<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های احسان طوقیان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ehsan_toghian</link>
        <description>برنامه نویس تا کمی مهندس نرم افزار، اهل مطالعه، اهل سیاست</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:09:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/5044/avatar/d3Xs4Y.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>احسان طوقیان</title>
            <link>https://virgool.io/@ehsan_toghian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پیش گام موج هفتم کرونا</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsan_toghian/covid-lhoh7fsorbaj</link>
                <description>به اعتقاد من چیزی که این روز ها در مورد موج هفتم کرونا می شنویم، از حدود 20 روز پیش شروع شده و با سرعت بسیار زیادی در حال گسترش هست. اگر هم نتایج جهانی رو ببینیم آمارها کاملا گویای آن است:البته ایران مثل موج های قبلی اوضاعش بد نیست چون مردم از پوشش نسبتا خوبی از واکسن برخوردار شدند.داستان درگیری من با کرونا از حدود 17 روز پیش که همکارم بعد از چند روز اومد شرکت شروع شد. این همکار برخلاف فامیلش بسیار بی فرهنگ و غیرمسئولانه عمل کرد. چون خانواده ش همه مبتلا به امیکرون شده بودند ولی تست کرونای خودش منفی شده بود و به پشت وانه این نتیجه منفی تنها یک نصف روز بدون ماسک به شرکت آمد و شد آنچه شد.همان شب گلوی من کم کم شروع به سوختن کرد و من فکر می کردم به خاطر خوابیدن جلوی کولر باشد. فردا صبح که بیدار شدم حالم خوب نبود ولی فکر می کردم به خاطر استراحت ناکافی یا چنین چیزهایی باشد. یک قرص مسکن خوردم و به محل کار رفتم و در اولین فرصت هم یک قهوه خوردم تا انرژی بیشتری داشته باشم. تا ظهر سرما سرمام میشد و اگر باد کولر بهم می خورد تا مغز استخوانم فرو می رفت. فهمیدم مریضم ولی بازم فکر می کردم یه سرما خوردگی ساده به خاطر کولر هست. تا ظهر حدودای 2.5 شرکت بودم، ولی چنان حالم بد شد که مرخصی گرفتم و آمدم خانه. تب شروع شدساعت ها که جلوتر می رفتند تب من هم افزایش می یافت. چنان تبی که مثل مار به خودم می پیچیدم. در طول شب چندین بار استامینوفن خوردم تا تبم کاهش پیدا کنه. نزدیکای صبح تازه خوابم برد!از فرداش گلوم درد می کرد و رسما مریض بودم، اما تصور من سرماخوردگی بود چون اصلن نمی خواستم قبول کنم که ممکنه کرونا گرفته باشم. 2 روز به همین منوال گذشت و بهبودی در من ظاهر نشد. سومین روز رفتم بیمارستان شریعتی اصفهان تا دکتر معاینه ام کنه. اونجا یک طبقه ویژه برای مبتلایان به کووید 19 داره.حالم چنان بد بود که حتی بیناییم درست کار نمی کرد. نمی تونستم روی یه شیئ تمرکز کنم و انگار سیستم بینایی ام برای خودش کار می کرد! اگرم تلاش بیشتری می کردم تا روی یه چیزی متمرکز بشم سرم درد می گرفت.دکتر احمق برام تشخیص سرماخوردگی داد و ادولدکلد و استامینوفن و شربت دیفن هیدرامین تجویز کرد!3 روز بعدی رو در حالی طی کردم که گلوم بشدت درد می کرد و ضعف شدید داشتم. کم کم هم خانمم و بچه هام علایمشون شروع شد.از روز شنبه که خودم رفتم بیمارستان شریعتی تا دوشنبه هر روز برای یکی از اعضای خانواده ام دکتر یا کلینیک بودیم. مادر خانمم برای مراقبت از ما اومد خونمون که متاسفانه ایشون هم 2 روز بعد از رفتنش علایم خودش شروع شد و به دختر دیگه ش هم بیماری رو داد.نهایتا تا آخر هفته با علایم زیر خانمم یا خودم روبرو بودیم: ضعف شدیدگلو درد سخت و طولانیسرفهگوش دردعرق کردن غیر طبیعی (مثلا سرم شروع به عرق کردن می کرد تا حدی که لباسم خیس میشد)سر دردبی اشتهاییدرد بدن (دردهایی که در بدنتون هست با ضریب 10 تشدید میشن. مثلا من دندون هام نیاز به پر کردن دارن، برا همین 2 روز فکم درد می کرد!)لرزش بدندل درد، اسهال، استفراقتشنگی! (مثلا در طول نوشتن این مقاله تا حالا 3 تا لیوان مایعات خوردم)البته بستگی به آدم هم داره چون مثلا من مشکلات گوارشی پیدا نکردم ولی خانمم خیلی سختش رو پیدا کرد.چیزی که جالب بود برام اینکه نه آب ریزش بینی داشتم و نه عطسه می کردم. بجاش کلی سرفه همراه با خلط داشتم.درماناز داروهای عادی تا شربت های سینه تا انواع و اقسام مولتی ویتامین ها و تقویت کننده های سیستم ایمنی رو مصرف کردم. انواع و اقسام دمنوش های رنگ و وارنگ رو نیز تجربه کردم.هیچ کدام پروسه درمان رو تسریع نکردند، فقط به نظرم دمنوش ها باعث می شدند که گلوم کمتر بسوزه و خب شاید یه حس خوب به آدم بدن. دمنوش های زیر رو مصرف می کردم:نعناعنعناع فلفلیشویدآویشنگل ختمیروتارینرازیانه و زیرهآبجوش و عسلخاکشیر و بارهنگ و تخم شربتی...تنها چیز اینه که دوره بیماری باید بگذره و داروها تنها علایم رو کنترل می کنند. خوشبختانه این سویه بر روی ریه اثر شدیدی نداره و بیشتر شبیه یک سرماخوردگی بسیار بسیار سخت هست.دمنوش رازیانهنتیجه گیریسرماخوردگی دیگه وجود نداره (99درصد موارد). ویروس غالب یکی از زیرگونه های  اُمیکرون هست. اگر سیستم ایمن تون ضعیف بشه، مثلا در اثر باد کولر، شما به احتمال زیاد کرونا می گیرید و نه سرما خوردگی.قدرت انتقال این بیماری بسیار، بسیار، بسیار بالاست.هزینه دوران بیماری بسیار بالا هستند. چرا؟ چون شما باید به بدنتون خوب غذا بدین تا بتونه با بیماری بجنگه. گوشت و کباب باید زیاد بخورین. میوه تازه و آبمیوه زیاد باید بخورین. آب سیب عالیه. و اگه دستتون تو خرج باشه می فهمید چی می گم. دمنوش بخورین ولی هیچ کدام فرقی با بقیه ندارن. همون که تو خونتونه رو مصرف کنین. از همه قابل دسترس تر و بی خطر تر(بدون عوارض جانبی) و ارزون تر همون نعناع و شوید و آویشن هست. دنبال گیاه خاصی نباشید که حسابی نقره داغ میشید.عسل رو باید زیادتر مصرف کرد. ما تقریبا هر دمنوش و یا آب میوه رو با عسل (حتی کم) مخلوط می کردیم.توجه به سلامت روان بسیار مهم هست و شاید نیاز بشه که حتی با مشاور صحبت کنین. اگه لازم شد مراکز بهداشت چنین خدماتی رو دارن یا راهنمایی تون می کنن. در اصفهان با 3113 تماس بگیرین.ارتباط با خدا رو افزایش بدین که هم در سلامت روانی تون اثر داره و هم همه چیز دست اون هست.بخور خیلی روی تسکین سرفه اثر داره.درس ها تو این دو هفته که با مریضی دست و پنجه نرم می کردم از نظر ذهنی ریست شدم. دوباره برام برجسته شد که در این دوران که همه دنبال موفقیت و پیشرفت هستن، خیلی ها مهمترین دارایی شون که خانواده و زندگی شون هست رو راحت هزینه می کنن. من فهمین خانواده م اولین، دومین و سومین دارایی من هستن. باید در کنارشون خوش بگذرونم. بخندم و لحظات خوبی رو سپری کنم. موفقیت خودتون یا رییس تون ارزش یک لحظه از در کنار خانوادتون بودن رو نداره.دوباره مثل 3 سال پیش باید همیشه ماسک زد و از جمع ها دوری کرد. اوضاع اصلا خوب نیست. توی این 2 هفته کلی خبر بهمون رسید که فلان آشنا توی مهمونی ایی بوده که خودش و همه اعضای آن کرونا گرفتن.رفتار مسئولانه داشته باشیم. اگه حس کردیم مریضیم و یا در معرض فرد ناقلی بودیم حداقل یک هفته از اجتماع دوری کنیم تا وضعیت بیماری خودتتون مشخص بشه.سخنی با شرکتهادر این دوران حضور در محل کار باید اختیاری باشه. اگه کارمندها امکان کار از منزل رو دارن، حتما باید بتونن برن خونه و از اون جا کار کنن. شرکتها باید به چنان بلوغی برسن که فکر نکنن کارمندا میرن خونه تفریح می کنن.خودشون رو با این شرایط باید وفق بدن و هر لحظه آمادگی عدم حضور یکی از نیروهاشون رو داشته باشند. مثلا من چون در شرکت Technical Lead یکی از پروژه ها بودم، با رفتنم همه چیز پروژه خوابید.تازه، هزینه هاتون هم کم میشه!. هورااااااااااااااااااااخداحافظ تون باشه  </description>
                <category>احسان طوقیان</category>
                <author>احسان طوقیان</author>
                <pubDate>Tue, 19 Jul 2022 18:01:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جمعه ی تلخ</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsan_toghian/%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D9%84%D8%AE-nkdsvtnvefjn</link>
                <description>سلامامروز صبح که از خواب بیدار شدم پر انرژی و خوشحال بودم. صبح های جمعه معمولا آدم یه حال خوبی داره. صبحانه را آوردم و با خانوادم نشستم دور سینی.طبق عادت تلویزیون را روشن نکردم. پیش خودم گفتم همه توجهم را به خانواده ام بدم. تقریبا صبحانه داشت تموم میشد که تلویزیون را روشن کردم. داشت می گفت که حاج قاسم شهید شده ......چی ؟؟؟؟؟؟حاج قاسم؟ مگه میشه؟اما شده بود. او به دست جنایتکار آمریکایی ها به شهادت رسیده بود. حس کردم پشتم خالی شدهیاد سالهای گذشته افتادم. انگار دوباره حاج عماد مغنیه، سید عباس موسوی ترور شده بودن.سخته.......دلم میخواد برم روضه. خدا بر درجاتش اضافه کنه. انشاالله امام حسین ازش استقبال کرده باشن.این آیه تو ذهنم همش می پیچه: &lt; ان الارض یرثها عبادی الصالحون&gt;راهش پر رهرو باد</description>
                <category>احسان طوقیان</category>
                <author>احسان طوقیان</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jan 2020 16:02:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا دیگر از فروشگاه رفاه خرید نمی کنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsan_toghian/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-gnqvumdkorof</link>
                <description>سلاماین پست نتیجه تجربه بد من از دو خرید قبلی م از فروشگاه رفاه اصفهان هست. می خواستم بنویسم تا سایر دوستان هم مثل من متضرر نشن. تمام قیمت ها بر اساس شهر اصفهان هست و ممکنه در سایر استانها اینطوری نباشه.داستان از اونجا شروع شد که تقریبا 2 ماه پیش بود که برام پیامک اومد که فروشگاه رفاه شعبه لاله ماهی حراج کرده. ماهی شیر دم نیره از قرار کیلویی 19500. پیشنهاد واقعا وسوسه کننده بود. چون قیمت هر کیلو از این ماهی حدود 38 تا 39 هزار تومن بود.به همراه خانواده رفتم خرید. قسمت ماهی فروشیش مثل بقیه ماهی فروشی ها بوی ضحم می داد. شلوغ بود. کلی آدم وایساده بودن تا کارگرای ماهی فروشی براشون ماهی ها را تمیز و خرد کنن. رفتم تازگی ماهی ها را تست کردم. آب شش هاشون صورتی متمایل به قرمز بود. پیش خودم نتیجه گیری کردم که تازه هستن. دو تاش را برداشتم و گذاشتم در پلاستیک. در این لحظه متصدی فروش آمد و گفت بیشتر بردار و دیگه ماهی با این قیمت گیرت نمی یاد و خودش بدون اینکه از من نظر بخواد 2 تا ماهی دیگه از اون پایین برداشت و گذاشت در پلاستیک من. ماهی ها را کشیدم. قیمتش شد حدود 53 هزار تومن. زیاد نبود، پس 2 تا ماهی اضافه را بر نگردوندم. بعد از اینکه کارگرها به  طرز ناشیانه ای ماهی های من را خورد (له) کردن یکمی دیگه خرید کردیم و سوار ماشین شدیم تا برگردیم خونه. ماهی ها را گذاشتم توی صندوق عقب. بعد از 5 دقیقه حرکت بوی گند ماهی تمام ماشین را گرفته بود. پیش خودم میگفتم: چون ماهی دریا هستن بو میدن و این طبیعیه.آخر شب شروع کردم به تمیز کردنشون. چنان بوی گند گرفته بود که نزدیک بود وسط کار بالا بیارم (در صورتیکه من اصلا به بو و این سوسول بازیها حساس نیستم). بافت ماهی های له بود. یعنی وسط شست و شو مثل پنبه جدا میشدن. تو دلم گفتم این ماهی ها اگه فاسد نیستن، حتما در آستانه فساد هستن. اما چون پول براش داده بودم بازم دلم نیومد بریزمشون و گذاشتمشون در فریزر. بعد از چند ماه هنوز هیچی ازشون را نپختیم!!!پیش خودم میگفتم تقصیر خودمه، چون باید بیشتر بررسی می کردم و ماهی ها اگه خوب نبودن نمی خریدم و ایراد را به خودم وارد کردم.تجربه دوم) چند روز پیش برام پیامک اومد که گوشت وارداتی بدون دنبه کیلویی 79900 در رفاه لاله. چون قبلا از این گوشت های وارداتی که مال کشورهای شمال ایران هستن از فروشگاه های افق کوروش خریده بودم و کیفیتشون بسیار عالی بود، تصمیم گرفتم بازم بخرم. دوستی دارم  که در همون فروشگاه رفاه کار میکنه. بهش زنگ زدم و گفتم اگه می تونی برام گوشت بگیر. ایشون گفت که اینا تیکه های بزرگ چند کیلویی میدن و قصابیش هم نمی کنن و خودت باید انجام بدی. منم چون دست و پا شکسته بلدم قبول کردم و حدود 250 هزار تومان ریختم به حساب دوستم. ایشون هم برام به اندازه 3کیلو و خرده ای گوشت خرید.فاکتور خریددوستم شب گوشتها رو برام آورد. از حجمش جا خوردم. خیلی کم بود. ازش پرسیدم چند کیلوعه؟ گفت باید حدود 3 کیلو باشه. ازش تشکر کردم و رفتم در خونه با ترازو کشیدمشون. حدود 1.7 کیلو بود. اینقدر عصبانی بودم که اگه کاردم میزدن خونم در نمی یومد. زنگ زدم به دوستم و ماجرا را گفتم. گفت فردا که میره سر کار موضوع را پیگیری می کنه.بسته دوم گوشتفردا رفته بود پیش قصاب. بهش گفته بود که پلاستیک شما و یک نفر دیگه با هم جابجا شده!! و حالا تفاوت وزن اصلی و گوشت داده شده را بهم (به دوستم) گوشت میده. پیش خودم حق بهشون دادم. به هر حال ممکن هست بین کلی مشتری از این اتفاقات بیفته.من تفاوت دقیق را براش فرستادم و بهش گفتم که به قصاب بگو که گوشت خوب بده و دنده و استخون را دفعه پیش برام گذاشتی. شب مجددا دوستم گوشت را گرفت و آورد. ازش تشکر کردم. وقتی اومدم خونه و گوشت را درآوردم، دیدم یه تکه ران و ماهیچه گذاشته. قسمت های خوبی بودن ولی ......گوشت های دفعه اولگوشتها (هم دفعه اول و هم دوم) بسیار بی کیفیت بودن. معلوم بود مال گوسفند پیر درجه 2 بودن. این گوشت هایی که دیرپز هستن و فقط باید چرخشون کرد. علاوه بر اون بسیار چرب بودن که علاوه بر رگه های چربی در بافت گوشت، کلی چربی دور گوشت ها هم بود. گوشت های اولی و حجم چربی آن!گوشت های بار دوم و حجم چربی آن!شروع کردم به قصابیشون. حدود 2 ساعت وقتم را گرفتن. چربی های محیط بر گوشت را جدا می کردم. در نهایت حدود 350 گرم چربی جدا کردم (تازه کلی هم زیر سبیلی رد کردم!).فقط 360 گرم چربی چسبیده به گوشت هاکارم که تموم شد به خودم گفتم: هیچ ارزونی بی دلیل نیست. اگه رفته بودم پیش قصاب محله مون و بهترین گوشت (واقعا گوشتش عالیه) را ازش خریده بودم، میشد حدود 2.5 کیلو گوشت بره بدون آشغال. نه کلی وقت خودم از بین میرفت و نه کلی رفت و اومد و تلفن و پیامک و غیره.این اتفاقات و کالاهای متوسط تا کم کیفیت به علاوه قیمت های غیر رقابتی باعث شد دیگه دور رفاه را خط بکشم و این پست را منتشر کنم تا بقیه هم مثل من ضرر نکننممنون</description>
                <category>احسان طوقیان</category>
                <author>احسان طوقیان</author>
                <pubDate>Sun, 22 Sep 2019 12:19:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان یک مهندس نرم افزار- قسمت آخر - همکارانِ جان</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsan_toghian/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3-%D9%86%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%81%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-a8sw5lf8rayd</link>
                <description>&lt;&lt;  قسمت قبل - زدی ضربتی، ضربتی نوش کنبه درخواست خوانندگان پیگیر، چند قسمت آخر را با اختصار بیشتر یکیش کردم و خدمتتون ارائه می دم. همکارانِ جااااااانآقای پرستویی بهم گفت که روز بعد از رفتن شما، رئیس صداش کرده توی اتاقش و دلیل اصلی بیرون کردن من را گفته. می گفت 1) من (طوقیان) پشت سرش گفته که این دکتر نیست (قبول دارم)2) من گفتم که مدرکش ارزش نداره و یکی از مدرک‌های من می ارزه به همه مدارکش (قسمت اول را قبول دارم-قسمت دوم را نه)3) من تو این اداره بیش از همه کار می کنم (ممکنه مطلبی شبیه‌ش گفته باشم، یادم نیست)4) رئیس میره تو اتاقش می خوابه (خخخخ – یادم نیست)5) من روزا پشت کامپیوترم می خوابم (قبول دارم)6) من روزا سر کار کتاب می خونم (قبول ندارم)7) نماز خوندنش بخوره تو کمرش با این کاراش (حرفی ندارم!)8) من  به بقیه کارمندا گفتم: من برا رئیس از سر جام هم بلند نمیشم، چرا شما براش بلند میشین؟ (قبول دارم)جالبه حتی یه روز صبح به شوخی به راننده اداره که رئیس را از خونش آورده بود اداره گفتم:&quot;دوباره این آدم را آوردیش؟&quot; حتی این جمله را هم به گوش رئیس رسونده بودن. تمام حرفایی که من به شوخی یا جدی به همکاران جان گفته بودم همه به گوش رئیس رسیده شده بودَندی! اینجا بود که فهمیدم در جایی کار می کردم که کارمنداش خبرچینی را هم جزء وظایفشون انجام می دادن. وقتی فهمیدم یهو حالم بهم خورد. البته حدس میزنم که حرفا را کی گفته، ولی سعی نمی‌کنم که به قطعیت برسم. می‌خوام تصویر این همکارا در ذهنم خراب نشه. آخه حافظه‌ام بد نیست و می‌دونم بعضی حرفا را به کیا گفتم.اضافه کاری کارمندا!بدیش اینه که این رئیس خیلی دهنی‌ه و اگه کسی حرفی بهش رسوند بدون ارزیابی قبول می کنه. برا همین هم با من چپ افتاده بود. مثلا این گزینه هایی که بالا گفتم را توضیح می دم:مورد 2) یه بار با یکی از همکارا حرف مدرک دکترای رئیس شد. همکار می گفت که بله این رئیس دکتره. من بهش گفتم: ببین، کسی که 4 سال توی یه دانشگاه دولتی زحمت می کشه، مقاله ISI میده، شیره جونش کشیده میشه تا فارق التحصیل بشه، اون لیاقت داره بهش بگیم دکتر. اگه این رئیس دکتره دانشنامه دکتراش را بزنه بالای سرش تا همگی مطمئن بشیممورد 5) من اینجوریم که نمی تونم از 7.5 صبح تا 4 بعداز ظهر تو مونیتور نگاه کنم و کد بزنم. کسی دیگه‌ایی اگه هست و هنوز کور نشده لطفا یه قدم بیاد جلو! برای همین بعضی روزا دو تا دستم را میگذاشتم روی میز و سرم را می گذاشتم رو دستام تا چشمام استراحت کنن. البته ممکن بود بعضی وقتا در حد 20 تا 30 دقیقه خوابم می برد. البته من این استراحت را هم جزء کار می دونم، چون باید یه refreshی بشم تا بتونم ادامه بدممورد 6) من از theme سیاه برای محیط کدنویسیم استفاده می کنم. گاهی اوقات آقای پرستویی که می یومد تو اتاق ما و مونیتور من را میدید که سیاهه و کلی کلمه انگلیسی روش هست، از روی شوخی بهم می‌گفت: مهندسسسسس! (با یه شلی خاصی روی سین) اینقدر کتاب نخونننننن، بیا تو جمع. البته این شوخی بود و می خندیدیم، ولی بعضی از جاسوس‌ها چون از ماجرا اطلاع نداشتن این را می شنیدن و میرسوندن به گوش رئیسآقای پرستویی در اتاق رئیس که اینا را میشنیده به حمایت از من گفته بود: نه دکتر این جوری نبوده! و رئیس بهش گفته بوده که چندین منبع مختلف! بهش گفتن. آقای پرستویی می گفت که رئیس موقع حرف زدن کنترلش را از دست داده بود و فقط داد می زده.اینجا بود که فهمیدم متاسفانه این رئیس با کارمندا کاری کرده که برای همدیگه خبرچینی کنن و بعضی شون بجای اینکه تمرکزشون روی کارشون باشه روی استراق سمعه.همکارانِ جاااااااندر واقع بعد از اخراج من نسخه پیچی کساییکه رئیس ازشون خوشش نمی یومد تموم شد. آقای مطهری منتقل بشه به یه واحد دیگه تو یه طبقه دیگه. مسئول خرید را عزل کرد تا دیگه نیاد طبقه چهار و اخراج من تا دیگه زیر سوال نبرمش. این سوال برای من به وجود میاد که رئیس با این اخلاقش چطوری با خانوادش کنار میاد؟ مثلا اگه به بچه ش حرفی بزنه و او گوش نده می خواد اخراجش کنه؟ به حراست اداره بگه مانع ورودش به خانه بشن؟ عایا شدنیه؟روز بعد از واقعه، در اولین حرکت برای جبران گذشته، آقای رئیس دکترنما همون خانمی که قرار بود با توصیه رئسای بالا سریش استخدام بشه و ایشون مقاومت کرده بود (لینک)، را استخدام کرد تا چهره ش را پیش بالا سری هاش اصلاح کنه!نکات مثبتالبته همه چیزهای اداره سیاه و منفی هم نبود. روزا که برای نهار میرفتیم تو اون اتاقه انباری مانند (لینک) یکی از بچه شروع می کرد به پرسیدن سوالات اطلاعات عمومی. مثلا پرجمعیت ترین کشور اروپا کجاست؟ پرجمعیت ترین کشور مسلمان کدومه؟ 5 تا از تاثیرگذار ترین افراد در طول تاریخ؟ سومین رئیس جمهور آدیس آبابا؟ دومین کسی که رو ماه راه رفت؟که کلی می خندیدم و fun بود. بعضی روزها هم که مناسبت خاصی مثل تولد یا غیره بود، موقع نهار چند نفر دیگه میومدن تو اتاق ما و به کمک هم میز و صندلیها را بیرون می گذاشتیم و موکت پهن می کردیم و دور هم غذا می خوردیم.یا هر چند وقتی، مسئول IT برامون از بیرون فست فود می گرفت، البته یه بار هم آبگوشت دیزی! گرفتن. من از همین تریبون ازش تشکر می کنم.یا ازدواج یکی از همکاران خانم طبقه چهار که بسیار بسیار باعث خوشحالی من شد و خدا را شکر چند ماه دیگه بچه شون انشاالله به دنیا میاد.مدیریت برترمی خوام به چند مورد از ویژگیهای برتر مدیریت (نه مدیر) در اداره‌مون اشاره کنم البته ترتیب خاصی نداره:مدیریت خرد (Micro management): یعنی آقای مدیر وقتی کاری را به کسی واگذار می کرد تا ریزترین اجزای اون کار رو هم فضولی می‌کرد. مثلا وقتی قرار بود برای شرکت قهوه بخرن مسئول واحد خدمات به مامور خرید می گفت. ایشون میرفت نمونه میخرید بعد میاوردن جناب رئیس تائید کنه. اگه خوب، برن بیشتر بخرن. البته مثال‌های دیگه ای هم هست که برای اختصار اشاره نمی کنم. این کار باعث میشه اعتماد به نفس کارمندا از بین بره و همیشه منتظر تائید یا رد مدیر بمونن افراط و تفریط: یهو یکی را میبرد به آسمون، یهو هم یکی را از آسمون میزد به زمین. یا برای بعضی از خرج‌ها دهنه کیسه را خیلی تنگ میکردن ولی برای بعضی خرج‌های دیگه خیلی راحت انجام می دادن. البته لازم به توضیح نیست که خرج هاییکه مال کارمندها بود با کسری بودجه مواجه بودیم ولی اگه یه مدیر بالاسری قرار بود بیاد اداره یا یکی که در آینده می تونست به آقای رئیس دکترنما کمک کنه، خرج ها انجام میشدن.امیر دیوان، مستوفی الرئسا، ظِلُّ الوُزرا، عظیم الخُطبا جناب آقای رئیسِ 2زاری: فکر می کرد هنوز در زمان قاجار هستیم و ایشون پادشاهی، گزمه ایی، چیزی هست! وقتی می گفت کاری انجام بشه، انتظار داشت بی برو برگرد انجام بشه. بعد هم برای محکم کاری می گفت بهم زمانبندی بدین و سر موعد مقرر بندال طرف میشد. روش مدیریت بالا به پایینی که سال هاست از بین رفته. حتی در شرکت‌های خصوصی ایران هم دیگه اینجوری نیست! جالب اینجاست که همین شخص برای سایر نیروهای ارگان های دولتی کلاس استاندارد مدیریت پروژه (Pmbok) برگزار میکرد! دلم می خواد بدونید پروژه من 3 امین پروژه IT بود که ایشون با سوء مدیریت به زمین زده بودش.استاد مدیریت دوستار تمجید و تعریف: در این مورد کلی حرف زدم که برای خوندنش به اینجا مراجعه کنیناستفاده حداکثری از امکانات شرکت نفت ولی در چهارچوب قانون (گاهی هم غیر قانونی):  عجیبه نه؟ انگار یه پارادوکسی توش هست ولی صبر کنین تا توضیح بدم. سال 92 که با روی کار آمدن دولت بی تدبیر و بی امید ایشون رئیس اداره ما شد بصورت قانونی درخواست تعمیر ساختمان را داده بود و بعد یه اتاق مدیریت درجه یک برا خودش ساخته بود. اتاقی که تمام دیواراش چوب کوب و کفش پارکت بود و تلویزیون و یخچال اختصاصی داشت. یا به عنوان مثال دیگه: اداره یه راننده با ماشین شخصی داشت که بصورت ساعتی پول می گرفت. مثلا از 7.5 صبح تا هر موقعی که بود، به ازای هر ساعت رقمی می گرفت. هر روز صبح میرفت دم خونه رئیس و او را میرسوند اداره و صبر میکرد تا بعداز ظهر و یا شب که رئیس کارش تموم بشه و ایشون را برسونه منزل. چون خونه رئیس نزدیک خونه ما بود میدونستم که این مسیر را با اتوبوس میشه با 1000 تا 1500 رفت (همین کاری که هر روز می کردم). با تپ سی هم میشد حدود 7000تومن. اما ایشون هزینه رفت و آمدش را هم به دوش بیت المال می انداخت. یا مثلا برای مراسم ختم پدر یکی از رئسای نفت با ماشین اداره رفت جنوب کشور و بعد از یکی دو روز برگشت (لینک). یا گاهی اوقات که می خواست بره ماموریت، در اداره حمام می گرفت. همه اینها ممکنه در چهارچوب قانون باشه ولی آدم وجدان هم باید داشته باشه. پول نفت مال همه مردم ایرانه. بین ما و کودکان سیستان وبلوچستان هیچ فرقی نیست!کودکان ایران در سیستان و بلوچستاندرس هاییکه آموختمما مهندسین نرم افزار نیاز داریم مهارت های اجتماعیمون را به صورت جدی افزایش بدیم و مهارت حل مساله و حل تعارض را بیاموزیمآدم ها در بیشتر مواقع منافع شخصی شون را در نظر می گیرن. تا زمانیکه سودی برا کسی داری، باهات رفیقه. رفاقت واقعی بسیار نادرهدهنت را ببند. فقط وقتی لازمه صحبت کن. اگر صحبت کردن نقره باشد، سکوت طلاستجنگ اول به از صلح آخر. همیشه آدم باید قاطع و محکم در مورد منافع خودش باشه. وقتی حقوق من را کم کرد باید میرفتمبا آدم ها شوخی نکنم مگر اینکه ظرفیت داشتنشون برام اثبات بشه (در اینجا داستانی هست که در هیچ قسمتی بهش اشاره نکردم).کارمندی و برنامه نویسی هیچ پیشرفتی ندارن مگر برای خودت کار کنیآدما سیاه و یا سفید نیستن، بلکه بیشترشون خاکستری ان. باید این را پذیرفت تا زندگی راحت تر بشه. همین رئیس که اینقدر نکات منفی در موردش گفتم 2 تا نکته مثبت داشت 1) دزد نبود و 2) نگاه ناپاک به ناموس مردم نداشتو نکته آخر به نقل از یک نفر در لینکدین:حالا چی؟بعد از بیرون اومدنم از اداره دارم با یکی از دکترای مطرح غدد بر روی استارتاپی در حوزه پیگیری یا Follow Up بیماران کار می کنیم. قراره کنترل دیابت را برای بیماران آسون تر کنیم. اگه برنامه نویس هستین و دوست دارین در استارتاپ قندون کمک کنین، بیاین تا همدیگه رو ببینیم و گپی بزنیم.ممنون از همه دوستانی (یا همکارانی) که با کامنت گذاشتن (یا تماس تلفنی) من را تشویق (یا تهدید) کردن.</description>
                <category>احسان طوقیان</category>
                <author>احسان طوقیان</author>
                <pubDate>Tue, 14 May 2019 14:40:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان یک مهندس نرم افزار- قسمت 14 – زدی ضربتی، ضربتی نوش کن</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsan_toghian/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3-%D9%86%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%81%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-14-%D8%B2%D8%AF%DB%8C-%D8%B6%D8%B1%D8%A8%D8%AA%DB%8C-%D8%B6%D8%B1%D8%A8%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D9%86-ifyb6hreodly</link>
                <description> &lt;&lt; قسمت قبل – نوبتی هم باشه، نوبت منهفرداش یه هارد اکسترنال بردم اداره تا باقی مونده فایل هام را بردارم. یه چند گیگی میشدن.در اداره ما افراد غریبه که می خواستن وارد بشن، در کنار درب ورودی که اتاقک حراست بود باید هماهنگ می کردن و اسمشون را توی یک دفتر می نوشتن. نام و نام خانوادگی، ساعت ورود، ساعت خروج و اینکه با چه کسی کار دارن، در این دفتر ثبت میشد. موقعی که می خواستم وارد اداره بشم طبق معمول همیشه به همکاران حراست سلامی کردم و رد شدم. یهو یکیشون صدام زد و گفت:ببخشید آقای طوقیان. کجا میرید؟من: اتاق ITهمکار: پس بیزحمت این دفتر را پر کنیدقبل از اینکه بیام اداره حدس میزدم چنین درخواستی ازم بشه. پیش خودم گفتم من تا دیروز هر موقع که می خواستم، راحت میومدم تو اداره ولی امروز مثل غریبه ها باید اسم و فامیل بنوسم.منم برای اینکه آخرین دهن کجیم را به رئیس بکنم، اسم و فامیلم را نوشتم و فردی که باهاش کار دارم را مهندس مُتُاَخِر نوشتم و امضا کردم.رفتم بالا اتاق IT. با همکارا سلام و علیکی کردم. دیدم صندلیم از پشت میزم برداشته شده. میزم مرتب و تمیز بود و تمام کاغذها و برچسب‌هام هم کنده شده بود. من عادت دارم که روی کاغذ فکر کنم. تمام مدل ها و الگوریتم ها و Traceها را روی کاغذ انجام می‌دم. برای همین هم همیشه روی میزم تلی از کاغذ چرک نویس هست. برای اینکه بدونم هر روز چه کارهایی برای انجام دادن دارم، اونها رو روی کاغذ برچسبی می‌نویسم و کنار مونیتور می چسبونم. وقتی هم کارم را انجام می دادم رویش یه تیک میزدم و کنارم به دیوار می چسبوندم. دیوار کنارم پر از برچسب‌های تیک خورده بودن.میز کارم در ادارهبه مسئول IT گفتم که می خوام فایل‌هام را بردارم. ایشون موافقت کردن و من کار کپی کردن فایل‌هام را شروع کردم. مسئول IT دیگه مثل دیروز نیومد بالای سرم وایسه!در مدتی که فایل‌ها داشتن کپی می شدن رفتم به بعضی از همکارا سر زدم و با بعضی شون خداحافظی کردم و از بعضی دیگه حلالیت طلبیدم. یکم کار اداری مربوط به بیمه‌ام مونده بود که چون مدارک همراهم نبود موند برای فردا. وقتی که رفتم هاردم را بردارم، مسئول IT یه کیسه بهم داد که پر بود از چرک نویس‌ها و برچسب‌ها و بقیه چیزام. ازشون تشکر کردم و باهاشون دست و روبوسی کردم و ایشان هم برام آرزوی موفقیت کردن.فرداش مدارک بیمه‌ام را برداشتم و دوباره رفتم اداره. وقتی رسیدم مستقیم رفتم سراغ همکاران حراست دم درب ورودی اداره. بر خلاف دیروز برخوردشون کاملا خشک و رسمی بود. همکار سابق ازم پرسید با کی کار دارم. بهش گفتم با فلانی و فلانی. بدون اینکه به صورتم نگاه کنه گوشی را برداشت و شروع به تلفن کرد. تلفن بوق میزد و اون سمت خط کسی بر نمی داشت. تماس را قطع کرد و دوباره شماره گرفت. خیلی معطل شدم. بعد مسئول حفاظت فیزیکی ساختمان وارد اتاقک حراست شد و بعد از سلام علیک ازم پرسید با کی کار دارم. بهش گفتم برای بیمه با آقای فلانی و کار شخصی با آقای پرستویی. یه کاغذ بهم داد که مال ورود افراد خیلی غریبه بود. روش اسم و فامیل را می نوشتن و فرد ملاقات شونده باید در آخر اون را امضا می کرد. کاغذ را گرفتم و شروع کردم به پر کردنش. در این حین آقای مسئول در حال تماس با آقای پرستویی بود. ایشون هم سرش پایین بود و حس کردم خودش هم از این نوع برخورد، احساس شرمندگی می کنه. پر کردن کاغذ که تموم شد، بهش دادم و به صورت کنایه بهش گفتم: اگه کارت ملی هم می‌خواین، بدمااااا.ِگفتش که نه و لب‌هاش رو روی هم فشرد و سری از روی تاسف به چپ و راست تکون داد. وقتی این بگیر و ببندها تموم شد، به سمت آسانسور رفتم که دیدم کارمند اولیِ حراست با آسانسور داشت بالا میرفت. دویدم تا درب بسته نشه. همکار سابق آسانسور را نگه داشت تا منم سوار بشم. داخل آسانسور بهم گفت: ببخشید آقای طوقیان. اینجوری به ما گفتن. ناراحت نشو. طبقه 3 پیاده شدم. می خواستم برم آقای پرستویی را ببینم. از دور تا چشمش بهم افتاد زد زیر خنده. تعجب کردم.وقتی رسیدم تو اتاقش بدون هیچ مقدمه گفت: خودت هم تنت می خاره‌ها! ! !جا خوردم. پرسیدم موضوع چیه؟گفتش: دیروز که اومدی، تو دفتر نوشتی که با مهندس متاخر کار دارم.من: این بابا از کجا فهمید؟؟؟گفتش که مگه نمی دونی اینجا همه چیزا رو به اطلاع آقای رئیس دکترنما می رسونن؟بعد بهم گفت که رئیس بعد از اینکه فهمیده نوشتی مهندس خیلی داغ کرده و ورود شما رو بکلی به اداره ممنوع کرده، برا همینم هست که امروز اینقدر بگیر و ببند کردن.بهم گفت که روز بعد از اخراج من، رئیس آقای پرستویی را تو اطاقش صدا زده و .........قسمت آخر  &gt;&gt;</description>
                <category>احسان طوقیان</category>
                <author>احسان طوقیان</author>
                <pubDate>Mon, 13 May 2019 20:05:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان یک مهندس نرم افزار- قسمت 13 – نوبتی هم که باشه، نوبت منه</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsan_toghian/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3-%D9%86%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%81%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-13-%D9%86%D9%88%D8%A8%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%A8%D8%AA-%D9%85%D9%86%D9%87-zyg4ls4ywwxn</link>
                <description> &lt;&lt; قسمت قبل – سال تسویه حسابوارد اتاق رئیس که شدم دیدم علاوه بر من و مسئول IT و خود رئیس، رئیس واحد حراست، رئیس واحد مالی/اداری و آقای کاظمی دست راست رئیس دکترنما هم هستن. پیش خودم گفتم که این یه جلسه معمولی نخواهد بود و حتما این آدما را جمع کرده که جلوی اینا اتمام حجت کنه و از حرفا.پیش میز ریاستش داشت یه کاری می کرد که یادم نیست. وایساده بود و پشتش به ما بود. شاید داشت کتش را می پوشید. بقیه دور میز جلسه نشستن. من داشتم یه صندلی را عقب می کشیدم که دیدم رئیس بجای اینکه روی صندلی مدیریتیش بشینه اومد این سر اتاق و در میان ما و طبق عاداتش بالاترین جا نشست. من برای اینکه ازش خوشم نمی یومد صندلی ای که داشتم عقب میکشیدم را دادم به همکارم – مسئول IT – وخودم یکی دورتر نشستم.it was my turn!رئیس دکترنما جلسه را شروع کرد. بیش از اینکه حواسم به گفته هاش باشه، به ژست و طرز نشستنش بود. همه معمولن رو صندلی عمود میشینیم (کمی عقب یا جلوتر). ولی این وقتی نشست خودش را تا جایی که کمری صندلی اجازه می داد، به عقب فشار داد. طوریکه گردن و قبقبش جلب توجه می کرد. انگار دلش می خواست حس بالاتر بودن را بازم بچشه. دو تا آرنجش را گذاشته بود روی میز و ساعدهاش عمود به میز بودن و در یکی از دست هاش تسبیح می چرخوند.مفسدان اقتصادی پتروشیمیمتوجه حرفاش شدم. داشت می گفت:ما این پروژه را شروع کردیم تا نیازی از صنعت نفت را مرتفع کنیمما در مقابل همه ایستادیم تا ایشون را استخدام کنیمما چندین بار فرصت دادیم ولی بازم هم کار انجام نشد (بعضی وقتا برای اینکه تائید سایرین را هم داشته باشه رو می کرد به مسئول واحد IT و می گفت: نکردیم؟ - اینطور نیست؟)ما در مقابل بد قولی ها تحمل کردیمما فلانما بهمانما ....یک عکس حرفی را میزنه که 1000 کلمه نمی تونن!بعد شروع کرد از خودش گفتن که من هیچ وقت دنبال نشون دادن خودم نبودم و زمانیکه مشاور جناب آقای محمد خاتمی (رئیس جمهور سابق) این سید بزرگوار، که خدا ایشون را با اجدادش مشهور کند، بودم؛ بهم می گفت: آقای مُتُاَخِر؛ چرا شما هیچ وقت خودت را نشون بقیه نمی دی؟ چرا در خفا هستی؟من (رئیس) هیچ وقت دنبال این نبودم که سر و صدا کنم. برای همین هم هست که همیشه هشتم گرو نه‌ام هست. (حقوق ایشون در سال 97 چیزی حدود 15 تا 16 میلیون تومن بود)کاریکاتوری گویا از مازیار بیژنیآبدارچی وارد اتاق شد و جلوی همه چایی گذاشت و رفت.رئیس حرفاش را که داشت میزد لابه‌لاش به آقای کاظمی گفت که برگه تسویه حساب را بدین به ایشون (تو این جلسه اصلن فامیل من را نگفت) و این پایان همکاری ما خواهد بود. ایشون برن جایی کار کنن که مناسبشون باشه. شنیدیم که گفتن:من تو این اداره از همه بیشتر کار می‌کنممن اینجا over qualify هستم. و یه چند تا نقل قول دیگه از من که حالا یادم نیست.پیش خودم تعجب کردم. من کی اینا را گفتم که خودم به خاطر نمی یارم؟ همیشه گفته بودم که این رئیس، دکتر نیست ولی در مورد over qualify بودن خودم حرفی نزده بودم.من چیزی نمی گفتم و داشتم با دسته فنجونم بازی می کردم. منتظر بودم تا سرد بشه و بخورمش. یه نگاهی به دورتادور انداختم. رئیس حراست یه جوری که بقیه نفهمن بهم گفت: چیزی نمی خوای بگی؟ منم سری به علامت خیر براش تکون دادم.رئیس دکترنما بعد از اینکه تمام حرفایی که تو دلش بود را گفت و اعلام کرد که این پایان همکاری ما خواهد بود رو به اعضای جلسه کرد و گفت که چایتون را بخورید. من چاییم را زودتر از بقیه سر کشیدم و در حالیکه همه ساکت بودن گفتم:حرفاتون تموم شد؟رئیس: بلهصندلیم را دادم عقب و بدون اینکه چیزی بگم به سمت درب خروج رفتم تا از اتاق برم بیرون. در همین حین رئیس دکترنما رو به مسئول واحد IT کرد و چیزی بهش گفت که نشنیدم.ناراحت نبودم. احساس از دست دادن هم نداشتم فقط کمی عصبانی بودم. تنها چیزی که اون لحظه تو ذهنم بالا پایین می پرید این بیت شعر بود:رفتم پشت کامپیوترم. مسئولIT اومد بهم گفت که حالا دیگه نشین پشت میز و اگه کدی، چیزی داری save کن. بهش گفتم که یه سری فایل شخصی دارم که باید برشون دارم. یه سری فایل های غیر ضروریم را پاک کردم و یکم از ebookهام را برداشتم. در این مدت مسئول IT بالای سرم وایساده بود و نگاه می کرد. شاید می ترسید من کدهام را پاک کنم؛ شایدم رئیس اینجوری بهش دستور داده بود. بهش گفتم که کدها کجاست و رمز کامپیوترم چی هست. یه سری خرت و پرت داشتم که گذاشتم تو کیفم. به چند تا از همکارا سر زدم و خداحافظی کردم. بعضی شون وقتی موضوع را می شنیدن کلی ناراحت میشد و همراهی می کردن، بعضی شون هم خیلی بی تفاوت خداحافظی می کردن.به عنوان آخرین نفر رفتم سراغ آقای پرستویی. تا فهمید از جاش بلند شد. گفت عجله نکن، من حالا می رم درستش می کنم. از اتاقش اومد بیرون و داشت درش را می بست که بهش گفتم: نه، نمی خواد. خودم هم دیگه نمی خوام اینجا بمونم. کلی حرف زدیم. بعد تا دم در خروجی و بیرون شرکت همراهیم کرد. باهام صحبت می کرد که ناراحت نباشم و گفت که یهو به خانمت نگو چون بچه کوچیک دارین. واقعا آدم خوبی هست. چقدر ما تو سیستم دولتی از این جور آدما کم داریم!قسمت بعد - زدی ضربتی، ضربتی نوش کن &gt;&gt;</description>
                <category>احسان طوقیان</category>
                <author>احسان طوقیان</author>
                <pubDate>Sun, 12 May 2019 19:09:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان یک مهندس نرم افزار- قسمت 12 – سالی که نکوست از تسویه حساب‌هایش پیداست</title>
                <link>https://virgool.io/programmers-revolution/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3-%D9%86%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%81%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-12-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%B3%D9%88%DB%8C%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA-sutl1xlniwi1</link>
                <description> &lt;&lt; قسمت قبل – شل کن، سفت کنمن کارهای باقی مونده برای تکمیل واحد آموزش را جلو می بردم. نهایتا تا آخرای اسفند تموم شدن. البته به علت اینکه من از Entity Framework استفاده می کردم و در طراحی قبلی وابستگی هاِی جدولها زیاد بود، پوستم کنده شد تا دقیقا همون چیزها را کپی کنم. ددلاین آخر اسفند بود. تقریبا تمومش کرده بودم. اما مثل ددلاین قبلی خودم نرفتم بگم که کار آماده‌س. رئیسِ دکترنما   هم چیزی نپرسید. عید شد. در اداره جات دولتی بصورت رسمی تا 4ام همه تعطیلن و شروع روز کاری از 5ام بود. یادم نمی یاد من 5ام رفتم یا 6ام. اداره خیلی خلوت بود وکارمندا یکی در میون حاضر بودن. هفته اول را تا آخر رفتم. هفته بعدی هم دوباره روز اول را نرفتم ولی از روز بعد رفتم. یکی از قانون های مسخره دیگه‌ایی که تو این اداره ما وجود داشت این بود که رفتن تو آبدارخونه ممنوع بود. چند تا دلیل میشه براش تراشید. مثلا اینکه آبدارخونه پاتوق صحبت و وقت تلف کردن نشه یا اینکه یکی نیاد یه چیز بدی بریزه تو قوری چای یا غیره. حالا هر دلیلی داشت را مطمئن نیستم. البته همه می رفتن تو آبدارخونه ولی یه جوری که رئیس متوجه نشه و گیر بهشون نده.یه روز پیش از ظهر، در ایام عید و هفته دوم که در اداره تعداد کمی کارمند بود و خیلی ساکت بود، من تنها در واحد IT پشت سیستم نشسته بودم ولی خیلی بی حال و حوصله بودم. آقای پرستویی مسئول روابط عمومی اومد اتاق من و کمی شروع به صحبت کرد. بعد از لحظاتی با هماهنگی آبدارچی می خواست بره تو آبدارخونه تا کمی نون و پنیر بخوره. منم باهاشون رفتم تا یه چایی بخورم. آقای پرستویی لقمه نون و پنیرش را در دهان می گذاشت و منم پشت به درب ورودی آبدارخونه داشتم فنجون چاییم را می نوشیدم که دیدم آبدارچی و آقای پرستویی سیخ شدن. برگشتم به سمت در. رئیس بیرون آبدارخونه وایساده بود و کله‌ش را کرده بود تو تا ببینه کی توی آبدارخونه هست و مثلا باهاش برخورد کنهبهش سلام کردم. بدون اینکه جواب بده و حتی سمت نگاهش را تغییر بده شروع کرد به پرخاش به آقای پرستویی. ایشون هم روی شوخی جواب می داد تا جریان کنترل بشه. بعد تا سر و صداش را پایین آورد، رفتش توی  دفترش و دوباره یک برگه ورود ممنوع به آبدارچی داد تا به برگه‌ی قبلی بر روی درب آبدارخانه اضافه کنه! این اولین برخورد من با رئیس در ایام عید بود.بعد از 17ام که سال کاری جدید به صورت رسمی شروع شد، خبرهایی به گوشمون رسید. آقای مطهری رئیس واحد اداری/مالی در یک تنزل درجه با رئیس واحد خدمات جابجا شده بود و اتاقش رفت یه طبقه پایین تر. آقای مطهری از باسابقه ترین افراد شرکت بود. سنش زیاد و موهاش سفید بود و مریض احوال بود. کاری به کسی نداشت و به قول شیمی دان ها خنثای خنثی بود. بعد از 16 ماه کار در این اداره نفهمیدم چرا  این آدم مغضوب رئیس دکترنما بود. همکار پیر ادارهاگه یادتون بیاد این واحد یه همکار به نام آقای کاظمی داشت (لینک) که بله قربان گوی رئیس بود و رئیس هم خیلی تحویلش می گرفت.مثلا صبح‌ها تا میرسید به اولین کسی که سر میزد و بهش سلام میکرد آقای کاظمی بود. در کل خیلی بهش توجه و ازش تعریف می کرد. در حالیکه در همین زمان به آقای مطهری بسیار بی اهمیت و نسبت به ایشان بسیار سرد بود. وقتی دلیلش را از سایر همکارا پرسیدم می گفتم چون می خواد آقای مطهری را اذیت کنه!تبعیض رئیس نسبت به همکاران یک واحدخبر بعدی که رسید این بود که مسئول خرید شرکت از مسئولیت برکنار شده. این دومین تغییر در میان کارمندان بود. دلیلش هم این بود که اون هم مثل من خیلی این رئیس دکترنما را تحویل نمی گرفت و بعضی از وقت ها اداش را در می آورد. جایگاه سازمانیش که عوض شد رفت طبقه اول و دیگه خیلی کم میومد بالا.آخرای فروردین شد. یه روز صبح حدود 8.5 صبح بود که مثل سابق داشتم نون و پنیر و خیار می خوردم که مسئول واحد IT که بیرون اتاق بود، اومد توی ورودی وایساد و بهم گفت:- دکتر کاریت داره؟- من: حالا؟ پس لحظه ایی صبر کنید تا من چاییم را بخورممسئول IT مثل این بود که عجله داره. ولی من عجله ایی نداشتم. حس خوبی نداشتم، چون می دونستم رفتن پیش این آدم یا به ناراحتی یا به داد و بیداد تموم میشه.وارد اتاق رئیس که شدم دیدم ....قسمت بعد - نوبت من &gt;&gt;</description>
                <category>احسان طوقیان</category>
                <author>احسان طوقیان</author>
                <pubDate>Wed, 08 May 2019 15:25:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان یک مهندس نرم افزار- قسمت 11 – شل کن، سفت کن</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsan_toghian/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3-%D9%86%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%81%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-11-%D8%B4%D9%84-%DA%A9%D9%86-%D8%B3%D9%81%D8%AA-%DA%A9%D9%86-dsal55hvvpnw</link>
                <description>&lt;&lt;  قسمت قبل - خر کاریرفت و آمد من در اتاق رئیس واحد حراست ادامه داشت، ایشون می‌گفت اگه نخوای همه کارها رو انجام بدی و فقط featureهای واحد آموزش را تموم کنی، چقدر طول میکشه؟من هم بهش گفتم تا آخر اسفند. زمانی حدودا 3 ماهه داشتم. ایشون گفتن که پس تا اون موقع تمام کارهای واحد آموزش را تموم کن تا من برم با رئیس حرف بزنم.من گفتم: چه حرفی دیگه؟ایشون: در مورد اینکه بازم به شما یه وقتی بدن تا کار را تموم کنید. آخه ایشون وقتی فهمیدن که هنوز نرم‌افزار کار داره گفتن که شما باید بری. حالا من می‌خوام برم واسطه بشم تا یه مهلت دیگه بگیرممن چیزی نگفتم. خداحافظی کردم و از اتاق اومدم بیرون. ذهنم پر از فکرای جور واجور بود. انگار که از محیط اطراف جدا شده بودم و آدما و سر و صداها را نه می دیدم و نه می‌شنیدم.  پیش خودم فکر می کردم تو این اداره از 50 تا آدم حداقل نصفیشون همش سرشون تو گوشیه و دارن تو اینستاگرام و کانال های تلگرام چرخ میزنن، ولی کار من شده تنها چشم انداز این اداره که رئیس باید بهش برسه.یادم نمی‌یاد ولی رئیس حراست یه بار دیگه گفتن که می خوان علاوه بر خودشون حاج آقا سراج را ببرن برای پای در میونی و رو زدن به رئیس تا مثلا من را اخراج نکنه.در اداره ما هر روز نماز جماعت برگزار میشد و حاج آقا سراج پیش نماز بودن. ایشون روحانی بسیار خوش اخلاق و محترمی بودن و هستن. یه روز بعد از نماز من را کنار کشیدن و بهم گفتن بگو ببینم چی شده. داستان را از اول گفتم و اینکه نوشتن نرم‌افزار مثل خمره رنگرزی نیست که هر featureی بخوای 2 روز بعد آماده میشه.بد از کلی گفت و شنود بهم گفتن که می‌خوان با رئیس واحد حراست برن پیش رئیس دکترنما و ازش برای من وقت بگیرن و رئیس رو زدن من را قبول می کنه. خود این کار در ذاتش زشت هست، با این حال به ایشون گفتم که نه، شما نمی خواد برین. وقتی دلیلش را پرسیدن بهشون گفتم که این رئیس یه روزی به خاطر این کار سرتون منت می‌گذاره که من راضی نیستم. ایشون ولی قبول نکرد و همراه رئیس حراست رفتن پیش رئیس و برای من دوباره 3 ماه وقت گرفتن.بعد از تمام شدن تمام این بازی‌ها و شل کن-سفت کن‌ها من بی انگیزه تر از قبل شده بودم. روزا حدود 8 تا 8.5 میرفتم اداره و بعد از ظهر ها هم راس ساعت 4 میزدم بیرون. چون که بعد از این اتفاق جناب رئیس اضافه کاری که به همه میداد به من نداد دیگه و حقوق من به صورت محسوسی کاهش یافت.بی انگیزگی محسوس من برای رئیس مشهود بود. شنیدم که بعضی از نزدیکان رئیس می گفتن: او (من) داره عمدا پروژه را کش میده تا اینجا ماندگار بشه و اونا فکر می کردن من اعتقاد دارم اگه نرم افزار را تحویل بدم قرارداد من را دیگه تمدید نمی کننیه بار دیگه شنیدم که رئیس فکر می کنه من برای اذیت کردنش نرم افزار را تموم نمی کنمیه بار دیگه بهم گفتن که شما (من) یه جای دیگه برای کار زیر سر داری وگرنه اینقدر بی اهمیت و بی انگیزه به ادامه کار نبودییه بار دیگه گفته بود که یکی از همکارا نشسته زیر پاش و نمی گزارن او (همون من) کار کنه.در واقع تنها کسی که باعث میشد من کار نکنم خود رئیس بود. در صورتیکه همون ددلاین اول سیستم من را بی ارزش نکرده بود و یه خدا قوت بهم گفته بود، هیچ یک از این اتفاقات رخ نمی داد ولی متاسفانه مدیری که از فهم روابط انسانی عاجز باشه، نتیجه ایی بهتر عایدش نمی شهحالا چرا اینا فکر می کردن من دارم کشش میدم؟ چون من بارها به افراد درگیر در این قضیه گفته بودم که تحویل یکباره نرم‌افزار امکان پذیر نیست و باید به صورت مرحله به مرحله به نرم‌افزار جدید کوچ کرد. مثلا با 2 تا فرآیند از واحد آموزش شروع کنیم و وقتی سیستم جواب مثبت داد به مرور سایر فرآیندها را هم مکانیزه کنیم. اما دریغ از فهم این مطلببه هر حال من با بی انگیزگی کارم را بر روی واحد آموزش ادامه دادم تا همون چیزی که در نرم‌افزار قبلی داشتن را کپی کنم. روزها که می گذشت در مراوداتم با سایر همکارام جوری صحبت می کردم که بفهمن من رئیس را به عنوان دکتر قبول ندارم (دلیل قوی و مستدل دارم). لفظ دکتر را نمی گفتم، بلکه می گفتم مهندس مُتُاَخِر (اسم ها را تغییر دادم تا کسی ناراحت نشه) در ابتدا کسی نمی دونست این مهندس مُتُاَخِر کیه. بعد تا می پرسیدن، بهشون می گفتم همین رئیس خودمون هست و او دکتر نیست، دلیلی نداره بهش بگم دکتر.همین حرف من باعث چندین اتفاق شد که بزودی خواهم گفت.قسمت بعد - سالی که نکوست از تسویه حساب هایش پیداست &gt;&gt;همچنین فرا رسیدن ماه مبارک رمضان را به همه تبریک می گم</description>
                <category>احسان طوقیان</category>
                <author>احسان طوقیان</author>
                <pubDate>Sun, 05 May 2019 22:36:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان یک مهندس نرم افزار- قسمت 10 – خر کاری</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsan_toghian/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3-%D9%86%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%81%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-10-%D8%AE%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-uzm2llzdupkl</link>
                <description> &lt;&lt; قسمت قبل – گوشه رینگخیلی ناراحت بودم، فکر می کردم زحماتم نادیده گرفته شده. چون من این چند ماهه خیلی تحت فشار بودم. خانمم پا به ماه بود و آخرای مرداد فارغ شد. چون اولین تجربه پدر شدن بود خیلی استرس داشتم. بعد از به دنیا اومدن بچه م، دغدغه هام چند برابر شده بود. بچه ها در چند ماه اول روزا خوابن و شبا بیدارن. شده بود تا صبح با خانمم بچه م را راه می بردیم یا تکونش می دادیم تا بخوابه. کل شب بیدار بودم و وقتی اذون صبح را می گفتن نماز صبح را می خوندم و می خوابیدم.با تمام این مشغله ها کارمم را تک نفری با قدرت جلو برده بودم. بعد این آدم نفهم میاد و میگه:به نظرم هیچ کاری انجام نشدهحس می کردم بهم بی احترامی شده. با این وجود شروع کردم به انتقال داده ها. قاعدتا بعضی از داده ها را راحت تر میشد جابجا کرد. جدول هایی که وابستگی نداشتن را اول شروع کردم به انتقالشون. برای هر جدول یک متد می نوشتم تا بر اساس ساختار و جدول جدید داده ها براشون دستور Insert تو یه فایل متنی می نوشتم بعد اونا را در دیتابیس جدید اجرا می کردم. اوایل کار با انرژی خوبی جلو رفتم.جدول هایی مثل اساتید، دانشجویان، شرکت ها، درس ها و .... کم و بیش به راحتی جابجا شدن. اما رسیدم به بخش برگزاری دوره ها. این ویژگی مال واحد آموزش بود. برای برگزاری یک دوره کلی اطلاعات به هم وابسته وجود داشت. نام درس، نام شرکت درخواست کننده، نام استاد، دانشجوها، زمان برگزاری (Curriculum) و کلی چیز دیگه.جدول ها را شمردم. حدود 60 تا 70 تا جدول به هم وابسته بودن! تازه کلی اطلاعات تکراری (Redundant) و ردیف های sparse در بعضی جدول ها بود. اول اطلاعات اصلی را شروع کردم به انتقال و بعد اطلاعاتی که کمتر مهم بودن. در حین کار هم داده ها را نرمال می کردم و یا ساختار جدول هدف را تغییر می دادم تا فضای کمتری اشغال بشه.به مرور که جلوتر می رفتم این سوال در ذهنم برجسته میشد که چرا باید اطلاعاتی که مثلا مال 2 سال پیش هست را داشته باشیم. قرار نیست که شما وقتی یه اتومبیل تسلا می خری هنوز برای روشن شدنش بری هندل بزنی!! اما به مرور دلیل این همه اصرار برای داده های قبلی، داشبورد مدیریتی و تحویل نرم افزار سر موقع برام مشخص شد. این آدم یک شومن بود. یکبار تو یکی از جلسات وزارتی گفته بوده که ما تو مرکزمون داریم یه نرم افزار اتوماسیون آموزشی می نویسیم و سایر مراکز وزارت خونه نرن بخرن تا ما از خودمون را بهتون بدیم. در واقع می خواسته جلوی رئیس رئساش خودی نشون بده. حالا که یک خواست عمومی ایجاد کرده بود خیلی براش گرون در می یومد که نرم افزار سر موقع آماده نباشه. رئیس ما که جلوی رئساش شومن بودتقریبا یک ماه و نیم از اون 2 ماه گذشته بود که رئیس واحد حراست من را تو اتاقش خواست. آدم خوبی بود. اول سلام و علیک گرمی کرد و ازم پذیرایی کرد. بعد ازم پرسید کار انتقال داده ها در چه وضعیه. بهش گفتم چه کارایی کردم و چه کارایی مونده و لزوما اینکه فلسفه تغییر داده های قدیمی برای چی هست؟بهم گفت که باشه و من اینا را به رئیسِ دکترنَما می گم. تو این مدتی که از زمان ددلاین شهریور گذشته بود، دیگه رئیس را تحویل نمی گرفتم. اگه با هم برخوردی می کردیم به سردترین حالت ممکن سلام و علیک می کردم و رد میشدم. هر موقع که می یومد تو اتاقمون اگه به سمت میزم نمی یومد بلند نمی شدم و انگار نه انگار که تو رئیسی! برای همین هم دیگه از خودم نمی پرسید کار جدید در چه وضعیه، بلکه مسئول واحد حراست یه جوری نقش رابط را بازی می کرد. هر سوالی رئیس داشت به واسطه رئیس حراست می پرسید.این آخرای کار دیگه رسیدن به ددلاین برام اهمیت نداشت. چرا؟ چون هدف این رئیس این بود که وقتی می خواد نرم افزار را جلوی سایر رئسا پرزنت کنه بگه:مرکز ما این تعداد دوره برگزار کرده این تعداد نفر ساعت آموزش دادهاین قدر فلان کار را کردیماون قدر بهمان کار را کردیم.رسیدم به ددلاین دوم. انگار نه انگارم بود. اصلا به مسئول واحد IT هم نگفتم که بریم پیش دکتر تقلبی برای ارائه گزارش کار. دوباره رئیس واحد حراست من را خواست تو دفترش و گزارش کار ازم خواست. منم براش توضیح دادم:جدول الف را انتقال دادم با 13هزار رکوردجدول ب را انتقال دادم با 17هزار رکوردجدول های پ، ت ، ث و الی آخربعد در مورد خود نرم افزار سوال کردن. جواب دادم که هیچ کاری نکردم روش در این مدت. گفت باشه و من اینا را به دکترتقلبی میگم. بعد از مدتی بهم گفت که یه گزارش بنویس که چه کارایی کردی و چه کارای دیگه ای مونده. منم نوشتم و روی یک فایل بهش تحویل دادم. 2 3 روز بعد دوباره تو دفترش صدام زد. گفت که یه زمانبندی برای کارای باقی مونده بهم بده.با قاطعیت و جدی گفتم که من دیگه در هیچ موردی، هیچ زمانبندی ای نمی دم.گفت که نه،.... این که نمیشه ...... شما برو یه زمان تقریبی بده و از این دست حرفا.....چند روز بعد دوباره گزارش را آپدیت کردم و زمانبندی را هم توش گذاشته بودم. برای هر کاری حدود 1 ماه در نظر گرفتم که در مجموع میشد 9 ماه. رئیس واحد حراست خونده بودش و دوباره صدام کرد. دیگه مثل قبل دوستانه صحبت نمی کرد و بیانش کمی محکم تر شده بود. می گفت که زمان بندی را دادم به دکتر (تقلبی) و ایشون گفتن که خیلی زیاده و اگه ما می دونستیم این قدر طول میکشه می رفتیم از اول می خریدیم.گفتم: این تصمیم را خودتون گرفتین ربطی به من ندارهگفت: دکتر گفتن هزینه ایی که شرکت نفت برای شما میده 2 برابر حقوقتون هست که ماهیانه میگیرید. (بازم به من ربطی نداشت چون خودشون قانون کرده بودن که نیروهای جدید به صورت پیمانکاری استخدام بشن. این وسط شرکت پیمانکار کلی سود می برد). به هر حال شما قبول کردی با این حقوق (اداره کار) این کار را انجام بدی. یهو داغ کردم، عصبانیم کرده بود. بهش گفتم قرار نیس من از جیبم برای پروژه شما خرج کنم. از حقوق خودم بدم به فریلنسرها و کار را جلو بیاندازم و بعد هم بدهکار باشم.  دکتر (تقلبی) اگه خیلی عجله داره بره 2 تا، 3 تا برنامه نویس دیگه بیاره تا کار تقسیم بشه. حس می کردم رئیس حراست دیگه مثل قبل بیطرفانه صحبت نمی کنه. آخه این دکتر (تقلبی) اداره ما اگه هیچ استعدادی نداشت، زبونی داشت که می تونست باهاش مادر را بر علیه بچه ش بشورانه. حس کردم رئیس حراست تحت تاثیر شستشوهای مغزی دکتر قرار گرفته. خداحافظی کردم و اومدم بیرون.دکتر تقلبی با زبونش آدما را شستشوی مغزی می دادکارم شده بود برو و بیا تو دفتر حراست .... قسمت بعد - شل کن، سفت کن &gt;&gt;</description>
                <category>احسان طوقیان</category>
                <author>احسان طوقیان</author>
                <pubDate>Sat, 27 Apr 2019 15:11:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان یک مهندس نرم افزار- قسمت 9 – گوشه ی رینگ</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsan_toghian/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3-%D9%86%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%81%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-9-%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%DB%8C%D9%86%DA%AF-biebqc8v5uvs</link>
                <description>&lt;&lt; قسمت 8فعلا برگردیم سر موضوع اصلی که پروژه Bpms خودم بود. طبق زمانبندی خودم خوب پیش رفته بودم. زیر سیستم های مربوط به مدیریت کاربران و نقش هاشون و پیام رسان داخلی و مدیریت واحد ها را تا آخرای خرداد تموم کردم (هورااااااااااااااا به خودم!) ولی سر گنده پروژه زیر لحاف بود!زیر سیستم form builder به همراه Workflow engineبا اینکه پیچیده بود با قوت ادامه می دادم و چون اکثر کاراش back-endی بود، انرژیم بیشتر بود. حدودا تا اوایل شهریور زیر سیستم Form Builder (کامل) به همراه کدهای engine را زده بودم. فقط مونده بود درست کردن ui برای ساختن روال یا گردش کار در سیستم. همه این کار با یکی از لایبراری های چارت کشیدن مثل goJs یا .... انجام میشد. منم که در کار کردن با جاوااسکریپت خوب نبودم!برای اینکه سر حرفم و قولم مونده باشم کارهایی که مونده بود را تقسیم بندی کردم و اوناییش را که میشد outsource کرد را زدم تو پونیشا. حدود 6 تا پروژه شده بود. به مرور گذاشتمشون تو پونیشا و خودم کدهایی را میزدم که فقط کار خودم بود.این فریلنسرهای محترم پونیشا هر کدومشون یه جوری بودن. هر کدومشون یه برنامه ایی سر من در آوردن و انجام کار من به تاخیر می افتاد که خودش داستان مفصلیه و می تونید در این پست بخونید.کارای خدا یه خانومی پروژه چارت کشیدن با goJs را قبول کرد  و با موفقیت تمومش کرد و من تونستم front-end موتور گردش کار را به back-end متصل کنم. (دوباره هورااااااااااااااااااااااااا )در این Out source کردن حدود 180 هزار تومن از جیب مبارک هم پرداخت کردم (با دلار جهانگیری حساب کنی خیلی میشه). روز ارائه آخر شهریور بود. ولی من تا اومدم کارام را جمع و جور کنم شد 7 یا 8 ام مهر. با مسئول واحد رفتیم پیش آقای دکتر. ایشون اخم هاش تو هم بود و نمی دونم چرا ناراحت بود. وقتی وارد شدیم فقط جواب سلام را داد و از جاش بلند نشد. تعارف نکرد که بشینیم. مسئول IT مستقیما رفت سراغ ارائه محصول. مرورگرش را باز کرد و آدرس نرم افزار را نوشت. صفحه لاگین اومد بالا ولی چه صفحه ایی. نمی دونم چرا هیچ کدام از عکس ها و فونت ها لود نشدن. صفحه ای بس داغان می نمود!یوزر و پسورد را وارد کردم و صفحه خانه اومد بالا. چون یادم رفته بود در فایل های css آدرس دهی هایی که به فونت های گوگل میکرد را اصلاح کنم، هم لودش خیلی طول کشید و هم نوشته ها قشنگ نبودن.اول ایراد گرفت که چرا اینقدر کنده. من با اینکه دلیلش را می دونستم، یه دلیل الکی دیگه آوردم. تصور کنین که ایشون پشت میز مدیریتیش نشسته و به صندلی عظیم مدیریتیش یه لم داده و من و مسئول IT مثل این بچه هایی که رفتن باشن تو دفتر مدرسه، پشت صندلی رئیس وایساده بودیم و داشتیم توضیح می دادیم.من: از اینجا می تونیم ایمیل بفرستیماز اونجا می شه درخواست ها را دیداینجا میشه برای سازمان واحد تعریف کرداون جا میشه لیست فلان چیزا را دیدو همین طور توضیح میدادم که یهو پرید وسط حرفمبا حالتی ناراحت و طلب کار گفت: بقیه ش کو؟من: کدوم بقیه؟اون: واحد خدمات، واحد مالی/اداری، واحد IT و .....من: دکتر خودمون باید واحدها را تعریف کنیم. Dynamic میشه تعریف کرد.اون: نه اینا باید از قبل تعریف میشدن. (در نرم افزار قبلی تمام فرآیندها hard code شده بودن و برای هر واحد یه صفحه بود و در اون صفحه به ازای هر فرآیندی یه دکمه بود)دوباره شروع کرد به ایراد گرفتن. چرا داشبورد مدیریتی ندار؟. چرا داده های قبلی را ندارم؟چرا ؟چرا ؟چرا ؟حس کسی را داشتم که در گوشه رینگ بوکس گیر افتاده بود. با یه حالت تاسفی نگاهی به نرم‌افزار کرد . گفت: به نظر من هیچ کاری انجام نشده. وقتی سر موقع نیومدین برای ارایه فهمیدم کار انجام نشده. این حرف ضربه فنی آخر بود برای من. صحنه ایی از فیلم snatchبعد من و مسئول IT ناراحت و مغبون اومدیم جلوی درب خروج وایسادیم. شروع کرد دوباره به صحبت. البته مستقیم به من نمی گفت بلکه به مسئول IT می گفت. می گفت: مگه شما به من نگفتین 9 ماه طول میکشه؟مگه من نگفتن می خوام داشبورد مدیریتی داشته باشه؟مگه من به شما اعتماد نکردم؟من گفتم دنبال تعهد هستم. من با توصیه رئیسِ رئیسم مخالفت کردم و گفتم نیروی IT می خوام.ما قرار گذاشته بودیم در صورتیکه کار تموم بشه اضافه کار بدیم ولی از همون اول دادیم (کی این حرف را زده بود یادم نمی یومد).گفت و گفت و گفت. البته همه این حرف ها را رو به مسئول IT می گفت ولی مخاطب اصلیش من بودم. اینجا یک اتفاق خیلی بد افتاد که نمی خوام درباره ش بنویسم ولی به همین علت من کینه رئیس را به دل گرفتم.با حالت طلبکاری گفتش که من از روز اول گفتم که عین همین سیستم را می خوام، حتی دیتای توش را هم می خوام.رو کردم بهش و گفتم ساختار داده سیستم قبلی با نرم افزار جدید همسان نیست و باید کلی مسائل جانبی در نظر گرفت و داده ها را convert کرد. با حالتی که می خواست حرف من را cheap نشون بده گفت که: مگه دسترسی به داده های قبلی نداشتی؟ کافی بود دیتابیس را یه بار دیگه کامپایل کنی و بریزی تو دیتابیس جدید!! (من فقط قضاوت را می گذارم به عهده خودتون)بعد با حالت طلبکاری خاصی پرسید چقدر طول می کشه داده ها را جابجا کنی؟گفتم: اجازه بدین برم ببینم و بعد زمان بندی بدمدر حالی که تون صداش را بلند و تحکم آمیز کرده بود با یه حالت اضطرای پرسید: نه، همین حالا بگومنم گفتم: 2 ماهگفت: پس من 2 ماه دیگه هم به اون 9 ماه اضافه می کنم ولی در صورتیکه به هر علتی تموم نشد این پایان همکاری اداره با شما خواهد بود.رئیسی که عقلش در حد هشت پا میرسه!به صندلی بزرگش لم داد و در حالیکه گردنش را صاف گرفته بود و از زیر چشم با حالت بالا به پایین نگاه می کرد دوباره ریتم کلامش را آروم کرد و گفت: ما صلاح شرکت نفت را در نظر می گیریم و من از طرف شرکت نفت دارم با شما صحبت می کنم، برو و این کار را تا 2 ماه دیگه تموم کن. من امروز خیلی خودم را کنترل کردم تا از کوره در نرم.راست می گفت. این آدم خیلی اهل داد و بیداد و تندخویی کردن بود ولی یجورایی حرمت من را نگه داشت.من و مسئول IT از اتاق اومدیم بیرون اما ....&lt;&lt; قسمت بعد - خرکاری</description>
                <category>احسان طوقیان</category>
                <author>احسان طوقیان</author>
                <pubDate>Fri, 26 Apr 2019 13:31:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان یک مهندس نرم افزار- قسمت 8 – قانون جنگل</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsan_toghian/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3-%D9%86%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%81%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-8-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-x0ccjrf9f7s5</link>
                <description> &lt;&lt; قسمت 7قانون جنگل میگه هر کی قوی تره زنده می مونه. باز تعریف این قانون در اداره ما این بود که هر کی رتبه بالاتری داره قوانین روزمره کمتر براش حاکمه. عجیبه؟نه، اصلا. این قانون در اجتماع هم وجود داره. اون بنده خدایی که می خواد 5 میلیون وام بگیره باید 10 تا کارمند رسمی ضمانتش را بکنند و 15 میلیون سفته و 3 تا چک بده، اما اون که می خواد 1000 میلیارد وام بگیره نه ضامن می خواد، نه سند و نه حتی حساب بانکی!حالا چرا این را می گم؟من معمولا صبحانه م را می بردم اداره می خوردم. مثل خیلی دیگه از همکارا. مثل همکارم آقای باصفا. البته صبحونه هم که میگم نه فکر کنین آب پرتقال و املت اسپانیایی و زیتو نااا. نه. نون و پنیر، بعضی وقتام خیار یا سبزی یا چند تا گردو.یه روز پشت میزم که هم داشتم کد میزدم و هم نون و پنیرم را گذاشته بودم کنار دستم و هر چند دقیقه یه لقمه می خوردم، آقای به اصطلاح دکتر وارد اتاق شد و بعد از انجام تشریفات (مراجعه کنین به قسمت قبلی) موقع خروج بهش تعارف کردم که بفرمایید.ایشون تا اون موقع نون و پنیر من را ندیده بود. نگاهی انداخت به صبحونه من و گفت: صبحانه باید در خانه خورده بشه و رفت تو اتاقشراستش منم خودم اعتقاد دارم اداره جای صبحانه خوردن نیست ولی از روز اول ورودم دیدم 90 درصد کارمندا می خورن، پس منم می خورم. قانون جنگل کجای داستانه؟ لطفا عکس زیر را ببینید.در اداره صبحانه ممنوعه!این صبحانه آقای به اصطلاح دکتر هست که آبدارچی شرکت رفته نون تازه با پنیر لیقوان گلپایگان گرفته. سبزیجاتش را هم گاهی خود رئیس می آورد و گاهی آبدارچی با موتور (در ساعت اداری) می رفت می خرید و می آورد. هر روز هفته صبحانه رئیس طبق برنامه براش سرو میشد.دستور صبحانه و دمنوش های دکترشنبه پنیر (یعنی نون و پنیر و مخلفات)یکشنبه تخم مرغ آبپز 2 عدد که نیم ساعت جوشیده باشه. تخم مرغ هم حتما باید بومی باشه که مسئول خریدش بازم آبدارچی بوددوشنبه صبحانه زیارت عاشورا. صبح های دوشنبه تو اداره زیارت عاشورا خونده میشد و صبحانه داده میشد که بانیش یکی از بچه ها بودسه شنبه پنیرچهارشنبه تخم مرغالبته این برنامه غذایی فقط برای صبحانه بود. نوشیدنی های ایشون هم با ما فرق داشت:8 صبح چای سبز10 صبح چایی سفید11 – چایی سفید12 – سفید14 – سفید15 – سبز16 – سفید17 – سفیدجا داره اشاره کنم که هزینه خرید چای سبز و سفید و سایر طعم دار کننده هاش مثل دارچین را از جیبش میداد. در روال اداری مرسوم بود که هنگام پذیرایی از مهمان ها براشون قهوه فوری یا همون نسکافه یا کاپوچینو سرو بشه که هزینه اش از تنخواه اداره پرداخت میشد. ایشون معمولا بعد از ظهرها یه جلسه با رئیس یکی از واحدها که معمولا رئیس واحد حراست بود می گرفت که آبدارچی براشون کاپوچینو می برد!! حالا قصد جلسه گفت و شنود بود یا قهوه خوردن نمی دونم!برای میان وعده هم آبدارچی براش چند مدل میوه پوست می کند و در ظرفی سلفون شده می برد.میان وعده یا نهار رئیس شبیه این بود ولی با تنوع کمترایشون گیاه خوار بود و ظهرها یا سیر (یک تا دو حبه) می خورد! یا کاهو سکنجبین. که باز آبدارچی مسئول خرید و سرو کردنش بود.با اینکه قانون شده بود صبحانه نخورین ولی من بازم می خوردم که ناگهان خبر رسید که خوردن نهار هم، در اتاق ها به جز برای خواهران و واحد حراست ممنوعه و همه باید برن تو رستوران اداره بخورن! تو طبقه چهار فقط واحد حراست و خواهران و واحد IT و یکی از همکارای واحد مالی/اداری نهار می خوردن.در واقع قانون شده بود که بچه های واحد IT نهار نخورن ولی بقیه می تونن!!ما در طبقه 4 آشپزخانه داشتیم و آبدارچی اداره زحمت گرم کردن غذا را می کشید. دستش هم درد نکنه. کارش را واقعا خوب انجام می داد. یه 2 3 روزی ما غذا داغ نکردیم ولی دیدیم نمی شه. بالاخره با همدستی سایر همکاران رفقیم یکی از اتاق های انباری مانند را درست کردیم و شد رستوران بچه های IT. غداها را آبدارچی گرم میکرد و قاچاقی میرفتیم می خوردیم.چند وقتی به همین منوال گذشت که رئیس بو برد. علاوه بر توبیخ آبدارچی به رئیس مالی/اداری هم توپیده بود که این قضیه نهار خوردن جمع بشه. ایشون هم اومد تو اتاق ما و مجددا گفت که نهار را برین پایین بخورین.روز بعد رفتیم پایین. هیچ کس در رستوران نبود. با بدبختی غذا را سرد سرد خوردیم و کلی فحش به رئیس دادن (سایر دوستان). فردا رفتیم پیش رئیس واحد خدمات که یکی را پیدا کنه برای گرم کردن غذای ما. ایشون گفت که ساعت 11 12 غداتون را بدین به یکی از بچه های خدماتی تا ببره پایین و گرم کنه. نتیجه این کار هم چیزی نبود جز از بین رفتن غذا و ظرف غذای من. لامصب نکرده بود غذا را بگذاره تو یه ظرف فلزی. با همون ظرف پلاستیکی گذاشته بود رو گاز!! همکارم ظرف آب شده را گذاشت تو یه بشقاب و رفت و گذاشت رو میز رئیس واحد اداری/مالی. ایشون هم با بی اهمیتی گفت که پیگیری می کنم و سر و تهش را هم آورد.سایر همکارا به مرور عادت کرده بودن که برن پایین غذا بخورن ولی من نه. غذام را می گذاشتم تو یخچال و موقع ظهر برمیداشتم و سرد می خوردم. (توجه کنین که در همین زمان خواهران گرامی در کمال آرامش و وقار غذاشون را در آشپزخانه گرم می کردن و تو اتاقشون! می خوردن). البته هیچ کس با نهار خوردن خانم ها در اتاقشون مشکل نداشت ولی مساله واحد حراست بود. اینا رسم داشتن که ساعت 9 تا 10 صبحانه بخورن. اونم چه صبحانه ایی! کره، مربا، پنیر، خامه کاکائویی، نون تازه و هفته ایی یکبارهم برای صبحانه تخم مرغ نیمرو می کردن که بوش تا سر کوچه میرفت!بعد از ممنوع شدن صبحانه و نهار آبدارچی از دکتر پرسیده بود که آیا برای واحد حراست صبحانه درست کنم یا نه؟و ایشون در جواب گفته بود چون اینا تا دیر وقت کار می کنن (گاهی اوقات تا ساعت 5) هم براشون صبحانه درست کن و هم نهار را گرم کن. کلا دکتر قصه ما هوای واحد حراست  و رئساش را خیلی داشت. یک روز من برای نهار نون و ماست برده بودم. نونم تو کیفم بود ولی ماست را گذاشتم در یخچال. ظهر که رفتم بردارم، موقع برگشت آقای رئیس من را دید و از فرداش قانون کرد که هیچ کس نباید تو یخچال غذا بگذاره (به جز خانم ها و واحد حراست). دیگه مسخره ش را در آورده بود.مورد دوم: در اداره ما ساعت کاری از 7.30 بود الی 4 بعدازظهر. کارمندا می تونستن تا 7.40 هم بیان ولی اگه دیرتر می کردن براشون مرخصی ساعتی حساب می کردن و از مرخصی ماهیانه کم میشد. اداره دستگاه حضور و غیاب داشت که همکارا کارت می زدن. علاوه بر اون کارمندای حراست تو یه سیستم جدا ورود و خروج هر کس را جداگانه حساب می کردن. رئیس به اصطلاح دکتر از وقتی اومده بود سر کار، کارت نمی زد و از یه زمانی به بعد هم به واحد حراست گفته بود تو اون سیستم جداگانه ورود و خروجش را ثبت نکنن. پی نوشت: همکار سابق و کارمند فعلی حراست صنعت فخیمه سه نقطه. شمایی که داری این متن را می خونی و گزارش می نویسی. هرجاییش را اشتباه نوشتم لطفا کامنت بگذار. نگذار سر دلت بمونهقسمت بعد &gt;&gt;</description>
                <category>احسان طوقیان</category>
                <author>احسان طوقیان</author>
                <pubDate>Thu, 25 Apr 2019 12:19:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان یک مهندس نرم افزار- قسمت 7 – ای هلووو!</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsan_toghian/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3-%D9%86%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%81%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-7-%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%84%D9%88%D9%88%D9%88-oseludvcr7hr</link>
                <description> &lt;&lt; قسمت 6فکر کردین گاو پرستی فقط در هند و تبت هست!؟ نخیر همه جای دنیا داریم. ایران هم داریم. تو اداره جات! هم بیشتر تر داریم!چرا هندی ها گاو را می پرستن؟ چون اعتقاد دارن گاو بیش از اون چیزی که دریافت می کنه، می بخشه. از شیرش برای خوراک، از نیروش برای شخم زدن زمین و از کودش برای تقویت زمین و گرم کردن خانه استفاده می کنن.چرا مردم سایر نقاط جهان گاو پرستی می کنن؟ ساده س. برای اینکه بتونن کارشون را حفظ کنن و در مرحله بعدی پیشرفت کنن.جوونی ها من به این داستان هایی که مهران مدیری در پاورچین در مورد پاچه خواری رئیسش نشون میداد، می خندیدم ولی در اداره خودمون به 2 چشم دیدم. هر کی بهتر پاچه خواری می کرد، عزیز تر بود و هر کی عزیزتر بود امکانات بهتری در اختیارش قرار می گرفت و آزادی عمل بیشتری داشت. این یک هنجار نا نوشته بود و همه کم و زیاد بهش پایبند بودند جز یه نفر!مثلا اوایل کار وقتی ما تو اتاقمون نشسته بودیم و مشغول کار بودیم، رئیس (یا همون دکتر) می یومد تو و با مسئول واحد کار داشت، همه بلند میشدن و پس از سلام علیک و دست دادن وا میستادن. حالا این کار می خواست 1 دقیقه طول بکشه یا یک ربع.تصور کن داری debug می کنی و رسیدی یه جای حساس که باید پاشی و 15 دقیقه لبخند زورکی بزنی. البته از حق نگذریم اگه رئیس کارش زیاد طول میکشید، خودش می گفت بشینید و کسی که اول همه می نشست من بودم. این رفتارها برام عجیب بود ولی متاسفانه همه انجام می دادن.از همه افتضاح تر یه همکار داشتیم تو واحد مالی/اداری به نام کاظمی که مثل قاسمی در سریال لیسانسه ها بود. اگه دکتر از فاصله 200 متری هم صداش می کرد به صورت غیر ارادی می گفت:بلههههههههههههههههههه قربان! - البته بجای قربان می گفت دکتررررررردکتر اداره ما و همکار کاظمی!به عنوان یه مثال دیگه که بخوام براتون بگم این بود که در نمازخانه اداره هر روز نماز جماعت برگزار میشد و یک روحانی نماز را می خوند. یک روز ایشون نیومد. یه سری گفتن پاشین فرادا بخونیم و یه تعدادی هم به شوخی به سایر همکارا می گفتن شما برو جلو وایسا. در نهایت آقای رئیس بعد از کلی تعارف به سایر همکارا رفت جلو وایساد و نماز را برگزار کرد. سایر همکاران هم با افتخار تمام به ایشون اقتدار کردن و نماز عبادی سیاسی را بر پا داشتن!من فکر می کردم این رفتارهای ناپسند فقط مال کارمنداست اما یه روز شاهد کلمات عاشقانه رئیس پشت گوشی تلفنش بودم:بله عزیزمفدای شما بشمشما امر بفرمائیدقربانت برم...کمی خجالت زده به یکی از همکارا گفتم: دکتر داره با خانومش حرف می زنه؟همکار: نه، داره با رئیسش حرف میزنهمن: چیییییییییی؟ مگه میشه؟همکار: تو این سیستم همه پاچه خوار فرد بالادستی شون هستنتعجب من از این بود که این دکتر بسیار اهل این بود که قدرت خودش را به سایرین القا کنه. هر موقع از ماموریت یا مرخصی بر می گشت، پیله می کرد به یکی. داد می زد سرش. توهین بهش می کرد (کم اتفاق می افتاد-ولی اتفاق می افتاد). مخصوصا هم صداش را بلند می کرد تا همه بشنوند و ازش حساب ببرن.ایشون برای پیشرفت سازمانی از هیچ پاچه خواری ای فروگذار نبود. از وزیر گرفته تا رفتن به مراسم ختم برای مرحوم شدن مادر رئیسش! یادمه وقتی مادر رئیسش فوت شده بود از پول شرکت ماشین گرفتن و کلی از همکارا را بردن باغ رضوان (قبرستان) سر مزار. حتی وقتی یکی از افراد صاحب نفوذ در وزارت پدرش فوت شده بود (در یکی از شهرهای جنوب کشور) 4 تا بنر چاپ کردن با پول شرکت یکی به عنوان ریاست اداره،  یکی به عنوان همکاران اداره، یکی برای رئیسش و آخری هم برای رئیس رئیسش! و شخصا با ماشین اداره رفت اونجا تا حضوری بهش تسلیت بگه. شاید که در آینده به دردش بخوره.پاراگراف زیر گوشه ایی از پاچه خواری ایشون برای وزیر مربوطه می باشد. خودتون ادامش را بخونین: همه آناني كه از نزديك با شخصيت  زنگنه وزیر نفت و زندگي شخصي و اجتماعي   وی آشنا هستند ، به تعهد، اراده راسخ ، هوش سرشار ، شخصيت علمي ، دانش  عملياتي و مديريت شايسته ايشان بويژه در عرصه هاي حساس كشور اذعان دارند و  نيك مي دانند  كه بسياري از توفيقات بدست آمده در صنعت نفت كشور و ايجاد  تمدن جديدي در مناطق عسلويه و غرب كارون بويژه پس از دوران افول صنعت نفت  در 8 سال دولت نهم و دهم ، بدون حضور مهندس زنگنه امري محال و غير ممكن  بنظر مي رسيد . افرادي كه در صنعت كشور دستي بر آتش دارند بخوبي مي دانند  كه عقد قراردادي ارزشمند با شركت توتال  در شرايط بر سر كار آمدن دولت  ترامپ  و وضع تحريم هاي جديد ، بسان معجزه اي است كه همه و همه به اعتبار  شخصيت شيخ الوزراي جمهوري اسلامي ايران در راس راهبردي صنعت نفت حاصل شده  است. ادامه ...قسمت 8 &gt;&gt;</description>
                <category>احسان طوقیان</category>
                <author>احسان طوقیان</author>
                <pubDate>Wed, 24 Apr 2019 10:27:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان یک مهندس نرم افزار- قسمت 6 – خاله بازی</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsan_toghian/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3-%D9%86%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%81%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-6-%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-lsyvb8p7pkkj</link>
                <description>&lt;&lt;  قسمت 5قرار بود تو این قسمت و قسمت های آتی از آداب و رسوم اداره صحبت کنم. گفتم که یه همکار داشتیم توی واحد IT که اسمش آقای باصفا بود. ایشون تاریخ تولد، ازدواج، نامزدی و بچه دار شدن همه را بلد بود. هر روز که مناسبت رویدادی بود ایشون پول جمع می کرد و برای اون شخص کیک می خرید. اگرم اون شخص خیلی عزیز بود علاوه بر کیک، کادو هم براش می خرید. خاله زنک بازی های اداره ماکسی که براش کیک می خریدن باید اون روز به بقیه نهار می داد و معمولا غذای خوبی هم می گرفتن و بعضی از همکارا که با بچه های واحد IT هم پیک بودن میومدن تو اتاق ما جمع میشدن و روی زمین زیر انداز می انداختیم و نهار را می خوردیم. هفته دوم بود که گفتن می خوایم برای فلانی تولد بگیریم. منم برای اینکه می خواستم به عنوان فرد جدید گروه قبول بشم گفتم که هر تصمیمی گرفتین منم پیکم را می دم. برای اون تولد رفتن یک کیک 2.5 کیلویی و یه کارت 250 هزار تومنی خریدن. خیلی زور بود برای همکاری که 10 روزه با هم آشنا شدیم این قدر تو آب بریزم.هدیه زورکیسهم خودم را دادم ولی حرص تو دلی می خوردم. گذشت .......ماه آینده تولد اون یکی.ماه بعدی عروسی فلان همکار و هدیه عروسیش.آخر سال عیدی آبدارچی.سال جدید شد. یکی از خانوم های همکار عروسی کرد. دوباره هدیه.دوباره تولد این. دوباره تولد اون.اَه ه ه ه ه ه ............. بِپُکین الهی. مگه من چقدر حقوق میگیرم که هی برای همه مراسم می گیرین ؟؟؟خدا را شکر این خاله بازی با رفتن آقای باصفا از اداره پایان یافت (صد البته که این سلام برای من علیکی در بر نداشت!)نمی شدم بگی که نمی دم. آخه وقتی همه میان تو اتاقت نهار و شما هم دعوت می شی، نمی تونی غذا را بخوری و روی خودت هم نیاری. تازه من اولین حقوقم را که گرفتم شروع کردن به گفتن که: باید شیرینی اولین حقوق را بدی. اول حالت شوخی بود، بعد انگار که حقی داشته باشن یه حالت حق به جانبی می گرفتن و می گفتن که شما شیرینی ندادی!!بالاخره روز تولد حضرت زهرا (س) من یه نهار به بچه ها دادم که برا اونا شیرینی اولین حقوق باشه و هم ثواب برای خودم. از همه بیرحمانه تر این بود که یکی از خانم ها بعد از چندین ماه مرخصی زایمان که برگشت، آویزونش شدن که باید نهار بدی. بیچاره برای 11 نفر چلو کباب و جوجه گرفت که شد 190هزار تومن (اول سال 97) که خیلی زیاد بود و دلشون نیومد همه پول را ازش بگیرن. 150 هزار تومن ازش گرفتن و طبق معمول باقیش تقسیم شد بین بچه های واحد IT و یکی دیگه!قسمت 7 &gt;&gt;</description>
                <category>احسان طوقیان</category>
                <author>احسان طوقیان</author>
                <pubDate>Tue, 23 Apr 2019 16:25:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان یک مهندس نرم افزار- قسمت 5 – کلاغ تخم طلا</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsan_toghian/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3-%D9%86%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%81%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-5-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%BA-%D8%AA%D8%AE%D9%85-%D8%B7%D9%84%D8%A7-abkdi3uki6yi</link>
                <description>&lt;&lt; قسمت 4 یه روز مسئول IT بهم گفت که دکتر زمانبندی می خواد. می خواد بدونه کی نرم افزار تموم میشه. من از قدیم الایام هم در زمانبندی خوب نبودم. حتی کارایی هم که به صورت قطعی میشه براش زمان مشخص کرد مثل تموم کردن یک کتاب، من معمولا به زمانبندی نمی رسیدم، چه برسه به تخمین زمان برای توسعه یه نرم‌افزار جدید اونم تک نفره!سخت بود برام  و یکم دچار استرس شدم. بعد مسئول IT گفتش که آقای دکتر خیلی خیلییییی به deadline ها پای بنده. موقع زمان دادن فکر این را هم داشته باش.من نشستم یه حسابی کردم و نوشتم:زیرسیستم ثبت و Authentication کاربران -&gt; 2 ماهزیر سیستم پیام رسانی (ایمیل سازمانی) -&gt; 3 ماهزیرسیستم واحدهای اداره -&gt; 1 ماهزیر سیستم فرم ساز و موتور گردش کار -&gt; 3 ماهزمان ها را خیلی زود دادم، می خواستم خودی نشون بدم. اگه سر موقع نرم افزار را تحویل می دادم برام میشد اردکی که تخم طلا می کنه. آخه یه روز دکتر تویه جلسه 2 نفره بهم گفت:این نرم افزارها را می خوایم به سایر ادارات مشابه در سطح کشور بدیم. اگه این اتفاق بیوفته هم کلی بهت ماموریت می خوره و هم برای نگهداریش اداره ما شما را به عنوان یک شرکت پیمانکار (یا همچین چیزی) معرفی می کنه و از این راه می تونی کلی پول در بیاری.منم خوشحال ل ل ل ل ل ل ل ل ل ل ل ل ل ل ل ل ل!دومین اشتباه من اینجا اتفاق افتاد که نگفتم زمان توسعه حداقل دو ساله. چرا؟ چون اون نرم افزار قبلیه را 2 تا برنامه نویس حدود 2 سال با هم نوشته بودن. کلی از uiشون را هم از کامپوننت های Telerik استفاده کرده بودن. سیستم قبلی کار میکرد و کارمندها هم بهش عادت کرده بودن. خوب بود. ولی مثل این بود که ماشینی را بسازی ولی براش شیشه هاش را نگذاری. ماشین کار می کنه. سرعت میگیره ولی اونی که باید باشه نیست.بعدنا فهمیدم دلیل این که نرم افزار تموم تموم نشده این بوده که دکتر با برنامه نویس ها دعواش شده و دم آخر ممنوع کرده بوده حتی وارد اداره بشن.دکتر عصبانی مزاجمن تا حدودی به کپی رایت اعتقاد دارم. کاری را که آدم خودش می تونه پیاده سازی کنه لازم نیست از کامپوننت های کرک شده استفاده کنه.روزی که زمانبندی را میدادم به مسئول IT گفتم که تو برآورد زمان نرم افزار معمولا 30درصد به تخمین اضافه می کنن و انتظار داشتم وقتی ایشون زمانبندی را به دکتر میده خودش 30درصد را بگذاره روش که این کار را نکرد و همون 9 ماه را داده بود به دکتر.من به کد زدن back-end دستم تنده چون OO را عمیقا بلدم ولی گلوگاه من توسعه front-end بود (هنوزم کمی هست). کد سمت back-end را زده بودم ولی یهو 1 هفته طول می کشید که با بدبختی html و javascriptش را درست کنم.با انرژی زیاد داشتم کار را جلو می بردم و هر روز رسمی از رسوم و آداب این اداره برایم جلوه می کرد.قسمت 6 &gt;&gt;</description>
                <category>احسان طوقیان</category>
                <author>احسان طوقیان</author>
                <pubDate>Mon, 22 Apr 2019 10:48:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان یک مهندس نرم افزار- قسمت 4 – غریبه ایی با سوخت جت</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsan_toghian/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3-%D9%86%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%81%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-4-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA-%D8%AC%D8%AA-rsm1wieatgfm</link>
                <description>&lt;&lt; قسمت 3کار را از تحلیل نیازمندی ها شروع کردم. تو اداره چندین بخش بود مثل آموزش، خدمات، حراست، اداری/مالی، روابط عمومی و IT. با رئیس هر بخش و بعضی از کارمندها صحبت کردم. اکثر فرآیندهای کسب و کار اداره حول آموزش می چرخید مثل امکان سنجی برگزاری دوره، برگزاری دوره و غیره.بعد از بررسی ها به این نتیجه رسیدم که اینا یدونه Bpms می خوان و نه اتوماسیون اداری. منم در مرحله اول اکثر شرکت هایی که در بازار Bpms داشتن را محصولشون را دیدم یا دمو گرفتم. هم زمان هم داشتم Asp.net می خوندم (از روی کورس های Udemy). حدود دو هفته ایی گذشت و می خواستم یه گزارش کاری به رئیس بدم.(توضیح: Bpms مخفف Business process management system هست و شامل 2 قسمت اصلی میشه. یکی فرم ساز برای ساخت فرم به صورت دینامیک و دیگری Workflow Engine که فرم را در سازمان به حرکت در میاره) رفتم پیشش. گفتم: می خوام گزارش کار از این مدت بدم. گفتش که خیلی خوبه و خودمم هم می خواستم ازت بپرسم. از این گفتم که با کارمندها صحبت کردم و چه بررسی هایی کردم و به چه نتیجه ایی رسیدم. بهش گفتم که در نرم‌افزار قبلیتون همه فرآیندهای کسب و کاری hard code شدن و امکان عوض کردنشون نیست ولی چیزی که می خوام بنویسم میشه هم فرم ها را توش عوض کرد و هم فرآیندهای مورد استفاده در شرکت را.خوشش اومد و دوباره نطقش باز شد. شروع کرد به سخنرانی. گفت که این سیستم باید همه چیز توش مشخص باشه. می خوام بدونم وضعیت شرکت در هر لحظه چیه. می خوام عین همین سیستمی که داریم را تحت web بنویسی. هر کسی هر کاری توش میکنه باید ثبت بشه. در حالیکه پشت دستش را به دهنش نزدیک کرد و بلندی صداش را کاهش داد گفت: مخصوصا واحد مالی. از این می گفت که این اداره و اداره های بالا دستیش مثل شبکه هزار فامیل می مونه. هر کی اومده سرکار دست اقوامش را هم گرفته و آورده سر کار. گفت تو همین اداره این برادر اونه. اون یکی داماد کدوم یکیه. راست می گفت. تو همین اداره خودمون خیلی ها با هم خویشاوند بودن.دوباره شروع کرد به گفتن. ولی من اصلا توصیه برای کسی را قبول نمی کنم. برای گرفتن یه نیروی جدید رئیسِ رئیسِ من بهم زنگ زد و گفت خانوم فلانی را بگیر ولی من زیر بار نرفتم و گفتم یک نیروی متعهد و متخصص IT می خوام! می دونم با این کار برای خودم دردسر درست می کنم ولی من جلوی خدای خودم رو سفیدم و بلاه، بلاه، بلاه، .....داشت به صورت غیرمستقیم بهم می گفت که برای سرکار گذاشتن تو (من-احسان) چقدر با فشارهای بیرونی مقابله کرده و توصیه ها را قبول نکرده و منافع خودش را در خطر قرار داده! یه جورایی حس کردم داره منت سرم می گذاره.القصه....، ماه اول را بیشتر به خوندن Asp.net و آنالیز فرآیندها گذروندم. از ماه دوم شروع کردم به کد زدن با سوخت جت. صبح ها حدود 8 خودم را می گذاشتم اداره و معمولا تا 5.5 6 وا میستادم. سرم تو کار خودم بود و خیلی با بقیه کاری نداشتم. چون ماهیت کار من با بقیه تفاوت داشت. من باید فکر می کردم و کد می زدم، بقیه باید منتظر می موندن تا کسی یه کاری براشون بفرسته.The outsiderمن تو واحد IT طبقه 4 بودم و دو همکار داشتم. یکی مسئول واحد و دیگری آقای باصفا. آقای باصفا واقعا باصفا و خوش اخلاق بود. همش خنده رو لبش بود. صبح ها راس ساعت 8.30 از تو کیفش ارده و شیره و نون را در می آوردم و همگی مشغول خوردن صبحانه می شدیم. ظهرها از حدود نماز تا یک ساعت بعد در اتاق را می بستیم و نهار می خوردیم. برای نهار من بودم و مسئول IT به همراه یکی دیگه از همکارامون تو واحد مالی/اداری که رفیق فاب آقای مسئول بود و بگذارید اسمش را بگذاریم ممد ضیاء.نکته دیگه این بود که واحد IT مثل استراحتگاه بود، چون در طبقه ما تنها اتاقی بود که میشد توش نشست و آدماش (به جز من) اهل بگو بخند بودن. هر کسی حوصله اش سر می رفت می اومد اتاق ما و شروع می کرد به چرت و پرت گفتن. گاهی اوقات هم آبدارچی بهشون اضافه میشد و شروع می کردن به زدن قند و دستمال خیس تو سر و مغز هم!اوضاع توسعه bpms داشت میرفت جلو که یه روز .....قسمت 5 &gt;&gt;</description>
                <category>احسان طوقیان</category>
                <author>احسان طوقیان</author>
                <pubDate>Sat, 20 Apr 2019 11:13:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان یک مهندس نرم افزار- قسمت 3– چند مرده حلاجی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsan_toghian/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3-%D9%86%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%81%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-3-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%AD%D9%84%D8%A7%D8%AC%DB%8C-bndqrig33uml</link>
                <description> &lt;&lt; قسمت دومبه علت بعضی دلایل بهشون ok دادم. اون اداره یک نرم افزار می خواست که فرآیندهایی که در اداره وجود داره را الکترونیکی انجام بده. از قبل یه Desktop Application داشتن که که بعد از چند سال خیلی کند شده بود و بعضی از نیازهاشون را هم جوابگو نبود. خودم بهشون پیشنهاد دادم تا نرم افزار را web based بنویسم که اونا هم خوششون اومد و قبول کردن.مسئول IT بهم گفت که باهات تماس می گیریم. منم خداحافظی کردم و رفتم پیش آقای پرستویی مسئول روابط عمومی. آدم خوبی بود. بهم گفت که اگه یه چیزی گفتن که بترسونت جا خالی نده. مثلا اگه گفتن روزای تعطیل هم باید بیای بگو باشه. منم حواسم بود.چند روز بعد مسئول IT باهام تماس گرفت و گفت که باید بری یه شهر بد آب و هوا و یه دوره آموزش Excel بدی. منم گفتم:باشه. آمادم ولی بهم بگین سرفصل ها چیه تا خودم را آماده کنم.گفت که:باشه، خبرت می کنم که تا امروز نکرد. ظاهرا از خان دوم رد شده بودم.بعد از حدود یک هفته باهام تماس گرفتن و گفتن از فردا بیا سر کار و من برای اولین بار شدم کارمند یک اداره دولتی.اولین روز همش به کارهای اداری گذشت. پر کردن فرم ها. انواع و اقسام تضمین ها و غیره. دادن کپی از شناسنامه، کارت ملی، دفترچه بیمه، کارت x، y و z از خودم و از خانمم.رفتم واحد حراست که اتاق کناریه بود. یه آقایی اونجا بود که می خواست در مورد نُرم های اداره باهام صحبت کنه. یه نگاهی به قد و بالام کرد و گفت: پوششت خوبه. در محیط اداری باید اداری لباس پوشید.بعد گفتش که صبح ها اداره از 7.30 باز میشه الی چهار.چیییییییییییییییییی؟؟ جدی می گی؟؟ 7.30؟؟  آخه من زودتر از 9 بیدار نمی شدم و شبا تا 1 و 2 کد میزدم.بهش گفتم: میشه من صبح ها 8و 9 بیام بجاش از اون ور بیشتر بمونم؟که گفت: نه.کم کم چهارچوب ها را داشتم حس می کردم. قسمت چهارم &gt;&gt;</description>
                <category>احسان طوقیان</category>
                <author>احسان طوقیان</author>
                <pubDate>Fri, 19 Apr 2019 16:54:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان یک مهندس نرم افزار- قسمت 2 – رئیس پرحرف</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsan_toghian/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3-%D9%86%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%81%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-2-%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D8%B3-%D9%BE%D8%B1%D8%AD%D8%B1%D9%81-e8n7fczhpwup</link>
                <description> &lt;&lt; قسمت اولچند روز گذشت و آقای پرستویی مسئول روابط عمومی بهم زنگ زد و گفتش که فلان روز بیا برای یه جلسه. منم که کلی خوشحال بودم خداحافظی کردم و تلفن را قطع کردم.روز موعود فرا رسید و من هم کلی تیپ زدم و رفتم اون اداره. یادم هست که جلسه قرار بود 10 شروع بشه. من خودم را سر وقت رسوندم و رفتم اتاق IT. وقتی رسیدم آبدارچی برام چایی آورد و مسئولIT گفتش که قراره بریم پیش آقای دکتر (رئیس) جلسه ولی هر موقع جلسون تموم شد بهمون خبر میدن.اتاق رئیس، واحد IT، واحد مالی/اداری و اتاق رئیس حراست طبقه چهار بود. البته یه اتاق دیگه هم بود که مخصوص خانم ها بود.در طبقه 4 چند تا همکار خانم داشتیم که هر کدومشون مال یک واحد بودن ولی برای اینکه راحت باشن همشون کنار هم در یک اتاق جداگانه بودن.زمان جلو نمی رفت و من همین طور به ساعت مچیم نگاه می کردم. تو دلم می گفتم: مگه با من ساعت 10 وعده نکردین، پس چرا من را الاف کردین. قضیه از این قرار بود که خانمم ساعت 11 کلاس داشت و حتما باید با ماشین می رفت. منم با حساب اینکه جلسه 10 تا 10.5 طول می کشه برمی گردم و ماشین را میدم به خانمم.ساعت شد 10.5 که منشی رئیس زنگ زد و گفت بفرمائید داخل. اتاق رئیس اتاق کناری واحد IT بود. وارد اتاق ریاست شدیم. اتاقی بزرگ بود با یک میز ریاست بزرگ در انتها و یک میز 8 نفره طولی که به طور عمود تا انتهای اتاق کشیده شده بود و به میز ریاست متصل شده بود. دقیقا همون اتاق های بود که وقتی یاد رئیس ها می یوفتی میاد تو ذهنت.رئیس جلوی پای من و مسئول واحد IT بلند شد و سلام و حال و احوال پرسی کرد. قد بلند، گردنی افراشته و ستبر، ته ریش و یقه دیپلمات داشت. شروع کرد به صحبت کردن. از این گفت که کشور نیاز به خدمت داره و ما باید کار کنیم و برای مبارزه با خارجی ها و مقابله با تحریم ها هر کاری از دستمون میاد انجام بدیم. اگه خارجی ها ما رو تحریم کردن و بهمون فلان دستگاه را نمی دن باید متخصصان متعهد اون را بسازن و ....می گفت کسی که کار نمی کنه و یا مانع کار میشه از عمّال و جاسوسان انگلیس و اسرائیل هست .....می گفت که من به تخصص بها می دم و نه هیچ چیز دیگه. اگه کسی کار بکنه و تخصص داشته باشه ولی نماز نخونه کاری باهاش نداریم. مهم تخصص هست. می گفت: من خودم هم شلوار لی می پوشم و هم ریشم را از ته می زنم (حرفهایی که تاریخ مصرف شون گذشته).گفت و گفت و .... گفت. ساعت شد 11 و خانمم زنگ زد رو گوشیم. سایلنتش کردم. 2 دقیقه بعد دوباره زنگ زد و من سایلنتش کردم و باز هم زنگ زد و من دوباره بی صداش می کردم. پیش خودم می گفتم حالا که رئیس می بینه من کار دارم حرف را تموم می کنه ولی سخت در اشتباه بودمحدود 10، 12 باری که تلفنم زنگ زد و رئیس دید من دارم سرخ و زرد میشم رو کرد به من و با بیمزگی خاصی گفت که:دوست دخترته ؟منم گفتم نه خانوممه. گفت که اصلا بهت نمی یاد. متولد چندی؟ منم تاریخ دقیقش را گفت. حدود 2 روز مونده بود تا روز تولدم. صداش را انداخت تو گلوش و شروع کرد به خوندنHappy birth day to you .....Happy birth day to you .....کم کم داشت حرفهاش را جمع می کرد که با دست اشاره کرد به عکس آقای خامنه ایی که به دیوار زده شده بود و با حالتی دلسوزانه گفت که ما باید از این سید مظلوم پشتیبانی کنیم !!من هیچ چیزی نمی گفتم و فقط بهش لبخند می زدم و تو دلم بهش ....... می گفتم: آره جون خودتآخرای صحبت عکس یک شهید را از پشت جا خودکاریش برداشت و بهم نشون داد و گفت، من این را گذاشتم رو میزم تا همیشه ببینمش چون نگاه خیلی خاصی تو چشماش هست و خودم را مدیونش می دونم. تو دلم می گفتم، اینکه بعضی از شهدا خیلی نگاه خاصی دارن درسته ولی چه دلیلی داره تو هی این چیزا رو به من بگی جز ....تو همین جلسه بوهای خوبی به مشامم نرسید ولی ....قسمت سوم &gt;&gt;</description>
                <category>احسان طوقیان</category>
                <author>احسان طوقیان</author>
                <pubDate>Thu, 18 Apr 2019 14:26:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان یک مهندس نرم افزار- قسمت 1 – تماس تلفنی مشکوک</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsan_toghian/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3-%D9%86%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%81%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-1-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B3-%D8%AA%D9%84%D9%81%D9%86%DB%8C-hnhpcqxfp973</link>
                <description> آخرای آذر سال 96 بود و بعد از مدتها که در کنار هدایت استارتاپم کار فریلنسری کرده بودم دلم می خواست یه جای ثابت مشغول به کار بشم تا از رنج پرداخت ماهانه حق بیمه (مشاغل آزاد) و غیره راحت بشم.یه روز یادمه یه شماره ناشناس باهام گرفت و خودش را آقای پرستویی مسئول روابط عمومی یک اداره دولتی معرفی کرد. گفتش که آیا در حال حاضر جایی استخدام هستم یا نه؟بهش گفتم که نه، مدتی هست که به صورت استخدامی کار نمی کنمگفتش که اگه می تونی یه روز برم ببینمشوندر حالی که چشمام برق می زد و تو دلم قند آب میشد گفتم که باشه، چند روز آینده یه سری بهتون می زنم.از قبل می شناختمشون. سال 94 تا 95 بود که با همکاری اون اداره دولتی و یه استارتاپ دیگه مشغول کار روی یه محصول خاص دانش بنیان بودیم ولی به بعضی دلایل کار در وسط هاش متوقف شده بود.روز موعود شد و رفتم واحد IT. مسئول واحد از تجربیاتم پرسید و ازم نمونه کار خواست. منم اپی که اخیرا برای سیستم عامل اندروید نوشته بودم بهش نشون دادم. گفت که خوبه و یه روز باهات قرار می گذارم تا بریم پیش رئیستو چند روز آینده همش منتظر بودم تا بهم زنگ بزنن. یه روز دوباره آقای پرستویی زنگ زد و گفت ... قسمت دو &gt;&gt;</description>
                <category>احسان طوقیان</category>
                <author>احسان طوقیان</author>
                <pubDate>Thu, 18 Apr 2019 00:12:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا در پونیشا Out Source کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsan_toghian/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%B4%D8%A7-out-source-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-hsrjkxcwznc3</link>
                <description>تجربه کارفرمایی من در پونیشا نکات آموزنده ایی داره که خوبه بقیه دولوپرها و کافرماها هم بدوننقاعدتا آخر سال و آخر شهریور برای بسیاری از تیم ها وقت ارایه محصوله و باید کاراشون را جمع و جور و ارایه کنن. برای من هم آخر شهریور ددلاین ارایه محصولم بود. خب.. از اواسط تیر و اولای مرداد فهمیدم که اگه بخوام تمام کارای باقی مونده را خودم انجام بدم نمی رسم بنابراین تصمیم گرفتم اون جاهایی از پروژه که میشه out source کرد را بزنم توی پونیشا. حدود 4 تا پروژه در نظر گرفتم و با اولی شروع کردم.پروژه ایجاد یک پروفایل ساز با asp.net بود. کلاس هاش را خودم نوشته بودم و فقط کافی بود فریلنسر گرامی یک View درست کنه و وصلش کنه به یک action. سمت سرور هم باید ViewModel را می گرفت و در پایگاه داده ذخیره می کرد. کسانیکه با برنامه نویسی Asp.Net MVC کار کرده باشن می دونن که این کار خیلی ابتدایی هست. قیمت پروژه را گذاشتم 100 هزار تومن. بعد از مدتی چند فریلنسر از 100 قیمت داده بودن تا 300. من هم اون 100یه را انتخاب کردم که گفت کار را در 4 روز انجام میدهکلی هم براش توضیح دادم که از همین کلاس ها استفاده کن و css اضافی نزن و .........بعد از 5 روز کد را فرستاد. کلی خوشحال شدم که دارم جلوتر از زمان بندی خودم پروژه را انجام میدم. آقا چشمت روز بد نبینه. بازش که کردم دیدم از روی کلاس هایی که فرستادم اومده جدول (Table) درست کرده و کلی گنده کاری دیگهدوباره پیام زدم که بابا.... من که برات کلاس فرستادم یعنی از روش Code First برو جلو. گفت باشه و دوباره 5 روز طولش داد. در ارسال بعدی دیدم View را بر خلاف آنچه بهش توضیح داده بودم درست کرده. خلاصه بگم کاری که قرار بود 4 روز طول بکشه حدود 3 هفته طول کشید و فریلنسر محترم هم دیگه جواب نمی داد.در این مواقع پونیشا طرحی داره که می تونی اختلاف ایجاد کنی و پول از حساب پونیشا به حساب کارفرما بر میگرده. منم ایجاد اختلاف کردم. ابتدا پونیشا 5 روز مهلت میده تا با فریلنسر به توافق برسی. اگه رسیدی که هیچ. اگه نرسیدی که میره برا داوری و اون هم حدود 2 3 روز طول میکشه.سرتون را درد نیارم. بعد از یک ماه و نیم پولم را پس دادن و تازه رسیدم سر خط!!گفتم برم سراغ پروژه بعدی. دفعه دوم پروژه ام را با کلی جزییات توضیح دادم و گفتم View این باشه. Model اون باشه. خروجی اینه ورودی اونه. کلی هم عکس گذاشتم که فریلنسر نگه من نفهمیدم بعد از ارسال حدود یک هفته ای گذشت و هیچ پیشنهادی دریافت نکرد پروژه. از بس صورت پروژه طولانی شده بود، هر کی می خوند می ترسید. ناگزیر گفتم قیمت پروژه ام را بالا می برم تا جذاب باشه و رفتم پروژه را به یه صورت ساده تر بیان کنم.متاسفانه در این مواقع پونیشا اجازه ویرایش پروژه را نمیده و فقط می تونید اصلاحیه اضافه کنید. منم دوبار اصلاحیه زدم که قیمت قابل افزایش هست و ادامه داره و .... وکلی مطالب جذاب. بازم یک هفته گذشت و پروژه م هیچ پیشنهادی نگرفت.پیش خودم گفتم بازم بیخیالش، خود انجام می دم، بگذار یکی دیگه از پروژه ها را ارسال کنم. این بار پروژه فارسی سازی یک لایبراری javascript بود. پروژه کلی پیشنهاد گرفت و وقتی با فریلنسر به تفاهم رسیدیم در کمتر از 2 ساعت (حدود 12 شب بهم تحویل داد). کلی ذوق کردم و خاطرات تلخ را به فراموشی سپردم!پروژه بعدی را ارسال کردم. تنها یک پیشنهاد گرفت. منم از روی ناچاری قبول کردم. رزومه طرف خالیه خالی بود ولی من چون سرم خیلی شلوغ بود با دلهره کار را بهش دادم. ایشون معلوم بود junior بود ولی پشت کارش خوب بود. خرد خرد پروژه را انجام داد ولی همش می ترسید که کد را تحویل بده. بهش که می گفتم خروجیت را تا اینجا بده، برام ویدئو!! می فرستاد. ولی بازم دستش درد نکنه.کم کم داشت به آخرای ماه میرسیدم و هنوز کلی کارام مونده بود. در نتیجه بازم یه پروژه دیگه گذاشتم. پروژه همون پروفایل ساز بود ولی برای اینکه فریلنسرها نترسن! خیلی از سر و دمش زدم. گفتم فقط می خوام برا Classهای موجود یک View درست کنی و توضیحات بیشتری براش دادم. صورت پروژه اینه:مبلغ را گذاشتم 50 تا 100 تومان. دو نفر بهم پیشنهاد دادن. یه خانم که گفته بود 300 و یه آقا فرشاد که گفته بود 50. من با هر دو صحبت کردم. آقا فرشاد حتی قبل از اینکه چیزی مشخص بشه یه نمونه اولیه هم درست کرده بود. خانمه را که کمی باهاش صحبت کردم دیدم خیلی پرته و یه راست پروژه را دادم با آقا فرشاد.از اینجا دیگه داستان شروع میشه .....................بعد دو روز پیام داد که کار تمومه ولی نمی تونم فایل ارسال کنم و به پونیشا گفتم که مشکل فنی را رفع کنن. بهش گفتم به ایمیلم بفرست که روز بعد با اخطار! پونیشا موجه شدماولین حرکت مشکوک فریلنسر!دو روزی گذشت و دوباره پیام دادم که چی شد ؟؟؟؟؟؟برام این را فرستاد:دومین حرکت مشکوکمبلغ را واریز کردم و منتظر شدم.به هر حال چند روز بعد فایل پروژه ارسال شد و دیدم که View ظاهرش همونه. داخل صفحه ایجاد پروفایل رفتم و اطلاعاتی وارد کردم. دکمه Create را زدم........هیچ اتفاقی نیافتاد. رفتم داخل کد.دیدم ایشون زحمت فرموده اند و فقط یک View (برای دوستانی که نمی دونن، view یک صفحه html هست که در پروژه های MVc ساخته میشه) مرحمت نموده اند.باید توجه کنین که من نمونه کامل از تمام کدهای html و javascript را براش فرستاده بودم و ایشون کافی بود حوصله به خرج دهد و کپی و پیست نمایند!براش نوشتم که یه سری اصلاحات انجام بده:درخواست اصلاحیه منایشون جواب دادن:منم نوشتم که اقلا باید یه کاری بکنی تا پول حلالت باشه؟؟ایشون در نهایت گفت که اگه می خوای پولت را پس بگیر. به همین راحتی به همین خوشمزگی!نتیجه گیری اخلاقی:افرادی که در پونیشا به عنوان فریلنسر هستن از نظر تکنیکال 95درصدشون حرفه ای نیستنافرادی که در پونیشا به عنوان فریلنسر هستن از نظر حرفه ای و اخلاقی 98 درصدشون حرفه ای نیستنکارهای پیش پا افتاده را می توان در پونیشا انجام داد مثلا ساخت یه وب سایت با ورد پرسهمیشه به فریلنسر صورت پروژه را کاملا توضیح بدین. فرض کنین دارین با مادربزرگتون صحبت می کنینبهتره در صورت پروژه بگین که پرداخت را هنگام اتمام پروژه انجام میدیناگه قرار کار را در n روز دیگه داشته باشین از 4n روز پیش در پونیشا قرارش بدین. چون هر دفعه به یه نحوی تاخیر می خورهو سخنی با گردانندگان پونیشا:هیچ راهی برای بازخورد از فریلنسر نیست. فقط هنگامیکه پروژه به اتمام رسید می تونید نظرمون را درباره فریلنسر بگیم. در این صورت پروژه هایی که نا موفق بودن هیچ گاه نمیشه به فریلنسرش نمره منفی داداز نظر کارکردی باید سیستمتون را ارتقا بدین چون وقتی فریلنسر پروژه را تاخیر میده هیچ جریمه ایی براش در نظر نمی گیرینهدف باید خدمت رسانی هم به کارفرما و هم به فریلنسرها باشه، نه فقط درآمد برای خودتون!تجربه شخصیم این شد که : همیشه رو خودم حساب کنم!پروژه های دیگه ایی را در پارس کدرز گذاشتم که از نتیجه اش بیشتر راضی ام. اگه خواستین out source کنید، این را هم در نظر بگیرید</description>
                <category>احسان طوقیان</category>
                <author>احسان طوقیان</author>
                <pubDate>Wed, 19 Sep 2018 13:02:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم برات تنگه !</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsan_toghian/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D9%86%DA%AF%D9%87-xynauh4syhmw</link>
                <description>نزدیک دو ساله که از دنیای پایتون جدا شدم. اخیرا دارم با سی شارپ و ASP.Net MVC کد میزنم. جا داره این شعر را زمزمه کنم:  یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم    در میان لاله و گل آشیانی داشتمهر کاری می خواستی بکنی یه import x میکردی و مشکلت حل میشد، ولی حالا یه Hello World که می خوام بنویسم باید n تا کد خط بنویسمهمینفقط اومد به ذهنم</description>
                <category>احسان طوقیان</category>
                <author>احسان طوقیان</author>
                <pubDate>Wed, 13 Jun 2018 11:04:31 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>