<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های justcinema</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@edvin999larson</link>
        <description>محلی برای نقد و معرفی مفصل تر فیلم‌ها و سریال ها</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 19:50:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/179123/avatar/vp70jB.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>justcinema</title>
            <link>https://virgool.io/@edvin999larson</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فیلم‌های ترسناکی که ممکن است به شما تروما وارد کنند pt.1</title>
                <link>https://virgool.io/@edvin999larson/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%85%DA%A9%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%85%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-pt1-zfqhmf6zul46</link>
                <description>تعریف از فیلم ترسناک چیست؟ وقتی اسم ژانر ترسناک به وسط می‌آید، دسته دسته فیلم‌هایی به ذهنمان می‌آید که شاید خیلی‌هایشان جز بدترین فیلم‌های عمرمان بودند. چرا؟ خب، اول اینکه در هدف اصلی‌شان یعنی ترساندن مخاطب از یک یا چند موضوع شکست خوردند و دوم اینکه تقریبا در هر زمینه‌ای افتضاح خالص هستند! در کل، انتظار مخاطبان از یک فیلم ژانر ترسناک بالا نیست و اکثریت دنبال فیلم‌هایی هستند که با تکیه بر بی‌پروایی در کشت و کشتار یا ترس‌های لحظه‌ای، آن‌ها را برای یک مدت بترسانند. اما گاهی اوقات فیلم‌هایی هستند که چندین قدم از این کلیشه جلوتر هستند. شما را ‌می‌ترسانند، عصبی‌تان می‌کنند، کاری می‌کنند که شب‌ها، وقتی که به آن فکر‌ می‌کنید، تا مغز استخوان شما را وحشت زده کنند و اینکه به روان شما آسیب بزنند! بله! گاهی اوقات ژانر ترسناک و سینما دست به دست هم می‌دهند که به معنای واقعی کلمه، شما &quot;ترس&quot; را تجربه کنید.1_Susupiria 2018شکاندن مرز رویا و واقعیت، کار سختی است. مرز باریکی که این دو دارند اما رد شدن ازش، راحت نیست. لوکا گوادانینو در بازسازی فیلم آرجنتو، این کار را به نحو عالی انجام می‌دهد. داستان فیلم از این قرار است یک ورزشکار آمریکایی با بازی داکوتا جوهانسون به فرایبورگ آلمان رفته تا در تمرینات رقص باله یک آکادمی معروف تمرین کند، اما... Suspiria می‌تواند دید مخاطب را به ژانر ترسناک عوض کند. فیلمی که عناصرش وهم، خیال، رقص و کمی اسلشر است و کاری می‌کند تا آخرین لحظه، در این دنیای رنگارنگ و بین جادوگران رقاص، غرق شوید. گوادانینو تنها به طراحی صحنه و رنگ و نور پردازی قانع نشده و به کمک شات‌های سایومبو موکدیپروم موسیقی غمگین تام یورک، توانسته سفری مالیخولیایی و ترسناک را برای مخاطبان این فیلم به وجود بیاورد. بعد از فیلم، ممکن است تا چند دقیقه بعدش خواب و بیداری را تشخصی ندهید و تا مدت‌ها، با کابوس سر کنید. درجه پیشنهادی بودن: شش از ده. اگر سخت گیر هستید و یا حوصله دیدن یک فیلم با ریتم کند و تا حد زیادی گنگ به طول مدت دو ساعت و نیم را ندارید، بعدا سراغش بیایید ولی اگر برایتان مشکلی ندارد، این فیلم محشر را حتما تجربه کنید. 2-Hereditary 2018یک فیلم به شدت عجیب و نو. فیلمی که با درامی سوزناک و غافلگیری زود هنگام شروع می‌شود. اولین فیلم‌سینمایی آری آستر که ثابت کرد آمده است به ژانر وحشت، روحی تازه ببخشد. فیلم با فقدان یک خانواده شروع می‌شود که مادربزرگشان را از دست داده‌اند و خانواده سعی دارد با این فقدان کنار بیاید، ولی این تمام داستان فیلم نیست! فیلم فضاسازی به شدت غریبی دارد. انگار داریم ترکیبی از فیلم‌های جن گیر و مرد حصیری را نگاه می‌کنیم. فیلمی که هر لحظه، با احساساتمان بازی می‌کند و هرچه به پایان نزدیک‌تر می‌شود، جزئیاتی را رعایت می‌کند که هر لحظه یاد آن‌ها می‌افتید، مو به تنتان سیخ خواهد شد! بازی محشر و به شدت مریض تونی کلت و الکس وولف، یکی از پایه‌های وحشت فیلم هستند.  فیلم برداری پائول پوگوژلسکی نیز سهم به سزایی در القای حس ترس به مخاطب را ایفا می‌کند. بعد از دیدن فیلم، شاید حس خاصی نداشته باشید یا بدتان بیاید، ولی بعدها وقتی یک بار دیگر سکانس‌های آخر و کلاس فیلم را ببینید، وحشت تمام وجودتان را خواهد گرفت و ممکن است دچار کابوس و آسیب روحی بدی شوید!درجه پیشنهادی بودن: هفت از ده. شب هنگام، در سکوت مطلق و بدون خوراکی. تمامی تمرکز خود را در فیلم بگذارید و لحظه به لحظه متوجه می‌شوید بدون اینکه خودتان بفهمید، فیلم دارد شما را وحشت زده می‌کند.3-Funny Games 1997تقریبا تمامی فیلم‌های میشائیل هانکه، پوچی و ترسناکی عجیبی دارند. فضایی تاریک و خفقان آور که هربار مخاطب را با حسی از درد و رنج رها می‌کند. حالا ببینید آقای هانکه یک فیلم در ژانر ترسناک-تریلر ساخته است که موقع دیدن آن، حس می‌کنید دارید شکنجه می‌شوید! داستان فیلم درمورد یک خانواده معمولی است که به یک ویلا رفته و با دو غریبه مواجه می‌شوند ولی این دو غریبه، آن‌ها را وارد یک بازی عجیب غریب می‌کنند. در فیلم چیزی به اسم &quot;اتفاق خوب&quot; وجود ندارد. هر بار که با خودتان می‌گوید: دیگر از این بدتر نمی‌شود، دقیقا بدتر و بدتر می‌شود تا جایی که با حسی از خشم، اندوه و عصبانیت، فیلم شما را رها می‌کند و مدت‌های طولانی باید با این احساس‌ها زندگی کنید. فیلمی که تا اعماق وجودتان نفوذ می‌کند و حتی شاید از شدت خشن بودن، گریه کنید یا فریاد بزنید! به نظرم، یکی از ترسناک‌ترین فیلم‌های این لیست که نه جامپ اسکیر دارد نه خون و خون ریزی آن چنانی. ولی وحشتی که به شما وارد می‌کند، آنقدر شدید است که قطعا به یک ریکاوری و دیدن چند فیلم از گربه‌های بامزه نیازمند بشوید. بعد از دیدن فیلم، شاید برای مدتی طولانی هرجا رفتید، در خانه‌تان را قفل کنید و به روی هیچ غریبه‌ای باز نکنید!درجه پیشنهادی بودن : هشت از ده. بله! صد درصد! تنها به یک شرط، اگر روح و روان خوبی دارید چون بعد از این فیلم، قطعا چیزی برایتان نمی‌ماند! و اگر ندارید، برای مدتی دورش را خط بکشید.4-The Descent 2005یک فیلم که با استفاده از کلاستروفوبیا، هیولاهای ترسناک و توهم، مخاطب را به یک دره نوردی مریض و ترسناک می‌برد و وحشتی را به مخاطب تزریق می‌کند که گاهی مجبور می‌شود فیلم را متوقف و نفسی تازه کند و سپس ادامه فیلم را ببیند. چند خانم، برای اینکه دوستشان بتواند سانحه از دست دادن همسر و فرزندش را فراموش کند، یک دره نوردی ترتیب می‌دهند.  نیل مارشال در The Descent یک فضای عجیب غریب و نو خلق کرده است و توانسته وحشتی به یاد ماندنی خلق کند. تنها انتظار یک اسلشر هیولا محور را نداشته باشید، ابتدا با ترساندتان از فضای بسته شروع می‌شود و سپس شما را با هیولاهای ترسناکش آشنا می‌کند و بعد به یک فیلم بقا محوری که شخصیت‌هایش در تنگناها از هیولاها فرار می‌کنند تبدیل می‌شود! یک ترسناک-تریلر هیجان انگیز که وحشتش آنقدر بکر است که می‌تواند شما را مبتلا به کلاستروفوبیا کند و کاری کند تا آخر عمر دور کوه نوردی و دره نوردی و حتی طبیعت گردی را خط بکشید!درجه پیشنهادی بودن: شش از ده. اگر از فضاهای بسته نمی‌ترسید، می‌توانید این فیلم را ببینید که نسبت به بقیه فیلم‌های دیگر، راحت تر می‌توانید وحشتش را هضم کنید. 5-Eraserhead 1977دیوید لینچ فرد مشهور در عرصه سینمای سورئال است و امکان ندارد یکی از فیلم های او را ندیده یا اسمش را نشنیده باشید. فضای بکر و عجیبی که در فیلم‌هایش وجود دارد، هرکسی را جذب خودش می‌کند. فیلم دبیوت او به سینما، یعنی Eraserhead، به یکی از مفهومی‌ترین و ترسناک‌ترین فیلم‌هایی تبدیل می‌شود که در عمرتان خواهید دید. در این فیلم شاهد داستان هنری اسپنسر هستیم که با دنیای پوچ خودش، دوست دختر عصبانیش و یک نوزاد عجیب، دست و پنجه نرم کند.دیوید لینچ در این فیلم با به کارگیری تمامی عناصر موجود، از تدوین صدا و فیلمبرداری گرفته تا طراحی صحنه، گریم و بازی بازیگران، چنان محصولی ساخته است که شما را به یک سفر تاریک و ترسناک می‌برد. در فیلم لینچ، خبری از جامپ اسکیر و خون و خون ریزی و اسلشر نیست، تنها بازی با صدا و بازی بازیگران و عجیب بودن رفتار کاراکترها، باعث وحشتی زیرپوستی می‌شود که هربار اسم Eraserhead می‌آید، باعث مورمور شدنتان شود. کافی است تنها یک شب صداهای نوزاد، قیافه عجیب زن و یا حتی آن مرغ سرخ شده به یادتان بیاید، خدا می‌داند که ممکن است آن شب خوب بخوابید یا نه!درجه پیشنهادی بودن: هفت از ده. هر فیلم دیوید لینچ، تجربه‌ای جدید برای بیننده است. هر بار او را به یک ماجراجویی عجیب برده و به احتمال کم مخاطب را ناراضی کند. این فیلم هم یک فیلم ترسناک سورئال تمام عیار است.6-I Saw the Devil 2010یک اسلشر به شدت بی‌پروا و ناب. فیلمی که با موضوعی دردناک آغاز می‌شود، همان اول مخاطب را شگفت زده می‌کند و او را وارد دنیای خشن و خون بار خودش می‌کند. یک قاتل بی‌رحم زنی را می‌کشد که آن زن، همسر یک مامور پلیس است و سپس آن مامور، به دنبال قاتل می‌افتد تا انتقام او را بگیرد. فیلم موضوع انتقام را وحشتناک‌تر از فیلم Oldboy به تصویر می‌کشد و با تعقیب و گریزهای پایان ناپذیرش و قتل‌ها و شکنجه‌های وحشتناکش، تصویر جدیدی از اسلشر را به مخاطب ارائه می‌کند. بعد از دیدن فیلم، واقعا باید تا یک مدت از هر گونه چیز منزجرکننده و غمناکی دوری کنید و فقط به ذهن و چشمتان استراحت بدهید تا این حجم از وحشت و غم را هضم کند. فیلم همانند خبر مرگ عزیزان است که به شما می‌دهند و نمی‌دانید باید چطور با آن کنار بیایید. 7-Rosemary&#x27;s Baby 1968یک فیلم ترسناک روانشناختی محشر، آخرین فیلم سه گانه ترسناک آپارتمان رومن پولانسکی و میا فارویی که تصویر جنون و پارانویا را به خوبی به تصویر می‌کشد. فیلمی که بعد از آن، ممکن است جوری شوید که به سایه خود هم اعتماد نکنید! داستان فیلم درمورد زوجی است که وارد یک آپارتمان می‌شوند و همسایه‌های عجیبی نیز دارند و بعد از حامله شدن این زن، اتفاقات عجیبی می‌افتد که او را به همه چیز و همه کس بدبین می‌کند. فیلم تنها بر روی معما و گره‌های عجیبش می‌چرخد. بودن فرقه‌ی مرموز شیطان پرستی و بازی‌های عجیب بازیگران را نیز اضافه کنید، همه این‌ها دست به دست هم می‌دهند تا فیلمی خلق شود که برای مدتی، احساس امنیت را از شما بگیرد! ترس فیلم با فیلمبرداری غیرمعمول و طراحی صجنه و رنگ پردازی خاصی عجیبن شده است که تا پایان فیلم، شما را میخکوب بر روی صندلی‌تان نگه می‌دارد . درجه پیشنهادی بودن: نه از ده. از الان بگویم که احتمال وحشت زده شدنتان بالا است.  وحشت زده از اینکه قرار است چه چیزی اتفاق بیافتد؟ در نهایت، همه این‌ها می‌خواهند به کجا ختم بشوند و یک لحظه به خود می‌آیید و می‌بینید همانند میا فارو، ترسیده‌اید و می‌خواهید جیغ بزنید!8-It Follows 2014بعضی اوقات، فیلم‌های ترسناک یک چیزی را به صورت استعاره‌ای به مخاطب نشان می‌دهد و وقتی مخاطب منظور آن استعاره را می‌فهمد، متوجه هوشمندی فیلم می‌شود. It Follows دیوید رابرت میچل به خوبی از این کار برمی‌آید. یک نفرین عجیب که وقتی یک شخص به آن دچار شود، به شکل‌های متفاوت او را تعقیب می‌کند و او را به فجیع ترین شکل ممکن می‌کشد. اما این شکل، هیولا یا روح نیست، بلکه انسان‌های متفاوتی هستند که همانند زامبی به دنبال آن شخص می‌افتند و در حین این مدت، می‌توانند چندبار تغییر کنند و تنها کسی می‌تواند آن‌ها را ببیند که به این نفرین دچار است. حس پارانویای مخاطب بعد از این فیلم چند برابر تشدید می‌شود. جامپ اسکیرهای فیلم، تمامی‌شان غیر منتظره هستند و برای هرکدامشان، فیلم زمینه چینی می‌کند. It Follows ممکن است در بعضی جاها، همانند سریال‌های دسته چندم درام دبیرستانی نتفلیکس شود و تو ذوق مخاطب بزند، اما سوژه بکرش و فضاسازی مریضش و شروع شوکه کننده‌اش، می‌تواند تا مدت‌ها یک حس ناامنی شدید به شما بدهد. درچه پیشنهادی بودن: پنج از ده. شاید به خاطر فضای نوجوانانه گونه، زود قضاوتش کنید و یا به خاطر ریتم آرامش، نصفه دیده رهایش کنید. اما It Follows، احتمال زیادی دارد که تبدیل به یکی از بهترین فیلم‌های ترسناک روانشناختی شود.9- possession 1981نوشتن و معرفی کردن این فیلم سخت است. سورئال، اروتیک و ترسناک و یا حتی فانتزی. تصاویر جدید و ترسناک و کلی پیچش داستانی‌های مغز بترکان و پایانی به شدت عجیب. قضیه فیلم از این قرار است که زنی می‌خواهد از شوهرش طلاق بگیرد و شروع به رفتارهای عجیبی می‌کند.امکان ندارد بعد از دیدن این فیلم، حس گیجی و پارانویا نداشته باشد. آنقدر هرچه به پایان فیلم نزدیک می‌شویم فیلم رنگ و بوی واقعیت را از دست می‌دهد و به یک سورئال تمام عیار تبدیل می‌شود که ممکن است خودتا را چکی بزنید تا ببینید الان بیدار هستید یا خواب! آندری ژووافسکی به کمک برونو نویتن،  یک فیلم برداری به شدت پویا را خلق کرده که هربار شخصیت وحشت زده است، آنقدر دوربین را می‌چرخاند و با زوایای نامتعارف فیلمبردای می‌کند که ما هم گیج و وحشت زده می‌شویم. بازی محشر و تمام عیار ایزابل آجانی و سم نیل را به فیلم اضافه کنید که در یک سکانس، ایزابل آجانی سنگ تمام می‌گذارد و کاری می‌کند از شدت ترس خشکمان بزند.درجه پیشنهادی بودن: هشت از ده. از آن فیلم‌هایی است که امکان ندارد بگویید نترسیدم. قطعا وحشتش را حس خواهید کرد و شاید به خاطر پیچیده بودنش، کمی تو ذوق بزند که آن هم با وب گردی، قابل حل است!10-Antichrist 2009لیست را با فیلم ترسناک فون تریه تمام می‌کنیم. ضد زن، بدترین فیلم تاریخ و حتی منزجر کننده، چیزهایی است که به فیلم گفته‌اند. یک زوج کودک خود را از دست داده و برای اینکه بتوانند این حادثه را هضم کنند، به طبیعت می‌روند.ترس روانشناختی فیلم درجه یک است. شیمی بین شارلوت گینزبرو و ویلم دفو آنقدر خوب در آمده است که تا پایان فیلم شما را همراهی می‌کند. مفاهیم جدید و عمیق فیلم، شما را به فکر  کردن وادار می‌کند و با استفاده از خون و خون ریزی‌های غیرمتعارف و اروتیک به شدت عجیبش، به شما حسی می‌دهد که انگار یک قاتل تمامی ناخن‌های شما را با انبردست کشیده است و سپس شما را در یک بیابان رها می‌کند. فیلمبرداری محشر آنتونی داد مانتل را هم به فیلم اضافه کنید که با شات‌هاس مسحور کننده‌اش، کاری می‌کند از فیلم لذت ببرید. درجه پیشنهادی بودن: چهار از ده. فیلم واقعا مخاطب عام پسند نیست. برای دیدن فیلم یک جورایی باید با سینمای اروپا و بقیه درام‌های نامتعارف آشنایی داشته باشید تا بلکه بتوانید از این فیلم لذت ببرید. بنابراین، بعدها سراغ این فیلم بیایید تا نهایت لذت را ببرید.</description>
                <category>justcinema</category>
                <author>justcinema</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jul 2021 01:04:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی به سریال Hannibal؛ دیوانگی و قتل زیبا</title>
                <link>https://virgool.io/@edvin999larson/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-hannibal-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D9%82%D8%AA%D9%84-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-mlprurbkzoq0</link>
                <description>توماس هریس، در ابتدا یک خبرنگار جنایی در آمریکا و مکزیک بوده و پس از مدتی به عنوان نماینده آسوشیتدپرس در نیویورک، مسیر ترقی را به سرعت طی می‌کند. در سال 1975، اولین رمان خودش را با نام &quot;یکشنبه سیاه&quot; منتشر می‌کند و دو سال بعد از آن، جان فرانک هایمر، آن را به فیلمی تبدیل می‌کند. داستان‌های بعدی توماس هریس، به ترتیب اژدهای سرخ در سال 1981، سکوت بره‌ها در سال 1988 و هانیبال در سال 1999 منتشر شدند. شخصیت &quot;دکتر هانیبال لکتر&quot; در داستان اژدهای سرخ یک شخصیت فرعی بود، اما به لطف سکوت بره‌ها، باعث شد به نقطه عطف این سه گانه توماس هریس تبدیل شود. در سال 1981، جاناتان دمی تصمیم می‌گیرد که فیلم سکوت بره‌ها رو بسازد و آنتونی هاپکینز تبدیل به بازیگر نقش هانیبال لکتر می‌شود که با حضور کوتاهش، یکی از محبوب‌ترین و ترسناک‌ترین کاراکترهای سینما را خلق می‌کند. بعد از سکوت بره‌ها، دیگر شاهد اقتباس موفقی از این سه‌گانه نبودیم. وقتی خبر پخش سریال هانیبال با بازی مدس میکلسن پخش شد، قطعا همانقدر که هواداران این مجموعه خوشحال شدند، نگران هم شدند که نکند این مجموعه هم یک مجموعه شکست خورده دیگر باشد؟سریال هانیبال در سال 2013 از شبکه NBC پخش شد. در این سریال، هیو دنسی در نقش ویل گراهام، مدس میکلسن در نقش هانیبال لکتر، کارولین داویرناس در نقش دکتر بلوم، جیلین اندرسون در نقش دکتر دیموریر و لارنس فیشبرن در نقش جک کرافورد حضور دارند. سریال در سه فصل سیزده قسمتی پخش شده است که هر قسمت شامل 43 دقیقه می‌باشد. اما این‌ها تنها اطلاعاتی اولیه از سریال هستند! اگر بخوام به صورت کلی بگویم، با سریالی بسیار مریض و به شدت زیبا روبه‌رو هستیم! سریالی که ترسی از به نمایش‌کشیدن خشونت ندارد، میزان خشونتی که برای مدیوم تلویزیون، واقعا دیوانه‌وار است. پس در همین ابتدای متن، احتمالا متوجه شده‌اید که با سریالی به شدت خشن و حاوی صحنه‌های قتل‌، قطع عضو و... روبه‌رو هستید. *متن حاوی اسپویل*اجازه دهید که از بخش داستان شروع کنیم. هانیبال، در بحث شخصیت پردازی، نه قویِ قوی است نه ضعیفِ ضعیف. شخصیت‌ها را به نوبت بررسی کنیم؛ شخصیت ویل گراهام که شخصیت اصلی داستان در فصل یک و دو هست. ویل گراهام به صورت یک فرد به شدت باهوش و دارای قوه تخیل قوی به مخاطب نمایش داده می‌شود که دارای مشکلات روانی هم است. پوئم مثبت درمورد شخصیت پردازی کاراکتر ویل گراهام این است که مخاطب رو با توهمات و تفکراتی که دارد همراه می‌کند و به طور کامل مخاطب درگیر این کاراکتر می‌شود و با او هم‌ذات پنداری می‌کند. این هم‌ذات پنداری به لطف کاراکتر هانیبال لکتر اوج میگیرد. هانیبال لکتر یک نقش مکمل سم و خطرناک برای ویل گراهام است و این هم‌ذات پنداری ما با کاراکتر ویل به صورتی است که یک در سکانس هانیبال با چاقو شکم ویل گراهام را پاره می‌کند، انگار شکم ما دارد پاره می‌شود! و مثل کاراکتر ویل گراهام همانقدر که می‌خواهیم هانیبال را بکشیم و بلا سرش بیاوریم، همانقدر نیاز داریم او را ببینیم و هم‌کلامش شویم. بله، یک شخصیت پردازی خفن را داریم. یک زوج خیلی خوب و خفن که باعث می‌شوند کل سریال رو بابت آن‌ها دنبال کنیم. شخصیت‌های فرعی سریال هم می‌شود گفت متوسط هستند. بدین صورت که کاراکتر دکتر بلوم در فصل اول پا در هوا است و واقعا معلوم نیست چه کاره است! صرفا کاراکتری است که بتواند سیر داستان را منطقی کند اما در فصل دو مقدمه چینی صورت می‌گیرد تا آن کاراکتر خشن و انتقام جوی فصل سه به‌وجود بیاید. در کل دکتر بلوم شخصیتی است که آن‌گونه که باید باشد در نیامده است و دیر مخاطب با او ارتباط برقرار می‌کند. دکتر بدیلیا دیموریر یک شخصیت کاملا شکست خورده است. بگذارید این را بگویم که همه‌ی کاراکترها قوس شخصیتی موفق و کاملی را داشتند به جز دکتر بدیلیا دیموریر! در فصل یک و دو بیشتر یک شخصیت ترسو است که می‌خواهد از شر هانیبال خلاص شود اما در فصل سه یک شخصیت بی‌پروا و بی‌روح می‌شود که از هیچی واهمه ندارد. در کل نمی‌توان با این شخصیت ارتباط برقرار کرد و برایش دلسوزی کرد. کاراکتر جک کرافورد، یک کاراکتر کامل است. تقریبا می‌شود گفت بهترین شخصیت پردازی سریال را دارد! دلیلش هم بازی محشر لارنس فیشبورن است که برخلاف مدس میکلسن و هیو دنسی که بازیشان هرچند محشر است، اما یک بی‌روحی و خشکی دارد که آزار می‌دهد، جک کرافورد به خوبی مخاطب را با خودش همراه می‌کند و یک کاراکتر کاریزماتیک و جذاب را خلق می‌کند. جک کرافورد در طول سریال یک کاراکتر مهربان و جدی و مصمم روی تصمیماتش نشان داده می‌شود که همزمان از خشم پیدا نکردن قاتل چسابیک و ترس از دست دادن همسرش رنج می‌کشد. او و هانیبال لکتر باعث می‌شوند که شخصیت ویل گراهام به نقطه اوج جنون خودش برسد و در قوس شخصیتی ویل گراهام نقش مهمی دارد.سریال چند شخصیت فرعی مهم بسیار مهم دارد. از ابیگیل هابز شروع می‌کنیم که یک شخصیت قربانی است و به لطف هانیبال و پیچش‌های داستان، کاری می‌کند که فکر کنیم آیا این شخصیت ارزش دلسوزی دارد یا ندارد. یک کاراکتر همزمان معصوم و ترسناک که وجه مهربان و دوست داشتنی ویل و وجه ترسناک و خودخواه هانیبال را به مخاطب نشان می‌دهد. کاراکتر فردی لوندز یک کاراکتر به شدت رو مخ و اعصاب خوردکن است که حضورش در هر قسمت مانند ریختن بنزین روی آتش است. کاراکتری فضول و دروغگو که برای رسیدن به شهرت همه کاری می‌کند و از ویل به عنوان یک نردبان استفاده می‌کند. دکتر چیلتون با اختلاف مفلوک‌ترین و بدشانس‌ترین شخصیت سریال است! در فصل اول به لطف ایبل گیدئون دل و روده‌اش در آورده می‌شود، در فصل دوم به صورتش تیر می‌خورد و در فصل سوم لب‌هایش کنده می‌شود و سوزانده می‌شود! یک جاه طلب واقعی و شخصیتی که تمامی راه‌ها را امتحان می‌کند تا خود را برتر از هانیبال لکتر نشان دهد. دو کاراکتر فرعی مهم در اواخر فصل دوم و اوایل فصل سوم هم در سریال هستند.میسون ورجر که سریال به زیبایی جنون و سادیسیمی بودن او را نشان داده است؛ شخصیتی که هرلحظه منتظر مرگش هستیم و سریال مرگش را به بهترین نحوه ممکن نشان می‌دهد. مارگو ورجر نیز یک کاراکتر انتقام جو و ضربه خورده است که سریع مخاطب با او ارتباط می‌گیرد و هر لحظه منتظر این است که از برادرش انتقام بگیرد. و در آخر، شخصیت فرانسیس دالرهاید که ترسناک‌ترین شخصیت کل سریال است.&quot;Red Dragon&quot; معروف که بار مریض و خشن بودن فیلم را چند برابر می‌کند و هر لحظه‌ای که حضور دارد نفس مخاطب را بند می‌آورد. این شخصیت، مهم‌ترین شخصیت سریال است، از این جهت که به زیبایی خوی وحشگری هانیبال و ویل را به کمال می‌رساند و بخش مهمی از رابطه آن‌ها را به چالش می‌کشد. از مثلث مهم تحقیقاتی FBI  غافل نشویم که شامل شخصیت‌های بورلی کیتز کاریزماتیک و بی‌باک و زوج بامزه جیمی پرایس و برایان زلر است که بار کمدی سریال برا بر عهده دارند.سریال در داستان گویی محشر است. در واقع کل سریال از همان لحظه‌ای که پرونده قتل‌های جیکوب هابز مطرح می‌شود، اولین قطعه دومینو را می‌چیند و اتفاقات بعدی دومینوهای بعدی این سریال هستند تا قسمت آخر فصل دو. هانیبال ضربه‌ای به اولین دومینو می‌زند تا تمامی دومینوها پشت سر هم بیافتند و داستان خونین و خفن فصل سوم ساخته می‌شود. یکی از مهم ترین نکاتی که در قصه گویی هانیبال رعایت شده، عواقب است. هر شخصیتی هر تصمیمی می‌گیرد، عواقب کارهایش را می‌بیند. هانیبالی که در فصل سوم عواقب کارهایش را می‌بیند و در بعضی سکانس‌ها حقیر و کوچک می‌شود تا ویل گراهام که به خاطر عطش دستگیری هانیبال بارها تا دم مرگ می‌رود. هیج شخصیتی از عواقب کارهایش قسر در نمی‌رود و همین باعث زیبایی و قوی شدن سریال شده است.سریال اغراق آمیز نیست! قاعدتا انتظار ما از هانیبال باید کسی باشد که هیچ شکستی نخورد و حتی تا یه قدمی شکست نرود و همه جا بزند طرف را نابود کند ولی این‌گونه نیست. او تحقیر می‌شود، تا دم مرگ می‌رود و حتی در بعضی سکانس‌ها وحشت را می‌توان از چشم‌هایش فهمید که به لطف بازی مدس میکلسن، باورپذیرتر شده است. شخصیت‌ها در کل به گونه‌ای هستند که انگار از دل جامعه بیرون آمده‌اند و واقعی اند. رعایت این نکته در سریال باعث شده که همانقدر ما یه سریال خشن و خونین رو ببینیم، یک سریال با یک منطق خوب و قوی ببینیم و &quot;فیلم هندی&quot; خطابش نکنیم!در بخش روابط بین شخصیت‌ها سریال محشر عمل کرده که نمونه بارزش را می‌توانید در فندوم‌های سریال و رابطه بین ویل گراهام و هانیبال لکتر مشاهده کنید. رابطه‌ای کاملا سمی که مخاطب کامل درکش می‌کند. همزمان می‌خواهیم ویل گراهام هانیبال را بکشد یا دستگیر کند ولی از جهتی وابستگی او به هانیبال را درک می‌کنیم و می‌خواهیم این دو بیشتر باهم دوست باشند و معماها را حل کنند و حرف بزنند. همچنین دیگر رابطه‌های سریال خیلی خوب در آمده‌اند و مخاطب آن شیمی بین کاراکترها را درک می‌کند و مسخره و اضافه خطاب نمی‌کند.سریال به شدت به جزییات توجه می‌کند که گاهی اوقات این موضوع باعث زیبایی سریال شده ولی در اوایل فصل 3، ضربه بسیار بدی به سریال می‌زند. در اوایل فصل 3 که صرفا یه مقدمه خفن برای پایان بخشی از داستان و شروع پایان بندی سریال است، به شدت به جزییات توجه شده تا صرفا وقت سریال پر شود. این جزییات به شدت اضافه بوده و مشکلی که هست اینکه این جزییات هیچ هیجانی نداشتند و به مخاطب این حس را می‌داد که وسط یه مجلس پر از انسان‌های عصا قورت داده قاتل و خیانتکار نشسته است! اما واضح است که این رعایت جزییات چقدر به مخاطب در فصل 1 و 2 حس و حال و انرژی می‌بخشید.سریال زیبا است. فیلمبرداری، طراحی صحنه، نورپردازی و حتی رنگ پردازی سریال درجه یک هستند. قاعدتا قتل‌هایی که در اکثر فیلم‌ها و سریال‌های ترسناک می‌بینیم چندش آور هستند، ولی در این سریال زیبا هستند! اتمسفر سرد و تاریکی که سریال خلق می‌کند و فلسفه‌ای که به قتل‌ها و این افکار خطرناک می‌دهد و به نوعی این قاتل‌ها را فیلسوف و متفکر نشان می‌دهد، هرچند خطرناک ولی سریال را بسیار زیبا و متفاوت کرده است. لازم به ذکر است که همین فیلمبردای قوی و محشر سریال، در اوایل خسته کننده فصل 3 باعث می‌شد که چشم مخاطب را نوازش کند و به بهانه‌ی شات‌های محشر و خفن، مخاطبش را نگه دارد.بخش بازیگری متوسط است! بله همانقدر که بازی بازیگران جوری است که با تمامی‌شان ارتباط می‌گیرید، از یه جایی به بعد دیگر می‌توانید حدس بزنید که هر کاراکتر در هر موقعیت چه واکنشی نشان می‌دهد و چگونه کلمات را ادا می‌کند. اگر از مدس میکلسن فاکتور بگیریم، بقیه بازیگران انگار برنامه ریزی شده‌اند به هر اتفاق خاصی فقط و فقط یک ری اکشن خاص نشان دهند. نکته جالب این است که بازی شخصیت دکتر بلوم، یعنی کارولین داویرناس، در فصل اول اصلا خوب در نیامده است! در عوض تمامی کاراکترهای منفی فرعی و کوتاه بازی محشری داشتند و بهترینشان مایکل پیت در نقش میسون ورجر است که ترکاند! همین! می‌توانیم بدترین بازیگری را به جیلین اندرسون بدهیم که از یک جایی به بعد انگار فقط یه ربات است! در کل، هانیبال یکی از بهترین و آندرریتدترین سریال‌های اخیر است که نشان داده است که  تلویزیون می‌تواند گاهی اوقات خشن تر و بهتر و قوی تر از پرده سینما ظاهر شود. هانیبال نمونه بارز جاه طلبی با چاشنی خشونت و ریسک در تلویزیون است.نمره من به سریال: 82/100</description>
                <category>justcinema</category>
                <author>justcinema</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jul 2021 21:27:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی فیلم Saint Maud؛ نابودی مرز توهم و واقعیت</title>
                <link>https://virgool.io/@edvin999larson/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-saint-maud-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%B2-%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%D9%88-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-bjkbvgqmy2s9</link>
                <description>فیلم ترسناک به گونه‌ای یکی از راحت‌ترین ژانرهای سینما است. یک سری کلیشه قابل پیش بینی و یک سری المان‌های کم خرج، چند بازیگر ناشی با بدترین بازی‌ها و جیغ‌های سرسام آور و یک پایان مسخره و قابل پیش‌بینی. قسمت عمده فیلم‌های ترسناکی که رگباری به سمت مخاطب شلیک می‌شوند، همچین چیزی هستند. گاهی اوقات فیلم‌های ترسناکی عرضه می‌شوند که از حالت پاپ کورنی و یک بار مصرف خود دور می‌شوند و یک تجربه ناب و تکرار نشدنی را به مخاطب عرضه می‌کنند. Midsommar, Hereditary, The Willing, I Saw The Devil و... از این دسته فیلم‌ها هستند که مخاطب را به یک تجربه جدید از ژانر وحشت دعوت می‌کنند. Saint Maud نیز از این دسته فیلم‌های ترسناک است. فیلم‌های ترسناکی که خلاف جهت ژانر شنا می‌کنند که در نهایت تعداد زیادی مخالف و تعداد کمی موافق به دست می‌آورند؛ اما آیا این قضیه به معنای بد بودن فیلم است؟ نه خیر!فیلم Saint Maud به کارگردانی رز گلس، محصول کشور بریتانیا است که در سال 2019 ساخته شد و در جشنواره فیلم تورنتو برای اولین بار به نمایش درآمد و مورد استقبال قرار گرفت. سپس در جشنواره فیلم بریتانیا به نمایش در آمد که با استقبال بسیار مثبت منتقدان همراه شد و توانست نظر دنی بویل را نیز جلب کند و میانگین نمرات ده از ده از منتقدان را دریافت کند. همچنین این فیلم در بخش بهترین فیلم بریتانیا در جوایز بفتا نامزد شد و 37 نامزدی دیگر را نیز در کارنامه‌اش ثبت کرد که از این 37 نامزدی، 9 تا را برنده شد. بازیگران فیلم مورفید کلارک در نقش ماود، جنیفر ایله در نقش آماندا، لیلی فریزر در نقش کارول، لیلی نایت در نقش جوی و مارکوس هوتون در نقش ریچارد هستند. آدام جانوتا بزوفسکی آهنگساز ، بن فوردسمن فیلمبردار، مارک تونز تدوینگر هستند. در خلاصه داستان آمده: فیلم داستان یک پرستار خصوصی را دنبال می‌کند که به طرز خطرناکی شیفته نجات دادن روح مریضش می‌شود.فیلم بارها با نماهای مختلف، به تنها بودن کاراکتر ماود تاکید می‌کند.از این قسمت به بعد متن دارای اسپویل است. فیلم را ببینید و بعد متن را بخوانید. فیلم با یک سکانس که به نوعی گذشته ماود را روایت می‌کند شروع می‌شود. ماود وحشت زده به بالا نگاه می‌کند و سپس در اینجا سکانس اول تمام شده و به آینده می‌رویم. یک اکستریم کلوزآپ از غذای ماود را می‌بینیم که دارد آماده می‌شود و سپس کات‌هایی که ماود دارد وسایلش را جمع می‌کند تا به سمت عمارت گاتیکی در بالا تپه برود و با اکستریم لانگ شات‌هایی با زاویه High Angel، سیاهی و ترسناکی این مناظر نمایش داده می‌شود و به نوعی مخاطب را آمده وارد شدن به یک سفر تاریک و ترسناک می‌کند. سریال در دقایق اول با کات‌های متعدد عمارت و روزمرگی کاراکتر ماود و آماندا آشنا می‌کند. بیشتر با شخصیت مغرور و مدیر آماندا آشنا می‌شویم و همچنین کاراکتر معصوم و آرام ماود با چشمانی که رنگ هرکدامشان فرق می‌کند و زیبایی جذابی که دارد. با این کات‌های متعدد، مخاطب می‌فهمد که قرار است یک تنش بین یک شخصیت مذهبی و یک شخصیتی که بی‌ایمان را مشاهده کند. تنشی که در فیلم‌های ترسناک کمتر دیده شده و بر روی برگه به شدت جذاب است. تضادی که بین شخصیت ماود و آماندا است بیشتر و بیشتر پرورش داده می‌شود. ماود با آماندا احساس صمیمیت می‌کند و آماندا نیز از زحماتی که ماود برایش می‌کشد قدردانی می‌کند، به او بیشتر نزدیک می‌شود و باهم گپ و گفت می‌کنند و حتی برای ماود مجموعه نقاشی‌های ویلیام بلیک را هم می‌خرد! این رابطه و مقدمه فیلم شاید خسته کننده و جذابیت کمی داشته باشد ولی به خوبی شکل گرفته و برای مخاطب ملموس می‌شود. برعکس آن چیزی که مخاطب انتظار دارد، شخصیت آماندا در روشنایی است و شخصیت ماود در تاریکی!در ادامه، مخاطب متوجه این می‌شود که کاراکتر ماود دچار یک سریع حملات عصبی است. ولی او آنقدر غرق اعتقاداتش شده است که این‌ها را یک پیام از سوی خدا می‌داند که دارد با او به خاطر اینکه آنقدر با ایمان و معتقد است، &quot;ارتباط فیزیکی&quot; برقرار می‌کند. در طول فیلم چندبار این درد را مشاهده می‌کنیم که بیشتر برای او لذت بخش است. در آخر، او تمامی داروهایش را فدای اعتقاداتش می‌کند چون خداوند مراقب اوست و می‌خواهد آنقدر از این حضور استفاده کند تا لذت ببرد! یک حس سادیسمی عجیب غریب که نشان می‌دهد زندگی قبلی ماود آنقدر بد تمام شده است که او هرچیزی را به مذهب و خداوند ربط می‌دهد و از هر فرصتی برای قوی کردن این اعتقاد زیاد می‌کند.ماود که این حملات عصبی را برای اینکه راحت‌تر تحمل کند، در قالب حضور و ارتباط خدا با او در آورده است.فیلم جلوتر می‌رود، رابطه ماود با آماندا بیشتر شبیه رابطه یک فردی می‌شود که می‌خواهد کسی را از تاریکی نجات دهد اما آن فرد اصلا برایش مهم نیست که در تاریکی است یا نه. آماندا با ماود راه می‌آید، برایش کادو می‌خرد و باهم حرف می‌زنند. حتی یک بار دردی همانند درد ماود تجربه می‌کند و ماود فکر می‌کند که دارد در مسیری درست قدم می‌گذارد. کنترل ماود بر روی زندگی آماندا بیشتر می‌شود و این کارهای ماود، نه تنها آماندا را از تاریکی وجودش نجات می‌دهد بلکه خود را در تاریکی دیگری می‌اندازد. بعد از سکانس تولد آماندا، ایمان ماود در هم می‌شکند. او به خانه‌اش بر‌می‌گردد و تفکری دوباره در رابطه خودش با خدا می‌کند. همچنان توهمات ماد ادامه دارد. کات‌ها بیشتر می‌شود، تدوین فیلم ریتم تندی را پدید می‌آورد و تصوایر جوری قاب بندی شده‌اند که ما را همانند ماود گیج می‌کنند. از این جا به بعد چه می‌شود؟ چه اتفاقی قرار است بیافتاد؟ ماود یک جورایی به زندگی قبلی‌اش بر‌می‌گردد. ساعت‌ها در مشروب فروشی می‌ماند و سعی می‌کند با لباس جذابی که دارد نظرات دیگران را به خودش جلب کند. ماود خودش را  در تاریکی انداخته است و با خدایش لج کرده است. از اینجا فیلم برداری حالت ثابت خودش را از دست می‌دهد و دوربین به شدت تکان می‌خورد. سپس به سکانس سکس ماود با یک فردی می‌رویم که انگار باز هم لجبازی او با خدایش بوده و خواسته برای اینکه خشمش را به خدا ابراز کند، در اوج مستی با اولین مردی که برخورد کرد سکس کند! در این جریان متوجه ضربه روحی که ماود در زندگی قبلی‌اش خورده می‌شویم.ماود در تاریکی غرق شده و خداوند بار دیگر به او فرصت می‌دهد خودش را پیدا کند.آرام آرام وارد پرده آخر می‌شویم. در پرده اول دیدیم که ماود با پناه بردن به مذهب و غرق شدن در آن، توانسته هر مشکلی که در زندگی‌اش است را به صورتی قابل تحمل کند. سپس تصمیم می‌گیرد فردی را از این تارکی نجات دهد. در پرده دوم شکست ماود از نجات دادن همان فرد و سقوط او به تاریکی که از آن فرار کرده است را دیدیم و سپس وارد پرده آخر می‌شویم. پرده‌ای سورئال‌تر و ترسناک‌تر. ماود توهم اخیرش را وحی الهی می‌داند. اما این بار آزاری که به خودش می‌دهد شدیدتر است. در توهماتش بیشتر غرق می‌شود و بیشتر به آماندا حساسیت نشان می‌دهد. همچنان در اعتقاداتش شک دارد اما سعی می‌کند بیشتر به خداوند نزدیک‌تر شود. ذهن ماود آنقدر قدرتمند شده است هرچیزی را به شکل لذت بخشی برایش به تصویر می‌کشاند و او را غرق در خیالاتی می‌کند که برایش آرامش خاطر می‌آورد. ماود هرچیزی که به زندگی قبلی‌اش مربوط است را نابود می‌کند و وارد یک مرحله خطرناک و عجیب می‌شود.ذهنش به او دستور می‌دهد و او توهمی می‌زند که خدا با یک زبان دیگر دارد با او حرف می‌زند. تصاویر مذهبی کتاب ویلیام بلیک، باعث می‌شود او وارد فاز جدیدی شود. فازی که فکر می‌کند باید کاری را انجام دهد که بهترین است، درست است و باید انجامش دهد. برای خودش یک قامت منجی وار درست می‌کند، آبی را مقدس! می‌کند و با یک چاقو و یک بشکه از ماده آتش زا، راهی خانه آماندا می‌شود.دیگر هیچ چیزی نمی‌تواند ماود را از این زندان خیالی‌اش نجات دهداینجا آخر فیلم است. ماود برای آماندا حرف می‌زند، او را آب مثلا مقدس تقدیس می‌کند اما می‌بیند آماندا همچنان در همان تاریکی است. او و اعتقاداتش را مسخره می‌کند و ماود را دوباره به پرتگاهی هل می‌دهد. آماندا می‌خندد و ناگهان یک جامپ اسکیر واقعا ترسناک را داریم! جامپ اسکیری خود من را به شخصه زهره ترک کرد چون واقعا آمادگی‌اش را نداشتم! یک ترساندن تر و تمیز و غافلگیر کننده. ماود آماندا را به حالت یک شیطان می‌بیند و آماندا، ایمان و خدای او را تحقیر می‌کند و از پیروزی‌اش بر ماود لذت می‌برد. ماود شکست را قبول نمی‌کند و آن کتکی که به آماندا زده بود، جایش را به چهار ضربه قیچی بر گردن آماندا می‌دهد. آن بار ماود از کرده خود پشیمان بود و این بار حس پیروزی و قبول شدن در یک امتحان الهی را دارد. حس منجی که کارش را به خوبی تمام کرده است. اما تمام نشده است. ماود حس یک فرشته را دارد. او دیگر به طور کامل در ذهنش زندانی شده است. قفل زندانش را هم در توالت انداخته و سیفون را رویش کشیده است! آن گرداب، تصویرش از لیوان‌های شراب جایش را به سقف آسمان داده است. این بار مطمئن می‌شود که قرار است عروج کند نه اینکه سقوط کند. به زیر آن می‌رود و خودش را می‌سوزاند. تمامی مردم جلویش زانو می‌زنند و او را عبادت می‌کنند. ماود خودش را یک فرشته می‌بیند که با سوزاندن خودش، قرار است عروج کند. اما یک لحظه، تنها یک لحظه از این حالت خارج می‌شویم. یک کات سریع که ماود با چهره‌ای ترسناک و سوخته دارد فریاد می‌زند. باز هم یک سکانس ترسناک و شوکه آور.فیلم در نهایت با مفهوم ذهن و خطرناکی‌اش به پایان می‌رسد. چقدر ممکن است در توهامت خود غرق شویم؟ چقدر برایمان خطر دارند؟ آدم را به کجا می‌رساند؟ ماود آنقدر در این توهم غرق شد که خودش را مقدس می‌دانست. یک منجی که فکر می‌کند شیطان را کشته است و وقتش است به سوی خدایش عروج کند. آنقدر در این توهم غرق شده است که فکر می‌کند همانند یک نقاشی از ویلیام بلیک، یک فرشته آتش گرفته است که دارد عروج می‌کند و مردم او را پرستش می‌کنند. در نهایت فیلم Saint Maud،یک فیلمی است که از تدوین و موسیقی و فیلم برداری و کارگردانی بسیار خوب، یک فیلم نامه مینیمال که به خوبی به مخاطب ترس را منتقل می‌کند. اما در دقایق اولیه فیلم، کمی این روابط و اتفاقات برای مخاطب خسته و گیج کننده هستند که ممکن است فیلم را رها کند. فیلم سعی کرده با کات‌های متعدد و به کمک تدوین این ضعف را بپوشاند ولی چندان موفق نبوده است. پرده اول فیلم از لحاظ کارگردانی خوب است اما به صورت خسته کننده‌ای رابطه آماندا و ماود را به تصویر کشیده است. پرده دوم هیجان و ترس بیشتری دارد و در پرده سوم فیلم به اوج خودش می‌رسد. به طور کلی فیلم Saint Maud یک فیلم ترسناک خیلی خوب است که می‌توانست با پرداخت‌های بیشتر و با ریتمی آهسته تر، بیشتر مخاطب را درگیر خود کند اما کارگردان ریتم تندی را انتخاب کرد و مخاطب را جوری وارد ذهن ماود می‌کند که درنهایت خودمان همانند ماود، مرز بین واقعیت و خیال را گم می‌کنیم!نمره من به فیلم: 80/100</description>
                <category>justcinema</category>
                <author>justcinema</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jul 2021 23:13:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چارلز منسون و Mindhunter</title>
                <link>https://virgool.io/@edvin999larson/%DA%86%D8%A7%D8%B1%D9%84%D8%B2-%D9%85%D9%86%D8%B3%D9%88%D9%86-%D9%88-mindhunter-g6kjiufconiz</link>
                <description>سریال جنایی Mindhunter، یکی از متفاوت ترین و بهترین سریال‌های نتفلیکس محسوب می‌شود. سریالی که به واسطه حضور دیوید فینچر به عنوان کارگردان و تهیه کننده اجرایی، سر و صدای زیادی به پا کرد و وقتی که به عرصه آمد، زاویه جدیدی از ژانر جنایی را به مخاطب نشان داد. در سریال Mindhunter برخلاف سریال‌های جنایی دیگر، نه اکشنی در کار است و نه اینکه صحنه‌های قتل به وضوح به مخاطب نمایش داده شود؛ تنها و تنها دیالوگ‌ها و اکت‌های بازیگران است که سریال را می‌چرخاند و همین مورد آنقدر تمیز کار شده است که مخاطب را تا انتهای سریال می‌کشاند و هربار او را به ادامه سریال تشنه‌تر می‌کند. سریال بر محور دو بازرس بخش جنایی به نام هولدن فورد و بیل تنچ است که با کمک یک دکتر روانشناس به نام وندی کار، بر روی افکار و ذهن‌های قاتلان سریالی معروف تحقیق می‌کنند و از گفته‌هایشان برای دستگیری دیگر قاتلان استفاده می‌کنند. در سریال با اد کمپر، دیوید برکویتز (پسر سم)، چارلز منسون، دنیس ریدر (BTK)، تکس واتسون، جری برودوس، ریچارد اسپک و... همراه می‌شویم. این سکانس‌ها، از زمینه چینی تا اجرا، در حدی خوب درآمده‌اند که هربار فورد، تنچ، کار و یا اسمیت سراغ یکی از این قاتلان می‌رفتند، انگار مخاطب به سراغ آن‌ها رفته و دارد با آن‌ها گپ و گفت می‌کند! یکی از این بهترین ملاقات، ملاقات با چارلز منسون است که مخاطب را به خوبی درگیر جریان می‌کند و حتی بعد از تمام شدن این گفت و گو، او را رها نکرده و کاری می‌کند این شخصیت، به خوبی به یکی از ترسناک‌ترین و مخوف‌ترین کاراکترهای Mindhunter تبدیل شود.زمینه چینی:از همان فصل اول قسمت اول، سریال به چارلز منسون اشاره می‌کند. ابتدا از زبان استاد روانشناس در حوزه جرم و جنایت شنیده می‌شود که چارلز منسون یکی از انگیزه‌های او برای انتخاب این حرفه است. سپس در دقایق پایانی این قسمت هنگامی که چارلز منسون در صفحه نمایش نشان داده می‌شود، پلیس‌های محلی اعلام نفرت کرده و می‌گویند در اولین فرصت او را می‌کشتیم. سپس فورد درمورد منسون اطلاعاتی به مخاطب می‌دهد که ما را بیشتر با این شخصیت آشنا کند. در قسمت دوم نیز این اسم توسط معاون شپارد، بعد از قضیه ملاقات فورد با اد کمپر، به زبان می‌آید که نشان دهنده اهمیت منسون و نیز خطرناک بودن مصاحبه‌های فورد و تنچ با قاتلان سریالی و تاثیر منفی احتمالی آن بر روی FBI است. به فصل دوم قسمت پنجم می‌رویم. جایی که معاون گان به فورد و تنچ و کار می‌گوید قرار ملاقات با منسون را جور کرده است. در این سکانس، سینگل‌شاتی از فورد می‌بینیم که ذوق زده شده است و کمی هم مضطرب شده است. سپس یک شات دو نفره که دوربین بر روی وندی کار تمرکز کرده و نگاهی عاقل اندر سفینه! (اینگونه بگویم به نظرم بهتر منظور را می‌رسانم) به فورد می‌اندازد و یک نمای از شانه از طرف فورد به تنچ که تنچ با خونسردی لعنت می‌فرستد و باز هم حضور فورد در این نما به مخاطب می‌فهماند که این مصاحبه چقدر برای فورد مهم است. سریال همچنان زمینه چینی می‌کند و ما می‌بینیم که فورد و کار و اسمیت در حال گوش دادن به یکی از آهنگای چارلز منسون به نام Cease to exit هستند که این آهنگ و متنی که دارد، مخاطب را بیشتر با چارلز منسون آشنا می‌کند. زمینه چینی همچنان ادامه پیدا کرده و با بوجود آوردن یک گره جذاب تمام می‌شود: چگونه چارلز منسون توانسته کاری کند که چند جوان خوب و معمولی که بعضی‌هایشان افتخار خانواده، مدرسه و شهرشان بوده‌اند، دست به چنین جنایات وحشتناکی بزنند. به دقایقی قبل از ملاقات می‌رویم. شکی نیست که محبوب‌ترین قاتل زنجیره حاضر شده در سریال، اد کمپر است که ملاقات با او قبل از ملاقات با چارلز منسون، هیجان مخاطب را بالا می‌برد! به هر حال او را از پایان فصل یک تا قسمت پنج فصل دو ندیده بودیم و قطعا باعث افزایش شور و اشتیاق مخاطب می‌شود. اد کمپر نیز اطلاعاتی تکمیلی درمورد چارلز منسون ارائه می‌کند. از پرحرفی گرفته تا کوتاهی قدش. سپس این سکانس تمام می‌شود و ما فورد و تنچ را مشاهده می‌کنیم که به سمت اتاقی می‌روند که ما را یاد اتاق‌های تیمارستانی و ترسناک outlast و silent hill می‌اندازند. اتاق‌هایی با فضای سرد و بی‌رنگ و روح که بهترین محل برای ملاقات با یک روانی شرور است که هربار اسمش می‌آید، لرزه بر تن هر موجود زنده‌ای می‌اندازد.سکانس:صدای باز شدن سلول می‌آید و صدای به هم خوردن غل و زنجیر. دوربین فورد و تنچ را نشان می‌دهد که فورد از شدت اضطراب و ترس از جایش بلند شده اما تنچ همانند دفعه‌های قبل خیلی آرام بر سر جایش نشسته است و نظاره گر است. آرام آرام این صدای مور مور کننده زنجیر زیاد می‌شود و سپس می‌بینیم یک نگهبان هیکلی قد بلند، یک موجود نحیف شلخته قد کوتاه را همراهی می‌کند؛ یعنی چارلز منسون! منسون وقتی فورد و تنچ را می‌بیند زبانش را در می‌آورد که این کار باعث خنده فورد می‌شود.سپس منسون بر روی لبه صندلی می‌نشیند. از همینجا شخصیت پردازی منسون دقیق‌تر و جزئی‌تر می‌شود. شخصی که می‌خواهد در هر موقعیتی برتر به نظر برسد. این برتری منسون با استفاده از زاویه‌های low angel و گاهی High angel همراه با نمای از شانه (OTS) به مخاطب نشان داده می‌شود. در این نماها چارلز منسون همانند یک پادشاه به نظر می‌آید که دارد به حرف‌های رعیت‌هایش درمورد وضعیت بد زندگیشان گوش می‌کند و جوری رفتار می‌کند که انگار این حرف‌ها را هزاران بار شنیده است و جواب‌های قانع کننده‌ای نیز برای آن‌ها دارد. هربار تنچ از منسون سوالاتی می‌پرسد، منسون جواب‌هایی می‌دهد که باعث می‌شود زوایای دید جدیدی برای مخاطب پدید بیاید. منسون می‌گوید که من فقط  به آن‌ها می‌گفتم هرکاری که عشق‌شان می‌کشد انجام دهند. به آن‌ها با روش &quot;بیافت زمین و راه رفتن را یاد بگیر&quot; کمک کرده است و گاهی اوقات آنقدر خودش را مظلوم و بیچاره نشان می‌دهد که مخاطب را به شک می‌اندازد که دقیقا چارلز منسون کیست! حرف‌های منسون مخاطب را به این نتیجه‌گیری می‌رساند که او مسئولیت کارها و حرف‌هایش را قبول نمی‌کند. هرچه بود را گردن یک فرد دیگر می‌انداخت و کاری می‌کرد که آن افراد باورد کنند آن‌ها این کار را انجام داده‌اند. بدین ترتیب یک تصویر مات و مبهوت از منسون شکل می‌گیرد. همانقدر که سریال سرنخ می‌دهد منسون چگونه و با چه استدلال‌هایی این کارها را می‌کرد، همانقدر از اینکه این تصویر آنقدر شفاف شود که مخاطب بتواند به درستی تصویر منسون را ببیند  جلوگیری می‌کند و مات نگه می‌دارد. این تصویر نه چندان مات و نه چندان شفاف، سبب می‌شود مخاطب را همچنان کنجکاو نگه دارد.یک نکته جالب دیگر، شخصیت بیل تنچ و بازخورد او نسبت به چارلز منسون است. در یک سکانس شاهد یک کلوز آپ از چهره مصمم و پیروز منسون و سپس چهره عصبی و درمانده تنچ هستیم که نشان می‌دهد تنچ، که هربار در برابر قاتلان زنجیره‌ای مصمم و بی‌اضطراب بوده است، اینجا به شدت عصبی شده و نمی‌تواند همانند بازرسی‌های قبلی با منسون حرف بزند و رفتار کند. در آخر او عصبی شده و به فورد دستور می‌دهد که وسایلشان را جمع کنند و بروند.چهره مصمم تنچ در شروع سکانس و چهره عصبی او در لحظات پایانی سکانسدر نهایت، این سکانس با عصبانیت تنچ و امضای منسون بر روی کتاب Helter Skelter و گرفتن عینک آفتابی فورد تمام می‌شود. منسون با آن عینک آفتابی یک ژست پیروزی مانند و بامزه به خود می‌گیرد که به مخاطب می‌فهماند که او واقعا آزاد است! کسی است که خیلی راحت زندگی می‌کند، با دقت جواب می‌دهد و می‌فهمد چگونه یک فرد را دیوانه یا شیفته خودش بکند.منسون همچنان ادامه دارد!:نه! همینجا تمام نمی‌شود! از اینجا به بعد، شخصیت منسون عجیب و عجیب‌تر می‌شود. نگهبان عینک آفتابی فورد را به او بر‌می‌گرداند و می‌گوید که منسون این عینک را از او کش رفته است! چاخانی که منسون می‌کند تا خودش را بین زندانیان خفن و کله شق نشان دهد. در ادامه مخاطب می‌فهمد یکی از دلایل علاقه منسون به زندان انفرادی، همین ترسناک و خفن نشان دادن خودش است. یک بازی روانی عجیب. سپس ما می‌رویم و با تکس واتسون همراه می‌شویم. واتسون درمورد منسون توضیح می‌دهد که چگونه به کمک مواد مخدر و سخنرانی‌های هیجان انگیز و تا حد زیادی منطقی و جذاب، چگونه آن‌ها را مجاب به کشتن افراد بی‌گناهی همچون شارون تیت و جنینش کرده‌ است. مخاطب می‌فهمد که منسون واقعا حرف از Helter Skelter می‌زد و دست ردی به حرف منسون خطاب به فورد و تنچ که می‌گفت این Helter Skelter یک حرف من در آوردی از طرف دادستان است، می‌زند. از طرفی دیگر واتسون می‌گوید که چگونه منسون این ایده‌ها را در ذهن آن‌ها می‌کاشت و کاری می‌کرد که آن‌ها باور کنند هرکاری می‌کنند، همان کاری است که آن‌ها عشقشان می‌کشد بکنند! حرف‌های واستون، بیشترشان، نشان می‌دهد که حرف‌های منسون دروغ بوده و او واقعا دستور این قتل‌ها را داده است و هدفش ایجاد یک آشوب و جنگ نژادی بوده است، اما منسون آنقدر به خودش دروغ گفته است و آنقدر خود را آزاد کرده است که بدون فکر کردن به عواقب کارها و حرف‌هایش، هر چه بخواهد می‌کند. به سکانس پایانی می‌رویم، جایی که تصویر منسون تا حد زیادی واضح می‌شود. امضایی که منسون برای فورد در کتاب Helter Skleter زده بود به یاد می‌آورید؟تصویری که مخاطب را هیجان زده و وحشت زده می‌کند. او را تا حد زیادی گیج کرده و به فکر فرو می‌دارد. منسونی که می‌گفت از هرگونه چیزی که من را به درسر می‌اندازد جلوگیری می‌کنم، هم اکنون به فورد می‌گوید که  &quot;هر شب که می‌خوابی، من دنیا را نابود می‌کنم.&quot; و باعث وحشت و تحیر او می‌شود. مخاطب نیز به یک نتیجه گیری ممکن است برسد: منسون تمام این مدت در حال نقش بازی کردن بوده است. به هر حال یک رئیس فرقه نمی‌آید سریع و با صراحت مغز متفکر بودن در قتل فجیع هشت نفر را تایید کند. او فورد و تنچ را عصبی کرد و به آن‌ها اضطراب داد تا به راحتی به &quot;نابود کردن دنیا&quot; و نقشه‌های پلیدش برسد و همچنان از خودش یک تصویر ترسناک و خفن بسازد. در نهایت، یک شخصیت که در تضاد با دیگر شخصیت‌ها است ساخته می‌شود. شخصیتی که نبض فورد و تنچ را به دست گرفت، به راحتی آن‌ها وارد بازی خودش کرد و آن‌ها را شکست داد و برای آن‌ها یک کری ترسناک خواند. شخصیتی که با یک حضور کوتاه به لطف بازی‌های کارگردان با دوربین، میزانسین، فضاسازی و بازی محشر بازیگران و یک زمینه چینی و دیالوگ‌های دقیق و جذاب و شخصیت پردازی جذاب‌تر، به یکی از ترسناک‌ترین و به یادماندنی‌ترین شخصیت‌های سریال Mindhunter تبدیل شود.</description>
                <category>justcinema</category>
                <author>justcinema</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jul 2021 04:21:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی فیلم mid90s؛ گشت و گذار در دهه نود</title>
                <link>https://virgool.io/@edvin999larson/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-mid90s-%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D9%88-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%AF-f8gfz5gtdtlc</link>
                <description>علاقه عجیبی به دهه هشتاد و نود آمریکا و سبک زندگی‌شان دارم. استایل‌های پانک و گرانج، اسکیت سواری، پوستر‌های وینتیج و فیلم‌هایی که با دوربین 35 میلی متری گرفته می‌شدند، همگی حسی نوستالژیک را تداعی می‌کنند که حتی اگر در آمریکا نباشی و این دهه را تجربه نکرده باشی، می‌توانی حسشان کنی! فیلم mid90s، دقیقا به همین شکل است. به محض شروع فیلم، در دنیای داستان اثر پرتاب می‌شویم؛ استیوی که از دست داداشش فرار می‌کند و محکم به دیوار برخورد می‌کند و سپس ایان، او را به باد کتک می‌گیرد. فیلم بسیار سریع شروع می‌شود و بدون معطلی، این ماییم و فیلم mid90s!فیلم درمورد دوران خودشناسی و بلوغ است. پوسته‌ای که یک نوجوان انتخاب می‌کند تا بقیه زندگی‌اش را در آن بگذراند. یکی تصمیم می‌گیرد با نردها بگردد که عشقشان گشت و گذار در دنیای کمیک‌هاست، یا گیک‌هایی که با ذوق و شوق درمورد قسمت جدید جنگ ستارگان حرف می‌زنند یا اکیپ اوباشی مثه اسکیت سوارها که نئشه هستند و زندگی‌شان به بطالت می‌گذرد! در این فیلم، به اکیپ اسکیت سوارها می‌رویم و در هشتاد دقیقه، انگار در قالب یک شخصیت دیگر، داریم با آن‌ها وقت می‌گذرانیم. فیلم یک حس واقعی بودن به مخاطب می‌دهد و آنقدر فضاسازی و جزئیات خوب رعایت شده است که یک تجربه لذت بخش را به بیننده هدیه می‌دهد.جونا هیل، به معنای واقعی کلمه نشان می‌دهد که بلد است باید چه کار کند. mid90s من را به یاد فیلم Gummo انداخت؛ حس و حال دهه نودی ولی با درد و رنج کمتر و قابل تحمل‌تر، بامزه‌تر و منظم‌تر. جونا هیل دقیقا به همان‌قدر که لازم است، به مخاطب نشان می‌دهد. ریتم فیلم تند است ولی به هر گوشه از زندگی یک نوجوان یازده ساله که جذب اکیپ اسکیت سوارها شده است، می‌پردازد. موسیقی متن آمبینت الکترونیک ترنت رزنر و آتیکوس راس، کمک بسیار زیادی به جذاب و دلنشین بودن فیلم کرده است و ساندترک‌های فیلم، به جا و به موقع استفاده شده است. فیلم برداری کریستوفر بلاولت، شات‌های زیبا و تماشایی را خدمت مخاطب می‌دهد که تا مدت‌ها در ذهنش می‌ماند.سانی سالجیک، ستاره فیلم است. در مدت فیلم برداری، یازده سال سن داشته و توانسته یک بازی محشر را انجام دهد. قیافه سانی همزمان بامزه و شیطانی است؛ همزمان از بامزه بودنش تعریف می‌کنیم ولی هنگامی که دیوانه بازی در می‌آورد، از او می‌ترسیم. کاترین واترسون در نقش مادر استیوی و ایان، یک بازی تر و تمیز را نشان داده است. شخصیت او تقریبا به حد کاملی پرداخته می‌شود ولی باز هم حفراتی وجود دارد که باعث می‌شود این کاراکتر فراموش شود. لوکاس هجز در نقش ایان، باز هم بازی خیلی خوبی دارد. شخصیت پردازی‌اش تقریبا کامل است و به خوبی نقش برادر همزمان نگران و عوضی استیوی را بازی می‌کند. نا-کیل اسمیت، در اصل یه اسکیت سوار حرفه‌ای است و به خوبی در نقش ری، یک فرد که می‌خواهد برای خودش آینده‌ای دست و پا کند و همزمان به اکیپش چسبیده است را ایفا می‌کند. کاراکتر فاک شت با بازی آلن پرنات، همان کلیشه فیلم‌های دهه نودی و بلوغ است، کاراکتر همیشه نئشه و بد دهن! اما فیلم سطحی از او رد نشده و تا حدی به عمق این کاراکتر نفوذ می‌کند. جیو گالیسا در نقش روبن، نشان دهنده افرادی است که می‌خواهند همزمان راهنمای تازه کارها در یک اکیپ باشند و بر روی او نیز تسلط داشته باشند. هرچیزی که خودشان فکر می‌کنند درست است را به خورد عضو جدید می‌دهند و سعی می‌کنند تا حد ممکن، نگذارند با افراد اصلی صمیمی شوند. غرور و تنفر در شخصیت روبن قابل احساس است. رایدر مک‌لاگین در نقش کلاس چهارم، کم حرف و خیال پرداز است. در طول فیلم در دنیای خودش سیر می‌کند و با یک دوربین سونی لنز چشم ماهی، از اسکیت سواری و گشت و گذارها فیلم می‌گیرد و می‌خواهد فیلم خودش را بسازد. فیلم mid90s، حسی شیرین و نوستالژی به مخاطب ارائه می‌دهد. شیرینی که از بحث مهم خودشناسی می‌آید؛ نوجوان‌ها چه کار می‌کنند تا خود را بشناسند؟ چه اشتباهاتی را مرتکب می‌شوند؟ چه لذت‌هایی را تجربه می‌کنند؟ و...به طور کلی، شخصیت پردازی فیلم، بعضا لنگ می‌زند و خانواده استیوی به خوبی به مخاطب معرفی نمی‌شود. اما کمدی فیلم قوی است و لودگی ندارد. جونا هیل در دبیوتش، فراتر از انتظارها ظاهر شده و در نهایت یک اثر لذت بخش که مدت ها در ذهن مخاطب می‌ماند را تحویل می‌دهد.نمره: 87/100</description>
                <category>justcinema</category>
                <author>justcinema</author>
                <pubDate>Tue, 04 May 2021 03:41:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا اینقدر لالالند را دوست دارم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@edvin999larson/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D9%84%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%84%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-p740et6hgizv</link>
                <description>خودم را فیلم باز که نه، به نظرم فیلم باز غلط است و درستش فیلم گرا است! ها ها ها ها. صرفا سینما را مانند موسیقی، کتاب و هرجای دیگری که بتوانم باهاش یک دنیای خیالی برای خودم درست کنم، می‌پرستم. اشتباه نکنم نزدیک پانصد فیلم در زندگی‌ام دیده‌ام، پانصد بار در جهان‌های مختلف زندگی کردم، با پانصد شخصیت یا شاید هم کمتر زندگی کردم، چه یک ساعت چه چهار ساعت. اما یک فیلم هست که برایمان خاص می‌شود، یه آهنگ و یه کتاب. تمام وجودمون رو داخلش حس می‌کنیم و وقتی که تیتراژ پایانی بالا می‌اید، کلی غصه میخوریم که چرا فیلم تمام شد. یه چیزی که باهاش گذر زمان رو حس نمی‌کنی و کامل در آن دنیا غرق می‌شوی. آن فیلم برایم لالالند است.علاقه‌ای که من به لالالند دارم، عجیب است. به نحوی که هربار کسی از من پرسید فیلم مورد علاقت چیست و در جواب میگفتم لالالند، بهت زده می‌شدند. دلایلم را به نحوی توضیح می‌دادم که بیشتر بهت زده می‌شدند. در اصل این فیلم موردعلاقه‌ام نیست، فیلمی است که عاشقش هستم! عاشق رنگارنگ بودنش، عاشق موسیقی‌اش و بازی بازیگرانش. هر چیزی در فیلم هست، از همان سکانس آغازین که شروع شد، جذبش شدم تا پایانش. هر چیزی که بود، باهاش یک دنیای خیالی ساخته بودم و در طول فیلم، در آنجا زندگی می‌کردم و نمی‌خواستم از آنجا بیام بیرون. میدانی از همه این‌ها، سکانس پایانی‌اش را بیشتر از همه دوست دارم. همه ضربه فیلم، آن سکانس پایانی است. در طول فیلم، یک زخم بهت می‌زند و سکانس پایانی حکم نمکی را دارد که به آن زخم زده می‌شود. دنیا رنگارنگ‌تر می‌شود، آهنگین‌تر و عاشقانه‌تر. و همه این‌ها وهم و خیال است! همچین رابطه شاد و رنگارنگی، همچین رابطه‌ای که باهاش به همه رویاهات میرسی، دروغی بیش نیست! عاشقانه فیلم، واقعی‌تر است. خبری از آن زوج عاشق که همه چی را به پای هم فدا می‌کنند نیست، چون واقعیت دنیا این است که برای یه چیز بزرگ، باید یه چیز بزرگ‌تر را فدا کنی.دنیای خیالی لالالند با موسیقی‌اش، دو فرد که یکی می‌خواهد موزیسین محشری در جاز شود تا آن یکی که می‌خواهد بازیگر مشهوری شود. هردو به آن چیزی که خواسته بودند تقریبا رسیدند، اما بهایی به پایش دادند. این قسمت، به ما یادآوری می‌کند که عشق همانقدر محرک است، همانقدر غیرقابل پیش بینی است. نمی‌دانی تهش چگونه می‌شود. آره عزیز، صورت واقعی عشق اینگونه است! قاتلی که به تو رویاهایی می‌دهد و تو را در آن رویاها رها می‌کند و ناگهان، هم تو را هم آن رویاها می‌کشد. یه چیز باحالی هم که دارد، این است که بهت می‌گوید برخورد اولیه‌ات با معشوقه‌ات ممکن است هزار جور باشد. در اینجا اولین برخورد یه انگشت وسط در ترافیک بود! معلوم نیست آن فردی که باهاش هزاران رویاپردازی می‌کنیم، بهمان شور و شوق زندگی و رویاپردازی می‌دهد کیست. شاید همان کسی باشد که در هزارجا مسخره‌اش میکردیم، میگفتیم چرا این داره باهام حرف میزنه، یا یکی که قبلا یه جاهایی بهش سلام دادیم یا باهاش دعوا کردیم. هیچ چیز، مشخص نیستاکثریت می‌گویند این فیلم مزخرف است، مسخره و آبکی. بله، برا این زمان کنونی فیلم همچین حالتی دارد. ماها می‌خواهیم همه چی بیشتر به واقعیت نزدیک باشد، همه چی بیشتر فیلسوفانه‌تر باشد. لالالند حکم آن موزیکال‌های کلاسیک را دارد که الان، در قرنی که انسان‌ها عاشق فیلم‌هایی هستند که هرچه مصیبتش بیشتر باشد، یعنی فیلم خفن‌تر و عالی‌تری است! می‌گویید نه؟ به لیست فیلم‌های اسکار امسال دقت کنید! لالالند یک تصویر واقعی از عشق را با موزیک و خیال تلفیق می‌کند و یک فضای نسبتا عجیب را می‌سازد. فضایی تماما خیالی که برای هر کسی که عشق سینمای معناگرا و فلسفی غم زده دارد، مسخره و احمقانه است. البته این به معنای توهین نیست، احترام را می‌گذارم ولی... گاهی اوقات باید رها کرد و در این دنیاهای موزیکال و رنگارنگ غرق شد!در کل، این فیلم بهترین فیلمی است که دیدم، به طرز عجیبی دوستش دارم و شخصیتم را تعریف می‌کند. فیلمی که هیچوقت ازش خسته نمی‌شوم.</description>
                <category>justcinema</category>
                <author>justcinema</author>
                <pubDate>Mon, 12 Apr 2021 23:59:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی فیلم Rocket man؛ یک تقلید متوسط از Bohemian Rhapsody</title>
                <link>https://virgool.io/@edvin999larson/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-rocket-man-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D9%82%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D8%A7%D8%B2-bohemian-rhapsody-wol7ldg3ygoe</link>
                <description>فیلم Rocket man، یک فیلم بیوگرافی_موزیکال درباره‌ی التون جان، یکی از بزرگترین هنرمندان موسیقی جهان در سبک پاپ و راک است. کارگردان فیلم دکستر فلچر و بازیگران فیلم تارون اگرتون، جیمی بل، برایس دالاس هاوارد و ریچارد مدن هستند. بودجه فیلم چهل میلیون دلار و فروش فیلم صد و نود و پنج میلیون دلار بوده و تارون اگرتون در گلدن گلوب جایزه بهترین بازیگر فیلم کمدی یا موزیکال رو از آن خودش کرد. درمورد قصه گویی فیلم بخواهیم صحبت کنیم، بسیار عجله‌ای است و همان چیزی هست که انتظار داریم. یک بچه بااستعداد که در یک خانواده پر تنش زندگی می‌کند و بارها از طرف پدرش ضدحال می‌خورد و مدام توسط مادرش نادیده گرفته می‌شود. در اینکه در واقعیت همچین چیزی است صحیح اما در فیلم این موضوع به شکل کاملا کلیشه‌ای و قابل پیش بینی به تصویر کشیده شده است و نمی‌شود با این قسمت از فیلم ارتباط گرفت و دلمان به حال التون جان کودک بسوزد. خط روایی فیلم کاملا مشخص است که تقلید از Bohemian Rhapsody است که دکستر فلچر آمده با همان فرمولی که این فیلم دارد، داستان را نوشته است و اگر مخاطب آن فیلم را دیده باشد، در این بخش برایش خسته کننده می‌شود. فیلم زوج التون جان و برنی را خوب به تصویر کشیده است و باعث شده شیمی که بین این دو شخصیت است لذت بخش باشد ولی شخصیت‌های دیگر صرفا تیپ هستند و تنها برای این هستند که باشند! قوس شخصیتی التون جان به خوبی نشان داده شده است و مخاطب متوجه می‌شود که چگونه این شخصیت خجالتی و متواضع، به یه شخصیت مغرور و اعصاب خورد کن تبدیل می‌شود. فیلم هم به خوبی تمام می‌شود و می‌شود گفت اگر پایان فیلم با شعار و کلیشه بود، می‌توانستیم فیلم را به طور کامل در بخش درام شکست خورده بنامیم. در بخش موزیکال، دکستر فلچر چاشنی فانتزی هم به فیلم اضافه کرده که فیلم را لذت بخش می‌کند و کاری می‌کند که مخاطب به پای فیلم بشیند و از خوانندگی بازیگرها و اکت‌هایشان، لذت را ببرد و در این بخش، یک سر و گردن از Bohemian Rhapsody بالاتر است. خوانندگی تارون اگرتون واقعا معرکه است و حتی در جاهایی از التون جان هم بهتر می‌شود!بازیگری فیلم به دلیل اینکه شخصیت پردازی ضعیف، آن چنان خوب نیست و بازی اکثر بازیگرها به جز تارون اگرتون و جیمی بل، بد است. تارون اگرتون در یک کلمه، منجی فیلم است. همه فیلم یه طرف تارون اگرتون یه طرف! او توانسته با یک بازی محشر، مخاطب را شیفته خود کند و حتی می‌توانیم بگوییم که بازی او یکی از بهترین بازی‌ها در بخش موزیکال بیوگرافی در تاریخ سینما است. تدوین فیلم بسیار خوب است و فیلمبرداری فیلم هم عالی صورت گرفته است. رنگ‌بندی و نورپردازی فیلم چشم نواز است. طراحی لباس و صحنه عالی است و یکی از بهترین‌ها در چندسال اخیر است. در کل، دکستر فلچر تمرکز بیشتری روی بخش موزیکال و فنی فیلم داشته است و می‌خواست یک فیلم موزیکال زیبا بسازد تا یک فیلم بیوگرافی-موزیکال زیبا؛ ولی آنقدر بخش بیوگرافی ضعیف صورت گرفته که گاهی اوقات تحمل فیلم برای مخاطب سخت می‌شود. اما تارون اگرتون و آهنگ‌های زیبای فیلم، منجی آن شده و باعث شده یک اکثر حال خوب کن را ببینیم اما در کل، فیلم را فقط یک بار می‌شود دید اما سکانس‌های موزیکالش را چندین بار!نمره فیلم: 58/100</description>
                <category>justcinema</category>
                <author>justcinema</author>
                <pubDate>Wed, 24 Feb 2021 18:52:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهار فیلم ( شماره دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@edvin999larson/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%85-lyqssnjmqsya</link>
                <description>این بار، چهار فیلم پیشنهادی از طرف بنده در ژانرهای مختلف رو خواهیم داشت که هرکدام جذابیت خاص خودشان را دارند. از فیلمی با بازی مریض جیمز مک اوی بگیرید تا فیلم کابوس وارانه لوکا گوادانینو، یک اثر سرگرم کننده و محشر با طعم بریتیش و یک کمدی محشر با نقش آفرینی ویل فرل. برویم که داشته باشیمfilth (2013)یک فیلم واقعا خشن، اعصاب خوردکن، به شدت مریض و در آخر غافلگیرکننده به کارگردانی جان.اس. براید و نویسندگی جان اس براید بر اساس رمانی از اروین ولش (اگر اسم اروین ولش برایتان آشنا است، همان کسی است که رمان trainspotting را نوشته است!) و محصول کشور اسکاتلند. فیلمی که ذات انسان را موشکافی می‌کند، همزمان کاری می‌کند که دلمان به حال شخصیت اصلی بسوزد و در جاهایی کاری کند که به خونش تشنه شویم و در نهایت، با یک پایان بندی عجیب غریب که می‌شود گفت دوتا غافلگیری دارد، مخاطب را در مورد پلیدی و زشتی به فکر وامی‌دارد. ستاره اصلی فیلم جیمز مک اوی است که یک بازی مریض‌تر و ترسناک‌تر از خودش به جا می‌گذارد که به معنای واقعی دهن مخاطب باز می‌ماند. از دیگر بازیگران فیلم می‌شود به جیمی بل و ادی مارسن اشاره کرد که بازی خوبی را به نمایش می‌گذارند. موسیقی فیلم هم با کلینت منسل است که در سکانس آخر نیز یک کاور از آهنگ creep ردیوهد داریم. در کل ما یک کمدی سیاه و خشن محشر اسکاتلندی داریم که منتقد پسند هم نبوده ولی به احتمال زیاد مخاطب پسند است! بستگی دارد که چقدر با فضای تاریک و شخصیت کثافت بروس اخت شوید و ارتباط بگیرید. suspiria(2018)این بار یک اثر متفاوت در ژانر ترسناک داریم که دیدنش اعصاب پولادین می‌خواهد! نه از این لحاظ که فکر کنید خسته کننده و مزخرف است، بلکه در طول فیلم باید وحشت کابوس‌وارانه، شات‌های عجیب غریب و رنگ‌بندی‌های دیوانه کننده فیلم را تحمل کنید! به تمام این‌ها فضای تاریک و عجیب فیلم را اضافه کنید و کمی هم چاشنی اروتیک به آن بزنیم، در نهایت به بازسازی محشر لوکا گواندانینو میرسیم. کارگردان در فیلم علاوه بر اینکه یک بازی خوب و درجه یک از داکوتا جوهانسون، تیلدا سوئینتن و میا گاث را هم اضافه کنید. لازم به ذکر است تیلدا سوئینتن یک گریم سنگین و عجیب غریب در فیلم دارد و به جرئت می‌توان گفت یکی از بهترین بازی‌هایش را در این فیلم پیاده می‌کند. بازی داکوتا جوهانسون نیز سبب می‌شود بعد از فاجعه سری فیلم‌های پنجاه طیف، دید مثبتی به او داشته باشید! موسیقی فیلم نیز به عهده تام یورک بوده و یک موسیقی آرام و زیبا را به مخاطب تحویل می‌دهد. در نهایت درمورد سوسپیریا همین را بگویم حتی اگر فیلم از نظرتان مزخرف باشد و حتی یک لحظه هم نترسید، احتمال اینکه شب کابوس‌هایی همانند کابوس‌های نمایش داده شده در فیلم را ببینید کم نیست!نکته جالب فیلم، حضور جسیکا هارپر است که در هردو نسخه حضور داشته است.Kingsman: The Secret Sevrice(2014)اثراتی که از روی کمیک اقتباس می‌شوند، اثرات صفر و صدی هستند. یا آنقدر به مخاطب حال می‌دهند و او را سر کیف می‌آورند که بعدها وارد پاپ کالچر می‌شوند یا آنقدر چرت و بی‌روح هستند که مایه تمسخر مخاطبان قرار می‌گیرند و سپس در زباله دان تاریخ سینما انداخته می‌شوند. البته استثناهایی هم هست که پنجاه پنجاه در می‌آیند که آنها هم سریع فراموش می‌شوند! ولی Kingsman به کارگردانی متیو وان، یک اثر تر و تمیز و یک اکشن_جاسوسی و کمدی بریتانیایی محشر است که مخاطب را واقعا به وجد می‌آورد. فیلم هرچیزی را برای خفن بودن دارد، سکانس‌های اکشن تر و تمیز و نفس بندآور، فیلم برداری درجه یک، موسیقی متن باحال، موقعیت‌های کمدی خوب و در نهایت، بازی باحال تیم بازیگری فیلم. تیم بازیگری فیلم غنی است و از کالین فرث بگیر که یک بازی واقعا محشر دارد تا تارون اگرتون که به خوبی نقشش را بازی کرده و ساموئل ال.جکسون که حق آنتاگونیست بودن را ادا می‌کند و مارک استرانگ که همان مارک استرانگ قدیم است! در کل اگر دلتان برای یک اکشن تمام عیار تنگ شده است، Kingsman یک پیشنهاد عالی استAnchorman (2004)در این فیلم ویل فرل، استیو کارل، پل راد، کریستیانا اپلگیت و دیوید کوئچنر رو داریم یعنی اینکه خیالتان بابت قهقهه زدن و خندیدن راحت راحت باشد! فیلم به کارگردانی آدام مک‌کی و نویسندگی آدام مک‌کی و ویل فرل است که با استفاده از فرمول رقابت، یه فیلم کمدی به شدت فان و با کلی موقعیت کمیک فراموش نشدنی رو پدید آورده است. ویل فرل که بازم اون داد زدن‌های رومخش رو داریم ولی اینبار کنترل شده و درست هستن! استیو کارل که نقش یک خبرنگار خنگ و پرت را به خفن ترین نحوه ممکن اجرا میکند و پل راد و دیوید کوئچنر هم موقعیت های کمیک رو با بامزگی ذاتی خودشون صدبرابر کردن! کریستیانا اپلگیت هم نقشش را عالی ایفا میکند و فیلم را چندبرابر بامزه تر میکند. اگه نیاز به خندیدن دارین، این فیلم یک پیشنهاد واقعا درجه یکه!</description>
                <category>justcinema</category>
                <author>justcinema</author>
                <pubDate>Fri, 29 Jan 2021 00:48:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی فیلم the devil all the time_بیایید مذهب و خانواده را مسخره کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@edvin999larson/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-the-devil-all-the-time%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B0%D9%87%D8%A8-%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%B3%D8%AE%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-abbffrv56mp4</link>
                <description>دوز اسپویل این متن بالا هست... پس اول فیلم رو ببینید و سپس مطالعه بفرمایید :)فیلم the devil all the time یک فیلم متشکل از بازیگران معروف است به کارگردانی آنتونیو کامپوس و نویسندگی آنتونیو کامپوس و پائولو کامپوس که این فیلم اقتباسی از رمان دونالد ری پولاک هست که از قضا نویسنده این رمان به عنوان راوی در فیلم حضور دارد. فیلم دو خط داستانی دارد، یکی خط داستانی خانواده شخصی به نام ویلارد که تازه از جنگ برگشته است و تشکیل خانواده داده است و یک پسر به نام اروین دارد و این خانواده مذهبی است و خط داستانی دیگه درباره یک زوج عجیب غریب به نام سندی و کارل است که به طرز عجیبی توی صنعت مدلینگ فعالیت دارند! هرکدوم از این خط‌های داستانی‌ آدم‌های عجیب غریب و اتفاقات اعصاب خورد کن خودش را دارد... از کشیش‌های روانی فیلم بگیر تا پلیسی که از قضا با مافیا در ارتباط است! این شخصیت‌ها روی کاغذ کلیشه به نظر میرسند ولی فیلم به نحو خوبی توانسته است جوری این داستان پرتنش و عجیب رو جلو ببرد و شما رو حدود دو ساعت میخکوب نگه دارد. نحوه شخصیت پردازی و تکامل شخصیت‌ها تماما کلیشه است ولی فیلم این به خوبی از کلیشه استفاده میکند و تا حد متوسطی توانسته است این کاراکترها رو برای بیننده ملموس کند. بهترین شخصیت پردازی مربوط به شخصیت ویلارد و سپس اروین است که به خوبی تکامل یافتند و توانستند حس همذات پنداری مخاطب رو به دست بیاورند. ضعیف ترین مربوط به کلانتر لی بودکر است که نتوانسته شخصیتی باشد که همزمان حس نفرت و همدردی مخاطب رو به دست بیاورد.فیلم از یک سد بزرگ گذشته است و آن فلش بک است. معمولا فیلم هایی که فلش بک زیاد میزنند مخاطب را خسته می‌کنند ولی این فلش بک ها نه تنها مخاطب رو خسته نمی‌کنند، بلکه اون رو غافلگیر میکنند که این یک پوئم مثبت برای فیلم است. درمورد داستان فیلم و مفهومی که داره، اینه که اومده رو دو مسئله به شدت مقدس، یعنی مذهب و خانواده دست گذاشته. خط داستانی اروین هردوی این‌ها است و خط داستانی سندی و کارل و لی بودکر تنها خانواده را شامل می‌شود. فیلم به طرز جالبی آمده این دو موضوع رو مسخره کرده است! چطور؟ از اول شروع کنیم... شارلوت سرطان می‌گیرد و ویلارد به طرز افراطی شروع به دعا کردن می‌کند در حدی که سگشان، یعنی جک را به عنوان قربانی به خدا می‌دهد ولی نکته جالب این است که شارلوت می‌میرد! سپس شخصیت لنورا است که موقعی که چند پسر دارند او رو اذیت میکنند و به جای مقابله دست به دعا می‌شود و حتی کشیش تایگاردین به بهانه خدا و چند شر و ور مذهبی با او رابطه جنسی برقرار میکند و حتی حامله‌اش میکند! خود کشیش تایگاردین نمونه بارز شیطانی در لباس مقدس هست که این مقام رو نردبانی برای اهداف کثیفش کرده است. صد البته از خط داستانی فرعی روی هم نباید غافل شویم! کسی که به جنون رسیده و فکر می‌کنه خدا رو دیده و به بهانه این موضوع زنش رو به قتل می‌رسونه و سپس فکر میکنه که میتونه زندش کنه... بله مذهب میتونه این کار رو با آدم کنه و به جنون برسونتش و یا کاری با اون کنه که فکر کنه میتونه هر غلطی دلش میخواهد بکند!موضوع دیگر که فیلم به آن پرداخته است، خانواده است. اروینی که از پدرش یاد گرفت که در زمان مناسب، عین سگ آن افرادی که خانواده‌اش را اذیت کرده هست بزند! که خودم به شخصه از این حرکت لذت می‌بردم! این وجه مثبت قضیه بود ولی از آن طرف لی بودکر رو داریم که حتی وقتی فهمید خواهرش فاحشه است و شوهرش یک قاتل زنجیره‌ای، بازم حاضر شد از خواهرش دفاع کند. غیرتی که روی خواهر کوچکش داشت که در نهایت او را به باد فنا داد.تیم بازیگری فیلم خیلی خوب است ولی عالی نه! بهترین بازیگر فیلم بلاشک تام هالند هست که نشان داد توانایی بازی در نقش آدمای کله خراب و عصبی رو دارد و بعد از آن هم، بیل اسکارسگاد هست که خیلی خوب توانست یک پدر مذهبی و خانواده دار رو به تصویر بکشاند. بدترین بازی فیلم متعلق به رابرت پتینسون است که میتواند شادتان کند! رابرت پتینسون حتی نتوانسته است آن حس نفرت را به مخاطب القا کند و تنها به خاطر خط داستانی ازش تنفر پیدا می‌کنیم نه بازیگری... بنابراین در این مورد فیلم شکست خورده است. چرا خنده دار؟ همه‌ی بازیگرای فیلم لهجه خاص مردم ویرجینیای غربی رو دارن و همشون توانستن این لهجه رو داشته باشند و به نحو خیلی خوبی حرف بزنن ولی رابرت پتینسون... 22 jump streer رو به یاد دارید؟ سکانسی بود که چنینگ تیتیوم صدایش رو به طرز مسخره‌ای نازک میکند و می‌گوید: My name is jeff? رابرت پتینسون تمام دیالوگ‌هایش را با این استایل انجام می‌دهد! و خیلی بد است. از بازی مریض و ترسناک هری ملینگ غافل نشیم که سکانس موعظه و عنکبوت، یکی از بهترین سکانسای فیلمای 2020 هست و هری ملینگ به نحو خفنی این سکانس رو بازی کرده است.کارگردانی فیلم در سطح بالایی انجام شده و آن فضاپردازی و حس مریضی شهر رو به مخاطب القا می‌کند و می‌فهمیم که قرار نیست تو این شهر اتفاقات عادی بیافتد. فیلم برداری به شدت خوب است، به طور مثال سکانس موعظه روی که دوربین به صورت دستی کنترل می‌شود و این تنش را به مخاطب القا می‌کند. در سکانسی که لنورا دوان دوان به کلیسا میاید، دوربین از درون کلیسا به لنورا به آرامی زوم می‌کند و بازم این حس را به مخاطب میدهد که قرار است اتفاق بدی بیافتد! در کل بخوایم بگیم، یک فیلم نسبتا خوب و جذاب رو شاهد هستیم که واقعا یک بار دیدنش می‌ارزد و اگر هوس کردید هیجان زده شوید، یک فیلم به شدت خوب و خفن را پیش رو دارید. نمره من به فیلم: 75 از 100</description>
                <category>justcinema</category>
                <author>justcinema</author>
                <pubDate>Mon, 19 Oct 2020 22:36:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>trainspotting معرفی فیلم</title>
                <link>https://virgool.io/@edvin999larson/trainspotting-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-maksl0frnpkz</link>
                <description>Choose Life. Choose a job. Choose a career. Choose a family. Choose a fucking big television, choose washing machines, cars, compact disc players and electrical tin openersChoose your future. Choose life… But why would I want to do a thing like that? I chose not to choose life. I chose somethin’ else. And the reasons? There are no reasons. Who needs reasons when you’ve got heroin?اگر بخواهیم تا ته اعتیاد برویم و خانه خرابی‌اش را نشان بدهیم، به دو فیلم میرسیم:Requiem for a dream و Trainspotting. اولی در ایران به خوبی معروف است ولی دومی انگار خوب معروف نیست. چرا Trainspotting به خوبی معروف نیست؟ دلیل اصلی‌اش این است: آنقدر وحشتناک و ترسناک با چاشنی طنزش به مسئله اعتیاد می‌پردازد که انگار از حوصله بیننده خارج بوده و نتوانسته سکانس‌های منزجرکننده فیلم را تحمل کند. فیلم در سال 1996 ساخته شده و محصول کشور اسکاتلند است. باعث شد یوان مک گرگور و دنی بویل به سینمای جهان معرفی شوند و همچنین تبدیل به یک فیلم کالت و جریان ساز شود. اسکار بهترین فیلم نامه اقتباسی را گرفت و در سال 2004 بهترین فیلم سینمای تاریخ اسکاتلند معرفی شد. اولین چیزی که باعث می‌شود مخاطب را برای ده دقیقه! جذب Trainspotting کند، تیتراژ جالب فیلم است که در یک نگاه، وجه اصلی شخصیت‌ها را می‌گوید. سپس به سرعت به سکانس تزریق هروئین می‌رویم که دیالوگ‌های پینگ پونگی طور با ارجاع به فرهنگ عامه گفته می‌شود، سپس کاراکتر مارک رنتون تصمیم می‌گیرد برود ترک کند! در آن سکانس که دو سه دقیقه بیشتر نیست، فیلم به خوبی نشان می‌دهد افرادی که قصد ترک دارند فقط حرف می‌زنند و تنها چاره این ماجرا این است که سر این افراد به بدترین شکل ممکن به سنگ بخورد. حال وارد اولین سکانس منزجرکننده و حال به هم زن فیلم می‌شویم، بدترین توالت اسکاتلند، شاید هم جهان!  در این سکانس نشان می‌دهد که افراد معتاد، وقتی ترک می‌کنند، وارد یک پاکی و زلالی می‌شوند و وقتی دوباره مواد را به دست می‌آورند، به همان کثافت و چرک قبلی زندگی خودشان بر‌ می‌گردند. این سکانس، تکلیفش را با مخاطب روشن می‌کند که آیا می‌خواهی تو را وارد این زندگی کثیف و ترسناک و متعفن کنم یا نه؟ اگر نه که هیچ، ولی با دادن جواب بله، چند سکانس بدتر نیز مشاهده خواهید کرد که قطعا نظرتان را نسبت به مواد مخدر چندین درجه بیشتر تغییر خواهد داد.بزرگترین نکته فیلم این است که شعاری نیست. انگار از زبان یک معتاد ولگرد بدبخت نقل می‌شود که زندگی‌اش را دارد برای مخاطب تعریف می‌کند. به خوبی می‌بینیم که چه می‌شود یه نفر معتاد می‌ماند یا معتاد می‌شود، چه دوستانی دارد، روابطش چگونه می‌گذرد و در نهایت، چگونه مصرف می‌کند و چگونه ترک می‌کند. تک تک لحظات زندگی این افراد سخت و نکبت‌بار است. حتی سکانس ترک هم تحمل بالای مخاطب را می‌سنجد. بله، بازم میگویم فیلم اعصاب خوردکن است! دیدنش سخت است ولی می‌ارزد! یک نکته مثبت دیگر، استفاده درست و به جا از موسیقی است. آهنگ Iggy Pop که در اول فیلم پخش می‌شود، قشنگ مخاطب را جذب خود می‌کند. همچنین بقیه آهنگ‌های که به فضاسازی فیلم کمک به جایی می‌کند. بازیگران فیلم به شدت عالی‌اند. یوان مک گرگور که با بازی فوق‌العاده‌اش دیالوگ‌ها را به بهترین نحوه ممکن ادا می‌کند و خود را به یکی از معتادان ماندگار سینما تبدیل می‌کند. ایوان برمر در نقش اسپاد، یک بازی معرکه و زیبا در نقش معتادی که معلوم نیست با خودش چند چند است را بازی می‌کند. جانی لی میلر در نقش سیک بوی، به شدت خوب است! شخصیتی که از اسمش مشخص است چه آدمی است، کسی که ترسی از عواقب کارهایش ندارد و بعد از بگبی، بی‌خیال ترین است. رابرت کارلایل در نقش بگبی به زیبایی تمام یک آدم به شدت بی‌اعصاب و چاخان را به تصویر می‌کشد، جوری که بعد از معرفی کامل این شخصیت، ما هم از او می‌ترسیم. کلی مک دونالد هم در نقش دایان هم بازی خوبی را از خود به جای گذاشته است.درنهایت، یک معرفی کوتاه از فیلم trainspotting را مطالعه کردید. تا حد ممکن از اسپویل جلوگیری شده ولی لذت فیلم را از شما نمیگیرد، چون فیلم به اندازه کافی دیوانگی و سکانس های عجیب غریب دارد که اصلا یادتان می‌رود من این فیلم را به شما معرفی کرده‌ام!</description>
                <category>justcinema</category>
                <author>justcinema</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2020 16:15:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک هفته و چهار فیلم ( مقاله اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@edvin999larson/%DB%8C%DA%A9-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84-hetyngo61msc</link>
                <description>در اولین مقاله معرفی فیلم، فیلم‌های متنوعی را قرار است معرفی کنم. دو فیلم ترسناک از کارگردان نوظهور سینما &quot; آری آستر&quot;، یک فیلم از کارگردان &quot; باشگاه خریداران دالاس&quot; و یکی از دلنشین ترین و زیباترین فیلم‌های درام دهه‌ی گذشتهنیمه تابستان_Midsommarمیدسامر، به تنهایی یکی از بهترین و خفن ترین فیلمای ترسناک است که به راحتی به مخاطب کابوس میدهد، چطور؟ یک اینکه با فیلمی طرفیم که هدف دارد و مفهوم دارد و ثابت شده آن دسته فیلمای ترسناکی که پیام و زیرمتن دارند، تاثیرگذارترند. شما بیشتر سعی می‌کنید Eraserhead رو از ذهنتون پاک کنید یا Slanderman?!دو اینکه فیلم در خلاف جهت سینمای ترسناک حرکت می‌کند، بدین صورت که سکانس‌های ترسناک در روشنایی روز اتفاق می‌افتد. برخلاف فیلمایی نظیر Conjuring که اکثر فیلم در تاریکی شب اتفاق می‌افتد! این یک حرکت جالب و خطرناک است که آری آستر با سربلندی از آن بیرون آمده است. سه اینکه با فیلم رنگارنگ و واقعا زیبایی طرف هستیم. پر از فستیوال‌هایی که منظم و قشنگ برگزار می‌شنود، پر از گل‌های رنگارنگ و سوئد! خود سوئد کافی است که بدانیم با فیلمی طرف هستیم که زیبایی دارد و شاید همین شما را مجذوب کند که چطور می‌شود وحشت را در زیبایی جا داد؟ فیلم اصلا و ابدا به دل همه نخواهد نشست، چون گفتم صرفا نیامده بترساند و در برود -که متاسفانه این دسته از فیلم‌های ترسناک طرفداران بیشتری دارد!- فیلم می‌ترساند و نمی‌رود! بدین صورت که مدت‌ها لازم دارید از حال مریض و وحشت فیلم بیرون بیایید، حال چه فیلم به دلتان نشسته باشد چه ننشسته باشد!موروثی_Hereditaryیک فیلم دیگر از آری آستر. این دفعه با فیلمی طرف هستیم که رنگ سیاه به وفور در آن یافت می‌شود و تاریکی کل فیلم را فرا گرفته است. فیلم یک ترکیب ترسناک و به شدت مریض از فیلم‌های جنگیر و مرد حصیری است. ولی متاسفانه این فیلم هم مخاطب عام را پس زد و در جشنواره‌ها به شدت در حقش اجحاف شد. ستاره اصلی فیلم تونی کولت است که در سکانس‌های پایانی به مریض‌ترین نحوه ممکن، بازی می‌کند و مخاطب را به جنون می‌رساند. اما بازیگری که نظر من رو به خودش جلب کرد، الکس ولف است که در یک سکانس، حرکت به شدت وحشتناکی می‌زند! بازی او یک نمونه از مریض ترین بازی‌های دهه گذشته است که با بازی فلورنس پیو در میدسامر برابری می‌کند. پیشنهاد من این است که اول Hereditary را ببینید تا با سبک سینمای آری آستر آشنا شوید، چند روز به خودتان استراحت بدهید و سپس بروید سراغ میدسامر! البته برعکسش را هم می‌توانید انجام دهید ولی پشت سر هم این دو فیلم ترسناک را نبینید چون قطعا حال و روزتان را تا یه مدت خراب می‌کند!تخریب_Demolitionتخریب، از آن دسته درام‌های کمتر توجه شده و آندرریتد است. یک فیلم جالب با بازی محشر جک جیلینهال و نائومی واتس و کریس کوپر.پیام فیلم درمورد کنار آمد با فقدان عزیزانمان در زندگی است. فیلم در رساندن پیام با سر به زمین می‌خورد و گاها خسته کننده می‌شود، اما موسیقی و شیمی که بین بازیگران وجود دارد، باعث می‌شود این اشکالات کمتر به چشم بیاید. داستان فیلم درمورد یک کارمند شرکت تبلیغاتی است که زنش را در یک حادثه رانندگی از دست می‌دهد و بقیه فیلم، به این می‌گذرد که چگونه با این فقدان کنار می‌آید. فیلم برای زمانی که احساس خوشایندی ندارید یا ناراحتید می‌تواند بهترین گزینه باشد.little miss sunshineاگر سه فیلم بالا به دلتان نیامد، مشکلی نیست ولی اگر از این فیلم بدتان آمد، باید یه فکری به حال خودتان بکنید! یه درام کمدی آرام و لذت بخش که به زیبایی برد و باخت را شرح می‌دهد، ما را به یک سفر جاده‌ای تکرار نشدنی می‌برد و درنهایت، با یک پایان به شدت عجیب، دهانمان را باز نگه می‌دارد. فیلم یک استیو کارل دارد که برخلاف روتینش که نقش افراد پر سروصدا و دیوانه را بازی می‌کند، بسیار آرام است، در حدی که یک بار هم آن خنده‌ها و جیغ‌های مایکل اسکاتی‌اش نمی‌شنویم! گرگ کینر همزمان توانسته است نقش یه پدر باجذبه و شکست‌خورده را بازی کند، تونی کلت در نقش یک مادری است که از همه لحاظ می‌خواهد جمع خانواده‌اش جمع باشد و همزمان از آنها تنفر دارد، آلن آرکین هم طبق معمول بی‌حوصله است و پل دینو و ابیگیل برسلین، یک بازی تماما استادانه از خود ارائه دادند. بزرگترین نکته مثبت فیلم این است که شما با تک تک شخصیت‌ها همزاد پنداری می‌کنید و در شادی‌ها و غم‌هایشان شریک می‌شوید.</description>
                <category>justcinema</category>
                <author>justcinema</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2020 17:12:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با عشق... برای درون گراها</title>
                <link>https://virgool.io/introverts/%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7-hskecmfp9nys</link>
                <description>درون گراها و مالیخولیایی‌ها، از افراد عجیب غریب جامعه کنونی اند. ساکت، آرام و بی آزار و صد البته بی حوصله و غیرقابل پیش بینی. در این لیست، بر اساس فیلمایی که دیده‌ام، فیلمایی انتخاب کرده ام که برای چنین تیپ آدمایی انتخاب مناسبی است. در آخر، اگر فیلم دیگری به ذهنتان میرسد، کامنت کنید.درون لوین دیویس_ Inside Llewyn Davisاسکار آیزاک در نقش فراموش نشدنی لوین دیویسکوئن ها خوب بلدند با مخاطب صمیمی شوند! هنرشان گفتن قصه های ساده و روان است، بدون اینکه بخواهند پیچیده‌اش کنند. این بار، در فیلم لوین دیویس، که به عبارتی پس از ای برادر کجا رفتی دومین فیلم موزیکالشان محسوب می‌شود، برخلاف آن فیلم کمدی شاد، با یک فیلم که نورپردازی تیره، سیگار و هوای بارانی و غم و ناراحتی دارد، طرفیم. لوین دیویس، یک موزیسین بی‌اعصاب، که معتقد است شغلش، یعنی خوانندگی و نوازندگی، فقط برای پول است؛ نه اینکه برای چند نفر بزند و آنها سرهایشان را تکان دهند! این فیلم، تقریبا فیلم جاده‌ای هم محسوب می‌شود. آهنگ های فیلم بسیار زیبا هستند و تیم بازیگری درجه یک هستند. کافی است چهار دقیقه از فیلم بگذرد، آن وقت دیگر در فیلم غرق شده‌اید! راستی، یک گربه هم در فیلم وجود دارد که نقش کلیدی دارد!جلسه کوتاه 12_ short term 12سکانس غم انگیز و شوکه کننده &quot; داستان کوسه&quot;این یکی را خیلی دوست دارم! فضای فیلم به شدت صمیمانه است و به زیبایی هرچه تمام تر، چند روز از زندگی چهار کارمند بازپروری را می‌بینیم. بری لارسون که هم جدیت و هم شوخ طبعی ریز خود را دارد، جان گلگر جونیور که بار کمدی فیلم را حفظ میکند، رمی مالک که همه اذیتش می‌کنند! و استفانیا بیتریز که وقتی بقیه نیستند، آن جا را می‌گرداند. از آن طرف، کاتلین دور را داریم که نقش یه دختر بد اخلاق و آسیب پذیر را بازی می‌کند و لی‌کیت استنفیلد که درون گرا ترین و غمگین‌ترین کاراکتر فیلم است. داستان فیلم ساده‌ هست و باز هم می‌گویم، فیلم فضای به شدت صمیمانه‌ای دارد که در فیلم‌هایی که اخیرا ساخته می‌شود، کمیاب است.مالیخولیا_ Melancholiaسیاره بزرگ افسردگیاین فیلم فرا بی‌نظیر است! اولا باید بگویم که آقای فون تریه فیلم را ساخته‌اند و از کارگردانان منفور سینما محسوب می‌شوند! اما در این فیلم، به شیوه‌ای کاملا متفاوت، افسردگی را مورد بررسی قرار می‌دهد. نشان می‌دهد که همه در معرض افسردگی هستیم و یک روز به آن مبتلا می‌شویم. یکی می‌گوید:« نه بابا این حرفا چیه ما شادیم خوشحالیم علم فلان گفته ماها نمی‌گیریم و فلان و فلان و فلان.» یکی می‌گوید:«من آن را قبول کردم. از اون نمی‌تونم فرار کنم و باید قبولش کنم.» کریستن دانست به زیبایی تمام، یکی از افسرده ترین نقش‌های سینما را بازی کرده است. به این اشاره کنم که اگر از غم مرحله اول فیلم گذشتید، بعید میدانم بتوانید از غم مرحله دوم فیلم بگذرید مگر اینکه یه بار این حس عجیب زشت دوست داشتنی مالیخولیایی را تجربه کرده باشید!مرثیه ای برای یک رویا_ requiem for a dreamاز عاشقان تکرار نشدنی سینما...نیازی به معرفی و توضیح آن چنانی نیست. کارگردان فیلم آرنوفسکی است که هر دفعه غم جدیدی در آستینش دارد و رحم کردن به کاراکتر برایش یه شوخی زشت است. جرد لتو و جنیفر کانلی در نقش یک زوج عاشق و دوست داشتنی هستند ، الن برستین در نقش مادری که میخواهد لاغر شود تا بتواند در یک برنامه تلویزیونی آبرو داری کند! و مارلون وینز در نقش یک دلال مواد مخدر که می‌خواهد به این روش، زندگی زیبایی برای خود درست کند. در این فیلم، آرنوفسکی برای افرادی که رویا دارند، مرثیه‌ای می‌سراید. اما چه چیزی این مرثیه را کامل تر می‌کند؟ بله! موسیقی مسخ کننده و بی‌نظیر کلینت منسل که شما را به درون فیلم می‌کشد و نمی‌گذارد نفس راحتی بکشید. و پایان شوکه کننده و اعصاب خورد کن و اعصاب خوردکن و اعصاب خوردکن...مزایای گوشه گیر شدن_ the perks of being wallflowersموسیقی و رقص و یک اکیپ فراموش نشدنییک درام دبیرستانی درست حسابی. فیلمی که به راحتی باهاش ارتباط برقرار می‌کنید و فکر می‌کنید جزء اکیپ کاراکترهای فیلم هستید. فیلم، به شدت خوش ساخت است و به زیبایی با تمام شخصیت ها ارتباط برقرار میکنید. فیلم به احساسات افراد گوشه گیر می‌پردازد و با آهنگای راک زیبا همراهمان می‌کند و مهم تر از همه، هیچ وقت خودش را لوس نمیکند و فاز نالیدن الکی بر نمی‌دارد. بر افسردگی و گوشه گیری اصرار نمی‌کند و می‌گوید یه لحظه باید دل را به دریا زد و رفت وسط تا با سم ها و پاتریک هایی که در زندگی همه‌مان است، رقصید، خوش گذراند و لذت برد. نکته آخر اینکه فیلم واقع گرایانه ساخته شده است و چارلی قصه ما، راه دراز و سختی برای شاد شدن طی می‌کند.فلوریدا پراجکت_ Florida projeیک فضای به شدت گرم و صمیمی در فیلم وجود داردیک فیلم ساده و باحال و رنگارنگ. چند کودک شیطان که در یک پراجکت( یک سری سوییت که کنار هم دیگه و به صورت یه ساختمون ساخته شده‌اند) دو مادر دیوونه‌ و یک مهماندار با نقش آفرینی محشر ویلیام دفو که زیادی مهربان است وحکم آچار فرانسه را دارد. جدا از اینکه فیلم به زیبایی به مسئله نظام سرمایه داری می‌پردازد، بلکه یک داستان زیبا هم تعریف می‌کند. درباره‌ی فیلم چیز بیشتری نمی‌گویم، چون نمی‌خواهم لذت دیدن این فیلم را از شما بگیرم!جوکر_jokerهرچند سطحی اما به دیوانه بازی هایش می ارزدیک فیلم پاپ کورنی که آنقدر عمیق به مسئله تنهایی نمی‌پردازد، بلکه کلیشه‌ای و پر از ایراد هم هست. اما دیوانه بازی‌ها و بلاهایی که آرتور فلک می‌آورد، گاهی اوقات همان افکار خطرناکی بود که در ذهنمان رژه میرفت. چیزی که حس همدردی مان را قلقلک میدهد، قطعا بازی فینیکس است و بس. پس بیشتر نمی‌گویم، چون &quot;جوکر&quot; است!به خلا وارد شو_enter the void بازی با رنگ ها، از مولفه های سینمای عجیب نوئه استچرا این فیلم را اینجا گذاشتم؟ چون درمورد سفر یک روح است. درمورد &quot; مرگ &quot; است و امکان ندارد یک بار ما درمورد مرگ فکر نکرده باشیم؛ مخصوصا هنگام تنهایی و ناراحتی. در کل، enter the void از تکرارنشدنی فیلم های تاریخ سینما هست که کلی حرف دارد اما زبان از گفتن آن حرف ها قاصر است. و نکته جالب اینکه با ماده‌ی مخدری به نام DMT آشنایمان می‌کند که از پایه های اصلی فیلم و رنگ بازی هایش است! این فیلم را از دست ندهیدمبتدی ها_Begginersبانمک ترین و شیرین ترین زوج فیلم ها ( البته از نظر من)آخ که چقدر این فیلم خوب است. آخ که چقدر این فیلم همه چیزش آرام و ملایم است. فیلم درمورد جوانی به نام الیور است که برای مدت ها تنها بوده است و در یک مهمانی، با یک دختر زیبا به نام آنا آشنا می‌شود. کلیشه است نه؟! اما مشکل اینجاس که الیور این سوال را از خودش میپرسد: آیا من لیاقت او را دارم؟ همچنین فیلم  گشت و گذاری در رابطه او با پدرش می‌کند و زندگی کاری الیور را به ما نیز نشان می‌دهد. در نگاه اول فیلم کلیشه‌ای است ولی چنان دل شما را به دست می‌آورد که محو فیلم می‌شوید. امیلی_Amelieامیلی، یک شخصیت به شدت بامزه و آرامیک شخصیت خنده بر لب، یک سفر فانتزی و یک عاشقانه آرام. امیلی، با بازی محشر و لذت بخش آدری توتو یک فیلمی است که در سخت ترین لحظات عمرتان حکم دیازپام را خواهد داشت. سفر عاشقانه جذاب امیلی که انگار دیزنی آن را ساخته است، با مخاطب درمورد افراد مهربانی صحبت می‌کند که محبت را به زندگی افرادی که دوست دارد می‌آورد ولی همچنان خودش به آن محبت نرسیده است. یک موسیقی به شدت دلنشین و آرام یان یرسن نیز  لذت فیلم را صدبرابر کرده است. این لیست ده تایی بنده تمام شد... میدانم فیلم های زیادی است که نگفته‌ام و بر اساس فیلم هایی که فعلا دیده‌ام نوشته ام. اگر فیلم دیگری مد نظرتان است ذکر کنید یا انتقادی در راستای بهتر شدن کار بنده هست.ممنون از اینکه مطلب را خواندید :)</description>
                <category>justcinema</category>
                <author>justcinema</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2020 19:48:03 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>