<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ادریس</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@edrisvaysi</link>
        <description>در تبریز پزشکی می‌خوانم. قبل‌تر در شریف برق خوانده و بعد از دو سال انصراف داده‌ام. به نوشتن علاقه دارم ولی چیزهای زیادی هست که باید بخوانم. هر دو را اما شدیدا دوست دارم هم نوشتن و هم خواندن را.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 13:50:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/201679/avatar/Zc3OOe.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ادریس</title>
            <link>https://virgool.io/@edrisvaysi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زمانی برای آدم‌بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@edrisvaysi/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-trz8x4it0nza</link>
                <description>نوشته‌ی رو دیوار کلیشه است و از تکراری‌ترین‌ها. ولی خب ترکیبش با تاریخش و البته حس و حالی که این روزها دارم، برایم زنده و دیدنی‌اش کرد. این‌که روایت شخصی چه‌قدر می‌تواند به کلیشه‌ها و به صحنه‌های توی ذوق‌زننده‌ی از فرط تکراری بودنشان، اصالت بدهد را خیلی عمیق حس کردم. این‌که آن روزها چه‌قدر آدم ساده‌تری بودم. اردیبهشت ۹۸ را می‌گویم. این‌که این دو سال و دو ماه اگر همه‌ی مردم را نه دو سال که بیست سال پیرتر کرده باشد، من را انگار دویست سال! بزرگتر کرده است (می‌دانم بزرگنمایی است!) توی ذوقم زد و در عین حال خوشحالم هم کرد. حتی می‌توانم خیل موهای سفید اضافه‌شده روی سرم را هم گواه بگیرم (که خب این هم منطقی نیست و بیشتر به ژنتیک و این چیزها برمی‌گردد).  چون آدم به قول احسان عبدی پور دلش حرف‌زدن می‌خواهد شاید بهتر باشد حرف بزنم. که حناق و غمباد نشود.  این‌که در زندگی‌های ما فردیت اصالت خیلی بیشتری از گذشتگان که هیچ، از همین یکی دو نسل قبل‌ترمان پیدا کرده را همه‌مان می‌دانیم و احساس می‌کنیم. این‌که ما آدم‌هایی نیستیم که به هر قیمتی تحمل کنیم. این‌که کوتاه نمی‌آییم. این‌که گور بابای بقیه. مهم حال خودمه و آرامشم. من این‌ها را مسخره می‌کردم. مسخره هم نگویم لااقل سرزنش می‌کردم. که خب دنیا مگر آنقدر ارزشش را دارد؟ که دل آدم‌ها را شکست؟ که انقدر خودمحور بود؟ که بقیه را در نظر نگرفت. و بعد یک جاهایی یک اتفاقاتی افتاد که دیدم نع‌خیر. به قول آقای ر. یکهو دیدیم این همه مدت این بقیه‌ی آدم‌ها بودند که داشتند زندگی می‌کردند و در واقع آدم بودند و من این وسط آدم نبوده‌ام و حق زندگی‌کردن را از خودم گرفته بودم. این‌که خودت را در نظر بگیری و خیلی هم همممه جا دل نسوزانی و سعی نکنی همه ازت راضی باشند، این‌که دست از نایس‌ گای بودن برداری. بلاک کنی. بلاک آنبلاک کنی. مستقیم تو روی آدم‌ها نواقصشان را به یادشان بیاوری تا مجبور نباشی تحمل کنی‌شان یک دستاورد بزرگ بود. این شاید زیادکردن سطح پالس‌های دافعه تا انتهاش، مثل زیاد کردن صدای تلویزیون تا حد گوش‌خراش صد باشد. و حتی پایین‌آوردن جاذبه! (اگر جاذبه‌ای وجود داشته باشد البته) تا سطح صفر. ولی لازم است. ما که سلبریتی و سیاست‌مدار نیستیم. ما آدم‌های معمولی هستیم و می‌خواهیم زندگی معمولی خودمان را بکنیم. آن کسی و آن کس‌هایی که قرار است همراه، دوست، پارتنر یا هر چیز دیگر ما باشند نباید هیییچ وقت به جایی برسند که مجبور شوند ما را تحمل کنند. این یعنی ما دافعه‌های‌مان را گذاشته‌ایم وقتی که خرهای‌مان از پل‌ها گذشت رویشان کنیم و یا حتی بدتر از آن، داریم آن‌ها را توی خودمان خفه می‌کنیم و می‌خواهیم برای همسفر و همراه کسی شدن، کس دیگری شویم. داریم خودمان را فدا می‌کنیم. شخصیت‌مان را. اگر موسیقی مبتذل دوست داریم، چون آن آدم موسیقی فاخر! دوست دارد، سعی می‌کنیم آن نوع موسیقی را در خودمان فرو کنیم. و موسیقی فقط یک نمونه‌ای است از هزاران. و خب انگار متأسفانه و یا خوشبختانه حقیقت این است و خیلی خوب این را درک می‌کنم که تحمل، دروازه‌ی جهنم است. ما وظیفه‌ی انسانی‌مان است که همه را بنا به انسان‌بودن دوست بداریم و اگر کمکی ازمان خواسته شد هر کاری از دستمان ساخته است برایشان انجام بدهیم ولی در دوستی‌ها، در نزدیکی‌ها و صمیمیت‌ها باید شاخک‌هایمان حساس‌تر شوند. باید تا می‌توانیم آدم‌ها را از خودمان برانیم تا مشخص شود که کدام‌ها می‌مانند. ما طرفدار نمی‌خواهیم به نظرم. ما دوست می‌خواهیم. شاید بپرسید اگر تنها ماندیم چه؟  حقیقت این است که احتمالش نزدیک صفر است ولی حتی اگر تنها ماندیم هم، تحمل فقط یک نفر، که خودمان باشیم، آسان‌تر از تحمل دو نفر است، یکی خودمان و یکی هم حداقل آن یک نفر دیگر که سعی در تحملش داریم. و خب. حرف‌هام تموم شد. و این دو سال و دو ماه روزهای بزرگی رو در خود گنجونده بودند. حتی با وجودی که تقریبا به قیمت تنهاموندنم تموم شدند. کمتر چیزی توی این دنیا هست که از احساس تعلق ارزشمندتر باشد و من می‌دانم که به کجاها و کدام آدم‌ها تعلق دارم. همین تا الان کافی است. این‌که آن جاها و آن آدم‌ها را پیدا کنم یا نه و به چه تعدادی را روزهای باقی‌مانده‌ی زندگی‌ام هستند که مشخص خواهند کرد. ولی الان کم کمش می‌دانم از این به بعد قرار است چه‌طور زندگی کنم. کمی بهتر زندگی‌کردن به جای خاصی از این دنیای درندشت برنمی‌خورد. من کسی نیستم. هیچ کس. و هیچ چیزی در مورد من آن‌قدرها مهم نیست که در مقیاس عمومی قابل ذکر باشد ولی زندگی‌ام همه‌ی چیزی است که دارم. و حقیقت این است که متأسفانه یا خوشبختانه تصمیم گرفته‌ام خودم را دوست داشته باشم. این قلبی که می‌زند را، جفت کلیه‌هایی که تصفیه می‌کنند. پاهایی که همه جا می‌برندم. چشم‌ها و هر چیزی که متعلق به خودم است و البته عمرم که شاید از ارزشمندترین‌هاشان است. این عمر عزیز را دوست دارم. حیف است بعدها حسرت خوردن برای گذاشتن آدم‌هایی توی لحظه‌هایش جای آدم‌های دیگری. خیلی حیف.</description>
                <category>ادریس</category>
                <author>ادریس</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jul 2021 18:43:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفیدها</title>
                <link>https://virgool.io/@edrisvaysi/%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF%D9%87%D8%A7-bmxho78x7b6o</link>
                <description>عکس از سید مجید موسویانامان از شستن لباس‌ها. از سخت‌ترین کارهای دنیا است. از آن وقت‌هایی است که با تمام وجود حس می‌کنی که چه‌قدر بی‌انصاف بوده‌ای نسبت به مادرت. مثل تمام وقت‌هایی که غذا می‌خوری، چای دم می‌کنی یا سفره پهن می‌کنی و برای همه‌ی کارهایی که مادران انجام می‌دهند و کسی نمی‌بیندشان ناراحت می‌شوی. طبق عادت شستن‌شان را با حمام یکی کردم. برگشتنی جلوی آینه ایستادم. عادت ندارم زیاد با خودم، قیافه‌ام، سر و شکلم و موهایم که در این چند سال هی کمتر و کمتر شده‌اند ور بروم. ولی هر کسی که ما را دید گفت شما باید بیشتر به خودت برسی و من هم گاهی به تواتر این گزاره فکر می‌کنم. برس را حرکت می‌دادم. بی‌هدف. در یک آن موجی از تارهای سفید را دیدم که چشم‌نواز بودند و ظریف. اولش یکه خوردم. نه این‌که برایم جدید باشند. فقط فکر می‌کردم تعدادشان باید کمتر باشد. حس کردم خیلی بیشتر شده‌‌اند. انگار راستی راستی پیر شده بودم. مامان اگر بود می‌گفت: «بچه جان ببین همه‌ی موهاتو سفید کردی. وقت زن گرفتنته.» بعد من هم می‌نشستم براش دو دو تا چهارتاهای خودم رو می‌کردم و براش توضیح می‌دادم که گول دکتر دکتر صدازدن‌های کس و کارمان را نخورد. خیلی زیاد مانده کسی آدم حسابمان کند مادر جان. من فدای اون سادگی‌ات بشوم آخر.بعد با هم چای می‌خوردیم و نیمچه تحلیل ریزی از آخرین وضعیت دعواهای زن‌های کوچه‌مان می‌کردیم. البته چون بدعاتم هم کرده است قویا بر استفاده از آب‌لیمو داخل استکان چای من و لیوان او تاکید می‌ورزیدیم. هر چند می‌دانم اندازه‌ی من دوست ندارد و چون نمی‌خواهد دلم را بشکند آن چند قطره را هم می‌پذیرد که با آن حرکات کاتوره‌ای در آن خوش‌رنگْ آجری حل می‌شوند و نگاهشان می‌کنیم.ولی مادر این‌جا نیست. چای هم نیست.من چای دوست ندارم راستش. این را باید می‌گفتم. فقط یک من هستم و یک آیینه و یک عالمه فکر و خیال. فکر این‌که با این‌که در اوان بیست و شش سالگی هستم ولی کلی کارهای نکرده، آرزوهای به منصه‌ی ظهور نرسیده، کتاب‌های نخوانده، فیلم‌ها و مستندهای ندیده، جاهای نرفته و موزیک‌های گوش‌نداده دارم. با این‌که زندگی خییلی خییلی شگفتی‌های بیشتری در دامانش نهفته دارد و من می‌دانم که وجود دارند و می‌شناسمش این پوینده‌ی آشوبنده‌ی زیبا را که تا چه اندازه دل‌انگیز است و من می‌دانم که رویا داشتن چقدر چیز خوب و قشنگی است و هرگز نسبت به واقعیت وجودداشتنم لحظه‌ای هم دل‌چرکین و گرفته نبوده‌ام؛ اما با وجود همه‌ی این‌ها و علم به این نکته که برای پی‌گرفتن کنجکاوی‌ها و تجربه‌‌کردن بیشتر چیزی که اسمش را زندگی گذاشته‌ایم حداقل پانزده بیست سی سال دیگری هم جا دارم که پیش بروم می‌خواهم اعتراف سنگین و تلخی را بر زبان بیاورم‌. ناکامی‌ها و بهتر بگویم تلخ‌کامی‌هایم آن‌قدر زیاد بوده که به حد اشباعی رسیده‌ام که ترجمان آن را دقیقا در همان لحظه‌ای می‌توانم ببینم که آن موج سفید موها، آن موج موهای سفید را دیدم. این‌که زندگی‌ام طوری باشد که اگر تا بدین‌جا بخواهم مصدری برایش تعریف کرده و رویش بگذارم هیچ واژه‌ای چون «نرسیدن» به کالبدش نخورد ولی در عین حال این احساس به صورت خیلی عمیق و خیلی زیسته درونم ریشه دوانده باشد که انگار اندازه‌ی یک پیر شصت هفتاد ساله تجربه دارم و دنیا را دیده‌ام و سرد و گرم روزگار را چشیده‌ام حس غریبی است. این‌که جسمم و روحم آن‌قدر از هم فاصله گرفته‌اند غمگینم می‌کند. این‌که ترس‌هایم آن‌قدر بزرگ و اساسی شده‌اند که واقعا گاهی به این فکر می‌کنم که من کشش حتی ۵ یا ۱۰ سال دیگر این مدل زندگی را ندارم می‌ترساندم. این‌که تصور جالبی از ۳۵ سالگی ندارم (و دروغ چرا اصلا فکر این‌که قرار است به چنین سنی برسم برایم عجیب است) و حتی به طرز وحشتناکی می‌ترسم که قرار است دیگر چه چیزهایی ببینم حس تلخ غریبی بهم می‌دهد.دنیا و زندگی در عین نشان‌دادن ارزش ذاتی‌اش در نشان‌دادن زشتی‌ها و پلشتی‌ها و کثافت‌ها و سقوط‌هایش هم به من ذره‌ای کم‌کاری نکرد. آن‌قدر آزارم داده که سیرم کرده باشد. که اشباع شده باشم. که فکر کنم یک مرد ۵۵ ساله‌ام. دنیا من را دچار تناقضی بزرگ کرده است. میل به ادامه‌دادن و کنجکاوی پیگیری و طی طریق از یک سو و خستگی و ناامیدی عمیق از هر آن‌چه در جریان است و میل به یافتن یک انتها از سوی دیگر. این روزها البته یک نکته‌ی خیلی خوب در زندگی‌ام در جریان است که بعدتر دوست دارم یک جایی در موردش مفصل حرف بزنم. اتفاق زنده و بخت‌‌یاری ویژه‌ام این است که شروع کارآموزی‌مان در بیمارستان کودکان بوده است. جایی که کلی مادر را هر روزه می‌بینم. اگر بچه‌ها نبودند. اگر مادرها نبودند. اگر چای‌ مادرها نبود. خدایا زندگی چه جای ترسناکی می‌شد.اضافه حرفی نیست. یادداشتی بود برای سال ۹۹. سالی که به قول عمران صلاحی «تنها درآمدمان، پدرمان بود.» یکی در توییتر هم وصف عجیبْ مطابقی با من را نوشته بود. سالی که صبورتر، غمگین‌تر و تنهاتر شدم. و این یک وضعیت طلایی است. زیباتر از ترکیب غم و صبوری و تنهایی مگر داریم؟ آخرش چه می‌شود را نمی‌دانم. ولی ۹۹ هم سالی بود از این زندگی. از دیدن. قلپ آب دیگری بود که در لیوان ظرفیت‌های‌ رو به اتمام عاطفی و احساسی‌ام ریخته شد. امید که سرریز نشود. امید که بتوان روزی چهره‌ی امید را در کنجی یافت.امید که زندگی پیروز این نبرد باشد.</description>
                <category>ادریس</category>
                <author>ادریس</author>
                <pubDate>Sat, 13 Mar 2021 03:31:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نام‌ناپذیر</title>
                <link>https://virgool.io/@edrisvaysi/%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%86%D8%A7%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1-dbmeexsen90x</link>
                <description>فکر می‌کنم بیشتر از میانگین بقیه‌ی آدم‌های دور و ورم به چرایی‌ها فکر می‌کنم و فکر می‌کنم که بیشتر از بقیه‌ی چرایی‌ها به چراییِ «وجود» فکر کرده‌ام. خیلی دنبال هدف گشته‌ام. چیزهایی هم خوانده‌ام که البته نتوانسته‌اند - یا شاید هم خودم نخواسته‌ام که بتوانند! - زیاد راهگشا باشند. پارسال اگر کسی ازم می‌پرسید که دنبال چی هستی یک واژه‌ی آماده برایش داشتم. چون واقعا بعد از خیلی فکرکردن و خیلی سنجیدن و خیلی بالا و پایین پریدن بهش رسیده بودم. اون واژه هم چیزی نبود جز «رضایت». بعد یک دنیا حرف هم در تاییدش و البته توضیحش می‌توانستم بزنم که هنوز هم البته می‌توانم. ولی بعدتر که با خودم فکر کردم دیدم این‌ها حرف‌های جدیدی نیستند. نه این‌که الزاما هر چیز جدیدی بهتر باشد و یا این‌که درست نباشند، فقط حس کردم توی این توضیح‌ها و استدلال‌هایی که من برای خودم تراشیده‌ام جای یک چیزی خالی است. و نمی‌دانستم چی.چند شب پیش یکی از بچه‌های دوران دبیرستان گروهی زد و تعداد زیادی از بچه‌های اون سال‌ها رو اون‌‌جا اد کرد. خیلی حس عجیبی داشت بعد این همه مدت پیدا کردن خیلی از آدم‌هایی که بخشی از زندگی سال‌های شیرین دبیرستان بودند و سال‌ها بود هیچ خبری ازشون نداشتم.هر کدوم جایی بودن. یکی سربازی، یکی دانشگاه، یکی شیفت، یکی خونه و یکی هم بچه در بغل! که اتفاقا این آخری صدای گریه و خنده‌ی نوزاد تازه به دنیا اومده‌ش رو به اشتراک می‌ذاشت و قربون صدقه‌‌ش می‌‌رفت و من هم غرق در تعجب شده بودم.باز یاد سال‌هایی که از دست داده بودم برگشت و برای چند لحظه‌ - از آن چند لحظه‌های لعنتی مدام تکرار شونده - اوقاتم رو تلخ کرد. و دوباره اون حس تلخ شکست واقعی و عقب‌موندن قلبم رو فشرد. پیش خودم دوباره ستون مزایا رو کنار ستون معایب مغزم زود قرار دادم. بعد یک چیزی اذیتم کرد دوباره. یک طعم بدی توی تار و پود وجودم چشیدم که نمونه‌اش رو سراغ نداشتم. به قول یکی از بچه‌‌ها که همیشه می‌گه نیاز زیادی به کلماتی حس می‌کنه که خلق نشده‌‌اند من هم نفهمیدم اسم اون حالت رو چی باید بذارم که بتونم تفسیرش کنم. حداقل تلاش کنم از شدتش کم کنم و یا اقلا راه چاره‌ای رو جست‌وجو کنم.برگشتم به اون روزهایی که با وجود این‌که کارت دانشجویی شریف دستم بود و مثلا می‌تونستم مثل بقیه از اون استخر عجیب و غریب معرکه‌اش با فقط سانسی ۲۰۰۰ تومان استفاده کنم، بروم کلاس ارشدی که عارف توش درس می‌داد و ببینم یک سیاستمدار - که آن روزها خیلی مهم‌تر از الان بود برای ما!- چه‌طوری درس مخابرات می‌دهد؟ و حتی بروم عضو رسانا شوم که مثل آن بچه‌هایی که در بدترین حالات جفت پدر مادرهاشون کارمندی، معلمی،دکتر مهندسی بودند و قیافه‌هاشان - که البته بعدتر فهمیدم ارزیابی قیافه از همان وقتی که مراجع از در می‌آید داخل و می‌شود خیلی خیلی چیزهاش رو حدس زد از عناصر مهم یک شرح‌ حال روان‌پزشکی است. - داد می‌زد این‌ها مثل من نیستند یا بهتر بگویم من مثل این‌ها نیستم - چون تعداد آن‌ها خیلی خیلی بیشتر بود و من عنصر نامطلوب آن اتمسفر شمرده می‌شدم. - کارهای علمی - فرهنگی بکنم و اردو بروم و از این چیزهای معمول دوران دانشجویی من هم تجربه کنم! ولی خیلی از اون کارها رو نکردم و تقریبا در هیچ جمعی نتوانستم خودم رو تحمیل کنم با این‌که واضحا آن‌قدرها کار شاقی نبود. و این حس از همان روز اول رفت توی اعماق ذهن و روحم. دلزده شدم. دنبال کسی یا چیزی می‌گشتم که نمی‌دانستم کیست یا چیست؟ مشکلی داشتم که مشکل نبود! یک لوزرِ واقعی شده بودم که حالم از خودم به هم می‌‌خورد. خیلی زیاد می‌خوابیدم. درس‌ها رو نمی‌فهمیدم و هم‌چنین بچه‌ها رو. اگر آن روزها مثل الان خوردن داروهای ضدافسردگی مثل نقل و نبات، باب شده بود بعید نبود شروع می‌کردم و شاید هم واقعا کار درست همان بود. ولی بدبختی این‌جا بود که می‌دانستم افسرده نیستم و واقعا هم نبودم! غمی داشتم ناشی از سیلی بزرگی که واقعیت به من زده بود. واقعیت به من گفت تو در مکانی هستی که به آن تعلقی نداری. تو با این‌که همه‌ی حقوق قانونی‌ات به عنوان یک دانشجو به رسمیت شناخته شده خودت هنوز این واقعیت را نپذیرفته‌ای. با این‌که خوب می‌دانستم آن پسر خیلی فوق‌العاده‌ی مودبی که خانه‌شان شمال تهران بود و فقط هزینه‌ی شهریه‌ی یک سال مدرسه‌اش در شهری مثل شهر ما معادل خرج کل تحصیل ۱۲ ساله‌ی یک دانش‌آموز نوعی به حساب می‌آمد خیلی خوب من را پذیرفته و من واقعا از هم‌کلامی با او حس خوبی دارم ولی یک چیزی همیشه ته دلم می‌گفت که پسر! بی‌خیال. تو هیچ درکی از شرایط و طرز فکر این شخصیت فوق‌العاده نداری و احتمالا اون هم همین‌طوریه نسبت به تو. این احساس تعلق نداشتن البته فقط از بعد مالی و اقتصادی نبود. گرچه معتقدم این بعد از زندگی روی تقریبا همه‌ی بعدهای دیگر اثرات خیلی عمیقی داره اما در بررسی حوزه‌های مختلف و به صورت مستقل من خیلی وقت‌ها کاملا از آن جنبه صرف‌ نظر کردم و متاسفانه نتیجه باز همان بود که بود. تصمیمم برای رفتن از آن‌جا پیش از هر چیز قیامی بود بر علیه احساس گم‌شدن، غربت و غرابت دلگیر عدم تعلق به جایی که در آن هستی و زندگی‌ات را می‌گذرانی. و این یک خطرکردن بود و یک شکست و قماری بود که روی حداقل ۳ سال از بهترین سال‌های زندگیم می‌کردم. باید با طالع‌قمر - همان پسر خوب تهرانی پیش‌گفته - و خیلی از طالع‌قمرها و البته جمع خوب چهار نفره‌ی اتاق خودمان که بهترین و مشابه‌ترین از نظر سطح دغدغه با من بودند خداحافظی می‌کردم.این همه روده‌درازی کردم و این‌ها همه را گفتم که بگویم با آن‌که امروز و در جایی که هستم از نظر اجتماعی خیلی از آن احساس عدم تعلق کم شده و خیلی خوب - حداقل بهتر از اون دوران - از همان ابتدا حواسم بود که خودم را گم نکنم ولی هنوز در یک جایی مشکل دارم. همان‌طور که آن‌وقت‌ها اندازه‌ی یک دانشجوی تیپیک شریف غرور - ی که زیباست و حتی ممدوح! -نداشتم، به خودم افتخار نمی‌کردم و خودم را جزوی از آن جمع نمی‌دانستم؛ احساس می‌کنم الان هم به شکل جدیدی همان‌طور هستم. آن اندازه غروری که بقیه‌ی دانشجوهای پزشکی دارند را ندارم، آن اندازه که آن‌ها آینده‌های خودشان را زیبا تصور می‌کنند من نمی‌کنم، آن اندازه که آن‌ها حسِ - شاید به حق و واقعیِ - تافته‌ی جدابافته‌بودن دارند، من ندارم و از همه مهم‌تر آن اندازه که آن‌ها دنیای‌شان مثل روپوش‌های‌شان سفید و اتوزده است و آینده‌هاشان از آن هم سفیدتر - که شاید این هم به این دلیل باشد که حجم خوبی از آدم‌های این‌جا هم بچه‌های دکتر، مهندس و اقلا معلم‌هایی هستند که زندگی‌شان خیلی راحت و خوب بوده و به این فکر می‌کنند خودشان که دکتر شوند قرار است دیگر چه نور علی نوری شود زندگی‌شان - من به همان اندازه و حتی بیشتر دنیایم سیاه است، امروزم سیاه و آینده را هم بدبختانه سیاه می‌بینم. الان شاید بهتر توانسته باشم منظورم را از آن حس و حالی که اول گفتم توضیح دهم که البته تلاش ضعیف و مذبوحانه‌ای بود.هنوز به این نتیجه نرسیده‌ام که باید مثل بقیه‌ی بچه‌های این‌جا شوم یا نه. درست کدام است؟ مشکل از من است یا اساسا مشکلی وجود ندارد و من دارم مشکل‌تراشی می‌کنم؟ ولی احتمالا باید بیشتر بهش فکر کنم. خصوصا که الان چیزی که در حد احساس رضایت و حتی بیشتر از آن می‌تواند کمکم کند همین احساس تعلق است. من شدیدا به جایی، آدم‌هایی و اتمسفری نیاز دارم که در آن بیگانه، تنها و با دردهای خیلی شخصی نباشم. نیازمند دردهای مشترکم. ولی اگر به قول بزرگی در هر چیز مشترک نوع خاصی از ابتذال نهفته باشد چی؟ نمی‌دانم. به این‌جاها که می‌رسم یعنی باید یک جوری ته حرف را هم بیاورم که خب کار ساده‌ای نیست و البته لزومی هم شاید نداشته باشد.</description>
                <category>ادریس</category>
                <author>ادریس</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jan 2021 05:17:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتاری در باب لذت و شیدایی!</title>
                <link>https://virgool.io/@edrisvaysi/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D9%88-%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C!-ses5lktdncu0</link>
                <description>شهر کتاب تبریز - ۱۱ دی ۱۳۹۹میگه: «تو که قرار نیست همه‌ی اینا رو بخونی - چون خبر داره کلی کتاب دارم که نخوندمشون اینو گفت احتمالا - پس بهتره یکی‌شون رو برداری‌ و بقیه‌شون رو بذاری سر جاش. هزینه‌ی اضافی و الکی هم نمیفته رو دوشت.»گفتم: «ببین راستشو بخوای حس می‌کنم خیلی وقته کتاب خریدن بیشتر از این‌که برام کاری باشه برای این‌که برم الزاما هر چی خریدم رو بخونم یه تفریح خیلی خیلی لذت‌بخش شده.» از این‌که توی قفسه‌ها سرک بکشم، اسم کتاب‌ها و نویسنده‌ها را نگاه کنم، از قفسه‌ی جامعه‌شناسی بروم ادبیات روسیه و بعد فلسفه، برگردم ادبیات، این بار آلمان و بعدتر آمریکای لاتین و بروم آن وسط‌ها کتاب‌های شعر را هم ورقی بزنم لذت می‌برم. انگار در یک کنسرت نشسته باشم و سمفونی‌ای را نظاره کنم که از شرق تا غرب عالم نوازندگان می‌نوازند و من چون ناشنوایی بی آن‌که هیچ از آن‌چه می‌نوازند را بتوانم درک کنم، صرف تماشاکردن حرکت دست‌هایشان و بازی‌کردن با سازهای جورواجورشان به وجدم بیاورد. انگار برای دقایقی آن‌ شیداییِ خاص خودم را یافته باشم. آخر من فکر می‌کنم آدم‌ها همه شیدا هستند ولی هر کدام به شیوه‌ی خود.‌ یکی همه‌ی هم و غمش را در تلاش برای بالارفتن در مراتب اجتماعی! صرف می‌کند، شیدای بالارفتن و بالابودن است؛ آن‌گونه که برایش ترسیم شده است که بالا چیست و کجاست؟دیگری عاشق کوه است، آن یکی ماشین، آن دیگری نرم‌افزار و کدزدن، یکی الکل و یکی هم چیزهایی بدتر از الکل است که شیدایش می‌کند. این که آدم‌ها بتوانند شیدا نشوند را نمی‌توانم با اطمینان بگویم اما بدون تردید در زندگی بیشترشان اگر وارسی و دقت شود ردی از چیزی را می‌شود دید که آن‌ها را بیشتر از بقیه‌ی چیزها به وجد می‌آورد.دوست دارم گریزی بزنم به مکالمه‌ای که چند وقت پیش بین من و یکی از دوستانی که از آن‌هایی است که دغدغه‌ی فرهنگ دارند و خیلی دوست دارند آدم‌ها بنشینند کتاب بخوانند، پیش آمد. به من گفت: - چون من صفحه‌ای برای معرفی کتاب‌هایی که می‌خوانم باز کرده‌ام و خدا می‌داند که بعد از کمی فکر کردن حس کردم که چه اقدام ابلهانه‌ای بود و البته که من عادت دارم به سماجت در پیشبرد کارهای ابلهانه و نیز دوست ندارم خیلی زود جا بزنم، حداقل این یکی را. - «چرا در یک مجموعه به فواید خواندن رمان نمی‌پردازی، من حس می‌کنم مردم فکر می‌کنند رمان‌خواندن وقت‌ تلف‌ کردن است و ارزش رمان خیلی در نظرشان پایین است.» ابتدا کمی در فکر فرو رفتم، نه به این‌ دلیل که به این پیشنهادش فکر نکرده باشم و نه حتی به این دلیل که ازش بخواهم فوایدی که به ذهنش می‌رسد را بنویسد بلکه به این خاطر که من می‌خواستم یک روزی آن‌جا بگویم که فکر نکنید خواندن رمان فی‌نفسه کار خیلی شاقی است و یا خیلی قرار است چیز عجیبی به شما اضافه کند، می‌خواستم بگویم  خواندن کتاب به طور عمومی و داستان و رمان به طور خاص به باور من پیش از آن‌که تلاشی باشد برای درک بهتر جهان، آشنایی با چگونگی استفاده از کلمات و کمک به سطح نوشتاری هر فرد و نیز عزیمتی باشد به دنیای گذشتگان و نیز آن‌هایی که در دیگر جاها چیزهای بیشتری دیده‌اند، یک لذت خالص است. لذت استفاده از خیال، درگیرکردن ذهن و تلاش برای ترسیم آن‌چه بر ذهن و خاطر صاحب اثر گذشته است در ذهن خودمان. با جزئیات خیلی بیشتر از فیلم و سریال و گاهی حتی خیلی زنده‌تر از آن‌ها! به قول فاضلی، همه‌ی هنرها به داستان ختم می‌شوند. توضیح این مطلب شاید سخت باشد اما درک آن به نظر آسان‌تر است.امیدوارم دشتِ غروبِ سردِ امروز از شهر کتاب روزی آن لذت ناب را برایم به همراه داشته باشد و البته که آن‌قدر بر حجم کتاب‌های نخوانده‌ام افزوده شده که دیگر  حرص‌خوردن از جهت خرید این تازه‌ها و عذاب وجدان گرفتن برای آن پول‌های بی‌زبانم قدیمی شده است. خدا عاقبتم را به خیر کند.</description>
                <category>ادریس</category>
                <author>ادریس</author>
                <pubDate>Thu, 31 Dec 2020 22:47:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تسویه حساب</title>
                <link>https://virgool.io/@edrisvaysi/%D8%AA%D8%B3%D9%88%DB%8C%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%A8-uzoygxso68wq</link>
                <description>همه‌ی مُهرها را گرفته بودم جز یکی‌شان. از اولینشان که مهر مرکز مشاوره بود و کارگر نیفتادن نصیحت‌های پدرانه‌ی مسئول آن‌جا که هر راه‌ حلی که به ذهنش می‌رسید را ارائه داد و فقط وقتی فهمید ناامیدی و بی‌انگیزگی و میل به تمام‌شدن همه چیز برایم در آن‌جا آنقدر زیاد است که همه‌ی جواب‌ها را سر بالا و از روی حسی که معلوم نبود تنفر است یا بیزاری یا ترس یا حتی بریدن می‌دهم، اطمینان خاطر یافت که وظیفه‌اش را انجام داده یا اقلا توانسته انجام دهد و من را به خدا و بقیه‌ی مسئول‌ها و دفاتر چندگانه‌ی آن‌جا سپرد و نگاهش می‌گفت که برای پرکردن همه‌ی مهرها برایم آرزوی موفقیت دارد و توامان از کاری که دارم انجام می‌دهم راضى نيست و احساس می‌کند در حال ارتکاب یک حماقت محض هستم. هر چند هیچوقت نمی‌توانم بفهمم - و کاش می‌توانستم - وقتی در روزها و ماه‌های بعد از آن‌صبح پاییزیِ غم‌انگیز ۱۰ مهر ماه، دید پشت‌بند من اقلا هف هشت ده نفر دیگر که تازه فقط آن‌هایی بودند که من می‌شناختمشان و آمده بودند آن مهرها را بگیرند، باز همان احساس را نسبت به آن‌ها هم داشته بود یا نه؟باری، همه جا رفتم. سوراخ سنبه‌هایی که در طول دو سال کوفتیِ آن آجرخانه حتی یک بار هم گذرم بهشان نیفتاده بود ولی جعبه‌ی خالی جای مهرهایشان را روی برگه‌ی انصراف می‌دیدم که باید پر شوند. همه‌شان را پیدا کردم.فقط همان یک مورد اول بود که پرسید چرا و البته همان یک موردی که مانده بود و ابتدائا ازش سخن به میان آوردم.تنها مهری که در آن به مشکل خوردم مهر کتابخانه‌ی مرکزی بود. یکی از کتاب‌هایی که به امانت تحویل گرفته بودم در سیستم ثبت نشده بود که برگردانده شده باشد. یک رمان بود. اسمش را یادم نیست. گفتند یا باید یکی تازه‌اش را بخری یا پول کتاب به علاوه‌ی پول مدت دیرکردش را بدهی. گفتم امکان ندارد نیاورده باشم. من همه‌ی کتاب‌هایم را نگاه کرده بودم. تنها چیزهایی که بررسی کرده‌بودمشان. خیلی‌هایشان را معدوم، بعضی‌هاشان را همان‌جا رها و بقیه را هم با خودم برده‌ام ولی یادم است این کتاب را ندیدم. باید برگردانده باشم. بگذارید بروم انبار خوابگاه. تنها جایی است که شاید بتوانم پیدایش کنم.آمدم انبار. خیلی خوب وارسی کردم و کتاب را یافتم. کتاب را بردم. طبقه‌ی همکف بود. مسئول کتابخانه فقط پول دیرکرد را خواست. پول را دادم.پرسیدم: الان مشکل تسویه حسابم حل شده است؟گفت: بله مشکلی ندارید.گفتم: کجا باید بروم مهر بزنم؟گفت: طبقه‌ی دو. ریاست آن‌جاست.رفتم بالا. اولین و آخرین باری که از پله‌های داخل کتابخانه‌ی مرکزی دانشگاه صنعتی شریف بالا می‌رفتم.آخ شریف... هنوز هم که هنوز است نامت را که می‌‌آورم قند توی دلم آب می‌شود. چقدر تو مهندس‌های خفن داشتی. چقدر گربه‌های خوشگل داشتی. چقدر گل‌های رنگارنگ و رتبه‌ی تک‌رقمی کنکور و طلای المپیاد جهانی داشتی. آخ شریف که به قول یکی از بچه‌ها حتی دامنه‌ی سایتت هم شبیه هیچ دانشگاه دیگری توی این مملکت نبود.آخ که چقدر بد تمام شدی برای من...بالا رفتم... شتابان. در آخرین دقایق آخرین ساعات اداری برای آخرین مهر برگه‌ی انصراف...در را زدم.صدایی آمد که بفرمایید داخل. صدای یک زن بود.رفتم تو.گفتم: با ریاست کتابخانه کار داشتم. می‌خواستم ...گفت: خودم هستم.گفتم: آمده‌ام مرحمت فرمایید و یک مهر تسویه حساب با کتابخانه برایم بزنید.گفت: برگه‌ات را بده.همان موقع پسر کوچک خانم رئیس که با لباس فرم مدرسه روی صندلی گوشه‌ی اتاق داشت درس و مشقش را می‌نوشت و جعبه‌ی مدادرنگی‌اش هم باز بود و مدادها روی شیشه‌ی میز پخش شده‌بودند و تلاقی نوری که از گوشه‌ی باز پرده راهش را گرفته بود و روی شیشه‌ی میز و مدادرنگی‌ها می‌تراوید، صحنه‌ی بدیعی را خلق کرده بود؛ آمد که از مادرش چیزی بپرسد که مادرش نگاهش روی برگه‌ی من خشک شده بود.سرش را بلند کرد و رو به من پرسید:چرا می‌خواهی انصراف بدهی؟گفتم: چی بگم.می‌دانستم دقیقا چه باید بگویم. اما آن پسر کوچکش، آن لباس فرمش، آن کیف خوش‌رنگش، آن مدادرنگی‌هایش و البته مادرش که داشت این سوال را از من می‌پرسید، دل همه‌ی آن المان‌ها با همم نیامد. حس کردم خوب نباشد جلوی بچه‌ای که مادرش توی شریف کار می‌کند و احتمالا بارها این‌طرف و آن‌طرف پز این دانشگاه و دانشجوهایش را داده است، بگویم که چرا می‌خواهم بروم. شاید بعید نباشد که برای پسرش نقشه کشیده باشد که روزی حتما این‌جا قبول شود. که سربلندش کند. که موفق شود. ثمره‌ی عمرش را در بالاترین جایگاه علمی کشور ببیند. میوه‌ی زحماتش را بچیند. حس کردم ممکن است اگر حرفی بزنم، همه‌ی این آرزوها باد هوا شود و حتی اگر روزی واقعا آن پسر بچه خواست برود ریاضی و واقعا بارش بود نگذارند برود و بفرستندش تجربی که پزشک شود و پول دربیاورد (راستش آن موقع‌ها همین قدر خودم را مرکز جهان می‌دیدم که فکر می‌کردم آنقدر مهم است که من چه جوابی بدهم) ولی می‌دانستم که راه سعادت ما از توی دل همین دانشکده‌های فنی‌ است که می‌گذرد. نتوانستم چیزی بگویم.. حتی یک کلمه.. نگاه سنگین مادر رئیس را تحمل کردم. نمی‌دانم چه فکری کرد. برایم مهم نبود. بهتر بود هر فکری کند جز این نتیجه‌گیری که دلیلی بیشتر برای ناامیدی پیدا کرده باشد. یک نفس خیلی عمیق کشید.فکر کنم شکست خورده بودم.حرف هم که نزنی، از نگاهت می‌توانند خیلی چیزها را بخوانند. همان موقع بود که راستی راستی باورم شد چشم‌ها حرف می‌زنند. خانم رئیس چشم‌های من را خواند. برای همین بود که وقتی خواست مهر تایید را بزند نفس عمیقی کشید. مهر را برداشت. قبل از این‌که بچسباندش به چهارگوش خالی باقیمانده یکهو ازم پرسید پول را پرداخت کردید؟گفتم: بله. به آقایی که پایین بودند دادم. گفت: رسیدش کو؟گفتم: کارت نکشیدم. نقدی ازم گرفتند.گفت: حق ندارند این کار را بکنند. این پول باید به حساب کتابخانه واریز شود.ته دلم از ماجرای تازه‌ای که داشت برایم درست می‌شد نگران بودم! این چه وضعیتی است که داخلش گرفتار شده‌ام.کاش می‌توانستم بگویم که واقعا خسته‌ام و حوصله‌ی دوندگی بیشتر برایم نمانده است. کاش می‌توانستم بگویم خواهش می‌کنم زودتر بگذارید بروم. من باید بروم زیست‌شناسی بخوانم. من واقعا حال روحیم خوب نیست.ولی کدام اداره در ایران است که اگر یک ذره احساس کنند احترام لازم را بهشان نمی‌گذاری اذیتت نمی‌کنند؟ با این‌که این خانم واضحا از آن قماش نبود ولی در ادارات ارباب رجوع بیشتر اوقات باید به خفت تن دهند، مثل گوسفند مطیع و مثل یک نوکر سربه‌زیر باشند که خدایی نکرده آن کارمندی که کارشان پیشش گیر است ناراحت نشود و به یک جای دیگری پاسش ندهد. کاش همه‌ی کارمندها مثل مراجعانشان بودند. احترام‌گذاشتن را یاد می‌‌گرفتند. حتی زوری و به اکراه.خانم رئیس اما من را پاس نداد. نشان داد هنوز کارمندها و حتی رئیس‌های خوب وجود دارند و توی آن ادارات با آدم‌های عبوس، نفس می‌کشند‌.مهر را زد. گفت شما بروید من درستش می‌کنم.و من با سرعت پایین آمدم. پیش از آن‌که خانم مهربانی که کارم را راه انداخته بود و از در آن‌طرف که داخل کتابخانه بود پایین رفت که احتمالا حساب کارمند خاطی را برسد باید به طبقه‌ی همکف می‌رسیدم.و رسیدم.فرصت آخرین نگاه به صندلی‌ها و میزهای کتابخانه که ساعت‌های زیادی برای خوابیدن از آن‌ها استفاده کرده بودم بهم دست نداد.برگه‌ی پر از مهر در دست، رهسپار آموزش کل شدم.آن‌جا کارت دانشجویی‌ام را ازم گرفتند.آن کارت آبی‌رنگ زیبا را.برگه‌ی معافیت یک ساله را هم دادند.برگه می‌گفت من تا ۱۱ مهر ۹۶ فرصت دارم و بعد از آن سربازم.این ۱۱ مهر، ۱۱ روز بیشتر از چیزی بود که می‌خواستم.از آموزش که خارج شدم. یک هیچ بودم. یک هیچ تمام عیار. و این هیچِ مطلق بودن تا مهر سال آینده با من همراه بود.بعدتر که دقیق شدم دیدم تا همه‌ی مهرها دنبالم بوده است.حتی تا مهر امسال. حتی تا آذر امسال. حتی تا همین چهار پنج روز بعدی که تولدم است و همراهم خواهد بود احتمالا تا همیشه.به قول خیام:شمعِ طَرَبَم، ولی چو بنشستم، هیچمن جامِ جَمَم، ولی چو بشکستم، هیچ.</description>
                <category>ادریس</category>
                <author>ادریس</author>
                <pubDate>Sun, 13 Dec 2020 12:52:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جرثقیل</title>
                <link>https://virgool.io/@edrisvaysi/%D8%AC%D8%B1%D8%AB%D9%82%DB%8C%D9%84-fcd6ff7jmeih</link>
                <description>پای چپش را چفتِ کنج تیر بتونی برقِ استوارِ دروازه‌ می‌کند. سه تا قدم بلند بر می‌دارد؛ قدم سوم که تمام شد سنگ بزرگ و کبود توی دستش را طوری در دل خاک سفت کوچه فرومی‌برد که انگار پونزی است که بر دیوار کوبیده‌ شده باشد. شک و شبهه‌ها جهت انجام مراسم پنالتی کاملا برطرف شده است. دو تا گیم (که منظورمان همان نیمه بود) ۷ گلی، دو تا ۵ گلی و حتی دو تا هم ۳ گلی نتوانسته بود برنده‌مان را مشخص کند. عطش فرونکاستنی‌مان برای دویدن مثل آهو یا شاید هم بز طوری بود که ضیافت پنالتی‌ها، آخرین راه چاره برای تمام‌کردن مسابقه‌ که کار حداقل ۳ روز در هفته‌مان بود، محسوب می‌شد. وقتی بود که واقعا هوا داشت تاریک می‌شد یا واقعا دیگر نفس‌هایمان به شماره می‌افتاد و از روی زیر توپ زدن‌هایمان می‌شد فهمید دیگر حوصله‌ نداریم.نوبت به من که رسید خیلی بد زدم. توپ رفت همان جایی که دیاکو چند شب پیش با اسپری‌ِ سیاه‌رنگش اسم هر سه مان را با تاریخ روی دیوار همسایه نوشته بود؛ با عنوان یادگاری. تیرکی عملا وجود نداشت. از روی همان یک قلوه سنگ و یک VAR طور چشمی بدون داور حکم می‌دادیم که توپ از کجای دروازه رفته است. قضیه‌ی خم جردن هم پیش ما لنگ می‌انداخت. آن موقع‌ها هنوز با کانسپتی به اسم خطای دید هم اساساً آشنایی نداشتیم. آن بازی را سر همان پنالتی باختیم.چشم دوخته‌ام به دیوار بالاترِ دیگرْ همسایه‌مان که یک دفعه خواهرم روی شانه‌ام می‌زند: - اوهوی... کجایی؟ چی رو نگاه می‌کنی یه ساعته؟بیا چایتو بخور هر دفعه باید صد بار صدات بزنیم زحمت بکشی بیای نوش جان کنی...- هیچی. دیوار خونه‌ی ف. خانم رو نگاه می‌کنم. یادته یه بار بچه‌ها گچ آورده بودن از مدرسه؟فک کنم یکی‌شون مبصر بود. چقد گچ خالی کردیم تو اون یه تیکه دیوار برای کشیدن یه دروازه. همون موقع بابا برگشت. یه چک آبداری بهم زد. فک کنم آخرین سیلی‌ای بود که ازش خوردم. حق هم داشت. تازه آجراش رو با سیمان سیاه پوشونده بودن. دیوار قشنگی بود. بالاش سفید پایینش سیاه.یادت نیست؟- نه فک نکنم.- اون یادگاری رو که حتما یادته. دیوار اون‌ور. خونه‌ی م. خانم. الان کلا پاک شده. ما رو باش با چه امیدی اون شب با اسپری نوشتیمش.- آره آره یادمه اونو. خیلی زشت بود کارتون. هنوزم نفهمیدم چطور دعوا نشد سر اون.- خونواده‌ی خیلی محترمی بودن. رعایتمون کردن.این جرثقیله رو مخمه. این خونه‌ی شیش طبقه. پشت بوم هم دیگه صفای قبل رو نخواهد داشت. الان که دقت می‌کنم حتی آسفالت هم به ضرر بچه‌ها شده. زخم زمین خوردن رو آسفالت قابل مقایسه با خاکی نیست. یادمه چند باری که رو آسفالت خونین و مالین شدم چقدر دیر زخم‌ها خوب می‌شدن. آسفالت، تازه بود. خوش‌رنگ.خطر آسفالت برای بازی‌کردن خیلی بیشتره. چقد دوندگی کردن برای آسفالت کوچه. خدابیامرز اون معلمه. علی آقا... حالا یه چیزی نیست که بدی نداشته باشه. قاعده‌ی دنیا رو ببین.- چرا هست.- چی؟- خیلی چیزا...- نیست.- سیب. به این خوبی. می‌تونی یه بد‌ی‌اش رو بگی؟ - نه حالا اون‌طور. یه جور دیگه گفتم. ولی آره سیب هم بدی داره. بدی ولی برای سیب یه جور دیگه‌س!- چی  میگی برا خودت؟- ببین...این جرثقیله تمرکزم رو بهم زده.- از بس که بهش توجه می‌کنی. توجه خیلی زیاد، تمرکز رو از آدم میگیره. صفرا می‌فزونه.- آره. مثل وسواس. دیدی سه ساعت رو کتابی اندازه‌ی یه ربع نمی‌‌فهمی؟ چون هی می‌خوای دقیق‌تر بشی. هی بدتر میشه. هی دقیق‌تر میشی... هی بدتر... -باید بگذری- آره. بگذریم...- چای هم سرد شد. جرثقیل رو نگاه کن تا دوباره می‌ریزم.- باشه. خدا تمام خواهران رو نگه داره.هجده آذر ۹۹</description>
                <category>ادریس</category>
                <author>ادریس</author>
                <pubDate>Tue, 08 Dec 2020 10:04:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای امیرمحمد، برای تراژدی</title>
                <link>https://virgool.io/@edrisvaysi/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%98%D8%AF%DB%8C-inrb7yrqf5ce</link>
                <description>پست اینستاگرام چهارشنبه ۲۳ مرداد ۹۸ امیرمحمد دو هفته قبل بود. چهارشنبه بود. چهارشنبه‌ای مثل امروز. کمی گرم‌تر. کمی پرحرارت‌تر. غروب بود. غروبی که روی تاریکش به روشنایش غلبه کرده بود و تاریکی آن دقایق هم موج روی موج می‌آمد و غروب را پس می‌زد. آن موقع‌ها دیدمش بعد حدود یک سال گمان کنم. آن شب هم، شب خوبی بود. خوشحال بودیم. ما همان فامیل‌های درجه‌ یک معدودی بودیم که شانس گرامی‌داشت اتفاق مبارک آن روز را که البته پروتکل‌هایش هم در حد توان رعایت شده بود، پیدا کرده بودیم.با هم حرف زدیم. او پرسپولیسی بود و من استقلالی. پرسپولیس برای چهارمین بار قهرمان می‌شد و من درست یادم نمی‌آمد استقلال آخرین بار کی قهرمان شده بود.او رئالی بود و من بارسایی و زیدان آمده بود و جام را از چنگ بارسلونا درآورده بود و او را خوشحال‌ کرده بود و من هم هیچ امیدی به روزهای آتی بارسلونا نداشتم.من را یاد کودکی‌های خودم می‌انداخت. با آن‌که نقطه‌ای که ایستاده بود متفاوت به نظر می‌رسید اما اگر جایمان عوض می‌شد احتمالا من هم مثل او تیم‌هایم را انتخاب می‌کردم و او هم مثل من! از شاد حرف زدیم. این‌که خودش هم ندانسته چطور درس خوانده‌اند و نمره‌گرفته‌اند. حدودا نصف من سن دارد. ولی من در همان معدود دفعاتی که دیده‌ام‌اش گرمای خاصی را در وجودش احساس کرده‌‌ام. امیر محمد خیلی توی دلم می‌رود شاید دلیلش همان دلیل عاطفه‌ و محبت عمومی همگان باشد نسبت به او. دلیلی از گذشته برآمده. ولی من خیلی وقت‌ها از آن قالب آمده‌ام بیرون و باز نگاهش کرده‌ام و باز دوستش داشته‌ام و نخواسته‌ام خودم را قانع کنم که به همان دلیل دوستش دارم.بگذارید چند سالی فلش بک بزنم.بروم سر وقت روزهایی که حاج احمد، دایی پدرم، در احمدآباد، روستای پدری‌ام با سه پسرش زندگی می‌کرد. که یکی‌شان هم اسم پدر من بود. و اتفاقا پدر همین امیرمحمدی که وصفش در جریان است. یکی از پسرهای حاج احمد، حسام، در همان سال‌های جنگ مثل خیل کثیری از جوان‌های این مملکت پر کشید. شهید شد. حسام داغ بزرگی بود روی دل حاج احمد و برادرها و خواهرهایش. سال‌ها گذشت. زندگی ادامه پیدا کرد. بدون حسام. با یادش تنها. با زخم عمیقی که روی حافظه‌ی خانواده‌ی حاج احمد به جا گذاشته بود.سال‌ها بعد پدر امیرمحمد، که گفتم هم اسم پدر من است، خبردار شد تنها پسر آن‌روزهایش کمال، آسیب دیده و جایی تصادف کرده. کمال را بردند بیمارستان و یک چیزهایی فهمیدند. فهمیدند کمال مریضی بدی دارد. پسر ۱۷ ساله‌ی پدر امیرمحمد، سرطان داشت. سرطان پانکراس. کمال خیلی نتوانست تاب بیاورد. کمال را همه دوست داشتند. من هم کمال را یادم است. آن وقت‌ها من حدودا نصف او سن داشتم و جایی ایستاده بودم تقریبا که اکنون من و امیرمحمد، برادر کمال ایستاده‌ایم.کمال هم رفت و زخم دیگری روی حافظه‌ی خانواده‌ی حاج احمد حک شد. حاج احمد هنوز زنده است. روستا به جهت روستا بودنش و به جهت نزدیک‌تر بودن آدم‌هایش جایی است که همه چیز زود پخش می‌شود. شایعه، راست، دروغ، شادی و غم. بله غم. غم خانواده‌ی دایی پدرم پخش شد. چند سال بعدتر، دقیق‌ بخواهم بگویم ۶ سال قبل بود. خانه بودیم. زنگ زدند که اتفاقی برای پدر امیرمحمد افتاده است. درست نفهمیدیم.آن روزها حاج احمد هنوز زنده بود ولی بیمار و در انتهاهای راه به نظر می‌رسید.روزهای سختی بود. چون بدترین احتمال به وقوع پیوسته بود. پدر امیرمحمد، راننده‌ی مینی‌بوس خط احمدآباد - تکاب. هم‌نام پدر من، داغ برادر و پسر جوان دیده‌ی ما. کسی که او را به مانند کمال پسرش دوست داشتیم، چن ماه بعد از فروش مینی‌بوسش و شروع به کار با یک ماشین سنگین در یکی از معادن تکاب، ماشینش چپ کرده بود و خودش هم از میان ما رفته بود. آن روزها امیرمحمد امروز ما حدودا ۷ سال داشت. کلاس اول بود. برادر را که ندیده بود، پدر هم نابه‌هنگام کوچ کرده بود. امیرمحمد قصه‌ی کاملا واقعی ما مانده بود و مادرش و جفت خواهرهاش و بار عاطفی و حب عامی که از سوی فامیل به سویش روانه می‌شد و من ابتدائا گفتم صرفا از آن جهت نیست که دوستش دارم. من دوست داشتنم بیشتر از آن جهت است که‌ به او امید بسته‌ام. برگردیم به امروز. به همین چهارشنبه. می‌دانید که در بیروت انفجار عظیمی رخ‌داده است که نصف شهر را ویران کرده و ۳۰۰ هزار نفر را بی‌خانمان. اما نگران نیستید. خوابتان می‌برد. احتمال می‌دهم گریه‌ هم نکرده‌اید. چون به هر حال آدم‌های آنجا را نمی‌شناسید. بگذارید بهتان بگویم دیشب، حوالی ساعتی که در بیروت آن ابربمب ساعتی انبارشده ترکید، بمب دیگری در احمدآباد ما، روستای پدری من، روستای حاج احمد دایی پدرم که چند وقت بعد از رفتن پدر امیرمحمد، غریبانه او هم رفته بود، بمبی در قلب مادر امیرمحمد و خواهرهایش و همه‌ی آن‌هایی که می‌شناختندش ترکید. امیرمحمد تصادف کرده. با دوستش. روی موتور. ماشین بهشان زده. دکترها می‌گویند GCS اش 6 است و می‌دانیم که اسم این حالت چیست. کما. امیرمحمد تراژدی را دارد تکمیل می‌کند. اما نباید بکند.امیرمحمد باید بلند شود. روشنی چشم‌هایش را مهمان قلب مادر و دو تا خواهرش بکند. مصیبت برای خانواده‌ی دایی پدرم از حد دارد بیرون می‌زند. همه‌ی خانواده و فامیل، همه‌ی آن‌هایی که حتی داستان امیرمحمد را از دور شنیده‌اند، امروز دست به دعا هستند. ما نمی‌دانیم چه اتفاقی قرار است بیفتد. ولی امیدواریم. امیرمحمد ما باید سرخ و قدرتمند مثل پرسپولیس پوکر کرده‌اش و روشن و سرحال و درخشان مثل رئال مادرید قهرمانش باز گردد. من با او حرف بزنم. بتوانم دوباره ببینم که سرحال است. شما احتمالا برای امیرمحمد هم اشک نخواهید ریخت. چون نمی‌شناسیدش و نزدیک احساسش نمی‌کنید. انتظار درستی هم نیست که بخواهم برایش گریه کنید. ولی دعا را که می‌توانید بکنید. اگر ذره‌ای هم ایمان آن ته مه‌های دل‌هایتان باقی مانده است یک خورده‌ای اش را خرج امیرمحمد بکنید. امیرمحمد دارد تراژیک‌ترین داستان واقعی ممکن را برای ما رقم می‌زند و ما تمامی چیزی که می‌خواهیم بازگشتش است. بازگشت او برای همه‌ی ما متضمن خیلی چیزهاست.دعا کنید برایش. ممنونم ?</description>
                <category>ادریس</category>
                <author>ادریس</author>
                <pubDate>Thu, 06 Aug 2020 00:56:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق!</title>
                <link>https://virgool.io/@edrisvaysi/%D8%B9%D8%B4%D9%82-ropcnyv5ok7y</link>
                <description>The red umbrella - Daniel Del Orfanoالان که دارم می‌نویسم شرایط اطرافم اصلا عادی نیست. منظورم هم از اطراف، قیمت دلار و نابه‌سامانی‌های اقتصادی و گرانی و از این دست موضوعات کلان کشوری نیست - که قاعدتا نباید هم باشد - اطراف برای من الان یعنی همین کوچه‌ای که در آن زندگی می‌کنم و خانه‌های اطرافمان. خانه‌ی ما در کوچه‌ای قرار دارد که احتمالا اگر تا شعاع ۵۰۰ متری‌اش را بگردید حتی یک کوچه شبیه آن پیدا نخواهید کرد. بچه‌های زیادی که می‌آیند و از صبح تا شب - حتی خیلی شب - بازی می‌کنند و جیغ می‌کشند و بدتر از آن زنانی که هر وقت بیکاری‌شان بیشتر از حد توان طول کشید و عاصی‌شان کرد دعوا می‌گیرند و به جان هم می‌افتند. با صداهایی بلندتر از صدای بچه‌ها، جیغ‌هایی تندتر از جیغ‌های آن‌ها و حرف‌هایی خشن‌تر و البته پر از کینه و بغضی که در بچه‌ها کمتر می‌بینیم. راستش وضعیت کوچه‌ی ما هیچ عادی نیست.همسایه‌ی روبری‌مان هم شبی نیست که با بچه‌های قد و نیم‌قد بحثش نشود و به باد فحششان نگیرد که آقا ما هم می‌خواهیم زندگی کنیم و استراحت داشته باشیم و مریض داریم - راست هم می‌گوید: آقا ر. پدر همسایه‌مان چند وقتی است حواسش به جا نیست و می‌گویند به مرض تلخ آلزایمر دچار گشته و روزگارشان را تلخ ساخته است، این را من متوجه نشده بودم چون مکالمه‌ی ما در همان سطح سلام بلند من و جواب سلام بلندتر او باقی‌مانده و فراتر نرفته است. - بر عکس پدر من و اکثر خانواده‌های همسایه‌مان که خود را عادت داده‌اند به این وضعیت نسبتا بغرنج کوچه.برای من مدرنیته در حد همین قاب کوچک گوشی‌ام و چک کردن نظرات فلان شخصیت انتلکت و فلان سیاست‌مدار مهم و فلان دختر و پسر پولدار که با دوربین‌های گران‌قیمت‌شان عکس‌های زیبا می‌گیرند و کپشن‌های زیباتری هم ضمیمه‌شان می‌کنند و عضویت در توییتر و اینستاگرام و - راستش همین ویرگول حتی - و این قبیل بازی‌های کودکانه باقی مانده است و فضای واقعی‌ای که در آن روزهایم را به شب می‌رسانم همان‌قدر سنتی مانده است که شاید ۱۵، ۲۰ سال قبل همین کوچه و آدم‌هایش بود. مدرنیته حتی در حد یک بعدازظهر آرام در خانه‌ای آرام با آدم‌هایی اطراف آدم که معنای انزوا را بفهمند برای من رخ نداد.نمی‌خواهم روده‌درازی کنم که اگر کسی این‌ حرف‌های مهمی! که دلم می‌خواست بزنم و این‌ حرف‌های عجیب مقدمه‌اش شده را خواند بگوید این یارو چقدر مهمل می‌بافد ولی همین الان ساعت نه و هفت دقیقه‌ی غروب سی‌ام تیرماه نود و نه، مستاجرمان دارد پسر ۴، ۵ ساله‌اش را دعوا می‌کند که حتی اجابت مزاجش هم برایش اعصاب خوردی است و گریه‌ی کوتاه پسرک باعث می‌شود نفهمم در ادامه مادرش دیگر چه چیزهایی می‌گوید. راستش من همیشه حق را به مستاجرمان داده‌ام. کوشاترین و وظیفه‌شناس‌ترین زنی است که در عمرم دیده‌ام. تمام زندگی‌اش پرشده از تلاش و پابه‌پای همسر راننده‌اش کارکردن برای کمی راحت‌تر کردن خیال همین پسرکی که شلوارش را کثیف کرده و دختر چند سال بزرگترش که معدل امسالش ۱۹/۸۱ شد و چند روزی سوری در منزلشان به پا کرد... این‌ها همه را گفتم که بگویم شرایط اطرافم برای فکرکردن هم حتی عادی نیست چه برسد به نوشتن ولی با وجود همه‌ی این‌ها می‌خواهم از چیزی بنویسم که همیشه، غور و تدبر در آن؛ به ازمان و تداوم و حتی گاهی با تحیر و (دروغ چرا) گاهی هم با حسرت همراهم بوده است. آن هم عشق است. راستش به نظرم اگر قرار باشد مفاهیم بشری را دسته‌بندی کنیم و بنا به کاربردشان و به بیان کمی آکادمیک‌تر cite شدن‌شان بهشان رتبه بدهیم بعید می‌دانم هیچ چیزی یارای رقابت با عشق را داشته باشد. یا اقلا چیزهای خیلی کمی اینطوری پیدا می‌شوند. چیزهایی مثل خدا، عدالت، شادی و این قبیل چیزها.ولی عشق به شکل عجیبی عمومی‌تر و در عین حال تاثیرگذارتر از همه‌شان رخ نموده است. فیلمی نیست که نبینیم، رمانی نیست که نخوانیم و حتی دوست و آشنا و رفیقی نیست که نداشته باشیم که عشق در روندشان، در پرده‌ی اجرا‌ی‌شان نقش اصلی را بازی نکرده باشد و یا حداقل از یکی از نقش‌های اصلی نباشد.این میل البته که جنبه‌ای‌اش غریزی است و برمی‌گردد به همان ماده‌ی معروف، اکسی‌توسین. که خیلی‌ها می‌گویند اسم علمی عشق است اما ما انسان‌ها دوست نداریم حقایق را انقدر واضح پرتاب‌شده در صورتمان تحمل کنیم. شاید چون احساس می‌کنیم این همه‌ی واقعیت نیست.خیلی دنبال تعریف عشق گشتم و چیزی دستگیرم نشد. حتی یکی از پرتکرارترین سوال‌هایی که مردم از گوگل می‌پرسند همین بوده است. &quot;وات ایز لاو؟&quot; یک‌بار سر کلاس یکی از اساتید بزرگوارمان که اسمش را هم دوست دارم ذکر کنم، دکتر مهستی علیزاده، اما پرسیدم. شبیه همان پرسش‌های موذیانه‌ای که خود دانشجو جوابش را می‌داند و می‌پرسد که صرفا پرسیده باشد. در میانه‌ی بحثی که یادم نیست از کجا سرک کشیده بود وسط بحث‌های مدیریت سلامتیِ کلاس، پرسیدم استاد عشق از نظر شما چیست؟ جوابی که منتظرش بودم هم همان بود: &quot;عشق تعریفی ندارد. نمی‌توان عشق را تعریف کرد.&quot; استاد اما شگفت‌زده‌ام کرد و من تک به تک جملاتش را یادم ماند. گفت: (در حالی که تبسمی بر چهره‌اش نقش بسته بود و البته به شکلی که مطمئن شدم استاد خودش قبل از اینکه من از او بپرسم احتمالا خیلی زیاد به این سوال و جوابش فکر کرده و درباره‌اش خوانده است) &quot;عشق سه رکن دارد: تعهد، صمیمیت و passion. این را هم گفت که passion را اشتیاق و حتی شهوت نیز ترجمه کرده‌اند. اما خود passion دقیق‌تر و نزدیک‌تر است. این‌ها هر سه را اگر دو نفر در ارتباط با هم داشتند، می‌توان گفت عاشق هم هستند.&quot;م. یکی از دوستانم است. دختری که سالها دوستش داشت، و خیلی هم دوستش داشت، گذاشته بود و با یکی رفته بود. زیاد با هم درد دل می‌کنیم. یک‌بار گفت: با چند تایی دختر بعد از او آشنا شده‌ام ولی این را از من بپذیر و یادت باشد: &quot;عشق فقط یکبار برای آدم پیش می‌آید.&quot; پس از آن یکبار در تقلای آن حسی هستی که آن اولین به تو ارزانی داشته است و من برای همین بوده که نتوانسته‌ام با هیچ یک از این بعدترْ دختران اخت شوم، آن اولین را جست‌وجو می‌کردم و نیافتم.الف. یکی دیگر از دوستانم است. شرایط سختی دارد. الف. داستان زندگی‌اش آن‌قدر عجیب است که اگر کسی همت کند - و چه کسی بهتر از خودش - و بنویسدش مطمئنا کمتر خواننده‌ای می‌تواند باورش کند. خود الف. اما مثل من فکر می‌کند که آدم‌های زیادی هستند که داستان‌های زندگی‌شان می‌تواند آن‌قدر کتاب‌های پرفروشی شود و ذخیره‌ی تراژدی‌‌های ما را سنگین‌ و سنگین‌تر کند که داستان زندگی او در برابر آن‌ها خیلی هم چیز عجیبی نیست. مشکل این است که شاید آن‌ها ویکتور هوگو یا خالد حسینی‌ای ندارند که راوی دردهاشان بشود. من البته می‌دانستم اغراق می‌کند. در هر دو مورد. الف. چند شب پیش به من زنگ زد. گفت که زن گرفته است. در یک شهر دیگر است. کار پاره‌وقتی پیدا کرده با درآمدی اندک. مقدارش را می‌گویم اشکال ندارد. یک و دویست. گفت کل پس‌اندازش هم ۳ میلیون تومان است. هنگ کرده بودم. نمی‌فهمیدم چطور و برای چی. خیلی تلاش کردم برایش توضیح دهم که این‌طور بی‌گدار به آب زدن چقدر خطرناک می‌تواند باشد. از صحبت‌هایش فهمیدم که حساب زیادی روی وام ازدواج باز کرده است. با رعب و هراس از آینده‌ای که پیش‌روی‌ما و به طور خاص‌تر او می‌تواند باشد ادامه دادم ولی احساس حقارت‌آمیز کارگر نیفتادن حتی یک کلمه از سخنانم در روحیات او و امید واهی برگرداندن او از مهلکه‌ای که به باور من در حال واردشدن با کله در آن بود به سختی آزارم می‌داد. از حالت خاص و شیرین نامزدی گفت. از این‌که خیلی فرق دارد با یک دختر بنشینی و حرف بزنی. از این گفت که نمی‌تواند به خوبی حس زیبای درک‌شدن و محبت خاصی که بین یک زوج برقرار است را بیان کند و برایم آرزو کرد که خودم تجربه‌اش کنم و به قولی نمی‌خواهد اسپویلش کند، و این که حتی اگر بخواهد هم نمی‌تواند. وقتی گفتم خیلی کم به ازدواج فکر می‌کنم و در این شرایط تا حد دغدغه‌ی درجه چندمی برایم نزول کرده است، اول کمی متعجب شد و بعد از کمی مکث بلافاصله پرسید: خب با نیاز فیزیولوژیکت چه می‌خواهی بکنی؟ گفتم نمی‌دانم. چون می‌دانست بالاخره تا حدی، حد و حدود مذهبی سرم می‌شود و آدم هر کاری نیستم این را پرسید به گمانم. من هم توضیح دادم که از آن‌چیزی که فکرش را می‌کردم داریم بدبخت‌تر می‌شویم و منتظر می‌مانم که ببینم آخرش چه می‌شود. منتظر گشایش می‌مانم. انتهایی و گشایشی که هردومان می‌دانستیم انتظار رسیدنش خیالی خوش‌دلانه بیش نبود. چون همیشه بدتری وجود داشت و هردویمان هم می‌دانستیم که منتظر بدتر‌بودن‌ها چه شکلی است. بعد که پرسیدم خب بگو ببینم چرا کمی صبر نکردی؟ کمی پول جمع می‌‌کردی بعد آسوده‌تر می‌رفتی پی ازدواج. مساله‌ی نیاز فیزیولوژیک پیش گفته را پیش کشید و من هم سکوت کردم. ما از عشق خیلی کم حرف زده بودیم. عشقی در کار نبود. حرف از گرانی و کرایه خانه و وام و کار و این‌ها بود. برای همین بود وقتی بهش گفتم راستش من دوست دارم عشق برایم اتفاق بیفتد خیلی مسخره‌ام کرد. شاید چون قاعدتا باید تا الان برایم اتفاق می‌افتاد.ع. دیگر دوستم است. حرف‌های دوستانه‌مان اغلب به دعواهای دشمنانه تبدیل می‌شود. خیلی غیرعامدانه و اعصاب خورد کن. با این‌که یکدیگر را می‌فهمیم اما در عین حال خیلی جاها هم یکدیگر را نمی‌فهمیم. از عشق اما که حرف می‌زنیم انگار موج‌های خروشان صحبت‌ها به ساحل رسیده باشند. از معدود کسانی است که عشق را آن‌طور می‌بیند که من می‌پسندم. برایم توصیفی فرستاد از عشقی که او می‌بیند. بعد اسکرین شات یک استوری را برایم فرستاد که در آن نوشته بود: &quot;ناراحت از این‌که ندارمش! خوشحال از این‌که می‌توانم تصور کنم که دارمش. ناراحت از اینکه فقدانی را تجربه می‌کنم، خوشحال از اینکه پرکردن این فقدان غیرممکن نیست. ناراحت از اینکه از خود بیخود شدم و خوشحال از اینکه دارم خود دیگری می‌شوم. وقتی این ناراحتی با این خوشحالی ترکیب می‌شود اکسیری تولید می‌کند به نام عشق. و صد لعنت به این عشق که نه خوشحالی است و نه ناراحتی. این عشق ماشینی است که از جنگ این خوشحالی و ناراحتی تغذیه می‌کند و چه بسا حرکت می‌کند. حرکتی که هیچ چیز جلودارش نیست. حرکتی که ما را به حرکت در می‌آورد. آری عشق هیچ وقت بنده ما نبود که ما بنده عشق بودیم و هستیم. لعنت به عشق. بگو... بلند هم بگو. لعنت به عشق.&quot; و بعد هم یک چیزهای عجیبی در مورد عشق گفت. چند تا از دوستان دیگر دبیرستان و دانشگاه هم که ‌می‌شناختمشان و نخ آشنایی بینمان روز به روز باریک‌تر و مستعدتر برای پاره‌شدن می‌شود هم این اواخر مزدوج شده‌اند. رفته‌اند سر خانه زندگی‌هاشان. بعضی‌هاشان محتمل و قابل انتظار بود. بعضی‌هایشان هم صادقانه نه.به این فکر می‌کنم که چه معیارهایی را تراز قرار داده‌اند؟ دنبال چه رفته‌اند؟ زندگی‌هاشان چه گمگشته‌هایی دارد که تنها چاره را در پیوستن به انسانی دیگر یافته‌اند؟ به جربزه و جسارتشان حسودی‌ام می‌شود و آن ته‌ مه ها هم برای حماقتشان متاسف می‌شوم. حالت دوگانه‌ای دارم.فقط آرزو می‌کنم که عشق برای همه‌شان رخ داده باشد. چه با تعریف استاد درس مدیریت سلامت ما. چه با هر تعریف دیگری و چه بدون هر تعریفی.امیدوارم صرف نیازهای فیزیولوژیک نباشد. به حرکتشان وادارد. اگر برایشان اولین هم نیست به امید یافتن اولین نبوده باشد.در مورد عشق خیلی دوست دارم بیشتر فکر کنم. بیشتر بخوانم. چون چیزهای خیلی کمی از آن می‌دانم. در این میان آن‌چه که برایم واضح است این است که کماکان دوست دارم عشقم را در سال بد بیابم. سالی به بدی حتی همین سال. و اگر نیافتم هم آسوده باشم از این‌که من سعی کردم آن‌طور که بامداد گفته بود ایستاده‌ای ابدی در زیج جست‌وجو بمانم. ولی نیافته‌ام. که عشق سراسر تقلای مسیر است و وصل، آب سردی است بر پیکره‌ی آتشینش احتمالا. آن‌طور که احسان عبدی‌پور در داستان زیبای کبریت گفته بود: &quot;آدم تا به کرانه‌های هفتاد سالگی نرسد پی به این راز غریب نمی برد که به حالش بهتر آن است که عشقش را طی یک ماجرای خییلی درام دار و موزیک خور از دست بدهد و آن وقت تا قبر حسرت به دلش بماند. حتی و حتی اگر آن زن در خانه یک مرد دیگر باشد و دم کشْ دورِ درِ دیگِ دم پختِ مرد دیگری بگذارد.&quot;عشق عزیزی که اتفاق می‌‌پندارمت، چه رخ بدهی چه نه. من از پیش برنده‌ی این بازی زیبایت هستم.</description>
                <category>ادریس</category>
                <author>ادریس</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jul 2020 23:21:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌بخشیم ولی نمی‌توانیم فراموش کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@edrisvaysi/%D9%85%DB%8C%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C%D9%85-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-whnbgdfadnmg</link>
                <description>دو روز قبل خبر مرگ ناگوار یکی از دانشجویان نخبه‌ی شهرمان، مصطفی تیموری، همه را شوکه کرد. از طریق یکی از دوستان می‌شناختمش. حتی قرار بود فرصتی برخسانیم و بعد از کورونا [اگر بعد از کورونایی در کار باشد اصلا] بتوانم ببینمش و هم‌کلامش شوم. فرصت دست نداد و مصطفی زودتر از کورونا رفت. خودخواسته و احتمالا سبک‌بال.در یادداشت‌هایی که از او به جا مانده و این طرف و آن طرف دست به دست می‌شود، تقریبا چیزی که هر دانشجویی تجربه می‌کند یعنی سنگ اندازی و ممانعت و تبعیض از سوی مسئولین و دانشگاه به چشم می‌خورد نکته‌ی عجیب اینکه این مساله رد بسیار پررنگی در نوشته‌هایش دارد. بعد از خواندن یکی از این نوشته‌ها دلم به درد آمد و اکانت ریاست دانشگاه کردستان در اینستاگرام را پیدا کردم و این را برایش نوشتم. سین نکرده هنوز. شاید هیچ وقت هم نکند. ولی دوست دارم جایی بماند. مدرکی وجود داشته باشد از آنچه بر دانشجویان پرشماری مثل مصطفی می‌گذرد و در گردن دیگران بماند. چه اینکه این خیال برشان ندارد و نپندارند که صرفا ستمی کرده‌اند و بر آن‌هاست که می‌گذرد. این هم یکی مثل بقیه طور...بسم الله الرحمن الرحیمبا سلام خدمت ریاست محترم دانشگاه کردستان آقای صادقیبنده دانشجوی پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تبریز و از همشهری‌های مصطفی تیموری دانشجوی متوفی کارشناسی اقتصاد دانشگاه کردستان هستم که دوارودور او را می‌شناختم.به دنبال مرگ مصطفی سیری از پیام‌های تسلیت، اظهار ناراحتی و تاسف از سوی دوستان، دانشگاهیان و اساتید دانشگاه از جمله جنابعالی منتشر شد که این قدرشناسی را البته باید گرامی دانست.من اینجا نه صرفا به جهت همشهری بودن، نه صرفا به جهت آشنایی با مصطفی و حتی نه صرفا به جهت ابراز گلایه بلکه صرفا جهت آگاه ساختن حداقلی جنابعالی از این‌که در این بوروکراسی‌های وسیع اداری منتج از سنگ‌اندازی‌های همکارانتان و عدم همکاری با یک دانشجوی علاقه‌مند و مستعد - و احتمالا بسیاری دانشجوها‌ی دیگر، چه مستعد و چه دانشجوی عادی - چقدر انرژی و توان و امید از جوانان و دانشجویان گرفته میشود و چه اندازه بذر نا امیدی و سکون و خمود در دل‌هایشان کاشته، خواستم تذکری داده باشم.ابتدائا از آن‌جا که تصور می‌کردم این نوشته‌ی  من هیچ تاثیری در هیچ چیز نمی‌تواند بگذارد و معتقد بودم مرگ این‌چنینی یک دانشجوی مستعد که در حد سرمایه‌ای ملی است به خودی خود پتانسیل به  استیضاح کشاندن مقامی در حد وزیر علوم را دارد از مطرح‌ کردن آن ابا داشتم. اما با دیدن نوشته‌ای از مصطفی که از نامرادی‌هایی که بر سرش آورده‌ شده شکایت کرده بود دلم آرام نگرفت و خواستم حداقل اقدامی که بتواند به گوش مسئولی برسد در جهت جلوگیری از ادامه‌ی این روند آسیب‌زا انجام داده باشم.نمی‌دانم واکنش‌ها نسبت به شخص جنابعالی چه بوده، من حتی نمی‌توانم بگویم مقصر تمام و کمال، دانشگاه و ساختارهای صرفا اذیت‌کن آن بوده‌اند. نیک اما می‌دانم شما و مجموعه‌ی تحت اختیارتان آنطور که از گفته‌های خود مصطفی برمی‌آید آنچه توانسته‌اید برای دلسردکردن و نا امید سازی او انجام داده‌ و از انجام هیچ اقدامی دریغ نکرده‌اید.تسلیتتان را هنوز هم گرامی می‌داریم. شما را و همه‌ی همکارانتان را هم می‌بخشیم (چاره‌ی دیگری هم انگار نداریم) ولی نمی‌توانیم - نه اینکه نخواهیم - نمی‌توانیم فراموش کنیم.در نهایت آقای صادقیریاست محترم دانشگاه کردستاندو کلمه‌ی دیگر را در انتها از من بپذیرید:الله اکبرخدای ما از هر چیزی بزرگتر است.من جمله از همه‌ی صندلی‌های‌ شما و دوستانتانایام به کام#مصطفی_تیموری#دانشگاه_کردستان#اقتصاد  #دانشجوی_اقتصادتصویر پروفایل تلگرام یکی از دوستان مصطفی (م. م.)</description>
                <category>ادریس</category>
                <author>ادریس</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2020 16:45:30 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>