<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Ehsan Mirhashemi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ehsanmirhashemi</link>
        <description>برنامه نویسی + مقداری نویسندگی. آماده امتحان کردن تجربه های جدید. &quot;به دنبال&quot;</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 21:56:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/63216/avatar/ykLxDm.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Ehsan Mirhashemi</title>
            <link>https://virgool.io/@ehsanmirhashemi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یه کوچولو رویا</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanmirhashemi/%DB%8C%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-uefxqj8g7sfz</link>
                <description>در این هیاهوی زندگی‌، در این آمد و شد جریانات و وضعیت نابسامان زندگی ها، امشب در تاثیر اتفاقاتی و مصرفهایی بعد از مدت ها دوباره شروع به رویا پردازی کردم. این رویاها در بینهایتِ زیبایی سیر می کردند و من را در نیمه شب بیدار و پرشوق نگه داشتند. پس من از رویا آمدم که به نقش قلمش دربیاید و لذت افزون کند. لحظه هایی را تصور کردم که شغلی در حیطه فعالیت واقعی خودم پیدا کرده ام. شغلی که سال هایی است در آن تلاش کردم و برای هر کسی میتواند متفاوت باشه اما این مثال بر زندگی من است.درآمد مناسبی دارم و به گونه ای روزگار گذرانده ام که بتوانم سرمایه ای ذخیره کنم تا بتوانم یک House Camper برای خودم بخرم. یک ماشین که بتوانم با آن به هرجای فعلا همین ایرانِ خودمان سرک بکشم و زیستنم را ادامه دهم و زیستن های دیگر را ببینم، بیشتر ببینم و بیشتر ایمان بیاورم که خالق این همه زیبایی چقدر زیباست. غروب و طلوع را در جنگل، صحرا، دریا و بام و کف شهر ها تماشا کنم. تا بدانم من کوچک ترین جزء این جهان بینظیرم. وقتی در ذهنم داشتم ملزومات را مرور میکردم که چیست که حال مرا بهتر می کند و این قدم های نو را باحال تر می سازد ناگاه آبشار طلایی گیسوانش که باد را همراهی می نمود بر دیده ام نشست که اگر بخواهم بیشتر واژه ها را برای نقاشی زیبایی اش بر بوم متنم به قلم بگیرم فقط با ذهنم کوچکم و زبان قصارم محدودش کردم. خودتان درک کنید که چه میخوام طرح کنم. من به همراهی احتیاج دارم که این سفر را برای هردومان جذاب تر و شیرین تر کند و عزم مرا برای آزاد بودن و عشق ورزیدن جزم تر. از سحرگاهِ حرکتمان شروع کنم که جفتمان پتوها را که هنوز از شوق رفتنمان فرصت نکرده اند گرم شوند کنار می زنیم و لباس هایی که ما را آزادتر می سازند به تن می پوشانیم و من چشم انتظار قدم هایش بر آخرین پله هایی  که سال ها بی امید بر آن ها گام می نهاده، جلو در هستم. از ماشین برای تقریبا آخرین بار در این مدت پا روی آسفالت ترک خورده این شهر تکراری میگذارم. جادوی لبخندش را میبینم و به سرزمین آغوش خوش فرم و عطرش پناه میبرم. + میپرسم آماده ای؟- از لحظه ای که قلبم دوباره با شوق تپید آماده بودم.+ پس بزن بریم که از الان به بعد خونمون میشه آغوش هم. موزیک اول ام با خودته.این جا، جایی شد که ما دستهایمان را به طلوع خورشید کشیدیم و بوم سفید زندگی گرمی وجود نقاش را دوباره بر تار و پود ابریشمی اش حس کرد.Instagram @EhsanMrh.pv</description>
                <category>Ehsan Mirhashemi</category>
                <author>Ehsan Mirhashemi</author>
                <pubDate>Tue, 16 Mar 2021 01:58:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از خودم می دویدم</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanmirhashemi/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF%D9%85-pd44r05fzteu</link>
                <description>من در همهمه ای از افکار و رنگ ها می دویدم و در پشتم صداهایی بود که تا جایی که نفس یاری اش می کرد دنبالم می دوید. اما خب من هم با بارها تجربه فرار از این وضعیت، آدم بی تجربه ای نبودم. مهم نبود رو به رویم ابرآلود‌، گم و تیره است، مهم این بود که از آنچه در قبل از این بود دور می شدم. قطره قطره جریانِ صدای سکوت از امواجِ صدای پشت سر شدتِ بیشتری می گرفت و رنگ پوستم که از ترس رقیق شده بود باز نقاشی می شد. لبخند زدم و نفسی کشیدم. صدای هوایی که در بالش شش ها چرخه عمرشان را می چرخیدند می شنیدم. به اطراف نگاه کردم. از شدتِ بی رنگی ناشی از نبودِ نور حتی خودم را هم نمی دیدم.یادم می آید دفعه اول که اینجا بودم، با این امید که کسی ندید، به سرعت چشمام رو بستم تا شاید این اتفاق رقم نخورده باشد. محکم به هم فشارشان میدادم گویی انگار اصلا چشمی نبوده، کسی اینجا در کار نیست و سرم از سرمای برفی که درونش فرو رفته دارد یخ میزند. ولی حالا با هم غریبه نیستیم. ابنجا بودم خواب و غیر خواب.من باز هم سرتاسر گم و غمگین بودم. دوباره بازگزدانده شدم به ابتدای راه. جایی که خیلی وقت پیش زیر قدم های با اراده ام له اش کرده بودم و به سمت نوری که می دیدم جاری شده بودم. حالا من همان جا بودم. مسیر ساخته شدن شخصیت و گسترش روح ام به سان ِدایره هایی که از فشار اتفاقِ افتاده شده به دست و قصدِ من به دور سرِ ناپیدایم می چرخیدن دایره وار شده بود.حالا چه باید میکردم؟ من یکی از بینهایت نقطه تاثیرگذار بر این کره به جسم گرد و آبی، حالا باید به کدام سوی این نامعلومِ زندگی ام قدم می نهادم؟ می دانستم اولین قدم را ایستاده می گذارم. وقتی گام ها مصمم شد و خیالم آرام از عدم تزلزل مسیر، زندگی زیر پایم را خالی می کند و مرا رها. فریادی از سر ترس از ارتفاعم می زنم و کیلومترها رگ در بدنم سرشار از آدرنالین می شود. انگار سال هاست که دارم سقوط می کنم. نه این سقوط نیست. من پرواز را آموختم! اطرافم چیزهایی می دیدم. انگار که قرن ها پس و پیش از تولدِ آدم های مختلف ساخته شده بودند. فقط نگاهم تا قبل از این آماده دیدنشان نبود. نگاهی که درک کند. سازه هایی از احساسات، خاطره ها، افکار و عقیده ها.پرواز بین این عظمت ها بدون اینکه درگیر هیچکدام نشوم سخت بود. تاثیرپذیری و تاثیرگذاری. شهرهایی ساخته شده بود و مردمانی که شهرها را شهر کنند. خوشحال بودم که از بالا می دیدم.گویی بال هایم را آتش زدند و اوج ام را به سقوطی به سوی تاریک ترین احساسات مبدل کرده بودند. که ها بودند؟ضربه سهمگینی بود. به همین خاطر از ارتفاع میترسیدم. حس غلظتِ بیش از حدِ توانم وجودم را پر کرده بود. من درگیر احساسات نشده بودم. من خودش بودم. سنگینی جاذبه بود یا غلیظی ام یا ترکیبی از جفت آن ها نمیدانم اما حرکت را به گونه ای کند و طاقت فرسا کرده بود که گام برداشتن معنای خود را از دست داده بود. من به واقع داشتم بر روی قلب سوخته ام می خیزیدم. نمیخواستم قبول کنم فاجعه بر من اجبار شده را. همچنان خود را می کشیدم اما به کجا؟صبر کردم ...اندکی بیشتر از همان چشم به خودم، به درونم نگریستم. من همان نقطه بودم که آغازین گام را محکم گذاشتم. من پرواز را آموخته بودم و بله من کسی بودم که غرور را آموختم. حالا هم احساسات را با تک تک سلول هایم تجربه کردم. تلخ به اندازه از دست دادن بال هایم برای پرواز و رهایی. ولی من خودم را پذیرم با تمام غلیظی ها و سبکی ها. حالا حس بهتری دارم. احساسات را با تمام هست و نیستش بروز  می دهم و خودم را باز رها می سازم. انگار کسی در چاه را برداشته باشد. کثافت ها رفته اند و فقط جایش بر من ماند. این اصلی ترین پیشه من و اجدادم است. حل کردن مشکلاتمان. البته که این ایده آل ترین حالت آدم شدن است اما به وضوح می شود حسش کرد و خودمان را پیدا.  احسان میرهاشمی</description>
                <category>Ehsan Mirhashemi</category>
                <author>Ehsan Mirhashemi</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jan 2021 01:52:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزها توی تور بیوفتیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanmirhashemi/ehsan-natural-tour-lls8lwyt3tsr</link>
                <description>یکی از بزرگترین مشکلاتمون همینه. طبیعت! ما تا جایی که تونستیم طبیعت رو از خودمون دور کردیم و توقع داریم هر روز که بیدار میشیم احساس خوبی داشته باشیم در حالی که حس خوبی نیست. در محل کار شاد و پر انرژی باشیم در صورتی که هیچ موجود سبزی نیست?. میدونستین از لحاظ روانشناسی حتی بو کردن عطر یک برگ هم میتونه مارو سرِ کِیف بیاره؟?یک تجربه نو:وقتی صدای برگ های کهنه و چوب های خشک شده رو خاک نمدار هنگام قدم زدن میشنویم. وقتی سَرِمون رو بلند میکنیم و پوستِ دود گرفته صورتمون، نسیم خنکِ نوازش کنندشو نفس می کشه و ترکیب سبز برگ ها، نور و قهوه ای درخت ها رو میبینی با تمام وجود معنی طبیعت و طبیعی بودن رو میفهمی. معنی اینکه چقدر خودمون بودن، طبیعی بودنمون میتونه زیباتر باشه. صدای آب و پرنده ها که دست تو دست هم حلقه کردن، به گوشِمون می خوره به سَمتشون میریم. وقتی خنکی آبی که از کنار پاهات رد میشه و انگار تمام بی حوصلگی شهر رو با خودش میبره رو حس می کنی، تازه میفهمی زندگی واقعا چیه چون ما هم طبیعت هستیم تا حالا بهش فکر کردین؟ به همین خاطر هست که رفتارها و شخصیت های ساختگی و غیرطبیعی بعضی از ما خودمون و شاید دیگران رو اذیت می کنه. از زندگی کردنمون راضی نیستیم و تمام عمر دنبال معنی زندگی میگردیم،یه فرمولی چیزی، و اگر بهش برسیم می بینیم همش همینه، همین لحظه های خیلی معمولی(یکی از آثار گروه &quot;او و دوستانش&quot; )ایران، سوادکوه، پلنگ درهاگر خودمون هم نمیتونیم کافیه یک تور یک روزه با قیمت مناسب ثبت نام کنیم و بقیه کارها رو بسپاریم به آدم های حرفه ای. آدم های به شدت خوش اخلاق و طبیعت دوستی که کمک می کنند شما بدون ترس از تجربه های جدید در طبیعت لذت ببرین. راهنماییتون می کنند که کدوم لباس معمولیتون مناسب سفر انتخابیتون هست و کدوم کفشتون رو بپوشین.لیوان یادتون نره! زمانی که سوار اتوبوس می شوید در واقع وارد خانه ای شده اید با یک خانواده جدید. کسانی که در کنارشون لحظات باحالی رو سپری می کنید، حتی اگر خودتون نخواهید. مثل جامعه ای که هیچ کس از دیگری هیچ انتظاری ندارد و بی بهانه با شما مهربان هستند و کمکتون می کنند. پس فقط کافیه در لحظه باشید و لذت ببرید. من به تازگی دوباره این حس فوق العاده رو با گروه خوب البرز من تجربه کردم و کارهایی رو انجام دادم که حتی بهشون فکر هم نمی کردم. صبحانه کامل تر از شام عروسی، پیاده روی در جنگل و رودخانه، گذشتن از زیر آبشار و در آخر پرش از ارتفاع 4متری به داخل آب.آره حتما بعدش هیزم و آتیش و چاییش میچسبه پس بفرمایید. کی پایه بازی گروهیه؟!?☕شک نکنید باید این ها را امتحان کنید! شما طبیعت هستید، حتی اگر خودتون نخواهید پس چرا بهش یه سری نزنیم؟زمان برگشت حتما باید انرژی داشته باشید چون اتفاق های هیجان انگیزی در اتوبوس منتظر شماست که فقط باید بود تا فهمید و کلمات در این قسمت قاصر است. فقط این را به شما بگویم که لیدر گروه تا آخرین دقایق سفر از صندلی خود فقط برای نگهداری خوراکی ها استفاده می کند .ایران، سوادکوه، پلنگ درههمه این ها مشکل است؟ پس یک گلدان برای میز کار، لب پنجره آشپزخانه و داخل تراس انتخاب کنید.باور کنید آنقدرها هم سخت نیست.امیدوارم در نهایت حتی به اندازه یک قطره واژه در مورد جهان سبز درون و بیرونمان بر روی جریان خروشان فکر شما تاثیر گذاشته باشم.به دوربینِ: Pouya@ و Fateme@احسان میرهاشمی</description>
                <category>Ehsan Mirhashemi</category>
                <author>Ehsan Mirhashemi</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2019 15:19:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لطفا مهربان بمانیم، دانه ای از نو کاشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanmirhashemi/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%85-jkthn9ljtmbg</link>
                <description>مانده بودم از چه بنویسم!این بار هم از چشمان فریبکارت و دلبری ­های دروغین و راستیِ شکستنِ دلی که بارها شکست و ساخت؟ گویا اصلا این دل برای من و به اختیار نیست. شاید دنبال صاحبش می ­گردد. کس چه می داند که چیست دردش، جز دلداردش. حالا که قبول کردیم مالِ ما و از آنِ ما نیست این دل تو چرا فریبکارانه همچو گلی سرخ ما را زخم فریبت کردی؟ تو چرا بی فریب از جان نگفتی به مانند من؟ شاید تو هم در حسرت و به دنبال بودی...راستی تو کدوم رو بیشتر دوست داشتی؟ باغبانی که به دل، به تو جان می­دهد، دست دل­ انگیزی که همیشه در حسرت آغوشش بودی یا گلی به غایت بی ­مصرف و خودخواه به جنس مخملی قرمز؟ من کدامین بودم در این داستان؟ من از این دنیا نبودم. من بی­ دل بودم، نه از گل­ ها و نه پیچک ­ها و نه بی­صرفه ترین آفت و هرزه گلی به رنگِ دلبر. آشیانم آن بالاست در آغوش درختِ بزرگِ دنیا. من نبودم از شما. من نبودم از فقط دلبرانِ باغ. من به دنبالِ پرتو، افق، به دنبال خودم. دلم. اِی از آن روزی که دلِ ما سَرِ گل­ ها را گرفت! وای از آن گلی که نمای آسمان و رویا­ پردازی تو را گرفت. آسمانَت گرفت. مانع تابیدنت به خورشید شد. وای از دل ما که بی ماست و سَرِ اطاعت و گوشه گیری ندارد. نرم است و گرم ­تر. شتافتم به یاری گلی که می­ خواست بتابد شاید هم به یاری دلم، خودم. مانع آسمان و تابش کم شد، دور شد، سرد شد. تو تابیدی، خورشید تابید. عجب منظره ­ای. به آغوشم گرفتمت در میان باد خراش­ ها و زخم­ هایی به جان نشست و به دل گرفتم. هرچه بود از تو بود، دلبرم. وای از آن روزی که دل بِرفت. تو از من نبودی ولی مَگر چه اشکالی داشت من که زخم­ ها را پذیرفتم. از جانم جان گرفتی و به جان از جان افتادم. من به زانو رفتم و تو از زانو آمدی. بالاتر رفتی. بُگذار برای چشمان و قامتت وَ ­اِن یَکاد بخوانم. اما چرا دستت به دستم نمیرسد؟ کمی پایین تر می آیی؟من به زانو و خاک و تو از خاک به آسمان خزیدی. شد آنچه باید می ­شد. شد آنچه کردم. من کردم.من از تو نبودم. در میانه ­های آسمان شب از باغ کوچ کردم. این زیبایی ابدی نمی ­ماند. کاش باشند کسانی که تو از آن­ها نباشی و آن­ها از تو شوند و نباشد. بمانی و بماند این زیبایی. دانه­ هایم را کاشته ام. حالم بِسانِ آسمانِ پاییز است. همانقدر گرفته، همانقدر قوی و نمناک. باغی خواهم ساخت که به گمان، این داستان در آن جریانِ خود را پیدا کند و خدا همان­گونه که لحظه تکرار دلدادگی ما و سرکشی دلبر تماشا می­کند لحظه ای خستگی نمی­ چِشد و کسی در اینجا خواهد گفت &quot;کاش اصلا نبودی...&quot;احسان میرهاشمی</description>
                <category>Ehsan Mirhashemi</category>
                <author>Ehsan Mirhashemi</author>
                <pubDate>Sat, 10 Aug 2019 23:15:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به اسم شروع..!</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanmirhashemi/ehsan-mirhashemi-intro-yovexwaxgquh</link>
                <description>همیشه آسون ترین کلمه و سخت ترین کار شروع است. این هم شروع مقطعی از زندگی من یعنی مقطع نویسندگیه.در زندگی تصمیم های جدید میگیریم تا کارهای تازه ای انجام بدیم جهت داشتن تجربه های جذاب تر. شاید هم به این کار معتاد شده ایم. هر چه هست اعتیاد سالم  و دل انگیزی است. هر مقطع از زندگی و چند تصمیم و تغییر تازه. شما هم به این موضوع رسیده اید؟ احتملا اگر اینجایید و دارید مطلبی را میخوانید پس به دنبال تجربه نو در اثر تصمیمی جدید هستید پس خوشحالم که این خبر خوب رو بهتون میدم بله! شما یک ماجراجو هستید. اما ما از کودکی همین بودیم پس چیز جدیدی نیست!من هم شروع کردم به دنبال کردن دوست داشته ای که از کودکی به دنبال من می آمد. &quot;نویسندگی&quot; کلمه ای سنگین که انسان های بزرگی اون رو به دوش کشیدن و دنیایی به غایت بینهایت دارد. اما ما هم بد نیست شروع کنیم. منم مثل همین کودک کوچک به نظر چینی در مقابل سازه ای بزرگ از یه چیز نامعلوم ایستاده ام و میخوام شروع کنم به تجربه کردن. امیدوارم خوب شود آنچه باید بشود.به ترجیح در اولین نوشته، بجای طولانی کردن متن از محتوای بی محتوا، کمی از خودم تعریف کنم بهتر است. من کارم رو با برنامه نویسی شروع کردم و یک برنامه نویس تحت وب هستم البته فعلا! کمی از طعم استارتاپ ها چشیدم و به دل نشست پس به انجام دادنش ادامه دادم و تجربه های سخت و شیرینی رو داشتم و بخشی از من رو تشکیل داد. بیشتر از اینکه از شکست بترسم از زندگی بیهوده ترسیدم همونطوری که صادق هدایت مینویسه: &quot;همه از مرگ میترسند، من از زندگی بیهوده.&quot; «صادق هدایت»پس بیشتر در جریان بودم و در نتیجه بیشتر شکست خوردم اما بیشتر هم موفق شدم!به شعر و کتاب بسیار علاقه مند هستم. به دنبال جاهای بکر طبیعت و بسیار دوستدار حیوانات و یک &quot;به دنبال&quot;. برای ارتباط هم میتونید یه سر به اینستاگرام بنده بزنید?: Ehsan MHدر پست های بعدی سعی میکنم از نوشته های داستانگونه خودم بذارم و خوشحال میشم بتونیم در موردشون با هم صحبت کنیم احتمالا خیلی بتونیم به پیشرفت هم از هر نظری کمک کنیم پس قرارمون بخش کامنت ها. منتظرتونم! راستی اگر به داستان علاقه دارید پیجمون Poet Meme | خاطرات شاعر رو حتما دنبال کنید تا آخر هفته ها یک بخش از داستان و یک لیوان چای یا کافی رو مهمون دل هامون باشیم. پیج اینستاگراممون: poet.memeبا تشکر?. احسان میرهاشمی</description>
                <category>Ehsan Mirhashemi</category>
                <author>Ehsan Mirhashemi</author>
                <pubDate>Fri, 09 Aug 2019 13:07:47 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>