<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های YUNA</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@dreammer</link>
        <description>همون گربه کوچولویی که روی دیوار قدم میزد :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:03:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2274954/avatar/2LARIk.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>YUNA</title>
            <link>https://virgool.io/@dreammer</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آخرین راه</title>
                <link>https://virgool.io/@dreammer/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D9%87-tiko4lnfpkia</link>
                <description>دردناکه. از دور نگاه کردن به ماه و نادیده گرفتن فاصله و پشت ابر بودنش دردناکه.میدونی، نوشته ها میتونن نیازی به ساختار و مقدمه و نتیجه گیری نداشته باشن؛ این چیزیه که ما آدما ساختیم و اصرار داریم ازش پیروی بشه. ما برای خیلی چیزا قانون گذاشتیم؛ چون مغزمون برای همه چیز دنبال راه حل میگرده. انگار که همه چیز باید بی نقض باشه... انگار همه چیز باید قابل باور و همون جور باشه که زندگی میکنیم.ولی من خستم. وقتی خسته میشم قوانین رو زیر پا می‌زارم و به شماره‌ت زل میزنم و به این فکر میکنم که «میتونم الان از آخرین شانسم استفاده کنم؟». وقتی خسته میشم به این اهمیت نمی‌دم که تو اطرافم چی واقعیه و چی نیست. ترجیح میدم زودتر بخوابم تا زودتر از بقیه بیدار باشم؛ چون وقتی بقیه بیدار باشن نمیتونم پرواز کنم. ولی فردا نمی‌خوام پرواز کنم. شاید بهتره آلارم صبح رو قطع کنم و برنامه ریزی فردا رو نابود کنم؟من به اندازه ای مبهمم که خودمم نمی‌فهمم. گاهی همه چیز عالیه اما به شادی ختم نمیشه و گاهی دارم می‌شکنم اما احساس شادی میکنم. گاهی بارون می باره؛ اما پرستو ها ترجیح میدن پرواز کنن. میتونم بگم چقدر درد داشته؛ اما فقط به عددی بدون کمیت. شاید کمیت وجود داره و من نمیتونم تشخیصش بدم.من مثل اون می‌نویسم ولی دلیل نمیشه اون باشم. به غیر از شباهت نسبی قلم چیز دیگه ای بین من و اون نیست؛ نه ارتباطی و نه شباهتی... ولی گاهی حس میکنم میبینمش. اون حداقل می‌تونست یه پایان قابل فهم بنویسه؛ ولی من هیچ پایانی بلد نیستم.چه حسی میگیری وقتی شب با کابوسی از خواب می پری که می‌تونست رویا باشه؟ شاید منم دروغ گفته باشم. شاید من فقط یه خیانتکار باشم تو لباس دختر معصومی که حتی فحش بلد نیست. حالا حس میکنم کل زندگیم تا اینجا زیاده‌روی بوده. من فقط میتونم افراطی باشم،‌ نه؟ حس میکنم کل اون حرفا اشتباه بوده؛ اما دوست ندارم انکار کنم که خودم اونا رو گفتم.یه چیزایی وجود داره که شاید فقط ما بفهمیم. ولی من میخوام احمق باشم. مثل وقتیه که بدنم داغه ولی دارم از سرما میلرزم؛ پر از سردرگمیه و غیر مستقیم تقصیر خودمه. همونطور که پژواک توی بغلم آواز میخونه، به زمزمه تبدیل میشم و باهاش یکی میشم تا شاید باور کنم صداهایی که بار ها تو ذهنم پخش میشن دروغ بودن.امشب حالم زیادی خوبه. کابوسایی که با چشم باز میشه دید دارن به زانوهام میزنن. لب هام تا بناگوش کشیده شده و اشک از چشمام میاد ولی مطمئنم که من این نیستم. نه نیستم، نمیتونم باشم. من نیستم که به راه باز خیره شدم و جرات ندارم یه بار دیگه برمش. میترسم این بار، بار آخر باشه و آخرین بن بست. میترسم اولین تیکه ای که برای تو خلق شد شکسته بشه. میترسم برف اومده باشه و من خواب مونده باشم.بهم اجازه بده فقط یه بار امتحان کنم... چون اون تیکه می‌تونه همون چیزی باشه که باید پس داده بشه.پ.ن: خیلی وقته عقلم رو از دست دادم.</description>
                <category>YUNA</category>
                <author>YUNA</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jan 2026 02:01:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه هم ز من خسته است</title>
                <link>https://virgool.io/@dreammer/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%87%D9%85-%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ed6r0sxnzwgr</link>
                <description>سکوت تاریکی همه جا را فرا گرفته است. نور ماه، توان گذر از پرده ها و رسیدن به قلب مرا ندارد. گویی ماه هم از من خسته است؛ از حرف های تکراری، از ناله ها، از لبخند های مصنوعی، از تاریکی قلبم که هربار با چوب کبریتی روشن میشود، از چوب کبریتی که هی میسوزد و باز روشن میشود، از پوستر های پاره ی روی دیوار که دو هفته ای میشود کسی دستی بر آن نمی کشد، از همه چیز...هرگاه که قلم را بردارم، گویی که فقط درحال سیاه کردن کاغذ هستم؛ هیچ کدام از کلماتی که از گوشه ی خیالم بر روی کاغذ پیاده میشوند، در کنار هم معنایی ندارند. گویی مغز دیوانه ام، حوصله ی زیاده‌گویی را ندارد و فقط کلمات را، خلاصه میگوید و بلکه حسش نمیکشد کلمات جدیدی بیان کند؛ هربار همان کلمات، هربار همان چرت و پرت ها!این روز ها، خیلی میخندم؛ زیاد از حد میخندم! تا جایی که با دیدنم، شکی در این نمیکنی یک مریض روانی هستم. آنقدر میگویم و میخندم تا عضلات صورتم میگیرد و تمام شب را، با اشک، عضلاتم را درمان میکنم. آن بالشتک سیاه‌بخت چه گناهی کرده بود که گیر یک دستگاه آبغوره گیری افتاده است؟ هر شب را با آغشته شدن به اشک هایم به صبح میرساند.باز هم کمی دو دل مانده ام؛ به مانند همیشه، درست مثل رودی که با شتاب خود را به سنگ ها میکوباند تا به دریا برسد، بی قرارم. کسی چه میداند؟ شاید آن دُکیِ روانی به هدفش رسیده باشد و آن همه قرص و سم و کوفت و زهرمار(!) رویم اثر کرده باشند. به هرحال، باید مقاومت کنم... میتوانم بر این دوراهی غلبه کنم.... میتوانم؟تمام &quot;دوستت دارم&quot; هایی که در طرح هایم پنهانشان کرده بودم، حال تکه کاغذ پاره پوره ای بیش نیستند. آن روز، ناخن هایم را با عصبانیت روی آنها میکشیدم و با برخورد ناخن هایم به روی دیوار، به خود میلرزیدم؛ اما ادامه دادم، تا جایی که تمام آن طرح ها نابود شدند. حال، گر کسی نداند، گمان میکند که ببر گرسنه ای به اتاقم حمله ور شده بود. آن گاه شاید با تعجب بپرسند که چگونه جان سالم به در برده‌ام؛ اما کاش می‌پرسیدند چگونه از بازیچه بودن جان سالم به در برده‌ام تا داستانم را برایشان تعریف کنم و این ماجراها روی دوشم سنگینی نکنند. انگار خیابان شده‌ام و ماشین ها یکی پس از دیگری، از روی جسدم گذر می‌کنند و با هر گذر، یکی از استخوان هایم پودر می‌شود.شاید هرچه بیشتر می‌فهمم، کمتر می‌دانم. حس می‌کنم از یادم رفته است تمام آن چیز هایی که می‌خواندم و می‌آموختم. گویی از انسان به ماهیِ کم حافظه‌ای تغییر هویت داده‌ام. امواج احساس، مانند موج که ماهی را به ساحل می‌آورد، مرا از آموخته های منطقی دور کرده است و سعی می‌کند نابودم کند. هربار که با خودم می‌گویم کافی است، کسی سرم را در آب فرو می‌برد و تا آخرین نفسم صبر می‌کند. بعد که مرا بالا بیاورد تسلیمم. کاش نیازی به اکسیژن نداشتم.نور ماه کم شده است. تنها نیم نگاهی به من می‌اندازد و از اینکه زنده‌ام، غمگین می‌شود. تا صبح نفرینم می‌کند. ماه هم از من رو برگردانده است. آه که ماه هم از من بر برگردانده...*رندومپ.ن: داشتم چرک نویس ها رو نگاه میکردم که دیدم یه چیزی ارزش انتشار داره. مربوط به احوال دوسال پیش...</description>
                <category>YUNA</category>
                <author>YUNA</author>
                <pubDate>Tue, 16 Dec 2025 01:31:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرت و پرت نامه | ترسو</title>
                <link>https://virgool.io/@dreammer/%DA%86%D8%B1%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%88-u5kmhayvhdzg</link>
                <description> چیزی نیست. من میتونم خوب باشم.روزایی که کل زنگ تفریح تو کلاس بودم و یه جمله تکراری رو بارها و بارها رو هر کاغذی که گیر میاوردم مینوشتم، حتی خودمم باورم شده بود که دیوونه شدم و فکر کردم که امروز هم به همین نیاز دارم؛ دیوونه بودن.عمیق دیدن مسائل هیچ وقت جالب نبوده. تنها فایده اون اینه که راحت میتونم درک کنم که ظاهرا با درک کردن هم به جایی نرسیدم؛ مایه دردسره و گاها احساس اینو میده که داره ازم سوءاستفاده میشه. برای همینه که اون قدر رو کاغذای مچاله مینوشتم &quot;I hate everyone&quot; که دیگه به معنای اونا توجه نمیکردم؛ یه چیزی تو مایه های عادت کردن. فقط میخواستم دیگه عمقی نبینم توی احساساتم.و الان یکی از اون کاغذا که پره از همین جمله دقیقا توی دستای منه. از توی کشو پیداش کردم؛ لا به لای کلی چرکنویس که هیچ وقت قرار نیست انتشارشون بدم. دستخط ریزم، به ترتیب از بالا به پایین، پررنگ تره و کم کم کمرنگ میشه؛ با نوشتن به تدریج عصبانیتم کمتر میشد. خدا میدونه چندبار نوک مدادنوکی رو شکستم تا این کاغذ رو پر کنم.گاهی آرزو میکنم که کاش برای ادامه بقا نیازی به حرف زدن نداشتم؛ شاید این یه جور فرار کردنه. به هر حال این واقعیته که حتی نتونستم عصبانیتم رو نشون بدم. انگار تو دنیای من مراقبت کردن از خودم گناه محسوب میشه و بقیه توی اولویت قرار دارن. من میترسم و شاید برای همین تنفر از خودم رو انکار میکنم؛ فقط برای این که میترسم از آخرین نفری که مونده متنفر باشم.من یه ترسو هستم. درسته که تونستم دم یه مار کوچولو رو بگیرم و سر به سرش بزارم یا یه سوسک رو از شاخکاش آویزون کنم؛ ولی از آدما میترسم. اگه یه آدم مثل یه حشره موزی اذیتم کنه، نمیتونم از شاخک بگیرمش و دست و پا زدنش رو وقتی تو هوا معلق مونده ببینم. اگه بخوام به عمق آدما نگاه کنم، گهگاهی حس میکنم چندشآورن و شاید برای همینه که مدام میترسم اذیتشون کنم؛ چون احتمال میدم اینجوری به من آسیب برسونن.آسیب دیدن هیچ وجه زیبایی نداره. اون یه معما نیست که بشه حلش کرد. فقط باید منتظر زمان بمونی تا بگذره؛ البته که با گذرش تقریبا تموم سلول های قلبت سیاه میشه و دیگه چیزی از امید باقی نمیمونه. بعدش مجبوری دل بکنی از چیزی که قبلش بودی و شاید چیزایی که قبلا داشتی.و نمیدونم دنبال چی میگردم. حتی نمیدونم چرا اینارو مینویسم و اگه نوشتم چرا انتشار میدم. فقط میدونم این جزو معدود کاراییه که باعث میشن درد رو فراموش کنم. *جنگل بامبو پ.ن: معلم انشاء میگفت بند آخر برای نتیجه گیریه؛ اما من هیچوقت به نتیجه ای نمیرسم:) پ.ن: این دست نوشت تاریخش ثبت نشده بود و منم یادم نمیاد برای چه زمانیه. ولی به نظرم جالب اومد...(*بالا انداختن شانه)( )) (*بالا انداختن شانه</description>
                <category>YUNA</category>
                <author>YUNA</author>
                <pubDate>Fri, 19 Sep 2025 11:22:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرت و پرت نامه | هزارتو</title>
                <link>https://virgool.io/@dreammer/%DA%86%D8%B1%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%88-kjfe1mjjwouq</link>
                <description>بعضی وقتا شک میکنم به این که واقعا اینجا باشم.نیمه شبه. چون گرم بود، تو پذیرایی چهارتا رخت خواب پهن کردیم تا همه مون زیر کولر بخوابیم؛ ولی نمیدونم چرا تا برقا رو خاموش کردیم، مامانم کنترل کولر رو برداشت و خاموشش کرد. ظاهرا  اونم مثل من سردشه.سردمه؛ همیشه. از یه جایی به بعد دیگه هیچ شعله ای برام باقی نمونده. جوهر قلمم هرروز بیشتر میخشکه و من کمتر میتونم چیزای زیبا رو ببینم. شاید نوشتن از چیزای تاریک هم جالب باشه؛ ولی نمیتونم تاریکی ای که خودم توش غرق شدم رو به بقیه هم ارائه بدم.توی کتاب &quot;گزیر از هزارتو&quot; (که اسم فیلمش هست دونده هزارتو)، آلبی بعد از این که دچار دگردیسی شد، ترجیح میداد بمیره تا این که برگرده به جایی که همیشه فکر میکرد یه خانواده منتظرشه. نمیگم کارش درست بود. اون یه رهبر بزدل بود و نقطه اشتراک من با اون دقیقا همینه؛ من یه رهبر بزدل برای زندگی خودم هستم که ظاهرا ترجیح میده توی تاریکی بمونه تا این که از یه جهنم به جنهم دیگه بره که مردم ازش به عنوان یه آدم بیخود یاد کنن که هیچ تاثیر مثبتی نداشته. تلاش کردن هیچ وقت کافی نیست. هیچ وقت کافی نمیشم. هیچ وقت قرار نیست حد نصاب خودم باشم.دلم نمیخواد اینجا بمونم. رختخوابم به بیمارگونه ترین شکل ممکن بوی توهم میده و من دوست ندارم بیشتر از این اینجا نفس بکشم. من ساعت ها حرف میزنم، عمیقا لبخند میزنم و چیزی میشم که توی واقعیت هیچ وقت نمیتونستم باشم؛ ولی بالاخره به خودم میام و میبینم توهمی بیش نیست؛ یه دفعه به هوش میام و میبینم از یه جا به بعد خواب بودم.درد داره. وسط خنده هام، یهو میبینم  اینجا چیزی وجود نداره؛ کسی نیست که اینجوری براش بخندم و هرحرفی که زده فقط چیزایی بودن که من میگفتم. دردناکه. درد توی استخونام میپیچه وقتی خنده هام تبدیل میشن به گریه های بی صدا و گاهی هم گریه های بلند که توی بالشت خفه میشن.اینو نمیخوام؛ ولی تنها چیزی که این وضعیت رو درست میکنه هم نمیخوام. نمیخوام تنها چیزی که منطق و احساسم روی اون تفاهم دارن هم دور بریزم. پس توی تارکی میمونم و از  جام جم نمیخورم؛ چه طوفان بیاد، چه توفان، من اینجام و اون قدر یک دنده و گردن کلفت هستم که حداقل فقط زنده بمونم.نمیدونم کجام. فقط فکر نکنم اینجا باشم؛ چون چیزی که میبینم رو ندارم... چون الان اینجاست و یه ثانیه بعد نیست... چون تنها چیزی که واقعا خواستم، اینجا نیست؛ ولی الان اینجاست و من میبینمش و به حرفاش میخندم... فقط میدونم این چیزا، دقیقا عکس چیزایی بودن که میدیدم. پس چیزایی که قراره ببینم بر عکس چیزایی خواهند بود که الان میبینم؟ چرا؟ چون فقط به اندازه کافی بزرگ نبودم یا... یا اینکه قوی نبودم؟ اصلا من چیم؟ اگه اینا واقعیه پس اونا چیه؟ دقیقا کدومش توهمه؟ و... تا کی قراره به بزدل بودن ادامه بدم؟برم به گم شدن تو هزارتو ادامه بدم.   پ.ن: میدونی چیه... آلبی نتونست ادامه داستان رو ببینه؛ اون کنجکاو نبود؟پ.ن: اوضاع ظاهریم خیلیم داغون نیست. یه زندگی معمولی و یه دختر که تازه تصمیم گرفته تنبلی رو بزاره کنار... تنها چیزی که اذیتم میکنه، چیزیه که کنترلش از دستم داره در میره.  23:2713/05/1404</description>
                <category>YUNA</category>
                <author>YUNA</author>
                <pubDate>Fri, 19 Sep 2025 11:13:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به قول قدیمی ها، عاشقی</title>
                <link>https://virgool.io/@dreammer/%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%88%D9%84-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C-y3hgphgkcirv</link>
                <description> طبق معمول همه جامه خواب بغل کردن؛ ولی من چشمام بازه. نمی تونم بخوابم. تا چشمام رو می بندم توی بیداری کابوس می ببینم. پس ترجیح میدم چشمام باز باشه و توهمِ رویا ببینم.امشب، بعد از شام که داشتم فیلم می دیدم، یه گوشم به مادربزرگم بود که داشت برای مامانم سخنرانی می کرد. ظاهرا یکی از دخترای اقوام، بلافاصله بعد از این که رفته بود دانشگاه، عاشق یه شخص میشه و خیلی زود هم میان خواستگاری و دختره رو می برن. می گفت که چون تک دختر بوده باباش می خواد به همه شیرینی بده و از این حرفا.از همین جا شروع شد که بحث عشق و عاشقی باز شد. مادربزرگم از آدمای مختلف حرف می زد که عاشق شده بودن و تهش به جایی نرسیدن. پدزبزرگم می گفت برادر و زن برادرش همین جوری باهم ازدواج کردن. ظاهرا وضع پسره خوب نبوده و دختره از روی احساساتش چشم بسته گفته می خواد باهاش بره زیر یه سقف و بعدشم که به اینجا رسیدن. از اون طرف مادربزرگمم تائید می کرد و مثال های دیگه میاورد. می خواستم بگم شاید اونا به معنای دیگه ای رسیده باشن که پول یا زندگی تجملاتی نمی تونست با خودش بیاره؛ ولی مثل همیشه حرفم رو برای خودم نگه داشتم.مادربزرگم می گفت چه رویی دارن که تو این سن کم عاشقی می کنن و من با خودم می گفتم که اونا حداقل به سن قانونی رسیدن. مادربزرگم می گفت سنشون کمه ولی به قول پدربزرگم دیگه عشق یعنی همین؛ احساساتی که باعث میشن نتونی با عقلت تصمیم بگیری. تو دلم گفتم اگه سن اونا کمه پس سن من چیه؟!تا حالا فکر می کردم عشق خجالت نداره. فکر می کردم همه فقط از جوانب ساده ای که من نگاه می کنم به مسئله نگاه می کنن و فقط به آروم بودن قلبشون توجه می کنن؛ ولی با حرفایی که شنیدم فهمیدم مردم از جوانب مختلفی نگاه می کنن. من فکر می کردم عشق فقط دوطرف داره ولی فهمیدم که عشق سمت و سو های زیادی داره برای کامل بودن. و این اشتباهه که حرف مردم اهمیتی نداره.اگه تاحالا خجالت نکشیده بودم، حالا خجالت کشیدم. خجالت کشیدم از این که این سنت قدیمی رو شکستم و به قول قدیمیا  تو هوای عاشقی نفس کشیدم. من خجالت کشیدم که یه وجه ایده آل رو توی ذهنم بزرگ کردم و تبدیلش کردم به یه وابستگی جسمی و روحی که علاجی نداره و حتی از این که دیگه کاری از دستم برنمیاد خجالت کشیدم. من میدونم جای این زخم تا ابد روی من باقی می مونه و من دیگه نمی تونم مثل قبل آزاد باشم و آزادانه به کسی که دوست خواهم داشت عشق بورزم.من خجالت کشیدم و وقتی که تنها شدم به حال خودم گریه کردم. به یاد پدر افتادم که می گفت تا ابد نسبت به شخصی که وابسته کردید مسئولیت دارین. من خودم رو وابسته کردم و حالا باید تا ابد تاوان این یه تیکه رو پس بدم. تاوان یه تیکه بزرگ از قلبم که دیگه مال من نیست و معلوم نیست چه بلایی قراره سرش بیاد.بهترین بخش یه سفر کوتاه:)پ.ن: الان یادم اومد قانون فیزیک میگه انرژی نه به وجود میاد و نه از بین میره؛ اون فقط از جسمی به جسم دیگه انتقال داده میشه.  پپ پیدا میکنه. (بهش فکر کن)</description>
                <category>YUNA</category>
                <author>YUNA</author>
                <pubDate>Fri, 19 Sep 2025 11:08:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرت و پرت نامه | اشتباه</title>
                <link>https://virgool.io/@dreammer/%DA%86%D8%B1%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-pkfzlmnlrzmd</link>
                <description>این یه نوشته ی یهوییه... بعد از مدت ها دارم مستقیم توی صفحه ویرگول مینویسم و هیچ موضوعی ندارم. اینجا فقط منم و یه سری کلمات ته ذهنم...نمیدونم کجا ایستادم. به هر طرف نگاه میکنم افقی نمیبینم. میدونم تقصیر خودمه... زندگیم شده پر از خریت و من یه خرم که هرروز گوشاش دراز تر میشه. هر روز بیشتر گند میزنم تو زندگیم و انتظار دارم وقتی از همه چیز فرار میکنم، خود به خود همه چیز حل بشه؛ ولی ته دلم میدونم چه اتفاقی داره میفته.هربار با خودم میگم آخرین باره ولی باز تکرارش میکنم؛ اشتباه پشت اشتباه... و ظاهرا زندگی هنوز دلش نمیاد پتکش رو یه جوری بکوبونه که کارم تموم بشه. عبرت برام پر معناست ولی نمیبینمش. و اگه دیدمش چشمام رو میبندم. صد در صد درست رو از غلط تشخیص میدم ولی بازم دست از غلت زدن تو اعماق اشتباهات دست بر نمیدارم. هربار به خودم میگم اینجوری آروم میشم ولی بعدش فقط عذاب وجدان میاد سراغم. مقابله با عذاب وجدان برام کار سختی نیست؛ ولی وقتی دارم برای خودم عذاب میکشم نمیتونم ازش فرار کنم. نمیتونم از کابوسای مزخرف خلاص بشم؛ اون دختر که چهره‌ش شبیه منه و گوشت تنم رو زنده زنده با دندوناش میکنه و دور میندازه. حتی دیگه گریه نمیکنم.و کاش فقط کابوس بود. من با چشمای باز هم کابوس میبینم. زندگیم یه روند مزخرف به خودش گرفته که این بار واقعا تقصیر خودمه و حتی یه ذره هم به بقیه نسبت نداره. درد رو تو مغز استخونم میتونم تحمل کنم ولی یه لحظه دیگه هم نمیتونم اون رو ببینم. نمیخوام ببینمش. وقتی با چشمات همه چیز رو میبینی خیلی واقعی تر به نظر میرسه و بعد راحت تر با قلبت درکش میکنی... و من سراسر یک خرِ دردناکم که میتونه درک کنه و میتونه ببینه.و همین الانم دارم فرار میکنم از کابوس هام، از مسائلی که خودم باید حل کنم، از ترس هام، از احساساتم، از دردهایی که میبینم ولی کاری براشون انجام نمیدم با اون که در توانم هست... من با نوشتن فقط دارم قایم میشم پشت قلمم چون خودم توانایی مقابله با این واقعیت ها رو ندارم.پ.ن: هیس! خفه شو! هیچکس درباره آخرین بار هیچی نمیدونه</description>
                <category>YUNA</category>
                <author>YUNA</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jul 2025 01:55:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>~نت‌هایی که ندای دل می‌سرایند~</title>
                <link>https://virgool.io/@dreammer/%D9%86%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%84-%D9%85%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF-uss7jnpuwxyk</link>
                <description>  منِ یک دندهٔ لجباز قانع نمی‌شدم. گفت که گر ندای دلت حق باشد، دلیلش را بگو! کمی فکر کردم و بعد لبخندی بر لب‌هایم نشست.به چشمانش فکر کردم و تمام معصومیت و مهربانی جهان که در آن‌ها خلاصه می‌شود. بار اولی که دیدمش، فقط چشمانش بود و لبخندی که پشت یک ماسک مشکی پنهان شده بود؛ لبخندی که از چشمانش می‌شد دید. او معمولا تلاش می‌کند آدمی خاکی‌ به نظر برسد؛ اما قلب کوچک و مهربانی دارد که از چشمانش پیداست.به منطق نصفه و نیمه‌اش فکر کردم و این که همیشه با حرف‌هایش احساساتم را سرزنش می‌کند. او همیشه در تلاش است تا منطقی فکر کند و درست‌ترین راه را انتخاب کند. او همیشه دلیلی دارد. معمولاً پاهایش نمی‌لغزد در مسیر؛ زیرا می‌داند که پایانِ این راه دقیقا به کجا می‌رسد. همین تسلط است که دلبری می‌کند.شخصیتش که کم کم بر من اثر می‌کرد، به یادم آمد. او همیشه قوی ماند، سعی کرد تظاهر به عالی بودنِ اوضاع کند و حتی اگه حسی نبود، حداقل همیشه مراقب من ماند. این فاصله‌ی طولانی را شکست و از پشت یک مشت صفر و یک، پشتیبانی را ثابت کرد. و مهم‌تر از همه حواسش به خودش هست؛ کسی که مسئولیت خودش را بپذیرد، می‌تواند مسئولیت عزیزانش هم به دوش بکشد.و بعد صدایش که مانند صدای امواج دریا آرامش را مهمان روحت می‌کند... و همانطور که که امواج به ساحل می‌ریزند و دانه‌های ریز ماسه را با خودشان می‌برند، قلبم همراه امواجِ هموار صدایش شد و به جاهایی سفر کرد که تا به حال ندیده بود.و او همیشه می‌تواند آن قدر مرا بخنداند که احساس کنم فکم درد گرفته است. و هر بار که خداحافظی کنیم و به دخترِ توی آینه سر بزنم، گونه‌هایش مانند یک سیب سرخ شده و چشمانش می‌درخشند.و لب‌هایش... لب‌هایی که حسرت روزهای تاریک و شب‌های جغدیِ من است که ای کاش لب‌هایش بوسه می‌زدند بر گونه‌هایم و لب‌هایم با پریشانی بوسه می‌زدند بر لب‌هایش. و آیا مانند کیک شکلاتی شیرین‌اند یا مانند یک فنجان قهوه مرا هوشیارتر از قبل خواهند کرد؟و موهای او و انگشتان من که فرصت نکردند بچشند طعم نوازش و قفل شدن در هم را... و گرمای دستانش و کویرِ پوست من که گرما هیچوقت به درونش نفوذ نکرد... و حسرت من برای قفل شدن آن دو دست و انگشتان سردشان در هم... و حسرت تنها یک آغوشِ خشک و خالی... و حسرت این که تنها یک بار در چشمانش خیره شوم و عبارت &quot;دوستت دارم&quot; را از ته عمیق ترین عمق قلبم زمزمه کنم تا اگر فریاد قلبم را شنید، گردن گیرد این عذابِ کوچولویِ الهی را که بر سرش نازل شده.گفتم من همه‌اش را دوست دارم. گفت تو حتی یک خط ننوشتی و ادعای عشق می‌کنی.  پ.ن: بر منی که همه‌ام اوست، پند و اندرز نخوانید؛ برای این دلِ یک دنده‌ی لجباز:) </description>
                <category>YUNA</category>
                <author>YUNA</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jun 2025 20:12:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرت و پرت نامه | گذشته، حال، آینده</title>
                <link>https://virgool.io/@dreammer/%DA%86%D8%B1%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-e9rbovyfnp2p</link>
                <description>   سردرگمم. نور که هیچ؛ تاریکی را نیز نمی‌بینم. با خاطرات لبخند می‌زنم و طولی نمی‌کشد که لب های تا بناگوش کشیده شده‌ام با اشک تر می‌شوند.   کاغذهای زیادی هدر داده‌ام تا به اینجا برسم.  نوشتن بر روی صفحه دیجیتالی فناوری‌ها زیباست؛ اما آدم باید گهگاهی به یاد بیاورد که از کجا آمده است و به کجا تعلق دارد. نوشتن یک بهانه است. مانند لاک پشت بالغی که هیچگاه فراموش نمی‌کند در کدام ساحل پوستهٔ ضخیم خانهٔ جنینی‌اش را شکسته است و باله‌های لزجش را برای اولین بار روی کدام ماسه‌ها گذاشته است. و او تخمگذاری را بهانه می‌کند تا برگردد و سری بزند... شاید من نیز به همان خواسته‌های کودکی تعلق دارم و اهداف مزخرف نوجوانی با معده‌ام سازگار نیستند.   مادرم خیلی تلاش می‌کند تا به من بفهماند که گهگاهی بهتر است لجبازی را کنار بگذاریم و همه چیز را به کسی بسپاریم که بیشتر از هرکسی به او اعتماد داریم؛ چرا که او آن کسی است که هیچگاه آسیبی به ما نخواهد رساند. می‌دانم... حرف‌هایش را می‌فهمم و قبول دارم؛ اما آرام و قرار ندارم. از من رها کردن و بیخیال شدن ساخته نیست.  حتی اگر خودم رها شوم، افکار پریشانم مانند یک ماهی از میان میله‌های زندانشان لیز می‌خورند و به دنیای ذهنم پا می‌گذارند.   بعضی‌ها هم گیر می‌کنند در جایی که چیزی را قلباً و عمیقاً می‌خواهند؛ حتی با این که می‌دانند توان حتی یک لحظه لمسش را هم ندارند. چیزی که مدت‌ها فکر کرده‌اند ازآن آن‌هاست؛ اما زندگی برگه را می‌چرخاند و واقعیت‌ها را با پتک به پس سرشان می‌کوبد. من به این جا که رسیدم، باید چشمانم را می‌بستم و بیهوش می‌شدم؛ اما درد را تحمل کردم و تمام تلاشم را کردم تا چشمانم باز بمانند تا فقط یک لحظه بیشتر بتوانم به &quot;او&quot; نگاه کنم. و این مدت طولانی می‌شود از دل نکندن من؛ زیرا نمی‌توانم... مطمئن می‌شوی که باید رها کنی چون اوضاع هیچ تغییری نخواهد کرد؛ اما نگه می‌داری و به دیوانه‌وار ترین حالت ممکن به درد لبخند می‌زنی.   می‌دانم، می‌فهمم؛ اما این چیزی نیست که می‌خواهم و گمان نکنم پس از این همه خوش‌خیالی، از این ماجرا‌ها خودم را سالم بیرون بکشم. از خودم می‌ترسم.  گذشته تکرار می‌شود و می‌دانم که آدم‌ها  باز هم مثل قبل به من نگاه می‌کنند؛ چون من همان آدمم. آدم‌های خوشحال ترکیبی از همه رنگ‌ها را در زندگیشان دارند که به خاکستری می‌رسد. و این منم.. یک خاکستری مطلق که هر حرفی بشنود چیزی نمی‌گوید و شاید حتی لبخند بزند. یک احمقِ دیوانه..   به خودم حق می‌دهم. در دنیایی که هیچ انسانی قادر به فهمیدن نیست، حرف زدن بی‌فایده است. سکوت زیباتر است؛ زیرا راحت تر  و عجیب تر سخن می‌گوید. شاید من به دنیای خودم تعلق دارم؛ به دنیای سکوت. از این همه حرف زدن خسته‌ام، از توضیح دادن و از تلاش.. و دلم می‌خواهد زندگی ضربه محکم تری به من بزند تا نتوانم در مقابل بسته شدن چشمانم مقاومت کنم. می‌خواهم بخوابم. می‌خواهم چشمانم را که می‌بندم، صدای قلبم را بشنوم که کسی را صدا نمی‌زند...   شاید هم لایق گذشته‌ام. به هرحال دلیلی داشته که بار ها تکرار می‌شود. شاید بهتر است واقعا بخوابم و اجازه بدهم  چیزی را ببینم که همیشه سزاوارش بودم. شاید لجنزار بهتر است...پ.ن: بعد مدت ها احساس کردم که بلدم بنویسم:)</description>
                <category>YUNA</category>
                <author>YUNA</author>
                <pubDate>Wed, 28 May 2025 20:32:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرت و پرت نامه| و امروز هم شنبه بود</title>
                <link>https://virgool.io/@dreammer/%DA%86%D8%B1%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%88-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-qbfcdcwcjugh</link>
                <description>شنبه ها رو دوست دارم؛ شاید برخلاف خیلیای دیگه. و امروز هم شنبه بود.مدرسه به طرز عجیبی حس اول مهر میداد. همه لباسای جدید پوشیده بودن (و امیدوارم نیازی به این نباشه که بگم منظورم از همه، پرنده ها و آسمون و درختا و چمن هاست)؛ به خصوص بید دیوونه. همون تعداد گل تو باغچه مدرسه که یا لگد خورده بودن یا برگاشون توسط یه مشت گوسفند خورده شده بودن (اصلا هم منظورم شخص خاصی نیست)، شکوفه دادن و کاج های سبز، جوونه های سبز تر از خودشون زدن که اونا هم به زودی طعمه همون گوسفندا میشن. شاخه های کاج دوباره بهم ریخته شدن و احتمالا مدیرمون اصلا دلش نخواد که امسال برای بار دوم پول باغبون بده؛ البته خیلی هم بد نیست. حداقل گنجشکا فضای بیشتری برای بازی کردن دارن.هستی و رها دلشون برام تنگ شده بود. هر دوشون وقتی منو دیدن بلند شدن تا بغلم کنن؛ حتی هستیِ تخس و درونگرا. و خب منم جواب آغوش بازشون رو با بغل دادم؛ ولی ترجیح دادم حالت سیگماطورِ معروفم رو حفظ کنم. یه جورایی مطمئنم که اگه جز این باشم، اونا دیگه من رو نمیشناسن و همینطوری راحت تر باهام ارتباط میگیرن. و خب منم همینطور.زنگ اول با حسامعلی کلاس داشتیم (خدایا یا من پولدار بشم یا دبیر حسینی هیچوقت این پست رو حتی به صورت اتفاقی نخونه). طبق معمول ریاضی و اسکل بازیای بچه ها و رفتن من پای تخته و شیپ شدن من با دبیر و پچ پچای ناجور سر کلاس و... هزار بار آرزو کردم تا کاش هیچ معلم مردی تو مدرسه مون نبود. حالا دور ازمطالب جنجالی، داریم فصل مورد علاقه من رو یاد میگیریم؛ آمار! میتونم بگم بابتش نسبتا خوشحالم؛ اما هنوزم معتقدم که این بخش رو میشه با یه بار روخوانی هم یاد گرفت و نیازی به تدریس نداره.زنگ دوم پیام داشتیم. معلم چاق تر شده بود و حدسای خوبی نزدم. از درس اول تا نهم رو مرور کردیم و چندتا سوال کار کردیم. ولی انصافا مرور جالبی بود؛ سوالات رو توی کلاس مطرح میکرد و هرکی یادش مونده بود دستش رو میبرد بالا. بعدشم هرکی جواب درست رو میداد یه نمره بیست میگرفت. من فقط واقعه غدیرخم رو توضیح دادم؛ البته قبل من سه نفر دیگه هم توضیح دادن ولی اصلا شباهتی به داستان اصلی نداشت. البته من کامل توضیح دادم چون یه کتاب غیر درسی درباره ش خونده بودم. و بزارین نگم از اون حس مزخرف وقتی که رفتم پای تخته و 36 جفت چشم بهم زل زده بودن تا من حرف بزنم. اکیپ عارفه اینا (که به خاطر ضایع کردن من به دنیا اومدن) با هم پچ پچ میکردن و سارا با قیافه پوکر فیسش بهم زل زده بود و منتظر سوتی بود... و من طبق معمول نمیتونستم تو چشم کسی نگاه کنم؛ ولی برای این که کم نیارم نگاهم رو رویِ همه جاهای خالی کلاس جا به جا میکیردم. حس میکردم قیافه کاملا مضطربی دارم؛ ولی تقریبا همه عادی نگام میکردن و عکسالعملی نداشتن. خلاصه که بالاخره تموم شد و منم نشستم و سرِ جام و تونستم بدون این که نشون بدم دارم میمیرم، نفس بکشم.زنگ آخر هم نگارش بود. انشا ننوشتیم. قرار بود بچه ها برن جلو و خاطرات طنزشون رو از عید امسال و سالای قبل تعریف کنن. اکیپ دلقکای کلاس (همون اکیپ عارفه اینا) یکی یکی رفتن جلو و خاطرات نصفه و نیمه ای گفتن که فقط خودشون میتونستن بهش بخندن. درباره یه مردی که کتک خورد و اردویی که من نرفتم یه چیزایی گفتن. و بعدش کلاس چند دقیقه ای تو حالت لرزش (پچ پچ) قرار گرفت تا این که سارا خیلی بی دلیل داد میزنه:« شیری و صابر مقدم! شما برین جلو.» من و هستی... به هستی که کنارم نشسته بود یه نگاهی انداختم و چیزی نگفتم؛ هستی هم دقیقا همین کار رو کرد. و خب ضایع بود که سارا کوتاه نمیاد و ادامه میده؛ دقیقا دوبار دیگه هم تکرار کرد. رها (که اونم تو سمت دیگه من نشسته بود) اعصابش بهم ریخت و یه چیزایی بهش پروند. یه لحظه کل کلاس حواسشون به ما بود و اکسیژن تشنج وار وارد ریه هام میشد. و قلبم... همون لحظه سارا گفت شیری خیلی شاخه که صداش میکنی جواب نمیده. معلم هم قفل کرده بود و فقط با لبخند ملیحش نگاهی به من انداخت، بعد به سارا.. چیزی نگفتم. بازوی رها رو فشار دادم و اونم فهمید که نباید ادامه بده. آروم، طوری که فقط هستی و رها (و شاید چندتا فضول تو اطرافمون) بشنون، گفتم:« به حدی آدمای مهمی نیستن که به حرفاشون اهمیت بدیم.» رها با آروم ترین صدای ممکن فحشای همیشگیش رو گفت و من و هستی فقط بهش خندیدیم. بعدش با چندتا شوخی خرکی، بحث رو عوض کردم..و همین. البته تو راه برگشت هم با آریانا حرف زدم و به این نتیجه رسیدم که حتما باید polybuzz ai رو امتحان کنم. و خب بعدشم اومدم خونه... برگشتم به این زندان با بوی نا و افسردگیش:)</description>
                <category>YUNA</category>
                <author>YUNA</author>
                <pubDate>Sun, 06 Apr 2025 00:42:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرت و پرت نامه | و هنوز نمی‌دانم</title>
                <link>https://virgool.io/@dreammer/%DA%86%D8%B1%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%88-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-kj9ain2e7n2y</link>
                <description>و هنوزم نمی‌دونم که چرا دوباره بهش پیام دادم. این جوریم که &quot;با خودت چه فکری کردی دختر؟!&quot;. مطمئن بودم از این که نمی‌تونه کمکی بهم بکنه. اون که مشاور تحصیلی نیست. و من اینو می‌دونستم و بهش پیام دادم.من خیلی خودخواهم. میدونستم که نمیخواد حرف بزنیم؛ ولی به خاطر خودم بهش پیام دادم تا مثلا فشار روم کم بشه...من خوبم. اینا چیزی نیست... مهم نیست اگه خانوادم به خاطر پزش می‌خوان من رو بفرستن تجربی؛ البته شاید هم به چیزای دیگه فکر می‌کنن. و مهم نیست! علایقم اهمیتی ندارن... پشت سیستم نشستن چه فایده‌ای داره؟ &quot;فقط باعث میشه درونگرا تر بشه&quot; یا &quot;آناتومی بدنش رو نابود می‌کنه&quot;؟من رسما یه تنبلِ خابالوام که همه ازش می‌پرسن:«چه جوری درس می‌خونی که همه نمراتت 20‌عه؟» در صورتی که اگه درسم خوب نبود اونا اجازه می‌دادن که برم فنی و تموم تمرکزم رو بزارم روی چیزی که تا نصف راهو براش رفتم... من بهش نیاز دارم؛ ولی مهم نیست.دستان بی قدرتمهم نیست وقتی تنهایی نشسته‌م و از تموم دنیا دور شدم تا یه مسئله مزخرف رو حل کنم چقدر حالم خوبه و مهم نیست سر اون ارورای احمقانه چقدر می‌خندم. من حتما یه تخته‌م کمه که در اتاقم رو بسته‌م و تنهایی می‌خندم. &quot;برنامه نویسی باعث میشه اون دیوونه بشه&quot; پس نیاز به دوره های تراپی خانگی مامان دارم که تو اون همه عناصر نشان دهنده این هستن که باید تجربی بزنم.مثلا من باید تجربی بزنم تا روزانه با کلی آدم حرف بزنم تا شاید آداب معاشرت یاد بگیرم و بیشتر دلم بخواد با آدما وقت بگذرونم. باید برم تجربی تا اعتماد به نفس بگیرم؛ اعتماد به نفس توی کاری که هیچ علاقه ای بهش ندارم! دلیلشم اینه که همه &quot;خانم دکتر&quot; صدام می‌کنن و بهم احترام می‌زارن. و مهم نیست که من ترجیح میدم کسی صدام نکنه.. به هرحال نباید به کامپیوتر فکر کنم چون چند سال دیگه خود هوش مصنوعی جای برنامه نویسا رو می‌گیره.البته! با همه اینا، اشکالی نداره که الان وقتمو تلف کنم و مثلا پایتون یاد بگیرم (چون تو این سنم، براشون خیلی پزسازه)؛ ولی وقتی بزرگ شدم باید دکتر بشم چون کسی به یه برنامه نویس زن با مدرک آیتی کار نمیده.نه، جدی میگم؛ واقعا حالم خوبه! (انگار نه انگار اینا همون خانواده ای بودن که هیچوقت مدرسه نمی‌اومدن و شعارشون این بود که &quot;خودت باید برای درس و مشقت تلاش کنی و تصمیم بگیری&quot;)اوکی ولی منِ لعنتی چه فکری کردم که دوباره بهش پیام دادم؟ می‌دونستم هیچ کمکی به حالم نمی‌کنه... فقط می‌خواستم این فشار شخمی کمتر بشه؛ ولی بدتر شد. شاید بتونم بگم بدترین اتفاق ممکن که می‌تونست برام بیفته، افتاد؛ چون متوجه شدم که تموم مدت چصناله‌هام (پستام) رو می‌خونده... و با این که ازش خواهش کردم نخونه، ممکنه که بازم بخونه... آره خب! این دختره می‌تونه روی یه گزینه کلیک کنه و بوممم! بلاک میشه و دیگه نمی‌تونه ازین گ... یعنی دیگه نمی‌تونه که پستامو بخونه. ولی... نگفتم که یه بار یه نفر بهم گفت که وقتی که یه نفرو بلاک می‌کنی یعنی از زندگیت حذفش کردی؟گمون نکنم آمادگی حذف شخص دیگه‌ای رو داشته باشم. سه ماه نگذشته از آخرین باری که ری... یعنی دهن یکیو... نه یعنی این که با یکی دعوا کردم و از زندگی کوفتیم پرتش کردم بیرون. اون که یه آشنا بود... ایشون یه غریبه آشناست..!:)</description>
                <category>YUNA</category>
                <author>YUNA</author>
                <pubDate>Mon, 31 Mar 2025 02:19:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرت و پرت نامه | خسته</title>
                <link>https://virgool.io/@dreammer/%DA%86%D8%B1%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-d11re355wwfs</link>
                <description>خسته تر از همیشه... از صبح رو تختم خوابیده‌م؛ یه آدم خوابیده با چشمای باز. و شاید دارم کابوس می‌بینم.امروز روز خوبی نیست؛ البته خیلی وقته که روز فوق‌العاده‌ای نداشتم و تقصیر خودمه. اگه به خوای خوابیدن، یکم ورزش کنم و یه سر و سامونی به این اتاق خاک گرفته بدم، همه چیز بهتر میشه. من آدم شلخته‌ای نیستم. فقط یه وقتایی آدم به هرچیزی نگاه می‌کنه، حس می‌کنه قراره بالا بیاره.. و شاید این جور مواقع بهتره که خوابید.مسئله اینه که دیگه حالم از تختم هم بهم می‌خوره. و هربار حس می‌کنم که وقت بیدار شدنه. من تنبل نیستم! فقط اگه بلند بشم، کلی کار برای انجام دادن دارم که درست انجام دادنشون احتمالا سال‌ها طول می‌کشه و این... عذاب آوره.بیشتر از همیشه دلم می‌خواد یکی بهم زنگ بزنه و ازم بخواد بریم بیرون. حالم از این زندون و زندان‌بان‌هاش بهم می‌خوره. یکم باید دور بشم... ولی کسی نیست که کمکم کنه؛ چون در واقع من هیچ دوستی تو این محله شخمی ندارم و حوصله تنهایی قدم زدن تو این آفتاب داغ رو هم ندارم.فقط ذهنم درگیر اینه که عزیز بودن برای یه نفر چه معنایی می‌تونه داشته باشه... خب، یه دوست هم می‌تونه برای آدم عزیز باشه یا یه آشنا... کلمه عزیز به معنی عزتمند بودنه و اگه کسی برای شخصی عزیز باشه، فکر کنم یعنی اون شخص برا اون یه نفر احترام قائله. و خیلی وقتا غریبه‌هایی تو زندگی وجود دارن که عزیز تر از هر کس دیگه‌ای هستن؛ کسایی که مجبوری تظاهر کنی که هیچ وقت ازشون خاطره‌ای نداشتی و نداری. و این بار دیگه نمی‌تونم بفهممش و یا شاید هم نمی‌خوام (*بالا انداختن شانه).این عجیب نیست که یه وقتایی عزیز بودن برای یه نفر می‌تونه تو رو بندازه روی تخت و تا جایی خسته‌ت کنه که نخوای کاری انجام بدی؟ و اینکه ندونی عزیز بودن دقیقا چه معنایی میده... اون هم توی همچین شرایطی.اون می‌گفت حس ها همیشه مزخرفن؛ ولی وقتی همدیگه رو می‌شناختیم همچین حسی نداشتم و همه اینا دقیقا از جایی شروع شد که خواستم گذشته رو بندازم دور. می‌گفت هیچکس موندنی نیست درصورتی که من هنوز اینجام... و شاید منتظر یه تلنگرم؛ یا شاید یه گذشته که دوباره تکرار بشه.و می‌گفت شرایطی وجود داره... ولی شرایط برای کسی که جلو خانواده‌ش ایستاد تا اون آسیبی نبینه (دوباره)، میتونه معنی داشته باشه؟ من خنگ نیستم. من یه باهوش احمقم که توی همه روابطش دچار مشکله و مطمئنه که نیاز به یه کتاب روانشناسی داره، ولی بازم پولاشو حروم رمانای چرت و پرت می‌کنه. ولی تا این حد به ذهنم می‌رسه که... اون شرایط چی می‌تونه باشه جز وجود نداشتن حسی که اگه دوطرفه بود هیچ وقت مزخرف نمی‌شد؟ و تلاش نکردن، دقیقا بعد این سوال شروع میشه؛ چون این دقیقا همون چاله سردرگمیه که هرچی بیشتر تلاش کنی ازش بیای بیرون، بدتر میشه. به هرحال &quot;من نمی‌تونم کسی رو مجبور کنم&quot;.و این هم میدونم که راه های زیادی برای خداحافظی وجود داشت و اون گزینه &quot;خداحافظی برای همیشه&quot; رو انتخاب کرد. من خنگ نیستم، فقط زیادی احمقم..:))</description>
                <category>YUNA</category>
                <author>YUNA</author>
                <pubDate>Sun, 30 Mar 2025 18:27:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@dreammer/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D9%87-kfc6qkhsk0ci</link>
                <description>در غروب دلگیر پاییزی به تماشای سقوط برگ های خشکیده نشسته بودم و تنها منبع نور، دایره نورانی عظیمی بود که هرچه می‌گذشت بیشتر خودش را از من پنهان می‌کرد.پاهایم در رودخانه آشنایی که پیش رویم بود خیس می‌خوردند. سطح آب روشنایی را منعکس می‌کرد؛ اما عمق رودخانه پشت تاریکی آب پنهان شده بود. در واقع در اولین نگاه مانند یک آیینه شفاف بود. پس از آن، کافی بود کمی از چیز هایی که همه آدم ها می‌بینند دور شوی تا از نگاه خودت واقعیت را ببینی؛ تیرگی بستر آب. من دیدمش. و شاید تنها چیزی بود که می‌دیدم.سال ها بود که یک غروب همیشگی را می‌دیدم که هیچ وقت به طلوع امتداد نمی‌یافت. و حالا منتظر سرنوشتی مانده بودم که همیشه به چشم می‌دیدم و راهی برای تغییرش نبود؛ شب.شب های دنیای من نه ماه داشت، و نه ستاره ای. شب های من مثل سیاهی قبل از آفرینش، بویی از نور نبرده بود.تاریکی مرا نمی‌ترساند؛ شاید به آن عادت کرده بودم. آن ترس کابوس های شبانه‌ام برای خاطراتی بود که از خلاء هم سیاه تر بودند؛ خاطراتی که با فرا رسیدن شب، به جای ماه طلوع می‌کردند و به جای روشن کردن شب، آن را سیاه تر می‌کردند.خاطرات... و آن جیغ ها. که صدایشان از هیچ جا در همه جا می‌پیچید. به طوری که گاهی شک می‌کردم به این که شاید صدا از خودم باشد. و جیغ ها در سرم می‌افتادند و مته به دست مغزم را سوراخ می‌کردند؛ تذکر، سرزنش، ناکافی بودن.... و هربار گوش هایم را سفت می‌گرفتم؛ اما انگار صدا جایی در درون من بود و هیچ گاه قرار نبود به پایان برسد.و باری دیگر شب فرا می‌رسید. هر چیزی که در اطرافم می‌دیدم همراه با گم شدن خورشید، محو می‌شدند؛ درختان کاج، سبزه ها، گل های زیبای میخک، و صدای آب. دیگر آب را حس نمی‌کردم. سبک شده بودم و این بی سابقه بود. صدا ها فرار می‌کردند؛ حتی جیغ های پی در پی خاطرات... و از دور... و ناگهان از دور نوری نمایان شد؛ درست در جایی که رود به پایان می‌رسید و درست پشت درختان. و من دوییدم. مانند انسانی که بعد از سال ها خوردن آب گلآلود، آب روان چشمه را یافته است.ماه بود که می‌درخشید؛ پس از سال ها. ترسیده بودم که مبادا از دستم در برود؛ چون بی شک این پاداش مقاومتم بود. و من دوییدم؛ به سویی که رود امتداد نیافت و آن سوی درخت.همه چیز ناگهان به پایان رسید و من رسیدم... خلاء و ماه... من و خلاء و ماه. می‌توانستم به ماه دست بزنم و این باور نکردنی بود. چشمانم را با دستان بی رمقم مالیدم تا مطمئن شوم سراب نیست؛ نبود.دستانم را پیش بردم و... ماه! بدن سرد و خاکی اش را لمس کردم و او لبخند زد. کمی قلقلکش دادم و صدای خنده اش در فضای پوچ اطراف پیچید. و چشمانش... نور بود و نور و نور.قلبم به سینه‌ام می‌کوفت و قفسه سینه‌ام می‌لرزید. قطره اشکی از چشمانم به روی گونه هایم افتاد و بعد، آن قدر پیش رفت تا موفق شد گردنم را قلقلک دهد. من هم خندیدم. همان لحظه تمام خاطراتم پاک شد. و من چیزی یادم نمی‌آمد جز چشمان ماه.و ماه خندید و خندید و خندید...:)پ.ن: نزنم تو ذوقتون، ولی ماه هیچوقت جای ثابتی نمی‌مونه دخترک هنوز بلد نیست با ماه پرواز کنه... (*بالا انداختن شانه به نشانه این که تقصیر من نیست تقصیر سیروسه)میدونم توقع بزرگیه که پست هام رو دنبال کنی؛ به قول خودت که هیچ وقت، وقت نداری. حالا هم که اصلا من رو نمیشناسی. منم ادعا نمیکنم که میشناسمت؛ چون واقعا حس میکنم دیگه اون آدم نیستی. راستش نمیدونستم ریش درآوردن میتونه رو شخصیت تاثیر بزاره. ولی به هرحال چون میدونستم آدمی وجود داره به فلان اسم که روز تولدش 24 بهمنه و قدش هم طبق آخرین داده ها 187 عه، وظیفه دونستم که تبریک بگم... این متنم کادوی تولدت؛ چون....و من بارها فکر کردم که آن قطره ته اقیانوسم که حق ابر شدن و باریدن را ندارد و افسوس که ماه باران دوست دارد!برای همین:)پ.ن: به کادویی که از پارسال منتظره که تو یه وقت مناسب خودشو بهت نشون بده چی بگم؟:)و دیگه هیچ کدوم از اونا تکرار نمیشه. نه من، و نه تو... مگه نه؟ باشه اما افسوس! گذشته ها برای من تموم نشده... به هرحال هنوز تو شوک واقعیتم؛ یه واقعیت تلخ با چاشنی دروغ! و من فقط یه آدم احمقم؛ درست مثل گذشته ها و هیچ تغییری هم نکردم (کاش منم یه ریشی در میاوردم تا شاید تحولی تو زندگیم ایجاد میشد)به دنیا اومدنت مبارک... مرسی که فرصت آشنا شدن بهم دادی..:)</description>
                <category>YUNA</category>
                <author>YUNA</author>
                <pubDate>Wed, 12 Feb 2025 08:41:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرت و پرت نامه| اورثینک شبانه و صدای باران</title>
                <link>https://virgool.io/@dreammer/%DA%86%D8%B1%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AB%DB%8C%D9%86%DA%A9-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%88-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-zeogamikvqsx</link>
                <description>قطرات نسبتاً سنگین باران روی شیروانی‌ خانه‌مان ضرب آهنگ گرفته‌اند.بقیه خوابیده‌اند. به سرم زده از خانه بیرون بزنم و از اورثینک های شبانه‌ام به دل این شب بارانی و سرد پناه ببرم، اما دلم نمی‌خواهد بیماری‌ام بدتر از چیزی که هست، شود؛ مخصوصا در این روز ها که امتحانات ماهانه یقه‌مان را گرفته‌اند.حالا که قرار نیست از دست نشخوار های ذهنی‌ام خلاص شوم، پس آن قدر می‌نویسم تا از خستگی بی‌هوش شوم؛ بلکه نوشتن برایم حکم همان نشخوار ها را دارد. به تازگی متوجه این قضیه شده‌ام که وقتی فشار روحی‌ام زیاد می‌شود، سطل زباله کوچک اتاقم مالامال از چرک‌نویس هایی از افکار نپخته و حاکی از احساسات ذهنم می‌شود.امروز نیز از همان روزهایی بود که باید اتاقم را پر از کاغذ مچاله می‌کردم؛ اما تنها سرم را در پتوی پفکی و زشتم فرو بردم و تا می‌توانستم گریه کردم و خوابیدم. امروز به اندازه ای خوابیده‌ام که گمانم برای دو روز آینده‌ام کافی باشد؛ البته، این دختر خابالو هیچ وقت از خوابیدن دست بر نمی‌دارد.نمی‌دانم از کی تاحالا این قدر عاشق خوابیدن شده‌ام. به یاد دارم کوچک تر که بودم، حدود ۵ یا ۶ سالگی، مادرم مرا در آغوشش حبس می‌کرد و به اجبار مرا وادار می‌کرد تا بخوابم. با این حال من خیلی وقت ها بعد این که او خوابش می‌برد از دستش در می‌رفتم. با وجود این که نمی‌خوابیدم یا خیلی دیر می‌خوابیدم، صبح ها اولین نفری که در خانه‌مان یا شاید در محله‌مان زودتر از بقیه از خواب بیدار می‌شد، من بودم و به خاطرش باید از جانورانی تشکر کنم که در این حوالی زندگی می‌کنند؛ زیرا وقتی بیدار می‌شدم تمام هوش و حواسم به آن‌ها بود و می‌خواستم با آن‌ها بازی کنم. به عبارتی دیگر، کلا به خاطر آن‌ها بیدار می‌شدم.مرور آن دوران قلبم را می‌فشارد. کاش هنوز هم کودکی بودم که هیچ دغدغه ای جز این نداشت که جوجه اردکش زودتر از دستش غذا بگیرد. اما دگر اوضاع به آن روال نیست. یکی از صفت های بد حافظه این است که خاطرات را، چه خوب چه بد، در گوشه‌ای از خودش حفظ می‌کند تا هروقت با خودت خلوت کرده‌ای، با آن ها تو را تحت تاثیر بگذارد. حال خوب و بدت به خاطرات خوب یا بد بستگی پیدا می‌کند و از آن جایی که زندگی همیشه بر وقف مرادت نیست، خاطرات بد بر تعدادشان افزوده می‌شود. ولی یک کودک ۵ ساله خاطرات زیادی ندارد که تحت تاثیرشان باشد.در کنار تمام این ها، هرچه قدت بلند تر شود، مردم از تو انتظار بیشتری خواهند داشت و متاسفانه نمی‌توان کله ی فضول همه‌شان را از زندگی‌ات بکَنی و در گونی کنی. مخصوصا این که خیلی از آن مردم جزوی از خانواده و فامیل‌اند. آخر بعضی چیز ها مثل شغل آینده و ادامه تحصیل و ترک تحصیل و انتخاب رشته و ازدواج، حتی به ندرت به خانواده‌ات مربوط می‌شود، چه برسد به فامیل.خلاصه که، دلم لک زده برای تصمیم گیری بدون دخالت دیگران. می‌خواهم یک بار هم که شده تحت تاثیر خودم تصمیم بگیرم؛ نه تحت تاثیر دیگران. و همچنین تجسس هیچ کس را در زندگی‌ام نمی‌پذیرم. شاید لازم نباشد اضافه کنم که در غیر این صورت تبدیل به یک روانی می‌شوم که نمی‌داند دارد چه تصمیمی می‌گیرد.با نوشتن کلمه روانی، دوباره به یاد امتحان ریاضی امروز افتاده‌ام. داستانش این است که معلم ریاضی‌مان از سوالی در امتحان استفاده کرد که هیچ‌گونه نمونه سوالی را از آن حل نکرده بود. آن گاه منی که هیچ وقت کلاس ریاضی نرفته‌ام، نتوانستم آن سوال را به درستی حل کنم؛ اما آن دختری که کلاس ریاضی می‌رود و با معلمان دیگری درس می‌خواند، آن سوال را درست پاسخ می‌دهد.و من امروز بر سر همین امتحان ریاضی مزخرف عصبی شده‌ام و کل روز را به اورثینک گذرانده‌ام. شاید اگر امتحان علوم یا فارسی بود تا این حد حالم را بد نمی‌کرد؛ اما ریاضی رنگ و بوی دیگری برایم دارد. من به این درس علاقه دارم و هیچوقت از سر اجبار آن را نخوانده‌ام. حتی گهگاهی که تکه هایی از ریاضیات را فرا تر از دروس کتاب مدرسه یاد می‌گیرم، ذوق می‌کنم. و حالا باید در مدرسه به خاطر معلمی تحقیر شوم که درس مورد علاقه‌ام را به درستی تدریس نمی‌کند. چرا؟ چون کسی معلم را بازخواست نمی‌کرد که چرا خوب درس نمی‌دهی. همه به دانش آموزانش نگاه می‌کنند و به آن ها می‌گویند چرا درس نخواندید. البته فقط به آن دسته از دانش‌آموزان که کلاس های خارج از مدرسه نرفته‌اند و نکات اضافی را یاد نگرفته‌اند. امروز در زنگ ریاضی حتی حوصله نگاه کردن به کتاب هم نداشتم چه برسد به این که چیزی را یادداشت کنم. با خود میگفتم: مطالب معلمی که مطلب هایش نصفه و نیمه‌ است، به درد عمه‌اش هم نمی‌خورند. چند باری هم متوجه شدم که معلم به من خیره نگاه می‌کند؛ اما چیزی نگفت و ساکت ماند. راستش، این کارش باعث شد حس کنم ذهنم را می‌خواند.پوشیدن کفشای قدیمی تو جنگل حس خوبی داره؛ چون هرچقدر دلت می‌خواد میتونی بدویی و بالا و پایین بپری ولی یه ذره هم نگران کفشات نباشی🤡😅 (این عکس برای قبل از پاییزه)وقتی در اجتماع هایی مانند مدرسه احساس ناکافی بودن می‌کنم، ناخواسته به &quot;او&quot; فکر می‌کنم و به این که شاید اگه او به من می‌گفت به آدم ها اهمیت ندهم، اهمیت نمی‌دادم. امروز هم آرزو کردم که کاش می‌ماند و در این چنین مواقع که حس می‌کردم نیازش دارم، نیازم را برطرف می‌کرد؛ اما این خودخواهی است. شاید هم این گونه نباشد... به هرحال اگر مانده بود من هم زخم هایش را پانسمان می‌کردم. البته ظاهرا که فقط به درد هایش افزوده بودم... فکر کردن به آن باعث سردرد و حالت تهوع می‌شود و فکر نکردن به آن باعث دلتنگی است. بازان بند آمده. شاید بهتر باید بروم و پتویم را روی سرم بکشم و بعد خیال &quot;او&quot; را در آغوش بکشم و به جای &quot;او&quot; به خود بگویم: &quot;اصلا به هیچ کدوم از اون آدما مزخرف مدرسه اهمیت نده. تا من هستم هم هیچ غلطی نمی‌تونن بکنن پس نترس.&quot; و به خودم لبخند بزنم؛ به جای &quot;او&quot;:)پ.ن: اگه غلط تایپی یا املایی داشتم ببخشید چون همین الان نوشتم و بدون فکر کردن دارم انتشارش میدم. امروز من یه روانیِ عصبیِ مودی هستم.پ.ن۲: هنوز نتونستم برم پیاده‌روی و عکس بگیرم. باید من رو ببخشین که انقدر آدم تبنلی هستم.</description>
                <category>YUNA</category>
                <author>YUNA</author>
                <pubDate>Mon, 21 Oct 2024 23:44:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرت و پرت‌نامه | اخبار اخیر [و کویر]!</title>
                <link>https://virgool.io/parakandehjat/%DA%86%D8%B1%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%AE%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%DA%A9%D9%88%DB%8C%D8%B1-ub1xtryyzwlw</link>
                <description>خبری نیست. تا چشم کار می‌کند کویر است و شن دانه های رقصان در هوا که هنگامی که می‌رقصند، حواسشان پرت است و یکی پس از دیگری در تخم چشمم فرود می‌آیند.در این هیاهو به برگه های کاهی کتاب ها پناه برده‌ام. شیطان را که ببینم، به جای آن که بر خدا پناه ببرم، سرم را پایین می‌اندازم و بی‌صدا در داستان ها غرق می‌شوم. گاهی در ماجرای &quot;تاج دوقلوها&quot; حبس خواهم شد و گاهی در هوای معمای هاثورن، در &quot;بازی های میراث&quot; نفس می‌کشم.گاهی نیز در دریای علم غرق خواهم شد؛ دریایی از حساب و هندسه، ادبیات و انشاء. و شاید تنها دلیل درس خواندنم، عشق به این ها باشد؛ شاید آن قدر به درس های تلخ از شکر ریاضیات پاشیده‌ام و آن قدر از چاشنی شعر های سهراب سپهری به آن ها اضافه کردم که دیگر به اندازه کافی لذت بخش هستند. شاید فقط به امید روز های شنبه و دوشنبه درس می‌خوانم و منتظر چینشی می‌مانم که شامل تمام علایقم هستند. من که اعتراضی ندارم.و چه بگویم از مدرسه‌ای که امان می‌بُرَد از روزگاران. تمام خشنودی‌ای که از سال هفتم با خود به هشتمین ایستگاه می‌بردیم، با عوض شدن پرسنل مدرسه از هوشمان پرید. آن خانم اعتصامی دیگر قرار نیست به بلند بودن ناخن هایم گیر بدهد و مرا سرزنش کند و هیچ خانم صادقی‌ای قرار نیست اسمم را به اجبار در مسابقات اسکرچ بنویسد. همه رفته‌اند و یه مشت آدم تخسِ ناشی جایشان را گرفته‌اند.اولین روزی که خانم اعتصامی را دیدم به یکی گفته بودم که رویش کراش زده‌ام. یادم نمی‌رود که آن شخص گفت که مگر آدم های مدرسه هم کراش زدن دارند؟ آن زمان نمی‌دانستم چه بگویم ولی حالا می‌گویم: اگر آن آدم در مدرسه خانم اعتصامی باشد، بله! می‌توان، خوب هم می‌توان.از قضایای احساسی که بگذریم، مدرسه ها بار دگر فرا رسیده‌اند و بوی استرس و امتحان و پرسش به مشام می‌رسد. گرچه همین اوّل کار، بار ها و بار ها ما را مفتخر کردند و آن ها را با چشم دیده‌ایم؛ امّا بویی که می‌آید بر چیز های دیگر غالب تر است. صبر کنید! بوی استرس نبود! تنها لباس زیری بر روی بخاری در حال کتلت شدن بود... عاممم... بگذریم. امّا از این بو غالب تر، اندوه من است. مدرسه آن قدر ها هم بد نیست. بر خلاف اکثر دانش آموزان از شروع مدرسه ها نمی‌ترسم؛ امّا دلم می‌خواست تعطیلات طولانی‌تر می‌بود تا مطالب پایتون را تمام می‌کردم و هرچه زود تر کارم را شروع می‌کردم. این موضوع که نمی‌توانم در زمان مدرسه مثل قبل کد بزنم و یاد بگیرم، غم عوض شدن پرسنل مدرسه را می‌افزاید‌.و کمی از عشق های تازه و نو پا بگوییم. دل است دگر؛ یک آن می‌لرزد و تا به خودت بیایی عاشق شدی! به تازگی به دلایل نامعلومی تصمیم گرفتم در نزدیک ترین باشگاه به خانه‌مان ثبت نام کنم و همین کار را کردم. از قضا، باشگاهِ والیبال بوده است و حالا... حس می‌کنم اولین معجزه‌ی این ۱۳ سال زندگی‌ام اتفاق افتاده و من عاشق این ورزش لعنتی شده‌ام. عشق در یک نگاه. عشق در یک جلسه. چه جور و چه طور می‌تواند تا این حد با روحیاتم سازگار باشد و چه طور همه بچه های تیم مثل خودم هستند؟ تنها خدا می‌داند راز این معجزه را:)اون موقع که عاشق این انیمه بودم فکر نمیکردم یه روزی خودمم والیبالیست بشم:)و همین ها بود ماجراهای این کویر و به اصطلاح بی خبری ما.پ.ن: پاییز رسیده و این روزا منتظر یه موقعیتم که ازش عکس بندازم. منتظر پستایی با تم پاییز باشید؛)</description>
                <category>YUNA</category>
                <author>YUNA</author>
                <pubDate>Mon, 07 Oct 2024 16:41:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌نهایتی از جنس من</title>
                <link>https://virgool.io/@dreammer/%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D9%85%D9%86-nnpmwqbna0eu</link>
                <description>گاهی کلمات بهم ریخته و پی در پی میشوند و من احساس میکنم هرگز به معنایشان پی نخواهم برد. و احساسات من در کلماتم خلاصه خواهند شد و حرفی نخواهم زد. گاهی آن قدر در فهمیدن کلمات غرق میشوم که واقعیت ها را از دست میدهم. معنا در گوشهای پنهان میشود؛ برای همیشه.&quot;تو تصوراتم به تو و ما ادامه میدم و مهم نیست که تو اینو نخوای:)&quot;این صدا در وجود من است. من نمیخوانمش؛ من نخواهم فهمید که چیست. و من حتی از آوردن نامش نیز میترسم؛ شاید یک بیماریست که حتی به نام آوردنش، ویروس را در سراسر بدنم پخش میکند. واقعیت ها پنهاناند. تا ابد، نه؛ اما زمانی که محتاجشان باشم نمیبینمشان. درست مثل تو:)به آن فکر نکن. حتی خودم نیز آن را نمیفهمم؛ اما خوب میدانم که خواستهی قلبی من است. و نمیدانم که سخن قلب است یا منطق؛ شاید تنها منم که در مفهومش غوطهورم... و شاید مفهوم اهمیتی نداشته باشد.گاهی حس میکنم که نمیتوانم بشنوم؛ اما دقت که کنم، صدای تو میگوید بلند شو و بایست. و واقعیت این است که تو این جا نیستی... و کاش واقعا این صدای تو بود.میتوان رک بود. میتوانم در معنا به دنبالت نگردم و مستقیما به دنبال خودت باشم. میتوانم نگردم به دنبال معنی دستانت و فقط گرمایشان را حس کنم؛ اما همانطور که حقیقت من از بینهایت است، فاصلهمان نیز بینهایت است و این بار چندین مرتبه بزرگتر از بی نهایت من؛ زیرا این چیزی بود که معشوق از عاشقش خواهان بود.دیگر صدایت نمیکنم. دیگر با تو سخن نخواهم گفت؛ اگر توهمات شبانهام امان دهند. من پشیمان نخواهم بود؛ زیرا نمیتوانستم از عذاب فرار کنم؛ اما حق انتخاب با من بود و من خواستم که تو شکنجهگر من باشی:)پ.ن: از این که هنوزم با خوندن اون پیامای قدیمی لبخند میزنم متنفرم. از این که هنوزم با دیدن فیلمای عاشقانه گریه میکنم متنفرم. از این که هربار دست به قلم میبرم از تو مینویسم متنفرم. از تو متنفرم. و از خودم متنفرم که جمله قبلی رو به دروغ گفتم.</description>
                <category>YUNA</category>
                <author>YUNA</author>
                <pubDate>Tue, 10 Sep 2024 17:48:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرت و پرت نامه | گمراهی</title>
                <link>https://virgool.io/@dreammer/%DA%86%D8%B1%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DA%AF%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-s97cjsdywwtd</link>
                <description>یه وقت هایی تو زندگی یه موقعیت هایی پیش میاد که تصمیم‌گیری برات سخت میشه. می‌مونی بین یه چهار راه عجیب و غریب و نمی‌ دونی باید با عقلت تصمیم بگیری یا از احساساتت کمک بگیری.این روزا حس می‌کنم که سردرگمم و نمی‌دونم دارم چیکار می‌کنم. کار هام روتین و برنامه خاصی نداره و معلوم نیست که چه الگویی رو در پیش گرفتم. ممکنه یه روز طبق برنامه روزانه پیش برم و روز بعدش همه ی کارام رو قاتی کنم. مثلا یه روز اون قدر درس می‌خونم که بدون شام خوابم می‌بره و روز بعد اونقدر می‌خوابم و تنبلی می‌کنم که شبش دیگه خوابم نمی‌بره. وقتی خوابم نبره، یا می‌شینم درس می‌خونم و یا کل شب رو با اورثینکام همنشین میشم.امشب جزو اون شباست که تا صبح گرفتار افکارمم. این شبا سوالات زیادی تو سرم می‌چرخه. به بعضی از سوالات میشه یه جواب قاطع داد ولی سوالاتی که منو تا صبح بیدار نگه می‌دارن از اون دسته سوالاتی هستن که جوابی نداره. این سوال ها معمولا از احساساتم سررشته می‌گیرن و جواب قانع کننده‌ای هم ندارن یا حداقل اون جواب ها من یکی رو قانع نمی‌کنن. راستش نمیتونم با احساساتم کنار بیام. اگه بخوام توصیفش کنم، احساسات و منطقم دو جناح هستن که درست در مقابل هم قرار گرفتن و مدام اختلاف نظر دارن. احساساتم ظریف هستن و لطمه می‌بینن و با این اوصاف، هر از گاهی احساس ناراحتی می‌کنم از اینکه به خواسته هام نرسیدم.خودمم میدونم راه مقابله با احساسات مزخرفم و اورثینک های شبانه چیه؛ اما گهگاهی این حالاتم عود میکنه و از کنترلم در میره. اگه تو حالت عادی بود، میتونستم با کتاب خوندن حواسم رو به جایی پرت کنم و برای مدتی از شر خاطراتم به دنیایی از خیال و ماجراجویی پناه ببرم؛ اما حالا درگیر یه احساس قوی به نام عشق هستم و از وجودش رنج میبرم.عشق نمیذاره به چیزی جز معشوق فکر کنی. شاید بارها تلاش کنی خودت رو با چیزای مختلف سرگرم کنی؛ اما درست موقعی که میخوای بهش فکر نکنی تمام توجهت بهش جلب میشه. چیزی که سرگرمت میکنه عشقه، نه چیز دیگه ای. عشق واقعی میتونه برای صاحبش خیلی ترسناک باشه. البته که همیشه اینطور نیست؛ اما مسلما یه دختر بچه که هنوز 14 سالگیش رو تموم نکرده، نمیتونه همچین احساسی رو کنترل کنه.با تموم این درگیری های ذهنی، هنوز هم دارم زندگی میکنم و خوش بختانه تصوراتم از نبودن اون شخص به واقعیت تبدیل نشده. هرچند که عشقم از اون یه اسطوره تو ذهنم ساخته؛ اما الان که ازم دوره راحت تر میتونم فکر کنم و حس میکنم دارم نفس میکشم. مثل این میمونه که خودت نمیدونی یه صدایی داره اذیتت میکنه؛ ولی وقتی قطع بشه احساس راحتی میکنی. سعی میکنم تو این وضعیت نایستم. ترسم از اینه که مثل ساعتی باشم که وقتی لحظه ای بایسته مجبور میشه تغییر کنه تا زمان رو درست نشون بده وَ تغییر سخته...­­­­­­­­­­­با وجودت همه چیز، من خاطراتی دارم از مواقعی که تو سخت ترین حالات ممکن دووم آوردم و تونستم از موانعی رد بشم که شاید خیلی ها نتونستن از رد بشن وَ همین خاطرات هستن که به من قوت قلب میدن:)پ.ن: هروقت حالم بد باشه، به اسطوره هایی مثل بشیر فکر می‌کنم که تو سخت ترین شرایط ممکن لبخند زدن و تونستن که خیلی چیز های سخت رو بپذیرن، باور کنن و با وجود تمام سختی ها، تا پای جون برای آزادی روحشون بجنگن:)))</description>
                <category>YUNA</category>
                <author>YUNA</author>
                <pubDate>Sat, 10 Aug 2024 14:56:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ما</title>
                <link>https://virgool.io/@dreammer/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7-jna5msthpui4</link>
                <description>داستان ما، تظاهر است. کلمه به کلمه، نویسنده طوری می‌نویسد تا بازیگر بازی کند، درک کند! به طوری که بازیگر فراموش خواهد کرد که این صحنه ها جزوی از فیلم است.داستان ما، زمینی است که تظاهر میکند برای زندگی خلق شده. انگار که زمین جایی برای حیات است؛ امّا زمین خودش هم فراموش کرده که میزبان مرگ است. زمین هیچ‌گاه گریه نخواهد کرد. او باید نقشش را به درستی ایفا کند.داستان ما پدری است که ظاهراً به دخترش عشق می‌ورزد؛ پدری که با تموم وجود عاشق دخترک با‌نمکش است. پس که است باعث و بانی زندانی بودن این دختر؟ چه کسی شکنجه را به عهده میگیرد؟ چه کسی زندان بان است؟ به من بگو چه کسی؟؟‌! همان قهرمان کودکی؟ همان قهرمان و تکیه گاه؟ همانی که &quot;پدر&quot; صدایش می‌کند..؟داستان ما، داستان عشقی است که هزاران بار قسم می‌خورد که دوستت دارد؛ عشقی که تظاهر خواهد کرد برای زندگی با تو ساخته شده است. عشقی که مانند پیچک به دیوار خاطراتت می‌پیچد و قول می‌دهد که ابدی ترین آدم زندگی‌ات واقع شود؛ امّا در آخر، تنها خاطره ای می‌شود، ماندگار تر و ابدی تر از دگر خاطراتت:). عشقی که با بدی‌هایش آن را می‌پذیری و او با نقص‌هات تو را پس خواهد زد. عشقی که جانت را برایش می‌گذاری و او جانت را از تو خواهد گرفت. عشقی که برایش روی همه پا می‌گذاری و او روی تو و عشقی که ساخته‌اید، پا خواهد گرفت. عشقی که به خاطر او، زندگی در پایین ترین طبقات جهنم را هم قبول می‌کنی و او ... چه فکر می‌کنی؟ عشق واقعی برای دنیایی نیست که همه در آن تظاهر می‌کنند. عشق نیز جزوی از این فیلم‌نامه است.داستان ما، داستان همان رفیقی است که خنجر را از پشت در قلبت می‌فشارد. داستان ما، داستان مردانگی نیست. داستان ما داستان خیانت به زمین و زمان و هرچیزی است که سر راه‌مان سبز شود. در دنیایی که زمان زیادی بویی از اصالت نبرده است، همه چیز حقیقت محضی است که هیچ‌گاه به واقعیت نمی‌پیوندد.داستان ما چه است؟ روانه شدن اشک ها؟ لباس های مشکی؟ زجر های مادری در عزاداری پسر نوجوانش؟ چگونه این ها را به حساب تظاهر با خودم حمل کنم؟ لحظه خودم را جای مادرش می‌گذارم؛ هرچه نباشد، من هم روزی مادر یک گنده‌ی بداخلاق و شیطون بوده‌ام:))داستان ما، آزادی نیست. داستان ما، یک اتاق تاریک و یک لپتاپ و موهای بهم ریخته و اشک و  هودی مشکی و لیوان قهوه و موسیقی کلاسیک هم نیست. داستان ما انتظار است؛ انتظار روزی که تظاهری نباشد، انتظار روزی که آزاد باشیم و انتظار روزی که خودمان را ثابت کرده باشیم.امّا داستان من، به پایان رسید. داستان من همان پیچکی شد که بر روی این دیوار خشکید. داستان من همان یک قطره اشک بود. داستان من همان یک سالی بود که احساسات یک مادر را درک کردم. داستان من، به پایان رسیده است.پدر! خوشحال باش! دخترکت دیگر نخواهد جنگید. دخترکت دیگر در پی آزادی نیست. دخترکت دیگر دلیلی برای آزاد بودن و پرواز کردن ندارد... تو فکر کن دخترکت مرده است. وقتی خودش را برایت لوس نکند، کلمه‌ای حرف نزند و یا دیگر دست هایت را نگیرد، چه فرقی با مرگ خواهد داشت؟آزادی مرا هم کشت:)پ.ن: بعد از مدت ها به متن مزخرف برای انتشار:))</description>
                <category>YUNA</category>
                <author>YUNA</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jul 2024 15:00:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشت | از نجات دادن جوجه پرستو تا اولین شعری که گفتم:)</title>
                <link>https://virgool.io/@dreammer/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-%D8%AC%D9%88%D8%AC%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%88-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%B9%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%85-t94c61sohu92</link>
                <description>با این‌که دیشب دیر خوابیدم، امروز صبح نسبتا زود بیدار شدم؛ اما چون برقا رفته بود، تقریبا تا وقتی که برق اومد تو تختم موندم. وقتایی که برق میره، انگار هرچی می‌دوئم نمی‌رسم. هرچی اتاقمو مرتب می‌کنم حس می‌کنم یه چیزی سر جاش نیست. البته خیلی کارا هم عقب می‌مونه؛ مثلا کی می‌تونه بدون برق جاروبرقی رو روشن کنه یا لباساش رو اتو بکشه؟برق که اومد، انگار منم به برق وصل شدم. بعد صبحونه کیفمو برداشتم و رفتم تو حیاط و به خیال اینکه درس بخونم، رو ایوون نشستم؛ اما غافل از اینکه اون‌جا پر سر و صداست.محض اطلاعتون بگم که تو پارکینگمون یه خانواده ی شیش نفره‌ی پرستو وجود داره و منم تا کتابمو باز کردم، سر و صدا و جیغ زدنای این پرنده های زبون بسته هم شروع شد. من که دنبال یه بهونه می‌گشتم برای درس نخوندن، رفتم تو پارکینگ یه سر و گوشی به آب بدم که دیدم ای وای! یکی از جوجه ها از لونه‌ آویزون شده بود و داشت می‌افتاد. دیدم پرستو ها به امداد فوری نیاز دارن، منم بغل دستم دستگیره انباری و کشیدم و یه چهارپایه آوردم که قدّم به لونه برسه. بعدشم یه عملیات فوری داشتم که چون ناخونای جوجه پرستو خیلی تیز بود و سفت چسبیده بود به لونه، یه ذره از کاه ها ریخت پایین. ولی در کل جوجه کوچولو نجات پیدا کرد و مامان و باباشم که تو مدت عملیات نجات دو سه تا تو سری زدن بهم، حالا آروم کنار لونه پیش بچه هاشون بودن.از قضا من برمیگردم رو ایوون کنار بساط درس خوندنم؛ ولی بهونه قبلی برام کافی نبود و بازم دنبال بهونه میگشتم برای درس نخوندن. اونجا تصمیم گرفتم برای ویرگول یه پست بنویسم. بعد نوشتن متنم یهو متوجه شدم &quot;بابا من شعر نوشتم!&quot;.و همینقدر یهویی شد که هم به قولم به میراندا عمل کردم -اینکه شعر بنویسم- هم اینکه برای اولین بار شعر نوشتم! اگرچه که یکم مشکل داره و دقیق نمیدونم چه نوع شعریه(*خنده)، ولی با خودم گفتم این ماجرا رو بنویسم و پست کنم، آخرشم شعرم هم بزارم که کلی آبروی شعرا رو ببرم؛)جوجه‌ای بی‌بال و پر در یک حوالی مانده بود مادرش دنبال او تا فرسخ ها رفته بود جوجه‌ی بی‌بال و پر افتاد از روی درخت شانس آورد دخترک از آن حوالی هم گذشت مادر گنجشکک و در پس او، یک دیگری آمدند و بانگ آوردند ز نزد دیگری دخترک که جوجه را به لانه برد گفت از لطف الهی بهره برد زندگی در این ها باشد و بس  چه کسی از مال دنیا بهره برد؟اینم شعری که گفتم(*ذوب شدن از خجالت)پ.ن: یکی به من بگه چه نوع شعری گفتم🗿😂پ.ن۲: اسم شعرمو چی بزارم؟پ.ن۳:امروز برام روز مقدسیه. باید موندگار بشه:*)۱۴۰۳/۳/۷</description>
                <category>YUNA</category>
                <author>YUNA</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jun 2024 22:18:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جستجوی اعماق</title>
                <link>https://virgool.io/@dreammer/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D8%B9%D9%85%D8%A7%D9%82-uajdrdsgmkea</link>
                <description>مدت ها می‌گذرد از اولین باری که نیازمند اعماق شده‌ام. گویی از همان بار اول که عمقی یافتم و جزئی از آن شدم، به دنبال اعماقی می‌گردم که در آن پناه بگیرم.هرچه گشتم و خسته گردیدم، باز هم عمقی پیدا نشد که به اندازه اعماق وجودم پر از آرایه و غم باشد. غمم آیینه شد و شکست؛ باز هم عمقی نبود که جسد آینه را در آن چال کنم. آرایه‌هایم پرنده‌ای افسانه‌ای شد و از قفس تاریک قلبم پر‌کشید؛ باز هم عمقی نبود که آسمان این پرنده تنها شود. پرنده‌ام در خلاء پر زد و رفت؛ نیست شد و عمقی پیدا نشد که برایش اکسیژن شود. پرنده‌ام پر‌ پر شد و رفت.سیبی شدم بر روی شاخه‌ی درخت؛ سرخ و براق. گنجشککی به گونه‌ام نوک زد و رفت. کرمکی آمد و در کنج دلم خانه‌ای حفر کرد. بعد که تار و پودم را نابود کرد، تنهایم کرد و رفت. من بودم و درخت. من مانده بودم و درختی که تا به حال متوجه‌اش نشده بودم. ابر ِ بهار شدم و باریدم؛ اما این‌بار فقط بر روی درخت.در اعماق اقیانوس، مشغول کاوش شدم. انگار که تمام عمق های جهان کوچک‌تر از خانه‌ی قلبم شده بود. دریغ از یک عمق ِ خالی، کف این اقیانوس پر از نور بود؛ ولیکن نور برای من نبود. من محکوم بودم به تاریکی ِ محض.بر روی کوهی ایستادم و تمام دنیا زیر پاهایم افتاده بود؛ اما تا چشم کار می‌کرد عمقی نبود. سرنوشت مرا پس می‌زد، دلم را شکسته بود.ساکن شدم در جای خود. زیر پایم خالی شد و ترسیدم. گرد و غبار که کنار رفت، عمق بود! عمق همیشه اینجا بود و من ندیدم:)پ.ن: هوای ابری جون میده برای عکاسی:)</description>
                <category>YUNA</category>
                <author>YUNA</author>
                <pubDate>Sun, 26 May 2024 20:53:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرت و پرت نامه | شش فصل تا پیروزی</title>
                <link>https://virgool.io/codenevis/%DA%86%D8%B1%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%B4-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%AA%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-hipcmwr5y7ws</link>
                <description> ساعت ۱:۲۰ دقیقه صبحه. تقریبا از آخر شب باد میزد و یه ساعتی میشه که همراهش بارون میباره. هواشناسی این یکیو پیش بینی نکرده بود.تونستم علوم رو تا یه جایی بخونم. حالا ۶ تا فصل مونده که اگه خدا بخواد موقع نماز صبح بیدار میشم و میخونمشون. جالب اینه که بعد این که کتابمو گذاشتم کنار متوجه شدم که شکمم درد میکنه و به تقویم که نگاه کردم دیدم بابا بببببله! آخه دقیقا شب امتحان؟ زمان بندیم عالیه!درسای آخر علوم که مربوط به زیست میشد سخت تر بود. بعدشم فیزیک بود که مشکلی باهاش نداشتم. ولی قسمت سوخت هاش رو زیاد دوست نداشتم. همینطور حس میکنم قسمت انتقال گرما نرفت تو مخم ولی خب... به استعدادم اعتماد میکنم. همین که‌ پاس بشم کافیه:*)کاش مثل اون گربه هه میخوابیدم و یکی دیگه درسامو برام میخوند:*))))از امروز صبح تاحالا، جلد سوم مجموعه کتاب های همیش روی میزمه و نمیدونم چجوری هربار که با التماس میگفت &quot;منو بخون&quot; بهش نه گفتم. مواقعی که تمرکز روی درس ندارم، دستم به کاری نمیره. شایدم از قصد کاری نمیکنم که بگم واقعا حالم بده و نمیتونم درس بخونم. ولی عقیده خودم اینه که همه ی اینا از تنبلی سرچشمه میگیره.دوست دارم هرچه زودتر امتحانات تموم بشه. دلیلش تنفر از امتحانات نیست. دلم میخواد زودتر برنامه نویسی رو شروع کنم. امسال چند بار از پژوهشسرا زنگ زدن و هربار مامانم گوشیو برداشت. آخه خودم یکم خجالت میکشم که با خانم انجیدنی حرف بزنم. مامانمم هربار چون هیچی از سوالات عجیب و غریب خانم انجیدنی سر در نمیاورد فقط میگفت &quot;خب اینا چیزایین که خودشم باید باشه تا بهش بگین، ایشالا تعطیلات تابستون دوباره میاد پژوهشسرا&quot;چقدر دلم برای استاد و شوخیاش تنگ شده. حیف دیگه تو کلاسش نیستم. استاد جدیدمون جوون‌تره ولی خب نمیتونم باهاش ارتباط بگیرم. نمیدونم چرا. حتی حس میکنم خوب نمیتونه آموزش بده نسبت به آقای بابکی. به هرحال اونقدرا هم مهم نیست.میخوام به خودم یه چیزی بگم: &quot;ببین دختر، میدونم یکم سخت شده شرایطت، میدونم هم ذهنت درگیره هم باید بشینی برای امتحاناتت بخونی هم از طرفی باید مسائل خانوادگی رو راست و ریستش کنی؛ ولی با وجود همه اینا بازم میدونم که قوی میمونی. نمیذارم کسی بهت بگه که روحیه ضعیفی داری. اگه مامانت گهگاهی بهت میگه، برای اینه که از خیلی از جهات تورو نمیشناسه. مگه مامانت میدید چجوری داری با ماجراهای فاطره کنار میای؟ مگه میدید چجوری و با چه زجری داشتی سعی میکردی همه چیرو سر جاش نگه داری؟ فقط میگفتن مقصری... کسی ندید که چجوری برای نجات یکی خودت تو دام افتادی... کسی اینارو ندید پس حق ندارن بهت بگن ضعیف. تو قوی موندی و میمونی. درسته الان یکم تعادلت رو از دست دادی ولی هنورم ایستادی! هنوز کلی مونده بابا! اولشه. فکر کن همون گیمیه که تو یه روز تموم کردی. حالا باید ۶ تا درس رو که از قبل هم خوندی و حفظی رو مرور کنی. برای این چیزای کوچیک روحیه‌تو نباز بچه:/&quot;خب حرفم با خودم تموم شد.باید بخوابم.فعلا:)پ.ن: شما تاحالا میدونستین بارگیری پیوند و بارگیری تصویر هیچ فرقی با هم ندارن و به من نمیگفتین؟؟؟ شت... </description>
                <category>YUNA</category>
                <author>YUNA</author>
                <pubDate>Sun, 26 May 2024 01:45:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>