<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های احسان رضایی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ehsanname</link>
        <description>برگزیده‌ها، خوانده‌ها و نوشته‌های یک احسان رضایی. اینجا یادداشت‌ها، مقالات و داستان‌هایم را در معرض دل و دیده شما می‌گذارم، خبر کتاب‌ها و کارهایم را می‌دهم و از کتابهایی که خوانده‌ام می‌گویم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 12:32:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/136092/avatar/Src1sP.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>احسان رضایی</title>
            <link>https://virgool.io/@ehsanname</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مارکز یا یوسا؟ شما طرفدار کدامید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanname/%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%B2-%DB%8C%D8%A7-%DB%8C%D9%88%D8%B3%D8%A7-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%B7%D8%B1%D9%81%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-hn5spfdcvxm7</link>
                <description>دهه ۱۹۶۰، درست زمانی که جریان رمان نو فرانسوی‎ها، تمام ویژگی‎های رمان کلاسیک را به چالش کشیده بود و می‎گفت آن ویژگی‎هایی که تا دیروز باعث جذابیت یک رمان می‎شد مثل تعلیق و گره‎گشایی و شخصیت‎پردازی، هیچ‎کدام ارزشی ندارند و رمان مدرن، رمانی است که اصولا هیچ ماجرایی نداشته باشد، ناگهان چهار جوان اسپانیولی‎زبان از گوشه‎ای از دنیا که هیچ‎کس فکرش را هم نمی‎کرد ظاهر شدند، سنت قصه‎گویی را احیا کردند و آبروی داستان را خریدند. گابریل گارسیا مارکز، ماریو وارگاس یوسا، کارلوس فوئنتس و خولیو کورتاسار اسامی این چهار جوان بود.اتحاد این مربع جادویی خیلی پایدار نماند و از اواسط دهه ۱۹۷۰، میان دو ضلع اصلی یعنی یوسا و مارکز فاصله افتاد. اختلافات سیاسی البته بی‎تاثیر نبود؛ مارکز دوست صمیمی فیدل کاسترو و یک چپ دوآتشه شد و در نقطه مقابلش، یوسا به خاطر دفاع از اقتصاد آزاد، جناح چپ را ترک کرد و در زمره صریح‌ترین منتقدان کاسترو درآمد. اختلاف این دو نفر تا مرحلۀ درگیری فیزیکی هم پیش رفت. در مارس ۱۹۷۶ و در جریان یک نمایش فیلم در مکزیکوسیتی، یوسا مشت محکمی زیر چشم مارکز کاشت (مطابق شایعات، دعوا سر مسایل عاطفی و ناموسی بوده ولی هیچ کدام از این دو نفر هرگز چیزی بروز ندادند). دوستداران آثار یوسا و مارکز هم، بین خودشان رقابت و جنگی پنهانی دارند که در آن هر گروه نویسنده محبوب خودش را بزرگتر و برتر می‎داند. دعوای یوسا-مارکز نه فقط در آمریکای لاتین که بین تمام دوستداران ادبیات، شرکت‌کنندگانی پر و پا قرص دارد. اگر شما هنوز در این دعوا موضع مشخصی ندارید، برای شروع، دانستن این نکات به دردتان می‌خورد.گابریل گارسیا (گابو) مارکزمتولد ۱۹۲۷ (نُه سال بزرگتر از یوسا)، اهل و بزرگ‎شده کلمبیا، ساکن مکزیک و روزنامه‎نگار بود. اواخر عمر به آلزایمر مبتلا شد و در ۱۷ آوریل ۲۰۱۴ (۸۷ سالگی) درگذشت. ۷ رمان، ۴ نوول، ۴ مجموعه داستان کوتاه و ۹ ناداستان دارد که اولین آنها (نوول «طوفان برگ») را در ۲۸سالگی نوشت. آخرین رمانش («تا ماه اوت») ده سال پس از مرگش منتشر شد. جز اینها ۲۶ فیلمنامه هم در کارنامه‌اش دارد. جوایز ادبی زیادی برد که مهمترینش نوبل ادبی ۱۹۸۲ (بعد از نوشتن «پاییز پدرسالار») است. سال ۱۹۹۹ مرد سال آمریکای لاتین شناخته شد و در ۲۰۰۰ مردم کلمبیا با ارسال طومارهایی خواستار پذیرش ریاست‎جمهوری کلمبیا توسط مارکز بودند که نپذیرفت. از بین کتابهایش، خودش «پاییز پدرسالار» را دوست داشت و دلش برای تنهایی دیکتاتور آن می‎سوخت.طرفداران او می‎گویند● مارکز اگرچه مبدع سبک «رئالیسم جادویی» نیست (مبدع این مکتب را کافکا، ایتالو کالوینو، بورخس ویا خوان رولفو گفته‎اند) اما بهترین نماینده آن است. مارکز قصه‎گوی قهاری است، اما در نظر او بیشتر از خود قصه نحوه بیان قصه است که اهمیت دارد. او نمایندۀ مکتب فرانسوی رمان است و در داستان‎هایش حتی پیش‌پاافتاده‎ترین امور را هم به نحوی بیان می‎کند که شکوه پیدا می‎کند. برخلاف یوسا که هیچ‎وقت در سبک رئالیسم جادویی ننوشته و باید از اول یک سوژه پرجذابیت را آماده داشته باشد، مارکز با هر سوژه ساده‎ای می‎تواند داستان بنویسد. مثلا تم اولیه رمان «ساعت نحس» شبنامه‎هایی است که هر شب به قصد تخریب شخصیت‎های یک منطقه میان اهالی آنجا پخش می‎شود. این داستان در زندگی واقعی مارکز اتفاق افتاده ولی در داستان به همین قدر محدود نمانده و ابعادی ازلی و ابدی پیدا کرده.● مارکز نویسنده متعهدی است. او درباره مشکلات مردم ستمدیده آمریکای لاتین می‎نویسد و علیه دیکتاتورها. فقط درباره دوران دیکتاتوری پینوشه در شیلی دو کتاب نوشته: «پاییز پدرسالار» و «ماجرای اقامت پنهانی میگل لیتین در شیلی». هیچ‎ نویسنده دیگری این‎همه با دیکتاتورها درنیفتاده که مارکز.● مارکز طنز فوق العاده‎ای در کارهایش دارد که حتی تلخ‎ترین آثارش را هم شیرین و خواندنی می‎کند. این طنز در «زنده‎ام که روایت کنم» به اوج می رسد و آنجا مارکز به ریش خودش هم می‎خندد. او همه چیز را بی‎پرده گفته است؛ ناشی‎گری‌هایش و موقعیت‎های مضحکی که در آن قرار گرفته. مارکز همیشه با خواننده صادق است.منتقدان او می‎گویند● مارکز در هر اثر تکنیک‎های داستانی فراوانی به کار می‎برد. او ساختار پیچیده‎ای دارد و معمولا کسی که برای اولین بار آثار او را بخواند، نمی‎تواند توالی زمان را پیدا کند. در آثار مارکز، زمان مرتب تغییر می‎کند.● خودش گفته نویسنده می‎تواند هر چیزی را که دوست دارد در داستان‎هایش بنویسد ولی به شرط آن که باورپذیرش کند. با این همه در برخی از داستان‎ها خود او به حوادثی برمی‎خوریم که به هیچ‎وجه قابل قبول نیست؛ هرچقدر هم این حوادث عادی باشد چون با منطق داستان مطابقت ندارد غیرواقعی جلوه می‎کند. این ماجراها که ما به ازای بیرونی ندارند مانع برقراری ارتباط و همدلی خواننده است. مثلا در یک داستان کوتاه او دوپسربچه هستند که هر وقت پدر و مادرشان بیرون می‎روند دوشاخه‎ها را از برق می‎کشند و جریان برق از پریزها می‎ریزد توی خانه و بچه‎ها تویش قایق‎سواری می کنند. یک بار پدر و مادر دیر برمی گردندند و بچه‎ها غرق می‎شوند. خب این جریان برق باقی مواقع کجا می‎رفته؟ توی سیم‎های برق چقدر برق هست که کل خانه را بردارد؟ و کلی سوال دیگر.● برعکس یوسا، مارکز در شخصیت‎پردازی چندان قوی نیست و آدم‎های داستان‎های او بیشتر از آن که کاراکتر باشند، تیپ هستند. در واقع مارکز بیشتر سمبول‎ (نماد)پردازی می‎کند. مثلا برادران رمدیوس خوشگله در «صدسال تنهایی» در کل رمان خواب هستند و فقط یک بار یکی‎شان بلند می‎شود و می‎گوید «چهارشنبه بود» و دوباره می‎خوابد. حالا این‎که این برادرها چه نقشی در داستان دارند و نماد چه گروهی از جامعه هستند، معلوم نیست. حتی طرفدارهایش می‎گویند «صد سال تنهایی، تاریخ اسطوره‎ای آمریکای لاتین است» و خلاص.یوسا درباره او می‎گوید● با اینکه یوسا بارها گفته بود راجع به گارسیا مارکز یک کلمه هم حرف نخواهم زد، در سال ۲۰۱۷ در مجلس بزرگداشت پنجاه سالگی «صد سال تنهایی» در مادرید حاضر شد. قبل از شکرآب شدن روابط این دونفر، تز دکترای ادبیات یوسا در مورد آثار مارکز بود که سال ۱۹۷۱ با عنوان «سرگذشت یک تصمیم» منتشر شد. یوسا در آن کتاب ستایش حیرت‎انگیزی دربارۀ صد سال تنهایی دارد: «کاری که صد سال تنهایی با بقیه داستانها و رمانهای بعد از خودش می‎کند، تقلیل آنها در حد آگهی‎های بازرگانی است. صد سال تنهایی با خلق جهانی سرزنده، وسیع و پیچیده، رمان‎های امروزی را که تنها بر اساس جنون جاه‎طلبی نوشته می‎شوند، به چالش می‎کشد».صورت داغون مارکز بعد از دعوا با یوسا. در هشتاد سالگی مارکز (۶ مارس ۲۰۰۷) یک روزنامه مکزیکی این عکس را منتشر کردماریو بارگاس یوسامتولد ۱۹۳۶، بزرگ‎شده بولیوی، اهل و ساکن پرو، سال‎ها در کشورهای اروپایی سفیر بود و ۱۳ آوریل ۲۰۲۵ (سن ۸۹ سالگی) درگذشت. در کارنامه ادبی‌اش ۲۱ رمان و مجموعه داستان دارد که اولین آنها (مجموعه «سردسته‎ها») را در ۲۳سالگی و آخرین آنها («سکوتم را به تو تقدیم می‌کنم») را در ۸۷سالگی منتشر کرد. یوسا نمایشنامه، مقاله و نقد و البته گزارش‌های ژورنالیستی هم دارد، از جمله در جام جهانی ۱۹۸۲ اسپانیا، گزارشگری کرده بود. جوایز زیادی برد که مهمترینش جایزه ادبی سروانتس (مهمترین جایزه ادبیات اسپانیولی) در ۱۹۹۴ و نوبل ادبی ۲۰۱۰ است. یوسا در سال ۱۹۹۰ نامزد ریاست‌جمهوری پرو شد. در دور اول انتخابات هم ۳۴٪ به ۲۴٪ از رقیبش آلبرتو فوجیموری پیش افتاد، ولی در دور دوم به ۵۷٪ رأی فوجیموری باخت. از بین آثارش، خودش «گفتگو در کاتدرال» را دوست داشت و می‎گفت توانسته در آن نشان بدهد که فساد یک دیکتاتور چطور جامعه را به فساد می‎کشاند.طرفداران او می‎گویند● مارکز، یوسا نمایندۀ مکتب انگلیسی رمان است که در آن اصالت با ذات داستان است. جز در اولین رمانش، یعنی «شهر و سگ‎ها» (در ایران با دو اسم «عصر قهرمان» و «سال‎های سگی» ترجمه شده) که تکنیک پیچیده‎ای دارد و گاهی تشخیص ۸ راوی مختلف آن سخت می‎شود، یوسا دیگر هیچ‎وقت داستان را فدای تکنیک نکرد. او به جای رئالیسم جادویی و سایر مکتب‎ها به رمان تخت اهمیت می‎دهد.● برخلاف ادعای طرفداران مارکز، یوسا نویسنده واقعا متعهدی است. او (جز در «سور بز» و «روزگار سخت») همیشه دربارۀ پرو و مردمش نوشته و در داستان‎هایش همواره این سوال اساسی دنبال می‎شود که انحطاط پرو از کی شروع شد؟ یوسا فقط دو رمان درباره دیکتاتورها نوشته: در «گفتگو در کاتدرال» به طور غیرمستقیم شرایط شکل‎گیری دیکتاتوری اودریا در پرو را بررسی کرده و در «سور بز» دیکتاتوری تروخیو در جمهوری دومینیکن را به شکل مستقیم‎تری هدف گرفته. به هر حال این‎که طرفداران مارکز می‎گویند یوسا به سرنوشت مردم پابرهنه کاری ندارد کاملا غلط است.● یوسا استاد شخصیت‎پردازی و دیالوگ‎نویسی است. در رمان‎های او حتی کم‎اثرترین شخصیت‎های داستان هم طوری معرفی می‎شوند که می‎شود برای هر کدامشان یک داستان کامل نوشت. این کاری است که الان سال‎هاست در دانشکده هنر دانشگاه ملی لیما انجام می‎شود و دانشجویان سینما و تئاتر برای پروژه‎هایشان، کاراکترهای فرعی یوسا را اجرا می‎کنند.منتقدان او می‎گویند● به اندازۀ مارکز قدرت تخیل ندارد. سوژه همه داستان‎های او رئالیستی و مبتنی بر تجربیات شخصی خودش و اطرافیانش هستند که طبیعتا این تجربیات محدودیت دارد و این‎طوری می‎شود که مثلا گروهبان لیتومای رمان «مرگ در آند» در یک داستان کوتاه و رمان دیگر او هم حاضر می‎شود.● یوسا در رمان‎هایش اطلاعات فراوانی در مورد پرو، تاریخ، فرهنگ و اساطیر پرو به خواننده می‎دهد که باعث می‎شود بعضی صفحات رمان را بشود راحت ورق زد و نخواند، بدون این‎که داستان آسیبی ببیند. اوج این ماجرا در رمان «مردی که حرف می‎زند» است که درباره قبیله‎ای از سرخپوست‎های بومی آمازون است و اغلب به عنوان کتاب درسی در دانشکده‎های انسان‎شناسی استفاده می‎شود.● برخلاف چیزی که طرفداران یوسا می‎گویند، او آن‌قدرها هم نویسنده متعهدی نیست. همه قهرمان‎های داستان‎های او از محله میافلورس می‎آیند که محله اعیان‎نشین لیما، پایتخت پرو است. یوسا خودش از خانواده‎ای اشرافی آمده و طبیعتا هیچ وقت هم با فقرا همنشینی نداشته. درحالی‎که سوژه اصلی کارهای مارکز مردم فقیر هستند.مارکز درباره او می‎گوید● «خود تو ماریو، تو توانسته‎ای به روانی همینگوی و قدرت داستان‎گویی فاکنر دست پیدا کنی.» این بخشی از گفتگوی یوسا و مارکز در سال ۱۹۶۸ است، وقتی هنوز این دو نفر با هم صمیمی بودند. سه سال بعد، ماجرای آن مشت پیش آمد که نه مارکز و نه یوسا هرگز در موردش هیچ حرفی نزدند. این گفتگو سالها بعد (۲۰۲۱) در کتابی با عنوان «دو تنهایی» (اشاره به شیوۀ متفاوت این دو نابغه ادبی) دوباره منتشر شد.نسخۀ اول این مطلب در شماره ۲۴۷ هفته‌نامه «همشهری جوان» (۳ بهمن ۱۳۸۸) منتشر شده است</description>
                <category>احسان رضایی</category>
                <author>احسان رضایی</author>
                <pubDate>Mon, 14 Apr 2025 15:58:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب «آداب کتابخواری»</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanname/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D8%AF%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-vovrcxbf9bq6</link>
                <description>کتاب «آداب کتابخواری» مجموعه یادداشتها و تأملاتی است در باب خواندن و بلکه بسیار خواندن. در حد وسع و سواد و توانم سعی کردم کتاب طوری شود که به کار همۀ کسانی که به این فن شریف علاقمند هستند بیاید، افرادی که می‌خواهند در آینده کتابخوان حرفه‌ای بشوند، گروه‌هایی که همین حالا حلقه و باشگاه کتابخوانی دارند، ... و آنهایی که مدام می‌پرسند چند کتابی که باید پیش از مردن خواند؟ ... قبل از سفارش کتاب از فروشگاه‌های حقیقی یا مجازی، مقدمۀ کتاب را در اینجا بخوانید تا با محتوایش بیشتر آشنا شوید:✍️در طول تاریخ، کسانی بوده‌اند که جدی جدی کتاب را می‌خوردند. یعنی موریانه‌وار، با میل و رغبت صفحات کتاب را می‌کندند و به نیش می‌کشیدند و کاری هم به توانایی معده در هضم سلولز کاغذ نداشتند. چند مورد از این اتفاق در مجلات پزشکی دنیا ثبت و ضبط شده است. همین اواخر، در سال ۲۰۱۷ یک کمدین آمریکایی (به نام جامی لوفتوس) رمان «شوخی بی‌پایان» دیوید فاستر والاس را که به حجم زیاد و ساختار آشفته‌اش معروف است، جلوی دوربین‌ها خورد. یک مورد بامزه هم ماجرای مِنِلیک دوم، امپراتور اتیوپی است. او در اواخر عمر و بعد از پشت سر گذاشتن چند حمله قلبی، حسابی ضعیف شده بود و خیال می‌کرد با خوردن انجیل، می‌تواند خودش را شفا دهد. عاقبت جناب امپراتور در دسامبر ۱۹۱۳، پس از یک حمله قلبی دیگر و هنگام تلاش برای خوردن انجیل مرد.طبیعتاً مخاطب ما در این کتاب، این دوستان نیستند. با آنهایی که کتاب یک نویسنده را به زور و برای تنبیه به خورد خودش می‌دادند (مجازاتی محبوب در اروپای قرن هفدهم) هم کاری نداریم. این کتاب، برای آنهاست که مفهوم خوردن یا بلعیدن را به معنای استعاریِ تلاش برای نزدیک شدن بیشتر به چیزی و بهره‌برداری حداکثری از آن استفاده می‌کنند. آنچه که در این کتاب می‌خوانید، خاطرات و تأملات یک کتابخوار با همین معنای اخیر است که آنها را با بقیه دوستداران کتاب و کتابخوانی و مطالعه به اشتراک گذاشته است.در دهه‌های مختلف عمر، خواننده، خریدار، نویسنده، ویراستار، خبرنگار، مسئول تبلیغ و ... سایر شغل‌های مرتبط با کتاب بوده‌ام و همۀ خاطرات کتابی من اینها نیست. می‌شد حرفهای بیشتری هم در مورد کتابها زد، اما به تجربه دیده‌ام که این سی یادداشت و روایت، مهمترین موضوعاتی هستند که هر کتابخوان حرفه‌ای با آنها مواجه بوده یا خواهد شد. بعضی از موارد مثل تشخیص قیمت کتاب، پیدا کردن کتاب مناسب یا موضوع امانت دادن، شمول بیشتری دارد و برای همین مفصلتر هستند، بعضی از موارد هم در دل یادداشت‌ها و حرفهای دیگر بیان شده‌اند. اما به هر حال، تمام این موضوعات آن مقدار اهمیت دارند تا هر کسی که دوست دارد بیشتر و بهتر بخواند، در موردشان فکر کند.مطالب کتاب هم به همدیگر پیوسته هستند، هم هر کدام را به تنهایی و فال قال می‌شود خواند. خیلی واضح و بدیهی است که نظر همۀ خوانندگان در مورد تمام مطالب این کتاب یکسان نباشد. مثلاً حدس می‌زنم یادداشت حاشیه‌نویسی بر کتاب از همین دسته باشد و افراد دیگری هستند که برخلاف من که دوست دارم کتابهایم را تر و تمیز نگه دارم، نوشتن در کتاب یا خط کشیدن داخل صفحات را دوست می‌دارند و از آن دفاع می‌کنند. این، اتفاق مبارکی است که نظرات متفاوت در این مورد، و در هر مورد دیگری، طرح شود. هدف اصلی کتابخوانی و کتابخواری، همین پیدا کردن دیدگاه شخصی در مورد موضوعات متفاوت است. به گمانم یکی از مشکلات اصلی امر کتاب در کشور و جامعه ما، این است که در مورد کتابها کمتر از سایر امور با هم حرف می‌زنیم. امیدوارم مطالب این کتاب، فتح بابی برای گفتگو در همین موضوعات باشند.این کتاب را پس از دو سه جلسه گفتگو با یک کتابخوار دیگر، جناب مهدی قزلی، مدیر نشر جام‌جم نوشته‌ام. چندتایی از یادداشت‌ها قبلاً در مطبوعات منتشر شده بودند که برای قرار گرفتن در یک مجموعه، بازخوانی و به‌روز شدند. کتاب را به همۀ آنهایی تقدیم می‌کنم که همیشۀ خدا، آن ته مه‌های دلشان شوقِ خواندن و خوردن یک کتاب دیگر دارند.➖«آداب کتابخواری»، احسان رضایی، نشر جام‌جم</description>
                <category>احسان رضایی</category>
                <author>احسان رضایی</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jun 2022 12:07:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای فسانه، فسانه، فسانه</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanname/%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-apnisi6zabip</link>
                <description>یکی از دوستان توی گروه نوشته بود: «این‌قدر قرن جدید را به هم تبریک نگید، همه‌مون توی این قرن می‌میریم» و چندتایی شکلک و صورتک خندان هم ضمیمه‌اش کرده بود که به نظرم ضرورتی نداشت. در این حرف حقیقتی است. از همه کسانی که صد سالی پیش، در ۱۳۰۱ به دنیا آمدند فقط چند نفر به سال تحویل امسال رسیده‌اند. اتفاقاً سال آغازین قرنی که گذشت هم خالی از شباهت به امسال نیست. ۱۳۰۱ هم بعد از یک همه‌گیری (آنفلوانزای اسپانیایی پایان جنگ جهانی اول) آمده بود، جهان حوادث و تحولات بسیار در پیش داشت، اوضاع ایران هم چندان به سامان نبود و کابینه‌ها یکی بعد از دیگری سقوط می‌کردند. آن سال هم روزگار غریبی بود نازنین. وسط همین سال دلمرده اما شاعر جوانی هم بود که برای خودش داشت شیوه‌های جدید را مشق می‌کرد. دی‌ماه ۱۳۰۱ منظومه‌ای با عنوان «افسانه» منتشر شد که بعدها معلوم شد حادثه‌ای تعیین‌کننده در تاریخ ادبیات ما بوده است. منظومه‌ای متفاوت از نیمای اهل یوش، که شعر فارسی را به راه دیگر انداخت. این، از آن قصه‌های الهامبخش است. شاعری بیست و چندساله را در نظر بگیرید که تازه از «سال وبایی» جان به در برده، تجربه عاشقانه ناکامی داشته، قهرمانش (میرزا کوچک خان) را کشته‌اند، ... و لابد دوست یا آشنایی هم داشته که در ابتدای سال یادآورش شود قرن پیش‌رو قاتلش خواهد بود. بعد به همه اینها اضافه کنید که جوان شاعر، طبعی بسیار حساس و ظریف هم داشته است (این را از دفتر یادداشت‌های روزانه‌اش می‌شود فهمید که حتی از چیزهای کوچک هم آزرده می‌شده). قسمت الهامبخش داستان همینجاست: جایی که آن رنج عظیم به کلماتی جادویی تبدیل می‌شوند که بعد از صد سال، هنوز خون تازه دارند: «ای فسانه، فسانه، فسانه!/ ای خدنگِ ترا من نشانه!/ ای علاج دل، ای داروی درد/ همرهِ گریه‌های شبانه/ با منِ سوخته در چه کاری؟ ...»</description>
                <category>احسان رضایی</category>
                <author>احسان رضایی</author>
                <pubDate>Fri, 25 Mar 2022 18:42:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از کابوس‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanname/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D9%87%D8%A7-mxi02folotbw</link>
                <description>بخشی از یکی از مینیاتورهای «شاهنامۀ شاه طهماسبی»، هنرِ میرمصورکابوس‌های من چندتا ویژگی مشترک دارند. از لحاظ فلسفی، نوعی جبرگرایی بر آنها حاکم است و اهالی کابوس نمی‌توانند از سرنوشتشان فرار کنند. از لحاظ بصری، نماهای تکرارشونده دارند، ممکن است یک شخصیت از کابوسی به کابوس دیگر برود و در خیلی از خوابها صحنه‌های مشابه هست. موضوع آنها هم از آخرین چیزهایی که  خوانده‌ام پیدا می‌شود. فروید در کتاب معروف «تعبیر خواب» گفته بود خوابها از اتفاقات روزانه سرچشمه می‌گیرند، اما مطالعات عصب‌شناسی جدید نشان داده که تصاویر خوابها هیچ ربطی به روزمره ندارد و احساسات موجود در خوابها، با عواطفی که با آنها درگیر بودیم می‌تواند مشترک باشد. متیو واکر هم در «چرا می‌خوابیم؟» نوشته حرف فروید ۵۰درصد درست و ۱۰۰درصد اشتباه است. من اما تصاویر کابوس‌هایم از دل کتابها می‌آیند. اولین بار شب یلدای ۹۷ بود. عفونت ریه و تب شدید داشتم. کتاب تازه‌ای دربارۀ خواجه حافظ دم دستم بود که تورقش کردم، و ترجمۀ رمان جدیدی از دیوید گمل. صحنه‌ای بود که یکی از دو طرف جنگ نیروی جادویی و اهریمنی پیدا کرده بود و جنگ، از حالت نبرد به قتل‌عام تبدیل شده بود. شب در کابوس مردی را دیدم که شبیه هیچ‌کدام از نقاشی‌هایی که از خواجه شیراز تماشا کرده بودم نبود، اما می‌دانستم که شاعر بزرگ ماست. دفتری زیر بغل داشت و می‌رفت که به صحنۀ جنگ همان داستان رسید و سوارها بهش حمله کردند. طوری بهت‌زده بود که حتی مقاومت نکرد. وحشت‌زده و عرق‌کرده از خواب پریدم. باز که خوابم برد، همین منظره تکرار شد و دوباره دیدم که با خواندن یک داستان، بزرگترین شاعر تاریخ را به کشتن دادم. تا صبح مثل فیلمی که مدام از اول پخش شود، هی آقای حافظ کشته شد. جزئیاتی مثل شکل مهاجم‌ها فرق می‌کرد، اما نتیجه یکی بود. بعد از آن بارها امتحان کردم که وقت تب، که مطمئنم کابوس می‌آید، چه کتابی می‌خوانم و چه خوابی می‌بینم. نتیجه شگفت‌انگیز بوده: هر موضوعی را ذهن می‌تواند به کابوسی تبدیل کند. یونگ در کتاب «تحلیل رویا» خوابها را تحت تاثیر «تخیل فعال» ارزیابی کرده. گمانم گاهی باید بیش‌فعالی را هم در نظر گرفت. یکبار داستان «ابریشم» آلساندور باریکو را خوانده بودم که عاشقانۀ آرامی است. شب در خواب، بیرون کافۀ شهر لاویل‌دیو، شخصیتهای داستان خوش و خرم، قدح باده به دست می‌آمدند و می‌رفتند و فقط حافظ به شکل همان کابوس قبلی، با کتابی زیر بغل و زخمی در پهلو ایستاده بود و خون ازش می‌رفت. حتی صاحب کافه آمد و صدایش کرد، اما شاعر فقط زیر لبی «شب تاریک و بیم موج» می‌خواند. پریشب هم خوابی دیدم تحت تأثیر شعری که از بورخس خوانده بودم. بورخس پادشاه شمال را دیده بود که با شمشیرش در پای بستر او نشسته و بی‌نهایت اندوهگین بوده. من هم در کابوسم انوشیروان ساسانی را دیدم. چند وقت پیش با دوستی حرف می‌زدیم، بحث موج مهاجرت جوان‌ها به استانبول بود، از دهنم پرید که همه‌اش تقصیر انوشیروان بود که در جنگهایش با بیزانس، قسطنطنیه را (که بعدها شد استانبول) فتح نکرده. پریشب شاه ساسانی آمده بود به خوابم و دلخور بود. می‌گفت آنها همۀ تلاششان را کردند و به زبانی باستانی از نقشه‌های جنگی‌اش دفاع می‌کرد. دیشب دوباره در خواب دیدمش. این بار نه در اتاق، که داشت پیشاپیش لشگرش به فتح بیزانس می‌رفت. و آن وقت کی توی سپاه انوشیروان باشد خوب است؟ حافظ که هنوز از زخم پهلویش خون می‌چکید... در ایران باستان معتقد بودند از جمله زیانکاری دیوها یکی هم این است که خوابها را دستکاری می‌کنند تا رویا تبدیل به کابوس شود. از ویژگی‌های مشترک کابوس‌هایم یکی هم این که دیو مسئول خوابهای من، هر که هست، با خواجه حافظ خصومت شخصی دارد.</description>
                <category>احسان رضایی</category>
                <author>احسان رضایی</author>
                <pubDate>Fri, 18 Feb 2022 21:25:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک داستان زیادی غم‌انگیز</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanname/%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%BA%D9%85-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-vhfkmldajcfq</link>
                <description>عمادالکتاب و وضعیت سنگ مزارشچند وقت پیش تصویری از مقبره عمادالکُتّاب منتشر شد که نشان  می‌داد مزار این آخرین استاد بزرگ خوشنویسی در امامزاده عبدالله شهرری در  میان خاک و نخاله است. بعد هم گفتند میراث فرهنگی دست به کار شده و سنگ‌قبر  را از آن وضع خارج کرده که کاش زودتر به فکر می‌افتادند. کاری نداریم. من  زیاد به سرنوشت عجیب این مرد فکر می‌کنم. داستان هنرمندی که زمانی عضو یک  انجمن تروریستی بود. علی حاتمی سریال «هزاردستان» را از روی همین ماجرا  ساخته و شخصیت رضا خوشنویس/تفنگچی (با بازی جمشید مشایخی) را با برداشتی  آزاد از زندگی این مرد. عماد‌الکتاب البته در واقعیت تاریخ، تیر  نمی‌انداخت. او خوشنویسی را از روی خط استاد قبلی، میرزا رضا کلهر، یاد  گرفت و با تمرین و تکرار خودش استادی بزرگ شد. «شاهنامه» امیربهادری که به  خط اوست، جزو نفایس هنری دوران قاجار است. اما روزگار داشت عوض می‌شد.  حروف‌چینی چاپی قرار بود جای هنر کتابت و خوشنویسی را بگیرد و نهضت مشروطه،  جهان ایرانی را زیر و رو کرده بود. همان امیربهادر جنگ که به سفارشش  شاهنامه نوشت، دشمن مشروطه از آب درآمد و مرد هنرمند سقوط او را دید. به  نتیجه نرسیدن آرزوهای مشروطه‌خواهان را هم. وقتی گروهی تصمیم گرفتند هرکه  را مقصر وضعیت می‌دانند از میان ببرند، عمادالکتاب هم به این «کمیته  مجازات» پیوست. او اعلامیه‌های کمیته را به خط خوش می‌‌نوشت. چطور فکر کرده  بود شناسایی زیباترین خط روزگار کار سختی باشد؟ استاد خوشنویس دستگیر شد و   پنج سال زندانی بود تا عاقبت به وساطت ادوارد براون آزاد شد. همکاری او  با یک گروه مسلح جزو عجایب است. او راه رهایی را در چیزی متضاد با هنرش  می‌جست. انگار هنرش را، با همۀ زیبایی و رویایی بودنش کافی نمی‌دانست. در  زندان اما دوباره به نوشتن پناه برد. سیاه‌مشق‌های دوران حبس عمادالکتاب  جزو شاهکارهای تاریخ هنر است. لابد تهیه کاغذ دشوار بوده و روی همان مقدار  مجبور بوده بنویسد و همین، به زیباییِ محض منجر شده است. کمیته مجازات  آنهایی را که خیال می‌کرد نوکر اجنبی هستند می‌کشت و عمادالکتاب خودش به  سفارش یک بیگانه آزاد شد. بعد از آن هم معلم خط احمد شاه و محمدرضا شاه شد.  اواخر عمر را در رفاهی نسبی گذراند، اما این‌همه شکست برای مردی چنان حساس  که در کتابچه «رسم‌المشق» تعداد نقطه‌های هر حرف را با وسواس تعیین کرده،  معلوم است چه میزان خردکننده بود. مردی که می‌خواست جهان را تغییر بدهد و  نتوانست. از هیچ راهی نتوانست. سرنوشتی تراژیک و نمادین. می‌گویند  عمادالکتاب، میرزای کلهر را در خواب می‌دیده. شک ندارم باری برایش از حافظ  هم خوانده است: آسمان کشتی ارباب هنر می‌شکند!نمونه‌ای از سیاه‌مشق‌های زندان عمادالکتاب</description>
                <category>احسان رضایی</category>
                <author>احسان رضایی</author>
                <pubDate>Wed, 08 Dec 2021 23:04:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از عشق و دیگر اهریمنان</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanname/%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%86-h37pyyw4erbx</link>
                <description>این را در یک صفحۀ هواداری هری پاتر دیدم: می‌دانید اولین سوالی که پرفسور اسنیپ از هری پرسید چی بود؟ استاد درس معجون‌های جادویی برای گرفتن حال هری پاتر سوال سختی از او پرسید: «پاتر! اگر اگر ریشۀ آسیاب‌شدۀ گل سوسن (Asphodel) رو به محلول دم‌کردۀ گیاه افسنطین (Wormwood) اضافه کنیم چی به دست میاد؟» (صفحه ۱۵۸ «هری پاتر و سنگ جادو» ترجمۀ سعید کبریایی، کتابسرای تندیس - لغات انگلیسی، از متن اصلی کتاب برداشته شده)اینجا دو گیاه داریم: Asphodel که از دستۀ خانواده سوسن‌ها (Liliaceae =  Lily family) است و در اساطیر یونانی، ارتباط ویژه‎ای با دنیای مردگان دارد و Wormwood که به تلخی معروف است (لغتنامه دهخدا تعبیر غریبی در این مورد دارد: «تلخی آن به صبر نزدیک است»). کنار هم قرار گرفتن نام  این دو گیاه، اتفاقی نباید باشد. بلکه با سابقه‌ای که از عشق ناکام اسنیپ به لیلی، مادر هری پاتر داریم و اطلاعاتی که از مرگخوار بودن اسنیپ و کشته شدن لیلی پاتر به دست لرد ولدمورت می‌دانیم، سوال خیلی معنادار می‌شود. می‌شود اینکه برخلاف ظاهر ماجرا، مرگ لیلی برای اسنیپ خیلی خیلی تلخ است. حالا جنبۀ نشانه‌شناسی ماجرا را رها کنیم و برگردیم به متن کتاب و خود سوال، اگر ریشۀ آسیاب‌شدۀ سوسن را به دم‌کردۀ افسنطین اضافه کنیم چی به دست میاد؟ داستان این‌طوری جواب می‌دهد: «پاتر! محض اطلاعت بگم که از گل سوسن و گیاه افسنطین معجون خواب‌آوری درست می‌کنند به اسم شربت زندگی فلاکت‌بار که خیلی قوی و مؤثره.» (همان کتاب، صفحه ۱۵۹) در نسخۀ اصل داستان، اسم شربت هست living death؛ زندگی شبیه به مرگ، زندگی‌ای که اسنیپ پس از لیلی تجربه کرد. عشق، همچین چیزی است!</description>
                <category>احسان رضایی</category>
                <author>احسان رضایی</author>
                <pubDate>Sat, 27 Nov 2021 19:27:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چون ابر در بهاران</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanname/%DA%86%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-dmoddn5xdz2p</link>
                <description>خداحافظی کردن و سپردن همدیگر به خداوند، یک جورهایی مثل راز و معما می‌ماند. هر کدام از دو طرف، دارند به سمت سرنوشتی می‌روند که کسی جز خدا از آن اطلاعی ندارد. آنها فقط تا این نقطه را با همدیگر شریک بودند، تا اینجای قصه را می‌دانند، تا این لحظه از فیلم را تماشا کرده‌اند، بعدش دیگر هر کسی می‌ماند و گرفتاری‌ها و مشکلات و تنهایی‌های خودش. چه بسا توی خیالش هم فکر کند که آن یکی الان چه وضعیتی خواهد داشت. ممکن است به سرنوشت احتمالاً بد او افسوس بخورد یا به وضعیت خوش احتمالی او حسودی هم بکند. نمونه‌اش توی «جویندگان» جان فورد بود که در صحنه آخر، جان وین برادرزاده‌اش را به خانه رساند، خداحافظی کرد و بعد در حین رفتن برگشت و یک نگاهی به این خانه کرد که کل حسرتهای بشری توی آن نگاه بود. بعداً که جان وین برای یک فیلم غیرمهمش اسکار بهترین بازیگری را گرفت، منتقدها نوشتند اسکار شایستۀ همان یک نگاه بود. یعنی این‌قدر آن صحنه تاثیرگذار بود. ادامه خداحافظی گاهی از خود خداحافظی مهمتر است. آن موقعی که بعد از خداحافظی، برای چند لحظه هم که شده، به دیگری فکر می‌کنیم و توی ذهنمان ماجراهای او را ادامه می‌دهیم و به معمای پیش رو فکر می‌کنیم و اینکه طرف بدون ما چه کار می‌کند. اینکه از بین حدس‌های مختلف کدامیکی درست از آب درمی‌آید، یک جور راز است. این در را که باز کردی و از آن گذشتی، دیگر کسی نمی‌داند پشت آن چه خبر است. برای همین هم هست که برای همدیگر لطف و حمایت خداوندی را آرزو می‌کنیم و برای همین است که خداحافظی غمگین است. این، آن جایی است که بقیه راه را باید به تنهایی رفت. مسیری که چیزی جز حدسیات در موردش نداریم و «چو تخته‌پاره بر موج، رها رها رها من» هستیم و این حس را در مورد طرف مقابل هم داریم. حتی وقتهایی که قبل از خداحافظی کاملاً مطمئن هستیم که طرف دارد به سر کار، دانشگاه، ... یا زندگی خوب و خوش می‌رود، حتی در همان موارد هم بعد از خداحافظی و ادا کردن آن چند کلمه جادویی، دیگر هیچ چیز قطعی وجود نخواهد داشت. سررشته از دستمان درخواهد رفت و مسیر همه چیز از دایره اطلاع و اختیار ما خارج می‌شود. خیلی ساده ممکن است یکباره گوشی طرف زنگ بخورد و صدایی نگران از آن طرف خط چیزهایی بگوید و مسیر او عوض شود. تازه این، فقط یک احتمال است. تاس‌های بخت و اقبال مدام دارند به سمت پایین می‌آیند و هر لحظه ممکن است یک رویشان را به ما نشان بدهند. فرمان پایین ریختن این تاس‌ها را خود ما با ادای کلمه خداحافظی صادر کرده‌ایم و حالا به قول بیهقی «قضا در کمین» است. اینکه بعد از خداحافظی چه خواهد شد را چه بسا شرلوک هولمز هم نتواند حل کند. که اگر هم بتواند و حدسش هم درست باشد، باز چیزی از حال دل خدافظی‌کننده‌ها نخواهد دانست. کسی که خداحافظی می‌کند، ممکن است به عقب برگردد و نگاه کند. آن لحظۀ نگاه بعد از خداحافظی، رازی در خود دارد که بهترین کارآگاه‌ها هم نمی‌توانند حلش کنند و بفهمند که توی دل طرف واقعاً چه خبر است؟</description>
                <category>احسان رضایی</category>
                <author>احسان رضایی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Mar 2021 10:13:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند عاشقانه کمیاب</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanname/%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%86-smx492yl5afd</link>
                <description>اگر از آنهایی هستید که فکر می‎کنید عشق و نامزدی به این است که از صبح تا شب بروید پارک و سینما و  کافی‌شاپ و یک گل دستتان بگیرید و با هم قرار بگذارید خانه‌ای بسازید در و دیوارش همه نور، معلوم است که در کل عمرتان یک روز هم عاشق نبوده‌اید و به زمین سفت نرسیده‌اید. برای شما، شاید بهترین کار، خواندن چندتا کتاب عاشقانه درست و حسابی باشد تا بفهمید این عشق و عاشقی چقدر می‌تواند خوب، خوشایند و خطرناک باشد. برای شروع باید بروید سراغ کلاسیکها. عشق، قدیمی‌تر از چیزی است که فکر می‌کنید. مثلاً با جین آستن‌ها، بخصوص «غرور و تعصب»ش شروع کنید. ماجرای خانواده‌ای که چهارتا دختر دارند و همسایۀ جدیدی برایشان می‌آید که بِه از شما نباشد، آقای جوان برازندۀ پولدار و مهمتر از همه مجردی است. پر واضح است که مادر خانواده به فکر می‌افتد از این نمد، برای دخترها کلاهی بسازد. جریان برو و بیا و قالیچه لب بوم تکون بده دارد خوب پیش می‌رود که دوستِ ازخودراضی آقای همسایه پیدایش می‌شود و می‌افتد مشکلها. اگر پرشورترش را می‌خواهید، بروید سراغ «وداع با اسلحه» ارنست همینگوی. داستان یک راننده آمبولانس در زمان جنگ جهانی اول که دارد برای خودش «دل ای، دل ای ...» می‌خواند و خوش می‌گذراند و عقیده دارد عشق چیز مزخرفی است که شاعرها بیخودی بزرگش کرده‌اند. به قول بیهقی اما «قضا در کمین بود، کار خویش می‌کرد». یک سال بعد، راننده قصه ما کاملا عوض شده، پرستاری که موقع بستری او در بیمارستان دلش را برده، کشته شده و حالا او به جهان جور دیگری نگاه می‌کند. درست مثل «خداحافظ گری کوپر» رومن گاری که داستان جوانی آمریکایی را تعریف می‌کند که به پیستهای اسکی شمال اروپا پناه آورده تا از جنگ ویتنام در امان باشد، اما آنجا به بدتر از جنگ گرفتار می‌شود و عشق و عاشقی پدرش را درمی‌آورد، که بسوزد پدرش. در همین قسمت از برنامه، از «گتسبی بزرگ» اسکات فیتزجرالد هم غفلت نکنید. درست است که یک‌کم داستانش کند پیش می‌رود اما عشق آتشین گتسبی، شخصیت جاه‌طلب، ماجراجو و رمانتیک قصه یک جور ناجوری پیش می‌رود که دل خواننده برایش کباب می‌شود. البته مصایب عشق، فقط مردانه نیست. قبول ندارید «جین ایر» شارلوت برونته را بردارید و خودتان ملاحظه بفرمایید. خواهر بزرگه برونته‌ها، خودش یک تجربه وحشتناک داشت و وقتی خواست درباره مشقت‌های عشق بنویسد، حق مطلب را ادا کرد. داستان دل بستن جین ایر به اربابش، آقای روچستر که بعداً می‌فهمیم همسرش را زندانی کرده همان ماجرایی که سر نویسنده آمد و ازدواج روچستر و جین در آخر عمر، وقتی که روچستر در آتش‌سوزی صورتش را از دست داده، تاکیدی است بر رنج‌هایی که برونته و خواهرانش کشیده‌اند. از دیگر محصولات کارخانه ادبی خواهران رنگ‌پریده، «بلندی‌های بادگیر» امیلی برونته است. داستان یک عشق آتشین و نافرجام که جماعتی را به باد می‌دهد. هیثکلیف کولی‌زاده‌ای است که پیش خانواده کاترین بزرگ می‌شود، جایی که همه جز کاترین با او چپ هستند. طبیعتاً هیثکلیف به او عاشق می‌شود ولی از تنها امیدش در زندگی هم جواب رد می‌شنود. این می‌شود که می‌رود تا با جیب پرپول برگردد، اما وقتی برمی‌گردد که کاترین با یک آدم عوضی ازدواج کرده. از اینجا بعد است که آن روی عشقِ هیثکلیف بالا می‌آید و اول می‌رود پولدار می‌شود و بعد می‌زند از همه انتقام می‌گیرد.... بی‌رحمانه‌ترین چهره عشق را می‌شود در این داستان سراغ کرد.گفت: «روز اول که دیدمش گفتم/ آن که روزم کند سیه، این است!» این یک خط را هم می‌شود جای خلاصۀ «بر باد رفته» مارگارت میچل و عشق بی‌حاصل اسکارلت به اشلی ویلکز، که هم خودش و هم رَت باتلر را سفیل و سرگردان می‌گذارد جا زد. ماجرای «آنا کارنینا» لئو تولستوی بزرگ هم همچین چیزهایی است: جستجوی عشق در مسیری غلط. درست مثل آنا که دل به ورونسکی عاشق‌پیشه می‌دهد و وقتی خودش و زندگی‌اش را نابود کرد، تازه می‌فهمد طرف چه آدم بی‌بته‌ای بوده است و خودش را سر به نیست می‌کند. عشق، بخصوص عشقی چنین اشتباه و در مسیر غلط، بدجوری پدر درمی‌آورد.خیال می‌کنید فقط عشق در جای اشتباه، این بلاها را سر آدم می‌آورد؟ این‌قدر ساده نباشد، «رنج‌های وِرتِر جوان» گوته، داستان جوان پولدار، خوشتیپ و باکمالاتی است که بعد از تمام شدن درس و دانشگاه، برای هواخوری به یک شهر ییلاقی آمده. آنجا چشمش به شارلوت، دختر قاضی شهر می‌افتد و طبق فرمول هرچه دیده بیند، گرفتار می‌شود. شارلوت هم از او خوشش می‌آید و فقط یک مشکل کوچک در کار است: اینکه شارلوت قبلاً به کس دیگری جواب بله داده و آن بابا هم، مرد خوبی است و بهانه‌ای برای به هم زدن ندارد و خلاصه که هیچی به هیچی! حالا گیریم هم که طرف جواب مثبت را داد، آن وقت اگر مثل «دکتر ژیواگو» بوریس پاسترناک، عدل وسط عشق و عاشقی‌تان، جنگ جهانی شد و انقلاب اکتبر هم علیحده در همان ایام افتاد و هر کسی به یک طرف رفت و «نگار من به لهاورد و من به نیشابور»، آن وقت تکلیف چیست؟ داستان معروف پاسترناک شرح تلاش ژیواگو و همسرش برای رسیدن دوباره به همدیگر است تا بدانید که عشق، اصلاً مقوله شوخی‌برداری نیست. خلاصه که «این است نصیحت سنایی: عاشق نشوید، اگر توانید!»</description>
                <category>احسان رضایی</category>
                <author>احسان رضایی</author>
                <pubDate>Sun, 28 Feb 2021 11:29:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلسوفی که پاس می‌داد</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanname/%D9%81%DB%8C%D9%84%D8%B3%D9%88%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B3-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-ibo8ldtas3mf</link>
                <description>این یک کری بین نسلی است که بزرگترها، مدام از خوبی‌های روزگار خودشان می‌گویند و به جوانترها فخر می‌فروشند که روزگار آنها و آدم‌های آن روزگار را ندیده‌اند. این حکم اگر همیشه هم صدق نکند، حداقل ما با خیال راحت می‌توانیم به جوانترها پز بدهیم که آنها بازی‌های دکتر سوکراتس را ندیده‌اند. البته ما هم فقط چند بازی از سوکراتس دیدیم.  بازی‌های جام جهانی ۱۹۸۶ مکزیک که با یک روز تاخیر پخش می‌شد. بعد توی یکی‌شان برزیل زیبا، برزیل رویایی، برزیلی که به قشنگی یک خواب شیرین دم صبح بازی می‌کرد، خورده بود به میشل پلاتینی که یک‌تنه رویا را شکست بدهد. توی این تیم رویایی، بازیکن عجیبی بود با ریش و شمایلی متفاوت که از آن عجیبتر، لقبش بود: «دکتر». یعنی که پزشک بود. بعد این سوکراتس هم فقط در باشگاه‌های برزیل بازی می‌کرد و هیچ وقت تلویزیون ما چیزی از آنجا نشان نمی‌داد، مگر گاهی توی اخبار ورزشی ساعت ۵ که توی تیتراژش ون‌باستن از نزدیکی نقطه کرنر به شوروی گل می‌زد. بعد ما چهار سال صبر می‌کردیم تا دوباره یک جام جهانی دیگر برسد و ببینیم این بار توی ایتالیای ۱۹۹۰ باز هم سوکراتس هست یا نه؟ که نبود. ما هم خبر نداشتیم که ماجرا مربوط است به سیاست و اینکه سوکراتس برای برقراری دموکراسی در کشورش و علیه ژنرال‌ها مبارزه می‌کرده. این سر دنیا برای خودمان عکس‌هایی را جمع می‌کرد که از آدامس‌های سین‌سین درمی‌آمد و عکس سوکراتس بین‌شان خیلی کم بود و باید با هم عکس‌های اضافی را تاخت می‌زدیم که هیچ سری عکسی، بدون تصویر کاپیتان برزیل کامل نبود ... مرد عجیبی که پدر مدرسه نرفته‌اش عاشق کتاب و فلسفه بود و صبح روزی که پسرش به دنیا آمده بود، داشته رساله‌ای از سقراط (در انگلیسی Socrates) را می‌خوانده و برای همین، آن اسم را روی پسرش گذاشته. سوکراتس توی سنی حدود همان سن آدامس جمع کردن ما، شاهد این صحنه بود که پدرش بعضی کتابها را برمی‌داشت و از ترس آنها را می‌سوزاند. کودتا شده بود. «آن روز پدرم به من گفت که دیگر تنها چیز آزاد توی این مملکت، فوتبال است.» سوکراتس از زمان دانشجویی پزشکی، فوتبال را شروع کرد و خیلی زود عضو تیم کورنتیناس شد، یکی از دو تیم بزرگ سائوپائولو. هافبک میانی بود و تخصصش بازیسازی و خواندن بازی حریف. بین مربیانش معروف بود که با چشم بسته هم می‌تواند پاس بدهد. در قالب کاپیتانی کوریننتاس سه بار جام قهرمانی باشگاه‌های برزیل را برد و با بازوبند کاپیتانی برزیل، در دو جام جهانی ۱۹۸۲ اسپانیا و ۱۹۸۶ مکزیک، بهترین تیم تاریخ فوتبال را رهبری کرد. می‌گویند حذف برزیل ۱۹۸۲، بزرگترین ضربه‌ای بود که «فوتبال زیبا» خورد. منطق بازی مبتنی بر دفاع مطلق ایتالیایی، بعد از این جام جهانی بود که طرفدار پیدا کرد و تا همین الان هم زنده مانده است. حتی برزیل ۱۹۹۴ هم برای قهرمانی، خواست دایمی ژنرال‌ها، با روش تدافعی بازی کرد و قهرمان شد. قهرمانی که سوکراتس آن را «شرم‌آور» خواند. سوکراتس، اما نه فقط با فوتبال مورد علاقه ژنرال‌ها که با همه چیزشان مخالف بود. او می‌دانست که ژنرال‌ها نمی‌توانند به تنها چیزی که مردم برزیل دیوانه‌وار دوستش دارند کاری داشته باشد. پس توی زمین و روی پیرهنش می‌نوشت «دموکراسی». یک جنبش راه انداخت به اسم «دموکراسی کوریننتاس». به بازیکن‌ها یاد داده بود برای هر چیزی، حتی چیزهای بی‌اهمیتی مثل ساعت ناهار رأی‌گیری ‌کنند. کاری که خیلی زود بین طرفدارهای تیم هم باب شد. بعد هم روشنفکرها و دانشگاهی‌ها به حامیانش اضافه شدند. سال ۱۹۸۴ سوکراتس جلوی جمیعتی میلیونی داشت راهپیمایی می‌کرد. دولت قبول کرد که رفراندوم برگزار کند. طبق نتایج رفراندوم اما دولت نظامی سر کار ماند. سوکراتس اعلام کرد تقلب شده و کشور را ترک کرد و به فیورنتینای ایتالیا رفت. در جام جهانی ۱۹۸۶ تحت فشار افکار عمومی، او را به تیم ملی دعوت کردند اما به دستور ارتش، اجازه بستن بازوبند کاپیتانی را نداشت. سوکراتس این جام را بدون بازوبند، کاپیتانی کرد. عوضش پیرهنی پوشیده بود که رویش نوشته بود «روز پانزدهم رای بدهید» و منظورش انتخابات ۱۵ فوریه آن سال بود، اولین انتخابات چندحزبی از زمان کودتا. عاقبت ژنرال‌ها را سر جایشان نشاند. انصاف بدهید که ما واقعاً حق داریم به درک روزگار بازی دکتر سوکراتس پز بدهیم. شاید بعدها دوباره بازیکنی به مهارت او در پاس‌های پشت پا پیدا بشود، اما شمایلی مثل او که بیرون از مستطیل سبز هم اهمیت داشته باشد، بعید است. فیلسوف پزشکی که توی مستطیل سبز بدود و پاس بدهد، با ریش و تیپ خاصی که انگار شاعر مخصوص خودش گفته باشد: «قناعت‌وار تکیده بود/ باریک و بلند/ چون پیامی دشوار که در لغتی».</description>
                <category>احسان رضایی</category>
                <author>احسان رضایی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Feb 2021 13:49:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم پیروز خواهد شد</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanname/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%B4%D8%AF-mt9rxvcubi4m</link>
                <description>دیروز خبر فوت کلایو کاسلر، نویسندۀ آمریکایی را که خواندم، به نظرم رسید اسمش آشناست ولی هرچه فکر کردم خاطرم نیامد. تا اینکه متن خبر را خواندم که از جمله نوشته بود او شرکتی برای تجسس زیرآب و کشف کشتی‌های غرق‌شده داشته. با کمی جستجوی اینترنتی دیدم که بله، خاطرۀ این اسم برای دو دهه قبل است که در آستانۀ نوروز ۷۷ فیلم «تایتانیک» تبدیل به تب شد و موجش تا اواسط سال بعدی هم رفت و تا مدتها نقل همۀ محافل خانوادگی و روشنفکری و مطبوعات شد و به روی لباس‌ها و پشت ماشین‌ها و مدل مو هم سرایت کرد. آن ایام چندتایی هم کتاب مناسبتی به بازار آمد مثل کتاب جیبی «زندگی‏نامه و نقش‏های لئوناردو دی‌کاپریو» که فقط ۵ فیلم تا آن موقع داشت. رمان «معمای دفینه تایتانیک» هم (که خودش ۲۰ سالی زودتر از فیلم جیمز کامرون نوشته و فیلم هم شده بود) چنان فروشی داشت که یک رمان دیگر این نویسنده هم به اسم «تایتانیک۲» ترجمه شد. خلاصه که همه‌گیری هم همه‌گیری‌های قدیم!اشتباه نکنم، ویروس این یکی هم مثل سارس و کرونا و چیزهای دیگر، از شرق آسیا به ما رسید. نسخه اولیه‌ای که قبل از نوروز ۷۷ دست به دست می‌شد، یکی از همان‌هایی بود که با دوربین هندی‌کم از روی پردۀ سینما ضبط شده بود. با کادر ناقص و کله‌های نصفه و نیمه‌ای که مدام در پایین تصویر جابه‌جا می‌شدند. یک زیرنویس چینی-ژاپنی کمرنگ هم بود که ملیت کپی‌کار را لو می‌داد. بعدها البته نسخه‌های با کیفیت‌تر فیلم هم رسید. توی بعضی نسخه‌ها دوتا حرف T در قسمت سمت چپ و بالای کادر دیده می‌شد. نمی‌دانم روی چه حسابی ملت می‌گفتند نسخه اصلی و بدون حذف فیلم، همین‌هاست و نشانه‌اش هم همان دو تا T گوشه کادر که مخفف Titanic باشد. (از این چیزهای عجیب و غریب دربارۀ فیلم کم نبود. مثلا آنجا که در آخر فیلم رز متوجه قایق‌های نجات می‌شد و داد می‌زد come back خیلی‌ها این را «کمک، کمک» شنیده بودند و از اینکه کمک خواستن انگلیسی‌ها شبیه کمک خواستن ماست به هیجان می‌آمدند!) بعدتر نسخه روی سی‌دی فیلم هم رسید که آن شایعه را از رونق انداخت، این بار تصور می‌شد این یکی از همه باکیفیت‌تر باشد.«تایتانیک» اولین فیلمی بود که ما روی سی‌دی دیدیم. بعضی‌ها فیلم را روی VHS تماشا کرده بودند و بعضی‌ها روی سی‌دی. سوالی که تکنولوژی ابزار تماشای فیلم را معلوم می‌کرد، این بود که بعد از «تایتانیک را دیدی؟» می‌پرسیدیم «چند دقیقه‌ایش را دیدی؟» ماجرا این بود که توی بازار که می‌گشتی هم می‌توانستی نسخۀ دو ساعتۀ فیلم را پیدا کنی، هم سه‌ساعته و هم سه ساعت و ربعه. نسخه اصل فیلم ۱۹۴ دقیقه بود اما زمان ضبط روی نوارهای ویدیویی ۱۲۰ و ۱۸۰ دقیقه‌ای بود. پس کسی که سه ساعت و ربع را کامل دیده بود، فیلم را روی سی‌دی دیده بود.بجز سوال درباره زمان فیلم، البته «تایتانیک» منشا حرف و حدیث‌های بیشتری هم بود. توی هر گپ دوستانه‌ای، معمولا یکی دوتا از جدیدترین جوک‌هایی که برای جک و رز یا آن همشهری ساده‌دل که بعد از چندبار تماشا، هنوز نمی‌دانست تایتانیک اسم پسره بود یا دختره تعریف می‌شد و شرح خودسانسوری صحنه‌های نامناسب یا واکنش‌های خنده‌دار بزرگترهای خانواده که گول عبارت «فیلمش خانوادگی است» را خورده بودند. آنهایی که پز روشنفکری داشتند هم عدد و رقم‌هایی درباره فیلم یا اخبار جدید جیمز کامرون را ضمیمه حرفشان می‌کردند. مثلاً مجله «زنان» یک مقاله‌ای داشت درباره تفاوت‌های زن و مرد و یک مثالش هم این بود که توی فیلم تایتانیک، رز و جک هر کدام چند بار اسم همدیگر را صدا می‌زدند؟ جواب درست این بود: رز ۸۰ بار می‌گوید «جک» و جک ۵۰ بار می‌گوید «رز». البته همۀ اطلاعات اینطوری با تحلیل همراه نبود و لزوماً از نشریات تخصصی سینما هم نمی‌آمد. بی‌ربطترین مجلات هم چیزی درباره این زوج عاشق جدید داشتند که یک‌باره در حد رومئو و ژولیت معروف شده بودند (شوخی تاریخ است انگار، دی‌کاپریو سال قبلش نقش رومئو را بازی کرده بود). همین فراوانی موهای لخت و بور دی‌کاپریو بر روی جلد نشریات خودش یک پدیده بود. تا آن موقع سابقه نداشت که نشریات درباره فیلمی که توی شبکه رسمی ویدیوئی نیست این‌همه حرف بزنند. «شعله» و جبارسینگ را هم همه دیده بودند، اما موجی برایش راه نیفتاده بود. شایعه دادگاهی شدن نشریاتی که ویژه‌نامه تایتانیک داشتند هم البته در هیجانی‌تر شدن فضا بی‌تاثیر نبود.خیلی زود پوسترهای دی‌کاپریو پخش شد و بعد پوسترهای زوج فیلم. مدل موی دی‌کاپرویی مُد شد. تی‌شرت‌های تایتانیک با چهره دی‌کاپریو و انواع املاهای متفاوت Taitanik ،Titanik ،Taitanic درآمد. لغت «تایتانیک» و عباراتی نظیر «تایتانیک دلم توی دریای غمت غرق شد» به پشت کامیون‌ها رفت. نوار آهنگ و آواز فیلم توی پیاده‌روها خرید و فروش می‌شد، هرچند خیلی‌ها قبلا آن را از روی خود فیلم روی کاست ضبط کرده بودند (ترانه‌ای که هنوز هم ایرانی‌ها سلین دیون را با آن می‌شناسند). حتی از روی فیلم تحلیل‌های عجیب و غریب صادر شد. شش سال بعد (سال ۸۳) فریدون جیرانی در «سالاد فصل»ش «تایتانیک» را به عنوان فحش استفاده کرد. لیلا (لیلا حاتمی) به عادل (خسرو شکیبایی) گفته بود نمی‌خواهد با او ازدواج کند و عادل حدس زده بود که «تاپاله تایتانیک»ی همسر او خواهد شد، با این نصیحت عاشقانه: «تاپاله‌ای که آدم باشه، خاطر تو بخواد، عین من پات بشینه...» اما توی آن سال همه‌گیری (سال ۷۷) تب «تایتانیک» خود فریدون جیرانی را هم مبتلا کرده بود. توی فیلم «قرمز»، مرد روان‌پریش فیلم (محمدرضا فروتن) بعد یکی از دفعات ضرب و شتم همسرش (هدیه تهرانی) برای او نوار آهنگ همین تایتانیک را که می‌گفت «از پشت شهرداری» خریده، به نشانه یک پیام عاشقانه هدیه آورد و وقتی صدای موسیقی جیمز هورنر در سالن سینمای جشنواره طنین انداخت، ولوله‌ای درگرفت و اهالی مطبوعات طاقت از کف دادند و صدای دست و کف و سوت و تشویق از صدای خود موسیقی بلندتر و بیشتر شد. خب بله، آن موقع هم روزگار غریبی بود نازنین.</description>
                <category>احسان رضایی</category>
                <author>احسان رضایی</author>
                <pubDate>Mon, 22 Feb 2021 14:11:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از جان کافی و جان فورد</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanname/%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%88-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%81%D9%88%D8%B1%D8%AF-pdn3nfievq0j</link>
                <description>بیست سال پیش اگر در ایران نظرسنجی برای بهترین فیلم تاریخ سینما برگزار می‌شد، شک نکنید که «دالان سبز» حتماً آن بالا مالاهای فهرست بود. بخشی از این ماجرا، نه فقط به خاطر کیفیت خود فیلم و ماجرای ماورایی آن و جان کافی، مثل قهوۀ نوشیدنی اما با هجی متفاوت، که به ماجرای فیلم دیدن در دهه ۷۰ برمی‌گشت و آن داستان‌های عجیب و غریبی که برای تماشای فیلم‌های خارجی وجود داشت. باید کمی حوصله کنید تا قصه را از دو دهه قبلش برایتان تعریف کنیم. از بخشنامه‌های سال ۶۲، تا سال ۷۹ و لذت تماشای شبانه مایکل کلارک دانکن، غول سبزِ قبل از شرک، بر روی پرده بزرگ سینما.ماجرا از آن شب اردیبهشتی شروع شد که تلویزیون اعلام کرد فعالیت ویدیوکلوپ‌ها به دلیل ضربه زدن به سینما، غیرمجاز است و این مراکز باید تعطیل شوند. در انتهای همان سال ۶۲ ورود فیلم‌های خارجی توسط بخش خصوصی هم ممنوع شد، با هدف حمایت از تولید فیلم‌های ایرانی. و اینجوری بود که فیلم خارجی از سینماها رفت. اواخر همان دهه شصت، بخش ویژه‌ای برای اکران آثار سینماگران دنیا در جشنواره فیلم فجر درنظر گرفته شد که تا چند سال اول، فقط مخصوص تارکوفسکی و پاراجانف و امثال این قبیل روشن‌فکرها بود. تازه سال ۷۱ بود که برای اولین بار، دو فیلم برندۀ اسکار روز نمایش داده شد. طبیعتاً از «سفر امید» (برنده اسکار فیلم غیرانگلیسی زبان) استقبال چندانی نشد، اما اکران «با گرگ‌ها می‌رقصد» غوغایی به پا کرد. همان موقع هم البته کسانی بودند که مدام مصاحبه می‌کردند و نامه می‌نوشتند که اکران فیلم را متوقف کنید، اما مطبوعات و مردم از نمایش این فیلم حمایت کردند. گمانم «با گرگ‌ها می‌رقصد» هنوز هم پرفروش‌ترین فیلم خارجی اکران شده در سال‌های بعد از انقلاب است. بعد کم کم ویدئوکلوپ‌ها رسماً آغاز به کار کردند و فیلم خارجی دیدن راحت‌تر شد، اما هنوز خبری از نمایش روی پرده بزرگ و کیف تماشای فیلم خوب در سینما نبود. حتی وقت‌هایی می‌شد که وعده نمایش فیلم خارجی می‌دادند و به جایش «زیر درختان زیتون» کیارستمی را نشان می‌دادند (عید ۷۴). توی این سال‌ها فیلم خارجی محدود شده بود به فیلم‌های هندی و کره‌ای و موج گودزیلاها، و لابه‌لایشان فقط یک بار «سکوت بره‌ها» را دیدیم. سال ۷۵ با نمایش فیلم‌های الیور استون، آثار یک سینماگر آمریکایی به جشنواره فیلم فجر راه پیدا کرد. این‌طوری هرچه سخت و استوار بود، داشت دود می‌شد و به هوا می‌رفت. «تایتانیک» را هم‌زمان با موج جهانی‌اش می‌دیدیم و تازه در کنار نوارهای ویدئوی VHS، مفهوم فیلم روی «سی‌دی» را درک می‌کردیم. تا اینکه سال ۷۹ بالاخره سینماهای تهران اجازه پیدا کردند در سانس آخر شب، فیلم خارجی با زیرنویس فارسی نمایش بدهند. تماشای «گوست‌داگ: روش سامورایی» که سال قبلش به جشنواره فیلم فجر هم رسیده بود، در همین سال اتفاق افتاد. اما بهار نمایش فیلم‌های خارجی، سال ۸۰ بود. اکران فیلم‌های «دالان سبز»، «ای برادر، کجایی؟»، «گل‌های هریسون»، «روز هشتم» و «مردمان خوب» آن‌قدر مورد استقبال قرار گرفت که کم‌کم بعضی سینماها ساعت ۱۰ونیم شب را بی‌خیال شدند و نمایش این فیلم‌ها را در سانس‌های عادی هم توی دستور کار گذاشتند و داستان، عوض شد.اما بگذارید کنار این مرور کوتاه از همه مصایب فیلم خارجی دیدن، از یک حسرت شخصی هم بگویم. آن هم عقده تماشای فیلم‌های جان فورد روی پرده است. خب ما این آثار کلاسیک را در دوران دانشجویی و در کانون فیلم‌های دانشگاه‌ها می‌دیدیم، اما به وقت تعریف پرآب و تاب بزرگ‌ترها از «آن لانگ‌شات‌های معرکۀ جان فورد» چیزی برای گفتن نداشتیم. تا اینکه سال ۸۷ گفتند قرار است در جشنواره فیلم فجر، چندتایی از کارهای جان فورد را هم نمایش بدهند. یک حسرت داشت از فهرست خط می‌خورد. یادم هست که با چه ذوق و شوقی رفتیم سراغ سینما که جان فورد روی پردۀ عریض ببینیم، ولی در عمل با این واقعیت دردناک مواجه شدیم که بخش ویژه، در سالن شماره ۳ سینما عصرجدید نمایش داده می‌شود! برای آنهایی که غم توی این جمله را درک نمی‌کنند توضیح بدهم که سالن شماره ۳ عصرجدید، کوچکترین سینمای عالم است، چیزی در حد یک مینی‌بوس!</description>
                <category>احسان رضایی</category>
                <author>احسان رضایی</author>
                <pubDate>Sun, 21 Feb 2021 13:21:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هپی برث‌دی ابوالقاسم!</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanname/%D9%87%D9%BE%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%AB-%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85-ct6zhvpxuzki</link>
                <description>هپی برث‌دی ابوالقاسم!روز اول بهمن را بعضی از اهالی ادبیات در شبکه‌های مجازی به عنوان زادروزِ فردوسی، شاعر بزرگ کشورمان گرامی می‌دارند و  تبریک می‌گویند و طرح و عکس و تفصیلات به کار می‌برند. طبیعتاً هر گونه یادکردی از مفاخر ادبی و فرهنگی‌مان ارزشمند است، اما راستش این است که این تاریخ، خیلی هم دقیق و مستند نیست.در سنت قدیم ما، تاریخ وفات افراد را بر روی سنگ مزار و در کتابها یادداشت می‌کردند و جشن تولد گرفتن، سنتی جدید و امروزی است. البته همان تاریخ وفات هم همیشه دقیق ثبت نشده است؛ مثلاً در مورد فردوسی قدیمی‌ترین منابع، تاریخ فوتش را به دو شکل نوشته‌اند: سال ۴۱۱ و ۴۱۶ هجری قمری؛ دیگر چه رسد به روز و ماهش و چه رسد به تاریخ تولد فردوسی!در ایران، زمانی از روی یک مقاله خارجی، سال ۳۲۴ ه.ق را به عنوان سالروز فردوسی پذیرفتند که معادلش می‌شد ۳۱۳ هجری شمسی و برای همین در ۱۳۱۳ هزارۀ فردوسی گرفتند. بعداً معلوم شد اساس آن مقاله یک اشتباه عجیب بوده و اشعاری که به آن استناد کرده بودند، یادداشت کسی بوده که از روی «شاهنامه» نسخه‌ای برای پادشاهی نوشته بوده و چون تاریخ نگارش را با اشتباه املایی و بدون نقطه گذاشته بوده، عبارت &quot;ششسد&quot; را &quot;سیسد&quot; خوانده‌اند، درحالی که اصلاً این شعر برای فردوسی نبوده که از روی آن محاسبه ششصد با سیصد محلی از اعراب داشته باشد.در مورد محاسبۀ سال تولد فردوسی، چند اشاره از خود فردوسی در متن «شاهنامه» داریم. اول جایی که در انتهای کتاب و ضمن شرح رنج‌هایش در مدت کار روی شاهنامه «در این سال سی» می‌گوید:چو سال اندر آمد به هفتاد و یکهمی زیر بیت اندر آرم فلک... ز هجرت شده پنج هشتاد باربه نام جهان داور کردگاربا کم کردن ۷۱سال از ۴۰۰ هـ.ق، سال ۳۲۹ ه.ق به دست می‌آید. جای دیگری که فردوسی به سن خودش اشاره کرده، این  چند بیت در ابتدای داستان جنگ بزرگ کیخسرو با افراسیاب است که در آنها شاعر ۵۸سالگی خودش را مقارن با آغاز فرمانروایی محمود دانسته:بدان‌گه که بُد سال پنجاه و هشتنوان‌تر شدم چون جوانی گذشتخروشی شنیدم ز گیتی بلندکه اندیشه شد تیز و تن بی‌گزند:... فریدونِ بیداردل زنده شدزمان و زمین پیش او بنده شد...می‌گویند چون شروع سلطنت محمود غزنوی سال ۳۸۷ه.ق بوده و فردوسی هم در این زمان ۵۸سال داشته پس در ۳۲۹ ه.ق متولد شده که البته همین هم جای شبهه است، چون ۳۸۷ ه.ق سال مرگ سبکتگین، پدر محمود است و بعد از آن یک سالی محمود با برادرش اسماعیل درگیر بود تا توانست تخت سلطنت را به دست بیاورد. باز اینجا می‌شود گفت که فردوسی نخواسته ریسک کند و گفته دولت محمود را از همان اول به رسمیت می‌شناخته.اما باز هم با یک معمای دیگر در «شاهنامه» مواجهیم. در بخش ساسانیان، در پایان داستان شاپور دوم، شاعر به ۶۳سالگی خودش اشاره می‌کند:چو آدینه هرمزدِ بهمن بُوَدبر این کاخ فرّخ نشیمن بُوَدمی لعل پیش آور ای هاشمیز خُمّی که هرگز نگیرد کمیچو شصت و سه شد سال و شد گوش کرز گیتی چرا جویم آیین و فر؟در ایران قدیم، هر روز از ماه اسمی داشته و «هرمزد» روز اول ماه بوده. طبق گاهنامهٔ تطبیقی مرحوم استاد بیرشک، در دوران زندگی فردوسی فقط در سال ۳۸۷ ه.ق روز اول بهمن جمعه بوده و حالا اگر ۶۳ را از این رقم کم کنیم، می‌شود سال ۳۲۴ ه.ق که بر ابهام ماجرا اضافه می‌کند.این که از ماجرای سال تولد فردوسی؛ اما روز اول بهمن از کجا آمده است؟ از همین سه بیت بالا. بعضی‌ها گفته‌اند چون فردوسی خواسته اول بهمن ۶۳سالگی‌اش را جشن بگیرد، پس روز تولدش است. هرچند فردوسی در اینجا بیشتر از کم شدن شنوایی‌اش در این سن گله دارد، اما در همین بخش مربوط به ساسانیان، یک بار دیگر هم  در مقدمۀ داستان بهرام دوم شاعر به ۶۳سالگی خودش اشاره کرده و در چند بیت قبلترش هم روز دیگری را برای جشن گرفتن مشخص کرده:شب اورمزد آمد از ماه دیز گفتن بیاسای و بردار می... می لعل پیش آور ای روزبهچو شد سالِ گوینده بر شصت و سه«اورمزد» که که تلفظ دیگری از اسم همان روز اول ماه است و اینجا هم فردوسی به شب قبلش اشاره کرده. یعنی با این منطق می‌شود ۳۰ آذر را به عنوان تولد در نظر گرفت. یا محقق دیگری (دکتر شاپور شهبازی) با محاسبه تعداد ابیات بین این دو تاریخ، سرعت شعر گفتن فردوسی را حساب کرده و نتیجه گرفته این بیت دومی برای ۳ دی است، منتها ۳ دی آن زمان که تقویم یزدگردی بوده و تبدیلش به تقویم امروزی می‌شود ۱۳ دی. بنابراین، روز اول بهمن را هم نمی‌شود چندان جدی گرفت.تبریک زادروز و بزرگداشت شاعر خیلی خوب است، اما بهترین کار برای احترام یک شاعر توجه به اثرش است. کاش در روز اول بهمن، یا هر روز دیگری با هم قرار بگذاریم تا حداقل یک داستان از این استاد همۀ شاعران را بخوانیم.</description>
                <category>احسان رضایی</category>
                <author>احسان رضایی</author>
                <pubDate>Wed, 20 Jan 2021 11:03:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا صائب به هند رفت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanname/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B5%D8%A7%D8%A6%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D9%81%D8%AA-iqb83aolh2ib</link>
                <description>نمایی از مزار صائب در اصفهاندهم تیرماه به نام صائب تبریزی است. صائب یک نمونۀ قدیمی از پدیدۀ مهاجرت نخبگان، یا همان «فرار مغزها»ست. نه فقط صائب، که جمع زیادی از شاعران و هنرمندان آن عصر چنین کردند. مقصد مهاجرت در قرن دهم و یازدهم هجری سرزمین هند بودند که پادشاهان آن روزش به فرهنگ و ادب فارسی علاقۀ زیادی داشتند. در کتاب «کاروان هند» (اثر احمد گلچین معانی) ۷۴۵ شاعر عصر صفوی که از ایران به هندوستان رفته‌اند، معرفی شده‌اند. از جمله صائب هم در سال ۱۰۳۴ قمری و از راه افغانستان عزم هند کرد. در کابل، با ظفرخان تربتی که خودش هم شاعر بود و جای پدرش در آنجا حکومت می‌کرد آشنا شد و به خدمت او درآمد و اشعاری در مدحش سرود. (در مورد ظفرخان «تاریخ ادبیات در ایران» دکتر صفا، جلد ۵، قسمت دوم، صفحات ۱۲۴۱ تا ۱۲۴۵ را ببینید.) سال ۱۳۰۹ ظفرخان، صائب را به دربار شاه‌جهان (بانی تاج‌محل) برد و پادشاه هند به او یک مقام دولتی و لقب تشویق‌آمیز «مستعد خان» داد. ظاهراً اوضاع مرتب بود، اما صائب آدم غربت نبود و از دیار هند هم خوشش نمی‌آمد:صائب از خاک سیاه هند کِی بیرون روَد؟بشکند کی مور لنگی این طلسم قیر را؟ز اهل کرم به هند کسی را ندیده‌ایماز طوطیان کریم کریمی شنیده‌ایم!زنده می‌سوزد برای مرده در هندوستاندل نمی‌سوزد درین کشور عزیزان را به هماین بود که وقتی شنید پدرش به جستجوی او تا شهر آگره آمده، از ظفرخان که حالا حاکم کشمیر بود اجازۀ برگشت خواست. بعد از یک سال اصرار، بالاخره موافقت شد و صائب بعد از ۷ سال به اصفهان برگشت. این بار همۀ سروده‌هایی که در جوانی در وصف هند داشت را عوض کرد، مثلاً در بیت:همچو عزم سفر هند که در هر دل هسترقص سودای تو در هیچ سری نیست که نیستمصرع اول را این‌طوری تغییر داد: «نه همین ذره در این دایره سرگردانست» (دیوان صائب، تصحیح محمد قهرمان، ص ۷۹۴)یا وقتی نسخۀ خطی یک تذکره («خیر البیان») به دستش رسید، در قسمت شرح حال خودش لقب «مستعد خان» را که در هند به او داده بودند خط زد. («کاروان هند» جلد ۱، صفحه ۷۰۱)پس چرا صائب به جایی که دوست نداشت مهاجرت کرد و در آنجا ماند؟ اگر باقی شاعران این عصر به هوای توجه و عنایت شاهان گورکانی به هند می‌رفتند تا درآمدی کسب کنند (صائب با همین ماجرا شعر دارد: هند چون دنیای غدّارست و ایران آخرت/ هر که نفرستد به عقبی، مال دنیا غافل است)، اما صائب که پدرش از تجار معتبر و معروف بود، چنین نیازی نداشت. خودش گفته:چشم طمع ندوخته حرصم به مال هندپایم به گِل فرو شده از بَرشکال هند[بَرْشْکال، لغتی سانسکریت است به معنی فصل بارانی هندوستان]پس مسأله مالی که منتفی است. اینکه بعضی (مثل شبلی نعمانی در «شعر العجم») نوشته‌اند برای سفر بازرگانی به هند رفت هم صحیح به نظر نمی‌رسد، چون در این صورت رفتن سراغ یک امیر محلی و خدمت به او معنایی ندارد. همین‌طور اگر این سفر، یک سفر سیاحتی و تفریحی بود، باز می‌شد بدون خدمت به این و آن، رفت و برگشت. دلیل سفر قاعدتاً چیز دیگری بوده. اشارات اندکی هم که در خود دیوان صائب هست همین را نشان می‌دهد که برای ایجاد تغییری در زندگی‌اش اقدام به مهاجرت کرده:داشتم شِکوه ز ایران، به تلافی گردوندر فرامُشکدۀ هند رها کرد مراحاصلِ خاک مرادِ کشور هندوستاننامرادان وطن را کام شیرین کردن استگفتم مگر ز هند شود بختِ تیره سبزاین خاک هم علاوۀ بخت سیاه شد!به نظر می‌رسد مسایل اجتماعی و سیاسی روی ذهن حساس این بزرگترین شاعر عصر چنین چنین افکاری ایجاد کرده. صائب در دوران افول صفویه زندگی می‌کرد، عصری که خودش در موردش می‌گفت: «جهان به مجلس مستان بی‌خِرَد مانَد». برای نمونه کافی است بدانیم که وقتی اوضاع مملکت در زمان شاه صفی دوم (پدر سلطان حسین، آخرین شاه صفوی) رو به آشفتگی رفت، در اصفهان طاعون همه‌گیر شد، در آذربایجان زلزله‌ای مهیب آمد، قزاق‌ها از شمال حمله کردند، خود شاه هم به خاطر نقرس و اعتیاد به الکل روز به روز مریض‌تر می‌شد، وزرا شور کردند و گفتند مشکل از منجم‌باشی در محاسبۀ زمان مناسب شروع سلطنت است، پس دوباره مراسم تاجگذاری تکرار شد و شاه با اسمی جدید (شاه سلیمان) به تخت نشست تا فلک را گول بزنند! صائب از چنین وزرایی شاکی است و مهاجرت را به رفتن سراغ صدور (وزرا) ترجیح می‌دهد:در دیده‌ها اگرچه بُوَد راه هند دورنزدیکتر بود ز درِ خانۀ صدور!یک ماجرا هم در تذکره «ریاض الشعراء» تعریف شده. اینکه شاه سلیمان وقتی غزل صائب را خواند که:احاطه کرد خط آن آفتاب تابان راگرفت خیل پری در میان سلیمان را...فکر کرد شاعر دارد او را متهم به تأثیر گرفتن از زنان حرمسرا می‌کند، عصبانی شد و تا آخر عمر با صائب سخن نگفت (تصحیح ناجی نصرآبادی، ج ۲، ص ۱۲۰۷). خیلی راحت می‌شود حدس زد که خشم و حرف نزدن شاه را عوامل حکومت ضربدر چند کردند و چه گرفتاری‌ها برای صائب ساختند!</description>
                <category>احسان رضایی</category>
                <author>احسان رضایی</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jun 2020 11:34:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرها و کتابها</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanname/%D8%AE%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%88-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7-pn0vf82lizt4</link>
                <description>«گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سر آید، گفتی یا نگفتی؟ گفتی یا نگفتی؟ گفتی یا نگفتی؟» از چند سال پیش که عروسک جیگر به مجموعه تلویزیونی «کلاه قرمزی» اضافه شد، خیلی زود این عروسک محبوب و معروف شد تا جایی که اگر در قسمتی از برنامه، یا بازپخشش، حضور او کم بشود، شایعه ممنوع‌التصوری او بر سر زبان‌ها می‌افتد. این حجم از محبوبیت البته برای این موجود نجیب باربردار، چیز عجیبی نیست و مسبوق به سابقه است.صحنه‌ای از اجرای «رویای شب نیمه تابستان» شکسپیر در پکن، ۲۰۰۵ خرجماعت از قدیم الایام، در میان ملل شرق، محبوب و صاحب ارج و قیمت بودند و در خوابنامه‌ها، دیدن خر در خواب را نشانه بخت و اقبال گفته‌اند. بی‌وجه نیست که مولانا در آن داستان مثنوی، که تعریف می‌کند درویشی با خرش به خانقاهی رفت و رندان خرش را فروختند و خرج سور و سات کردند و شب با ذکر «خر برفت و خر برفت و خر برفت» سماع کردند، خر را نمادی از دنیا فرض کرده است و می‌گوید حکایت آن روستایی ساده‌دل که مدام شنید «خر برفت و خر برفت» و صبح باز هم خرش را طلب می‌کرد، حکایت ماست که انبیا و اولیا مدام می‌خواهند به ما حالی می‌کنند که دنیا فانی است و رفتنی، ما هم می‌شنویم و تکرار می‌کنیم و بعد دوباره سراغ خرمان را می‌گیریم. کاری نداریم. قهرمان بسیاری از داستان‌های لطیف ادبیات، حیوانات هستند و این وسط خرها هم برای خودشان جایگاهی دارند. مثل آن که خاقانی تعریف کرده که «خرکی را به عروسی خواندند» و خر خندید که می‌دانست ماجرا چیست یا آن که جامی گفته که روزی واعظی بر سر منبر داشت حرف می‌زد که «خر گم‌شده‌ای بر او گذر کرد/ وز گمشدۀ‌ خودش خبر کرد» و آقای سخنران هم صدا کرد که جماعت از بین شماها کی عاشق نشده؟ یک آدم ساده‌ای هم دستش را بالابرد و سخنران «خر گم‌شده را بخواند کای يار/ اينک خر تو، بيار افسار».بجز این، چندتایی از خرهای تاریخی هم هستند که برای خودشان داستان دارند. مثل خر عیسی که هم نمادی شده از کسانی که با همنشینی با بزرگان هم چیزی به معرفتشان اضافه نمی‌شود و هم نمادی از تواضع به حساب می‌آید و تا قبل از آمدن اتومبیل، روحانیون و پزشک‌ها سوار بر خر می‌شدند. در کتاب مقدس داستان بلعم باعورا، مرد زاهد مستجاب‌الدعوه‌ای را می‌خوانیم که گلویش پیش زیبارویی گیر کرد و شیطان از فرصت استفاده کرد و توی جلد دخترک رفت و او برای بلعم شرط گذاشت که موسی را باید نفرین کند اما وقتی که زاهد سوار بر خرش خواست به بالای کوه برود، خر همراهی نکرد و بلعم عصبانی شد و خره را نفرین کرد و به سنگ تبدیل شد. طبق گفته هرودوت، داریوش در نبردش با سکاها وقتی پیروز شد که خرها صدایشان بلند شد. شاه میداس، پادشاه کشور باستانی فریگیه در ترکیه امروزی را هم می‌گویند گوش‌هایی شبیه گوش خر داشت و خدمتکارش نمی‌تواسنت این راز را پنهان کند. در قرون وسطی، ژان بوریدان، فیلسوف معروف فرانسوی برای توضیح مساله ترجیح بلا مرجّح، پارادوکسی با حضور یک الاغ تعریف کرد: اینکه اگر خر گرسنه‌ای بین دو بستۀ مساوی یونجه قرار بگیرد و فاصله‌اش هم از هر دو بسته یکسان باشد، چون خر مربوطه دلیلی برای ترجیح هیچ‌کدام از این دوتا ندارد آن‌قدر مردد می‌ماند تا از گرسنگی بمیرد؟! در احوالات اندرو جکسون، هفتمین رییس‌جمهور آمریکا که معاصر فتحعلی شاه خودمان است هم نوشته‌اند مخالفانش برای او دست گرفتند و کاریکاتور الاغی به اسم «جک‌آس» را که شبیه اسم او بود می‌کشیدند، اما او از سخت‌کوشی الاغ تعریف کرد و الاغ به نماد حزب دموکرات تبدیل شد. یک «حزب خران» هم بوده که در زمان حکومت پهلوی دوم هفته‌نامه طنز «توفیق» به راه انداخت در هجو دو حزب فرمایشی آن زمان (رستاخیز و ملیون)، که برای خودش دفتر و دستکی داشته و صفحاتی در مجله و مدتی هم عمران صلاحی مسئول یا به قول خودشان «خردبیر»ش بوده و هر کس می‌خواسته عضوش بشود، باید داستانی از خریت‌هایش را تعریف می‌کرد و ظاهرا اصلش در اعتراض به انتخابات دوره پانزدهم مجلس شورای ملی (۱۳۴۱) بوده با این تبصره که «کسانی که انتخابات دوره پانزدهم را طبیعی می‌دانند» حق تقدم داشتند و ...صحنه‌ای از اجرای «شهر قصه» بیژن مفید در ارگ بم، ۱۳۴۸ بجز اینها، خرها در تاریخ ادبیات هم برای خودشان جایگاه ویژه‌ای دارند و گروهی از کتابها را داریم که قهرمانشان یک خر است. قدیمی‌ترین نمونه شاید افسانۀ رومی «الاغ طلایی» باشد که جوانی به اسم لوسیوس غرق در خور و خواب و خشم و شهوت است و برای همین، به دنبال طلسمی برای رسیدن به پول و پله می‌گردد اما اشتباهی تبدیل به خر می‌شود و در این هیبت جدید، ریاضت‌ها می‌کشد تا به قالب انسانی برگردد. این ایدۀ ارتباط خر و طلسم، البته قدیمی است و در افسانه پرومتۀ آتش‌دزد، داستان خری را می‌خوانیم که با خود طلسم جوانی به همراه دارد و زئوس آن را جایزه کسی تعیین می‌کند که بتواند اتش خدایان را برگرداند. اما اینجا قهرمان قصه، از این طلسم چیزی جز گرفتاری نصیبش نمی‌شود. بعدها این ایدۀ تبدیل به خر را شکسپیر در «رویای شب نیمه تابستان» استفاده کرد که در جریان جنگ و جدال پریان در جنگل، یکی از جوانهای آتنیِ مشغولِ تمرین تئاتر به شکل خری مسخ می‌شود. بجز شکسپیر، کارلو کلودی هم «پینوکیو» را در زمان غرق شدنش در بازی و سرگرمی، تبدیل به خر کرد. خلاصه که این داستان‌ها مرحله خریت را، منزلی می‌دانند که باید از آن گذشت. همان که مولانا در تمثیل عیسای سوار بر خر دید: « لاجرم چون خر برون پرده‌ای/ ترک عیسی کرده، خر پرورده‌ای/ رحم بر عیسی کُن و بر خَر مکن/ طبع را بر عقل خود سرور مکن.»برعکس مورد بالا، در بعضی از داستان‌ها هم خرها هوش و کیاستی بیش از سایر موجودات دارند. چنان که در «قلعه حیوانات» جورج اورول، بنجامین الاغ مزرعه، تنها حیوانی است که نسبت به قیام حیوانات بی‌تفاوت است و همیشه می‌گوید: «عمر خرها دراز است!» او نسبت به تغییرات بی‌تفاوت است و فکر می‌کند که چه حیوانات بردۀ انسان باشند و چه نباشند، باز تا آخر عمر باید زندگی‌شان را با بدبختی بگذرانند. حرفی که با ظهور ناپلئون خوک، درستی‌اش بر دیگران ثابت می‌شود. خر کارتون «شرک» هم در فهم و کمالات حسابی سرآمد است و به وصل اژدها نایل می‌شود. اما ایرج میرزا، از این هم جلوتر می‌رود و حتی خر را بر آدمی برتری می‌دهد. سعدی گفته بود: «گاوان و خران باربردار/ به ز آدمیان مردم‌آزار». ایرج هم همین را می‌گوید و در «خرنامه»اش تعریف می‌کند که یک روز خری را در راه دیده و به او نصیحت کرده: «ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﯿﺎ ﺧﺮﯼ ﺭﻫﺎ ﮐﻦ/ ﺁﺩﻡ ﺷﻮ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯﯾﻦ ﺻﻔﺎ ﮐﻦ» اما خر، به او می‌گوید که خرجماعت چون اهل ریا و مکر و ظلم نیست، خیلی هم بهتر از آدمی است: «ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ، ﺧﺮﯼ ﮐُﺸﺪ ﺧﺮﯼ ﺭﺍ؟/ ﯾﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺑُﺮﺩ ﺯ ﺗﻦ ﺳﺮﯼ ﺭﺍ؟/ ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ، ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﮐﻢ ﻓﺮﻭﺷﺪ؟/ ﯾﺎ ﺑﻬﺮ ﻓﺮﯾﺐِ ﺧﻠﻖ ﮐﻮﺷﺪ؟/ ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ، ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﺭﺷﻮﻩ‌ﺧﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟/ ﯾﺎ ﺑﺮ ﺧﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟/ ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﺷﮑﺴﺘﻪ‌ﭘﯿﻤﺎﻥ؟/ ﯾﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺯ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑُﺮﺩ ﻧﺎﻥ؟» و با این جواب دندان‌شکن شاعر را مجاب می‌کند که «ﺩﯾﺪﻡ ﺳﺨﻨﺶ ﻫﻤﻪ ﻣﺘﯿﻦ ﺍﺳﺖ/ ﻓﺮﻣﺎﯾﺶ ﺍﻭ ﻫﻤﻪ ﯾﻘﯿﻦ ﺍﺳﺖ/ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺯ ﺁﺩﻣﯽ ﺳَﺮﯼ ﺗﻮ/ ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﺑﻪ ﺩﯾﺪ ﻣﺎ، ﺧﺮﯼ ﺗﻮ».این ایدۀ مقایسه آدمیزاد و خر، خوراک طنزنویس‌هاست و کسی مثل عزیز نسین، چندتایی داستان کوتاه با محوریت خر نوشته که بهترینش داستان «ما الاغ‌ها»ست که صمد بهرنگی هم آن را ترجمه کرده و توی کتابی به همین اسم چاپ شده. آنجا عزیز نسین ضمن تعریف این داستان که چی شد که الاغ‌ها دیگر حرف نمی‌زنند و عرعر می‌کنند، نقبی به احوالات اجتماع زده. ژاک پروه‌ور هم در مجموعه داستان «چگونه خرها خر شدند؟» داستانی با همین تِم دارد که البته این یکی طنز نیست. اما یک کتاب هم لوریس چکناواریان خودمان دارد با عنوان «خرستان» که مجموعه‌ای از طنزهای اجتماعی است و در مقدمه‌اش آورده خریت، برای بشر خوب است و «اگر آدمیزاد در روز چند بار خریت نکند، آدم نمی‌شود»! حکایتهای خر ملانصرالدین هم از همین دست طنزهاست. داستانی از ماجراهای ملانصرالدین را لئونید سالاویف، نویسنده روس، جمع‌آوری کرده و به شکل رمان درآورده که عنوانش هست: «شاهزاده‌ای که خر شد». این عنوان که از یکی از حکایتهای فرعی کتاب و با ارجاع به ماجرای تبدیل قهرمان به خر گرفته شده، در زمان پهلوی به عنوان متلک به اعضای خاندان سلطنتی فرض شد و عنوان کتاب تبدیل شد به: «خدیوزادۀ جادوشده».صحنه‌ای از اقتباس سینمایی «پینوکیو» به کارگردانی روبرتو بنینی، ۲۰۰۲ رفتن توی جلد خرها برای لگد زدن به این و آن هم یکی دیگر از کاربردهای خرنامه‌هاست. یکی از حکایات موجود در «افسانه‌های ازوپ» داستان خری است که شیری مرده پیدا می‌کند و در پوست آن می‌رود و سلطان جنگل می‌شود و همین‌طوری اوضاع خوب پیش می‌رود، تا اینکه خر که حسابی در نقشش فرورفته می‌آید غرش کند و همه چیز به هم می‌ریزد. ویکتور هوگو همین داستان را گرفته، تبدیل کرده به میمونی که در پوست ببر می‌رود و شعری ساخته با عنوان «حکایت یا تاریخ» و توی آن به ناپلئون سوم حسابی انداخته که پوست عمویت، ناپلئون بناپارت برایت زیادی گنده بود. یک نمونه دیگر از این ماجراها، «خرنامه» یا «منطق الحمار» اعتمادالسلطنه است. این کتاب، ترجمه‌ای است از «خاطرات یک الاغ» نوشته سوفی سگور، نویسنده فرانسوی. در اصل کتاب شرح حال خری است به اسم کادیشون که خاطراتش از اربابهای متعددش را نوشته تا دیگر کسی به او نگوید «الاغ نادان!» و دوست دارد همه او را بشناسند و «الاغ باهوش» صدایش بزنند. این رمان پنج ترجمه به فارسی دارد. قدیمی‌ترینش را میرزا حسن‌خان اعتمادالسلطنه انجام داده و در لابه‌لای آن، تا توانسته به اوضاع اجتماعی ایران بند کرده تا اینطوری از نحوه حکومت صدراعظم وقت، امین‌السلطان انتقاد کند. ناصرالدین شاه هم وقتی کتاب را می‌خواند، متوجه این رقابت و متلکهای ادبیاتی می‌شود و دستور به جمع‌آوری کتاب می‌دهد، اما تا آن موقع دیگر جز چهل، پنجاه نسخه چیزی از کتاب باقی نمانده و اقدام خرکی اعتمادالسلطنه، کار خودش را کرده بود.</description>
                <category>احسان رضایی</category>
                <author>احسان رضایی</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2020 14:53:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با خارجی‌ها هرگز صحبت نكن</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanname/%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC%DB%8C%D9%87%D8%A7-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D8%B5%D8%AD%D8%A8%D8%AA-%D9%86%D9%83%D9%86-n5feh1vjnkcn</link>
                <description>یک بعدازظهر گرم بهاری، دو شاعر روس داند در پارکی در مسکو با هم گپ می‌زنند و به عادت کمونیست‌های آن دوران به باورهای خداپرستانه ایراد می‌گیرند. شیطان که دست بر قضا در آن روز در مسکو است میان حرف آنها می‌پرد و ضمن تشکر، می‌گوید بالاتر از همه دلیل‌های اثبات وجود خدا که آن دو دارند رد می کنند، یک دلیل ساده‌تر هم هست: اینکه «خدا هست». طبیعتاً اقایان شاعرها به شیطان می‌خندند و ماجراها شروع می‌شود. شاعران روس کشته می‌شوند، تئاتر مسکو به هم می‌ریزد، عده زیادی دیوانه می‌شوند، پلیس و کاگ‌ب سرگردان می‌شوند، مارگریتا حاضر به فداکاری می‌شود، عده زیادی دیوانه می‌شوند،... داستان «مرشد و مارگریتا» با سه خط داستانی پیش می‌رود که آخر سر این سه خط به‌طرز هوشمندانه‌ای به هم می‌رسند. داستان در دل ماجرای خودش، خیلی آرام و زیرپوستی فضای پلیسی حکومت استالین را هم توصیف می‌کند و به علاوه یک روایت فوق العاده خواندنی هم از داستان تصلیب هم به دست می‌دهد که با روایت کتاب مقدس تفاوت دارد. درس اصلی این است که «به شیطان نباید خندید.»«مرشد و مارگریتا» ۲۵ سال بعد از مرگ نویسنده‌اش منتشر شد. بولگاکف پزشک بود، نویسنده هم بود، در زمان استالین هم زندگی می‌کرد و نویسندگی در زمان استالین چندان کار آسانی نبود. تا مدت‌ها آثار او ممنوع بودند تا اینکه با وساطت ماکسیم گورکی، استالین اجازه انتشار آثارش را داد. با این حال، آخرین و مهم‌ترین رمانش یعنی همین «مرشد و مارگریتا» در زمان حیاتش منتشر نشد. او چهار بار این داستان را نوشت که آخرین نوبت بازنویسی با مرگش مصادف شد. با این حال باز هم بازماندگانش خطر نکردند، صبر کردند تا دوران استالین بگذرد و آبها از آسیاب بیفتد و تازه در سال ۱۹۶۶ بود که این اثر با کمی حذف و تغییر اسامی به صورت پاورقی منتشر شد و طرفدار پیدا کرد، تا اینکه  در ۱۹۷۳ متن کامل داستان منتشر شد.«مرشد و مارگریتا» در ایران هم پرطرفدار است. تا آنجا که فیلم «گاهی به آسمان نگاه کن» کمال تبریزی، با الهام از این رمان ساخته شده است. اولین بار «مرشد و مارگریتا» سال ۱۳۶۲ (ده سالی بعد از نشر نسخۀ کاملش) و از روی نسخۀ انگلیسی آن توسط عباس میلانی به فارسی درآمد. جالب است که بدانیم ویرایش این ترجمه را هوشنگ گلشیری انجام داده. از سال ۱۳۹۴ به بعد چند ترجمۀ دیگر از این رمان آمد. یک نسخۀ کمیک و شش ترجمۀ متنی. از بین این ترجمه‌های مکرر، ترجمۀ زنده‌یاد بهمن فرزانه (۹۶) و حمیدرضا آتش‌برآب (۹۸) ترجمه‌های مهمتری هستند، بخصوص که ترجمۀ آتش‌برآب از اصل روسی هم انجام شده. این روزها ویراست جدید از ترجمۀ عباس میلانی هم منتشر شده است. آن‌طور که میلانی در مقدمه کتاب توضیح داده در این نسخه، ترجمه‌اش را با جدیدترین ترجمه انگلیسی مقابله کرده و دو نفر از دوستان روسی‌دانش هم آن را با متن روسی تطابق داده‌اند. این، ۲۴مین نوبت چاپ ترجمۀ میلانی از «مرشد و مارگریتا» است.اگر رمانی می‌خواهید که هنر داستان‌نویسی، اطلاعاتی از تاریخ ادیان، مرور دوران استالین و طنز زیرپوستی را یکجا داشته باشد، این رمان پیشنهاد خوبی است. </description>
                <category>احسان رضایی</category>
                <author>احسان رضایی</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2020 12:35:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنج بازگشت</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanname/%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-nnntzqafbxw0</link>
                <description>می‌گویند نقشۀ اسب چوبی برای اولیس بود. اولیس با این حقه شهر اسطوره‌ای تروا را ویران کرد و مجازات این کار، نرسیدن به خانه و وطن خودش بود. او ده سال در دریاهای جهان سرگردان ماند و لغت نوستالژی همینجا اختراع شد؛ لغتی با معنای «رنج بازگشت» و در توصیف حال کسی که می‌خواهد برگردد، اما نمی‌تواند. هی تلاش می‌کند و هی به در بسته می‌خورد.همه نویسنده‌هایی که درباره نوستالژی‌هایشان می‌نویسند، تقریبا همین حال اولیس افسانه را دارند. می‌دانند که نمی‌توانند به آن به قول مولانا «خوش حال‌ها» برگردند، اما باز هم تلاش خودشان را می‌کنند. برگشتن به دنیای کودکی، کنار عزیزان درگذشته یا شهر قدیمی زادگاه یا آرزوهایی از این قبیل، غیرممکن است. اما شاید بشود با نوشتن، با توصیف، ذره‌ای از لذت آن ایام را دوباره زنده کرد. آنها دربارۀ خاطراتشان حرف می‌زنند و آرزو دارند که کلمه آن قدرت جادویی را داشته باشد که گذشتگان وعده‌اش کرده‌اند. فرقش این است که بعضی‌ها بلد نیستند این ذات جادویی را به دست بیاورند و چیزی نقل می‌کنند که نمی‌شود با آن ارتباط برقرار کرد، اما عده معدودی هم هستند که طوری تعریف می‌کنند که نه فقط خودشان، که دیگران هم در لذت آن خاطره سهیم بشوند و با «رنج بازگشت» نویسنده، همراه.پرویز دوایی به همان دستۀ کوچکتر تعلق دارد. به گروهی که وقتی از چیزی تعریف می‌کنند، طوری تعریف می‌کنند که آدم از غصۀ ندیدن و نشناختن آن چیز، دلش می‌خواهد دق کند. پرویز دوایی کتابهای زیادی دارد: از «بازگشت یکه‌سوار» که خاطرات سینما رفتنش در تهران قدیم است تا مجموعه داستان-خاطره‌هایش (مثل «باغ»، «ایستگاه آبشار»، «بلوار دل‌های شکسته») و حتی نامه‌هایی که از پراگ به تهران می‌فرستد (مثل «درخت ارغوان»، «به خاطر باران»، «خیابان شکرچیان»). اما همۀ این کتاب‌ها یک نکته و یک حال مشترک دارند. خودتان این یک توصیف را از او ببینید: «صورتش شبیه به هیچ صورت دیگری که الان، این‌جا دور و برم را که نگاه می‌کنم نشسته‌اند نبود. صورت‌های حریصِ شادِ بی‌علاقۀ خستۀ گرم صحبت و خنده. گرم کارهای عادی. صورتش یک تشخصی داشت، مثل این‌که به صدای زنگ‌های دوری گوش بدهد. یک جوری جدا بود از زمان بلافصل، و لبخند آرام و آرام‌بخشی سایه‌ای بود در گوشۀ لب‌هایش. انگار که در کار یک شیدایی پنهانی باشد، این‌طور که گاهی با بی‌قراری‌ای حرکت تندی به سرش می‌داد، جوری که زمانه برایش تنگ شده باشد.» (از کتاب «سبزپری»)خواندید؟ طوری کلمات را انتخاب کرده، طوری صفات مختلف را کنار هم چیده، طوری تتابع اضافات را (که معمولا از عیب‌های سخن شمرده می‌شود) به خدمت گرفته که بعد از خواندن احساس می‌کنیم انگار ما هم صاحب چهره را می‌شناسیم و در این قضاوت‌ها با نویسنده همنظر هستیم. نکته‌اش، گمان می‌کنم اینجاست که او چیزهای خوب و خوشایند را تعریف می‌کند. نه اینکه از قصد بدی‌ها را از ما قایم کرده باشد. نه، کلا نگاهش این‌طوری است که توی هر چیزی، یک نکته خوبی پیدا کند. همینجا ببینید، می‌شد بگویی طرف تیک عصبی داشته و هر چند دقیقه یک بار سرش را یک‌وری تکان می‌داده. اما دوایی به جای اینکه طرف را مریض نشان بدهد، از حرکت سرش تعبیر کرده به اینکه انگار دنیا برایش کوچک بود. این حرفی است که آن آدم‌هایی رنج بازگشت را به خود همواره نکرده‌اند، هرگز درکش نمی‌کنند.</description>
                <category>احسان رضایی</category>
                <author>احسان رضایی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jun 2020 10:51:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا باید کلاسیک‌ها را خواند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanname/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3%DB%8C%DA%A9%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-fdcqhnqg5beu</link>
                <description>ماه خرداد هم به نیمه رسید و با وضعیتی که امسال پیش آمده امتحانات هم تق و لق است و توی این روزهای بلند و تب‌دار، چی می‌چسبد بهتر و بیشتر از کتاب؟ تازه موج دوم کرونا هم آمده و خودمان هم نخواهیم به اجبار سلامتی باید در خانه بمانیم و همین‌جوری وقت اضافه است که داریم. یک پیشنهاد خیلی خوب برای چنین وضعیتی، خواندن کتابهای ادبی کهن و کلاسیک است. احتمالا! اولین سوالی که بعد از این پیشنهاد توی ذهنتان می‎آید، چیزی نظیر اینهاست که: با این همه کتاب خوب جدی و امروزی چه نیازی به خواندن کتاب‎های قدیمی است؟ چرا باید برویم سراغ متن‎هایی که چیز زیادی از آنها نمی‎فهمیم؟ یا اینکه مطالب این کتاب‎ها هر چقدر هم که خوب باشد، کهنه است و به درد امروز نمی‎خورد. و انواع و اقسام ایرادهای بنی‎اسرائیلی دیگری که می‎شود همین‌طور تا آخر ادامه‌شان داد. اما آیا واقعا این‎طور است؟اولا این‌طور نیست که کتاب‎های قدیمی، مطالبشان هم قدیمی و به درد نخور باشد. حتی در علوم عملی مثل پزشکی هم سر زدن به سنت قدما بی‌فایده نیست، چه برسد به آثاری که در حوزه علوم انسانی و ادبی نوشته شده که عملا مفهوم کهنه شدن در موردشان هیچ معنایی ندارد. قدیمی‎ترین متون به جا مانده از بشر، الواح گلی سومری‎ها هستند به خط میخی. توی یکی از این الواح که متعلق به ۵۰۰ سال قبل میلاد (یعنی ۲۵ قرن قبل) است می‎خوانیم که شاگرد مدرسه‎ای برای اینکه دیر رفتنش را توجیه بکند، از غذای مادرش مقداری هم برای معلمش برمی‎دارد و به قول امروزی‎ها سبیل این استاد خط میخی را چرب می‎کند. می‎بینید؟ بشر بعد از ۲۵ قرن هیچ فرقی نکرده است!سال ۱۹۹۴ دولت فرانسه می‎خواست زبان فارسی را از بین زبان‎هایی که در مدارس این کشور به عنوان زبان دوم تدریس می‎شود حذف کند. طبیعی است که ایرانیان مقیم این کشور شلوغش کردند و نگذاشتند این اتفاق بیافتد. اما می‎دانید استدلال آنها برای متقاعد کردن طرف چی بود؟ این که ما ایرانی‎ها برخلاف بقیه کشورها که نمی‎توانند آثار مربوط به ۵ قرن قبلشان را هم بخوانند (مثلا انگلیسی زمان شکسپیر با انگلیسی امروز خیلی فرق دارد) به راحتی می‎توانیم اثر ۱۰ قرن قبل فردوسی را بخوانیم و بفهمیم. یکی دیگر از فواید خواندن متون کهن رسیدن به همین اعتماد به نفس است.«... و چون امیر مسعود از هرات قصد بلخ کرد، علی رایض، حسنک را به بند می‌‌برد و استخفاف می‌‌کرد ...» این جمله برای «تاریخ بیهقی» و ما همان ماجرای معروف «بر دار کردن حسنک» است. از همین یک جمله چی می‌شود یاد بگیریم؟ این‌که به جای عبارت تابلو و ضایع «فحش دادن» (که به محض به کار بردنش، بزرگترها دعوایمان می‌کنند) می‌شود از «استخفاف کردن» هم استفاده کرد. (کاربرد در جمله: «بچه‌ها بیایید استخفافش کنیم!») یکی دیگر از فواید خواندن متون کهن، وسیع کردن دایره لغات ماست.حالا این حکایت معروف سعدی را به یاد بیاورید که یک شب توی جزیره کیش بازرگانی را می‌بیند که ۱۵۰ شتر بار داشت و «همه شب نیارمید از سخن‌های پریشان گفتن که فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است و این قباله فلان زمین است و فلان چیز را فلان ضمین... سعدیا! سفری دیگر در پیش است، اگر آن کرده شود بقیت عمر خویش به گوشه‌ای بنشینم. گفتم: آن کدام سفر است؟ گفت: گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسه چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و بُرد یمانی به پارس و...» و خلاصه «ازین ماخولیا چندان فروگفت که بیش طاقت گفتنش نماند» و نوبت سعدی که رسید، این را برایش خواند: «آن شنیدستی که در اقصای غور/ بارسالاری بیفتاد از ستور؟/ گفت: چشم تنگ دنیادوست را/ یا قناعت پر کند یا خاک گور!» طبیعتاً از این حکایت می‌فهمیم که سعدی اعصاب نداشته و اگر کسی پرچانگی می‌کرده، حالش را می‌گرفته. اما بجز این چی؟ جواب درست این است: خیلی چیزها. ما توی این حکایت کوتاه، هم جاده ابریشم را می‌بینیم، هم اقتصاد قرن هشتم هجری را، فهرست صادراتی هر کشور را، .... می‌بینید؟ یکی دیگر از فواید خواندن متون کهن، دانستن نکاتی از تاریخ اجتماعی است که در هیچ کتابی نمی‌شود پیدا کرد. مثلاً از این حکایت می‌فهمیم که زمان سعدی، پدرهای ما توی ظروف چینی غذا می‌خورده‌اند. و بالاخره اینکه، با خواندن متون کهن می‌شود لذت خواندن قصۀ خوب را هم به خودمان هدیه می‌کنیم. درست است که در متون کهن فارسی، بعضی قواعد امروزی داستان‌نویسی رعایت نمی‌شود و مثلاً همه کاراکترهای داستان با لحن واحدی با هم دیالوگ می‌کنند، اما در عوض این داستان‌ها از لحاظ تم داستانی بسیار غنی هستند. خودتان بروید و ستایش‌هایی که اغلب بزرگان داستان قرن بیستم از «هزار و یک شب» کرده‌اند را بخوانید تا از حسرت نخواندنش، کار دست خودتان بدهید! </description>
                <category>احسان رضایی</category>
                <author>احسان رضایی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2020 18:22:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این قند پارسی</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanname/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%D9%86%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-tmlk2soyzghk</link>
                <description>این چند جمله، سطرهای آغازین «پیرمرد و دریا» با ترجمه نجف دریابندری است: «پیرمردی بود که تنها در قایقی در گلف استریم ماهی می‌گرفت و حالا هشتاد و چهار روز می‌شد که هیچ ماهی نگرفته بود. در چهل روز اول پسربچه‌ای با او بود. اما چون چهل روز گذشت و ماهی نگرفتند پدر و مادر پسر گفتند دیگر محرز و مسلم است که پیرمرد «سالائو» است، که بدترین شکل بداقبالی است، و پسر به فرمان آنها با قایق دیگری رفت که همان هفتۀ اول سه ماهی خوب گرفت. پسر غصه می‌خورد، چون می‌دید پیرمرد هر روز با قایق خالی برمی‌گردد....» اینجا راوی داستان، راوی دانای کل است. سبک نویسنده، یعنی ارنست همینگوی هم جملات کوتاه است. به علاوه که او در نثر انگلیسی‌اش صاحب سبک و تفاوت با سایرین است. پس می‌بینیم که مترجم هم همین کار را کرده، جملات کوتاه، با فارسی متفاوت: «هیچ ماهی نگرفته بود». مترجم می‌توانست بنویسد «اصلا ماهی نگرفته بود»، «حتی یک ماهی نگرفته بود»، یا خود عبارت «ماهی نگرفته بود». اما او آگاهانه سعی کرده تفاوت سبک نویسنده اصلی را نشان بدهد.حالا از آن سبک روایی سوم شخص، برویم سراغ یک داستان با راوی اول شخص. «حتم نقشه‌اش را کشیده بود. چون وقتی با ماشین وارد بارانداز شدیم کشتی حاضر بود، موتورش هم کار می‌کرد و آبِ شبتاب را تو رودخانه می‌چرخاند، که غیر از آن هیچ نوری نبود چون ماه نبود، چراغ برق هم تو اتاقکی که رئیس بارانداز بایست نشسته باشد روشن نبود، تو خود کشتی هم نبود، چراغ‌های ماشین ما هم البته روشن نبود ...» اینها سطرهای ابتدایی رمان «بیلی باتگیت» است که از زبان پسری به همین اسم روایت می‌شود. فرقش را با متن بالا دیدید؟ نثر، شکسته و کوچه‌بازاری شده. حالا یک نمونه روایت اول شخص دیگر، باز هم سطرهای ابتدایی یک رمان: «از قرار معلوم احتمال عزیمت به این سفری که چند روز است اسباب اشتغال خاطر شده روز به روز دارد بیشتر می‌شود. باید بگویم که با اتومبیل راحتِ آقای فارادی انفراداً عازم هستم و این‌طور که پیش‌بینی می‌کنم در راه مقادیر زایدی از زیباترین مناظر سرزمین انگلستان را به چشم خواهم دید و پنج بلکه شش روز از محل کارم دور می‌افتم. این را هم گفته باشم که موضوع سفر را حدود دو هفته پیش بود که خود آقای فارادی یک روز بعدازظهر که مشغول گردگیری تابلوهای کتابخانه بودم از روی نهایت مرحمت پیش کشیدند...» اینها از «بازمانده روز» ایشی گورو است که راوی‌اش یک پیشخدمت یک خانه اشرافی در انگلیس است. پس لحن تعریف کردن داستانش هم با لحن آن پسرک بیسواد فرق دارد. جملات طولانی شده و انتخاب کلمات هم فرق دارد.بگذارید باز هم مثال‌های بیشتری بزنیم. همان رمان «بیلی باتگیت» و ماجرای آن پسرک را در نظر بیاورید. این رمان را قبل از نجف دریابندری یکی دیگر از مترجمان خوب ما، آقای بهزاد برکت هم ترجمه کرده بود. آن ترجمه هم انصافا ترجمه خوبی بود. ولی مقایسه همین کار خوب با کار نجف، می‌تواند کمک‌کننده باشد.* از ترجمه بهزاد برکت: «احساس لولو روزنکرانتس را درک می‌کردم، غیبت آن زندگانی مأنوس؛ زمخت، پرصدا و مکانیکی، با صدای شیپورها و بوقها، صدای سنگین سایش چرخ بر سطح خیابان و صدای گوشخراش ترمزها، تنوع توهین‌آمیز آن‌همه آدم، و به جای این‌همه، فضایی چنین کوچک، که به راستی محملی برای خودخواهی و آزادی بود.»* از ترجمه دریابندری: «می‌دانستم لولو روزنکرانتس الان چه حالی دارد. یعنی از نبودن زندگی به صورتی که ما می‌شناختیم، پر از سروصدا و تاق وتوق و بوق و زنگ و خرخر چرخ و جیرجیر ترمز و خلاصه همه بی‌نزاکتی‌های جورواجوری که از چپاندن آدم‌های زیاد تو جای کم به وجود می‌آید، جایی که آدم می‌تواند حقیقتا آزاد باشد و به خودخواهی‌اش میدان بدهد.»به نظرتان بیلی باتگیت که پسربچه‌ای بی‌کاره است و تازه وارد یک گروه خلافکار شده، می گوید &quot;محملی برای خودخواهی و آزادی&quot;؟* از ترجمه بهزاد برکت: «حالا از این غفلت شدیدا احساس گناه می‌کردم. انگار مادر با بیرون آمدن از آن فضای تنگ شکفته است. در آرامش پارک سبز نشست. گناه من بود که با مزخرفاتی که مردم راجع به او و خانواده‌اش می‌گفتند به غربت افتاده بود، زن دیوانه‌ای که پسر ناخلفی بزرگ کرده بود، و این همه بغضی شد که راه گلویم را بست.»* از ترجمه دریابندری: «حالا دیگر من وجدانم سخت ناراحت بود که به مادر نرسیده‌ام، به نظر می‌آمد که از بیرون آمدن از محل خودش و نشستن تو آرامش آن پارک سبز و خرم لذت می‌برد. لابد کارهای من در حالش تاثیر داشته، احساس کرده در و همسایه او را هم مثل من عضو یک خانواده بد شناخته‌اند و از خودشان رانده‌اند، گفته‌اند یک زن دیوانه پسر بهتر از این بار نمی‌آورد، از این فکرها به قدری غصه‌ام گرفت که می‌خواستم گریه کنم.»هر دو ترجمه معنا را کامل می رسانند. ولی احتمال اینکه از زبان بیلی بشنویم مادرش لذت می‌برده، خیلی بیشتر است از اینکه بیلی بگوید «مادر شکفته شده بود.»همۀ اینها را گفتیم که برسیم به این نکته که نجف دریابندری مترجم خوبی بود، چون مثل هر مترجم خوب دیگری، بیشتر از زبان مبداً به زبان مقصد (یعنی فارسی) مسلط بود. این، درسی است که همۀ مترجمان و حتی نویسندگان جوان باید از آقای مترجم یاد بگیرند.</description>
                <category>احسان رضایی</category>
                <author>احسان رضایی</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2020 23:57:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاهنامه و دخترکشی</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanname/%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%88-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9%D8%B4%DB%8C-rf6idix2s0ps</link>
                <description>رستم و نوه‌اش برزو است در زمانی که همدیگر را نمی‌شناسند، از یک نسخه خطی «تاریخ دلگشا شمشیرخانی» که در موزهٔ هنری والترز در بالتیمور مریلند نگه‌داری می‌شود. این کتاب، خلاصه‌ای است از شاهنامه که سال ۱۰۳۶قمری برای شمشیرخان، حاکم غزنی نوشته شدهیکی از از تم‌های رایج در ادبیات داستانی، کشتن خویشاوند است. در «شاهنامه» و حماسه ملی ما هم چندین مورد پسرکشی هست. فریدون، با دو پسرش سلم و تور به تقاص برادرکشی آنها می‌جنگد. سام پسر سفیدمویش زال را شوم می‌پندارد و تصمیم به نابودی او می‌گیرد. جهان‌پهلوان رستم پهلوی پسرش سهراب را می‌شکافد (و در ملحقات شاهنامه، برزو، پسر سهراب و شهریار، پسر دیگر رستم هم ماجراهای مشابهی دارند). بی‌خردی کیکاووس باعث پناه بردن سیاوش به سرزمین دشمن و کشته شدنش در خاک غریب می‌شود. گشتاسپ برای از سر باز کردن پسرش اسفندیار، او را به جنگ رستم می‌فرستد. حتی شاهِ دادگر، انوشیروان، علیه پسرش نوش‌زاد که ضد او توطئه کرده لشگر می‌کشد. اما در «شاهنامه» هیچ مورد دخترکشی نیست... تنها مواردی که به خاطر دارم، دو تهدید به قتل دختر توسط پدرانشان است. یکی وقتی رودابه، مادر رستم، عاشق زال زر شده و او را به کاخ خود راه داده، پدرش مهراب، پادشاه کابل که از نوادگان ضحاک است، خشمگین می‌شود و می‌گوید جدش (همان ضحاک؟) به او هشدار داده بوده و تهدید می‌کند:همی‌گفت «رودابه را رودِ خونبه روی زمین برکنم هم‌کنونمرا گفت چون دختر آمد پدیدببایستش اندر زمان سر بریدنکشتم، نرفتم به راهِ نیا،کنون ساخت بر من چنین کیمیا!»که البته در حد حرف باقی می‌ماند و با درایتِ همسرش سیندخت، این خشم دوباره به مهر تبدیل می‌شود. مورد دوم، ماجرای دختری است که از توران فرار کرده و پهلوانان ایرانی او را در مرز می‌بینند و پیش شاه کاووس می‌برند و بعدها مادر سیاوش می‌شود. دختر در جایی که علت خشم پدرش را تعریف می‌کند، به مستی پدرش، افراسیاب، شاه توران اشاره می‌کند:چنین داد پاسخ که «ما را پدربزد دوش و بگذاشتم بوم و برشب تیره، مست آمد از دشتِ سورهمان چون مرا دید جوشان ز دوریکی خنجر آبگون برکشیدهمی‌خواست از تن سرم را برید»در ادبیات کهن ما البته مطالب زن‌ستیزانه کم نیست. اما فردوسی بزرگ، در حماسه‌اش دخترکشی را کار انیران (غیرایرانی‌ها) معرفی می‌کند و به ما نشان می‌دهد که این دختران تهدید به قتل‌شده، می‌توانند چیزهایی به جهان اضافه کنند در حد بزرگترین حماسه‌های یک ملت، فقط کاش کشته نشوند. کاش.</description>
                <category>احسان رضایی</category>
                <author>احسان رضایی</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2020 11:53:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرۀ مشترک چند نسل</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanname/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%DB%80-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%86%D8%B3%D9%84-vjio0mq7pm2u</link>
                <description>طرح جلدهای اولین (راست) و دومین نوبت چاپ «شازده کوچولو» قاضیدر خبرها بود که چاپ شصت و نهم کتاب «شازده کوچولو» ترجمه محمد قاضی در انتشارات امیرکبیر به بازار نشر آمده است. کتاب معروف سنت‌اگزوپری، یکی از کتابهایی است که راحت می‌شود در موردش گفت که همه آن را خوانده یا درباره‌اش شنیده‌اند. نشانش هم این که ۱۳۰ ترجمهٔ فارسی، ۲ ترجمهٔ کردی، ۱ ترجمهٔ ترکی و ۱ ترجمهٔ تالشی از این کتاب وجود دارد و مترجمان سرشناسی مثل محمد قاضی، احمد شاملو، ابوالحسن نجفی، عباس پژمان، کاوه میرعباسی، مدیا کاشیگر، مصطفی رحماندوست و ... دست به ترجمهٔ آن زده‌اند. در بین همۀ این ترجمه‌ها البته زنده‌یاد محمد قاضی پیشقدم است. او اولین بار این کتاب را در سال ۱۳۳۳ منتشر کرد. ماجرای ترجمۀ کتاب را قاضی (در «سرگذشت ترجمه‌های من»، ص ۶۹ تا ۷۲) این‌طور حکایت کرده که تعریفِ کتاب را از دکتر امیرحسین جهانبگلو (پدر رامین جهانبگلو که خودش هم ترجمه‌هایی دارد) می‌شنود. آن زمان قاضی و جهانبگلو در ادارۀ حقوقی وزارت دارایی همکار بودند. قاضی که وصف کتاب را می‌شنود، از او می‌خواهد کتاب را برایش بیاورد، جهانبگلو هم می‌گوید قصد ترجمه‌اش را دارد و فقط یک هفته می‌تواند امانت بدهد. قاضی کتاب را می‌گیرد، غرق آن می‌شود و تصمیم به ترجمه‌اش می‌گیرد و ظرف ۱۲ روز این کار را انجام می‌دهد. وقتی کتاب را به جهانبگلو می‌دهد، می‌گوید آن را ترجمه کرده و حالا ترجمه را می‌خواهد به جهانبگلو بدهد تا او هم آن را بخواند و مطابق نظرش اصلاح کند تا به نام هر دویشان منتشر شود. اما جهانبگلو عصبانی می‌شود و تا سه سال با او حرف نمی‌زند. چاپ اول این کتاب سال ۱۳۳۳ و توسط کتابخانۀ ایران منتشر شد. ظاهراً این ترجمه چندان دیده نشد، تا اینکه احمد شاملو که خودش از دوستداران کتاب بود و بعدها ترجمه‌ای هم از آن ارایه کرد، متن کامل «شازده کوچولو» قاضی را «کتاب هفته» شماره ۴۶ (۱ مهر ۱۳۴۱) منتشر کرد. در این چاپ، مرتضی ممیز برای داستان طراحی کرده بود (جای طرح‌های اصلی خود اگزوپری). سال ۱۳۴۷، قاضی ترجمه‌اش را به انتشارات امیرکبیر داد و سال ۱۳۵۶ برای چاپ هشتم آن را مجدد ویرایش کرد. کتابی که حالا به چاپ ۶۹ رسیده است (و با احتساب چاپ سال ۳۳ و «کتاب هفته» می‌شود چاپ ۷۱). این که از داستان کتاب، اما برویم سراغ نحوۀ ترجمه. استاد ابوالحسن نجفی که خودش هم ترجمه‌ای از این اثر دارد، در یک نشست نقد و بررسی (که گزارش آن با عنوان «اگر شازده کوچولو فارسی حرف می‌زد» در «کتاب ماه کودک و نوجوان» آبان ۱۳۸۲ شماره ۷۳ منتشر شده) با آوردن نمونه‌هایی می‌گوید نثر فرانسوی کتاب، زبان معیار است که به آن رنگ ادبی داده شده، درحالی‌که ترجمۀ اول قاضی (۱۳۳۳) زبانی ادبیانه داشته که پر از کلمات هم‌قافیه و مترادف است؛ ترجمۀ شاملو (۱۳۵۸) هم زبانی عامیانه دارد که برای فهمش باید به زبان کوچه مسلط بود؛ اما ویرایش دوم قاضی، با حذف سجع‌ها و مترادف‌ها ترجمۀ نزدیکتری به اصل شده است. جالب است که در همان نشست، دیگر حاضران با ذکر نمونه‌هایی از متن ترجمه‌ها، گفته‌اند ترجمۀ آقای نجفی دقیق‌تر است اما ترجمۀ قاضی حس اثر را بهتر منتقل می‌کند. روح هر دو استاد شاد.اغلب «شازده کوچولو» قاضی چاپ امیرکبیر را با طرح جلد سمت راستی دیدیم، ولی از سال پیش این انتشارات طرح جلد این کتاب معروف را عوض کرد (چپ)
</description>
                <category>احسان رضایی</category>
                <author>احسان رضایی</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2020 16:10:16 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>