<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Edy golden hand</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@edygold31</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 23:17:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/729/avatar/7fweuY.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Edy golden hand</title>
            <link>https://virgool.io/@edygold31</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اشیانه عقاب ( قسمت سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@edygold31/%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-iphwitg7ur8j</link>
                <description>درحالی که بارون مثل شلاق به شیشه میخورد از خواب بیدار شدم صبح شده بود اما هوا همچنان تاریک بود یه رعد برق بزرگ با یه صدایی شبیه انفجار همه جا رو روشن کرد چشمام و تنگ کردم نورش خیلی چشمم و اذیت کرد به شومینه نگاه کردم از اون تیکه بزرگ چوب هیچی نمونده بود همش خاکستر شده بود سرم و برگردوندم تا ببینم ساعت چنده نمیدونستم زود بیدار شدم یا اینکه مثل همیشه لنگ ظهر شده تو تاریکی اتاق سخت بود که ببینم با هر زحمتی که بود تو نستم ساعت ۹ رو تشخیص بدم اما نفهمیدم نه و چند دقیقه ؟ توی یک لحظه تصمیم گرفتم امروزم و بسازم و برم زیر بارون قدم بزنم بارون سیل اسا همراه با رعد و برق خیلی لذت بخشه... یه کم فکر کردم که ایا واقعا کارم معقوله؟؟ خب چه اهمیتی داره بارونی و چکمم و میپوشم و تا تصمیم عوض نشده میرم بیرون چند قدم از خونه دور نشده بودم که از تصمیم پشیمون شدم شدت بارون واقعا زیاد بود من حتی صبحانه هم نخورده بودم، واقعا پیش خودم چی فکر کردم که همچین تصمیم عجولانه ای و گرفتم؟ در هرصورت یه پیاده روی کوتاه زیاد هم بد نبود حداقلش اینه که سر تصمیم خودم موندم و مثل هزاران بار قبل یه کاری و نصفه انجام ندادم...پیش خودم گفتم تا اول جنگل میرم و بر میگردم بعدم یه صبحانه ی مفصل با یه چای داغ و پر رنگ، به به چقدر تو این هوا میچسبه، قدم هامو تند کردم تا سریع برسم به اول جنگل و برگردم سمت خونه، همینجور که داشتم به سبزی درختا نگاه میکردم ارزوی یه معجزه از دلم رد شد، یه معجزه عجیب یه چیزی که زندگیم و عوض کنه، یجوری که هم خودم لذت ببرم هم بتونم به دیگران کمک کنم اما اون معجزه چی میتونست باشه؟؟ واقعا همچین چیزی ممکنه؟؟ بدون این که بفهمم رسیدم به اول جنگل، بارون خیلی کم شده بود اما زمین حسابی گل شده، خوبه که عقلم رسید و چکمه هامو پوشیدم، انرژی زیادی توی بدنم حس میکنم دلم میخواد برم و تو جنگل یه چرخی بزنم، فوقش اینه که ناهار و صبحانه رو باهم بخورم، مگه چه اشکالی داره الان باید از این هوا و طبیعت لذت ببرم، وارد جنگل میشم و تصمیم میگیرم از یه مسیری که هیچ وقت نرفتم پیاده روی کنم، امروز روز ماجراجویی منه، بارونم بند اومد اما هوا همچنان گرفته است اما هیچ اشکالی نداره، هوای خوب، جاده جنگلی ناشناخته و ماجراجویی که قراره شروع بشه... به درختای انبوه نگاه میکردم، به عظمتشون به این که چندتا طوفان و خشکسالی و دیدن، به این که چند ساله اینجا هستن، چند نفر مثل من از کنارشون بی اعتنا رد شده، قدم میزدم و فکر میکردم، دستم و گذاشته بودم پشتم و اروم توی رویاهای خودم غرق شده بودم، شکمم به قار و قور افتاده بود، به خودم اومدم، به دور و برم نگاه کردم، اصلا نمیدونستم کجا هستم، وسط جنگل جایی که اصلا برام اشنا نیست، واقعا همین و کم داشتم، گم شدن توی جنگل اونم گرسنه...کاش حداقل صبحانه میخوردم....</description>
                <category>Edy golden hand</category>
                <author>Edy golden hand</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jul 2018 23:31:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشیانه عقاب ( فصل اول - قسمت دوم )</title>
                <link>https://virgool.io/@edygold31/%D8%A2%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84---%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-rolb4qdpfnde</link>
                <description>با صدای ترق توروق پنجره بیدار شدم، کنار شومینه خوابم برده بود صدای زوزه باد همه جا رو پر کرده بود،چوب داخل شومینه دیگه به تهش رسیده بود فکر میکنم بخاطر سرمای اتاق بیدار شدم البته منکر این نمیشم که صدای باد هم احتمالا تو بیدار شدنم موثر بوده، یه تیکه بزرگ چوب انداختم تو شومینه اما انگار نه انگار که قراره شعله رو بیشتر کنه و فضا رو گرم تر،خب تیکه بزرگی نبایدم به این سرعت گر بگیره اما به قول دوستان فیلسوف همیشه یه راه حل اسون تری هم هست، از کنار تیکه های چوب کنار شومینه شیشه الکل و بر میدارم و با یه حرکت سریع نصف بیشترش و خالی میکنم رو اون تیکه چوب گنده، خب بعدش دیگه مشخصه خیلی سریع تمام فصای شومینه پر شد از یه اتیش گرم و دل نشین، باد هم خودشو محکم به شیشه پنجره میکوبه، میتونم دونه های درشت بارون و که به شیشه پنجره میخورن به وضوح ببینم، خب دیگه بارون هم از راه رسید بهترین کار تو این لحظه گرم شدن کنار شومینه است کاناپه رو میچرخونم طرف پنجره تا بتونم بارون و ببینم یه پتو میندازم رو خودم و لم میدم رو کاناپه، پاهام و رو چهار پایه چوبی کوچیکی که با رو کش مخمل قهوه ای درست شده میذارم، پتو رو میکشم روم یه نگاه میندازم به شومینه و مطمئن میشم که اتیشش مناسبه و بعد به سیاهی پنجره زل میزنم و قطره های بارونی که میخورن به پنجره و تماشا میکنم، البته حالا رعد برقم بهش اضافه شده و لذت یک شب طوفانی رو برام دو چندان کرده، کاریش نمیشه کرد از طوفان خوشم میاد برخلاف نظر دیگران که میگن تو علاقه هات عجیبه اما نظر خودم این نیست کاملا هم طبیعیه، پلکام داره سنگین میشه دلم میخواست تا صبح بیدار باشم اما خب خواب هم لذت خودش و داره اونم تو این هوای عالی طوفانی، میذارم خواب منو با خودش ببره شاید فردا یه روز کسل کننده نباشه....لینک قسمت اول http://vrgl.ir/Nlso3 </description>
                <category>Edy golden hand</category>
                <author>Edy golden hand</author>
                <pubDate>Thu, 24 Aug 2017 18:22:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشیانه عقاب ( فصل اول - قسمت اول )</title>
                <link>https://virgool.io/@edygold31/%D8%A2%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84---%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-mz41an3bfcbr</link>
                <description>کارم شده بود نشستن تو خونه و دنبال کردن اخبار تلویزیون حوادثی که هر لحظه بیشتر میشدن بدون یه خبر خوب حتی وقتی مجری هوا شناسی میخواست گزارش بده میگفت متاسفانه اخر هفته بارونی رو در پیش خواهیم داشت - اخه چرا متاسفانه ؟؟؟بارون قشنگ ترین چیزیه که خدا خلق کرده با صدای دلنشینش روح ادم و تازه میکنه به نظر من این مجری و باید از تلویزیون اخراج کنن چرا فکر میکنه بارون میتونه اخر هفته ادما رو خراب کنه اصلا چه حقی داره که بجای ما تصمیم بگیره من که باهاش موافق نیستم میشه نشست ساعت ها به باریدن بارون نگاه کرد و خسته نشد حتی موقع خوردن چای میتونه لذت چایی خوردن و دوبرابر کنه واقعا مجری بی ذوقیه حیف که رئیس اون شبکه نیستم ....کلنجار رفتن با موضوعاتی که قدرتی روش ندارم برام به یک چالش تبدیل شده خب خودمم خوب میدونم که نمیتونم کسی و اخراج کنم چون در جایگاه مدیریت نیستم حتی شغل خاصی هم ندارم که بخوام به کسی دستور بدم کسل تر میشم تلویزیون و خاموش میکنم و کنترل پرت میکنم رو کاناپه پله های چوبی رو یکی یکی بالا میرم هر پله ای که بالا میرم صدای قژ قژ پله ها زیر پام اعصابم خورد میکنه حس میکنم هر لحظه ممکن پله ها بشکنه و پام توشون فرو بره خودمو پرت میکنم رو تختم از پنجره بیرون و نگاه میکنم باد داره باشدت ابر ها رو جابجا میکنه ابرهای سیاه از دور دست ها دارن نمایان میشن من فکر کنم اخر هفته بارون نباشه یه طوفان بزرگ در پیش داریم ....یه پوز خند رو لبام نشست،خیلی دلم میخواست این نیش خندمو اون مجری احمق ببینه اما جز من و چندتا قاب عکس تو اتاق کسی نیست، باید دنبال کار باشم تا نشینم فکر و خیال کنم.پنجره چوبی کوچیک اتاقم و باز میکنم دستام و تکیه میدم به چهارچوبش سرم میارم بیروون، باد موهامو بهم میریزه اما حس خوب خنکی باد تو صورتم رو به هرچیزی ترجیح میدم، چند قطره اب میخوره تو صورتم به اسمون نگاه میکنم فکر کنم بارون پیش از موعد خودش و به این شهر کوچیک جنگلی رسونده ... در هر صورت من که ازش استقبال میکنم پنجره رو میبندم و چفت چوبی پشتش رو میندازم، باد داره پنجره رو تکون میده اما صدای تق تق پنجره زیاد برام مهم نیست چندتا چوب میندازم تو شومینه تا یواش یواش با گرماش برم به استقبال این شب سرد بارونی.... </description>
                <category>Edy golden hand</category>
                <author>Edy golden hand</author>
                <pubDate>Sun, 20 Aug 2017 19:44:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش صبح نشه</title>
                <link>https://virgool.io/@edygold31/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D9%86%D8%B4%D9%87-kpgl071kqsnn</link>
                <description>شاید فکر کنید یه نوشته غمگین میخوام بنویسم که کاش صبح نیاد یجورایی بخوام به مرگ اشاره کنم اما نه... دلم میخواد امشب رو تو رویاهایی که همیشه ارزو شو دارم و میدونم رسیدن بهش خیلی سخته غرق بشم ازش بیرون نیام همونجا انقدر بمونم تا واقعی بشن همه ما از این دست شب ها داشتیم و خواهیم داشت رویاهای شیرین و یا حتی غمگین چیزایی که برای دیگران قابل درک نیست امشب دلم میخواد تو رویای داشتن باغم که با دست های خودم تک تک درخت هاش و کاشتم و شاهد بزرگ شدن و به ثمر نشستنشون بودم غرق بشم باغی که الزاما بزرگ نیست باغی با همه درخت های میوه ای که میشه پرورش داد با چند تا درخت سرو سر به فلک کشیده تو یه شب پاییزی که نه سرده و نه گرم بشینم رو پله های جلویی خونه ام که تو اون باغه و به صدای بادی که توی اون درخت ها میپیچه گوش بدم روحم و رها کنم بذارم با صدای زوزه باد هر کجا که میخواد بره....لذت شنیدن صدای باد توی برگ های سرو رو با هیچ چیزی تو دنیا عوض نمیکنم لذت رهایی که این حس بهم میده وصف ناشدنیه یه حس ازادی ، رهایی، سرکشی، غرور و خیلی چیزای دیگه که همه با هم جمع شدن تا یه حس بی نظیر و به تو القا کنن...بی صبرانه منتظر اون روز میمونم حتی اگر تا اخرین روز زندگیم طول بکشهDream</description>
                <category>Edy golden hand</category>
                <author>Edy golden hand</author>
                <pubDate>Fri, 18 Aug 2017 19:16:30 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>