<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های احسان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ehsankamali</link>
        <description>نویسنده نیستم. گهگاهی برای بهتر شدن حالم چند خطی مینویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 01:40:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/7412/avatar/OfadQR.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>احسان</title>
            <link>https://virgool.io/@ehsankamali</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آنجا بزمی در کار نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsankamali/%D8%A2%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D8%B2%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-br2xw3jerbaq</link>
                <description>دوباره روی صندلی اش نشست. همان اداره، همان میز و همان همکاران! خمیازه ای کشید و به کارهای مانده ی روز قبل فکر کرد. کارهای اداره اش که چند وقتی بود روی دستش مانده بود و چون کسی نبود که بازخواستش کند همچنان عقب می افتادند. مگر اینکه ارباب رجوعی سمج بالای سرش می ایستاد و بیخیال نمیشد!چند ماهی بود که زندگی را به همین منوال میگذراند. میانسال نبود، هنوز ۴۰ سالش هم نشده بود اما اسم این حالش را گذاشته بود بحران میانسالی! اصلا مگر میانسالی به سن و سال است؟ جمله ای را که به ناف صادق هدایت بسته بودند با خود مرور می کرد:گاهی آدمی در بیست سالگی میمیرد ولی در هفتاد سالگی به خاک سپرده می شود!شاید تحمل واقعیت زندگی را نداشت. روندی تکراری و روزمره جهت تامین معاش برای زنده ماندن! و آن چنان انسان در این روند دست و پا میزند انگار در انتهای مسیر و خط پایان قرار است همه چیز ناگهان تغییر کند. انگار پایان واقعا پایان نیست و آنجا بزمی انتظارشان را میکشد.به انسان های معتقد به دنیای دیگر غبطه می‌خورد چون حداقل کورسوی امیدی برای خود باقی گذاشته اند. حالا چه واقعا معتقد باشند و چه این اعتقادات را جهت تحمل روزگار به خود خورانده باشند! با هیچ اعتقادی آبش توی یک جوب نمیرفت! همه این افکار انگیزه را در او کشته بود و رمقی برای حرکت رو به جلو در خود احساس نمی کرد.برای خود استکانی چای ریخت و همان جور داغ مشغول نوشیدن شد. از معدود لذت هایی که هنوز به او حس خوبی می داد همین نوشیدن چای داغ بود!چایش را نوشید و زونکنی خاک گرفته را که از روزهای قبل روی میزش بود باز کرد و مشغول به کار شد. زندگی برای او متوقف نمی شد، هرچند در انتها بزمی در انتظارش نباشد!صد البته ارباب رجوع سمجی هم که از دقایقی پیش روبرویش نشسته بود در این مسئله بی تاثیر نبود...</description>
                <category>احسان</category>
                <author>احسان</author>
                <pubDate>Thu, 07 Jul 2022 10:58:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عدد، عدد، عدد...</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsankamali/%D8%B9%D8%AF%D8%AF-%D8%B9%D8%AF%D8%AF-%D8%B9%D8%AF%D8%AF-z5dwktncvipe</link>
                <description>نگاهی کوتاه که به اطرافمان می اندازیم علاقه انسان ها به عدد خودنمایی میکند. زندگی که سرشار از شور ، روح و معناست و انسانی که از فرط پیچیدگی با هیچ ابررایانه ای قابل قیاس نیست چه راحت گاهی در یک عدد خلاصه می شود.مثلا همین شماره ملی چقدر همه چیز را ساده انگاری کرده است. در بانک بعد از سلام و اعلام درخواست، متصدی باجه میپرسد شماره ملی؟ شماره ملی چه میداند آن آدم چه دردی دارد؟ چگونه آن کارمند از شماره ملی شخص متوجه میشود چگونه رفتار کند تا روح یک انسان را آزرده تر نسازد؟ شماره ملی چه میداند که شخص چه روز تلخی را سپری کرده است؟ در چند عدد خلاصه میشویم:در تخت شماره فلان به دنیا می آییمدر یک شماره ملی خلاصه میشویمو هر روز عددی به ما اضافه می شود.شماره پلاک ماشینشماره مدرک تحصیلیشماره گواهینامهشماره تلفنو...و چند تاریخ هم به کوله بارمان اضافه میکنیمتولد، فارغ التحصیلی ، ازدواج و ...آخری را نگه داریم برای آخر!از همه دردناکتر هم اعداد پایان راه استقطعه فلان ردیف فلان میروی و میرویاز تو چند عدد می ماند.کاش روزی دستگاهی ساخته شود که با دریافت یکی از شماره هایت میگفت این فرد دلی غمگین دارد، دلش برای یک نفر تنگ است و هزار راه نرفته در زندگی دارد که خودش مقصر هیچ کدام از نرفتن ها نیست!کاش دستگاه میگفت با شماره 323 آرام تر برخورد کن، شب تا صبح پلک روی هم نذاشته است. کاش میگفت که اگر کمی با او تندی کنی اشکش سرازیر می شودو چه زیبا فروغ تمام این ماجراها را به سخره میگیرد:فاتح شدمخود را به ثبت رساندمخود را به نامي ، در يک شناسنامه ، مزين کردمو هستيم به يک شماره مشخص شدپس زنده  باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهرانديگر خيالم از همه سو راحتستآغوش مهربان مام وطنپستانک سوابق پرافتخار تاريخيلالايي تمدن و فرهنگو جق و جق جقجقهء قانون ...آهديگر خيالم از همه سو راحتست.........‌‌............-------------------------پی نوشت:از نظر خودم تلخ و بی سر و ته نوشتم. ولی منتشر کردم که بمونه.شعر زیبای فروغ فرخزاد کامل نیست فقط بخش کوتاهیش رو نوشتم.</description>
                <category>احسان</category>
                <author>احسان</author>
                <pubDate>Mon, 04 Jul 2022 23:43:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلشِ آهنگ یادت نره!</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsankamali/%D9%81%D9%84%D8%B4%D9%90-%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%86%D8%B1%D9%87-i7vclo5yoegv</link>
                <description>توی کافه نشسته بود و منتظر آماده شدن سفارشش بود. اتفاقی آن طرف ها پیدایش شده بود. مدتها بود قید صبحانه خوردن در کافه را زده بود و صبحانه خوردن در تاریک و روشن خانه را ترجیح می داد. الان هم یه گوشه را انتخاب کرده بود و یک جوری نشسته بود که یک وقتی خدایی نکرده چشمش اتفاقی توی چشم دوست و آشنا نیفتد. سرش را پایین انداخته بود و در عوالم خودش غرق بود. به مشکلات پیش آمده در کارش فکر میکرد. توی ذهنش داشت با رئیسش دعوا میکرد که چرا سر نیم ساعت دیر آمدن چنان قشقرقی برپا کرده بود. ناخودآگاه چین‌های پیشانی‌اش عمیق تر شدند.عصرها هم که سر شغل دومش سر حساب و کتاب با کارمندش جنگ اعصاب داشت. با خودش گفت مرده‌شور این زندگی را ببرد که هم باید از زیر دست بکشی و هم از بالا دست! اوضاع در خانه هم چندان دلچسب نبود ظاهراً همه چیز آرام بود اما احساس می‌کرد زحماتشان چنان که باید دیده نمی شوند. حس بدی است قدردانی نشدن.در حال و هوای خودش بود که یک نفر صندلی جلویی را جابجا کرد و نشست سر میزش. کمی جا خورد و سرش را که بالا گرفت. یکی از دوستانش را دید. توی دلش گفت لعنتی این چرا حالش همیشه خوب  است! لبخندی زورکی تحویل داد و حال و احوال پرسی کردند. سر صحبت باز شد، دوستش تعریف کرد که در جاده موتور خودرویش آتش گرفته و اگر مردم به دادشان نمی رسیدند خودش و خودرو با هم رفته بودند هوا! مرد گفت حتماً خیلی اذیت شدی؟ دوستش گفت نه اصلاً فلش آهنگ و عینک دخترم را برداشتم و از ماشین پریدم بیرون. زحمت خاموش کردن آتش هم افتاد گردن حاضران در صحنه! شب هم کیک و گل گرفتم و تولد همسرم را جشن گرفتیم. مرد با خودش گفت آخه لعنتی تو اون شرایط فلش آهنگ  و گل و کیک تولد؟ دوستش ادامه داد وقتی کاری از دستت بر نمی آید بهترین کار بی خیال بودن است. توضیح میداد که بعضی رفتارهای دیگران که حرصشان را می خوریم نه توان تغییر دادنشان را داریم و نه در ۵ دقیقه و ۵ ساعت و ۵ هفته و ۵ سال آینده ما تاثیری خاصی دارند.انگار بو برده بود که دوستش حالش زیاد خوش نیست و تلاش می کرد حالش را بهتر کند. برایش توضیح داد که انسان باید دور و برش را با آدم هایی پر کند که حالش را بهتر میکنند و آدم های سمی را از زندگیش حذف کند. می گفت خیلی از شرایط را چه بخندی و چه حرص بخوری نمیتوانی تغییر دهی فقط تحملشان را برای خودت سخت تر می کنی. گفت زندگی همین لحظه هایی است که در حال گذشتن است و هیچ دستاوردی بهتر از شاد بودن نمیتوانی داشته باشی. گفت و گفت و گفت....صبحانه شان تمام شده بود. دوستش خداحافظی کرد، از سر میز بلند شد و رفت. مرد به فلش آهنگ فکر کرد و لبخندی زد به ۵ دقیقه و ۵ ساعت و ۵ هفته و ۵ سال بعد فکر کرد.  از جا برخاست و از کافه بیرون زد. دیگر اثری از آن چین های عمیق در پیشانی اش نبود....</description>
                <category>احسان</category>
                <author>احسان</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jun 2022 12:50:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک جای کار می لنگد!</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsankamali/%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D9%84%D9%86%DA%AF%D8%AF-bvgdcjdj3z7c</link>
                <description>پسرکم بی تاب و بی حوصله این ور و آن ور می رود و انتظار برگشتن مادرش را میکشد.  وقتی از او میپرسم مامان را دوست داری بدون فکر می‌گوید نه! رفتارش را باور کنم یا حرفش را؟ طبیعتا یک جای کار می‌لنگد!ناخودآگاه به دوست داشتن ها و دوست نداشتن های خودمان فکر میکنم . ما هم گاهی معتقدیم کسی یا چیزی را دوست نداریم ولی ته دلمان انتظارش را می کشیم.بعضی مان به جد معتقدیم روز تولدمان را دوست نداریم اما چند روز مانده به این روز دوست نداشتنی بی تاب آمدنش هستیم، حتی اگر به زبان تکذیبش کنیم. مدعی هستیم فلان آدم را دوست نداریم اما بعد از دیدنش تا ساعت ها حالمان خوب است. می‌گوییم فلان کار را دوست نداریم در حالی که حتی از تماشایش هم لذت میبریم. اگر پس ذهنمان را بگردیم از این دست مثال ها فراوان یافت می شود. معلوم نیست معنای دوست داشتن را نمی دانیم یا خودمان و احساسمان را درست نمی شناسیم و یا این تکذیب ها حس خوبی به ما می دهد. به هر حال چیزی که مشخص است ما هم به مانند پسرک من یک جای کارمان می لنگد... خوندن مطلب قبلیم برای من که مدت ها بود چیزی ننوشته بودم انگیزه ادامه راهه: https://vrgl.ir/SStIU </description>
                <category>احسان</category>
                <author>احسان</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jun 2022 16:33:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به دنبالِ حالِ خوب</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsankamali/%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%A8-szs5ilfbueas</link>
                <description>این روزها مدام به دامن این و آن چنگ میزنم که شاید ساعتی تنهایی ام را پر کنند.درست نمیدانم کی حالم این گونه شد، روزهای خوبم را به یاد نمی آورم، اصلاً نمی‌دانم حالم باید اینگونه باشد و آن روزها اتفاقی خوب بودم یا الان بد هستم و باید به روزهای خوبم برگردم.می گویند هیچکس به جز خودت نمی تواند حالت را خوب کند.من که خودم را اصلاً در این قواره ها نمیبینم که بتوانم حالِ خودم را خوب کنم. اصلا به نظرم این حرف مغلطه ای بیش نیست.  گاهی اوقات یک لبخند ساده ی یک نفر که برایت مهم است آنچنان حالت را خوب می‌کند که یک لشکر صد نفره مثل خودت از پسش بر نمی آیند.شاید لحظه‌ای باشد آن حال خوب ولی من آن لحظه را با هیچ چیز عوض نمیکنم.اصلاً خوب که فکر می کنم می بینم برود به درک هرکه می گوید فقط خودت میتوانی حال خودت را خوب کنی...</description>
                <category>احسان</category>
                <author>احسان</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jun 2022 18:50:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از کتاب های خوب ممنونم!</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D9%86%D9%85-zfzoh9aipwum</link>
                <description>درباره اهمیت مطالعه زیاد گفته اند و نوشته اند و کم شنیده ایم و خوانده ایم! اگر یک سرچ کوچولو انجام بدید به نتایج خوب و انگیزاننده ای هم می رسید. به عنوان نمونه من یک نوشته رو در  ویرگول پیشنهاد میکنم: https://virgool.io/@game_bartar/%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%87-%D9%88-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-assmv4ozs8ny به هر روی ارزش این مطلب بر کسی پوشیده نیست و از طرفی بنده هم اونقدر سرانه مطالعه کشور رو بالا نبردم که بخوام دیگران رو ارشاد کنم ولی خواستم در یک نوشته کوتاه از همه کتاب های خوبی که خوندم تشکر کنم.یکی از معیارهای خوب بودن کتاب برای من اثری هست که تا مدتی توی ذهنم باقی میذاره. برای نمونه حسی که حین و بعد از خوندن 1984 داشتم رو خوب یادمه. ترس و دلهره که قراره چی بشه و تو اتاق 101 لعنتی چه خبره. حس همذات پنداری با مردمان اون شهر و جاذبه عشقی که تو اون شرایط در جریانه! بعد از تمام کردن کتاب فیلمش رو دانلود کردم و جالبه که تصویری که تو ذهنم از ساخته بودم بسیار به فیلم نزدیک بود.یا  سووشون که قهرمانش یک زنه و به واقع با تمام ضعف ها و کاستی هایی که داره به واقع یک قهرمانه!جای خالی سلوچ و مصائب یک زن در یک روستای دور افتاده با دو پسر ناخلف که دوست داشتم از دل داستان بیرونشون بکشم و خفشون کنم! ملت عشق من رو  مجذوب موضوعی کرد که قبل از اون هیچ علاقه ای بهش نداشتم، و تا چند وقت کار من شده بود مطالعه مقالات مختلف در باب عرفان و مولانا و شمس. برای من که در حد چند تا جمله درباره این موضوعات اطلاعات داشتم تجربه ای بس عالی بود.بعد از خوندن کتاب پدر پولدار ، پدر بی پول از رابرت کیوساکی ذهنم کاملا رفت به سمت پولسازی و تلاش کردم راه های درآمد جدیدی پیدا کنم که نهایتا شاید برام پولساز نبود ولی باعث شد من چند تا هنر جدید مثل مجسمه سیمی و ویترای و کار روی سفال رو یاد بگیرم.کتاب های زیادی از این دست هستند که حال ما رو خوب میکنن، شاید داستانشون جوری نباشه که حالتو خوب کنه ولی خوندن یک کتاب خوب با هر درون مایه ای حال آدم رو خوب میکنه و به آدم احساس ارزشمندی بیشتری میده. از همه ی این کتاب های خوب ممنونم!من چند تا از کتاب هایی که خوندنشون احساس خوبی بهم داد رو معرفی کردم. البته مشهور بودن و اکثراً باهاشون آشنا هستید. خوشحال میشم شما هم که این مطلب رو میخونید از تجربه هاتون از کتاب های خوبی که خوندید بگید و اونا رو در حد چند تا جمله معرفی کنید.خوندن مطلب قبلی بنده با عنوان زنگ انشاء ، فرصتی که قدر ندانستیم! هم خالی از لطف نیست: https://virgool.io/@ehsankamali/%D8%B2%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%D8%A1-%D9%81%D8%B1%D8%B5%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-lkwbbf4ikewo پی نوشت:بنده مدتی در ویرگول و جاهای دیگه مطلب می نوشتم ولی به ناگه به علت حال درونی خودم تمام اون مطالب رو پاک کردم و ترک نوشتن کردم. الان که بعد از چند ماه برگشتم متوجه شدم این رفتن های ناگهانی ممکنه بعضی دوستان رو دلگیر کنه که این نشون دهنده لطف زیادشونه . بنده بابت بی خبر رفتن قبلیم عذر میخوام!</description>
                <category>احسان</category>
                <author>احسان</author>
                <pubDate>Tue, 22 Oct 2019 11:08:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنگ انشاء ، فرصتی که قدر ندانستیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsankamali/%D8%B2%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%D8%A1-%D9%81%D8%B1%D8%B5%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-lkwbbf4ikewo</link>
                <description>اگر به آدمای دور و برمون دقت کنیم همه یه حسرتایی از گذشته هاشون دارن. بابامون فلان زمین رو نخریده اگر خریده بود الان میلیارد میلیارد قیمتش بود. فلانی اگر فلان شغل رو قبول کرده بود الان مدیرعامل اپل بود. اون یکی اگر فلان پیشنهاد ازدواج رو قبول کرده بود الان برنده اسکار خوشبختی می شد یا من اگر تو انتخاب رشته دانشگاه دقت کرده بودم الان کم کمش معاون وزیر بودم. انگار ذات زندگی یه جوریه که ما همش افسوس یه موضوعی رو تو گذشته داریم. در لحظه فرصت ها رو تشخیص نمی دیم و بعدها ازشون به عنوان فرصت یاد می کنیم. خلاصه همه این مقدمه رو عرض کردم که بگم من علاوه بر همه حسرت هایی که یه نفر تو سن من ممکنه داشته باشه یه حسرت کمیاب یا شاید هم خاص دارم به نام زنگ انشاء!میدونم خیلیا الان میگه ااااااااه مگه بدتر از زنگ انشا هم داشتیم؟ ولی خب شما بیاین به یه دید دیگه بهش نگاه کنید. خیلی از کارا هست که دوست داریم انجام بدیم ولی تا محدودیت زمانی یا زور بالای سرمون نباشه انجام نمیدیم. برای من یکیش همین نوشتنه. دوست دارم بنویسم ولی در عین حال ازش فراریم. چی بنویسم؟ کی بنویسم؟ کجا بنویسم؟ کی بخونه؟ اگر فلانی بخونه چی فکر میکنه؟ و هزار تا فکر اینجوری... در نتیجه...؟؟؟بله درست حدس زدین در نتیجه نمی نویسم. حالا شما تصور کن ما یه فرصت اکازیون داشتیم که موضوع بهمون میدادن، مخاطبمون آماده بود ، به اسم خودمون و با صدای خودمون خونده میشد اونم تو یه جمع سی چهل نفره ، درست یا غلط ارزشیابی هم می شد! و از همه مهم تر اینکه مجبور بودیم بنویسیم ( من به شما اعتماد دارم میدونم پدر و مادرتون براتون انشاء نمی نوشتن) خداییش چی از این بهتر بود؟ الان اسیر و آواره فضای مجازی شدیم و با اکانت گاهاً فیک مطلب مینویسیم و چشم به راه لایک و کامنت می مونیم که تو مغزمون دوپامین ترشح شه که احساس خوبی داشته باشیم. اون هم از مخاطبین عموماً ناشناس!حالا درسته ایراداتی هم به زنگ انشاء و درس انشاء وارد بود مثل موضوعات تکراری و کلیشه ای:تابستان خود را گونه گذراندید؟در آینده می خواهید چکاره شوید؟ایثار و فداکاریعلم بهتر است یا ثروت؟ ( سول داره مگه؟ جوابش یک کلمه ست)یا فرمت تکراری و مقدمه های شبیه به هم:منت خدای را عز و جل....با سلام به روح پرفتوح....بشنو از نی چون حکایت می کندما از این انشاء نتیجه میگیریم ...... و  اینجور متن های آماده ....یا اینکه معمولا خود معلم ها هم به چشم زنگ تفریح به زنگ انشاء نگاه میکردن و هیچ وقت تخصصی رو نوشتن ما کار نکردن( خودمو میگم ها شاید معلم انشای شما خوب بوده!). اما با همه این تفاسیر من دلم لک میزنه واسه یه بار دیگه کلاس انشاء. ( مدل نوید محمدزاده ای بخونید) و شاید آرزوی اول و دوم و سوم و چهارم و .... نباشه ولی مطمئناً جزء تاپ تن ام (Top Ten) هست. یه وقتایی فکر میکنم چرا اینقدر زود تمومش کردن؟ یعنی ما به دوره راهنمایی که رسیدیم به استاندارد های نوشتن دست پیدا کردیم؟ اصلا الان درسی به نام انشاء وجود داره؟ به علت فقدان بچه مدرسه در خانواده و اطرافیان ما بنده اطلاع کافی در این زمینه ندارم! اگر درسی به نام انشاء وجود داره آیا به همون سبک قدیم اداره میشه؟راستی! آیا هنوز واضح و مبرهن است که علم بهتر از ثروت است؟</description>
                <category>احسان</category>
                <author>احسان</author>
                <pubDate>Tue, 15 Oct 2019 00:11:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>