<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های احسان ابوالحسنی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ehsanabolhassani14</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:05:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>احسان ابوالحسنی</title>
            <link>https://virgool.io/@ehsanabolhassani14</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هنر جنگ دانشگاه سوهانک</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanabolhassani14/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%87%D8%A7%D9%86%DA%A9-jxbw9bf6okzm</link>
                <description>نقد فیلم بادیگارد:فیلم با وجود اینکه هرچه از حاتمی‌کیا می‌شناسیم در خود دارد (جنگ، جبهه، شهادت، ایثار)، همه‌ی این مفاهیم را در قالبی مدرن می‌ریزد و سعی می‌کند با قهرمان‌سازی، درگیری‌های عقیدتی یک محافظ شخصیت‌های بلندمرتبه را با جامعه، با اطرافیانش و با باورهای خودش به تصویر بکشد. حاتمی‌کیا هیچگاه از اصل خود دور نشده، فقط همان ایده‌ها و جهان‌بینی‌هایش را همراه داستانی می‌کند که در زمان حاضر روایت می‌شود و شاید، ارتباط نزدیک‌تری با قشر جوان‌ برقرار می‌کند. اما خود محافظ در نقطه‌ی مقابل این ارتباط قرار می‌گیرد و خود را غریبه‌ای در عصر معاصر می‌بیند که نمی‌تواند ارتباطی درستی با زمانه برقرار کند و در تقلا است تا به درک درستی از تفاوت بین وظیفه و اعتقاد از نگاه دیگران برسد، چون خودش کاملاً بر این باور است که وظیفه از اعتقاد می‌آید و تنها در صورتی حاضر است جانش را برای فردی که محافظت می‌کند بدهد که به عقیده‌ی خودش،‌ آن شخص ارزش حفاظت را داشته باشد.برخورد نگاه‌های متفاوت در بادیگارد و تغییر زمانه، ستونی است که داستان روی آن سوار می‌شود و شخصیت‌ها شکل می‌گیرند. شخصیت‌هایی که تقریباً همه برای پر و بال دادن به حیدر ذبیحی (پرویز پرستویی) طراحی شده‌اند و فقط او را کامل می‌کنند. هر کسی سهم خودش از پیشبرد حیدر در داستان را دارد و آن‌ها به تنهایی،‌ ارزشی چندانی به منظور اضافه کردن نکته‌ای تازه به داستان را ندارند. هرچه هست حیدر است و اعتقاداتش، باقی تنها یا سر راه او قرار می‌گیرند یا کمک حالش هستند. حتی تصاویری که چند روز بعد از دیدن فیلم در ذهن باقی می‌ماند، (غیر از سکانس‌های اکشن که پرداختی عالی دارند) تنها چهره‌ی پرویز پرستویی با آن لبخند کمرنگ همیشگی‌اش است که زمان بسیاری را در طول فیلم به خود اختصاص داده و بادیگارد را مال خود کرده است. فیلم تلاشی برای تعریف باقی شخصیت‌ها نمی‌کند و گویی آن‌ها جزئی از دکوپاژ هستند و هدفی جز پررنگ جلوه دادن حیدر ندارند. از همسر و فرزندان او گرفته تا رئیس و همکارش، حتی آن دانشمند هسته‌ای که به اجبار وظیفه‌ی محافتظتش را برعهده می‌گیرد شخصیت‌هایی منفعل، تک‌بعدی و مکمل برای شخصیت اصلی هستند. آشفتگی فکری حیدر به عنوان محافظی که اعتقاداتش خط قرمز پررنگی برای او هستند قابل درک است و طبیعتاً این خانواده‌ی اوست که باعث آرامش او می‌شود، اما تأکیدی بر رابطه‌ی عاطفی او با همسرش راضیه (مریلا زارعی) نشده و او برای دختر بزرگ‌ترش هم تبدیل شده به کبوتر نامه‌بری که شرط و شروط ازدواج را به همکارش  الیاس (پدرام شریفی) می‌رساند. فلسفه‌ی حضور خانواده‌ی محافظ را در سکانس فوق‌العاده عجیب و نامأنوسی متوجه می‌شویم که حیدر با حوله‌ای بر بدن در شمایل یک قدیس ظاهر شده و دختران و همسرش او را تیمار می‌کنند. فضاسازی این سکانس با آن ترکیب‌بندی و نورپردازی ملایم هیچ سنخیتی با باقی فیلم ندارد و هدف و پیامش هم تقدس بخشیدن به شخصیت حیدر ذبیحی و والا شمردن باورهای او است، باورهایی که باقی مردم درکشان نمی‌کنند و این وظیفه‌ی حیدر است که راه راست را به آن‌ها نشان دهد.نویسنده وبلاگ : احسان ابوالحسنینام استاد علی اکبر حسنوند</description>
                <category>احسان ابوالحسنی</category>
                <author>احسان ابوالحسنی</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jun 2023 14:27:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر جنگ دانشگاه سوهانک</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanabolhassani14/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%87%D8%A7%D9%86%DA%A9-nz3o8n28fqky</link>
                <description>نقد فیلم درخت گردو: بزرگ‌ترین مشکل فیلم «درخت گردو» قطعاً فیلمنامه است. فیلمنامه‌ای که در آن شخصیت‌ها ساخته نمی‌شوند و تاکید فیلم بر نمایش زجر و درد قربانیان سلاح شیمیایی است. به همین دلیل است که فیلم جدید مهدویان تبدیل به شکنجه مخاطب می‌شود بدون آن که قصه در آن گسترش پیدا کند. «درخت گردو» قرار است حول محور شخصیت قادر باشد. پدری که تمام اعضای خانواده‌اش را در بمباران شیمیایی ازدست‌داده و به‌نوعی، زندگی برای او به پایان رسیده است. فیلم اما از این موقعیت استفاده نمی‌کند تا درامی خلق کند و مخاطب را مجاب کند تا با او همذات‌پنداری کند. مهدویان به‌جای پرورش شخصیت‌های داستان، آن‌ها را به حال خود رها کرده و در عوض با استفاده از موسیقی و تصاویر اسلوموشن، قصد داشته پیامش را به مخاطب انتقال دهد که نتیجه ناامیدکننده است.صرفاً ناظر بر رنج خانواده و مردمش هست و هیچ پیشرفت دیگری در فیلمنامه حاصل نمی‌شود.بااین‌حال، بازی پیمان معادی در نقش اصلی یکی از نقاط قوت فیلم محسوب می‌شود. بازیگری که در یکی از چالش‌برانگیزترین نقش‌آفرینی‌های دوران بازیگری‌اش موفق عمل کرده و صحنه را از آن خود می‌کند. حضور مهران مدیری نیز یکی از علامت سؤال‌های بزرگ فیلم است که احتمالاً به دلیل بازاریابی و تبلیغات از وجود او در فیلم بهره‌مند شده‌اند. مهران مدیری بازی خوبی از خود ارائه داده اما بااین‌حال، نتوانسته ارتباط عمیقی باشخصیت برقرار کند و صرفاً تجربه قبلی بازیگری و اجرای او بوده که توانسته از سقوط شخصیت دکتر جلوگیری نماید.نویسنده وبلاگ : احسان ابوالحسنینام استاد علی اکبر حسنوند</description>
                <category>احسان ابوالحسنی</category>
                <author>احسان ابوالحسنی</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jun 2023 14:07:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر جنگ دانشگاه سوهانک</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanabolhassani14/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%87%D8%A7%D9%86%DA%A9-qyadequ2ia1x</link>
                <description>نقد فیلم رد خون :داستان اصلی فیلم، در مورد عملیات مرصاد است اما کارگردان درکنار آن داستان فرعی افشین (محسن کیایی) و سیما (بهنوش طباطبایی) را هم به‌وجود آورده است تا به این شکل، هم فیلم را مهیج‌تر کند و هم به واسطه یکی از این شخصیت‌‌ها یعنی سیما مخاطب را به درون گروه مجاهدین ببرد. ارتش عراق، بخشی از اسیران خود را به مجاهدین می‌دهد تا از آن‌ها به نفع خود استفاده کنند. سیما جزء همین اسیران است. افشین، فکر می‌کند که او اسیر شده است و داستان آن‌ها زمانی آغاز می‌شود که افشین عکس او را تصادفی می‌بیند. در فیلم‌های سینمایی هرچه اتفاق‌های تصادفی کم‌تر رخ بدهد خوشایندتر است اما درکل وجود یک اتفاق تصادفی در فیلم، آن هم برای شروع یک ماجرا اشکالی ندارد. اولین نکته در مورد داستان افشین و سیما این است که وقتی افشین در اتاق مخصوصی، عکس سیما را بزرگ می‌کند نور قرمزی بر تمام فضا حاکم است و افشین گریه می‌کند. نور قرمز، بسیار به فضاسازی این صحنه کمک کرده است. نور قرمز در این صحنه نشانه عشقی است که افشین به سیما دارد. سیما فقط به‌دنبال این است که درکنار بچه‌اش باشد و افشین که عاشق سیما است نمی‌خواهد معلوم شود که سیما عضو مجاهدین است. همین اختلافی که در هدف‌های افشین و سیما است نقطه مثبت فیلمنامه محسوب می‌شود که این داستان را از یک داستان کلیشه‌ای متمایز می‌کند. گره‌ای که در این داستان وجود دارد این است که نباید سیما لو برود. همه چیز درست پیش می‌رود تا انتهای فیلم که ناگهان، مسعود را می‌بینیم که عکسی را به یکی از کسانی که بازجویی می‌کند نشان می‌دهد. او هم سیما را شناسایی می‌کند. مشکل اینجا است، سیما که خیلی تلاش شده تا لو نرود خیلی راحت لو می‌رود و فرد زندانی، خیلی راحت سیما را لو می‌دهد. شاید اگر زندانی در بازجویی کمی مقاومت می‌کرد این قسمت از داستان بهتر از کار در می‌آمد. فیلم جدید مهدویان، روایت دانای کل دارد و برای همین مخاطب باید تمام اتفاق‌های مهمی را که برای شخصیت‌ها میافتد ببیند.سیما یکی از شخصیت‌های مهم فیلم است که باید او را دنبال کنیم. تا زمانی‌که در عملیات مرصاد، مجاهدین شکست می‌خورند او را می‌بینیم و در جریان چگونگی روند زندگی او قرار می‌گیریم اما از وقتیکه سیما صحنه عملیات را ترک می‌کند مخاطب نمی‌فهمد که او چگونه روزگار می‌گذراند. حتی در جایی می‌بینیم او در جاده‌ است و تغییر لباس داده است اما متوجه نمی‌شویم چگونه لباس‌هایش تغییر کرده است. همینطور نمی‌فهمیم سیما وقتی به تهران می‌آید کجا زندگی می‌کند. در صحنه ملاقات سیما با افشین باز هم می‌بینیم که لباسش تغییر کرده است اما نمی‌فهمیم چگونه؟ کمال (هادی حجازی‌فر) با فرد دیگری به نام شادکام به مأموریت می‌رود که شادکام در آن مأموریت شهید می‌شود. نکته‌ای که در مورد شخصیت شادکام وجود دارد این است که او یکی از قهرمانان داستان ما است. اما مدت زمان کمی برای نزدیک شدن به این شخصیت در اختیار مخاطب قرار گرفته و در این زمان اندک هم زیاد، تلاشی صورت نگرفته تا مخاطب به شادکام نزدیک شود. البته همان‌طور که گفته شد شخصیت‌های فیلم زیادند و به‌وجود آمدن چنین مواردی دور از انتظار نیست. این مشکل را می‌شد با کم کردن تعداد شخصیت‌ها حل کرد. در مجلس ترحیم شادکام روی دیوار، عکس چند شهید را می‌بینیم که چند نفر از آن‌ها شخصیت‌های فیلم «ماجرای نیمروز» هستند. مهدویان با اینکار هم خواسته به فیلم قبلی خود اشاره‌ای کند و هم به مخاطب یادآوری کند شخصیت‌هایی که در فیلم قبلی بوده‌اند و در این فیلم نیستند شهید شده‌اند.نویسنده وبلاگ : احسان ابوالحسنینام استاد علی اکبر حسنوند</description>
                <category>احسان ابوالحسنی</category>
                <author>احسان ابوالحسنی</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jun 2023 14:00:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر جنگ دانشگاه سوهانک</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanabolhassani14/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%87%D8%A7%D9%86%DA%A9-fdudtcadapa8</link>
                <description>نقد فیلم ماجرای نیمروز:«این‌ها عادت دارند چنتا از آدماشون رو سرخ کنند تا نفوذیشون سفید بمونه» این دیالوگی است که رحیم (با بازی احمد مهران‌فر) درباره دشمنان‌شان در فیلم ماجرای نیمروز می‌گوید. فیلم ماجرای نیمروز درباره تضاد بین ایدئولوژی‌هاست. در سازمان‌های ایدئولوژیک هدف سازمان مهمتر از افراد است و همین مسئله جنگ بین دو گروه را در فیلم پیچیده می‌کند. دیگر کشمکش و تضاد، بین دو فرد نیست بلکه دو عقیده در برابر هم قرار گرفته‌اند و همین معادلات را به‌ هم می‌زند. خواهر به خواهر رحم نمی‌کند. دوست قدیمی نارفیق می‌شود. مؤمن انقلابی نفوذی و رییس‌جمهور فراری. سال‌های ابتدای انقلاب اسلامی از دراماتیک‌ترین و ملتهب‌ترین روز‌های تاریخ مملکت ایران است که پس از گذشت چند سال دست نخورده و ناب باقی مانده است. خون‌های زیادی ریخته شد و تضاد ایدئولوژیک بسیاری به وجود آمد که گوشه‌ای از آن در فیلم دیدنی ماجرای نیمروز به نمایش گذاشته شده است. فیلمی که ساختش هم برای فیلمساز و هم برای وزارت ارشاد جسارت بسیار می‌خواهد.درام محوری ماجرای نیمروز از نوع گروه در برابر گروه است. در این شکل درام چند شخصیت با اهداف مختلف اما با هدف محوری مشترک در ماجرایی در برابر گروه دیگری قرار می‌گیرند و تلاش می‌کنند تا موفق شوند و به هدفشان برسند. معمولاً آنچه که باعث شروع داستان می‌شود حادثه‌ای است که هدف شخصیت‌ها را شکل می‌دهد و در پایان‌بندی پاسخی برای حادثه ایجاد شده به دست می‌آید. در ماجرای نیمروز شروع مبارزه مسلحانه از طرف مجاهدین خلق که همزمان با عزل بنی‌صدر در ریاست جمهوریست شروع تحقیقات سپاه و آغاز درام است.تعدد شخصیت در یک درام سیاسی باعث می‌شود تا فرصت پرداختن به همه شخصیت‌ها به شکل عمیق وجود نداشته باشد اما نشانه‌هایی که هوشمندانه برای هر شخصیت انتخاب شده از اسم گرفته تا نحوه لباس پوشیدن، شوخی با ریش فابریک و حتی نحوه راه رفتن یا ایستادن، همگی جزیی از شخصیت پردازی هستند. برای مثال ارتباط بین اسم کمال، نگاه و رویکردش در عملیات و پیش‌داستانش در جبهه جنگ و آزاد سازی قله‌ها، هم از منظر داستانی هم از منظر نشانه‌شناسی عقیده‌ی کمال‌گرایش را (که هنوز هم در گروه‌های سیاسی جای خود را دارد) به خوبی نشان می‌دهد.نویسنده وبلاگ : احسان ابوالحسنینام استاد علی اکبر حسنوند</description>
                <category>احسان ابوالحسنی</category>
                <author>احسان ابوالحسنی</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jun 2023 13:50:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر جنگ دانشگاه سوهانک</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanabolhassani14/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%87%D8%A7%D9%86%DA%A9-fafjvzb5dkmu</link>
                <description>رسیدگی به مردم :26سال از شهادت ابراهيم گذشت. مطالب كتاب جمع آوري و آماده چاپ  شد. يكي از نمازگزاران مسجد مرا صدا كرد و گفت: براي مراسم يادمان آقا  ابراهيم هر كاري داشته باشيد ما در خدمتيم. با تعجب گفتم: شما شهيد هادي رو ميشناختيد!؟ ايشون رو ديده بوديد!؟ گفت: نه، من تا پارسال كه مراسم يادواره برگزار شد چيزي از شهيد هادي نمیدونستماما آقا ابرام حق بزرگي گردن من داره! براي رفتن عجله داشتم، اما نزديكتر آمدم. باتعجب پرسيدم: چه حقي!؟ گفت: در مراســم پارسال جاســوئيچي عكس آقا ابراهيم را توزيع كرديد.  من هم گرفتم و به ســوئيچ ماشينم بستم. چند روز قبل، با خانواده از مسافرت  برميگشتيم. در راه جلوي يك مهمانپذير توقف كرديم. وقتي خواســتيم سوار شويم باتعجب ديدم كه ســوئيچ را داخل ماشين جا  گذاشتم! درها قفل بود. به خانمم گفتم:كليد يدكي رو داري؟ او هم گفت:  نه،كيفم داخل ماشينه! خيلي ناراحت شــدم. هر كاري كردم در باز نشــد. هوا خيلي ســرد بود. با  خودم گفتم شيشه بغل را بشكنم. اما هوا سرد بود و راه طوالني.  يكدفعه چشــمم به عكس آقا ابراهيم افتاد. انگار از روي جاسوئيچي به من  نگاه ميكرد. من هم كمي نگاهش كردم و گفتم:آقا ابرام، من شنيدم تا زنده  بودي مشــكل مردم رو حل ميكردي. شــهيد هم كه هميشه زنده است. بعد  گفتم: خدايا به آبروي شهيد هادي مشكلم رو حل كن. ُ تــو همين حال يكدفعه دســتم داخل جيب كتم رفت. دســته كليد منزل را  َ برداشتم! ناخواسته يكي از كليدها را داخل قفل در ماشين كردم. با يك تكان،  قفل باز شد. با خوشــحالي وارد ماشين شديم و از خدا تشــكر كردم. بعد به عكس آقا  ابراهيم خيره شــدم وگفتم: ممنونم، انشاء الله جبران كنم. هنوز حركت نكرده  بودم كه خانمم پرسيد: در ماشين با كدام كليد باز شد؟  با تعجب گفتم: راســت ميگي، كدوم كليد بود!؟ پياده شدم و يكي يكي  كليدهــا را امتحان كردم. چند بار هم امتحــان كردم، اما هيچكدام از كليدها  اصلا وارد قفل نميشد!! همينطوركه ايستاده بودم نَفس عميقي كشيدم. گفتم:  آقا ابرام ممنونم، تو بعد از شهادت هم دنبال حل مشكالت مردمي.(شهید ابراهیم هادی- راوی نویسنده کتاب سلام بر ابراهیم)نویسنده وبلاگ : احسان ابوالحسنینام استاد علی اکبر حسنوند</description>
                <category>احسان ابوالحسنی</category>
                <author>احسان ابوالحسنی</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jun 2023 14:58:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>