<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ایده پروران</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@e10parvaran</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:15:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1794312/avatar/lCyAS0.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ایده پروران</title>
            <link>https://virgool.io/@e10parvaran</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آه من در پریشانیِ تو</title>
                <link>https://virgool.io/@e10parvaran/%D8%A2%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%90-%D8%AA%D9%88-ifzga7ofzt5c</link>
                <description>گَر دانی که من در مهر تو غلت خورده‌ام، در روی تو روی گردان شده‌ام چه‌میکنی؟مانند ماری که نداند ارزشش به چیست.نداند که بمیرد ارزش پیدا میکند!نداند که قصه‌های زندگی کرده‌ی او یک‌طرفند و مرگش یک‌طرف...آنچنان به من ارزش بخشیدی که چو مرگم را در راز درازای یک عمر تلف کرده‌ایمرا اینگونه بین، ای آه من در پریشانیِ تو...سید حسین واحدگروه ایده‌پروران!</description>
                <category>ایده پروران</category>
                <author>ایده پروران</author>
                <pubDate>Sat, 07 Oct 2023 16:59:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبحگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@e10parvaran/%D8%B5%D8%A8%D8%AD%DA%AF%D8%A7%D9%87-jewx1ilz6pys</link>
                <description>انسان‌ها با خاطرات زنده اند و آنها با انسان ها زنده می‌شوند. یکی از جذاب‌ترین خاطرات دوران دبستانم به اواسط &quot;آبان نود و چهار&quot; بر می‌گردد زمانی که کلاس سوم بودم و صبح ساعت شش مثل هر روز با صدای مادرم که می گفت: سهیل، سهیل بلند شو که ساعت نُه شده... بیدار شدم. مادرم همیشه پیاز داغش را زیاد می کرد تا سریع تر بیدار شوم. بعد از زدنِ آبی در صورت نشستم پای سفره‌ی صبحانه و البته بهتر است بگوییم پای سفره‌ی نصیحت های پدر.  مثل هر روز، چایم را با چند قند شیرین کردم بعد نان‌وپنیر را در چای زدم، لذت بخش بود اما پای نصیحت دیگری را در صبحانه باز می کرد. در همان حال پدرم می‌گفت که سهیل انقدر شیرین نکن چای را، خدای نکرده قند میگیری‌ها!من هم مثل همیشه، بی‌توجه به حرف‌های پدرم دوتا قند دیگر هم در چای انداختم.صبح‌ها باید میرفتم سر خیابان تا &quot;مینی بوسی&quot; که برای قرن هشتم بود مرا به مدرسه برساند.  گفتنی‌ است مدرسه ی ما بزرگ بود و همچنین  حیاط بزرگی داشت و ساختمانی تقریبا نو ساز...وقتی از مینی بوس پیاده شدم سردرِ مدرسه توجهم را به خودش جلب کرد، شاید چون تازه عوضش کرده بودند. درخت های سرو بلند که با باد کج می شدند و زیتون هایی که هیچگاه زیتونی نداده بودند و کاج های سبز و سر به فلک کشیده.نمای جذابی را برای مدرسه ام ساخته بودند وقتی خواستم وارد مدرسه شوم ناگهان دیدم ماهان هم از دور دارد می آید، ماهان کیف چرخ دار داشت همیشه یکی از آرزوهایم بود که کیف چرخ دار داشته باشم اما  پدرم می‌گفت این کیف ها به کتف و کمرم آسیب می رساند.:امروز که امتحان املا نداشتیم؟! نه اما خانم قرار بود آزمون علوم بگیره   _زنگ صبحگاه را زدند و دویدیم سمتِ جایگاهی که باید در آن سرما می‌ایستادیم. آقای معصومی معلم پرورشیمان آمدند و میکروفون را در دست گرفتند و &quot;صبح بخیر&quot; گفتند و ماهم جواب دادیم: &quot;سلام&quot;: همونجوری که میدونید امروز شروع تبلیغات برای &quot;انتخابات شورا دانش آموزی&quot; هست بنابراین هرکدوم از بچه‌ها که می‌خواهند بیایند و تبلیغ کنند. بعد با صدای کلفت‌تری گفتند  &quot;ازجلونظام&quot; و ما داد زدیم &quot;الله&quot; به احترام قرآن خبردار را گفتند وفریاد زدیم: &quot;یا حسین&quot; سکوت همه جا را فرا گرفته بود تا مثل همیشه امیرعلی مظلومی بیاید و سوره‌ی تکویر را با تقلید از عبدالباسط بخواند، قرآن که تمام شد ایلیا آمد جلو و شعری که معلوم بود دیشب با هزار زحمت حفظ کرده بود را خواند:  &quot;این صبج شور انگیز مست، صبح طرب خیزی که هست، آئینه ی مهر خداست، یک جلوه از آئینه هاست&quot;سپس گفت:  با صلوات بر محمد و خاندان پاکش به سراغ دعای صبحگاهی میرویم.مهدی جلو آمد، ترس تمام وجودش را گرفته بود البته کار خاصی نباید میکرد فقط باید دعایی که هر روز می خواندیم را دوباره می خواند:خدایا از تو می خواهم &quot;داداشی&quot;به من عطا کن تا بتوانم از آن برای پیشرفت کشورم استفاده کنم  ناگهان همه شروع کردند به خندیدن من که نمی دانستم چی شده از آرمان پرسیدم و فهمیدم مهدی خان به جای &quot;دانش&quot; گفته &quot;داداش&quot; داداشی برای پیشرفت کشور...بعد از چند ثانیه دوباره آمد پشت میکروفون ترسش بیشتر شده اما فکر کنم دیگر برایش اهمیتی نداشت...خدایا کمکم کن تا بتوانم باعث افتخار خانواده ام باشمو بعد هم مثل هر روز در نهایت شعری را می خواندیم که هیچ چیز از معنا و مفهومش نمی دانستیم که اگر می دانستیم...سپس یکی یکی، کاندید ها جلو آمدند و تبلیغات خود را انجام دادند. راستش الان که به آن روز فکر میکنم خنده ام میگیرد چون همه ی آن تبلیغات درست مثل تبلیغات ریاست جمهوری دروغ بود و اگر کسی راست می‌گفت دست مایه‌ی تمسخر بقیه می‌شد.رضا آمد جلو و میکروفون در دست گرفت و گفت که متاسفانه مدرسه‌ی ما یک زمین چمن مصنوعی ندارد اگر من رای بیارم قول می دهم یک زمین چمن درست کنم.همه شروع کردند به دست زدن، پویا آمد جلوی میکروفون و گفت دوستان، من قول می‌دهم رونالدو و مسی را به مدرسه بیارم.  عجب جادویی دارد این میکروفون! هرکسی که دست میگیرد احساس میکند تمام مشکلات را می‌تواند حل کند.  راستی، من هم که یکی از کاندیدا ها بودم آرام جلو آمدم و میکروفون را گرفتم و گفتم: من اگر رای بیاورم قول میدهم دستگیره های دستشویی که خراب شده اند را عوض کنماین را گفتم و بچه ها شروع کردند به خندیدن. سعی کردم قولی که به بچه ها میدهم کاری باشد که در توان مدرسه باشد.بعد از من آقای معصومی جلو آمد و کمی درباره ی احترام به والدین صحبت کرد و پیام قرآنی &quot;وبِالوالِدَینِ اِحساناً&quot; خواند و کمی در این باب برایمان صحبت کرد بعد هم مثل هر روز یک شعر برایمان خواند:  &quot;سروچمان من چرا میل چمن نمیکند، همدم گل نمی رود یاد چمن نمی کند&quot;قرار بود هرکسی این بیت را تا فردا حفظ کند جایزه ای از معاون پرورشی بگیرد. بعد از آن که بیت را تا آخر خواند احساس کرد فضا محیا است و ناگهان سعی کرد، آواز بخواند از حق نگذریم صدای خوبی هم داشت اما در آن لحظه، همان صدای خوب یاری اش نکرد و به وضوح _و البته به قول اساتید_ فالش خواند و صدایش خروسی شد اما نه بچه ها به رویش آوردند و نه معاونین دیگر. بعد هم به آرامی در حالی که سعی می کرد سینه اش را صاف کند گفت که به کلاس‌ها برویم.یادم می آید که آن سال برای شورای دانش آموزی رای نیاوردم و بچه ها دروغ دست نیافتنی رونالدو و مسی را به حقیقت و راستی من ترجیح دادند و در آخر سال نه رونالدویی آمده بود و نه دستگیره ای درست شده بود. انگار اکثر اوقات قرار است این مردم دروغ های دست نیافتنی را به حقیقت ترجیح دهند؛ آری از آوردن رونالدو گرفته تا هزاران وعده ی بزرگ، در حد و اندازه ی تغییر اقتصاد کشور و غیره که شاید دروغ های قشنگی باشند اما راست نیستند.حسین بیشهگروه ایده‌پروران</description>
                <category>ایده پروران</category>
                <author>ایده پروران</author>
                <pubDate>Sun, 24 Sep 2023 22:23:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حاجی فیروز</title>
                <link>https://virgool.io/@e10parvaran/%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2-bi20xdcubelf</link>
                <description> یه روزی کار ما هم میگیره،خدای ماهم بزرگهاولین جمله علی،بعد از رویاروییش با امین،اینگونه آغاز میشود،یه روزی کار ما هم میگیره،خدای ماهم بزرگه،روانشناسان علت بی‌محلی کسی را عدم علاقه به شروع گفت‌وگو می‌نامند و روراست هم باشیم،دروغ نمیگویند،امین واقعا دوست نداشت با کسی بجز من حرف بزند چون... چون امین حرف کسی را بجز من نمیفهمید. امین نه میشنید و نه حرف میزد!البته من این حرف‌ها را نزدم که دلتان بسوزد و پول بدهید بهمان‌ها،امین مادرزاد کر و لال است و من که تنها برادرشم را امینش میداند.چند سالی طول کشید تا زبانش را یادبگیرم اما الان مثل بلبل با زبان اشاره حرف میزنم. ...یه روزی کار ما هم میگیره،خدای ماهم بزرگهاین اولین جمله علی،بعد از رویاروییش با امین است. کر و لالی امین برایمان محدودیت نیست. در روز سه جا کار میکند خداراشکر و صاحب‌کارهای خوبی هم دارد،آنها هم به قول خودشان زبان کر و لالیشان بد نیست؛حالا این دم دمی های نوروز که کارهایش تعطیلند،به کوچه و خیابان های شلوغ میرویم و خودمان را سیاه میکنیم،قرمز میپوشیم و میزنیم و میرقصیم.البته که امین نمیتواند بخواند،بخاطر همین از همکلاسیم قاسم،اسپیکری گرفته ام و به گردن امین آویزان کرده ام،وقتی کارمان شروع میشود اسپیکر را روشن میکنم و آهنگ حاجی فیروز را میگذارم و امین بجای خواننده لب میزند....روانشناسان علت بی‌محلی کسی را عدم علاقه به شروع گفت‌وگو می‌نامند و روراست هم باشیم،دروغ نمیگویند،امین واقعا دوست نداشت با کسی بجز من حرف بزند. با هرکس دیگری حرف میزد،انگار قضیه آن شب دوباره برایش تکرار میشد و بدنش شروع میکرد به لرزیدندیشب در راه برگشت به خانه که ازآجیل فروشی عباس آقا رد میشدیم امین رو به من کرد و گفت که چون مغازه شلوغ شده میتوانیم کارمان را ادامه دهیم و من هم موافقت کردم. دوباره کمی خودمان را سیاه کردیم و اسپیکر قاسم را روشن کردم،روی گردنش انداختم،موسیقی را پخش کردم و کارمان دوباره آغاز شد‌.....درست است،در آخرین لحظات سال بودیم اما آخر، عباس آقا به قول خودش،آتش بر مالش زده بود و تمامی اجناس را زیر قیمت میفروخت،در این شلوغی اما،صدای اگزوز خراب موتوری،توجه مرا به خودش جلب کرد،مردی با لباسی کهنه موتورش را در نزدیکی درب مغازه عباس آقا پارک‌ کرد و به سمت مغازه دوید،همه مردمِ داخل مغازه را کنار زد تا به عباس آقا رسید،نفسی چاق کرد و گفت:عباس آقا اومدم برا آجیلای قسطی که گفتی دم سال تحویل بهم میدیعباس آقا ابروهایش را بالا انداخت و گفت که آجیل هایش را زیر قیمت گذاشته و قسطی فروختنشان برایش نمیصرفد اما مرد دوباره خواهش کرد:بابا بچه ام گناهه. گفته میخواد فقط یه عکس بگیره،حداقل اجاره بهم بده،اصلا...اصلا بیا تمامشو بشمار ببین اگه یدونشو وقتی پس‌آوردم کم بود یقه‌مو بگیراما عباس آقا پایش را داخل کفش نه گفتن کرده بود و بجز آن چیزی از دهانش بیرون نمی آمد.آن مرد از مغازه بیرون آمد و امین با تک نگاهی به من فهماند که میخواهد نزدیکش شود و پول بگیرد،سریع مخالفتم را به او نشان دادم اما کار از کار گذشته بود،امین به من نگاه هم نکرده بود.سازش را در دست گرفت و تا میتوانست تکانش داد،کمی رقصید و در نهایت با زبان اشاره درخواست پول کرد؛مرد ابتدا لبخندی تاسف‌بار زد دفعه دوم خنده‌اش به اخم تبدیلل شد و دفعه سوم امین را هل داد و فریاد کشید:کل مردم دنبال گرفتاریاشونن،تو داری میرقصی؟مرتیکه تو هم دلت خوشه آخر سالی!کلی بدبختی داریم اونوقت باید این سیاه سوله هارَهم تحمل کنیمخدایا کرمتو شکربرو گمشو کنار تا لت و پاره ت نکردم.کَری مگه مرک احمق؟مگه ندیدی بدبخت عالمم؟مگه ندیدی نمیتونم یدونه آجیل بخرم برا عید،تو از من پول میخوای اونوقت؟گورتو گم کن تا سیاه سفیدت نکردم.امین که چیزی از سخنان مرد نفهمیده بود همچنان به رقصش ادامه داد تا اینکه مرد عصبانی شد،به امین سیلی زد و اسپیکر را از گردنش به بیرون آورد به زمین کوبید،حالا امین و اسپیکر،هردو روی زمین،پخش بودند.مرد سوار موتورش شد و رفت و  من به سراغ امین رفتم تا دستش را بگیرم و بلندش کنم،اشک از چشمان امین سرازیر شده بود و در این حین،اسپیکر که روی حالت رادیو رفته بود،صدایی توپ مانند پخش کرد و گفت،آغاز سال یک هزار و چهارصد و دو هجری شمسی .یه روزی کار ما هم میگیره،خدای ماهم بزرگهاولین حرف علی،بعد از رویاروییش با امین،اینگونه آغاز شد،امین،طبق معمول جوابی نداد اما من سر صحبت را باز کردم چند وقته داری کار میکنی؟سال اولمهببین من و داداشم ۴ ساله تو این کاریم،این کار عشقیه،نگاه به حقوقش نکن،واقعا ناچیزهعلی نگاهی به قد کوتاهِ من انداخت و گفت:چند سالته؟ خیلی قشنگ حرف میزنیجوابی ندادم و با زبان اشاره به امین فهماندم که باید به چراغ قرمز بعدی برویم،وسایلمان را جمع میکنیم وقتی علی میپرسد که به کجا میرویم، اینبار امین  جواب میدهد و من مانند مترجمان،آن را ترجمه میکنم:هر چراغ قرمز،حاجی فیروز مخصوص خودش را دارد.او لبخندی میزند،اسمش را میپرسم و جواب میدهد،علینوشته محمد محسن زاده و ابوالفضل طزرجانیگروه ایده پروران!حاجی فیروز
عکس از محمد محسن زاده
تجریش-نورورز1401</description>
                <category>ایده پروران</category>
                <author>ایده پروران</author>
                <pubDate>Sat, 25 Mar 2023 22:50:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طلاق!</title>
                <link>https://virgool.io/@e10parvaran/%D8%B7%D9%84%D8%A7%D9%82-nnfa3uygmjju</link>
                <description>به نام تونمیدونم این نامه روزی به دستت میرسه که بخونیش یا نه ولی... سلام!امیدوارم هرجا که هستی الان در آرامشی باشی که دنبالش بودی!یادش بخیر اون روزا با هم میرفتیم شهربازی و پارک؛با هم حرف میزدیم و تو داستان زندگیت با بابا رو میگفتی برام!یادم میاد میگفتی با بابا توی یه مهمونی آشنا شدی؛میگفتی خوش تیپ و پولدار بود اونوقتا!دکترم که بوده پس دیگه تموم بوده کار.راستی در کنار اینا دوستشم داشتی؟؟ای بابا،اینا چیه من میپرسم خب معلومه دوستش داشتی دیگه!از خودت بگو برام،از حالت،احوالت...یادمه هربار دعوا میکردیدباهم،بعدش سریع زنگ مامان جون میزدی و میگفتی دیگه دوستش نداری...ولی..ولی خودت که میگفتی دوستش دارم!اصلا اگر‌دوستش نداشتی برای چی ازدواج کردی باهاش؟راستی امسال میرم کلاس سوم!یادت هست که؟!ای خدا خب مگه میشه مادری فرزندش رو فراموش کنه؟!!اما...اگر فراموش نمیکنه،برای چی دیگه از اون روز دیگه نیومده به دیدنم؟!واقعا چرا نیومدی؟حتی برای تولدم هم منتظرت بودم ولی باز...نمیخوام بگم پیش بابا بهم بدمیگذره ها!نه! ولی...ولی خب من نیاز به تو هم دارم.دلم تنگ شده دوباره سه تایی باهم بریم بیرون؛اگرچه الان تنها حسرتی که دارم دیدن دوباره توئه.اجازه هست یه سوال دیگه بپرسم؟اگر خواستی جواب بده!برای چی اگر منو نمیخواستی به دنیام آوردی؟اگر قرار بود تهش اینجوری ولم کنی و دیگه خبری ازت نشه؟اگر قرار بود تهش به آرامش و خواسته های خودت توجه کنی؟ببخشم اگه یکم عصبانی شدم اما‌ دلم پر بود؛اگر شما زندگی نکردید تقصیر من چی بود این وسط؟شایدم عاشقش نبودی...حداقل الان سعی میکنم ازدواج نکنم؛تا یک بچه دیگه ایی بدبخت نشه،مثل منی که کلی آرزو داشت...امیدوارم هرجا که هستی،به اون آرامشی که تکی دنبالش بودی رسیده باشی...با عشقدخترتنوشته امیررضا فیصلگروه ایده‌پروران</description>
                <category>ایده پروران</category>
                <author>ایده پروران</author>
                <pubDate>Sat, 17 Sep 2022 00:41:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بو!</title>
                <link>https://virgool.io/@e10parvaran/%D8%A8%D9%88-src0f0on3tqv</link>
                <description>از همان روزی که بویش می‌آمد کرونا گرفته باشم؛چیزی نمیبوییدم!بوکردن را دوست نداشتم!هیچوقتِ هیچوقتش!همیشه بوی،خودش می‌آمدبویش می‌آمد؛که دارم خرابکاری میکنم!بویش می‌آمد که خواهرم داشت آبگوشت را میسوزاند!زخم معده پدرم،بوی عمل میداد و خون خواهرم،بوی کمبود آهن میداد! حال اما؛فرق داشت!از استراسبورگ با قطار به لیل می‌آمدم؛منِ پانزده ساله!در بلوغ بودم و بوی عرقمن را که نه بقیه را آزار میداد!بویش می‌آمد که دیر کرده باشم!دوییدم!من و جوش و عرق هایی که حال؛چند برابر شده بودند!اولین صندلی را نشستم!+ولش کن مگر کسی برایش مهم است کجا بشیند؟بوی صحبت با خودم،همان بوی کودکی‌ام بود که خواهر‌زاده ام را میزدم و بعد به او میگفتم:اگر بری به مامانی بگی دفعه بعدی محکم تر میزنمت!بوی همان شیطنت بچگی! ساعت ۵صبح بود و دلم هوای ایران را کرد!همان نماز صبح و بوی گلابی که مادرم آن‌را روی صورتم میریخت. حال هیچکدام نبودند!نه بوی گلاب بود و نه بوی چادرِخاکی مادرم که رویم میکشید!_غصه اش را میخوری؟+چه‌کنم؟_بخواب! +++خوابیدم!سرم روی صندلی بود و میلرزدیم!شاید هم بندری میرقصیدم!بوی دلتنگی می‌آمد؟اینبار نه!بوی سرماخوردگی بیشتر در دماغم میچربید و میچرخید! دخترکی آمد و با فرانسوی غلیظِ استراسبورگی فهماندم که صندلی،اشتباهی مرا نشانده!شاید هم صندلی اشتباهی نشانده!_چکسی؟+بو!مگر تو کیستی؟_بو!+بو؟_بو!+بو!نوشته محمد محسن‌زادهگروه ایده‌پروران!</description>
                <category>ایده پروران</category>
                <author>ایده پروران</author>
                <pubDate>Sat, 17 Sep 2022 00:38:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدرت گریه!</title>
                <link>https://virgool.io/@e10parvaran/%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-t2hmfwjmkqo9</link>
                <description>اگر قدرت گریه کردن نبود انسان ها چه می کردند ؟ موقعی که به دنیا می آیید شروع میکنید به گریه کردن انگار دارید برای گفتن حرفی تلاش می‌کنید ولی نمیتوانید سخن بگوییددر لحظات سخت زندگی تان  این گریه کردن و اشک ریختن است که به شما کمک می‌کند تا به مدار زیستن بازگردیدآریهرگاه که ناراحت شدید بی درنگ بگریید خودتان را آزاد کنیداشک های تان بهترین سلاح شما برای گذر کردن از دشواری ها هستنداز سلاح های تان به خوبی استفاده کنیداگر میخواهید که روح خود را از دست ندهیدگریه کنیدفراموش نکنید که این گریه ها همان اشک هاییست که وقتی به موفقیت می‌رسید از چشمانتان جاری می‌شوداین گریه ها هستند که در موفقیت و شکست همراه همیشگی شما هستندپس از آنها به خوبی استفاده کنیدتصمیم با شماست که در مواجهه با مشکلات با قدرت گریه کنید یا غم ها را در دل کوچکتان زندانی کنیدنوشته امین اقتصادیگروه ایده‌پروران</description>
                <category>ایده پروران</category>
                <author>ایده پروران</author>
                <pubDate>Sat, 17 Sep 2022 00:35:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نور را پیدا کنید...</title>
                <link>https://virgool.io/@e10parvaran/%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-pz5fffqmmwrl</link>
                <description>باز هم باور ندارید!!!پس بگذارید توصیفش کنم...آنچنان که استخوان ها به سان میله های فولادی دور تا دور بدنت را پوشانده اند تا شاید تو را از آسیب ها حفاظت کنند...باور ندارید که گوش و چشم و زبان و قلب و ذهنتان را دور حصار هایی پوشانده اید که از شما محافظت کند؟؟و حتی ذهنتان که مانند دزدگیری از فرار روح جلوگیری می کند...شما بنده ذهنتان هستید...ذهن شما دستور می دهد،شما هم می گویید چَشم.و قلبتان، حتی زمانی که به ندای او گوش می کنید دروغ می گوید، لاف می زند و احساسات تو را...چی میگن؟؟هان...جریحه دار می کند...احساس چیست؟؟درد؟؟چرا برای بد و بدتر به سراغ قلب می رویم؟؟!قلب شما هم یک زندانبان است...دیگر چه میخواهید؟؟این واقعا زندگی شماست...اما...این حرف ها از من نیست...از روحی است که آزاد شده؛نه با مرگ بلکه با فرار از زندانش...این روح موفق شد. میله ها را شکست،از روی ذهن رد شد!!!و قلب را کُشت...پسر بچه ای کوچک در اتاقی تاریکدیوار هایش هم قد او...دیوار هر روز قد می کشید و پسرک آب میشد...دیواری از کتاب ها و آیه های یأس بوددیواری از آینه بود که هر شکلی که میخواست را نشان میداد...فرشته را شیطان و شیطان را فرشته.من زندانی بودم در این اتاق...روحی تنها و پیشرو، پیشرو جسم...اما روزینوری رسید...از روزنهٔ دیوار نوری تابیده بود که گرمای عجیبی داشت...نور را دنبال کردم...شکاف را یافتم و آن را باز کردم...نور تمام اتاق را روشن کرد...از گرمای آن دیوار ها ذوب شدند...و من یک روح آزاد...بهشت زمین را یافتم..‌نور را پیدا کنید... دیوار را بشکافید... روحتان را آزاد کنید... ...روح زندانی جسم است...نوشته امیر محمد گروه ایده‌پروران!</description>
                <category>ایده پروران</category>
                <author>ایده پروران</author>
                <pubDate>Sat, 17 Sep 2022 00:33:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه های بر باد رفته!</title>
                <link>https://virgool.io/@e10parvaran/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-qltvngb3ttra</link>
                <description>هرکجا که انها را میدیدم، سر از تنشان جدا میکردم. نعره هایشان گوشواره هایم را به رقص وا میداشتند. در دست می فشردمشان، به گونه ای که مادرم مرا نفشرد. از غصه هایم میگفتم از قصه هایشان میگفتندمن از اتانازی میگفتممی پرسیدند چه سود؟! با خنده: خدا سوپرایز میشود! قاصدک ها! جانان من! ارزو هایم را به خدا برسانید. شما را به باد میسپارم... ارزو های بر باد رفته! بروید دیگر!میرفتند، میگریستم. میگریستم، میرفتندمیدیدم جان از تنم میرود... با اولین وزش باد رهسپار سفر میشدندراهی دراز، هم سایه با رود خشک شده!پ ن: اتانازی:مرگِ خود خواستهنوشته ابوالفضل طزرجانیگروه ایده‌پروران!</description>
                <category>ایده پروران</category>
                <author>ایده پروران</author>
                <pubDate>Sat, 17 Sep 2022 00:30:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کُشت مرا!</title>
                <link>https://virgool.io/@e10parvaran/%DA%A9%D9%8F%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D8%B1%D8%A7-xab6as4dbl99</link>
                <description>کشت مراکُشت...در پی بودن و نبودنم کُشت!پی اش را به تن مالید و بی‌درد کُشت!میگریختم!میگریستم!آن‌دم که مرا کُشت؛به او گریختم!جستنم باعث مرگی در او شد که در تقلای بودن یا نبودن؛مردن یا نمردن؛یا دیدن مرگ کسی؛ دست آخر خود را در من یافت!با رفتنش،بودنم!با نبودنش همه رفتن ها که هیچ...!!هیچ‌کس دل ندارد که مرا به هنگام مرگ،خویش را ببیند!دل ندارد!نوشته سید حسین واحدگروه ایده‌پروران!</description>
                <category>ایده پروران</category>
                <author>ایده پروران</author>
                <pubDate>Sat, 17 Sep 2022 00:25:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش نمیباریدی!</title>
                <link>https://virgool.io/@e10parvaran/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF%DB%8C-bhmpihbsx0xv</link>
                <description>کاش نمیباریدیکاش نمیباریدیاینجا کسی به فکر ما نیستامیدمان به تو بودکه نباری!باریدیحال .آهسته ببار باران!آهسته بباراینجا هیچ چیز سر جای خودش نیستیا غرق سیلاب می شویمیا لب هایمان از تشنگی ترک بر میداردآهسته ببار باران!کاش میدانستی ما آنقدر روی لطف و مهربانی ات حساب کرده ایمکه نه سد هامان برای روز های خشم تو محکم بود نه رودخانه هامان وسیع و نه مدیریت  هامان بحرانیآهسته ببار باران!میدان نامی اربابمان را سیراب کردیسیراب شد ارباب تشنه لبمانکویرمان دریا شد!آهسته ببار بارانفاضلاب همسایه بالا آمدجهاز هایش خیس شدآهسته ببار باران!همسایه مان را سیل برددخترک همسایه مان بی پدر شدآهسته ببار بارانمثل خنده های شخصی لال بر نمایشنامه آدمی کورآهسته ببار باران!نوشته محمد محسن زادهگروه ایده پروران!</description>
                <category>ایده پروران</category>
                <author>ایده پروران</author>
                <pubDate>Sat, 17 Sep 2022 00:19:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر!</title>
                <link>https://virgool.io/@e10parvaran/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-llz3eli7pakz</link>
                <description>آمدم!صدا هایی را می شنوم که در آینده به یاد نخواهم داشت!گریه می‌کنم!برای چه؟یک‌لحظهصبر کناو کیست که مرا بغل کرده است؟گریه ام کو؟چه گرم است!دارم...دارم میخندم!انگار دوستش دارم!گویی او هم مرا دوست داردبه او وابسته شده ام؟!چه زود...بجز او کسی دیگر می‌تواند باشد؟...بزرگتر می‌شومگذشته ام را فراموش کرده ام!چه زود...سرش داد میزنم و ناراحتش میکنممهم نیست فردا عذر خواهی میکنم!چرا من باید عذر خواهی کنم؟غرور من ارزشش بیشتر از اینهاست!ترس...دوباره همان حس لعنتی همیشگی!ترس از دست دادن عزیزانغرورم ارزشش را نداردهمین امروزهمین حالاحال دیگر،حالِ من جای دیگریست..بازچه زود فراموش کردمچه زود...(با آرزوی سلامتی برای تمام‌ مادران این کُره خاکی؛روح تمامی مادرانِ در زیر خاک؛شاد)نوشته امین اقتصادیگروه ایده پروران!</description>
                <category>ایده پروران</category>
                <author>ایده پروران</author>
                <pubDate>Sat, 17 Sep 2022 00:14:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغز های خالی خندان</title>
                <link>https://virgool.io/@e10parvaran/%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%AE%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-qruhslg6ne02</link>
                <description>دیشب تا صبح میخندیدند؛ کسی با پتک بر سرم میکوبیدکسی میخواست موهای سرم را از ریشه بکشدجفت چشمانم رنگ خون شده بودندانگار داشتند به من میخندیدندرشته خنده انها طناب دارم شده بودو سیاهی بجای مانده از اشک هایم، کبودیِ بعد از دار!خودم را به ان راه زدم گفتم خودشان ساکت میشوند امااما هرچه عقربه ساعت بیشتر میرقصید اما هرچه عقربه ساعت بیشتر میدویدانها مستانه تر میخندیدندنمیدانم... شاید،شاید خنده هاشان تمامی نداشتداد زدم! گورتان را  گم کنید قرمساق ها! سکوت،  و باز هم قهقه های بی دلیل! کلافه شده بودم؛با ناله گفتم به چه میخندید!؟ بروید به گور پدرتان بخندید. باز هم خندیدیند... میخندیدند، میگریستممیگرسیتم، میخندیدندبه طرفشان رفتم لحظه ای بیشتر طول نکشید چنگ انداختم و مغزشان را از سرشان بیرون کشیدمباز هم خندیدند، خنده ای خشک و زننده که مو بر تن ادم سیخ میکرد! گوشه دیوار را پیدا کردمخودم را انجا چپاندم و تا میتوانستم قوز کردم عقربه ساعت را می دیدم که حریص شده بود، برای مرغ خیالم دندان تیز کرده بود. هرچه زور در پاهای نحیفش داشت بکار گرفت تا او را بگیرد و سر از تن او جدا کند... به جلوی ایینه رفتماین من بودم؟ موهایی که رنگ شانه را ندیده بودند! رگ های باد کرده! رد جویبار های اشک بر بیابان چهره ام! دستان الوده به خون! راستش را بخواهید آن دیو سیاه چهره را نشناختم... کوک تر که بودم به دوستانم میگفتم: غصه نخور، پسته بخوراما اکنون، عکس شده بود! غصه خوردم! پسته مرا خورد! خانه ساکت شده بود! اما باقی مانده شب را به تماشای ماه پرداختم! اخر میدانید؟ مادر بزرگم میگفت: جن و پری ها خواب ندارند! من اکنون دیو بودمدیوی که خود را از یاد برده! دیوی که لالایی مادر را از خوب برده....نوشته ابوالفضل طزرجانیگروه ایده پروران!</description>
                <category>ایده پروران</category>
                <author>ایده پروران</author>
                <pubDate>Sat, 17 Sep 2022 00:12:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قطار مرگ!</title>
                <link>https://virgool.io/@e10parvaran/%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B1%DA%AF-ycf5spbqtwob</link>
                <description>حقیقت گاهی تلخ است...روزی تاجری در بغداد مردی را می بیند که با تعجب به او نگاه می کرد. تاجر فهمید که آن مرد مرگ است! هراسان،سوار بر اسب، به سمت سامرا می تازد تا شاید مرگ نتواند آن را پیدا کند شب هنگام که به سامرا رسید؛مرگ در آنجا منتظرش بود.تاجر تسلیم مرگ شد و از او پرسید:چرا امروز صبح در بغداد  با تعجب به من نگاه کردی؟؟مرگ گفت:چون شب همان روز ملاقاتی با تو در سامرا داشتم...هیچ کس از مرگ خود باخبر نیست!حتی نمی داند که ممکن است در طول روز چه اتفاقاتی برای او بیافتد.همه اتفاقات عجیب از یک روز عادی شروع می شود.یک روز کاملا عادی...ساعت ۵ بعد از ظهر از هتل بیرون آمدیم و به سمت حرم حرکت کردیم. ۱۰ دقیقه بعد به حرم رسیدیم‌... حرم غوغای عجیبی داشت اما خلوت بود؛خلوت تر از همیشه... بعد از زیارت نوبت به لحظه جدایی رسید.‌‌..آه...ای کاش هیچ وقت این وصال  پایان نمیافت!اما وقت آن است که ضامن آهو حاجت دیگران را هم برآورده کند.به هر حال باید نیمه دل را گذاشت و نیمه دیگرش را با خود برد...این تنها راه رهایی از دلتنگی است!آنقدر همه غرق زیارت بودند که زمان از دست رفت...هر طوری بود به راه آهن رسیدیم.خبر دادند درهای قطار بسته شده،بدوید!!!در آن زمان هیچ کس نبض نداشت و همه فقط می دویدند.بعضی رسیدند و بعضی ماندند.رسیدن همیشه خوب نیست گاهی نرسیدن بهتر از هزار بار رسیدن است.همه خسته و درمانده به کوپه هایشان رفتند و سریع خوابیدند.چند ساعت بعد صدای دلخراش ترمز قطار همه را بیدار کرد!خسته و خواب آلود در حالت اغما نماز خواندم و برگشتم.چند نفر در مسجد خواب رفته بودند.آن ها هم جا ماندند!چند دقیقه بعد دوباره همه به خواب رفتند...خوابی عمیق که برادر مرگ برای آنها تدارک دیده بود...طولی نکشید که...از خواب بیدار شدم...عجب کابوسی بود...شاید هم رویا بود...رویایی صادقه...گوشی دینگ دینگ می کند...اینترنت و تلویزیون فریاد می زنند...حقیقت را نمی توان پنهان کرد...خبر درست است...قطار سقوط کرده..سقوط...سقوط قطار !کاش هرگز سوار آن قطار نمی شدند...کاش به آن قطار نمی رسیدند...کاش مرگ در سامرا دیرتر می آمد...اما آنچه باید دانست، آنچه باید فهمید، آنچه باید درک کرد، این است که مرگ در سامرا منتظر همه ماست...نوشته امیر محمد قانعگروه‌ ایده پروران</description>
                <category>ایده پروران</category>
                <author>ایده پروران</author>
                <pubDate>Sat, 17 Sep 2022 00:09:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نجوای نوشتن!</title>
                <link>https://virgool.io/@e10parvaran/%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-a3mmhencr776</link>
                <description>نجوای نوشتن!از همان روز اول که قلم؛اشتباه به دست گرفتمتا حال!تا حال،که با قلم اشتباه مینویسم! تنها نجوای کلمات آزارم میداد!کلماتی که حسود بودند و زیر لب بُمب هاشان را در زمین صلح می‌انداختند!از همان کهنه طعنه هایی که در زیر لَبِ کلماتم به سیاست زده ام!تا ظاهر ساده کلماتی که بوی خون میداد!از همان اولین نوشته امکه آن هم‌ درباره سیاست بودتا حال که اختیار کلمات را ندارم!به نتیجه رسیده امکه ما بد نبودیم!کلمات حسود بودند!آری!کلمات حسود بودند!کلمات تحمل شادی تنها سیب درخت‌مان را نداشتند!نگذاشتند خود بیوفتد!با موشک به قلبش زدند!آریکلمات حسود بودند!آنها تحمل خوشی را که هیچ!تحمل ناله هامان را هم نداشتند! در خوشی‌هامان روی دختری که تنها میخواست فوتبال ببیند؛،گاز اشک‌آور را مهمان چشمانش کردند و در ناله هامان؛صدای گلوله را مهمان گوش هامان!آریکلمات حسود بودند!قرار بود نوشته ام سفید باشد!مانند قلبی که شاید؛زمانی داشتم!اما ابوالفضل حرف خوبی میزند!نوشته سفید؛قلب سفید میخواهد!میخواهی سفید بنویسی محمد؟خوب است!آفرین!قلب سفیدت کو؟قلب سفیدم را کلمات سیاه گرفته اند آقا!دارشان بزنید!_نمیشود محمد!چرا؟_تا بحال دیدی کسی بدون جرم سرش بالای چوبه دار برود؟بله!_کی؟کلمات دارش زدند آقا!اسمش محمد بود و فامیلش محسن زاده!کشتندش و با قلبی دگر زنده اش کردندمانند دیگرانی که هنوز دنبال مقصر میگردند!آقا اجازه؟کلمات حسود بودند!از همان روز اول که قلم؛اشتباه به دست گرفتمتا حال!تا حال،که با قلم اشتباه مینویسم! تنها نجوای کلمات آزارم میداد!نجوای نوشتننوشته محمد محسن زادهگروه ایده پروران!</description>
                <category>ایده پروران</category>
                <author>ایده پروران</author>
                <pubDate>Sat, 17 Sep 2022 00:07:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بنگر!</title>
                <link>https://virgool.io/@e10parvaran/%D8%A8%D9%86%DA%AF%D8%B1-bietyx8djpy6</link>
                <description>بنگر، بنگربه عقربه که خود ساز میزند و میرقصد. بنگر به خورشید که خود را پشت دیوار ها پنهان میکند. بنگر به ماه که خود را در پلیدی عیان میکند. بنگر به کوه که خود به ستوه امده... بنگر به شیرین که تلخ شد! بنگر به تهران که بلخ شد! بنگر به ابوالفضل که دلخ شد! عینک سیاه من! بنگر...  صدایم را نمیشنوی؟ با تو هستم. مگر میشود؟ تو دیدی من هم دیدم.  انوقت من زار بزنم اما تو خواب باشی؟ تو باد باشی؟ تو شاد باشی؟ تو سکوت کنی، من داد باشم؟ چشمانت کور بود؟ مگر پای برهنه کودکان سیستانی را در چله تابستان ندیدی؟! نامه های بی مقصد را دیدی؟ ماهی های پشت سد را دیدی؟ ادم های رو به مرگ دیدی؟ باغ ها را بعد از تگرگ دیدی؟ ستاره های خاموش را دیدی؟ حمام های بدون دوش را دیدی؟ مردمان این شهر بیهوش را دیدی؟ اشک های مروارید بدون پوش را دیدی؟ مثل اینکه تو نعل را وارونه بسته ای! من دستانم بلرزد! تو برقصی؟ من با کاکتوسم عزا بگیرم! تو برقصی؟ راست میگویی! تو خواب هایم را ندیدی! شب هایی که عینک سیاه من میرقصد.... نوشته ابوالفضل طزرجانیگروه ایده‌پروران!</description>
                <category>ایده پروران</category>
                <author>ایده پروران</author>
                <pubDate>Sat, 17 Sep 2022 00:03:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلواپسی!</title>
                <link>https://virgool.io/@e10parvaran/%D8%AF%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%BE%D8%B3%DB%8C-k43xofp96dcz</link>
                <description>اکنون... دلواپسی مرا نگران نیست! مرا به خاک مرده نشاندن،گران است.چرا که غم بوی خاک مرده؛خاطر نشان دردهاییست که یک فرد میتواند با آن ها به مدارا زندگی کند!گویی حقیقت گمانی است بدست اربابان و رعیت در خفه قان به جاهلیت روی برده اند. در میان،ابرِ انبوهِ آدمیان چنان بستر خود را به مرگ سوزانده اند؛لیکن جانداران زمان را به فراخی،و بدان نازیده اند که همه محبسی است برای دگرسوزی! ابتدای سخن خود را با دگران سرآغاز میکنم که این ها لاف مرگ ستیزی زده اند و به اکتفا کشانیده اند؛..هر چند تنگدستان روز حاسب نتوانستند...نوشته سید حسین واحدگروه ایده پروران</description>
                <category>ایده پروران</category>
                <author>ایده پروران</author>
                <pubDate>Fri, 16 Sep 2022 23:59:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدتر از مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@e10parvaran/%D8%A8%D8%AF%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF-hqwoj2erwleu</link>
                <description>چشمانم را نمیتوانم باز کنم.احساس ضعف و ناتوانی میکنم....هزاران هزار صدا را در اطرافم میشنوم ولی تشخصیشان برایم سخت است. سخت تر از همین دیروز!دو روز گذشته اما هنوز نمیتوانم چشمانم را باز کنم؛راستش اصلا نمیدانم دقیقا کجا هستم چه برسد به اینکه خواسته باشم صداهای اطراف را تشخیص دهم.تنها حدسی که در ذهنم است این است که در بیمارستانم!بیمارستان!   هیچوقت چنین حسی نداشته ام!حسی که در حالت پوچی باشی... پوچی یعنی آن؛که دیگران فکر میکنند تو فعلا براثر سکته نه میشنوی و نه میبینی و در خواب عمیقی هستی اما تو در کمال ناباوری هم میشنوی و هم میبینی.البته برای من نه!کاش ببینم!    روز پنجم هم فرا رسید.کم کم دیگر دارم  مطمئن میشوم که دیوانه نشده ام.حتی قایمکی شنیدم که دکتر میگفت سکته ایی که کرده،شدید بوده.دیدید!دیدید درست میگفتم؟!سکته کرده بودمسکته!  دلم برای جسمم میسوزد.جسمم؟مگر من در جسمم نیستم؟فقط این را میدانم که کالبدم حالش خوش نیست!کالبدم!بیچاره کالبدم! دستگاه هایی وارد گوش و حلق و بینی اش کرده اند ولی تنها چیزی که استرس این موقعیت را کاهش میدهد شنیدن صدای فرزندانم است! ای کاش میتوانستم ببینم! صدا زیاد واضح نیست! اما همین هم قابل قبول و لذت بخش است!لذتی که در وصفش میتوان گفت نوعی داروست برای زخم سهرابم!     یک هفته گذشته و میشنوم که دکتر میگوید حالش بهتر شده؛فکر کنم نوش دارو جواب داده است.دخترم جیغ میزند!صبر کن!  تار چیزی را میبینم.چیزهایی مبهم از خرت و پرت های پزشکی بالای سرم حتی آن دستگاهی که صدایش آزارم میداد با بوق بوق کردن هایش را هم میبینم.فکر کنم توانسته ام وارد فاز جدیدی از روحم شوم.باز هم صبر کن!این خوب نیست.این یعنی که دارم میمیرم!مرگ! ولی حالم که بهتر است!مرگ دست خداست و میخواهم هنگام مرگم علاوه بر صدای فرزندانم چهره هایشان را نیز ببینم.      مدتی طولانی گذشته و خوش خبری این است دارم مرخص میشم!خوشحالم! هیچ چیز به اندازه سلامتی لذت بخش نیستولیولیولی مسئله این است که من هنوز از نظر آنها نه  میشنوم و نه میبینم پس یعنی برای همیشه افتاده ام؟اما باز هم حکمت خدارا شکر همینکه زنده ام شُکر      قرار نیست بروم؟یعنی چه؟صداهایی مبهم!  صداهایی از جر و بحث فرزندانم همان فرزندانی که یک عمر زحمتشان را بی منت کشیدم و الان هم شوق دوباره دیدنشان را دارم چیزهای خوبی نمیشنومنه امکان ندارد!خانه سالمندان؟یعنی برای یک تن افتاده و بی جان یک جا در خانه هایشان نیست؟زود قضاوت نمیکنم و نکنید! مطمئنم دلیلی دارند! پول تخت و دستگاه اکسیژن؟حق هم دارند.بالاخره خرج هایی دارم.ولی چیزی که بیشتر از همه آزارم میدهد این است که پسرانم میگویند مراقبت بی مراقبت! هیچ چیز بدتر از نااُمیدی از فزندانت نیست.اشکالی ندارد! ناراحت نیستم.نفرین نمیکنم.یک ماه گذشتهپیشرفت خوبی کرده ام.بعد از یک ماه حداقل بی جان کامل نیستم.توانستم چشمانم را باز کنم اما...بهر چه؟تنها امیدم دیدن فرزندانم بود ولی... الان بجای آنها فرزندان کسانی  را میبینم که برای خدمت به استخدام خانه سالمندان در آمدند.     حداقل امیدم این است که به دیدنم میآیند ولی کو آن معرفت؟دیگر ناامید شده ام یعنی امیدی که قبلا داشتم را ندارم.بروند و به کارهاشان برسند!به همان دختری که وقتی بزرگ شد آنها را به اینجا بیاورد!     و سرانجامم رسید.مرگ خاموش!من مردم. تنها جسمی روی زمین زنده است مرده ام.از روزی که آمده ام به اینجا روند مرگم تقویت یافتکاش واقعاً میمُردمکاش واقعاً میمُردم!نوشته امیررضا فیصلگروه ایده پروران</description>
                <category>ایده پروران</category>
                <author>ایده پروران</author>
                <pubDate>Fri, 16 Sep 2022 23:55:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاست</title>
                <link>https://virgool.io/@e10parvaran/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-cfswyv9gka62</link>
                <description>سیاستسیاست را باید در خواب اموخت! عامه مردم آن را نجس می دانند و حرف زدن درباره اش را حرام... به خود میگویند، نباید به لاشه نیمه جان سیاست دست زد! مبادا، مبادا خونش به گردن ما بیفتدنکند نفرینش دامان مارا بگیردمارا برای سیاست نساخته اند... چشم ها بسته گوش ها بسته دهان ها بسته سکوت مطلق، سکوت محض... سکوتی که صدای زار زدن سیاست بر آن؛می افزایدزندگیِ بی دردسر می خواهند مردم ایران زمین!شاید شوالیه ای با اسبی سفید از راه برسد!شاید!نوشته امین اقتصادیگروه ایده پروران!</description>
                <category>ایده پروران</category>
                <author>ایده پروران</author>
                <pubDate>Fri, 16 Sep 2022 23:50:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوف کور!</title>
                <link>https://virgool.io/@e10parvaran/%D8%A8%D9%88%D9%81-%DA%A9%D9%88%D8%B1-d4wfz7d8fjlh</link>
                <description>... قلبم ایستاد، جلوی نفس خود راگرفتم.می ترسیدم او مانند ابر یا دود ناپدید شود،سکوت او حکم معجزه را داشت  مثل این بود که یک دیوار بلورین بین ما کشیده باشند از این دم، از این ساعت تا ابدیت خفه میشدم. چشم های خمار و خسته او مثل اینکه یک چیز غیر طبیعی که همه کس نمی تواند ببیند، مثل اینکه مرگ را دیده باشد، آهسته به هم رفت. پلکهای چشمانش بسته شد و من مانند غریقی که بعد از تقلا و جان کندن روی آب از شدت حرارتِ تب به خود لرزیدم و با سرِ آستین  عرق روی پیشمانیم را پاک کردم... صادق! این متن قسمتی از کتاب بوف کور نوشته هدایت بود. کتابی که بعد از خواندنش مزه تلخ و گَس آن در دهانم مزه کرد. آن روز ها سرتاسر خوابهایم پیر مرد قوز کرده ای بود که با خنده های خشک و زَننده اش، مو بر تن آدم راست می کرد. آن پیر مرد را از کتاب صادق خان به یاد داشتم! کتابی که او نود و دو سال قبل در بمبئی کامل کرده بود. کتاب بوف کور شناخته شده ترین اثر از صادق هدایت است، این کتاب به سبک سورئالیسم یا فراواقع نوشته شده است. بوف کور در ظاهر خود را داستانی درباره عشقِ محکوم به شکست معرفی می کند اما با ورق زدن هر صفحه از این کتابِ ماندگار، حقایق، شکلی گُنگ و گیج کننده ای را به خود می گیرند و مخاطب خیلی زود در می یابد که بوف کور چیزی بسیار بیشتر از یک داستان عاشقانه است...به قلمِ ابوالفضل طزرجانی گروه ایده پروران</description>
                <category>ایده پروران</category>
                <author>ایده پروران</author>
                <pubDate>Fri, 16 Sep 2022 23:46:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرمای آبادان</title>
                <link>https://virgool.io/@e10parvaran/%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%86-ybdogewyybkx</link>
                <description>به نام خداموضوع انشاچند روزِ آخر سال تحصیلیدر آبادان این چند روز هوا خیلی گرم شده استپدرم‌ نمیگذارد کولر را روشن‌کنیم اما من و مادرم بعد از ظهر ها که او به سر کار میرود آن‌را بدون اجازه روشن میکنیم من به مادرم میگویم که این‌ کارِ ما گناه است اما مادر میگوید ما خانواده ایم و خانواده میتواند بدون اجازه ی پدر هم دست به وسایل خانه بزنداما‌به نظر من‌ او اشتباه میگوید و پدرم پول برق را آخر ماه میدهد؛ نه خانواده!زنداییم‌ تازه به آبادان آمده است.او هم همین را میگوید.او میگوید دایی حسن، یک روز دهانه ی کولر را بسته اما زندایی زرنگی کرده و بعد از رفتن دایی به مغازه دهانه کولر را باز کرده است.زندایی ام مریض شده استدیروز که به دکتر رفته بودیم فهمیدیم سنگ کلیه دارد.مادرم به زنداییم میگوید مایعات بخورد اما او میگوید دکترش همچین حرفی نزده است.زندایی حرف دکتر را خیلی قبول دارد.امروز قرار است با مادرم و ملیکا و زندایی به داروخانه برویمحالا چرا اینهمه آدم برای خرید دارو میرویم؟قبول دارید که سایه بان ها خیلی خوب هستند؟حال فکر کنید سایه بانتان آن هم در این آفتاب یک بستنی فروشیِ کنار متروپل باشد و مادرتان مجبور باشد برای خرید دارو های زندایی به داروخانه ی‌نزدیک بستنی فروشی برودمن و ملیکا عاشق بستنی هستیمملیکا شکلاتی دوست دارد و من‌ وانیلیمامان و زندایی اما بستنی نمیخورند تا نکند قندشان بالا برود.در کل گرما چیز خوبی نیست.من سرما را بیشتر دوست دارم.شما چطور؟میترا دفترش را بست اما کاش دفترش را نمیبستکاش میترا تا صبح انشا میخواند و درباره ی کولر حرف میزد!کاش آن‌روز مادر به داروخانه نمیرفت و کاش بستنی فروشی بسته بود!کاش زندایی مایعات میخورد و به حرف دکتر گوش نمیکردکاش زندایی سنگ کلیه نمیگرفت و کاش دکتر به او دارو تجویز نمیکردکاش سایه بان ها خوب نبودندکاش آبادان؛آبادآف نبودو کاش مرگ؛اجازه خوردن بستنی را به ملیکا و میترا میداد!!به یاد دو تن از شهدای متروپلملیکا و میترا صالحیان پور!شاید،شاید پزشک های نه‌چندان دورِ آینده!به قلمِ محمد محسن زادهگروه ایده پروران</description>
                <category>ایده پروران</category>
                <author>ایده پروران</author>
                <pubDate>Fri, 16 Sep 2022 23:33:48 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>