن.فرقی نداره اردوگاه پناهندگان در یک جزیره‌ای در یونان باشه یا در پاپوآ گینه نو در نزدیکی استرالیا باشه و یا یک اردوگاهی در نزدیکی مرز مکزیک و آمریکا باشه، دل کندن از کشور و خانواده و خطرات رو به جون خریدن و آواره شدن در یک کشور غریبه یک طرف، سختی‌ها و فشارهای این مدلی داخل کمپ پناهجوها هم یک‌ طرف.با وجود سیل پناهجوها در اطراف و اکناف جهان با پدیده‌ای به اسم قاچاقچی‌های انسان مواجه هستیم، آدمایی که از این راه تجارت‌های پرسودی می‌کنن و علی‌رغم گرفتن دستمزدهای سنگین پناهجوها رو در شرایط نامناسب و پرخطر جابه‌جا می‌کنن. با این حال هیچ تضمینی هم برای رسیدن به مقصد یا سالم رسیدن به مقصد وجود نداره. حتی گاهی در وسط راه پناهجوها رو به حال خودشان رها می‌کنند. یا مسائلی مثل درگیری فیزیکی و تجاوز هم خیلی رایجه در طول مسیر و همه‌ این موارد می‌تونه فجایع انسانی دیگه‌ای رو باعث بشه.فکر کنید آدم‌هایی که به خاطر ناامنی و جنگ یا به خاطر سیل یا حتی به خاطر مسائل اقتصادی، مجبور به ترک کشور خودشون شدن و در جستجوی یک جای امن هستن با چه مشکلاتی دست و پنجه نرم می‌کنن. به طبع آدمایی هستن که با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم کردن. اون وقت آدمایی پیدا میشن که از این موقعیت اون‌ها سوء استفاده می‌کنن و پول این‌ها رو می‌دزدند یا آزار و اذیتشان می‌کنن. واقعا دیگه نهایت رذالت می‌تونه باشه.حالا تصور کنید یک شهروند بریتانیایی یا آلمانی که از زندگی در کشور خودش راضی نیست، حالا به هر دلیلی. حتی شاید از آب و هوای کشور خودش راضی نباشه. چی کار می‌کنه؟ آیا میره یه قاچاق‌چی پیدا کنه که اون رو به استرالیا ببره مثلا؟ یا میره سوار قایق غیرقانونی میشه که بره در سنگاپور کار بکنه؟ نه خیلی شیک و مرتب درخواست میده، درخواستش ثبت میشه. بررسی میشه. بعد این آدم سوار هواپیما میشه و میره به اون کشورها. یک بریتانیایی صرفا به خاطر اینکه در یک خانواده‌ بریتانیایی به دنیا اومده و اهل اون کشوره، این اجازه رو داره که به طور قانونی در چندین کشور زندگی بکنه.سوار بر قایق بادیاین مسائله فقط محدود به بریتانیایی نیست. شما و خیلی از کشورای دیگه مثل آلمان و خیلی از کشورهای اروپایی دیگه‌ هم هستن که شهروندانشون این امکان رو دارن که راحت بتونن در کشورهای دیگه برن و زندگی بکنن و شما اگه نگاهی به آمار میزان مهاجرت شهروندان کشورهایی مثل انگلیس، آلمان و بعضی از کشورهای اروپایی دیگه بکنید. می‌بینید که میلیون‌ها نفر از شهروندان این کشورها هستند که در جاهای دیگه‌ی دنیا دارن زندگی می‌کنن. دارن اونجا کار می‌کنن. مثلا عده‌ زیادی میلیون‌های هستند که در استرالیا در سنگاپور در هنگ کنگ و در کشورهای دنیا در آفریقا دارن کار می‌کنن. دارن زندگی می‌کنن.  همینطور آلمانی‌ها، هلندی‌ها، نروژی‌ها و شهروندان کشورهای دیگه.وقتی که از این کشورها به جاهای دیگه‌ی دنیا مهاجرت میشه، می‌بینید که روال کاملا یک روال متفاوتیه. اون‌ها آزادانه و با راحتی میرن در اون کشورها مستقر می‌شن. معمولا با یک احترام زیادی اونجا مواجه میشن. معمولا پست‌های بالایی رو می‌گیرن و در واقع وقتی که از این تیپ از کشورها به جاهای دیگه مهاجرت میشه به اون آدم‌ها میگن حکمت. به اون آدما میگن مهاجرت نیروی نخبه. مهاجرت نیروی کار خبره ولی وقتی که از کشورهای دیگه‌ای که با مرگ دارن دست و پنجه نرم می‌کنن یا با بحران‌های جدی دارن دست و پنجه نرم می‌کنن، اون آدم‌ها با سختی زیاد خودشون رو باید به کشورهای مقصدشون برسونن. یا برسن آیا نرسن؟ آیا درخواستشون قبول بشه؟ آیا نشه؟ و در نهایت هم اسمشون هست پناهجو یا در بهترین حالت اسمشون هست مهاجر.یعنی یک خارجی که از یک کشور توسعه‌نیافته خودش رو رسونده به یک کشور توسعه‌یافته و در اونجا مستقر شده. پس می‌بینیم که تفاوت خیلی زیادی بین این دو نوع از مهاجرت یا این دو نوع از جابه‌جایی وجود داره که یک واقعیت تلخه. فرق ما انسان‌ها چیه؟ فرق اون بریتانیایی با اون شهروندی که در کشور چاد به دنیا آمده چیه؟ یا اون عزیز افغانستانی که برای فرار از وضعیتی که ناگهان در کشورش به وجود اومده و برای فرار از کابوس زندگی در دوران طالبان مجبور میشه که با اون سختی خودش رو به یک هواپیمای نظامی برسونه تا بتونه از کشورش فرار بکنه؟ فرق ما انسان‌ها در چیه؟ماها در انسانیت‌مون هیچ فرقی با هم نداریم. هممون انسانیم. هممون دنبال این هستیم که یک زندگی راحت داشته باشیم؛ اما این یک واقعیت تلخه که مدارک هویتی و اعتبار پاسپورت کشورها می‌تونه زندگی آدم‌ها رو متفاوت بکنه. خیلی متفاوته. یعنی چیزی که نه اون شهروند بریتانیایی و نه اون شهروند چادی خودشون در اون هیچ نقشی نداشتن؛ اما می‌تونن از مزایاش منتفع بشن یا اینکه از معایبش رنج ببرن. اولش هم گفتم که نقش حکومت‌ها و دولت‌ها در پدیده‌ پناهجویی خیلی خیلی زیاده.خب این هم از اپیزود بیست و هشتم با موضوع پناهجویی که چکیده‌ای چند فیلم مستند و گزارش و مقاله مختلف بود. یادآوری می‌کنم که شنیدن پادکست داکس شما رو از دیدن اصل مستندها و گزارش‌هایی که بهشون ارجاع دادم بی‌نیاز نمی‌کنه و پیشنهاد می‌کنم که اگر به این موضوع علاقه‌مند هستید این مستندها رو هم تماشا بکنید.حتما می‌دونید که این پادکست رو میشه هم از اپلیکیشن‌های پادکست‌گیر بشنوید و هم از کانال تلگرام پادکست داکس. برای همین اگر خواستید از پادکست داکس حمایت کنید یا از یک اپیزودی خوشتون اومده و می‌خواید که به دوستانتون هم معرفی کنید، می‌تونید لینک پادکست رو برای اون‌ها بفرستید یا لینک اون اپیزود رو در توییتر یا فیس بوک با بقیه به اشتراک بگذارید یا مثلا فایل اون اپیزود رو از کانال تلگرام پادکست به گروه دوستانتون فوروارد کنید. کمک کنید که این صحبت‌ها بیشتر و بیشتر شنیده بشه.دم همتون گرم که پادکست داکس رو دنبال می‌کنید. تا اپیزود بعدی خدانگهدار!</description>
                <category>پادکست داکس</category>
                <author>پادکست داکس</author>
                <pubDate>Tue, 12 Sep 2023 00:24:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت بیست و هفتم ـ جنگجوی روی ویلچر</title>
                <link>https://virgool.io/@doxpodcast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-%D9%80-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D9%84%DA%86%D8%B1-v17jzmnctl9h</link>
                <description>سلام. من پیمان بشردوست هستم و  شما دارید اپیزود بیست و هفتم پادکست داکس رو میخونید. م https://castbox.fm/episode/اپیزود-بیست-و-هفتم%3A-جنگجوی-روی-ویلچر-id3396284-id452240552?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%20%D9%88%20%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85%3A%20%D8%AC%D9%86%DA%AF%D8%AC%D9%88%DB%8C%20%D8%B1%D9%88%DB%8C%20%D9%88%DB%8C%D9%84%DA%86%D8%B1-CastBox_FM مترو بالاخره داشت به ایستگاه نزدیک می‌شد و مسافرها آماده بودن که با باز شدن در متروها با عجله بزنن بیرون و خط متروشون رو عوض کنن. شوخیه مگه؟ اونجا شلوغ‌ترین ایستگاه متروی تهران و میشه گفت خاورمیانه‌ است. به ایستگاه رسیدیم. در مترو باز شد. در عرض چند ثانیه چند هزار آدم داشتن پیاده و سوار می‌شدن. همینطور آدم بود که از هر طرف داشت حرکت می‌کرد. لابه‌لای جمعیت یه دفعه چشمم خورد به یک معلول که روی ویلچرش نشسته بود.دیدم که سرگردانه و به صورت آدما نگاه می‌کنه. از همون دور معلوم بود که مبتلا به فلج مغزیه. از دور دیدم سمت یکی از مسافران مترو رفت و همین که اومد بهش حرفش و بزنه اون آدم دستش رو کرد توی جیبش و خواست بهش پول بده؛ اما اون معلول ویلچرنشین با چشم و سرش اشاره کرد که گدا نیست و پول نمی‌خواد. تا بخواد توضیح بیشتری بده اون مسافر رفته بود. لا به لای جمعیت انگار یه نفر دیگه رو پیدا کرده بود، اما اونم بهش توجهی نکرد و رفت. من دیگه بهش رسیده بودم. حدسم درست بود. فلج مغزی بود و کنترل کمی روی حرکات دست و پاش داشت و طوری حرف می‌زد که فهمیدنش برام سخت بود.ازش پرسیدم کمک می‌خوای؟ همونطوری که بیشتر افراد مبتلا به فلج مغزی حرف می‌زنن، یعنی خیلی شمرده و با یک تن صدای خاصی گفت آره، من رو ببر به آسانسور. نمی‌دونستم که آسانسور کجای ایستگاه متروئه؟ گفتم باشه، اینجا باش تا من از مردم بپرسم آسانسور کجاست؟ همین که خواستم برم از آدما بپرسم اون خواست تلاش کنه به من بگه  که می‌دونم آسانسور کجاست ولی با توجه به حرکات دستش من به اشتباه اینطور متوجه شدم که داره بهم میگه که دیگه نیازی به کمک ندارم. فکر کردم میگه که می‌دونم آسانسور کجاست تو برو دیگه حله. اما در واقع اون داشت بهم می‌گفت که بیا من رو ببر به اونجایی که بهت میگم، ولی به خاطر حرکت دستش منظورش رو نگرفتم و توی اون هیاهو گفتم باشه.به راه خودم ادامه داد و با عجله از ایستگاه زدم بیرون، اما یه دفعه تازه دو هزاریم افتاد و فهمیدم که چه اشتباهی کردم؟ تمام اون روز به این فکر می‌کردم که یعنی چه اتفاقی براش افتاد؟ تونست راه خودش رو پیدا کنه؟ بذار ببینم اصلا یک معلول اون هم یک فلج مغزی توی اون ایستگاه شلوغ چی کار می‌کرد؟ چرا خونواده‌اش گذاشتن که تنهایی همچین جایی بره؟ اتفاق اون روز باعث شد که بعدا راجع به معلولان و محدودیت‌هاشون بیشتر فکر کنم. اینکه معلول‌ها چطور و چقدر باید در جامعه حضور داشته باشن؟ اینکه زیرساخت‌های شهری چقدر باید برای حضور معلول‌ها مناسب باشن؟ اینکه آیا همیشه باید یه نفر کنار یک معلول باشه و بهش کمک بکنه؟ یا معلول باید تا جایی که می‌تونه زندگی مستقلی داشته باشه؟ و و و سوالات زیادی اینجوری.برای همین روی این موضوع کمی تحقیق کردم و الان می‌خوام نتیجه‌ چیزایی که بهش رسیدم رو براتون تعریف کنم. مثل همیشه هم فقط محدود به یک یا چند تا فیلم مستند نبودن و از چندین مرجع دیگه هم استفاده کردم، اما اگه شما دوست دارید که در مورد این موضوع یه فیلم مستندی رو ببینید من بهتون فیلم مستند «crip camp» یا کمپ معلولین رو پیشنهاد می‌کنم. می‌تونید اون رو در یوتیوب به صورت مجانی تماشا کنید. خب بریم ببینیم داستان چیه؟وقتی که راجع به معلولان حرف می‌زنیم، همه فکر می‌کنن که داریم راجع به یک اقلیت خیلی خیلی کوچیک حرف می‌زنیم؛ اما واقعیت اینه که نه درسته که معلول‌های اقلیت هستند اما یک اقلیت بزرگن. سازمان بهداشت جهانی میگه که نزدیک به پونزده درصد از جمعیت دنیا دارای حداقل یه نوعی از معلولیت هستن. البته دو تا چهار درصد جمعیت دنیا معلولیت‌های جدی دارن، اما کل معلولiا پونزده درصد هستن. ببینید عدد چقدر بالاست! یعنی میشه تخمین زد که در ایران هشتاد میلیونی احتمالا یه چیزی دور و بر ده میلیون نفر معلول داریم.خب پس چرا ما اونها رو نمی‌بینیم؟ معلولان کجا هستن؟ مسائله اینه که اون‌ها هستن. ما نمی‌بینیمشون. چون ماها طوری ساختمون‌ها و خیابون‌ها رو ساختیم که اجازه نمیدیم که معلول‌ها بتونن بیان بیرون و توی جامعه باشن. وقتی که یه معلول نمی‌تونه با ویلچرش از پیاده‌روی مقابل خونه‌ی خودش در بیاد و بره تو خیابون یا مثلا میاد بیرون و قادر به حرکت نیست، مسیر پستی و بلندی داره؛ غیرهمسطحه؛ پل نامناسب روی جوبه؛ خیابون باریکه یا خطرناکه و با وجود این‌ها تصمیم می‌گیره که اصلا قید بیرون رفتن رو بزنه و توی خونه بشینه. درسته که وضع حقوق معلولان الانش هم یک سطح مطلوبی نداره، ولی حداقل از پنجاه سال قبل خیلی بهتره.چی شد که آدما به این نتیجه رسیدند که معلولان باید پارکینگ مخصوص خودشون رو داشته باشن؟ چی شد که جلوی ساختمون‌ها رمز زده شد و چی شد که جنبش حقوق معلولان شروع شد اصلا؟ جنبش حقوق معلولان در دنیا از کشور آمریکا شروع شد و بعد به بقیه‌ کشورها سرایت کرد. این جنبش توی دهه‌ هفتاد میلادی شکل گرفت و چند تا رهبر اصلی داشت؛ اما شاید بشه گفت اصلی‌ترین رهبر این جنبش یه خانمی به اسم جودی هیومن «Judith Heumann». الان که در سال ۱۴۰۰ هستیم، ایشون یه خانم ۷۴ ساله هستن.(ایشان در سال 1402 و بعد از انتشار این اپیزود از دنیا رفتند)جودی هیومن در سحنرانی تدجودی هیومن شخصیت یک رهبر قوی رو داره. انگار به دنیا اومده که لیدر باشه. یه جماعتی رو راهبری کنه. حالا توی داستانی که می‌خوام تو این اپیزود تعریف کنم، خودتون متوجه می‌شید که چه اعجوبه‌ای این خانم! البته تنها نبود. دوستانی رو هم دور و بر خودش داره که این‌ها سال‌ها برای حقوق معلولان در کنار همدیگه مبارزه کردن. حالا الان می‌خوام براتون تعریف کنم که چطور این آدم‌ها کنار همدیگه قرار گرفتن و چه مسیر عجیبی رو با هم طی کردن.جودی هیومن در سال ۱۹۴۷ معادل ۱۳۲۶ شمسی توی یه خونواده‌ یهودی در نیویورک به دنیا اومد. جودی وقتی که هجده ماهش بود، مبتلا به فلج اطفال شد و به طبع دیگه قادر به حرکت نبود. در حالی که بیرون از خونه‌اشون همه‌ بچه‌ها توی خیابون بودن و بازی می‌کردن اما جودی مجبور بود که تمام روز رو توی خونه بمونه. البته چند تا دوست داشت که اونا میومدن تو خونش و باهاش بازی می‌کردن.یه روزی جودی که فقط پنج شش سالش بود، با همین دوستاش داشتن به یه مغازه شیرینی فروشی می‌رفتن. از خونه رفته بودن بیرون. دوستاش هم داشتن ویلچرش رو هل می‌دادن. بعد یه دفعه یکی از بچه‌های توی کوچه اومد نزدیک جودی و زل زد بهش و گفت تو مریضی. جودی یکه خورد و گفت نه من مریض نیستم. عصبانی و شوکه شده بود و دلش می‌خواست گریه کنه. خیلی دلش شکست. قضیه‌ اون روز یه تلنگری بهش زد و پیش خودش گفت که پس مردم راجع به من اینطوری فکر می‌کنن. پس من رو جودی نمی‌بینن؟ من یه بچه‌ای مریض می‌بینن؟ من که مریض نیستم. واقعا همچین مسائله‌ای اتفاق بزرگیه ها. برای هر کسی این برخورد می‌تونه ناراحت‌کننده باشه، اونم برای یه بچه.وقتی که جودی بزرگتر شد، مادرش اون رو به مدرسه برد که ثبت‌نامش بکنن اما مدیر مدرسه مخالفت کرد. حرفش این بود که این بچه نمی‌تونه راه بره و اگه مدرسه آتیش بگیره چطوری با ویلچر نجاتش بدیم؟ نذاشت ثبت‌نام کنه و اینطوری بود که تمام بچه‌های من همون بچه‌هایی که همیشه با هم بودن رفتن مدرسه و جودی که همیشه تنها بود، حالا باید تنهاتر می‌شد. باید توی خونه می‌موند و مادرش بهش درس می‌داد.کودکی جودیالبته مدیر مدرسه گفت که آره شما توی خونه درس بخونید. ما براتون یک معلم می‌فرستیم خونه‌اتون. واقعا یه معلم فرستادن خونه، اما اون معلم فقط هفته‌ای دو ساعت و نیم میومد. بعد هم برای اینکه خونواده‌ جودی رو خوشحال کنن یه معلم فنی و حرفه‌ای که گلدوزی و قلاب‌دوزی آموزش می‌داد رو هم فرستادن خونه‌اشون. ظاهرا سیستم آموزشی این طور فکر کرده بود که همچین چیزی می‌تونه مهارت خوبی برای یک دختر معلول باشه، اما این چیزی نبود که جودی بپسنده.البته جودی این شانس رو داشت که یه خونواده‌ پیگیر و حامی داشته‌ باشه و نهایتا وقتی که جودی نه ساله شده بود، یه روزی به خونه‌اشون زنگ زدن و گفتن بشتابید که یه جا توی مدرسه برای دخترتون باز شده. اون سال‌ها مرسوم بود که بچه‌های معلول توی موسسات خاص درس بخونن یا حتی از خونواده‌هاشون جدا بشن و در همون موسسات بقیه‌ عمرشون رو زندگی کنن. حتی وقتی که جودی دو سالش بود، پزشکش به پدر جودی این پیشنهاد رو داد که اگه بخواید می‌تونید جودی رو تحویل ما بدید، ما بفرستیمش به یه موسسه‌ای و این دیگه میره تو اون موسسه و شما هم دیگه زندگی خودتون رو ادامه بدید.وضعیت برای بچه‌های معلول اینطوری بوده. یه بچه‌ای که بنا به هر دلیلی مبتلا شده بود به فلج اطفال، خونوادش می‌تونستن کلا بفرستن به‌ یه موسسه‌ای و زندگی خودشون رو بکنن، اما خونواده‌ این کار نکردن و تمام قد پشت سر جودی بودن. خانواده‌ی جودی همراه چند تا خانواده‌ دیگه که اونا هم بچه‌های معلول داشتن با هم نشستن و گفتن ما باید بریم اعتراض کنیم و بچه‌هامون توی مدارس عادی درس بخونن. چرا نباید تو مدارس عادی درس بخونن؟این رو هم بگم که پدر و مادر جودی یهودی‌های آلمانی تباری بودند که بیشتر خونواده‌اشون رو در هولوکاست از دست داده بودن. توی هولوکاست هم اتفاقا یکی از قربانیان گروه معلولان بودن. حزب نازی دنبال این بود که یک جامعه‌ بدون معلول داشته باشه و معلول‌ها رو حذف فیزیکی می‌کردن. یعنی توی کمپ آشویتس، یهودی‌ها، کولی‌ها، گروه‌های دیگه مثل بدکارها و همینطور معلولان رو هم می‌کشتند و از بین می‌بردن. با این پیشینه‌ اقلیتی که داشتن پدر و مادر جودی نسبت به وضع دخترشون خیلی حساس و پیگیر بودن و نمی‌خواستند که کوتاه بیان. بالاخره هم یه جورایی موفق شدن.یعنی چی یه جورایی؟ این بچه‌های معلول قرار شد به مدرسه‌ عادی برن، اما توی مدرسه از بقیه‌ بچه‌ها جدا بودن. فقط چند تا کلاس توی زیرزمین به بچه‌های معلول داده بودن. نه تنها کلاسشون با بقیه‌ بچه‌ها جدا بود، بلکه به بچه‌های دیگه هم فقط اجازه می‌دادن هفته‌ای یک روز برن پایین و بچه‌های معلول رو ببینن. بچه‌های غیرمعلول از طبقه‌ بالا می‌ایستادند و از پنجره‌ای که داشتن بچه‌های معلول رو تماشا می‌کردن. برای همینم پایینی‌ها به اون‌ها می‌گفتن بچه‌های بالا همشون توی یه مدرسه بودند. اما یک دیوار نامرئی بزرگ بین بچه‌ها کشیده شده بود.بچه‌های معلول، آخر مدرسه رو هم اونجا درس می‌خوندن و معمولا بعدش باید می‌رفتن در موسسات دولتی تقریبا به طور مجانی کار می‌کردن که یه جورایی مثل برده‌داری بود. جودی میگه از همون موقع در همون سن پایین هممون فهمیدیم که ماها در حاشیه هستیم. سرویس رفت و آمد مدرسه جایی بود که اینا می‌تونستن بچه‌های دیگه رو هم ببینن، اما بچه‌های دیگه خیلی زود به خونه‌هاشون می‌رسیدند. چون بچه‌های معلول از مناطق دوری به اون مدرسه می‌رفتن. بنابراین باید بیشتر از یک ساعت توی راه می‌موندن.توی راه این بچه‌های معلول با هم فرصت این رو داشتن که زیاد حرف بزنن. صحبت می‌کردن. از این می‌گفتن که چقدر همه چیزشون از بچه‌های دیگه متفاوته. از مشکلاتشون می‌گفتن. از خونواده‌هاشون می‌گفتن. حتی بعضیا از بچه‌ها خونواده‌هایی داشتن که پیگیر وضعیت بچه‌ها نبودن. مثلا بچه‌های معلول داشتن، اما توی خونه‌ دو طبقه زندگی می‌کردن و اون بچه‌های معلول باید خودش رو از پله‌ها سینه‌خیز می‌کشند بالا. عجیب اینکه توان مالی جابه‌جا کردن خونه‌هاشون هم داشتن، اما اصلا به این فکر نمی‌کردن که این بچه در عذابه.جودی در جوانیاین‌ها مسائلی بود که این بچه‌ها بین خودشون تعریف می‌کردن. حتی حرف‌هایی که به خونواده‌هاشون نمی‌گفتن رو هم به هم می‌گفتن. در همون سن کم اینا براشون مثل روز روشن بود که چه تبعیضی در زندگیشون وجود داره. همین صحبت کردن‌هاشون باعث شد که یک پیوند عجیبی بین این بچه‌ها درست بشه. بعضی از همین بچه‌ها کسانی شدند که بعدها در کنار جودی موندن و برای حقوق معلولان مبارزه کردن.در خیلی از کشورها اردوگاه تابستونی یه چیز رایجیه. اردوگاه یا کمپ جاییه که بچه‌های نوجوون و مدرسه‌‌رو تابستونا اونجا دور هم جمع میشن و یه سری برنامه‌هایی رو برای بچه‌ها اجرا می‌کنن. یه سری برنامه‌هایی رو خود بچه‌ها برای بچه‌های دیگه اجرا می‌کنن. سرشون گرم میشه. چیزی یاد می‌گیرن. دوست پیدا می‌کنن و کلا بهشون خوش می‌گذره.در دهه‌ ۱۹۵۰ در اطراف نیویورک یه اردوگاهی درست شد به اسم «اردوگاه جنت» یا «کمپ جنت». هدفشون این بود که این کمپ جایی باشه که بچه‌ها اونجا جوونی کنن. بدون اینکه کسی قضاوتشان کنه، بدون اینکه بهشون برچسبی بخوره، از اون دوره از عمرشون لذت ببرن. اردوگاه اون موقع یه مدیری داشت که خیلی آدم خوش‌مشربی بود و یک هیپی بود. ده‌ها نفر دیگه هم بودن که در کمپ کار می‌کردن؛ غذا درست می‌کردند؛ برنامه‌ها رو هماهنگ‌ می‌کردن و به بچه‌ها سرویس می‌دادن.یه کمپ تابستانی بود که شبیهش توی آمریکا زیاد بود اون موقع و الان هم هست، اما اوایل دهه‌ ۱۹۷۰ مدیرهای این کمپ تصمیم گرفتند که میزبان بچه‌های معلول باشن و بچه‌های معلول از شهرهای مختلف آمریکا چند هفته از تابستونشون رو بیان اونجا گرد همدیگه جمع بشن. آوازه‌ اردوگاه جنت به این بود که این اردوگاه توسط هیپی‌ها میشه و اون موقع هم که دیگه دور دور هیپی‌ها بود و با اون روش زندگی و با اون تفریحاتی که داشتن و باعث شده بود که آوازه‌ این اردوگاه بپیچه که آره اونایی که این اردوگاه رو می‌چرخونن پایه‌ همه‌جور تفریحی هستن.پوستر فیلم اردوگاه معلولانبا همچین شهرتی اتفاقا استقبال بچه‌های معلول خیلی زیاد بود. چون خیلی چیزایی که دوست داشتن امتحان کنن رو فکر می‌کردن که اونجا می‌تونن بهش برسن. اتفاقا همینطورم بود. برای همین آرزوشون بود که بتونن برن و در اون کمپ خوش بگذرونن. خودشون باشن. لذت ببرن. حالا جودی رو که یادتون نرفته؟ جودی هیومن حالا دیگه یه دختر جوون ۲۳ ساله بود که به تازگی هم معلم شده بود و تابستونا هم یکی از گرداننده‌های کمپه. البته بیشتر میزبان‌های اردوگاه یا گرداننده‌های اردوگاه، غیرمعلول بودن و می‌تونستن خودشون به بچه‌ها در کاراشون کمک بکنن، اما گرداننده‌های معلول هم بودن، مثل جودی.اردوگاه توی یه منطقه‌ جنگلی واقع شده بود و بچه‌های معلول از نیویورک یا از شهرهای دیگه سوار اتوبوس می‌شدند. مثلا از نیویورک سه ساعت راه باید میومدن و بعدش به اردوگاه می‌رسیدن. اتوبوس که به اردوگاه می‌رسید، کارمندای کمپ سر می‌رسیدند. اکثرشون گفتم هیپی بودن و بعضیاشونم ظاهرا عجیب غریب داشتن. اینا هیچ تجربه‌ای از رسیدگی به این بچه‌ معلول نداشتن. فقط یه آگهی دیده بودن کار در کمپ و بلند شده بودن اومده بودن. اون همه بچه‌ معلول یه جا با هم ندیده‌ بودن. از اون طرف هم بچه‌هایی که خیلی توی جامعه حضور نداشتن، یه دفعه میومدن اینا رو با تیپ هیپی‌شون می‌دیدن. به نظرتون یه خورده عجیب می‌زدن، شوکه می‌شدن که واقعا قراره اینا از ما مراقبت بکنن این چند هفته؟برای همین لحظات اول هر دو طرف یه خورده شوکه شدن که بابا چه کاری بود کردیم اومدیم اینجا؟ اما خیلی زود تونستن شرایط رو مدیریت کنن. کلا فضا و جو باحالی توی اردوگاه حاکم بود. اردوگاه پر از بازی و برنامه‌های مفرح و موسیقی بود. چه بچه‌های معلول و چه گرداننده‌های کمپ در یه عالم خاصی سیر می‌کردن. کمپ جنت مدینه‌ فاضله‌اشون بود. براشون مرکز دنیا بود. اینجوری بود که وقتی بچه‌های معلول اونجا بودن، دیگه انگار دنیایی در بیرون از اون‌جا وجود نداره.برنامه های سرگرم کننده  اردوگاه معلولانروز و شب بچه‌ها پر بود از برنامه‌های مختلف. بچه‌هایی که در بیرون کمپ در ارتباط برقرار کردن با بقیه مشکل داشتن، اونجا با میزبان‌ها خیلی راحت بودن. حالا رمز موفقیت میزبانا این بود که سعی نمی‌کردند بیبی سیکر باشن. می‌دونید؟ سعی نمی‌کردند که مراقبت‌های زیاد و بیش از حد داشته باشن. رفتارشون با بچه‌های معلول طوری بود که بچه‌ها حس می‌کردند که همه با هم تو یه سطح هستن. معلول و غیرمعمول نداره. با میزبان‌ها راحت بودن. مثل دوست با هم شوخی می‌کردن. وقت ورزش و بازی با هم بازی می‌کردن. حتی خوابگاه بچه‌ها و میزبان‌ها یکی بود. با هم یه جا می‌خوابیدن.مثلا یه ویدیویی هست از اون روزها که جودی رفته توی سالن پیش بچه‌ها و بهشون توضیح میده که بچه‌ها می‌خواهیم چهارشنبه به آشپز مرخصی بدیم؟ خیلی بی‌ریا واقعیت رو به بچه‌ها میگه و بعد نظر اونا رو می‌پرسه. میگه که باید خودمون غذا درست کنیم. دو تا گزینه داریم. می‌تونیم پارمیجانو با گوشت درست کنیم اما گرون میشه. گزینه‌ دیگه‌مون لازانیاست. پیشنهادتون چیه؟ چند نفر مخالفن؟ چند نفر موافقن؟ بعد از همه‌ بچه‌ها نظر می‌خواست. حتی بعضی از بچه‌ها بودن که معلولیت ذهنی داشتن، از اونا هم می‌پرسید. چرا این کار می‌کرد؟ خودش میگه برام مهم بود که همه رو درگیر موضوع کنم. همه حس کنن که بخشی از موضوع هستن.دوستان می‌دونید ارزش کار جودی چیه؟ به این که در دنیای واقعی و در دنیای خارج از کمپ جنت، خود جودی رو هم جامعه نادیده می‌گرفت؛ اما اون سعی می‌کرد که با بقیه اینطور نباشه. یعنی از اونایی نبود که بگه چون با من اینطوری رفتار میشه، پس من هم با بقیه همین‌طوری رفتار می‌کنم. یادتونه جودی می‌گفت که توی مدرسه بچه‌های معلول حس می‌کردند که در حاشیه هستن؟ الان که جودی در کمپ خودش مسئول بچه‌های معلول بود، دیگه نمی‌خواست که کسی رو به حاشیه برونه و اونها احساس کنن که به اونجا تعلق ندارند. می‌خواست حرف همه رو بشنوه. برای همین برای یه موضوعی ساده‌ای مثل انتخاب غذا می‌رفت از دونه دونه‌اشون می‌پرسید.حال و هوای صمیمانه اردوگاهیکی از برنامه‌های بچه‌ها توی کمپ این بود که دور هم بشینن و حرف بزنن. نظرشون رو در مورد همدیگه می‌گفتن. بچه‌ها توی کمپ احساس آزادی می‌کردند. هر کاری که در بیرون از کمپ براشون آرزو بود اونجا می‌تونستن انجام بدن. مثلا می‌تونستن عضوی از یک تیم ورزشی بشن. اونی که نمی‌تونست راه بره روی ویلچر می‌نشست و یکی از میزبان‌ها میومد و ویلچرشو با سرعت براش هل می‌داد و بچه‌ها هر بازی که آرزوش رو داشتن انجام می‌دادن. از بسکتبال و وسطی بگیر تا شنا. بچه‌ها اونجا می‌تونستن با هم ساز بزنن و آواز بخونن.در بیرون از کمپ این بچه‌ها هیچوقت یه بچه‌ باحال یه بچه‌ کول به حساب نمیومدن، اما توی کمپ چرا. توی زندگی عادی‌شون بچه‌های معلول زیادی دور و بر خودشون نمی‌شناختن که باهاشون بخوان دوست بشن و حتی روابط رمانتیک مثلا داشته باشن. نوجوون هستن دیگه؟ دنبال دوست دختر و دوست‌پسرن. این کم موهبتی برای خیلی از این بچه‌ها بود که بتونن عشقشون رو پیدا کنن. چون در خارج از کمپ نمی‌تونستن شریک برای خودشون پیدا کنند. برای همین عشق در فضای کمپ جنت جاری و ساری بود.این بچه‌ها معلولیت‌های مختلف داشتن. از فلج مغزی تا فلج اطفال و معلولیت ذهنی و نابینایی و ناشنوایی و غیره. این توضیح رو بدم که فلج مغزی به این معنی نیست که مغز اون فرد دچار فلجه و الزاما هوشش پایینه. چون بعضیا اینطور فکر می‌کنن. نه اینطور نیست. حتی ممکنه بعضی از بیماری‌های فلج مغزی آدم‌های باهوشی باشن. پس وقتی که کسی رو می‌بینیم که فلج مغزی هست و در حرف زدن یا در حرکت دچار مشکله، نباید سریع فکر کنیم که اون آدم هوش پایینی داره. اساسا یکی از مشکلات بزرگ معلولان همین قضاوت‌ها و همین پیش‌داوری‌هایی است که راجع به توان فکریشون، راجع به توان بدنیشون، راجع به شخصیتشون سریع پیش‌داوری میشه و همین که کسی ویلچرشون یا فرم بدنشون رو می‌بینه، راجع به شخصیت و هوش اون آدم پیش‌داوری می‌کنه.بگذریم. یکی از همکلاسی‌های مدرسه‌ جودی که توی کمپ حضور داشت، یه پسری بود به اسم نیل جیکوبسن. نیل هم از فعالان شناخته‌شده‌ حقوق معلولانه و خودش فلج مغزیه. نیل فلج مغزیه، اما لیسانس ریاضیات و فوق لیسانس ام‌بی‌ای داره و حتی سال‌ها عضو هیات مدیره‌ بانک معروف ولزفارگو بوده. درسته که نمی‌تونه روان صحبت کنه اما دلیل نمیشه که آدم توانمندی نباشه. اتفاقا نیل هم از کسانی بود که عشق خودش رو در کمپ جنت پیدا کرد. یه خانمی به اسم دنیس جیکوبسن که اون هم فلج مغزیه، اما تحصیلاتش رو تا فوق لیسانس ادامه داده و کتاب هم نوشته. هر دوشون در صحبت کردن و در راه رفتن مشکل جدی دارن، اما آدمای توانمند و باهوشی هستن.فیلم‌هایی که از کمپ جنت مونده خیلی جالبه. مثلا یه روز بچه‌ها راجع به پدر و مادرهاشون صحبت می‌کردن. این که چطور پدر و مادرا بهشون گیر میدن؟ و چطور بچه‌ها بهشون دروغ میگن؟ و از این موضوعات. از حمایت بیش از حد پدر و مادرا گلایه می‌کردن. یعنی از نگرانی بیش از حد در مورد بچه‌ معلولش می‌گفتن. یکی از بچه‌ها می‌گفت پدر و مادر من عالی هستن، اما یه وقتایی ازشون متنفر میشم. چون با کارایی که من می‌خوام انجام بدم مدام مخالفت می‌کنن. میگن تو معلولی و مدام یادم می‌اندازن که دو روی ویلچری. انگار نمی‌بینن که چقدر چیزهای زیادی هست که من می‌تونم انجام بدم.حرف‌های بچه‌ها گاهی اوقات حالت درد و دل کردن داشت. یکی از بچه‌ها می‌گفت من فکر می‌کنم که کلا پدر و مادرها از این که بچه‌ معلولشون رو به بقیه‌ آدما نشون بدن می‌ترسن. می‌گفت به نظرم بیشتر ترسه تا مراقبت کردن. جالب اینکه جیمز لبرک که کارگردان فیلم کمپ جنت هست هم خودش یک معلوله و در اون سال‌ها تابستونا به کمپ جنت می‌رفت. اصلا برای همین این مستند ساخته که نشون بده روند چی بوده؟ و راجع به فضای کمپ جنت صحبت بکنه.کارگردان فیلم خود در نوحوانی به اردوگاه معلولان میرفتتوی اون ویدیوهایی که مونده یه جاهایی هست که خود جیمی یا جیمز که اون موقع یه نوجوون بود هم توی فیلم‌ها هست. مثلا اون روز که اینا داشتن این صحبت‌ها رو می‌کردن، می‌گفت که بچه‌های غیرمعلول وابستگی‌‌شون به پدر و مادرهاشون کمتره. برای همین هم وقتی که لازمه که یه جایی با پدر مادرشون مخالفت کنن راحت میگن نه تمام ولی من نوعی چون برای خیلی از کارا بهشون نیاز دارم، باید همیشه موافقشون باشم. خلاصه بچه‌ها گفتن و گفتن و گفتن. همه‌ بچه‌ها حرفاشون زدن. حتی بچه‌هایی که نقص گفتاری داشتن. بقیه ساکت می‌شدن صبر می‌کردند حرف اونا تموم بشه و بعد نفر بعدی.حتی یه بار یکی از دخترها که توی صحبت کردن خیلی مشکل داشت و تقریبا هیچ کلمه‌ای از حرفاش رو نمی‌شد فهمید همینطور بود. فقط انگار یک سری صداهایی رو درست می‌کرد، اما باز بقیه ساکت بودن. گفت و گفت و گفت تا این که دیگه ساکت شد. یه نفر که صدای همه‌ بچه‌ها رو داشت ضبط می‌کرد ازش پرسید الان همه‌ حرفا رو زدی؟ علامت داد که آره؛ بعدش از بچه‌ها پرسید کسی فهمید نانسی چی میگه؟ اونا گفتن نه. گفت که کسی حتی بخشی از حرف‌های نانسی رو هم نفهمید. اونجا یکی از بچه‌ها که اون هم در گفتار مشکل داشت، اما از نانسی بهتر بود، آروم آروم و اونطوری که می‌تونست گفت من فکر می‌کنم که نانسی می‌خواست بگه که همه‌ آدما حق دارن یه وقتایی تنها باشن؛ اما حق تنها بودن و حق حریم خصوصی برای ما بچه‌های معلول معنا نداره. نانسی این رو می‌خواستی بگی؟ بعد نانسی اشاره کرد که آره.بچه‌ها با هم توی کمپ حرف می‌زدند و می‌دیدن که زندگیشون چقدر می‌تونست بهتر باشه. درسته که معلول هستند و این دیگه کاریش نمی‌شد کرد، اما خیلی از موانع و مشکلاتی که الان دارن رو می‌تونستن نداشته‌ باشن. اونجا توی کمپ جنت بود که بچه‌ها به این فکر می‌کردن که با هم دیگه می‌تونن خیلی از مشکلات رو بردارن. کمپ جنت تاثیرات عمیقی روی اون بچه‌های معلول گذاشت. اردوگاه جنت بعد از چند سال میزبانی از بچه‌های معلول، نهایتا به خاطر مشکلات مالی تعطیل شد و دیگه هیچ وقت پذیرای هیچ مهمانی نشد.برگردیم به جدی. گفتم پدر و مادرش خیلی پیگیری کاراش بودن رفتن به شورای آموزش مدارس همراه با پدر مادرای دیگه البته و ازشون خواستن که یه مدارسی برای بچه‌های معلول قابل دسترس کنن. رمپ بذارن که بچه‌ها بتونن با ویلچر وارد مدرسه بشن. اونقدر پر زور بودن که اونا هم این کار کردن. اونجا درسی که جودی گرفت این بود که بله تبعیض علیه معلولین وجود داره، اما در این دنیای پر از تبعیض من خودم باید وکیل مدافع خودم باشم و حقم رو بگیرم. اگه این کار رو نکنم کسی نمیاد به من حق رو تقدیم کنه. این درس بزرگی بود که جودی گرفت.جودی در دانشگاه فعالیت‌هاش برای بهبود وضعیت معلولان رو ادامه داد. اون قصد داشت که معلم بشه. برای همین تمام دوره‌های آموزشی مرتبط با معلمی گذروند و بعدش برای اینکه مجوز معلمی رو بگیره، باید سه تا امتحان رو پشت سر می‌گذاشت. امتحان شفاهی، کتبی و پزشکی هر سه تا امتحانم توی ساختمون‌هایی بود که یک معلول نمی‌تونست واردش بشه. یعنی پله‌های بلند داشت. آسانسور نداشت و شرایط جوری نبود که اصلا یک معلول بتونه وارد بشه، اما جودی دوستایی داشت که اونا اومدن و کمک کردن با ویلچر از پله‌ها کشوندنش بالا.جودی امتحان کتبی و شفاهی رو پاس کرد، اما توی آزمون پزشکی خانم دکتری که داشت تست می‌گرفت یه سوال عجیبی از جودی پرسید. ازش خواست که نشون بده که چطور دستشویی می‌ره؟ خیلی جدی! جودی ترسیده بود و می‌دونست که جوابش می‌تونه باعث بشه که کار مورد علاقه‌اش یعنی معلمی رو نتونه بگیره؛ اما واکنش جودی چی بود؟ چون که دکتر ازش خواسته باید انجام می‌داد؟ باید حرف دکتر رو گوش می‌کرد؟ نه. بهش گفت که مقرراتی هست که من رو ملزم بکنه که به عنوان معلم باید به بچه‌ها یاد بدم که چطور مثانه‌اشون تخلیه کنن؟ اگه هست من الان انجام میدم؛ در غیر این صورت انجام نمیدم. با این جواب خانم دکتر از کوره در رفت و جودی رو رد کرد.جودی ترسیده بود؛ اما تصمیم گرفت که بالاخره مقابل این تبعیض سیستمی باید بایسته. خوش‌شانسیش این بود که یک هم دانشگاهی معلول داشت که اون ستون‌نویس روزنامه نیویورک تایمز بود و اون آدم تونست یکی از همکاراش متقاعد کنه که در روزنامه در مورد این مسائله مطلب بنویسه. اینجوری بود که داستان جودی در روزنامه‌ نیویورک تایمز چاپ شد. با این عنوان «جودی هیومن در مقابل شورای آموزش». به طبع خیلی‌ها اون مقاله رو خوندن و براشون جالب بود که در مورد موضوع بدونن. از جمله فردای اون روز یه وکیل که در زمینه‌ حقوق شهروندی فعالیت می‌کرد، به جودی تماس گرفت تا در مورد شرایطش بدونه و بدونه قضیه چیه؟جودی در مقابل این تبغیض سیستمی ایستادجودی هم تنور و آماده دید و از اون وکیل پرسید میشه تو وکیل من باشی؟ چون من می‌خوام رسما علیه شورای آموزش شکایت کنم و اون فرد هم قبول کرد. مسیر سختی در مقابل جودی بود و این باعث می‌شد که جودی بترسه، اما جلو رفت و باز جودی یک خوش‌شانسی دیگه‌ای هم آورد و در دادگاه بهترین قاضی ممکن پرونده‌ جودی رو به دست گرفت. قاضی پرونده خانم کانستنس مانستلی اولین قاضی زن آفریقایی تبار در آمریکا بود. کسی بود که خودش از همه لحاظ معنی تبعیض رو می‌فهمید و با پوست و گوشت خودش لمس کرده بود. یک زن یک آفریقایی‌تبار که جنگیده و شده اولین قاضی زن سیاه‌پوست آمریکا.اینجوری بود که این خانم قاضی به نظرش اینطور اومد که بله این یک تبعیضه و حکم داد که شورای آموزش یک آزمایش دیگه‌ای باید از جودی بگیره و این بار آزمایش پزشکی گذروند و جودی تونست مجوز معلمی رو بگیره. اینطوری بود که اولین مبارزه‌اش با سیستم برای گرفتن حقوقش رو برنده شد و چند ماه بعدش جودی در همون مدرسه‌ای که توش درس خونده بود شروع به تدریس کرد.موفقیت جودی توی پرونده‌ مجوز معلمیش باعث شد که اون به شهرت برسه و همین که باعث شد که بفهمه که اگه برای حقوق خودش و معلول‌های دیگه بجنگه می‌تونه شرایط رو تغییر بده. اونجا بود که یک سازمان حقوقی رو تاسیس کرد به اسم «معلولیت در عمل». به طبع دست تنها که نمی‌شد همچین سازمانی رو بچرخونه و نیاز به همکاری افراد دیگه داشت. اینجا بود که بعضی از کارکنان و میزبانانی که توی کمپ جنت بودن به سازمان معلولیت در عمل پیوستن. آمریکا هم در یه دوره‌ای بود که اقلیت‌های مختلف مثل سیاه‌پوست‌ها مثل همجنس‌گراها مثل فمینیست‌ها و غیره برای حقوقشون می‌جنگیدند و نسبتا موفق می‌شدن.در اون فضا رسانه‌ها این فرصت رو به معلولان هم دادند تا بیان توی رسانه‌ها و برای جامعه توضیح بدن که کجاها و چطور در موردشون تبعیض میشه؟ با این فعالیت‌ها بود که کم‌کم سنا و کنگره آمریکا دنبال این افتادند که وضع رو تغییر بدن و در سال ۱۹۷۲ قانون توانبخشی رو تصویب کردن. در انتهای اون قانون یک بندی بود به اسم بند ۵۰۴ که می‌گفت معلولان در ایالات متحده نباید مورد تبعیض قرار بگیرند و نباید فقط به خاطر این که معلول هستند از حمایت‌های مالی دولت محروم بشن. یعنی هر بخشی که از بودجه عمومی استفاده می‌کنه، اعم از مدارس، راه‌ها، بیمارستان و غیره می‌بایستی شرایطی رو فراهم می‌کردن که معلولان هم مثل سایرین از فرصت‌های برابر از خدمات و استفاده بکنن و بهره بگیرن.این یک قانون امیدبخش بود؛ اما نیکسون رئیس جمهور وقت آمریکا این قانون را وتو کرد. دلیل نیکسون این بود که این قانون هزینه‌های زیادی به دولت آمریکا تحمیل می‌کنه. باید توی تمام ساختمان‌های دولتی از مدرسه و دانشگاه تا شهرداری و بیمارستان و غیره آسانسور اضافه می‌کردن. کنار پله‌های ساختمان باید رمپ می‌زدند و کارهای دیگه. حرف نیکسون این بود که این‌ها هزینه‌های زیادی روی دست دولت می‌ذاره. اونم در حالی که عده‌ای خیلی کمی ازش منتفع میشن.البته از این بهانه‌ها همیشه هست دیگه؟ مثل اینکه حالا مگه این مسائله مهمترین مسائله‌اس؟ چرا در مقطع حساس کنونی باید این کار بکنیم؟ و از این توجیهات. سازمان معلولیت در عمل بلافاصله شروع کرد به برگزاری تجمع در مقابل نمایندگی نیکسون در نیویورک. معلولان قرار گذاشتند که میریم خیابون رو بند میاریم. با ویلچرشون رفتن سر چهارراه. نشستن روی زمین و چهار خیابان اصلی نیویورک رو بند آوردن. مردم برای پیاده از تعجب شاخ درآورده بودن. چون می‌دیدن آدمایی که تا قبل از اون جدی نمی‌گرفتنشون ،حالا خیابون رو بستن و انقدر مصمم و قوی هستند که نمیشه جلوشون ایستاد. جودی و بقیه روی ویلچر نشسته بود و وسط میدون بود. کلا هم البته پنجاه نفر بودند اما پنجاه نفر مصمم.این حرکت اولین حرکت رادیکال و جدی اونا بود و بعد از اون کلی برنامه‌ دیگه هم اجرا کردند؛ اما علی‌رغم همه‌ برنامه‌ها جامعه توجه کمی بهشون نشون می‌داد. چون حواس جامعه به جنگ ویتنام بود. اتفاقا جنگ ویتنام باعث شد که سربازهایی که در جنگ دچار معلولیت می‌شدند هم جذب همین جنبش معلولان بشن و تبدیل بشن به سفرهای جنبش معلولان در سراسر آمریکا. جنبش دنبال این بود که جلوی تبعیض رو بگیره. در پیدا کردن کار، در آموزش عمومی، در حمل و نقل و در همه‌ زمینه‌ها علیه معلولان، تبعیض وجود داشت.بالاخره این اعتراضات ثمر داد و نیکسون قانون توانبخشی رو امضا کرد، اما دولتش عملا هیچ کاری برای اون بند ۵۰۴ انجام نداد. یعنی اول مجلس قانون را تصویب کرد و رئیس‌جمهور وتو کرد. بعد رئیس جمهور در ظاهر امضا کرد، اما در عمل دولتش هیچ اقدامی نکرد. بعد از اون بود که جودی از نیویورک یعنی شهر خودش رفت به کالیفرنیا و یک مرکزی رو درست کرد به اسم «مرکز زندگی مستقل». به طبع هم منظور مرکزی بود که کمک می‌کرد که معلولان زندگی مستقلی داشته باشن. خودشون رو پای خودشون بایستن. این مرکز کمک می‌کرد که معلول‌ها وسایل و خدماتی که براشون مناسب داشته باشن. مثلا ویلچر برقی داشته باشن یا خدمات حمل و نقل مخصوص معلول‌ها رو دریافت بکنن.این خدمات رو از محل بودجه عمومی ایالت انجام می‌دادن. دلیل این که جودی از نیویورک به ایالت کالیفرنیا رفت هم همین بود. چون دولت محلی کالیفرنیا از معلول‌ها حمایت می‌کرد. این مرکز هم توسط همون بچه‌های کمپ جنت اداره می‌شد.دیگه سال ۱۹۷۶ شد و دولت کارتر سر کار اومده بود، اما هنوز بند ۵۰۴ قانون توانبخشی اجرایی نشده بود. امضا شده بود، اجرایی نشده بود. گرچه که خود کارتر، رئیس جمهور وعده داده بود که قانون را اجرایی می‌کنه، اما وزیر سلامت و آموزش که مسئول اصلی اجرایی کردن این قانون بود مقاومت می‌کرد. یه فردی بود به اسم جوزف کالیفانو «Joseph Califano».کالیفانو می‌گفت که ما حالا تازه دولت رو تحویل گرفتیم. به ما وقت بدید حالا انشالله اجرا می‌کنیم؛ اما رهبران جنبش معلولین متوجه شدند که اگر دیر بجنبند، حتی احتمال این وجود داره که قانون رو دوباره تغییر بدن و کلا بند ۵۰۴ رو بردارن. به هر حال سیاست دیگه؟ از این حرکت‌ها هم می‌زنن. برگشت به عقب داره. یه وقتایی علی‌رغم موفقیت جنبش‌ها خیلی اوقات خیلی چیزا هم برمی‌گرده به عقب. برای همین سران جنبش حقوق معلولان تصمیم گرفتند که هر چه زودتر باید یه حرکتی بکنن.جوزف کالیفانودر ایالت کالیفرنیا بودند و در خود واشنگتن دی سی پایتخت آمریکا نبودند که بر مقابل وزارت‌خونه رفتند در مقابل ساختمان اداره سلامت و آموزش سانفرانسیسکو اونجا تجمع کردند. شعار می‌دادند «یا امضا کن یا استعفا بده». همینطور که شعار می‌دادن یه دفعه شور حسینی اینا رو گرفت و یکی گفت که بریم داخل ساختمون. بقیه هم گفتن بریم. این شد که یه دفعه سیصد نفر ریختن داخل ساختمان. سرازیر شدن اون تو. رفتن به دفتر یکی از مدیران کل و ازش خواستن که ما می‌خوایم با جوزف کالیفانو. اون بابا قبول نمی‌کرد و می‌گفت که من نمی‌تونم با شخص وزیر صحبت کنم.جودی هم تهدید می‌کرد که پس ما توی این ساختمون می‌مونیم. اونم گفت بمونید. فکر کرد که تهدید تو خالیه. ساعت پنج شیش عصر شده بود و معترضین به خواسته‌هاشون نرسیده بودن. این بود که جودی و بقیه‌ رهبرای معلولان گفتن که باید شب رو همینجا بیتوته کنیم. حالا جمعیت در سالن‌های مختلف ساختمان اداره کل پخش‌ شدن. بیشترشون رو ویران نشسته بودن. شعار می‌دادند. آهنگ‌های همبستگی و یار دبستانی طور اینا می‌خوندن که یه دفعه جودی سر رسید و ازشون خواست که بچه‌ها باید شب رو اینجا بمونیم. یعنی شب رو همینجا روی زمین باید دراز بکشیم بخوابیم، روی کف زمین اداره.تصورش رو بکنید چند صد نفر معلولی که بعضی‌هاشون برای کارهای عادی روزمره‌اشون نیاز به کمک و مراقبت داشتن، حالا برای رسیدن به خواسته‌هاشون می‌خواستند روی زمین بخوابن. اینجا هنر جودی و رهبران جنبش این بود که هم باید اعتراضات ادامه می‌دادن و هم طوری اعتراض رو پیش می‌بردند که جون معترضین هم در خطر نیفته. چون بعضی‌هاشون خیلی آسیب‌پذیر بودن، اما شب رو اونجا خوابیدن. فردا شد و خبری از واکنش کالیفانو نشد.دوباره شب رو در ساختمون موندن. ساختمون به دست معلولان معترض افتاده بود؛ اما پلیس نمی‌خواست که به زور اون‌ها رو بیرون کنه. حالا وجهه خوبی نداشت یا موافق بودند با جنبششون اما این کار رو نکردن. قصدشون این بود که به طور غیرمستقیم اون‌ها رو وادار به خروج بکنن. برای همین از روز سوم آب گرم و تلفن ساختمون رو قطع کردن که این‌ها خودشون خسته بشن و برن. حالا داخل ساختمون پر از آدم‌هایی که نیاز به غذا دارند. دارو می‌خوان. پتو لازم دارن. از اون طرف هم آدمایی بودن که توی جامعه تو شهر داوطلب کمک شده‌ بودن. باید از این طرف اینا تو ساختمون آمارها رو چند تا غذا می‌خوایم، چندتا پتو می‌خوایم، اینا رو با تلفن به بیرون می‌داد. مهانا بفرستن تلفن که بد شده بود و نمی‌شد.اشغال ساحتمان اداره سلامت و آموزش سانفرانسیسکو توسط معلولانگفتن چی کار کنیم؟ یکی از نانواها گفت که بسپاریدش به من. رفت مقابل پنجره و از همونجا به یه ناشنوای دیگه که در خارج ساختمان و در خیابان ایستاده بود با زبان اشاره علامت داد که چی می‌خوایم؟ مسائله‌ نبود تلفن اینطوری حل شد. از اون طرف یه گروهی بود به اسم بلک پنتر یا پلنگ سیاه. سیاه‌پوستان آمریکایی بودند که برای حقوقشون مبارزه می‌کردن. غذای این سیصد نفر رو بلک پنتر تقبل کرد. گفتن که اگه شما حاضرید که برای حقوقتون بجنگید و روی کف زمین بخوابید، حداقل غذاتون با ماست.معلولان معترض در طول روز در داخل ساختمان و همینطور در حیاط مقابلش شعار می‌دادن و سرود می‌خوندن و روی همون ویلچرهاشون می‌رقصیدن. فضا شده بود عین همون کمپ جنت. اتفاقا خیلی از بچه‌ها و میزبان‌های اون موقع کمپ الان هم در همین ساختمون حضور داشتن. با همه‌ این‌ها باز از واشنگتن خبری نبود. اینجا بود که در یکی از شب‌ها جلسه‌ای تشکیل دادند و جودی به حضار گفت که ما می‌خوایم اعتصاب غذا کنیم. طبق روال همیشگی برای جودی خیلی باز مهم بود که نظر همه رو جویا بشه. به همه فرصت صحبت کردن می‌داد. حالا جلسه می‌خواست تا سه صبح طول بکشه بکشه.هر جلسه‌ای که تشکیل می‌شد، یک مترجم زبان اشاره داشتن که اونجا وایمیستاد و با زبان اشاره ترجمه می‌کرد که ناشنوا هایی که اونجا بودن متوجه این حرفا بشن. عین همون کارهایی که توی اردوگاه تمرین کرده بودن رو الان اینجا در اداره کل سلامت و آموزش سانفرانسیسکو داشتن پیاده می‌کردن.چند صد نفر معلول که خیلی‌هاشون نیاز به کمک داشتن هنوز داشتن روی زمین می‌خوابیدن. حموم نکرده بودن. آدم‌هایی بودن که دچار فلج چهار اندام بودن. یعنی از دو دست و دو پا فلج بودن و اینا نمی‌تونن خودشون رو جابه‌جا کنن. باید افراد دیگه بدن اینا رو جابه‌جا کنن که دچار زخم بستر نشن. درسته که بعد از چند روز دیگه برای خواب تشک داشتند، اما هنوز شرایط جالبی نداشتن. مسئولیت زیادی روی دوش جودی بود. چون اون بود که داشت همه رو ترغیب به ادامه‌ راه می‌کرد. از دونه دونه‌ بچه‌ها می‌پرسید می‌تونید بمونید؟ ادامه بدید؟ یه خورده بیشتر با هم بمونیم و ترغیبشون می‌کرد.یازده روز از تحصن گذشته‌ بود. یک گزارشگری به اسم ایوان وایت بود که در کانال هفت محلی کار می‌کرد و اون تصمیم گرفته بود که صدای معلولان رو به گوش مردم برسونه. غیر از اون بقیه‌ شبکه‌ها کار معلول‌ها رو نادیده گرفته بودن. ایوان وایت هر روز می‌رفت مقابل ساختمون با معلولان مصاحبه می‌کرد و گزارشش هم در همون کانال هفت پخش می‌شد. برای همین ایوان بلیط ورود به ساختمان رو داشت و از داخل ساختمون کلی فیلم گرفته که همون‌ها الان مونده. بالاخره رهبرهای جنبش گفتن که اینجوری که نمیشه. صدامون رو ما باید بریم به گوش کنگره برسونیم.از دو تا نماینده کنگره به اسم‌های فیلیپ برتن و جرج میلر دعوت کردن و اون‌ها برای مذاکره به ساختمان اون اداره اومدن. همه توی سالن بزرگی نشستن. این دو نماینده کنگره بالای مجلس نشسته بودند و در مقابلشان جودی و بقیه‌ بچه‌های معلول و یه تعداد مسئول دیگه هم نشسته‌ بودن. یه جور جلسه استماع بود. کالیفانو که همون وزیر سلامت آموزش بود، یک نماینده به اسم ایدنبرگ به جلسه فرستاده‌ بود که این ایدنبرگ می‌گفت که آره همکارای من در واشنگتن دارن رو این مسائله کار می‌کنن که چند تا از مدارس باید تغییر بدیم؟ و تاثیرات قانون چیه؟ و از این حرفا.می‌گفت ما یه سری مدارس خاصی رو انتخاب می‌کنیم که بچه‌های معلول تو اون‌ها بتونن با بقیه‌ بچه‌ها درس بخونن. ما نمی‌تونیم فی‌البداهه بیایم همه‌ مدارس رو این کار بکنیم و اجازه بدیم که بچه‌های معلول و غیر معلول تو یه مدرسه باشن. جودی و دوستاش می‌گفتن نه این حرفا فقط دل خوش کنک است و دولت قصدی نداره که هیچ تغییری رو توی سیستم بده. اگه شما میگی که بچه‌ها با هم برابر هستند، در اون صورت همه با هم تو یه مدرسه تو یه مدل مدرسه باید درس بخونن. نمیشه بگی که بچه‌های معلول و غیر معمول برابر هستن، بعد اینا رو جدا کنید بفرستید یه مدارسی و اونام یه سری مدارس دیگه‌ای و بچه‌های معلول احساس کنن که طرد شدن. احساس کنن جزئی از جامعه نیستن.حرفشون این بود که بچه‌ها اعم از معلول و غیر معمول باید از همون اول توی مدرسه کنار همدیگه باشن و چشمشون به وجود همدیگه عادت کنه. شرایط همدیگه رو از نزدیک درک بکنن. بعد همینطور با هم بزرگ بشن و بعد توی کار و توی عرصه‌ اجتماع این کنار هم بودن با همدیگه باشه و چیز عجیبی نباشه که در محل کار آدم کنار آدم یک معلولی نشسته داره کار می‌کنه. اصلا عجیب نیست و همه‌ این‌ها از مدرسه شروع میشه.حالا توی این مذاکرات ایدنبرگ که نماینده‌ وزارتخونه بود، یه جورایی مامور بود و معذور. یه بیانیه‌ای که رئیسش کالیفانو داده بود خوند و زد از اتاق بیرون. رفت توی یکی از اتاق‌ها در هم قفل کرد. بعد یکی از همون نماینده‌های کنگره که اونجا بود بلند شد رفت دنبال ایدنبرگ. گفت آقا این همه راه رو اومدی، بیا بشین تو جلسه. بشین ببین حرف اینا چیه؟ احتمالا ایدنبرگ از همین می‌ترسید. انگاری دلش با معلول‌ها بود، اما سازمان وزارت‌خونه بهش می‌گفت که باید مقابل اعتراض‌کننده‌ها مقاومت کنی و بری این بیانیه بخونی.سخنرانی پرشور جودی در مقابل  ایندنبرگخلاصه ایدنبرگ به جلسه برگشت و شهادت معلول‌ها رو دونه به دونه گوش کرد. جلسه استماع بود دیگه؟ هر کسی به نوبت میومد و از مشکلاتش می‌گفت. دل پردردی هم داشتن. حرف‌ها و مشکلاتشون طوری بود که دل سنگ رو هم آب می‌کرد. اون دو تا نماینده کنگره طرف معلول‌ها بودن، می‌گفتن بله این قانون هزینه داره برای دولت، اما هزینه‌ای که ما می‌خوایم بکنیم مال دویست ساله. رمپ درست می‌کنیم جلوی مدرسه، جلوی بیمارستان ،اینا که خراب نمیشن. اونجا می‌مونه دیگه؟ دویست سال می‌مونه. باید بالاخره از یه جایی شروع کنیم.جودی هم یک سخنرانی احساسی و تاثیرگذار کرد. گفت آزار و نابرابری که به معلول‌ها تحمیل میشه انقدر غیرقابل تحمله که من نمی‌تونم این درد رو به کلمه بکشم، اما این رو بدونید هر بار که شما می‌گید همه‌ بچه‌ها برابرند اما باز حرف از جداسازی بچه‌های معلول و غیرمعلول می‌زنید، این رو بدونید که معلول‌های این کشور رو عصبانی می‌کنید و یادشون می‌اندازید که اون‌ها رو ترک کردید. ما دیگه اجازه نمی‌دیم که دولت حق ما معلولین رو بگیره و سرکوب کنه. ما می‌خوایم قانون پیاده بشه. ما می‌خوایم جلوی جداسازی معلول و غیرمعلول تو جامعه گرفته بشه.همینطور باحرارت می‌گفت و ایدنبرگ بینوا هم سر تکون می‌داد. یه جایی جودی گفت که و ممنون میشم که دیگه فقط سرت رو تکون ندی. نمی‌دونم اصلا متوجه شدین که داریم راجع به چی حرف می‌زنیم؟ یا اینکه فقط داری سرت رو تکون میدی؟ این رو گفت و اشک‌هاش رو پاک کرد و ساکت شد. حرفش تند بود، اما فضا طوری بود که به ما ظلم شده و ما از دستتون عصبانی هستیم. اون جلسه خیلی خوب پیش رفت، اما با این حال هیچ نتیجه‌ خاصی نداشت. کالیفانو انگار می‌خواست زمان بخره و شاید هم قصد داشت که به مرور یه حرکت‌هایی رو انجام بده اما جودی و بقیه‌ رهبرهای جنبش گفتن حالا که تنور داغه بذار نون رو بچسبونیم.۲۲ نفر از بچه‌های معلول شال و کلاه کردن و گفتن که بریم واشینگتن‌دی‌سی. بریم اونجا حرفامون رو در رو به خود کالیفانو بزنیم. بقیه‌ معترضان هم قرار شد که توی همون ساختمون بمونن و به تحصنشون ادامه بدن. حالا دیگه روز پانزدهم تحصن بود. هواپیمای این ۲۲ نفر که به واشنگتن دیسی رسید، از همونجا یه کله رفتن کجا؟ رفتن مقابل خونه‌ کالیفانو تجمع کردن؛ همون شب، اما چون تجمعشون مسالمت‌آمیز بود و کاریم نمی‌کردن پلیس با اینا مقابله نکرد. اینا به دست مقابل خونه‌ وزیر تا صبح اونجا وایسادن.صبح معلوم شد که کالیفانو و خونوادش از در پشتی خونه زدن بیرون. این ۲۲ نفر معطلش نکردند. با اینکه شب را هم نخوابیده بودن از همان‌جا مستقیم رفتن مقابل کاخ سفید که این دفعه رئیس جمهور رو ببینن و حرفشون به گوش اون برسونن. رئیس جمهور از یه در دیگه‌ای خارج شد که این‌ها رو نبینه. خب دو تا شکست تا اینجا ولی باز این گروه ۲۲ نفره کم نیاوردن. با هر مشقتی که برای رفت و آمد داشتند باید پشت کامیون می‌نشستند. توی تاریکی توی سر و صدای کامیون زمانی بود که ماشین‌های مناسب برای حمل و نقل معلولان نبود، اما می‌رفتند. همه‌ این‌ها رو تحمل می‌کردند و هر روز مقابل کاخ سفید تجمع داشتن.در سانفرانسیسکو چه خبر بود؟ اونجا هم فشار پلیس به بچه‌ها زیاد شده بود؛ اما اونا کماکان توی ساختمون مونده بودن. جودی هر روز از واشنگتن پیگیر ماجرا بود. زنگ می‌زد و آمار می‌گرفت چی شده؟ چی نشده؟ بهشون می‌گفت که تا من نگفتم کسی از اونجا خارج نشه. انقدر هم این زن جذبه داشت که همه می‌گفتن چشم. برای بچه‌هایی که توی تحصن بودن اینکه مقابل اف بی آی بایستن راحت‌تر بود تا اینکه بخوان به جودی بگن که نه من دیگه کم آوردم. همچین شخصیتی داره.با این حال خبری از هیچ گشایشی نبود. کسی انگار این‌ها رو نمی‌دید. کسی انگار براش مهم نبود که صدها معلول توی این کشور هستند که ساعت‌هاست که نخوابیدن. ساعت‌هاست که توی اعتصاب غذا هستند. هر چی که در چنته داشتند رو کرده بودن. یعنی دیگه باید چی کار می‌کردن که جامعه اینا رو می‌دید؟ رهبرهای جنبش مونده بودن دیگه باید چیکار کنیم؟ از طرفی هم می‌گفتن اگه کنار بکشیم چی؟ پس بالاخره کی قراره وضعیتمون تغییر کنه؟ اینجوری بود که تجمعات‌شون رو ادامه می‌دادن و ایوان وایت همون خبرنگار شبکه‌ هفت سانفرانسیسکو باهاشون رفته بود واشینگتن دیسی و ازشون فیلم می‌گرفت و گزارشاشو می‌فرستاد به همون شبکه‌ هفت سانفرانسیسکو و پخش می‌شد.توی همین وضع یک اتفاق عجیبی افتاد که کسی فکرشو نمی‌کرد که اون اتفاق تاثیری به این بزرگی روی جنبش حقوق معلولان داشته باشه؛ اما باعث شد که ورق برگرده. کارمندای تلویزیون ای بی سی غول رسانه‌ای آمریکا اعتصاب کرده بودند و کسی نبود که برای ای‌بی‌سی برنامه و گزارش تهیه کنه. اینجا بود که اونا از سر ناچاری اومدن سراغ وایت و گفتن گزارشات رو بده ما پخش کنیم. خلاصه اینجوری بود که گزارش‌های وایت سر از تمام شبکه‌های ای بی سی درآوردن. گزارش‌هایی که فقط و فقط در سانفرانسیسکو پخش می‌شد و بقیه‌ آمریکا خبر نداشتن و دلیل این که با تمام اون کارها کسی خبردار نمی‌شد هم همین بود.تازه مردم آمریکا فهمیدن که داستان چیه؟ یعنی بهتر از این نمی‌تونست پیش بیاد. تا به حال کالیفانو وزیر آموزش و سلامت فکر می‌کرد که این مسائله فقط مال سانفرانسیسکوئه و تموم شد رفت؛ اما الان دیگه در همه جای آمریکا این مسائله پخش شده بود. هر جایی که می‌رفت ازش می‌پرسن چی شده؟ داستان چیه؟ چرا به حرف معلول‌ها گوش نمیدی؟ و اینطوری بود که در روز بیست و چهارم تحصن، کالیفانو بدون اینکه به رهبری جنبش معلولان حرفی بزنه خودش قانون رو بی سر و صدا امضا کرد.خبر اما پیچید اون ۲۲ نفر توی واشنگتن دیسی سر از پا نمی‌شناختن. توی ساختمون اداره‌ سلامت آموزش سانفرانسیسکو ولوله‌ای به پا بود. آدمایی بودن که روزها توی اعتصاب غذا بودن× وقتی که این خبر رو شنیدن، تازه اعتصاب غذاشون شکوندن و یه لقمه غذا خوردن. خبرنگار یکی بعد از دیگری هجوم می‌آوردند به جودی و بقیه‌ رهبران و بهشون تبریک می‌گفتن. جودی بهشون می‌گفت که کنگره، رسانه‌ها و مردم آمریکا دیدن که ما هم اندازه‌ بقیه‌ مردم آمریکا شجاعت و استقامت و هوش داریم. یک معلول فقط چون دچار یک معلولیتی هست مریض به حساب نمیاد.سفر به واشینگتن دیسییادتونه وقتی بچه بود اون پسر بچه بهش گفته بود مریض و تاثیر بدی روش گذاشته‌ بود؟ الان داشت می‌گفت که ما مریض نیستیم. ثابت کردیم که ما آدمای قوی‌ای هستیم. بچه‌های معلول توی سانفرانسیسکو خوشحال بودن. حلقه‌ گل بر گردن از ساختمان اداره سلامت آموزش میومدن بیرون. مردم در بیرون ساختمان جمع شده بودن و براشون کف می‌زدن. درست مثل قهرمانان و واقعا هم قهرمان بودن. گروه‌های مختلف معلولان تونسته بودن در کنار هم این کار رو انجام بدن. می‌دیدن تونستن دولت آمریکا رو مجبور کنن که به خواسته‌اشون تن بده.کم هم نیست ها. شما فکر کنید به یک گروهی که همیشه از سر ترحم و دلسوزی نگاه شده بود و به عنوان شهروندان مریض و کم توان دیده بودنشون. بعد اون گروه نشون داده بودن که نه خیر؛ از این خبرا نیست. ما اگه بخوایم می‌تونیم دولت رو هم به زانو در بیاریم و مجبور کنیم که به خواستمون تن بده.جنبش حقوق معلولان امریکا به ثمر نشستاون روز، روز خیلی بزرگی بود اما هنوز اینجا انتهای مسیر نبود. با اینکه قانون ۵۰۴ عملا اجرایی شده بود؛ اما این قانون رو فقط سازمان‌هایی که از دولت پول می‌گرفتن موظف به اجراش بودن و بخش خصوصی موظف به اجرا نبود. از اونور سیستم حمل و نقل عمومی برای معلولان قابل استفاده نبود. دستشویی‌ها برای معلولان قابل استفاده نبودن. نمی‌تونستن با ویلچر برن وارد دستشویی بشن. نمی‌تونستن به خاطر وجود ویلچر دستشون رو بشورن. دستشویی‌ها طراحی مناسب نداشتن. کارفرماها برای استخدام تبعیض قائل می‌شدند. بهونه می‌آوردند، اما الان دیگه با این پیروزی که به دست آورده بودند خون تازه‌ای وارد شریان‌های جنبش حقوق معلولان شده‌ بود.اینطوری بود که خیلی از معلولان جسارت و اعتماد به نفس پیدا کردن که بیان توی میدون و برای حقوقشون بجنگن. دیگه الان میلیون‌ها معلول در آمریکا بودند که سفت و محکم پای خواسته‌هاشون وایساده بودن. بیشتر از چهل میلیون آمریکایی هستند که دارای یک معلولیت جسمی یا ذهنی هستند و الان بخش زیادی از اون میلیون‌ها دیگه اومده بودن پیگیر بودن.نتیجه اینکه در سال ۱۹۹۰ دیگه تظاهرات‌شون پرشورتر از قبل بود. می‌خواستن به همه بفهمونن که مصمم هستند و موفق شدن. مجلس سنا هم پیگیر کاراشون بود و لایحه‌ قانون معلولان آمریکایی یا ای دی ای «ADA» رو نوشتند و در نهایت در روز ۲۶ جولای ۱۹۹۰ این قانون توسط جرج بوش پدر، رئیس‌جمهور وقت اجرایی‌ شد. گرچه که شما می‌تونید بهترین قوانین رو هم تصویب بکنید، اما اینکه عادت‌های یک جامعه تغییر کنه، رفتارهای یک جامعه تغییر کنه، اون یه چیز دیگه است و بدون اون‌ها چه بسا که قانون معنی نداشته‌ باشه. امضای لایحه‌ قانون معلولان آمریکاییبه هرحال معلولان آمریکا تونستن که به این پیروزی بزرگ دست پیدا بکنن و باعث بشن که معلولان کشورهای دیگه هم الهام بگیرند از اون‌ها و حقوق معلولان در کشورهای مختلف جدی گرفته بشه. حس آزادی و اعتماد به نفسی که کمپ جنت به اون بچه‌ها داد بود که باعث شد که اونا کم‌کم برن دنبال حقوقشون و باعث بشن که دنیا رو تغییر بدن. جودی هیومن بعدها به عنوان مشاور ویژه‌ دولت آمریکا در امور حقوق معلولین فعالیت کرد و باعث شد که خیلی از تجربیاتی که داشتن رو به کشورهای دیگه منتقل بکنن و وضعیت معلولان اون کشورها رو ارتقا بدن.خب توی این اپیزود به طور مفصل البته تا جایی که وقت اجازه می‌داد راجع به این صحبت کردیم که جنبش حقوق معلولان در آمریکا چطور به وجود اومد؟ و چطور شد که به اینجا رسیدیم؟ حالا نه اینکه الان اینجایی که رسیدیم یک نقطه‌ ایده‌آلی باشه ولی خب برای اینکه به همین جا هم برسیم زحمت‌های زیادی کشیده شده که من بخش‌هاییش رو توی این اپیزود صحبت کردم راجع بهش اما ما در ایران هم فعالانی داریم که دارن تلاش می‌کنن تا از حقوق معلولان دفاع کنند و من تونستم با «وحید رجب‌لو» که یکی از فعالان حقوق معلولان در ایران هست صحبتی داشته باشم و چند تا سوال ازش بپرسم.اولین سوالم این بود که بزرگترین مشکلاتی که معلولان در ایران دارند چی‌ها هستن؟ چون به عنوان مثال چیزی که به چشم خود من میاد این هستش که به فرض معماری شهری حالت خیلی مناسبی برای معلولان نداره. خب این چیزی هستش که من دارم می‌بینم، اما اون چیزی که معلولان دارن به صورت روزانه تجربه می‌کنن شاید چیز دیگه‌ایه. از وحید خواستم که راجع به این توضیح بده که اصلی‌ترین مشکلات معلولین در ایران چی هست؟ پاسخ وحید بشنویم.بزرگترین مشکلات یه جورایی یه سوال مهمیه. نمیشه گفت کدوم مشکل بزرگه و کدوم کوچیکه؟ هر مشکلی دشواری‌های خودش رو داره. به نظر من بزرگترین مشکل فرهنگه. فرض کنید معماری ایران مناسب‌سازی شده. اما آدم‌ها اجازه استفاده را به ما نمی‌دهند. برای اینکه کارشون زودتر راه بیوفته. برای اینکه زندگی‌شون بگذره. سریع فرهنگ رو زیر پا می‌ذارن. بارها شده من توی بانک رفتم و قوانین میگه اولویت با معلولیت‌ها و آدما اعتراض می‌کنن چرا باید کار ایشون پیگیری بشه و کار ما نه؟ حتی توی جای پارک هم ماشینشون رو جای ما می‌ذارن و قانون هم خیلی پیگیر نیست. حالا اینکه خودمون زنگ بزنم و اعتراض کنیم که بیان ببرن ماشین رو. پس من فکر می‌کنم بزرگترین مشکل فرهنگمونه.خب حالا سوال بعدی اینه که توقع معلولان از مردم چیه؟ من توی این اپیزود البته راجع به این مسائله چند جا اشاره کردم که معلولان خیلی اوقات مورد پیش‌داوری و قضاوت قرار می‌گیرند. یعنی اینکه افرادی هستن بعضی افرادی هستن، یک فرد معلول رو می‌بینن، جای اینکه به چشم اون فرد نگاه کنن به صورت اون فرد نگاه کنن، تنها به معلولیت اون فرد توجه می‌کنند، تنها به ویلچر اون فرد نگاه می‌کنن و بعد شروع می‌کنن به قضاوت کردن. شروع می‌کنن یکسری پیش‌فرض‌هایی رو توی ذهن خودشون چیدن، از اینکه سطح توان این فرد چقدر هستش؟ حتی توان فیزیکی؟ و حتی بعضی‌ها به خودشون اجازه میدند که راجع به توان جنسی اون فرد معلول حرف بزنن یا قضاوت بکنن و مواردی از این دست که خب واقعا آزاردهنده است این مسائل! من در ابتدای این اپیزود اشاره کردم به اتفاقی که افتاد در مترو، چیزی که من خودم دیدم و یک معلولی بود که نیاز به راهنمایی داشت ولی همین که به سمت افراد می‌رفت بعضی از افراد فکر می‌کردن که اون فرد متکدیه و دست می‌کردن داخل جیبشون. در حالی که اون فرد اصلا نیاز مالی نداشت و تنها نیاز به یک راهنمای ساده داشت و واقعا این پیش‌داوری‌های هر روزه و هر روزه راجع به توان فیزیکی، توان جسمی، توان مالی و همه‌ی این‌ها هست که این‌ها البته همه‌ مردم نیستند. این‌ها بخشی از مردم هستند که اینطورن. از طرف دیگه بخش دیگه‌ای از مردم هم هستن که دوست دارن که حمایت بکنن از معلولین ولی نمی‌دونن که باید چیکار کنن؟ تکلیفشون رو نمی‌دونن. یعنی وقتی که یک معلول رو می‌بینن نمی‌دونن که باید فی‌البداهه برن بگن که‌ من می‌تونم کمکتون بکنم؟ یا اینکه وایسن و بعد از اینکه ازشون خواسته شد برن کمک بکنن؟ حالا از شما می‌پرسم. توقع شما از مردم چیه؟فقط کافیه آدم‌های عادی معلولین رو دوست داشته باشن. فقط کافیه افراد یک فرد دارای معلولیت رو دوست داشته باشن. دیگه چه اهمیتی داره کجا نامناسبه؟ کجا به حقوقش احترام می‌ذارن؟ همون یک نفر هر کاری براش انجام میده که این آدم بتونه تو زندگیش از پس مشکلاتش بربیاد. آدم‌های عادی فقط کافیه معلولین رو سوا از ظاهرشون و مشکلاتشون دوست داشته باشن. عشق باعث میشه که آدم‌ها راحتتر زندگی کنند. همون دوست داشتن باعث میشه تمام اتفاقاتی مثل اهمیت دادن به حقوق اقلیت و… این‌ها رفع بشه.من وقتی که داشت منابع مختلف بررسی می‌کردم، از فیلم مستند و گزارش‌ها و سخنرانی‌ها، تدتاک‌ها و منابع مختلف رو می‌دیدم اونجا چند جا دیدم که افرادی بودن که دارای معلولیت بودن و خودشون هم فعال حقوق معلولین بودن و اون‌ها توصیه می‌کردند سایر معلولین رو به اینکه وکیل مدافع خودتون باشید. به این که برید دنبال حقوقتون. بجنگید برای حقوقتون و اینکه اگر هم ذاتا انسان درون‌گرایی هستید اما به عنوان یک معلول یک نیازه که حتما برون‌گرا باشید و برید بیرون. نمونید. برید بیرون. بجنگید و با دیگران صحبت بکنید و توصیه‌های از این دست داشتند. حالا سوال من از شما اینه که توصیه‌ شما به سایر معلولین ایرانی چیه؟ به نظرتون باید چیکار بکنن؟توصیه من به معلولین اینه که اصلا نباید دست روی دست بذارن و نباید توقف کنند. باید خودشون بلند بشن. هر طوری که می‌تونن. چه یک صفحه‌ اینستاگرامی دارن، چه نقشی تو جامعه دارن، چه توی خانواده جایگاهی دارن، هر پتانسیلی که دارن باید از حقوقشون صحبت کنن. باید نشون بدن که اگر امکانات در اختیارشون باشه چقد می‌تونن فوق‌العاده عمل کنن. تاثیرگذار باشن، نه تنها برای خودشون بلکه برای دیگران. واقعا کاری کنن که دیگران دوسشون داشته باشن. دوست‌داشتنی باشند. با تیکه انداختن، لطیفه گفتن. با هر کاری که فکر می‌کنن باعث بشه آدم‌ها باهاشون دوست بشن. برند فکر کنند ببینند چطور می‌تونند یک آدم دوست‎‌داشتنی باشند؟ فقط کافیه ما رو دوست بدارند تا بهمون احترام بذارن. حق و حقوقمون رو بهمون بدن.وحید رجبلو یک فرد دارای معلولیته اما یک کارآفرین موفقه. مجموعه‌ای رو ساخته و می‌گردونه و در کنار اون هم برای حقوق معلولان ایرانی تلاش می‌کنه و فعالیت می‌کنه. من از وحید رجبلو تشکر می‌کنم که تو این گفتگو شرکت کرد.این هم از اپیزود بیست و هفتم که در مورد جنبش حقوق معلولان بود و نتیجه‌ تحقیق از منابع مختلف از جمله مستند کمپ معلولان یا کریپ کمپ. دوستان یادآوری کنم که اپیزودهای پادکست داکس قرار نیست که جای دیدن فیلم مستند رو بگیره. من تو این پادکست به مستندهای معتبر رفرنس میدم. در موردشون صحبت می‌کنم تا شما هم اگه امکانش رو دارید اون‌ها رو از منابع رسمی تماشا کنید و لذت ببرید. از نیما تشکر می‌کنم که تمام قطعات موسیقی این اپیزود رو ساخته و خودش به زیبایی اجرا کرد.ممنونم که پادکست داکس رو دنبال می‌کنید. یادتون نره که در هر اپلیکیشنی که پادکست رو ازش می‌شنوید اونجا کامنت بزارید و نظرتون رو در مورد این پادکست بگید. این رو بدونید که کامنت‌هاتون باعث دلگرمی منه و برای ادامه‌ کار به من انرژی و انگیزه میده. ممنونم ازتون تا اپیزود بعدی و فیلم مستند بعدی خدانگهدار.</description>
                <category>پادکست داکس</category>
                <author>پادکست داکس</author>
                <pubDate>Tue, 05 Sep 2023 00:16:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود بیست و ششم، صعود انفرادی</title>
                <link>https://virgool.io/@doxpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D8%B5%D8%B9%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D9%86%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-at1bb8harsez</link>
                <description>سلام، من پیمان بشردوست هستم و شما دارید اپیزود بیست و ششم پادکست داکس رو میخوانید.  https://castbox.fm/episode/(Free-Solo)-اپیزود-بیست-و-ششم%3A-صعود-انفرادی-id3396284-id444519472?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=(Free%20Solo)%20%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%20%D9%88%20%D8%B4%D8%B4%D9%85%3A%20%D8%B5%D8%B9%D9%88%D8%AF%20%D8%A7%D9%86%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-CastBox_FM کوهنوردی ورزش سختیه. ورزشیه که میطلبه آدم هم از نظر جسمی توان بالایی داشته باشه و هم اینکه از نظر روحی قوی باشه.توی خیلی از ورزشها شما یک حریف داری و برای بردن بازی لازمه که پشت حریفت رو به زمین بزنی. روبروش وایستی. توی چشمش نگاه کنی ، بجنگی وازش امتیاز بگیری تا بتونی آحرش برنده بشی. درکوهنوردی قصه متفاوته. شما حریفی رو مقابل خودت نمیبینی که بخوای رو در رو و پنچه در پنجه اش زورآزمایی کنی. خیلیها میگن که حریف شما در کوهنوردی خود کوهستانه. اما به نظرم حریف یک کوهنورد خودشه. کوهنورد باید با خودش مبارزه کنه. منظورم با همون نحواها و همون صداهایی هست که توی کوش کوهنورد میاد و میگه که بیخیال شو برگرد خونه.  اینهمه راه اومدم هنوز هم چند ساعت دیگه تا قله مونده. از اینجور صداها که اگه کوهنوردی کردید و خصوصا قصدتون این بوده که به یک قله صعود کنید میدونید دارم راجع به چی حرف میزنم. به نظر من چیزی که کوهنوردی رو سختتر میکنه همین مبارزه درونی هست. البته که سختیهای بدنی اش هم هست.کوهنوردی رده ها و سطحهای مختلفی داره. شما میتونید به یک کوپیمایی سبک و در یک مسیرصاف و مسطح برید و بگید که کوهنوردی کردم، میشه هم یک قله صعب العبور چند هزار متری رو صعود کنید و بگید که کوهنوردی کردم. هر دوش کوهنوردیه. اما در دنیای کوهنوردی حرفه ای و در عرصه سنگ نوردی،  مسیرها رو ارزیابی میکنن. بر اساس میزان سختی و چالش مسیر، بر اساس طول مسیر و عوامل دیگه ارزیابی میکنن و بهشون یک درجه ای میدن. که بهش میگن گرید اون مسیر. هدفشون اینه که با اون گرید بفهمن که یک مسیر کوهنوردی یا صخره نوردی چقدر سحته. چند روش مختلف هم برای درجه گذاری مسیرها وجود دره اما یکی از رایجترین روشهای درجه بندی مسیرها روش یوسمیتی هست. روش یوسمیتی. این اسم رو داشته باشید توی این اپیزود بیشتر راجع به یوسمیتی میشنوید.  براساس طبقه بندی یوسمیتی مسیرهای کوهنوردی از نظر دشواری توی پنج دسته طبقه بندی میشن. گرید اول که راحتترین مسیرها هستن. مسیرهای همواری که میشه اونها رو با پیاده روی هم طی کرد. از اونطرف، گرید پنجش دیگه بالا رفتن از مسیر صخره های عمودیه. یعنی یه جورایی از دیوار راست بالا رفتنه. طبق درجه بندی یوسمیتی، سخت ترین مسیرهای کوهنوردی و صخره نوردی دنیا گریدشون پنجه. تازه خود گرید پنج هم مراتبی داره. بعضی از مسیرها هستن که گریدشون 5.1 هست و بعضی دیگه مثلا 5.12 و  5.15 هستن. اینا دیگه مسیر کوهنوردی عادی نیستن. داریم راجع به دیواره صحبت میکنیم. دیواره های کوه، یعنی همون صخره های سنگی مرتفعی که شبیه به دیوار صاف رفتن بالاو صعود از اینها کار هر کسی نیست و قدرت بدنی و مهارتهای بالایی رو میطلبه.داستان این اپیزود در مورد صعود به یکی از سخترین دیواره های دنیاست، اون هم با یک روش خیلی خاص. طبیعتا داستان در یک منطقه کوهستانی اتفاق میافته. اسم اون مطقه چیه؟ یوسمیتی، یعنی اسم همون روش گرید بندی از اینجا برداشته شده.  توی منطقه یوسمیتی دهها مسیر صخره نوردی و دیواره نوردی وحود داره که گردیشون بالای 5.10 هست. یوسمیتی کعبه آمال عاشقان صخره نوردیه. حالا یوسمیتی کجا واقع شده؟ اگه اپیزودهای دیگه رو هم شنیدید احتمالا میتونید حدس بزنید که از قضا باید اینبار هم در کالیفرنیا باشیم. بله، کالیفرنیاستJ با من باشید که میخوام یک داستان هیچان انگیز رو براتون تعریف کنم. اما قبلش بدونید که تمام قطعات موسیقی که در این اپیزود به کار برده شده رو نیما جواهری عزیز بطور اختصاصی برای این اپیزود از پادکست داکس ساحته.پارک ملی یوسمیتی-   Yosemite National Parkدر این اپیزود من قصد دارم راجع به یک فیلم مستند ورزشی تاثیرگذار صحبت کنم که غوغا به پا کرد و حتی برنده اسکار بهترین فیلم مستند سال 2019  شد. این فیلم واقعا دیدنی و الهام بخشه. غیر از اینکه صحنه های زیادی از صعود واقعی و هیجان انگیز یک صخره نورد رو در این فیلم میبینیم. با روحیات و دنیای فکری این آدم هم آشنا میشیم. یک فرد با یک  شخصیت خاص. یه کسی که با اراده و شجاعت خودش میتونه غیرممکن رو ممکن بکنه. از این حیث این مستند یک فیلم الهام بخش و تاثیرگذاره. دارم راجع به فیلمFree Solo  صحبت میکنم. البته مثل همیشه لابلای صحبت کردن در مورد این فیلم اطلاعات دیگره ای که در مورد داستان این فیلم کسب کردم رو هم اضافه میکنم.پوستر فیلم صعود انفرادیقهرمان داستان ما الکس هانولده. Alex Honnold یک صخره نورد معروف امریکاییه که درزمان ساخت مستند 32 سالش بوده. صخره نوردیه که به حاطر صعودهایی که داشته مشهوره. هم مسیرهایی رو که صعود کرده مسیرهای سختی بودند و هم اینکه تونسته خودش رو خوب به جامعه معرفی کنه. در مورد تجربیاتش یه کتاب نوشته به اسم تنها روی دیواره، سخنرانیهای زیادی  کرده، مثلا توی تدتاک صحبت داشته، پادکست میسازه، توی رسانه ها حضور داشته و خودش رو بعنوان یک آدم معروف این حوزه جا انداحته.اما بذارید قضیه رو کمی بیشتر براتون باز کنم و ببینیم این که میگیم مسیرهای سختی رو صعود کرده یعنی چی؟ الکس هانولد نه تنها مسیرهایی رو صعود کرده که گریدشون بالای 5.10 هستن بلکه اونها رو به روش فری سولو صعود کرده. اسم فیلم هم فری سولو هست دیگه. یعنی چی؟ ترجمه لغوی فری سولومیشه تنهای آزاد اما رشته فری سولو رو درفارسی صعود انفرادی ترحمه میکنن. صعود انفرادی یعنی اینکه یک نفر تک و تنها، بدون داشتن همراه و بدون داشتن هیچ تجهیزات خاصی از یک دیواره صعود کنه. بدون طناب، بدون کارابین، بدون تجهیزات حمایتی. با دست خالی و فقط و فقط با استفاده از قدرت بدنی و به کار بردن تکنیک خودش رو بکشه بالا. اون هم از از کجا؟ از یک دیواره صاف و مرتفع. دستش روتوی حفره ها بکنه، پاش رو توی شکاف سنگها جا کنه و فقط با اتکا به اصطکاک بدنش با اون صحره خودش رو روی دیواره نگه داره و کم کم بکشه بالا. اگه نتونه چی میشه؟ اگه پاش یه جایی سر بخوره، یا یه جایی وسط صعود مثلا در ارتفاع پونصدمتری دستش خسته بشه و نتونه خودشو رو نگه داره چی میشه؟ هیچی به لقا الله میپیونده. به همین سادگی. یک اشتباه کوچک میتونه باعث مرگ اون صخره نورد بشه. روش فری سولو اینحوریه. صخره نوردهایی که فری سولو صعود میکنن این مدلی اند. الکس هانولد هم برای همین معروفه. کارش اینه که تنهایی و بدون استفاده از تجیزات دشوارترین صخره ها رو صعود میکنه. دیگه فکر کنم نیاز به توضیخ اضافه ای نداشته باشه که این آدم یه نفر با یک روحیات خاصه و نگرش خاص خودش رو به زندگی داره.الکس هانولد سالها در کمپر زندگی میکرد.الکس اهل سانفرانسیسکو هست. پدر و مادرش هر دو استاد دانشگاه بودن. الکس هم از پنج سالگی صخره نوردی رو در باشگاه شروع کرد.  اما صخره نوردی در باشگاه کجا و فری سولو کجا؟ فری سولو کار خیلی خطرناکیه. کمتر از ۱درصد از کوهنورد ها انجامش میدن. و بیشتر صعودکننده هایی که زیاد فری سولو انجام میدن کشته میشن. اما الکس هانولد بیشتر از ۱۰۰۰ فری سولو انجام داده. تزش اینه که هر آدمی ممکنه که در هر روزی از عمرش از دنیا بره. این یه واقعیته که همه میدونن. منتها میگه وقتیکه صعود انفرادی میکنید این واقعیت رو حی و حاضرو بصورت عریان جلوی خودتون میبینید و حس میکنید. میگه من فکر میکنم احتمال افتادن من خیلی کمه با این که پیامد افتادن من خیلی بالاست. یعنی میگه از اونحاییکه من کارم رو خیلی خوب بلدم به احتمال زیاد نمیافتم آما... اگه بیافتم دیگه نابود شدم رفتم پی کارم. پس کاری میکنم که احتمال اتفاق رو بیارم پایین. چطور این کار رو میکنم؟ با تمرین و ممارست. کوهنوردی ورزشیه که هم قدرت فیزیکی و هم قدرت روحی توش مهمه. من روی هر دوی اینها کار میکنم. اینقدر تمرین میکنم که هم در تکنیکهای صخره نوردی و هم در اون مسیر خاص استاد میشم و  کاری که به نظر خطرناک و غیر ممکن میاد رو با آرامش خاطر بالا انجام میدم. بذارید همینجا من داخل پرانتز این رو بگم ها. این حرفهای الکسه.اما هر چقدر بخواییم اینجا مثل الکس با کلمات بازی کنیم، چیزی از دهشتناکی کار کم نمیکنه. این مدل صخره نوردی واقعا خطرناکه.الکس هانولدالکس توی سن 32 سالگی توی ون زندگی میکنه و اولویت اصلی زندگی اش هم صحره نوردیه. روحیاتش هم که خیلی خاصه. با این شرایط کمتر دختری تمایل داره که باهاش رابطه داشته باشه. تابحال هم با چند تا دحتر در رابطه بوده اما با همه شون بعد از یه مدتی به هم زده. خودش هم رک میگه که من بین صعود و دختر، صعود رو انتخاب میکنم و رابطه عاطفی با یک خانم برای من اولویت دوم زندگیمه. با اینهمه یک مدتیه که با یک دختری به اسم سانی توی رابطه است. سانی خیلی متفاوت از الکسه و شاید بشه گفت که در خیلی از مسائل کاملا نقطه مقابل الکسه. یه دختر خونگرم و اجتماعی و حرف بزن و یه خرده زود رنج شهری. دحتر شهری. توی شهر زدگی میکنه و یه وقتهایی هم میاد پیش الکس بهش سر میزنه و چند روزی رو با هم هستن. بعدش هم برمیگرده به شهر و الکس هم به صعودهاش ادامه میده. حالا جالب اینکه این سانی بود که پیشقدم شد و با هم اشنا شدن. داستان اینظطوری بود که بدون اینکه الکس رو بشناسه اتفاقی رفته بود به مراسم امضای کتاب الکس در شهر سیاتل. توی همون جلسه از الکس خوشش اومد و شماره اش رو به الکس داد و بعدش با هم دوست شدند.فکر کن اولین قرارشون رو هم با هم به یک کوهپیمایی سبک رفتن. با وحود اینهمه تفاوتی که دارن اما میشه این رو دید که سانی الکس رو خیلی دوست داره. خودش میگه که من عاشق صداقت الکس هستم. هر چند که یک صداقت رک و زیادی بیرحمه. گفتم دیگه الکس سر کوه با کسی تعارف نداره. اما سانی میگه من همینش رو دوست دارم. میگه اره میدونم الکس آدم عجیب و غریبیه ولی باحاله. چند وقت پیش یه بار دوتایی با هم به صخره نوردی رفته بودن و سانی موقع صعود یه اشتباهی کرد و باعث شد که الکس زمین بخوره و کمرش بطور حدی آسیب ببینه. فکرش رو بکنید این آدم دیوانه صعود بحاطر این مساله چند ماه رو نمیتونست صعود کنه. همون موقع تصمیم گرفت که با سانی به هم بزنه. چون فکر کرد که بودن با سانی به ضرر کوهنوردیشه. اما سانی بهش گفت که خب حالا فرض کن با من به هم زدی. بعدش چی میشه ؟ زندگیت بهتر میشه؟ الکس هم فکر کرد گفت نه احتمالا نه. سانی هم بهش گفت پس بیا از این مساله عبور کنیم. با هم توی رابطه بمونیم، تو هم آزاد باش و صعودت رو بکن.الکس و همسرشجالبه که الکس با اینکه یک ورزشگار حرفه ایه و انرژی زیادی رو در روز میسوزونه اما کاملا گیاهخواره و بخاطر دلایل احلاقی چند ساله که گوشت نخورده. وضع مالی الکس هم بخاطر فروش کتاب و گرفتن اسپانسر بد نیست و میتونه تمام وقت صخره نوردی کنه. حتی یک بنیاد خیریه هم داره تا به مردم کشورهای در حال توسعه کمک کنه.الکس وقتی که بچه بود توی یه مدرسه خاص مدل تیزهوشانی درس میخوند.  خیلی هم بچه خجالتی ای بود و از اجتماع گریزان. همینطور که الکس هی بزرگتر میشد علاقه اش به صخره نوردی و فری سولو هم بیشتر و بیشتتر شد. اصلا یه دلیل اصلی گرایش الکس به فری سولو هم همین بود که الکس خودش روخیه سولو داشت. یعنی آدم تنهایی بود که دوست نداشت با آدمهای دیگه بور بخورده. آخرش هم این علاقه اش به صخره نوردی باعث شد تا دانشگاهش رو کنار بدازه. داشت توی دانشگاه کالیفرنیا مهندسی عمران میخوند. درس رو رها کرد. ون قدیمی مادرش رو گرفت و شروع به زندگی توی همون ماشین کرد. راه افتاد به این کوه و اون کوه. صعود میکرد و شبها توی ون میخوابید.و وقتیکه در سال 2017 این مستند داشت ساحته میشد هم هنوز در ون زندکی میکرد. مادرش میگه اره اگه دنبال فری سولو نمیرفت من حیلی خوشحال میشدم. شایدهم میتونستم جلوش رو بگیرم. اما این باعث میشه که از من برنجه و من از خودم برونمش. چون این ورزش تمام زندگیشه و وقتیکه الکس صعود میکنه بهترین احساس زندگیش رو داره. من چطور میتونستم همچین چیزی رو از پسرم بگیرم.پدر الکس از دنیا رفته. دچار وسواس جنون آمیز بود. علاقه وسواس گونه ای به مسافرت داشت. زندگی میکرد که مسافرت بره. بی شباهت به الکس نیست که زندگی میکنه تا از کوه بالا بره. الکس میگه من دوست ندارم بیافتم و بیمرم اما از به چالش کشیدن خودم لذت میبرم و از اینکه یه کار رو در نهایت کمال انجام بدم کیف میکنم. اوج این احساس کی هست؟ وقتی که پای مرگ در میون باشه. اون یک کمالگراست. برای فری سولو کردن باید یک زره روانی تنت کرده باشی که تو رو از خیلی چیزها مصون کنه. مثلا رابطه عاشقانه هم میتونه تمرکز و تعادل فکری فرد رو به هم بزنه. الکس خودش از قبل هم در رابطه برقرار کردن مشکل داشته اما بطور خود خواسته هم سعی میکنه که جلوی رابطه رومانتیک رو بکیره. هر چقدر هم سانی تلاش میکنه که رابطه شون رو قویتر کنه اما الکس دم به تله نمیده.صعود انفرادی، یعنس صعود بدون تجهیزات یعنی صعود با دست خالیاون اوایل الکس صعودهای زیادی رو با روشهای معمولتر صخره نوردی داشت. اما از سال 2008 تصمیم گرفت که بیشتر فری سولو صعود کنه. اولین دیواره سنگی بزرگی رو هم که صعود انفرادی کرد یک دیواره ای بود به ارتفاع 300 متر. رفت به ایالت یوتاه و دیواره سیصدمتری moonlight buttress  رو تنهایی و با دست خالی صعود کرد. عکسهای این دیواره رو اگه گوگل کنید میبیید که یک دیواره صافیه که انگار یکی دستگاه تراش گذاشته و این دیواره رو صیقلی کرده. برای اینکه دستتون بیاد ارتفاع سیصدمتری چقدره، یادتون میارم که ارتفاع برج میلاد بدون در نظر گرفتن آنتنهاش 312 متره. فکر کنید یه دیواره شبیه به دیوارهای خود برح میلاد همونطور صاف، اونها رو چسبیده و رفته بالا. آدم تصورش را هم نمی تونه بکنه که چطور میشه از این بالا رفت اونوقت الکس نه فقط به تنهایی از این بالا رفته بلکه بدون ریسمان و بدون هیچ تجهیزات خاصی، با دست خالی بالا رفته. الکس میگه که اون صعود برام اتفاق بزرگی بود اما در طول صعود همش احساس امنیت و آرامش داشتم و برای همین برام صعود راحتی بود. بعد از آن هم چالش بعدی یک دیواره دیگه بود به اسمHalf dome  که اون دیواره در ایالت کالیفرنیا قرار گرفته. اون رو هم در همون سال 2008 انجام داد. ارتفاع این دیواره دو برابر دیواره قبلی بود. عکسهای Half dome رو هم که آدم میبینه مو بر بدن آدم سیخ میشه. یک دیواره صاف و بلند. یه چیز عظیمیه . اسمش روشه دیگه. دیواره. یک دیواره سنگی همینطور از پایین صاف رفته به بالا. توی یکی از سخنرانیهایی که من از الکس دیم، الکس میگفت که یه جاهای از مسیر این صعود رو خیلی ترسیدم و حتی پنیک شده.داستان این بوده که وسطهای مسیر یه دفعه تصمیم گرفت که از یک مسیر جدید بره. چون مسیر اصلی خیلی سخت بود. اما وسط راه جدید شروع کرد به خودش شک کردن. ترس برش داشت. اینکه جای پات یه جای قابل اعتمادی نیست و به احتمال زیاد سر میخوری. دوست داری یه جای امن باشی.  توی ارتفاع ششصد متری، پایین رو میبینی جاده ها، درحتها همه چیز کوچک دیده میشه و تو اون بالای صخره ای و دستت به چیزی بند نیست. اما نهایتا تونست خودش رو کنترل کنه. خوش شانس بود و تونست به مسیر اصلی برگرده. وقتیکه به بالای کوه رسید بدون پیراهن و با دستهای خالی بود. اون بالای کوه معمولا کوهنوردهای اماتور هستن که از مسیرهای راحت خودشون رو به بالا رسوندن و وقتی که یک صخره نورد رو اون بالا میبینن که با کلی طناب یه دفعه از دیواره میاد بالا و روی قله ظاهر میشه میدون طرفش تا باهاش عکس بگیرن. اما وقتیکه الکس بدون طناب و حتی بدون پیراهن خودش رو به قله رسوند کسی به مخیله اش هم نمیرسید که این پسر تمام مسیر رو با دست خالی بالا اومده. هیچکس بهش توجهی نکرد. این صعود خیلی مهمی بود وعکسهای الکس از همین صعود روی جلد خیلی از مجله های ورزشی و طبیعتگردی رفت. از جمله خود مجله نشنال جئوگرافیک. سازنده این مستند هم شبکه نشنال جئوگرافیک هست. بعد از اون الکس تصمیم گرفت که یه صعودکننده بینقص باشه نه یک صعود کننده خوش شانس.الکس در حال صعود دیواره ال کپبا این دو تا صعود خارق العاده، میشه گفت الکس شروع طوفانی و پرسر و صدایی رو در سبک فری سولو داشت، اما مقصد بعدی اش الکس کجا بود؟  کدوم دیواره رو میخواست صعود کنه؟ چندین ساله که  الکس به یک دیواره بزرگ و مخوف به اسم ال کپ فکر میکنه. El Cap یا ال کپیتان در کوهستان یوسمیتی.چند ساله که نگاهش به این دیواهر بوده. بهش نگاه کرده و بعدش گفته نه این یکی دیکه ترسناکه طرفش نرفته. باز دوباره فکرش اومده سراغش و بهش فکر کرده. خودش رو متقاعد کرده که بهش صعود کنه و باز آحرش گفته نه این کار من نیست. فکر صعود کردن به ال کپ چند ساله که توی سر الکس وول میخوره. الکپ گیراترین و مخوف ترین دیواره روی زمینه. اونقدر مخوفه که برای صخره نورد بیباکی مثل الکس سالها طول کشید تا بتونه خودش رو متقاعد به صعود کنه.حالا دیگه بهار سال ۲۰۱۶ شده و الکس هنوز توی ون زندگی میکنه. نه سانی میشه که توی ون زندگی میکنه. تا به حال یه چیزی نزدیک به ۴۰ باراز دیواره الکپ  بالارفته  اما همه اش با تجهیزات و طناب بوده.  درسته که ال کپ دیواره مهیبیه اما الکس هم از اون ادمهایه که هیچ وقت راضی نمیشه مگر اینکه زور خودش رو زده باشه. وقتی تلاشش رو بکنه و نتیجه نگیره اونوقته که میگه خب لابد کار من نیست. شاید کار یکی دیکه در آینده باشه. وقتی که الکس راجع به صعود به الکپ جدیتر شد  کلی سوال داشت که مثلا فلان صخره رو باید چیکارکنم یا چطور خودم رو به فلان یال برسونم.  پیش خودش گفت که نیاز به یک نقشه راه دارم.  یعنی یک تصویر کلی از اینکه بخش های سخت  مسیر کجاست و چه مشخصاتی دارن. ال کپ یه دیواره عریضی هست و برای صعود بهش مسیرهای مختلفی وحود داره. الکس تصمیم گرفت که از یه مسیری به اسم Free Riders به این دیواره عظیم 900 متری صعود کنه.الکس و تامیبرای اینکه بتونه تمرینهای خوبی رو در ال کپ انجام بده، با یکی از دوستهاش به اسم تامی کالدول قرار گذاشتن تا با همدیگه تمرین کنند. Tommy Caldwell  خودش یکی از بزرگترین صخره نوردهای جهانه. از خوبهای صخره نوردی آزاد به حساب میاد. یعنی سبک Free Climbکه متفاوت از سبک فری سولو هست. بذارید یه توضیحی بدم که بدونیم کاری که الکس داره میکنه چقدر خفنه. گفتم دیواره ال کپ خیلی عریضه و مسیرهای مختلفی برای صعود بهش وحود داره. یکی دیگه از مسیرهای سختش مسیریه به اسم Dawn Wall . تامی در سال ۲۰۱۵ همراه یک کوهنورد دیگه تونسته بود برای اولین بار از مسیر داون وال به ال کپ صعود کنه. و وقتیکه این دو نفر موفق به صعود شدند، کاخ سفید توییت زد و گفت ما به شما افتخار میکنیم. شماها یادمون میندازید که هر چیزی امکانپذیره. در کنار متن توییت هم تصویری از أوباما بود که کنار یک عکس از دیواره ال کپ ایستاده. یک فیلم مستند دیکه ای هست به اسم داون وال که در سال 2017 ساحته شده و در مورد نخوه صعود تامی و دوستش هست. اون هم از مستندهای خوب ورزشیه. تامی هم زندگی جالبی داشته. یه بار حتی وقتیکه همراه چند کوهنورد امریکای دیگه برای صعود به قرقیزستان رفته بودن شورشیها اونها رو به گروگان گرفتن. اما تامی بعد از شش روز تونست از دست شورشیها فرار کنه و خودش رو به نیروهای دولتی قرقیزستان برسونه. فکر کنید طرف دیگه کیه که از دست شورشیهای مسلح فرار کرده. داستان همچین فراری اینقدر جذاب بود که  یه کتاب هم در موردش نوشته شده. همسر سابقش یه خانم صخره نورد معروف امریکایی بود که دو نفری به خیلی از دیواره های بلند صعود کردند.بگذریم، پس تامی هم آدم خفنیه و با دوستش تونسته بودن از یک مسیر سخت به اسم داون وال صعود کنن. اما اون صعود فری سولو نبوده. أولا که دو نفری بودن ثانیا اینکه با طناب و تجهیزات رفتن. کاری که الکس میخواد انجام بده اینه که تنها و بدون تجهیزات از یک مسیر دیگه صعود کنه. تامی میگه تصور کنید یک دستاورد ورزشی در حد مدال طلای المپیک رو  که اگه اون طلا رو نگیری میمیری. فری سولو به ال کپ شبیه به اینه. شما یا اونقدر ذهن و بدنت قویه و میتونی به این صخره عظیم صعود کنی یا اینکه نه یه جای مسیر یه اشتباه کوچک میکنی و میمیری. اولین اشتباه مساویه با آخرین اشتباه.الکس سالها برای صعود به این دویاره مردد بود.الکس و تامی تمریناتشون رو با هم شروع کردند. با هم با طناب به بخشهای محتلف مسیر میرن و تمرین میکنن. الکس در حین صعود با طناب به سناریوهای مختلف فکر میکنه. کجاها چه حرکت هایی رو باید انجام بده، موقعیت بدنش باید چطور باشه. و از همه مهمتر اینکه از نظر ذهنی داره روی این مسئله فکر میکنه و با خودش کنار میاد. فکر میکنه که اگه بدون طناب در فلان نقطه مسیر باشم باید چیکار گنم. معمولا هم کساییکه صعود انفرادی میکنن چند سال توی ذهن خودشون با همچین کاری دست و پنجه نرم میکنن. تازه بدون اینکه به کسی بگن.چون میدونن که اکه به کسی بگن توجه ها به کارشون جلب میشه و تمرکزشون  رو از دست میدن. خود الکس هیچوقت راحع به دیواره های بعدی اش با کسی حرف نمیزنه. حتی دوست دخترش از برنامه های الکس خبر نداره. توی مصاحبه ها هم مدام از الکس میپرسن که نمیخوای ال گپ رو صعود کنی؟ اون هم وانمود میکنه که حالا مطمئن نیستم، شاید ، نمیدونم. اما پس ذهنش اینطوریه که معلومه که من باید به ال کپ صعود کنم.خب برگردیم به داستان. تمرینهای الکس با تامی در جریانه. اونها با هم در ال کپ و چند دیواره بلند دیگه سخت تمرین میکردن.  حتی با هم به مراکش هم سفر کردن و دریک دیواره بلند اونحا تمرین کردند.  تامی میگه الکس یه طوری صعود میکنه که آدم فکر میکنه این آدم شکست ناپذیره. که این چیز خوبی هم نیست. درسته که حس خوبی به ادم میده اما باعث میشه که من به خطرات توجه کمتری کنم. الکس یه دفترداره که شبها توی اون دفتر تمام جزئیات صعودهاش رو مینویسه. مثلا مینویسه در دیواره بی 7یکبار افتادم. باید توی باشگاه پاهام رو تقویت کنم.  تامی ازش میپرسه تا حالا شده توی این دفترچه بنویسی که امروز بزرگترین درخت سرو رو دیدم. یا مثلا بنویسی دلم برای مادرم تنگ شده؟ الکس میخنده میگه نه. کلا انگار احساسات رو از بدن و مغزش برداشتن و بجاش جرات و جسارت گذاشتن. یه بارهم یه نویسنده ای از الکس خواست که با هم برن یه ام آر آی از مغزش بکیرن  ببینن در مغزش چی میگذره؟ بعدش هم یه تست شخصیتی ازش گرفتن. یادتونه یه جایی توی اپیزود 23 در مورد مغز صحبت کردیم و اینکه یه منطقه ای در مغز هست به اسم آمیگدال  که مسئول پردازش هیجانه؟ هیجان و ترس و احساسات اینطوری. نتیجه تست الکس این بود که آمیگدال الکس خیلی فعال نیست. یعنی کار میکنه اما نیاز به محرک خیلی بالایی داره تا فعال بشه. خود الکس میگه شاید هم آمیگدال من سالمه ولی خسته است از اینکه من سالهاست دارم کنترلش میکنم. گرفتید؟ چقدر این آدم عجیبه و چقدر روی خودش کار میکنه. اگه فکر کنه که یه چیزی براش ترسناکه اینقدر با خودش سر و کله میزنه که دیگه اون چیز براش ترسناک نباشه.یادتونه گفتم بعد از صعود half dome  الکس تصمیم گرفت که یک صعود کننده بی نقص باشه نه یک صعود کننده خوش شانس؟ استراتژی الکس اینطور بود که صعود با طناب به ال کپ رو تکرار کرد و تکرار کرد و تمام گیر و گورها و جزییات رو در دفترش یادداشت کرد. اینطوری تمام الگو ها و حرکتها رو توی دفترش ثبت کرد. اینکه کجا باید چه حرکتی رو انجام بده.  فهمید که یه جاهایی از مسیر باید فقط و فقط یک حرکتهای خاصی رو همیشه تکرار کنه. فقط اگه اونها رو انجام بدده نمیافته. تمرین میکرد میدید اگه یه حرکت دیگه انجام میده میافته. طناب بهش وصله بود دیگه. اینقدر تمرین کرد که درآورد که بهترین حرکتها در هر جای مسیر چیه. دیگه دوست نداشت که بذاره موقع صعود به این فکر کنه که حرکتم درسته یا نه. میخواست که بطور اتوماتیک حرکت درست رو انجام بده. مدام خودش رو در حال صعود به ال کپ تصور میکرد. همه مسیر و همه سوراخهای صخره رو با تمام حزییاتش به یادش نگه میداشت. اینکه بافت صخره چطوریه. وقتیکه صخره رو لمس میکنه دستش چه احساسی داره. چه فشاری به پاش میاد. پا رو کجا باید بذاره. خودش میگه مثل یک برنامه رقص که انگار قراره در ارتفاع چندصدمتری اجرا بشه. همه حرکتها رو باید حفظ میکردم.دیگه نزدیگ پاییز شده و اگه الکس نجنبه و صعود نکنه زمستون سر میرسه و باید یه سال دیکه هم صبر کنه. برای همین تمرینهاش رو ادامه میداد که بتونه زودتر صعود کنه. اما .... اما توی یکی از همون تمرینها یه دفعه سقوط کرد. خوشبختانه از ریسمان استفاده میکرد و به پایین دیواره سقوط نکرد اما همون سقوط نه متری هم کافی بود تا قوزک پاش آسیب ببینه. همچین حجادثه ای اون هم وقتیکه چند روز بعدش میخواست صعود کنه. خلاصه چندهفته طول کشید تا تونست دوباره صخره نوردی رو شروع کنه.الکس معمولا با چراغ خاموش و بدون اینگه به کسی اطزلاع بده فری سولو میکنه. اما الان قضیه فرق میکنه. چون که قراره یک دیواره مهم رو صعود کنه و برای همین با نشنال جئوگرافیک توافق کرده که یک گروه فیلمبرداره حرفه ای موقع صعودش اونجا باشن و ازش فیلم بگیرن. برای فیلمبرداری نیاز به فیلمبردارهایی هست که خودشون کوهنوردهای خبره ای باشن. این یعنی اینکه انتخابت مخدود میشه به 4-5 نفر درکل دنیا. این چهار پنج نفر خودشون استاد صحره نوردی و کوهنوردی هستن. و بعد وقتیکه با طناب از بالا به روی دیواره آویزون هستن و یا به یه صحره تکیه دادن دوربین به دست میگیرن مثلا از الکس که جند صدمتر اونطرفتر داره صعود میکنه فیلمبرداری میکنن. توی بیشتر فیلمهای مربوط به کوهنوردی هم همینها هستن. برای همین کاملا همدیگه رو میشناسن و خطرها رو هم میدونن. یعنی میدونن که کار الکس جقدر خطرناکه، اما وطیفه شون اینه که بایستن و از صعود کردن دوستشون فیلمبرداری کنن. همین این کار رو هم برای فیلمبردارها و هم برای الکس سخت میکنه. چون فیلمبردار استرس داره که نکنه الان الکس با این حرکتش جلوی جشممون و جالوی لنز دوربینهامون از فریم خارج بشه و سقوط کنه. الکس هم که چند متر اونطرفتر هست ناخوداگاه تحت تاثیر این جو قرار میگیره. کارگردان این فیلم یک زن و شوهر امریکایی هستن. به اسامی الیزابت چان و جیمی چین. الیزابت با یه تیم از پایین کوه تصاویر رو میگرفتن و روش کار میکردن، همسرش جیمی هم همراه با فیلمبردارها توی خود دیواره خضور داشت و فیلم میگرفت.مسیر فری رایدر چند بخش مختلف داره که هر کدومش یه ویژگی خاصی داره . مثلا یه بخشی اش صعود از داحل شکافه. یه بخش دیگرش که نزدیک به قله هست اسمش هست کنج اندرو که خود همین یه تیکه سخت تر از صعودهای قبلی الکسه. ویژگی اون بخش اینه که روی دیواره یک ترک عمودی باریکی از پایین به بالا رفته. که فقط هم اندازه جای دسته. الکس باید دستش رو بکه توی حفره اون ترک و خودش رو بکشه بالا. بالطبع فشار عحیبی روی دستش میاد. تمام مدت باید وزن خودش رو با دستهاش تحمل کنه. یا یه بخش دیگه به اسم بلدر پرابلم. Boulder problem. سه متر از گذر بولدر پرابلم هم فوقالعاده سخته و اونجا باید یه توالی خاصی از حرکتها رو رعایت کنه.  الکس بعد ار اونهمه صعود تمرینی به این توالی رسیده و مثلا میدونه که اونجا باید دستشو بذاره روی یک صخره خاص بعد پاش رو جابجا کنه. دستش رو ببره توی حفره. که اون هم تاره فقط اندازه نصف انگشت شصت حای دست داره و سخت ترین حفره تمام مسیره. بعد خودش رو به یه تکه سنگ لغزنده دیکه برسونه و از اونجا میتونه با یه حرکت پای شبیه کاراته پاش رو به یه صخره دیگه برسونه و کم کم از اون منطقه پرخطر در بیاد. این فرمول موفقیتیه که برای گذر از اونجا کشف کرده.فیلمبرداری از الکس یکی از چالشهای اصلی تیم بود.الکس کم کم اماده انجام صعود نهایی میشد. تیم فیلمبرداری هم اماده بودن و نقاطی که باید مستقر میشدن رو مشخص کرده بودن.تمام تلاششون این بود که باعث نشن حطری برای الکس پیش بیارن. مثلا باعث نشن که  ناخواسته سنگی به سمت الکس پرت بشه یا طنابشون بخوره به الکس. و احتمالات اینطوری.  از اونطرف هم دغدغه الکس این بود که عملکردش تخت تاثیر حضور  فیلمبردارها قرار نگیره. بالاخره اما الکس تصمیمش رو گرفت که روز بعد فری سولو کنه. یعنی بدون طناب به دیواره عظیم ال کپ صعود کنه. تمرین اخرش رو هم با کفش مخصوص خودش انجام داد. برای همین هیجان خاصی داشت. مثل یک سامورایی که شمشیر مورد علاقه اش رو از غلاف بیرون میاره ومیگه الان دیگه وقتشه از این استفاده کنم. قصد داشت مساله رو از سانی پنهان کنه اما سانی اینقدر سوال پیچش کرد که فهمید داستان چیه. اولش شکه شد و بعدش با هم کمی صحبت عمیق کردن و سعی کردن با موضوع کنار بیان. سانی تلاش میکرد که مانع الکس بشه. اما الکس میگفت من دلیلی نمیبینم که عمر طولانی داشته باشم.یعنی با اینکه عاشق فری سولو هستم این کار رو نکنم چون میخوام زیاد عمر کنم. اما اره اینطوری هم نیست که ریسک کنم. نه دوست ندارم که بمیرم و برنامه ام رو طوری جلو میبرم که اتفاقی نیافته.الکس فردا صبحش ساعت  3.30 صبح از خواب بیدار شد و توی همون گرگ و میش صبح یک روز پاییزی صعودش رو شروع کرد. تیم فیلمبرداری هم در جاهای خودشون در ارتفاعهای مختلف قرار گرفت بودن. یه حاهایی هم بودن که توی دید الکس نباشن و مزاحمش نشن. الکس یه چراغ روی سرش داشت و حلو مبرفت. صعودش رو تازه شروع کرده بود که یه دفعه همون اولهای کار کنار کشید. گفت ترسیدم. نمیتونم اینجا باشم. مطمئن نیستنم که با وحود فیلمبردارها بتونم اینکار رو بکنم.بعد هم سریع برگشت پایین. تیم فیلمبرداری شکه شده بودن. این اولین بار بود که الکس برای یه صعود میرفت ولی ناتمام  برمیگشت برای همین هضم مساله برای خودش خیلی سخت بود. برای دوستهاش یعنی همون تیم فیلمبرداری هم عجیب بود. میگفتن یعنی واقعا الکس ترسیده؟ مگه همچین چیزی ممکنه؟ مگه الکس هم میترسه؟حضور  فیلمبردارها مانع تمرکز الکس بود.بعد از این اتفاق الکس معطلش نکرد. دست  نامزدش سانی رو پرفت و راهی لاس وگاس شدن.  چون سانی اونجا زندگی میکرد. بالاخره قرار شد که زیر یک سقف زندگی کنن و با تفاوتهای همدیگه کنار بیان. تفاوتهایی که کم هم نیستن. الکس میگه که برای سانی هدف از زندگی خوشحالیه. مثلا با کسایی باشی که خوشحالت میکنن. برای من اما مساله انجام دادن و درست تموم کردن یه چیزیه. همه میتونن خوشحال باشن. اما با خوشحال بودن اتفاقی در دنیا نمیافته. میگه روش من یه جور جنگجو بودنه. فری سولو هم شبیه به حنکجو بودنه. تمام تمرکزت رو باید بذاری روی یه جیزی. که اکه درست انحام نشه مساویه با مرگ.الکس زمستون رو در کنار یار موند اما بهار سال 2017 که فرارسید جلدی به کوهستان یوسمیتی برگشت تا کار ناتمامش با ال کپ رو تمام کنه. اول تصمیمش این بود که اینبار اجازه فیلمبرداری نده اما بعد یه استزاتژی جدید چید. گفت من باید این کار رو برای خودم اسون کنم. یعنی اینقدر برام راحت باشه که حتی اکه یه استادیوم ادم هم دور و برم باشن راحت انجامش بدم. دفترچه اش رو برداشت و شروع کرد به نوشتن. پیج اول رو برو. به پای راستت اعتماد کن. دست چپت رو در حفره فلان قرار بده. عین یک فیلمنامه همه این جزئیات رو برای چندساعت صعود خودش نوشت. در کجا چیکار باید بکنه. تمریناتش با تامی رو هم دوباره شروع کرد. تا اینکه یه روزی دیگه تصمیم گرفت که فرداش به ال کپ صعود کنه. فیلمبردارها در نقاط محتلف پنهان شده بودن و با  بیسیم به هم پیام میدادن. مثلا شروع کرد. الان فلان نقطه است و از این حرفها. از یه دوربینهای خاصی هم استفاده میکردن که میتونستن از فاصله خیلی دور تصاویر با کیفیتی بگیرن. مثلا مایکی یکی ار فیلمبردارها از یک فاصله دور با یک دوربین با لنز نیم متری فیلم میگرفت. این قسمتهای مستند دیکه بیشتر تصاویر صعود الکس هست که ازاون دیواره عظیم اروم اروم و با مشقت فراروان میرفت بالا. از صخره هایی که شیب نود درجه داشت و سطح سنگ هم لغزنده بود اما انگار که نوگ پاهای الکس میخ دشت و میرفت توی سنگ و بعد با دستهای قویش خودش رو به بالا میکشوند و بعد بالا و بالاتر. تصاویر مستند واقعا دلهره اوره و لابلای اون تصاویر هم پیامهایی که بین تیم فیلمبردارها رد و بدل شده بود رو میشد شنید. اوه رفت روی صخره فلان. وای اونجا خیلی لغزنده است.یک جایی ازمسیر یک ترک بزرک عمودی روی این دیواره هست که طولش ششصد متره و تا خود قله هم ادامه پیدا میکنه. ترک دیوار رو همه مون شنیدیم. اما این ترک دیواره هست. یه ترک نیم متری یا شاید یک متریه و صخره نورد میتونه اون رو بگیره و بره بالا. دستش رو بکنه توی شکافش و خودش رو بکشه بالا. یا اینکه اصلا یه جاهاییی خودش بره توی شکاف و شبیه به کرم بدنش رو به سمت بالا هل بده. وقتیکه از نمای دور دیواره رو میدیدید، الکس درمقابل عظمت این دیواره یک ذره کوچک دیده میشد اما وقتی که دوربینها زوم میکردن، میدیدی که این ادم چه تقلایی میکنه. یه جاهایی مجبور بود که آروم بره و یه حاهایی با سرعت و البته با دقت. انگار که جاذبه روی این آدم اثر نداشت. پاش رو که روی صحره میذاشت انگار که پاش توی صخره فرو رفته یا انگار داره از نردبون بالا میره. ده دقیقه آخر فیلم اینقدر تصاویر زیبا و هیجان انگیز هستن که حد نداره.  اینقدر هیجان انگیز که خود فیلمبردارها  دلش رو نداشتن که صحنه رو ببینن. مایکی دوربین رو تنظیم کرده بود روی اون ناحیه از دیواره و خودش سرش رو برگردونده بود یه طرف دیکه. معلوم بود توی دلش آتیشه. خودش کوهنورد حرفه ایه و میدونست که دوستش داره از  چه جای خطرناکی رد میشه و یه بدشانسی یا یه اشتباه کوچک میتونه باعث بشه که جونش رو از دست بده. اما الکس واقعا داشت با مهارت پیش میرفت. مایکی هم یه نگاه تند به دوربین مینداخت و بعدش سریع دوباره انگار سرش رو میکرد توی برف. طاقت نداشت ببینه. الکس اینقدری بالا رفت تا به بولدر پرابلم رسید. همونجایی که یکی از چالشی ترین نقاط مسیر بود. اونحا دیکه نعل به نعل و مو به مو طبق همون قدمهایی که برای خودش توی دفترچه اش نوشته بود جلو رفت. دستشو گذاشت روی اون صخره لغزنده بعد پاش رو جابجا کرد. دستش رو برد توی اون حفره که اندازه نصف انگشت شصت جای دست داره.بعد خودش رو به اون تکه سنگ لغزنده رسوند و اونجا  حرکت پای کاراته رو انجام داد و  پاش رو به صخره مجاور رسوند و در آحر هم استادانه دستش رو به سمت یه حفره دیگه برد و خودش رو از اون ناحیه خطرناک در آورد.  لحظات واقعا نفس گیر بودن اما اینقدر الکس اون روز به خودش مسلط بود، مطمئن بود که از پسش برمیاد. همونجا یکی از دوربینها رو از دور شناسایی کرد و با خوشحالی رو به دوربین گفت اوه یا. تا اینجا الکس نصف مسیر رو رفته و چالشیترین بحشی که مونده گوشه Enduro  هست. یک جاییه که دیواره حالت کنح میگیره. یعنی دو تا دیواره عمود میشن به هم و باز الکس باید یه حایی در کنج دیواره، ترک رو بگیره و بره بالا. صحنه ها رو که شما میبینید میگید دیکه گیر افتاده. مگه میشه آدم توی اون ارتفاع توی اون وضعیت با او صحره های اطرافش بالا بره؟ اصلا راه دررو نداره. ولی میبینید که یه راهی از همونجا پیدا میکنه و دستش رو میندازه توی یه حفره ای پاش رو میبره یه جایی و بعد میبینی که مساله رو حل کرد. یک انسان چطور میتونه با دست خالی در اون ارتفاع به جنگ جاذبه زمین بره و با نیروی روحی و بدنی قوی خودش بتونه مساله به این سحتی رو حل کنه. یه جایی اون بالا  الکس از دور متوجه جیمی شد که داره ازش فیلم میگیره. همونجا با خوشحالی یه خوش و بشی رو به دوربین کرد و رفت. قشنگ معلوم بود که داره کیف میکنه و همونطور که اول مسیر ارزو کرده بود امروز روزش بود. الکس بعدا در مورد اون روز گفت که اون روز بهترین روز زندگیش بوده و اینقدر به خودش مسلط بوده که روی دیواره مخوف ال کپ احساس میکرده که داره در یک پارک قدم میزنه.خوشحالی الکس بعد از صعود انفرادی به  دیاوره ال کپالکس خودش رو به بالاها رسونده بود. دیگه خبری ازنگرانی در صدا و چهره فیلمبردارها نبود. مثلا مایکی که حرات نگاه کردن به دوربین رو نداشت دیکه با لبخند صعود الکس رو تماشا میکرد.بالاحره الکس با دست خالی و در عرض کمتر ازچهار ساعت به بالای دیواره ال کپ رسید و غیر ممکن رو ممکن کرد. وقتیکه رسید دوستاش که داشتن از راه دورازش فیلمبرداری میکردن سر از پا نمیشناختن. داد میزدن تموم شد. میگفتن باورمون نمیشه که چی رو امروز به چشممون دیدیم. اون روزیعنی سوم جوئن سال 2017 الکس هانولد تونست در مدت سه ساعت و پنجاه و شش دقیقه با دست خالی دیواره نهصدمتری ال کپ را بالا بره و غیرممکن ور ممکن کنه.جیمی، کارگردان فیلم، اون بالا منتظر الکس بود. با رسیدنش بلافاصله بغلش کرد. الکس توی آسمونها سیر میکرد. اون آدم  درونگرای تو خود دیگه لبخندی به پهنای صورت داشت و میگفت خیلی خوشخالم. راحت شدم. بالاخره بعد از هشت سال رویاپردازی این بار بزرگ از روی دوشم برداشته شد. بلافاصله هم نامزدش سانی بهش زنگ زد، سانی از ذوق گریه میکرد. الکس بهش گفت تو گریه نکن که من هم گریه ام میگیره، نمیخوام توی فیلم گریه کنم. البته اگه گریه کنم واسه فیلم خوب میشه. بعد از اینکه احساساتش کمی فروکش کرد الکس گفت امروز انگار این کوه دیگه به ترسناکی همیشه اش نبود.  کوه رفتن من عین همیشه بود، کوه همون کوه قبلی بود. همه چیز مثل تمرین دیروزم بود که با طناب صعود میکردم تنها فرقش این بود که من امروز طناب همراهم نداشتم. چه فرق کوچکی.مستند فری سولو جایزه آکادمی اسکار بهرین مستند  سال 2019 شد.این هم از مستند فری سولو و داستان یک مردی که نشون داد که بشر میتونه برای مساله سختی مثل صعود به ال کپ هم راه حل داشته باشه و تونست با این کارش ظرفیت کارهایی که بشر قادر به انجامش هست رو ارتقا بده. این مستند در اسکار سال 2019 برنده جایزه اسکار برای بهترین فیلم مستند شد. مراسم اهدای جایزه هم خیلی جالب بود. جیمی والیزابت که کارگردانهای فیلم هستن به همراه الکس و نامزدش سانی همگی به روی سن رفتن و جایزه رو گرفتن. صحنه جالبی بود که میدیدی یک گروه ورزشکار دارند جایزه اسکار میکیرند. که این هم از جذابیتهای بخش مستند اسکار هست. یه سال یک فیلم مستند ورزشی برنده میشه و سال دیکه یک مستند علمی و بعد هم لابد یک مستند اجتماعی.  اما در مورد مستند فری سولو انتقاداتی هم وجود داره. از جمله اینکه صعودکننده های کم تحربه ممکنه که تحت تاثیر الکس قرار بگیرند و جونشون رو به خطر بندازند.لازمه که یه باز دیگه بگم که من به هیچوجه کسی رو به انجام فری سولو تشویق نمیکنم. اساسا هم فکر میکنم همچین مقوله ای چیزی باشه که کسی بخاطر تشویق دیگران اون رو انجام بده. هدف من این بود که در مورد مبارزه ای که الکس هانولد با خودش داشت و در مورد دغدغه های ذهن کمالگراش صحبت کنم. راستی این رو هم اضافه کنم که رابطه الکس و سانی ادامه پیدا کرد و آخرش هم این دو با هم ازدواج کردن. الکس هم پادکست climbing Gold  رو راه انداحته وتوش در مورد دنیای ورزش صخره نوردی و راههای ارتقائش صحبت میکنه. و احتمالا میدونید که صخره نوردی از المپیک 2021 توکیو جز رشته های المپیکی شده. مستند Alpinist. این مستند را نشنال جئوگرافی ساخته. این هم از اپیزود بیست و ششم که در مورد مستند ارزشمند فری سولو بود. من لازمه که از نیما تشکر کنم. تمام قطعات موسیقی که در این اپیزود استفاده شده ساخته نیما هست. نیما موزیسین خیلی با استعدادیه، آهنکسازه، خواننده ست، ترانه سراست. این قطعات هم با صدای خود نیما بود. حالا این قطعات رو در اینستاگرام و کانال تلگرام پادکست هم میذاریم. اتفاقا نیما اخیرا خودش هم شروع به ساخت یک پادکست کرده که در اون قصه پشت آهنگهای معروف رو تعریف میکنه. لینک صفحه اینستاگرام نیما رو هم در توضیخات پادکست میذارم.ممنونم که پادکست داکس رو دنبال میکنید. اگر قصد دارید که به پادکست داکس کمک کنید، بهترین کمک، معرفی کردن این پادکست به دیگرانه. من خیلی خوشحال میشم اگه به هر روشی که دوست دارید و فکر میکنید اثربخشتره این پادکست رو به دیگران معرفی کنید. میخواد از طریق شبکه های اجتماعی باشه یا صحبت کردن در موردش یا هر روش دیگری. مرسی ازتون. تا اپیزود بعدی و فیلم مستند بعدی خدانگهدار.</description>
                <category>پادکست داکس</category>
                <author>پادکست داکس</author>
                <pubDate>Sun, 03 Sep 2023 16:51:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابلیسک چیه؟ Obelisk</title>
                <link>https://virgool.io/@doxpodcast/%D8%A7%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%B3%DA%A9-%DA%86%DB%8C%D9%87-obelisk-yyb4n5emt4nx</link>
                <description>احتمالا تابحال ستونهای بلند شبیه به این تصویر را دیده اید.من هم چندین ستون این شکلی در شهرهای مختلف دیده بودم.فقط میدونستم که به آنها ابلیسک Obelisk میگن.در مورد این فرم معماری کنجکاو شدم و تحقیق کردم، در اینجا در موردشون میگم.ابلیسک یک فرم معماریه که مال مصر باستانه. برمیگرده به 2300 سال پیش از میلاد. ابلیسک یک بنای یادبوده که به شکل ستون ساحته میشهدر واقع یک ستون بلند و نازکه که چهار وجه داره. که در بالا شکل هرم به خودش میگیره. . مصریهای باستان آنها را به صورت دوقلو در ورودی معابد قرار می دادند. بهش میگفتن Tekhenu  تخنیو. کلمه &quot;ابلیسک&quot; که امروزه در انگلیسی استفاده می شود، ریشه یونانی دارد. یونانیها بهش گفتن Obeliskos  کمه یعنی سیخ. سیخ کباب مثلا.خدای خورشید، رامصریها چهار طرف ستون رو با خط هیروگلیف مینوشتن و اراسته میکردن. موضوع نوشته ها مذهبی بوده. مثلا توضیح میدادن که این ابلیسک وقف فلان حداست و البته معمولا ابلیسک رو وقف خدای خورشید میکردن که اسمش بود را Ra. اما ابلیسک فقط یک بنای وقفی نبوده. کاربردها و سمبلهایی هم داشته. مثلا اینکه از ابلیسک بعنوان ساعت خورشیدی استفاده میکردن. بسته به موقعیت سایه زمان روز مشخص میشد.خورشید پرستی یکی از ادیان اولیه در مصر باستان بود. برای همین هم به موقعیت خورشید اهمیت میدادن و گفتم که خدای خورشید به اسم را داشتن. phallic symbolism یا سمبلیسم آلت تناسلی هم از چیزهایی بود که در آثار مصر باستان پرکاربرد بوده. و خیلیها شکل ابلیسک رو هم سمبلی از رجولیت میدونن. مصریها یک خدایی داشتن به اسم Geb که خدای زمین بود و مذکر بود. بعد یک الهه داشتن به اسم نات که خدای اسمان بود. عقیده داشتن خدای زمنین و خدای اسمان که زن و مرد هستن با هم ارتباط جنسی دارن و برای همین زندگی در جریانه. حالا با این پیش زمینه ابلیسک سمبلی از آلت تناسلی حدای زمین بود. البته کلی سمبلیسم دیگه هم در مورد ابلیسک وحود داره. اون رو سمبل قدرت نظامی میدونن. میگن شبیه به تیرهست. تیرو و کمان. سمبل جاودانگی هست. تیریه که از زمین به بهشت فرستاده میشه. مردگان رو به زندگی برمیگردونه و غیره.30 ابلیسک مصری در دنیا وحود داره که فقط 12 تاش در خود مصر باقی مونده و بقیه اش به کشورهای دیکه برده شده. بیتشر این جابجاییها دوهزار سال پیش اتفاق افتاده. چند تاش هم در دو قرن گذشته بوده. غیر از مصر و ایتالیا این ابلیسکها به شهرهای دیگه دنیا هم رفتن. مثلا واتیکان، نیویورک، پاریس، لندن، بیروت، استانبول، فلورانس، دورهام و غیره. در خود مصر هم که گفتم 12تا هست. از جمله مثلا یکی اش در وسط میدان تحریر قاهره هست.میدان تخریر قاهرهحالا میخوام راجع به چند تا از معروفترین ابلیسکهای مصری دنیا صحبت کنم.شاید بشه گفت معروفترین ابلیسک دنیا، ستونی هست که در مرکز میدان سن پیتر واتیکان نصب شده. یعنی در مرکز میدانی که محل برگزاری مهمترین گردهماییهای واتیکان هست. این ابلیسک طرفهای سال 50 پیش از میلاد در مصر ساخته شده بود و ظاهراا قرار بوه که در شهرباستانی Heliopolis مصر نصب بشه. برای همین هم از معدود ابلیسکهایی هست که نوشته ای به خط هیروگلیف روش نداره. در همون زمانها امپراتوری روم مصر رو فتح میکنه و دیگه نشد که اون رو در مصر نصب کنن. بعدها  Caligula امپراتور وقت روم  این ابلیسک رو در سال 37 بعد از میلاد به رم میبره. ابلیسکی که 25.5 متر طول و 326 تن  وزن داره. تصور کنید چنین جابجایی ای رو. دوهزار سال پیش از مصر بردن به رم. اول این ستون رو در یک مکان دیگه ای در رم نصب کرده بودن اما در سال 1585 به موقعیت فعلی اش در میدان سن پیتر بردن و در اونحا نصب شد و موند. یک علامت صلیب هم روش نصب شده.میدان سن پیتر واتیکانغیر از این، هفت ابلیسک مصری دیگه هم در شهر رم نصب شده. که ابن یعنی شهری که بیشترین تعداد ایلیسک مصری رو داره شهر رم هست و همه اینها در زمان امپراتوری روم از مصر به این شهر برده شدن. تازه در دوره امپراتوری بیزانس هم 5 ابلیسک دیگه رو هم خودشون برای شهر رم ساحتن. پس رم کلی ابلیسک تاریخی داره.اما سه ابلیسک مصری دیگه هستن که شهرت اونها هم خیلی زیاده و سرکذشت جالبی هم دارن. ابلیسکهایی که به سوزنهای کلوپاترا معروف هستن. سوزنهای کلوپاترا الان در شهرهای نیویورک، لندن و پاریس نصب شدن.کلوپاترا آخرین فرعون مصری اول بگم چرا میگن سورنهای کلوپاترا. این ابللیسکها قدمتشون برمیگرده به 3500 سال پیش. اینها در همون شهر Heliopolis ساحته شده بودن اما بعدها به اسکندریه برده شدن. ملکه کلوپاترا آخرین حکمران مصر بود که در سال 30 قبل از میلاد با حمله رومیها سلطنتش تموم شد. چند ابلیسک در همون شهر اسکندریه که محل حکمرانی کلوپاترا بود باقی موند. از جمله دو ابلیسک دوقلو و شبیه به هم. برای همین هم اونها معروف شدن به سوزنهای کلوپاترا. حالا چرا بهشون میگن سوزن؟ مردم مصر به ابلیسک میگن مسلا masala کهع در عربی یعنی سوزن. برای همین هم به این ابلیسکها میگفتن سوزنهای کلوپاترا.حالا ببینیم چی شد که سوزنهای کلوپاترا که قدمتی 3500 ساله دارن به شهرهایی برده شدن که قدمتشون از این ابلیسها کمتره.ابلیسک لندنیکی از این ابلیسکهای دوقلو در سال 1819 توسط محمدعلی پاشا، نائب السطلنه مصر به بریتانیا هدیه داده شد. مال بریتنیا شد اما  در اسکندریه موند تا امکانش پیش بیاد که بتونن خملش کنن. آخه سکه نییست که بذاری توی جیبت و با خودت بیاریش. یه ستون 21 متریه. نزدیک 250 تن وزنشه. 58 سال در اسکندریه موند تا اینکه بالاخره بودجه ای تحخصی دادن و برنامه ریزی کردن که این جابجایی صورت بگیره. حالا بماند که در مسیر رفتن به انگلستان، دریا طوفانی شد و شش نفر خدمه گشتی در حالیکه تلاش میکردن ابلیسک رو نجات بدندر دریا غرق شدن. نهایتا ابلیسک به خاک برتاینا رسید. دوره دوره ملکه ویکتوریا بود. برای همین هم جایی که ابلیسک نصب شد رو گدذاشتن خاکریز ویکتوریا. این از این.معبد لاکسور دارای دو ابلیسک بود که یکی از آنها به پاریس منتقل شد.محمد علی پاشا جکومت طولانی ای داشت، بزرگوار انگار دست به هدیه دانش خوب بود. دستش به کم نمیرقت. در سال 1819 که یک ابلیسک به بریتانیا هدیه داده بود. 7 سال بعدش  در سال 1826، یک ابلیسک از معبد Luxor را هم به فرانسه هدیه داد. همونطور که در ایران اون زمانها بریتانیا و روسیه حضور فعال داشتن . در مصر هم فرانسه و برتیانیا حضور داشتن و امتیاز میکرفتن. من توی اپیزود 45 پادکست داکس در مورد داستان ساحت کانال سوئز در مورد همه اینها صحبت کردم. لینک ویدئوش رو هم براتون میذارم که اگه علاقمندید ببینید. معبد لاکسور هم در همون شهر Heliopolis واقع شده و در ورودی این معبد دو ابلیسک دوقلو وحود داشتن. که فرانسویها یکی که برچیدنش راحتتر بود رو انتحاب کردن و با تمام سختیهایی که داشت این جابجایی رو انجام دادن. خونه های اطراف ابلیسک رو باید خراب میکردن. کلی ادم در حین کار وبا گرفتن از دنیا رفتن. و با چه سحتی خلاصه ابلیسک در سال 1833 به فرانسه منتقل شد. و پادشاه وقت فرانسه لوئی فیلیپ آن را در میدان کنکورد در مرکز پاریس، جایی که گیوتین در آن نصب شده بود، برپا کرد. که هنوز هم همونجا مونده. میدان کنکورد در نزدیکی موزه لوور هست. و در واقع در انتهای خیایان معروف شانزه لیزه قرار گرفته. این هم از ابلیسکی که نصیب فرانسه شد.میدان  کنکوردو اما در سال 1869، برای بزرگداشت افتتاح کانال سوئز، خدیو مصر، اسماعیل پاشا،دوقلوی اون ابلیسک لندن را به ایالات متحده اینبار هدیه داد. انتقال این ابلیسک از مصر به نیویورک هم کار دشواری بود. برای خودش پروژه ای بود. باید کشتی مخصوص انتحاب میکدرن. گاری مخصوص و جاده مخصوص میساحتن. و بعد هم 32 اسب باید اون گاری عظبم رو میکشیدن. خلاصه اینکه کار خیلی سختی بود. امریکاییها این ستون باستانی 3500 ساله رو در وسط سنترال پارک نیویورک نصب کردن. و ابلیسکی که چندهزار سال در هوای مصر سالم مونده بود الان که 140 سال از نصبش در امریکا میگذره در نقاطیش دچار آسیب شده. و دلیلش هم اینه که آب و هوای قاهره و نیویورک حیلی با هم متفاوت هستن.سنترال پارک نیویورکاین از داستان سه ایلیسکی که به سوزنهای کلوپاترا معروفن. حالا بریم به استانبول. که اونجا هم یک ابلیسک مصری داره.ابلیسک استانبول هم در قرن چهارم بعد ازمیلاد از مصر به اونجا منتقل شد. در اون زمان به استابول میگفتن کنستانتیونوپول یا قسطنطنیه. این اتفاق در زمان Theodosius  امپراتور رومی افتاد. برای همین بهش میگن ابلیسک Theodosius  که در میدان سلطان احمد استانبول واقع شده.ابلیسکهای استانبولبیشتر ابلیسکهای مصری از شهر باستانی Heliopolis جمع اوری شدن. هلیوپولیس هم یعنی شهر خورشید. باز میبنیدید چقدر به خورشید مهم بوده براشون. یکی از مهمترین ابلیسکهایی که در این شهر هست ابلیسک معبد خدای خورشید هست. معبدی که اسمش هست اتم. در واقع دو حدای خورشید بوده. اتم و را. معتقد بودن که اتم سازنده جهان بوده. برای همین هم کلمه اتم که در فیزیک استفاده میشه هم از همین خدای باستانی مصری میاد.خب اینهایی که گفتم چند تا از مهمترین ابلیسکهای مصری بودن که چند هزار سال پیش در مصر ساحته شده بودن و به جاهای دیگه دنیا منتقل شدن. اما بعد از اینکه این ابلیسکها در دنیا پخش شدن حیلی از کشورهاخودشون شروع به ساخحت ابلیسک کردن. مثلا در امریکا شاید دهها ابلیسک با مصالح مدرن ساحته شده. در کشورهای دیگه هم. شاید معروفترین ابلیسک مدرن Washington Monument هست که در سال 1884 ساختش تموم شده. این بلندترین ابلیسک جهان هست. 169 متر ارتفاعشه. و اون رو برای یادبود جرج واشینگتن اولین رییس جمهور امریکا که اون رو پدر ملت امریکا مبدونن ساختن.یادبود واشنگتندر ویدئوی ابلیسک در مورد ابلیسک و معروفترین ابلیسکها توضیح دادم.https://www.youtube.com/watch?v=c8ydPmsyWcs&amp;t=2s</description>
                <category>پادکست داکس</category>
                <author>پادکست داکس</author>
                <pubDate>Sun, 03 Sep 2023 01:29:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود بیست و پنجم- مشهور تقلبی</title>
                <link>https://virgool.io/@doxpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D9%85%D8%B4%D9%87%D9%88%D8%B1-%D8%AA%D9%82%D9%84%D8%A8%DB%8C-ivb39twbuasu</link>
                <description>سلام، من هم پیمان بشردوست هستم و شما دارید متن اپیزود بیست و پنجم پادکست داکس رو میخونید.  https://castbox.fm/episode/(Fake-Famous)-اپیزود-بیست-و-پنجم%3A-مشهور-تقلبی-id3396284-id429275310?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=(Fake%20Famous)%20%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%20%D9%88%20%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%3A%20%D9%85%D8%B4%D9%87%D9%88%D8%B1%20%D8%AA%D9%82%D9%84%D8%A8%DB%8C-CastBox_FM یکی از بزرگترین تغییراتی که دردهه های گذشته در دنیا اتفاق افتاده به وجود اومدن شبکه های اجتماعیه. من یادمه چند سال پیش یک کمدینی بود که با این مساله شوخی کرده بود و گفته بود  که آدمهای قرن نوزدهم یا بیستم راجع به قرن بیست و یکم فکر میکردن که ادمها دیگه مثلا در سال 2021 دیگه توی بقیه سیاره ها زندگی میکنن. یا به جای ماشینهای چهارچرخ با ماشینهای پرنده سر کار میرن. اما هیچکدوم از این پیش بینیهای خوش بینانه درست از آب در نیومد و عوضش میبینید که بزرگترین دستاوردهایی که ما ادمهای این دوره داشتیم اپلیکیشنهای پیامرسان بوده، همین، بشینیم پیام بدیم و دوستهامون ببینن و با هم ارتباط داشته باشیم. و اکه اجدادمون بودن و میدیدن به هیچکدوم از اون رویاها نرسیدیم ازمون ناامید میشدن. البته میگنم این یک شوخی بود، اولا که پیشرفتهای آدمها فقط محدود به ساحت اپلیکیشنهای پیامرسان و سوشیال مدیا نیوده و ثانیا اینکه همین سوشیال مدیا هم اتفاقات خیلی خوبی رو هم برای آدمها رقم زده و کلی مزیت هم داشنه، بله معایب هم داره. گرچه شوخی اون کمدین هم پر بیراه نیست. مثلا تاثیرگدارترین ادمهای قرن بیستم در امریکا رو ببینید آدمهایی از قماش هنری فورد و توماس ادیسون بودن که زندگی آدمها رو واقعا متحول کردن. اما توی این دوره میبینیم مثلا مارک زاگربرگ یکی از تاثیرگذارترین افراد هست. کارش چیه؟ اپلیکیشنی رو ساحته که آدمها با هم ارتباط اینترنتی بهتری داشته باشن. در حالیکه خب از قبلش هم نرم افزارهای ارتباطی دیکه هم بودن. یعنی ارتباط اینترنتی احتراع ایشون نبوده. اما خب هر چقدر هم بخواهیم توی سر مال بزنیم و بگیم که حالا اتفاق خاصی هم نیوده و سوشیال مدیا چیز مهمی نیست، واقعیت اما چیز دیگه ایه. سوشیال مدیا واقعا دنیا رو تکون داده. خیلی از استانداردها و روشها رو تغییر داده. و تاثیر این تغییرات رو شما توی همه شئون زندگی میبینید. توی سیاست، توی رسانه، در حرید و فروش، تکنولوژی و همه جا میبینیم که به نسبت دو دهه پیش همه چیز تغیییر کرده. ببینید ساز و کار انتحاب یک رییس جمهور. چقدر از حرفها داره در شبکه های اجتماعی زده میشه و چقدرش در حارج از اون. در عرصه خلاقیت و هنر که دیگه نگیم. چقدر از هنرمندا هستن که با وحود همین شبکه های احتماعی تونستن خودشون رو معرفی کنن و یا فروششون رو بیشتر کنن.تا چند سال پیش همه چشمهاشون به روی جلد مجله ها بود. میدیدن عکس چه کسایی روی جلد رفته و پیام مجله چیه. الان اما دیگه اون دوره گذشته. دیگه الان دوره اینه که ببینی چه گسی چه توییتی زده یا چه کسی چه عکسهایی، یا چه مطلبی رو پست کرده. ضمن اینکه مردم هم ذائقه و رویه شون تغییر کرده یا شاید هم تغییر داده شده. به هر حال اما دیگه مثل قبل مردم دنبال صرف وقت زیاد برای کشف حقیقت و گرفتن اطلاعات نیستن. بیشتر دنبال سرگرمی هستن. یه خرده هم طبیعیه البته. زندگیها پرمشفله تر شده مردم هم از کانالهای محتلف دیگه اطلاعات کسب میکنن، دیگه دنبال این نیستن که چند ساعت وقت بذارن. میخوان یه نگاهی به یه توییت بندازن و با همون چند جمله کوتاه دستگیرشون بشه که دنیا چند چنده. یه عکسی رو توی اینستاگرام ببینن مطلع بشن که قضیه چیه. همه چیز جالت ام پی تری وار. هم میخوان که زمان کمی رو بذارن و هم اینکه دوست دارن خودش هم جزیی از بخث باشن، حزیی از مکالمه باشه. یه مخاطب صامت و منفعل نیستن. کامنت میدن فیدبک میدن. اینقدر هم که مطلب دور و بر آدمها ریخته فرصت هم نمیشه که همه رو دنبال کنی. پونصد تا مطلب هم هست که بهش علاقه داری و دوست داری دنبالشون کنی اما وقت نمیکنی. به جاش آدمها پنج نفررو که فکر میکنن حرفهای جالبی براشون دارن رو دنبال میکنن.و دریه همچنین فضاییه که جامعه با پدیده اینفلوئنسرمواجه میشه. اینفلوئنسرکسیه که میتونه یک محتوایی رو تولید کنه که با خیل عظیمی ازمخاطبها ارتباط برقرار میکنه. ظهور پدیده اینفلوئنسرهم خودش یک پارادایم شیفت بود. یک تغییر الگو بود. چونکه تا پیش از اون تولیدکننده ها برای اینکه کالای خودشون رو به حامعه معرفی کنن باید از سلبریتیها کمک میگرفتن. یعنی از سلبریتیهای واقعی، ورزشگار یا هنرمند معروف. سلبریتیها البته توی سوشیال مدیا هم از همون اول بودن و فالورهای زیادی هم پیدا کردن. خودشون معروف بودن. اینستاگرام باز شدو اینها هم اومدن و فالورهای زیادی هم با خودشون آورن. اما کم کم یه گروه دیگه از آدمها هم شکل گرفتن که تعداد فالورهاشون از سلبریتیها کمتر بود اما میزان انگیجمنت و تاثیری که روی مخاطب میذاشتن بیشتر از سلبریتیها بود. اینها دیگه سلبریتی نبودن که وقت کافی برای صحبت با محاطبهاشون نداشتن، اینها وقت داشتن، کم و بیش شبیه به خود محاطبها بودن ومحتوایی هم که تولید میکردن روی دل روی مغز محاطبشون تاثیر زیادی میذاره. اینجا دیگه کم کم اینفلوئنسر و قدرت اینفلوئنسرها معلوم شد. و برندها دیگه برای فروش کاهلاهاشون شروع کردن به استفاده از همین افراد. حالا اینکه این مساله چه عوارض اقتصادی ای داشت یا چه عوارض فرهنگی ای داشت الان نمیخواهیم صحبت کینم. الان در این مقدمه نسبتا طولانی من راجع به این توضیح دادم که اینفلوئنسر و فالور اصلا چطور به وجود اومد. من برای این اپیزود چند تا فیلم مستند رو دیدم اما مهمترین مستندی که راجع بهش حرف میزنم فیلمیه به اسم Fake Famous یا مشهور تقلبی. حالا بریم ببینیم این فیلم چی میگه.و بعد لابلای حرفهام در مورد بقیه مستندهایی که دیدم هم صحبت میکنم.مستند فیک فیموس یا مشهور تقلبی در سال 2021 ساحته شده. نمره 6.6 از ده رو از سایت IMDB گرفته که نمره خیلی بالایی نیست. درسته که یه سری نقدهایی به فیلم وارده اما دلیلی که باعث شد من این فیلم رو انتخاب کنم این بود که فیلم دست روی موضوع بسیار مهمی گذاشته و مسائل جالبی رو مطرح میکنه. البته میتونست فیلم بهتری باشه اما در بین چند فیلمی که من در مورد مساله اینفلوئنسر و فالوور دیدم به نظرم این از همه جالبتر بود. این مستند رو نیک بیلتون ساخته که یه بریتانیایی هست که در امریکا زندگی میکنه. نیک بیلتون تجربه زیادی در رسانه ها داشته خبرنگار نیویورک تایمز بوده و مدام هم در برنامه های تلویزیونی یا کفتگوهای خبری بعنوان کارشناس مسائل تکنولوژی می اومده صحبت میکرده. این ا مستند در شبکه پخشHBO  وجود داره و من هم از همونجا تماشا کردمش. گفتم نیک بیلتون یک سابقه طولانی داره از حضور در رسانه ها و صحبت کردن و تایید مزایای هر چیزی که مربوطه به تکنولوژیه، مثل سوشیال مدیا و گجتها و غیره. اما بیلتون توی این فیلم دیگه اون تایید همیشگی رو نداره و کمی نقادانه به زوایای مساله اینفلوئنسر و فالوور میپردازه.داستان فیلم اینطوره که نیک بیلتون قصد داره یک آزمایش احتماعی رو اجرا کنه. یک socila experiment.  یعنی یک برنامه ای رو شبیه به آزمایش اجرا کنه و ازش همینطور فیلم بگیره و ببینه نتیجه چی میشه. ازمایش چی بوده؟ بیلتون قصد داره ببینه که ایا میشه یه نفر که معروف نیست رو با استفاده از تکنیکهای افزایش فالوور تبدیل به یک اینفلوئنسر کرد؟ ها؟ میخواد ببینه که ایا این تکنیکهایی که میگن آدمها با استفاده از اونها فالورهاشون رو زیاد میکنن ایا این تکنیکها کار میکنه؟ برای این مساله تیم مستندسازآگهی زدن و کفتن که داستان اینه و ما نیاز به داوطلب داریم. سه نفر آدم گمنام میخواهیم و میخواهیم تلاش کنیم که اونها رو تبدیل به اینفلوئنسرهای معروف کنیم.  در ابتداری آزمایش هم معلوم هم نیست که چه اتفاقی برای این افراد میافته. آزمایشه. شاید بشه شاید هم نشه. آیا این سه نفر موفق می‌شوند که ۱۰ هزار فالوور بگیرند یا یک میلیون فالوور بگیرن؟ زندگیشون بهتر میشه، بدتر میشه؟ اینجور چیزها رو توی این فیلم بررسی کرده. میبینید؟موضوع خیلی جالبیه.نیک بیلتون و تیمش آگهی داده بودند که ما سه نفر رو میخواهیم. اما چهار هزار داوطلب اسم نوشته بودند.برای اینکه از بین اینهمه متقاضی یه نفر رو انتحاب کنن، چند تا فیلتر گذاشتن.در خواست اون 4 هزار نفر یررسی کردن و از بینشون یه تعدادی رو انتحخاب کردن و به مصاحبه دعوتشون کردن. روز مصاحبه هم درست شبیه به برنامه های استعداد یابی بود. از متقاضیها میخواستن که بیان و مقابل یه پرده سفید بایستند، روبروشون هم دوربین و هیات داوران بود. از متقاضی میخواستن که خودش رو معرفی کنه و بگه که چرا دنبال مشهور شدن هست. دحترها و پسرهای جوون از جاهای مختلف امریکا اومده بودن. همه هم واقعا دوست داشن که این اتفاق برای اونها بیافته. انگار که رویاشونه. هر کدوم هم خودشون دو سه هزار تا فالووردر اینستاگرام داشتن ولی خب دنبال مشهور شدن بودن.  بیشترشون هم در زمینه بازیگری و مدلینگ فعالیت میکردن. در مورد انگیزه هاشون میگفتن. که آره میخوام دنیا رو تغیر بدم. میخوام معروف بشم. میخوام به مردم بگم  کاریزما یعنی چی. انرژی و اشتیاقم رو نشونشون بدم.و از این جرفها. داورها ازشون میپرسیدن چقدر از وققتون ور در سوشیال مدیا میگذرونی؟ بعضیها بودن که میگفتن سه چهار ساعت. خیلیها هم میگفتن  تا 12 ساعت در روز در اینستاگرام هستن.اعتیاد به شبکه های مجازی در سالهای گذشته بیشتر شدهاما اشتیاق برای مشهور شدن از کجا میاد ؟ به عقیده سازنده مستند این خواسته از اینجایی میاد که آدمها میخوان که دوست داشته بشن. منتها قبلا اینطور بود که آدمها بخاطر اینکه یک استعداد و توانایی خاصی داشتن معروف میشدن. مثلا خواننده یا هنرپیشه خوبی بودن. یا مثلا بسکتبالیست قهاری بودن. اما وقتیکه در چند دهه پیش رسانه ها زیاد شدن وگسترش پیدا کردن خوراک بیشتری لازم داشتن که بتونن مردم رو بطور 24 ساعته سرگرم کنن. بعد از اون موقعیتهای بیشتری برای مشهور شدن آدمهای معمولی پیش اومد. از اونجا بود که ریلتی شوها درست شدن. برنامه هایی که بر مبنای آدمهای واقعی و روابط واقعی بین آدمها بود. اونجا دیگه خیلی از آدمها تونستن مشهور بشن. بعضیها کارهای عجیب و غریب انجام میدادن بعضیها حرفهای عجیب و غریب میزدن توی برنامه. فقط  هم برای مشهور شدن. مستند اشاره نمیکنه اما یکی از بزرگترین مثالها برای این مساله خانواده کارداشیان هستن که با همین برنامه های ریلتی شو تونستن شهرت زیادی برای خودشون دست و پا کنن. گرفتید چی شد؟ تا قبل از اون آدمها خودشون یه هنری داشتن یا یه مهارتی داشتن و بعد معروف میشدن. اما از اینجا بود که یه عده ای بدون اینگه اون الزامات رو داشته باشن معروف شدن.بعد که کم کم پای سوشیال مدیا هم در زندگی آدمها باز شد آدمهای بیشتری بودن که وارد جمع آدم معروفها شدن. رسانه احتماعی یا سوشال مدیا کمکشون کرد که معروف بشن. چون آدمها وقت زیادی رو هم در همین رسانه ها دارن میگذرونن.چه بسا بیشتر از وقتی که برای ارتباطات واقعی میذاریم، داریم برای ارتباطات مجازی صرف میکنم. الان که در سال 2021 هستیم مستند میکه که 4 میلیارد نفر عضو شبکه اجتماعی هستن و بالطبع در سال میلیاردها ساعت در سوشیال مدیا وقت میگذرونن. پس آدمها در سوشیال مدیا خضور دارن و طبیعیه که خیلیها دوست دارن در اونجا مشهور باشن. نیک بیلتون میگه که قبلا ها اگه از بچه ها می پرسیدید که بزرگ شدید میخوای چیکاره بشی میگفتن فضانورد، وکیل پلیس، ها؟ شغلهای مورد علاقه بجه ها. میگه الان بیشتر بچه‌های آمریکایی می‌خوان که اینفلوئنسر بشن. قابل درک هم هست. چون وقتی که ویدیوهای مسافرت ها و اقامت اینفلوئنسرها توی هتل های لوکس،  پارتی ها، هواپیمای اختصاصی و همه اینها رو میبینن، دوست دارن خودشون هم اینفلوئنسر بشن. حالا... ملاک موفقیت خود اینفلوئنسرها چیه؟ همه مون میدونیم. تعداد فالوورها، تعداد لایک ها و تعداد کامنت هایی که می گیرند.  اما ایا این عدد ها قابل اعتماد هستند؟یعنی اگه در اینستاگرام ببینیم که یه نفر یک میلیون نفر فالور داره آیا اون فرد الزاما یک شخص معروفه؟ حب ما الان در سال 2021 بالای ۴۰ میلیون کاربر اینستاگرام داریم  که هر کدومشون بالای یک میلیون نفر فالوور دارن. یه بار دیگه میگم. چهل میلیون نفر هستن که هر کدوم  یک میلیون فالور دارن.  آیا همه این‌ها آدم‌های معروفی هستند؟ یعنی 40 میلیون آدم معروف در دنیا داریم؟ این تازه فقط یک میلیونیها بود. بیشتر از ۱۰۰ میلیون کاربر اینستاگرام هستند که بالای صد هزار فالوور دارند. آیا آنها هم نسبتا آدمهای معروفی هستند؟ چهل میلیون اونجا، صد میلوین هم اینجا.  واقعاً 140 میلیونآدم معروف داریم؟ نه. پس انگار یه جای کار میلنگه و این عددها خیلی هم قابل اتکا نیستن.اما برگردیم به اون چند هزار متقاضی. در بین اینها افرادی بودن که خودشون استعداد بالایی داشتن مثلا خواننده اپرا یا بسکتبالیست ماهری یودن اما تیم مستندساز گفتن که این آدمها خودشون معروف میشن و اگر هم ما انتحابون کنیم نمیفهمیم که با ازمایش ما معروف شدن یا بخاطر توانایی خودشون برای همین رفتن سراغ کسایی که استعداد خارق العاده ای نداشتن. البته با ایتعدادبودن اما در یه سطح معمولیتری بودن. سه نفری که انتخاب شدن یکیشون یه دختریه به اسم دامنیک که 1100 فالور داشت. یک دحتر اهل میامی هست که در لس آنجلس درس خونده و دنبال رویاش که بازیگری بوده رفته. چند تا نقش کوتاه در فیلمهای دانشجویی داشته. بعدش بهش بازی در یه فیلمی پیشنهاد شده که میبایستی در یه صحنه ای برهنه میشده اما مقاومت کرده و أصلا کار رو انتحاب نکرده. یعنی آدمیه که برای هدف خودش و ارزشهای خودش ایستادگی میکنه. اما با همه اینها هنوز نتونسته جایگاه خودش رو پیدا کنه. برای زندگیش هم خیلی زخمت میکشه. نیمه وقت توی یک انبار کوچک کار میکنه اونجا لباسهایی که مشتریها بطور آنلاین سفارش دادن رو بسته بندی میکنه و براشون میفرسته. خودش میگه که وقتیگه  برای تست بازیگری برای یه نقشی میره، آدمهایی که رابطش هستن میپرسن تو چقدر فالور داری. قطعا اگه خود بازیگر فاولرهای زیادی داشته باشه یعنی آدمهای زیادی هستن که کارهاش رو دنبال میکنن و اون فیلم هم بیننده بیشتری خواهد داشت. برای همین هم دامنیک برای این آزمایش داوطلب شده  تا فالورهاش رو زیاد کنه. یا به قول بعضی از دوستان توی اینیستا فالورزهاش رو زیاد کنه.کارگردان در حال خلق صحنه های تقلبی برای دامنیک است.  نفر بعدی کریس هست که اون هم  1100 فالور داره. یک امریکای افریقایی تباره که اهل ایالت آریزوناست و یکساله که به لس آنجلس رفته. علاقه اصلیش طراحی لباسه. پشت چرخ خیاطی میشینه و طرحهاش رو اجرا میکنه و میخواد که یک برند برای خودش درست کنه. ایده اش هم اینه که روی لباسهای دست دو کارهای گرافیکی انجام میده. لباسهای دست دو رو خوشگلشون میکنه و میفروشه.  نفر سوم هم یه پسریه به اسم وایلی که 2500 فالور داره. توی یک اژانس املاک در لس آنجلس کار میکنه. از بچگی هم علایم   اختلال وسواس فکری و عملی رو داشته که بهش میکنOCD. بحاطرهمین هم قرصهای ضد اضطراب استفاده میکنه. علاقمند به مد هست. شهرت رو دوست داره و میگه شاید برای فرار از مشکلاتی که داره دنبال شهرته.هر سه میخوان که تبدیل به اینفلوئنسر بشن. اما ابنفلوئنسر چیه؟ تعریف استانداردی برای اینفلوئنسر وجود نداره. همه میدونن که اینفلوئنسر کسیه که فالورهای زیادی داره و میتونه خودش رو یا برندهای مختلف رو معرفی و تبلیغ کنه. بنابراین اینفلوئنسریه طوریه که نصفش کارافرینه و نصفش سلبریتی. ممکنه که بعضیها فکر کنن که این آدم بیکاره یا بی غمه، چون خیلی از ایئنفلوئنسرها اینطوری دیده میشن. اما الزاما ابنطور نیستن. یا حداقل همه شون اینطور نیستن. اینفلوئنسرها یه سبک زندگی ای رو نمایش میدن که آدمهای دیگه هم دوست دارن اونها رو تقلید کنن. لازم هم نیست که حتما صدهزار تا فالور دشاته باشی که بهت بگن اینفلوئنسر. میتونی هم  در حد 5هزارفاور داشته باشی و میکرو اینفلوئنسر باشی. اینفلوئنسرهای مدل و فشن داریم  اینفلوئنسرهای سفرداریم. طراحی داحلی، اشپزی، سلامت و غیره.  البته این داستان اینفلوئنسر و فالور کلی چیز مثبت هم داره . خیلی از ادمهاییکه در رسانه های سنتی صدایی و تریبونی نداشتن الان میتونن استفاده کنن. خیلی از چیزهایی که قبلا متمرکز بودن و توسط دولتها قابل کنترل بودن ، بازتر و آزادتر شدن. کنترلهاشون برداشته شده. مثلا در امریکا  جنبش جان سیاهان ارزش داره یا جنبش می تو. تغیرات اب و هوایی. چقدر همین اینفلوئنسرها در موردش صحبت کردن و به گوش مردم هم رسید. در ایران هم همینطور تاثیر اینفلوئنسرهارو دیدیم. مثلا مردم تونستن  اعتراض خودشون رو راجع به یک مساله ای اعلام  بکنن و به گوش خیلیها برسونن.مشهور تقلبی در بخش فیرست کلاس تقلبیاما برگردیم به ازمایش. این سه نفر برکزیده رو بردن به یک آرایشگاه درجه یک که آرایشگر حرفه ای اونجا مدل موهای این سه نفر رو تغییر داد. بعد از اون بلافاصله رفتن به یک نقطه پرطرفدار از کالیفرنیا. که حالا شاید فکر کنید که یک نقطه خیلی مجللیه اما نه هیچ چیز خاصی نداره اما خیلی معروفه. یه جورایی شبیه به بعضی از خود اینفوئنسسرهاست که چیز حاصی برای ارائه دارن اما معروفن. در لس آتجلس یک دیواری هست که اون رو صورتی رنگ کردن. همین. یک دیوار صورتی رنگ. ولی اینقدر معرو ف شده که اینفلوئنسرها و البته آدمهای عادی حاضرن چند هزار دلار خرج  کنن و حتی بحاطر همین از کشورهای دیکه برن امریکا که مقابلش عکس بگیرن. فکرش رو بکنید. نمیدونم چرا حلوی یه پرده صورتی عکس نمیکیرن. به هر حال در قدم اول آزمایش، این سه نفر با مدل موی جدیدشون جند عکس اینجا گرفتن و هر کدوم در اینستاگرامش منتشر کرد.قدم بعدی این بود که کارگردان تلاش کنه تعداد فالورهای این سه نفر رو زیاد کنه. یک وبسایتی پیدا کرد به اسمfamoidو از اونحا قشنگ یک منو داشت و میشد انتخاب کرد و فالور خرید مثلا 7500 تا فالوور قیمتش میشد 119 دلار. نیک از اونجا  برای هر کدوم از این سه نفر 7500 فالور خرید . سایت هم میگفت که تا سه روز دیگه سفارشت تخویل داده میشه. واقعا هم کار کرد و بعد از خرید سیل فالورهای فیک به صفحات این سه نفر سرازیر شدن.  سه تایی با دهنهای از تعجب بازبه گوشیهاشون نگاه میکردن و میدیدن که هر ثانیه فالور جدید پیدا میکنن. حالا داستان این فالورها که خرید و فروش میشن چیه؟ توی این مستند در مورد فالورهای فیک صحبت میکنه. من الان در مورد اونها یه توضیحی میدم. بعدش هم د رمورد یه پدیده دیگه ای صحبت میکنم که اون رو در یه مستند دیگه ای دیدم. پس اول از فالورهای فیک شروع میکنم. یعنی همین فالورهایی که نیک بیلتون رفت در اون وبسایت سفارش داد و خرید. یه سری بات هست یا در وافع برنامه هایی نرم افزاری هست که عکسهای آدمهای مختلف رو میگیره، بعد  ایدیهای تصادفی درست میکنه. ایدی رو که داره، عکس هم داره، با اونها مثلا در اینستاگرام صفحات فیک درست میکنن. صفحه هایی که من اگه ببینم أصلا تصور نمیکنم که این فیکه و آدمی پشت این نیست و در واقع یک نرم افزار این صفحه رو ساحته و مدیریت میکنه. شاید صدها میلیون شاید بیشتر صفحه فیگ داریم. مثلا شرکتی هست که همچین نرم افزاری رو داره و فرض کنید دو میلیون حساب اینستاگرام درست کرده. بعد آگهی میزنه و میگه ده هزار تا فالور بهتون میدم این فیمت. بعد با نرم افزارش اون ده هزار اکانت فیک خودش رو میفرسته که بیان حساب شما رو فالو کنن. یا میان لایک میکنن. یا حتی کامنت میذارن. یه دفعه شما میبینید که اه مثه اینکه من هم اینفلوئنسر شدم. حالا چند نفر پشت اون چند میلوین حساب هستن؟ احتمالا یه نفر. اما به اون آدمهایی که فالور فیک خریدن امر مشتبه میشه که اینفلوئنسر واقعی هستن. میکن تازه تعداد لایک و کامنتم هم بالاست یعنی انگیحمنت بالایی هم دارم.چیزهایی که در اینستاگرام میبینیم تمام  واقعیت نیستند.توی اپیزود اول سوشیال دیلما در مورد احبار جعلی گفتم که چقدر در اینترنت پخش میشه و فضای سیاسی رو تغییر میده و حتی روی نتیجه اتحابات تاثیر مرذاره، باعث برگزیت در برتانیا میشه و غیره. این احبار جعلی رو کیها منتشر میکنن؟ صفحات جعلی. اکانتهای فیک که فقط حضورشون در سیاست هم نیست. نمونه اش رو الان گفتم دیگه. خیلی راحت میشه نشون داد که یه ادم، آدم  مشهوریه. پنجاه هزار فالور داره.این از اکانتهای فیک که توسط بات درست میشه. یه شیوه دیکه ای هم هست که الان توضحیش میدم. من یک مستند دیگه ای هم دیده بودم به اسم celebs, brands and fake fans  که اون رو توی یوتیوب تماشا کردم. این مستند درمورد سواستفاده هم آدمهاست و هم برندها از فالورهای فیک. چون توی این بازار برندها هم هستن که پول میدن و فالورهای جعلی میخرن. چرا؟ چونکه نشون بدن که برندشون پرطرفداره. اونجا مستنساز برای اینکه نشون بده فالورهای فیک از کجا میان راهی بنگلادش میشه. اونجا یه شرکتهایی هستن که میگن ما فالور واقعی داریم. یعنی میکن هزار تا فالوری که بهتون میفروشیم بات و نرم افزار نیستن. آدم واقعی هستن، منتها اینها کارشون اینه که فالو کنن. لایک کنن، یوتیوب تماشا کنن بعد پولش رو بگیرن. مثلا میگه برای هزار ویوی یوتیوب پولش میشه سه دلار. یا هزار تا لایک در فیسبوک مظنه اش هست 15 دلار. بعد اون مستندسازه برای اینکه این مساله رو امتحان کنه اون هم یه آزمایشی کرد. یه صفحه مضحکی در فیسبوک درست کرد به اسم چرا همه کدوسبز رو دست کم میگیرن و فقط به خیار توجه میکن. میخواست ببینه همچین چیز مسخره ای که قاعدتا نباید کسی لایکیش کنه چطوری مسشه.  بعد رفت به یکی از همین شرکتها و بهشون پول دا دکه صفجه رو لایک کنن. پول رو که گرفتن درعرض 3-4 ساعت، صفحه هزار تا لایک گرفت. توی یکی از اتاقهای همون شرکت ده پانزده  نفر پشت کامپیوترهاشون نشسته بودن. هر کدومشون هزار تا اکانت فیسبوک رو مدیریت میکردن. انگار هر کدومشون با چند صدنفر آدم در ارتباط بودن. مثلا  توی یه گروه تلگرام میزدن که با اکانتهاتون برید فلان صفحه رو لایک کنید. یعنی همون کاری که نرم افزار میکنه رو اینها دستی انجام میدن. فیسبوک هم نمیتونه جلوشون رو بگیره چون آدمهای واقعی هستن. حالا بماند که فیسبوک و شرکتهای اینچنینی تمایلی هم ندارن که کاربرهاشون رو کم کنن. وحود این صفحات فیک خیلی هم مساله شون نیست.دهها هزار کاربر بنگلادشی از راه شبکه های مجازی امرار معاش میکنند.   دهها هزار نفر بنگلادشی هستند که کارشون اینه که در صفحه های فیس بوکی کلیک کنند. اون مستند میگفت که  سی تا۴۰درصد  از کلیکهایی که توی سایت فیسبوک میشه از بنگلادش میاد.  و برای هر کلیک یک هزارم دلار پول میگیرن. بعنی هزار بار کلیک میکنند و یک دلار می‌گیرند. مدیر یکی از همین  موسسات میگه که  هر سه ماه در میان 30  دلار پول می گیرند. خیلی هم معروفن و أصلا یه جنجالهایی هم پیش اومده بوده. مثلا کوکاکولا یک کمپین تبلیغاتی ای داشته و یکی از مدیران تبلسغاتی اش پول داده بود به همین شرکتهای بنگلادشی که اون ویدئو رو لایک کنن. قابل ردیابی همست. چون مثلا در یوتیوب میشه فهمید که این ویدئو در چه روزی خیلی روی بورس بوده و لایک خورده. یا بیننده هاش در کجا هستن. مثلا دیدن که در یه روز خاصی دهها هزار نفر از بنگلادش این ویدئو رو لایک کردن. خب دیگه داستان خودش گویاست دیگه. چقدر همینها باعث شدن که پیجهای که تازه درست شدن یک شبه دهها هزار لایک بگیرن و همه فکر کنن که حتما صفحات معتبری هستن. مثلا یه سایت شرط بندی یا شرکتهای کوچگ بی نام و نشان که توی فیسبوکشون میری میبینی دهها هزاز نفر دنبالشون میکنن. فکر میکنی که حتما خبریه دیکه. شما هم اعتماد میکنی. اما بعد معلوم میشه که یه سایت  کلاهبرداری بوده. توی اون مستند . وقتیکه سازنده اش با یکی از همین شرکتهای بنگلادشی صحبت میکرده  رد چند تا ازمشتریهای انگلیسیشون رو هم گرفت. بعد مستندساز رفت به انگلیس و رفته با خود اون مشتریها صحبت کرد. مثلا طرف مدیر روابط عمومی یک شرکتی در منچستربوده خیلی هم راحت میگفت که آره برای ما  کاری نداره.  یک صفحه می زنیم و عرض سه سوت  مخاطب گیر میاریم. ضمنا هم کاربرهای جعلی فقط کارشون لایک و فالو کردن نیست. کارهای دیکه هم میتونن بکنن. حتی مواردی بوده که یه هنرمند یه آهنگی ساخته و برای انکه نشون بده خیلی پرطرفدار بوده دست به دامن همین شرکتها شده تا کاربرهای جعلی یا فیک برن و آهنگش رو دانلود کنن و یه دفعه اهنگش بره توی لیست بهترینها. یا طرف پول داده تا ویدئوهاش در یوتیوب زیاد دیده بشه. پس تا اینجا دو مدل فالور فیک رو گفتم. یکیش همون باتها یا نرم افزارها هستن یکی هم کاربرهای واقعی در یه کشور ارزونی مثل بنگلادش.  که یه عده احتمالا در کنار شغل ثابت خودشون این کار رو هم میکنن. اما فکر نکنید این مسائل فقط در امریکا و بنگلادش بوده و اینفلوئنسرهای ما خیلی طیب و طاهر هستن و  أصلا از اون خونواده هاش نیستن که فالور فیک بگیرن. نه ما خودمون فالورفیک مزگان داریم. اما از شوخی گذشته کافیه به فارسی گوگل کنید و ببینید چقدر موسساتی هستن که عین همین کار رو در ایران هم میکنن. یعنی هم فالور فیک نرم افزاری میدن و هم فالور واقعی که یه ادم پشت اون حسابه. عین همون چیزی که در مستند فیک فیموس بود در این سایتهای ایرانی هم شما میتونید سفارش بدی ده هزار فالور، یه مبلغی میدید و چند ساعت بعد فالورهاتون زیاد شده.  من در یعضی از همین وبسایتها که چک میگردم دیدم حتی میشه نیم میلیون فالور خرید. با یه قیمت نه جندان بالا. مثلا چن میلیون تومان میدن نیم میلیون فالور میگیرن. بعد من نوعی از همه جا بیخبر میرم اون پیح و میبینم زده فروشگاه اینترنتی فلان یا مزون فلان یا سمینارموفقیت بهمان. نیم میلیون هم فالور داره. کامنتها و لایکها هم که دیکه نگم برات. چند هزار کامنت که همه اش رو باتها نوشتن. ولی من نمیدونم و پیش خودم میگم این دیگه کارش ردخور نداره. در حالیکه نیم میلیون فالور جعلی رو یک شبه به دست أورده و چه بسا ده تا آدم هم نیستن که اینجا رو بشناسن. اما امرز که نیم میلیو فالور گرفته به پشتوانه این عدد بالا بقیه مردم هم اعتماد میکنن و سرازیر میشن. پس میبینید چقدر باید حواسمون باشه. پیجهایی هستن که دها هزار یا صدها هزار فالور دارن اما تعداد فالورهای واقعیشون خیلی کمتر از اینهاست. البته که خب پیجهای زیادی هم هستن که این خبرها نیست و اون اینفلوئنسر تونسته با پستهای خوب یا با عکسهاش زیباش فالورهای زیادی رو جذب بکنه.دیوار صورتی لس آنجلس، جاذبه سالهای اخیر این شهراما برگریدم به مستند فیک فیموس. یا مشهور تقلبی. کارگردان فیلم میخواد تلاش کنه که با انجام تکنیکهای تقلبی تعداد فالورهای این آدمها رو زیاد کنه. تکنیکها چیها هستن؟ دو تا تکنیکه. یکیش همین خرید فالور هست که گفتم. اینقدر هی فالور بخرید و بخرید تا اینکه از یه جایی به بعد ادمهای دیگه هم میکن که ختما خبریه دیگه. پس ما هم این بابا رو فالو میکنیم. پس تکنیک اول خرید فالور فیکه. تکنیک بعدی هم عکسهای فیکه. یعنی عکسهای تقلبی از سبک زندگی اشرافی. توی عکس داری به مخاطبت القا میکنی که دریک مسافرت هستی و داری در محموعه اسپای یک هتل محلل هستی اما در واقع در وان حموم خونه خودت صحنه سازی کردی و اون عکس رو گرفتی . توی فیلم فیک فیموس چند تا از این صحنه سازیها رو نشون میده که خلی جالب بود. البته باید خیلی خلاق باشی که با یه امکانات ساده یه عکس خوب بگیری و بعد هم لوکیشن عکس رو بزنی فلان هتل یا فلان رستوران و همه هم باور کنن. البته از اونطرف هم بعد از انتشار عکس باتها یا همون فالورهای فیک میریزن کامنت میدن و به به و چه چه میکنن دیگه خیلیها باورشون میشه. حتی چند سال پیش یک فالور معروفیه به اسم ناتالیا تیلور چند تا عکس از سفرهای مجلل خودش رو پست کرد و لوکیشن عکسش رو هم گذاشت جزیره بالی اندونزی. اما بعدش خودش عکسهایی رو پست کرد که نشون میداد رفته به فروشگاه ایکیای نزدیک خونه اش و همه این عکسها رو توی وان، تخت و مبل و امکانات ایکیا گرفته. از عمد اینکار رو کرده بود که نشون بده همه چیزهایی که در سوشیال مدیا میبینید راست نیست. این سه نفر هم همینکار رو کردن. مثلا کریس رفت توی یک انباری متروگه و گروه فیلم براش صحنه سازی کردن و اون هم شروع کرد به جابجا کردن یک لاستیک تراکتور. یه عکاس حرفه ای هم داشتن که عکسهای خیلی خوبی رو میگرفت. بعد هم عکسها رو در اینستاگرام پست کردو محل عکس رو هم زد یک سالن ورزشی فوق العاده گرون در منطقه بورلی هیلز. یا مثلا یه روزی رفتن به یک جایی که یه اتاقی بود شبیه به دکوراسون هواپیما رو درست کرده بودن و شما میتونستی ساعتی پنحاه دلار بدی و اون اتاق رو اجاره کنی. یعنی مردم پنحاه دلار میدن میرن اونجا عکسهایی میگیرن که نشون میده در هواپیمای شخصی نشستن. حالا نه اینکه همه اینفلوئنسرها اینطوری هستن اما فیلم داره میگه راه برای تقلب و دروغ گفتن هست و کسی هم متوجه نمیشه. خود اینستاگرام هم جلوی این کار رو نمیگیره. چون این اتفاقا همون چیزیه که یه شرکتی مثل اینستاگرام میخواد. اینستاگرام میخواد عددهاش رو تپل کنه. نشون بده که رشد داشته. کاربرهاش انگیجمت بالا دارن. سرمایه گزارهاش هم دارن بر همین مبتا روی این شرکتها سرمیه گزاری میکنن. یه شرکتی مثل اینستاگرام یا توییتر میخواد نشون بده که تعداد کاربرهای زیادی دارن و برنامه رشدشون خوب کار میکنه. برای همین سیاستشون اینه که خیلی أوقات چشمشون رو به فالورهای فیک میبندن .ناتالیا تیلور عکسهایی که در فروشگاه ایکیا گرفته بود را خود  برملا کرد.  اما روندی که این ازمایش داشت طی میکرد طبق انتظار نبود. البته دامنیک همون دحتری که دوست داشت بازیگر بشه روند پیشرفتش خیلی خوب یود. هم تعداد فالورهاش زیاد میشدن و هم اینکه مدام از شرکتهای مختلف پیشنهاد میگرفت که بیا برای مخصولات ما تبلیغ کن. کریس اما نظرش راحع به تقلب مثبت نبود و میگفت که من نه نیاز دارم این عکسهای دروغی رو بگیرم و نه اینکه اون فالورهای الکی رو داشته باشم. من ترجیخ میدم تعداد فالورهام کم باشه اما واقعی باشن. هم فالورهام واقعی باشن و هم خودم اون آدمی باشم که هستم. و وانمود نکنم که خیلی پولدارم . از اونور کارگردان براش فالور میخرید ااز اینور کریس مینشست دیلتشون میکرد. بنابراین کریس خودش رو یه جورایی ازاین برنامه ازمایش کنار کشید. نفر بعدی هم وایلی بود که بعد از اینکه چند تا عکسش رو پست کرد چند نفر ترول اومدن زیر پستهاش کامنت گذاشتن که فالورهات فیک هستن و کسی تورو فالو نمیکنه.با توجه به اینکه وایلی خودش هم از قبل سابقه اضظراب و افسردگی داشت برای اینکه از شر این فشارها راحت بشه  حسابش رو شخصی کرد. چیزی که اذیتش میکرد این بود که من چه مشکلی دارم که فالورهام اینقدر پایینه. تازه بیشتر فالوررهام هم بات هستن. این روزها Cyberbullying یا مورد تمسحر واقع شدن در اینترنت رو خیلیها تجربه کردن و میکنن. و اگر کسی در یک سن بحرانی ای باشه و یا در یک شرایط روحی بحرانی باشه دیگه میتونه نسحه سلامت روخیش پیچیده بشه. البته وایلی تونست بعد از مدتی بر اضطراب خودش غلبه کنه و دوباره به میدان برگرده اما دیگه توی این آزمایش حضور نداشت. پس از اون سه نفر دو نفرشون کنار کشیدن. جای اون دو نفر ولی دامنیک داشت پله های ترقی اینفلوئنسری رو یکی یکی طی میکرد. به جااهای محتلف دعوت میشد. همراه سایر اینفلوئنسرها سفر میرفت و عکس میگرفتن.  مدام هدیه و محصولات محانی از اینور و اونور براش میومد. مخصولاتی مثل محصولات ارایشی، لباس و حتی جواهر. این کار رو میکردن که دامنیک یک عکس بگیره و اونها رو هم تگ کنه. حتی با اومدن کرونا هم با اینکه خیلی از آدمها کارشون رو از دست دادن و خیلی از شرکتها از بین رفتن ولی باز دامنیک رشدش ادامه داشت و همینطور کادو دریافت میکرد. چون توی مدت کرونا بعضی از کسب و کارهای اینترنتی رشد خیلی خوبی داشتن. رشد دامنیک هم به همین واسطه خوب بود. حتی دیگه وقتیکه برای تست بازیگری هم میرفت با عزت و احترام استقبال میشد و نقش رو هم بهش میدادن. چون میگفتن یه ائنفلوئنسر در فیلممون باشه خوبه. دیگه تعداد فالورهاش هم از دویست و پنجاه هزار نفر هم بیشتر شد. البته بیشتر اینها فیک بودن ولی کسی که نمیدونست. حتی میگن یه نرم افزاری هست که محک میزنه چند درصد از فالورهای یک اکانت فیک هستن. اون نرم افزار هم جیزی رو نشون نمیداد و میگفت که اکانت دامنیک یک اکانت پاک و مطهره. مستند میگه که بعضی از سلبریتیها هستن که 50-60 درصد از فالورهاشون بات هستن. در سال 2019 روی اکانت خیلی از سلبریتیها از جمله کیم کارداشیان تحقیقی انجام شد و نتیجه این بود که دهها میلون فالورشون فیک بودن. یعنی همین افرادیکه صدها هزار دلار میگیرن که یک پست منتشر کنن یا یه توییت بزنن خودشون میدونن که چند میلیون از فالورهاشون بات هستن.ناتالیا تیلور عکسهایی که در فروشگاه ایکیا گرفته بود را خود  برملا کرد.  خب در مورد آزمایشی ک نیک بیلتون انجام داد صحبت کردیم. یه آزمایش بی نقصی هم از آب در نیومد. از سه نفری که انتحاب کرده بودن دو نفرشون کنار کشدین  که احتمالا نشون میده که انتحاب اولیه شون خوب انجام نشده بوده و شاید میبایستی کسایی رو انتحاب میکردن که تا آخرش بتونن بمونن. اما در کنار اطلاعتی که مستند در مورد آزمایش میگه، خیلی گذرا به یه سری کارهای منفی اینفلوئنسرها هم اشاره میکنه. مثلا بعضی از اینفلوئنسرها انگار از همه هنرها بری هستن و تنها چیزی که برای عرضه دارن جاذبه جنسیه. در عکس هایی هم که میگیرن تمرکزشون فقط روی اندام خودشون هست یا حتی با فتوشاپ عکس رو دستکاری میکنن. رنگ رو تغییر میدن، اندازه ها رو تغییر میدن. خیلی حب دیگه حالا وارد جزئیات نشیم. خدا به دور. یا بعضی از اینفلوئنسرها کارهای احمقانه میکنن، مثلا چند وقت پیش بود چند نفر پریده بودن توی خوض وسط یه میدون و توی حوض میدون شنا میکردن و فیلم میگرفتن. یا بعضیها هستن که کارهای خطرناک میکنن. میرن بالای یک ساختمون بلند، یا کوه مرتفع حرکات خطرناک میزنن و عکس میگیرن. برای خیلی هاشون مشکلی پیش نیومده اما بعضی هاشون بودن که جونشون رو سر یه عکس از دست دادن. یا اینکه باعث شدن که اینحور کارهای عجیب و غریب یه مساله عادی بشه و خیلها از این کارها بکنن.یا بعضی از افراد برای بچه هاشون صفحه درست میکنن و ناخواسته اون بچه رو وارد یک دنیایی میکنن که قاعدتا دنیای مناسبی برای  یک کودک نیست. بچگی اش رو از اون کودک معصوم میگیرن، بچه رو در معرض یک معروفیت ناخواسته قرار میدن که اگه بزرگسال بود شاید خودش تصمیم میگرفت و میگفت نه من این رو دوست ندارم. اما الان احتیارش دست والدینشه. بعد همینکه اون بچه دست از پا خطا میکنه  یا تو عالم بچگی خودش یه چیزی رو میگه. یه دفعه ترولها بهش هجوم میبرن و یه دفعه یه بچه معصوم در معرض هزاران پیام  حاوی خشونت کلامی و نفرت قرار میگیره که چقدر میتونه برای یه بچه مخرب باشه. غیر از اینها بعضی از اینفلوئنسرها هم هستن که سوار موجهای اجتماعی میشن و از موج سواستفاده میکنن. میبینن جامعه دنبال چیه؟ اونها هم برا ی اینکه یک محبوبتی برای خودشون دست و پا کنن تظاهرمیکنن که اونها هم با مردم هستن. نمونه اش در امریکا در راهپیماییهای Black lives matter یا  جان سیاهان ارزش دارد بود. یه ویدئویی هم معروف شده بود که یه اینفلوئنسری پلاکارد به دست. یهلحظه وارد جمعیت تظاهرکننده ها میشه. بعد عکاسش ازش عکس میگیره و بعد بلافاصله از راهپیمایی میزنه بیرون. یعنی کلا ده ثانیه اونجا بوده.  سریع هم عکسش رو پست میکنه که مثلا همین الان یهوییی من در راهپیمایی جان سیاهان ارزش دارد . حالا بخثهای زیادی هم میتونه اینجا بشه. یکی ممکنه بگه که این با همون ده ثانیه اش باعث میشه که چند هزار نفر دیگه هم بیان وارد گود بشن. شاید هم بله، اما بحث کلی اینه که خیلی ها از فضا سواستفاده میکنن. سوار موج میشن. ما توی اینترنت فارسی هم از این مدل نمونه زیاد داریم. بعضی از اینفلوئنسرها هستن که در برهه های مختلف رفتارهای متفاوت از خودشون نشون میدن. مواقع عادی یه رفتاری دارن، موقع انتخابات یه رفتار دیگه ای دارن، خارج از کشرو یه طور دیگه ای هستن، برق قطع میشه یه رفتاری، یا کرونا میشه رفتار دیگه ای. البته آدمها تغییر میکنن و بسته به شرایط حرف ادمها، رفتار آدمها هم تغییر میکنه. اما گاهی اوقات این تغییرات اینقدر زیاده که باعث میشه مردم این نقد رو به بعضی از اینفلوئنسرها داشته باشن که اینها روراست نیستسد و هر روز رنگشون رو عوض میکنند. بحث بر سر سوءاستفاده از موقعیت هست، سر اینکه هر اتفاقی میافته چی کار کنم که از آب کره بگیرم و فالورم رو زیاد کنم. به هر حال تعداد فالورها تبدیل به یم سرمایه شده که باعث میشه با افزایش اون ارزش مالی آدمها هم بیشتر بشه.دنیای اینفلوئنسر و فالووریه مدل دیگه از اینفلوئنسر هم که در سوشیال مدیای فارسی واقعا عجیب و غریب میاد یه تعدادی از اینفلوئنسرهای غذا هستن. که متاسفانه و متاسفانه تعدادشون کم هم نیست. اینفلوئنسر آشپزی و غدا توی همه دنیا هست. اما چیزی که در بیشتر اینفلوئنسرهای ایرانی غذا دیده میشه تشویق به پرخوری و تبلیغ کردن غذای ناسالمه. حجم عجیب و غریب غذا . کباب یک متری، ساندویچ در اندازه سه ایکس لارج، راحت دو کیلو وزنشه. . واقعا یک معده عادی نمیتونه همچین غذایی رو توی خودش جا بده . شما اینفلوئنسرهای غربی رو ببینید  مثلا غذاهای ایتالیایی یا ژاپنی و سایر ملتها رو چطور تبلیغ میکنن. تاکید روی کیفیته نه کمیت، تاکید روی سادگی و اصالت غذاست.  بعد ما جای اینکه فرهنگ غنی غذای ایرانی رو تشویق کنیم میاییم فقط تاکید میکنیم روی حجم بالا و اون هم فقط غذاهای مضر. البته که اینفلوئنسرهای خوب غذا هم داریم ولی به نظر میاد که یه تعداد زیادی هستن که عادتهای غذایی غیر سالم  که هیچ بگم غیرنرمال رو تبلیغ میکنن.بگذریم. مساله فقط داشتن فالوور قلابی ، لایک عاریه ای، کامنت قلابی یا عکس بزک شده  نیست. بلکه فراتر از اون بعضی از اینفلوئنسرها باعث این میشن که آدمها احساس خوبی راجع به خودشون نداشته باشه. گاهی أوقات انگار اینفلوئنسر بودن برای اینه که برتری رو نمایش بدن. نگاه کنید په ساعتی به دستم بستم. نگاه کنید توی چه هتلی بودم. ببین چه کفشی پام کردم. در حالی که خیلی اوقات همونها هم واقعی نیست. اگه یه نفر حال و هوای پیجش فقط اینطوریه و هیچ جیز دیکه ای نداره که به آدم اضاافه کنه، این دیگه اینفلوئنسر بودن نیست، این مشهوریت نیست. این فقط  تبلیغاتچی دیگران بودنه. کمک کردن به اینه که یه بابایی محصولش رو بفروشه . مهارت من چیه این وسط؟ کمک کنم که اون جنس فروخته بشه. که اون هم کاری خوبیه ها. ولی شما داری کمک میکنی یه جنس رو بفروشی. شما اینفلوئنسر نیستی. تازه برای تبلیغات هم  شما تابع اون شرکتهایی هستی که بهت تبلیغات رو میدن. یعنی در وقع اینفلوئنسر واقعی اون شرکته هست. که از طریق شما داره روی بقیه تاثیر میذاره. میگم ها همه رو هم نمیشه با یک چوب زد. و گفت همه اینطوری هستند. نه واقعا اینطور نیست. خیلی از اینفلوئنسرها هم هستن که واقعا خودشون دارن مختوای درست تولید میکنن و مطالب ارزشمندی رو به مخاطبشون ارائه میکنن. دیدگاه افراد رو بهتر میکنن. و باعث میشن که آدمها احساس بهتری در زندگی داشته باشن. از این طیف اینفلوئنسر واقعی و ارزشمند هم زیاد هستن.موضوع مستند فیک فیموس در مورد فالور تقلبی، لایک و کامنت تقلبی، عکس تقلبی ، لایف استایل تقلبی و در نهایت شهرت تقلبی هست. در این مورده که چطور یه آدم گمنام بدون اینکه هنر خاصی داشته باشه میتونه معروف بشه. و دیدیم که در این آزمایش دامنیک با کمک باتها و عکسهای تقلبی تونست معروف بشه . البته خودش هم آدم با استعدادی بود و بازیگر بود و مهارتهای بازیگریش هم در معروف شدنش بی تاثیر نیود. اما مساله مهم اینه که این شخص یه فرد معروف نیود اما تونست یک اینفلوئنسر بشه.  این فیلم یک ازمایش احتماعی بود یک سوشیال اکسپریمنت بود که بطور سرگرم گننده ای هم ساخته شده. پس الزاما یک آزمایش علمی نیست و نمیشه از نتایج این ازمایش بعنوان یافته های علمی یاد کرد. و گفت صد در صد درسته و به همه افراد هم  تعمیم داد. نه همه اینطور نیستن.خب این اپیزود بیست و پنجم پادکست داکس بود . دوستان، الان یک ساله که از شروع این پادکست میگذره. تابحال توی این 24 اپیزود در مورد نزدیگ به سی فیلم مستند صحبت کردم. ساحت 24  اپیزود در دوازده ماه واقعا کار راحتی نبود. با توجه به اینکه همه کارهای این پادکست رو هنوز خودم انجام میدم و من هم از نطر حرفه ای و خانوادگی مشغله های خودم رو دارم. بنابراین با اینکه فشار زیادی هم روم اومده، حسته شدم، یه جاهایی هم کیفیت کار اونی نشده که میخواستم اما در کل میتونم بگم که از نتیجه کار راضیم. فکر میکنم راجع به موضوعات جالبی صحبت کردم، با ادمهای خیلی ارزشمندی اشنا شدم. در پادکست مهمانم بودن یا خارج از فضای پادکست صحبت کردیم. اینها دستاوردهای بزرگی بودن. سال سختی هم بود، برای همه مون، و برای من هم.  سال قبل در همین روزها من پدرم رو از دست دادم اون هم در شرایطی که نزدیگ دوسال بود که حانواده ام در ایران رو ندیده بودم. و تازه با وحود کرونا امان سفر به ایران هم نبود و معلوم هم نیود که کی میتونم برم ایران و خانواده ام رو ببینم و سر مزار پدرم برم. تصور کنید چه شرایطی.  توی اون شرایط سخت تازه محبور هم بودیم که مثل بقیه مردم دنیا توی خونه بمونیم و کسی رو هم نمیتونستیم ببینیم. بالطبع شرایط خیلی سختی بود و من اگر این پادکست رو شروع نمیکردم نمیدونم وضعیت روخی ام چی میشد. برای همین درسته که انرزی و وقت زیادی روی این پادکست میذارم اما اینکار کمک حالم بوده و به قول حافظ از کرده خود خوشحالم. لازم میدونم که از شما که توی این مدت شنونده من بودید تشکر کنم . مرسی که  حمایتم کردید، کامنت گذاشتید. اگر نقدی داشتید نقدتون رو خوب و متین بهم گفتید. نقصهای پادکستم رو در نظر نگرفتید و به دوستاتون این پادکست رو معرفی کردید . به هر حال ازتون ممنونم. من سعی میکنم که همین روند دو هفته یکبار که در سال قبل هم رعایت شده رو پیش ببرم. منتها امسال دیگه با زمانبندی دقیقتر و انتشار در یک روز مشحص. همین. دم همه تون گرم. تا اپیزود بعدی و فیلم مستند بعدی خدانگهدار.</description>
                <category>پادکست داکس</category>
                <author>پادکست داکس</author>
                <pubDate>Thu, 31 Aug 2023 23:39:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جادوی نظم و تحول در زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@doxpodcast/%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C-%D9%86%D8%B8%D9%85-%D9%88-%D8%AA%D8%AD%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-amzd7q7w1p21</link>
                <description>مری کاندو یک خانم ژاپنی است که تخصصش ایجاد نظم  و ترتیب است طوری که به او لقب «ملکه نظم و ترتیب» را داده‌اند. او متولد سال 1984 در توکیو است. از همان کودکی وقتی هم‌کلاسی‌هایش در حال بازی و ورزش بودند او در کتابخانه مشغول مرتب کردن کتاب‌ها بود. مری کاندو که پیرو آیین شینتو است، پنج سال را به‌عنوان خدمتکار در زیارتگاه شینتو سپری کرد. عنوان پایان‌نامه دانشگاهی او که در رشته جامعه‌شناسی تحصیل کرده است، &quot;مرتب‌سازی و نظافت&quot; است. روش کار او &quot;کان مری&quot; نام دارد. او این روش را با الهام از مینی‌مالیسم بداع کرده است. خودش می گوید: من مرتب سازی را براساس دسته‌ انجام می دهم نه بر اساس مکان . یعنی در مرتب کردن یک خانه اتاق به تاق پیش نمی‌رود، بلکه ابتدا یک دسته اشیاء مثل کفش یا لباس را انتخاب می کند و هرچه از آن شیء در تمام خانه است را بیرون می ریزد و از نو برای آن‌ها فکری می کند. او می‌گوید چیزهایی را نگه دارید که به شما حس خوبی می‌دهند. و به‌این ترتیب شما تعداد زیادی ازوسایلی را که سال‌هاست بدون استفاده نگه داشته‌اید، بیرون خواهید ریخت. مری کاندو در نوزده سالگی، وقتی هنوز دانشجو بود، کسب و کارش  را که مشاوره در نظم و سازماندهی بود، راه اندازی کرد. مری خیلی زود آنقدر موفق شد که افرادی که از او درخواست مشاوره داشتند باید ماه‌ها در نوبت می ماندند. دوست‌دارانش از او خواستند کتابی درباره روش نظم بخشی‌اش بنویسد و مری در سال 2010 اولین کتابش را نوشت. در سال 2012 با تاکومی کاواهارا ازدواج کرد. کاواهارا به زودی از شغل خودش استعفا داد تا مدیرعامل شرکت کان مری که رونق بسیاری یافته بود بشود. مری هم‌چنین کتابی درباره تبدیل محیط کار به مکانی دوست‌داشتنی برای بیشترین بازده کاری نوشته است.  در این جا 10نکته را که مری کاندو در مرتب‌سازی‌هایش در نظر می‌گیرد را با هم مرور می‌کنیم: 1- مرتب‌سازی را بر اساس دسته انجام دهید، نه براساس مکان 2- مرتب‌سازی را بر اساس اندازه اشیاء انجام دهید. مثلاً در مرتب کردن کفش‌ها کفش‌های سنگین را در طبقات پایین جاکفشی و کفش‌های سبک‌تر را در طبقات بالاتر بچینید.   3- وسایل را بر اساس تناوب استفاده از آن‌ها بچینید. وسایل پر استفاده در دسترس و وسایل کم استفاده در طبقات دورتر. 4- سازماندهی پیش از بهترشدن بدتر می شود. وقتی ابتدا همه وسایل را بیرون می ریزید، به‌نظر می‌آید همه‌چیز بدتر شده است.  5- همه ‌چیزهای یک دسته  را روی هم انباشته کنید تا بتوانید تصمیم بگیرید کدام را نگه دارید و ازشر کدام خلاص شوید. این کار ضمناً باعث می شود وسایلی را که گم کرده‌اید پیدا کنید! 6- از خانه خود سپاسگزاری کنید.  7- به هر گروه وسیله ای یک جا بدهید.  8- روش تا کردن &quot;کان مری&quot;. او لباس‌ها را طوری تا می‌کند که یک مستطیل سفت و ایستا داشته باشد تا بتوان آن را به‌راحتی در قفسه یا جعبه جا داد. 9- وسایل را در جعبه‌های شفاف جا بدهید تا درون جعبه‌ها دیده شوند.  10- مطمئن باشید که هر آن‌چه نگه می‌دارید شادی می‌آفریند. اگر این‌گونه نیست با آن وسیله خداحافظی کنید.</description>
                <category>پادکست داکس</category>
                <author>پادکست داکس</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jul 2023 12:16:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود بیست و چهارم: نابودی یک ملت، تراژدی عراق</title>
                <link>https://virgool.io/Doxpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%84%D8%AA-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%98%D8%AF%DB%8C-%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%82-hljubhxqg3sb</link>
                <description>سلام. شما دارید اپیزود بیست و چهارم پادکست داکس رو می‌شنوید. من هم پیمان بشردوست هستم. یه آدم علاقه‌مند به فیلم‌های مستند که تو این پادکست در مورد جذاب‌ترین مستندهایی که دیدم صحبت می‌کنم. به این عبارت‌ها چند لحظه فکر کنید. حکمرانی توسط یه دیکتاتور، جنگ با دو کشور همسایه، تحریم‌های فلج‌کننده، تسخیر توسط یک کشور بیگانه و جنگ داخلی. هر کدوم از این‌ها می‌تونن یک ملت رو از پا دربیارن اما یه کشوری ما در همسایگی‌مون داریم که همه‌ این‌ها رو با هم داشته و تجربه کرده و این مواردی که گفتم چکیده‌ چهل سال از تاریخ معاصر این کشور هست، یعنی عراق.سال‌هایی که باعث مرگ بیشتر از یک و نیم میلیون نفر عراقی شده و عراق را هم تبدیل به یک ویرانه کرده. در بیشتر این سال‌ها هم عراق توسط صدام حسین اداره می‌شده. دیکتاتوری که در حالی که برای دنیا داشت شاخ و شونه می‌کشید، در داخل کشور مردم داشتند از سوء تغذیه می‌مردن. کسی که با تصمیم‌های اشتباه و نابخردانه‌اش کشور به سمت بی‌ثباتی و سقوط کشوند.تلویزیون ملی فرانسه همراه با تلویزیون تاریخ فرانسه در سال ۲۰۱۹ یه مجموعه‌ مستند چهار قسمتی ساختند که در اون تاریخ چهل سال عراق رو بررسی کردن. یعنی از سال ۱۹۷۹ تا ۲۰۱۹. اسم این مجموعه مستند هم هست «نابودی یک ملت». مجموعه‌ خیلی ارزشمند و امتیاز ۸.۷ رو در و در سایت IMDB داره. تو این مستند سازنده‌ها هم با مردم عادی عراق مصاحبه کردند و اونام تجربیاتشون رو در مورد اون سال‌های سیاه گفتن و هم مستندسازان سراغ سیاستمدارها و ژنرال‌هایی رفتن که تو این چهل سال عملکرد اونا و زندگی مردم عراق تاثیر داشته.پوستر مستند نابودی یک ملتمن این مستند رو توی تلویزیون نروژ دیدم. در واقع وبسایت شبکه‌ NRK نروژ. البته چک کردم و دیدم در سایت تلویزیون فرانسه هم هست اما هر دوی این‌ها رو فقط کسانی که ساکن این کشورها هستن می‌تونن ببینن و منم ساکن نروژ هستم و از اون وبسایت تونستم ببینم. بنابراین اگر دوست دارید که این مستند رو ببینید باید خودتون گوگل کنید و ببینید که چه گزینه‌ای در کشور شما وجود داره. خب دیگه بریم سراغ مستند.این مجموعه مستند با صحبت‌های یک مرد عراقی شروع میشه. «محمدزکی» که یک مغازه‌دار اهل موصل هست و یه لحظه هم سیگار از دستش نمی‌افته و یکی از چند شهروند عراقی هستش که توی بخش‌های مختلف این مستند میاد تجربه‌ خودش رو برای مخاطب تعریف می‌کنه. محمدزکی توی یک ویرانه‌ای نشسته. یه محله‌ای هستش که تمام ساختمان‌ها خرابه هستن. توی اون خرابه‌ها نشسته و سیگار می‌کشه و میگه که در دهه‌ ۱۹۷۰ یعنی چهل و اندی سال پیش زندگیمون خوب بود. الان رو نبینید که جز ویرانی چیزی نیست. مردم زندگیشون می‌کردن. مثلا صبح پا می‌شدن می‌رفتن سرکار. بچه‌ها می‌رفتن مدرسه. عیسی به دین خود بود و موسی به دین خود.راست میگه. در عراق مسلمونای شیعه مسلمانان سنی، مسیحی، یزیدی‌ها، ترکمن‌ها و کردها همه کنار هم زندگی می‌کردند. یعنی ادیان و قومیت‌های مختلف عراق یک کشور جوونه که بعد از سقوط امپراطوری عثمانی شکل گرفت. یعنی بعد از جنگ جهانی اول قبلش کشوری به این اسم وجود نداشت. با اینکه خود عراق کشور جوونیه اما میراث‌دار تمدن بین‌النهرین و بابل هست که خب تاریخ پرطمطراق و پر شکوهی داره. از نظر جمعیتی شیعیان در عراق اکثریت رو داشتند همیشه اما در طول تاریخ هیچ وقت این‌ها قدرت را در اختیار نداشتند و این سنی‌هان که قدرت دست بالا را داشتن.از سال ۱۹۶۸ حزب بعث قدرت در دست گرفت که اون حس هم در اختیار سنی‌ها بود. حزب بعث یک حزب سوسیالیستی بود که گرایشات ملی‌گرایانه هم داشتن. رهبران حزب مسلمان سنی بودند اما عقاید مسلمونی خودشون رو در روش اداره کشور استفاده نمی‌کردند. یعنی سکولار بودن و مثل بیشتر حکومت‌های دنیا دین و حکومت رو جدا از هم می‌دیدن.رئیس جمهور عراق یه فردی بود به اسم «حسن البکر» اما این آقای حسن البکر یه معاون اول داشت که خیلی کاریزماتیک بود و کشور رو انگشت اون می‌چرخید. اون فرد کسی نبود جز «صدام حسین» که معرف حضور هممون هست. حسن‌البکر و صدام اصلاحات خوبی رو تو کشور پیش می‌بردند و کشور داشتن در مسیر درستی هدایت می‌کردن. گرچه که صدام از همون موقع هم آدم خشنی بود و رفتارهای عجیب غریب داشت اما همه یعنی هم مردم عراق و هم دول خارجی بیشتر کارهای مثبتش رو می‌دیدن.صدام و حسن البکرچون در اون موقع کارای مثبتش کم هم نبود و دیگه چشمش رو روی اون روش‌های دیکتاتورمآبانه‌اش می‌بستن. در دهه‌ ۱۹۷۰ عراق بعد از عربستان دومین ذخایر نفتی دنیا را داشت اما شرکت‌های آمریکایی و انگلیسی و فرانسوی بودند که سود اصلی می‌بردن. چون هنوز نفت عراق ملی نشده بود.در واقع انگلیس و آمریکا و فرانسه نمی‌ذاشتن که عراق نفتش رو ملی کنه. عراق برای ملی کردن نفت نیاز به دانش فنی داشت. نمی‌تونست یه دفعه تصمیم بگیره که آقا ما ملی کردیم خداحافظ. برید آمریکایی انگلیسی فرانسوی برید. نه نیاز داشتند که صنعت رو بچرخونن و نیاز به دانش فنی داشتن. اونام که خب نمی‌دادن. برای همین عراق پناه برد به دشمنان این سه کشور؛ یعنی اتحاد جماهیر شوروی. اونام که خب از خدا خواسته دوست داشتن که نفوذ خودشون در خاورمیانه زیاد بکنن، اومدن و خدمات فنی و مالی ارائه کردن و کمک کردن که نفت عراق ملی بشه.شبیه به همین شرایط در ایران هم بوده پیش از انقلاب. ایران نفتش البته ملی شده بود اما می‌خواست که به یک سری صنایع مادر دست پیدا بکنه. مثل ذوب‌آهن اما بهش این صنعت رو نمی‌دادن. اونجاها بوده که ایران می‌رفته سراغ شوروی. عراق هم همینطوری در سال ۱۹۷۲معادل ۱۳۵۰ شمسی نفتش رو ملی ‌کرد. از نظر مردم عراق این یعنی اینکه دوره‌ استعمار تموم شده و مردم هم خیلی خوشحال و مفتخر بودن به این کار دولت و با این توصیفات میشه فهمید دیگه قدرت و محبوبیت حزب بعث هر روز بیشتر می‌شده.تا اینکه در تابستون ۱۳۵۸ شمسی صدام، حسن البکر رو کنار زد و خودش شد رئیس حزب بعث و رئیس جمهور عراق خیلی راحت به حسن البکر گفت که شما دیگه تشریفتون ببرید و من دیگه هدایت می‌کنم. اونم ظاهرا چاره‌ای نداشت و کنار کشید. اولین کاری که صدام کرد این بود که اعضای بلندپایه حزب بعث رو به یه سالنی جمع کرد گفت که نشست حزب داریم و بیایید که صحبت بکنیم. صدام خودش کسی بود که سرویس امنیتی عراق رو درست کرده بود. یه پلیس امنیتی که قدرت کشور تو دستش بود. حتی قبلشم حسن البکر اسما رئیس کشور بود. قدرت واقعی دست صدام و همین استخبارات بود.کاری که استخبارات کرده بود، این بود که یکی از اعضای بلندپایه حزب بعث و از یه هفته قبل‌ترش دستگیر کرده بود. بعد اعضای خونوادش رو هم گروگان گرفته بودند زیر شکنجه و تهدید و این‌ها. این بابا قبول می‌کنه که بیاد در جلسه‌ حزب به روی سن و اعتراف کنه که علیه صدام توطئه کرده بوده و حالا توطئه‌اش لو رفته. یعنی اتفاقی که نیوفتاده‌ها ولی بیاد این اعتراف رو علیه خودش بکنه و بگه که مثلا من قصد داشتم که به کمک اعضای دیگه‌ حزب، صدام رو از بین ببرم و الان نقشه‌ام برملا شده.اعتراف علیه خودحالا سایر اعضا کیا هستن؟ بعضی از همون آدمایی که توی اون جلسه نشستن و اصلا از موضوع خبرن ندارن و نمی‌دونن که قراره یه همچین حرفایی رو بشنون تو جلسه. تصور کنید. همه توی یه سالن بزرگ چند صد نفری نشستن. این بابا که خودش از بزرگان حزب بوده، میره رو سن و همچین اعترافی علیه خودش می‌کنه. بعدم میگه که اینا هم دستای من بودن. اسم می‌بره؛ مثلا محمود جاسم.صدام خودش روی سن هست سیگار برگش درآورده. پک می‌زنه و نگاه می‌کنه. می‌پرسه محمود جاسم اینجاست؟ میگن نه. میگه پیداش کنید. اسم نفرای بعدی رو می‌بره. بعضی از کسایی که می‌خونه خودشون بلند می‌شن می‌رن بیرون. بعضیام با گریه فریاد می‌زدند که نه من این کار نکردم اما چند تا مامور می‌اومدن کشون کشون این بی‌چاره رو می‌بردن بیرون.بهت و ترس حاضرین در جلسهبعد نفر بعدی ببینید چه فضا و چه استرسی بوده. چون همه هم می‌دونستن که کسی که از این سالن بیرون انداخته بشه یعنی دیگه باید برای اعدام خودش رو آماده کنه. ترس و وحشت در بالاترین سطح ممکن بود. بعد از این برنامه‌ وحشتناک فیلمبرداری هم کردن و دادن به طور گسترده پخش کردن. الان توی اینترنت هست. اگه جستجو کنید همین الان با این عنوان «پاکسازی حزب بعث »۱۹۷۹ می‌بینید که چه چیز سمی بوده این جلسه!صدام نزدیک به شصت نفر از رقیبای سیاسی خودش رو همون روز کنار زد و از بین برد. حذف فیزیکی. بعضیاشونم میگن که اصلا خودش بهشون شلیک کرد و کشت. بعد از اون جلسه این ویدیوها در عراق و در کشورهای همسایه هم پخش شد که همه بدونن که روش رئیس جمهور جدید چیه؟ این آدم اعصاب نداره.جلسه پاکسازی حزب بعثروش صدام اینطوری بود که اقوام و فامیل خودش رو که همشون اهل تکریت بودن رو در مناصب بالای کشور می‌ذاشت. بزرگوار خیلی به غریبه‌ها اعتماد نداشت. برادر و پسر خاله و برادر خانم هم عشیره‌ای و اینا همشون تو سمت‌های بالا بودن. البته یک استثنا هم وجود داشت. اونم «طارق عزیز مسیحی» بود که وزیر خارجه‌ عراق بود. طارق عزیز رو فکر می‌کنم خیلی هامون به یاد داریم اما سهم شیعیان و کردها از قدرت در عراق صفر بود. صدام اصلا خودش رو رهبر سیاسی سنی‌ها می‌دید. یعنی کل سنی‌های جهان و از همون موقع بود که دشمن شماره یک خودش رو شیعیان می‌دونست.دست بر قضا بزرگترین کشور شیعه دنیا که خب ایرانه و همسایه عراق بوده و هست. همون موقع ایران توی حال و هوای انقلاب ۵۷ بود. در ایران یک حکومت مذهبی اومده بود روی کار که نفر اول حکومت از قضا یک مرجع تقلید شیعه بود. از اون طرف عراق حکومت سکولار داشت و رهبرش یه آدمی بود که با شیعیان مشکل داشت. از حکومت ایران هم مدام این حرفا شنیده می‌شد که ما باید انقلابمون رو به دنیا صادر کنیم. یعنی کشورهای دیگه هم باید از ما یاد بگیرن.مستند میگه که با توجه به اینکه شیعیان در عراق در اکثریت بودند، فکر اینکه انقلاب ایران به عراق صادر بشه، کابوس صدام شده ‌بود. اوضاع منطقه و ایران هم پیچیده بود. بین ایران و عراق هم البته از قبل تنش مرزی وجود داشت که مستند اصلا بهش اشاره نمی‌کنه. از اون گذشته داخل ایران هم وضعیت هنوز پایدار نشده بود و کشور هنوز درگیر پاکسازی‌ها بود. خیلی از فرمانده‌های ارتش خلع شده بودند و بعضی از گردان‌های ارتش فرمانده نداشتن. از اون طرفم بحران گروگان‌گیری پیش اومده بود. آمریکا زخم خورده بود و دنبال انتقام از ایران بود. کشورهای عربی هم می‌ترسیدند که ایران یه دفعه بیاد کنترل خلیج فارس به دست بگیره و نذاره که نفت اون‌ها صادر بشه.خلاصه وضعیت پیچیده بود و صدام هم از همه‌ این شرایط سوء استفاده کرد و در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ اون روزی که هممون به خاطر داریم به طور ناگهانی به ایران حمله کرد. یکی از بزرگ‌ترین اهداف صدام این بود که یه رابطه خاصی با غرب درست کنه و می‌خواست که خودش رو به عنوان حافظ منافع غرب و یه کسی که داره از ایران انتقام غربی‌ها رو می‌گیره معرفی کنه و البته همین‌طور هم برای جهان عرب خودش مدافع جهان عرب در مقابل ایران می‌خواست جا بزنه و دنبال این بود که نشون بده که من مقابل ایرانی‌ها وایسادم و نمی‌ذارم که انقلابشون به کشورهای دیگه صادر بشه.فکر می‌کرد که خیلی برق‌آسا می‌تونه چندتا استان ایران رو ضمیمه‌ خاک خودش بکنه اما خیلی زود معلوم شد که شتر در خواب بیند پنبه دانه و حمله‌ به ایران یکی از بزرگترین اشتباهاتش بوده. بعد از دوازده ماه مقاومت جانانه و البته متحمل شدن خسارت‌های جانی زیاد، سربازهای ایرانی موفق شدند که ارتش عراق رو به مناطق خودشون برگردونن. از همینجا درود به همه‌ اونایی که جونشون رو برای دفاع از ایران گذاشتن. قدر کار بزرگی که کردن رو باید بدونیم و تا همیشه ممنونشون باشیم.صدام فکر میکرد در عرض چند روز میتواند ایران را در کنترل خود در آورد.مستند در مورد دخالت فرانسه و آمریکا تو جنگ ایران و عراق هم خیلی صحبت می‌کنه و جزئیات خیلی زیادی رو میده. از اینکه فرانسه و آمریکا کجاها به عراق کمک نظامی دادن، اینا رو خیلی با جزئیات تشریح می‌کنه. خب مستند رو هم اصلا تلویزیون فرانسه ساخته. برای همینم دستشون باز بوده. رفتن دونه بدون مدارک پیدا کردن. با نظامیان ارشد فرانسه مفصل صحبت کردن. با سیاست‌مدارای طراز اول فرانسوی و آمریکایی اون موقع که الان دیگه بازنشسته شدن رفتن صحبت کردن.مثلا یه نمونه از مواردی که توی این مستند بهش اشاره میشه و ما ایرانیا کمتر راجع بهش شنیدیم، این بود که ارتش فرانسه همون اوایل جنگ پنج فروند جنگنده خودش رو داد به عراق. بحث فروش نبود. جنگنده‌ خودش رو پنهانی تحویل عراق داد که علیه ایران استفاده بشه از اینا که خب طبیعتا از طرف ایران. اینطور برداشت میشه که این یک اقدام جنگی علیه ایرانه و بعد مستند میگه که ایران یک اقدامات تلافی جویانه‌ای رو انجام میده. خلاصه نمونه‌های دیگه‌ای هم هست. مثلا در استفاده از سلاح‌های شیمیایی علیه ایرانیان و می‌دونیم دیگه؟ صدام نه تنها در نقاط جنگی علیه سربازای ایرانی از سلاح‌های شیمیایی استفاده کرد، بلکه حتی در شهر سردشت ایران روی مردم بی‌گناه و شهروندان عادی هم بمب شیمیایی ریخت.مستند یه اسنادی رو نشون میده از گزارش‌هایی که دیپلمات‌های آمریکایی که ساکن عراق بودند، اینا با همدیگه مکاتبه داشتن و نامه‌هایی که رد و بدل کردن، اون مکاتبات نشون میده که این دیپلمات‌ها می‌دونستن که عراقی‌ها هر روز دارن از سلاح‌های شیمیایی استفاده می‌کنن. با اینکه می‌دونستن که این یک جنایت جنگیه اما تظاهر می‌کردند که خبر ندارن. دلیل سکوتشون هم این بود که ریگان که اون موقع رئیس جمهور آمریکا بود، نمی‌خواست که ایران پیروز این جنگ باشه. برای همین به هر قیمتی می‌خواستند که به عراق کمک بکنن.مثلا ارتش آمریکا حتی افسرای اطلاعاتیشون رو به عراق می‌فرستادن و اونا اطلاعاتی رو به عراقی‌ها می‌دادند که خود عراقی‌ها نمی‌تونستن این اطلاعات رو کسب بکنن. مثلا اینکه ایرانیا کی قراره حمله کنند؟ یا از کجاها می‌خوان حمله کنن؟ اینا رو چون آمریکایی‌ها یه تجهیزات پیشرفته‌ای داشتن، حالا احتمالا ماهواره‌ای یا هر چیزی که عراقی‌ها اون زمان نداشتن، آمریکایی‌ها متوجه می‌شدند و این اطلاعات ارزشمند رو می‌دادن به عراقی‌ها و علیه ایران استفاده می‌شد.توی مستند حتی با یکی از همین افسران اطلاعاتی ارتش آمریکا که به عراق می‌رفتند مصاحبه شده. مستند البته راجع به فروپاشی عراق است اما قصد سازنده‌اش از پرداختن به این موضوعات اینه که به روابط بین صدام و کشورهای غربی مثل آمریکا فرانسه در اون برهه تا چه حد قوی بوده که جنایت جنگی مسلم را می‌دیدند اما باز به همکاری با صدام و عراق ادامه می‌دادن.البته این رو هم باید گفت که تنش بین ایران و آمریکا توی اوج خودش بود و مسائل خیلی زیاد دیگه‌ای هم بین ایران و آمریکا وجود داشت. آمریکایی‌ها میگن که چرا ایران سفارت ما رو اشغال کرد؟ یا اون بمب‌گذاری بیروت کار ایران بوده اما در هر صورت در اون برهه، آمریکا علنا در جبهه‌ مقابل ایران وایستاد و از صدام هم تمام قد حمایت کرد.این حمایت‌ها که بود به قولی در دیزی که باز بود، صدام هم همین‌طور به شرارت‌ها ادامه می‌داد و در سال ۱۹۸۸ صدام عملیات «الانفال» رو که یک عملیات شیمیایی دیگه بود، این بار علیه کردهای خود عراق انجام داد و بیشتر از پنج هزار نفر از مردم حلبچه رو توی یه روز از بین برد؛ یعنی یک نسل‌کشی. دولت‌های غربی هم دیگه به طور عمومی این بار این کشتار رو محکوم کردن. حتی همون افسران ارتش آمریکا که در عراق بودند و بهشون کمک اطلاعاتی می‌کردن هم اونام شوکه شده بودند. مونده بودند که باید چیکار کنن؟ با عراق باید ادامه بدیم با این وضعیت یا نه؟ اما نهایتا ریگان تصمیم گرفت که راحت چشمش رو روی این نسل‌کشی ببنده و به همکاری با عراق ادامه بده.پنج هزار قربانی شیمیایی خلبچه در این گورستان  آرمیده اند. بالاخره ولی جنگ بعد از هشت سال تموم شد. روایت‌ها راجع به تلفات انسانی این جنگ متفاوته اما اون چیزی که این مستند داره میگه اینه که بیشتر از هفتصد هزار نفر توی این جنگ جونشون رو از دست دادن. دو سومشون ایرانی بودن و مابقی عراقی. بعد از جنگ صدام ادعا کرد که پیروز جنگ بوده و یک طاق نصرت داد در بغداد درست کردن به اسم «شمشیرهای قادسیه» یا دست‌های پیروزی.خب یه جنگی رو شروع کرد که هیچ فایده‌ای که نداشت، این همه خسارت هم به کشور خودش و هم کشور ایران. یه جنگ بی‌فایده. مردم عراق هم به طبع از صدام ناراضی بودند. رویای صدام هم برای رسیدن به یک عراق مدرن هم به باد رفته بود. عراق تو اون برهه نیاز به هشتاد میلیارد دلار پول داشت که بازسازی رو شروع بکنه. در حالی که همون موقع هم زیر قرض سنگین از کویت و عربستان بود. به خاطر جنگ با ایران قرض گرفته بود از اینا دیگه؟تابستون سال ۱۹۹۰ شده بود. صدام اولش از همین دو تا کشور خواست که آقا کلا بی‌خیال پولتون بشید اما امیر کویت گفت نه پولم می‌خوام. عراق هم سه سوت ارتشش رو فرستاد سمت مرز کویت. خیلی مغرور بود که در هشت سال مقابل ایران وایساده و ارتش قوی دارم و فرستاد اونجا که غافلگیرشون بکنه. واقعا غافلگیر شدن و در عرض شیش ساعت به کویت حمله کرد. عراقیا البته همیشه فکر می‌کردند که این کشور ثروتمند یعنی کویت، متعلق به اون‌هاست و این حس مالکیت رو همیشه داشتن.اون موقع دیگه رئیس جمهور آمریکا جرج بوش بود. در واقع جرج بوش پدر و سریعا واکنش نشون داد گفت که همچین چیزی رو ما نمی‌تونیم تحمل کنیم. دیگه صبر آمریکا از کارهای صدام دیگه تموم شده بود. جنگ با ایران که تموم شده بود. دیگه بهونه‌ای اینا نداشتن که بخوان از عراق حمایت بی‌چون و چرا داشته‌ باشن اما صدام انگار انتظار همچین واکنشی از آمریکا نداشت و پیش خودش فکر می‌کرد که من مدافع غربی‌ها تو منطقه هستم و اونا هم همیشه هوای من رو دارن.اون طرف قضیه اما جرج بوش با متحدهاش جدی گرفته بودن قضیه ‌رو و شبانه جلسه‌ تلفنی می‌ذاشتن که باید چیکار کنیم؟ بایستی با صدام مذاکره کنیم؟ یا بهش حمله کنیم؟ فرانسوا میتران «François Mitterrand» رئیس جمهور فرانسه بود اون موقع نظرش این بود که ما اگه حمله کنیم صدام رو عصبی‌تر می‌کنیم و اونم به کشورهای دیگه حمله می‌کنه. بعد یه جنگ نفتی درست میشه و بیا و درستش کن. هممون بی‌چاره می‌شیم. صدام هم از اون طرف کری می‌خوند و می‌گفت که اگر حمله کنید چنان میشه، فلان میشه و وضعتون بدتر از جنگ ویتنام میشه و از این حرفا. دلشم خوش بود که آخرش می‌تونه روی شوروی حساب کنه اما یادش رفته بود که دیگه شوروی هم اون شوروی سابق نیست و دیگه نفس‌های آخرش رو داشت می‌کشید.ماشینهای نظامی عراقی منهدم شده در کوریتدر واقع صدام داشت با آتش بازی می‌کرد و خودش خبر نداشت. به هر چیز دیگه چنگ می‌انداخت که از اون وضعیتی که خودش گرفتار کرده بود دربیاد. حالا صدها کارمند آمریکایی و اروپایی بودن که توی کویت زندگی می‌کردن. کار می‌کردن تو پروژه‌های نفتی و چیزهای دیگه. اینام غافلگیر شده بودند. توی کویت خب کار می‌کردن. یه دفعه عراقی‌ها حمله کرده بودن و گیر کرده بودن اونجا. دست آخر فکر بکری که به ذهن صدام رسید، این بود که این‌ها رو گروگان بگیره و بعد به عنوان سپر انسانی ازشون استفاده کنه و بعد با آمریکا و انگلیس بر سر میز مذاکره. این ایده رو البته یه بزرگوار دیگه‌ای هم داشت ولی خب حالا بگذریم.از اون طرف غربی‌ها می‌گفتن که ما وارد همچین مذاکره‌ای نمی‌شیم و صدام داره از شهروندان بی‌گناه داره به عنوان سپر انسانی استفاده می‌کنه. از این طرف ولی صدام ادامه می‌داد کارشو. می‌رفت به گروگان‌ها سر می‌زد. فیلمش توی تلویزیون پخش می‌کردن و کارهای اینجوری. پیش خودش فکر می‌کرد که فقط یک جنگ کلامی رو داره پیش می‌بره ولی غافل از اینکه اون طرف قضیه آمریکا قضیه رو بدجور جدی گرفته و داره یک اعتلاف بزرگ درست می‌کنه که وارد یک جنگ واقعی بشن.اون موقع ژنرال «نورمن شوارتسکف» فرماندهی نیروهای آمریکایی در خلیج فارس بود. یه روزی این آقا یک نظامی عالی‌رتبه‌ دیگه رو به دفترش دعوت کرد؛ «ژنرال لوسون» که یک استراتژیست نظامی بود. یه کاغذ سفید بهش داد و بهش گفت که شروع کن استراتژی پاسخمون به صدام رو بنویس و اونجا بود که شروع کردم به نوشتن استراتژی جنگ خلیج‌فارس و سه هفته طول کشید تا نهایی بشه.ژنرال لوسون نظرش این بود که حمله‌های هوایی باید شبیه به جراحی باشه. دقیق و روی نقطه‌ خاص که تلفات انسانی بیاد پایین. برای همینم از یک تکنولوژی هوایی که تازه اون موقع جدید اومده بود استفاده می‌کردند. اونم تکنولوژی بود که توی هواپیماهای اف ۱۱۷ بود. می‌تونید همین الان گوگل کنید و ببینید که راجع به چه هواپیمایی دارم صحبت می‌کنم. می‌تونید جستجو کنید «هواپیمای شاهین شب».هواپیمای شاهین شبلوسون میگه که من تمام برنامه رو بر مبنای قابلیت‌های این هواپیما نوشتم و تهیه کردم اما یکی دیگه از افرادی که توی مستند صحبتش زیاد دیده میشه، یک سیاستمدار شناخته شده‌ فرانسوی هست به اسم ژان پیر شونمان «Jean-Pierre Chevènement». اون زمان وزیر دفاع فرانسه بود.این آقا میگه که همون موقع دولت بوش داشتن خب تلاش می‌کردند که یه اعتلافی رو علیه عراق شکل بدن دیگه؟ میگه دیکچنی «Dick Cheney» که اون موقع وزیر دفاع آمریکا بود یه تماس تلفنی‌ای با من داشت. وزیر دفاع آمریکا زنگ زده بود با وزیر دفاع فرانسه صحبت می‌کرد. یعنی همین آقا. دیکچنی گفت که شما فرانسوی‌ها خاورمیانه رو خوب می‌شناسید. کل قضیه به نظرتون چطوره؟ میگه من بهشون گفتم دخالت نظامی می‌تونه باعث این بشه که تندروی مذهبی تو اون منطقه زیاد بشه‌ و بعد یه سری توضیحاتی دادن که نظم اون منطقه به هم می‌ریزه و چه میشه و چه میشه؟دیکچنی اونجا گفت که چه نکته‌ جالبی گفتی! من این رو حتما با رئیس جمهور در میون می‌ذارم اما همین آقای ژانپیر میگه که دیکچنی قصد داشت که به منابع نفتی عراق سلطه پیدا کنه که بعدا بتونن قیمت نفت رو در دنیا خودشون کنترل کنن. از اون طرف مستند با سیاست‌مدارهای آمریکایی هم صحبت می‌کنه و اونا می‌گن که آره بعضیا میگن که دلیل حمله‌ آمریکا نفت بوده یا پول بوده اما یه دلیل اصلی حمله‌ ما این بود که اجازه ندیم هر کشوری که قدرت داره یا ارتش قوی داره، پاشه برای همسایه‌ خودش و اشغال بکنه.ما خواستیم جلوی این رویه رو بگیریم. اینا اینطوری میگن. به هر حال ده روز بعد از حمله عراق به کویت، ارتش آمریکا و ۳۳ کشور دیگه نیروهاشون رو در عربستان پیاده کردن. چون عربستان هم همسایه عراق هستش و هم اینکه صدام عربستان رو هم تهدید می‌کرد که به عربستان حمله می‌کنم. نزدیک به نیم میلیون سرباز بودن. در کجا؟ عربستان. یک اعتلاف قوی زیر نظر فرماندهی همون ژنرال شوارتسکف که فرماندهی نیروهای آمریکایی در خلیج فارس بود.مستند میگه که با توجه به این تهدیدهایی که صدام کرده بود و عربستان هم احساس خطر می‌کرد، ارتش ائتلاف مسئولیت امنیت کل کشور عربستان رو به عهده گرفتن. یعنی شامل شهر مکه و این چیزی بود که خیلی از مسلمانان و اعراب را شوکه کرد و می‌گفتن که چرا امنیت این سرزمین مقدس رو دادید به کفار؟ تعجبشونم بیشتر بود وقتی که می‌دیدن که ملک فهد پادشاه وقت عربستان شنبه شونه‌ شوارتسکف دارن در بین سربازان راه میرن و صحبت می‌کنن. عصبانی شده بودن.ژنرال شوارتزکوف و ملک فهدبرای خیلی از جوونای عرب مخصوصا در خود عربستان همچین چیزی قابل‌تحمل نبود و عصبانیشون کرده ‌بود. گرفتید داره چه اتفاقی می‌افته دیگه؟ جرقه‌ این که یه عده در عربستان برن به سمت تفکرات بنیادگرایانه اینجا زده شد. در واقع صدام باعث شد که نیروهای غربی بیان و از نظر خیلی از افرادی که در عربستان بودن، این یعنی انفعال پادشاه عربستان و این یعنی توهین به مقدسات و از اون به بعد خواستند که مقابل این روند به صورت نظامی وایسن.درست در همون شرایطم بود که یه دفعه لحن صدام هم تغییر کرد. آدمی که خودش مذهبی نبود یه دفعه شد مدافع ارزش‌های اسلامی و توی صحبت‌هاشم حرف از اسلام و مسلمین می‌زد. مژدگانی که گربه عابدشد، زاهد و عابد و مسلمانا! البته در واقع داشت از اسلام به عنوان یک اهرم برای فشار به عربستان و مصر استفاده می‌کرد.از اون طرفم در آمریکا و در کشورهای اروپایی کمپین‌های مختلف راه افتاده بود که جلوی این جنگ بگیرن. راهپیمایی و نشست که آقا چیه؟ باز پول نفت به مشامتون خورده؟ کشتار راه نندازی یه جنگ دیگه درست نکنید اما آمریکا و شریک‌هاش تصمیمشون رو گرفته بودن و این بود که تلاش کردن که احساسات وطن پرستانه رو بین مردم زیاد کنن. چون وقتی که این احساسات بین مردم زیاد میشه دیگه راحت‌تر به جنگ تن میدن و رضایت میدن که خب باشه دیگه مجبوریم بریم جنگ بکنیم.مستند به طور مشخص به یک نشستی اشاره می‌کنه که توی کنگره‌ آمریکا در همون سال ۱۹۹۰ برگزار شد. گفتم یه تعداد غربی بودند که در کویت حضور داشتند و صدام اینا رو گروگان گرفته بود. به مرور خیلی از اینا آزاد شدن. در این نشستی که در کنگره بوده آدمایی اومدن و از جنایت‌های سربازهای عراقی و قتل و عام نوزادها صحبت می‌کردن. مسائله‌ای که اصلا اتفاق نیفتاده بوده. مثلا یه دختری بود که می‌گفت در بیمارستانی که من بودم، سربازهای عراقی میومدن این کار کردن. این نوزادا رو این‌طوری کشتن و چه چه.مستند میگه که اولا همچین اتفاقی در هیچ بیمارستانی در کویت نیفتاده. ثانیا میگه که این خانم پرستار نبوده. این خانم دختر سفیر کویت و آمریکا بوده که توسط یه گروهی تحت تعلیم قرار گرفته بود که بیاد و نقش بازی بکنه. این البته چیزی نیست که فقط این مستند گفته باشه. همین آقای ژان پیر که وزیر دفاع فرانسه بوده و الان پیرمردیه، اونم میگه در موردش و حتی اون ژنرال گلوسونال آمریکایی که استراتژیست همین جنگ بود اونم و میگه که دولت تحت هیچ شرایطی نباید به مردم خودش دروغ بگه.دجتر سفیر کویت که ادعا میکرد پرستار بوده.البته که در این شکی نیست که کار صدام اشتباه بوده. نباید می‌رفته به کویت حمله می‌کرده اما حرف اینجا اینه که آدم‌هایی در دولت بوش حضور داشتند که دنبال جنگ بودن و برای اینکه افکار عمومی رو راضی به این حمله بکنن، همچین دروغی رو به خورد مردم دادن و حتی خود جرج بوش پدر، رئیس جمهور وقت آمریکا هم حالا می‌دونست اصل قضیه چیه یا نه؟ اما تو سخنرانیش به همون حرف‌های اون پرستار قلابی اشاره کرد و گفت که صدام هیتلر جدیده و ما هم باید مقابلش وایستیم.به هر حال در نوامبر سال ۱۹۹۰ شورای امنیت سازمان ملل یه اولتیماتوم شش هفته‌ای به عراق داد که آقا خاک کویت باید ترک کنید اما متاسفانه صدام هم کله‌شق تر از این حرفا بود و ترک نکرد و این شد که عاقبت در ژانویه‌ ۱۹۹۱ «عملیات طوفان صحرا» شروع شد و این اولین باری بود که در تاریخ یک جنگ داشت به طور زنده از تلویزیون پخش می‌شد.عملیات طوفان صحرابرنامه‌ ارتش اعتلاف این بود که سیصد هدف رو مورد حمله قرار بدن. از نقاط نظامی تا زیرساخت‌های کشور مثل پل، تاسیسات نفتی، نیروگاه برق و زیرساخت‌های مخابرات و غیره. طبق برنامه هم دقیق یکی یکی زدن بیشتر نیروگاه‌های برق رو زدن. فقط پونزده درصد از ظرفیت برق برای عراق باقی موند و عجیب اینکه زیرساخت برق عراق رو یعنی همون نیروگاه‌های برق رو فرانسوی‌ها در عراق ساخته بودن. برای همینم همه چیز رو می‌دونستن. کدوم نیروگاه مهم‌تره؟ در کجا واقع شده؟ و در این جنگ هم از اون اطلاعات سوء استفاده کردن و به خاطر همین رویکرد فرانسه بود که همین آقای ژان پیر که گفتم وزیر دفاع فرانسه بود، در روز دوازدهم جنگ استعفا کرد. گفت این روش درستی نیست. گرچه جنگ ادامه پیدا کرد.بمب پشت بمب بود که روی مردم عراق می‌ریخت. توی مستند با مردم عراق در مورد اون روزا مصاحبه میشه. از ترس‌هاشون و از احساس رعب و وحشتی که داشتن می‌گفتن. مردمی که خودشون زیر ستم یک دیکتاتور دیوانه بودن و از اون طرفم می‌دیدن که بیگانه هم که میاد باز بمبش رو روی سر اینا می‌ریزه. مردم عراق ۴۵ روز زیر بمباران شدید نیروهای اعتلاف بودن و تو این مدت هزاران نفر از مردم عادی کشته شدن.برآوردها اینه که تا شصت هزار نفر از مردم عراق کشته شدن. ژنرال گلوسونال طراح حملات که الان بازنشسته شده میگه که ما قصد نداشتیم مردم عادی رو بکشیم. فقط بمب زیاد ریختیم که زندگی رو برای مردم سخت کنیم. بعد اونا ناراضی بشن. مثلا عصبانی بشن از صدام و بعد بریزن تو خیابون شورش کنن و صدام بره کنار. چطور به این تئوری رسیدن؟ معلوم نیست. البته این فقط دیدگاه این ژنرال نبوده.در اواسط فوریه سال ۹۱ یعنی تقریبا اواخر همین جنگ بود که خود جرج بوش رئیس جمهور آمریکا از مردم عراق خواست که علیه صدام به پا خیزید. شورش کنید. منظورش البته شیعیان و کردها بود. چون عرب‌های سنی به نسبت از صدام راضی‌تر بودن. خیلی زود شیعیان شورش مسلحانه کردن. پیش خودشون اینطور فکر می‌کردن که با این حرف بوش حتما آمریکا میاد و اصلا ارتشش رو هم میاره و ما با همدیگه در مقابل صدام می‌ریم و مبارزه می‌کنیم اما خب اینطور نشد و نتیجه این شد که صدام این بار به شیعیان حمله کرد. یعنی به مردم کشور خودش و شورش اونا رو سرکوب کرد.مستند میگه که نزدیک به پنجاه هزار نفر از شیعیان کشته ‌شدن و این مسائله باعث شد که اعتبار آمریکا بین مردم عراق از بین بره. چون اونا یه تصور دیگه‌ای داشتن. فکر کردن که آمریکا میاد حمایتشون می‌کنه. بالاخره اما جنگ خلیج فارس در ۲۸ فوریه سال ۹۱ تموم ‌شد. ارتش عراق صد هزار نفر از نیروهای خودش رو از دست داد و در مقابل ارتش اعتلاف ۴۵۰ نفر. برای آمریکا این آغاز یک دوران درخشان بود. چون رقیب چغرشون اتحاد جماهیر شوروی همون سال از بین رفته بود.آمریکا که تونسته بود خودش رو به عنوان پلیس دنیا و به عنوان ابرقدرت شماره یک دنیا به همه معرفی کنه و عملا هم ثابت بکنه اما برای عراق چی موند؟ یک کشور ویران. ویران از دو جنگ پیاپی اما اگه فکر می‌کنید که بعد از پایان جنگ کویت دیگه روزهای خوش در انتظار مردم عراق بوده در اشتباهید.بعد از جنگ کویت، آمریکا و سازمان ملل تحریم‌های کمر شکنی را علیه عراق وضع کردند که دیگه این کشور نتونست کمر راست کنه. در شرایط تحریم یه کشوری که نیاز به بازسازی داره چطور می‌تونه خودش رو بسازه؟ اصلا برقی نداشتن که بتونن کارخونه رو راه بندازن. کشور ساخته بشه. مشکل حتی در مورد آب بهداشتی هم بود و با اون سوابقی که صدام نشون داده بود از کارایی که کرده بود این ترس وجود داشت که حتی اگه کلر وارد این کشور بشه، ازش برای سلاح شیمیایی استفاده بشه. برای همین سازمان ملل حتی اجازه نمی‌داد که کلر به عراق فروخته بشه. بدون کلر نمی‌شد آب را تصفیه کرد.مردم به بچه‌های کوچیکشون مجبور بودن آب تصفیه نشده بدن و اینطوری بود که آمار مرگ و میر بچه‌ها زیاد شد. برای بزرگسالان هم وضع بد بود. مالاریا، تیفوس، بیماری‌های دستگاه گوارش، سوء تغذیه بی‌داد می‌کرد. مردم گرسنه و مریض بودن.مستند با یکی از پزشکان عراقی مصاحبه می‌کنه. میگه که نه تنها دارو به اندازه‌ کافی نداشتیم، حتی دیگه کاغذ هم نداشتیم که نسخه‌ای روش بنویسیم. روی کارتون سیگار نسخه می‌نوشتیم. میگه ما عراقی‌ها فکر می‌کردیم که دنیا ما رو فراموش کرده.خلاصه چهار سال از جنگ کویت هم گذشت. رئیس جمهور آمریکا و رئیس جمهور فرانسه و خیلی جاهای دیگه هم همه تغییر کرده بودن دیگه اما در عراق هنوز صدام حسین بود که سرکار بود. همون موقع در سال ۱۹۹۵ روزنامه نیویورک تایمز یه مقاله‌ای نوشت که دو نفر از گزارشگرانی سازمان ملل هم اون رو تهیه کرده بودن. مقاله می‌گفت که این تحریم‌های سفت و سخت باعث شده که بیشتر از نیم میلیون کودک زیر پنج سال عراقی به خاطر سوء تغذیه به خاطر نبود دارو و به خاطر نبود آب بهداشتی کشته بشن. یعنی همون تحریم‌هایی که یکی از اهدافش این بود که مردم رو خسته بکنن از وضع موجود و به خیابون‌ها بکشونه و باعث بشه که صدام کنار بره، مردم که دیگه توان نداشتند و این اتفاق نیفتاده بود که هیچ باعث شده بود که بیشتر از پونصد هزار کودک عراقی از بین بره.مصاحبه اون مقاله خیلی سروصدا کرد و این طور بود که کم‌کم در سال ۹۶ قدرت‌های بزرگ دنیا کنار همدیگه نشستن و گفتن که بیایم شرایط رو برای عراق یکمی آسون‌تر بکنیم و برنامه‌ نفت در برابر غذا رو درست کردن که هدفش این بود که سوء تغذیه و گرسنگی مردم عراق رو کم بکنه. یعنی یه کشوری که قاعدتا باید یه کشور ثروتمند باشه. چون جمعیت آن چنانی نداره و با اون منابعی که در این کشور به جایی رسید که نفتش رو می‌داد و در عوض اینکه پولش رو بگیره غذا و دارو بهش می‌دادن.مصاجبه جنجالی مادلین آلبرایت در رابطه با کودکان عراقیتوی این دوره هم دو نفر بودند که یکی بعد از دیگری عهده‌دار یک مسئولیتی بودن. فرستاده‌ ویژه‌ سازمان ملل در عراق بودن. یکیشون آقای دنیس هالیدی بود و بعد از اینکه هالیدی رفت هم آقای ونس پونک جاش رو گرفت. این دو نفر هم خیلی تلاش کردند تا گشایشی برای مردم صورت بگیره که البته این‌ها انقدر زیر فشار بعضی از سیاسیون آمریکا و انگلیس بودند که در نهایت آخرش هر دو استعفا دادن و رفتن. چون مدام به این متهم می‌شدند که شما دستتون با صدام تو یه کاسه هستش و می‌خواید تحریم‌ها برداشته بشه که وضع صدام خوب بشه.خلاصه تا انتهای قرن بیستم هم یعنی تا سال دو هزار هم در بر همین پاشنه چرخید و عراقی‌ها فکر می‌کردن که دیگه به اندازه‌ کافی سختی و بدبختی کشیدن و دیگه وقت بهتر شدن اوضاعه اما تاریخ نشون داد که این طور نشد که هیچ به زودی تازه باید بهای کاری که نکرده بودن رو هم این مردم پرداخت می‌کردن.۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ هممون می‌دونیم. اتفاقی افتاد که دیگه جهان شبیه به قبلش نشد. وقتی که تروریست‌های القاعده هواپیماهای مسافربری رو به برج‌های دوقلوی سازمان تجارت جهانی کوبوندند، آمریکا و جهان توی شوک فرو رفته بودن. خیلی زود جورج دبلیو بوش که رئیس جمهور آمریکا شده بود، استراتژی خودش برای مقابله با تروریسم رو اعلام کرد.اولش همه می‌گفتن که معلومه دیگه؟ الان آمریکا نسخه‌ القاعده رو می‌پیچه ولی بعدش بوش اعلام کرد که برنامه اینه که نه تنها گروه‌های تروریستی رو از بین ببره، بلکه دولت‌هایی که از تروریست حمایت می‌کنن رو هم می‌خواد ساقط بکنه. خیلی از دولت‌هایی که این اتهام همیشه بهشون وارد شده، این ترس رو داشتن که الان که برن سراغ اونا اما اول از همه خب معلوم بود که میرن سراغ افغانستان. چون دولت افغانستان اون موقع هم در دست طالبان بود و اونام شریک القاعده بودن اما بلافاصله غیر از افغانستان یه دفعه صحبت از عراق هم شد.سوال مهم این بود که چرا عراق؟ آخه تمام اون تروریست‌های یازده سپتامبر شهروندان عربستان و امارات و مصر و کشورهای عربی دیگه بودن. هیچ کدومشون نه تبعه عراق بود، نه افغانستان. صدام از همون اول نگران بود و ترس برش داشته بود. یکی از دلایل اصلی نگرانیش این بود که می‌دید تیمی که دور جرج بوش پسر هستند، خیلی‌هاشون همون کسایی بودن که در جنگ کویت در سال ۱۹۹۰ هم در کنار جرج‌بوش پدر بودن و صدام از اونا یه بار زخم خورده بود. مثلا جان بولتون یا دیکچنی که در زمان جنگ کویت توی دولت بوش پدر وزیر دفاع بود، توی این دولت معاون اول رئیس جمهور بود.وزیر دفاع آمریکا هم دونالد رامسفلد «Donald Rumsfeld» و پنتاگون الی ماشالله چهره‌های جنگ طلب دیگه هم بودن. سال ۲۰۰۲ یعنی ۱ سال بعد از ۱۱ سپتامبر آمریکا طالبان رو تونست ساقط بکنه و بلافاصله موضوع بعدی که ازش صحبت می‌شد عراق بود. مستند با آدمایی که اون دوره در دولت آمریکا بودن مصاحبه می‌کنه. مثلا یکیشون فردی به اسم لورنس ویلکرسون «Lawrence Wilkerson» که معاون وزارت خارجه آمریکا بوده. ویلکرسون میگه آدمای محافظه‌کاری که توی دولت جرج دابلیو بوش بودند، عقیده داشتند که حالا ایرادی نداره اگه به خاطر یه هدف درست دروغ بگیم. عیب نداره. هدف وسیله رو توجیه می‌کنه.ویلکرسون میگه که با اینکه می‌دونستن که صدام سلاح کشتار جمعی نداره اما هنوز صدام رو یک تهدید برای خودشون می‌دونستن. تو این مستند با کارشناسان و سیاسیون فرانسوی هم مصاحبه میشه و اونا میگن که ما به آمریکایی‌ها گفته بودیم که از نظر ما عراق دیگه تهدیدی به حساب نمیاد. آمریکایی‌ها می‌گفتن که نه عراق هم با القاعده متحده هم بمب اتمی داره هم بمب شیمیایی داره و هم سلاح‌های بیولوژیکی داره اما بزرگترین اتهام همون بمب هسته‌ای بود که خب همونطور که همه‌ ما ایرانی‌ها خیلی خوب مستحضرین برای بمب هسته‌ای نیاز به اورانیوم هست.آمریکا می‌گفت که عراق از سال ۲۰۰۱، ۵۰۰ تن اورانیوم از کشور نیجر خریده. حالا صنعت اورانیوم نیجریه کلا دست یک شرکت فرانسوی در کشور نیجریه و اونا هم کاملا می‌دونن که اورانیوم به کجا میره. هر چقدر سازمان اطلاعات فرانسه می‌گفت که نه ما آمار و اطلاعات داریم، به عراق نرفته و حتی بعضی از کارشناسان خود سی‌آی‌ای هم همین رو می‌گفتند اما دیکچنی باز تاکید می‌کرد که نه صدام بمب هسته‌ای داره.تابستون همون سال جورج دبلیو بوش توی سخنرانیش در سازمان ملل، بیست دقیقه راجع به عراق صحبت کرد و اتهام زد که بعدها معلوم شد که همه‌ این اتهامات بر مبنای اطلاعات اشتباه بوده. در عراق چه خبر بود؟ هیچی. مردم ترسیده بودن. دیگه بعد از اون همه سال جنگ و تحریم مردم دیگه آه نداشتن با ناله صحبت کنن. دیگه انتظار حمله‌ نظامی فراتر از توانشون بود. آمریکا ولی تونست انگلیس رو هم متقاعد کنه که با هم به عراق حمله کنند اما کشورهای دیگه مثل فرانسه و آلمان به آمریکا همراهی نکردن.آژانس بین‌المللی انرژی اتمی هم بازرس‌‌هاشون رو فرستادن به عراق. دو ماه هر سوراخ سنبه‌ای که فکر می‌کردند گشتن اما نشانه‌ای از بمب اتمی پیدا نکردن. عراق هم که خطر بیخ گوش خودش دیگه حس می‌کرد، به طور داوطلبانه خیلی از مدارک تسلیحاتی خودشون رو در اختیارشون قرار دادن اما از نظر دولت بوش هنوز عراق داشت پنهان‌کاری می‌کرد. حالا دیگه سال ۲۰۰۳ بود و ۱۲۰ هزار نیروی آمریکایی و انگلیسی در خلیج فارس آماده‌ جنگ بودن.مستند جزئیات خیلی زیادی رو میده و با خیلی از سیاستمداران طراز اول اون دوره مصاحبه کرده. مثلا در یه نمونش لورنس ویلکرسون که معاون وزیر خارجه‌ آمریکا بوده، یعنی کسی بوده که مستقیما به کالین پاول گزارش می‌داده، میگه که پاول در به در دنبال شواهد علیه عراق بود. هر چقدر دنبال این بود که در مورد ادعاها علیه عراق از رییس سی‌آی‌ای تایید بگیره اما رئیس سی آی ای زیر بار نمی‌رفت و می‌گفت اینا شواهد درستی نیست. من نمی‌تونم همینطوری تایید بدم. چون که بعدش برای حرفام باید برم به کنگره جواب پس بدم.رییس سیا پشت سر پاول نشستهراه‌حل حیله‌گرانه پاول این بود که رئیس سیا رو با خودش برد به جلسه‌ شورای امنیت سازمان ملل و پرزنتیشن خودش رو که در اون ادعاها علیه صدام رو مطرح کرده بود رو ارائه کرد. رئیس سیا رو هم پشت سر خودش نشونده بود که البته هیچ حرفی نمی‌زد اما بقیه اینطور فکر می‌کردند که این ادعاهای همیشگی پاول این بار دیگه مورد تایید سیا هست. اعضای شورا هم با تعجب گوش می‌کردن. آخرشم البته سازمان ملل اجازه جنگ رو به آمریکا نداد. چقدر هم تظاهرات ضد جنگ در خود آمریکا و در خود انگلیس برگزار شد اما تهش رهبرهای این دو کشور یعنی جورج بوش و تونی بلر کار خودشون کردن و در مارس ۲۰۰۳ آمریکا و بریتانیا شونه به شونه هم به عراق حمله کردن.در کشوری که سال‌ها زیر تحریم و در شرایط فقر مطلق بود، ارتش‌های مجهز آمریکا و انگلیس کار سختی رو در پیش رو نداشتند و کمتر از بیست روز بعدش تونستن وارد بغداد بشن و حکومت صدام حسین رو بعد از ۲۴ سال تمام کنن. زمانی که دوربین‌های خبرگزاری یا تصاویر پایین انداختن مجسمه‌های صدام رو پخش می‌کردن، خود صدام از بغداد دیگه فرار کرده بود و مخفی شده بود.حمله امریکا به عراقتا چند ماه نیروهای آمریکایی و انگلیسی دنبال یه ردی ازش می‌گشتن. توی عراق هم اوضاع اصلا جالب نبود. عراق کشوری بود که مشکلات ساختاری داشت. مشکل آب داشت. مشکل برق، مردم گرفتار فقر و ناامنی بودن اما حکومت صدام جامعه رو با توسل به زور هم که شده بود کنترل می‌کرد یعنی یک نظم زورکی حاکم بود. بعد یه دفعه اون زور و فشار از بین رفته بود و در نبود اون قدرت یا به اصطلاح در خلا قدرت، ناامنی‌ها و دزدی‌ها شروع شد. مردم حمله می‌کردند به ادارات، بانک‌ها غارت می‌کردن. حتی من یادمه اون موقع توی اخبار می‌دیدیم مردم به موزه‌ بغداد حمله کرده بودن و خیلی از آثار باستانی عراق را غارت کردن.در عراق به خاطر رفتن دیکتاتور هم یک امیدی ایجاد شده بود بین مردم و هم یک شرایط بلاتکلیفی و عدم اطمینان که کسی نمی‌دونست قراره چه اتفاقی برای ۲۵ میلیون عراقی بیفته؟ عجیب اینکه خود آمریکا هم انگار اونقدری که برای فتح عراق برنامه داشت، برای بعد از سقوط صدام برنامه‌ای نداشت. البته همون اول کار یه دیپلمات آمریکایی به اسم پل برمر «Paul Bremer» رو به عنوان مسئول عراق بعد از جنگ معرفی کردند که در واقع این آدم می‌شد نفر اول کشور عراق. یه آمریکایی که تا به حال قبلش اصلا در عراق نبود و نمی‌دونست این ملت کی هستن؟ چه تاریخی دارن؟ چه فرهنگی دارن؟ عربی بلد نبود اما شد نفر اول کشور عراق.برمر پنج رهبر اپوزیسیون عراق رو که در دوره‌ صدام خارج از کشور بودن اون‌ها رو به عراق دعوت کرد که بشینن برای آینده‌ سیاسی کشور صحبت بکنن. احمد چلبی و جلال طالبانی و مسعود بارزانی و دو نفر دیگه. این سه نفر بیشتر تو ایران شناخته شده بودن. به هر حال ولی این پنج نفر با پل برمر یه مشکلاتی با هم پیدا کردن و می‌گفتن که برمر آدم متکبریه و نگاه از بالا به پایین به ما داره. اینا اینطور فکر می‌کردن راجع به برمر.مستند البته با خود برمر هم مفصل مصاحبه کرده و اونم حرفای خودش رو زده. از مشکلات و موانعی که بوده گفته اونجا. پل برمر انقدر در عراق قدرت داشت که معروف شده بود به «نایب السلطنه عراق». البته اینطورم نبود که اختیار تام داشته باشه. هیچ کاری رو بدون اجازه‌ پنتاگون نمی‌تونست انجام بده و در طول روز مدام در تماس در جلسه با واشینگتن بود. پنتاگون بهش یه دستورالعملی داده بود و ازش خواسته بود که طبق این اصول جلو بره و اون دستورالعمل یه جاهایی یه کارایی با عراق کرد که تاثیرش بیشتر از اون حمله بود. مثلا بند یازده اون دستورالعمل مربوط به پاکسازی بعثی‌ها بود.اعضای حزب بعث باید از دولت کناره گیری می‌کردن. خب از دور که نگاه می‌کنیم خیلیم طبیعی به نظر میاد اما اونایی که این بند رو نوشته بودن نمی‌دونستن که در عراق خیلی از مردم عادی هم عضو حزب بعث بودند. حزب دو میلیون نفر عضو رسمی داشت. چون که مردم برای اینکه کارمند بانک بشن یا معلم بشن باید عضو حزب بعث می‌شدن با این بخشنامه و پاکسازی میلیون‌ها عراقی عمدتا سنی دیگه می‌دیدن که انگار در آینده‌ این کشور قرار نیست نقشی داشته باشن.ده‌ها هزار معلم و پلیس کارشون رو با همین بند یازده از دست دادن اما از همه فاجعه‌بارتر وضعیت ارتش عراق بود. پنتاگون ارتش عراق را تعطیل کرد و چهارصد هزار سرباز و نیروی نظامی عراقی با اسلحه‌هاشون برگشتن خونه. با اسلحه و بدون پول! چه ترکیب خطرناکی! آدم گرسنه‌ای که آینده‌ای هم برای خودش نمی‌بینه، اسلحه هم داره تازه.پل برمر در کنار بوشاین آقای برمر نه اینکه الزاما آدم پلیدی هم باشه اما این بابا اصلا یه دی‌ان‌ای دیگه‌ای داشت. با یک سیستم فکری دیگه‌ای بزرگ شده بود، کار کرده بود و شناختی از عراق نداشت. مثلا در مورد ارتش عراق می‌گفت که آره ما باید ارتش عراق رو منحل می‌کردیم. چون که همین ارتش بود که باعث نسل‌کشی کردها شده بود یا باعث کشتار شیعیان شده بود. باشه درسته اما آیا راهش اینه که اینطوری بی‌صاحب ولشون کرد؟نتیجه این شد که چهارصد هزار نظامی که خیلی از این‌ها هنوز به صدام وفادار بودن و اسلحه الان دستشون داشتن از کار بیکار کردن. یعنی یک ارتش مسلح از طرفداران صدام وارد جامعه شدن. مستند در این مورد با ژنرال‌های ارتش آمریکا که در عراق بودن هم مصاحبه می‌کنه. با خود برمر هم مصاحبه می‌کنه. برمر میگه که این تصمیم من نبود. تصمیم وزارت دفاع بود که با تایید مستقیم خود رئیس جمهور انجام شد. یعنی میگه انحلال ارتش با دستور مستقیم خود بوش بوده.منتهی میگه قرار بر این بوده که مزایایی هم به این افراد به این نظامی‌ها تعلق‌ گرفت. یه پولی بهشون می‌دادن و بازنشسته می‌شدن اما این اتفاق نیفتاد و هر روز ارتشی‌های سابق عراق ناراضی و دنبال حقوقشون افتادن توی خیابونا. اونم خیابونایی که مسئولیتشون با ارتش‌های آمریکا بود. می‌رفتن اونجا راهپیمایی می‌کردن. تنش بینشون ایجاد می‌شد و اینجا بود که القاعده از این فرصت استفاده کرد. برای «ابومصعب زرقاوی» که از رهبران بلندپایه القاعده در اردن بود، این خشمی که بین سنی‌های عراق ایجاد شده بود بهترین هدیه بود.در جولای ۲۰۰۳ برمر شورای حکومتی عراق رو تونست تشکیل بده که در اون ۱۳ شیعه، ۵ کرد، ۴ سنی و ۱ مسیحی حضور داشتند که سعی کردن که ترکیب جمعیتی رو یه جوری پوشش بدن. سه نفر هم از این شورای حکومتی خانم بودن. این اولین بار در تاریخ عراق بود که شیعه‌ها داشتن دست بالا را در سیاست می‌گرفتن. خیلی زود هم برمر انتخابات پارلمانی رو برگزار کرد. سرعت تحولات در عراق خیلی بالا بود و البته همین‌طور تنش‌ها در خیابون‌ها هم زیاد بود. نظامیان آمریکایی عربی بلد نبودن. بیشتر عراقی‌ها هم انگلیسی بلد نبودن.همین که نظامی‌های آمریکایی یه فرد مشکوکی رو توی خیابون می‌دیدند یا مثلا می‌خواستن که یه خیابونی رو ببندن، جلوی یک فردی رو می‌خواستن بگیرن، دو طرف متوجه حرف هم نمی‌شدن. حتی یه مسائله‌ دیگه‌ای هم که بود این بود که یه درصد بالایی از مردم عراق سواد هم نداشتن.گاهی اوقات نوشته می‌ذاشتن اونجا که این خیابون بسته‌ است اما اونا متوجه نمی‌شدند و این مسائله باعث می‌شد که یه دفعه دو طرف دچار سوء تفاهم می‌شدند نسبت به هم و خیلی اوقات نظامی‌ها نظامی‌ای آمریکایی جدی اسلحه سمت طرف می‌گرفتن. ممکن بود که یک نفر قصد حمله‌ تروریستی هم داشته باشه اما بیشتر موارد مردم عادی بودند که قربانی می‌شدند یا کشته می‌شدن یا اینکه می‌دیدن که یک سرباز خارجی توی خیابونای کشوری که مال خودت هست اسلحه‌اش رو به سمتت گرفته و این‌ها باعث شعله‌ورتر شدن آتش خشم مردم می‌شد و کم‌کم القاعده بین همین مردم خشمگین شروع کرد نیرو گرفتن. دیگه چی می‌خواست از این بهتر؟ حملات تروریستی هم خیلی زود شروع شد.اولین بمب‌گذاری هم درست مقابل مقر سازمان ملل بود که ۲۲ نفر کشته شدند. از جمله خود نماینده ویژه سازمان ملل در امور عراق. بعد از اونم بمب‌گذاری پشت بمب‌گذاری و البته حمله به نیروهای آمریکایی که عمدتا در مناطقی بود که سنی‌ها ساکن بودن.در ۱۳ سپتامبر ۲۰۰۳ نیروهای آمریکایی بالاخره موفق شدند که صدام رو تو یه پناهگاه زیرزمینی توی یه باغی در اطراف تکریت که شهر محل تولد خود صدام بود پیداش کنن. صدام بالاخره پیدا شد اما اون سلاح‌های کشتار جمعی که به خاطرش آمریکا به عراق حمله کرده بود هیچ وقت پیدا نشد. چون اصلا وجود نداشت. صدام توی دادگاه محاکمه شد و به خاطر تمام جنایت‌هایی که کرده بود به اعدام محکوم شد. البته نحوه‌ اعدام صدام هم بعدا خیلی مورد انتقاد قرار گرفت و خیلیا میگن که صدام طوری اعدام شد که به چشم خیلی شبیه به یک قهرمان ملی اومد.چند ماه بعد از اون بود که تصاویری از زندان ابوغریب به بیرون درز کرد. این یه زندانی بود در اطراف بغداد که آمریکایی‌ها توی اون زندانی‌های امنیتی‌شون رو نگه می‌داشتن. توی عکسا می‌شد دید که نظامیان آمریکایی زندانیان عراقی رو برهنه کردن و تحقیرشون می‌کنن. شکنجه‌ جنسی‌شون میدن. این هم انگار بنزینی بود روی هیزم خشم مردم عراق.زندان ابوغریبدر تابستان سال ۲۰۰۴ برمر قدرت رو به نخست وزیر تازه انتخاب شده ایاد علاوی منتقل کرد و تازه بعد از اون بود که بعد از سقوط صدام نفر اول کشور عراق یک نفر عراقی می‌شد. در عراق سه گروه عمده حضور دارن. عرب‌های شیعه، عرب‌های سنی و همینطور کردها. گفتیم که توی مناطق سنی‌نشین گروه‌های مسلح شکل گرفته بودن که القاعده این‌ها رو شکل داده بود. در بین شیعیان هم چهره‌هایی بودند از قبل که تا پیش از این در تبعید بودن و تازه به عراق برگشته بودن.بعضی از اینا هم شروع کردن نیروهای نظامی برای خودشون درست کردن. از جمله مقتدی صدر که مستند میگه بین ۲۰ تا ۵۰ هزار نفر نیرو داشته. با این نیرو افتاد دنبال اینکه نجف رو از دست آمریکایی‌ها در بیاره. این اولین بار بود که نیروهای آمریکایی توی دو جبهه در عراق با مردم می‌جنگیدند. هم شیعیان و هم سنی‌ها دنبال این بودن که مناطقشان رو از آمریکایی‌ها پس بگیرن. بعد اوضاع بدتر هم شد.رهبر القاعده در عراق، از زرقاوی علیه شیعیان اعلام جهاد کرد. چند روز بعدش هم در حرم امام حسن عسگری بمب‌گذاری کردن. کسی البته کشته نشد اما معلوم بود دیگه قضیه از کجا آب می‌خوره؟ بعدش دیگه جنگ داخلی بین عرب‌های شیعه و عرب‌های سنی شروع شد. روند رو می‌بینید؟ یک ملت خسته و عصبانی و مستاصل، سلاح و مهمات دستشون اومده. کشورهای خارجی هم اومدن از هر کدومشون حمایت کردن و کشور دیگر رفت به سمت پرتگاه تباهی.نیروهای آمریکایی که بالطبع خسته بودن از این فشاری که در دو جبهه روشون بود، برای همین دوباره سیصد هزار نیروی تازه‌نفس وارد عراق شد. در مستند به تفصیل راجع به تنش‌ها بین شیعه و سنی، گروه‌های شبه نظامی و غیره صحبت می‌کنه که بحث‌ها واقعا فراتر از این اپیزوده اما سال ۲۰۰۸ ریاست جمهوری بوش پسر هم تموم شد بالاخره و اوباما به سر کار اومد و از همون اول وعده داد که ارتش آمریکا عراق رو ترک می‌کنه.سیاست خارجی آمریکا دیگه از همون موقع شروع کرد به تغییر. یادتونه گفتم در زمان جنگ خلیج فارس شوروی هم همون موقع از بین رفته بود و آمریکا در زمان بوش پدر دوست داشت که به عنوان تنها ابرقدرت دنیا عرضه اندام بکنه؟ بعدشم سیاست خارجی آمریکا اونطور شکل گرفت که ولو با هزینه‌ زیاد حضور نظامی داشته‌ باشیم اما از دوران اوباما دیگه جهان تغییر کرده بود. چین وارد عرصه شده بود و هزینه‌های نظامی آمریکا هم زیاد شده بود. برای همین از همون موقع افتادن دنبال خروج از این کشورها. دلیل خروجشون از افغانستان هم همین بوده.وقتی که هزینه‌ حضور بیشتر از منافعی هست که برای اون کشور داره تصمیم به خروج می‌گیرن. به هر حال در دسامبر ۲۰۱۱ هم آخرین سرباز آمریکایی عراق را ترک کرد. مستند میگه که بلافاصله بعد از خروج آمریکایی‌ها رفتار «نوری المالکی» نخست وزیر کشور تغییر کرد و این تغییر رفتار باعث نارضایتی سنی‌ها شد. فضا دوباره دو قطبی شد. سنی‌ها عصبانی بودن و فکر می‌کردند که در عراق جدید دیگه اون قدرت سابق ندارن.همون موقع بود که سوریه هم درگیر جنگ داخلی بود و شده بود زمین تمرین تروریست‌ها. اینجا دیگه اون ارتشی‌های سابق عراق که گفتیم که این چند سالی هم توی آشوب‌ها حضور داشتن و به قولی آب‌دیده شده بودند، همراه رهبران تندروی مذهبی حکومت اسلامی عراق و شام رو درست کردن. یعنی در همچین اگر واگیری بود که داعش متولد شد و خیلی سریع در سال ۲۰۱۴ موصل رو گرفتن. هدف داعش هم این بود که حکومت عراق رو به دست بگیره.مستند میگه که نوری المالکی اون اوایل اصلا قدرت داعش و جدی نمی‌گرفت و با اینکه اینا قطور داشتن قلمروی خودشون توی عراق گسترش می‌دادند، نوری‌ المالکی فکر می‌کرد که اینا سرانجامی ندارن اما هممون دیدیم که داعشیا چه کردن و چه کشتاری راه‌ انداختن! البته توی مستند از خود نوری المالکی هم هست صحبت می‌کنه. آدم‌های دیگه تاثیرگذار توی عراق مثل مسعود بارزانی و سایرین هم هستن و صحبت‌کردن.خلاصه کنم. روزهای سختی بود. نهایتا نوری المالکی مجبور به استعفا شد و یه نخست‌وزیر دیگه که مورد توافق همه‌ اقلیت‌ها بود روی کار آمد به اسم «حیدر العبادی». بعد یک اعتلاف ملی شکل گرفت از همه قومیت‌های اصلی عراق در مقابل داعش. نیروهای ارتش عراق بودند نیروهای پیشمرگه کرد بودن. نیروهای حشد الشعبی شیعه و همین‌طور نیروهایی که قبایل سنی بسیج کرده بودن. همه کنار هم قرار گرفتن و شهر به شهر و روستا به روستا افتادن دنبال داعش و این‌ها رو کنار زدن. کار خیلی سخت و بزرگی بود اما تونستن کشورشون رو نجات بدن.داعش رفت و تازه بعد از اون بود که این ملت رنج کشیده تازه تونست بر سر ویرانه‌های کشور خودش وایسه و شروع به ساختنش بکنه. یه ملت خسته از دیکتاتوری صدام، ناتوان شده از تحریم و برنامه‌ نفت در برابر غذا تحقیر شده از اشغال توسط ارتش‌های خارجی و زخم خورده از خشونت افسارگسیخته داعش. نتیجه‌ کار ویرانی کشور و از دست رفتن یک و نیم میلیون عراقی.در انتهای این مجموعه مستند بی‌نظیر یکی از شیعه‌های که توی مستند باهاش مصاحبه شده و تجربیاتش گفته میگه که الان دیگه می‌تونیم بگیم که تقصیر گردن هممون بوده. نمی‌گیم تقصیر چیه بوده؟ یا سنی بوده؟ می‌گیم این تقصیر ما عراقی‌ها بوده. عراق کشور ماست و ما باید روی این ویرانه‌ها دوباره خونمون رو بسازیم. این یه تیکه‌اش شبیه به ققنوس میشه.خب این هم از مستند چهار قسمتی و مفصل نابودی یک ملت. مطالب زیادی توی این مجموعه‌ چهار ساعته مطرح شده و یه جاهایی هم نکاتی بود که می‌تونه برای مخاطب ایرانی خیلی جالب باشه اما من مجبور شدم که فقط بهشون یه اشاره‌ای کنم. ازشون بگذرم و بیشتر روی موضوع عراق تمرکز کنم. این کار رو کردم که این اپیزود از اینی که هست دیگه طولانی‌تر نشه و یه جاهایی هم اگر خیلی سریع گفتم و در واقع با سرعت تعریف کردم هم دلیلش همین بوده اما طبق روال من این بار هم سوالاتی داشتم و خیلی خوش‌شانس بودم که تونستم سوالاتم رو از دکتر «علی آردم» بپرسم.علی آدم عزیز دکتر داروساز هست و به خاطر علاقه‌اش در حوزه‌ سیاست در مقطع فوق لیسانس علوم سیاسی هم در دانشگاه تهران درس خونده. علی چند سالی رو هم توی یه شرکت داروسازی ایرانی مستقر در عراق مسئولیتی داشته. برای همین عراق رو خیلی خوب می‌شناسه و تجربه‌ای دست اول از این کشور داره. ضمنا حتما می‌دونید که علی آردم خودش یک پادکست فوق‌العاده عالی داره به اسم نقال‌باشی و توی اون در مورد تاریخ معاصر ایران صحبت می‌کنه. من سوالاتم رو ازش پرسیدم و علی هم با همان لحن گیرا و نقال‌گونه‌ای که توی پادکست خودش داره پاسخ سوالاتم رو داد.دکتر علی آردمسوال اول این بود که بهانه‌ حمله به عراق، اتهام سلاح‌های کشتار جمعی و سلاح‌های شیمیایی و این‌ها بود که معلوم شد که دروغ بوده اما بعضی از سیاست‌مداران آمریکایی در توجیه حمله آمریکا به عراق میگن اگه ما این کار رو نمی‌کردیم ممکن بود که صدام در چند سال آینده به منافع آمریکا یا کشورهای هم‌پیمان آمریکا آسیب بزنه. به نظر شما آیا عراق بعد از اون همه سال تحریم کمرشکن، همچنین توانی رو داشت و آیا فکر نمی‌کنید که تنشی که بین عراق و اسرائیل وجود داشت، دلیل این حمله‌ براق بوده؟اول از همه باید سلامی عرض کنم خدمت شنوندگان عزیز پادکست خوب داکس و دوم از همه باید از پیمان عزیز تشکر کنم که من رو قابل دانست و به برنامه‌اش دعوت کرد. در مورد این سوال هم باید بگم که جواب دادن بهش خیلی دشواره. چون هنوز اسناد و مدارک رسمی که نشون بده واقعا چه اتفاقی افتاده منتشر نشده ولی به نظر می‌رسه که ادعای خطرناک بودن صدام و سلاح‌های شیمیاییش درست نباشه. کما که دیدیم حتی پس از سقوط صدام هیچ سلاح شیمیایی یافت نشد و تونی بلر به همین دلیل بارها مورد سوال و محاکمه قرار گرفت. قدرت صدام هم واقعا در کمترین مقدار خودش بود و توان حمله به جایی رو نداشت. صدام بعد از جنگ اول خلیج فارس و شکست سنگینش عملا بدون قدرت بود. اون ماشین وحشتناک تسلیحاتیش رو از دست داده بود. تنش بین عراق و اسرائیل بدون شک بسیار بالا بود. صدام بارها اسرائیل رو به حمله تهدید کرده بود و حتی در اثنای جنگ خلیج فارس چند تا موشک به اون سمت شلیک کرده بود ولی بعیده این تنها دلیل بوده باشه. مجموع شرایط به دست هم داد. مثلا همین قضیه‌ اسرائیل، تسلط بر نفت خاورمیانه و بلندپروازی آمریکای پس از جهان دوقطبی شده. آمریکا دوست داشت هژمونی خودش رو به رخ بکشه و توی این فکر بود که نقشه‌ خاورمیانه رو که صد سال پیش و بعد از جنگ جهانی اول ترسیم شده بود کاملا عوض کنه و نشون بده که نظام قدیمی فرانسوی ـ انگلیسی در این منطقه به پایان رسیده. بنابراین این مجموعه‌ای از شرایط باعث شد که این حمله اتفاق بیفته و در میون همه‌ دلایلی که باعث شد آمریکا به عراق حمله کنه، بدون شک سلاح‌های شیمیایی و کشتار جمعی هیچ جایگاهی نداشت.شما چند سال در عراق زندگی کردی؟ می‌تونید بگید که مردم عراق حضور آمریکا در عراق رو چطور می‌دیدن؟ مثلا می‌گفتن که آره بی‌ثباتی و ناامنی داریم اما عوضش داریم مسیری رو طی می‌کنیم که به دموکراسی می‌رسه. آیا اینطوری بوده؟ یا اینکه نه اساسا حضور ارتش آمریکا رو یک اشغال نظامی می‌دیدند؟برای پاسخ دادن به سوال دوم باید این رو در نظر بگیریم که سال‌هایی که من توی عراق بودم در اوج فعالیت‌های داعش بود. توی اون دوره مردم تمام مصاعبشون چشم آمریکا می‌دیدند. علاوه بر اون سال‌ها از اشغال عراق گذشته بود ولی پیشرفت خاصی نه در دموکراسی و نه در مسائل اجتماعی ـ اقتصادی مردم به وجود اومده بود. مردم نه تنها جنگ رو تحمل کرده بودند، بلکه درگیری‌های شدید بین سنی‌ها و شیعیان که به طاعفیه معروف شده بود و هم دیده بودند و داعش رو هم محصول خود آمریکا می‌دونستن. بنابراین نه به آینده امیدی داشتند و نه به اهداف آمریکا اعتقاد داشتند. بنابراین آمریکا رو دیگه نه یک ناجی، بلکه یک اشغالگر اخلال‌گر می‌دونستند. البته توجه کنید که نگرش مردم در دوره‌های مختلف و آمریکایی‌ها متفاوت بود. یعنی اولش خیلی راضی بودن. بعدش کم کم از آمریکا دور شدن و الان به نظر که نارضایتی‌شون از آمریکا در بالاترین حد خودش قرار داره. البته من آماری رو ندارم که بتونم به اون استناد بکنم. صرفا این‌ها مشاهدات میدانی منه.بعضی از تحلیل‌گران میگن که درسته که حمله‌ آمریکا و عراق مشکلاتی رو برای مردم این کشور به وجود آورده اما در عوض باعث شد که از شر یک دیکتاتور خلاص بشن و بعدم قومیت‌ها، اقلیت‌ها و همینطور زنان توی در این کشور نقش داشته باشن که خب اینم چیز مثبتیه. به نظر شما به عنوان یک کنشگر سیاسی و اجتماعی، یه همچین روندی برای رسیدن به دموکراسی چقدر قابل اتکا هست؟وقتی سال ۲۰۲۰ بایدن بعد از پیروزیش توی انتخابات خانم وندی شرمن برای معاونت وزارت خارجه معرفی کرده بود، توی کنگره فضای بسیار سنگینی حاکم شده بود و هر کس لحنی علیه خانم شرمن صحبت می‌کرد. یکی از این افراد سناتور جمهوری‌خواه «رند پاول» بود که به شدت مخالف حضور نظامی آمریکا در منطقه بود. اون گفت که تجربه‌ ما در عراق یمن و لیبی نشان داد که دخالت‌های ما صرفا باعث شده که یک دیکتاتور جانشین یک دیکتاتور دیگه بشه و یا اینکه بی‌نظمی جای نظم مستقر رو بگیره همین روایت رند پاول رو میشه توی عراق هم دید. حقیقت اینه که در عراق ما شاهد دموکراسی نبودیم، بلکه شکلی از آشوب و هرج و مرج جایگزین یک نظم دیکتاتوری شده بود و ای بسا در آینده‌ای نزدیک ما شاهد ظهور یک دیکتاتوری جدید یا بازگشت نظام‌های قدیم باشیم. مشابه چیزی که امروز داریم می‌بینیم تو افغانستان اتفاق میفته و طالبان دوباره به قدرت برگشتند. به نظر من دموکراسی و مشارکت گروه‌های مختلف در قدرت نمی‌تونه یک پروژه‌ی وارداتی باشه، بلکه یک فرایند آهسته‌ داخلیه و تمام این دستاوردهایی که ازش نام بردید، می‌تونه در کسری از ثانیه از بین بره. کما اینکه دیدیم که طالبان در افغانستان دقیقا همین کار رو انجام داد.به نظرت چرا هنوز گفتمان و مشی حزب بعث و یا حتی صدام هنوز طرفدارانی رو توی عراق و توی منطقه داره؟ حالا هر چند اندک؟اندک؟ خیلی زیاد. حزب بعث بسیار وحشی و خشن بود ولی توی کشور نظمی مستقر کرده بود که الان تقریبا بعد از بیست سال از حمله‌ آمریکا هنوز به وجود نیومده. علاوه بر این صدام و حزب بعث بر هویت عربی بسیار تاکید داشتند و باعث شده بودند بسیاری از ناسیونالیست‌های عراق احساس خوبی داشته باشن. نه تنها ناسیونالیست‌های عراق بلکه ناسیونالیست‌های دیگر کشورهای عربی، در صدام یک رهبر ناسیونالیسم عرب می‌دیدند. بنابراین جایگاه عراق در کشورهای عربی هم ارتقا پیدا کرده بود. این فضای داخلی و خارجی عراق، در هر حال رشک بسیاری از جوونای امروز عراقه. بماند که خیلی از عراقی‌ها مثل ما ایرانی‌ها معتقدند که تنها راه حکومت بر عراق یک دیکتاتوری رضا شاهیه و فقط یک نفر مثل صدام به درد عراق می‌خوره. بنابراین خیلی‌هاشون منتظر هستند که یک صدام دیگه یک حزب بعث دیگه دوباره ظاهر بشه.سوال آخرم اینه که بعد از سقوط صدام رهبران اپوزیسیون که در خارج از عراق بودند برگشتن به عراق. چقدر خواسته‌های رهبری اپوزیسیون به خواسته‌های مردم عراق نزدیک بود؟تقریبا می‌تونم بگم هیچ. اونا فقط در آرزوی سقوط حزب بعث بودند و برگشتن خودشون به قدرت. اکثر اون‌ها هم کینه‌ شدیدی از حزب بعث داشتند و بیش از اینکه به فکر مردم باشن، به فکر انتقام از این حزب بودند. برای همین از هیچ روش غیراخلاقی و حتی دروغ‌های شاخ‌دار احتراز نکردن و جنگی رو به مردم عراق تحمیل کردن که هیچ نفعی برای اونا نداشت. البته ناگفته نمونه که اون‌ها هم فکر می‌کردن تنها مشکل عراق یک نظام دیکتاتوریه که اگر اون هم سقوط بکنه تمام مشکلات عراق حل میشه. به عبارتی اون‌ها حل مسائل عراق رو خیلی ساده‌انگارانه تصور کرده بودن. انتظار این همه فجایع رو نداشتند.ممنونم از علی آردم عزیز. من ضمن اینکه طرفدار پادکست نقال‌باشی هستم از قبل از این پادکست پیج علی رو در اینستاگرام دنبال می‌کردم و می‌کنم و ازش خیلی چیزها یاد می‌گیرم. خصوصا استوری‌هایی که علی توی پیچش می‌ذاره فوق‌العاده‌اس.راجع به موضوعات سیاسی و تاریخی خیلی زیاد مطالعه می‌کنه. منابع خیلی معتبری رو می‌خونه و به طور مفصل و دقیق مطالب رو توی استوری‌ها تشریح می‌کنه و توضیح میده و اگه مث من علاقه‌مند به مطالب سیاسی هستید، پیج علی آردم ور از دست ندید.این یه مستندیه که نگاه انتقادی داره. مستند همینه دیگه والا خب میشه پروپاگاندا. مستند یک نگاه انتقادی داره به عملکرد صدام همینطور به سیاست‌های آمریکا در مورد عراق و همینطور سیاست‌های فرانسه در مورد عراق. مستند معتبری هم هست تلویزیون ملی فرانسه نمی‌تونه بیاد یه اتهام بی‌اساسی رو علیه دولت مطرح بکنه. اگه یه دروغ یا یه اتهام بی‌اساس باشه دولت فرانسه یا دولت آمریکا یا دولت عراق، بهترین وکلا رو دارن و می‌تونن علیه تلویزیون فرانسه شکایت مطرح کنند. بنابراین بیشتر حرفا که توی مستند هست واقعیت داره.حالا شاید یکی بگه که یه سری واقعیات دیگه‌ای هم هست در مورد این موضوع که تو این مستند نیومده یا مثلا یکی بگه که تحلیلی که این مستند از این ماجرا داره یه تحلیل اشتباهیه. چون تحلیل هر آدم متفاوته دیگه؟ اما مسائله اینه که فکت‌هایی که داره مطرح میشه با سند و مدرک هستن و آدمایی که باهاشون مصاحبه شده خیلیاشون سیاست‌مدارهای شناخته شده‌ عراق یا فرانسه یا آمریکا هستن. مثلا طرف ژنرال آمریکایی هستش که خودش استراتژیست جنگ خلیج فارس بوده.وقتی یه ژنرال وطن‌پرست آمریکایی به فرد میگه که دولت آمریکا نباید در اون موضوع خاص فلان کار رو می‌کرد که خب دیگه ما که کاتولیک‌تر خب نیستیم. آمریکا، فرانسه، انگلیس یا کشورهای دیگه‌ای که توی این مستند اسمشون برده میشه کشورهای خیلی خوبی هستند. مردم عالی دارند. سیستم حکومتشون در مجموع خوبه. اینجا نقد روی یه سری از سیاست‌های خارجی این کشورها هست و دیدگاه سیاه و سفید نیست و طبیعتا اگر یه جاهایی اطلاعاتی هست توی مستند که تو شک و تردید هست. خب آدم گوگل می‌کنه. راستی‌آزمایی می‌کنه. ببینه که اطلاعات درست یا نه؟میگم یه وقتایی هست که یک مستند یه چیزایی رو میگه که درسته. واقعیت دارند اما یه چیزای دیگه‌ای رو نمیگه که اگه می‌گفت اونوقت مخاطب ممکن بود به یه تحلیل دیگه‌ای می‌رسید. به هر حال ما که نمی‌دونیم نیت سازنده‌های یک مستند چیه؟ فقط کاری که می‌تونیم بکنیم اینه که در مورد اون حرفایی که زده راستی‌آزمایی کنیم و ببینیم درست هستند یا نه؟ ضمن اینکه در مورد خود موضوع فیلم هم می‌تونیم تحقیق بکنیم و اطلاعاتمون رو ببریم بالا.کلا هم هدف از دیدن یک فیلم مستند یا شنیدن یه پادکستی مثل پادکست داکس هم همینه که باعث بشه که برای آدم یه سوالاتی پیش بیاد و بعد بره در مورد موضوع خودش بیشتر تحقیق کنه و اینطوری آدم یواش یواش دنیای ذهنی خودش رو بزرگتر می‌کنه و الا اگه آدم اصرار داشته باشه که فقط تصورات و معلومات خودش رو حفظ کنه که خب دیگه نه نیاز به مستند هست و نه پادکست. چون این مجموعه رو تلویزیون فرانسه ساخته. روی نقش فرانسه هم خیلیه افتاده میشه که البته خوبم بود و مخاطب متوجه رابطه‌ ویژه‌ عراق و فرانسه تو این سال‌ها میشه.یه مقداری هم به نظرم روی نقش کردستان کم وقت گذاشته توی این مستند. گرچه صحبت‌های مسعود بارزانی زیاد و قسمت‌های مختلف مستند اما در مورد خود کردستان اینکه چطور خودمختار شد و یا بعد اعلام استقلال کرد؟ اصلا صحبت نکرده. اینم بگم که در مورد اشغال عراق یک مجموعه‌ مستند جذاب دیگه هم شبکه‌ بی‌بی‌سی ساخته. به اسم «روزی روزگاری عراق» که اون هم خیلی جالبه.گرچه تمرکزش بیشتر روی اشغال عراق هست اما مستند تراژدی عراق، تصویر کامل‌تری از تاریخ معاصر عراق میده. این هم داستان پرغصه کشور همسایه‌امون عراق و مجموعه مستند سقوط یک ملت. ممنونم از حمایت‌هاتون تا اپیزود دو فیلم مستند بعدی خدانگهدار.بقیه قسمت‌های پادکست داکس را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85%3A-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%84%D8%AA%D8%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%98%D8%AF%DB%8C-%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%82-id3396284-id425078329?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%20%D9%88%20%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85%3A%20%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%20%DB%8C%DA%A9%20%D9%85%D9%84%D8%AA%D8%8C%20%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%98%D8%AF%DB%8C%20%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%82-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست داکس</category>
                <author>پادکست داکس</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jul 2023 15:09:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>