<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های احسان طهماسبیان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@e.tahmasebian</link>
        <description>طراح تجربه کاربر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-03 11:47:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/71660/avatar/ocAXJX.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>احسان طهماسبیان</title>
            <link>https://virgool.io/@e.tahmasebian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>«تنها صدای تاپ است که می‌ماند»؛ کمپین تبلیغاتی تاپ</title>
                <link>https://virgool.io/@e.tahmasebian/topcampaign-c1tcfyj1hvjz</link>
                <description>«تنها صدای تاپ است که می‌ماند»؛ این شعار کمپین تبلیغاتی «تاپ» برای کنسرت‌های آنلاینی ست که در ایام نوروز در حال برگزاری است و تبلیغات آن در گوشه و کنار شهر و در بیلبوردها و معابر خودنمایی می‌کند.این جمله ی به ظاهر پرمعنی و تبلیغاتی اگرچه قصد دارد به ویژگی های کمپین تاپ اشاره کند اما در واقع نشان دهنده آسیب های موجود در صنعت تبلیغات ایران و همچنین سطحی بودن نگاه تیم تبلیغات شرکت های بزرگ به ادبیات و فرهنگ عامه ی جامعه ای است که در آن فعالیت میکنند.وام گرفتن از ادبیاتدر نگاه اول شعار کمپین یادآور شعر معروف فروغ فرخزاد «تنها صداست که می‌ماند» است که در مجموعه «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» منتشر شده است (متن کامل شعر را میتوانید اینجا بخوانید). در آنجا صدا معادل حرکت است و در واقع امواجی ست که از حرکت شاعر، در سکون و سکوت اطرافش ایجاد می شود. به عقیده او، تنها اثرِ این حرکت در ذهن شنوندگان و خوانندگان است که راز ماندگاری است. آنگاه که اثر شاعر چون صدای او در طول تاریخ شنیده می شود.با این فرض، گویی شعار آنچنان بیراه انتخاب نشده است. با این تفاوت بنیادین که اضافه شدن کلمه «تاپ» بار استعاری شعر را از بین برده و جمله‌ای خبری و البته اغراق آمیز ساخته است. با این معنی که «صداهای دیگر ماندگار نیستند و تنها صدای تاپ باقی خواهد ماند». آنهم در کمپینی که تاپ فقط اسپانسر آن است‌ و خوانندگان این کنسرت‌ها احتمالا درباره تاپ نخواهند خواند! در حالیکه در شعر فروغ صدایِ چیزی ماندگار نیست. صدا خود معلول یک علت بزرگتر (حرکت) است و اینگونه نیست که صدای «تاپ» مثلا ماندگار شود اما صدای «آپ» خیر!! شعر میگوید صدا اگر ناشی از حرکت باشد و سکوت را بشکند، در ظرف زمان چون امواجی منتشر می شود و تا دوردست ها پیش میرود و ماندگار می شود.با این تفاسیر و در حالت خوشبینانه واحد تبلیغات میتوانست تنها به ذکر اصل شعر اکتفا کند تا هم حضور هنرمندان موسیقی را در این روزگار سخت و بیروح برای مردم به صدایی و حرکتی ماندگار تعبیر کند  و هم حمایت خود را از این حرکت با ذکر نام خود به عنوان اسپانسر گوشزد کند و هم شعر فروغ بی نوا را به این روزگار نمی انداخت.تاپ تاپ خمیر، شیشه پر پنیرآنچه که در این سالها در بین استارت‌آپ‌های ایرانی رواج بسیار یافته است انتخاب اسامی خارجی و یا ترکیب کلمات خارجی با تکواژ‌های با معنی و بی معنی فارسی‌ست، که البته در مواردی مورد توجه قرار گرفته و استفاده می‌شود.در مورد «تاپ» هم گویا معنای انگلیسی کلمه top (عالی، برتر، بالا) مورد نظر بنیانگذاران بوده که با اینکه جای پرسش دارد، اما به هر حال رویه غلطی‌ست که جا افتاده است و این دوستان نیز راه اکثریت را رفته‌اند.اما این راه آنجا بیراه می‌شود که تیم تبلیغات بی‌خبر و بی توجه به معانی کلمه در زبان فارسی، میخواهند صدای تاپ، که به روایت فرهنگ دهخدا، صدای افتادن چیزی بر جایی است را ماندگار کنند!!حتی اگر تاپ تاپ که در زبان عامیانه کاربرد بیشتری دارد و به روایت فرهنگ عمید به معنی صدایی است که از کوبیدن دست به چیزی میان‌تهی برخیزد را نادیده بگیریم؛ باز هم از معنای خنده دار شعار به زبان فارسی کم نمیکند.اینجاست که انتخاب نامی انگلیسی، بی توجه به ویژگی های زبانی کشور یقه دوستان را میگیرد و آنچه باید باعث حسن شهرت و تبلیغ می شد را بدل به نقطه ضعف آنها میکند. بماند که در روزگار اینستاگرام شهرت منفی خود راهی برای دیده شدن است!حال و با توجه به مطالب ذکر شده شعار کمپین تاپ را به زبان فارسی عامیانه میتوان اینگونه معنا کرد : تنها صدای افتادن چیزی بر جایی که از قضا میتواند میان تهی و خالی هم باشد، ماندگار است.سخن آخرعدم شناخت تیم های تبلیغاتی و برندینگ با ادبیات و فرهنگ عامه ایران و همچنین استفاده ابزاری از هر پدیده جهت دیده شدن هر چه بیشتر، میتواند به چنین جملات بی معنی و حتی مخربی تبدیل شود که شاید در نگاه اول بد جلوه نکند اما برای مخاطب جدی نشان از بی سوادی کل مجموعه ای دارد که علی رغم صرف هزینه های میلیاردی برای تبلیغات از به خدمت گرفتن یک کارشناس ادبیات و فرهنگ کشوری که در آن مشغول به تجارت هستند صرف نظر میکنند که مبادا هزینه ای اضافه پرداخت کنند. البته در این میان نباید از حضور تولیدگنندگان محتوا و نویسندگان یک شبه و چند روزه از دل اینستاگرام و شبکه های اجتماعی هم غافل بود که با یک دو جین غلط املایی و دستوری در یک متن تک پاراگرافی، حالا میخواهند کمپین های تبلیغاتی چند میلیاردی طراحی کنند؛ بدون آنکه آثار ادبی و فرهنگی که معرف دیدگاه و نحوه زندگی و تفکر مردم این مرز و بوم است را خوانده یا درک کرده باشند.</description>
                <category>احسان طهماسبیان</category>
                <author>احسان طهماسبیان</author>
                <pubDate>Wed, 31 Mar 2021 19:16:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر مصائب و حلاوت‌های پدر شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@e.tahmasebian/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%A6%D8%A8-%D9%88-%D8%AD%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%86-h9io6lbbmuaw</link>
                <description>نوا چند ماه دیگر چهار ساله می‌شود. چهار سال زمان کوتاه و بلندیست.کوتاه برای پدر شدن و بودن. برای همه‌ لذت‌ها و شعف‌ها از داشتن موجودی که ساعات و روزهای زندگی را برایت معنی می‌کند و  بلند برای اینکه خودت را ببینی، حسرت‌ها و ترس‌های این زندگی جدید را لمس کنی و بپذیری.باور کنی که وحشت و نگرانی از آینده، حال و گذشته دیگر جای ثابتی در زندگی تو دارد. هر چه که تو را به این موجود کوچک و دوست داشتنی متصل میکند ، هر آنچه اندک ردی از دنیای او را با خود دارد، برای تو وجهی از نگرانی نیز همراه دارد. و این روزها چه خوب می شود این نگرانی را معنا کرد. حالا که دیگر فکر و خیال نیست و عینیت دارد. حالا که هر چیزی می‌تواند تهدیدی برای سلامتی،شادی و خوشبختی او باشد. حتی خود تو. در مقام پدر. اینها همیشه با من همراه بوده. همواره در خواب ، در عمیق‌ترین خوابها، گوش بزنگ صدایی، سرفه‌ای بوده‌ام، نکند پتو را کنار زده باشد؟! حالا ساعت چند است؟! هوا سردتر شده ؟! دم صبح هوا سردتر می‌شود. پدر و مادر بودن یعنی همین. اینکه دیگر قسمتی از ذهنت را در اختیار نداری. آن را تماما موجودی به نام فرزند پر کرده است.چهار سال گذشت و من حالا میتوانم به خودم نگاه کنم.پدر و مادرها خودشان را در فرزندانشان می‌بینند. عجیب نیست. اگر چهار سال هر لحظه و هر جا به فکر کسی باشید، در قیدش باشید، کم کم خودتان را آنجا جا میگذارید، گیرم بعضی بیشتر و برخی کمتر. و حالا من در این چهار سال خودم را در این بچه میبینم. لیلا هم حتما اینطور است. اما من از خودم حرف میزنم. از آنچه که به عنوان یک پدر از آن لحظه‌ای که خبر بارداری لیلا را شنیدم برای خودم ساختم. وقتی راه رفته‌ی اداره را برگشتم و لیلا خودش را در آغوشم انداخت و گریه کرد. درست در آن لحظه حسی در درونم بیدار شد که امتدادش تا همین امشب ادامه دارد. حسی از تعلق، از تکیه‌گاه کسی بودن، عاشق وجودی شدن. و این را من هر روز در این چهار سال تجربه کردم. گاهی به وحشت از دست دادن و گاهی به ذوق و حیرت از داشتنش. گاهی به تبی و عطسه‌ای و گاهی به جمله‌ای و کلام شیرینی. گفته بودم جایی که چند روز پیش، از دیدن فیلم‌های روزهای اول نوزادی نوا اشک به چشمانم آمده بود، اینها چیزی نیست که شما هر روز تجربه‌اش کنید. این اشک‌ها، همین روزهایی ست که سپری شده و حالا اینطور از پس این سالها سفته و صیقل خورده خودش را نشان می دهد. برای همین است که وقتی از نبودن دلیل برای زندگی حرفی می‌شنوم، دلم میخواهد با صدای بلند بگویم ، دلیل از این مهمتر؟! اینکه باید زنده و سرحال باشید تا در کنار عزیزانتان زندگی کنید. من همه وجودم انگیزه زیستن است. از سالهای دور و طولانی با نوا بودن. با هم تجربه کردن. یاد دادن، یاد گرفتن، کشف کردن و این جهان البته که چنین تجربه‌ای را به من بدهکار است. هر چند دلم نمیخواهد پدر دست و پاگیری باشم و به وقتش، روی دلم پا میگذارم و این دختر و زندگی‌اش را به دست خودش میسپارم و گوشه‌ای نظاره‌گر می‌ایستم اما تا آن روز هنوز خیلی مانده و من برای آن روزها بیتابم. </description>
                <category>احسان طهماسبیان</category>
                <author>احسان طهماسبیان</author>
                <pubDate>Thu, 02 Apr 2020 06:57:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات یک طراح رابط کاربری - قسمت اول و آخر :)</title>
                <link>https://virgool.io/@e.tahmasebian/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%88-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-wu26v6ioevch</link>
                <description>متاسفانه یا خوشبختانه در زمین طراحی رابط کاربری مدرک قابل توجهی از انستیتوهای خارجی یا داخلی ندارم پس میتونید تمام حرفهام رو به حساب نظر شخصی بذارید و نه کارشناسی یا چیز دیگه.حوالی سالهای 89 و 90 که تازه گوشیهای موبایل مجهز به اندروید وارد بازار شده بود به لطف یک ماه اضافه کاری در یک شرکت و به عنوان هدیه، یک گوشی سامسونگ گلکسی جیو با اندروید 2.2.1 دریافت کردم. و باز به لطف یکی از دوستان و در بحث های گاه و بیگاه، تصمیم به ایده پردازی برای تولید یک اپلیکیشن آشپزی گرفتیم. در آن زمان اپلیکیشن برگزیده جشنواره کافه بازار . یک اپلیکیشن بانک پیامک بود که عینا از نسخه گوشیهای مجهز به جاوا (سیمبین!) کپی برداری و در بازار منتشر شده بود و تونسته بود 10 هزار نصب بگیره. (توجه کنید که هنوز برنامه های پیام رسان وجود نداشت).اپلیکیشن آشپزی منتشر  و استقبال خوبی هم شد (120 هزار نصب). دلیل مهم. رابط کاربری خوب و کاربر پسند به همراه تصاویر زیبای غذا و برنامه نویسی روان و بدون مشکل.(هنوز هیچکدوم از اپلیکیشن های آشپزی حال حاضر وجود نداشتند) بعد از اون یک اپلیکیشن ادبی رو منتشر کردیم که از پایگاه داده گنجور استفاده میکرد. پایگاه داده ای که آزاد بود و در اختیار همه. دلیل استقبال (70 هزار نصب). باز هم رابط کاربری خوب و تجربه دلنشین خواندن اشعار با طراحی جلد دیوان اشعار به صورت مجزا و جذاب اونطور که در سایتهای خارجی بود. (هنوز طاقچه و فیدیبو لانچ نشده بودند)پروژه ها با اینکه موفق بود اما به دلیل اینکه نگاه جدی بهشون نداشتیم یا اصطلاحا نبود بیزینس پلن مشخص، رشد نکردند یا رشد بسیار کندی رو تجربه می کردند. شاغل بودن تیم هم دلیل دیگری بر کندی این پروسه بود. در این مدت پروژه های دیگه ای رو شروع کردیم که یا ناتمام موند یا به موفقیتی نرسید.تا به اینجا که همگی شکست خورد و تیم از هم پاشید. نقطه صفر :)برای من به عنوان یک طراح رابط کاربری اما یک نقص بزرگ بوجود آورد. دور شدن از فضای به شدت رو به رشد بیزینس اپلیکیشن های موبایل که حسابی مدون و آکادمیک شده بود . هر چند ایران در ابتدای راه بود اما این روند با سرعت عجیبی داشت طی میشد و وقتی من سرمو بالا آوردم با اصطلاحات عجیبی روبرو شدم که تا به حال نشنیده بودم اما گویا اهمیت زیادی در کار داشتند.اصطلاحاتی که گویا قابل ترجمه نبودند و در دهن کوچکترین اجزای هر سیستم کوچک یا بزرگ میچرخید. سینیور دیزاینر،یوزبیلیتی تست، پروتوتایپ، وایرفریم، یوزراکسپرینس،تست ای بی، نگونییشن، فاندر، کو فاندر و ده ها اصطلاح دیگه که احتمالا بهتر از من میدونید!به نظر بدجوری دور افتاده بودم. اما سوال این بود. پس در این سالها چطور کار کرده بودم؟ با استناد به چه دلایلی و واقعیاتی تونسته بودم یک اثر خلق کنم که مورد توجه کاربران واقع بشه؟ مگر همه اینها به خاطر جذب کاربر نیست؟ مگر تمامی این اصطلاحات نباید به یک محصول موفق ختم بشه؟خب من مطالعات زیادی از گذشته در زمینه هنر داشتم. ادبیات و سینما رو مقداری تخصصی دنبال میکردم و تاریخ هنر و تمدن بشری رو خونده بودم. از تاثیر رنگ ها و نمادها در طول تاریخ خبر داشتم. از طرفی به خاطر اهمیت بازنمایی و همزادپنداری در ادبیات و سینما، قابلیت این رو داشتم که خودم رو به عنوان یک کاربر ببینم و مشکلاتش رو درک کنم. از اخبار بی اطلاع نبودم و از لحاظ سیاسی آگاهی عمومی بالایی داشتم.آدمهای اطرافم رو به خوبی تحلیل میکردم و سعی میکردم نیازهاشون رو پیدا و رفع کنم.آیا اینها کافی بود؟ خیر. مسلما خیر. برای موفقیت به چیزهای بیشتر از اینها نیاز دارید. اما این مسائل نباید دلیل بشه که اصل موضوع رو نادیده بگیرید. تمام این اصطلاحات، این ساز و کار آکادمیک (مدرسی) در طول تاریخ بارها تکرار شده و به راحتی کنار گذاشته شده. فقط در زمینه رابط کاربری به تعداد تغییرات اساسی از طرف گوگل یا اپل در طراحی رابط کاربریشون دقت کنید. به تعداد شکایات کاربران از شرکت های بزرگ به دلیل وجود اشتباهات احمقانه در جایگذاری یک دکمه یا سوئیچ یا درگاه دقت کنید. اون محصولات تمام اون مراحل رو طی کردند. نه اینکه اون مراحل مثمر ثمر نیستند. خیر. بحث بر سر تفاوت روح یک موضوع و لایه های بیرونی اونه. یک طراحی چه رابط کاربری چه یک لوگو یا یک پوستر ابتدا باید با روح انسانها رابطه برقرار کنه و این چیزی نیست که شما در یوزبیلیتی تست اونو پیدا کنید . اینو در بینش طراحتون نسبت به محصول و آدمها نه به عنوان یک هدف که به عنوان یک انسان میشه پیدا کرد. این چیزی بود که من در سالهای قبل یادگرفته بودم و در تک تک پروژه هام بهشون فکر کرده بودم. نتیجه شاید خیلی آکادمیک نبود و ایراداتی داشت اما مشتریانم ازش راضی بودن.در طول این چند ماه رزومه ام رو برای جاهای مختلفی ارسال کردم. از کافه بازار تا فیدیبو و حتی به مرحله مصاحبه هم رسیدم. اما اونچیزی که اونها دنبالش بودن برای من جدید و اونچیزی که من داشتم برای اونها مقداری کهنه بود. پس تصمیم گرفتم برای خودم کار کنم و البته هدفم رو متمرکز روی همون چیزی کنم که بهش علاقه دارم. هنر و دنیای بی پایانش.اما اونچیزی که من حداقل در دنیای بیزینس ایران میبینم گرفتار شدن در مفاهیمیه که فقط ازش نامی رو شنیدن. استفاده از الگوهایی که فقط در اون کانتکست جواب میده و در اینجا فقط ادا و اطوارش منتقل شده. پروژه های به ظاهر بزرگی که بدون رانت و حمایت بی قید و شرط دولتی قدم از قدم نمیتونن بردارن و توانایی رقابت بدون انحصار رو ندارن. کپی برداری های ناقص و بدون مفهوم از نمونه های خارجی (کپی برداری درست هیچ ایرادی نداره) منجر به محصولاتی بدون هویت شده که به محض آزاد شدن فضای رقابت جهانی قافیه رو خواهند باخت. حالا به اینها بی مسئولیتی ذاتی ایرانیان رو اضافه کنید که نه در قبال پرسنلشون و نه در قبال مشتریانشون مسئولیتی رو عهده دار نیستند و اگر هم هستند نه به خاطر شما که به خاطر به خطر افتادن سهام شرکتشونه و به همین خاطره که سعی میکنن به شما پاسخی ندن و فقط شما رو در وضعیت انتظار و سرگیجه نگه دارن. اونچه که الان دچارش هستیم.</description>
                <category>احسان طهماسبیان</category>
                <author>احسان طهماسبیان</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jan 2020 20:31:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>