<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های خاطرات صددرصد واقعی یک راننده پاره‌وقت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@drivertruediary</link>
        <description>https://t.me/driver_true_diary</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 19:36:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2708322/avatar/Af4ib5.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>خاطرات صددرصد واقعی یک راننده پاره‌وقت</title>
            <link>https://virgool.io/@drivertruediary</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از آینه بپرس نام نجات‌دهنده‌ات را...</title>
                <link>https://virgool.io/@drivertruediary/%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%BE%D8%B1%D8%B3-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-yh8mgwb14rl7</link>
                <description>۱- میانه‌های راه، اتوبان نسبتاً خلوت همت، کرج به تهران. با نگاه به سرعت‌سنج می‌توان سرعت متوسط ماشین‌ها را تخمین زد، چیزی بین هشتاد تا صد، کمی کمتر یا بیشتر. جریان آرام و بی‌دغدغه رانندگان و مسافران. عبور مطمئن از زیر دوربین‌های سرعت‌سنج. نیازی به سرعت بیشتر نیست.۲- دویست متر جلوتر، موجودی چهارپا که روی خطی اُریب، عرض اتوبان را طی می‌کند و به وسط اتوبان نزدیک می‌شود؛ یک توله‌سگ. شکل ظاهری‌اش به وضوح می‌گوید که ولگرد است. یکی دو‌ ماشین که جلوتر هستند، سرعت‌شان را کم می‌کنند. یکی هم مسیرش را کج می‌کند تا توله‌سگ را زیر نگیرد.۳- نزدیک‌تر می‌شوم؛ مردی میانسال پی جانور می‌دود. تراکم ماشین‌ها کمتر یا بیشتر نشده. همان است که بود. ماشین مرد میانسال در حاشیه راه پیداست. از کنارش می‌گذرم،  و از کنار مرد که هنوز به توله‌سگ نرسیده. تا جایی که دامنه تصویر در آینه عقب اجازه می‌دهد، ماجرا را دنبال می‌کنم.۴- مردِ نجات‌دهنده، توله‌سگ را بغل می‌کند و دوان‌دوان به حاشیه راه باز می‌گردد. فقط تا اینجا در آینه پیداست. داستان احتمالاً همین‌جا و اینگونه تمام می‌شود: مرد توله را رها می‌کند، سوار می‌شود و به راهش ادامه می‌دهد. جانور از جاده دور می‌شود یا به میانه اتوبان باز می‌گردد؟! داستان ناتمام می‌ماند.۵- مسافر جوانِ من روی صندلی عقب نشسته و همچنان چشم و حواس‌اش غرق در گوشی‌ موبایل است. از این ماجرا مطلقاً چیزی ندیده. ذهن و خیالش از این اتفاق هیچ تأثیری نگرفته. روند داستان هم از نگاه و فهم او متأثر نشده. اگر مسافر سرش را بالا آورده بود و اینها را دیده بود، آیا سرنوشت ناتمام سگ به گونه دیگری تمام میشد؟</description>
                <category>خاطرات صددرصد واقعی یک راننده پاره‌وقت</category>
                <author>خاطرات صددرصد واقعی یک راننده پاره‌وقت</author>
                <pubDate>Thu, 17 Aug 2023 21:04:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندانی آزاد</title>
                <link>https://virgool.io/@drivertruediary/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-t17hhv9m9u4t</link>
                <description>پایم را روی گاز فشار می‌دهم؛ عقربه سرعت‌سنج به ۱۱۰ و با فشار بیشتر، به ۱۲۰ نزدیک می‌شود؛ در اتوبان خلوت که فقط دو سه ماشین در دیدرس‌ام هستند، تنها و تند می‌رانم؛ تنها در جاده، و تنها در ماشین. حس دلچسبی است؛ رها از همه‌چیز، به جلو می‌رانم....در ماشین محبوسم، اما انگار آزادم؛ آزاد از همه دغدغه‌ها، روزمرگی‌ها؛ انگار یک‌بعد از ابعاد وجودم کم شده، از ابعاد هستی‌ای که مرا فرا گرفته نیز. چونان موجودات دوبعدی، یا تک‌بعدی، در مسیر خطی و مستقیم زمان، پیش می‌روم.چونان زندانی‌ای که در سلول انفرادی‌اش، در تاریکی و سکوت، سال‌هاست که تنهاست؛ به هیچ نمی‌اندیشد، هیچ حس نمی‌کند، جز گذر زمان هیچ حس نمی‌کند. چونان زندانی در سلول انفرادی، اگرچه محبوس، اما آزاد از غم دیروز و فردا، آزاد از روزمرگی، آزاد از هر گونه «حس مسوولیت». حس مسوولیت، واژه‌ای که برای توجیه غرق شدن در روزمرگی‌های مشمئزکننده ساخته‌اند.در ماشین محبوسم، پایم را روی گاز فشار می‌دهم؛ با سرعت هر چه تمام‌تر، به جلو می‌رانم...پی‌نوشت: این متن کوتاه را ماه‌ها پیش نوشتم؛ نه عنوان «راننده پاره‌وقت تاکسی اینترنتی» بلکه از نگاه کسی که هر روز، چند ساعت را صرف رانندگی می‌کند. اگرچه پر واضح است که در اینجا، «رانندگی» و «ماشین»، تمثیل هستند و بهانه‌ای برای نوشتن.</description>
                <category>خاطرات صددرصد واقعی یک راننده پاره‌وقت</category>
                <author>خاطرات صددرصد واقعی یک راننده پاره‌وقت</author>
                <pubDate>Thu, 17 Aug 2023 20:55:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خمیازه می‌کشم، پس هستم!</title>
                <link>https://virgool.io/@drivertruediary/%D8%AE%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D9%85-%D9%BE%D8%B3-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-wg9m40sdqgvf</link>
                <description>کیفش رو گذاشت عقب و خودش نشست جلو. فکر کردم چه خوب، یه هم‌صحبت تا تهران! پنج دقیقه گذشت و نتونستم سکوتش رو تحمل کنم. به این خیال که سر صحبت رو باز کنم، گفتم اگه ضبط رو روشن کنم، اشکالی نداره؟ گفت اگه صداش بلند نباشه، نه! و دوباره ساکت شد.همه مسیر، فقط یه سری از نت‌ها و آواهای آلبوم «سرود گل» علیزاده رو می‌شنیدم؛ بقیه‌شون رفته بودن زیر لایه‌ای از «حرف‌گوش‌کن بودن» من و «بی‌تفاوتی» آقای بدعنق، قایم شده بودن.آقای بدعنق، تا آخر سفر یکساعته ما، صمّ بُکم نشست و هیچ نگفت؛ حتی چشماش رو هم، هم نذاشت. فقط هر ده دقیقه یکبار یه خمیازه عمیق می‌کشید که تنها نشانه زنده بودن و بیدار بودنش بود. تنها نمود عینی از «هستن» و «بودن»اش.آخر سر، وقتی پونصد متر زودتر از رسیدن به نقطه مقصد پیاده شد، فقط حسرت گفتن یه حرف توی دلم مونده بود؛ اینکه وقتی داری «هستن» خودت رو نشون میدی، لطفاً دستت رو بگیر جلو دهنت!</description>
                <category>خاطرات صددرصد واقعی یک راننده پاره‌وقت</category>
                <author>خاطرات صددرصد واقعی یک راننده پاره‌وقت</author>
                <pubDate>Thu, 17 Aug 2023 20:49:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسافر ناموجود</title>
                <link>https://virgool.io/@drivertruediary/%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-jyj9zosuww7t</link>
                <description>چند دقیقه بعد از اینکه سوار شد، گفتم کولر خوبه؟ کم و زیادش نکنم؟ گفت ممنون، و ادامه داد من دارم به این فکر می‌کنم که آفتاب از کدوم طرف می‌تابه، می‌خوام بخوابم!وقتی داشتم بهش نزدیک میشدم که سوارش کنم، داشت سیگار می‌کشید. درست ندیدم، اما به نظرم سیگار الکترونیک بود؛ چون وقتی سوار شد، بوی خوبی میداد. مقصدش دقیقاً نزدیک محل کارم بود؛ و از جایی که درخواست سفرش رو قبول کرده بودم تا برسم بهش، فقط دو دقیقه طول کشید. قبلش یه سفر گرفته بودم که بعد از پنج دقیقه رانندگی، نرسیده به مبدأ، مسافر سفر رو کنسل کرده بود. داشتم زیر لب فحشش می‌دادم که درخواست مسافر جدید رو دیدم؛ همین آقا که شب قبل خوب نخوابیده بود و حالا می‌خواست تا خود تهران، بخوابه.گفتم آفتاب سمت چپه. گفت یعنی سمت شما؟ گفتم آره. سرش رو گذاشت سمت راست صندلی عقب و دراز کشید. مهربونی‌م گل کرد و گفتم منم موبایلم رو سایلنت می‌کنم تا مزاحم شما نباشه. کتاب صوتی «جزء از کل» رو باز کردم و هدفون رو گذاشتم توی گوشم. توی آینه، چشم‌های آقای سیگاری خوش‌بو بسته بود. آفتاب هم چنان بی‌رمق و نرم بود که فرقی نمی‌کرد سرت رو موقع خوابیدن کدوم طرف بذاری. ابرهای سفید و «ابر آلودگی»* رمقش رو گفته بودن.زیر لب خیلی آروم نچ‌نچ کردم؛ یه تصادف! قسمت جلو یکی از ماشین‌ها کاملاً داغون شده بود. همین چند روز پیش، در حالیکه مسافرم عقب نشسته بود، به یه تصادف دیگه برخوردم؛ یه تصادف عجیب که داستانش رو یه بار دیگه می‌نویسم؛ اما حالا فقط اینو بگم که اون بار، نچ‌نچ کردنم آروم نبود؛ طوری گفتم که مسافر هم بشنوه. اما چرا این بار آروم گفتم؟ چون آقای خوشبو خواب بود؟ آره. ترسیدم که بیدار بشه؟ نه، فکر نمی‌کنم. بیشتر به این خاطر که بیدار نبود و نچ‌نچ کردن من نمی‌تونست شروع یه گفتگو و مکالمه باشه. فکر می‌کنم دلیلش همین بود. وقتی مسافر خوابه، اونم درازکش، انگار که نیست. به خصوص که بقیه هم از بیرون ماشین، اونو نمی‌بینن. این یعنی اصلاً وجود نداره؛ نیست. مسافر ناموجود*دارم به همون ترس یا بهتره بگم دلهره همیشگی فکر می‌کنم؛ همون پیچیدگی‌ای که قرار بود بعداً در موردش حرف بزنیم. ترس از فکری که در ذهن عابرای پیاده و بقیه راننده‌ها شکل می‌گیره: یه مسافر که عقب نشسته؛ یه موبایل مسیریاب که جلو راننده، به شیشه وصل شده. پس این راننده حتماً راننده تاکسی اینترنتی هست. حالا چرا تصور این فکر که تازه ممکنه واقعاً هم در ذهن بقیه شکل نگیره، منو می‌ترسونه، نمی‌دونم! یعنی می‌دونم (یه جور شرم یا خجالت، پشت این ترس هست) اما نمی‌دونم چرا باید شرمگین باشم از اینکه دارم به عنوان و در قالب یه راننده تاکسی اینترنتی کار می‌کنم! یه قول «مارتین» در «جزء از کل»، یکی از «نفْس»های من، این شرم و ترس رو به من تحمیل میکنه؛ شایدم خودش شرمگینه و ترسیده! به هر حال، مسافر که عقب ماشین دراز کشیده باشه، اون «نفْس» هم خیالش راحته.راستی، یادم رفت بگم که برای راحتی آقای خوشبو، ضبط رو هم خاموش کرده بودم؛ صدای مهدیه محمدخانی رو. اما چه فایده؟ وقتی رسیدیم، ازش پرسیدم خوب خوابیدین؟ گفت خوابم نبرد، اما همین که چشم‌هام رو بستم، خوب بود!* ابر آلودگی: نام یکی از کتاب‌های ایتالو کالوینو. عنوان این نوشته رو هم از اسم یکی دیگه از کتاب‌های کالوینو وام گرفته‌م: «شوالیه ناموجود»</description>
                <category>خاطرات صددرصد واقعی یک راننده پاره‌وقت</category>
                <author>خاطرات صددرصد واقعی یک راننده پاره‌وقت</author>
                <pubDate>Thu, 17 Aug 2023 20:43:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دماغت را نخاران!</title>
                <link>https://virgool.io/@drivertruediary/%D8%AF%D9%85%D8%A7%D8%BA%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-edtecdvvjzap</link>
                <description>ساعت شش صبح. باز هم شروع صحبت از کولر بود؛ یعنی اگر بشر کولر را اختراع نمی‌کرد، نیمی از گفتگوها یا حتی همه مکالمات و گفتگوهای بشری یا شکل نمی‌گرفت یا در نطفه خفه میشد!- کولر رو روشن کنم؟+ نه، الان خوبه، پنجره رو باز می‌کنم. اگه به ترافیک رسیدیم روشن کنین.- فکر نمی‌کنم این ساعت ترافیک داشته باشیم.+ تهران همیشه ترافیک داره.- این روزا که من معمولاً 5 صبح میرم تهران، ترافیک نیست.+ 5 صبح؟![پایان مکالمه]سؤال: کدام بخش از مکالمه بالا باعث شد گفتگویی که شکل گرفته بود، قطع بشه؟نمی‌دونم این تکرار، یا شکل نگرفتن مکالمه و گفتگو بود، یا یه چیز دیگه، که منو به این فکر انداخت که دارم کار رانندگی تاکسی اینترنتی رو عین یه ربات انجام می‌دم؛ انگار اگه یه ربات هم جای من بود، داستان فرقی نداشت؛ همین اتفاقات می‌افتاد، مسیر به همین شکل طی میشد (مگه همین الان هم خودم همه مسیر رو دقیقاً از مسیریاب استفاده نمی‌‌کنم؟) و در نهایت، مسافر به مقصد می‌رسید؛ راحت و آسوده.این همون چیزی هست که انگار برخی شرکت‌های بزرگ جابجایی مسافر، دارن ازش استفاده می‌کنن یا قصد دارن که در آینده نزدیک انجام بدن. خبرهاش رو می‌تونین جستجو کنین و بخونین: ربات‌های هوشمند راننده.اما جدای از این داستان ربات‌های راننده که حتماً با توسعه هوش مصنوعی (که این روزها سروصدای زیادی هم به پا کرده) پررنگ‌تر و جذاب‌تر هم میشه، چیزی که برام مبهم و در عین حال جذابه، همون احساسی هست که اول گفتم: اینکه منِ انسان هم در قالب راننده تاکسی اینترنتی، انگار به یه ربات تبدیل شده‌م. یه ربات انسان‌نما یا یه انسان رباتیک و ماشینی، که وقتی داره مسافر جابه‌جا می‌کنه، خودش رو محدود می‌کنه به یه سری قواعد و قالب‌ها، که حتی ممکنه جرأت نکنه دماغش رو هم بخارونه، از ترس اینکه نکنه امتیاز منفی از مسافر بگیره. البته من در این سفر یه هفت‌هشت باری دماغم رو خاروندم و فکر می‌کنم همین خارش دماغ بود که این فکرها رو به ذهنم آورد ؛)به هر حال، دو تا چیز شغل و آینده شغلی یه راننده تاکسی اینترنتی رو تهدید و تحدید می‌کنه: خاراندن دماغ و هوش مصنوعی!</description>
                <category>خاطرات صددرصد واقعی یک راننده پاره‌وقت</category>
                <author>خاطرات صددرصد واقعی یک راننده پاره‌وقت</author>
                <pubDate>Thu, 17 Aug 2023 20:37:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک محاسبه ساده</title>
                <link>https://virgool.io/@drivertruediary/%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%AD%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-htstswheeqfd</link>
                <description>صبح روز اول - مسافر دوماسم یه آقا روی اپلیکیشن اومد؛ چند دقیقه مونده به مبدأ، زنگ زد که کی می‌رسی. وقتی رسیدم، یه خانم اومد و سوار شد.سوال فلسفی- اجتماعی- فنی: چرا ایشون خودش درخواست تاکسی نکرده بود؟باز هم تنها مکالمه حول کولر شکل گرفت: کولر روشنه، اذیت نمی‌کنه؟ نه!رسیدیم. کرایه 49 تومن بود، 50 تومن کارت به کارت کرد؛ اولین انعام! کودک درونم خوشحال شد.نکته اجتماعی- تربیتی: خود پاداش هست که اهمیت داره؛ قیمت و اندازه‌اش خیلی مهم نیست!اما در ادامه موضوع استرس از مطلب قبلی، چند تا نکته رو بگم: توی مسیر حس می‌کردم مهارت ناخودآگاه رانندگی‌م کم شده. دست‌اندازها و چاله‌های آسفالت، که در همه روزها و وقت‌های رانندگی اصلاً توجهی بهشون نمی‌کردم، انگار که نباشن، به شدت زیر چرخ‌ها ضربه می‌زدن. کثیفی‌های همیشگی شیشه جلو هم بدجوری مانع دیدن‌م شده بود. عین زمانی که یه فرد مریض یا پیر توی ماشین باشه، احتیاط می‌کردم که تند و کج‌وکوله نرم. خلاصه که برای رانندگی باید دقت می‌کردم، یا بهتره بگم باید فکر می‌کردم!عصر، مسیر برگشت به خانهاولین مسافر، یک خانم. کرایه رو روی اپلیکیشن پرداخت کرد؛ تازه حس کردم که راننده تاکسی «اینترنتی» هستم!احساس می‌کنم دیگه به اون همه تمرکز و دقتی که صبح به خرج دادم، نیازی ندارم. جرأت می‌کنم و شروع می‌کنم به شنیدن کتاب صوتی «جزء از کل». البته فقط تا نزدیک مقصد توان شنیدن دارم، نرسیده به پایان سفر، فایل صوتی رو خاموش می‌کنم.مسافر دوم سوار می‌شه. دیگه اصلاً تمرکز گوش کردن به فایل صوتی رو ندارم؛ این بار از فرط خستگی.پیاده که شد، مسافرم سوم به تورم خورد؛ یعنی مسافران سوم: یک مادر (یا مادربزرگ) به همراه یک پسربچه. لباس فوتبال تنش بود، یه کیف کوله‌مانند ورزشی هم دستش؛ یاد پسر خودم افتادم که از همین امروز میره کلاس و تمرین فوتبال.مقصد: طبیعتاً یک زمین ورزش؛ دقیقاً نزدیک همون جایی که خودم هم میخواستم برم و پسرم رو از خونه دوستش بردارم؛ نهایت خوش‌شانسی!مجموع درآمد روز اول رو به مسافتی که رفتم تقسیم می‌کنم: ۲۸۰۰ تومن به ازای هر یک کیلومتر رانندگی؛ خوبه؟ نمی‌دونم! تا بعد چی پیش بیاد...</description>
                <category>خاطرات صددرصد واقعی یک راننده پاره‌وقت</category>
                <author>خاطرات صددرصد واقعی یک راننده پاره‌وقت</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jul 2023 21:43:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنجا که کلام باز می‌ماند، «کولر» آغاز می‌شود</title>
                <link>https://virgool.io/@drivertruediary/%D8%A2%D9%86%D8%AC%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-njx5nhtludjw</link>
                <description>روز اول-مسافر اولصبح کله سحر، ساعت ۵، از خونه میام بیرون؛ استرس دارم، عین آدمی که برای اولین بار می‌خواد بشینه پشت فرمون. جای همیشگی دستام رو روی فرمون فراموش کرده‌م، پاهام هم با ترس‌ولرز دارن دنبال کلاچ و ترمز می‌گردن. چرا؟ نمی‌دونم، واقعاً نمی‌دونم؛ حتماً می‌گید معلومه دیگه، چون اولین باره که شدی راننده تاکسی، اونم از نوع اینترنتی‌اش!ولی به نظرم موضوع ابعاد پیچیده‌ای‌تری (!) داره ؛) بعداً در موردش حرف بزنیم؛ الان فقط بگم که دوست دارم جواب شما رو این شکلی بفهمم: چون اولین باره که دارم «نقش» یه راننده تاکسی رو بازی می‌کنم!بگذریم. اولین مسافران من در اولین روز کار، دو نفرن. وقتی سوار شدن، استرسم کمتر شد؛ احتمالاً به این خاطر که ته ذهنم خیالم راحت شد که حواسشون پی صحبت با هم هست و کاری به کار من ندارن. منم لازم نبود که بخوام سر صحبتو باهاشون باز کنم.اصلاً مگه راننده باید با مسافرش همصحبت بشه؟ مگه دو‌تا آدم که کنار هم توی یه «اتاق انتظار» نشستن، حتماً باید با هم حرف بزنن؟ این ماشین هم یه اتاق انتظار هست برای خودش.البته فکر می‌کنم اگه انتظار از یه حدی طولانی‌تر بشه، صحبت کردن ناگزیره! مثل همه آدم‌هایی که برای ۷۰-۸۰ سال زندگی، به این دنیا، به این اتاق انتظار، پا می‌ذارن و برای تحمل درد انتظار، خودشون رو به گفتگو با هم سرگرم می‌کنن.اول راه ازشون پرسیدم کولر روشن کنم؟ گفتن نه، نیازی نیست. این تنها مکالمه من و اونا تا انتهای راه بود.دم یه دانشگاه پیاده شدن؛ تیپ و سن‌شون هم به دانشجوها می‌خورد. کرایه رو هم نقدی دادن: اولین دشت من :)</description>
                <category>خاطرات صددرصد واقعی یک راننده پاره‌وقت</category>
                <author>خاطرات صددرصد واقعی یک راننده پاره‌وقت</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jul 2023 21:36:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز صفر</title>
                <link>https://virgool.io/@drivertruediary/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B5%D9%81%D8%B1-q54t3gaqj1mz</link>
                <description>من یه کارمندم و از چند روز پیش تصمیم گرفتم که توی یه تاکسی اینترنتی به عنوان راننده ثبت نام کنم؛ چرا؟ چون فاصله خونه تا محل کارم، تقریباً از این سر دنیا تا اون سر دنیا هست و من هر روز خدا رو، توی این ترافیک، این مسیر رو میرم و برمی‌گردم.و خب، فکر کردم حالا که دارم جون و عمر خودم رو و مقدار زیادی بنزین رو در این طی‌الارض طولانی تلف می‌کنم، حداقل یه کار مفید کرده باشم، یعنی یه بنده‌خدایی رو جابجا کنم و البته که یه گوشه چشمی هم به چندرغاز درآمدش دارم. شاید بشه باهاش یکی از صدها چاله‌چوله مالی زندگی رو پر کرد ؛)خب، داشتم می‌گفتم که از چند روز پیش این تصمیم رو گرفتم و همون موقع هم به صورت کاملاً آنلاین توی یکی از این تاکسی‌های اینترنتی ثبت نام کردم و از فردای همون روز، یعنی از صبح علی‌الطلوع فرداش، اولین مسافرم رو از نزدیکی‌های خونه به سمت محل کارم سوار کردم.راستش، از همون روز اول هم، بعد از اینکه از رانندگی فارغ شدم و به محل کارم رسیدم، دست به کیبورد شدم و شروع کردم به نوشتن داستان روز اول رانندگی در تاکسی اینترنتی. و خب، روزهای بعد هم این کار رو ادامه دادم.و همین دو ساعت پیش بود که فکر کردم این چیزایی رو که نوشتم چرا جایی منتشر نکنم که بقیه هم بخونن؟!این بود که این صفحه رو ساختم. و حالا تصمیم دارم اگه به این شغل پاره‌وقت ادامه دادم، و اگر حال و حوصله نوشتن داشتم، یادداشت‌های روزانه‌ام رو اینجا منتشر کنم؛ شاید شما بخونین و شاید خوشتون بیاد و شاید به بقیه هم معرفی کنین. پیشاپیش بابت همه این شایدها ممنونم؛ چون حدس می‌زنم که حداقل در روزهای اول نوشتن، خیلی خوب نتونم بنویسم و خوندن‌شون، حوصله‌سربر باشه!راستی، لازمه بگم اسم این صفحه رو از اسم یه کتاب برداشتم، البته مایه شرمندگی هست که بگم خودم هنوز این کتاب رو نخوندم!کتاب «خاطرات صددرصد واقعی یک سرخ پوست» یا به انگلیسی The Absolutely True Diary of a Part-Time Indian کتاب رو «شرمن الکسی» نوشته و «رضی هیرمندی» هم اونو برای انتشارات افق ترجمه کرده.این بود مقدمه طولانی من بر «خاطرات صددرصد واقعی یک راننده پاره‌وقت» ?پ.ن: نوشته‌های منو می‌تونین از این لینک در اینستاگرام و از این لینک در تلگرام هم بخونین :)</description>
                <category>خاطرات صددرصد واقعی یک راننده پاره‌وقت</category>
                <author>خاطرات صددرصد واقعی یک راننده پاره‌وقت</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jul 2023 20:26:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>