<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sarah</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@dustfinger84</link>
        <description>I move along Something&#039;s wrong I guess a part of me is gone Skies are grey Start to fade I guess I threw it all away</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 11:46:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1008816/avatar/o93wqa.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sarah</title>
            <link>https://virgool.io/@dustfinger84</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سرما فقط یه حسه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@dustfinger84/%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7-%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%8C%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%87-ziemdoabswai</link>
                <description>به مهتای در حال لرزیدن گفتم که سرما فقط یه حسه. اگر بهش دقیق فکر کنی میفهمی که فقط یه احساس ساده است و حتی ممکنه تلقین باشه. همیشه همینطوری در برابر سرما مقاومت کرده ام. درد هم همینه. اگر بهش عمیق فکر کنی، هنوز هم حسش میکنی؛ اما دیگه آزاردهنده نیست‌. مهتای در حال لرزیدن به وجه شاعرانه موضوع فکر کرد. من کاملا جدی بودم‌. من نه شاعرم و نه در این مورد خاص خیال پرداز. اما مهتا باعث شد به این فکر کنم که &quot;یه حس&quot; واقعا چیه؟ چرا نمیتونم خشم و ناامیدیم رو با همین شیوه شکست بدم؟ چرا وقتی نشسته بود روی نیمکت و به خاطر مرگ دوستش بی صدا اشک میریخت نتونستم بهش بگم که ترس و حسرت فقط یه حسه و اگر بهش عمیق فکر کنه، دیگه آزاردهنده نخواهد بود؟ چرا وقتی بعضم رو فرو دادم تا شجاع بنظر برسم و قفسه سینه ام تیر کشید، نتونستم به خودم بگم که سردرگمی هم فقط یه حسه؟ اصلا چطور میشه به خشم، سردرگمی، حسرت و ناامیدی عمیق فکر کرد؟ چرا وقتی بهشون عمیق فکر میکنم فقط با وجوه تلخ تری ازشون مواجه میشم و احساساتم هم عمیق تر آزاردهنده میشوند؟ چطوری میشه شجاع بود؟ چطوری میشه به بقیه کمک کرد تا شجاع باشند؟ مهتا به وجه شاعرانه اش فکر کرده بود و ناگهان خودش هم با این جنبه مبهم و ترسناک مواجه شده بود مهتا برایم پاسخی نداشت. مهتا سردش بود.</description>
                <category>Sarah</category>
                <author>Sarah</author>
                <pubDate>Sat, 19 Mar 2022 08:33:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرت و پرت نویسی یک کم خواب</title>
                <link>https://virgool.io/@dustfinger84/%DA%86%D8%B1%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-ai0fh3engyze</link>
                <description>احساساتی که جدیدا درگیرشونم، ترسه و گیجی. تا حالا شده تو یه برهه ای از زندگیتون بنشینید و فکر کنید که هر چی که فکر میکردید براتون هدف و آرزو عه دیگه اون چیزی نیست که میخواهید؟ اگر تجربه کرده باشید حسم رو میفهمید وقتی میگم دیگه نمیدونم کی هستم. بخش بزرگی از شخصیت افراد رو هدف هاشون تشکیل میده و اگر اون ها رو حذف کنی زندگی رنگ‌ پوچی میگیره.حالا سختمه که بخوام افکارم رو ابراز کنم. ترس از قضاوت شدن و ... ندارم؛ فقط نمیتونم گره این کلاف پیچ در پیچ رو باز کنم و در قالب کلمه تحویل ملت بدمش. موقع حرف زدن توی جمع، احساس میکنم چیزی که واقعا تو فکرم میگذره رو نمیگم؛ حتی چیزی نزدیک به اونها رو هم نمیگم... فقط مشتی خزعبل به هم میبافم. هر وقت تلاش برای نوشتنشون میکنم اوضاع بدتر میشه. انگار گره‌ ی این کلاف رو سفت تر بکنی، همه چیز پیچ و واپیچ تر میشه.با تمام این احساساتی که حالا دارم تجربه میکنم... باورتون میشه که در حال حاضر خوشحالم؟! خودمم باورم نمیشه... ولی از زندگیم راضیم و حس میکنم‌ تو مسیر درستی قرار دارم. خیلی انگیزه دارم و دلم میخواد با تمام وجودم همه چیز رو تجربه کنم تا به نقطه مطلوبم برسم. کلی آدم دور و برم دارم که واقعا آدمای به فکرین. مشاور امسالم تو مدرسه، برعکس تمام مشاورهایی‌ که قبلا داشتم، هم با سواده؛ هم واقعا به فکرته... این رو وقتی فهمیدم که‌ خودش، قبل از اینکه بهش بگم یکی از مشکلات اصلیم رو فهمید. کلی درس باحال تو انسانی داریم و از انتخاب رشته ام به شدت راضی ام؛ حس میکنم چیزیه که‌ تو تمام زندگیم میخواستم:)) مشخصه چقدر گیجم؟ یه آدم مضطربِ بی هدفِ گیجِ خوشحال... خل نشدم؟پ.ن: تو ۴۱ ساعت اخیر کلا ۴ ساعت خوابیده ام. اگر دارم چرت و پرت میگم دلیلش همینه:&#x27;))?</description>
                <category>Sarah</category>
                <author>Sarah</author>
                <pubDate>Tue, 12 Oct 2021 20:32:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان دانش آموزی که توسط معلمان به قتل می رسد؛ یا چیزی شبیه آن</title>
                <link>https://virgool.io/@dustfinger84/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D8%AA%D9%84-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D8%A2%D9%86-zucdnwcxj93u</link>
                <description>کلاس هفتم بودیم. خب میدونید اگه راستش رو بخواید تو یه کابوس شناور بودیم. هر وقت یاد اون سال می افتم کلی خشم قدیمی میاد تو دلم. اما از من بگذریم...یکی از بچه هامون اسمش ریحانه بود. صادق باشم واقعاا خوشگل بود! بامزه بود، باهوش بود، متواضع و پایه. این ها رو نگفتم که بگم دوستش داشتم و اینا...! گفتم که بگم از خودش بدش می اومد. نه مثل آدم هایی که مدام استوری ها و پست های دپ میگذارن و از این جور حرف ها میزنن‌. با یه لحنی میگفت من خنگم‌ که انگار این عادی ترین حرفیه که ممکنه یه بچه ۱۲ ساله تو طول روز بزنه. و وقتی این حرف رو میزد دلم میخواست با مشت بکوبم توی صورتش و بگم‌ نه نیستی! این حرف رو کسایی کردن توی مغزت‌ که از تو خیلیی خیلیی خنگ‌ ترن!!بی ربطیه معلم ریاضی داشتیم که من هنوز هم دوستش دارم. به نظرم خیلی خوب درس میداد، منصف بود و اخلاقشم خوب بود. حداقل با منی که ریاضیم خوب بود:) میگفت برای تدریس هر مبحثی هزار تا روش وجود داره. اگر من ۹۹۹ تا روش رو امتحان کردم‌ و شما نفهمیدید تقصیر شما نیست؛ تقصیر منه! چون برای هر کس قطعا یه روش مناسب پیدا میشه که با اون مبحثو درک کنه. و میدونید چیه؟ دروغ میگفت. ریحانه تو ریاضی خیلی ضعیف بود و هر چقدر پیش میرفتیم بدتر هم میشد. آخرای سال اگر میانگین نمره‌کلاس ۱۷ بود،‌ اون ۹، ۱۰ میگرفت. و خب اصلا قرار نیست همه تو همه چی خوب باشن. اما یه نکته؛ ریحانه واقعا هوش ریاضی داشت. یکی از دوستام تعریف میکرد‌ که وقتی ریحانه بهش گفته خوب درس رو یاد میده رفت و یه مدت طولانی بغل‌دستی اش شد. میگفت از توضیح دادن متنفرهه بخصوص اگر کسی دیر یاد بگیره، اما ریحانه خیلی سریع می فهمید.بی ربط تریه بار سر کلاس، وقتی بقیه داشتن مسئله حل میکردن،‌ معلممون رفت سراغ ریحانه تا چیزی که نفهمیده رو بهش توضیح بده. تقریبا همه حل کرده بودن اما معلم هنوز پیش ریحانه بود. و بعد یهو بلند شد و گفت که تو دیگه برو معلم خصوصی بگیر چون همیشه داری وقت همه رو میگیری...  نمیدونم چه حسی به ریحانه دست داد. معلمم دروغ میگفت. نمیدونم اون حرف های قشنگ و شعار ها رو از کجا یاد گرفته بود اما دروغ میگفت.ریحانه مشکل اعتماد به نفس داشت. از خودش بدش می اومد. و این خیلی واضح بود. من اون سال یه آدم از خودراضی عوضی بودم که سرم با دغدغه های چرت و پرت خودم‌ گرم بود اما حتی منم اینو فهمیده بودم! و سوالم اینه... چرا مشاورمون هیچ کاری‌ نکرد؟ چرا هیچکس هیچ کاری‌ نکرد. چرا یکی از اون معلم های مثلا با تجربه کمکش‌ نکردن!؟ چرا یکی نیومد بگه تو واقعا خوبی! چون خوب بود...!! چرا هیچکس اینو نگفت؟! چرا همه ی معلم ها به یه شکلی بهش آسیب زدن؟! چرا مشاورمون به جای کمک به ریحانه و هزارتا آدمی که اونجا از هزارتا مشکل رنج می بردن فقط برای ما سخنرانی می کرد؟ میدونید چی‌میگفت؟بی ربط تر به توان دودرباره سیب و کرم. اینکه یه سیب کرم‌زده و خراب بقیه سیب ها رو هم خراب میکنه. اینکه پینوکیو رو گربه نره و روباه مکار از راه بدر کردن. اینکه مواظب باشیم با کیا دوست میشیم. و جالبش اینه که همه میدونستن منظورش از روباه مکار و گربه نره کیان. و هنوز هم حسرتش به دلم مونده که بهش بگم آهای خانم مثلا تحصیل کرده و با تجربه؛ ما سیب نیستیم:)میتونم درباره اون سال هزارتا مثال این شکلی بزنم. از هزارتا آدم مثل ریحانه. آدم‌هایی که هی به دردسر می‌افتادن و مدام باید برخورد های کوته فکرانه‌ی آدم‌هایی مثل همین مشاور رو تحمل می‌کردن. یادمه یکی از معلم هامون به یکی از بچه ها گفت که با فلانی دوست نشو. اون به درد تو نمیخوره، خرابت میکنه(؟!) یکی نیست بگه‌ شماها اصلا حواستون هست ما چند سالمونه!؟ حواستون هست اینجا کجاست؟! حواستون هست هدف از بنا گذاشتن این مکان چیه؟!شما بجای فکر کردن به سالم بودن و خراب شدن ما حواست باشه که داری با روحیه و سلامت روانی یکی مثل ریحانه چه میکنی!!بی ربط تر به توان ۳و من هنوز هم برام سواله. که هدف از مدرسه چیه؟ قضاوت کردن آدم ها از روی ابلهانه ترین چیزها؟ یا کمک بهشون؟ و در آخر حذفشون... چون یادمه آخر اون سال همه ی سیب‌های کرمو یا اخراج شدن، یا با سلام و صلوات و تعهد ثبت نام شدن. از اون زمان خیلی میگذره... اما‌ نمیدونم چرا هنوز عصبانی ام. چرا هنوز دلم میخواد سر اون مشاور داد بزنم. چرا هر وقت به ریحانه فکر میکنم از خودم بدم میاد و فکر میکنم چرا هیچکس هیچ‌ کاری‌ نکرد؟ من هزار تا قصه مثل ریحانه فقط از اون سال دارم:) و کاش یه معلم این رو بخونه و حواسش به ریحانه ی کلاسش باشه...با ربط:)))</description>
                <category>Sarah</category>
                <author>Sarah</author>
                <pubDate>Tue, 14 Sep 2021 20:18:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احساس مشابه، قفس ذهن یا Just like you</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%81%D8%B3-%D8%B0%D9%87%D9%86-%DB%8C%D8%A7-just-like-you-llmreaciomfq</link>
                <description>توی اهنگ Just like you از NF یه تیکه هست که میگهIt&#x27;s interestin&#x27; that nobody can walk in your shoes جالبه که هیچکس نمیتونه با کفش های تو راه بره But still relate and feel the same اما هنوز هم بهم مربوطیم و احساس مشابهی داریموI want you to know when you&#x27;re alone and you feel afraid میخوام بدونی که وقتی احساس تنهایی میکنی و ترسیدی You&#x27;re not the only person in the world that isn&#x27;t okay تو تنها کسی نیستی که حالش خوب نیستآلبوم CLOUDS از NFو همین... مهم نیست چقدر سخته و دردناک... همین که احساس کنی تنها و عجیب غریب نیستی همه چیز رو آسون تر میکنه. یادمه یه زمانی یه مشکلی داشتم (که البته هنوز هم درگیرشم) و چیزی که اون زمان همه چی رو بدتر میکرد این بود که هیچکسی دور و برم این مشکل رو نداشت. احساس میکردم تو یه جزیره، تک و تنها گیر افتادم. کسی رو ندارم که کمکم کنه، کسی مثل من نیست، کسی قرار نیست درکم کنه و ... و توی همون دوران که تو اوج خشم و ناامیدی بودم، یه اپیزود پادکست پیدا کردم که توش کسایی که این مشکل رو داشتند حرف میزدند و از تجربه هاشون و جنگیدنشون میگفتند. و یه جمله رو خیلی تکرار میکردند. اینکه این موضوع سخت تر از چیزیه که از دور به نظر میرسه!  و بعد از گوش دادنش تازه احساس سبکی کردم. انگار بعد از مدت ها خالی بودن دوباره شارژ شدم تا بتونم ادامه بدم.  اگه مشکلی دارید و حالتون بده، بگردید کسایی که مثل خودتونن و مشکل شما رو دارند رو پیدا کنید و حرف هاشون رو بشنوید. هیچکس بجز کسایی که چیزی رو تجربه کردند از عمق رنج اون مشکل خبر ندارند. و این همیشه کمک میکنه... که بدونی کاملا حق داری که حالت بد باشه!!You ever think about what it would be likeتا حالا فکر کردی قراره چطوری باشهIf the clouds were gone and you could see light?اگه ابرا برن کنار و تو بتونی نور رو ببینی؟If the door was open, would you take flightاگه در باز باشه، تو پرواز میکنی؟Or just close the curtains up and stay inside?یا فقط پرده ها رو میکشی و همونجا میمونی؟ این تیکه همیشه یه حسی بهم منتقل میکنه. اینکه مهم نیست شرایط چطوریه و تو چقدر  محدودیت، ترس و مشکل داری. بزرگترین چیزی که دورت حصار میکشه و نمیگذاره تو نور رو ببینی و پرواز کنی ذهنته. از یه جایی به بعد قفسی که توشی میله هایی نیستن که احاطه ات کردن و جلوی پیشروی ات رو میگیرن. قفس جلوتر میاد و ذهن و روحت رو هم دربر میگیره. و اینجاست که حتی اگر میله ها رو هم بردارند، زندانبان به هدفش رسیده. چون میدونه با وجود آزادیت قرار نیست پرواز کنی...   نکته همینه!! اینکه هرچقدر هم سختی بکشی نباید اجازه بدی مغزت زندانی بشه!! چون اون موقع است که دیکه هیچوقت نمیتونی پیش بری؛ نه وقتی محدودی و سختی میکشی.پ.ن: دوباره نوشته هام نصیحتی شدن?‍♀️??دست خودم نیست...</description>
                <category>Sarah</category>
                <author>Sarah</author>
                <pubDate>Tue, 17 Aug 2021 12:25:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بالاخره یه روز با کوله پاره پورم میرم ونیز:) مهم نیست چطوری...</title>
                <link>https://virgool.io/@dustfinger84/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%BE%D9%88%D8%B1%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%85-%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%B2-%D9%85%D9%87%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-mojpqp8u1abl</link>
                <description>بالاخره یه روز یه کوله پشتی پاره پوره ولی بزرگ و مقاوم برمیدارم، دفترخاطراتم و یکمی غذا و پول میذارم توش و راه میفتم میرم ونیز:) برام مهم نیست قراره اونجا چه بویی استشمام کنم. میرم! بدون لحظه ای تردید. شاید هم قاچاقی؛ فرقی نمیکنه. اونجا یه نقشه میخرم. یه نقشه دقیق که تمام سوراخ سنبه های شهر رو داشته باشه. هرکی ندونه من که میدونم ونیز پر از کوچه های باریک و تاریک و خلوت و مرموزه!و بعد شروع به جست و جو میکنم.‌ انقدر میگردم تا یه جایی رو پیدا کنم. اولویت با سینماهای متروکه است. البته به هرنوع مکان متروکه امنی راضیم. کافیه یه سقف داشته باشه و یه راه مخفی برای رفت و آمد‌که فقط من بلد باشمش. شاید هم مجبور بشم چند شبی توی خیابون بخوابم. اینطور که معلومه مجبورم یه کت پشمی همراهم ببرم. بالاخره میدونید که ونیز ممکنه به طرز بی رحمانه ای سرد بشه.قدم بعدی، بعد از پیدا کردن خونه (یا بهتر بگم لونه) رفتن به کتاب فروشیه. اصلا اهمیتی نداره که ایتالیایی بلد نباشم. مهم اینه که باید چند تا کتاب از اون کتاب فروشی تو لونه ام باشه! نمیدونم قراره پولشو از کجا بیارم. این خیلی موضوع مهمی نیست. بالاخره اونجا یه جوری میفهمم. موضوعات مهم تری برای فکر کردن و برنامه ریختن هست...بعد از خرید کتاب باید لونه ام رو پر کنم از شیرکاکائو و شیرینی دارچینی. به میزان زیادد. انقدر که بعد از دو روز دیابت بگیرم. با وجود بوی دارچین و شکلات دیگه بوی ونیز، آزاردهنده نخواهد بود. هر چند که از اولم گفتم. اصلا برام‌ اهمیتی نداره ونیز چه بویی میده!!!!و بعد باید به کار اصلیم برسم. باید برم‌ میدون سن مارکو... اینجاست که به نقطه اوج زندگیم میرسم. باید با آرامش به کبوترا دونه بدم، تو کافه هاش استراحت کنم و یه دل سیر به مجسمه های شیرهای بالدار نگاه‌ کنم. نمیدونم بعدش راهی برای قایق سوار شدن خواهم داشت؟ شاید یکی دزدیدم. شایدم پول کافی داشتم... امیدوارم بتونم وگرنه تجربه بزرگم بدجوری ناقص میمونه و این خیلی خجالت آوره!! در هر صورت تلاشم رو میکنم شب با یکی از اون قایقا برگردم لونه ام. اما اگر نشد هم اشکال نداره. حسرت چیزی رو نباید خورد؛ بخصوص وقتی یه سینمای متروک پر از شیرینی و شیرکاکائو وسط ونیز داری!و شب، بعد از گذشت این روز درخشان باید خودمو بین عطر و طعم شیرکاکائو و شیرینی هام غرق کنم. نمیدونم اون زمان انقدر تو حالم خودم هستم که بتونم بنویسم؟ امیدوارم باشم. امیدوارم بتونم دفترم رو تا خرخره پر از اراجیف همیشگیم کنم بگذارم تا یه چیزی ازم تو دنیا باقی بمونه... شاید چند هفته بعدش پلیس ها جنازه ام رو پیدا کنند. بعد از تشریحم دکترها به پلیس های جنایی میگن &quot;عجیبه؛ خیلی عجیبه!! ما تا حالا همچین چیزی ندیده بودیم. شواهد نشون میده بخاطر مصرف زیاد خوشحالی و لذت اوردوز کرده!!!!&quot; و بعدش پلیس ها میرن سراغ دفترچه خاطرات نم خورده ام و به راز همه چیز پی میبرند. نمیدونم کسی هست که جنازه ام رو تحویلش بدن یا نه. شاید بی نام و نشون دفنش کنند. شایدم بسوزونندش. مهم نیست. تو دنیا چیزهای مهم تری از یه جنازه بی صاحب وجود داره؛ مثل شیرینی های دارچینی، سینماهای متروکه، اسب های بالدار، کبوترهایی که باید بهشون دونه داد... و افرادی که دارند برنامه ریزی میکنند تا خودشون رو توی رویاهاشون غرق کنند.پ.ن: میدونم که خیلی بیش از حد عکس گذاشتم، اما وقتی داشتم به این عکس ها و این متن فکر میکردم حس کردم‌ درکش بدون عکسا غیرممکنه:)))</description>
                <category>Sarah</category>
                <author>Sarah</author>
                <pubDate>Sun, 01 Aug 2021 15:22:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب‌ها بیش از حد جادویی نیستند!؟</title>
                <link>https://virgool.io/@dustfinger84/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%AF-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-df39mrffmv3t</link>
                <description>شب ها... درست وقتی که همه‌ ی خانواده ام خوابیدند... وقتی که از پنجره بیرون رو نگاه میکنم و تنها یک چراغ روشن میبینم... درست همون موقع است که از جهان تازه تبدیل به جهان شده:) اون موقع است که باید دفترچه خاطراتم رو باز کنم و از همه چیز بنویسم. هر چیزی که ذره ای فکرم رو مشغول می کنه و باعث میشه ساعاتم خراب بشن، از چیزهایی که ساعت های خوشم رو میسازند، از رویاهام، آرزوهام، سختی هام..؛ و همه چیز! باید حداقل ۴ صفحه از دفتر رو با خودکار محبوبم سیاهِ سیاه کنم. این یه قانونه! و بعد باید کتابی باز کنم و انقدر بخونم‌ تا چشمام التماسم کنن که‌ برم سراغ یه کار دیگه:) شب ها باید همه کارهایی که دوست دارم‌ رو تجربه کنم. میدونید شب ها همه چیز یه رنگ دیگه دارند. انگار دور از نور، جهان تازه حقیقتش رو بیان میکنه. حقیقتی که در طول روز از همه آدم ها پنهان کرده. اما از شب زنده دار ها پنهانش نمی کنه... شاید چون از اونها خجالت نمیکشه... شاید چون میدونه اونها هم مثل خودش در طول روز چیزهای زیادی رو از همه پنهان کردند. و شاید به همین دلیل جادویش رو فقط به اونها میبخشه. احساساتی رو پیشکش اونها میکنه که جبران تمام روزهای زندگیشون بشه:)))و بعد از تمام فکر ها و کارهام باید از پنجره به بیرون خیره بشم. باید به گربه های کوچه فکر کنم. میدونید کوچه ما قرارگاه گربه های محله:)) و باید به اون چراغ روشن فکر کنم... تنها چراغی‌ که پا به پای من بیدار میمونه. شاید اون هم مثل منه... صافی و سکوت و تنهایی شب رو دوست داره... شاید یه دانشجو یا دانش آموز شب امتحانیه... شاید تو یه جهان موازی من تو اون اتاق نشستم، به جای اون. کسی چه میدونه؟ مهم اینه که اونم شب زنده داره‌ و قابل احترام!! و بعد از تمام خیال پردازی هام باید برم و بخوابم. اما قبلش، خیلی خوب میشه اگه یکم به موسیقی اجازه بدم تو وجودم جاری بشه... شاید کمی لوفای؛ شایدم یکی از آثار افیسیو کراس یا مکس ریشتر... یا اصلا شاید یه موزیک با کلام! مهم اینه که‌ با یه وجود سرشار، وارد جهان رویاها بشم و اجازه بدم بعد از شب، اونها تسخیرم کنند:) </description>
                <category>Sarah</category>
                <author>Sarah</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jul 2021 13:36:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درک‌ متقابل یا &quot;دلیل اشک هایی که با کتاب ها ریختم&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@dustfinger84/%D8%AF%D8%B1%DA%A9-%D9%85%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%AA%D9%85-eraeyujqydoq</link>
                <description>کتاب‌ را برعکس روی تخت گذاشتم و رفتم سراغ جعبه دستمال کاغذی. دوباره سراغ‌ کتاب‌ آمدم‌... یادم است حدودا یک‌ماه پیش از خودم می پرسیدم که آیا ممکن است بازهم کتابی مرا به گریه بیندازد؟ و حالا میدانم که بسیاررر ممکن است:)) حالا که بهتر فکر‌ میکنم دلیل گریه من رنج‌ استیون و معصومیت جفری نبود. دلیل گریه ام تنها ترس های آنها نبود. من حس میکردم استیون دست روی احساسی گذاشته است که‌ با تمام وجودم درکش می‌ کردم... البته ... من برادر ۴ ساله ی مبتلا به سرطانی‌ ندارم. اما من‌ میدانم تنهایی چه معنی ای دارد... و معنای خشم را هم‌ میدانم. نمیخواهم‌ قدرنشناس و ناشکر‌ باشم. دردهای من با دردهای او قابل قیاس نیست. من کسانی‌ را دارم که تمام تلاششان را می‌کنند تا کنارم باشند. من سلامتم. و کسانی که دوستشان دارم هم! با این وجود بازهم رنجش‌ را میفهمم. شاید به این‌ دلیل که همه ما انسانیم و احساسات، در اندازه ها و شکل های مختلف، باز هم احساساتند. خشم‌، خشم‌ است. چه ناشی از‌ سرطان برادر کوچکتر باشد و چه ناشی از چیزهای ابلهانه...شاید اصلا این‌ همین رنج ها است‌ که‌ جهان هایمان را، با وجود تمام تفاوت ها و تناقض ها، بهم متصل میکند. همین احساسات مطلوب و نامطلوب؛ و همین اشک ها و خنده ها. من استیون را کاملا درک‌ کردم:)) و حالا‌ فکر‌ میکنم چقدر خوشایند است که بفهمیم هیچوقت هیچوقت در تحمل رنج های کوچک‌ و بزرگمان تنها نیستیم:))</description>
                <category>Sarah</category>
                <author>Sarah</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jul 2021 12:37:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فهرست شیندلر؛ بد یا افتضاح؟</title>
                <link>https://virgool.io/The-world-of-art/%D9%81%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D8%B4%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%84%D8%B1-%D8%A8%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%B6%D8%A7%D8%AD-xzva8k4qzy9i</link>
                <description>هدف از فیلم دیدن چیست؟ تجربه ی قسمتی از زندگی؟ سرگرمی؟ نمیدانم. اما میدانم فهرست شیندلر حداقل مورد اول را به ما نمی دهد. همیشه و همیشه اعتقاد داشته ام و دارم‌ که موضوع فیلم فضیلتی برای فیلم محسوب نمی شود. موضوع مهم تر تنها انتظار ما از فیلم را افزایش داده و احتمال بد بودن فیلم را بالا میبرد. اما اکثر مخاطب ها اینطور فکر نمی کنند. گاهی تفکر اینگونه است که &quot;آفرین به این دغدغه مندی&quot; فهرست شیندلر هم از این قاعده مستثنا نیست. به نظر من دلایل شهرت فیلم کارگردانی اسپیلبرگ، بازی لیام نیسون، استفاده از داستانی واقعی و مهم تر از همه پرداختن به موضوع هولوکاست است. (من فاشیست یا منکر هولوکاست نیستم!!!!!)فیلم با نشان دادن صحنه های دردناک و بعضا مشمئز کننده بیننده را شوکه می کند اما هیچ تجربه عمیق، حقیقی و انسانی ای به مخاطب نمی دهد. هر زمان که ما باید با شخصیت تحت تاثیر قرار گرفته، تغییر کرده و پیش رویم، زاویه دید فیلم تغییر کرده و موقعیت از دست می رود. و زاویه دید... تا اواسط از فیلم من اصلا نمی دانستم زاویه دید قرار است چطور باشد! این موضوع (بجز در چند سکانس) آنقدرر‌ افتضاح است که ترجیح می دهم اصلا به آن نپردازم (هرچند که مشکل اصلی فیلم هم همین است).⚠️هشدار اسپویلر⚠️ و شخصیت ها... راستش من اصلا نفهمیدم چه شد که شخصیت شیندلر متحول شد. او در ابتدا فردی بیخیال و تاحدودی بدون عواطف انسانی بود.  و بعد بدون نشانی از تاثر و تامل و تغییر ناگهان شروع می کند به خطر کردن و تلاش برای نجات جان یهودی ها. اما اصلا چه شد؟!؟! کی و چرا او تغییر کرد؟؟آقای شیندلرو آمون‌ گوث... او حتی به شخصیت نزدیک هم نیست. کاملا تیپ است. و چرا؟ چرا آدم ها را رندوم و بی دلیل می کشد؟ فیلم هیچ ویژگی انحصاری، رفتار خاص یا مسئله ای از گذشته او به ما نمی دهد. احتمالا چون او یک فرمانده نازی است. نه هیچ دلیل دیگری...آمون گوثموسیقی فیلم زیبا و گوش نواز است. اما تاثیری بسزایی در فیلم ندارد. قطعا این فیلم را باید دید؛ اما صادقانه بگویم ارزش دیدن ندارد:) و در آخر مهم‌ترین چیزی که من از این فیلم آموختم این است که imdb اشتباه ترین و بی ارزش ترین منبع ممکن برای انتخاب است؟ ۸.۹ یک‌ شوخی بی مزه نیست؟</description>
                <category>Sarah</category>
                <author>Sarah</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jul 2021 23:48:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحولات شبانه یک ذهن مضطرب</title>
                <link>https://virgool.io/@dustfinger84/%D8%AA%D8%AD%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D9%85%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A8-xylpghplfucd</link>
                <description>ساعت یک بود و من بی خواب. می دانستم باید ساعت هفت صبح بیدار باشم و می دانستم روز پر مشغله ای خواهم داشت؛ اما چه می شد کرد؟  تلاش کردم رویا ببافم. مثل همیشه. آدم ها و شخصیت هایی را به روی زمین بیاورم و پر و بالشان بدهم. اما فکرم مدام به سمت خودم می رفت. یک کاراکتر ناقص در یک داستان بی سر و ته! نگران بودم. زندگی ام داشت تغییر می کرد. تغییراتی که برای من بیش از حد سنگین بود. تصمیم گرفتم خودم را سرگرم‌ کنم. تاریکی بیش از اندازه صادق بود...چشمانم را مالیدم. چراغ اتاق را روشن کردم. گوشی را برداشتم. طاقچه را باز کردم و شروع کردم به خواندن ادامه کتاب. انقدر خواندم تا کتاب به پایان رسید. چه کار باید می کردم؟ دفتر قدیمی ام را برداشتم. چه خاطره هایی! برکه جدیدی را باز کردم و شروع کردم به نوشتن. از همه چیز. آرزوهایم، خاطراتم، افکارم، ترس هایم...  انقدر نوشتم تا مغرم سبک شد!! سبک تر از هر زمانی‌ دیگر. حس‌کردم می توانم تا آخر دنیا پرواز کنم.  و بعد؛ به یاد چیزی افتادم. برایم عجیب بود که چقدر زنده احساسش میکردم. همان بوها، همان رنگ ها، همان صداها... دفترم را ورق زدم تا به آن صفحه رسیدم. چندین بار خواندمش. لبخند به لبم می آورد. از آن زمان چقدر تغییر کرده بودم! خواندنش حس عجیبی داشت. خوشایند بود. به خودم گفتم:.«همه چیز تغییر کرده؛ همیشه. اما همیشه نتیجه اش خوب بوده، حداقل برای تو!»و به همین سادگی تمام ترس هایم فرو ریخت. تمام ترس هایم به شوق ادامه دادن تبدیل شد. چراغ را خاموش کردم‌ و پنجره را باز کردم. به چراغ های روشن و خاموش آپارتمان ها خیره شدم. به زمین خالی روبرویم، که میگفتند بخاطر دعواهای ارث و میراثی خالی مانده؛ و به خانه ی قدیمی‌ کنارش‌ که در طول روز صدای خنده و گریه بچهایشان از حیاط می آمد. به تمام آدم هایی که‌ در زندگی‌ ام می شناختم. به کسانی‌ که دوستشان داشتم‌ و نداشتم. و از اعماق قلبم برای تمامشان آرزوهای زیبا‌ کردم. ساعت سه شده بود. چراغ را خاموش کردم‌ و آرام به رخت خواب رفتم. خیال هایم‌ را‌ گذاشتم برای فردا شبش.  فقط خوابیدم...</description>
                <category>Sarah</category>
                <author>Sarah</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jul 2021 23:18:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وضعش از خیلی ها بهتر بود؛ زیرا رویایی داشت</title>
                <link>https://virgool.io/@dustfinger84/%D9%88%D8%B6%D8%B9%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-mv5kperakzef</link>
                <description>از وقتی به یاد می آورد‌ عاشق نوشتن بود. سررسید هفت سالگی اش را هنوز هم داشت. زنگ‌ های انشای کلاس پنجم و انشاهایی که در آن ها داستانی هایش را روایت میکرد... و سال های بعدش. وقتی برای اولین بار در کلاس های کانون پرورش فکری شرکت کرد... آن سال ها را از یاد نخواهد برد.‌کودک آن زمان، با تمام سختی و رنج های کودکانه اش می توانست بنویسد و این خیلی ارزشمند بود!و بعدش یک نوجوان... کسی که هنوز پا به دنیای جدی نگذاشته بود. کسی که باورها و تصوراتش روز به روز تغییر می کرد و یاد می گرفت چطور فکر کند و چطور انتخاب کند. کسی که برای خودش شخصیتی داشت و رویاها و اهدافی را در سر می پروراند.  در همین سالها بود که این نوجوان با حقیقت تلخ رو به رو شد. اینکه او بهترین نبود. نه تنها بهترین نبود بلکه حتی خوب هم نبود! و از همین جا بود که ترس به سراغش آمد. جز یکی دوتا از دوستانش کسی نمی دانست که نوشتن را دوست دارد. و حتی آن ها هم... مدام حس می کرد در دلشان مسخره اش میکنند. کسی نمی دانست‌ چه دغدغه هایی دارد. افکارش را بیان نمی کرد. از شرکت در بحث های بزرگ تر ها خودداری میکرد زیرا می ترسید کودک فرضش کنند. و همه این ها آشفته اش می کرد! ذهنش شده بود انبار حرف های نگفته؛ وجودش انباشته شده بود از ترس و خشم. چرا کسی او را جدی نمی‌ گرفت؟! اما در اعماقش وجودش خودش هم می دانست دلیلش چیست. خود او هم خودش را جدی نمی گرفت. سرچشمه همه ی ترس ها وجود خودش بود و تنها راه رهایی از دستشان هم خودش بود. او می توانست! به خوبی خیلی ها نبود؛ می توان گفت افتضاح بود. نوشته هایش شعاری و خسته کننده و داستان هایش بی چفت و بست بودند. اما میدانست که چیزی در وجودش هست. چیزی مثل استعداد. اما نه؛ خیلی بیشتر! چیزی مثل یک شعله که وجودش را گرم می کرد و او را به حرکت وا می داشت.  او تصمیم گرفته بود حرف بزند و بکوشد تا بلند پروازانه فکر کند. نمی دانست چه خواهد شد. کمکی نداشت و مشقت هایی زیادی در پیش داشت؛ اما اگر تلاش نمی کرد چه می کرد؟ می نشست تا در ورطه خشم و ترسش فرو برود؟ او تنها بود، خسته و خشمگین و ترسیده بود؛ اما وضعش از خیلی ها بهتر بود؛ زیرا او رویایی داشت...</description>
                <category>Sarah</category>
                <author>Sarah</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jul 2021 00:05:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سودجویی به سبک مافیای کنکور با لباس بره یا رفاقت با قافله</title>
                <link>https://virgool.io/@dustfinger84/%D8%B3%D9%88%D8%AF%D8%AC%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D8%A8%D8%B1%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%82%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D9%82%D8%A7%D9%81%D9%84%D9%87-due7sfximnpl</link>
                <description>توی تمام سال های تحصیل ما خیلی حرف ها میزنیم. &quot;این درس ها به چه دردمون میخوره؟ نمره ملاک ارزشیابی درستی نیست! توی مدرسه فقط به ریاضی و حفظیات اهمیت میدن&quot; و...  این حرف ها کاملا درستن؛ و فقط چند تا از هزاران مشکل نظام آموزشی ما هستند. اما ما واقعا به قصد اصلاح  این حرف ها رو میزدیم؟ بعید میدونم. قصد اصلی ما بیشتر غر زدن بوده تا بتونیم شرایط سخت رو راحت تر تحمل کنیم. افرادی که واقعا دغدغه اشون اینه و قصد اصلاح و کمک دارند صحبت هاشون ورای این جملات ساده است و کمی دقیق تر، تخصصی تر، دلسوزانه تر و کاربردی تر صحبت می کنند. (مثل علی عبدالعالی) اما حالا انگار این موضوع هم شده دکان یه عده تا از این موضوع هم سوء استفاده کنند و در این میان سود خودشون رو ببرن.چند سال پیش چند تا کلیپ دیدم از یه آقایی که ظاهرا معلم ریاضی کلاس های تقویتی، تیزهوشان و کنکور بود. توش حرف های انگیزشی میزد و اصل موضوع کلیپ هاش حول محور موفقیت، تلاش و ساختار شکنی بود. تو اون زمان حسی منفی ای نسبت به کیلیپ هاش پیدا نکردم. اما دنبالش هم نکردم چون حرف های ایشون هم مثل اکثر ویدیو های انگیزشی بیش از حد غیرکاربردی و شعاری بود. تا جایی که یادم میاد کلیت یکی از ویدیوهاشون این بود که‌ ما چقدر تو ۷۶ سال عمر میخوابیم و اگر یه ذره کمتر بخوابیم چقدر وقت بیشتری خواهیم داشت. [¿¡]حدود یک سال گذشته حرف های ایشون بین دانش‌ آموزان خیلی وایرال شد. از عکس‌ هم معلومه دلیلش چیه و نیازی به توضیح بیشتر نیست. و محتوای ویدیوها فوکوس کرده بود روی حرف های‌ انگیزشی ای که واقعا پوچ بودند و فقط ساخته شده بودند تا نظر دانش آموزان حال حاضر ینی دهه هشتادی ها رو جلب کنند. اما؛ ‌ کسی که توی صحبت هاش ادعا داره که بر ضد نظام آموزشیه چرا خودش کلاس های کنکور و تیزهوشان و ... داره و از محبوبیتش بین دانش آموزان برای تبلیغ بسته های آموزشیش استفاده میکنه و توی تلوزیون تبلیغ فیلم آموزشی و بسته کنکور میکنه!؟ و حضوری شدن امتحانات نهم و دوازدهم؛ قطعا خیلی از بچه های نهم و دوازدهم شوکه شدن و به همه راه های نجات ممکن چنگ‌ انداختن و به خیلی از سلبریتی ها و افرادی که میشناختن دایرکت دادن. نمونه اش بهرام افشاری، حامد همایون، سردار آزمون، بابک جهانبخش و ...قطعا این آقا هم‌ یکی از کسانی بودند که بچه ها خیلی امیدوار به حمایتشون بودند. ایشون هم از این موقعیت  استفاده کردند، کمپین راه انداختند، کیلیپ ساختند و از بچه ها اصطلاحاً حمایت‌ کردند.الحق که‌ خیلی پرمحتوا هم بود!اما در اخر همونطور که انتظار می رفت امتحانات بصورت حضوری برگزار شد. اینجا بود که ایشون از فیلم های آموزشی خودشون رونمایی‌ کردند تا بچه ها رو نجات بدهند (چه انسان شریف و خیرخواهی) مسئله من شخص ایشون نیست. مسئله تکنیک مافیای کنکوره. چیزی مابین گرگ در لباس بره و شریک دزد و رفیق قافله! همه میدونیم‌ که یکی از دلایل اصلی برچیده نشدن کنکور حضور این افراد و سود این هاست؛ اما حالا همین افراد اومدن با مظلوم نمایی‌ و حرف های پوچ خودشون رو خیرخواه جلوه میدن تا به تجارت خودشون برسند.این به شکل جدید از تبلیغات و اثر گذاری روی مخاطب بیشتر از هر چیز باعث نابودی هر شکل از آگاهی و نگاه عمیق به موضوعات میشه و هرچقدر هم که میگذره به خاطر شبکه های اجتماعی، بخصوص در نسل های جدید بیشتر رواج پیدا میکنه. قطعا با این شکل نظام آموزشی ما حضور این کلاس ها و افراد الزامیه. اما کاری که میتونیم بکنیم اینه که از کلاس ها یا بسته هایی استفاده کنیم که حداقل ما رو ساده لوح فرض‌ نمیکنند‌. یا حداقللل با فالو کردنشون و پخش کردن پست هاشون حمایتشون نکنیم!پ.ن: وقتی تازه پیش نویسم رو تموم کرده بودم به مطلبی  برخوردم‌ که به نظرم تا حدی مربوط بود: https://vrgl.ir/61UEd </description>
                <category>Sarah</category>
                <author>Sarah</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jul 2021 23:25:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا هنرمندان مسئولیتی در قبال جامعه دارند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@dustfinger84/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-f5c80y3wz1he</link>
                <description>اوایل کرونا یه سلبریتی نه چندان خوب و نه چندان محبوب یه پست گذاشت که‌ گواه این بود که‌ قرنطینه رو شکسته. یه نفر اومد کامنت گذاشت که شما دیگه‌ چرا؟ شما باید الگوی مردم باشید و... لحن کامنت کاملا مودبانه بود اما جواب مودبانه ای دریافت نکرد. اون سلبریتی با لحن تندی گفت که‌ من الگوی کسی‌ نیستم‌ و کی‌ میخواید بفهمید که سلبریتی ها الگوی مردم نیستند و ...هنرمند:))) چند وقت پیش یه چیزی توی ویرگول خوندم‌ که من رو دوباره به یاد صحبت های اون سلبریتی انداخت. که آیا افراد مشهور، بخصوص هنرمندان الگوی مردم هستند؟ آیا اون ها وظیفه ای در قبال جامعه و مردم دارند؟ https://vrgl.ir/E3PWG جواب شما بستگی‌ به این داره که آیا شما اعتقاد دارید هر آدمی نسبت به جامعه و بقیه مردم مسئوله یا نه؟ من به این موضوع باور دارم. تمام آدم های بزرگی که میشناسم هم به این موضوع باور داشتند و دارند. و احتمال میدم همین باورشون دلیل بزرگیشون باشه.سخنرانی مارتین لوترکینگولی چرا ما در قبال همدیگه مسئولیم؟  چون در قبال خودمون مسئولیم. آدم ها تمام عمرشون تلاش‌ میکنند‌ ترقی کنند و به مرتبه های بالاتر برسند تا اسباب خوشبختی خودشون رو فراهم کنند. چیزهایی مثل رضایت از خود، احترام و پول. به نظر من یکی‌ از چیزهایی که روی خوشبختی ما تاثیر میگذاره شرایط آدم های اطرافمونه. خودخواهانه ترین و غیرانسانی ترین وجه ممکن رو در نظر می گیریم. ‌کسی که هیچ کس و هیچ چیز بجز خودش براش اهمیتی نداره و هیچ‌ چیز تحت تاثیر قرارش نمیده. خب فرض کنید این آدم میخواد توی محیط کارش خیلی حرفه ای، علمی و درست کار کنه. اما آدم های اطرافش بهش این اجازه رو نمیدن (مثل چیزی که الان توی کشور عزیزمون شاهدش هستیم) این آدم نمی تونه آرامش داشته باشه و نمیتونه به حس رضایت درونی برسه چون نمیتونه کاری که میخواد رو درست انجام بده. اصلی ترین نیاز دموکراسی دانش و آگاهی مردمه. اما این فرد توی جایی زندگی میکنه که این دانش در مردم وجود نداره اما دموکراسی وجود داره. نتایج تصمیمات نادرست مردم قطعا روی زندگی اون تاثیر مستقیم میگذاره. این آدم عاشق‌ موسیقیه اما در جایی زندگی میکنه که به دلایل مختلف پر شده از ابتذال. و اون آدم محبوره تمام اون موسیقی های پوچ رو تحمل کنه.تمام این مثال ها در مورد فردی بود که هیچ کس و هیچ چیز بجز خودش براش مهم نیست. دیدن مرگ یه کودک بخاطر گرسنگی روش تاثیری نمیگذاره. و براش اهمیتی نداره اگه هر روز و هر ساعت این اتفاق تکرار بشه. براش اهمیتی نداره که نزدیکانش توی جهل و حماقت دست و پا بزنند یا ذهنشون با چه تفکراتی پر باشه. فرقی نمیکنه که‌ بچهاش توی چه جامعه ای رشد کنند؛ با چه آدم هایی‌و چه رفتار هایی. حتی این آدم هم در قبال آدم های دور و برش مسئوله، چون اون ها تاثیر مستقیمی روی‌ زندگی و خوشبختی اون دارند.&quot;کسی که هیچ چیز تحت تاثیر قرارش نمیده&quot;اما این وسط هنرمندان، افراد شناخته شده یا هرکسی که کارهاش تاثیر کلان داره... چرا اون ها بیشتر مسئولن؟ همونطور که از خود جمله پیداست چون هر کار اون ها تاثیر‌ عمیق تری داره. انجام هر کاری مساویه با اشاعه ی اون‌ عمل. و کارهای این افراد بیشتر دیده میشه پس مسئولیتشون در قبال عملشون بیشتره. اما درباره هنرمندان(منظورم هنرمندان واقعیه نه کسانی که خودشون رو هنرمند میدونن و از بقیه میخوان دست از سرشون بردارن^^) هنر به نوعی خوراک روح انسانه. و کسی‌ که انتخاب کرده روح افراد رو ارضا کنه قطعا مسئولیت بیشتری‌ داره. اون آدم قراره با روح من و تو سر‌ و کار داشته باشه پس باید تلاش کنه آدم بهتری باشه. حداقل باید در انجام شغلش درست عمل کنه چون شغلش با چیز حساس و مهمی سر و کار داره. و البته خیلی وقتا دیدیم‌ که بعضی از هنرمندان دغدغه های مختلف دیگه ای هم دارند و کارهای دیگه ای هم انجام میدن و با این کارشون گاهی توجه ما رو به سمت چیزهایی جلب میکنند که اصلا اطلاعی از وجودشون نداشتیم.در تمام طول این‌ متن خیلی باید و نباید کردم و درباره مسئولیت حرف زدم. اما فکر‌ میکنم ما نباید از کسی بجز خودمون انتظار حرکت و تلاش و دغدغه مندی داشته باشیم. همین‌ که با اون جریان‌ همراهی نکنند کافیه. و گاهی همراهی نکردن کسانی مثل نامجو از هزاران سال اعتراض کردن یکی مثل من‌ مفید تره:)  و البته‌ کسانی مثل نامجو عمرشون رو سر‌ این مسئله گذاشتن. بنظرم انتظار داشتن ازشون کمی بیجاست.البته همه این ها نظرات شخصی منه. من‌ هنوز هم مطمئن نیستم که‌ تا چه حد میشه کاری‌ کرد یا انتظاری داشت...</description>
                <category>Sarah</category>
                <author>Sarah</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jul 2021 22:04:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شخصیت های متفاوت؛ تا چه میزان میتوانیم دیگران را قضاوت کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@dustfinger84/%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%AA%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%82%D8%B6%D8%A7%D9%88%D8%AA-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-tkvmr8r6de4n</link>
                <description>تا بحال صحبت های زیادی درباره افرادی که در جامعه توسط بقیه درک نمی شوند گفته شده. داستان های زیادی نقل شده درباره آدم های مشهور و تاثیر گذاری که زمانی حتی از مدرسه یا کار اخراج شدند ، نه بخاطر ناتوانی، به این دلیل که سبک توانایی های آنها برای دیگران قابل درک نبود. چند وقت پیش، درباره یکی از تیپ های شخصیتی mbti به مطلبی برخوردم که باعث شد دوباره به این موضوعات فکر کنم. به آدم هایی که توسط بقیه درک نمی شوند. به کسانی که مدام قضاوت می شوند و ... یکی از تیپ های نسبتا نادر mbti مجادله گر یا همون entp است. یه thinker برونگرا؛ چه انتظاری میشه داشت از این تیپ شخصیت؟!افراد entp را میتوان ساختار شکن و مباحثه کننده هایی قهار دونست. افرادی نه چندان عملگرا، با قدرت استدلال بالا و خلاق. اما در مورد این افراد مسئله ای وجود داره؛ کنترل کردن قدرت درونی برای entp ها کمی سخت تر از بقیه افراد است. اونها اغلب بی احساس برشمرده میشوند و از هوش همدلی نسبتا پایینی برخوردارند. وقتی مشکلی برای فردی پیش بیاد، بجای همدردی ممکنه به چشم چالش فکری جدید به موضوع نگاه کنند. درسته که entp ها شوخ طبع و سخنورند و اعتماد به نفس بالایی دارند اما ممکنه گاهی حتی سنگدل به نظر بیان.یکی از سرچ های گوگل درباره entp ها اینه که آیا entp ها سایکو هستند؟ اول به نظرم خنده دار اومد. اما بعد در سایت quora یه تاپیک نسبتا عجیب دیدمیکی از نظرات واقعا درگیرم کرد. فردی اومده بود و توی پاسخی بلند بالا توضیح میداد که شباهت های زیادی بین بیماران روانی و entp ها هست و دونه دونه مقایسه می کرد. منظور از Psychopath قالبا بیماران روانی دارای رفتار های خشونت آمیزه. بخاطر همین احتمال میدم برداشت اون فرد از رک گویی و مواقعی که مجادله گرها احساسات بقیه رو در نظر نمی گیرن این بوده که اون ها حتما بیمار روانی ای، چیزی هستند:) اما خلاصه یکی‌ از پاسخ ها این بود: ENTPs are not psychopaths any more often than people of other types are. The MBTI helps you understand how you view the world. و نمیشه درباره سلامت روانی افراد به این شکل قضاوت کرد. افراد زیادی هستند که شیوه های رفتاری خاص دارند که‌ گاهی برای ما غیر قابل درکه چون دریچه ی نگاه ما به جهان با دریچه اون افراد متفاوته. و قاعدتا درست نیست که ما اون افراد رو طرد کنیم یا همچین نظرات بی پروایی دربارشون بدیم. همه ما مدام از قضاوت شدن مینالیم درحالی که خودمون کوچیکترین تلاشی نمیکنیم که افراد متفاوت رو درک کنیم و جهان رو برای اونا جای بهتری کنیم. سوال من اینه که چند نفر میتونن خودشون رو از زیر بار قضاوت ها بیرون بکشند و به موفقیت برسند؟ ما با هر قضاوتمون و برخورد نامناسبمون در اصل استعدادی رو میکشیم.  در کل فکر میکنم درک افراد متفاوت از احساس، منطق و همدلی متفاوت باشه. ما فقط باید شیوه کنار اومدن با هر فرد رو بفهمیم. یادمون باشه آدم ها به سبب هر ویژگی منفی ای که دارند بیشتر از همه خودشون رنج میکشند. اگر کمکی نمی کنیم، حداقل میتونیم بار اضافی ای روی شونه های اون فرد نگذاریم.</description>
                <category>Sarah</category>
                <author>Sarah</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jul 2021 12:57:21 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>