<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ehsanrezayie</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ehsanrezayie</link>
        <description>یه آدمی که از زندگی و اتفاقاش مینویسه!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 19:01:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/344362/avatar/ulyQS8.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ehsanrezayie</title>
            <link>https://virgool.io/@ehsanrezayie</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پاکت سوخاری</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanrezayie/%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%A7%D8%B1%DB%8C-qq86sbm8enqz</link>
                <description>در دوره ای که جهان و علی الخصوص ایران عزیزمان همچنان درگیر ویروس کرونا است، چه راهی برای تهیه غذا وجود دارد؟  مسلماً ما آدم ها همیشه وقت و انرژی غذا درست کردن را نداریم. با توجه به اپیدمیِ کرونا، این یک راه ایمن و بی خطر نیست که برای تهیه غذا به رستوران ها و فست فود ها برویم. چون باید پایمان را از حریم امن بیرون بگذاریم و به مکان های عمومی برویم.به این جهت سفارش غذای بیرون بر یک راه ایمن تر و البته راحت تری برای ماست. در ایامی که غذای بیرون بر رایج تر شده، فقط کیفیت غذا نیست که برای مشتری جلب توجه می کند. اصولاً استفاده از بسته بندی مناسب و زیبا تأثیر مهمی روی ذهن مشتری دارد. پاکت فست فود محصولی است که همه ی برند های پیشگام در فست فود از آن برای ارسال غذای بیرون بر استفاده می کنند.چرا که جدا از اینکه کیسه های نایلونی برای ارسال غذا در حال منسوخ شدند، فست فود ها در یک رقابت جدی برای تهیه و ارسال غذای بیرون بر هستند.سایز پاکت های سوخاری بر اساس سایز های مختلف جعبه های سوخاری تولید می شوند. گرماژ مناسب برای تولید پاکت سوخاری باید به قدری باشد که برای تحمل وزن مرغ سوخاری مناسب باشد. چرا که سوخاری غذایی حجیم و سنگین است و علی الخصوص در سطل سوخاری های بزرگ سرو شود، وزن قابل توجهی پیدا می کند.پاکت سوخاریقصد داریم در ادامه ی مطلب به معرفی چندین مجموعه ی تولید کننده پاکت سوخاری بپردازیم:مجموعه ایرانیان پکاین مجموعه تولید کننده انواع بسته بندی برای محصولات رستوران و فست فود و کافه و.... است. پاکت سوخاری هاییی که ایرانیان پک تولید می کند عمدتاً از جنس کاغذ کرافت است. جنس کرافت استفاده ی زیادی در بین پاکت های غذا دارد. چرا که هم ارزان قیمت است و هم مقاومت بالایی دارد. چاپ روی پاکت سوخاری از 1 تا 4 رنگ امکان پذیر است. اگر به دنبال پاکت های لاکچری تر که قابلیت چاپ پذیری بالا تری دارند هستید، این مجموعه برای شما پاکت با جنس و طرح دلخواهتان برای شما تولید می کند. پاکت های تحریر و گلاسه قابلیت چاپ پذیری بالایی دارند و چلپ روی آنها در تیرلژ بالا از 1 تا 8 رنگ امکان پذیر است.مدل های پاکت سوخاری ایرانیان پک از نوع ساده و دسته دار بندی و غیر بندی است. سایز و طرح پاکت سوخاری با سلیقه ی سفارش دهندگان تعیین میی شود.مجموعه آمرتات بگپاکت سوخاری ای که مجموعه آمرتات بگ تولید می کند از جنس پاکت کرافت 75 گرم است. گرماژ 75 گرم برای پاکت سوخاری مقاومت متوسطی دارد و برای غذا های با وزن سبک و نیمه سنگین مناسب است. مدل پاکت آمرتات بگ مدل ساده و منگنه ای است و چاپ روی آن به صورت تک رنگ انجام می شود.مجموعه پرنیان پکپرنیان پک یکی از تولید کنندگان به نام محصولات بسته بندی است. از جمله محصولاتی که تولید می کند می توان به بسته بندی محصولات آرایشی بهاشتی، بسته بندی پوشاک؛ بسته بندی مواد غذایی، بسته بندی غذاهای رستوران و فست فود، بسته بندی محصولات کافی شاپ ها و ... اشاره کرد. پاکت های سوخاری ای که تولید می کند عموماً از جنس کافت بوده و و چاپ روی آن به صورت تک رنگ و دو رنگ است. با توجه به سایز و وزن سوخاری هایتان می توانید از این مجموعه با سایز های مختلف و گرماژ های مختلف پاکت سفارش دهید.</description>
                <category>ehsanrezayie</category>
                <author>ehsanrezayie</author>
                <pubDate>Mon, 15 Mar 2021 14:49:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنرهای نهفته خفه شده!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanrezayie/%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AE%D9%81%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-c4rr1aouofaz</link>
                <description>سلام دوستان من...امروز اومدم تا بگم از هنرهای نهفته ای که خفه شون کردم!!!!!!!!!!!!!!!من از بچگی به کلاس های نقاشی می رفتم . در حدی که کانونی که در اون دوره هارو ی گذروندم از من پنج ساله دعوت میکرد برم براشون پوستر نقاشی کنم. البته که من قرار نبود شکل های سختی رو نقاشی کنم بلکه هنر اصلی من در ترکیب رنگ هایی بود که به کار می بردم. اینم یه مدل استعداد بود که ذوق هنری اون روزهای من رو نشون میداد. من از پنج سالگی تا دوازده سالگی کلاس های خوشنویسی می رفتم ولی ادامه ندادم. البته منظورم اینه که برای گرفتن مدرک ادامه ندادم. خوشنویسی حرفه ای می کردم اما مدرک نداشتم. میدونی ا ز اولش مشکل من با مدرک چی بود؟ اینکه برای دل خودم نباید تلاش میکردم بلکه باید تلاش میکردم تا مدرک رو بگیرم و من اینو از اولشم نمی خواستنم البته که خانواده درک میکردن و خیلی براشون مدرک گرفتن مهم نبود. البته که یادگرفتن به شیوه درست و به صورتی که وسط کار رها نشه مهم بود.مثلا من تمام کلاس زبانهای شهرمون رو رفته بودم. دیگه کسی نبود که به من چیزی یاد بده و کسی نمیخواست خصوصی به من درس بده چراکه ترجیح میدادن در حد خیلی پایین و ABCD به بچه ها یاد بدن و خب صد البته که این کار راحت تر  از درس دادن به من کنجکاو بود. چون مثلا من پنج سالگی رفتم کلاس زبان و ABCD رو خودم جلو جلو در عرض یک هفته خوندم و یادگرفتم!معلوم بود کسی نمی خواد خودشو به تنگنا بندازه و به ذهن پرسشگر من مجبور باشه هی پاسخ بده! پس من از هشت سالگی تا دوازده سالگی که یه کلاس زبان درست و حرفه ای(شما حرفه ای رو در حد رفع نیاز انگلیسی دونستن معنا کنید) افتتاح شد و من اولین بچه بودم که رفتم ثبت نام و تعیین سطح ...زمانی که فرد آزمون گر داشت از من سوالای تعیین سطح می پرسید هاج و واج نگام میکرد و من فکر میکردم دارم خراب میکنم تعیین سطح رو! نگو طرف داشته فکر میکرده که این رو توی چه لِوِلی قرار بدم چون من یه بچه دووازده ساله با دامنه لغات یه دانشجو بودم...پس رفتم سر کلاس بزرگترین گروه سنی کلاس زبان و فکر میکردم که من حتما هیچی بلد نیستم که منو فرستادن اینجا....خلاصه دیگه این بود ماجرای من تا دوازده سالگی البته که باید بگم این داستان ادامه دارد... </description>
                <category>ehsanrezayie</category>
                <author>ehsanrezayie</author>
                <pubDate>Sun, 20 Dec 2020 17:14:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقش منطقه بر درآمد...</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanrezayie/%D9%86%D9%82%D8%B4-%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF-hp015gfuhwzk</link>
                <description>بعد از اینکه موفق شدم یه چند ساعتی را هر چند پاره پاره بخوابم..اگر بشود اسمش را خواب گذاشت..بالاخره مهم این است که الان وقتش را پیدا کردم دوباره با انرژی بیشتری برگردم و این بار یک بحث جدی را انجام دهیم.موضوع حرفها به تیتر ما برمیگردد. من قبلا در هیچ کجا از این صفحه نگفته ام که در کدام شهر زندگی میکنم . من قبلا در شهر کوچکی زندگی میکردم.شهری که اگر بخواهیم انرا روستا حساب کنیم شاید بهتر باشد با توجه به امکاناتی که داخل خودش جای داده است و حتی جمعیت کنونی! البته که اسم شهر کلاس خودش را دارد ولی این باعث نمی شود که به امکانات و سطح رفاهی این شهر اضافه شود. من همانطور که در سه پست قبل درباره شغل حرف زدم روش کاری و نوع کارم از راه دور نیز میتوان انرا انجام داد. ولی زمانی که حرف از دور کاری می شد به طبع حقوق و مزیت هم به همان نسبت پایین می آید . زمانی که از کارفرمایت درخواست دورکاری داری باید به خاطر این لطف بزرگ که البته در جامعه کشور های دیگر بسیار جا افتاده است، درخواست حقوق و مزایایت را پایین بیاوری و اینگونه در مقابل کاری که میکنی حق اصلی ات را نمیگیری اما گاهی افراد مجبورند کار کنند و دستمزدشان کم باشد شاید به این امید که در آینده شغل بهتری برای تو پیدا خواهد شد. این گونه است که دورکاری برای کسانی که شهرشون ظرفیت یا اصلا جایی برای کار فرد نداره فرد یا مجبور به مهاجرت میشه که البته اسون نیست میشه و یا باید دورکاری انجام بده.منم دقیقا افتادم دقیقا توی این شرایط... یعنی شرایطی که نمیتونم مهاجرت کنیم و برای اینکه بیکار نباشیم و وقتمون تلف نشه بهتره که دورکاری رو انتخاب کنیم.بزارید یه مثال بزنم برای شما...فرض کنید که شما توی شهر سمنان زندگی میکیند. رشته تحصیلی شما را فرض میکینم مربوط به کاغذ و طراحی است. اما استان سمنان به خاطر شرایط و موقعیت های مکانی و جغرافیایی را که دارد از نظر اقتصادی به صرفه و عاقلانه نیست که صنعت چاپ در این منطقه باشد و مثلا صنایعی مانند سیمان و گچ و ماسه صنایعی است که در این منطقه به صرفه و سود ده است.مثلا اگر شما با شرایط بالا در استان گیلان ززندگی میکردید کارکردن و پیداکردن وفعال بودن در این حوزه و شغل های مربوطه اش بسیار آسان تر از استان سمنان بود. شاید به این دلیل که استان گیلان یکی از قطب های مهم در  تولید کاغذ و مقوا در کشور است و به دلیل شرایط جغرافیایی و آب و هوای مناسب برای رشد درختان این صنعت در استان گیلان نسبت به استان های دیگر پیشرفت بیشتری کرده است. البته تنها شهری که تقریبا میتوان آنرا در همه زمینه ها پیشگام دانست بی شک تهران است. اما مثلا در همین حوزه بیشتر فشردگی این صنعت در استان هایی مانند گیلان است. البته من الان هم در شهر کوچکی زندگی میکنم هرچند که از شهر سابقی که در آن زندگی می کردیم بزرگتر است اما باز هم به اندازه کافی بزرگ نیست. هدفم  این بود بگویم که منطقه زندگی فرد واقعا یکی از فاکتور های مهمی که بر روی درآمد و موقعیت اجتماعی افراد اثر می گذارد بی شک کوچک نیست بلکه خیلی از مسیر زندگی ما را دستخوش تغییر می دهد.فعلا دوستان! بریم بازی مهم پرسپولیسو اولسان رو ببینیم...فعلا اوه اوه.....شروع شد!!!!!!!!!!!!</description>
                <category>ehsanrezayie</category>
                <author>ehsanrezayie</author>
                <pubDate>Sat, 19 Dec 2020 15:55:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اختلال خواب و هوشیاری!</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanrezayie/%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%D9%87%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-hnwxadmmzbzk</link>
                <description>خستگی و خمیازه شده کار همه موقع روزهام و تبدیل به یک کلیشه تکراری شده در زندگی و کارِ من!هرجا میشینم فرقی نداره که توی چه ساعتی از روز و چه حالتی باشم ، درازکش یا روی صندلی یا بالش در بغل...هر مدلی که باشم خمیازه میکشم و چشمانم خسته است. یه جوری هست که دارم جایی رو نگاه میکنم اما در خواب هستم و از فضای اطرافم تنها یه تصویر دارم وفقط همون تصویر رو می بینم.خلاصه این حالت باعث شده من شب ها به سختی خواب به چشمام می آید و همین باعث شده که من تصمیم  به کار در شب بپردازم.ولی صبح ها هم بازم با اینکه من شب رو بیدار بودم اما خوابم دچار مشکل بود. خلاصه اینگونه هست که نمیدونم چه کاری کنم تا بهبود در خوابم ایجاد بشه...الانم که دارم اینا رو مینویسم انقدر خواب بهم فشار اورده که امیدوارم خوابم ببره...اختلال خواب واقعا چیز عذاب اوریه!!!!!!!!</description>
                <category>ehsanrezayie</category>
                <author>ehsanrezayie</author>
                <pubDate>Sat, 19 Dec 2020 11:56:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نجات دهندگان!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanrezayie/%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-xj82xolpjlgi</link>
                <description>سلامدیدید یه روزهایی آدم حوصله هیچ چیزی وهیچ کسی رو نداره...من الان دقیقا توی همون موودم!!!!حوصله هیچ چیزی رو ندارم جز اینکه بشینم و اینجا برای همه مخاطب هام و خوانندگان غر بزنم رو دارم فقط!آقا شما وقتی حوصله تون سر میره چیکار میکیند؟من خودم میگردم دنبال نقاط روشن زندگیم... مثلا یه چیز کوچولو باشه که فقط برای دلخوشکُنَک باشه ... میگیرید چی میگم؟ منظورم اینه یه پوینت هر چند کوچک و خرد اما منو نجات بده از تالاب بی حوصلگی که د اره منو با خودش میبره....امروزم با این حال داغون و خسته ام اومدم ویرگول بلکه اون نقطه روشن رو توی کامنت هایی که به پست قبل دادید پیدا کنم که تا الان نه تنها نقطه روشن پیدا نکردم بلکه دیگه تلقین اینکه امروز یه روز خوبه برای تو احسان و چرا اصرار داری انرژی منفی بدی هم اثر نمیکنه!!در این حد...آقا پاشید برید به پست قبل جواب بدید و منو نجات بدهید...خدایی باهم باید توی این روزای غریب آخر پائیز همدیگه رو از حس های بد و موود افسردگی گرفتن نجات بدیم!نظرتون؟فعلا...</description>
                <category>ehsanrezayie</category>
                <author>ehsanrezayie</author>
                <pubDate>Thu, 17 Dec 2020 10:08:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسرِ کارنکن با درآمد 7 میلیونی!</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanrezayie/%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D9%90-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%86%DA%A9%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF-7-%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C%D9%88%D9%86%DB%8C-ga4enrvmkfbf</link>
                <description>هِلوو اِوری وان...مثلا من خیلی نِیتیو انگلیش صحبت میکنم الکی!آقا این حرفا رو بی خیال...یادتونه که توی چند مطلب قبل درباره لپ تاب جان جانان و احوالش گفتم ... البته اگه اون رو خونده باشید...):خلاصه آقا این لب تاب یه حدود 1 میلیونی داخل گلوش گیر کرده بود...پس با دادن این مقدار خداروشکر و گوش شیطون کر تقریبا صحیح و سالم شد! به همین خاطر اومدم اینجا که شیرینی لب تاب رو با نوشتن در ویرگول جان بدم...خب موضوع اصلی بحث چیه امروز؟دلار؟طلا؟گرونی؟بورس یا...  باید بگم هیچکدوم چون واقعا موضوع مرتبطِ غیر مرتبطیه!چیزی که برای خودم خیلی لذت بخش هست و خواهد بود...نمیدونم شاید برای شما هیجان نداشته باشه اما برای من خیلی مهم و تاثیرگذار بوده در همه این سالها... یه بازیه که به شناخت شما از من بستگی داره ...سوال اینه که حدس بزنید...........................شغل من چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟من یک سری اطلاعات میدم و شما بر اساس نوشته های قبل من و اطلاعاتی که الان میدم حدس بزنید که چیه شغلم!تا شما حدس بزنید، منم برم تا اون موقع یه هدیه درد خور تهیه کنم...البته که این جریان یه چند روزی هست راه افتاده...خب شروع میکنم...من تقریبا کار خاصی انجام نمیدم ولی حقوقی که دارم برای بعضیا غیرقابل باوره خودمم نمیدونم چرا ؟؟ اما من حداقل ماهیانه 7 تومن میگیرم...  بیشتر کار من توی شب و وقتی همه خوابن انجام میشه!همیشه گردن درد و سر درد دارم...وااااای نمیدونید که چقدر توی رخت خواب حال میده کارکردن!!!خانواده من همش در عجب هستن که وقتی من تا ظهر خوابم و از اتاقم تکون نمیخورم چجوری شاغلم و هر ماه میلیونی حقوق می گیرم...بابام همیشه میگه به خدا احسان اگر پولی که بدست میاری رو از راه خلاف بدست بیاری دیگه پسر من نیستی! حالا بیا برای حاجی ثابت کن به خدا منم کار میکنم اما مدل کارم با شما فرق داره به کَتِشون نمیره که نمیره......بهش میگم پدر من&quot;شب ها که شما میخوابید کار میکنم اما میگه چه کاریه که شب هاست و صبحا نمیشه و هیچ وقتم زنگ خور نداری  و فقط سرماه دو روز میری تهران و پولتو میگیری و میای؟؟؟خب حالا وقتشه حدس بزنید من چه شغلی دارم که به قول بابام میلیونر بدون شغلم؟؟؟اگر این چالش رو ادامه دادید با این هشتگ منتشرش کنید تا زودتر همدیگه رو پیداکنیم!موفق باشید دوستان</description>
                <category>ehsanrezayie</category>
                <author>ehsanrezayie</author>
                <pubDate>Mon, 14 Dec 2020 16:25:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دست نرفته!</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanrezayie/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-pomf8yn5pttj</link>
                <description>سلام بر دوستان و کسانی که نمی شناسمشان اما انها از همه به من نزدیک ترند...امروز داشتم مطلبی از یکی از وبلاگ های قدیمی می خواندم که واقعا مطلب جالبی بود. قبل از اینکه بخواهم بگویم این مطلب درباره چه چیزی بود شاید جالب باشد بدانید که من هرچه قدمت چیزی بیشتر باشد نزد من عزیز تر است.فکر نکنید که من عاشق تاریخم بلکه برعکس...شاید بشود گفت من از تاریخ بیزارم....پس چرا عاشق قدمتم....  چرا که مرا می برد به سالهایی که تولید شده است... مثلا متنی که امروز خواندم مربوط به سه سال پیش بود...... یعنی سالی که من کنکور دادم. یعنی یکی از روزهایی که من در تب و تاب بودم. یعنی آن سالی که فکر می کردم چرا من انقدر بد شانسم....تمام لحظه های سه سال پیش از روزهای قبل کنکور و امتحان نهایی تا روز کنکور و روز اعلام نتایج و ثبت نام در یک لحظه از جلوی چشمانم گذر کردند. انگار که دوباره داشت تکرار میشد. روزی که او برایم نامه خداحافظی نوشت همه اش در آن سال کذایی بود...روزی که فهمیدم بورس آلمان را گرفته است...روزی که با چشمان اشکبار همدیگر را در فرودگاه دیدیم...زمان و تک تک لحظاتی که هواپیما برای بلند شدن از زمین روی باند با سرعت میرفت تا زمانی که هواپیما دیگر توهمی بیش نبود...همه و همه از جلوی چشمم رد شدند. دقیقا همان روزها ، آن روزهای غم انگیز، در تمام ان روزها یکی در این طرف ایران این مطلب را نوشت...مطلبی درباره ی اینکه قدمی بردار تا زندگی ات تغییر کند..اگر من در آن روزها کسی این حرفا را به من میزد و من را از فکر و خیال های باطل نجات می داد شاید سالها قبل ارام شده بودم و این همه عذاب از دوری او نمی کشیدم...اما امروز زمانی که این متن را خواندم فهمیدم منتظر ماندن  همیشه خوب نیست...من سالهای بدون او را از دست دادم، خود واقعی ام را از دست دادم، نشاط جوانی را از دست دادم، سلامتی ام را از دست دادم، دوستانم را ازدست دادم، لحظات خوب را از دست دادم...چون که فکر میکردم من با رفتن او همه چیز را از دست می دهم که بسیار غلط بود، چون با رفتنش فقط من حضورش را از دست داده بودم نه همه چیز را...و صد حیف که دیر فهمیدم...امروز اما میخواهم بگویم...اگر  او رفت مشکلی نیست ...اگر نبود مشکلی نیست...اگر حالت بد است مشکلی نیست...چون همه ما در یک گوشه ارز دنیا در یک ماه از سال چیزی را از دست دادیم....یکی محبوبش را...یکی مادرش را...یکی زندگی اش را...یکی دخترش را ....یکی انگیزه اش را....یکی توانش را... و من هم مثل همه از دست دادم او را...اما نباید  فکر کنیم که با از دست رفتن او همه چیز از دست می رود...چون فقط اوست که رفته نه چیز دیگر...فقط احاساتش رفته است نه چیز دیگر...لشکال ندارد اگر از دست دادی....ولی....پر از اشکال است اگر بعد از رفتن کسی یا چیزی خودت را هم از دست بدهی...همه اینها را گفتم تا بگویم که زندگی تو در جریان است...هر جوری که هست...تو نفس میکشی و این یعنی حیات...پس حق نداری از دست بروی...امروز که در صفحه اینستاگرامش عکس روز فارغ التحصیلی اش را دیدم دیگر قلبم تند نزد...هر چند که لبخندی که بر لب داشت خیلی زیبا بود اما فرق دیروز و امروز من این بود که...من دیروز از دست رفته بودم اما الان احیا شده ام و باید زندگی کنم...خودت رو از دست نده رفیق...لینک اون مطلبی که گفتم&gt;&gt;&gt;&gt;https://vrgl.ir/n5fYd اگر خواستید بخونید...غمتان همیشگی مباد...کوچک شما...احسان!!!!</description>
                <category>ehsanrezayie</category>
                <author>ehsanrezayie</author>
                <pubDate>Tue, 08 Dec 2020 13:30:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزایِ خوب یا بدِِِِِ گذشته!!!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanrezayie/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%AF%D9%90%D9%90%D9%90%D9%90%D9%90-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-ekpseml4qsyh</link>
                <description>سلامی چو بوی خوش باران پاییزی...امروز زیر بارون بودم و داشتم به گذر لحظه ها فکر میکردم. اینکه سال قبل توی این روزا کنار دوستام توی دانشگاه داشتیم میرفتیم کلاس سر صبح یه استاد خوب و امسال دارم تنهایی توی نم نم بارون و طبق معمول بدون چتر دارم میرم سرکار...اره ... انقدر تفاوت همش توی یه سال...پارسال وقتی بارون میومد تنهایی می نشستم روی نیمکت حیاط دانشکده وو به گربه ها خیره بودم. عطر نسکافه ای که بین کلاسا همیشه میخوردم توی فضا پیچیده بود و بوی نم بارون هم میومد...اما امسال با دوتا ماسک روی هم و درحالی که دارم به سختی نفس میکشم باید برم سرکار و توی راه مترو ام.میدونی اینقدر این فاصله بین این دوتا تصویر برام زیاده که نمیتونم باورش کنم.یه جوری شده با اینکه میدونم خواب نیست و واقعیه ولی فکر میکنم نکنه من مُردَمُ و اینجا یه دنیای نباتیه...واقعا نمیتونم تشخیص بدم این توهمه یا واقعیت!ولی هرچی که هست ، هرچی که این فاصله زیاده، هرچی که بهم گذشته.... ولی واقعا دوست دارم برگردم به اون روزا...درست یک سال قبل...توی اون روزا تنهادغدغه ام آخر هفته ها بود ... اینکه با اتوبوس هماهنگ کنم، بلیطمو رزرو کنم...غذای سلف رو یادم نره سفارش بدم...برم کلاس زبان با خستگی بعد از کلاس و ... همه اینا باشه فقط برگردیم پارسال... برگردیم به اون زمانا که نمیدونستم کرونا چیه؟....دلار قیمتش چنده؟....به فکر مهاجرت باشم یا نه؟....کارکردن به اون آسونی ها هم نیست؟....بیکاری بیداد نمیکرد....همه چیز انقدر گرون نبود....حتی زمانی که گواهینامه گرفتن برام شیرین بود....پول جمع میکردم ماشین بخرم؟؟؟؟؟به همه اون دغدغه ها و فکرایی برگردم که الان قید خیلی هاشون رو زدم...اره ... همون روزا....واقعا دلم تنگه....برای ادم هایی که بودن و دیگه نیستن....یا از بین ما رفتن...یا من ازشون خواستم برن...یا من دلیل رفتنشونم....فقط میدونم سخته....خیلی بیشتر و پربار تر از کلمه سخت....دشوار....وحشتناک....همه چیز خیلی بدتر از تمام این کلمه هاست....انقدر حالم برای خودم و هم سن هایم و غیره بده که یادم نمیاد ....اخرین آرزویی که کردم چی بود....یا چی بیشتر از همه خوشحالم میکنه....فقط میدونم این دوری ، داره ذره ذره جونمو میگیره...پس فقطاینو میشه خواست...................................................به امید روزای بهتر رفیق...خسته و پراسترس....احسان!</description>
                <category>ehsanrezayie</category>
                <author>ehsanrezayie</author>
                <pubDate>Tue, 10 Nov 2020 13:22:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرونا یا توهم مسئله این است!</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanrezayie/%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-pgooxwxvd8qy</link>
                <description>سلام بر دوستان اهل دل...چطورید رفقا؟ متاسفانه همانطور که میدونید من دیروز ازاحساس بد کرونا گرفتن کفتمم. باید بگم انگار جدی جدی کرونا گرفتم . البته به قول یکی از دوستان ما انقدر که درباره کرونا میدونیم درباره بیماری های دیگه نمیدونیم و حاصلش هم شده توهم کرونا زدن و حساس شدن ادما روی حال هم. یکی از دوستان قدیمی من خواهرش پزشکی میخونه، اون میگفت که یه سندرم به نام سندرم دانشجویان پزشکی وجود داره که تازگیا بیشترم شده . قضیه این هست که این دانشجوها چون درباره بماری های مختلف اطلاعات دارند و بهشون علائم بیماری های مختلف رو میگن تا تشخیص درست بدن،دچار این سندرم میشن. اونها فکر میکنن که خودشون تمام علائم رو دارن و پس حتما دچار اون بیماری شدن!در صورتی که اینطور نیست!اونها فقط چون به تمام علائم واقفن توهم اون بلیماری میگیرتشون... دقیقا مثل همین حالی که این روزها ما داریم...چون ما این روزا اولین خبری که میشنویم مربوط به شیوع کروناست، پس اصلا دور از ما نیست که دچار این سندرم شده باشیم...هرچند ممکنه واقعیت نداشته باشه ولی ما گرفتارشیم...حالا گفتم شاید منم دچار این سندرم شده باشم که امیدوارم همین باشه...حالا غیر از این باشه که به معنای کرونا گرفتنه...حالا شاید این روزا که بیشتر توی خونه ام به خاطر اینکه حال مناسبی ندارم ...بیشتر بهتون سر بزنم...در هرصورت خیلی خیلی مواظب خودتون باشید رفقا...ارادتمندتان احسان...</description>
                <category>ehsanrezayie</category>
                <author>ehsanrezayie</author>
                <pubDate>Mon, 09 Nov 2020 17:01:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدبختی از دم در...</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanrezayie/%D8%A8%D8%AF%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%B1-bv59oxztlzey</link>
                <description>اقا سلام علیکمچطورید دوستانِ جان... ما هردفعه خواستیم بیایم اینجا به یه مشکلی برخوردیم. دیروز که حضرت بزرگوار لب تاب جان بازی در می آورد و روشن نمیشد. منم در همان لحظات بودکه داشتم سکته میزدم . انقدر وسیله ها گرونه که ادم وقت یه چیزیش خراب میشه ، تا مرز سکته میره. حالا خلاصه من دیدم نمیتونم شما رو تنها بزارم و حال روحیم هم به خاطر اتفاقای این اواخر و علی الخصوص جناب لب تاب محترم داغون بود. گفتیم بریم یه دوری بزنیم شاید کافی نتی ، کتابخونه ای چیزی پیدا کردیم رفتیم داخلش... خلاصه اومد از وسیله حمل و نقل عمومی استفاده کنیم که دیدم ای بابا امروز روز ما نیست... اتوبوس غلغله بود پس راهمو کج کردم تا برم ایستگاه مترو ولی دیدم هوای پاییزی و قشنگه...پس حس عشق و عاشقی گرفتم و پیاده راه افتادم...بدون هدف و بدون مقصد...حس خوبی بهم تا اینکهبازم فهمیدم اشتباه کردم چون واقعا امروز روز من نیست...بارون زیبایی شروع کرد  باریدن منم خودم رو از تک وتا نداختم و تریپ هنری برداشتم که بارون قشنگه و خیره خیره به مسیرم ادامه دادم...خلاصه علاوه بر خیس شدن، سرمایی که به بدنم رو به لرزه انداخت هم اومد سراغم...پس به سمت کافه محترمی راهم رو کج کردم و رفتم داخل و دیدم بله....همه افراد در حاله غلیظی از بوی سیگار نشستن و دارن توی حلق هم توی این کرونا دود سیگار ها میکنن....منم چون ادمیزاد نیستم و به بوی سیگار حساسیت دارم تصمیم گرفتم دیگه برم خونه چون از این بدتر نمیشد...اسنپ و تپسیو هیچ گونه از ملحقات تاکسی های آنلاین گیرم نیومد فلذا مجبور شدم با یه دربست بیام خونه...واز این دربستیا که راننده شون سیبیل کلفت داره و پشت سر هم سیگار دود میکنه و اصلا جراتشم نکردم که بخوام پنجره رو باز کنم...پس در سکوت به فریاد های گوش خراش عباس قادری گوش دادم...همزمان داشتم از دود غلیظ سیگار خفه میشدم که بالاخره رسیدم و بعله....دور از انتظار نبود که این اقای به ظاهر محترم از بنده 60هزارتومان ناقابل بگیره و منم به خاطر خلاص شدن از دود سیگارش بهش بدم و بیام... خلاصه ما پیاده شدیم و یه سطل آب کثیف هم روی کت زیبام هم خالی شد و اونجا بود که میخواستم بگم...هرکی گفته مرد گریه نمیکنه الکی گفته...واقعا داشت اشکم در میومد که خداروشکر در نیومد چون همین یه ذره حسابی که مدیر ساختمون روم میکرد هم به فنا میرفت و اونوقت وقت شیون و گریه بود...خلاصه اقا ما داغون و له رسیدیم خونه و دیدیم تازه یه ساعت گذشته و چشمم به لب تاب جان بابا خورد که فهمیدم اصلا به خاطر چی رفته بودم بیرون...پس برقارو روشن نکردم و های های در تاریکی اشک ریختم چون واقعا گریه داشت...تا الان که از توی کامپیوتر دهه 30از یکی از کافی نت هایی که مردم تو حلق همن دارم براتون مینویسم...خلاصه الان توهم کرونا هم دارم....خدا به خیر کنه فقطفعلاقربان یو احسان.</description>
                <category>ehsanrezayie</category>
                <author>ehsanrezayie</author>
                <pubDate>Sun, 08 Nov 2020 18:01:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تخفیف بگیر،دلپیچه بگیر...</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanrezayie/%D8%AA%D8%AE%D9%81%DB%8C%D9%81-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%AF%D9%84%D9%BE%DB%8C%DA%86%D9%87-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1-u1zafggzyj61</link>
                <description>سلام بر دوستان اهل دلی که این روزها ماسک فراموششان نمی شود...آقا ما چند روز ناپیدا بودیم ولی دوباره پیدامون شد.من درگیر یک دلپیچه بی سابقه در عمر 35 سالم بودم. انقدر این دلپیچه ما را درگیر کرد که از کار و زندگی و نوشتن برای شما هم جا موندیم. البته این دلپیچه بی جهت ایجاد نشده بود. این درد حاصل دستکم گرفتن غذای بیرون و آلوده بودنش بود. اما در این جریان زیاده روی بنده هم در خوردن غذای مسموم قطعا بی تاثیر نبوده. من چند روز پیش وقتی سرکار بودم و غذایی هم از خونه با خودم نبرده بودم، مجبور شدم غذا سفارش بدم. از اونجایی که اغلب اوقات تخفیف ها ادم رو گول میزنن منم وقتی داشتم غذا سفارش میدادم در دام افتادم و به این حال و روز دچار شدم.خلاصه این غذا نه تنها مسموم بود وقتی دست من رسید یعنی بدترین کیفیت دلیوری هم داشت.از این پلاستیک بی کیفیتا هست که انگار آرد دارن روی خودشون توی اونا غذا رو قرار داده بودن. خودتون دیگه فرض کنید که اون ظرفی که غذا توش بود دیگه به چه حالتی بود. خلاصه بدترین حالتی که یه ادم میتونست توی عمر خودش ببینه رو بنده اون روز دیدم.حالا اقا اگه شما رستوران دارید جدی این موضوع رو بهش بپردازید. این نشد وضع که....خلاصه اقا لطفا به این موضوع رسیدگی بشه .... حالم خوب نیست نمیخوام حال شما رو هم بد کنم...من برم با دردم کنار بیام...فعلا دوستانقربان شما...احسان دلپیچه</description>
                <category>ehsanrezayie</category>
                <author>ehsanrezayie</author>
                <pubDate>Wed, 04 Nov 2020 15:20:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هات داگ زخم کاری...</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanrezayie/%D9%87%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%DA%AF-%D8%B2%D8%AE%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-kef46uchamkh</link>
                <description>سلام ... چطورید؟اوضاع احوالتون چطوره؟ امیدوارم حال بسیار خوبی داشته باشید البته که میدونم تو این شرایط حال خوب داشتن و نگهداری از حال خوبی که داری خیلی سخته...همه این سختی ها رو میدونیم اما نیومدیم اینجا از سختی هاش بگیم.اومدیم یکم از این حال و هوا در بیایم...من دیروز توی یکی از توییت های دوستان خوبم دیدم که از مخاطباش می پرسید :&quot; آهای اهالی آیا هات داگ به نظر شما ساندویچه؟&quot; من که منظورش رو نفهمیدم ولی رفتم دنبالش تا ببینم تیکه اخر  توییتش دقیقا چی میگه؟خلاصه بعد از سرچ ها و گوگل گردی های مختلف فهمیدم من با سرچ فارسی به جایی نمیرسم به همین خاطر زدم توی کار انگلیسی و شروع به سرچ به زبان غیر مادری کردم. خلاصه بعد از تلاش های بسیار متوجه شدم نباید دنبال یه جواب طولانی بگردم . پس دنبال جواب کوتاه گشتم. الکی مثلا من خوشحالم از این موفقیتم...پس دنبال جواب کوتاه گشتم...حالا جوابی که پیداکردم چی بود ؟ جواب من توی چندتا جمله خلاصه میشد...#الکی خوشحالبه هر چیزی که داخل نان ساندویچ ریخته شود و با کاغذ یا دورپیچی رول شود، ساندویچ گفته می شود. پس نتیجه میگیریم چون هات داگ این خصوصیات را دارد ، هات داگ نیز یک ساندویچ است.ببین نمیدونید وقتی جواب رو دیدم حسم چی بود. تلفیقی از یه حس مزخرف و یه حس خوب بود. حس مزخرفی که کلی از بسته اینترنتم به لطف این سرچ از بین رفته و حس خوب پیداکردن یه جواب.گفتم حالا که جواب رو پیدا کردم برم یه جماعت رو که زیر یه پست کامنت گذاشته بودن رو از جهالت در بیارم. رفتم دیدم که رفیق خوب و عالی ما بعد دو ذقیقه یه عکس از همون سایتی که جواب رو داخلش گذاشته با همه شیر کرده و زیرشم نوشته: &quot; اینو خودمم بلد بودم تو گوگل پیداکنم...منظورم نظر شمابود!!!!&quot;وقتی دیدم این پستش رو، فقط داشتم گذشته رو برای خودم یادآوری میکردم که یه نقطه پیداکنم که در حق یکی بدی کرده باشم که مستحق این پاسخ بوده باشم...حقیقتا پیدا نکردم...یادم نمیاد آخرین بار کی اینهمه وقتم رو هدر دادم و پشیمون بودم بازم یادم نیومد ...پس بیخیالش شدم و رفتم نسکافه ام رو خوردم... به همین راحتی...زندگی رو سخت نگیر...#به ظاهر آروم # خشم رفیق</description>
                <category>ehsanrezayie</category>
                <author>ehsanrezayie</author>
                <pubDate>Sat, 31 Oct 2020 12:18:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزوی همیشه</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanrezayie/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-ceqomtpjxkzj</link>
                <description>با خودم فکر کردم که اگر امکانش بود که برای بقیه غذاها هم جعبه ای چیزی بود که داخل اون غذاهارو میزاشتن خیلی خوب میشد. یه روز که توی صفحه شخصیم توییت کردم که کاش همه چیزا جعبه داشت مثلا ساندویچ! اون وقت لازم نبود که بوی بد پلاستیک رو تحمل کنم یا همش نگران این باشم که کاغذ دور پیچ ساندویچ رو نخورم! خلاصه یکی گفت عزیز دل دیر به فکر افتادی چون یه چند تا شرکت دارن جعبه ساندویچ تولید می کنن. تو از دنیا عقبی!خلاصه منم پاپیچش شدم فهمیدم آره آقا ما از دنیا عقبیم. اینطوری شد که رفتم تو کار تحقیق و جست و جو برای پیداکردن این شرکتا. بعد دیدم بعضی از جعبه هاشون جدی باحالن خصوصا یه شرکت نوپا...اسمش دقیقا هویتش رو نشون میداد. خوشم اومد از ایده ای که داشتن. اینکه به این سرعت تونستن در صنعت چاپ خودشون رو جا بندازن. خلاصه آقا ما رفتیم و دیدیم و دلمون هم خواست ولی متاسفانه من صاحب هیچ فست فودی نیستم که بتونم از این جعبه ها سفارش بدم.ولی گفتم شاید یکی از شماها صاحب فست فودی باشه خوشش بیاد بره سفارش بده و ماهم ایشالا دعوت کنه بیایم به ارزومون برسیم...حالا جدا از شوخی اگر دیدید فست فودی از این جعبه ها استفاده میکنه بگید منم برم...قربان یو احسان! </description>
                <category>ehsanrezayie</category>
                <author>ehsanrezayie</author>
                <pubDate>Thu, 29 Oct 2020 13:34:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>