<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شین.</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@efshahrzwd</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 03:51:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/479748/avatar/fjYQCA.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شین.</title>
            <link>https://virgool.io/@efshahrzwd</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نیمه.</title>
                <link>https://virgool.io/@efshahrzwd/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-jso6bsacfqr4</link>
                <description>چقدر آهنگ‌های قشنگ در این دنیا وجود داشت که من نشنیده بودم، چقدر چهره‌های زیبا از برابرم گذشتند که من آن‌ها را ندیدم، چقدر رویاهای عجیب دیدم که وقتی از خواب بیدار شدم، هرگز دیگر به یادم نیامد و بوی عطری از دست رفته در دلم چنگ زد که تا همیشه خودم را نبخشم.زندگی یعنی چه؟همیشه نصفه نیمه، همیشه ناتمام، همیشه ناگهان جایی قطع می‌شدم...</description>
                <category>شین.</category>
                <author>شین.</author>
                <pubDate>Thu, 05 May 2022 15:45:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زانو.</title>
                <link>https://virgool.io/@efshahrzwd/%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%88-wqvx6tmaztxu</link>
                <description>همش دستم رو خط می‌زد. من داشتم یک آدم می‌کشیدم که توی یک دشت ایستاده. ولی دشت دو قسمت شده. یک قسمت همه درخت ها و علف ها و گل ها پژمرده ان. یک قسمت همه گلا قشنگن و سر حالن. تازه گلشونم بابونه بود. گل مورد علاقه خودم. ولی اون دوست نداشت. میگفت آفتابگردون قشنگ تره. تابستونی تره. ولی من تابستون دوست نداشتم. من سرما دوست داشتم. بابونه گل سرماست؟ نمیدونم. ولی میدونستم گل آفتابگردون به اندازه بابونه دلنشین نیست. درختاش سرو بودن و همیشه سبز. علف هاش هم کاملا یک اندازه بود و درست هرس شده بود. این آدمه که داشتم میکشیدم بین این دوتا قسمت دشت بود. فکر کنم تا الان هفت بار این نقاشی رو کشیدم. دوباره دستمو خط زد. هرموقع میرفتم توی قسمت قشنگ دشت دستمو خط میزد. برای همین هیچوقت از آبرنگ و گواش استفاده نمیکنم. چون نمیتونم پاکش کنم. اولین بار که دید دارم این نقاشی رو میکشم خیلی به برگه کاغذ نزدیک شد. انگار داشت تمرکز میکرد. موهای بلند و سیاهش روی کاغذ بود. دستم رو که روی کاغذ بود رو پس زد تا بتونه چیزایی که زیر دستم بود رو هم ببینه. نگاهش عاقل اندر صفیه بود. جالبه هیچوقت از این کلمه استفاده نکرده بودم. اکثرا توی رمان هایی که توی دوران جاهلیت میخوندمشون شنیده بودمش. کلمه عجیبیه. شایدم کلا عاقل اندر صفیه اشتباهه و اینجا به کار نمیره. نمیدونم. اه باز موهاش میاد توی صورتم. خب یکم دورتر بشین تا هم بتونم نقاشی بکشم هم تمرکز کنم.البته هیچوقت نمیشینه. ازش پرسیدم چرا همیشه ایستاده ای. بهم گفت بشینم زانوهام درد میگیره. همیشه از درد پاهاش میناله. خب طبیعیه وقتی اونهمه بایستی پاهات درد میگیره دیگه. قدشم که مثل چنار بود. لاغرم بود. دقت کنید رشید نبود. دراز بود. بد قواره بود. بعضی روزا که داشتم نقاشی میکشیدم سرشو میذاشت روی شونه ام. در واقع چونه‌ش رو میذاشت. با چشای ور قلمبیده اش جوری به صفحه کاغذ خیره میشد انگار مهیج ترین برنامه تلوزیونی بدون هیچگونه تکراری داره پخش میشه. راستی یک بار بهش گفتم تو بیا بکش. دو دل بود. با دستای استخونیش یکم مداد گلیم رو چرخوند. مداد بین دوتا بند انگشتش بازی بازی میکرد. میخواست ته مداد رو بکنه تو دهنش که نذاشتم. بالاخره مداد قرمز رو با صفحه تماس داد. یک نقطه قرمز گذاشت. دستشو برداشت ببینه اثر هنری ای که خلق کرده چطوره. با فاصله پنج سانتی متر یک نقطه دیگه هم گذاشت ولی ایندفعه با مداد مشکی. دور دوتا نقطه یک دایره هم کشید. گفت تموم شد. برگشتم نگاهش کردم . گفتم این چیه. پریز برقه؟ گفت نه. این تویی. خندیدم گفتم یعنی چی. گفت خودت میدونی یعنی چی. میدونستم. ولی به روش نیوردم. پررو میشد. بعضی وقتا با دستش سرمو ناز میکرد. بعدشم موهامو بوس میکرد. منو یاد بابا مینداخت. بابا هم شبا قبل خواب منو میبوسید و میگفت « بابونه بابا یک روزی ونگوگ نسل امروز میشه » بهم میگفت ونگوگ بخاطر نقاشیام. فکر میکرد خیلی ادم بزرگی میشم. نمیدونم درست فکر میکرد یا نه. داشتم افتابگردون می‌کشیدم. نمیدونم چرا. من از افتابگردون خوشم نمیومد چرا دارم توی قسمتی که قشنگتره میکشمش. یک چیزی بگم؟ دروغ گفتم. از گل آفتابگردون بدم نمیاد. ولی بابونه قشنگ تره. بامزه تره. دوست داشتنی تره. افتابگردونو اون دوست داره. من نمیخوام شبیه اون باشم. اون درازه. همیشه هم می‌ایسته. راجع به هیچ چیزم نظر نمیده. کلی تا الان ازش نظر پرسیدم و جوابش به همشون نمی‌دونم بوده. خب اینکه نشد. تو چطور دوستی هستی. خیلی خنثی‌ست. نمیدونم کی میره. ولی دوست دارم بره. اضافه‌ست.بیدار شدم دیدم نیست. کل خونه رو گشتم‌ ولی نبود‌. همیشه همون‌جوری مرموزانه و ترسناک بالای تختم بود. شب قبل اینکه بخوابم بهم گفت افتابگردون قشنگ تره. بحث هر شبمونه. بهش گفتم نه. بابونه قشنگه. بهم گفت اصلا فردا دوتاش رو کنار هم بکش. باشه؟ گفتم باشه. دلم میخواست ساکت بشه تا بخوابم. شاید اینو فهمیده بود. نمی‌دونم. بیخیال دنبال گشتن شدم. گفتم هرجا باشه میاد. دفتر و مدادامو در اوردم که تحریک بشه. انگار حیوونی چیزیه که صدای دفتر مدادامو بشنوه بدوعه بیاد سمتم. ولی خب میدونستم نقاشی کردن منو دوست داره. شروع کردم کشیدن، دشت، یک طرف بی رنگ، یک طرف رنگی، یک طرف پژمرده، یک طرف سرحال. حرف دیشبش یادم اومد. افتابگردون رو کنار بابونه کشیدم. خیلی قشنگ شد.اون شب خوابیدم، حتی شب بعدش رو هم خوابیدم، ولی نیومد. اخرای شب رفتم جای پنجره، اسمشو صدا زدم گفتم کجایی؟ صدایی نیومد. شاید خانوادش به زور بردنش مسافرت. مثل اون دفعه که مامان منو به زور برد تربت تا بریم مامانی رو ببینیم. فردا صبح دوباره رفتم دم پنجره. دیدم یک گل افتابگردون رو به روی خونمون رشد کرده. نزدیک جوب. توی جدول. هیچ خاکی نبود ولی گل استوار و خیره خیره به من نگاه میکرد. گفتم دیگه. گل قشنگی بود. ولی بابونه قشنگ تر بودیک هفته‌ست که دارم از پنجره به بیرون نگاه میکنم. هیچ گل بابونه ای از توی اسفالت در نمیاد. دلم براش تنگ شده. همه نقاشی هام بی نقص شدن. دیگه کسی نیست بیاد دستمو خط بزنه و باهمدیگه بحث بکنیم که افتابگردون بهتره یا بابونه. میگما. بنفشه هم قشنگه. ولی به پای افتابگردون و بابونه نمیرسه. بعد از پیشنهاد اون شبش من هرروز دارم بابونه و افتابگردون رو باهم میکشم. قشنگ میشه. به نقاشیم روح جدیدی میده. خلاصه بگم، افتابگردون قشنگه. راستی، چقدر زانوهام درد می‌کنه.</description>
                <category>شین.</category>
                <author>شین.</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jan 2022 02:19:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب.</title>
                <link>https://virgool.io/@efshahrzwd/%D8%B4%D8%A8-jdngoco9knut</link>
                <description>دیگه داشت شب میشد، باید میرفتم خونه. تو که اخلاق منو میدونی. از شب میترسم، تاریکی رو‌ دوست ندارم. میدونی چرا؟ چون نمیتونم توش خودمو پیدا کنم. میترسم یهو دستم ول بشه، گم بشم بین تاریکی ها ، بمونم توی چمنزار ها و دیگه هیچکس هیچوقت پیدام نکنه. بارون بیاد و برف بیاد، ولی من کاپشن قهوه‌ای که مامان برام خریده بود رو همراهم نداشته باشم. یا اون چتر زرده که از بابابزرگم به ارث رسیده. اونا نباشن من سرما میخورم. تازه، من راه خونه رو هم بلد نیستم، سریع گم میشم. پس نه، شب رو بخاطر دلگیر بودنش دوست ندارم. روز رو؟ حقیقتش روز رو هم دوست ندارم. دقیقا بخاطر شب. عجیبه نه؟ به نظرم آدما توی شب یکی دیگه‌ان. آسمون که رنگ عوض میکنه آدما هم رنگشون عوض میشه. انگار دارک مود آن میکنن. همیشه مامانم میگفت شب نباید بیرون باشم. ولی نمیدونست این جماعت شب و روز براشون تفاوتی نداره. خیلی دارم چرت و پرت میگم نه؟ اشکال نداره. منم بعضی وقتا شب میشم، سرما میخورم، خلق و خوم عوض میشه و دارک ترین مودم رو آن میکنم. طبیعیه. حالا میشه منو بزاری خونه؟ داره شب میشه.</description>
                <category>شین.</category>
                <author>شین.</author>
                <pubDate>Thu, 06 Jan 2022 03:19:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به من.</title>
                <link>https://virgool.io/@efshahrzwd/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-esrcyhgcqubs</link>
                <description>منِ عزیزمبر اساس چوب خط هایی که بر روی دیوار اتاقم زده‌ام، امروز روز ۵۶‌م است که رفته ای. ۵۶ روز از آن روزی که رهایت کرده‌ام، رهایم کرده‌ای، رهایت کرده‌اند ، میگذرد.در این ۵۶ روز ، خیلی دنبالت گشته‌ام. تک به تک کوچه های شهر را متر کرده ام ؛ آهنگ های مورد علاقه‌ت را با صدای بلند نواختم، شنیدم، خواندم ؛ خط به خط کتاب هایی که دوست داشتی را خواندم و فریاد زدم. ولی نمی‌دانم مشکل از کجاست که دیگر نمی‌خواهی با من ملاقات کنی. شاید هم دیگر آن چیزایی که فکر می‌کنم مورد علاقه‌ت هستند، تو را راضی نمی‌کنند. شاید دیگر آن منِ سابق نیستی. که اشکالی هم ندارد. من فقط این نامه را نوشتم که در خیال داشته باشی در فکرت هستم و دنبالت میگردم. می‌خواهم اگر ذره ای هم تاثیر دارد ، این نامه را بخوانی و برگردی به آغوشم. دلم برایت بسیار تنگ شده است.دوست دارِ تو.</description>
                <category>شین.</category>
                <author>شین.</author>
                <pubDate>Fri, 31 Dec 2021 15:00:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پریسای 11 ساله ، دوست صمیمی من است.</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D8%A7%DB%8C-11-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-hfwa2suh2oz1</link>
                <description>ساعت حدودا ۴ عصر بود. خسته و درمانده بودم از کار زیادی که بر سرم ریخته بود، ولی خیالی برای انجام دادن آنها نداشتم و در عوض ، به این فکر کردم که سری به پارک نزدیک خانه امان بزنم تا شاید کمی از دشواری های ریخته شده بر سرم کم بشود.نمیدانم این راه را کی به خورد من داده است، اما راه حل خوبی نیست، چون موقتی است و فقط لاپوشانی میکند و وقتی از آن محل خارج بشوی و به خانه خویش برگردی، همان آش است و همان کاسه.با این حال این راه حل تنها راه پیش روی من بود که می‌توانستم چندی، از این مخمصه فرار کنم.پارک، پارک وسیعی نبود ولی درختان بلند قامتی داشت. قدری بلند بودند که اگر کلاهی بر سر داشتی و با چشمانت تا انتهای درخت را دنبال میکردی، کلاهت حتما به زمین می افتاد.بین هر درخت، نیمکتی تعبیه شده بود و من همیشه نیمکت دوم مینشستم، که می‌شد بین درخت دوم و سوم.قبلا این پارک پر از ارامش بود، ولی حالا پر شده از نوجوانان ها و کودکان بومی منطقه که روز و شبشان را در این پارک سپری میکنند. در بین جمعیت مردم ، یک خانم و دختری توجهم را به خودشان جلب نمودند. خانم میانسالی بود که نه آنقدر مدرن بود و نه آنقدر از مد افتاده . گونه هایش افتاب سوخته بودند و با دستان پیرش، دستان دخترکی گرفته بود که چشمان آبی داشت و موهای بلندی داشت. فکر نمی‌کنم بیشتر از دوازده سال داشت. در صورت دختر هیچ احساسی نبود. نه لبخند زده بود، نه ناراحت بود، خنثیِ خنثی. به خانم میانسال خیره شدم . سنگینی نگاهم را حس کرد و به سمتم آمد. مردم را کنار می‌زد و به من رسید. با صدایی تقریبا کلفت گفت «زیاد به اینجا میای؟» رو به رویم ایستاده بود. دختر همانگونه خنثی مرا نگاه میکرد . برایم عجیب بود که حتی خم به ابرو نمیاورد. نمیبیند مادرش یا مادر بزرگش دارد با یک غریبه حرف میزند؟ برایش عجیب‌ نیست؟ به نظر دختر شری می آمد. نمیدانم چرا اینقدر بی حس بود. تا خواستم جواب سوال قبلی اش را بدهم ، شروع به صحبت کرد:من چندین ساله ساکن این محله ام و تقریبا هرروز به این پارک میام تا دخترم رو بیارم بازی کنه ولی هیچ وقت خدا به سمت دخترای هم سن و سالش نمیره. یک بار توی همین پارک رفت پیش یکی از بچه های ۱۰ ساله تا باهاش بازی کنه، ولی نتونست. تردش کرد. نمیخواست باهاش بازی کنه. اینم از اونموقع دیگه نرفت با کسی بازی کنهدختر به توپی که نوجوون ها درحال فوتبال بازی کردن با آن بودند خیره شده بود و چشمانش با حرکت توپ جا به جا میشد.مادر ادامه داد: همینطور که گفتم خیلی وقته ساکن محله ام ولی هیچوقت شمارو توی این پارک ندیدم. تازه با اینجا منتقل شدید؟گفتم : نه . من یک ساعت های خاصی به این پارک میام چون اونقدر تایم خالی ندارم.جسارت این را نداشتم که از او بپرسم دخترش برای چه ترد شده است؟ چرا نمیرود بازی کند؟ چرا اینقدر خنثی است؟ دلم را به دریا زدم و گفتم:چرا دخترتون ترد شده؟ من یک روانشناس کودکم. میتونم بهتون کمک کنم تا دوباره روحیه قبلیش رو بهش برگردونم.مادر برگشت و شگفت زده نگاهم کرد. انگار بهش گفته بودم در ناسا کار میکنم. ملتمسانه گفت: خواهش میکنم یجوری بهش بفهمونین باید مثل هم سن و سالاش باشه. باید بازی کنه باید بخنده باید بچگی کنه.بهش گفتم «اروم باشید لطفا. میتونید بگید چرا فکر میکنید بچگی نمیکنه؟ چرا نمیخنده؟چرا مثل بقیه نیست؟»گفت: اخه.. ام.. تو بچگی یک اتفاقی براش افتاد که باعث شد ناشنوا بشه. ولی بهش یاد دادم که بتونه ساده و روون حرف بزنه و لب خونی کنه و کاملا بلده بخونه . استعدادش بی نظیره برای یک دختر ۱۱ ساله، ولی به خودش بها نمیده. نمیذاره رشد کنه. نمیخواد با بقیه هم بازی بشه.مادر دستی به شونه دخترش زد تا توجه دخترش رو جلب کنه. دخترش بدون هیچ حرکت اضافه ای برگشت و نگاهش کرد. مادرش گفت : دخترم، برو بازی کن.دختر او بی توجه به حرف مادرش، برگشت و دوباره به توپ خیره شد‌.مادر گفت: دیگه به حرفم گوش نمیده. هر شب بخاطر اتفاقی که برای دخترم افتاده حسرت میخورم و احساس میکنم مقصر منم. ولی کاری نمیتونم بکنم . شما میتونید کاری کنید؟مادر بغض کرده بود و من این را از چشمان اشک الودش فهمیدم. احساس ترحم، تمام وجودم را فرا گرفته بود. به مادر گفتم: من تمام سعیم رو میکنم. ولی فکر نمیکنم با یک بار حرف زدن توی پارک، بشه این مسئله رو حل کرد. اگر دوست داشته باشید میتونم کارتم رو بهتون بدم. مادر با اشتیاق قبول کرد و دستش را برای گرفتن کارت دراز کرد. من هم کارتم را با لبخندی بر لبانم بر روی دستانش گذاشتم و فقط به او گفتم: من نمیخوام که بدونه من یک مشاورم. بچه ها معمولا از مشاور ها حرف شنوی ندارن و ازشون میترسن . میخوام در قالب یک دوست جلو برم. ممنون میشم همکاری کنید.مادر تایید کرد.بلند شدم و به جلوی پای دخترک رفتم. نشستم بر روی زانو هایم تا با او هم سطح شوم. بهش گفتم :سلام. میای باهم بازی کنیم؟ایندفعه بالاخره ریکشنی در صورتش دیدم. انگار تردید داشت و چپ چپ نگاهم میکرد.رو به مادرش کرد و گفت: من-نمیخوام-بازی-کنمکلماتش را شمرده شمرده و با مکث میگفت. به انها فکر میکرد.اینکه قبل زدن حرفش فکر میکرد برایم جالب بودبهش گفتم: من نمیخوام بهت اسیبی برسونم. میخوایم باهم یک بازی بکنیم که تو دوست داری. دیدم به توپ خیره شدی ، دوست داری بریم برات یک توپ بخرم، باهم بازی کنیم؟نگاهم میکرد. مستقیم در چشم هایم. بعد آروم گفت : تنیسگفتم: تنیس؟ باشه. حتما. من خودمم خیلی تنیس دوست دارم، حتما باهم بازی می‌کنیم.دختر آرومی بود و مشخص بود کمی آسیب دیده است. نگاه های تردید دارش را می‌دیدم. زیاد از این گونه مراجعه‌کنندگان داشتم ولی حقیقتا این کودک مرا جذب خود نمود.ساعت ۵ شده بود و باید بازمیگشتم به آشیانه تنهایی هایم. به مادر گفتم: این دختر ، دختر پر استعدادی هست. من تمام تلاشم رو میکنم که بهترین ها رو براش رقم بزنم. مادر مشتاق بود. کلی از من تشکر کرد . من از او خداحافظی کردم و برای دختر کوچولو نیز دستم را تکان دادم. دختر کوچولو سری تکان داد عین ادم بزرگ ها محترمانه و کوتاه.حس کردم زیر لب زمزمه کرد: تنیس.به خانه بازگشتم.با اینکه در حال انجام کارهای روزمره ام بودم، ولی فکرم از فکر دختر جدا نمیشد. خیلی دوست داشتم بدانم چه اتفاقی برایش افتاده است که مادرش خودش را مقصر میداند و سرزنش میکند. ایا مادرش کاری کرده؟ یا مشکل ژنتیکی بوده؟ نمیدانم.چندین روز گذشت. آن صدای دل انگیز و گاهی استرس آور را نشنیدم. بعضی اوقات صدای تلفن می‌تواند دل انگیز باشد. مثلا وقتی مادرت به تو زنگ می‌زد، یا وقتی از بانک زنگ می‌زنند و می‌گویند در قرعه کشی برنده شدی. یا وقتی که به پدر بزرگ پیرت زنگ میزنی و فورا تورا میشناسد و خدارا شاکر میشوی که هنوز هوش و حواسش به جا است. ولی گاهی ممکن است همین تلفن بلای جانت بشود. ممکن است کسی زنگ بزند و بگوید همان مادر، دچار بیماری ای سخت گشته و یا ممکن است بگویند تمام مال و اموالت از بین رفته است و یا خبر مرگ همان پدربزرگ رو بهت بدهند. من منتظر صدای دل انگیز بودم، نه صدای استرس آور.بی وقفه منتظر تماس مادرش بودم. به گمانم فامیل او احمدی بود. چهارشنبه بود، ساعت ۱۰ صبح . بالاخره صدای تلفن به گوشم رسید. در حال خوردن صبحانه بودم ولی برایم اهمیتی نداشت ، چون واقعا می‌خواستم به این دختر کمک کنم.حس می‌کردم خودم را درون اون پیدا میکنم.تلفن را برداشتم:سلام. ابراهیمی هستم بفرماییدسلام خانم ابراهیمی. احمدی هستم ، هفته پیش توی پارک همدیگه رو ملاقات کردیم.هیجان زده بودم. خودَش بود.گفتم: سلام خانم احمدی. واقعا خرسندم که باهام تماس گرفتید. چه کمکی از دستم برمیاد؟میخواستم یک وقت مشاوره برای پریسا جان بزارید. هر چی زودتر باشه بهتر.چشم. امروز بعد از ظهر خوبه؟عالیه.باشه پس. ساعت ۵ شما رو ملاقات میکنم. خدا به همراهتون.ممنونم خانم ابراهیمی ، خدا نگهدارتون.به مرکز مشاوره رسیدم. مثل همیشه در اتاقم نشستم تا مراجعه کننده ام برسد. حدودا پنج دقیقه دیر کرده بودند ولی ایرادی نداشت. منشی مرکز آنها را به اتاق من هدایت کرد.بعد از کلی سلام و احوال پرسی از خانم احمدی تمنا کردم که در سالن انتظار ، منتظر بمانند تا من با پریسا حرف بزنم. فورا قبول کرد . خانم بسیار دانایی بود.خب، پریسا جان. برام از خودت بگومیتونم-بهت-اعتماد-کنم؟اره. اصلا نگران چیزی نباش. من یک دوست همیشگی هستم برات‌. هرچی دوست داری بهم بگومن-توی-هفت سالگی-اسیب دیدم-توی مهدکودک - چند تا از بچه ها برای -اذیت کردنم- در گوشام بادکنک ترکوندن- بالای ده تا بادکنک- منو توی یک اتاق کوچیک-گیر انداختنچیشد که این باهات اینکار رو کردن؟ساکت ماند. به گوشه ای خیره شده بود و پاهایش را که به زمین نمی‌رسیدند، تکان میداد.با خودم گفتم شاید برایش این خاطره تلخ است. از او پرسیدم: چرا توی پارک با بقیه بازی نمی‌کنی؟گفت: اونا-منو-نمیفهمنچرا این فکر رو می‌کنی؟ تو هم مثل بقیه عادی و نرمال هستی. توام مثل بقیه قوی هستیمن.مثل.بقیه نیستم. من خیلی زودتر . فهمیدم . که این دنیا. بر پایه . ظلم می‌چرخه.تعجب کردم. منظورش را نفهمیدم. به حرف هایش ادامه داد:میدونی منظورم. چیه؟ یعنی اینکه. اگر یک پلنگ. بخواد زنده بمونه. باید یک گوسفند دیگه . قربانی بشه . تازه میدونستی. یک روزی دنیا. قراره منفجر بشه. خورشید منفجر میشه. توی یک مستند میدیدم. می‌گفت شاید دو . یا سه میلیارد سال دیگه. میدونم اونموقع. ما دیگه وجود نداریم. ولی همین که میدونم. یک روزی دنیایی دیگه وجود نداره. ناامیدم میکنه.احساس نمی‌کردم با پریسای ۱۱ ساله دارم صحبت می‌کنم. حس می‌کردم با پریسایِ استاد فلسفه از دانشگاه هاروارد در حال صحبت کردنماین دختر، خیلی زودتر از آنچه که باید همه چیز را فهمیده بود. به او گفتم:حرف هات رو میفهمم. درکت میکنم. منم هر روز با این موضوعات دست و پنجه نرم میکنم. ولی ببین. هم شغلم رو دارم، هم ایمان و امیدم رو. دقیقا بخاطر همین مسئله ای که گفتی. بخاطر همین که دنیا یک روزی تموم میشه، سعی می‌کنم کسی باشم که باید باشم. کسی که زندگی خوبی داره و اطرافیانش بهش افتخار میکنن و بیشتر از همه، خودش به خودش افتخار میکنه.پریسا سری تکان داد و فهمیدم که حرف هایم برایش قابل قبول است.پریسا راست میگفت، او مثل بقیه نبود. او یک خانم باتجربه ۳۰ و خورده ای ساله بود در قالب پریسای ۱۱ ساله. منعطف بود. متحرم بود. کاملا یک خانم بالغ. با او مثل بقیه مراجعه کنندگانم صحبت نمی‌کردم.صحبتمان خیلی طولانی شد، ولی مطمئنم که هر دوی ما از این مصاحبه لذت بردیم.حدودا ۶ هفته بعد، جلسه های درمانی پریسا تمام شد. تنها درد او این بود که جایی برای تخلیه کردن احساساتش نداشت. همه او را بچه فرض می‌کردند و وقتی حرف های بزرگسالانه می‌زد، به او می‌خندیدند. و او هم تصمیم گرفته بود حرف هایش را توی خودش نگه دارد. حدودا ۲ جلسه هم برای خانم احمدی گذاشتم تا به او بفهمانم که پریسا، مثل بقیه نیست و حقیقتا یک نابغه‌ست.با پریسا، هر چهارشنبه میریم پارک و باهم تنیس بازی می‌کنیم. او واقعا هم بازی خوبی است. علاوه بر همبازی، هم صحبت و هم فکر خوبی نیز هست. پریسای ۱۱ ساله، دوست صمیمی من است.به نظرم گاهی باید پای حرف های بچه ها بنشینیم. آنها پاک هستند. گوش دادن و دل دادن به آنها بسیار روی زندگی‌مان تاثیر دارد و از کجا معلوم، شاید پریسایی هم برای زندگی تو پیدا بشود.</description>
                <category>شین.</category>
                <author>شین.</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jul 2021 03:06:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردم معمولی</title>
                <link>https://virgool.io/@efshahrzwd/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-z3xygqxdyxqt</link>
                <description>اطرافم را نگاه می‌کردم. تا جایی که چشمم کار می‌کرد آدم بود. آنقدر شلوغ بود که تعجب کرده بودم و اگر یک شخصیت کارتونی بودم،همانجا بی حرکت می ایستادم و قیافه ام گونه ای شده بود که انگار کلی علامت سوال دور سرم میگشت. این حجم از جمعیت در یک ایستگاه مترو غیر منتظره بود.از دور چراغ های گرد و مسطح جلوی مترو را دیدم، راننده را نیز دیدم که به نگهبان آن ایستگاه سری تکان داد، ولی به نظر نمی آمد انقدری که باید به یکدیگر نزدیک باشند و از سر عادت و احترام این کار را انجام داده است.وارد کابین شدم. اقشار مختلفی را به چشم دیدم.قطار شهری در ایستگاه بعدی ایستاد.پیرزنی حدودا ۶۰ تا ۷۰ ساله وارد کابین شد. خرواری از سبزی ها و حبوبات و صیفی‌جات در دستانش بود،آدم فکر‌ می‌کرد کارمندی بازنشسته است که به تازگی حقوق گرفته است و خرید ماهیانه اش رو انجام داده. چندین برگ مو نیز در میان آن حجم از خرید هایش دیدم. شرط می‌بندم که آن برگ مو هارا خریده تا به خانه دختر یا پسرش برود و برای نوه هایش دلمه درست کند. نوه هایش عاشق دلمه های او هستند و آن دلمه ها را &quot;دلمه های خوشمزه ی مامانی&quot; می نامند و آن پیرزن به آن دلمه ها معروف است.کمی ان طرف تر، خانمی شیک پوش را دیدم. مقنعه مشکی بر سر داشت و کفش های پاشنه بلند و شلوار پارچه ای. حتما در مکانی اداری و دولتی کار می‌کرد که اینقدر خوش پوش بود. گمانم در بانک کار می‌کرد، یا شاید هم در دفاتر پیشخوان.قطار ایستاد. در ایستگاه مادری با پنج بچه قد و نیم قد وارد کابین شدند. از چشمانش می‌خواندم که خسته و درمانده است، پنج بچه گونه ای کابین را شلوغ کردند و سر و صدا ایجاد کردند که فهمیدم پیرزن بازنشسته به شدت کفری شده است. نه تنها آن پیرزن، بلکه تمامی اعضای کابین همین احساس را داشتند. ولی برای مادر آنچنان اهمیتی نداشت،انگار آنقدر این قیافه ها و نگاه های چپ چپ را دیده که برایش عادی شده است.رسیدیم به ایستگاه بعد. مادر پنج بچه در این ایستگاه پیاده شد‌. از چهره همه شادمانی را می‌دیدم. مادری دیگر وارد کابین شد. دختری داشت بسیار تو دل برو و دوست داشتنی، مادرش موهایش را خرگوشی بسته بود و کش هایش شکل آلبالو بودند.مادرش به دخترش میگفت«دخترم اصلا به میله ها دست نزنی، برات راجع به بیماری کرونا که توضیح دادم» و دخترش هم کاملا مطیع مادرش بود.در ایستگاه بعد دختر نوجوانی که کنار من نشسته بود بلند شد و خارج شد، پیرزن به کنار من آمد و نشست. حقیقتا خوشحال بودم که کنارم نشسته است. دوست داشتم با او هم کلام بشوم و بدانم چند نوه دارد.اما متاسفانه آنقدر پررو نبودم که بخواهم اطلاعات زندگی شخصی کسی را بپرسم. اگر خودشان سفره دلشان را پیش من باز می‌کردند، با جون و دل به حرف هایشان گوش می‌دادم ولی هیچ وقت جرعت پرسیدن از آنها را نداشتم.پیرزن در ایستگاه بعدی پیاده می‌شد،چون به جلوی درب کابین رفت . دوست داشتم به همراهش بروم ولی کار های مهم تری برای انجام دادن داشتم. باید به خانه خواهرم می‌رفتم تا به او کمک کنم و از خواهرزاده ۶ ساله ام نگهداری می‌کردم تا خواهرم برای تولدش کادو ای مناسب بگیرد.تقریبا سه ایستگاه دیگر تا خانه خواهرم راه بود. در طول این مدت، هیچ شخص خاصی را مشاهده نکردم. خیلی هایی که سوار مترو میشوند آدم های معمولی ای به نظر می آیند. فکر نمی‌کنم داستان خاصی پشت چهره هایشان وجود داشته باشد و اگر هم وجود دارد، تاثیری بر روی چهره هایشان نداشته است. اینگونه نیست که هیچکس داستانی برای گفتن نداشته باشد، فقط بعضی ها ، در مخفی کردن داستانشان ماهر هستند و بعضی ها هم شفاف و بی ریا اند.ولی داستان من داستان بسیار معمولی ای بود و چهره ام نیز این را فریاد می‌زد. مانند هر دختر نوجوان دیگری بودم و با این مشکلی نداشتم و گه گاهی خدارا شکر می‌کردم که داستان عجیب و غریبی ندارم و بسیار معمولی هستم.معمولی بودن را دوست داشتم، چون خیلی ها به نظر می آید داستان زندگی اشان بسیار مجلل و پر از هیاهو است، در صورتی که دارند از تنهایی رنج می‌برند. خیلی های دیگر پول به لباس های آنچنانی میدهند و وسایلی میخرند که &quot;شاید&quot; از نظر بقیه بهترین به نظر بیایند. ولی من این چنین نبودم. من آن چرا که هستم را نشان میدادم و باطنم هم همان بود. و من خودم را، همینگونه که ساده و معمولی بودم دوست داشتم</description>
                <category>شین.</category>
                <author>شین.</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jul 2021 18:32:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سعی کنید زندگی کنید ، نه انکه زنده بمانید.</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%B3%D8%B9%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%86%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-go2sj7ykohao</link>
                <description>روزی را شروع کردم مانند روز های دیگر.چشم بندم را از روی چشمانم برداشتم و به سقف اتاقم که کمی بخاطر دود های ناشی از بخاری از سفیدی خود در آمده و کدر شده بود خیره شدم. همیشه وقتی از خواب بیدار میشوم از خودم میپرسم:چرا باید بیدار بشوم؟ چرا باید به سر کلاس بروم؟ چرا باید رویا هایم را دنبال کنم و در نهایت بمیرم؟ آیا همین سوال ها است که ادم را افسرده و بی انگیزه میکند؟و کلی سوال های دیگر که نمی‌توانستم هیچ جوابی به آنها بدهم.با همین تفکرات و اندیشه ها پتوی خاکستری-صورتی ای که مادرم چندین روز پیش برایم خریده بود را از روی خودم برداشتم و پاهایم را که بخاطر پیاده روی ای که دیشب با دوستانم داشتیم هنوز درد میکردند،بر روی زمین گذاشتم.به دست و صورتم آبی زدم تا به اصطلاح «شیطان از روی صورتم پاک بشود»من نمیدانم این شیطان کار و زندگی ندارد؟ چرا هرروز صبح باید روی صورت من بنشیند و تازه، آنقدر سست و ناتوان است که با یک آب زدن بر صورتم ناگهان میرود؟امروز از روز های دیگر متفکر تر بودم. بدین معناست که از روز های دیگر بیشتر تعقل میکردم و به سوالاتی که صبح از خودم پرسیدم فکر کردم. دنبالش رفتم ، در سایت های مختلف کلی مقاله خواندم که مطلب اصلی همه آنها این بود: انگیزه چیزی است که انسان را بر روی پای خودش نگه می‌دارداز اینگونه صحبت های انگیزشی خوشم نمی آمد. به نظرم آنقدری که باید جذاب نبودند و در نهایت، آدم را با حرفای هایشان چیز خور می‌کردند و گولت میزدند و امید واهی می‌دادند. برای همین هم هست که هیچوقت به سمت کتاب های انگیزشی نرفته ام. همین‌گونه نا امید و خسته به سایت ها سر میزدم که به یک سمبل لاتین برخوردم. به آن Memento mori گفته میشد. بدین معنا بود که تو &quot;باید&quot; بمیری. یعنی اگر مردنی در کار نبود،زندگی ای هم نیز جریان نداشت، چون تو می‌دانستی که برای همیشه وقت داری. در این مقاله که نه چندان کوتاه و نه چندان بلند بود، میگفت:اگر این سوالات را از خودتان میپرسید شما به دنبال انگیزه نیستید. شما به دنبال معنای زندگی هستید. راست می‌گفت. من همیشه به دنبال معنای زندگی بوده ام و فکر هم میکنم همه اینگونه اند. همه به دنبال معنای زندگی اند ولی تعریف هرکس از معنای زندگی فرق میکند.زندگی میتواند برای یک نفر ، شخص مورد علاقه‌اش باشد. میتواند کارش باشد، میتواند رسیدن به اهدافش باشد، میتواند پیدا کردن دوست های متعدد و متعهد باشد، و حتی می‌تواند برای کسی زندگی هیچ معنایی نداشته باشد یا حتی معنای زندگی برای کسی همه اینها باشد!من جزو دسته ای بودم که همه چیز را باهم می‌خواستم.از آن روز به بعد دیگر این سوال را از خودم نپرسیدم . می‌دانید چرا؟ چون به این عقیده رسیدم که باید هرچیز را به موقع اش انجام داد.زیرا ما زندگی می‌کنیم تا بمیریم. چون اگر مرگی در کار نبود زندگی ای نیز نبود. زندگی کردن با زنده ماندن زمین تا آسمان فرق میکند. سعی کنید زندگی کنید، نه اینکه زنده بمانید.</description>
                <category>شین.</category>
                <author>شین.</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jul 2021 20:57:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروز تصمیم گرفتم متفاوت باشم.</title>
                <link>https://virgool.io/@efshahrzwd/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-qitqoibifj8i</link>
                <description>امروز، پشت جلد کتابی می خواندم که نوشته بود : خطر متفاوت بودن را بپذیرید،اما بیاموزید که بدون جلب توجه متفاوت باشید.کاملا درکش کردم و فهمیدمش.تصمیم گرفتم. امروز تصمیم گرفتم متفاوت باشم ولی در دید مردم نباشم ، برای مثال تصمیم گرفتم شنبه ها را روز خودم قرار بدهم. همه از شنبه بدشان می اید و حتی کسی نمی خواهد رخ این شنبه ی بیچاره را ببیند. ولی من این روز را روز خودم نامیدم.دوش گرفتم. ارایشی که دوست داشتم انجام دادم ، سایه گلبهی با رژ مایل به قرمز . زیباترین ترکیب رنگی . عطر 212 ای که حقیقتا به مفت هم نمی ارزد را به مانتوی مورد علاقه ام اغشته کردم . کیف کوچکم را برداشتم و هندزفری هایم را از درونش در اوردم و داخل گوشم گذاشتم. اهنگ مورد علاقه ام را پخش کردم و بی هدف و بی مقصد ، راه افتادم . گذاشتم پاهایم کار خودشان را بکنند . گذاشتم ایندفعه پاهایم مقصد مرا مشخص کنند. فکر می کنم از این به بعد هر شنبه بگذارم پاهایم برایم تصمیم بگیرند. چون مرا به مکانی بردند رویایی و شیرین . جایی که هروقت از ادمیزاد ها خسته و درمانده می شوم و حوصله ی زنده ماندن هم ندارم و  حتی صدای مگسی که در گوشم وز وز میکند هم ازارم می دهد ، میروم. بله ، کتاب فروشیوارد کتاب فروشی شدم . دری بود برای ورود به یک جهان دیگر و من با اغوش باز استقبال کردم. بین کتاب ها گشتم . داستانی که پشت هر جلد ان نوشته شده بود را با دقت خواندم . به نویسنده ها توجه می کردم . اگر خانم بودند ، تکه کتاب پشت جلد را با صدای نازک و مکث های لطیف می خواندم و اگر اقا بودند با صدایی نه خیلی کلفت ولی دلنشین و مردانه انها را می خواندم . حتی اگر موضوعات کتاب ها تغییر میکرد ، صدای  درون ذهن من هم تغییر میکرد . مثلا اگر به قسمت فلسفه می رسیدم در ذهنم ژستی حکیمانه می گرفتم و با تن صدایی که انگار یک سیگار برگ بر روی لبانش است و در حال بازخوانی نوشته خودش است ، ان را می خواندم و اگر وارد بخش حکایات میشدم صدایم را وابسته به جنسیت نویسنده مانند مادربزرگ ها یا پدربزرگ ها می کردم و بر روی تک تک کلمات مکث می کردم. همین گونه بین کتابها غرق شده بودم که ناگهان کتاب &quot; بیگانه &quot; از البر کامو را دیدم . در مکان درستی نبود . در قفسه نویسندگان ایرانی بود . انگار کسی سعی داشته ان کتاب را در مکان مناسبش بگذارد ولی نمیدانسته که ان کتاب باید در قفسه رو به رویش ، دومین قفسه از بالا باشد ، کنار کتاب دیگر البر که طاعون نام دارد . توجهم را به خود جلب نمود . او حتی به صورت عمودی هم بین کتاب ها نبود و فقط افقی بر روی بقیه کتاب ها خوابانده شده بود . با او احساس هم دردی کردم . او در مکانی که باید نبود . او پیش کتاب هایی که می توانستند او را بفهمند نبود . او با کتاب های ایرانی که هیچ سنخیتی با ان ها نداشت و درکشان نمیکرد همراه شده بود . او به انجا تعلق نداشت . او در انجا، حتی در کتاب فروشی هم &quot;بیگانه&quot; بود ، درست مثل من.</description>
                <category>شین.</category>
                <author>شین.</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jul 2021 03:28:24 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>