<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های احسان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ehosseini</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 19:18:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/33929/avatar/dV9WgD.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>احسان</title>
            <link>https://virgool.io/@ehosseini</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از روان‌نژندی تا آرامش</title>
                <link>https://virgool.io/@ehosseini/%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%86%DA%98%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-evonvlhir85c</link>
                <description>پیش گفتار: امروز حال من خوب است. باید هم خوب باشد، چرا که خیالم راحت است. مرده‌هایم را دفن کرده‌ام، رفتنی‌ها را راهی کرده‌ام و حالا جایی در مرکز این شهر عجیب، در تاریکی اتاق قرار گرفته‌ام و این را می‌نویسم که باید مفاهیمی را برای خودمان جا بیندازیم و بدانیم که من، یا بهتر بگویم ما، از ترس‌های خود موجودی را ساخته‌ایم و نامش را احسان یا هر اسم دیگری گذاشته‌ایم. آری، چیزی که بر این انسان حکومت می‌کند ترس است و ترس!گفتار اول: خانه‌ی پدربزرگ در یکی از مناطق قدیمی شهر بود. از محله‌هایی که اگر گذرتان به آنجا بی‌افتد با دیوار‌های کاه‌گلی و درهای چوبی آبی رنگش احساس هنریتان گل می‌کند و عکس‌های بیشمار می‌گیرید. این محله‌ی زیبا کوچه‌های تنگی داشت و پر بود از خانه‌هایی که پس و پیش ساخته شده بودند. شب بود و زمستان. مه غلیظی تمام آن کوچه‌ها را چنان پرکرده بود که نور تیرهای چوبی چراغ برق، با لامپ‌های هزار زرد رنگشان توان روشن کردن خود را هم نداشتند. کودک ۵ - ۶ ساله‌ای که درون اتومبیل جیپ آهوی طلایی رنگی که همه‌ی زن عموها حداقل یکبار درون آن وضع‌حمل کرده بودند، میان آن همه مه و تاریکی تنها مانده بود و آنقدر گریه کرده و عر زده بود که دیگر توانی برایش نمانده بود من بودم. ترسیده بودم ولی از چه؟ از تاریکی؟ تنهایی؟ نمی‌دانم ولی بعد از آن بود که هم از تاریکی ترسیدم، هم از تنهایی.گفتار دوم: همه‌ی ما حاصل هزاران اتفاق بزرگ و کوچکی هستیم که در طول زندگی و مخصوصا کودکی بر ما رفته است. می‌خواهد اتفاق خوبی بوده باشد یا بد. در هر صورت در ما رخنه کرده‌اند و جایی به شکلی سر برمی‌آورد. به خودمان که بنگریم جمع اضدادیم. ترکیبی در هم تنبده از احساسات و افکاری که گاه و بی‌گاه هر کدام پیشی گرفته و باعث می‌شود خلق و خویی متفاوت را تجربه کنیم. کاری به حال خوب و احساس خوب ندارم که نادرند و کم‌پشت. تاریکی‌ها را که پیش برویم چیزهای غریبی خود را نشان می‌دهند. اصلا چرا همه‌ی روانکاو‌ها در اولین قدم بیمار را می‌فرستند سراغ کودکی و خانواده؟ می‌گویند از خودت بگو و از خانواده. حرف اول و آخرشان این است که با تو چه کرده‌اند که این شدی؟ درست هم می‌گویند. به خودمان که نگاه کنیم می‌بینیم از کودکی سعی کرده‌ایم ادای بزرگ‌ترهای نزدیکمان را بریاوریم. حال که خودمان بزرگ شدیم گویا داریم آن نقش‌ها را حقیقی می‌کنیم. به قول روانپزشکان «ما والدینمان را زندگی می‌کنیم». حالا سر این رشته را بگیر و پیش برو. تمام آنچه هم‌اکنون داری بر سر دیگران و خودت می‌آوری، همان است که بر سر تو آورده‌اند... گفتار سوم: دنیا پر از نظریه است. علوم انسانی و بخصوص روانشناسی هم که دیگر گفتن ندارد. اگزیستانسالیسم می‌گوید مشکلات روانی ما از چهار دلواپسی غائی سرچشمه می‌گیرد. مرگ، آزادی، تنهایی و پوچی (بگذریم که هر کدام تفسیر و داستانی دارد که اگر دوست دارید بیشتر بدانید آثار یالوم کمکتان می‌کند). هر چهار موضوع مطرح شده از اضطراب شروع و باعث ترس می‌شوند. ترسی که از کودکی یا خانواده سرچشمه نمی‌گیرند، بلکه در درون آدمی نهادینه هستند. هرگاه احساس ناخوشایندی را تجربه می‌کنیم یا رفتار روان‌پریشانه‌ای از ما سر می‌زند، داریم از این ترس‌ها فرمان می‌بریم. منی‌ که برایم گذشتن از دیگران آسان است و احساسشان برایم چندان اهمیتی ندارد، دارم از ترس و مسولیت‌های وجودی رنج می‌برم. تویی که دیگران را در عین خواستن ترد می‌کنی اسیر ترس از مرگی. اویی که دنبال جلب توجه‌ی همه است دارد از تنهایی رنج می‌برد. آری این ترس‌ها با ما بزرگ شده‌اند و شرایط زیستمان کمک کرده‌اند که شاخ و برگ پیدا کنند. و البته ما هم بیکار ننشتسته‌ایم برای مقابله با آنها هزار و یک مکانیزم دفاعی پیچیده ساخته‌ایم تا سرپوشی باشد بر ترسهایمان. مکانیزهای ناکارآمدی که در مواقع حساس کارایی خود را از دست می‌دهند و می‌شویم همین موجود ضعیفی که خودمان هم نمی‌دوانیم چه مرگمان است که هم خود را آزار می‌دهیم و هم دیگران را.گفتار آخر: حالا می‌دانم چرا آن کودک خردسال ترسیده بود. هنوز هم آن کودک خوردسال که حالا در آستانه‌ی ۳۱ سالگیست می‌ترسد. مکانیزم‌های دفاعی خود را دارد یکی یکی از دست می‌دهد چرا که ناکارآمدی‌های آن‌ها را می‌بیند. نمی‌تواند دیگر با کسی کنار بیاید و به هیچ‌کس و هیچ‌چیز اطمینان ندارد. خود را سال‌ها پیش در بین دوستان تنها یافته بود و برای کنار آمدن با پریشانی محیط و دیگران همه چیز را گذاشت و آمد میان این دنیایی ناشناخته‌ی که هیچ چیزش هیجان‌زده‌اش نمی‌کند. آن کودک حالا ترسیدن‌های خود را تکرار می‌کند و امید بسته که شاید آن چاره‌های تقلبی بتوانند کاری کنند و آرامش کنند. ولی چه می‌توان کرد با سکوت خانه‌ای که در نیمه شب بیدارت می‌کند و می‌گوید خوب نگاه کن، در این تاریکی که زندگیت را فرا گرفته و این غربتی که دلت را به لرزه انداخته است، تو همان کودک درون جیپ آهوی طلایی هستی. ولی این بار از گریه عر نمی‌زنی، بلکه خورد می‌شوی و چیزی نمانده است فروبریزی. حالا به همه بگو حالت خوب است، ولی خودت که باورت نخواهد شد! </description>
                <category>احسان</category>
                <author>احسان</author>
                <pubDate>Sat, 10 Aug 2019 02:28:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۲ ماه گذشت</title>
                <link>https://virgool.io/@ehosseini/%DB%B2-%D9%85%D8%A7%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-cmvgqxkcrh2o</link>
                <description> پیش‌گفتار: امروز دقیقا ۲ ماه از رسیدن من و شروع زندگی جدید در یک کشور جدید می‌گذرد. با خود قرار گذاشته بودم که هرچند ماه یکبار بنویسم از تجربیات و شرایط حال و هرچه که ممکن است به‌ درد خواندن بخورد. حالا این اولین نوشته.گفتار اول: خداحافظ تازه واردهاانتظار چیز قشنگی نیست، حتی یک ساعت. ۸ - ۹ ماه که جای خود دارد. اصلا گویا هرچه اتفاقی بزرگتر انتظار برای آن طولانی‌تر و رنج آورتر. مدت طولانی گذشت تا نمایندگی کشور مربوطه وقت ۱۰ دقیقه‌ای به من بدهند تا مدارک را به آنها بدهم و چند هفته صرف کنند تا ببینند که آیا فرد مناسبی برای کاگری در کشورشان هستم یا نه. اما این ۸-۹ ماه چطور گذشت؟! قطعا این زمان آنقدر طولانی بود که اتفاقات بد و خوب جایی برای خودنمایی داشته باشند. خوشبختانه دوستانی بودند که کمک کردند تا بتوانم در جمع‌بندی این چندماه بگویم خوب بود و خوش گذشت و خوشی آن بر بدی آن می‌چربید. عموم افرادی که در این مدت به من نزدیک بودند تازه وارد بودند یا از نزدیک شدنشان زمان زیادی نمی‌گذشت. همین جا از آنها تشکر می‌کنم و سپاسگزارم که بودند. از «ب» و «ص» گرفته تا «ش» و «س» و «م» و «چ». اما لحظه خداحافظی گویا آدم توقع دارد بخشی را جا بگذارد برای دوستانش و بخشی از آنها را با خود ببرد. مثلا بگویند بیا، این یاد من برای تو و من هم بگویم این خاطراتم پیش تو. نشد، نشد که این معامله اتفاق بی‌افتد. من رفتم در غریب‌ترین حالتی که حتی خوابش را در کابوس‌های پریشانم نمی‌دیدم. حقیقتا توقع داشتن چیز چرندیست. اما مگر می‌شود از کسانی که بیشتر از خودت خوبی و خوشیشان را می‌خواهی توقع نداشته باشی؟ بگذارید در عین قدر دانی گله کنم از دوستانی که بودند ولی نبودند. از کسانی که باید می‌بوند و اصلا نبوند. اما این رنج برایم از تمام سختی‌های مهاجرت سخت‌تر بود. گویی تاریخ مصرفی داشتی که تمام شده است. دوستی می‌گفت: کسی که می‌رود برای کسانی که می‌مانند به عنوان دوست می‌مانند درحالی که کسانی که مانده‌اند برای کسی که رفته است فقط نوستالژی هستند و خاطره. می‌خواهم بگویم که اینطور نیست. کسانی که می‌روند اینقدر فرصت دارند که با دوستان و خاطره‌هایشان زندگی کنند. اما از همه ‌این تلخی‌ها می‌شود درس‌ خوبی گرفت. من به خودم قول داده‌ام که با دیگران آنطوری نباشم که با من هستند، بلکه طوری باشم که دوست دارم باشند. حالا که ۲ ماه گذشته است بهتر می‌شود تصمیم گرفت چه کسانی ارزش بودن و ماندن دارند و چه کسانی نه. زمان و فاصله غربال خوبی هستند. البته حرف‌های خصوصی بسیار است که اینجا جای گفتن نیست.گفتار دوم: آسمان یک رنگ است، ولی آبی‌ترشاید از خوشانسی من بود که سختی زیادی برای همراه شدن و شناخت محیط جدید نکشیدم. گویی همه چیز از قبل فراهم بود و تنها حضور من لازم بود! از سرپناه گرفته تا شرایط کار، از آشنایی با خرده فرهنگ‌ها تا رفع نیازهای روزانه به لطف «ع» و «ا» و «ف» و البته کشوری که قانون و حساب کتاب دارد و شرکتی که تمام توانش را می‌گذارد تا نیروهای تازه واردش به سرعت با محیط همراه شوند، خیلی سریع و بی دغدغه طی شد. برایم جالب بود که خونگرمی همکاران آلمانی و هندی و ترکی و بلاروسی و چک چیزی از خونگرمی ما ایرانی‌ها کم نداشت، شاید متفاوت بود ولی دیدن اینکه دغدغه و شرایط تو برای آنها مهم است و تلاش می‌کنند تا همه چیز برایت هموار شود احساس دوری از فضای گرم و دوستانه‌ی محیط‌های کاری ایران را کمرنگ که نه، محو کرد. این آسمان یک رنگ است از جنس آن غر‌های همیشگی نیست. تنها اشاره‌ایست که بگویم خوبی‌ای نیست که آنطرف بوده باشد و اینجا نباشد یا نتوان پیدا کرد. البته قطعا اینجا خوبی‌هایی دارد که آنطرف ندارد. از اینکه نگران خیلی از چیزها نیستی که به سرعت دغدغه‌هایی که آنجا داشتی را فراموش می‌کنی و حتی شنیدن آنها برایت عجیب می‌شود که مگر می‌شود انسان آن شرایط را تحمل کند. برایت غریب می‌شود که ساعت‌ها در مسیر و ترافیک باشی یا نگران اینکه پلیس از سر حال بدش به تو گیری بدهد یا نه. نمی‌ترسی و احساس امنیت میکنی بدون آنکه بدانی چرا و .... گفتار سوم: کار را یکسره کن فرصت برای فکر کردن زیاد است. خیلی از زمان‌هایی که درگیر چیزهایی بودی که نمی‌دانی دقیقا چه بوده‌اند حالا برایت فرصتی را ایجاد کرده‌اند که می‌توانی چیزهای دیگری را امتحان کنی. اما باید مراقب بود. گره‌هایی هستند که باید باز شوند و بندهایی که باید گسسته شوند. اولین قدم یعنی کلنجار رفتن با خودت، سخت‌ترین بخش کار است. به عنوان یک خاورمیانه‌ای گرفتار در ایران قطعا یکی از عوامل مهاجرت فرار از شرایط بوده است. باید حالا با خودت روشن کنی که کدام شرایط، چه چیزی، چه کسی و اصلا چرا؟ دلتنگی‌هایی به سراغت می‌آید که حتی فکرش را نمی‌کنی. مثلا دلت تنگ آزادگان و جاده‌ی اسلامشهری می‌شود که هیچ چیز خواستنی ندارد. دلت برای بودی آزار دهنده‌ی روغن سوخته‌ی فست‌فودی تنگ می‌شود که حتی غذایش را دوست نداشتی. دلت تنگ می‌شود ولی نمی‌خواهی دوباره امتحانشان کنی. باید با خودت مشخص کنی که دنبال چه چیزی هستی، چرا که جای تمام دغدغه‌هایت، تمام نگرانی‌هایت، همه‌ی آنچیزی که محیط به تو تحمیل می‌کرده است چنان خالی می‌شود که درد می‌گیرد. باید سریع پرشان کنی قبل از آنکه خودشان دغدغه شوند. هدف از مهاجرت نباید صرف مهاجرت باشد که اگر اینطور باشد، بعد از دستیابی و آرام شدن شرایط و خوابیدن هیجانات اولیه، خیلی سریع بی‌هدفی قد علم می‌کند و می‌شود بحرانی دیگر.اما چیزهایی هستند که دست خودت نیستند، تو نمی‌توانی خانواده را کنار بگذاری و از آنها بگذری، ولی باید کنترلشان کنی که وقتی اشک مادر و پدر پیرت را در موبایلت می‌بینی در حالی که می‌گویند دل تنگت شده‌اند بهم نریزی. باید حواست باشد که وقتی دوستانت در مهمانی برایت پیام تصویری می‌فرستند از رقص و شادیشان، غم سراغت نیاید. باید بدانی وقتی عکس‌های افراد مهم زندگی‌ات را در اینستاگرام و توییتر می‌بینی که حالا جای تو را کاملا پرکرده‌اند خیلی برایت پر رنگ نشود. باید قبول کنی که نیستی و این هزینه‌ایست برای مسیری که انتخاب کرده‌ای. باید به مانیفست خود پایبند بود و یقین داشته باشی که اگر آنقدر همه‌ی آنچیزها واقعی بودند که رنجشان واقعیست، اکنون یا آنها پیش تو بودند یا تو نزدیک آنها.پس باید درگیر بشوی و تصمیم بگیری و خیلی از چیزها را یکسره کنی و برزخی برای خود ایجاد نکنی.گفتار آخر: حالا چه؟حالا چه؟ هیچ. مگر قرار است چه شود. زندگی پیچ و خم زیاد دارد و تو در میانه‌ی یکی از سخت‌ترین پیچ‌هایش هستی. باید بجنگی، بسازی و از فرصت متفاوتی که به دست آورده‌ای استفاده کنی. ناراحت چیزهایی که از دست داده‌ای نیستی؟ خیر، مطلقا نه. فرصت تجربه‌ی چیزهایی را داشته‌ای که می‌توانستی نداشته باشی. ولی داشته‌ای و استفاده کرده‌ای و تجربه کرده‌ای. آدم‌هایی آمدند و رفتند که چند ماه یا سالی را به رنگ خودشان درآورند و چه چیزی خوشایندتر از این! واقعیت این است که چیزهای زیادی را بدست آوردی و چیزی را از دست نداده‌ای. به هیچ‌وجه نباید ناراحت بود. تنها نکته، امکان از دست رفته‌ی حضور کنار افراد و مکان‌هایی است که دوستشان داشته‌ای و احساس و تجربیات مشترکی را ساخته‌اید. حالا نوبت انسان‌های دیگر و مکان‌های دیگر و انسان‌های جدید است. باید به فال نیک گرفت.پس‌گفتار اول: همه‌ی اینها گفته شد تا گفته شود مهاجرت به خودی خود فرایند خوشایندی نیست و تصور عمومی از سراسر لذت بودن آن کاملا اشتباه است و غلط. بلکه فصلی جدید است که قوانین خودش را دارد همراه با خوبی‌ها و بدی‌های خودش. باید ساخت و خوشحال بود که می‌توان چیزهای جدیدی را تجربه کرد. مهترین چیز داشتن شخصیت قوی، مسئولیت پذیر و منعطف است.پس‌گفتار دوم: اینها احساسات و مواردی هستند که در حال حاضر برای نویسنده پر رنگ شده است. شاید فردا روزی تغییر کند و چیزی متفاوت نوشته شود. در هر حال نمی‌شود خیلی قاطع چیزی را بیان کرد.</description>
                <category>احسان</category>
                <author>احسان</author>
                <pubDate>Mon, 20 May 2019 17:43:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب ۸ مارس و رویکرد دوگانه در برخورد با ماهیت زن</title>
                <link>https://virgool.io/@ehosseini/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%DB%B8-%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B3-%D9%88-%D8%B1%D9%88%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D9%88%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AA-%D8%B2%D9%86-e2weouw0e8am</link>
                <description>هشدار: این نوشته برای افرادی (مخصوصا زنان) که به برابری واقعی زن و مرد باور ندارند آزار دهنده است.پیش‌گفتار اول: دیروز ۸ مارس بود و طبق انتظار بحث‌های زیادی در فضاهای مجازی بخصوص توییتر شکل گرفته بود. از خود  هشتک هشت‌ مارس گرفته تا امروز که هشتک خشونت زناشویی سروصدای زیادی راه انداخت. اکثر ابراز نظرها و توییت‌ها کاملا قابل پیشبینی بودند. خاطرات تلخ افراد، مخصوصا زن‌ها، تصویری بسیار خشن و تاسف‌آور ایجاد می‌کنه که تا حد زیادی هم روایت شرایط حاکم بر جامعه است.پیش‌گفتار دوم: این نوشته کاملا نظرات شخصی من هست و برای خودم قابل دفاع و احترام. اگر مخالفت یا نظر مخالفی دارید لطفا در بخش نظرات یا هرجایی که فکر می‌کنید بهم انتقال بدید. هدف از طرح یک موضوع و بحث فهمیدن دیدگاه‌های جدیده نه صدور حکم!گفتار اول: جامعه ایران یک جامعه مردسالارانه است و این موضوع برکسی پوشیده نیست. دید منفی به توانمندی زن‌ها در همه چیز خود را به زشت‌ترین فرم ممکن نشان می‌دهد. از رانندگی گرفته تا پست‌های مدیریتی و .... تلاش برای از بین بردن این فرهنگ غلط وظیفه همه‌ی افراد جامعه اعم از زن و مرد است و در این موضوع جنسیت جایی ندارد. ولی حد این تلاش که تحت عنوان مبارزه برای حقوق برابر مطرح می‌شود کجاست؟ آيا چارچوبی برای این تلاش وجود دارد؟ اصلا هدف از جنبشی تحت عنوان فمنیسم چیست؟در ویکی‌پدیا می‌خوانیم:جوهرهٔ فمینیسم آن است که حقوق، مزیت‌ها، مقام و وظایف نبایستی از روی جنسیت مشخص شوند.یا :موضوع‌های کلّی مورد توجه فمینیسم تبعیض، رفتار قالبی، و مردسالاری/پدرسالاری هستند. فعالان فمینیست به مواردی مانند برابری جنسیتی، حقوق تولیدمثلی، خشونت خانگی، برابری دستمزد، آزار جنسی، و تبعیض جنسیتی می‌پردازند.همانطور که می‌بینیم صحبت بر سر برابری فارغ از جنیست است و درهیچ کجای گفتمان فمنیسم از نوع لیبرالی آن گرفته تا رادیکال و چه و چه، حرفی از مبارزه برای پیشی گرفتن و تحکم بر مردان وجود ندارد. در اینجا بهتر است نگاهی به بعضی از توییت‌های کم‌تر دیده شده بندازیم: شاید بگویید که انتخاب گزینشی چند توییت در انبوه توییت‌ها کار اشتباه و نادرستی باشد، اما من به شما اطمینان میدهم که اینها صادقترند. اگر قرار است چیزی دیده شود باید تمام آن دیده شود. جامعه زنان ما بدشان نمی‌آید از آن سوی بوم بی‌افتند و مرد را موجودی ببینند که باید تمام قد در برابر آن ایستاد و جنگید، برای چه؟ خودشان هم نمی‌دانند. گویا تمامی مردان زنده باید جواب ظلمی که جامعه در طول تاریخ بر زنان کرده است را بدهند، حتی آن مرد فلک‌زده ای که همه جانبه بر عدالت و برابری جنسی پایبند است. تفکر قالب در فمنیسم ایرانی بسیار نزدیک به مرد ستیزی و نوعی فاشیست است که انتقام جویانه بر مرد می تازد و می‌جنگد ولی همیشه چهره‌ی قربانی را حفظ می‌کند.گفتار دوم:وقتی صحبت از برابری جنسی می‌شود نمی‌توان یک سویه به میدان رفت. مردان در طول تاریخ تا توانسته‌اند از ویژگی‌های جسمی خود استفاده کرده‌اند تا زن‌ را زیر سلطه‌ی خود درآورند و این سرچشمه‌ی تمام ظلمی است که به زن وارد شده است. اینکه مرد بخاطر طبیعتش توانسته حقوق جنس دیگر را گرفته و با تحقیر و محدودیت گذاشتن بر آنها برای خود مشروعیت ایجاد کند. مشروعیتی که جنبش‌هایی نظیر فمنیسم به دنبال زیر سوال بردن آن و در نهایت مشروعیت زدایی آن است.اما اتفاقی که در جامعه شاهد آن هستیم کمی متفاوت از برابری خواهیست.عدالت و برابری جنسی در جامعه یعنی هر فرد فارغ از جنسیت بر اساس توانمندی‌های خود منزلت پیدا کند و صرف جنسیت به مثابه ابزاری جهت برتری جستن بدور از تخصص و توانایی موجب تغییر در جایگاه اجتماعی او نشود.به عنوان مثال در اکثر نمایشگاه‌ها می‌بینیم که از زنان به عنوان غرفه دار استفاده می‌شود. دلیل آن واضح است! زنی که قبول می‌کند در جایگاه یک ابزار جهت افزایش مراجعه به غرفه‌ از وی استفاده شود، دارد با باز تولید نگاه ابزاری به زن کمک می‌کند. بیایید کمی فراتر برویم، زنی که از ویژگی‌های جنس زن برای پیش‌رفت شغلی و یا اجتماعی استفاده می‌کند و آن را مکمل توانمندی‌های تخصیصی قرار می‌دهد تا بتواند مزیت رقابتی خود را نسبت به هم‌جنسان یا غیر همجنسان خود برتری دهد، به استفاده ابزاری از ماهیت زن بودن خود اعتراف می‌کند. و این دقیقا مصداق بارز نقض دیدگاه برابری محور است. چرا که با همین دیدگاه می‌توان گفت در طول تاریخ مردان نیز از ابزارهای مبتنی بر جنسیت و فیزیک خود استفاده کرده‌اند!در این موضوع برخی از دوستان ادعا می‌کردند که استفاده‌ی زن از این ابزار مانعی ندارد و قابل مقایسه با ابزارهای مردانه نیست چرا که ابزار مرد مبتنی بر خشونت است! این همان افتادن از آن سوی بام است که فرد به یک جنیست اجازه می‌دهد از هر طریقی که شده به خواست خود برسد، ولی جنسیت دیگر را از استفاده از همان نوع ابزار منع می‌کند! آسیب این تفکر به شدت در جامعه‌ی ما قابل مشاهده است. از دوستان خود بپرسید که چطور زنانی تنها با تکیه بر داشتن رابطه‌های غیر کاری و یا نمایش رفتارهای زنانه توانسته‌اند جایگاه خاصی در سازمان و شرکت خود بگیرند!اگرچه مثال‌های فوق با پیش‌فرض مرد مدیر و حاکم طرح ریزی شده‌اند اما بخواهید یا نخواهیم جامعه‌ی ما اینگونه است.گفتار سوم:بحث پر سر و صدایی در توییتر شکل گرفت با محوریت کار خانه:انتقادات به این توییت بیشتر از جانب زنان بود و نکته جالب عدم اشاره به جنسیت در توییت است! دلیل این موضوع چندان پیچیده نیست، زنانی که خود را قربانی خانه‌نشینی و تحکم مردانه می‌بینند فارغ از موضوع تنها حمله می‌کنند. باید به آنها تا حدی حق داد. این حق البته از سر دلسوزی باید باشد و نه چیز دیگر! زنی که خود را جنس حقیر می‌داند توانایی رشد پیدا نخواهد کرد. زنی که همیشه دنبال مظلوم نمایی و نشان دادن چهره قربانی از خود است به جایی نخواهد رسید و زنی که بجای داشتن دید برابری خواهانه تنها به جنگیدن با مردان روی آورده است در بهترین شرایط یک بازنده‌ی تندخوست!گفتار آخر:درد زنان جامعه درد تک‌تک ماست و رنجی که ناخواسته بر آنها تحمیل شده است، حاصل صدها سال تفکرات غلط است. مبارزه برای ایجاد عدالت و برابری یک وظیفه‌ی انسانی است، فارغ از جنسیت. در این نوشته بیشتر تندروی‌های زنان گفته شد که برداشت نادرستی از عدالت دارند و بیشتر سمت و سوی انقام جویی گرفته‌اند. به همه پیشنهاد میکنم مطلبی که سایت مدرسه فمنسیتی به مناسب ۸ مارس منتشر کرده است را از اینجا بخوانید. </description>
                <category>احسان</category>
                <author>احسان</author>
                <pubDate>Sun, 10 Mar 2019 13:26:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلفیق بحران سی سالگی و مهاجرت</title>
                <link>https://virgool.io/@ehosseini/%D8%AA%D9%84%D9%81%DB%8C%D9%82-%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-bhywlcmezimm</link>
                <description>پیش گفتار:امشب رفته بودم تو خیابو‌ن‌های ولایت یکم بچرخم که همایون خان شجریان مهمونم کرد: نفسم گرفت ازين شب در اين حصار بشكندر اين حصار جادويي روزگار بشكنو پیش رفت تا:سر آن ندارد امشب كه برآيد آفتابي؟تو خود آفتاب خود باش و طلسم كار بشكنگفتار اول:این روزها برای من روزهای خاصی هستند. بحران ۳۰ سالگی که همزمان شده با مهاجرت از ایران. منم مثل خیلی‌ها باوری به داستان‌هایی که از ۳۰ سالگی میگن نداشتم، احساساتی که هجوم میارن و واقعا سردرگمت میکنن. کارخوبی با درآمد خوب داری، دوستان و پارتنری داری که باهاشون اوکی هستی، یه جاب آفر خوب داری از کشوری که دوست داری بری و زندگی نسبتاً مناسبی داری. ولی یه روز صبح از خواب بیدار میشی و چشم به سقف میدوزی و بعد از ۱۰ دقیقه که انگار تو این دنیا نیستی یهو میگی «فاک، فاک به این زندگی مزخرف». هیچی برای تو بد نیست ولی حس خوب نداری. حس لوزر بودن، اینکه عمرت رو تلف کردی و آینده روشنی هم نداری تمام وجودت رو میگیره: ? آخه چته مرد؟ تو که همه چیت رواله!? خفه شو، کجا رواله؟! نگاه کن چه گوهی دور خودم پیچیدم!? چه گوهی دور خودت پیچیدی؟? همین زندگی نکبتی دیگه، کوری انگار تو.? حاجی جمع کن خودت رو، خیلیا دوست دارن جای الان تو باشم? همه اون خیلی‌ها رو …روزت خراب شروع شده، تا آخر روزم همینه. و این اتفاق بارها می‌افته تا هم برای خودت روتین بشه، هم اطرافیانت رو ازت فرسنگ‌ها دور کنه. من به این میگم بحران ۳۰ سالگی.گفتار دوم:وقتی بحث مهاجرت پیش میاد دوتا بعد اصلی رو باید دید، جهانی که داری ازش خارج میشی و جهانی که قراره بهش وارد بشی. این دو جهان هم ابعاد منفی دارن هم مثبت. خودت با بعد مثبت جهان مقصد فرایند رو شروع کردی ولی هرچی نزدیکتر میشی به رفتن، ابعاد مثبت جهان مبدا و منفی جهان مقصد رو بیشتر حس میکنی و حساسیتت به خیلی چیزا زیاد میشه. تو اینجا یه زندگی و اعتباری ساختی که داری ولش میکنی و میری. دوستا و آشناهایی داری که حسابی تو زندگیت ریشه دووندن و تو باید ازشون بگذری. ولی همیشه این تو نیستی که می‌گذری. همینکه داستان رفتن جدی شد تغییر رفتار دوستانت رو میبینی تا جایی که ممکنه حتی بخاطر اینکه چند وقت دیگه نخواهی بود، پیش‌دستی کنن و زودتر ازت رد بشن و بیخیالت بشن. داستان داری با خانواده‌ای که بر اساس فرهنگ زیبامون هنوز خودشون رو مسئول و تصمیم گیر میدونن. کلاف سردرگمیه داستان که میاد دور تو میپیچه و تویی که باید از این پیله‌ پروانه بیرون بیایی. این رو باید گذاشت کنار نگرانی هایی که از مقصدت داری. از خونه و غذا بگیر تا بدبختی تنهایی و فرهنگ غریب و غربت. هیچ ساپورتی نداری جز خودت. می‌خوام بگم تنهایی خیلی زودتر از اینکه واقعا بری میاد گریبونت رو میگیره. هنوز نرفتی، ولی خیلی چیزا برات خاطره شده و خودت هم….گفتار پایانی:تجربیات تلخ کم نداری، ولی یه چیزی تو رو سرپا نگه میداره، امید. چشمت به جلوی و حواست به عقب. باید ادامه بدی، جا و فرصت توقف نداری. درسته که ۳۰ سالگی اومده با مهاجرت دست به یکی کرده ولی تو خودت رو داری، همیشه فقط خودت رو داشتی. آره، اونجا شفیعی کدکنی با صدای همایون گفت «در اين حصار بشكن»، مخاطبش همون کسی بود که نفسش از این شب گرفته بوده. اصلا با خودت بوده. داره میگه تویی که باید همه چیز رو روال کنی. و چقدر درست میگه. هرجا خودت رو کردی تکیه گاه خودت حالت خوب شد و پیش رفتی پس:شب غارت تتاران همه سو فكنده سايهتو به آذرخشي اين سايه ي ديوسار بشكنز برون كسي نيايد چو به ياري تو اينجاتو ز خويشتن برونا سپه تتار بشكن</description>
                <category>احسان</category>
                <author>احسان</author>
                <pubDate>Fri, 01 Mar 2019 01:23:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>