<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های احسان رستمی پور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ehsanrpr</link>
        <description>روزنامه‌نگار | به واسطه کارم همه جا از گردشگری و میراث فرهنگی می‌نویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 06:25:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/60030/avatar/SGRLwj.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>احسان رستمی پور</title>
            <link>https://virgool.io/@ehsanrpr</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شبیه خانم محمدی شده‌ام؛ حکایت صدا در دو سوی دیوار</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanrpr/%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-ayfmtdqrssui</link>
                <description>خانم محمدی، همسایه دیوار به دیوار واحد غربی مجری رادیو بود، هرچند من این را وقتی فهمیدم که دیگر نبود؛ از روی اعلامیه‌‌ مرگش.تمام آن دو سالی که همسایه بودیم، حتی یک‌بار هم چهره‌اش را ندیدم، صدایش را نشنیدم، نه مهمانی، نه زنگ آیفونی، انگار هیچ وقت نبود.البته حضورش معلوم بود، به محض برگشتن از سر کار، صدای رادیو را باز می‌کرد و صدا هرگز خاموش نمی‌شد تا زمانی که دوباره به سر کار برگردد؛ جریان زندگی در خانه خانم محمدی صدای دائمی رادیو بود تا جایی که گاهی در سکوت رادیو نگرانش می‌شدم.آخرین بار که خانه را ترک کرد، خوب یادم است. در را قفل زد، نیم‌طبقه پایین رفت، برگشت، دوباره در را باز کرد، دوباره قفل زد، باز برگشت. از پشت چشمی در نگاهش کردم؛ زنی که با دستکش، دستگیره را می‌کشید تا مطمئن شود در قفل است. بعد هم پله‌ها را آرام و مردد پایین رفت، با نگاهی که مدام پشت سرش را می‌پایید، انگار می‌ترسید چیزی جا بماند.رفت و حالا چهار سال است دیگر کسی صدای رادیو را در واحد غربی باز نمی‌کند، صدای امواج بیست چهاری همدم تنهایی کسی نیستند و واحد غربی از آن وقت خالی از صدا و پر از سکوت مانده؛ سکوتی عجیب و طولانی که انگار دائمی و ابدی است، شبیه نبودن خودش.مدتی‌ست شبیه خانم محمدی شده‌ام، او پیچ رادیو را باز می‌کرد و من دکمه پخش یوتیوب را روی آن دستگاه فکستنی می‌زنم. رادیو مداوم و شبانه‌روزی موزیک و حرف و حرف پخش می‌کرد و یوتیوب این‌طرف دیوار، در واحد شرقی، نه بیست چهاری اما همراه حضور مدام من در خانه، موسیقی‌های غریب، سخنرانی‌های عجیب و گفتگوهای بی‌سر و ته پخش می‌کند.خانم محمدی شاید جایی از ذهنش گذشته باشد که یک مجری رادیو باید همیشه در جریان امواج باشد. من هم صدها بار توجیه کرده‌ام که آدم رسانه باید همیشه ببیند،‌ همیشه بشنود، همیشه در جریان باشد. حتی وقت نیمه هوشیار و خسته از همه‌چیز روی کاناپه چرت می‌زند و پشتش محمد فاضلی در قاب یوتیوب درباره بحران آب عدد و رقم سرهم می‌کند تا وضع آب را خواب ببرد.</description>
                <category>احسان رستمی پور</category>
                <author>احسان رستمی پور</author>
                <pubDate>Sun, 03 Aug 2025 01:27:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توقف زمان در تقاطع لاله و هاتف</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanrpr/%D8%AA%D9%88%D9%82%D9%81-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%B7%D8%B9-%D9%84%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%88-%D9%87%D8%A7%D8%AA%D9%81-higyoqsxyki1</link>
                <description>پشت شلوغی خیابان جمهوری و موبایل فروش‌ها یک لکه تاریخی ارزشمند از بناهای قشنگ تهران هنوز باقی مانده است. این بنا گل سرسبد این لکه تاریخی است. بنایی که احتمالا مربوط به دوره پهلوی اول باشد و به طرز خاصی دست نخورده باقی مانده است.زندگی در خانه جریان دارد. چندباری زنگ خانه را زدم اما راهی به داخلی نیست. مغازه سر نبش که بخشی از ملکه هم خسته شده از بس درباره خانه ازش پرسیدن و سوالات را جواب‌های سربالا می‌دهد.  مدتی پیش شنیدم که بنا در دست ثبت ملی است، مطمئن نیستم قطعی شد یا نه.جزییات این خانه باغ بی‌نظیره. یکی از زیباترین خانه‌های این حوالی‌ست، سبک معماری خاص و نیمچه باغچه‌ای که کلی درخت پیر دارد. روکش چوبی‌ پنجره‌ها که حسابی دلبری می‌کند و هر چه بیشتر سرک کشیدم، بیشتر مطمئنم شدم که زمان در این خانه زیبا متوقف شده و میشه باهاش به تاریخ سفر کرد.چند سال پیش در موج کاشی دزدی تهران، کاشی‌های سر در این خانه هم مورد سرقت قرار گرفت. از اون موقع در بساط کاشی فروش‌ها چشمم دنبال کاشی‌های این خونه‌ست. سال 1395 بعد از مدتها پیگیری پرونده سرقت کاشی‌های بناهای تاریخی تونستم کاشی‌های سرقت شده یکی از بناهای تاریخی رو در جمعه بازار پیدا کنم. گزارش این اتفاق رو برای روزنامه شهروند نوشتم که در شماره 901 این روزنامه چاپ شد.روزنامه شهروند کاشی‌های سرقت شدهخانه همسایه‌های عزیزی هم دارد. در ضلع شمالی این بنای پهلوی سازه. در ضلع غربی‌اش که یک گنج پنهان است و بعدا درباره‌اش می‌نویسم. در ضلع جنوب حد فاصل هاتف تا سام هم چند خانه قشنگ دیگر قرار دارد. دو خانه‌ای که اطرافش قرار دارند، هر کدام با سبک متفاوتی از معماری ساخته شده و یک مجموعه جالب از خانه‌های تاریخی تهران را تشکیل داده‌اند.همسایه شمالیدر جنوب خانه هم اسکلت پروژه  آقای علاالدین به هوا رفته است. پروژه‌ای که در عمق بافت تاریخی تهران با هشت طبقه زیر زمین (بله درست خواندید ۸ طبقه) منجر به ریزش بناهای تاریخی اطرافش شد و بدون هیچ پیگیری‌ای به ساخت ادامه داد و حالا هم رها شده است. یکی از چندین نمونه تعرض به بافت اطراف جمهوری که همچنان ادامه دارد و بافت تاریخی این محله را نابود می‌کند.</description>
                <category>احسان رستمی پور</category>
                <author>احسان رستمی پور</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jul 2021 17:30:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دزدی از موزه‎‌های ایران | وقتی لوح طلای هخامنشی آب شد!</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanrpr/%D8%AF%D8%B2%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%84%D9%88%D8%AD-%D8%B7%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C-%D8%A2%D8%A8-%D8%B4%D8%AF-ozmmzv3uuudq</link>
                <description>لوح زرین آپاداناموزه‌های ایران هم مانند همه‌جای دنیا هدف سارقان هستند. در ادامه به برخی از معروفترین پرونده‌های دزدی از موزه‌های ایران پرداختم.شماره یک| موزه ملی و لوح زرینیکی از عجیب‌ترین سرقت‌های آثار تاریخی مربوط به لوح زرین کاخ آپاداناست. اثری که در سال ۱۳۱۲ از کاوش‌های باستان شناسی از زیر ستون‌های اصلی کاخ آپادانا تخت جمشید به دست آمد. اواخر دهه هفتاد مشخص شد که این اثر در موزه ملی نیست. امین اموال و رییس وقت موزه ملی اعتراف کرد که این اثر ارزشمند را آب کرده، فروخته و پیکان خریده است. هیچ‌کس هنوز باور نکرده که یک باستان شناس اثری بی‌قیمت رو تکه تکه و آب کرده باشد. بعدها گفته شد که او به جریمه و زندان محکوم شده و یکی از الواح هخامنشی تخت جمشید برای همیشه رفت که رفت.کشف لوح‌های هخامنشیشماره دو| کاخ گلستان و دو گلدان مفقودیدر کاخ گلستان چند سال قبل همزمان با حضور گروه فیلمبرداری دو گلدان از مجموعه کاخ گلستان «مفقود» شد. از آن زمان هیچ وقت مشخص نشد که چه بر سر این دو گلدان آماده است. هیچ پاسخی درباره وضعیت این گلدان داده نشده و مشخص نیست که این گلدان چه شده‌اند.عکس تزیینی از کاخ گلستانشماره سه| نمایشگاه بلژیک و سنجاق مفرغیتنها آثار داخل موزه‌های ایران هدف سرق نبودند. سال ۱۳۸۱ در نمایشگاه «هفت هزار سال هنر ایرانی» بلژیک یک سنجاق مفرغی که از ایران به این نمایشگاه رفته بود از داخل محفظه‌اش به سرقت رفت. آخر سر هم ۵ هزار دلار به ایران خسارت داده شد که آن زمان حدود چهار میلیون تومان ارزش داشت.شماره چهار| موزه ملی و حلقه‌های مفرغیسال ۱۳۸۴ یکی از نیروهای خدماتی موزه ملی به شکل سینمایی قصد سرقت از موزه رو داشت. او شش حلقه مفرغی لرستان (یا هشت حلقه) رو بدون آسیب زدن به ویترین‌ها، از ویترین در آورده بود و در سیفون توالت گذاشته بود تا از موزه خارج کند. اطلاعات بیشتری از این پرونده هم نیست.شماره پنج| سرقت‌های خرد از دو موزهدر سال‌های اخیر دو سرقت از موزه‌های بهبهان و معبد آناهیتا کنگاور خبری شد. در هر دو مورد براساس الگوی ثابت رفتاری مدیران با تکذیب و تایید‌ها مختلف سر آخر شفاف نشد که دقیقا چه اتفاقی رخ داده. آثار  دو موزه البته پیدا شدند. موزه‌ همیشه هدف سارقته،  البته در کنار محوطه‌های باستانی.شماره شش| دو برگ قرآنی که از موزه ملی سرقت شدرییس کتابخانه مرکزی و مرکز اسناد دانشگاه تهران با انتشار برگه‌ای قدیمی که آن را متعلق به قرآنی به خط کوفی می‌داند، در صفحه شخصی خود در توییتر مدعی به سرقت رفتن دو برگ از نسخه ۴۲۸۹ موزه ملی ایران شد. او نوشت: «رییس کتابخانه مرکزی و مرکز اسناد دانشگاه تهران با انتشار برگه‌ای قدیمی که آن را متعلق به قرآنی به خط کوفی می‌داند، در صفحه شخصی خود در توییتر مدعی به سرقت رفتن دو برگ از نسخه ۴۲۸۹ موزه ملی ایران شده است.» جبرییل نوکنده، مدیر موزه ملی ایران پس از انتشار خبر این اتفاق تنها گفت که این اتفاق مربوط به قبل از سال 1375 بوده و آن را پیگیری خواهد کرد.این شش مورد بخشی از معروفترین سرقت‌ها از موزه‌های ایرانی است که خبرش رسانه‌ای شده، با وضعیت مخازن و نگهداری آثار در بسیاری از موزه‌ها و همچنین سنت پنهان‌کاری در وزارت میراث فرهنگی در آینده باید منتظر کشف سرقت‌‎های بیشتری بود.</description>
                <category>احسان رستمی پور</category>
                <author>احسان رستمی پور</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jul 2021 17:09:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقلا</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanrpr/%D8%AA%D9%82%D9%84%D8%A7-l5rik6tdulps</link>
                <description>اتوبوس لک و لک کنان در خیابان فرعی نسبتا خلوتی پیش می‌رفت. راننده انگار قسم خورده بود مفاد آن برچسب رنگ و رو رفته که رو به مسافران نصب شده بود را رعایت کند؛ حداکثر سرعت مجاز: ۵۰ کیلومتر در ساعت. اتوبوس ساعت‌های اول شب بیشتر اوقات تقریبا خلوت بود اما حالا که یک ساعت از حرکتش گذشته و انگار به زحمت و جان کندن خود را به ایستگاه آخر نزدیک می‌کرد، همه صندلی‌هایش پر بود و چند نفری هم ایستاده بودند.من طبق معمول سواری‌های این وقت شب، سرم از دود سیگارهای پشت هم منگ بود و زل زدن در تاریک و روشن اتوبوس به کتاب و صفحه موبایل حالم را دگرگون کرده بود. چیزی در انتهای معده‌ام، شاید حتی پایین‌تر، شروع می‌کرد آرام به چرخیدن و جوشیدن. جوشیدنش شبه جوشیدن آب در کاسه‌های فلزی نپالی بود، وقتی کسی چوب را دور لبه‌اش می‌کشد و صدای سرسام آوری بلند می‌شود. آن چیزی که می‌چرخید و جوش می‌زد، در تقلا بود تا خود را از آن انتهای ناکجا بالا بکشد. تجربه‌ای آشنا از دل بهم خوردگی که سال‌هاست همراه من مسافر شب‌ها و ترافیک‌های شهر است. چیز ناشناخته و عجیب که در تمام این سال‌ها کلنجار رفتن هیچ وقت راهی به بیرون پیدا نکرده و پیروز نبرد در سواری‌های شبانه نشده است.روی اولین صندلی تکی پشت سه ردیف صندلی‌ها دوتایی نشسته بودم و سختی صندلی پلاستیکی خاکستری رنگ باعث می‌شد که مدام وول بخورم. دو پا را دراز کنم، یک پا را تکیه بدهم به صندلی جلو‌یی، سرم را بچسبانم به شیشه. راحت‌ترین حالت این بود دو پا را با هم خم کنم و زانوها را تکیه دهم به صندلی جلو. این جور نشستن اما معضلات دیگری داشت، پاها از زانو به پایین سریع خواب می‌رفتند و درد می‌پیچید تو پاها. اگر خیلی مقاومت می‌کردم، استخوان‌های لنگ خاصره که از سختی صندلی پلاستیکی به ستوه آمده بودند با هر دست اندازی زوق زوق می‌کردند و اخر مجبور می‌شدم که صاف بنشینم و پاها را دراز کنم تا خواب رفتگی لامصب تمام شود. زمان‌هایی که مسیر طولانی می‌شود و مسافران تا آخرین مولکول اکسیژن را می‌بلعیدند و حرارت پس می‌دادند، گرما زیر لباس‌های پشمی و کلفت مناسب این فصل بدنم را خیس از قطره‌های عرق می‌کرد و همزمان آن پیچش داخل شکم مجال پیدا می‌کرد که خودش را کمی بالاتر بکشد. عرق بر پیشانی‌ام می‌نشست و هر چه در دست داشتم در جیب‌هایم غلاف می‌کردم و پیشانی را به شیشه می‌چسباندم و پاهایم را موازی هم تا جایی ممکن کش می‌دادم زیر صندلی جلو. پیشانی سرمای پشت شیشه را حس می‌کرد و تلاش می‌کردم آن سرما را از پشت پیشانی به تمام اجزای بدنم برسانم و آرامشان کنم.در ردیف جلو مردی در اواخر دهه چهل زندگی‌، با موهای مشکی و سفیدش که زیر نور دو ردیف چراغ ای دی بد رنگ اتوبوس به نقره‌ای می‌زد، بیشتر مسیر همراه صدایی که در هدفون توی گوشش پخش می‌شد، با تکان دادن سر همراهی می‌کرد. اما تکان سرش آنطور نبود که آدم بفهمد این حرکت همراهی با سر ضرب یک موسیقی است، بیشتر شبیه تایید حرف‌های یک سخنران بود. وقتی در اواخر مسیر زنی با شال آبی که کیسه پارچه‌ای آبی هم به دست داشت، او را مجبور کرد به صندلی کنار برود و درست روبرویم بنشیند، با ناراحتی و مکث خاصی خودش را تکان داد و انگار می‌خواست به زن بگوید که صندلی خالی‌ست اما این قسمت مخصوص آقایان است. زن آبی پوش به محض نشستن سرش را به پشتی صندلی تکیه داده و از بالای عینکش که شیشه‌هایی مستطیل شکل باریک داشت به سقف اتوبوس خیره شد. مرد که حالا بخش سفید یکدست ریش‌هایش بیشتر توجه‌ام را جلب می‌کرد، با دست چپش موبایل را به گوش‌اش چسبانده بود. آرام حرف می‌زد و نگاهش به خیابان بود و گاهی صداهایی در می‌آورد که نمی‌فهمیدم خنده است یا گریه‌‌ای شبیه گریه‌های جمعیت پای روضه، در جواب قطعه‌ای سوزناک. به تیپ‌اش میخورد زمانی اهل چنین مراسم‌هایی بوده باشد. درون من هم مراسمی پر شور برپا بود. چیز ناشناخته همانطور که می‌پیچید و جوش می‌خورد، توانسته بود تا زیر گلو‌یم بالا بیاید. نبرد همیشگی با این درد همسفر این بار داشت سرنوشت دیگری پیدا می‌کرد. کوچه - خیابان‌های تهرانپارس کش می‌آمدند و اتوبوس سفید چرک قصد رسیدن نداشت. اکسیژن داخل اتوبوس رو به انتها بود و هوای داخل اتوبوس طوری بود که اگر نام فصل پاییز نبود، حالا همه مسافرها در حال باد زدن خودشان بودند و به اتوبوس رانی و بالا و پایین مملکت برای کولر نداشتن اتوبوس فحش‌های سنگین می‌کشیدن. اما حالا همه انگار در رضایت بودند. پچ پچ چند ردیف عقب‌تر با فاصله‌‌های زمانی نامظم از سر گرفته می‌شد. مردی بلند قد در ردیف روبرو کسی را پشت تلفن استاد خطاب می‌کرد و بعد با جانم و عزیزم مکالمه را جلو می‌برد. صدای بلند حرف زدن دو زن اما از انتهای اتوبوس بی وقفه میامد، آنقدر بدون فاصله و استراحت که صدایشان با صدای موتور هم آواز شده بود و کلمه‌ای از حرف هایشان را متوجه نمی‌شدم، فقط حضور و پرتاب کلماتشان بود که دائما حس می‌کردم. اتوبوس تاریکی یکی از خیابان‌های اصلی منطقه را که همه چراغ‌هایش خاموش بود و در انتهایش تنها چراغ سرخ چشمک زن پیدا بود را می‌شکافت. تهوع از حالی که در دل و روده‌ام پیچیده بود، یقه‌ام را بد چسبیده بود. اگر همان‌جا برای اولین بار تسلیم میشدم، نفرین مسافران این خط تا مدت‌ها با من بود، تازه اگر راننده به راحتی رهایم می‌کرد. راننده‌ای که سال‌هاست ثابت پشت اتوبوس‌های این خط، شرق شهر را به مرکز آن وصل می‌کند و با اینکه هرگز با کسی صمیمی نمی‌شود تا مبادا از زیر بار دادن پول بلیت در بروند، دیگر همه چهره‌ها را خوب میشناخت، به خصوص مسافران شب را. وقتی از پله‌های روبروی صندلی‌اش سوار اتوبوس می‌شوی، همیشه با نگاهی خالی و بدون آنکه هیچ یکی از ماهیچه‌های صورتش تکانی بخورد، تماشایتان می‌کند اما هم او و هم مسافر می‌داند که این یک دیدار صمیمی است. گاهی مسافری زیر لب سلام، خسته نباشید یا چیز دیگری می‌گوید، فقط مسافران شب می‌دانند که نباید برای شنیدن پاسخ گوش تیز کنند.جوشش معده‌ام سرمست جشن گرفتن اولین پیروزی‌اش بود. مزه ترش آب را در دهانم حس می‌کردم. لب‌ها را محکم به هم فشار میدادم. وظیفه رساندن اکسیژن را بر عهده بینی گذاشتم اما می‌دانستم حتی نصف کارکرد واقعی خود را ندارد و شکستگی‌های پی در پی نوجوانی، راه رساندن اکسیژن را سخت کرده است. لکنده سفید هنوز داشت خیابان را می‌کشید بالا. پشت پنجره همه چیز تبدیل به نقطه‌های نورانی شده بود، هیچ‌چیز تصویر نداشت و درست نمی‌دانستم کجای مسیر هستیم. ترش آب را قورت نمی‌دادم مبادا چیزی که پایین می‌رود، راه بالا آمدن را باز کند. پچ پچ ته اتوبوس حالا انگار کل فضا را پر کرده بود و هیچ صدایی جز صدای یک ریز مزخرفات غیر قابل تشخیص آنها به گوش نمی‌رسید. صدایی که قاعدتاً یکی از مسافران شب باید زودتر با چشم غره و گاهی حتی بلند کردن صدا، خاموشش می‌کرد. همه چیز به هم پیچیده بود و مقاومت همه این سال‌ها شب‌نوردی در آستانه شکستن بود. بوی گند قرار بود مسافر ابدی اتوبوس شود و ترشیدگی‌اش هیچ وقت پاک نشود و از یاد مسافران شب هم نرود. شاید کسانی بعد از واقعه برای مدتی این خط را ترک می‌کردند و خودشان را به راه‌های دورتری می‌سپردند. هر چه بود دیگر توانم بریده بود. دستم به زیپ کیف رفته بود که شاید از شدت کثافت کاری کم شود. صدای باز شدن دنده‌های زیپ انگار پیچید در اتوبوس و توجه همه را جلب کرد. همانطور که در تلاش بودم چیزهای مهم داخل کیف را از غرق شدن در این کثافت نجات دهم، کسی آن جلو داد زد ایستگاه آخر. درها پسی کردند و باز شدند. من به حالت دویدن، انگار نوار قهرمانی پشت درها منتظرم باشد از جا پریدم. خانم آبی، آقای هدفون به گوش و آن دو پچ‌پچ‌کننده لعنتی را پشت سرم گذاشتم و با اولین نفس تا توانستم هوای سرد خیابان را داخل ریه کشیدم. آشوب به لحظه‌ای خاموش شد.</description>
                <category>احسان رستمی پور</category>
                <author>احسان رستمی پور</author>
                <pubDate>Wed, 29 Jan 2020 15:09:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سینما رادیو سیتی، جای رنگ‌پریده‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanrpr/%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%88-%D8%B3%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%87%D9%87%D8%A7-wjclqqzo4ley</link>
                <description>سینما رادیوسیتی در خیابان ولیعصرنور قرمز سر در سینما پاشیده روی آسفالت سیاه خیابان، مردم جزیره نور سرخ را شکاف می‌دهند و با قرمزی هم رنگ می‌شوند و مسیرشان به شمال و جنوب خیابان را ادامه می‌دهند. چه از جنوب خیابان بیایی، چه از شمال آن، حتی اگر همسفر کوچه گیلان باشی، پیچ کوچه در تقاطع کوچه‌های انزلی، رودسر و گیلان را که رد کنی، سرخی سردر سینما رادیو سیتی چشمت را می‌گیرد. مهم نیست میانه دهه نود باشی یا دهه سی. هنوز عابری رد می‌شود و به تماشای سر در سینما می‌ایستد. هر چند نور قرمز دیگر خیابان را فرش نمی‌کند اما عابرها ذهنشان را با خاطره روشن نگه می‌دارند؛ میانه دهه سی بود که رادیو سیتی با گوهر فروشان مهتاب فرانسوی آن هم با نخستین دوبله فارسی‌اش شروع به کار کرد. همان قدم اول، رادیو سیتی را پاتوقی کرد که تا مدت‌ها سر بلیتش جنگ و دعوا بود و گاهی کار به آژان و آژان کشی می‌کشید. رادیو سیتیِ سرخ رنگ یادگار زمانی است که سالن‌های سینما مملو از جمعیت بود، سالن‌های بزرگ با سقف‌های بلند و طبقه‌های دوم  با جایگاه‌های ویژه که این روزها شبیهش در شهر نیست.رادیو سیتی هم مثل مولن روژ معروف طراحی حیدر غیایی است. همان کسی که ساختمان مجلس سنا را ساخت. ساختمانی که همه با صندلی‌ها و تریبون‌های سرخش آن را می‌شناسند. حالا عابران می‌ایستند زیر سطح خاکستری بزرگ سردر سینما، یادشان می‌آید پلنگ صورتی آخرین فیلمی است که بر پرده نقره‌ای این سینمای سرخ رنگ نقش بست. بعد هم سینما بسته شد.خاطرات هزار هزار نفر از تهرانی‌ها که خیلی از نخستین‌هایشان را در رادیو سیتی تجربه کرده بودند، به دست فراموشی سپرده شد و سینما شد داروخانه‌ای برای اهالی شهر. جای چراغ‌های سرخش ماری به دور جامی پیچید. خاطره بازها سراغ دوای درد خاطراتشان را باید از داروخانه‌ای می‌گرفتند که جای سینما باز شده بود.امروز اما کمتر عابری مقابل روی سیاه رادیو سیتی مکث می‌کند. داغ خاطرات بر تن ساختمان سرخ است، سر در پر از ترک‌های فراموشی است و شیشه‌ها شکسته‌اند. رادیو سیتی از دور بوی نم می‌دهد، نم خاطرات جا مانده. داروخانه هم سال‌هاست جمع شده و دارو و درمانی مرهم فراموشی این یادگار سرخ پایتخت نیست.آنها که خاطره بازی می‌کنند، وسط ترانه‌ای نشانه‌ای از رادیو سیتی  معروف می‌یابند.آنجا که شهیار قنبری نوشته:انگار هفده ساله ام، صبح جمعه، سینماسینما رادیو سیتی، جای رنگ پریده هافرصتی از جنس خواب، سفر پیاده روسایه های پشه بند، بهترین من و تودستمو بگیر، دستمو بگیر</description>
                <category>احسان رستمی پور</category>
                <author>احسان رستمی پور</author>
                <pubDate>Sun, 29 Dec 2019 21:01:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من با کفی‌ها رفیقم!</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanrpr/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%81%DB%8C%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82%D9%85-rau4jru0d5za</link>
                <description>پرواز شروع می‌شود؛ درست پیش از اینکه کسی در بلندگوها بگوید کمربند ایمنی را ببندید، پشتی صندلی را به حالت عادی برگردانید و به علامت نکشیدن سیگار در طول مسیر توجه کنید. از پسِ شیشهٔ ماشین به جای خیابان و ماشین‌ها، آسمان آبی نقش می‌بندد و تیغهٔ نور آفتاب که از لای ابرها سرک کشیده است. انگار داری از کوچه پرواز می‌کنی و آرزوی پریدن از خیابان‌ها، ترافیک و دود و دم را به واقعیت بدل کرده‌ای. ترس هم دارد؛ شبیه حال خلبان تازه‌واردی است که استرس جان صدها مسافر چهارستون بدنش را می‌لرزاند. باید فرمان را سفت و مستقیم نگه داری و بی‌آنکه چیزی جز آبی آسمان و پرنده‌های در حال پرواز را ببینی، به راهنمای پای پرواز هم گوش بدهی. یک غفلت چند سانتی‌متری در فرمان می‌تواند به فاجعه بیانجامد و آدم در رویای پریدن، سقوط کند و حتی جانش را از دست بدهد. دقیقاً آنجا که انگار اوج ماجراست، انگار واقعاً قرار است با ماشینت پرواز کنی، کسی از بیرون داد می‌زند که «حله، دستی رو بکش. بپر پایین.» و ناگهان فرود آغاز می‌شود و سر ماشین ارتفاعش را کم می‌کند. دوباره کوچه و ماشین‌ها نمایان می‌شود و رویای پرواز با ماشین می‌ماند برای بعد.من با کفی‎ها رفیقم!اولین برخورد من با کفی‌ها به بازی‌های کامپیوتر برمی‌گردد، آن زمانی که در بازی با خودرو واقعاً از روی کفی‌ها می‌پریدیم و پرواز می‌کردیم. بعدتر کفی‌ها نماد جاده بودند که خودروها را می‌بردند و گاهی ماشین‌های خاص رویشان ما را دقایقی مشغول می‌کرد. با این حال، هر بار می‌دیدم ماشینی به دلیل خرابی یا تصادف بارِ کفی شده، برای صاحبش ناراحت می‌شدم. کفی‌ها برایم نماد خودروهایی شده بود که هیچ‌وقت به مقصد نمی‌رسد و باری بر دوش صاحبانش هستند. بیشتر بخوانید: اینجا فولکس‌ها سلاخی می‌شوند || هم‌دست سلاخ‌ها نیستم || مکانیک‌ها به کشتن ما آمده‌انداین‌ها همه قبل از دفعه‌ اولی بود که پشت فرمان خودرویی بدون موتور نشستم و وینچ (همان دستگاهی که خودرو را با سیم می‌کشد) من و میرزا را به روی کفی کشید. حس پریدن و ترس از حادثه‌ی ناگهانی خوب بر جانم نشست. باید بعدش چارتا فحش نثار خودم می‌کردم اما درواقع لذت عجیبی حس کردم. میرزا و طبیبش در این رفاقت نقش ویژه‌ای دارند. مکالمهٔ من با طبیبِ میرزا همیشه به یک جمله ثابت ختم می‌شود: «بنداز رو کفی بیارش.».بعد از این جمله، من لبخندزنان شماره‌ چهاررقمی‌ای را می‌گیرم، کفی خبر می‌کنم و دوباره آرزوی پرواز کردنم درست در نقطه‌ی اوج ناتمام می‌ماند.</description>
                <category>احسان رستمی پور</category>
                <author>احسان رستمی پور</author>
                <pubDate>Sun, 04 Aug 2019 23:12:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مکانیک‌ها به کشتن ما آمده‌اند</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanrpr/%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C%DA%A9%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%85%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%AF-iifhzzft0dl6</link>
                <description>میرزاسوسماری قرمز همراهش بود. تصمیمش را برای این کار قبل از آمدن گرفته بود. آماده کردن ابزار جرم و داشتن قصد جرم، پیش از رسیدن مشهود است. این را باید به قاضی بگویم. تقاضای من قصاص نیست، پایان این چرخه خشونت است.چند روز قبل‌تر از حادثه که می‌شود پارسال همین روزها، ما میرزا را در شهری دور پیدا کردیم. به جای اینکه به یاد جوانی‌هایش گردنه‌های پر پیچ را گازکِش کنیم، با تشریفاتی که در شأن او و حد جیب‌مان بود، او را بی آنکه حتی یک‌متر حرکت کند، ۵۰۰ کیلومتر جا به جا کردیم. وقتی رسید، غریبی کرد. روشن نشد که نشد. معروف است که می‌گویند محصول جِرمن‌ها نازک نارنجی‌ است و صاحبش که عوض شود، بدقلقی می‌کند.بیشتر بخوانید: اینجا فولکس‌ها سلاخی می‌شوند | هم‌دست سلاخ‌ها نیستمگشتیم و گشتیم سر آخر سپید مویی پیدا کردیم که می‌گفتند اصل جنس است و اصلا ور دست جِرمن‌ها کار یادگرفته و حالا خودش استاد شده است. استاد از در که وارد شد، همچون دکترهای فوق تخصص، نگاهی از دور انداخت، استارتی کوتاه زد و بعد در موتور را بست. چشم در چشم ما شد و سعی کرد کمی اندوه به صدایش اضافه کند و گفت: کاری از دست ما ساخته نیست، قلبش ایستاده‌.فرصت تصمیم‌گیری نبود، باید سریع پیوند می‌زدیم. سوسماری قرمز آمد و به چشم بر هم زدنی، قلب از تپش ایستاده را بیرون کشید. پس از این اقدام برای عملیات حساس پیوند، اگر شما آن استادکار را دیدید، ما هم دیدیم. رفت و به تاریخ پیوست. روی دست ما یک میرزای بی‌قلب ماند و قلبی بیرون مانده از بدن. قلب‌ میرزاگشتن از سر گرفتیم و این‌بار دوای دردمان را جستیم. خودش طبیب بود و کارگاهش شفاخانه. او با سلاخ‌ها نسبتی نداشت و هم‌دست آن‌ها نشده بود. نگاهی به قلب میرزا کرد و چوب شماتت بر ما زد که چه کردید بر این طفلک بی‌نوا. چرا قلبش را کشته‌اید، بی آنکه از دردش خبر داشته باشید. میرزا را بستری کردیم در شفاخانه. دو هفته بعد، همان قلب سابقش مثل ساعت کار می‌کرد. وقتی حساب‌های نهایی را جمع زدیم، فهمیدیم مکانیک‌ها به کشتن ما آمده‌اند.هزینه عیب‌یابی: یک میلیون تومانهزینه تعمیر عیب و تعویض قطعه: ۵۰ هزار تومان</description>
                <category>احسان رستمی پور</category>
                <author>احسان رستمی پور</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jul 2019 21:24:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هم‌دست سلاخ‌ها نیستم</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanrpr/%D9%87%D9%85%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D8%AE%D9%87%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-qnuzxp9uyazl</link>
                <description>میرزاکمتر پیچ ببند. این را صد بار به مجید گفته‌ام. هر پیچی که می‌بندد انگار به گوشت خودم فرو می‌رود. صدای پیچیده شدن رزوه‌های هر پیچ در سوراخ، صدای ناله مهندسی است که دستی در طراحی این ماشین داشته و حالا ما محصولش را سوراخ سوراخ می‌کنیم. قرارمان از اول این بود که اصالتش را حفظ کنیم، دستی به سرش بکشیم و کاری راه اندازیم. اما کمی شیطنت‌مان گل کرد. ایده‌، ریختن هنر سنتی آریایی در محصول صنعتی جِرمن بود. صنعتی و سنتی را پیوند زدیم و شاید هم قیمه‌ها را ریختیم تو ماست‌ها.کمتر پیچ ببند. این را هزار بار به مجید گفته‌ام. از دل معماری و هنر ایرانی هر چه بته و گره و نقشه بود کشیدیم بیرون و دوختیم به تن رفیق آلمانی‌مان. در این بین حواسمان بود که قوس چوب‌ها مماس با قوس طراحی ماشین باشد، قوس همیشه موضوع مهمی است.کمتر پیچ ببند. این را یک میلیون بار به مجید گفته‌ام. تعداد پیچ‌هایی که بستیم زیر ۵۰ تاست. ۵۰ عدد بزرگی نیست، ماشین را آبکش نکردیم و دست به چهار ستون و سقفش نزدیم. پیچ‌ها را اگر که باز کنم، صندلی را دوباره بگذارم سر جایش،‌ می‌شود عین روزی که روی دیوار دیدمش.  از کارگاه صدای آره می‌آید، دلم اما قرص است، صد بار به مجید گفته‌ام. این اره تیغ آهن‌بری ندارد، من هم‌دست سلاخ‌ها نیستم.پیش از میرزا شدن</description>
                <category>احسان رستمی پور</category>
                <author>احسان رستمی پور</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jul 2019 19:00:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این‌جا فولکس‌ها سلاخی می‌شوند</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsanrpr/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%81%D9%88%D9%84%DA%A9%D8%B3%D9%87%D8%A7-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D8%AE%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-vljyjavkbnoc</link>
                <description>فولکسی که از بین رفته تا یدک فولکس دیگری شودفولکس سرمه‌ای رنگ یا سفید رنگ از کار افتاده‌ای در گوشه پارکینگ یا کوچه‌ای پارک است؛ این تصویری مشترک در خاطره جمعی خیلی از شهر نشین‌هاست. این محبوب نسل‌ها متمادی تا همین سه سال پیش در کوچه‌ها خاک می‌خورد و همه به چشم یک اوراقی و چند تن آهن قراضه به آن نگاه می‌کردند. اقبال فولکس اما بلندتر از این بود و آلمانی پر مصرف و محکم به حادثه‌، تبدیل به یکی از محبوب‌های روزگار شد.اینستاگرام اولین جایی بود که کرد، آنچه باید می‌کرد. عکس‌های این ون دلربا با رنگ و لعاب‌های فراوان هوش از سر خیلی‌ها برده بود و حس ماجراجویی‌شان را قلقلک می‌داد. تی 2 (همین مدل معروف فولکس واگن) اما با موج کافه‌ها و رستوران‌های سیار به خیابان‌های ایران بازگشت. خیلی‌ها هنوز باور نمی‌کنند که این ون آلمانی که بین 30 تا 50 سال (بسته به مدلش) سن دارد، حالا ارزشی دوباره پیدا کرده باشد و عده‌ای برایش سر و دست بشکنند و بازارش را داغ کنند.ژست‌های محبوب اینستاگرامیبازار راه انداختن کافه و رستوران روی فولکس‌ها که شلوغ شد، خلاقیت عده‌ای گل کرد. اره‌های آهن‌بر مشغول شدند و فولکس‌ها را همچون گوسفندانی در صف ذبح سر بریدند. برخی سقف زدند، عده‌ای به جان بدنه افتادند و بسیاری داخلش را کن‌فیکون کردند. زیبای آلمانی که هنوز هم آن را شاهکار مهندسان جِرمن می‌دانند و در باب خدمتش به هیتلر هم افسانه‌سرایی می‌کنند، حالا زیر دست سلاخان وطنی افتاده است تا به بهانه راه انداختن کسب و کاری سیار به جان این محصول مهندسی و نوستالژیک صنعت خودروسازی بیافتند، از سر و تهش بزنند و بر قد و قواره‌اش بیافزایند.باید تصویر کنم آن‌چه را بارها به چشم دیده‌ام: در کارگاه بزن دروی تجهیز خودرو، صدای اره آهن‌بر می‌آید. جرقه‌های زرد به هوا برخاسته‌ و به هر جهت می‌پاشند. این باید خونی باشد که از این موجود دوست داشتنی می‌رود.بریدن سقف و بدنهبازار سیارها حالا اشباع شده است. عده‌ای سراغ تویوتا و حتی وانت‌های ایرانی رفته‌اند، برخی بیشتر هزینه‌ کرده کامیون‌های کوچک خریده‌اند. حالا هر روز ده‌ها آگهی در سایت‌های فروش خودرو از فولکس‌هایی منتشر می‌شود که انگار از جنگ نازی‌ها با ارتش سرخ برگشته‌اند؛ لت و پار. فولکس‌هایی که آگهی می‌شوند قرار بوده به طرفة‌العینی صاحبش را با شغلی سیار پولدار کند. حالا اما با گاز و یخچال و تشکیلات، با سقف‌های بریده، درهای کنده، بدنه زخم‌خورده و قیافه‌ای نزار آگهی می‌شوند و زیر عکس‌شان نوشته می‌شود:به دلیل تغییر شغل- فوری فروشی</description>
                <category>احسان رستمی پور</category>
                <author>احسان رستمی پور</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jul 2019 20:11:31 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>