<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های احسان طریقت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ehsantarighat</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:18:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3010/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>احسان طریقت</title>
            <link>https://virgool.io/@ehsantarighat</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برای داستان‌سرایی بیشتر به چه چیزی نیاز داریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/contentfapub/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-t12ty9e5ujjk</link>
                <description>این روزها درگیر خوندن کتاب‌هایی از نادر ابراهیمی هستم و باید بگم که چقدر به جان و دلم می‌شینه نثرش. و بیشتر از نثر و لحن، اندیشه و درون‌مایه‌هایی که از اندیشیدین‌هاش به کاغذ منتقل میشه و چقدر حیف که بیشتر ما اون رو با چند کتابِ جذاب و معروف و خوندنیش می‌شناسیمش؛ بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم، چهل نامه کوتاه به همسرم و یک عاشقانه‌ی آرام.اما باید از مقدمه کتاب «مجموعه آثار نادر ابراهیمی - داستان‌های کوتاه» بگم. کتابی که هنوز از مقدمه نگذشتم، اما مقدمه رو چندین و چند بار خوندم. مقدمه‌ای که نگاه و جان‌مایه‌های اثربخشی روایت و داستان رو روی میز میذاره و با کالبدشکافی چیزی که به نظر بی‌اهمیت و جان‌فرساست -برای کسی که به دنبال ریشه‌هاست، معدنی از طلا محسوب می‌شود. و چقدر کم داریم از این نوع تفکر و اندیشه و جان‌مایه‌ها.فقط کمی به بخش‌هایی از این مقدمه اشاره می‌کنم و صد البته که جمله‌های پس و پیشین این گزیده‌بریده‌ها در تکامل مفاهیم این بخش‌ها نقشی مهم دارند. پس پیشنهاد اکیدم، خواندن کامل مقدمه کتابی که در بالا اشاره شد است؛ مقدمه‌ای با عنوان «مفهوم قصه از دیدگاه من»گزیده‌بریده اول:حقیقت این است که ما هنوز به تعریف نیازمندیم؛ اما این نیاز مشروط است و محدود. تعریف نمی‌تواند سدی در برابر حرکت باشد، فقط می‌تواند توضیح دهنده حرکت باشد؛ اما ما با تعریف کردن‌ها همه چیز را در محدودیتی قرار داده‌ییم که فی نفسه در آن‌ها وجود ندارد و نباید وجود داشته باش.حال بیایید تصور کنیم چیزی به عنوان «داستان» یا «قصه» که تعریف جامه و مانعی داشته باشد وجود ندارد. در این صورت آیا قصه و داستان می‌میرد؟ ابداً. فقط ما آزادی وسیعی خواهیم یافت تا آنچه را که مفید می‌دانیم، لازم می‌دانیم و یا خود، سرریز می‌کند بیافرینیم و از بیم آنکه شاعر تلقی شویم یا مقاله سیاسی‌نویس، اثر را به سوی مصنوع بودن نکشانیم. نظم هر اثر را در داخل آن اثر جست‌وجو کنیم نه دی پذیرفتن یک نظمِ کلی محدودِ جاودانِ منطبق با تعریف و تنها هدف را حاکم بشناسیم.»گزیده‌بریده دوم:«هدف باید در تعریف نفوذ کند؛ اما در این صورت چه پیش می‌آید؟ به حساب آوردن هدف، مانعیت را از تعریف می‌گیرد. یعنی جامعیت، در تضاد با مانعیت است. وقتی ما هدف نهایی داستان را در تعریف راه بدهیم، داستان نقطه یا نقاطِ مشترکی با سیاست پیدا می‌کند یا با طب یا با فلسفه، یا شعر و حتی تجارت ملی و یا همگانی کردن صنایع، معادن و خاک. و این به عادت لطمه می‌زند؛ به عادتِ تصورِ تعاریف محتوم؛ اما ناگزیر این عادت در زیر فشار عظیم آمیختگی همه اجزای  زندگی خرد خواهد شد. ما نباید در سنگر حقیر تعاریف خود را اسیر کنیم. ما به هر کجا که می‌رویم، اگر دلیلی انسانی برای این رفتن وجود داشته باشد، تعریف باید به دنبال ما بیاید.»گزیده‌بریده سوم:«برای هنر گلیمی فرض نکنیم تا هر پادرازکردنی، خروج از این گلیم باشد و جرم. هنر را از غیرهنر -تا حدود نسبی ممکن- بایستی بازشناخت؛ لکن این بازشناسی هیچ‌گونه محدودیت زیان‌آوری را نباید بپذیرد. و زمانی که می‌گویم «محدودیت زیان‌آور» اشاره‌ام به همان هدفی است که ناگزیر، آفریننده امروز باید جلوی چشم داشته باشد و به هیچ قیمتی با هیچ چیز تعویضش نکند.»گزیده‌بریده چهارم:«اگر مرا به دلیل این همه پای‌بند بودن، به صحنه ادبیات جهان راه ندهند و اگر کوچک‌ترین حجره‌یی در تاریخ ادبیات ملتم برای من فراهم نیاورند، من با کمال میل و آگاهانه، این از دست رفتن و چیزی نشدن را می‌پذیرم. هنرمندان بسیاری هستند که هنرشان در قلب تاریخ قرار خواهد گرفت. من از نوشتن هدفی دارم که آن هدف را همه‌گاه در تعریف نوشته‌های خود وارد کرده‌ام و به همین دلیل چه‌بسا ممکن است که به اعتقاد عده‌یی، سقوط کرده باشم.»گزیده‌بریده پنجم:«من نثر را چون جامه‌یی بر تن موضوع نمی‌بینم که آرایش این جامه، تن را در غربت نگه دارد و در ناشناختگی. اگر موضوع یا محتوا، گهگاه، در قصه‌های من غریب و دور از دست می‌ماند، صعف من است نه گناه آراستگی نثر. نثر با موضوع می‌آید. هر موضوعی نوع نثر خود را انتخاب می‌کند، و کلی‌تر اینکه هر موضوع، در هر زمینه، نوع نُمودِ خود را خود برمی‌گزیند؛ اما نویسنده باید که در چنته‌اش همان‌قدر که موضوع متفاوت دارد نوع بیان متفاوت داشته باشد. یعنی اگر نداشت، متوقف است، و هم عامل ایجاد توقف. در اینجاست که او خود را موظف می‌بیند نثر را لباس بپندارد و موضوع را تن.»و البته این همه جانِ کلامی نبود. فقط کاش به جای این همه فرمول و استاد و دوره و همه چیزهایی که فرم به ما یاد می‌دهند -که البته اگر تازه این کار را بکنند- بیشتر به ذات و جان کلام نفوذ می‌کردیم و بیشتر درک می‌کردیم از فلسفه و چرایی یک ماجرا. هرچند می‌فهمم این حرف چندان خریداری ندارد.</description>
                <category>احسان طریقت</category>
                <author>احسان طریقت</author>
                <pubDate>Mon, 20 Dec 2021 10:18:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهمه که من یه دونده ماراتن نیستم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsantarighat/%D9%85%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-ayd8k37lqz5i</link>
                <description>سال‌ها پیش یه دوستی داشتم به اسم میثم. یه روزی میثم یه حرفی زد که هنوز به یادش می‌افتم. به من گفت «تو قهرمان دوی ماراتن نمیشی. تو همیشه باید صد متر بدویی». این چند روز همش به یاد میثم و حرفش بودم.چند روزی میشه که دفتر کانتنت‌فا رو بردیم یه جای جدید. وقتی جابه‌جایی وسیله‌ها تموم شده بود، لای همون شلوغی اسباب و اثاثیه نشسته بودم و داشتم به این ۲ و سال و اندی فکر می‌کردیم. دو سال بیشتری که از یه صندلی توی زاویه شروع شد، رسیدیم به یه میز ۴ نفره در دیجی‌نکست و بعد چند ماه هوم‌آفیس‌طوری کار کردن و بعد یه اتاق توی مجموعه های‌وی و حالا یه جای دیگه. البته باز هم همونجا در های‌وی.اونروز داشتم به خودم فکر می‌کردم. به خودی که هیچ‌وقت نمیدونستم مسیرم چطوری پیش میره. به خودی که نمی‌دونم حتی موقع شروع کاری به این سبک و سیاق چی فکر می‌کردم.اونروز با خودم که خلوت کرده بودم، داشتم به خودم و این چند سال فکر می‌کردم. که چقدر سخت، با بالا پایین‌های زیاد گذشته. که چقدر خوبی و بدی داشته. و از همه مهمتر اینکه چقدر اشتباه و ندونم‌کاری‌هایی داشتم که هیچ وقت نمی‌دونم اثراتش روی اطرافیانم چقدر بوده.این ۲۰ ماه و اندی که گذشته دستاوردهای زیادی داشتیم. خیلی کارها رو انجام دادیم که شاید یه روزی بهش فکر نمی‌کردیم. خیلی‌ نتیجه‌هایی که واقعا دلچسب و گوارا بودن. اما از اشتباه‌هام نباید بگذرم. دستاوردها رو جمعی نوشتم اما اشتباه‌ها رو تک نفره. چون توی این مدت فهمیدم چه مسئولیت سنگینی داشتم و دارم.نا‌امید شدم؟ خسته شدم؟ عصبانی شدم؟ بریدم؟ دلم می‌خواسته بزنم زیر همه‌ چیز؟ ترسیدم؟ حتماً. بله خیلی هم زیاد. دروغ چرا شاید تک‌تک روز‌هایی که گذشته خیلی از این حس‌ها رو تجربه کردم. اما یه چیزی رو که فکر نمی‌کردم انجام بدم رو انجامش دادم: ادامه دادم. ادامه دادم و ادامه دادم.من هیچ وقت در اندازه یه قهرمان دوی ماراتن نبودم. من هیچ‌وقت نخواستم توی یه مسابقه دوی ماراتن شرکت کنم. حتی دوی ۱۰۰ متر هم برای من زیاده. من دویدن رو دوست دارم نه مسابقه دادن رو. من دوست دارم بدوم.و حالا بعد از سال‌ها که بهم گفتن «تو نمی‌تونی تداوم داشته باشی» به خودم نشون دادم که می‌تونم.با همه زخم‌ها، خستگی‌ها، ناامیدی‌ها و همه‌ی اون چیز‌هایی که شاید یه روزی تصورشون رو هم نداشتم، ادامه دادم. و چی بهتر از ادامه دادن. البته این ادامه دادن بدون حمایت نزدیکانم نمی‌شده. من این مسیر رو تنهایی نرفتم. و برای همین از همه نزدیکانم، خونواده‌ام، دوستام و همکارام تشکر می‌کنم. می‌دونم کم اذیتشون نکردم و کم ناامیدشون نکردم. اما دویدن همینه دیگه. بالا و پایین داره.شاید من هیچ‌وقت به خط پایان نرسم. شاید هیچ‌وقت رکوردهای عجیب غریبی از خودم به جا نذارم. اما می‌دونم در این مسیر تونستم و تونستیم زاویه نگاه چند نفر رو عوض کنیم. تونستیم از یه نگاه دیگه به موضوعات نگاه کنیم. تونستیم کاری بکنیم که تاثیر داشته باشه.من هیچ‌وقت شاگرد اول نبودم. من همیشه متوسط بودم. اما شاید رسالت من همینه که متوسط باشم و توی همین متوسط بودن بتونم کاری بکنم که هیچ‌وقت فکرش رو هم نمی‌کردم. متوسط‌ها هم می‌تونن.</description>
                <category>احسان طریقت</category>
                <author>احسان طریقت</author>
                <pubDate>Sat, 18 Dec 2021 19:23:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ثروت یا قدرت؟ محبوبیت</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsantarighat/%D8%AB%D8%B1%D9%88%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8%DB%8C%D8%AA-me90m1bcqiut</link>
                <description>عادل فردوسی پورشاید یادتون باشه. زمان کودکی ما کارتونی پخش می‌شد به اسم افسانه توشیشان. #داستان پسر بچه‌ای فقیر که دوست داشت پولدار بشه تا همه بهش احترام بذارن. پیرمردی اون رو در یک غروب دلگیر بیرون شهر ثروتمند کرد ولی بچه قدر اون ثروت رو ندونست و همه رو به باد داد. دوباره آرزو کرد که این بار جنگجوی شکست ناپذیری بشه که به واسه اون ثروت هم به دست بیاره اما اون هم از بین رفت و در آخر با آرزوی صبر و تحمل، تونست همه مراحل سخت رو بگذرونه و به درجه والاتری برسه. امروز برای من، مجالی بود که این رسیدن به مرحله‌ای والاتر رو ببینم. #عادل_فردوسی_پور گنجینه‌ای بسیار ارزشمنده که متاسفانه از طرف خیلی‌ها گران داشته نمیشه ولی اونجایی که باید باشه هست. خیلی‌ها تلاش کردن اون رو پایین بکشن اما عادل بالاتر رفت. خیلی‌ها خواستند افسونش کنن اما به خودشون برگشت. مَثَلِ عادل مَثَلِ همون کسیه که دست از ثروت و قدرت شسته و به درجه‌ای والاتر رسیده که دیگه نمیشه زمینی‌هایِ زبان الکن بهش برسن.جایگاهی که بین مردم به دست میاد،‌کار یه روز و دو روز نیست. کار یک سال و دو سال نیست. کار سانتیمانتالیسم و عربده‌کشی نیست. به دست آوردن جام زرینِ محبوبیت تحمل می‌خواد و دانش و صبر؛ از همه مهمتر لیاقت و بزرگی، در عین افتادگی. چیزهایی که همشون به خوبی با عادل فردوسی‌پور بازتعریف میشن و چه بازتعریف قشنگی. کاش همه ما عادل بودیم. جایگاهی که بین مردم به دست میاد،‌کار یه روز و دو روز نیست. کار یک سال و دو سال نیست. کار سانتیمانتالیسم و عربده‌کشی نیست. به دست آوردن جام زرینِ محبوبیت تحمل می‌خواد و دانش و صبر؛ از همه مهمتر لیاقت و بزرگی، در عین افتادگی. چیزهایی که همشون به خوبی با عادل فردوسی‌پور بازتعریف میشن و چه بازتعریف قشنگی. کاش همه ما عادل بودیم. عادل بودیم که بین قدرت یا ثروت،‌محبوبیت رو انتخاب می‌کردیم.</description>
                <category>احسان طریقت</category>
                <author>احسان طریقت</author>
                <pubDate>Sun, 20 Dec 2020 01:05:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوشی‌هایی همراه و یاور</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsantarighat/%DA%AF%D9%88%D8%B4%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%88-%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B1-igtz06uxgp2g</link>
                <description>در خانه‌‌هامان نزدیک به یک سال است که گیر افتاده‌ایم؛ اگر نه به طور مطلق ولی سبک زندگی، معاشرت، کار کردن و حتی خرید و تفریح کردن‌هامون تغییر کرده. این تغییر به حد و اندازه‌ای است که شاید بعد از تموم شدن دوران قرنطینه و رخت بربستن این ویروس عجیب، بعضی کارهایی که در این دوران تجربه کردیم و به آن خو گرفتیم، ممکن است ادامه پیدا کند.نیازی به تحقیقات گسترده نیست تا این تغییر کردن را ببینیم؛ تغییر در شکل ارتباطی با خانواده و دوستان، سرگرمی‌های موبایلی مثل فیلم دیدن و بازی کردن، خرید کردن که نسخه آنلاینش حداقل برای من بسیار لذت‌بخش‌تر از خرید کردن‌های حضوری است، تعامل با همکاران و ارتباطات کاری، همه و همه دستخوش تغییراتی شده که به وضوح می‌توان دید و لمس کرد.توی این دوران وابستگی‌مون به موبایل‌هامون و حتی اپ‌هایی که قبلا ممکن بود گاهی بهشون سر بزنیم، بیشتر شده و عملا به یه اکوسیستمی تبدیل شدن که بدون اون زندگیمون مختل میشه؛ این موضوع هم از لحاظ بستر نرم‌افزاری و هم سخت‌افزاری برامون مهم شده. تصورمون از اینکه فلان اپ کار نکنه می‌تونه اینروزها وحشتناک بشه چون واقعا بخش مهمی از این زندگیمون رو روی اون داریم برنامه‌ریزی می‌کنیم. حتی سرعت و قابلیت‌های سخت‌افزاری هم برامون مهم شده.امروز یه نگاهی می‌کنم به هر دوتا جنبه نرم‌افزاری و سخت‌افزاری که خودم در این دوران تجربه کردم. جنبه اول رو به نرم‌افزارهایی اختصاص دادم که عملا روزها بدون اونها نمیشه کارهام رو پیش ببرم. فرای از اسم و عنوان هر نرم‌افزار نگاه به دسته‌بندی مواردی که ازش استفاده می‌کردم برای خودم هم جالب بود.من روزها تقریبا از این دسته‌بندی استفاده می‌کنم:فعالیت‌های کاری که شامل برنامه‌‌های ارتباطی سازمانی، فایل‌ها و مستندات میشه؛ برنامه‌هایی مثل skype, google duo، drop box, paper و موارد مشابه که بسته به نیاز از هر کدوم استفاده می‌کنمفعالیت‌های ارتباطی با خانواده و دوستان که برای ارتباط متنی، صوتی و تصویری ازشون استفاده می‌کنم؛ که روتین‌ترین‌هاشون واتزاپ و تلگرام میشن.بخش سلامتی که فعالیت‌های روزانه مرتبط با ورزش کردن و موارد سلامتی رو باهاش دنبال می‌کنم؛ این بخش رو به خاطر استفاده از ساعت هوشمند Galaxy Watch3 طبیعتا از سرویس Samsung Health استفاده می‌کنم. ولی در کنارش از اپهای Abs Workout و Relive هم استفاده می‌کنم.سفرهای درون‌شهری که حجم زیادی از فعالیت روزانه من رو شکل میده؛ که خب عمده استفاده من از اسنپ و بعد از تپ‌سی هستش. و برای مسیریابی هم از برنامه نشان استفاده می‌کنم که تجربه خیلی خوبی در استفاده ازش دارم.سرگرمی که شامل برنامه‌های مربوط به فیلم دیدم، موسیقی گوش دادن و حتی بازی کردن میشه،و در نهایت خرید کردن! که اینروزها برای من خیلی راحت‌تر شده و سفارش‌های مختلف رو با تنوع در نوع سفارش از طریق این اپها انجام میدم و انصافا که با مشکلاتی که هست و همیشه بوده، چقدر خرید کردن راحت شده.همه اینها رو از این بابت گفتم چون واقعا این چند وقته زندگی کردن بدون این اپها سخت و در شرایطی عملا غیرممکن شده و بستری نیاز هست برای اینکه این اپها به خوبی روی اون بستر سخت‌افزاری قابلیت اجرایی شدن داشته باشن. راستش خودم با این قابلیت اجرایی شدن خیلی موافق نیستم.شاید انتظاراتمون از دنیای اپها خوب و بد داره برآورده میشه ولی بستر سخت‌افزاری خوب رو نباید فراموش کنیم. چون تجربه کاربری ما از خیلی از این اپها به سخت‌افزار و گوشی مورد استفاده‌مون بر می‌گرده.ما به گوشی‌های هوشمند نیاز نداریم. ما به یک دستیار هوشمند، یک همراهی که بتونیم بهش اتکا کنیم داریم. اینکه سرعت پاسخگویی،‌دوربین، باطری، اندازه، تصویر و موارد دیگه‌ای که مهم هستن رو با هم داشته باشه مهمه؛ اینکه بتونه توی یه بستر یکپارچه و خوب با بقیه دستگاه‌ها به خوبی ارتباط برقرار کنه مهمه.ما بیشتر از هر زمان دیگه‌ای به گوشی‌هامون وابسته شدیم. خوب یا بد مهم نیست. اتفاقی که افتاده اینه که نمی تونیم بدون اپهامون زندگی کنیم و عملا اپهامون هم باید بهترین عملکرد خودشون رو بهترین بستر‌هاس سخت‌افزاری ارائه کنن. ما دیگه به گوشی‌هامون نیاز نداریم. ما به یه همراه معتمد نیاز داریم.</description>
                <category>احسان طریقت</category>
                <author>احسان طریقت</author>
                <pubDate>Sun, 13 Dec 2020 21:16:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تراژدی تنهایی در جامعه</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsantarighat/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%98%D8%AF%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-kzkbmvucsdsr</link>
                <description>همه ما دچار تراژدی تنهایی در جامعه شده‌ایم. نمی‌دانم افراد دیگری هم در جهان با این پدیده روبرو هستند یا نه. شاید باشند چون چند وقت پیش، خبر خودکشی چند جوان در سوییس را خواندم. شاید هم نه؛ من به جایی از جهان کار ندارم. من با خودمان کار دارم.چند روز پیش یک کامنت گرفتم. کامنتی پر از خشم که از ۵۷۳۴ کلمه‌ای که در پادکستم خوانده بودم، تلفظ غلط یک کلمه‌ای که موقع ادیت، خودم شنیده بودم اما درست کردنش با ضبط دوباره فرقی نداشت، باعث شده بود فردی که شنیده بود، با خشم، معدن طلایی که کشف کرده بود را در داخل کامنتها به رخم بکشد و با یک «واقعا متاسفم و چند بییییب» بلند بالا صحنه را ترک کند. که البته نمی‌دانم اگر همان متن را خود همان فرد خوانده بود چه از آب در می‌آمد.البته این مال چند روز پیش هنگام ظهر بود. صبح اول وقت پشت چراغ قرمز، راننده‌ی ماشین عقبی، آنقدر بوق زد که نه تنها بوق خودش به خفگی افتاد و پرده گوش ما پاره شد، هیچ اتفاق دیگه‌ای نیافتد و ۱۲۵ ثانیه‌ای که باید می‌ایستادیم را ایستادیم؛ فقط پارگی زیادی برای پرده گوش ما و اعصاب نداشته خودش گذاشت. از این دست مثال‌ها زیاد داریم و هر روز زندگی‌شان می‌کنیم.حالا چرا گفتم ما همه دچار تراژدی تنهایی هستیم؟ چون ساده‌ است. به نظرم، بسیاری از ما پیله‌ای از داناییِ خودخفن پنداری فرضی به دور خودمان پیچیده‌ایم و با انگشت به بقیه اشاره می‌کنیم که «اینطوری راه برو، اونطور بیا، راه بیافت دیگه! چرا اونطوری کرد» و قس علی هذا. که حتی همین چند روز پیش در تعیین تکلیف کردن برای همایون خان شجریان جلوی بیمارستان هم کم شاهدش نبودیم. از اینکه چرا اینطوری می‌کنی تا چرا فلان‌طور نمی‌کنی.توهم دانایی و مهم یا خاص بودن،‌نه تنها چیزی به ما نداده که ما را در گوشه‌ای از جهانِ تک نفره‌مان برده که نمی‌توانیم از آن بیرون بیاییم؛ چون یک فرد خواب را با تکان دادن و عزیزم عزیزم گفتن‌ها می‌توان بیدار کرد، اما کسی که خودش را به خواب زده با ده‌ها لگد هم نمی‌توان بیدار کرد.ما در این تله خود خفن پنداری افتاده‌ایم. نه یک ماه و نه یک سال و نه یک دهه؛ شاید دهه‌هاست که فکر می‌کنیم ما خوبیم و بقیه… ما عجله داریم چون مهمیم و بقیه صبر کنند تا شاید بالای درختی که الان زیر پایشان سبز شده دیده شوند، یا من پول لازمم پس هر طور خواستم کسب‌وکار کنم،‌ یا من خفنم پس هر طور دوست داشتم رانندگی کنم و … بقیه مثال‌هایی که بهتر از من می‌دانید.این حجم از خشم و توقع و تحقیر، ریشه‌های فقط اقتصادی، ‌اجتماعی، سیاسی، حتی ورزشی ندارد. گیر جای دیگری است. ما در قایق شخصی‌مان ننشسته‌ایم که هر کاری که دلمان می‌خواهد بکنیم، ما در یک کشتی هستیم، در یک چیزی به نام جامعه؛ البته شاید کشتی در حال غرقی به نام جامعه.تنهایی خودخواسته بسیاری از ما یک انتخاب بوده، نه یک اجبار. به همین خاطر هم جامعه‌مان بیمار شده. بیماری سختی که درمانش به این زودی‌ها رخ نخواهد داد. شاید دیر، شاید هیچ‌وقت.</description>
                <category>احسان طریقت</category>
                <author>احسان طریقت</author>
                <pubDate>Sun, 11 Oct 2020 08:59:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به دستش بیار؛ مثل یه دختر قهرمان</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsantarighat/%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%B4-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%9B-%D9%85%D8%AB%D9%84-%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-lfsbyp7vtet3</link>
                <description>فیلم Ride like a girlگاهی دیدن یا شنیدن یه داستان‌هایی -هرچند به ظاهر ساده- می‌تونه دریچه‌هایی رو باز بکنه که یا حرفی رو بزنه که تا اون موقع می‌دونستیش، ولی یا باورش نمی‌کردی یا نمی‌خواستی باور کنی. این موضوع چند روز پیش با دیدن فیلم Ride like a girl  برای من اتفاق افتاد. فیلمی که همون اوایل فیلم با موضوع جالبش دلبری کرد و بهش علاقه‌مند شدم. حتی اون رو چند روز بعد توی کارگاه بازاریابی محتوایی کانتنت فا هم نمایش دادم و شد مشقی برای چند روز آینده و قبل از جلسه بعدی برای بچه‌ها.این فیلم درباره داستان دختری به اسم میشل پین هستش که اولین دختریه که تونسته جام مسابقات اسب سواری ملبورن رو برنده بشه. اون هم جامی که بیش از ۱۵۰ سال هیچ زنی نتونسته اون رو ببره. فیلم شاید ساخت ساده‌ای داشته باشه، اما داستان میشل پیشن بیشتر از اون چیزی که فکر می‌کردم تونسته بود کلید واژه‌هایی داشته باشه که مجذوب کننده باشه. https://www.aparat.com/v/ZArqa میشل دختری که با رویای اسب سوار شدن توی یک خونواده پر جمعیتی که خیلی‌های دیگه‌شون هم سوارکار بودن به دنیا میاد و رشد می‌کنه و تنها چیزی که براش اهمیت داره اینه که بتونه سوارکار قابلی بشه (رویا). شروع می‌کنه از همون اول تمام اطلاعات مربوط به این حوزه رو یاد می‌گیره (گذشته‌نگری) و از صفر تمرین می‌کنه. پیش پدرش کارآموزی می‌کنه و چند سال این کار رو ادامه می‌ده. (مربی و مرشد) تصویری از خودش رو در لباس قهرمانی می‌بینه (تصویرسازی)، تصور اینکه حرفه‌ای شده و آماده رفتن به میدون مبارزه‌س رو پیدا می‌کنه (توهم حرفه‌ای شدن در منحنی یادگیری) بارها و بارها شکست می‌خوره (شکست در راه رسیدن به هدف) اما ناامید نمیشه و باز هم تلاش می‌کنه و تا سرحد مرگ آسیب می‌بینه اما دوباره بلند میشه و با تمام مخالفت‌هایی که می‌شده دوباره بر میگرده به چیزی که عاشقش بوده (اشتیاق انجام دادن کاری که دوستش داره) سختی‌های مسیر رو تحمل می‌کنه و با تمام تحقیر شدنهایی که باهاش مواجه میشه دست از تلاش نمی‌کشه و در انتها به اون چیزی که می‌خواد می‌رسه؛ اون هم با تمام ریسک‌هایی که آسیب‌دیدگی‌های بدنش بهش وارد کرده.اینها بخشی ازکلیدواژه‌هایی بود که برای من از این فیلم می‌شد برداشت کرد و به شدت پیشنهاد می‌کنم که فیلم رو ببینید و شما هم برداشت خودتون رو از فیلم داشته باشید و حتی برام بنویسید.  https://www.instagram.com/p/B7q2X0GArKd/ اما شاید این چیزهایی که گفتم تکراری به نظرتون برسه و بگید این‌ها که توی فیلم‌ها یا کتاب‌ها و داستان‌های دیگه هم هست و خیلی خاص نیست فیلمه. تا حدی موافقم و تا حدی نه! به نظرم گاهی همین مواردی که به نظر ساده میاد رو اتفاقا به خاطر ساده بودنشون نمی‌بینیم و از دستشون می‌دیم، در صورتی که همین مورد ساده می تونه بخش مهمی از زندگی ما رو تحت تاثیر قرار بده؛ مثل مهمترین کلید واژه این فیلم برای من که چیزی نیست جز: به دستش بیار!به دستش بیار، مال خودت بکن، نشون بده لیاقتش رو داری یا هر چیز دیگه ای که به نظرم معادل کلمه gain هستش توی این فیلم به شدت برام جذاب بود. اینکه چیزی رو بهت نمی‌دن یا مخالفت میکنن یا به دلیل کمبودهایی که هست نمیتونی به این راحتی‌ها بهش برسی، دلیل نمیشه اون رو مال خودت نکنی و به دستش نیاری.میشل یه چیزی برای روشن و واضح بود و می دونست که چرا می‌خواد به اون نقطه برسه و تمام صددرصدیِ وجود و ذهن خودش رو گذاشته بود. از محدوده راحتیش نه تنها خارج شده بود بلکه فرسنگها دورتر رفته بود و تمام تلاشش رو برای رسیدن به اون نقطه مطلوب خودش انجام می‌داد. اما بارها و بارها بهمون گفتن که «در مسیر بودن برای رسیدن به نقطه مطلوبمون کافیه» و اگر بهش نرسیدیم هم اشکالی نداره. این جمله مثل یه چاقو می‌مونه. هم می‌تونه خوب و کمک کننده باشه و هم جنایت‌ها انجام بده که تا حالا هم داده. بله ما ممکنه تمام تلاشمون رو بکنیم که به نقطه مطلوبمون برسیم، اما در انتها هم نرسیم. بله اینجا نباید از زحمت‌هایی که کشیدیم ناامید بشیم و بگیم حیف شده و ... نه! اینجا و به شرط مهم انجام دادن تمام تلاش برای رسیدن به نقطه موفقیت، اگر نرسیم میگیم اشکالی نداره؛ تلاشمون رو کردیم و بهش نرسیدیم. اما خطرناک بودن اون جمله بالا اینه که وقتی ملکه ذهنمون بشه، پیش خودمون می‌گیم خب اشکالی هم نداره اگر نرسیدیم. و همین عبارت انرژی و حس و تلاش ما رو کم می‌کنه و بهمون اجازه میده زمان از دست بدیم و این همون جنایتیه که ازش حرف می‌زنم.بله در مسیر بودن مهمه اما باید بدونیم که رسیدن به اون نقطه مهمه. پس تمام تلاشمون رو باید بکنیم. بدون اینکه فکر کنیم نمیشه یا نمی‌تونیم یا هرچیز دیگه‌ای. ما مثل میشل لیاقتش رو داریم که به اون چیزی که می‌خوایم برسیم، به شرطی که به دستش بیاریم. هیچ وقت، هیچ کجای دنیا موفقیت توی یه ظرف زیبا نیست که راحت سوار هواپیما بشیم و با لیموزین بیان دنبالمون و ببرنمون سر میزی که موفقیت توی یه ظرف طلایی خوشرنگ منتظرمون مونده تا برش داریم. موفقیت رو باید با دست‌هامون از ته معده یه دیو آتشین و زنده و سرحال دربیاریم. باید به دستش بیاریم.</description>
                <category>احسان طریقت</category>
                <author>احسان طریقت</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jan 2020 08:41:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمپ پروژه کانتنت فا؛ اندیشیدن به چرایی رسیدن به مقصد</title>
                <link>https://virgool.io/contentfapub/%DA%A9%D9%85%D9%BE-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%98%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%86%D8%AA-%D9%81%D8%A7%D8%9B-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%AF-t13xafxpqsga</link>
                <description>نوشتن راهی برای ایجاد تغییرسال‌ها پیش وقتی داشتم به تغییر کار و حرفه‌ام فکر می‌کردم و می خواستم دست از برنامه‌نویسی بکشم و کاری را انجام دهم که حالم باهاش خوب باشد، نوشتن را انتخاب کردم. البته این انتخاب کردن خیلی هم از سر دل‌سیری و بدون فکر نبود. وقتی به گذشته‌ام نگاه کردم دیدم که من سال‌هاست که وقتی حال دلم خوب نیست می‌نویسم؛ حالا چه به عنوان یادداشت در روزنامه یا مجله، چه به عنوان یک مقاله علمی و فناورانه. اما هر چه که بود و هست، نوشتن حال دلم را خوب می‌کرد و می‌کند.حالا هم سالهاست به عنوان کسی که دستی بر نوشتن داشته حوزه کاریم را انتخاب کرده‌ام و از این انتخاب خوشحال و راضیم؛ چیزی که قبلا اسمش بود وبلاگ‌نویسی و الان به عنوان بخشی از یک کار سازمانی، لباسی با عنوان بازاریابی محتوایی به تن کرده است. البته اسمش که مهم نیست؛ رسمش مهم است که همان نوشتن و ماندگار کردن است. اما غرض از این مقدمه و آن اسم بالای صفحه؟ چند وقت پیش در جایی به عنوان مدرس دعوت به همکاری شدم اما دیدم نه اسمشان و نه رسمشان به کاری که برای من با «چرایی» معنا پیدا کرده همخوانی ندارد و حتی «چگونگی» و «چیستی» کاری که انجام می‌دادند هم با مسلک من همخوان نبود. عصبانی بودم. دلم می‌خواست کاری بکنم که ادای دینی هم باشد به سال‌ها کمک‌هایی که به من شده بود. کمی با خودم کلنجار رفتم و در نهایت پروژه‌ای با عنوان «کمپ پروژه بازاریابی محتوایی کانتنت فا» را شروع کردم. تصمیمم این بود و هست که در هر فصل تعدادی از افرادی را که استعداد خوبی در نوشتن دارند را میزبانی کنم و در حد توانم بتوانم موضوعات مربوط به حوزه کاری بازاریابی محتوایی را برایشان تعریف کنم و به جای مسائل کلاسی، پروژه واقعی در اختیارشان بگذارم تا در یک محیط واقعی چیزهایی که یاد می‌گیرند را امتحان کنند.اولِ زمستان ۹۸ این پروژه شروع شد. میزبان حدود ۱۷ نفر از دوستانی بودم که با استعدادشان در نوشتن و علاقه‌ای که داشتند مجابم کردند که برای این دوره که رایگان و عملی بود دعوت کنم. راستش دوست دارم به جای اینکه تصویری از قصر و جایگاه و ثروتی حرف بزنم که در آینده نامعلومی قرار است به آن برسند و در قبال آن همان اول کار جیبهای خودم را پر کنم، تصویری از چرایی رسیدن به آن جا و کار با ابزارهای لازم را به کسانی که دوست دارند به آنجا برسند نشان دهم و از چیزی صحبت کنم که خودم هم آن را بلدم و می‌دانم که موضوع ماجرا چیست. اگر عمر یاری کند و زنده باشم، این کمپ هر فصل یک بار برای حدود ۱۵ تا ۲۰ نفر برگزار خواهد شد و کسانی که دوست دارند در این آب شنا کنند، با یکی دو بار گپ زدن، دعوت می‌شوند تا کنار هم این دوره را بسازیم. تلاشم این است که به دوستانم با تن به آب زدن، شنا یاد بدهم تا اینکه به آنها در ازای نمایش دادن ثروت قهرمان‌های المپیک، از فروش بلیطِ نمایش، ثروتمند شوم.-پی‌نوشت ۱تعدادی از دوستانم که در دوره اول این کمپ حضور دارند، به عنوان بخشی از تمرین کارگاهی، از دلایلشان برای انتخاب این مسیر نوشتند که در ادامه لینک مطالب آنها در ویرگول را می‌نویسم تا اگر دوست داشتید، شما هم به این نوشته‌ها سر بزنید و بخوانیدشان. :-)نوشته بهاره غنچهنوشته ساناز حسینینوشته تکتم کوثرینوشته زهرا شاهسوندنوشته سمانه محمدزادهنوشته نسیم مظفریاننوشته نفیسه کرمینوشته وحیده رجبینوشته سارا فرازینوشته غزل یزدانینوشته شهرزاد احتشامی</description>
                <category>احسان طریقت</category>
                <author>احسان طریقت</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jan 2020 14:40:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متن اپیزود ۱۲ پادکست پرچم سفید - بخش دوازدهم روایت جنگ جهانی دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsantarighat/%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B1%DB%B2-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%DA%86%D9%85-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%85-y8o9p77x6fyt</link>
                <description> این متن اپیزود دوازدهم پادکست پرچم سفید هستش که منتشر میشه. می‌تونید این پادکست رو از لینک‌های زیر دنبال کنید: (کست باکس - اپل پادکست - شنوتو - ناملیک)اپیزود دوازدهم رو هم می‌تونید از همینجا گوش بدید. https://castbox.fm/app/castbox/player/id1480796/id165845615  ساعت ۵ صبح روز یکشنبه ۷ دسامبر ۱۹۴۱ برابر با ۱۶ آذر ۱۳۲۰ یک ناوگان ژاپنی حامل شش ناو هواپیمابر، ۲۳۰ مایل آن طرف‌تر از شمال هاوایی در آب‌های اقیانوس لنگر انداختن. ۳۵۰ خلبان قبل از اینکه به ماموریتشون برن و بهش جامه عمل بپوشونن و پرل هاربر را بمباران کنن برای خودشون،‌میهنشون و پیروزیشون دعا می‌خوندن. «تای اسکی ماریاما» یکی از هوانبردای کشتی بود که در اون زمان فقط ۱۹ سال سن داشت. اون به عنوان یک خلبان درجه دو و یکی از سربازهای ناو هواپیمابر مشغول به خدمت بود و اصلا تصور نمی‌کرد که چه آینده‌ای در انتظارشونه.اما چرا ژاپن می‌خواست به آمریکا حمله کنه؟ رقابت ژاپن و آمریکا در اقیانوس آرام و آسیای جنوب شرقی در دوران بین دو جنگ بتدریج شدید شده بود. جنگ چین و ژاپن که از ۱۹۳۷ شروع شده بود، همچنان ادامه داشت و در وضعیتی که ژاپن بر اکثر مراکز صنعتی، نیروی انسانی، بندرها و منابع زیرزمینی چین تسلط پیدا کرده بود، آمریکا با کمک به دولت چین تلاش می‌کرد جلوی سیاست توسعه‌طلبانه ژاپن را بگیره و اونها رو متوقف کنه. از زمان آغاز عملیات جنگی هیتلر در اروپا، موقعیت مساعدتری برای ژاپن در خاور دور فراهم شد؛ بطوری که که رژیم نظامی حاکم بر ژاپن، قصد خودش رو برای توسعه منافع ژاپن در آسیای جنوب شرقی ـ یا همان مستعمراتی که در اختیار استعمارگران اروپایی قرار داشت ـ علنی کرد و طبیعیه که این موضوع به مذاق بقیه کشورها خوش نمیاد. آمریکا به‌طور جدی با طرح‌ها و نقشه‌های ژاپن مخالفت می‌کنه و تحریم‌های اقتصادی و تجاری رو علیه آن کشور را افزایش میده. نقطه اوج این تضاد منافع و سیاست‌ها، به صورت حمله ژاپن به ناوگان دریایی آمریکا، نمود پیدا کرد.ماریاما به عنوان یک سرباز، طبق روشِ «روانشناسیِ تلقینی نظامی ژاپن» آموزش دیده بود. در مدرسه نظامی اونها همه آموزش می‌دیدن که از رهبراشون پیروی کنند و حتی حاضر بودن آزادانه جونشون را فدای کشورشون، ژاپن بکنند. شاید بهترین توصیف از این موضوع رو خود ماریاما گفته باشه. اون جایی میگه: «خب مأموریت ما آسان بود. فقط باید هر زمان از ما می‌خواستند می‌جنگیدیم.»طرح حمله به هاوایی حدود یک سال طول کشید و توی این یکسال ژاپنی‌ها خیلی خوب خلبان‌هاشون را آموزش داده بودن.اون‌ها ماه‌ها تلاش کردن تا یاد بگیرن بمب‌افکن‌های «نزدیک‌پرتاب» چطور کار می‌کنن تا بتونند به کشتی‌های جنگی حمله کنند و با اونها از ارتفاعی پایین ضربه بزنن و بهشون حمله کنن. همینطور یاد گرفته بودند بمب‌ها را با دقت زیادی پرتاب کنن و دقیقاً هدف مورد نظرشون یعنی ناو هواپیمابر آمریکا را تخریب کنند.ماریاما این موضوع رو به این شکل توضیح میده: «هدف ما این بود که ناوهای هواپیمابر را غرق کنیم ولی اگر اون‌ها اونجا نبودن، باید کشتی‌های جنگی را غرق می‌کردیم.»از نظر امریکا، موقعیت جغرافیایی پرل هاربر پایگاه خوبی برای ناوگان اقیانوس آرام اونها به وجود می‌آورد. پرل هاربرد در واقع بندری هستش که در جزیره فورد هستش که در هاوایی قرار داره. ورودی باریک و آب‌های پرعمق این بندر اون رو تقریباً نفوذناپذیر کرده بود. جزیره فورد محل استقرار ایستگاه دریایی بود و کشتی‌های آمریکایی به خوبی از این جزیره محافظت می‌کردن. از نظر رهبران نیرو دریایی آمریکا یک حمله تمام عیار از طرف نیروی دریایی دشمن غیرممکن بود اما ژاپنی‌ها یک حمله هوایی آماده کرده بودند و به لطف یک شباهت جغرافیایی تصادفی توانستند با دقت هر چه تمام تمرین کنند زیرا خلیج کامیوکی ژاپن مانند خواهر دو قلوی پرل هاربر بود.ماریاما در مورد آماده‌سازی خودشون برای حمله به پرل هاربر اینطوری می‌گه: «در خلیج کامیوکی که در کاراسما واقع شده بود، من با بمب‌افکن مدل ۹۷ آموزش بمب‌افکنی دیدم. خلیج کامیوکی از نظر ساختار خیلی به پارل هاربر شبیه بود. به همین خاطر من با هواپیمای جنگی از کاراسما تا جزیره سکویا می‌رفتم و آموزش می‌دیدم. دراین دوره به ما یاد می‌دادند که چطور باید نزدیک به سطح زمین پرواز کنیم و سپس حمله کنیم.»ساعت ۵:۱۵ دقیقه صبح دستور نهایی حمله به خلبان‌ها داده شد. رئیس نیروی دریایی «ادمیرال ایسوروکو یاماموتو» به اونها گفت که افتخار کشور از اینجا به بعد به دست اونهاست. کشتی‌های ژاپن در اون لحظه در ۲۲۰ مایلی ساحل هاوایی و به دور از چشم رادارهای آمریکایی‌ها قرار گرفته بودن. ساعت ۵:۳۰ دقیقه صبح اولین هوانبردها سوار بر هواپیماها و بمب‌افکن‌های خودشون شدند. این مجموعه شامل یک نیروی حمله با تعداد بیش از ۱۸۰ هواپیمای جنگی بود. در همین لحظه، در فاصله ۲۰۰ مایلی جنوب اوهاو سازمان ناوگان هواپیمابر آمریکایی داشت ۱۸ هواپیمای جنگی را به مقصد جزیره فورد در مرکز پرل هاربر می‌فرستاد. تخمین زده شده بود که این هواپیماها در ساعت هشت صبح به فورد برسند.ساعت ۶:۱۰ دقیقه صبح تعداد ۱۸۳ جنگنده ژاپنی بمب‌افکن‌های شیرجه‌ای و بمب‌افکن‌های دورپرتاب را با زمان‌بندی دقیق از هواپیمابرها به هوا فرستادند. همه هواپیماها در عرض ۱۵ دقیقه در هوا بودند و برنامه داشتند که در سه موج، حمله را پیش ببرند. در موج اول قرار بود به همه پایگاه‌های نظامی مستقر در سراسر جزیره اوهاو حمله کنن. در موج دوم قرار بود مکان‌های خاصی را هدف قرار بدن و با سومین موج تانک‌های ذخیره سوخت و حوض‌های شناور را منفجر کنند و تمام امکانات را از بین ببرند.آفتاب یواش یواش داشت طلوع می‌کرد. ابرهای شب قبل ناپدید شدند و دوباره روز جدیدی شروع شد. همه طبق روال عادی سر کارشان بودند.یکی از بازمانده‌های اون نبرد اینطور اون روز رو توصیف می‌کنه: «پدر من یک پیمانکار نقاشی ساختمان بود و ما دقیقاً خارج از دروازه اصلی پرل هاربر در پروژه‌ای به نام ساختمان‌سازی ماکالاپا مشغول به کار بودیم. در اون آخر هفته چند وانتِ باری به محوطه آمده بودند. پدرم از من خواست یک سری شماره روی دربِ آن‌ها بنویسم و من هم قبول کردم. محل زندگی ما حدود ۲۵ دقیقه تا آنجا فاصله داشت. صبح روز هفتم دسامبر درست مثل همه یکشنبه‌های عادی بود و ما در اون شلوغی و ترافیک به سمت محل کار می‌رفتیم.»ساعت ۷:۰۲ دقیقه صبح وقتی هِنری داشت به سمت هاربر رانندگی می کرد، دو مأمور نظامی در پایگاه رادار ساحل شمالی بندر یک هواپیمای به نظر ناشناس را پیدا کردند که در فاصله ۱۳۲ مایلی شمال اوآهو پرواز می‌کرد. اون‌ها به سرعت این اطلاعات را به «فورت شفتر» گزارش دادن اما تنها کسی که آنجا بود یک ستوان جدید بود که فقط چهار روز قبل دوره آموزشی خودش را شروع کرده بود. ساعت ۷:۲۰ دقیقه صبح کشتی‌های ژاپنی در فاصله ۲۱۰ مایلی اوآهو دومین موج حمله خودشون را شروع کرده بودند و ۲۶۸ جنگنده هوایی به سمتشون حمله کردند. ستوان بی‌تجربه‌ای که در فوردشفتر بود مطمئن بود که این هواپیماهای ناشناس همان ب۱۷هایی هستند که قرار بود ساعت ۸ صبح از «مِین‌لند» برسند و به پایگاه رادار دستور داد رادارهاشون را خاموش کنند.هنری میگه: «من حدود ساعت ۷:۳۰ دقیقه به آنجا رسیدم. وقتی می‌خواستیم وارد دروازه‌های محدوده نظامی بشیم کاملاً ما را چک می‌کردند.»ساعت ۷:۲۵ دقیقه صبح یک مراسم مذهبیِ صبح زود در پایگاه دریایی کانایوهه برپا شده بود و «تاراگانا لیان کلوب» داشت برای شروع روز کاری‌اش در آکلاهمای USS آماده می‌شد.تاراگانا درباره اون روز میگه «من رفته بودم بیرون تا با بقیه افراد سازمان غذا بخورم و بعد به برج نگهبانی رفتم تا کارهای روزمره و مهم روز یکشنبه را انجام بدم. من اون زمان سِمَت تک‌تیرانداز را بر عهده داشتم و افسر درجه دو به حساب می‌آمدم و در چهارمین برجک به نام برج نگهبانی مشغول به انجام وظیفه بودم.»آکلاهما بهترین کشتی جنگی ناوگان آمریکا بود اما درست روز قبل از صف کشتی‌ها و مهارگاه دفاعی معمولش خارج شده بود.«کشتی من معمولاً درست کنار کشتی جنگی ناوادا و آریزونا بود و ما به آن واحد تعلق داشتیم اما در آن روز ادمیرال گزارش داد که مری لند می‌خواهد کشتی ما در روز دوشنبه برای جنگ آماده باشد. به همین خاطر ما همه اون اتاق‌های ذخیره و مخزن‌های دو لایه را باز کردیم تا نور و هوا وارد کشتی بشه و افسران ارزیابی راحت‌تر بتوانند شرایط داخل اون را بررسی کنند. باز کردن دریچه‌های خارجی و کلاهک‌های داخلی برای ورود هوا در روز ششم دسامبر منطقی بود اما در روز هفتم دسامبر این کار باعث شد کشتی جنگی ما آسیب‌پذیر بشه و در معرض خطر قرار بگیرد.»ساعت ۷:۳۵ دقیقه صبح عملیات هواپیماهای جاسوسی و اکتشافی ژاپنی به آرمادا بیسیم زدند و گفتن که ناوگان اصلی امریکا در پرل هاربره. اولین موج حمله داشت از کوه‌های‌های شرقی به ساحل جزیره اوآهو نزدیک می‌شد و رادارهای آمریکا نیز هنوز نیروی دریایی ژاپن را شناسایی نکرده بود. بین کوه‌ها نقطه کوری وجود داشت که رادارها نمی‌توانستند امواج اون را دریافت کنن. به علاوه اینکه هواپیماهای گشت مراقبتی آمریکا هم یکشنبه‌ها صبح در هوا پرواز نمی‌کردند. همه این عوامل باعث شد آمریکایی‌ها در زمان حمله غافلگیر بشن. ادمیرال یاماموتو می‌دونست که اگر بخواهد در جنگ پیروز بشه باید قدرت نیروی دریایی آمریکا را در اقیانوس آرام تضعیف کنه. ژاپنی‌ها باور داشتن که اگر مردم آمریکا شاهد خسارات سنگین باشند امید خودشون را از دست میدن و دست از جنگ بر می‌دارند.دوردینا مارتین نالانی روز هفت سپتامبر ۱۹۴۱ با خانواده‌اش توی خانه بود؛ درست مثل هزاران خانواده آمریکایی دیگه که در قلمرو هاوایی زندگی می‌کردند. این جزایر ایالت نبودند اما جزو حوزه‌های استحفاظی آمریکا به حساب می‌اومدن و تا سال ۱۹۵۹ یعنی ۱۸ سال بعد هنوز به ایالت‌های آمریکا ملحق نشده بودند.«ما جزو تنها شهروندانی بودیم که می‌توانستند در بندر پرل بمانند و کشتی‌های جنگی و هواپیماهای در حال رفت‌وآمد را ببینیم. هیچ‌کدام از ما متوجه نشدیم که پرل هاربر چطور از یک مکان به یک حادثه تبدیل شد.»ساعت ۷:۵۲ دقیقه صبح فرمانده میتسو فوچیدا که مسئول حمله هوایی ژاپن بود با بیسیم کد «تورا تورا تورا» را گزارش داد. تورا به معنای موفق بود و بالاترین حد غافلگیری استراتژیک به حساب اومد. آمریکایی‌ها در ساعت ۷:۵۵ دقیقه صبح بیخبر از همه جا مورد حمله قرار گرفتند. حمله‌ای که در سراسر جزیره آغاز شد.--موسیقی--نیروهای ژاپن در اولین موج حمله نه فقط به پرل هاربر بلکه به نقاط مختلف سراسر جزیره حمله کردند. بمب‌افکن‌های شیرجه‌ای در پایگاه دریایی کاناهوهه شیرجه زدن و در عین حال بمب‌افکن‌ها و جنگنده‌ها همزمان با هم به زمین‌های زیرشون حمله می‌کردند.یکی از بازمانده‌ها اینطور درباره اون لحظه صحبت می‌کنه «من به عنوان افسر ارتباطات نیروی هوایی مسئول ۸۶ دیدبانی مربوط به زمین‌های زیرین و بخش بادگیر جزیره بودم. صبح روز هفتم دسامبر حدود ساعت ۷:۳۰ دقیقه من و افرادم در بخش افسران تحت آموزش BOQ و در بالای تپه و بین خطوط فرو هواپیما خوابیده بودیم که با صدای فرود ناگهانی هواپیمای ب‌۱۷ در انتهای خط فرود از خواب بیدار شدیم. خدمه هواپیما که خیلی ترسیده بودن گفتن که به اون‌ها حمله شده. در حالی که ما داشتیم با خدمه هواپیما صحبت می‌کردیم هواپیمای ژاپنی‌ها سر رسید و ما را بمباران کرد. ارتفاعشان آنقدر کم بود که قشنگ می‌توانستیم صورت خلبان‌ها را ببینیم. در اون حمله هر کسی به سمتی می‌دوید و همه افراد متفرق شده بودند. یادم می‌آید که خودمم هم پریدم زیر صندلی عملیات و اونجا پناه گرفتم.»ساعت ۷:۵۸ دقیقه صبح بمب‌افکن‌ها به پرل هاربر رسیدند و هیچ کس اصلاً شک نکرده بود که آن‌ها ژاپنی باشند.در جایی اومده که: «بدترین قسمت کار این بود که نیروی هوایی ما حملات و مانورهای پرل هاربر را شبیه‌سازی می‌کردند. آن‌ها همیشه درست بالای سر ما پرواز می‌کردند و با اژدر و هواپیماهای جنگی و هر چیزی که آن زمان داشتیم در هوا مانور می‌دادند؛ به سمت زمین می‌آمدند و دوباره اوج می‌گرفتند. ما هم تا حدی به این وضع عادت کرده بودیم چون هر ماه دو یا سه بار این کار را می‌کردند. من صدای هواپیما را شنیدم و دیدم که داره به سمت ما می‌آید اما فکر کردم هواپیماهای خودی هستن. به همین خاطر سر کارم برگشتم ولی یک دفعه جهنم روی سرمان خراب شد. اون‌ها کل تاسیسات نظامی جزیره را بمباران کردند اما ژاپنی‌ها فقط به مکان‌های نظامی حمله نمی‌کردند و حتی قسمت‌های شهری را هم هدف قرار می‌دادند.»«صدای غرش هواپیماهایی که یکی بعد از یکی دیگه از بالای سرمون رد می‌شدند برای من غیرعادی نبود چون به هرحال ما در منطقه نظامی زندگی می‌کردیم و این صدایی بود که هر روز شنیده می‌شد اما این بار قضیه فرق داشت؛ صدای افنجاری که بعد از پرواز هر هواپیما می‌اومد داشت تمام خونه‌هامون را می‌لرزوند.»هر کسی می‌تونست، تفنگی بر می‌داشت و به سمت آن‌ها شلیک می‌کرد. همه گیج شده بودند و نمیفهمیدن چه اتفاقی دارد می‌افته و نمی‌دونستند باید چی کار کنند. در همان زمان هواپیماهای ب‌۱۷ آمریکایی و نیروی هواپیمایی آمریکا خودشون را به پرل هاربر رسوندند و سعی کردن عملیات ضدحمله را شروه کنند. ساعت ۸:۰۵ دقیقه صبح مسلسل‌های جنگی نوادا به سمت هواپیماهای بمب‌افکن شلیک کردند. حتی کشی‌هایی که برای تعمیر کردن و خدمات اونجا بودن و کنار کشی‌آریزونا بودن شروع کردن به شلیک. کشتی جنگی کالیفرنیا از سمت ساحل مورد حمله واقع شد و چارچوب ۱۱۱۰ اش آسیب دید. بمب‌افکن‌های دورپرتاب شروع به بمباران صف کشتی‌ها کردند. یکی از آسان‌ترین هدف‌هایی که می‌توانستند در بین این کشتی‌ها داشته باشند آکلاهمای بی دفاع بود؛ همانطور که لیون کلد انتظار داشت بعد از این اتفاق هرج و مرج و خرابکاری زیادی به وجود آمد.یکی از افراد پایگاه نظامی اینطوری تعریف می‌کنه «وقتی در روز هفتم دسامبر اولین بمب‌ها به زمین افتادند با خودم گفتم اتفاقی است که افتاده. بعد از دومین یا سومین انفجار افسر دودک به سیستم ارتباطی ما اومد و گفت افراد ایستگاه‌های جنگی خودتون را به صف و آماده به رزم کنید، دشمن داره حمله می‌کند. اولین موضوعی که به ذهنم رسید این بود که دشمن کیه؟ سربازان آمریکایی که دیگه دیوونه شده بودند هنوز نمی‌دانستند چه کسی دارد حمله می‌کند. وقتی افسر به ما گفت که کل ناوگان دشمن درست روبروی بخش استراتژیک هستند باید می‌رفتم و خودم با چشمان خودم می‌دیدم. چون صدای پنج شش انفجار دیگه را هم شنیدم و با خود گفتم دیگه چی داره به ما حمله می‌کنه؟ هنوز متوجه نشده بودیم که حمله کار ژاپنی‌هاست تا وقتی که پرچم ژاپن که در آن زمان به آن گوشت قلقلی می‌گفتند را دیدم. یه کمی اون بیرون وایستادم و به بمباران‌ها نگاه کردم. باور کنید اون خلبان‌ها خیلی خوب هواپیماهایشان را می روندن. به زمین نزدیک می‌شدند، بمب‌هایشان را پرتاب می‌کردند و خیلی سریع از همون راهی که اومدن بر می‌گشتن و ارتفاع می‌گرفتند. بعد دوباره به سمت ما می‌آمدند. واقعاً خلبان‌های لعنتیِ خوبی بودند.»اولین موج حمله ژاپنی‌ها با موفقیت جزیره اوآهو را مورد هدف قرار داد. بعد، با اژدرهای جدیدی که مخصوصاً برای آب‌های پرعمق پرل هاربر طراحی شده بود، ناوگان آمریکایی‌ها را در اقیانوس آرام مورد هدف قرار دادند. لایه‌های قوی ناوها و کشتی‌های جنگی رو هم درست مثل آکلاهما منفجر کردند ولی این تازه شروع کار بود. اون‌ها داشتند موج دوم حمله‌شون رو شروع می‌کردند. ژاپنی‌ها ساعت ۷:۵۵ دقیقه صبح روز هفتم دسامبر ۱۹۴۱ با یک حمله استراتژیک به پرل هاربر و جزیره اوآهو اون‌ها را غافلگیر کردن. توی این حمله تمام ایستگاه‌های نظامی مورد اصابت قرار گرفتند.آمریکایی‌ها برای دفاع از خودشان تا می‌توانستند و با هر وسیله‌ای می‌توانستند مقاومت کردند اما این در مقابل یورش آن‌ها هیچ فایده‌ای نداشت.ساعت ۸:۰۸ دقیقه صبح یک ایستگاه رادیو محلی به نام KGMB برنامه موسیقی‌اش رو متوقف کرد تا همه افراد نظامی را به انجام وظیفه فرابخونه. بمب‌افکن‌های دورپرتاب ژاپنی‌ها بمب‌های ضد زره و تاخیردار خود را از فاصله ۳ کیلومتری بالای زمین از آسمون رها کردن که یکی از آن‌ها مستقیم به کشتی آریزونا اصابت کرد و باعث شد این کشتی جنگی قدرتمند در عرض کمتر از ۹ دقیقه غرق بشه.تاراگونا اینطوری اون صحنه رو تعریف می‌کنه: «من آنجا بودم و این صحنه را دیدم. دیدم که بمب‌افکن‌های دورپرتاب در آسمان پدیدار می‌شدند و دیدم که کشتی آریزونا منفجر شد. شعله‌ها و دودش چند ده متر در هوا پیدا بود. حمله‌شون حرف نداشت. یکی از من پرسید که آیا اونن زمان ترسیده بودم یا نه؛ من هم گفتم لعنتی معلومه که ترسیده بودم. مگه میشه بعد از دیدن غرق شدن دو کشتی کسی نترسه؟ با خودم فکر کردم حمله به آکلاهما خیلی آسان است و در آن زمان از هر وقت دیگری بیشتر به مرگ نزدیک شده بودم ولی من حالا هم زنده‌ام. می‌خواستم برگردم پایین و یک سری از وسایلم را با خودم بردارم و کشتی را ترک کنم. یکی از وسایلی که برایم ارزشمند بود حلقه نامزدی گران‌قیمتی بود که تازه برای همسرم خریده بودم. یک حسی به من می‌گه که همین حلقه جونم را نجات داد. در آن زمان ۱۰ بمب‌افکن به کشتی آکلاهما شلیک کردند و سپر کشتی را سوراخ کردند. این ده انفجار در کل کشتی سوراخ‌هایی ایجاد کرد و از اونجایی که صبح دریچه‌ها و پنجره‌های کشتی را باز کرده بودیم کشتی یک دفعه و به‌سرعت پر از آب شد. در قسمت پایینی کشتی هیچ دریچه‌ای نبود به همین خاطر می‌تونستم دقیقاً ببینم که داره چه اتفاقی می افته اما کاملاً حس می‌کردم که کشتی داره تعادلش رو از دست می‌ده. در اون زمان باید به سمت دیگر کشتی می‌رفتم ولی یک لحظه دیدم که صدای کمک خواستنم را شنیده‌اند و من همراه با دو یا سه نفر دیگر سوار قایق یکی از افسران شدیم و نجات پیدا کردیم.هواپیماهای شیرجه‌ای سر رسیدند و من داشتم آن‌ها را نگاه می‌کردم؛ تا وقتی که یک بمب به سمت کشتی پنسیلوانیایی که در حوض شناور بود پرتاب کردند.»ساعت ۸:۱۵ دقیقه صبح کشتی آکلاهما واژگون شده بود و تاراگونا لئون توانسته بود فرار کند اما صدها مرد داخل کشتی گیر افتاده بودند و صدای مشت کوبیدنشان به دیواره اسیل کشتی شنیده می‌شد. در حالی که این کشتی‌ها نابود می‌شدند، تای اسکی ماریاما، خلبان نوزده ساله ژاپنی داشت بالای سرشان پرواز می‌کرد و شاهد تخریب کشتی‌ها بود.ماریاما میگه «بمبی که من از هواپیما پرتاب کردم به کشتی آکلاهما برخورد کرد. از آنجایی که این اولین مأموریت من بود خیلی خوشحال بودم که بمب من کشتی آکلاهما را منفجر کرده و جنگ را پیروز شده‌ایم.»تلاش‌های نومیدانه برای نجات افرادی که در آکلاهمای واژگون گیر افتاده بودند تا شب ادامه پیدا کرد.ساعت ۸:۱۵ دقیقه صبح KGMB یک بار دیگر برنامه رادیویی‌اش را متوقف کرد تا به همه افراد نظامی از جمله پرستارها و دکترها دستور انجام وظیفه بده و از اون‌ها درخواست کمک کنه.یکی از افرادی که این پیغام رادیویی رو شنیده بود اینطوری تعریف می‌کنه: «من در بیمارستان Tripler General و به عنوان ماما انجام وظیفه می‌کردم. اونجا افراد زیادی برای خدمت داوطلبانه حاضر شده بودن که با خانواده‌هاشون اومده بودن ولی از اونجایی که من از پنسلیوانیا می‌اومدم تا به حال چنین مردمی را ندیده بودم. تعداد افراد نظامی که برای کمک آمده بودند بینهایت تحسین برانگیز بود. ما کاملاً از فکر جنگ بیرون اومد بودیم و اصلاً آمادگی آن را نداشتیم. خیلی از ما حتی متوجه این نشده بودیم که اوضاع چقدر وخیم و بحرانیه. اول صبح من هنوز خواب بودم و یکی دو تا از پرستاران شیفت شب داشتند سعی می‌کردند ما را بیدار کنند ولی ما فکر می‌کردیم دارن شوخی می‌کنند. اصلاً فکرش رو هم نمی‌کردیم که چنین اتفاقی بیفته.»تاراگونا از اون سمت اینطوری روایت می‌کنه: «ما سه تا تلفات داشتیم که دو تا از آن‌ها خلبان بودند. اولین هواپیمایی که برای مقابله با دشمن به هوا پرواز کرد، در حالی که به باد شلیک گرفته شده بود در یک آن درست مانند فیلم‌ها تعادل خودش رو از دست داد و به زمین سقوط کرد. این شجاعانه‌ترین حرکتی بود که در تمام عمرم از کسی دیده بودم. هواپیمای بعدی تونست خودش را به اونها نزدیک کنه ولی به اون هم شلیک کردند و سقوط کرد.»ساعت ۸:۲۶ دقیقه صبح سازمان آتشنشانی هونولولو به دستور پایگاه نیروی هوایی هیکام خودش را به صحنه رسوند. از بین افراد شجاعی که برای نجات جان دیگران اومده بودن، سه آتشنشان کشته و شش تا از اونها زخمی شدند.تاراگونا توضیحات اون رو اینطوری ادامه میده. «در اون زمان ما هیچ اسلحه‌ای نداشتیم. وقتی اسلحه‌ها را چک کردیم متوجه شدیم که مسلسل‌ها هیچ خشابی ندارند پس فقط مسلسل‌ها را برداشتیم و فشنگ‌هاشون را رو روی دوشمون اویزون کردیم و تا جایی که می‌تونستیم با خودمان اسلحه بردیم»ساعت ۸:۵۰ دقیقه صبح دومین موج حمله نیرو هوایی ژاپن از شمال سر رسید. برنامه اونها این بود که یکبار دیگه با بمب‌افکن‌های هم‌تراز و بمب افکن‌های شیرجه‌ای طرح حمله‌شون را روی ایستگاه‌های نظامی کل جزیره پیاده کنند.تاراگونا توضیح میده که «من به همراه دو نفر دیگر داشتیم از پله‌های سربازخانه بالا می‌رفتیم تا به بیمارستانی برسیم که درست بالای سرمون احداث شده بود. اگر سمت چپ را نگاه می‌کردیم کل پرل هاربر قابل مشاهده بود که داشت زیر بار انفجار می‌سوخت. یهو دیدم که یک هواپیما در فاصله خیلی کمی از ما داشت پرواز می‌کرد. یک خلبان ژاپنی داخل هواپیما نشسته بود، به ما نگاه کرد، لبخندی زد و برایمان دست تکان داد. هر سه نفر ما هم براش دست تکون دادیم. ما همونجا وایستادیم و براش دست تکان دادیم.»ساعت ۸:۵۴ دقیقه صبح دومین حمله شروع شد. ۷۸ بمب افکن شیرجه‌ای به کشتی‌های پرل هاربر شلیک کردند، ۵۴ بمب افکن دورپرتاب ایستگاه‌های نیروی هوایی را منفجر کردند و ۳۶ جنگنده دور بندر هاربر می‌چرخیدند تا از بالا بر فرایند حمله کنترل داشته باشند. وقتی نیروها به بیمارستان رسیدن بیمارها یکی یکی به اونجا آورده می‌شدن. مجروحین روی تخت بیرون بیرون بیمارستان صف کشیده بودند. بین این افراد می‌شد افراد غیرنظامی رو دید که توی خیابان صدمه دیده بودن. اما اکثر مجروحان از زمین جنگ آورده شده بودند.اولین موج حمله ژاپنی‌ها مردم را گیج کرده بود ولی حالا، دومین موج یک هرج و مرج واقعی به وجود آورده بود. آمریکایی‌ها با هر چیزی که می‌تونستند به سمت هوا شلیک می‌کردن. بعضی از هواپیماها از جمله ب‌۱۷‌های بی‌سلاح آمریکایی که از مین‌لند می‌اومدند و هواپیماهایی که از ناوبرهای آمریکا فرستاده شده بودند سقوط کردند.هنری میگه «در اولین حمله ساعت ۷:۵۵ دقیقه من احتمالاً برای یک ساعت یا یک ساعت و ربع همانجا ایستاده بودم. بعد سوار ماشین شدم و به سمت ساحل وایکیکی برگشتم. داشتم با خودم فکر می کردم چه هرج و مرجی شده. بین راه افسرای نظامی جلوی راهم را گرفتند، مسلسلشان را ازپنجره ماشین جلوی صورتم گرفتند و پرسیدند توی این شلوغی‌ها کجا می‌رم.»ساعت ۹:۰۵ دقیقه صبح همه رادیوهای منطقه به شهروندان هشدار می‌دادن که از خیابون‌ها و جاده‌ها دور بشن و توی خونه‌هاشون بمونند اما همه، هشدارهای اضطراری اونها را نشنیده بودند.دوریندا میگه «پدرم در خانه را باز کرد و بیرون دوید. در، پشت سر او محکم کوبیده شد. من روی پله‌ها بودم و با بقیه به خیابان دویدیم. وقتی به آسمون نگاه کردم هواپیماهایی را دیدم که یکی یکی پرواز می‌کردند. دشمنا هم از بالاتر و هم از پایین‌تر خیابان داشتند حمله می‌کردن. یکی از این گلوله‌ها به خونه ما خورد و اون رو آتیش زد.»ژاپنی‌ها همه جا را به آتیش کشیده بودند، آتیشی که خانه کودکی دوریندا را هم نابود کرد.«پدر من می‌دونست که ما باید اونجا را ترک کنیم به همین خاطر ما را سوار ماشین کرد و از سمت کناره ساحل شروع به روندن کرد تا بتونیم از بندر خارج بشیم. در مسیر دقیقاً می‌توانستیم کشتی واژگون شده آکلاهما را ببینیم.»نجات‌دهندگان به موج حمله دوم اعتنایی نکردند و مشغول نجات کشتی آکلاهما بودند. برنامه‌شان این بود که بدنه استیلی کشتی را که به اندازه دو فیت ضخامت داشت سوراخ کنند.ژاپنی‌ها می‌خواستند اونقدر خوب عمل کنk که نه تنها طبق برنامه‌هاشون پیش برند بلکه از اون هم فراتر برند  و به هدفهای بهتر و مهمتری هم دست پیدا کنن. تاسیسات نظامی سرتاسر جزیره اوآهو غرق در آتش بودند. افراد غیرنظامی از خانه‌هایشان بیرون آمده بودند و برای نجات جان خود از این سو به آن سو می‌دویدند و افراد نظامی فقط می‌توانستند در مقابل حملات آن‌ها واکنش نشان دهند و هیچ برنامه و طرح منظمی برای این کار نداشتند.بعد از موج اول حمله و اول‌های موج دوم همه سردر گم بودن. اتاق‌های اورژانس پر شده بود و دیگر ظرفیت نداشتن. همه داشتن تا بیشترین حد توانشون تلاش می‌کردن. موارد سوختگی خیلی زیاد بودند؛ سوختگی‌های خیلی خیلی بد و شدید.ساعت ۱۰:۰۰ صبح اولین موج هواپیماهای ژاپن بعد از موفقیت در اجرای ماموریتشون به ناوهاشون برگشتن. این ناوها حالا نزدیکتر هم شده بودن و فقط ۱۹۰ مایل با ساحل اوآهو فاصله داشتند و فقط ۲۹ تا از هواپیماهایشون را از دست داده بودند و این یعنی یک پیروزی واقعی!نیروی دفاعی آمریکا در پرل هاربر از بین رفته بود و همه احساس می‌کردن که هر لحظه ممکنه که هواپیماهای ژاپنی برگردن. و این اتفاق خیلی طول نکشید که دوباره رخ بده.ساعت ۱۱:۴۶ دقیقه گزارش رسید که کشتی‌های ژاپنی دارن به ساحل جزیره اوآهو می‌رسند.یکی از سربازها اینطوری درباره حس اون ساعت‌ها حرف میزنه: «ما در طول روز داشتیم داشتیم به این فکر می‌کردیم که آیا با چترهای نجاتشون به پایین می‌آن و منطقه‌مون را تصاحب می‌کنند یا نه، چون به نظر می‌رسید که قصد چنین کاری را داشته باشن. ما ذخایر نفت زیادی برای کشتی‌هامون داشتیم. پس منطقی بود که برگردن و غارتشون کنند.ما همیشه با ترس تهاجم دشمن زندگی کرده بودیم و بارها و بارها به ما اخطار داده بودند که ژاپنی‌ها بر می‌گردند.»مردم هاوایی حالا دیگه در ترس از هجوم ژاپنی‌ها زندگی می‌کردند. ارتش ژاپن به بیرحمی و تعداد سرزمین‌های اشغالی‌شون معروف بودن. اون زمان فقط چهار ساعت از حمله ژاپنی‌ها می‌گذشت اما جزیره غرق در آتیش بود و تمام آسمون رو دودهای سیاه خفه‌کننده فرا گرفته بود. راه ارتباطی با مین‌لند قطع شده بود و هیچ امیدی به کمک‌رسانی نبود. مردم هاوایی مطمئن بودند که ژاپنی‌ها هر لحظه ممکنه به شهر هجوم بیارن. تنها سؤال این بود که این اتفاق چه زمانی می افتد؟صبح روز هفتم سپتامبر سال ۱۹۴۱ نیروهای ژاپنی با حمله‌ای غیرمنتظره جزیره اوآهو را غافلگیر کردند. در این حملات تمام تاسیسات نظامی جزیره و اکثر ناوگان آمریکایی در ساحل اقیانوس آرام در بندر منفجر شدند. یک بمب افکن دورپرتاب دقیقاً کشتی آریزونا را هدف قرار داد و ۱۱۷۷ نفر از سرنشینها کشته شدند. بیش از ده بمب‌افکن به سمت کشتی آکلاهما شلیک کردن و باعث واژگونیش شدن و بیش از ۴۰۰ نفر از نیروهای آن داخل کشتی گیر افتادند. طبق دستور هیئت، سربازهای آکلاهما لئون کُلب رو مجبور کردن از کشتی خارج بشه اما اونها می‌خواستن با دشمنشون بجنگند؛ همه می‌خواستند انتقام بگیرند.ساعت ۱۲:۱۰ دقیقه صبح آمریکایی‌ها تصمیمی گرفتند چند هواپیما به هوا بفرستند و به دنبال ناوهای هواپیمایی آن‌ها بگردند. مردم جزیره شوکه شده و مات و مبهوت انده بودند. مردم می‌گفتن که «هیچ‌وقت فکرش را هم نمی‌کردیم که به ما حمله کنند و قدرتمندترین پایگاهمون یعنی جایی که بیشتر کشتی‌هامون اونجا مستقر بودن را از بین ببرند.»بعد از حمله مردم اوآهو منتظر و نگران بودند. ارتش آمریکا فلج شده بود و به نظر می‌رسید هیچ راه دفاعی در برابر هجوم ژاپنی‌ها و جلوگیری از اشغال هاوایی وجود ندارد. چند ساعت بعد به نیروها هشدار داده شد که ژاپنی‌ها به ساحل پرل هاربر رسیده‌ان و دارن با نیروهای زمینی‌شون به منطقه نفوذ می‌کنند.»حتی فکر نفوذ دشمن هم اونها را دچار وحشت و توهم می‌کرد. ساعت ۱۲:۳۰ دقیقه بعدازظهر پلیس هانولولو به سفارت ژاپن حمله کرد و همه با ژاپنی‌های مقیم جزیره سر دشمنی گرفته بودند. دان سِگی یکی از افرادی است که اول از همه با این خشونت‌ها روبرو شده.دان میگه «شنبه شب یعنی ششم دسامبر ما داشتیم تمام شب رو پوکر بازی می‌کردیم. من در یک دره به نام دره مانوآ زندگی می‌کردم و در اون زمان همیشه هواپیماها در آسمون تمرین هدفگیری می‌کردن. بعد از حمله یک نفر آمد و به من گفت شما پرل هاربر را بمباران کردید و روی ما چاقو کشید. ما از اونجا فرار کردیم و به خونه‌هامون رفتیم. وقتی رسیدیم از رادیو شنیدیم که واقعاً اونجا بمباران شده‌. حتی خودمون هم شوکه شدیم.»یکی از کارهایی که با ژاپنی‌ها شد این بود که نماینده‌هایی از دولت شروع کردن رادیوها رو از شهروندان ژاپنی گرفتن. چون می‌ترسیدن که اطلاعات و اخبار به گوششون برسه و اونها هم خبرها رو به ژاپن برسونند. ساعت ۱:۰۰ بعد از ظهر، فوشیتا، فرمانده نیروی هوایی ژاپن در امن و امان ناوگان هواپیمابر «آکاگ لی» را در سرزمین آمریکا پیاده کرد و با وجود دو پیروزی فوق‌العاده‌ای که در دو حمله اول داشتن، آماده شروع حمله سوم بود.آمریکایی‌ها می‌گفتن که ما می‌دونستیم که هواپیماهای جنگی به ما حمله کرده‌ان اما حواسمون نبود که هنوز نیروهای زمینی‌شان را وارد کار نکرده‌اند. از اونجایی که اون‌ها حتماً پیروزی‌شون را پیش‌بینی کرده بودند، قانونا باید نیروهای زمینیشون رو هم با خودشون می‌آوردند،چون هاوایی در اون زمان آسیب‌پذیر بود.وضعیت هاوایی از آسیب‌پذیر وخیم‌تر بود. در این منطقه هرج و مرج شدیدی صورت گرفته بود. فرمانده فوشیتا سخت در تلاش بود تا سومین موج حملات رو شروع کنه ولی در ساعت ۱:۳۰ دقیقه بعد از ظهر ادمیرال ناگومو تصمیم می‌گیره حمله را متوقف کند و ناوگان ژاپنی عقب‌نشینی می‌کنند.طبق گزارشات ادمیرال به این خاطر از حمله سوم دست کشید چون از مکان دقیق ناوهای هواپیمابر آمریکا خبر نداشت. ژاپنی‌ها با همون دو حمله اول به پیروزی بزرگی دست پیدا کرده بودند و نمی‌خواستند ریسک حمله سوم را بکنند. ساعت ۴:۲۵ دقیقه بعد از ظهر فرماندار هاوایی اعلام حکومت نظامی می‌کنه و افراد نظامی کنترل جزیره را در دست می‌گیرند. خیلی از ژاپنی‌ها تحت نظارت بودند و بعضی از اونها به خاطر ترس از FBI تمام عکس‌ها، کتاب‌ها و وسایلشون رو بیرون انداختند و آتش زدند تا در صورت بازجویی مدرکی از آن‌ها پیدا نکنند. حالا دیگر برای شهروندان ژاپنی خطرناک بود که کسی زادگاه اصلی‌شان را بداند.ترس و وحشت کل جزیره را فرا گرفته بود. هیچ‌کس نمی‌دانست ناوگان دشمن دارد به سمت ژاپن بر می‌گردد یا نه؛ همه خودشان را برای تهاجم ژاپنی‌ها آماده کرده بودند و مطمئن بودند که شهرشان به تصرف می‌رسد.اونقدر ترس زیاد بود و ضریب اشتباهات زیاد شده بود که هفت هواپیمای آمریکایی با شلیک خودی سقوط کردن و هواپیماهای ضد حمله آمریکا تعداد زیادی از املاک و اموال شخصی مردم آمریکا را نابود کردند. آمریکا حالا توی جنگ بود؛ جنگی که آمادگی‌اش را نداشت.استیون واینر اونن زمان از نزدیک با دشمن رو در رو شد. استیون تعریف می‌کنه که: «ما نشسته بودیم و داشتیم با هم صحبت می‌کردیم که ناگهان متوجه شدیم دو غریبه دارند از سمت ساحل به ما نزدیک می‌شوند. یکی از آن‌ها سرجوخه گارد ملی بود که یکی از شرقی‌ها را دستگیر کرده بود و به حرکت در می‌آورد. مرد شرقی لخت بود و فقط یک حوله سفید دور خود پیچیده بود. سرجوخه او را به ما تحویل داد و ما او را به بخش عملیات نجات بردیم. او ساعت‌ها بود که در آب مانده بود و تمام پوستش چروک شده بود. یک تخم مرغ آب‌پز و یک فنجان قهوه به او دادیم و پتویی دورش پیچیدیم. بعد شروع به بازجویی کردیم.»ستوان دوم، استیو واینر از اولین زندانی ژاپنی بازجویی کرد. برای اینکه هاوایی می‌تونست آمادگی یورش‌های بعدی را داشته باشد، باید به زور و به هر قیمتی شده از زبان زندانی اطلاعات می‌گرفتند. شب بعد از حمله ژاپن هاوایی در حالت آماده باش بود؛ بمب‌افکن‌های آمریکایی از مین‌لند به اشتباه از خودی تیر خورده بودند و اوآهو مملو از هرج و مرج شده بود. در این زمان استیو واینر داشت تلاش می‌کرد از زندانی ژاپنی حرف بکشد اما این بازجویی شانس زیادی نداشت.استیون میگفت «او یک مبارز جسور بود و اصلاً به نظر نمی‌رسید از ما ترسیده باشد. بعد از دو ساعت تلاش بالاخره از ما کاغذ و قلم خواست و ما به او یک کاغذ و مداد دادیم. او نوشت: من افسر نیروی دریایی ژاپن هستم و دارم این‌ها را به انگلیسی برای شما می‌نویسم. کشتی من نابود شد و من به داخل دریا پریدم و تا اینجا شنا کردم. لطفاً من را محترمانه بکشید. من هیچ اطلاعاتی از کشتی‌ها به شما نخواهم داد. سپس نامش را نوشت و امضا کرد: ساکو مکی.»صبح روز بعد، یعنی هشتم دسامبر ستوان واینر متوجه مسئله عجیبی شد. واینر میگه «یک زیردریایی دیدیم که از وسط موج‌ها سر بر آورده بود و خیلی هم از ساحل دور نبود، فقط حدود نصف مایل با ما فاصله داشت. وقتی یه کمی بررسیش کردیم پنج ریزاندام داخل آن دیدیم که به طور خاصی برای هدفی مشخص طراحی شده بود. فهمیدیم که ساکو مکی قصد داشته پنسیلوانیا را غرق کنه. دلیل شکستش هم این بوده که جعبه دنده زیردریایی‌اش خراب شده و غرق شده بود. اون به همراه افرادش سعی کرده بودند شنا کنند ولی غرق شده بودن و جسدشون حالا شناور شده بود.»ساعت ۱۱ صبح روز دوشنبه هشتم دسامبر خرابه‌های انفجار روز قبل در فرودگاه نظامی و اطراف جزیره پراکنده بودند و پرل هاربر هنوز از آتش‌سوزی‌های روز قبل داغ و غرق در آتش بود. افراد مشغول جمع‌آوری اجساد و نیروی نجات در تلاش برای نجات ۴۶۱ فرد زنده‌ای بودند که در سالن بالایی کشتی واژگون شده آکلاهما گیر افتاده بودند.بعد از تلاش‌های زیادِ نیروی نجات فقط ۳۲ نفر از افراد کشتی نجات پیدا کردند و ۴۲۹ نفر دیگه هم جون خودشون را از دست دادند. بین ویرانه‌هایی که از جزیره باقی مانده بود بی اعتمادی نسبت به شهروندان ژاپنی بالا گرفت و تبدیل به نژاپرستی شدید شد. ارتش آمریکا خیلی سریع افراد ژاپنی-آمریکایی را از خانه‌هایشان بیرون آورد و آن‌ها را در کمپ‌ها بازداشت کرد.یکی از ساکنین آمریکایی اینطور درباره اون روزها حرف میزنه: «ما از دست آن‌ها عصبانی بودیم چون زندگی ما را از بین برده بودند. قبلاً همه جور آدمی صمیمانه در کنار هم زندگی می‌کردیم؛ کره‌ای، فیلیپینی، چینی و نژادهای دیگر؛ حدود ۸۰۰ نفر به کمپ‌ها رفتند که همه از هاوایی جمع‌آوری شده بودند. بعضی از آن‌ها وزیر، معلم و سازماندهان گروهی بودند و خیلی سمت‌های دیگری داشتند ولی دنیا یکباره برایشان به جهنم تبدیل شده بود و همه چیزشان از جمله پول‌هایشان را از دست داده بودند. وقتی ژاپنی‌ها را به کمپ توقیفی فرستادند، مشکلات جدیدی برای مردم دیگر به وجود آمد.خیلی زود هاوایی تحت مقررات نظامی قرار گرفت و خیلی تغییر کرد. باید همه جا پناهگاه ساخته می‌شد. یک عالمه گونی خاک جلوی درب ساختمان‌های اداری گذاشته شد و همه پنجره‌های شیشه‌ای رو مهر و موم کردن. شهر پر از خندق شد تا در مواقع لازم امکان پناه گرفتن در اون فضاها امکان‌پذیر باشه. بین مردم ماسک توزیع شد و به اونها آموزش دادن که چطور از ماسک‌ استفاده کنن. اون زمان شایعه شده بود که یک جنگ میکروبی شکل گرفته و ژاپنی‌ها می‌خواهند با گازهای سمی هوا را آلوده کنند.بعد از جنگ همه مجبور بودن تمام وقت ماسک بزنن. پرده‌ها همه جا سیاه بود و همه جا خاموشی زده می‌شد.شب‌ها حتی ذره‌ای روشنایی هم حس نمی‌کردی. مردم حتی روی چراغ ماشین‌ها را هم سیاه کرده بودن و فقط یک نوار باریک روی آن‌ها ایجاد شده بود تا نور بتونه خارج بشه. کل شهر پر از آژیر شده بود تا موقع خطر به صدا در بیاد. وقتی صدای آژیر در می‌اومد، مردم باید ماسک‌هاشون را می‌زدن و به سمت محل‌های مشخص شده می‌دویدن.اما بعد از حمله به پرل هاربر و کل جزیره اوآهو، آمریکایی‌ها روحیه خودشون را از دست ندادن. اونها شرایطی که بهشون تحمیل شده بود رو پذیرفتن. حالا دیگه وقت جنگ فرا رسیده بود و باید همه با هم در مقابل دشمنشون، یعنی ژاپن می‌ایستادند و برای دفاع از خودشان با هم متحد می‌شدند. آمریکایی‌ها حالا دیگه یک هدف مشترک داشتند و اون انتقام از حمله غیرمنتظره ژاپنی‌ها بود. در حمله روز هفت سپتامبر سال ۱۹۴۱ نیروهای آمریکایی در هاوایی هیچ آمادگی برای حمله دشمن نداشتند. درواقع فرماندهان آمریکایی با یک خرابکاری واقعی روبه‌رو شده بودند. قبل از اینکه ژاپنی‌ها با جنگنده‌ها و بمب‌افکن‌هایشان به زمین‌های اطراف حمله کنند، اوآهو از حالت دفاعی خارج شده بود. همه‌شون پشت سر هم در فضایی باز صف کشیده بودند و برای هواپیماهای ژاپنی به طعمه خوبی تبدیل شده بودند.ژاپنی‌ها بیش از یک سال برای حمله به پرل هاربر برنامه‌ریزی کرده بودند. آن‌ها دقیقاً می‌دانستند فرودگاه‌های نظامی آمریکایی‌ها کجا هستند و چند هواپیما دارند. آن‌ها از محل دقیق ناوهای هواپیمابر، کشتی‌های جنگی و ناوشکن‌ها اطلاع داشتند. حمله ژاپنی‌ها بدون اطلاع و ویرانگر بود.دشمن همه عناصر لازم پیروزی را داشت، به علاوه اینکه آن‌ها را غافلگیر هم کرد. تلفات این حمله فاجعه‌بار بود. ۲۳۸۸ نفر کشته و ۱۱۷۸ نفر زخمی شدند. با شلیک مستقیمی که به کشتی آریزونا شد بیشتر از ۱۱۰۰ نفر در اون جون خودشون رو از دست دادند. اژدرها بیش از ده بار به آکلاهما شلیک کردند و بیش از ۴۰۰ ملوان کشته شدند. از بین ۹۶ کشتی پرل هاربر، ۱۹ تا از آن‌ها غرق یا کاملاً نابود شدند. ۳۱ هواپیمای نیرویی دریایی صدمه دیدند و ۹۲ تا از آن‌ها از بین رفتند. از بین هواپیماهای ارتش هم ۹۶ تا از آن‌ها نابود شده و ۱۲۸ هواپیما صدمه دیدند. در حالی که ژاپنی‌ها فقط ۲۹ تا از هواپیماهایشان را از دست دادند و این برایشان به معنای پیروزی بود. بعد از دو حمله اول فرمانده ژاپن تصمیم گرفت موج سوم حمله را عملی نکند. اون‌ها قرار بود در این حمله ذخایر سوخت، زمین‌های تعمیرات و حوض‌های شنا را از بین ببرند اما از آنجایی که ادمیرال مکان دقیق ناوها را نمی‌دانست دستور عقب‌نشینی داد. این تصمیم‌گیری اشتباه آدمیرال باعث شد آمریکایی‌ها زودتر بتوانند کشتی‌های غرق شده و لوله‌های آسیب‌دیده خودشون را تعمیر کنند. همه افراد، چه نظامی و غیر نظامی به‌صورت شیفت‌های ۲۴ ساعته مأمور بازسازی ناوگان اقیانوس آرام شدند. اون‌ها ۱۹ کشتی آسیب‌دیده یا غرق‌شده را تعمیر کردند، ۱۴ تا از کشتی‌هایشان را از نو ساختند و آماده جنگ با دشمن شدند.آمریکایی‌ها بعد از اون حمله تقریباً بلافاصله با یکی از ناوشکن‌هاشون به جزایر مارشال حمله کردن تا به ژاپنی‌ها نشان بدن که همه کشتی‌هاشون را از بین نبرده‌اند. اما اتفاق مهمی که در اون زمان افتاد،‌نیاز به سرباز و نیروهای کمکی بود که به یکباره با موجی از نیروهای داوطلب روبرو شد.سهمیه پذیرش سرباز در هاوایی ۱۵۰۰ نفر در نظر گرفته شده بود ولی ۱۰،۰۰۰ نفر داوطلب شدند.تعدادی از این افراد در مرز اروپا و به عنوان واحد مجزایی از صدمین گردان تیم جنگی افسری می‌جنگیدند. و چیزی حدود ۲۱ مدال افتخار هم نصیب تعدادی از این افراد داوطلب شد.آن‌ها با خدمات طولانی‌مدت و ارزشمندشان به عنوان شجاع‌ترین سربازان ارتش شناخته شدند، ۱۸۴۱۳ پاداش شخصی و ۹۰۰۰ مدال پرپل هارت یا همون مدال شجاعت ایالات متحده آمریکا دریافت کردند.دان سکی به خاطر از دست دادن یکی از دست‌هایش در جنگ ایتالیا موفق به دریافت مدال شجاعت پرپل هارت شد و به عنوان یک قهرمان به خونه برگشت. اما قهرمان بودن برای ژاپنی‌ها خیلی ارزشمند است. از بین نه نفر از افسرهای آمریکایی-ژاپنی پرل هاربر که در جنگ حضور داشتن،‌کازو، اولین زندانی ژاپنی‌ها از قلم افتاده است.متنی که او در آن نوشته بود مرا محترمانه بکشید، گم شد و افراد ژپنی او را به عنوان یک عنصر نامطلوب شناختند. بنابراین برگشت او به کشورشان غدغن شده بود. بنابراین او از آن زمان در آمریکای جنوبی برای شرکت تویوتا موتورز کار می‌کرد. این کار خیلی محتاطانه‌تر از آن بود که او را از کشور بیرون کنندنتیجه این حمله یعنی حمله ژاپنی‌ها به پرل هاربر خیلی وحشتناک شد. ناوگان ایالات متحده در اقیانوس آرام به‌طور موقت از کار افتاد. تایلند به اجبار با ژاپن متحد شد و انگلیسی‌ها از برمه و مالایا بیرون شدند. سنگاپور توسط ژاپن فتح شد و شصت هزار تن به اسارت درآمدند. ژاپنی‌ها به سرعت اندونزی را تصرف کردن و بالاخره، ارتش ایالات متحده را در فیلیپین وادار به تسلیم کردند. آن‌ها جزایر آمریکایی و بریتانیایی را در غرب اقیانوس آرام تصرف و جای پایی در جزایر آلوئتی و گینه نو به دست آوردند؛ جایی که ژاپن، در واقع، می‌توانست استرالیا را مورد تهدید جدی قرار دهد. اینطوری شد که ژاپن همانند آلمان، در نخستین ماه‌های نبرد، به عنوان یک فاتح تمام عیار جلوه کرد و کنترل کامل اقیانوس آرام و آسیای جنوب شرقی را به دست گرفت.حمله به پرل هابر باعث شد تا ایالات متحده با تمام نیرو وارد جنگ بشه شاید این دعوت بدی برای ورود آمریکا بود. نتایج جنگ در اروپا به ضرر متحدین تموم شد و با شکست آلمان نازی در سال ۱۹۴۵ پیشرفت پرشتاب نظامی ژاپن در سرتاسر شمال شرق آسیا و اقیانوس آرام متوقف شد و هیروهیتو امپراتور ژاپن برای حفظ تاج و تختش و دفاع از جزیره ژاپن دستور عقب‌نشینی از شرق و جنوب شرقی آسیا را صادر کرد.ایالات متحده بارها از ژاپن خواست تسلیم بشه ولی هیروهیتو و مقامات نظامی ژاپن نپذیرفتند. بالاخره ایالات متحده با توافق شوروی دو بمب اتمی به فاصله ۳ روز در شهرهای هیروشیما و ناکازاکی پرتاب کرد. حدود ۲۲۰٬۰۰۰ نفر در اثر این دو بمباران از بین رفتن که بیشتر آن‌ها را شهروندان غیرنظامی تشکیل می‌دادند، و باعث شد ضربه سختی بر پیکره امپراتوری ژاپن وارد بشه. بالاخره در ماه اوت ۱۹۴۵ هیروهیتو شرایط ایالات متحده را پذیرفت و ژاپن تسلیم شد.هاوایی هنوز پرل هاربر را فراموش نکرده‌است. امروزه در محل غرق شدن آریزونای USS یادبودی ساخته‌اند که هر سال یک و نیم میلیون نفر بازدیدکننده دارد که برای ادای احترام به شهیدان آن از سراسر جهان می‌آیند. کمی آن طرف تر از یادبود آریزونا، یادبود USS Missouri قرار دارد؛ جایی که ژاپنی‌ها تسلیم شدند. این یادبود نمادی از شجاعت و نوع‌دوستی افرادی است که در آن روز در پرل هاربر بودند.</description>
                <category>احسان طریقت</category>
                <author>احسان طریقت</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jun 2019 09:19:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متن اپیزود ۱۱ پادکست پرچم سفید - بخش یازدهم روایت جنگ جهانی دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsantarighat/%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B1%DB%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%DA%86%D9%85-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%85-z0librf4wkb3</link>
                <description> این متن اپیزود دهم پادکست پرچم سفید هستش که منتشر میشه. می‌تونید این پادکست رو از لینک‌های زیر دنبال کنید: (کست باکس - اپل پادکست - شنوتو - ناملیک)اپیزود یازدهم رو هم می‌تونید از همینجا گوش بدید. https://castbox.fm/app/castbox/player/id1480796/id160429317  ۱۳ جولای ۱۹۴۱ شده. حمله هوایی شوروی با هواپیماهای DB3 به شهر پلویِست رومانی با بمباران سهمگینی شروع شد و بعد از حمله برق‌آسا بلافاصله به پایگاه‌های خودشون برگشتن. اونها بالاتر از ابرها پرواز می‌کردن و با تجهیزات اون موقع رهگیری هدف خیلی کار ساده‌ای نبود. اونها بمبهای خودشون رو ریخته بودن و اهدافی که مد نظرشون بود مورد اصابت قرار گرفتن. دلیل حمله شوروی به رومانی این بود که رومانی منبع اصلی نفت برای هیتلر بود. حالا تنها بعد از ۳ هفته از شروع حمله به شوروی، خط حیاتی تولید انرژی برای آلمان‌ها زیر حمله قرار گرفته بود.برای چند روز پالایشگاه‌های نفت رومانی در آتیش می‌سوختن و شعله‌هاشون از کیلومترها دورتر دیده می‌شد. اما این حمله فقط یک بار انجام نشد و بارها و بارها نیروی هوایی شوروی این منطقه استراتژیک رو از طریق پایگاه هوایی کریمه بمباران کرد. شبه جزیه کریمه در تهاجم آلمان‌ها زیاد مورد توجه قرار نگرفت و کم‌اهمیت تلقی شد. اما حالا داشت باعث دردسرهای عظیمی برای هیتلر و سربازهاش می‌شد.در ۲۳ جولای ۱۹۴۱ هیتلر دستور‌العمل شماره ۳۳ خودش رو صادر کرد. این دستورالعمل اولویت‌های عملیاتی ارتش جنوب رو در اوکراین افزایش داد. در ۱۲ آگوست پیشوا دستور داد که به کریمه حمله بشه و اونجا رو تصرف کنند. دلیلش هم مشخص بود. کریمه به یکی از مهمترین و در عین حال خطرناک‌ترین منطقه‌ها برای مناطق نفتی رومانی تبدیل شده بود. حالا دیگه توجه هیتلر به جنوب بیشتر هم شده بود و سربازهای آلمانی داشتن به سمت جنوب حرکت می‌کردن تا با سربازهای شوروی مقابله کنند.توی چند اپیزود قبلی دیدیم که هفته‌های اول نبرد برای شوروی و ارتش سرخ فاجعه‌بار بود. اما یک عاملی بود که هنوز اعتماد به نفس رو به نیروهای شوروی بر می گردوند و می‌تونستن بهت اتکا کنند؛ این عامل چیزی نبود جز ناوگان نیروی دریایی سیاه شوروی. این نیروی دریایی شامل ۱ ناو جنگی، ۵ ناو، ۱۶ ناوشکن و ۴۴ زیردریایی بود. قدرت این ناوگان به حدی بود که در دریای سیاه کسی رو قدرت مقابله با این نیروی دریایی رو نداشت.فرماندهی این ناوگان توسط دریاسالار فیلیپ اوکتیبریسکی بود که خیلی هم سن و سالی نداشت و فقط ۴۲ سالش بود. فیلیپ در سال ۱۹۱۷ به نیروی دریایی روسیه پیوسته بود؛ یه کمونیست دو آتیشه که تا حدی پیش رفت که اسم اولیه خودش رو که ایوانف بود که اوکتیبریسکی تغییر داد. اوکتبر ماهیه که انقلاب شوروی رخ داد و فیلیپ اونقدر در آرمان‌های کمونیسم ذوب بود که فامیلی خودش رو حتی تغییر داد. فیلیپ در ۱۹۳۹ به فرماندهی ناوگان نیروی دریایی شوروی در دریای سیاه رسید.در اپیزود قبلی شنیدید که استالین در تابستون ۱۹۴۱ دستورات زیادی رو مبنی بر تسلیم نشدن نیروهای شوروی در نبردها صادر کرده بود. در اکثر اوقات این دستور تاثیر زیادی نداشت و توی خیلی از جبهه‌های مختلف نیروها تسلیم می‌شدن. اما در بندر اودسای دریای سیاه داستان به کلی فرق می‌کرد.مقاومت تحت رهبری ارتش ساحلی مستقل بود که به زودی تحت فرماندهی ژنرال ایوان ایفیمویچ پتروف قرار گرفت. پتروف به عنوان یک سرباز کار خودش رو در ارتش سرخ شروع کرده بود. در ۱۹۴۱ اون افسری ارشد بود که به فرماندهی لشکر ۲۵ام چاپایِوفسکایا منصوب شد که از اسم فرمانده اسطوره‌ای جنگ داخلی، واسیلی چاپایف گرفته شده بود. فقط طی چند هفته فیلیپ ترفیع خودش رو برای فرماندهی ارتش مستقل ساحلی در اودسا گرفت. اولین نبردهای شهر، در ۵ آگوست در برابر پیش‌قراولان ارتش چهارم رومانی رخ داد.مثل هیتلر که عادت کرده بود همه جا رو زود و با نبردهای برق‌آسا تصرف کنه، ژنرال‌های رومانیایی هم تصور می‌کردن که اودسا به سرعت سقوط می‌کنه. اما سرباز‌های روس و مردم شهر اودسا به احداث مواضع جدید دفاعی مشغول بودن. اونها بیش از ۱۶۰ کیلومتر سنگر و خندق ضدتانک درست کردن. چیزی که در حال شکل گرفتن بود یک مقاومت سرسختانه از طرف اودسا بود. این مقاومت سخت، باعث شد اودسا برای چند هفته حفظ بشه، در حالی که از طریق ناوگان دریای سیاه تامین منابع می‌شد.در سپتامبر نیروهای رومانیایی مقاومت‌های حومه شهر را در هم شکستن و شروع به گلوله باران بندر کردن. از سمت دیگه، تفنگداران دریایی شوروی ضدحمله‌ای همه جانبه رو شروع کردن. با پشتیبانی عملیات‌ مختلف آبی خاکی در پشت خطوط رومانیایی‌ها، اونها دو لشکر دشمن رو وادار به عقب‌نشینی کردن و خط محاصره، بیشتر از ۴/۵ کیلومتر به عقب برده شد.همون موقعی که ارتش ساحلی خودش رو برای محاصره زمستونی آماده می‌کرد، دستورات عجیب و ناراحت‌کننده‌ای بهشون رسید! دستور به این مضمون بود: «سربازان و فرماندهانی که شجاعانه و دلاورانه برای شهر جنگیدند، باید به سرعت به کریمه فرستاده بشن.»لشکر یازدهم منشتاین از دنیپر عبور کرده بود و قصد داشت که شبه جزیره کریمه رو محاصره کنه. توی قسمت قبل از هم منشتاین شنیدیم. اما واقعا این ژنرال چه کسی بود؟ اریک فون منشتاین در خانواده پروسی متولد شده بود که ید طولانیی هم در خدمات نظامی داشتن. اریک در جنگ جهانی اول شرکت کرد و در همون اوایل جنگ به شدت زخمی شد اما خیلی طول نکشید که به فرماندهی متخصص و کارآزموده تبدیل شد. در ۱۹۴۰ اریک نقشه‌ای طراحی کرد که به باعث سقوط فرانسه شد. اریک رو هنوز هم به عنوان یکی از بهترین ژنرال‌های دوران خودش می‌شناسن و ازش یاد می کنند. فون منشتاین تصمیم داشت که خطوط دفاعی شوروی رو در پِرِکوُپ بشکنه و پیش بره. پرکوپ در واقع دروازه ورودی شبه جزیره بود و اگر این اتفاق می‌افتاد شهرهای کریمه در معرض خطر قرار می‌گرفتن؛ خطری که پایگاه ناوگان دریای سیاه در سواستوپل رو هم تهدید می‌کرد. برای حفظ سواستوپل، اودسا باید قربانی می‌شد.به جز عقبه کوچیکی از سربازها، تقریبا ۹۰ هزار سرباز ظرف مدت ۱۷ روز تخلیه شدن. اونها برگه‌هایی رو در بین ساکنین اودسا پخش کردن که این پیغام روش نوشته شده بود: «ما ادوسای عزیزمون رو ترک می‌کنیم. اما نه به راحتی و نه برای مدتی طولانی. اون قاتلان نگون بخت، اون بچه فاشیست‌‌ها رو از شهرمون بیرون خواهیم کرد. ما به زودی برخواهیم گشت رفقا!»در سپیده‌دم ۱۶ اکتبر آخرین کشتی، اودسا رو ترک کرد. عصر همون روز، رومانیایی‌ها وارد شهر شدند.نیروهای آلمانی در کریمه به سمت سواستوپل پیشروی کردن. در زمان استراحت این نیروها، به صورت غافلگیرانه‌ای گلوله توپ‌ها وسط اردوگاهشون فرود اومد و بهشون حمله شد. ده‌ها خودرو آتیش گرفتن و از بین رفتن و صدمات دیگه‌ای هم بهشون وارد شد. این حمله‌ها از سمت توپخانه عظیم شماره ۳۰ بود. توپخانه‌ای که آلمان‌ها اون رو به اسم «ماکسیم گورکی ۱» صدا می‌زدن.دونستن این که این توپخونه و چند مشابه دیگه‌اش چطوری کار می‌کنن و چی بودن جالبه. توپ‌های شماره ۳۰ و ۳۵ پشتیبان‌های خوبی برای سواستوپل بودن. هر توپ دو تا برجک داشت. هر کدوم از برجک ها دو سلاح بزرگ داشتن که در واقع برای نصب شدن روی ناو ساخته بودن. برد شلیک این توپخونه‌ها به ۴۲ کیلومتر می‌رسید و به زمان خودش اسلحه‌ای عالی به حساب می‌اومدن.ساخت سازه این توپخونه‌ها از ۱۹۱۲ شروع شد ولی به دلایل اقتصادی و سیاسی مختلف تا سال ۱۹۳۶ تکمیل شدنشون طول کشید. به شدت سازه جالبی بودن و مکانیزم پیشرفته‌ای براش در نظر گرفته شده بود. بارگذاری گلوله‌ها و هدف‌گیری توسط موتورهای الکتریکی انجام می‌شد. یک راه‌آهن کوچیک در زیر سازه وظیفه جابه‌جایی گلوله‌هایی که وزن هرکدومشون به نیم تن می‌رسید رو به عهده داشت. برجک‌ها رو اگر بخوایم بررسی کنیم، فقط ۴۰ سانتی‌متر قطر زرهشون می‌شد.تنها بخشی که از این توپخونه دیده می‌شد همین برجک‌ها بود که ظاهری شاید ساده داشتن ولی زیرِ زمین در خونه‌های زیرزمینی قرار گرفته بود که در مجموع ۱۳۰ متر طول و ۵۰ متر عرض این ابراسلحه بود. این مجموعه شامل اسلحه‌خونه،‌ انبار مهمات، ژنراتورهای الکتریکی و حتی خوابگاه و درمانگاه و آشپزخونه می‌شد. این توپخونه توسط سرگرد گریگوری الکساندر فرماندهی می‌شد.همینطور که آلمان‌ها به پیشروی‌شون ادامه می‌دادن، سربازهای روس در امتداد شاهراه یالتا و سواستوپل به جنوب و کوهستان‌ها عقب‌نشینی می‌کردن.  تفنگدارها با پشتیبانی توپ های سنگین ساحلی سعی می‌کردن که جلوی حمله آلمان‌ها رو بگیرن. همین کار اونها باعث شده بود که زمان کافی برای رسیدن نیروی کمکی به سواستوپل به خوبی مهیا بشه. این نیروهای کمکی، شامل نیروهای ارتش ساحلی به فرماندهی ژنرال پتروف و فرمانده ناوگان، دریاسالار اوکتیبریسکی بود.مواضع سواستوپل به ۴ ناحیه تقسیم می‌شد. ناحیه اول بندر بالاکلاوت، دومی شاهراه یالتا، سوم خطوط شرقی و مرکزی، و در آخر هم بخش چهارم جاده‌ای بود که باکچیسارای می‌اومد. سربازهای زخمی و مردم شهر به سرعت و با عجله از طریق دریا تخلیه شدن. در ۶ نوامبر، کشتی آرمینیا اونجا رو به سمت قفقاز ترک کرد. تخلیه شهر بسیار با عجله و با آشفتگی همراه بود به همین خاطر تعداد زیادی از مسافرین کشتی‌ها بدون اینکه هویتشون ثبت بشه سوار کشتی شدن. فردای اون روز، ظهر، اژدرافکن آلمان که یه هواپیمای بزرگ و غول‌پیکر بود به کشتی حمله کرد. آرمینیا تنها در مدت ۴ دقیقه غرق شد و تخمین زده میشه حدود ۷۰۰۰ نفر مسافر این کشتی غرق شده باشن. شناورهای اسکورت فقط تونستن ۸ نفر رو نجات بدن. فرانس هالدر، فرمانده ستاد مشترک ارتش آلمان در خاطراتش نوشته که حمله به سواستوپل باید در ۸ دسامبر شروع می‌شد و بیشتر از ۵ روز هم طول نمی‌کشید. ولی خب همیشه همه چیز طبق پیش‌بینی جلو نمیره. بارون‌های تابستونی از راه رسیدن و باعث تاخیر در انجام حمله شدن.فون منشتاین تصمیم گرفت حمله اصلی رو در لبه شمالی ساحل سواستوپل انجام بده. در نگاه اول شاهراه یالتا به نظر هدف مشخص‌تری می‌اومد. اراضی مسطح دو طرف جاده برای تانک‌های آلمانی مناسب‌تر بود. به همین دلیل بود که روس‌ها با عجله منطقه رو سنگربندی کردن. اما فونت منشتاین می‌دونست که اگر لبه شمالی رو تصرف کنه، توپخونه قدرتمندش می تونه بندر رو تحت حمله خودش قرار بده و به اصطلاح بکوبه. بدون رسیدن تدارکات بیشتر از طریق دریا، شهر تسلیم می‌شد.با درک اینکه سواستوپل نمی‌تونه به تنهایی مقاومت کنه،‌ روس‌ها نقشه‌ای رو برای پیاده کردن نیروها در کرچ، در لبه شرقی کریمه و در فیودوسیا کشیدن. ورود نیروها به رهبری تیپ ویژه ۷۹ تفنگداران دریایی انجام می‌شد. وظیفه اونها، تصرف بندرها بود تا سربازها بتونن به راحتی وارد بشن. دو روز قبل از پیاده شدن سربازها یعنی ۱۷ سپتامبر، آلمان‌ها حمله‌ای وحشتناک به سواستوپل داشتن. اونها به سرعت پیشروی کردن. فرماندهی استاوکا پیامی اضطراری دریافت کرد به این مضمون که «به سرعت باید حملات بیشتری صورت بگیره. پایگاه سواستوپل نمی‌تونه بیشتر از ۳ روز ایستادگی کنه.» به این ترتیب باید به سرعت اقدامات فوری صورت می‌گرفت. تیپ ۷۹ فورا سوار بر ناوهاشون شدن و به سمت سواستوپل حرکت کردن. بریم حالا خود سواستوپل. در سواستوپل ناوها در شیفت‌های ۲۰ ساعته مشغول حمله به مواضع آلمان‌ها در بندر بودن و اونها رو با شدیدترین حمله‌ها میزدن. این حمله‌ها تا جایی ادامه پیدا کرد که آلمان‌ها بالاخره در «دژ استالین» متوقف شدن. دژ استالین اسمی بود که آلمان‌ها به سنگرهای تپه‌ای داده بودن که با ۳۶۵ توپ ضدهوایی پوشش داده شده بود. این به اصطلاح دژ درسته که چند تا استحکام بتنی بیشتر نبود ولی تعداد زیادی سنگر برای توپ‌های ۷۶ میلیمتری ضدهوایی طراحی شده بود. هر جایی در سواستوپل این استحکامات دیده میشد، آلمان‌ها به همین اسم صداش می‌کردن. بعضی از این سنگر‌ها به دوره جنگ کریمه در دهه ۱۸۵۰ بر می‌گشتن.گریگوری زِمِکوفسکی در دژ استالین بود که این جمله رو گفت «گروهی از ملوانان آماده دفاع از توپخانه شدن، من هم داوطلب شدم. ما با سربازهای آلمانی درست جلوی توپخانه درگیر شدیم. جنگی تن به تن لای سیم‌های خاردار. وحشتناک بود. اکثر افرادمون کشته شدن» شاید به نظر بیاد که روس‌ها برنامه‌ای نداشتن برای دفاع از شهر. نمیشه گفت که این طرز فکر درسته یا نه. ولی هر چی که بود، این قربانی دادن‌ها و مقاومت کردن‌ها داشت برای تجهیز خط اصلی دفاع زمان می‌خرید. اما به هر حال این کار در حال انجام بود. آلمان‌ها می‌تونستن هر لحظه به لبه شمالی برسن. برای همین موضوع باید نیروهای دفاعی و کمکی به کِرچ می‌رسیدن که این اتفاق در ۲۶ دسامبر رخ داد. اما تنهای کاری که از دستشون بر اومد، پاکسازی چند سنگر کوچیک بود. چهار روز بعد، در ساعات خطرناک شب، به سوی فیودوسیا حرکت کردن.زیردریایی روس رهیاب‌های شناوری رو در مسیر خاصی کار گذاشتن. بعد لامپهای این مسیریابها رو روشن کردن تا بتونن نیروهای دشمن رو به سمت مکان خاصی هدایت کنن. خیلی زود یک دسته از نیروهای مهاجم وارد شدن. اونها با دیدن نور دچار اشتباه شدن. پشت سر این نیروها، بقیه هم وارد کارزار شدن. اما یک مانع مهم دیگه هم بود که ممکن بود کار رو سخت بکنه. موانعی که با حصار ورودی بندر رو مسدود کرده بود.حصار فیودوسیا مانعی شناور از جنس الوار بود. زیردریایی روس این مانع رو تنها چند شب قبل شناسایی کرده بود و راهی جز منفجر کردنش با قایق وجود نداشت ولی مشکلی به وجود اومد. مشکل این بود که فرمانده این ناو خودش رو باخته بود و نتونست حصار رو منفجر کنه و بعد از دو ساعت انتظار کشیدن، بدون هماهنگی عقب‌نشینی کرد. می‌تونید حدس بزنید که چه اتفاقی براش افتاد. این حرکت فرمانده ناو، قصور در انجام وظایف بود و بعدها باعث دستگیری و تیربارونش شد.با این حرکتی که انجام شد، کل عملیات به خطر افتاده بود. اما یک اتفاق عجیب و شاید معجزه‌اسا هم رخ داد. این اتفاق چیزی نبود جز پیدا شدن یک رخنه در این حصار که معلوم نبود چرا و به چه دلیلی ایجاد شده. از همین رخنه، اولین شناورهای روسی به خلیج وارد شدن. علامت فرستاده شد و دسته نیروهای روس به سمت ساحل سرازیر شدن.فرمانده آلمان‌ها فون اسپونک، فکر کرده بود که نیروهاش در معرض قیچی شدن هستن و دستور عقب‌نشینی صادر کرد. همین موضوع باعث شد که آلمان‌ها شبه جزیره کرچ رو ترک کنن. به خاطر این تصمیم، اسپونک که صاحب مدال صلیب شوالیه بود،‌ محاکمه و تیربارون شد.خیلی زود، فون منشتاین مجبور شد تهاجمش به سواستوپل رو متوقف و حتی عقب‌نشینی کنه. منشتاین این لحظه از خاطراتش رو اینطوری بیان می‌کنه: «کاملا روشن بود که باید نیروها رو از سواستوپل به مناطق کم خطرتر منتقل کرد. هر تاخیری باعث ایجاد فاجعه می‌شد.» اما این عقب‌نشینی خیلی طول نکشید و ۱۸ ژانویه ارتش یازدهم فون منشتاین فیدوسیا رو پس گرفت. روس‌ها به سوی خط دفاعی جدید در تنگه آکانای عقب‌نشینی کردند. از دست دادن فیدوسیا باعث شد تا فرماندهی استاوکا نماینده‌اش رو به کریمه بفرسته. کسی که اونها انتخاب کردن، کمیساریای ارتش، «لِو مِکلس» بود.برای اینجور کارها استاوکا معمولا افسر ارشد می‌فرستاد اما داستان مکلس متفاوت بود. اون یه فرد صرفا سیاسی بود و نه نظامی؛ بولشویکی متعصب، بدون هیچ تخصص نظامی. همین انتخاب و حضور مکلس باعث شد که روحیه فرمانده اون منطقه، ژنرال کوزلوف تضعیف بشه و در روزهای حساس پیش رو، خطر هرج و مرج هم به وجود بیاد. از طرف دیگه جنگ فقط روی زمین یا دریا در جریان نبود. نبرد هوایی اون هم بالای دریای سیاه در جریان بود.بر فراز دریای سیاه، ۹ اژدر افکن آلمان حمله‌شون رو شروع کردن. کشتی ترابری اسوانتی که مبدا حرکتش سواستوپل بود داشت نزدیک می‌شد. کشتی‌ای که حامل سربازهای زخمی و پناهجوها بود. هواپیماها ۶ اژدر رو در آب رها کردن ولی فرمانده کشتی تونست تعدادیشون رو رد کنه ولی در نهایت نتونست از همشون فرار کنه.در ۱۹۴۱ در دریای سیاه، آلمان‌ها ۲۳ کشتی روس رو غرق کردن و به ۲۶ کشتی دیگه آسیب جدی زدن. همین آمار نشون میده که حملات هوایی آلمان‌ها مرگبار بوده و تعداد زیادی کشته و مجروح به جا گذاشته. یکی از خطرناک‌ترین خلبان‌های آلمان کسی نبوده جز «ورنر بامباک»، فرمانده KG 30. ورنر فرمانده اسکادران ویژه‌ای بود که تخصصشون حمله به کشتی‌ها و ناوها بود. ورنر در اون زمان به تازگی از ساحل اقیانوس اطلس به دریای سیاه اعزام شده بود. یکی از دلایل آسیب‌پذیری کشتی‌های روس، عدم پشتیبانی نیروی هوایی از اونها بود. فقط ظرف دو ماه، هواپیماهای آلمانی، یک سوم کشتی‌های باری فعالی که به کریمه می‌رفتند رو نابود کردن. برای سال جدید یعنی ۱۹۴۲، اولویت استراتژیک هیتلر تصرف میادین نفتی شوروی در قفقاز بود. اما قبل از هر چیزی باید مقاومت روس‌ها رو در کریمه می‌شکست؛ اگر این اتفاق نمی‌افتاد، جناح جنوبی‌اش به خطر می‌افتاد. به همین دلیل دستورات جدیدی از ستاد فرماندهی صادر شد. دستوراتی که از ستاد فرماندهی صادر شد به این صورت بود: «هدف اصلی ارتش جنوب، بازپس‌گیری شبه جزیره کرچ و گرفتن سواستوپل است تا نیروها برای پیشروی‌های عظیم‌تر آزاد شوند.» برای اجرای اینکار، فون منشتاین با لشکر تازه تاسیس ۲۲ پنزر تقویت شد. از طرف دیگه، حمایت یگان هشتم هوایی هم اونها رو پشتیبانی می‌کرد که فرماندهی‌ش با ولفرام فون ریکتهوفن بود. واحدی که ولفرام فرماندهی‌ش رو به عهده داشت، بهترین واحد نیروی هوایی آلمان شناخته شده بود. اسم این تهاجم آلمان، عملیات «شکار عظیم» بود.همزمان در شبه‌جزیره کرچ هم نیروهای روس در حال حفر خط دفاعی دوم و سومشون بودن. فرمانده ارتش ۴۴م دستور داده بود تا مواضع دفاعی گسترده‌تری ساخته بشه. اما همونطور که گفتیم کمیسر مکلس بالاسر فرماندهی اون منطقه قرار گرفته بود و به همین دلیل هم ژنرال کوزلوف ادامه ساخت این خطوط دفاعی رو رها کرد. در عوض به سربازها گفته شده بود که برای پیشروی بزرگ آماده بشن. این دستور از اونجایی صادر شده بود که نه کوزلوف و نه مکلس از فجایع ابتدایی ارتش سرخ ناامید نشده بودن. تهاجم اونها برای ۲۰ می برنامه‌ریزی شده بود. درست در این همین زمان، خلبان کرواسیایی ارتش آلمان دچار نقص فنی شد و به اسارت نیروهای روس دراومد. این دستگیر شدن همانا و خبر رسیدن از حمله قریب‌الوقوع آلمان همانا. ژنرال کوزلوف انتظار داشت که حمله در مسیر شاهراه اصلی انجام بشه، جایی که اون ارتش ۵۱امش رو مستقر کرده بود. تقریبا نصف تانک‌های ژنرال هم در این مسیر سنگر گرفته بودن. از نظر ژنرال، پیشروی در ساحل دریای سیاه بعید به نظر می‌رسید. به همین خاطر فقط لشکر ضعیف ۶۳ پیاده اون منطقه رو پوشش داده بود.بالاخره روزی با هوای مه‌آلود صبحگاهی از راه رسید و قایق‌های هجومی آلمان در مه وارد منطقه شدن. برای مدتی ورود نیروها توسط مهندسین روس و شعله‌افکن‌هاشون متوقف شد. اما بالاخره سوخت این شعله‌افکن‌ها تموم میشه و دیگه کاربردی نداشتن. حالا نوبت حمله توپخونه‌ای آلمان‌ها بود.هدف توپخونه آلمان، میدان‌های مین در جلوی خطوط ارتش سرخ بود. اونها مسیرهایی از بین مین‌ها باز کردن و پیشروی خودشون رو ادامه دادن. به این ترتیب راه برای عبور پیاده‌نظام و تسلیحات هجومی هم فراهم شد. همزمان یگان هشتم هوایی مواضع دفاعی روس‌ها رو از بالا هدف قرار داده بود و خیلی سنگین بمباران می‌کرد. وقای آلمان‌ها خط دفاعی رو شکستن، تقریبا با هیچ مقاومتی روبرو نشدن. کوزلوف با پیش‌بینی‌ای که کرده بود، سربازهای خودش رو بدون سنگر به دردسر انداخته بود. حالا اونها توی دشت و بدون هیچ عامل حفاظتی‌ای گیر افتاده بودن. هرج و مرج و وحشت خیلی زود از راه رسید.صبح دومین روز از نبرد، فون منشتاین لشکر ۲۲ پنزر رو به خط مقدم فرستاد. اون در ابعادی کوچکتر محاصره‌ای انجام داد که در نقشه سقوط فرانسه اون کار رو کرده بود. پس از شکستن عقبه روس‌ها، تانک‌های آلمانی، به سمت شمال رفتن و ارتش ۴۷ شوروی رو به دام انداختن. به نظر می‌اومد که جنگ چند ساعت دیگه تموم بشه. اما در ۹ می، ارتش زرهی شوروی ضدحمله‌ای رو به رهبری تانک‌های سنگین KV انجام داد. اواخر همون شب،‌کوزلوف و مکلیس با استالین تماس گرفتن و پیشنهاد عقب‌نشینی به خط جدید دفاعی به اسم ترکی دادن ولی استالین خوش‌بین نبود. استالین گفت: «اگر شما بتونید با سرعت به خط ترکی برسید، ما اون رو یک دستاورد قلمداد می‌کنیم.» اینطوری شد که قوای روس در امتداد ساحل دریای آزوف عقب‌نشینی خودشون رو شروع کردن.دیدیم که عقب‌نشینی ارتش شوروی در امتداد دریای آزوف شروع شد و خوب هم داشت پیش می‌رفت. اما این آلمان‌ها بودن که اول به مقصد رسیدن. اونها مسیر عقب نشینی ستون‌های روس رو دنبال کردن و تقریبا کسی هم متوجه حضورشون نشد. به این دلیل که اونها در امتداد غباری که از حرکت ارتش شوروی به وجود اومده بود حرکت می‌کردن و یه جورایی استتار کرده بودن. ولی در نهایت ارتش شوروی متوجه حضورشون شد. به محض اینکه این حضور آشکار شد، آلمان‌ها با یک یورش سریع خط دفاعی جدید رو در هم شکستن. حالا دوباره به نیروهای کریمه دستور عقب‌نشینی به آخرین مواضع و آخرین خط دفاعی داده شد. در زمین‌های مسطحی که در اون منطقه بود، ارتش سرخ در معرض حمله‌های هوایی شدیدی قرار گرفت که تلفات این حمله وحشتناک بود.در حومه کرچ آلمان‌ها برای مدت کوتاهی متوقف شدن. این توقف به این دلیل بود که تانک‌های سبک تی-۲۶ ضدحمله‌هایی علیه ارتش آلمان انجام دادن که متاسفانه نه خیلی قوی بود و نه خیلی منسجم. بیشتر رگه‌هایی از آخرین امیدها برای زنده موندن بود. توپ‌های ناوگان دریای سیاه هم بهشون پیوستن اما برخلاف سواستوپل،‌کرچ توپخانه ساحلی قدرتمندی نداشت. به این ترتیب این مقاومت‌ها خیلی کارساز نبود و بالاخره نیروهای آلمان وارد شهر شدن و بازمانده‌های روس‌‌ها رو به لبه شرقی شبه جزیره عقب روندن. حالا تنها امید و تنها راه برای فرار یا تخلیه، راه دریا بود.در مسیر ۱۰ کیلومتری خلیج تامان، هر چی قایق یا لنج بود راه لبه شرقی جزیره رو در پیش گرفتن تا بلکه بتونن کمکی باشن برای فرار کردن ارتش شوروی. سربازها به این کشتی‌ها به  علت شباهتی که داستان این فرار با دانکرک داشت، بهش ناوگان دانکرک می‌گفتن. اما برخلاف اسم دانکرک، این دفعه از معجزه دانکرک خبری نبود و آلمان‌ها اشتباهات دانکرک رو تکرار نکردن. برای اینکه اتفاق دانکرد نیافته، حمله هوایی بی‌رحمانه آلمان‌ها شروع شد و ۱۲۰ هزار نیروی ارتش شوروی فرار رو بر قرار ترجیح دادن ولی خب، خیلی دیگه از این افراد نتونستن که فرار کنند. تعداد قایق‌ها کافی نبود و تعداد زیادی از کسایی که مجبور می‌شدن تا قایق‌ها شنا کنن، به قایق‌ها نمی‌رسیدن. تعداد تلفات بعد از فروپاشی جبهه کریمه چیزی حدود ۱۶۰ هزار نفر تخمین زده شد.در ۶ می ۱۹۴۲ بمباران سواستوپل به پنجمین روز خودش رسیده بود.  توی همین بمباران‌ها، گلوله‌ای سنگین سقف برجک یکی از توپ‌ها، یعنی توپ شماره ۳۰ رو شکافت که به سرعت ترمیم شد ولی به هرحال برای مدتی باز هم یک توپ غیرفعال بود. گلوله‌هایی که از خط حمله آلمان‌ها شلیک می‌شد، گلوله‌های خیلی بزرگی بودن؛ این گلوله‌ها دو متر طولشون بود و حدود ۲ تن هم وزن داشتن. اون‌ها از دو خمپاره‌انداز غول ‌پیکر شلیک می‌شدن که اسم‌های جالبی به خصوص برای طرفدار‌های کامیک‌بوک‌ها دارن. اسم این دو خمپاره انداز ثور و اودین بود.این خمپاره‌اندازهای غول‌پیکر که ۶۰۰ میلیمتری بودن برای گرفتن خط ماژینو فرانسه ساخته شده بودن و حالا در سواستوپول به خدمت گرفته می‌شدن. گلوله‌های این توپ‌ها اونقدر قدرتمند بودن که می‌تونستن ۳/۵ متر بتن یا ورق‌های فولادی با قطر ۴۵ سانتی‌متر رو بشکافن. راه انداخت این توپ‌ها هم خیلی زمان‌گیر نبود و فقط ۱۰ دقیقه طول می‌کشید. اما توپ‌هایی که به سواستوپل رسیده بودن و آلمانها آورده بودن خیلی بزرگتر از چیزی بودن که درباره‌شون الان صحبت کردیم. توپ ریلی دورا، کالیبر ۸۰۰ میلیمتری داشت و بزرگترین توپی بود که تا اون زمان مورد استفاده قرار گرفته بود. توپ دورا توسط گردان ۵۰۰ نفره توپخانه استفاده می‌شد که شامل واحدهای انتقال، توپچی‌ها، استتار و آشپزخانه بود. این توپ اونقدر بزرگ و پیچیده بود که برای آماده به شلیک شدنش باید ۱۰۰۰ مهندس و ۱۵۰۰ کارگر کار می‌کردن تا این اتفاق بیافته. این توپ باید قبل از شلیک شدن مونتاژ می‌شد و برای آماده‌سازی‌ش زمانی حدود ۶ هفته لازم بود.دورا در زمان محاصره ۴۸ گلوله شلیک کرد که گزارش اثابت یک گلوله، خبر از انهدام یه انبار مهمات در عمق ۲۷ متری زمین رو می‌داد. دورا ۱۳ روز فعالیت کرد و بعد برای نبرد استالینگراد از هم جدا کردنش و به ماموریت جدیدی اعزام شد. توپخونه ارتش یازدهم در اون زمان بیش از ۱۰۰۰ توپ با انواع کالیبرها داشت که در زمان خودش عدد قابل توجهی بود و همین موضوع می تونست ترس به اندام دشمن بندازه. اونقدر ارتش یازدم از این توپها استفاده کرد که از نظر فون منشتاین این موضوع می‌تونست به عنوان یه رکورد ثبت بشه. اون در جایی گفته بود که: «به طور کلی در خلال جنگ جهانی دوم، آلمان هیچوقت به اندازه محاصره سواستوپل از توپخونه استفاده نکرد.»خب طبیعیه که با این وضع جایی برای فرارِ مدافعین سواستوپل وجود نداشت. کشتی کافی برای تخلیه نیروها هم وجود نداشت. ولی از اون طرف هم دستوراتی که می‌رسید این بود که به هر قیمتی باید مقاومت انجام می‌شد.۷ ژوئن بمباران گسترده آلمان از صبح شروع شده بود. ثور و ادین هم ۵۴ گلوله به توپ شماره ۳۰ شلیک کردن. اما برجک‌ها مقاومت می‌کردن و نابود نشدن. نیروی هوایی آلمان ۱۴۰۰ سورتی پرواز کرد و آتش‌بار بمبهاشون قدرت ویرانگری رو به نمایش گذاشته بودن. اما سربازهای آلمان که در امتداد رود بِلبک پیشروی می‌کردن تنها تونسته بودن چند صد متر پیشروی بکنن. این کار خیلی بهای سنگینی براشون داشت. بیشتر از ۲۰۰۰ قربانی نتیجه این پیشروی بود. کسایی که اون روز رو به یاد میارن میگن که تا چشم کار میکرد، افق همش پر از آتش و دود بود. بمب‌افکن‌های آلمانی از ارتفاع خیلی کم بمباران می کردن. خلبان‌ها دستور اکید داشتن که خیلی دقیق هر بمب رو حساب شده بندازن. یواش یواش انبار مهمات توپخانه‌ها هم داشت خالی می‌شد. حمله آلمان‌ها خیلی سنگین و خوب بود اما کافی نبود. شب ۹ ژوئن ژنرال پتروف نیروهای ذخیره‌اش رو فراخوند؛ لشکر ۳۴۵ تفنگداران که پشتیبانی توپ‌های ۳۰ و ۳۵ رو داشتن. به این ترتیب اونها قادر می‌شدن که جلوی پیشروی آلمان‌ها رو بگیرن. اما ۴ روز بعد، فاجعه‌ای بزرگ اتفاق افتاد.به محض اینکه کشتی ترابری جرجیا به بندر رسید تا نیروهای کمکی و مهمات رو به خط دفاعی تزریق کنه، توسط ۲ بمب آسیب دید، انفجارهای مهیبی شکل گرفت و به سرعت کشتی غرق شد. تلفات انسانی و ۵۰۰ تُن مهمات ضربه مهلکی بود که به ارتش سرخ وارد شد. دریاسالار اوکتیبیرسکی به استاوکا اینطور پیام داد: «کمبود نفرات و مهمات ما رو در آستانه فاجعه قرار داده.»آلمان‌ها ۱۳ ژوئن بالاخره تونستن فتح دژ استالین رو گزارش بدن؛ جایی که یورش آلمان رو در زمستون قبلی متوقف کرده بود. اما این فتح دژ هم خیلی راحت اتفاق نیافتاده بود و شاید یه معجزه کمکشون کرده بود. دژ استالین تا زمانی که ۳ قبضه توپ از ۴ قبضه توپ از کار نیافتاده بودن تصرف نشده بود.فون منشتاین هیتلر رو متقاعد کرد که این دستاورد مهمی براشون بوده و در عین حال هیتلر ترغیب شد که ۳ لشکر پیاده دیگه رو هم به منشتاین بده و یگان هشتم رو به خارکوف منتقل نکنه. حمله اصلی تابستانه آلمان به استالینگراد و قفقاز تا قبل از سقوط سواستوپل انجام نشد. این مقاومت سرسختانه برای اونها همه چیز بود. اما قدم به قدم آلمان‌ها نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدن.در ۱۷ ژوئن تصمیم گرفتن که حمله‌ای نهایی داشته باشن برای از بین بردن توپ شماره ۳۰ روس‌ها. اطراف توپ ۳۰ میدان مین بود که آلمان‌ها اونها رو منهدم کردن. به این ترتیب بود که اونها تونستن به برجک‌های توپ برسن. توپچی‌ها به زیرزمین رفتن و تونستن برای ۴ روز دیگه هم مقاومت کنن. قبل از اینکه فرمانده توپخانه، سرگرد الکساندر دستور بده که برجک‌ها و ژنراتورها رو منفجر کنن، آلمان‌ها وارد شدن  و افراد باقی‌مانده رو به اسارت گرفتن. توی این اوضاع و دود غلیظی که درست شده بود، الکساندر و تعدادی دیگه از سربازها و فرمانده‌ها تونستن فرار کنن. اما وقتی لباس معمولی پوشیده بودن و داشتن در شهر پرسه می‌زدن، شناسایی شدن و دستگیر شدن. سرگرد الکساندر به زندان سیمفروپل منتقل، شکنجه و در نهایت تیربارون شد.۲۰ ژوئن بالاخره آلمان‌ها به لبه شمالی رسیدن و این اتفاق به این معنی بود که شریان حیاتی مقاومت یعنی رسیدن تدارکات یا نیروی کمکی به بندر از بین رفت.اولین اتفاق بعد از این موضوع، برگشتن رزمناو کامینترن که در راه سواستوپل بود مجبور شد برگرده به مبدا حرکتش. اما در کازاچکا، کامیشوا و خلیج استریلتسکا، زیردریایی‌ها و شناورهای روس هنوز می‌تونستن پهلو بگیرن.هواپیماهای داگلاس دی‌سی-۳ از نیروی هوایی ویژه مسکو برای خارج کردن زخمی‌ها استفاده می‌شدن. گریگوری زمِکوفسکی به عنوان یکی از شاهدین این صحنه میگه: «هزاران زخمی در فرودگاه روی زمین خوابیده بودن و هواپیما فقط می تونست ۲۵ نفر رو با خودش ببره. خلبان به کسایی که باید برده می‌شدن اشاره می‌کرد. چقدر چشم با امید و ناله به اونها دوخته شده بود.»در اغلب اوقات این هواپیماها می تونستن چند ده تُن مهمات رو در روز با خودشون بیارن. اما سواستوپل به صدها تن مهمات در روز احتیاج داشت.در ۲۶ ژوئن زیردریایی اس-۳۲ در راه سواستوپل بود و سوخت و گلوله خمپاره حمل می‌کرد. در جنوب‌غربی یالتا این زیردریایی زیر حمله هواپیمای آلمانی قرار گرفت و منفجر شد. این انفجار اونقدر مهیب و بزرگ بود که از ۳۰ کیلومتر دورتر هم پیدا بود.دیگه می‌شد گفت که مواضع شوروی در شمال فروپاشیده بود، ولی هنوز شهر در حال مقاومت بود و تسلیم نمی‌شد. در جنوب یه کم اوضاع فرق داشت. یگان ۳۰ام آلمان توسط مواضع روس‌ها در ارتفاعات ساپون متوقف شده بود. منشتاین در خاطراتش نگرانی اصلی رو اینطوری توضیح داده: «راهکار مشخص برای برون‌رفت از این وضعیت،‌در تغییر مسیر حمله اصلی به ناحیه جنوبی بود. اما انتقال لشکرهای پیاده از شمال به جنوب چندین روز وقت می‌گرفت و به دشمن فرصت استراحت و سازماندهی مجدد می‌داد. یه بار دیگه منشتاین یگان هوایی ریکتهوفن رو از دست داد. با این اوضاع احتمالا سواستوپل می‌تونست باز هم زنده بمونه و ادامه بده. ملوانان با سرعت زیاد داشتن برای کشتی‌های بزرگ اسکله می‌ساختن و چند روزه تموم شد. به این ترتیب دوباره نیروهای کمکی و مهمات تونستن به سمت سواستوپل سرازیر بشه.در ۲ بامداد ۲۹ ژوئن آلمان‌ها ۱۳۰ قایق هجومی از ساحل شمالی سواستوپل به آب انداخت و راهیشون کردن. زیر پوشش دود و آتش سنگین توپخانه، اونها به خلیج و ساحل جنوبی رسیدن. ناگهان آلمان‌ها به دو خط دفاعی باقیمونده سواستوپل رسیدن. کارهایی که فون منشتاین انجام داده بود، روس‌ها رو بی‌دفاع کرده بود. عبور از خلیج برای اونها ریسک بالایی داشت و همون شب منشتاین از شاهراه یالتا حمله خودش رو شروع کرد.  در بالای ارتفاعات ساپون، ضربات دو طرفه‌ای که منشتاین انجام می‌داد، باعث فروپاشی مامل مواضع روس‌ها شد. واحدهای باقی‌مونده روس‌ها شروع کردن به دفاع و مقابله ولی در نهایت دچار کمبود مهمات شدن. سقوط سواستوپل از همیشه نزدیک‌تر بود و میشد حدس زد که خیلی زود سواستوپول سقوط خواهد کرد. در نهایت سواستوپول سقط می‌کنه و به دست نیروهای آلمان می‌افته. بعد از تصرف آلمان‌ها شروع می‌کنن به پاکسازی شهر از نیروهای المان.استالین دستور داد افراد مهم با هواپیما از اون منطقه خارج بشن. عصر همون روز دریاسالار اوکتیبیرسکی به همراه ۲۳۲ نفر دیگه محل رو به مقصد قفقاز ترک کردن. تعداد دیگه‌ای از افسرای ارشد هم تصمیم داشتن که با استفاده از زیردریایی فرار کنند. و خب میشه حدس زد که بقیه که مجبور به موندن بودن چه حال و روزی داشتن. منظره حضور اون‌ها پشت خطی که سربازها برای جلوگیری از حمله اونها درست کرده بودن شبیه به شورش بود و تنش بالا گرفت. بالاخره تیراندازی شد و یکی از تیرها باعث جراحت افسردریایی پشت سر ژنرال پتروف شد و با این آشوب‌‌ها امنیت زیردریایی به خطر افتاد. همون شب برای تامین امنیت، زیردریایی به نوروسیسک رفت.در لبه شرقی دریای سیاه، بعضی فرماندهان انتخاب کردن کنار سربازهاشون بمونن. رییس ستاد کوبالیوک از گارد ساحلی اعلام کرد که در کنار یگانش باقی می‌مونه و همونجا می‌میره. کلنل میخائلوف صندلی‌اش رو در آخرین هواپیما رها کرد و برگشت پیش سربازهاش و در نهایت در حومه سواستوپل کشته شد. خیلی‌های دیگه هم همین کار رو کردن و در نهایت کشته شدن. ولی در کنار همرزم‌هاشون موندن و اونها رو بزدلانه ترک نکردن.اما کسایی که باقی‌گذاشته شدن، احساس کردن که بهشون خیانت شده و فنا شدن اونها اهمیتی نداره. از بین ۸۰ هزار نفری که خیلی زخمی بودن، حالا باید با مرگ یا رفتارهای وحشیانه آلمان‌ها روبرو می‌شدن و در اردوگاه‌های جنگی آلمان‌ها باقی‌ می‌موندن.اما در این بین تعدادی هم خودشون رو نباختن و شروع کردن با الوار یا هرچیز دیگه‌ای که دم دست داشتن قایق درست کردن. یه تعدادی هم تیوب و چیزهای دیگه از بارکش‌ها و قایق‌های غرق شده بقی‌مونده بود که می‌شد باهاشون شناور ساخت. تعداد زیادی از این شناورها ساخته و به آب انداخته شد ولی خب تعدای زیادی ازشون با شلیک و آتش آلمان‌ها غرق شدن. اونهایی که باقی‌مونده بودن تونستن با چند ساعت پارو زدن به لنج‌هایی که به سمت سواستوپل عازم بودن روبرو بشن و به سمت ساحل حرکت کنند. ولی هر چی به ساحل نزدیک‌تر می‌شدن، شدت آتش حمله آلمان‌ها بیشتر می‌شد و کار به جایی رسید که از یه حدی بیشتر نمی‌تونستن جلوتر برن. چند ساعت بعد و در سپیده دم، لنج‌ها یک شناور دیگه رو هم پیدا کردن و افراد اون رو نجات دادن و یه سمت نوروسیسک حرکت کردن. جالبه بدونید که ۲ سال بعد و در عملیات آزادسازی سواستوپل، همین افرادی که نجات پیدا کرده بودن به عنوان پیروز و فاتح به سواستوپول برمی‌گردن. می ۱۹۴۴ این آلمان‌ها بودن که ناامیدانه شناور می‌ساختن و به آب می‌نداختن و فرار می‌کردن. ارتش سرخ به عنوان ارتشی مجازات‌گر بر می‌گرده و متجاوزین رو به سزای اعمالشون می‌رسونه و انتقام خونینی رو از شکست ۱۹۴۲ خودش می‌گیره.</description>
                <category>احسان طریقت</category>
                <author>احسان طریقت</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jun 2019 11:23:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متن اپیزود ۱۰ پادکست پرچم سفید - بخش دهم روایت جنگ جهانی دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsantarighat/%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B1%DB%B0-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%DA%86%D9%85-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%85-rukbgdgejfgz</link>
                <description> این متن اپیزود دهم پادکست پرچم سفید هستش که منتشر میشه. می‌تونید این پادکست رو از لینک‌های زیر دنبال کنید: (کست باکس - اپل پادکست - شنوتو - ناملیک)اپیزود دهم رو هم می‌تونید از همینجا گوش بدید. https://castbox.fm/app/castbox/player/id1480796/id149513505 جولای ۱۹۴۱ هیتلر تهاجم خودش رو به شوروی شروع کرد و این تهاجم برق‌آسا طبق معمول به نظر می‌اومد که توقف ناپذیره. اما امید شوروی برای نجات با یک خط دفاعی زنده موند. خطی به اسم «خط استالین»در یکی از روزهای اولیه تهاجم آلمان به شوروی که یگان موتوری آلمان در غرب اوکراین در حال پیشروی بود،‌به یکباره آتش مرکباری این یگان رو در بر گرفت. آلمانی‌هایی که زنده مونده بودن به سرعت سنگر گرفتن و به بررسی وضعیتی که گرفتارش شده بودن مشغول شدن. در بررسی اولیه اونها فکر کردن که این آتیش‌بازی از طرف ارتش سرخی هستش که در میدان نبرد قبلی شکست خورده و در حال عقب‌نشینیه. اما خیلی زود مشخص شد که این آتش از طرف عقبه ارتش در حال عقب‌نشینی نیست. تیراندازی از طرف تیربارهایی بود که از داخل سنگری بتنی ولی مخفی شده‌ در خونه‌ای به ظاهر روستایی انجام می‌شد.جایی که یگان موتوری آلمانی‌ها در اون گرفتار شده بودن، چیزی نبود جز «خط استالین».اما خط استالین چی بود که تونست در طول جنگ بارقه‌های پیروزی رو برای نیروهای روس روشن نگه داره؟ در سال ۱۹۳۰، دیوارهای قلعه‌هایی که در شوروی بود، تقویت شدن و در موارد زیادی حتی جای خودشون رو به خطوط دفاعی بهتر دادن. این خطوط از جایگاه‌های بتنی برای تسلیحات، توپ‌های پیشرفته در برجک‌ها،‌ و موانع ضدتانک تشکیل شده بود. اگر بخوایم مشابه‌های خط استالین رو بگیم، خط دفاعی ماژینو برای فرانسوی‌ها، خط مانهیم برای فنلاندی‌ها، و برای آلمانی‌ها خط زیگفرید رو می‌تونیم اشاره بکنیم. غربی‌ها اسم این خط رو گذاشته بودن خط استالین. خط استالین به عنوان یک خط دفاعی برای روس‌ها در جبهه غربی ساخته شده بود، اما تفاوت‌های عمده‌ای با ماژینو یا زیگفرید داشت. چیزی که ازش به عنوان خط دفاعی اسم برده می‌شد در حقیقت یک خط دنباله‌دار و ممتد نبود. خط استالین درواقع رشته‌ای از مناطق دفاعی بود که در جبهه غربی کشیده شده بود. و خب این تکه‌تکه بودن هم شاید دلیلی منطقی داشت که می‌تونیم ازش به طولانی بودن خطوط مرزی شوروی در غرب بود که کار ساخت یک خط دفاعی ممتد رو خیلی هزینه‌بر می‌کرد.استحکاماتی که در این خطوط در نظر گرفته می‌شد به یک سازه بتنی مستحکم و چند تیربار و تبدیل کردن تانک‌های قدیمی و فرسوده‌ای که دیگه به درد نبرد در میدان جنگ نمی خوردن به برجک توپ خلاصه می‌شد. عمر این خط دفاعی زمانی که آلمانی‌ها حمله خودشون رو شروع کردن، ۱۳ سال بود. هم از لحاظ فرسودگی میشه گفت دیگه وضع خوبی وجود نداشت و هم اینکه در اکثر نقاط دفاعی، فاقد تجهیزات مدرن ضدتانک بودن.نکته دیگه‌ای هم که باید بهش توجه کنیم پیشروی و حمله نیروهای شوروی به لهستان بود که باعث شده بود شوروی پیش‌روی‌های خوبی داشته باشه ولی درنهایت با دور شدن از این نقاط دفاعی، اونها رو با سرباز و تسلیحات محدود تقریبا تنها بذاره. با پیشروی روس‌ها تعدادی خط دفاعی دیگه جلوتر کشیده شد که اونها کمی مدرن‌تر بودن ولی از لحاظ تعداد خیلی نمی‌شد روی اونها حساب جدی باز کرد. وقتی که آلمان‌ها حمله خودشون رو شروع کردن، روس‌ها به سرعت سعی کردن این خطوط رو بازسازی کنن و بتونن به میدان جنگ و دفاع برگردونن.هفته‌های اول جمله آلمان به شوروی درحال گذر بود و به نظر می‌رسید که این حمله برق‌آسا توقف‌ناپذیره. ژنرال‌های روس چاره‌ای نداشتن جز این که به این خطوط دفاعی یعنی خط استالین دل ببندن و امیدوار باشن که درست و خوب کار کنه و بتونه جلوی حمله آلمان‌ها رو بگیره.حالا نوبت به آزمون خط دفاعی استالین بود. اولین یگان آلمانی که با خط استالین روبرو شد، ارتش یکم پنزر بود؛ ارتشی که توسط یکی از بهترین و باتجربه‌ترین فرماندهای ورماخت یعنی ایوالد وون کلایست رهبری می‌شد. وون کلایست در ۱۹۴۱، ۶۰ ساله بود و تجربه خوب خودش رو با رهبری یگان سوارکاران در جنگ جهانی اول شروع کرده بود و حالا هم یکی از بهترین فرماندهای آلمانی بود که داشت به عنوان فرمانده ارشد، ارتش پنزر آلمان رو رهبری می‌کرد. وون کلایس در سال ۱۹۴۰ نقش پررنگی در سقط فرانسه، شکستن خطوط دفاعی فرانسوی‌ها در سدان و از همه مهمتر در محاضره متفقین در دانکرک داشت. البته این همه تجربه در نهایت عاقبت خوبی نداشت و در پایان جنگ، وون کلایست توسط آمریکایی‌ها دستگیر شد و به شوروی تحویل داده شد، محاکمه و به جنایت جنگی محکوم شد و به زندان افتاد که در نهایت در سال ۱۹۵۴ هم از دنیا رفت.اما برگردیم به خط استالین و ببینیم که وون کلایست چه تجربه‌ای از برخورد با این خط داشت. خط استالین، وون کلایست رو خیلی نگران نکرده بود. نیروهای وون کلایست طبیعتا از قبل برای برخورد با این خط دفاعی تمرین کرده بودن و حسابی آماده بودن. بخش از تیم هجومی آلمان‌ها رو گردان‌های پیاده‌نظام تشکیل می‌داد که تیم مهندسی رزمی و توپخونه سبک هم اونها رو همراهی می‌کردن.سرباز‌های آلمان سعی کردن که مواضع دشمن رو دور بزنن تا نسبت به آتش‌دشمن ایزوله بشن و صدمه نبینن. وقتی که موقعیت خودشون رو مستحکم می‌کردن، به سنگر‌های دشمن از پشت حمله می‌کردن. این حمله رو اونها با مواد منفجره که به داخل سنگر می‌نداختن شروع می‌کردن. تاکتیک دیگه‌ای که نیروهای وون کلایست بکار می‌بردن، آتیش مستقیم شعله‌افکن‌ها از روزنه‌ی دید سنگر بود.ارتش یکم پنزر همینطور که حمله خودشون رو شروع کرده بودن، در چند نقطه اون هم به طور همزمان به خط استالین برخورد کردن. یکی از این نقاط در راه کیِف بود که حدود ۳ روز نبردشون طول کشید. ۴ جولای ۱۹۴۱ بود که لشکر چهاردهم پنزر درگیری خودش رو در راه کیف با خط استالین شروع کرد. به محض آمادگی برای یورش به مواضع شوروی، زیر حمله هوایی قرار گرفتن. همین موضوع باعث شد اونها به سمت خط استالین حمله خودشون رو شروع کنند. آلمانی ها به داشتن برنامه و قدم به قدم و با حوصله پیشرفت کردن معروفن. این جا هم همین اتفاق افتاد. نیروهای آلمانی به آرومی ولی قدم به قدم استحکامات خط دفاعی استالین رو تصرف می‌کردن و در خط دفاعی، راهشون رو باز می‌کردن.۸ جولای اونها به «شاهراه ژیتومیر» وارد شدن. اونها در جنوب به «آستروپول» هم نفوذ کردن. حالا می‌شد گفت که مسیر حرکت برای پایتخت اوکراین، یعنی کیف هموار شده بود. اما پیشروی به این سادگی‌ها هم نبود. حالا پیشروی کردن در مواضع توپهای مخفی شوروی شروع شده بود. هر کدوم از این سنگر‌های خط استالین باید با توپ‌های سنگین نابود می‌شد.توقف بعدی اما، شهر «بِردیچِف» بود؛ جایی که بازمانده‌های ارتش سرخ یک بار دیگه عقب‌نشینی کرده بودن. خط استالین، ارتش پنزر وون کلایست رو فقط برای چهار روز تونست نگه داره. وقتی خبر شکسته شدن خط دفاعی استالین به «ژنرال کیِرپونوس»،‌فرمانده جبهه جنوب غربی رسید، ژنرال فقط یک جمله گفت، :«با این اتفاق، ما بهای زیادی رو پرداخت خواهیم کرد.»میخاییل پتروویچ کیرپونوش، قهرمان شوروی لقب گرفته بود. بالاترین درجه به خاطر فرماندهی‌اش در خلال جنگ شوروی –فنلاند در سال ۱۹۴۰. سال ۱۹۴۱ پتروویچ به فرماندهی منطقه ویژه نظامی کیِف منصوب شد. پتروویچ فرماندهی زیرک، شجاع و پر انرژی بود. اما مشکلی که وجود داشت، این بود که خیلی‌های به ترفیع درجه سریع پتروویچ حسادت می کردن.صبح ۹ جولای ۱۹۴۱،‌تانک‌های وون کلایسن به ژیتومییر رسیدن. فرمانده کل ارتش جنوب پیامی به برلین فرستاد با این مضمون: «ضروریه که پیشروی رو ادامه بدیم و کیف رو غافلگیرانه تصرف و از ارتش سوم استفاده کنیم.» اما همونطور که قبلا هم شنیدید و دیدیم،‌هیتلر اولویت‌های دیگه‌ای داشت. به خاطر همین اولویت‌ها هم بود که به وون کلایست دستور داد به جنوب بره. دستوری که توی اپیزود قبلی دیدیم که برای کمک به محاصره نیروهای شوروی در حومه اومان بود. اگر این اتفاق نمی‌افتاد، وون کلایست فقط چند روز زمان لازم داشت که کیِف رو تصرف کنه و شاید سرنوشت جنگ جور دیگه‌ای رقم می‌خورد.خطری خیلی جدی در کمین پایتخت اوکراین بود. فرمانده کل جبهه جنوب غربی با یکی از دیدبان‌ها دیدار کرد. افسر ارشدی که اخبار پیشروی آلمان‌ها رو گزارش میکرد.فرماندهی شوروی، تمام نیروهای ذخیره‌اش رو راهی کیف کرد. چتربازها، خدمه تانک‌های که بدون تانک مونده بودن، یگان‌های پلیش سیاسی، و در نهایت تفنگداران دریایی. همه و همه به میدون فراخوانده شدن تا از شهر دفاع کنن. روس‌ها می‌دونستن که اولین حمله ارتش آلمان از طریق شاهراه ژیتومیر هستش. به همین خاطر اونها در جایی که آلمان‌ها باید از رود ایرپین رد می‌شدن، کمین کردن و آماده نبرد شدن. ولی به محض اینکه نیروهای آلمانی به پل روی رود ایرپین رسیدن، توقف کردن. و چند لحظه بعد پل منفجر شد!آلمان‌ها به استحکامات ناحیه کیف رسیده بودن؛ آخرین مرحله از خط استالین. اگر اونها می‌تونستن این خط رو نابود کنن یا ازش بگذرن، دیگه با خط استالین روبرو نمی‌شدن. ولی خب خط استالین هم آماده خوشامدگویی به مهاجمان بود.وون کلایست تقریبا به کیف رسیده بود اما پنزرها به سرباز نیاز داشتن تا بتونن مقاومت شهر رو در هم بشکنن. ولی پیاده‌نظام خیلی عقب‌تر بود. وون کلایست داشت با زمان هم می‌جنگید چون به جای تمرکز روی تصرف کیف، دستور رسید که به جنوب حرکت کنه اون هم برای محاصره نیروهای شوروی در حومه اومان.همزمان سربازای آلمانی راهشون رو در خط استالین باز می‌کردن تا به جنوب غربی برسن. پیشروی آلمان‌ها به خوبی انجام می‌شد چون اونها رو خودشون رو به تسلیحات جدید و هجومی مجهز کرده بودن. حالا ۱۵ جولای ۱۹۴۱ شده. ارتش هجومی آلمان برای کمک به ارتش زرهی جنوب به خط استالین اعزام شدن؛ جایی که از شهر اوکراینی وینیِتسیا حفاظت می‌کردن. تسلیهات هجومی آلمان که ارتش سرخ در مقابله با اونها شوکه شده بودن زاییده تفکرات ژنرال اریک فون مَنشتاین بود. در ۱۹۳۵ اریک به فرماندهی کل نامه‌ای می‌نویسه و می‌گه: «تسلیحات هجومی باید هماهنگ با پیاده‌نظام عمل کنند. اونها نباید مثل تانک حمله یا برای ایجاد رخنه تلاش کنند. این تسلیحات باید از سربازها برای نابودی استحکامات دشمن حمایت کنند. پیاده‌نظام نباید مثل تانک‌ها عملیات گسترده انجام بدن. بلکه باید در گروه‌های مجزا اعزام بشن. پیاده‌نظام باید قابلیت خنثی کردن سنگرهای توپ را داشته باشن.»در سال ۱۹۴۰، ارتش آلمان اولین اولین توپ هجومی خودش رو دریافت کرد. توپی ملقب به اشتوگ ۳. این توپ روی شاسی تانک سوار و مسلح به توپ کوتاه ۷۵ میلیمیتری شده بود. این توپ جثه کوچیکی داشت و زرهش از اغلب تانک‌ها ضخیم‌تر بود. جلوی این توپ هم طوری طراحی شده بود که تقریبا برای سلاح‌های ضدتانک‌های استاندارد شوروی غیرقابل نفوذ بود. وقتی که زمان حمله می‌رسید، وظیفه اشتوگ نزدیک شدن به سنگر سلاح‌های دشمن بود و برای نابودی باید مستقیم به روزنه‌های دیدبانی سنگر شلیک می‌کرد.خیلی زود، اشتوگ ۳ به پرتیراژترین خودروی زرهی آلمان در جنگ تبدیل شد. اما در ۱۹۴۱ تعداد کمی از اشتوگ‌ها در عملیات‌های جبهه جنوب شرقی مشغول بودن. مواضع ارتش سرخ در حموه لِتچیف توسط توپخونه آلمان و تسلیحات هجومی کوبیده شد.دفتر خاطرات جنگ لشگر چهارم کوهستان آلمان هجومشون رو اینطوری توضیح میدن: «بعد از ۳ ساعت از شروع کوبیدن توپخونه یگان‌های هجومی کوهستان و گروه‌های مهندسین جلو رفتن. تا ساعت ۹:۳۰ تمام هدف‌ها به تصرف در اومدن.» خط استالین یه بار دیگه هم شکسته شد و بقیه واحدهای ارتش سرخ اگر عقب‌نشینی نمی کردن به زودی دور زده می‌شدن. شکسته شدن خط استالین در لِتیچف برای فرماندهی شوروی فاجعه بود. مارشال سِمیون بودیونی فرمانده ناحیه جنوب غرب در اوکراین بود. بودیونی فرمانده دو صف شد که این دو صف معادل یک ارتش برای شوروی بود. اون یه گزارش عجیب و صریحی رو به استاوکا یا همون فرماندهی عالی شوروی در مسکو فرستاد. گزارشی که بودیونی ارسال کرد شامل موارد زیر بود:بند اول: برگرداندن وضعیت به قبل از رخنه دشمن با نیروهای فعلی ممکن نیست.بند دوم: مقاومت بیشتر با ارتش‌های ششم و دوازدهم در موقعیت‌هایی که درحال حاضر در اونها قرار دارن، احتمالا به تسلیم شدن و نابودیشان ظرف ۱ تا ۲ روز منجر خواهد شد.سمیون میخایلوویچ بودیونی ارتشبد شوروی یک بولشوویک افسانه‌ای بود و به عنوان یکی از نزدیک‌ترین افراد به استالین هم به شمار می‌رفت. اون در اوایل زندگیش به عنوان پسر یه کشاورز فقیر به ارتش پیوست و بعد از مدتی به فرماندهی لشکر یکم سوارکاران ارتش سرخ در جنگ داخلی روسیه منصوب شد. بودیونی یک سوارکار بی‌نظیر بود و به شدت معتقد بود که تانک‌ هیچوقت جای اسب رو نخواهد گرفت. همین طرز فکر باعث شده بود که از جنگ مدرن چیزی ندونه و بی‌اطلاع مونده بود.بودیونی برای عقب‌نشینی ارتش‌های ششم و دوازدهم به رود دنیپر از فرماندهی عالی ارتش شوروی اجازه خواست. این اجازه صادر شد و نیروها به سرعت عقب‌نشینی کردن. در ابتدا همه چی به نظر خوب و مساعد می‌اومد. ژنرال هوبه، فرمانده لشکر ۱۶ پنزر گفته که: «قادر به انجام هیچکاری نیستیم. ما فقط می‌تونیم کاروان‌های قهوه‌ای رو ببینیم که از دستمان فرار می‌کنند و به شرق میرن.» فرانس هالدر، رییس ستاد کل ارتش هم ناامیدی خودش رو اینطوری بیان کرده: «دشمن یک بار دیگه تونست راهی رو برای عقب بردن نیروهاش از چنگال ما پیدا کنه. با ضدحمله‌های شدید و مهارتی عالی، اونها توانایی این رو داشتن که صحیح و سالم فرار کنند.» اما این یه روی قضیه بود. این دفعه عقب‌نشینی‌ای در کار نبود.طبق دستورات پیشوا، ارتش پنزر وون کلایست در حال حرکت به سمت جنوب بود تا بتونه نیروهای در حال عقب نشینی شوروی رو قیچی کنه. در سوم آگوست تله در اومان بسته شد. نیروهای محاصره شده برای نزدیک به دو هفته جنگیدند ولی شانسی برای بقا نداشتند.تعداد بسیار زیادی کشته و مجروح و تعداد بسیار زیادی اسیر شدند. دو فرمانده ارتش، موزیچِنکو و پُنودِلین، در بین ۱۰۳‌هزار اسیر روز بودن. اکثر این افراد به علت گرسنگی یا بیماریی که اسمش رو گذاشته بودن بیماری خندق اومان مُردن. البته ژنرال ارشد، پُنودِلین از اسارت آلمانی‌ها جون سالم به در برد و وقتی جنگ تموم شد، توسط نیروهای شوروی آزاد شد. ولی بعدش اون و معاونش به اسم ژنرال کیریلوف توسط «اسمِرش» یا همون سرویس ضدخرابکاری شوروی دستگسر شدن. بعد از ۵ سال تحقیق درباره رفتار این دو نفر، هر دوشون که به بزدلی و خیانت متهم شده بودن، گناهکار شناخته و تیربارون شدن. فقط این دو ژنرال نبودن که دستگیر شدن. سپهبد موزیچنکو فرمانده ارتش ششم هم از اردوگاه‌های آلمان زنده بیرون اومد. اون هم در پایان جنگ توسط اسمِرش دستگیر شد. اما با تعجب موزیچنکواز هرگونه تخلفی تبرئه شد. استدلالشون برای تبرئه موزیچنکو هم جراحت‌های خیلی شدیدی بود که اون در زمان اسارت دچارشون بود. موژیچنکو نه تنها تبرئه شد بلکه سمت جدیدی نظامی هم گرفت و دوباره به کار گرفته شد.برگردیم به نبرد اومان. بعد از پیروزی ارتش آلمان در نبرد اومان، ارتش پنزر وون کلایست در شرق پیشروی گسترده‌ای کرد. در بندر نیکولایِفِ‌ اونها غنائم زیاد و باارزشی رو به دست آوردن. یک ناو نیمه کاره، یک ناوشکن و دو زیردریایی فقط بخشی از این غنائم باارزش بود. خدمه تانک‌های آلمانی در اینباره گرفتن که: «دشتی از جرثقیل و زیردریایی‌های پهلو گرفته شده در زیرشون که مثل ماهی‌های غول‌پیکر در ساحل بودن.»ولی برخلاف اونها، فرمانده‌شون یعنی وون کلایست ناراضی بود. از نظر وون کلایست اونها کیلومترها با جایی که باید باشن فاصله داشتن. تانک‌های وون کلایست صدها کیلومتر پیشروی کرده بودن. مسیر پیشروی‌ ارتشش از قبر سربازها و تانک های نابود شده‌شون به خوبی قابل تشخیص بود. اما اونها بیشتر از هر وقت دیگه‌ای به وون کلایست ایمان آوردن کهمعتقد بود هدف تعیین کننده فقط و فقط یک جاست. جایی به اسم مسکو.بعد از ۵۰۰ کیلومتر پیشروی کردن، پیاده‌نظام ارتش ششم آلمان بالاخره به حومه کیف رسید. تجهیزاتی که به حومه کیف رسیده بود، شعله‌افکن، توپ‌خونه سنگین، و توپ‌های هجومی اشتوگ ۳ بود. در ۳۰ جولای، ارتش ششم حمله‌ای هماهنگ به مواضع جنوبی شهر انجام داد. دلیل انتخاب موضع جنوبی هم این بود که مجبور نبودن در مواضع رود ایرپین بجنگن. ارتش سرخ باز هم مجبور شد که برای چندمین بار عقب‌نشینی کنه. تعداد بسیار زیادی از یگان‌ها توی سنگرهاشون قیچی شدن ولی تا اونجایی که می‌تونستن به نبرد ادامه دادن. سنگر ۱۳۱ نزدیک کریمینشه حملات آلمانی‌ها رو یکی پس از دیگری دفع کرد. فرمانده اونها، یک ستوان ۱۹ ساله به اسم یاکونین بود که از عمر فرماندهی‌ش فقط ۶ هفته می‌گذشت. بالاخره آلمانی‌ها درِ ورودی سنگر رو منفجر کردن و هیچ اسیری نگرفتن. سنگر ۱۲۷ که در همسایگی این سنگر قرار گرفته بود، برای ۳ روز مقاومت کرد و وقتی به سکوت فرو رفت که دیگه مهماتی برای تیربارهاش باقی نمونده بود. وقتی آلمان‌ها درِ این سنگر رو منفجر کردن با دو سرباز مرده و سه مجروح که حالشون وخیم بود روبرو شدن. (دقیقه ۲۱)بالاخره ۴ آگوست که فرا رسید، آلمان‌ها شدت حملاتشون به کیف رو شدیدتر از قبل کردن. از جبهه سمت چپ یا جناح چپ، نزدیک ویتا پُشتُوا، آلمان‌ها رشته‌ای از سنگرها رو تصرف کردن. روز بعد اونها به دومین خط دفاعی کیف حمله‌ور شدن. اما ورق زدن داستان جنگ با شوروی دیگه داشت برای آلمان‌ها هزینه‌های سنگین‌تری رو رقم می‌زد. فرانس هالدر، رییس ستاد مشترک ارتش آلمان هشدار داد که ارتش جنوبی تلفات سنگینی در کیف متحمل شده. ارتش ششم در حال از دست دادن روزانه ۱۶۰۰ نفر بود.از اون طرف تلفات ارتش سرخ هم زیاد بود. گردان‌های غیرنظامی تشکیل شد و به خط مقدم فرستاده شدن تا بتونن شکاف‌‌ها و گپ‌های به وجود اومده رو پر کنند. همونطور که گفتیم این‌ها مردم عادی بودن و طبیعتا آموزش نظامی ندیده بودن. برای اینکه بشه این افراد رو به جنگ فرستاد، فقط چند هفته آموزش داده می‌شد و این در حالی بود که خیلی از اونها هنوز پرونده نظامی‌شون آماده نشده و بهشون تحویل داده نشده بود. وقتی هم که کشته می‌شدن، هویتشون از روی برگه‌های حزبی‌شون شناسایی می‌شد یا حتی خیلی از اونها اسم و هویتشون از روی کتاب‌های درسی که همراه داشتن شناسایی می‌شدن. در ۶ آگوست، در مه غلیظ صبحگاهی،‌آلمان‌ها حمله خودشون رو به خط دوم دفاعی کیف شروع کردن. نبرد شروع و شد و فراز و نشیب زیادی داشت. اما میشه از خاطرات هالدر روند دقیقش رو متوجه شد: «خطوط دفاعی در اطراف کیف شکافته شد.» بالاخره سربازهای هیتلر به حوه کیف رسیده بودن. جاهایی مثل پیریگوف، میشِلوفکا، گولوسیف پارک و دو دانشکده فنی شهر.یکی از جاهایی که جالب بود و جلب توجه می‌کرد، نزدیک بودن تنها چند مایلی آلمان‌ها با رود دنیپر و پل روی این روی بود. در غرب هم اونها به فرودگاه ژولیانی رسیده بودن که هنوز توسط یگان پنجم چتربازای ژنرال رودیمتسف نگه داشته شده بود. این چتربازهای به خاطر نوع لباس و کلاه چرمی‌‌شون خیلی شبیه به خلبان‌ها بودن. در اون سال یعنی ۱۹۴۱ از این افراد به عنوان پیاده‌نظام ویژه استفاده می‌شدن. اونها به خوبی آموزش دیده بودن و روحیه بالایی هم داشتن. فرمانده این یگان، ستوان الکساندر ایلیچ رودیمتسِف بود که به عنوان یه سرباز کارآزموده ازش یاد می‌شد؛ کسی که به عنوان «قهرمان شوروی» لقب گرفت. ایلیچ یک فرد شجاع و محبوب نزد افرادش بود.  ۱۸ ماه بعد ایلیچ ماموریت دفاع از استالینگراد رو به دست میاره و باعث میشه بهش لقب «خانه‌دار» در شوروی اعطا بشه. در ۱۹۴۳ هم فرماندهی لشگر گارد تفنگداران ۳۲ام رو به عهده می‌گیره. این لشگر همون لشگری هستش که نیروهای ارتش سرخ رو تا پراگ در چک با خودش به پیش می‌بره.در غروب ۹ آگوست ۱۹۴۱ توپخانه شوروی نزدیک فرودگاه شروع کرد به شلیک. ۱۰ دقیقه بعد چتربازهای رودیمتسف حمله خودشون رو شروع کردن. در ابتدا آلمان‌ها فکر کردن که این حمله از طرف خلبان‌های فرودگاه صورت گرفته و طبیعتا این یک حمله از روی ناامیدی هستش و نباید خیلی جدی گرفته بشه. اما خیلی زود فهمیدن که اشتباه می‌کنن. با طلوع آفتاب و شروع نبرد، چتربازهای روس تونستن آلمان‌ها رو ۳ کیلومتر به عقب برونن اما از این اتفاق مهمتر، خریدن وقتی بود که برای شهر کیف اتفاق افتاد و اونها تونستن وقت بیشتری رو برای سازماندهی دفاعی خودشون داشته باشن.هر روزی که مقاومت بیشتری صورت می‌گرفت، نیروهای خیلی بیشتری هم به شهر می‌رسیدن و گزارش رسیدن ارتش سرخ در شهر با قطار ۲۸۴ تفنگداران ثبت می‌شد. دیگه وقتش بود که نبرد خط استالین در حومه اومان که نبرد بسیار خونینی هم بود، با همه تلفاتی که داشت، حداقل باعث شد که پیشروی آلمان‌ها کند بشه. و هر روز و هفته‌ای که بیشتر این مقاومت طول می‌کشید، ارتش سرخه قوای تازه نفس بیشتری رو به شرق می‌فرستاد.گروه‌هایی تقویتی و تازه نفسی که برای دفاع از شهر ارسال می‌شدن، در ارتش ۳۷ام سازماندهی شدن و دیگه وقتش شده بود که ضدحمله گسترده و همه‌جانبه‌ای رو شروع کنند. در ۱۴ آگوست ضدحمله‌های اونها موفقیت‌آمیز بود و تونستن تعداد زیادی از شهرهای جنوبی رو آزاد کنند. همینطور سنگرهای ۲۰۵، ۲۰۶ و ۲۰۷ بعد از اینکه چند روزی رو در تصرف آلمان‌ها بودن، آزاد و بازپسگیری شدن. دو حلقه دفاعی دیگه هم در شهر کیف احیا شد. دیگه اوضاع اونطوری که در چند روز گذشته آروم و رووون برای آلمان‌ها پیش می رفت نبود. در اواخر آگوست، سرویس اطلاعاتی شوروی گزارش داد که فعالیت دشمن در اطراف کیف کم شده و کاهش پیدا کرده. دیگه شرایط طوری شده بود،‌با اینکه جنگ بیرون از شهر و در حومه ادامه داشت، ولی داخل کیف زندگی مثل قبل در جریان بود. آب و برق هر دو در جریان بود، قطارها و اتوبوس‌ها همچنان در حرکت بودن. اما با این حال نشر اطلاعات در مورد جنگ به شدت کنترل می‌شد. عده کمی می‌دونستن که اوضاع چقدر وخیم بوده و هنوز هست.اما در همین دوران و روزگار بود که هواپیمای ترابری یونکرز وارد فرودگاهی مخفی در پروس شرقی شد. داخل این هواپیما ژنرال گودریان فرمانده ارتش دوم پنزر آخرین اقدامات خودش رو برای گفت‌وگو با هیتلر انجام می داد. همونطور که توی قسمت قبل شنیدید، دستور آدولف هیتلر برای حرکت دادن ارتش پنزر گودریان به سمت کیف با مخالف ژنرال روبروو بود و گودریان می‌خواست که برای صحبت با هیتلر به برلین بره. بالاخره ژنرال به پناهگاه پیشوا رسید تا اون رو متقاعد کنه که در حال یک اشتباه استراتژیک مهلکی هستش که می‌تونه نابودکننده باشه.هیتلر در اون روزها از پیشرفت کند ارتش جنوبی نگران بود. دلیل محکمی که هیتلر برای تصرف اون سرزمین‌ها داشت، استفاده از زمین‌ها غنیِ اوکراین و منابع گران‌قیمت برای ارتش بود. مقاومت سرسختانه روس‌ها در جنوب یک برآمدگی خیلی خطرناک در خطوط دشمن ایجاد کرده بود که می‌تونست جناح جنوبی ارتش مرکزی رو تهدید کنه. هیتلر علاوه بر اینکه از این موضوع نگران بود از موضوع مهم دیگه‌ای هم نگران بود که چیزی نبود جز امکان حملات هوایی به میادین نفتی رومانی از طرف ارتش سرخ. بمبارانی که از پایگاه‌های کریمه بلند می‌شدن.بالاخره تصمیم این بود که ارتش دوم پنزرهای گودریان به جنوب بره تا قوای مدافع روس در کیف رو محاصره کنه. و خب می‌دونیم که گودریان مخالف این نقشه بود و همونطور که می‌دونیم تمام توجه گودریان به مسکو بود. مسکویی که هدف کلیدی برای فتح نبرد بزرگ بین دو کشور بود. به نظر اون، این حرکت انحرافی ارتش پنزرهاش به کیف، زمان ارزشمند و ذخایر حیاتی رو هدر می‌داد. و دیگه یواش یواش زمستون وحشتناک شوروی هم در حال فرارسیدن بود.هیتلر با حوصله زیاد به حرف‌های گودریان گوش داد ولی حرفهای ژنرال نتونست عقیده و نظر پیشوا رو تغییر بده. هیتلر در مورد این جلسه اینطور صحبت کرده: «ژنرال‌های من هیچ چیز از اثرات اقتصادی زمان جنگ نمی دونن.» اون فقط همین جواب رو در قبال این جلسه نشون داد. بحث تموم شد و کودریان به جنوب اوکراین لشگرکشی کرد. همزمان با این اتفاق، در ۲۴۰ کیلیومتری جنوب شرق کیف آلمان‌ها از رود دنیپر عبور کردن و با مقاومت خیلی کمی هم روبرو شدن. این ورود نیروها از روی رود دنیپر یک برآمدگی دیگه در خطوط دفاعی شوروی به وجود آورد که به نظر مهم می‌اومد ولی در نهایت فرماندهی شوروی به این برجستگی اهمیت و اولویت نداد. به نظر اونها با توجه به اینکه پلی در اون منطقه وجود نداشت، خیلی موضوع مهمی هم اتفاق نمی‌افتاد. بیشتر نگرانی اونها همون تانک‌ها بودن که داشتن به سمتشون حرکت می کردن.این نگرانی برای فرماندهی ارتش سرخ باعث شد اونها به قوای ژنرال یرمنکو بریانسک دستور حمله به جناح گودریان رو صادر کنن. مشکل بزرگ یرمنکو تنها تعدادی تانک قدیمی داشت و طبیعی بود که در مقابل ارتش پیشرفته پنزرهای گودریان شانسی برای مقاومت نداشتن. در ۱۰ سپتامبر، گودریان به «رومنی» رسید، منطقه‌ای در ۲۱۰ کیلومتری شرق کیف. زمانی که خط محاصره جدی شد، قوای جنوب غربی شوروی خواهان مجوز عقب‌نشینی شد ولی طبق معمول فرماندهی عالی استاوکا مردد بود. اونها هنوز امیدوار بودن که بتونن گودریان رو متوقف کنن و کیف نجات پیدا کنه. همونطور که امروز گفتیم دو تا برآمدگی در ارتش آلمان به وجود اومده بود و یه فرورفتگی که به دلیل عقب‌نشینی‌شون بود. با اینکه این فاصله متغیر بود و کم و زیاد می‌شد و ارتش پنزرها به کمکشون اومده بود، ولی هنوز هم ۱۸۰ کیلومتر فاصله بین دو برآمدگی وجود داشت. در برآمدگی جنوبی،‌ در «کرمنچوک» هم فقط پیاده‌نظام وجود داشت و خب می‌تونست به عنوان نقطه ضعف هم شناخته بشه. پنزرهای وون کلایست هم هنوز با فاصله زیاد در جنوب مستقر بودن. اگر نیروهای ارتش سرخ از کیف عقب‌نشینی می‌کردن، باعث می‌شد که آسیب‌پذیری زیادی براشون به وجود بیاد و این دقیقا همون چیزی بود که در اومان اتفاق افتاد. فرماندهی ارتش شوروی نمی خواست دوباره اشتباهی مثل اومان رو مرتکب بشه.استدلال‌های استراتژیکی که برای فرماندهی وجود داشت، ضد و نقیض و مدام در حال رفت و برگشت بود. اما حقیقت یک چیز بود و بس: استالین نمی‌خواست کیف به دست دشمن بیافته و نبرد کیف رو واگذار کنه. ارتش ۳۷ام باید با ۱۰۰هزار نیرو، شهر رو حفظ می‌کردن.در ۱۱ آگوست، ژنرال کیرپونوس،‌فرمانده جبهه جنوب غربی، با مارشال شاپوشنیکوف رییس ستاد کل ارتش صحبت کرد. ژنرال برای عقب‌نشینی ارتش ۳۷ام از کیف اجازه می‌خواست تا بتونه با عقبه ارتشش با آلمان‌ها در زمان و مکان درست و مناسبی روبرو بشه. ولی مارشال بهش چنین اجازه‌ای رو نداد. چند ساعت بعد، مافوق کیرپونوس،‌یعنی مارشال بودیونی،‌با درخواستی مشابه با مسکو تماس می‌گیره. درخواست مارشال بودیونی شامل این پیام بود: «نقشه دشمن در محاصره جبهه جنوب غربی از موقعیت ناوگارد-سورسکی تاکرمنچوک است. این موضوع به همه ما واضح و روشنه.»درخواست بودیونی درواقع انتخاب یکی از این دو راه بود که یا تمام نیروها به شرق عقب‌نشینی کنن یا کیف رو رها کنن تا نیروها بتونن از جبهه‌ای کوچکتر دفاع کنن. اما حتما همونطور که خودتون هم حدس می‌زنید استاوکا انعطاف‌پذیر نبود. اونها فقط و فقط یه هدف و در واقع یک دستور داشتن. کیف باید به هر ترتیبی نگه داشته می‌شد. این دستور به طور کامل برای همه خونده شد. دستور این بود «شما حق تخلیه کیف یا نابودی هیچی پلی را بدون مجوز استاوکا ندارید.»با همه خدماتی که انجام داده بود، مارشال بودیونی از فرماندهی عزل شد و جای اون رو مارشال تیموشنکو گرفت. با این عزل و نصب نیروهای بیشتری به برجستگی‌ کیف فرستاده می‌شد. از اون سمت هم تانک‌های آلمانی یکی‌یکی وارد پلهای طولانی ۲ کیلومتری روی دنیپر می‌شدن. مهندس‌های آلمانی به ارتش پنزر وون کلایست کمک کردن که از برجستگی کرمنچوک رد بشن. اون هم به صورتی‌که نیروهای اطلاعاتی شوروی هیچی بویی از ماجرا نبردن. به محض اینکه صبح شد و آفتاب طلوع کرد، وون کلایست حرکتش رو شروع کرد. فرماندهی شوروی انتظار داشت حمله از جبهه شمالی اتفاق بیافته اما کاملا داستان برعکس اتفاق افتاد و ضربه محکم، ناگهانی و مهلک بود و از سمت جنوب وارد شد.وون کلایس و گودریان در حال محاصره کامل کل جبهه جنوب غربی شوروی بودن. در ۱۳ سپتامبر رییس ستاد‌ کیرپونوس، ژنرال توپیکوف تصویری غمگین رو ترسیم کرد: «ما هیچ چیز برای مقابله با دشمن نداریم. کسانی که به رومنی و لوخویتسا رسیده‌ان، پیشروی‌شون مهارشدنی نیست. برای رخ دادن فاجعه فقط بحث بر سر تعداد روزهای باقی‌مانده‌اس». یک بار دیگه کیرپونوس توصیه کرد که از کیف عقب‌نشینی انجام بشه اون هم درست قبل از اینکه نیروهاش در جبهه نبرد تحت حمله گازانبری قرار بگیرن. اما این دفعه هم مارشال شاپوشنیکوف جواب داد: «من فکر می‌کنم که این محاصره، توهی بیش نیست که ملکه ذهن فرماندهان جبهه جنوب‌غربی، و ارتش ۳۷م شده.»اما در میدان نبرد، محاصر به واقعیت تبدیل شده بود. در ۱۴ سپتامبر ارتش یکم و دوم پنزر آلمان، نزدیک لوخویتسا بهم رسیدن. این دو لشگر چیزی در حدود ۵۳۲ هزار سرباز روس رو محاصره کرده بودن. دو روز بعد، کلنکلی از استاوکا به کیف پرواز کرد تا به کیرپونوس وظایف و دستورات جدیدش رو ابلاغ بکنه. ولی دیگه خیلی دیر شده بود و محاصره کامل شده بود. بالاخره اجازه عقب‌نشینی صادر شد. اما دستورات جدید با دستورالعمل استالین درباره کیف متناقض بود. کیرپونوس می‌دونست اشتباهاتی در چنین لحظه‌ها بوده که باعث شده ژنرال‌های قبل از اون اعدام بشن و اون هم در شرایط مشابهی قرار گرفته. اون زرنگی می‌کنه و درخواست تاییدیه کتبی می‌کنه و اگر تاییدیه رو به صورت کتبی ندن، شهر رو ترک نمی‌کرد. تاییدیه استاوکا قبل از نیمه شب ۱۷ سپتامبر به دست ژنرال رسید و کیرپونوس هم به سرعت دستور تخلیه شهر رو صادر کرد. ۴۸ ساعت بعد ارتش سرخ شهر رو رها کرد و راهی حاشیه شرقی دنیپر شد. کلنل پلیس سیاسی، ماژیرین هم همراه ارتش بود. کلنل درباره اون روز میگه: «اون روز به شدت و به طور شگفت‌آوری گرم بود. حدودای ساعت ۱۱ صبح نازی‌ها آتش مهیبی در حومه شهر آغاز کردن. سپس اونها به سمت پل‌ها پیشروی کردن. طی یک پیام، پل دارنیتسیا منفجر شد و حالا طعمه حریق شده بود.» با منفجر شدن همه پل‌ها، ارتش ۳۷ام به سمت یاگوتین عقب‌نشینی کرد ولی راهی برای فرار باقی نمونده بود.طی ۵ روز نبرد، جبهه جنوب غربی، به نواحی مقاومت اون هم در اندازه‌هایی که هر لحظه کوچکتر می‌شد تبدیل شد. بعضی از واحدهای ارتش سرخ تا ۱۰ روز رو هم مقاومت کردن ولی از هر طرف زیر آتش بودن و تدارکاتشون هم درحال اتمام بود. باز هم مثل دفعه‌های قبل تعدادی از سربازها به سمت شرق رو در پیش گرفتن و می‌خواستن از بین خطوط آلمانی‌ها رد بشن ولی در دره‌ها و جنگل‌ها توسط ستون‌های موتوریزه آلمان که پشتیبانی تانک‌ها رو داشتن شکار می‌شدن. بیش از نیم میلیون سرباز ارتش سرخ به اسارت گرفته شدن. در بزرگترین محاصره تاریخ نظامی، کمتر از ۲۰ هزار نفر تونستن فرار بکنن.حتی فرمانده جبهه ژنرال کیرپونوس هم نتونست فرار بکنه. میخائیل پتروویچ کیرپونوس که متولد ۱۹۰۲ بود در سال ۱۹۴۱، موقعی که تلاش می‌کرد خط دشمن رو بشکنه، با ترکش گلوله کشته شد. رئیس ستاد ژنرال، یعنی واسیلی توپیکوف،‌کمیسر میدانی، و اغلب کارکنانش همگی کشته شدن.گودریان بالاخره لبخندی شد و از نبرد کیف به عنوان موفقیت تاکتیکی عالی نام برد ولی هنوز هم نگران بود. آیا این واقعا یک پیروزی استراتژیک بود؟ آلمان‌ها هنوز به دنبال ضربه‌ای مهلک بودن. گودریان و بسیاری از ژنرال‌های دیگه‌ی آلمانی، این ضربه مهلک، فقط و فقط باید به مسکو وارد بشه، اون هم درست قبل از زمستون. ولی سوال مهم این بود که آیا زمان کافی باقی مونده بود؟آلمان‌ها در ۱۹ سپتامبر وارد کیف شدن و ساختمون‌های مختلف و مهمی رو ظرف چند روز آینده خراب شدن یا به آتیش کشیده شدن. البته این آتیش‌سوزی‌ها همه و همه به دست پلیس سیاسی شوروی اتفاق می‌افتاد. تقریبا همه ساختمونای مهمی که آلمانی‌ها برای استقرار می‌تونستن استفاده کنن از بین رفتن. نازی‌ها یکبار دیگه انگشت اتهام رو به سمت یهودی‌های کیف گرفتن و سعی کردن که اونها رو جمع کنند. در ۲۸ سپتامبر در اعلامیه‌ای که در شهر پخش شد به یهودی‌ها دستور داده شد تا در یک تقاطع جمع بشن. اون هم ۸ صبح فردا تا همشون رو منتقل کنن.فردا ۸ صبح، بیشتر از ۳۰ هزار یهودی از کل شهر جمع شدن. همه اونها با هماهنگی انجام گرفته به سمت دره بابی‌یار در حومه شهر حرکت کردن. نزدیک دره، به زن‌ها و مردها و بچه‌ها دستور داده شد که لخت بشن و هر چه که دارن و ندارن رو روی هم در کُپه‌های جداگانه قرار بدن. بعد اونها رو به گروه‌های ۱۰ نفره تقسیم کردن و به سمت دره بردن. دو تیربار از دور اونها رو هدف گرفته بود و بقیه ماجرا معلومه که چه اتفاق سیاهی و دردناکی افتاده. نازی‌ها در دو روز ۳۳ هزار و ۷۷۱ یهودی رو قتل عام کردن.برای مدت ۱۰۳ هفته، هر سه‌شنبه و جمعه،‌نازی‌ها افرادی رو برای کشتار به این مکانی‌ می‌اوردن. افرادی از هر طایفه و مسلکی. یهودی‌ها، اوکراینی‌ها، روس‌ها، کولی‌ها و ... ۱۰۳ هفته نحس. دقیقا از ۲۱ سپتامبر ۱۹۴۱ تا ۲۹ سپتامبر ۱۹۴۳.تاریخ‌دان‌ها تخمین می‌زنن که چیزی در حدود ۱۰۰ تا ۲۰۰ هزار نفر در بابی‌یار کشته شده باشن. این کشتارها اولین دستورهایی بود که آلمان‌ها برای شوروی برنامه‌ریزی کرده بودن. هر چی جلوتر بریم، می‌بینیم که جنگ در شوروی و جبهه شرقی هیچ شباهتی به نبردهای دیگه نداره.</description>
                <category>احسان طریقت</category>
                <author>احسان طریقت</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jun 2019 14:13:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متن اپیزود ۹ پادکست پرچم سفید - بخش نهم روایت جنگ جهانی دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsantarighat/%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B9-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%DA%86%D9%85-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%86%D9%87%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%85-pwqxf6jn1jkw</link>
                <description>این متن اپیزود نهم پادکست پرچم سفید هستش که منتشر میشه. می‌تونید این پادکست رو از لینک‌های زیر دنبال کنید: (کست باکس - اپل پادکست - شنوتو - ناملیک)اپیزود نهم رو هم می‌تونید از همینجا گوش بدید. https://castbox.fm/app/castbox/player/id1480796/id141330150 یکی از مهمترین ویژگی‌هایی که نبرد در سرزمین پهناور شوروی داشت، حس مقاومت و شکست‌ناپذیری ارتش شوروی بود. در قسمت قبل دیدیم که ارتش آلمان نازی چطور با حمله‌های برق‌آسا در سه جبهه شمال و مرکز و جنوب تونست شکست‌های سنگینی رو به ارتش سرخ وارد کنه و باعث بشه اونها عقب‌نشینی کنن و رسیدیم به جایی که آلمان‌ها آماده حمله به مسکو بودن. ولی بریم توی نبردها و جزییات دقیق‌تری از اونها بشنویم.۲۱ ژوئن ۱۹۴۱ فرودگاه‌های شوروی زیرحمله‌های سنگین هواپیماهای آلمانی بودن و کاپیتان بِرکِل یکی از فرماندهان اسکادران‌های نیروی هوایی به این حمله‌ها سریعا واکنش نشون داد. بِرکِل صدای آژیر رو به صدا درآورد و افرادیش را در سریع‌ترین زمان به آسمون کشوند. کاپیتان برکل، جنگنده خوبی در هوا بود و سریعا تونست تعدادی از هواپیماهای آلمانی رو شکار کنه و «فرودگاه‌ میلنور» را به قبرستانی برای بمب‌افکن‌های آلمانی تبدیل کنه.فقط یکی از اسکادران‌های آلمان به اسم «اِدِلوایس» ۷ فروند هواپیما رو از دست داد. ولی در نهایت در روز نحس نیروی هوایی ارتش سرخ، این‌ها فقط تعداد محدود و ناچیزی از پیروزی به حساب می‌اومدن. حمله‌های لوفت‌وافه پشت سرهم ادامه پیدا کرد و فرودگاه‌های مختلف رو از بین برد.یکی از بزرگترین اتفاقاتی که در این جنگ رخ می‌داد، عدم توانمندی خلبان‌های ارتش سرخ برای مقابله به مثل بود. اون‌ها هواپیماهای خوب و به‌روزی داشتم ولی توانایی بالایی در استفاده از اون هواپیماها رو نداشتن. در همون حمله‌های اول تقریبا بخش بزرگی از نیروی هوایی ارتش سرخ از بین رفت و این نوید رو به هیتلر می‌داد که پیروزی راحت دیگه‌ای رو در جنگ به دست خواهد آورد.بامداد ۲۲ ژوئن ۱۹۴۱ نیروی زمینی آلمان حمله خودش رو شروع کرد و نبرد تانک‌ها آغاز شد. تانک‌های «هاس» بین ۵۰ تا ۷۰ کیلومتر در حوزه بالتیک پیشروی کردن و پل‌های کلیدی «ایتالیاتوسه» و «مَکنینا» رو تصرف کردن.ژنرال هاس در جایی از خاطراتش نوشته: «هر سه پل روی رود نیمن سالم تصرف شد و این موضوع کاملا غیرمنتظره بود.» همه این پیروزی‌های سریع باعث شد ژنرال‌های آلمانی رویاپردازی کنن که چقدر زود می‌تونن به آرزوی رهبرشون جامه عمل بپوشونن اما چیزی رو که پیش‌بینی نمی‌کردن، مقاومت‌های عجیبی بود که در روزها و ماه‌های آینده از طرف ارتش سرخ باهاش روبرو می‌شدن. مقاومت‌های ارتش سرخ خیلی زود سر و شکل پیدا کرد و به بلایی برای جون ارتش سرخ تبدیل شد.لشکر تانک‌های پنزر ژنرال هاس به سوی «ویلینیوس» در حال حمله بود و هدف، محاصره قوای ارتش سرخ در بلاروس و جبهه شمالی نبرد بود. اما اتفاقی در روز اول باعث شد که روند رو به جلوی حمله، با کمی تاخیر و شوک همراه بشه.در جایی از جبهه بیلوروس شرایط غیرمنتظره‌ای برای دو طرف پیش اومد. جایی که آلمان‌ها به یک دژ روسی به نام «بِرِست» برخورد کردن. دژ «برست» که در قرن ۱۹ ساخته شده بود، به پایگاه مقاومت روس‌ها در ابتدای جنگ تبدیل شد. این دژ در ظاهر فقط پایگاهی برای یک گردان بود، اما واحدهایی از دو لشکر روس، مجموعا ۷۰۰۰ سرباز در زمان حمله اینجا بودن.صبح ۲۲ ژوئن ۱۹۴۱ که حمله نیروی زمینی آلمان به شوروی شروع شد و نیروی هوایی و توپخانه آلمان، حملات خودشون رو به این دژ شروع کردن. سربازهای ارتش سرخ بین دیوارهای این دژ سنگر گرفتن ولی در اثر بمباران‌های بی‌وقفه آلمانی‌ها، سربازها بین دیوارهای دژ گیر افتادن و نمی‌تونستن فرار یا عقب‌نشینی کنند.آلمان‌ها انتظار داشتن تصرف دژ فقط چند ساعت طول بکشه، اما این نبرد به عنوان یکی از اولین مقاومت‌های ارتش سرخ شناخته شد و نبرد خونین، چند روز طول کشید. سربازهای دژِ بِرِست با مقاومت بسیار زیاد، حتی از هر اینچ این دژ محافظت می‌کردن. بعضی از سربازها حاضر بودن که کشته بشن ولی تسلیم نه! ولی بالاخره بعد از ۴ روز، مواضع بیرونی دژ به دست آلمان‌ها افتاد و تونستن کمی پیشروی کنند.ارتش سرخ به داخل دژ عقب‌نشینی کردن و ۴۰۰ سرباز باقی‌مونده هم تحت رهبری «سرلشکر گاوریلوف» به دفاع از دژ مشغول بودن.۲۹ ژوئن ۱۹۴۱، حمله‌ای دو روزه و سنگین به دژ شروع شد که طی این حمله سنگین بالاخره دژ تسلیم شد و نیروی زمینی آلمان وارد دژ شد، ولی مقاومت در بخش‌های داخلی دژ ادامه داشت. مدافع‌های دژ، بدون آب و غذا داخل دژ گیر افتاده بودن ولی هنوز به نبرد و دفاع ادامه می‌دادن. بعد از ۴ ماه از شروع حمله، آلمان‌ها تونستن سرلشکر گاوریلوف رو دستگیر کنند. به گفته دکتری که سرلشکر رو معاینه کرده بود، گاوریلوف از شدت خستگی و گرسنگی غش کرده بود و توان قورت دادن غذا رو هم حتی نداشت. اما با این حال همین چند ساعت پیش نبردی سنگین رو با آلمانی‌ها داشته و تونسته بود چند آلمانی رو با نارنجک از بین ببره.اما بالاخره و علیرغم مقاومت جانانه سرلشکر گاوریلوف و سربازهاش، لشکر تانک‌های پنزر گودریان، دژ برست را دور می‌زنن و از اونجا دور میشن و به «رود باگ» می‌رسن.با همه ایرادهایی که ارتش سرخ در شروع نبرد با آلمان داشت، یک نکته خیلی مهم را باید در نظر بگیریم و اون هم تعدادِ بی‌شمارِ تانک‌های ارتش سرخ بود. در نواحی غربی، ۷ ارتش سرخ تعداد ۱۰ هزار عدد تانک داشتن که آماده نبرد بودن. این تانک‌ها مجموعه‌ای از تانک‌های T26 و BT7 بودن که خیلی سبک بودن. خیلی زود این تانک‌ها، نبردی خونین رو با تانک‌های پیشرفته آلمانی شروع کردن ولی در نهایت این نبرد خیل کوتاه بود و تعداد زیادی از تانک‌های ارتش سرخ از بین رفت.اما چرا این نبرد خیلی کوتاه ولی خونین شد؟ زره جلوی تانک‌های T26 تنها ۱۵ میلیمتر ضخامت داشت و BT7 هم فقط ۲۲ میلیمتر قطر زره‌شون بود. همین موضوع باعث شد که در مقابل شلیک تانک‌های پیشرفته آلمانی آسیب‌پذیر نشون بدن. حتی اسلحه‌های ۴۵ میلیمتری این تانک‌ها هم قدرت نفوذ به تانک‌های آلمانی رو نداشتن. مشکل دیگه‌ای که این تانک‌ها داشتن، در واقع طراحی ضعیف و پر از مشکل گلوله‌های روسی بود که به راحتی در زمان برخورد با زره تانک‌های آلمانی خورد می‌شدن.اولین نبرد رودرروی تانک‌های آلمان و شوروی از راه رسید و این نبرد به اولین شوک بزرگ برای ارتش سرخ بدل شد. تانک‌های ارتش سرخ در مقابل لشکر تانک‌های پنزر، در منطقه‌ای به اسم «پوشانی» به هم رسیدن و نبرد شروع شد. جنگی که به زودی به قبرستانی از تانک‌ها بدل شد. بیشتر از ۱۰۰ تانک T26 اون هم فقط در چند ساعت منهدم شد.در نبرد دیگه‌ای که در منطقه «وُینیِسکا» در جریان بود، حدود ۱۵۰ تانک T26 نابود شد. اما داستان نبرد تانک‌ها اینجا تموم نشد و به روز بعد هم کشیده شد. روز دوم نبرد تانک‌ها هم خونین بود. ضدحمله‌های تانک‌های T26 روسی در نزدیکی شهر «پورشی لِی» در بالتیک شروع شد. وقتی روز شروع شد، لشکر ۲۸ تانک شوروی، ۱۳۰ تانک داشت ولی در پایان روز تنها ۵۰ تانک برای روس‌ها باقی مونده بود. ارتش آلمان با ۴۰۰۰ تانک و تسلیحات خودکار نظامی حمله خودش رو به شوروی شروع کرد.درباره تانک‌های پنزر توی قسمت ۸ بیشتر شنیدیم. حدود نصف تانک‌های آلمان از نوع پنزر ۱ و پنزر ۲ بودن که می‌شد اونها رو در رده تانک‌های سبک قرار داد. حدود ۱۴۰۰ تانک هم از نوع تانک‌های پنزر ۳ و ۴ بودن. هر لشکر پنز شامل ۲۰۰ تانک می‌شد و بیش از ۲۰۰۰ خودروی فرماندهی و تدارکاتی هم اونها رو پشتیبانی می‌کردن. اما لشکر تانک‌های ارتش سرخ تقریبا دو برابر این تعداد تانک رو شامل می‌شد. ولی برعکس آلمان‌ها، تعداد خودروهای پشتیبانی ارتش سرخ خیلی کمتر بود و همین موضوع پاشنه آشیلی برای ارتش سرخ شد. جایی که تدارکات و سوخت اضافی باید به کمک تانک‌ها می‌اومد، آلمان‌ها برنده میدان شدن و ارتش سرخ صدها تانک رو در صحنه نبرد رها کردن و عقب‌نشینی کردن و آلمان‌ها به پیشرفتشون ادامه دادن.خدمه تانک‌های آلمانی در حالی وارد جنگ شدن که از پیروزی خودشون مطمئن بودن، اما، غافلگیر شدنشون هم از همین‌جا شروع شد. فرمانده تانک «گوستاو شرودِر» در لشکر ۱۱ پنزر در عملیاتی نزدیک محلی به نام «رادیکوف» بود.شرودر در خاطراتش اینطوری از اون روز یاد می‌کنه: «ما اولین توپ رو به سمت اونها شلیک کردیم. گلوله به تانک‌هاشون برخورد کرد ولی هیچی نشد! شلیک دوم هم همینطور. اما باز هم هیچی! تانک‌های فرماندهی‌شون به سمت ما در حال حرکت بود. چه خبر شده بود؟ ما همیشه به شوخی می‌گفتیم که ما به تانک‌های شوروی تف میندازیم و اونها آتیش می‌گیرن.»اینجا بود که داستان مقاومت، اون روی جدی خودش رو نشون داد. گزارش‌های دیگه‌ای هم از مقاومت تانک‌های ارتش سرخ به گوش می‌رسید که به سلاح‌های آلمانی مقاوم بودن.نزدیک منطقه نبرد در «رازِینی»، تانک‌های سنگین شوروی از چندین شلیک جون سالم به در بدن. تسلیحات آلمان،‌نیروی پشتیبانی، تانک‌ها و در مجموع خط حمله آلمان دچار آسیب و صدمه بسیار زیادی شده بود. تنها راه متوقف کردن این هیولاهای جدید روسی، استفاده از شلیک‌های ضد هوایی ۸۸ میلیمتری به صورت مستقیم به تانک‌ها بود. تانک‌های جدید روسی به نام‌های T34 و KV1 پا به میدان جنگ گذاشته بودن و همین موضوع داشت یواش یواش سربازهای آلمانی رو به وحشت می‌‌انداخت. از T34 یک فیلم ساخته شده که داستانش واقعیه و درباره چند سرباز یک تانک تی ۳۴ هستش که در سال ۱۹۴۴ اتفاق میافته و ۲۰۱۸ هم اکران شده. --تیزر فیلم t34--در حالی که نبردی سنگین در جریان بو، لشکر سوم کوزنتسوف در نزدیکی «گرودنو» تنها کسی بود که جلوی پیشروی آلمان‌ها رو با شلیک بی‌وقفه توپخونه گرفته بود. نیروهای کوزنتسوف با لشکر نهم آلمان در حال جنگ بودن تا جلوی پیشروی اونها رو بگیرن.ژنرال آلمانی، آرت در حاطرات خودش نوشته: «مقاومت سرسختانه روس‌ها، یک بار دیگه جنگ رو به سمتی برد که غیرقابل پیش‌بینی بود. ما در لهستان و غرب خوش شانس بودیم. اما حالا نه!»کوزنتسوف اولین فرمانده شوروی در این ضدحمله‌ واحدهای زرهی بود. ارتش ششم مکانیزه شوروی حدود ۱۰۰۰ تانک داشت که شامل ۳۵۰ تانک T34 و KV1 می‌شد. کوزنتسوف خیلی سریع تصمیم گرفت که ضدحمله خودش رو از کجا ترتیب بده. وقتی که تجمع تانک‌های آلمانی در نزدیکی گرودنو بود و لشکر سوم کوزنتسوف هم در همون نزدیکی می‌جنگید، تصمیم بر این شد که از همین محل ضدحمله انجام بشه. اما این تصمیم یکی از بدترین تصمیم‌های گرفته شده بود و تبدیل به یک فاجعه تمام‌یار شد. ارتش شش مکانیزه تقریبا به طور کامل منهدم شد. بسیاری از تانک‌ها یا خراب شدن یا سوخت تموم کردن و دسترسی به انبارهای پشتیبانی هم عملا امکان‌پذیر نبود چون همشون زیر حمله‌های هوایی از بین رفته بودن. خدمه باقیمانده ماشین‌ها و تانک‌های باقی‌مانده رو آتیش زدن و عقب‌نشینی کردن.حالا که راه برای ارتش پیاده‌نظام آلمان باز شده بود، اونها پیشروی خودشون رو به سمت ویلینیوس رو بدون هیچ مزاحمتی و به راحتی شروع کردن.--تسلط آلمان در آسمان باعث شده بود که شوروری در بلاروس نتونه از هواپیماهای جاسوسی خودش استفاده کنه. با حدس و گمان، پاولوف تخمین زد که با یک یا دو لشکر زرهی آلمان روبرو میشه. اما در سومین روز جنگ، واحد شناسایی آلمان در «اسلونیوم» به دام افتاد. بعد از نبرد و شکست واحد شناسایی آلمان، نقشه حمله آلمانی‌ها پیدا و برای پاولوف ارسال شد. بعد از بررسی‌ها، پاولوف فهمید که چه اشتباه مهلکی رو مرتکب شده. به جای یک یا دو لشکر تانک، کل ارتش دوم پنزر گودریان آلمانی، ۵ لشکر پنزر و دو لشکر مکانیزه پیاده‌نظام در حال پیشروی کردن به سمت مینسک و باب‌روسک بودن. در واقع پاولوف دید که چطوری کل لشگرش در حال محاصره شدن هست. باز هم پاولوف یک اشتباه دیگه مرتکب شد و به لشگرش دستور عقب‌نشینی داد. دستوری که دیگه دیر صادر شده بود. پنزرهای گودریان وارد اسلونیم شدن و تنها جاده مناسب و خوب به سمت بیالیستوک رو در پشت مینسک مسدود کردن. در اراضی وسیع و باتلاقی و جنگل‌های متراکم بلاروس، کنترل یک جاده مکمل مثل این می‌تونست خیلی موثر و حیاتی باشه. در واقع این راه، تنها راه برای عقب‌نشینی کردن بود. چیزی که از این موضوع وحشتناک‌تر بود، سرعت پیشروی ارتش پنزرهای آلمانی بود.فرماندهان آلمانی فقط دنبال پیدا کردن نقاط ضعف خطوط دفاعی دشمن بودن و با پیدا مردن اونها، به سرعت و با یک حرکت گازانبری دشمن رو محاصره و نابود کردن. اگر هم مقاومت در جایی بالا می‌گرفت، اون محل رو به راحتی دور می‌زدن و از اونجا عبور می‌کردن. در واقع ترکیب نیروی زمینی، پیاده‌نظام و تیم پشتیبانی در کنار حمایت نیروی هوایی از پنزرها، ترکیبی رو درست کرده بود که به این تیم، شکل یک تیم برنده رو می‌داد.اما در این بین و زمانی که هاس و گودریان به سمت مسکو در حال حرکت بودن و پیروزی از همیشه واقعی‌تر به نظر می‌رسید، دستوری بهشون رسید که به شدت اونها رو عصبانی کرد. دستور از طرف آدولف هیتلر بود و باید هر دو ژنرال به جای تمرکز روی مسکو، به سمت مینسک حرکت می‌کردن. تصمیمی عجیب از سوی هیتلر که پیش‌درآمدی برای شکست آلمان در آینده بود. اگر دقت کرده باشید توی این قسمت‌های اخیر دیدیم که هیتلر این اواخر تصمیم‌های عجیب غریبی می‌گرفت و جاهایی که می تونست برگ برنده‌های خودش رو کامل کنه، تصمیم‌های اشتباهش، مسیر رو برای شکست خودش رقم زد.روز نبرد مینسک فرا رسید و در همون روز اول، بمباران سنگین شهر اون رو به خرابه ای تبدیل کرد که دود غلیظی ازش بلند می‌شد.جنگ اصلی رو اما تانک‌های هاس شروع کردن. اونها ضربه‌های سختی به خطوط دفاعی شوروی زدند.اما به محض اینکه خط دفاعی شکسته شد، ضدحمله نیروهای خط‌شکن اونها رو قیچی کرد. نبردی سخت بین تانک‌های هاس و ارتش سرخ در گرفت. اما به هر حال تاکتیک‌های ورماخت امتحان خودشون رو پس داده بودن.دسته تانک‌های آلمانی معمولا به صورت V حرکت می‌کردن و شکل می‌گرفتن. اینکار به تانک‌های آلمان امکان حمله از جبهه‌ای محدود رو می‌داد. در واقع تعداد محدودی تانک آلمان امکان حمله به ۵۰ تا ۶۰ تانک رو در هر ۱۰۰۰ متر می‌داد. از طرف دیگه از سال ۱۹۴۱ به ارتش سرخ دستور داده شده بود که سلاح‌های ضدتانک رو در تمام خطوط جبهه گسترش بدن. اینطوری بود که ۵۰ تانک آلمانی تنها با ۵ تا ۱۰ سلاح ضدتانک روبرو می‌شدن، به اونها حمله می‌کردن، حفره‌ای در خط دفاعی ایجاد می‌کردن،‌ با نفوذ به خط دفاعی اون رو دور می‌زدن و از پشت بقیه سلاح‌های چپ و راست رو از بین می‌بردن. وضعیت سلاح‌های شوروی هم چندان جالب نبود و تعریفی نداشت. سلاح‌های ۴۵ میلیمتری ضدتانک شوروی فقط از نزدیک می‌تونست مخرب باشه. با این اوضاع تنها پس از دو روز نبرد، خط دفاعی روس‌ها شکسته شد و از بین رفت.۲۸ ژوئن ۱۹۴۱ روزی بود که پاولوف شاهد تنگ‌تر شدن حلقه محاصره بود. مثل خیلی از نبردهای دیگه، پاولوف هم گرفتار حمله برق‌آسا شد و تقریبا له شد. پاولوف باز هم دستور عقب‌نشینی داد؛ اینبار به شرق با این امید که نیروهای زیادی زنده بمونن. این بار هم اما این ترفند چندان کارساز واقع نشد.تنها یک هفته بعد از حمله آلمان به شوروی بیش از ۳۰۰ هزار نفر سرباز روس در محاصره بین بیالیستوک و مینسک گرفتار بودن. بعضی از واحدها می تونستن به نبرد ادامه بدن. این موضوع از این جهت اهمیت داشت که اگر می‌تونستن نبردها رو پیروز بشن، راهی به سمت جنوب شرقی برای عقب نشینی پیدا می‌کردن. پیشروی آلمان‌ها و عقب‌نشینی روس‌ها به معنی فاصله افتادن بین لشگرهای مختلف می‌شد. خیلی از این لشگرها، هفته‌ها در جنگل‌ها راه می‌رفتن تا به خطوط خودشون ملحق بشن.اما بین بیالیستوک و مینسک هزاران نفر که نتونسته بودن فرار کنن، یا مردن و از بین رفتن یا اسیر شدن. اونها جنگیدن، فرار کردن، به دشمن صدمه زدن اما در نهایت دو هفته بعد از حمله آلمان، دسته‌های مقاومت نابود شدن. ۲۹۰ هزار سرباز روسی اسیر شدن و فقط تعداد کمی از اونها تونستن برگردن.ژنرال پاولوف، فرمانده جبهه شرق، رییس دفتر ژنرال، سرلشکر کیلموسفکیا و فرمانده ارتش چهارم، ژنرال کرابکف و تعدادی از افسران همگی به جرم بزدلی و بی‌کفایتی دستگیر شدن.در بازجویی‌های پلیس مخفی پاولوف با استناد به مشکلات بزرگی که گریبان‌گیرش بود، اتهاماتش رو نپذیرفت؛ ولی به هر ترتیب استالین برای مسکوت کردن بی‌کفایتی‌ها، به قربانی نیاز داشت. محاکمه انجام شد و همگی به اعدام محکوم شدن. دمیتری پاولوف ژنرال نظامی برندهٔ جوایزی همچون درجه پرچم سرخ، نشان لنین، و قهرمان اتحاد شوروی شده‌ بود که همون رو توسط پلیس مخفی اعدام شد.در جنوب اکراین، ارتش سرخ در جنوب غربی از محاصره عظیم هفته اول فرار کرد. ولی در عوض آلمان‌ها باید بین ۱۵۰ تا ۱۷۰ کیلومتر در خاک شوروی پیشروی کردن. قبل از اینکه فاجعه مینسک ارتش سرخ را مجبور به عقب‌نشینی تا «رود دِنیپِر» کند.فرماندهی ارشد آلمان‌هااز این پیروزی‌های اولیه روحیه بالایی گرفتن و تصور کردن که روس‌ها با از دست دادن سرباز، تانک، هواپیما و تجهیزات دیگه، نمی‌تونن ادامه بدن و فروپاشی شوروی نزدیکه.فرانس هالدر، رییس ستاد مشترک ارتش آلمان، در خاطرات خودش نوشته بود: «خیلی دور از واقعیت نیست اگر بگم در ۱۴ روز اول نبرد با شوروی پیروز میدان بودیم.»هدف بعدی آلمان‌ها، تصرف اسمولِنسک که در کنار رودخونه دنیپِر قرار داشت بود. دنیپر هم رودخانه‌ای هستش که از روسیه آغاز میشه و پس از گذشتن از بلاروس و اوکراین به دریای سیاه می‌ریزد. اسمولِنسک اما هدف راحتی نبود. در ابتدا، آلمان‌ها تمرکز خودشون رو بر نبردهای اولیه و ابتدایی در خط مقدم گذاشته بودن. اما نیروهای آلمانی از بالتیک تا جنوب اوکراین پخش شده بود.برای دومین بار نیروهای ذخیره شوروی وارد میدون جنگ شدن. این نیروها تازه‌نفس بودن و در جنچ‌های اولیه حضور نداشتن. اما الان در مواضع رود دنیپر و داوینا در آماده‌باش کامل بودن. تانک‌های گودریان و هاس دوباره عازم عملیاتی مشابه، اینبار در شرق شدند. ماموریت اونها پیشروی از جناحین دشمن و پیوست در شرق اسمولِنسک بود. اما خیلی زود ارش دوم تانک‌های گودریان زیرحمله‌های ارتش تازه‌نفس شوروی قرار گرفت.بعد از نبردی شدید، گودریان مجبور شد حالت تدافعی بگیره. این اتفاق‌ها خیلی زود برای ارتش هاس هم افتاد. ضدحمله‌های ارتش شوروی، آلمان‌ها رو مجبور کرد که شهر «ولیکیه لوکی» رو رها کنند. این اولین شهر شوروی بود که از دست آلمان‌ها بازپس‌گیری شد.ارتش شمال هم به دردسر افتاده بود. حمله به «شهر نووگورود» متوقف شده بود. بدتر از این اتفاق این بود که لشکر هشتم پنزر آلمان در نزدیکی «شهر سالت سی» محاصره شده بود و از مسیر نبرد اصلی منحرف شد.یکی از افسرهای آلمان در خاطراتش اینطور نوشته بود که «ما احساس نمی‌کردیم که با کشور شکست‌خورده‌ای مثل فرانسه روبرو هستیم. در عوض ما با مقاومت روبرو بودیم. یک مقاومت همیشگی. اهمیتی نداشت که این مقاومت چقدر شکنندخ یا ناامید کننده باشد.»در ماه آگوست، ارتش سرخ موفق شد اوضاع رو کمی سر و سامون بده و یک وضعیت باثباتی را در میدان نبرد ایجاد کنه. دوباره خط مقدم نبرد شکل گرفت و هزاران هزار سرباز به میدان نبرد برگشتن. بعد از یک ماه تلاش برای عبور از جنگل و باتلاق‌ها سایر نیروهای کوزنتسوف هم نهایتا به خطوط مقدم رسیدن.در همین زمان، گودریان برای حمله‌ای جدید به مسکو آماده می‌شد، در ۲۱ آگوست موقعیت نیروهای گودریان برای حمله، «شهر استارودوپ»  بود. اما باز هم دستور هیتلر همه رو شوکه کرد. ژنرال هادر این لحظه رو لحظه‌ای سرنوشت‌ساز برای جنگ توصیف کرده. طبق این دستور، ارتش مرکزی از پیشروی به سوی مسکو منع شد. در عوض ژنرال هاس دستور گرفت که برای پشتیبانی از تهاجم به لنینگراد به سمت ارتش شمالی حرکت کند.گودریان هم دستور گرفت که به سمت جنوب بره و کمک کنه که محاصره نیروهای شوروی در اوکراین به درستی اتفاق بیافته. اما گودریان برای بحث در اینباره بلافاصله به برلین پرواز کرد.گودریان در مواجهه با هیتلر قویا خواسته‌اش رو مطرح کرد که الان زمان مناسبی برای حمله به مسکو هستش. گودریان درخاطراتش نوشته :«من به عواقب جدیی که قطعا به وقوع می‌پیوست اشاره کرد. اگر عملیات‌های جنوبی بیش از حد طول می‌کشید،‌ زمان مناسبی برای حمله به مسکو را از دست می‌دادیم.» اما هیتلر زیر بار این استدلال‌ها نرفت و روی حرف خودش پافشاری کرد.تابستان همون سال با حمله‌ پنزرهای گودریان به جنوب در حال سپری شدن بود. اگر گودریان می‌تونست به پل‌های تصرف شده در رود دنیپر برسه. کل نیروهای ارتش سرخ در کیف به تله می‌افتادن. بعد فرار از محاصره مینسک، ژنرال کوزنتسوف فرمانده ارتش ۲۱ شد. نیروهای کوزنتسوف دقیقا در مسیر ارتش دوم پنزر گودریان قرار داشتن. تنها راه ارتش کوزنتسوف نبرد در طول رودخانه بود ولی این خطر هم وجود داشت که در صورت شکست خوردن،‌ به شدت محاصره بشن.در آگوست ۱۹۴۱ ارتش سرخ دچار کمبود تانک بود و واحدهای مکانیزه در نبردهای ابتدایی جنگ نابود شده بودن. برای مثال ارتش ۲۱ کوزنتسوف فقط ۱۶ تانک براش باقی مونده بود. ارتش ۲۱ ضعیف شده کوزنتسوف توسط نیروهای گودریان آسیب دیده بود و وقتی راهشان را به لوک‌ویستا سد کرده بودن در ۱۲۵ کیلومتری شرق کیف، گودریان قصد داشت تمام نیروهای مدافع پایتخت اوکراین را قیچی کنه.به نظر لحظه‌های سختی می‌اومد تا به نیروهای روس در جنوب غربی دستور عقب‌نشینی داده بشه. اما فرماندهی شوروی مردد بود و منتظر آخرین اطلاعات از خط مقدم باقی موند. همزمان آلمان‌ها مواضعشون روی پل دنیپر در نزدیکی شهر کِرمِنچوک رو تقویت می‌کردن. اونها یه پل شناور و عظیمی ساختن که طولش حدود ۸۰۰ متر می‌شد.لشکر یکم پنزر فون کلایست به سرعت خودش رو به کِرمِنچوک رسوند. تانک‌ها در تاریکی شب و هوای بارونی از رود دنیپر گذشتن و به نیروهای گودریان در لوک‌ویستا پیوستن. فرماندهی شوروی با تاخیر زیاد در تصمیم‌گیری باعث شد که تمام نیروها پر جبهه جنوب غربی و کیف به دام بیافتن و محاصره بشن.برای ارتش سرخ به وضوح فاجعه تلخ دیگه‌ای در کیف رقم خورد. این محاصره بزرگترین محاصره تاریخ بود. تخمین زده می‌شد که حدود ۵۳۲ هزار سرباز در کیف محاصره شده بودن و از این تعداد در نهایت ۱۵ تا ۲۰ هزار نفر موفق به فرار شدن. اما نبرد در کیف تا اواخر سپتامبر به طول کشید.کمبود تانک‌های شوروی از تعداد غنائمی که باقی مونده بود مشخص شد. فقط ۵۰ تانک! همزمان ارتش مرکزی آلمان که متشکل از تانک‌های گودریان و هاس بود با ضدحمله‌های شدید و وسیع شوروی در نزدیکی اسمولِنسک درگیر بودن. در این نبردهای ایثارگرانه واحدهای گارد ارتش سرخ متولد شدن و ب ای نشون دادن شجاعتشون در درگیری‌های اطراف «منطقه یِلنیِر» لشکر ۱۰۰ تفنگدارها به لشکر یکم گارد تفنگداران تغییر نام داد.ژنرال هاس بعدها نوشت که: «ما تلفات سنگینی متحمل شدیم. مخصوصل از افسران تازه‌کار.» تلفات از نبردهای قبلی بالاتر بود و فقط بخشی از این افراد تونستن جایگزین بشن.طبق جدول زمانی فرماندهان آلمان، ارتش شوروی باید در یک نبرد زمانی یک‌ماهه فرو می‌پاشید. اما ارتش آلمان روز به روز خسته‌تر می‌شد و اهداف اصلی هر روز دورتر. البته که ارتش سرخ هم وضعی خیلی بهتری نداشت و حتی می‌شه گفت وضعیت نابهنجاری داشت. با محاصره شدن تعداد زیادی از نیروها در کیف، سرفرماندهی شوروی هرچی که نیرو داشت رو وارد میدان نبرد کرد و حالا با آخرین ضربه به قوای کیف، لشگرهای پنزر گودریان، هونپر و هاس بار دیگه عازم مسکو شدن. از بین این فرماندهان،‌ چند ماه بعد، گودریان از فرماندهی عزل شد و هوپنر به دلیل ترسویی و نافرمانی از دستورها توسط هیتلر اخراج شد. فقط هاس تونست سمت خودش رو حفظ کنه.در آینده نه چندان دور کوزنتسوف به عنوان یکی از شجاع‌ترین فرماندهان ارتش سرخ شناخته می‌شد. حملات در نزدیکی مسکو، نبردهای اطراف استالینگراد و برگشت به بلاروس همگی در کارنامه ژنرال کوزنتسوف ثبت شده. در ۱۹۴۵ افراد کوزنتسوف حمله به برلین رو به عهده داشتن و در رایشتاگ هم حضور پیدا کردن. در اول می ۱۹۴۵ سربازانی از لشکر ۱۵۰ ارتش سوم ژنرال کوزنتسوف، الکسی پیرِست، میکائیل اگوروف و میلیتبانت کانتاریا، پرچم داس و چکش رو بر بالای رایشتاگ برافراشتن.</description>
                <category>احسان طریقت</category>
                <author>احسان طریقت</author>
                <pubDate>Wed, 03 Apr 2019 11:12:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متن اپیزود ۸ پادکست پرچم سفید - بخش هشتم روایت جنگ جهانی دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsantarighat/%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B8-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%DA%86%D9%85-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%85-i82dejisfaxo</link>
                <description>  این متن اپیزود هشتم پادکست پرچم سفید هستش که بعد از انتشار هر قسمت و با فاصله زمانی از اون منتشر میشه.می‌تونید این پادکست رو از لینک‌های زیر دنبال کنید: (کست باکس - اپل پادکست - شنوتو - ناملیک)اپیزود هشتم رو هم می‌تونید از همینجا گوش بدید. https://castbox.fm/app/castbox/player/id1480796/id138106080 سلام. من احسان طریقت هستم و این اپیزود هشتم پادمست پرچم سفید هستش که در اوایل فروردین ۹۸ منتشر میشه. سال به تازگی نو شده و توی تعطیلات سال نو هستیم. امیدوارم سال ۹۸ سالی پر از صلح و آرامش، شادی و شادکامی و سلامتی و دل خوش باشه.برای اپیزود هشتم باید می‌رفتیم سراغ نبرد مسکو ولی دیدیم که شاید بد نباشه به جای اینکه اول سال نو از جنگ و خونریزی صحبت کنیم، یک قسمتی داشته باشیم که خیلی از کشت و کشتار صحبت نشه ولی خب به هر حال این پادکست هم درباره جنگ هستش. به همین خاطر اپیزود هشتم رو اختصاص دادیم به بررسی تجهیزات جنگی در دومین جنگ جهانی. پس بریم سراغ اپیزود هشتم که عنوان هست «نگاهی به جنگ‌افزارهای دومین جنگ جهانی»خب! توی این بخش می‌خوایم به تسلیهات نظامی آلمان یک نگاهی بندازیم و ببینیم که در سال‌های جنگ جهانی دوم، ماشین کشتار آلمانها چطوری بوده و چطوری تغییر می‌کرده؟ طبق مطالبی که تا اینجا گفتیم، آلمانها در زمین و دریا و آسمون توی بسیاری از نبردها پیروز میدان بودن و اجرای استراتژی‌های خیره کننده و سرعت بالا در حمله‌ها، جدای از تفکرات نوابغ استراتژیست، به تسلیهاتی برای پیاده‌سازی اون نقشه‌ها هم احتیاج داشت که این تسلیهات در زمان خودش و در نوع خودش برگ برنده اکثر نبردها بوده.می‌خوایم درباره تانکها، هواپیماها و زیر دریایی‌هایی که بهترین فرصت آزمون خطا رو در جنگ واقعی داشتن و به همین دلیل هم  پیشرفت‌های چشم گیری هم به دست آوردن صحبت کنیم. درباره جنگ‌افزارهایی که در بعضی زمینه‌ها، برتری آلمان‌ها رو تا آخرین دقیقه جنگ حفظ کردن. تسلیهاتی که بعدها مورد استفاده مهندسان روسی و آمریکایی قرار گرفت و صنعت تولید سلاح رو دستخوش دگرگونی کرد. اگر بخوایم به قوای نظامی آلمان‌ها روی زمین نگاه بکنیم، تانک‌ها یکی از مهمترین جنگ‌افزارها هستن؛ تانک‌های تایگر، پانزر و پنتر.تانک‌های تایگر و پانزر بیشتر از دو سوم سلاح‌های زرهی آلمان رو تشکیل میدادن و در دسته تانک‌های سبک و نیمه‌سنگین دسته‌بندی میشدن. البته تو روند تکمیل تکنولوژی این تانک‌ها، نسل‌های تانک‌های سنگین هم به میدان اومدن که خیلی موفق نبودن؛ چون اصولا استراتژی جنگ آلمان بر سرعت بالا و غافلگیری دشمن استوار بود و خب این موضوع با فلسفه‌ی تانک‌های سنگین هم تضاد داشت. پانزر ۱ از اولین و تاثیرگزارترین تانک جنگ جهانی بود هرچند که پیش از این آلمان‌ها تانک‌های چون لاندزفرک ال ۵ که به تلاش مهندسان سوئدی در سال ۱۹۲۹ساخته شده بود رو داشتن. اما درخشان‌ترین تانک‌های جنگ، پانزرها بودند که تا آخر جنگ با پیشرفت کردن در چند نسل مختلف حضور داشتند.تانک پانزر یک از سال ۱۹۳۰ در آلمان تولید شد و از سال ۱۹۳۴ تا ۱۹۴۵ در جنگ حضور داشت. این تانک ۶ تنی جزء تانک‌های سبک بود که با هربار سوخت‌گیری توان حرکت حدود ۲۰۰ کیلومتر در جاده‌ها و ۱۷۵ کیلومتر بیرون از جاده داشت. حداکثر سرعتش هم در جاده‌ها به کمتر از ۴۰ کیلومتر در ساعت می‌رسید این تانک که تنها ۴ متر طول و ۷۲/۱ متر ارتفاع داشت امکان شکار شدن و انهدام از سوی دشمن رو خیلی سخت میکرد. به همین خاطر به شدت کاربردی بود. حدود ۱۸۰۰ عدد از این تانک تولید و در طول جنگ به کار گرفته شد. اما در ادامه روند تولید نسل‌های بعدی، تانک پانزر ۳ و پانزر ۴ بیشترین نرخ تولید رو داشتن که در ادامه به اونها می‌رسیم.اما قبل از بررسی این دو تانگ، نگاهی به پانزر ۲ بندازیم، هرچند که این تانک از ۱۹۳۴ تولید شد و تا پایان جنگ هم حضور داشت اما حضورش به اندازه بقیه مدل‌ها چشم گیر نبود دلیل اهمیت این تانک ۸ تنی از این جهت بود که پایه تولید پانزر ۳ و ۴ بود که تانک‌های نیمه سنگین به حساب میومدن. پانزر ۲ به نسبت پانزر ۱ هم از نظر ارتفاع و هم از نظر وزن بزرگتر بود و قدرت تخریب بیشتری هم داشت و این درصورتی بود که سرعت مانور این تانک از پانزر ۱ بیشتر بود.اما پانزر ۳ و پانزر ۴ که حدود ۳۰ هزار عدد ازشون به نسبت تقریبا مساوی تولید شد تانک‌هایی بودن که اگر خاطرتون باشه در نبرد کیف مارشال بودینی به خاطر حضور همین تانک‌ها بود که درخواست عقب نشینی زود هنگامش رو به استالین داد.پانزر ۳ با وزن حدود ۲۳ تن و با سه مدل توپ ۱۵ – ۳۰ و ۵۰ میلیمتری با قابلیت چرخش ۳۶۰ درجه، قدرت تخریب بالایی داشت و سرعتش در جاده‌ها به ۴۰ کیلومتر می‌رسید. این تانک مخوف حدود ۳۰۰ لیتر ظرفیت سوخت داشت و قدرت تخریب بالای این تانک باعث می‌شد تا از فاصله دورتر و با دقت بالاتری هدف رو نشونه بگیره. شاید براتون جالب باشه بدنید که هزینه تولید هر تانک پانزر ۳ حدود ۱۰۰ هزار مارک آلمان آب میخورد. البته هزینه تولید پانزر ۴ هم در همین حدود بود.ایده ساخت تانک پانزر ۴ در سال ۱۹۳۴ از سوی ژنرال گودین برای حمایت از پیاده نظام‌ها مطرح شد. هرچند که دایمر بنز به تازگی شروع به تولید پانزر ۳ که تانک نیمه سنگین حساب می‌شد کرده بود اما ارتش نیاز به یک تانک سنگین داشت این جنگنده ۲۴۰ اسب‌بخاری که ۲۵ تن وزن داشت و مجهز به توپ ۷۵ میلیمتری لوله کوتاه بود و سرعت دهانه‌ش به ۳۸۵ متر بر ثانیه می‌رسید، به نظر ماشین غول‌پیکری بود که هیچ چیز توان مقابله کردن با اون را نداشت. اما این برتری فقط تا اواخر ۱۹۳۸ ادامه پیدا کرد و زمانی تانک نیمه سنگین شرمن آمریکایی و تی ۳۴ روسی به میدان اومدن، عملا این تانک چیزی برای گفتن نداشت و آلمان مجبور شد سری جدیدی از پانزر ۴ را طراحی کند که به آن سری F2 هم گفته می‌شد. این تانک توپ ۷۵ میلیمتری داشت که سرعت دهانه آن بسته به نوع مهمات به ۴۳۰ تا ۹۹۰ متر بر ثانیه می‌رسید که این برای زمین گیر کردن تانک‌های روسیه کافی بود.تانک دیگه‌ای که در جنگ ظاهر شد، تانک‌های پنتر بود که در واقع برای پاسخ دادن به توان تانک‌های تی ۳۴ و کی وی شوروی در نبرد بارباروسا به دستور هیتلر ساخته شد. این تانک متناسب با ضخامت زرهی که در ساختش استفاده میشد بین ۳۰ تا ۴۵ تن وزن داشت که جزء تانک‌های سنگین دسته‌بندی می‌شد. از این تانک حدود ۶۵۰۰ عدد تولید شد که خیلی کمتر از پانزر ۳ و ۴ بود و در سال ۱۹۴۲ ساخت اون شروع شد. این تانک به دلیل اینکه شتاب‌زده و صرفا برای پاسخ به تسلیهات شوروی تولید شده بود آزمون‌های اولیه رو نگذرونده بود و اوایل با مشکلات فنی زیاد روبرو بود. اگرچه در نسل‌های بعدی پانتر مشکلات برطرف شدن اما به دلیل تحریم بودن آلمان کیفیت آلیاژهای فولاد هم مناسب نبود و خب در اواخر جنگ و در هنگام عقب نشینی آلمان این تانک‌ها به دلیل خرابی در جاده رها میشدن.اما آلمان همونطور که در جنگ ثابت کرده بود همیشه گزینه‌ای برای غافلگیری داره، در صنعت تانک‌سازی هم با رونمایی از ابرتانک سنگین تایگر تقریبا دشمن رو خلع سلاح کرد. این تانک سنگین غول‌پیکر که ۵۰ تن وزن داشت مجهز به توپ ۸۸ میلیمتری بود که در میدان نبرد تونسته بود هدف رو از ۴۰۰۰ متری بزنه و خب این موضوع خیلی شوکه کننده بود. این تانک دو موتور بنزینی داشت که توان به حرکت در آوردن این قول عظیم جسه را با ۶۹۰ اسب بخار داشت هزینه تولید هر تایگر ۱ و ۲ به طور میانگین ۲۶۰ هزار مارک آلمان بود که گرون‌ترین تانک جنگ جهانی بود و تنها حدود ۲۰۰۰ عدد ازش ساخته شد. این تانک که طراحیش از سال ۱۹۳۷ شروع شده بود، به دلیل وزن بسیار بالاش خیلی دیر سرعت میگرفت و عملا از پل‌های کوچک و رودخونه‌ها نمیتونست رد بشه هرچند که این تانک توی نبرد بارباروسا و در محاصره لنینگراد خیلی موفق ظاهر شد و برد گلوله‌هاش ۴ برابر شرمن و T34 بود، اما همین نقطه ضعفش خیلی جاها زمین گیرش میکرد.البته نباید فراموش کنیم که خیلی از این نبردهای روی زمین که موجب برتری آلمان‌ها میشد تنها به خاطر برتری تسلیهاتیش نبود،‌بلکه خیلی از نبردهای جنگ جهانی از هوا پشتیبانی میشد و نیروی هوایی موسوم به لوفت وافه کابوسی بود که در خیلی از نبردها، شب و روزِ دشمنان رو آشفته می‌کرد. اگر یادتون باشه در نبرد دانکرک، لندن هدف حمله هوایی قرار گرفت و در نبرد بارباروسا هم بندر مورمانسک مورد تهاجم بیرحمانه این نیروها قرار گرفت. بزرگترین مزیت آلمان‌ها این بود که مرتبا در طی جنگ‌ها تسلیهات خودشونو به روزرسانی میکردن و متناسب با شرایط جوی و توان نظامی دشمناشون تسلیهات رو ارتقا میدادن که این موضوع شامل نیروهوایی آلمان هم می‌شد. اول نگاهی به تاریخچه لوفت وافه بندازیم که از کجا اومد و چطور تشکیل شد. لوفت وافه درواقع در سال ۱۹۱۰ و با نام نیروی هوایی امپراتوری قیصری آلمان تاسیس شد که در ادامه و با روی کار اومدن هیتلر و آغاز جنگ به لوفت وافه تغییر نام داد. نیروی هوایی آلمان در دوره ی رایش سوم به نهایت قدرت خودش رسید به طوری که لوفت وافه رو برترین نیروی هوایی دوران جنگ جهانی میدونن.لوفت وافه به طور کلی از سه دسته هواپیمای جنگنده، آموزشی و بمب افکن برخوردار بود. شاخص ترین جنگنده‌ی هوایی آلمانها، جنگنده مسرشمیت BF 109 بود که از سال ۱۹۳۶ تا آوریل ۱۹۴۵ در خدمت لوفت وافه بود و در ۱۴ مدل مختلف که عمدتا از نظر وزنی و مسلسل‌های به کار گرفته شده متفاوت بودن استفاده می‌شدن. اما نکته جالبی که ب اف 109 داشت، چرخهایی بود که در بدنه هواپیما جمع میشدن بدنه هواپیما سبک و تمام فلزی بود این جنگنده در ارتفاع ۶۰۰۰ کیلوتری و با سرعت ۵۰۰ کیلومتر بر ساعت در زمان خودش شاهکار به حساب میومد و به همین خاطر ستون اصلی لوفت وافه بود. در طول جنگ حدود ۳۴ هزار از این هواپیما تولید شد و ۹۲۸ نبرد موفق توی کارنامه خودش داشت که این آمار در زمان خودش کاملا بی‌نظیر بود. همین خصوصیات این هواپیما باعث شد تا در مدل‌های بعدی ازش به عنوان بمب افکن استفاده بشه و حتی توی عملیات شناسایی هم از BF109 استفاده شد.نکته جالب در مورد هواپیما‌های مسرشمیت ساخت غول عظیم جثه‌ی مسرشمیت ۳۲۳ بود هواپیمای باری که نمونه اولیه اون در سال ۱۹۴۰ و تنها توی ۱۴ روز فرجه کاری طراحی شد. این هواپیما قرار بود که تسلیهات زرهی آلمان‌ها رو روی هوا حمل کنه و به نقاط نبرد برسونه. این هواپیما ۶ موتوره که طول بالهاش به ۵۵ متر می‌رسید، میتونست حدود ۴۷ تن بار رو با خودش به آسمون ببره. دستاورد فوق‌العاده‌ای که در زمان خودش بی‌نظیر بود. ورودی بار این هواپیما جلوی دماغه‌ش بود و خلبان بالای قسمت بار مینشست. این هواپیما درواقع به سفارش هیتلر برای حمله به لندن طراحی شده بود. عملیاتی موسوم به شیر سفید که در جریان وقفه‌ ناگهانی جنگ توی نبرد دانکرک کنسل شد و هیچ وقت هم انجام نشد؛ اما این غول پروازی توی جبهه‌های شرق خیلی به کمک نازی‌ها اومد. البته هزینه بالای نگهداری و سرعت پروازی بسیار پایینش از نقاط ضعفش بود چون سرعت پایین هواپیمایی که حیاتی‌ترین تسلیهات جنگ رو جابجا میکرد موجب میشد تا برای جابجاییش نیاز به نیروی پشتیبانی داشته باشه و این موضوع باعث جلب حساسیت دشمن و درگیری‌هایی در آسمان میشد. البته بعدها این هواپیما الهام بخش هواپیماهای باری جنگی دیگه شد و تونست یه جورایی ریشه خودش رو در ساخت انواع هواپیما باری حفظ کنه.جنگنده بعدی که جالبه راجه بهش بدونیم بمب افکن‌هاینکل هستش که مثل تمام تجهیزات نظامی آلمان طی سالهای جنگ دست خوش تغییر شد. این بمب افکن برای اولین بار در سال ۱۹۳۴ طراحی و ساخته شد و به «گرگ در لباس میش» معروف شد که حدود ۶۵۰۰ عدد از این هواپیما در طول جنگ هم ساخته شد. این هواپیما معمولا به صورت گروهی و با استراتژی بی رحمانه بومبینگ کارپت حمله میکرد و طبق آمار در بیش از 80 درصد نبردهاش موفق بود. این هواپیما قادر بود تا ۲۰۰۰ کیلوگرم بمب با خودش حمل کنه. البته عمده فعالیت‌های موثر این جنگنده در جنگ با فرانسه و بریتانیا بود که این جنگنده و تکنولوژی اون رو سر زبون‌ها انداخت.یکی دیگه از بمب‌افکن‌های بسیار مهم نازی‌ها جانکر ۸۸ بود که حدود ۱۶هزار فروند ازش تولید شد که به عنوان یک هواپیمای نیمه سبک به بمب افکن سریع هم مشهور بود. این هواپیما با هدف ساخت یک بمب افکن سبک و مقرون به صرفه طراحی و تولید شد و حدود یک تن هم وزن داشت این بمب افکن در نبرد لهستان و نبرد فرانسه موفقیت‌های بسیاری کسب کرد این جنگنده با توان سرعتی ۲۸۶ مایل بر ساعت و حمل حدود ۲۵۰۰ کیلوگرم بمب از داشته‌های حیاتی آلمان‌ها به حساب میومد.البته آلمان‌ها در کنار نیروی هوایی زبان زد خودشون از نیروی دریایی قوی هم برخوردار بودند. نیروی دریایی آلمان که از سال ۱۹۳۵ تا ۱۹۴۵ فعالیت داشت به کریگس‌مارینه معروف بود هرچند که بخش بزرگی از این نیرو که شامل زیر‌دریایی‌ها میشد جهت تخریب کانال‌های عبوری دشمنان استفاده می‌شد ولی نقش موثری داشت و در به تاخیر انداختن حملات دشمن بسیار موفق عمل کرده بودن. زیردریایی معروف آلمانی U بود که سری اول اون درسال 1935 با نامU1  ساخته شد. البته این نمونه اولیه تا سال ۱۹۴۱ ارتقا پیدا کرد و با اسم U165 در سال ۱۹۴۱ به آب انداخته شد. این زیر دریایی حدود ۷۶ متر طول داشت و در نبرد با آمریکا به کار گرفته شد. ناوهای جنگی آلمان هم به دوکلاس کلی تقسیم میشدند کلاس بیسمارک ۴۲ تنی و کلاس شارن هورست ۳۲ تنی. کلاس بیسمارک بزرگترین ناو جنگی بود که آلمانها ساخته بودند و تو سالهای ۱۹۳۶ تا ۱۹۴۱ ساخته شدن و تا پایان جنگ هم مورد استفاده قرار گرفتن. این ناوها ۲۴۲ متر طول داشتن و سرعتشون به ۵۶ کیلومتر بر ساعت می‌رسید و ۲۰۰۰ خدمه و افسر آلمانی رو توی خودشون جا میداد. از نظر نظامی هم ۴ فروند بمب افکن آرادو رو با خودش میتونست حمل کنه و بیشتر توی آتلانتیک شمالی هم به کار گرفته شد. در کل هم فقط دو عدد از این ناو ساخته شد.کلاس شارن هورست هم از سال ۱۹۳۵ تا ۱۹۳۹ تولید شد و از این کلاس هم در مجموع دو مدل تولید شد که هر دوی آنها تا پایان جنگ از بین رفتن. این نمونه سبک‌تر و ارزونتر بود و از نظر عملیاتی فرق چندانی با نمونه بیسمارک نداشت. اما در عملیات‌های مهم‌تری حضور داشت. مثل عملیات ورسبورگ نروژ که در ۷ آپریل ۱۹۴۱ اتفاق افتاد. این اولین باری بود که ناوهای این کلاس به آب انداخته شدن و در ۹ آپریل ۱۹۴۱ ماموریت خودش رو با موفقیت تموم کردن. همینطور توی دنبرد بریتانیا هم در سال ۱۹۴۱ حضور داشتن و پیروزی‌هایی رو کسب کردن البته این ناوها در آینده الهام بخش صنعت نظامی-دریایی دنیا شدن.</description>
                <category>احسان طریقت</category>
                <author>احسان طریقت</author>
                <pubDate>Fri, 22 Mar 2019 22:04:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متن اپیزود ۷ پادکست پرچم سفید - بخش هفتم روایت جنگ جهانی دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsantarighat/%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B7-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%DA%86%D9%85-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%85-ouwx5thjivn9</link>
                <description> این متن اپیزود هفتم پادکست پرچم سفید هستش که بعد از انتشار هر قسمت و با فاصله زمانی از اون منتشر میشه.می‌تونید این پادکست رو از لینک‌های زیر دنبال کنید: (کست باکس - اپل پادکست - شنوتو - ناملیک)اپیزور هفتم رو هم می‌تونید از همینجا گوش بدید. https://castbox.fm/app/castbox/player/id1480796/id134074795 سلام. من احسان طریقت هستم و این قسمت اپیزود هفتم پادکست پرچم سفید هست که در اسفند ۹۷ منتشر میشه. توی پرونده بررسی جنگ جهانی دوم که تا اینجا شش قسمت ازش منتشر شده، رسیدیم به جایی که دیدیم زور آلمان به انگلشتان نرسید و به جای تداوم حمله‌هایی که به انگلستان داشت، روی خودش رو به سمت شوروی برگردوند و آماده حمله به این کشور شد. امروز می‌خوایم بخشی ازحمله آلمان به شوروی رو تعریف کنیم.احتمالا ماجرای جنگ با شوروی بیشتر از یک اپیزود میشه. به همین دلیل سعی می‌کنیم که جزییات بیشتری از ماجرای این نبرد رو تعریف کنیم؛ به خصوص که این قسمت به عملیات بارباروسا خواهیم پرداخت. پس بریم سراغ اپیزود ۷ پادکست پرچم سفید. عنوان این قسمت رو گذاشتیم «آغاز جنگ با شوروی؛ عملیات بارباروسا».سال ۱۹۳۹، مردم آلمان هم مثل مردم شوروی چیزی از پیمان آلمان و استالین سر در نمی‌آوردن. اما این پیمان فقط برای مردم عادی بی‌اعتبار نبود. خود شوروی و آلمان هم می‌دونستن که درگیر یه آتش‌بس موقتی هستن و خیلی زود این پیمان شکسته می‌شه. رهبرای شوروی به آلمان اعتماد نداشتن، اما فکر می‌کردن اگه نازیسم رو نادیده بگیرن، درگیر این جنگ نمی‌شن؛ ولی هزاران سرباز آلمانی، آماده راه انداختن یکی از خونین‌ترین جنگ‌ها توی شوروی بودن.اما همه چیز با پیدا شدن یک نشونه خیلی ساده جرقه خورد. توی آوریل ۱۹۴۱، نظامی‌های اکراین یک هوایپمای غیرنظامی کشف کردن. هواپیمایی که سرنشیناش به وضوح نظامی بودن. مدل پروازهای هواپیماهای جاسوسی آلمان طوری بود که اونقدر بالا پرواز می‌کردند که کسی در شوروی متوجه ترددشون نمی‌شد. اما آوریل ۱۹۴۱، خرابی یکی از موتور‌های هواپیما، باعث کاهش ارتفاعش شده بود. سرنشین‌های دستگیر شده این هواپیما در بازجویی گفتن که راهشون رو گم کردن. اما پیدا شدن نگاتیو فیلم‌هایی که آلمان‌ها سعی کرده بودن نابودشون کنن، ماجرا رو به شکل دیگری جلوه می‌داد. اونا ماه‌ها بود که مخفیانه از شوروی تصویربرداری می‌کردن.گزارش‌ها فورا به مسکو رسید. آلمان‌ها می‌خواستن تا پایان سال به مسکو حمله کنن، اما کسی زمانش رو نمی‌دونست و استالین هم سعی می‌کرد گزارش‌هایی که پی‌درپی بهش می‌رسید رو نادیده بگیره.یه کم به عقب برگردیم. در دسامبر ۱۹۴۰، هیتلر تصمیمش رو برای حمله به شوروی گرفته بود و نقشه نبرد بارباروسا رو کشیده بود. هیتلر می‌گفت عملیات بارباروسا برای دفاع از آلمان طراحی و اجرا می‌شه و به مردمش القا کرده بود که اگه توی شوروی نجنگیم، باید توی آلمان با اونا روبرو بشیم. اما واقعیت این بود که این ادعاها، لااقل توی اون سال‌ها، چیزی جز پروپاگاندای هیتلری نبود.هیتلر قبل از تبدیل شدنش به پیشوای بی‌رقیب آلمان؛ در کتاب نبرد من گفته بود شوروی، فضای حیاتی رو در اختیار مردم آلمان قرار خواهد داد و بعد از جنگ انگلستان، انگیزه کافی برای یه قدرت‌نمایی دیگه رو داشت. با این وجود، نمی‌شه انکار کرد که حمله به شوروی درحالیکه بریتانیا هنوز ایستاده بود و مقاومت می‌کرد، به معنای نبرد آلمان توی دو جبهه بود. همون کاری که هیتلر در نبرد من اون رو بزرگترین اشتباه خونده بود. اما هیتلر، می‌تونست حتی حرفای خودش رو هم با حرفای دیگه‌ای نقض کنه. هیتلر سالها پیش گفته بود ارتش برای صلح نیست، ارتش برای پیروزی در جنگه و حالا می‌خواست این ادعاش رو یه بار دیگه ثابت کنه.هیتلر می‌خواست پاییز ۱۹۴۰ به شوروی حمله کنه، اما برای اولین بار ژنرالاش قانعش کردن که زمستان شوروی نزدیکه و زمان حمله به این کشور گذشته.بخاطر همین، تصمیمش برای حمله به شرق، به تابستان ۱۹۴۱ موکول شد. نیمه ژوئن ۱۹۴۱، شایعه حمله آلمان هیتلری همه جا موج می‌زد. از اون طرف، نباید فراموش کنیم که استالین هم با هیتلر پیمان بسته بود، تا بتونه از فرصت این صلح، برای بازسازی ارتش و تجهیزات نظامیش استفاده کنه. سال ۱۹۴۰ هنوز اصلاحات ارتش سرخ تموم نشده بود. اما سال ۱۹۴۱، ارتش سرخ بزرگترین ارتش جهان شده بود و تجدید سازمان این ارتش همچنان ادامه داشت. رهبرای شوروی هنوز هم می‌خواستن زمان بخرن و جنگ با آلمان، جنگی که گریزی ازش نبود رو تا تکمیل ارتش سرخ به تعویق بندازن. از همه مهمتر هم این که استالین هم می‌دونست که شوروی آماده نبرد نیست. اون ۱۳۳۹، اون با نازی‌ها پیمان بست. اما استالین اونقدر متوهم نبود که این صلح رو ابدی بدونه. او از همون موقع، دستور افزایش تولیدات نظامی رو صادر کرده بود و تعداد سربازای ارتش سرخ رو از ۵/۱ میلیون نفر، به ۵ نفر افزایش داد.در بهار ۱۹۴۱، آلمان نازی بر اروپا تسلط داشت. لهستان و فرانسه فتح شده بودند و تنها دشمن نازی‌ها، کشورهای مشترک‌المنافع بریتانیا بود. نگاه هیتلر به شوروی اما، متعلق به اونروز نبود، اون حتی قبل از تبدیل شدن به پیشوای مردم آلمان، به فکر دست‌اندازی به شوروی در شرق بود. هیتلر برنامه‌هاش برای بزرگترین نبرد زمینی در تاریخ بشر رو ریخته بود.استالین کشورش رو آماده جنگ نمی‌دید. اما برخلاف شوروی که خیلی از رهبرای نظامیش توی غربال سیاسی کشته شده بودن، آلمانا رهبرای نظامی با تجربه‌ای داشتن. بیشتر فرمانده‌های روسی، حدودا ۴۰ ساله بودن. درحالیکه رهبران نظامی آلمان توی این جنگ، بین ۵۰ تا ۶۰ ساله بودن. همین کافی بود تا استالین اول پیشنهاد مذاکره رو به هیتلر بده. اما وقتی نامه‌اش بی‌جواب موند، اون هم فهمید که گریزی از جنگ نیست و دستور اعزام نیروها به خط مقدم رو صادر کرد.در ۱۹۴۱، ورماخت به بالاترین حد قدرتش رسیده بود. لشگرهاش قدرتمند بودن و بعد از پیروزیاشون توی غرب، روحیه بالایی داشتن. در مقابل، ارتش سرخ شوروی پراکنده بود، بیشتر وقتشون رو به گوش دادن سخنرانی‌های سیاسی می‌گذروندن و آمادگی کمی برای دفاع داشتن.البته روسا قبل از شروع حمله، چندان هم از این اتفاق بی‌خبر نبود؛ در کنار همه خبرایی که از نیروهای نظامی شوروی به استالین مخابره می‌شد، یه سرباز کمونیست از لشگر آلمان هم خودش رو به سختی به روس‌ها رسونده بود و گفت که حمله فردا صبح شروع می‌شه. این خبر هم مثل بقیه خبرها به استالین رسید و ژنرال‌ها از استالین خواستن که واکنشی نشون بده؛ اما استالین می‌دونست که حتی یک روز به تعویق افتادن جنگ هم می‌تونه شانس کشورش برای مقاومت رو بالا ببره.در چهار صبح باران بمب‌ها به سمت فرودگاه‌های مشخص شده در شوروی سرازیر شد.جنگ آغاز شد. در ۲۲ ژوئن ۱۹۴۱، فرودگاه‌های شوروی زیر حمله بودن. یکی از فرماندهان اسکادران‌ها کاپیتان برکل، سریعا واکنش نشون داد. آژیر را به صدا درآورد و افرادش رو در سریع‌ترین زمان راهی آسمان کرد. کار جنگنده‌های شوروی آسون نبود. اما خیلی زود فرودگاهی در اکراین به قبرستان بمب‌افکن‌های آلمانی تبدیل شد. آلمان‌ها ۷ هواپیما رو از دست دادن و ارتش سرخ به پیروزی ناچیزی رسید.تعداد لشگرهای سرخ توی همه جبهه‌ها از ارتش آلمانیا کمتر بود. نظامیا تشویق می‌شدند که با بیشترین خشونت این جنگ رو به پیش ببرن.توی نقطه‌های دیگه، بعضی از فرودگاه‌ها از حمله اول نازیا جان سالم به در بردن اما در حمله‌های بعدی لوفت وافه به اونا دوباره ضربه زد. توی ۵-۶ حمله، اغلب پایگاه‌های هوایی شوروی توی غرب منهدم شدن. درسته که شوروی هواپیماهای خوبی داشت، اما خلباناش اغلب از مهارت خلبانای آلمانی برخوردار نبودن. اونا مدت‌ها بود که تو جبهه‌های بزرگ نجنگیده بودن.فرمانده‌های نیروی هوایی شوروی، تحمل روانی مواجه شدن با اون همه ویرانی رو نداشتن. سرلشگر کاپتس، فمانده نیروی هوایی در جبهه غرب، از خسارت‌های وارد شده به فرودگاه‌هاش بازدید کرد و بعد از بازدید، در آسمان هواپیمای خودش رو منفجر کرد. بعضی دیگه از فرمانده‌ها هم توی هفته‌های بعد، بخاطر از شکستای بزرگ محاکمه و اعدام شدن.در پایان روز اول، نیروی هوایی شوروی در بلاروس، ۷۰۰ هواپیما رو از دست داد. یعنی نیمی از توان هواییش رو. در اکراین ۳۰۰ هواپیما از دست رفت. یعنی ۱۶ درصد از توان هوایی اکراین و در بالتیک حدود ۱۰۰ هواپیما، یعنی ۱۰ درصد توان هوایی اون منطقه از دست رفت.عملیات بارباروسا، نقشه هجومی جاه‌طلبانه‌ای بود که این بار هم به حمله‌های برق‌آسا متکی بود. حملاتی که در سالهای قبل هیتلر علیه فرانسه و بریتانیا به انجام رسونده بود. تهاجم تحت رهبری ۴ ارتش پانزر بود. تانک‌ها و پیاده نظام‌ها باید به سرعت حمله رو انجام می‌دادن و با محاصره گازانبری، ارتش دشمن رو توی خط مقدم نابود می‌کردن. هدف نهایی، تصرف مسکو و قسمتهای اروپیایی شوروی بود.عملیات بارباروسا اسم رمز حملهٔ آلمان به شوروی در جریان جنگ جهانی دوم بود که از نام «فردریک بارباروس» پادشاه مقتدر پروس در جنگ های صلیبی وام گرفته شده بود. از ۲۲ ژوئن ۱۹۴۱، نزدیک به ۶۰۰ هزار وسیله نقلیه موتوری، و ۷۵۰ هزار اسب درگیر جنگ شدن. این عملیات جاه طلبانه که با آرزوی آدولف هیتلر برای فتح سرزمین‌های شوروی پیش می‌رفت، قرار بود فضای حیاتی بزرگی رو برای نژاد برتر از نظر پیشوا به ارمغان بیاره. اما ورق طور دیگری برگشت و بزرگترین جنگی که هیتلر به پا کرده بود، به یکی از بزرگترین اشتباهات نظامیش تبدیل شد. اشغال شوروی توسط آلمان منجر به ۹۵٪ تلفات ارتش آلمان از ۱۹۴۱ تا ۱۹۴۴ شد.اولین یورش آلمانا نابودکننده بود. ۲۲ ژوئن ۱۹۴۱، آلمانا ساعت ۴:۱۵ صبح پیشروی‌شون رو آغاز کردن. تانک‌ها بین ۵۰ تا ۷۰ کیلومتر در حوزه بالتیک پیشروی کردن.ارتش آلمان فکر می‌کرد که توی ۳ تا ۴ ماه بخاطر برتری تجهیزات نظامیش به پیروزی می‌رسه. در واقع اونا انتظار داشتن که قبل از زمستان سرد مسکو، پرونده جنگ توی شوروی رو ببندن و با پیروزی به آلمان برگردن. پیروزی‌ای که می‌تونست به بریتانیا، کشوری که به سختی درحال مقاومت توی یه جبهه جنگی دیگه بود، نشون بده که راهی برای مقاومت در برابر آلمان وجود نداره.برای حمله، ارتش آلمان به سه دسته تقسیم می‌شد. یه دسته از سمت شمال به لنینگراد حمله می‌کردن، ارتش مرکزی به مسکو می‌رفتن و ارتش جنوبی به کیف می‌رفتن.استراتژی هیتلر در عملیـات بارباروسا بر تشکیل سه گروه ارتش مستقل و مجزا برای تصرف اهدافی مجزا طراحی شده بود. فشار عمده ارتش آلمان در شمال، جایی که گروه ارتش موسوم به ارتش شمال قرار داشت وارد می‌شد. این ارتش باید از حوزه بالتیک به سمت شمال شوروی پیشروی و شهر لنینگراد را تصرف یا ویران می‌کرد. گروه ارتش مرکز هم باید از راه اسمولنسک پیش روی کرده و پس از تصرف بیلو روس، روی یه خط مستقیم به سمت مسکو حرکت می‌کرد و اون شهر رو هم تصرف و یا ویران می‌کرد. گروه ارتش جنوب باید با حمله به سمت مناطق آباد و پر جمعیت جنوب شوروی واقع در اکرائین، پس از تصرف کیف (Kiev) و اشغال ناحیه ولگا، خط مواصلاتی ولگا- قفقاز را که نفت مورد نیاز شوروی رو تغذیه می‌کرد رو قطع می‌کرد.از اواخر جولای تا ابتدای ماه اوت دو نبرد کلی تو جنوب شوروی شکل گرفت نبرد اول نبرد اودسا و اومان بود که در ۱۵ جولای تا ۱۰ اوت شکل گرفت اومان شهری در جنوب و بین اودسا و کیف بود که آز نظر نظامی اهمیت بالایی داشت و راه نفوذ به کیف رو فراهم میکرد در این نبرد حدود ۱۰۰ هزار نفر از نیروهای شوروی که تحت فرمان میخائیل کریپونوس بودن کشته شدن و ژنرال روشندت معروف آلمانی ارتش شوروی رو به سمت اودسا و سپس کیف عقب روند هرچند ناوگان دریای سیاه ارتش سرخ به کمک ارتش گرفتار شده ی کریپونوس میاد ولی تقریبا تمام ۳۱۷ تانک شوروی در این نبرد از بین رفت و شوروی شکست سختی خورد البته ژنرال روندشتت در خاطراتش بعد از این پیروزی مینویسه که اگر چه روزی صدها کیلومتر جلو میریم ولی عظمت و پهناوری شوروی مارا خواهد بلعید.نبرد بعدی نبرد کیف بود که از ۲۳ اوت شروع شد و تا ۲۶ سپتامبر ادامه پیدا کرد در این نبرد تقریبا تمام ۶۰۰ هزار نفر نیروی جنوب غرب شوروی در محاصره ی آلمان ها قرار گرفتن هرچند که چند ارتش محدود ، مارشال بودینی و کمیسر عالی اوکراین نیکیتا خروچوف تونستن فرار کنن شوروی در این نبرد هزینه و فرصت زیادی و از دست داد حدود ۴۰۰۰ توپ بیش از ۱۰۰ تانک و ۱۷۰ هواپیمای خودشو کاملا سالم تسلیم آلمانا کرد البته بخش بزرگی از این اشتباه به گردن شخص استالین بود چرا که مارشال بودینی خیلی قبل تر از این اتفاق درخواست عقب نشینی داده بود که استالین قبول نکرد دلیل این وحشت فرماندهان شوری این بود که این آلمان با فرماندهی فون کلایست و با سنگین ترین ارتش زرهی متشکل از تانک های پانزر حمله رو آغاز کرده بود در زمان خودش تانک های پانزر آلمان پیشرفته ترین تانک های زمان بودند که جز تانک های سبک و نیمه سبک دسته بندی میشدند که هم از سرعت بالایی برخوردار بودند و هم با داشتن توپ ۲۰ میلیمتری قدرت تخریب بالایی داشتن.حمله با چنین تسلیهاتی استالین رو ناچار کرد که عقب نشینی دیر هنگام رو بپذیره و تلفات زیادی از نظر تسلیهاتی و نیروی انسانی رو تحمل کنه در نهایت استالین دستور میده که بودینی به شکل هوایی محل محاصره رو ترک کنه و ژنرال فونکلایست از یک طرف و لشکر هاینتس گودریان از سمت دیگه کل کیف رو محاصره کنن البته در ابتدا این اتفاق از سوی جدایی طلبان اکراینی خیلی خوشایند بود اما در ادامه فهمیدن که نازیا صرفا برای اینکه ارتششون بی غذا نمونه کیف رو فتح کردن.بجز نبردهای جنوبی چند نبرد هم در شمال شکل گرفت که بخش اعظمی از این حمله ها از سوی فنلاند و با پشتیبانی آلمان ها صورت گرفت یکی از این نبرد ها برزخ کارلیا بود که حدود ۲۲۰۰ نفر از نیروهای شوروی از بین رفتند این نبرد از رو مهم بود که بعدا منجر به رسیدن آلمانها به کانال لادوگا شد و کمک کرد تا لنینگراد رو محاصره کنند فنلاند از تجهیزات قوی برخوردار نبود و خیلی کند پیش میرفت ولی با کمک نیروهای زرهی آلمان پیشروی خوبی داشت. دومین حمله از نقطه ای درست مقابل دریای سفید شکل میگرفت که به دلیل جنگلی بودن این منطقه نیروهای کمی از فنلاندی ها پیش روی کردند و تنها حکم سرگرم کردن و تمرکز زدایی نیروهای ارتش سرخ رو داشت البته نیروهای فنلاندی تونستن مسیر راه آهن به مورمانسک رو خراب کنن و این تنها دستاورد این نبرد بود در نبرد سوم حمله سهم گین آلمانها به بندر مورنانسک شمالی ترین بندر شوروی بود که با وجود اینکه تلفات زیادی رو متوجه روس ها کرد ولی این بندر در دست روسها مودن و آلمان ها با تمرکز بر جزیره های اطراف این بندر تونستن دو جزیره داگو و اوزل رو تصاحب کنن این نبرد نبرد بسیار مهمی بود چرا که این بندر یکی از استراتژیک ترین بندرها برای ورود مواد غذای و مواد خام و تجهیزان نظامی بود و به دلیل اینکه این بندر در آن موقعیت جغرافیایی یخ نمیزد اهمیتش رو چند برابر میکرد کارگران این بندر برای تامین نظامی در مقابل آلمان ها بیش از ۶۰ میلیون روبل جمع کردند و سربازان قوای بحر شمال بارها برای رساندن مهمات به نیرو ها تن به آب زدند وشنا کردند و این تلاش ها باعث شد تا این بندر به دست آلمان ها نیوفته و مقدمه ای باشه بر شکست رایش سوم در شوروی.فرماندهی آلمان اواسط ماه اوت، تصمیم به تعلیق حمله به شوروی گرفت. حالا آلمانا می‌خواستن نیروهای زرهی و پیاده رو به دو دسته تقسیم کنن. نیمی از نیروها به سمت &quot;استالینگراد&quot; برن و نیمه دیگه به سمت اوکراین حرکت کنن.آلمان توی شوروی، چند جبهه جنگ رو تشکیل داده بود و درحالیکه توی بعضی از اون جبهه‌ها به پیروزی می‌رسید، توی بعضیاشون ناامیدانه شکست می‌خورد. در نبرد &quot;کیف&quot; چهار لشکر از ارتش شوروی کاملاً از بین رفت و شهر کیف و مناطق وسیعی از اوکراین به دست نیروهای آلمان نازی تصرف شد اما نبرد استالینگراد روند جنگ را تغییر داد.هیتلر باید پیروزی قطعیشو قبل از زمستون به دست می‌آورد. پس از تصرف اکراین و محاصره لنینگراد، هیتلر متوجه مسکو شد. همونجایی که ژنرالاش از ابتدای جنگ می‌گفتن. قوای آلمانی باوجود تصرف موفق اوکراین و بلاروس، پشت دروازه‌های مسکو متوقف شدن؛ توقفی که به شکست نهایی آلمان منجر شد.حمله برق‌آسا به شوروی با ارتش سه میلیون نفری شروع شد. تصمیم هیتلر به تاخیر در تسخیر مسکو، یه اشتباه جدی از کار در اومد. او به فرستادن بسیاری از لشگرهاش به طرف شمال، به شوروی برای جمع کردن سپاهیاش هشت هفته فرصت داد و هوای مطلوب برای جنگ رو هم از دست داد. بارون پاییزی که به گل و لای تبدیل شده بود، جاش رو به برف داد. درحالیکه آلمانا اصلا برای زمستون آماده نبودن. اونا حتی دستکش و لباس گرم هم نداشتن.همون هفته، در سوم اکتبر، هیتلر توی یه نطق به مردم آلمان کفت:«بدون هیچ شکی اعلامی می‌کنم که دشمن در شرق شکست خورده و هرگز قادر به برخواستن نخواهد بود.» اما این اظهار نظر، دور از واقع گرایی بود. چون ارتش آلمان هم بخشی از بهترین نیروهایشو از دست داده بود و روس‌ها هم درحال جمع آوری هسته اصلی ارتششون برای رفاع از مسکو بودن.در ماه ژوئیه شش هزار تانک شوروی از دست رفت. فقط توی ۱۵ روز نخست، نیم میلیون از سربازای شوروی کشته و یک میلیون سرباز به اسارت رفتند. آلمانا باور نمی‌کردند که کشتن روس‌ها اینقدر آسون باشد. هیتلر بیشتر از اونکه به اشغال شهرها فکر کنه، به فکر قلع و قمع کردن نیروهای دشمن بود. اما ژنرالاش مثل اون فکر نمی‌کردن. اونا برای اشغال مسکو با هم رقابت می‌کردن. اونا می‌گفتن تسخیر فوری مسکو کار رو یکسره می‌کنه، اما هیتلر با وجود اصرار اونا، به نیروهای زرهی دستور داد به سمت جنوب برن. کیو مرکز اکراین تسخیر شد و بیش از ۷۵۰ سرباز روس در کیو اسیر شد.ارتش هیتلر آماده بود، اما جنگیدن با روس‌ها به سادگی جنگ با فرانسویا نبود. سربازای شوروی روحیه عجیبی داشتن. اونا هرگز هنگام زخمی شدن فریاد نمی‌کشیدن. سربازان آلمانی می‌گفتن لشکر آلمان، مثل فیلیه که به لشگر مورچه حمله می‌کنه. فیل هزاران مورچه رو له می‌کنه و می‌‎کشه، اما آخرش مورچه‌ها ذره ذره ذره اونو می‌خورن.هیتلر توی شوروی پیروزی‌هایی رو به دست آورده بود و بخش بزرگی از ارتش و تجهیزات نظامی این کشور رو قلع و قمع کرده بود. اما هدف اصلی عملیات بارباروسا تصرف مسکو بود. یک ماه بعد از آغاز جنگ، اولین حمله هوایی گسترده به مسکو آغاز شد. بیشتر از دویست هواپیما توی این جنگ شرکت داشتن و طی ۵ ساعت صد تن بمب انفجاری و ۴۵ هزار بمب آتش‌زا در مسکو فرود اومد. بیشتر ساختمان‌های مسکو چوبی بودند و با بمب‌بارون آلمان نابود شدنالبته هواپیماهای شوروی ۱۲ بمب افکن آلمان را قبل از رسیدن به مسکو منهدم کردن اما آلمان مجهزتر از این بود که بخاطر نابودی ۱۲ هواپیما از پا در بیاد. بمب بارون مسکو تا دسامبر ۱۹۴۱ ادامه یافت.در پایان جنگ از هر صد اسیر شوروی فقط سه نفر زنده برگشتن. در پایان سپتامبر ۱۹۴۱ تنها با سه ماه جنگ، شوروی حدود ۳ میلیون نفر رو از دست داد. نیروی زمینی آلمان، فاصله‌ای تا کرملین نداشت. اما برای روس‌ها، بمب‌باران مسکو، پایان این جنگ نبود.</description>
                <category>احسان طریقت</category>
                <author>احسان طریقت</author>
                <pubDate>Tue, 19 Mar 2019 13:28:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متن اپیزود ۶ پادکست پرچم سفید - بخش ششم روایت جنگ جهانی دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsantarighat/%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B6-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%DA%86%D9%85-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%85-hnjkjltv4cr8</link>
                <description>   این متن اپیزود ششم پادکست پرچم سفید هستش که بعد از انتشار هر قسمت و با فاصله زمانی از اون منتشر میشه.می‌تونید این پادکست رو از لینک‌های زیر دنبال کنید: (کست باکس - اپل پادکست - شنوتو - ناملیک)اپیزور ششم رو هم می‌تونید از همینجا گوش بدید https://castbox.fm/app/castbox/player/id1480796/id128198736 سلام. من احسان طریقت هستم و این اپیزود ششم پادکست پرچم سفیده. حتما تا اینجا دیدید که در پرونده جنگ جهانی دوم، روایت کردیم که چطور آلمان از یه یک کشور شکست خورده‌ی بعد از جنگ جهانی اول، شروع کرد به تصرف کشورهای مختلف و جنگ جهانی دوم رو شروع کرد.  تا قسمت پنجم دیدیم که کشورهای مختلف تسلیم شدن و فرانسه و انگلستان هم پاشون به جنگ باز شد. فرانسه زیر حمله‌های کوبنده آلمان بودن که هیتلر با انجام یک اشتباه، معجزه دانکرک رو رقم زد. بریم سراغ اپیزود ششم و ببینیم که هم توی دانکرک چه اتفاقی افتاد و دوران پس از تصرف فرانسه چطور پیش رفت.قبل اینکه راجع به معجزه دانکرک حرفی بزنیم بهتره به سپتامبر ۱۹۳۹ برگردیم زمانی که آلمان‌ها به لهستان حمله کردند و فرانسه و انگلیس نسبت به آلمان اعلام جنگ کردن البته این اعلام جنگ تحرکی رو در پی نداشت و ۷ ماه طول کشید تا اولین حمله شکل بگیره و این سکوت متفقین رو بهش جنگ نشسته یا دروغین میگن بعد از پایان جنگ دروغین و آغاز رسمی جنگ آلمان با تسخیر هلند و شکست ماژینو بعد از ۱۴ روز از شروع جنگ خودش رو به خاک فرانسه رسونده بودماژینو که به ناوجنگی در خشکی معروف بود دژ بتونی قول پیکیر و مجهزی بود که ۳۲۳ کیلومتر در مرز فرانسه و آلمان طول داشت ساخت این ناو ۱۰ سال طول کشید و فرانسه برای دفع خطر احتمالی حمله آلمان‌ها این دژو ساخته بود این  ناو قول پیکر خطوط راه آهن، تونلهای تهویه ضد شیمیای و امکانات رفاهی برای سربازان داشت و اینها فرای تسلیحات نظامی سنگین و ۵۰ سنگر زرهی این دژ بود اما در جنگل‌های آردن و نزدیکی مرزهای بلژیک و لوگزامبورگ پوشش چندان قوی نداشت و آلمان‌ها با طراحی یک حمله داسی شکل با شکست بلژیک و لوگزامبورگ از طریق همین جنگل‌ها وارد خاک فرانسه شدن.در اون روزها که ماکسیم ویگان فرانسوی رهبری ارتش متفقین یعنی انگلیس فرانسه و بلژیک رو بر عهده داشت با حمله ی برق آسای ماشین جنگ هیتلر غافلگیر شد عبور آلمانها با ۱۵۰۰ تانک از جنگل‌های آردن و ورود به فرانسه چاره ای برای ویگان باقی نذاشت و مجبور شد برای فرار از مرگ با ۸۰۰هزار نیروی تحت امر خودش به سواحل دانکرک پناه ببره تقریبا کار تمام شده بود دو ارتش آلمان به سرعت به سمت دانکرک در حرکت بودند ژنرال فون روشندتت از یک سو و ژنرال کلایست از سمت دیگه چنان برق آسا به ارتش سراسیمه ی ویگان حمله کردند که تقریبا هیج امید نجاتی برای متفقین نمونده بود درست در همین زمان هیتلر تصمیم عجیبی گرفت که تا امروز دلیل روشنی براش متصور نیستیم.درست در ۹ مایلی دانکرک هیتلردر ۲۴ می ۱۹۴۰ دستور توقف جنگ برای ۴۸ ساعت رو صادر کرد تصمیمی که فرمانده‌های جنگ هیتلر رو خشمگین کرد تا جایی که بعدها ژنرال روندشتت از این تصمیم با عنوان تصمیم احمقانه یاد میکنه چرچیل در خاطراتش در این باره میگه که هیتلر میخواست با توقف جنگ در یک قدمی پیروزی راه مذاکره رو با بریتانیا باز کنه تا بتونه با کمک اونها شوروی رو از پا دربیاره.بریتانیا تردیدی نداشت که در صورت حمله هیتلر به دانکرک، چیزی از ارتش متفقین باقی نمی‌مونه. وبریتانیا هم که تنها ۲۵۰ هزار پلیس شهری و نیری داوطلب تنها داشته نظامیش بودند بعد ۱۰۰۰ سال ورود متجاوزان رو به خودش میدید اما معجزه دانکرک اتفاق افتاد و سربازای بریتانیایی، از راه دریا تونستن خودشون رو نجات بدن. دو هفته بعد از معجزه دانکرک، فرانسه دست از مقاومت برداشت. فرانسه شکست در برابر پیشوا رو پذیرفت و بریتانیا فهمید که به جای دست و پا زدن برای یک کشور در هم شکسته، باید به فکر نجات انگلیس باشه. همون کشوری که پیشوا انتظار داشت بدون جنگ و خونریزی، خودش رو در برابر آلمان تسلیم کنه. اما برخلاف تصورات هیتلر، بریتانیا هیچ انگیزه‌ای برای تسلیم شدن نداشت. هیتلر بیهوده منتظر پیشنهاد صلح از طرف انگستان بود. در همون دوران حمله آلمان به فرانسه، وقتی چرچیل جای چمبرلین نشست، توی سخنرانیش در مجلس عوام گفت: «من به جز خون، خستگی، اشک و عرق جبین چیزی برای عرضه ندارم.» اما چرچیل نمی‌خواست مثل چمبرلن، در برابر هیتلر سر فرود بیاره.هیتلر فکر می‌کرد بریتانیا در حال تسلیم شدنه. بخاطر همین سفیرهایی رو به اون کشور فرستاد و گفت اگه بریتانیایی‌ها بی‌درنگ تسلیم بشن، با شدت عمل کمتری باهاشون برخورد می‌شه. اما هیتلر در اوج ناباوری پیام سرزنش آمیز وینستون چرچیل، نخست وزیر جدید بریتانیا رو دریافت کرد و خشمگین شد. جواب چرچیل ساده بود. بریتانیا تسلیم نمی‌شد؛ می‌جنگید!همون طور که بالاتر گفتم آلمان قبل از تصرف فرانسه، لوکزامبورگ و هلند رو هم تصرف کرد و همون روزا بود که وینستون چرچیل سرباز و سیاستمدار بزرگ، با چهره‌ای مصمم هشت ماه بعد از استعفا از وزارت دریاداری، نخست وزیر انگلستان شد و در برابر هیتلر ایستاد.چرچیل گرچه یک سیاستمدار جوون نبود، اما بعد از اونکه به مسند قدرت نشست، خیلی چیزها رو برای انگلیسی‌ها عوض کرد. بعد از شکست فرانسه، چرچیل توی سخنرانیش به مردمش گفت: «اگر ما بتوانیم جلوی هیتلر را بگیریم، اروپا می‌تواند آزاد بماند. اما اگر شکست بخوریم، سراسر جهان در ورطه یک ظلمت فرو خواهد رفت.»آلمان‌ها قصد نداشتن اجازه بدن تا بریتانیا نیروهای خودشو به راحتی از ساحل دانکرک خارج کنه و آتش بی امانی رو روی سر نیروهای متفقین میریختن در همین زمان در بریتانیا دریاسالار رمزی که مغز متفکر نیروهای بریتانیایی بود برنامه ای را در۱۹ می طرح ریزی و ۲۶ می اجراییش کنه طبق این برنامه که بعدها دینامو نام گرفت ۹۳۳ کشتی تجاری و تفریحی تحت فرمان ناوهای سلطنتی انگلستان فاصله ۲۱ مایلی رو طی کردن تا به تخلیه نیروها کمک کنن.دلیل ورود این قایق‌ها به ماموریت نجات دیمانو این بود که ساحل دانکرک شنی و کم عمق بود و ناهای بریتانیا توان نزدیک شدن به ساحل رو نداشتند.۲۶ می اولین روز ماموریت نجات ۸۰۰۰ نفر نجات پیدا کردند کشتی‌ها برای اینکه در تیر رس آتشبارای آلمان نباشن در چند صد متری ساحل متوقف میشدن تا سربازها به اونها برسن و از طرف دیگه سربازها هم برای نجات جان خودشون از تیربارهای آلمانی باید ساعت‌ها توی آب در حالی که آب بالاتر از شونه هاشون بود منتظر میموند چرچیل در کتاب خاطرات خودش در باره ماموریت دینامو مینوسه که ما انتظار داشتیم تنها ۴۵ هزار سرباز رو نجات بدیم و این درحالی بود که بعد از عملیات نجات ۱۹۸ هزار نیروی بریتانیایی و ۱۴۰ هزار نیروی فرانسوی نجات پیدا کردند در روند نجات اتفاقی دراماتیک رخ داد یکی از ناوها با مین برخورد کرد و ۷۰۰ نفر سرباز داخلش به آب ریختن و دو سومشون جان خودشونو از دست دادن اما این فقط بخشی از اتفاقی بود که در ساحل دانکرک رخ داد نبرد دانکرک شکست بزرگی برای متفقین بود که در اون ۶۹۷ کشتی تفریحی از بین رفت ۴۰هزار نیروی فرانسوی به اسارت گرفته شد و ۲۹۰ هزار نیروی فرانسوی ۶۸ هزار نیروی بریتانیایی و ۱۰۰۰ شهروند دانکرکی کشته شدند.اونها حتی تسلیحات خودشونو توی فرانسه جا گذاشتند که این موضوع بعدها ضربه سختی بهشون زد جا گذاشتن ۲۴۰۰ اسلحه توپخانه ۶۵۰۰۰ نفربر و۶۸ هزار تن مهمات و۴۴۵ تانک بریتانیایی ضربه ی جبران ناپذیری بود البته آلمان نازی هم حدود ۲۷ هزار سرباز خودشو را از دست داد اما چرچیل از واقعه دانکرک با عنوان معجزه یاد کرد هرچند که در ادامه به این نکته هم اشاره کرد که این شکست بسیار سنگینی برای متفقین بوده هیتلر ۵ ژوئن سقوط دانکرک رو اعلام کرد و به این شکل یکی از نبردهای خونین به پایان رسید اما عاقبت تلخ تری در انتظار اونهایی بود که مقاومت کرده بودن ۴۰هزار نیروی به اسارت گرفته شده از دانکرک تا آلمان رو پای پیاده طی کردن و در اردوگاهای کار اجباری مشغول شدن و نیروهای گردان سلطنتی نورفولک هم مقابل ارتش زبده ی نازی‌ها قرار گرفتنتد تا اونها رو سرگرم کنن و بعد از تموم شدن مهماتشون به جوخه ی مرگ سپرده شدندبریتانیا داشت برای مقابله با حمله ناگهانی نازی‌ها آماده می‌شد. توی مناطق ساحلی جنوب و شمال که احتمال فرود اومدن و تخلیه نیروهای آلمان وجود داشت، تخلیه کودکان شروع شد. بعضی‌ها بچه‌هاشون رو به خارج می‌فرستادن، اما وقتی یه زیردریایی آلمانی، کشتی انگلیسی با ۹۹ کودک رو غرق کرد، این کار هم متوقف شد.برای آمادگی بیشتر در برابر حمله دشمن بالغ بر یک میلیون مرد که نمی‌تونستن توی ارتش خدمت کنن، داوطلبانه گارد میهنی تشکیل دادن. اونا با دسته جارو تمرین می‌کردن، چون تفنگی نبود که بینشون تقسیم بشه. چیزی از زمانی که انگلیسی‌ها مجبور شدن توی دانکرک سلاح‌هاشونو جا بذارن و فرار کنن نگذشته بود و بریتانیا، هنوز اونقدر تجهیزات نظامیش را بازسازی نکرده بود که بتونه جوابگوی ارتش بزرگ مردمی اون کشور باشه. سربازا سلاح‌های محدودی رو از دانکرک آورده بودن اما این موضوع دیگه اهمیتی نداشت. اونا توپ و تانک نداشتن، اما به شکل حیرت آوری برای جنگیدن و ایستادگی انگیزه داشتن. انگیزه‌ای که شاید تا حد زیادی زیر سایه رهبری کاریزماتیک چرچیل شکل گرفته بود و سایه‌اش رو روی سر بریتانیا انداخته بود.مردم برای جنگیدن احساس تنهایی نمی‌کردن. چرچیل در کنار اونا حضور داشت و همه جا دیده می‌شد. حتی جرج ششم، پادشاه انگلیس هم نشون می‌داد که قرار نیست تنها نظاره‌گر جنگ آتی باشه. پادشاه تمرین تیراندازی می‌کرد و خوشحال بود که بریتانیا به تنهایی می‌تونه در برابر آلمان مقاومت کنه.انگلیسیا با تمام توانشون داشتن برای مقابله با هیتلر خودشونو آماده می‌کردن. اما این آمادگی با تصمیمای اشتباه زیادی هم همراه می‌شد. مثلا اونا اسامی جاده‌ها و تابلوهای راهنما رو برداشتن تا آلمانی‌ها گمراه بشن، اما نتیجه، گمراه شدن مسافران بریتانیایی بود و با این کار به خودشون ضربه زدن.اما با وجود همه این اشتباه‌های ریز و درشت، بریتانیایی‌ها به هیتلر ثابت کردن که فتح این کشورِ تنها مونده، به راحتی‌ای که پیشوا و نیروهای نظامیش فکر می‌کردن نیست.موانع ضد تانک به انگلیسی‌ها اطمینان می‌داد که آلمانی‌ها به آسونی پیشروی نخواهند کرد. انبوهی از سیم خاردار همه جای ساحل‌های بریتانیا پراکنده شده بود. برای انگلیسی‌ها هر چیزی بوی جنگ و مقاومت گرفته بود. معنای زندگی برای اونا، با همه جزئیاتش تغییر کرده بود. مردم حاضر بودن که از ساحل‌ها برای مقاصد تفریحی دست بردارن و به جنگ برسن.چرچیل دیگه سیاست مدار بدگمان بریتانیایی نبود. او حالا مظهر اراده ملت بود و همه جا حضور داشت.  با نخست وزیر شدن چرچیل، مردم نه فقط سریعتر فکر می‌کردن، بلکه سریعتر هم عمل می‌کردن. خود چرچیل جسما خیلی قوی و پرتوان بود. گاهی اونقدر تند از برابر صف‌های سربازا می‌گذشت که جوان‌های همراهش ازش عقب می‌موندن.توی کارخانه‌های اسلحه‌سازی زنا و مردا ساعت‌های طولانی کار می‌کردن تا خلا نیروهای دفاعی بریتانیا رو پر کنن. این تلاش در ماه ژوئن به اوج خودش رسید. تنها در یک بخش، اون هم جایی که نقطه قوت انگلستان بود، یعنی نبردهای هوایی، تولید هواپیماهای جنگی دوبرابر شد. حالا انگلستان هم داشت آماده نبرد می‌شد. ژوئن ۱۹۴۰ هیتلر پیروزی بر فرانسه رو جشن گرفته بود و هنوز فکری برای حمله به بریتانیا نکرده بود.  به نظر می‌رسید فقط نیروی دریایی آلمان نقشه‌ای برای حمله داره و پیشوا هنوز فکر می‌کرد که برای به زانو درآوردن انگلستان بی‌سلاح، نیازی به لشگرکشی و خونریزی وجود نداره.توی همون روزا، نیروی زمین و دریایی هر دو به فرمانده نیروی هوایی گورینگ چشم دوخته بودن و گورینگ معتقد بود که برای شکست دادن بریتانیا، نیروی هوایی به تنهایی کافیه. اوت ۱۹۴۰ هیتلر به هرمان گورینگ دستور داد عملیات بمباران انگلیسی‌ها رو شروع کنه. ولی واقعیت این بود که نیروی هوایی آلمان برای جنگ مستقل هوایی واقعا آمادگی نداشت. این حمله، اونطور که گورینگ و نیروی هواییش فک می‌کردن ساده نبود. نیروی هوایی آلمان گاهی بیشتر از هزار ماموریت رو در طول روز انجام می‌داد اما این بمب‌باران‌ها به اون سادگیا نبود. خلبانای نیروی هوایی انگلستان خیلی کارآزموده و به رادار مجهز بودن؛ فناوری جدیدی که آلمانیا هنوز باهاش آشنا نشده بودن.شبکه ایستگاه‌های رادار سرتاسر ساحل‌ها پراکنده شده بود و تا ۱۵۰ کیلومتر رو مراقبت می‌کرد و تمام اطلاعات رو از طریق سیستم‌های زمینی به فرماندهی جنگنده‌ها مخابره می‌کرد. همین رادارها بودن که انگلستان رو به پیروز اون جنگ تبدیل کردن. انگلستانی که بعد از شکست سخت متفقین توی بقیه جبهه‌ها، دیگه همراه و هم‌رزمی نداشت. اونا تعداد محدودی خلبان و هواپیما داشتن که با کمکشون پیروزی توی جنگ اصلا ممکن نبود. در واقع بریتانیایی‌ها جنگ با نیروی هوایی آلمان رو از روی زمین شروع کردن. از رادارهایی که از روی زمینشون کار گذاشته بودن.در ۱۳ اوت گورینگ فرمان حمله به ایستگاه‌های رادار رو صادر کرد. جنگ بر فراز انگلستان نیروی هوایی آلمان رو نگران کرده بود. اونا تصور نمی‌کردن انگلیسی‌ها توی نبرد برق‌آسا پیروز بشن. اما همه جای کار رو پیش‌بینی نکرده بودن. جنگنده‌های آلمانی تنها سوخت برای نیم ساعت پرواز رو داشتن درحالیکه جنگنده‌های انگلیسی برای سوخت‌گیری می‌تونستن فورا به پایگاه‌هاشون برن. همین محدودیت دامنه پرواز جنگنده‌ها، یکی از دلایل شکست آلمان توی جنگ هوایی با بریتانیا بود.حدود ۱۴۰۰ خلبان و خدمه‌شون در برابر این تهاجم از بریتانیا دفاع می‌کردن. توی آخرین هفته اوت آلمان‌ها بی‌رحمانه و پی در پی فرودگاه‌ها رو می‌زدن. فرمانده جنگ به زانو افتاده بود. نمی‌دونست تا چند روز دیگه می‌تونه ایستادگی کنه.درحالیکه آلمان‌ها در بریتانیا فرودگاه‌ها را نابود کرده بودند، روز هفتم سپتامبر وقتی که آژیر حمله هوایی به صدا در اومد همه چیز به آرومی گذشت و بمب‌بارانی اتفاق نیفتاد. آلمانا اون بار، توی روز به فرودگاه‌ها حمله نکردن. بلکه تا شب صبر کردن و شب هر چی هواپیما داشتن به بریتانیا فرستادن. آلمانی‌ها با تمام توانِ نیروی هوایی‌شون به بریتانیا حمله کردن. اما یه معجزه نجاتشون داد. حمله اونا این بار متوجه فرودگاه‌ها نبود و لندن مورد حمله واقع شده بود.گورینگ که از قدرت نیروی هوایی بریتانیا وحشت کرده بود، استراتژیش رو تغییر داد و شروع به بمب‌باران شهر پرجمعیت لندن کرد. تنها توی شب اول، بیشتر از دو هزار نفر کشته یا زخمی شدن و ساختمونا و پلها روی سر غیرنظامیای از همه جا بی‌خبر فروریخت.لن جونز که در زمان این بمب باران نوجوان بوده میگه: «ترکش‌ها روی سنگ‌فرشا می‌رقصیدن. فشار و مکش امواج شدید انفجار آدم رو می‌کشید و فشار می‌داد. احساس می‌کردی تخم چشمت می‌خواد از حدقه بیرون بزنه. مکش اونقدر شدید بود که پیرهنم رو پاره می‌کرد. نمی‌تونستم نفس بکشم. تموم خیابونا تکون می‌خورد و بالا و پایین می‌رفت.»اما لندنی‌ها از عهده کار بر اومدن و گورینگ فرصت محو کردن هواپیماهای نیروی هوایی سلطنتی رو از دست داد. تاریخ نگارا می‌گن اگه ژنرال چند روز دیگه ادامه می‌داد، حتما نیروی هوایی بریتانیا شکست می‌خورد اما اون با برگردونن توجهش به لندن، فرصت باارزشی به کارگرها داد تا باندای پرواز هواپیماها رو تعمیر کنن.آژیرها مدام به صدا در می‌‍اومدن. آسمان از هواپیماها سیاه شده بود. ریختن بمب‌ها تا ساعت‌ها ادامه داشت. آلمان‌ها روز شنبه با بمب‌هاشون بخشی از بریتانیا را از روی زمین پاک کرده بودن. اگر اون بمب باران توی روشنایی روز ادامه پیدا می‌کرد، بدون هیچ تردیدی همه تاسیسات و ساختمان‌های مهم از بین می‌رفتن. البته تقریبا توی شب هم بمب‌ها دقیقا به هدف می‌خوردن. اون شب ۲۵۰ بمب افکن برگشتن. اما تغییر تاکتیک‌های گورینگ و رفتن نیروهاش به لندن، از فشار تهاجم کم کرد و فرماندهی جنگ بریتانیا دوباره سازمان پیدا کرد.بعد از حمله هوایی هفتم سپتامبر، صدها مامور نجات و آتش نشانی ۴۰ ساعت بی وقفه کارکردن. توی روز ۱۵ سپتامبر، ۵۶ هواپیمای آلمان سرنگون شد و بریتانیا برتری هوایی رو مال خودش کرد. نیروی هوایی سلطنتی توی نبرد بریتانیا پیروز شدن. بریتانیا پیروز شد، اما مردم همچنان درگیر جنگ بودن.سپتامبر ۱۹۴۰، دیگه از حمله‌های روزانه خبری نبود. اما شهرهای بریتانیا هدفهای شبانه بمب باران شده بودن. لندن بیشتر از ۷۰ شب پیاپی بمب‌باران شد. دیگه سوت خطر شامگاهی و سوت رفع خطر بامدادی بخشی از زندگی لندنی‌ها شده بود.۲۹ دسامبر ۱۹۴۰ هواپیماهای آلمانی لندن را تبدیل به دوزخ کردن. در داخل و حومه لندن، ۱۵۰۰ نقطه توی آتیش بعد از بمباران‌ها می‌سوخت. آتیش لندن از کیلومترها فاصله هم دیده می‌شد. قلب لندن منهدم شد و فقط کلیسای سنت پل باقی ماند.مردم ناچار بودن توی اون کابوس وحشتناک با اتوبوس‌های بی‌در و قطارهای بمب باران شده سر کار برن. از سپتامبر ۱۹۴۰ تا می ۱۹۴۰، ۴۰ هزار نفر که نصف شون بریتانیایی بودند کشته شدن. ایالات متحده هنوز بی‌طرف بود و قدمی برای بهبود وضعیت انگستان برنمی‌داشت. صدها هزار نفر بی خانمان شدن. اغلب اونا دار و ندارشون رو از دست داده بودن، چیزی برای خوردن نداشتن، توی گرمخونه‌های دولتی می‌خوابیدن، اما روحیه مقاومت داشتن و به جای اشک ریختن روی ویرانه‌های این کشور، با قدم‌های مطمئن به سمت دوباره ساختن حرکت می‌کردن.بدبختی توی اون روزای بریتانیا، فقط متعلق به ندارها نبود؛ بخش اعیان نشین لندن هم بمب باران شد و وضع شاه و ملکه هم با مردم یکی شد. شاه و ملکه توی روزای سخت بریتانیا، دوشادوش مردم حرکت کردن و زندگی رو از نگاه اونا دیدن. اونا با سفر به مناطق بمب خورده به محبوبتشون اضافه کردن. چرچیل هم با تلاش‌هاش باعث شد مخالفان سیاسیش گذشته‌اش رو فراموش کنن. چرچیل یک رهبر بود. یک رهبر واقعی و کاریزماتیک. هر بار که لب به سخن باز می‌کرد، اطمینانی تازه به مردم می‌داد و همراه مردم در برابر دشمنی مشترک می‌ایستاد.توی اون روزا ایالات متحده هنوز کاملا وارد جنگ نشده بود اما وقتی آلمان مردم بی‌گناه انگلستان رو به این جنگ کشوند و محل زندگی غیرنظامیا رو ویران کرد، آمریکا هم کم‌کم برای کمک مالی و نظامی به متفقین پا پیش گذاشت.ماه اکتبر اون سال، هیتلر عملیات شیر دریایی رو متوقف کرد و همونطور که قبلا ادعا کرده بود به فکر تسخیر روسیه افتاد. کشوری با کشتزارای وسیع گندم، ذخایر نامحدود نفت و کانی که برای رایش ارزشمند بود. ژنرالا مخالف بودن و به هیتلر می‌گفتن که تمرکز ارتشش رو به یه ناحیه محدود کنه اما هیتلر گوشش بدهکار نبود. پیروزی توی این جنگ هیتلر رو قدرتمندترین فرد روی زمین می‌کرد.این قسمت ششم پادکست پرچم سفید بود که شنیدید. ما تلاش می‌کنیم که بتونیم تصویری از جنگ‌ها، این اتفاق تلخی که بشر بارها و بارها تجربه کرده ترسیم کنیم که بشه هر کدوم از ما بیشتر از قبل به اتفاق‌ٰ‌های اطرافمون فکر کنیم و تا اونجایی که میشه، کمک کنیم این اتفاق تلخ دیگه رخ نده.این قسمت رو با کمک لیلی اسلامی و حسین مالکی درست کردیم. ممنون از همه شما که گوش دادید این پادکست رو فیلدبکهاتون رو هم برامون می‌نویسید. ممنون میشم کامنت‌ها‌تون رو توی کست‌باس و آیتوینز برامون بنویسید و ما رو از نظراتون مطلع کنید.پرچم سفید روایتی است از سیاه‌ترین اتفاقی که در تاریخ بشریت افتاده؛ روایتی از داستان جنگ.</description>
                <category>احسان طریقت</category>
                <author>احسان طریقت</author>
                <pubDate>Tue, 19 Mar 2019 13:23:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متن اپیزود ۵ پادکست پرچم سفید - بخش پنجم روایت جنگ جهانی دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsantarighat/%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B5-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%DA%86%D9%85-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%85-wrvn8fpuw9be</link>
                <description>این متن اپیزود پنجم پادکست پرچم سفید هستش که بعد از انتشار هر قسمت و با فاصله زمانی از اون منتشر میشه.می‌تونید این پادکست رو از لینک‌های زیر دنبال کنید: (کست باکس - اپل پادکست - شنوتو - ناملیک)اپیزور پنجم رو هم می‌تونید از همینجا گوش بدید. https://castbox.fm/app/castbox/player/id1480796/id123089927 سلام. من احسان طریقت هستم و به اپیزود پنجم پادکست پرچم سفید خوش اومدید. این اپیزودی هستش که در بهمن ۹۷ پخش میشه. ممنونم از اینکه پرچم سفید رو گوش کردید و فیدبکهای فوق‌العاده‌ای دادید.اگر تا الان دنبال کرده باشید اپیزودهای قبلی رو حتما‌ دیگه می‌دونید که ما روایت جنگ جهانی دوم رو بازگو کردیم تا اینجا. نکته‌ای که باید یه کوچولو توضیح بدم اینه که این پادکست فقط درباره جنگ جهانی دوم نیست و جنگ‌هایی که در تاریخ اتفاق افتاده رو تا اونجایی که امکان داشته باشه بازگو می‌کنیم. به نوعی فصل اول فقط درباره این اتفاق هست. مورد دیگه‌ای که توی کامنت‌ها و توییتر پرسیدید اینه که آیا به بخش ایران در جنگ جهانی دوم می‌رسیم یا نه؟ جواب مثبته و حتما به طور مفصل این کار رو خواهیم کرد.خب بریم سراغ ادامه ماجرا. این اپیزود رو هم با کمک لیلی اسلامی درست کردیم و می‌تونید از سایت‌های شنوتو و ناملیک، اپهای پادگیر مثل کست باکس و اپل پادکست و کانال تلگراممون گوش بدید یا برای دوستاتون بفرستید. عنوان این قسمت «می تا جون ۱۹۴۰، سقوط فرانسه» هستشآلمانی‌ها مثل متفقین درگیری‌های کند و خونین جنگ جهانی اول را به یاد داشتند، که دو طرف توی گل و لای سنگر می‌گرفتن و سر چند متر زمین، ماه‌ها می‌جنگیدند. هیتلر و ژنرال‌هاش مصمم بودن تا راه بهتری رو برای دست زدن به جنگ پیدا کنن. اونها پاسخ این مدل از نبرد رو پیدا کرده بودن؛ پاسخ اونا جنگ‌های برق‌آسا بود. یعنی ضربه زدن سریع و درهم شکستن دشمن قبل از اونکه بتونن استحکاماتشون رو آماده کنن. برای شروع جنگای برق‌آسا، مهم‌ترین اصل، داشتن تحرک دائمی بود.با جنگ برق‌آسای لهستان، نازیا توی دو هفته به این کشور مسلط شدن. اما متحدین لهستان چه کردن؟ توی قسمت قبل دیدیم که فرانسه و بریتانیا این بار به پیمانشون احترام گذاشتن و پس از حمله هیتلر، بی‌درنگ به آلمان اعلان جنگ دادن. اما واقعیت این بود که برای کمک به لهستان از اونا کاری برنمی‌اومد. متفقین برای کمک به لهستان باید از خاک آلمان می‌گذشتن که با توجه به سپاهی که داشتن و جنگ‌افزارای محدودشون ناممکن بود. پس چاره‌ای جز قربانی شدن لهستان و ایستادگی در برابر جنگای بعدی برای متفقین نمونده بود.زمانی که آلمان با لهستان می‌جنگید، هیچ اثری از تانک‌هاش توی جبهه غرب نبود. اما مفسران تردیدی نداشتن که فرانسه رو به سقوطه. هیتلر اول از لهستان شروع کرد. لهستان خیلی زود سقوط کرد، اما نکته جالب توجه این بود که تا شش ماه بعد از سقوط لهستان، هیتلر هیچ تهاجم نظامی دیگه‌ای توی اروپا انجام نداد. اون می‌‍خواست فرانسوی‌ها رو اونقدر منتظر بذاره که مستاصل بشن و نتونن برنامه دقیقی رو برای مقابله باهاش اجرا کنند. حدود شش ماه بعد، صبح نهم آوریل ۱۹۴۰ نیروهای مسلح هیتلر برق‌آسا به دانمارک حمله کردن. طوری که مقاومت برای دانمارکی‌ها، کاملا ناممکن شد.بعد از جنگ برق‌آسا علیه لهستان، ارتش‌های فرانسه و بریتانیا توی مرز بین فرانسه و آلمان منتظر موندن و پشت استحکامای ماژینو که توی جنگ جهانی اول به دست فرانسویا ساخته شده بود، کمین کردن. وقتی سربازای آلمانی از نبرد لهستان برگشتن، توی خاک آلمان استحکامای مشابهی به نام زیگفرد رو در برابر متفقین آماده کردن.مادر ماه می ۱۹۴۰، استحکامات ماژینو، نخستین خط دفاعی فرانسه در برابر آلمانی‌ها بود. یه کم درمورد این استحکامات بیشتر بدونم و ببینیم که دقیقا چی بودن؟خط دفاعی ماژینو  که قبل از جنگ جهانی دوم توسط فرانسوی‌ها ساخته شد، شامل یک رشته استحکامات به طول ۳۲۲ کیلومتر بود و با هدف دفاع از مرز فرانسه با آلمان ساخته شد. احداث این خط دفاعی بیش از ده سال طول کشید. این استحکامات اونقدر قوی و خوب ساخته و تجهیز شده بودن که از این خط به عنوان ناو جنگی بتنی روی خشکی تعبیر می‌شد. نقاط حساس و مستحکم این خط دفاعی تسلیحات و تجهیزات اضافی هم داشت. این نقاط حساس، تونل‌های زیرزمینی، مخازن مهمات و محل‌هایی برای استقرار سربازان داشتند که مجهز به تهویه برای محافظت سربازان در برابر حملات شیمیایی بود. علاوه بر همه این‌ها، استحکامات کامل توپ‌خانه‌ها، خمپاره‌اندازها و مسلسل‌های گوناگون رو هم در نظر گرفته بودن که می‌تونست یه کمربند دفاعی فوق‌العاده درست کنه.خط ماژینو به نام وزیر جنگ فرانسه، آندره ماژینو، نامگذاری شده بود، این خط در واقع با توجه به تجربه جنگ جهانی اول و در آستانه جنگ جهانی دوم در امتداد مرزهای خود با آلمان و ایتالیا ایجاد شد. به‌طور کلی این اصطلاح فقط استحکامات مقابل آلمان را توصیف می‌کند، در حالی که عبارت «خط آلپی» برای خطوط دفاعی میان فرانسه و ایتالیا به کار می‌رود.نیم میلیون سرباز فرانسوی، زیر این تپه‌های ساختگی کمین کرده بودن. اونا گرون‌ترین و پر هزینه‌ترین استحکامات دست‌ساخته بشر رو بنا کرده بودن و قرار بود فرانسوی‌ها، در صورت حمله مهاجما از همون سمت، با توپ‌‍هاشون اونا رو از حرکت باز بدارن.فرانسه از ۱۹۳۰ تا ۱۹۳۹ سلسله‌ای از دژ‌ها رو بین کشورش و آلمان ساخت و چون وزیر جنگ وقت فرانسه، ماژینو بود، نام این دژها هم ماژینو شد.دژهای ماژینو از عجایب قرن بیستم بود. سربازها با قطار برقی بین توپخانه و چایخانه و نقاط دیگه دژ تردد می‌کردن. سینمای زیر زمینی، اتاق‌های آفتاب‌گیر، دستگاه‌های تهویه، انگار توی یکی از کتاب‌های ژول ورن زندگی می‌کردن. اما خط ماژینو نمی‌تونست دور تا دور فرانسه رو محافظت کنه.فرانسه به فکر ادامه دادن ماژینو تا مرز بلژیک بود تا بتونه از اون کشور هم محافظت کنه. اما لئوپلد پادشاه بلژیک، بدون مشورت با فرانسوی‌ها در سال ۱۹۳۶ اعلام بی‌طرفی کرد و مرز‌هاش رو هم در برابر ناظران فرانسه بست.بذارین کمی به عقب برگردیم. به سالهای پایانی جنگ جهانی اول. زمانی که فرانسه توی اوج قدرت بود اما با سرعت زیادی داشت سراشیبی سقوط رو طی می‌کرد. زمان جنگ اول جهانی فرانسویا بیش از اندازه از تجهیزات و تاکتیکای نظامی‌شون استفاده کردن و با اقدامای افراطی‌شون توی جنگ اول، زمینه رو برای انحطاط این کشور فراهم کردن.فرانسوی‌ها از پیشگام‌های کاربرد تانک و هواپیما بودن. اما دیگه قدمی برای گسترش اونا برنمی‌داشتن. اونها از پیشگام‌های ترابری موتوری توی جنگ بودن. ولی توی جنگ دوم، به گذشته برگشته بودن و به راه‌آهن و اسب، به ویژه اسب اعتماد می‌کردن.فرانسه از اون جنگ تا این جنگ تکه تکه شده بود. دسته‌های سیاسی به هم می‌تاختن، اتحادیه‌ها از هم ‌پاشیده شده بودن، کابینه‌ها مدام می‌اومدن و می‌رفتن. عمر بعضیاشون چند ماه بود و عمر بعضیای دیگه فقط چند ساعت.کمتر کابینه‌ای بود که یک سال دوام بیاره. روزی که هیتلر به قدرت رسید در فرانسه دولتی روی کار نبود. و بعد از ۵ سال که هیتلر تهاجم خودش رو شروع کرد هم در فرانسه دولتی روی کار نبود. چپ‌های فرانسه براشون فاشیسم هیتلری هیچ اهمیتی نداشت. اونا قدرت رو می‌خواستن و راست‌ها هم که از چپ‌ها متنفر بودن، به فکر مهار کردن اونا بودن، نه متوقف کردن هیتلر.سال ۱۹۳۴ مارشال فیلیپ پِتَن با اینکه هشتاد سال داشت، به عنوان نجات دهنده فرانسه از دست کمونیست‌ها برگزیده شد. روزی که پتن به قدرت رسید، گروه‌بندیا دست و پای فرانسه رو بسته بود. فرانسه‌ای که جنگ بهش هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد. در مورد مارشال پتن یه کم بیشتر بدونیم بد نیست. آنری فیلیپ بنونی اُمِر ژوزف پِتَن متولد ۱۸۵۶ و درگذشته ۱۹۵۱ هستش که بیشتر به نام مارشال پِتَن مشهوره. پتن ژنرال فرانسوی و قهرمان جنگ اول جهانی بود. پس از شکست فرانسه از آلمان نازی، مارشال پتن رئیس دولت ویشی شد. احتمالا تا حالا دولت ویشی رو نشنیده باشیم. دولت ویشی چی بوده که به خاطر اون مارشال پتن به دردسر می‌افته؟از سال ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۲ فرانسه ویشی اسماً حاکم تمامی مناطق کشور (به جز آلزاس و لورن) بود در حالی که مناطق شمالی در اشغال نظامی ارتش آلمان نازی قرار داشت. با این وجود که ظاهراً پایتخت این دولت شهر پاریس بود اما تصمیم گرفته شد پایتخت کرسی دولت به شهر ویشی در ۳۶۰ کیلومتری جنوب مناطق اشغالی منتقل بشه. با ورود نیروهای متفق به سواحل شمال آفریقا در نوامبر ۱۹۴۲ تمامی مناطق جنوبی فرانسه نیز به اشغال نیروهای آلمانی و ایتالیایی دراومد با این حال که پتن و رژیم دست نشانده‌اش همچنان در شهر ویشی به عنوان دولت ظاهری فرانسه باقی ماندند. دولت ویشی تا پایان جنگ تنها روی کاغذ به عنوان دولت فرانسه به حیات خودش ادامه داد در حالیکه تمامی مناطق فرانسه تا سال ۱۹۴۴ توسط متفقین آزاد شده بود.اما پس از جنگ جهانی دوم، مارشال پتن به جرم خیانت به کشور، به اعدام محکوم شد اما این حکم توسط ژنرال دوگل تبدیل به حبس ابد شد.برگردیم به خط زمانی جنگ. خطر آلمان هر روز بیشتر می‌شد اما فرانسه که توی جنگ گذشته خسارات جانی زیادی دیده بود، این بار فقط به فکر دفاع بود. ۱۹۱۴ همه فریاد می‌زدن پیش به سوی برلین. اما این بار همه می‌گفتن بیاین به جنگ پایان بدیم.فرانسه متحد و یکپارچه به جنگ نمی‌رفت. وزیران دولت بیشتر به فکر آینده خودشون بودند و خیلی‌ها هم از این رهبری به نوایی رسیدن. حتی شروع جنگ هم چندان تغییری توی اوضاع پاریس ایجاد نکرد.خبرنگاری میگفت من از سربازا پرسیدم چرا به آلمانا تیر اندازی نمی‌کنید. سربازا می‌گفتن رفتار آلمانا عالیه. چرا تیر اندازی کنیم؟ماجرا فقط موندن لشگرها پشت ماژینو نبود. انتظار فرانسویا توی سرمای اون‌سال، همه چیز رو برای فروپاشی ارتششون فراهم کرد. حقوق کم، درگیری ذهنی دائم و افسردگی، هدیه دولت از هم گسسته فرانسه برای سربازا بود. سرمای زمستون ۱۹۳۹ تا دهه‌های بعدی نزدیک به ۵۰ سال بی‌سابقه بود. همزمان با رسیدن زمستون روحیه فرانسوی ها خرابتر شد. انضباط از بین رفت و مستی‌ها بیشتر شد. حتی ژنرالا بازدید دقیقی از وضعیت سربازا نمی‌کردن. حالا دیگه دشمن اونا آلمانا نبودن. این بار دولت فرانسه با خودش دشمن بود.شاید باورش سخت باشه. اما اون سال فرانسویا حتی از تاریخ حمله باخبر شدن و هیچ کاری نکردن. اونا میخواستن منتظر حوادث بشن.توی همین ماجراها بود که هیتلر یه کار خیلی مهم انجام داد و با حمله‌ای برق‌آسا، نروژ رو گرفت! به یکباره که همه حواسشون به فرانسه بود، کشتی‌های جنگی نازی از بنادر نروژ سر درآوردن. نیروهای مسلح توی ساحل پیاده شدن. از آسمون چتربازا توی فرودگاه‌ها و پایگاه‌های نظامی فرود می‌اومدن.ایستگاه رادیو، مرکز مخابرات، راه‌‍آهن و ساختمان هیات دولت تصرف شد و نروژ توی یه چشم بهم زدن سقوط کرد.مشاورای هیتلر مخالف حمله به بلژیک و هلند بودن. یکی از ژنرالا توی یادداشتی به هیتلر نوشت:«مطمئنا دنیا با آلمان مخالفت خواهد کرد که برای دومین بار در ۲۵ سال به بلژیک بی‌طرف تجاور می‌کند. آلمانی که دولتش تنها چند هفته قبل رسما صیانت از این بی‌طرفی رو تضمین کرده و احترام به اونو متعهد شده بود.»اما هیتلر به دانمارک و نروژ هجوم برد، بعد بلژیک و لوکزامبورگ و هلند رو فتح کرد و بعد وارد فرانسه شد و اصلا براش مهم نبود که مردم، جهان یا حتی مشاوراش در مورد این جنگا چی فکر می‌کنند. اون قبلا گفته بود تاریخ رو برنده‌ها می‌نویستن و حالا وقتش نبود که بخاطر قضاوت آیندگان، دست از جنگ بکشه.ساعت ۵:۳۰ دهم می ۱۹۴۰ اولین توپ‌ها شلیک شد و هواپیماهای جنگی تو آسمون به پرواز در اومدن. حمله برق‌آسای آلمان با یورش هوایی به هلند شروع شد. سرعت عمل آلمانا هلندی‌ها رو گیج کرد. سربازاشون گروه گروه تسلیم می‌شدن. کمی رو به جنوب آلمانا توی بلژیک از همون روز هجوم به پیروزی‌هایی رسیدن.دیگه معلوم بود که بعد از این همه یکه‌تازی، هیتلر بیشتر از روزهای آزمون و خطای اول جنگ به تصمیمای خودش اعتماد داره. همین بود که وقتی با وجود مخالفت قابل توجه ژنرال اریک فون مانشتین، یکی از افسران رده پایین ستاد که قوه تخیل قوی داشت، طرحی متهورانه ارائه کرد، هیتلر از اون طرح خوشش اومد، وانمود کرد مبدع طرح خودش بوده و اونو تایید کرد. طرح از این قرار بود که جناح راست ارتش آلمان یه حمله دروغین رو شروع کنه و بخاطر اون نیروهای فرانسوی و انگلیسی با دست‌پاچگی خودشون رو به بلژیک برسونن. بعد آلمانا می‌تونستن از سمت «سدان» به فرانسه بتازن و با پیشرفت به سمت غرب و به سمت کانال «مانش» موفق بشن قسمت اعظم نیروهای انگلیسی و فرانسوی و همینطور ارتش بلژیک رو به دام بندازن.۴۰ لشکر زبده یعنی نصف توان نظامی فرانسه، همراه با همه نیروهای انگلستان می‌خواستن برای مقابله با هیتلر به خاک بلژیک و هلند وارد بشن. اونا به سمت تله‌ای پیش می‌رفتن که هیتلر تدارک دیده بود.کمی بعد سربازا از نخستین صف‌های پناهندگان گذشتن. اونا از صف‌هایی که آلمانا بخاطر جلوگیری از سرعت عمل ارتش متفقین آماده کرده بودن رد شدن. از طرف دیگه نیروی هوایی آلمان هواپیماهای متفقین رو روی زمین مورد حمله قرار داد. در نخستین دقیقه‌های حمله تعداد زیادی از هواپیماها ویران شدن. فقط روز اول ۵۰ هواپیمای فرانسوی و انگلیسی از دست رفتن.وقتی سران نیروی هوایی متفقین مشغول برآورد خسارت‌ها بودن، تانک‌های آلمان از آردن گذشتن. تانک‌ها قرار بود آخر وقت سومین روز تهاجم به سدان برسن. فرانسوی‌ها روز ۱۲ می همه پل‌ها به استثنای یک پل منفجر کردن تا مانع از این اتفاق بشن اما همون یک پل باقی مونده، سرنوشت فرانسه رو دگرگون کرد و اونو به نابودی کشوند.نیروهای متفقین نقطه‌ای بعد از نقطه دیگه شکست می‌خوردن و تار و مار می‌شدن. هیچ ارتشی نمی‌تونست در برابر حمله‌های ناگهانی و برق‌آسای هیتلری دووم بیاره. این وسط فقط انگلیسیا بودن که یک کمی، فقط کمی توان ایستادگی در برابر نازی‌ها رو داشتن. توی قسمت شمالی «نارویک» یکی از شهرهای نروژ، نیروی دریایی انگستان ده فروند از ناوشکنای دشمن رو غرق کرد و البته خود انگلیسی‌ها هم دو فروند تلفات دادن. نیروهای انگلیسی تونستن نیروهای آلمانی رو از نارویک بیرون کنن و تا مدتی اون شهر رو حفظ کنن. اما مقاومت انگلیسیا برای برگردوندن آرامش به اروپای در هم شکسته کافی نبود. حتی توی این شرایط هم بعضی از یگان‌های سوئد و نروژ عقب‌نشینی کردن و بعضیاشونم مجبور به تسلیم شدن و همه چیز برای سقوط نروژ فراهم شد. با اجرای عملیات از فرودگاه‌های جدید بود که نیروهای هوایی آلمان تونست نیروی دریایی انگلستان رو وادار به ترک آب‌های نروژ کنه.رهبرای متفقین بخاطر جنگی که اصلا انتظارش رو نداشتن، دچار ضعف و ناتوانی شده بودن. هشت لشگر از تانک‌ها توی نقطه‌ای که ضعیف‌ترین موقعیت خط دفاعی غرب بود برای یه عملیات نفوذی تمرکز پیدا کرده بودن که با موفقیت انجام شد. هیتلر یه بار دیگه به چیزی که می‌خواست رسید. حالا نوبت به هلند بود. وقتی ۱۴ ماه مه هلند تسلیم شد، مرگ «بلژیک»، «فرانسه» و نیروهای «واکنش سریع انگلستان» فرا رسیده بود.در ۱۴ ماه مه، بهمن عظیمی به راه افتاد. ارتشی از تانک‌ها، غیرقابل تصور در مبادلات و محاسبات نظامی، از لحاظ تعداد و وسعت و قدرت تحرک و تمرکز حمله‌وری، به قلب ارتش فرانسه هجوم بردن و به سرعت خودشون رو به کانال و پشت نیروهای متفقین توی بلژیک رسوندن. نیروی مهاجم اونقد زیاد بودن که تا پشت رودخانه راین لشکرشون کشیده شده بود.توی یه موقعیت حساس که نیروهای زرهی آلمان برای آخرین کشتار متفقین موقعیت گرفته بودن و سربازا در حال آماده باش بودن، ناگهان خبر عجیب و جبران‌ناپذیری رسید. پیشوا دستور توقف حمله رو داده بود. این دستور اولین اشتباه نظامی بزرگ پیشوا توی جنگ جهانی دوم بود و فرصت حیاتی به متفقین برای معجزه دانکرک داد.البته این معجزه بلژیکی‌ها رو نجات نداد. ارتش بلژیک تسلیم شد ولی انگلسیا مصمم بودن تا نفس آخر بجنگن. از طرف دیگه هیتلر و ژنرالاش از دریا غافل بودن و حتی توی خواب هم نمی‌تونستن ببینن که انگلیسیا بتونن ۳۴۰ هزار نفر رو از یه بندر کوچیک در هم کوبیده شده تو سواحل قابل رویت دانکرک، درست توی چند قدمی محل محاصره نجات بدن. سی‌ام ماه مه ارتش آلمان از خواب بیدار شد و فهمید چه بلایی سرش اومده. نیروهای انگلیسی اسلحه و تجهیزاتشون رو برای بازمانده‌ها گذاشتن و فرار کردن. اونا عقب‌نشینی کرده بودن اما این کار باعث شد لااقل زنده بمونن و توی زمان دیگه‌ای بتونن وارد نبرد بشن.در ۲۴ ماه مه، ارتش‌‍های بلژیک، فرانسه و انگلیس شبیه یه مثلث کوچیک به هم فشرده شده بودن و هیچ امیدی برای نجات نبود. تنها روزنه امید تخلیه قوا از طریق دریا و از راه دونکرک بود.صبح روز بعد نیروی هوایی آلمان عملیات رو بر فراز سدان شروع کرد. روئسای ارتش فرانسه هنوز هم نمی‌پذیرفتن که آلمانها زودتر از ۳-۴ روز دیگر بتونن از روی رود موز بگذرن. اما نظر هیتلر این نبود. نقشه‌های هیتلر برای ۱۹۴۰ تنظیم شده بود و نقشه فرانسوی‌ها توی ۱۹۱۴ مونده بود.ارتش فرانسه خیلی زود روحیه‌اش رو باخت. حمله‌های متقابل و گه‌گاه فرانسوی‌ها هیچ سازمانی نداشت و به موفقیت منجر نمی‌شد. تانک‌های فرانسوی با آلمانی برابر بود. اما تانک‌های فرانسوی زیاد دچار نقص فنی می‌شدن و مجبور می‌شدن سربازا تانک‌ها رو رها کنن و برن. همه چیز برای آلمانی‌ها ایده‌آل پیش می‌رفت.روز ۱۴ ماه می، روز تباه کننده‌ای برای متفقین بود. توی نبردهایی اون روز، نیمی از هواپیماهای متفقین برنگشتن. نیروی هوایی سلطنتی هیچ وقت چنین خسارتی رو ندیده بودن. همون‌روز هلند هم تسلیم شد و حالا فرانسه رو فقط معجزه می‌تونست نجات بده.تانک‌های آلمانی که مسیر عبورشون امن شده بود، حرکت رو شروع کردن. نبرد برای تصرف سدان، جاش رو به نبرد برای تصرف فرانسه داد. دور زدن به سمت ساحل و غافلگیر کردن ارتش، برنامه آلمانی‌ها شد.فرماندهی ارتش فرانسه، نمی‌تونست دست هیتلر رو بخونه و فکر می‌کرد که ارتش پیشوا، به فکر تصرف پاریسه. بخاطر همین سربازا رو از حاشیه رود موز به پاریس فراخوند و راه رو با دست خودش برای آلمان باز کرد.ارتش فرانسه درگیر آشفتگی و توهم شده بود. فرمانده‌های ارتش یکی بعد از دیگری به اتهام خیانت برکنار می‌شدن. ارتش فرانسه نمی‌پذیرفت این سیاست‌های جنگی خودشه که به بی‌راهه می‌بره اونا رو.۱۷ می بروکسل سقوط کرد و بعد از این سقوط، پتن معاون نخست‌وزیر شد. پتن خیلی پیر بود و دیگه توی این سن، طرفدار کسایی بود که می‌گفتن باید شکست رو پذیرفت. توی اون روزا، انبوهی از اسرای جنگی به دست آلمانا افتاد. بیشتر اونا سلاح‌هاشونو زمین گذاشتن و به صفوف آلمانا پیوستن.سربازای فرانسوی فکرمی‌کردن با وجود خط ماژینو دیگه جنگی اتفاق نمی‌افته ولی دیدیم اینطور نشد. غم انگیزتر از همه وضع آوارگان و پناهندگان بود. در یک زمان ۱۲ میلیون نفر در جاده‌های شمال فرانسه به راه افتاده بودن بدون اینکه بدونن به کجا میرن. غیرنظامیا سردرگم بودن و نظامیا در هم شکسته. فرانسویا خیلی زود شکست رو پذیرفتن. در ۲۸ می بلژیک تسلیم شد و فقط چند روز بعد، یعنی ۴ ژوئن دانکرک سقوط کرد. بعد از این پیروزی هیتلر دستور داد ناقوس‌های آلمان سه روز به صدا در بیان.با تجهیز تانک‌ها فردای سقوط دانکرک، تهاجم بزرگ دیگه‌ای شروع شد.فرانسوی‌ها تعدادشون حتی از نصف آلمان هم کمتر بود اما با پایداری بیشتری جنگیدن. بعد از سه روز، یه نبرد خونین فاجعه‌بار دیگه‌ای به فرانسوی‌ها رو آورد.تانک‌های آلمانی بدون برخورد با هیچ مانعی به قلب فرانسه می‌تاختن. همه راه‌‌ها به پاریس ختم می‌شد. ۱۰ ژوئن دولت فرانسه فرار کرد و همون روز موسولینی پای ایتالیا رو به جنگ کشید. حالا جنگ یه بازیگر جدید دیگه هم داشت؛ ایتالیا.صبح روز بعد از سقوط دانکرک، آلمانا یه حمله وسیع رو توی جبهه سوم شروع کردن. کار فرانسوی‌ها ساخته شده بود. اونا در برابر ۱۴۳ لشگر آلمانی فقط تونستن ۶۵ لشکر که غالب اونا درجه دوم بودن رو مهیا کنن.نیروهای آلمانی گروه گروه وارد فرانسه شدن و ۱۴ ژوئن پاریسِ بی‌دفاع اشغال شد.وینستون چرچیل که در روز اول جنگ اختیار امور رو به دست گرفته بود، از این اتفاقات مات و مبهوت شده بود. ساعت ۷:۳۰ صبح ۱۵ ماه مه با زنگ تلفن نخست وزیر جدید فرانسه «پل رینو» که با صدای هیجان زده‌ای می‌گفت: «ما رو شکست دادن! ما باختیم!» بیدار شد. اما نمی‌تونست این موضوع رو باور کنه. گفت «ارتش بزرگ فرانسه توی یه هفته مغلوب شد؟ غیر ممکنه! من نمی‌فهمم!»۱۶ ژوئن «رینو» نخست وزیر فرانسه استعفا داد و «مارشال فیلیپ پتن» جاش رو گرفت. نخست وزیر جدید، فردای اون روز تقاضای متارکه جنگ رو کرد. هیتلر پا فشاری می‌‎کرد که پیمان صلح توی همون واگن کهنه‌ای امضا بشه که بعد از جنگ جهانی اول، آلمان معاهده صلح ننگینش رو اونجا امضا کرده بود. به محض امضای پیمان صلح هیتلر دستور داد اون محل رو منفجر کنن. آلمان انتقامش رو گرفته بود و دیگه به اون واگن کهنه نیازی نداشت.رادیوی پاریس که به دست آلمانا اداره می‌شد شرایط صلح رو پخش کرد. هیتلر اولین باری بود که به پاریس پا می‌گذاشت. برای پاریس یک تحقیر دیگه هم مونده بود. رژه پیروزمندان آلمانا درست توی همون مسیری انجام شد که فرانسوی‌ها درست بعد از پیروزی تو جنگ اول جهانی توی اون رژه رفته بودن. فقط ۵ هفته طول کشیده بود تا آلمان بزرگترین دشمنش رو به زانو در بیاره.با عقب‌نشینی ارتش متفقین، برای ارتش آلمان اشغال فرانسه زیاد طول نکشید. تسلیم فرانسه در ۲۲ ژوئن ۱۹۴۰ برای هیتلر شیرین بود. چون دلش هنوز از فرانسویا بخاطر ورسای پر بود. یکی از عکسای نادر اون زمان، هیتلر رو درحال بالا و پایین پریدن از خوشحالی در زمان فتح فرانسه نشون می‌ده. فرانسه‌ای که نقشش توی معاهده ناجوانمردانه ورسای هیچ وقت از یاد هیتلر نرفت.پیروزی سریع بر فرانسه که پیشرو نظامی اروپا توی دوران بین دو جنگ بود و سقوط پاریس، تاثیر بی‌سابقه‌ای بر افکار عمومی جهان و آلمان داشت. ارتش آلمان شکست‌ناپذیر به نظر می‌اومد. توی یه سری «جنگ برق‌آسا» نصف اروپا رو تسخیر کرده بود. انگار رهبرای ارتش، یعنی وانر و تسادرو اشتباه می‌کردن. هیتلر حرفاش درست از آب در اومده بود. حالا همه تصور می‌کردن که انگلستان، زودتر از چیزی که باید از پا در میاد.یکی از شاهدای اون روزا، صحنه‌هایی که بعد از سقوط پاریس دیده رو اینطور روایت می‌کنه:«بارون می‌بارید. کنار جنگل و ابتدای جاده صف طولانی آوارگان را می‌دیدی که بعضی با پای پیاده و خسته، برخی با دوچرخه، عده‌ای با گاری و اونایی که خیلی خوشبخت بودن سوار کامیون‌های فرسوده راهی خونه بودن.»این قسمت پنجم از پادکست پرچم سفید بود که شنیدید. پادکست پرچم سفید رو می‌تونید از اپ‌های مورد علاقه‌تون گوش بدید. الان روی کست‌باکس، گوگل پادکست، اپل پادکست، اسپاتیفای و سایت شنوتو و ناملیک. از طریق کانال تلگرامی به آدرس whiteflagpodcast می‌تونید هم فایل‌های صوتی رو بشنوید و هم محتواهای مختلف مربوط به این پادکست رو ببینید. همینطور می‌تونید توییتر پادکست رو به آدرس @whiteflagpdcst دنبال کنید.من این اپیزود رو با کمک لیلی اسلامی و از روی منابعی که در توضیحات پادکست می‌نویسم درست کردم. پادکست سفید پادکستی درباره یکی از سیاه‌ترین اتفاقاتی هستش که در تاریخ بشر رخ داده و میلیون‌ها کشته، زخمی و آواره به جا گذاشته. موضوعی با نام جنگ.</description>
                <category>احسان طریقت</category>
                <author>احسان طریقت</author>
                <pubDate>Tue, 19 Mar 2019 12:44:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دایره کتاب؛ برنامه‌ای برای مرور کتاب‌های اثرگذار زندگیمون</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsantarighat/%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%9B-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AB%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86-v9whnh5jwb9w</link>
                <description>یکی از بزرگترین موضوعاتی که توی زندگیم بهش معتقدم و باور دارم که باید به خوبی انجام بدمش، انجام کارهایی هستش که به ایجاد نسخه‌ای بهتر از من کمک کنه. هر کس راهی برای خودش پیدا می‌کنه و بهش معتقد میشه. یکی از این کارها برای من دنبال کردن کتاب هستش. از اون جهت گفتم دنبال کردن که ممکنه خیلی وقت‌ها فرصت نکنم کتاب‌ها رو کامل و با جزییات بخونم. همین دغدغه‌ها و پیشنهاد دو تا از دوستای عزیزم مه‌نگار و فاطمه باعث شد که برنامه‌ای رو درست کنیم به اسم «دایره کتاب».اما دایره کتاب چیه؟ دایره کتاب برای ما یک دورهمی دوستانه ولی مهم هستش که در هر بار اجرا کردنش،‌درباره یکی از کتاب‌های تاثیرگذاری که من خوندم و توی رشد و ایجاد نسخه‌ای بهتر از من اثر داشته صحبت می‌کنیم،‌کتاب رو معرفی می‌کنیم، از مهمون‌های دیگه‌ای که اونها هم کتاب رو خوندن و تاثیر گرفتن دعوت می‌کنیم و در نهایت همه با هم درباره کتاب حرف می‌زنیم.مه‌نگار، فاطمه و من که دایره کتاب رو شروع کردیم فکر می‌کنیم صحبت کردن درباره کتاب می‌تونه ما رو به آرزویی که داریم نزدیک‌تر بکنه و باعث بشه بتونیم نسخه بهتری از خودمون هم درست بکنیم.آخرین جمعه سال ۹۷، اولین روز از برنامه دایره کتاب رو برگزار کردیم و همونطوری که خودمون همیشه به دنبال چرایی زندگی خودمون بودیم،‌این روز رو هم اختصاص دادیم به کتاب سیمون سینک به اسم «با چرا شروع کنید». توی اولین روز این برنامه خوشحالیم که علیرضا خاکساران عزیز، مترجم کتاب و محسن رهذر عزیز رو به عنوان کسی که سیمون سینک رو باور داره و معتقده که چرایی زندگی مهمتر از چیستی و چگونگیش هست رو کنار خودمون داشتیم. جمع دوست داشتنی کسایی هم که به ما ملحق شده بودن و دور هم جمع شده بودیم، روز اول دایره کتاب رو هیجان‌انگیز کرده بود.دایره کتاب رو با قدرت بیشتری ادامه می‌دیم و سعی می‌کنیم اتفاق خوبی رو با کمک دوست‌دارای کتاب رقم بزنیم.در اینستاگرام می‌تونید تعداد زیادی از عکس‌های این دورهمی رو با هشتگ #دایره_کتاب دنبال کنید و به زودی هم از سایت من به آدرس ehsantarighat.com صفحه دایره کتاب رو ببینید و در جریان رویدادهای بعدی باشید.</description>
                <category>احسان طریقت</category>
                <author>احسان طریقت</author>
                <pubDate>Sat, 16 Mar 2019 22:16:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متن اپیزود ۴ پادکست پرچم سفید - بخش چهارم روایت جنگ جهانی دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsantarighat/%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B4-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%DA%86%D9%85-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%85-yomn2iuktz3e</link>
                <description>این متن اپیزود چهارم پادکست پرچم سفید هستش که بعد از انتشار هر قسمت و با فاصله زمانی از اون منتشر میشه. می‌تونید این پادکست رو از لینک‌های زیر دنبال کنید: (کست باکس - اپل پادکست - شنوتو - ناملیک)اپیزور چهارم رو هم می‌تونید از همینجا گوش بدید https://castbox.fm/app/castbox/player/id1480796/id116667112   این قسمت چهارم پادکست پرچم سفید هستش. همونطور که می‌دونید ما توی این پادکست اتفاق‌هایی که در تاریخ جنگ‌‌ها افتاده رو بررسی می‌کنیم و سعی می‌کنیم تا با بررسی اونها به خودمون یادآوری بکنیم که زندگی در صلح و آرامش چقدر بهتره. حتما می‌دونید که پادکست رو می‌تونید از اپهای پادکست، کانال تلگرام و سایت شنوتو بشنوید. خب! بریم سر اصل ماجرا که بررسی جنگ جهانی دوم بود و رسیده بودیم به بخشی که هیتلر با کشورگشایی‌ها و نبردهای برق‌آسایی که داشت تونسته بود چک رو به دست بیاره و جنگ داشت وارد فاز دوم خودش یعنی نبرد با بزرگان می‌شد. نبرد با بزرگانی که از فتح فرانسه شروع میشه و تا شکست در انگلستان پیش رفت. اما قبل از اینکه وارد این موضوع بشیم، می‌خوایم نگاهی هم داشته باشیم به نبرد با لهستان و ببینیم اولین نبرد رسمی اترش رایش سوم چطور پیش رفت. پس همراه ما باشید با اپیزود چهارم جنگ جهانی دوم با نام از فتح لهستان تا جنگ نشسته.موسیقیسال ۱۹۳۸، هیتلر به خیلی بیشتر از اون چیزی که قبل از سال ۱۹۳۳ قول داده بود دست پیدا کرده بود. پیشوا حالا خیلی از غیرممکن‌ها رو ممکن کرده بود. دیگه چیزی به عنوان بیکاری وجود نداشت و وضع آلمانیا بهتر از قبل شده بود، توی استان‌ها آرامش و نظم برقرار بود. بندهای عهدنامه ورسای پاره شده بود و آلمان پشتش به ارتش قوی و تحسین‌برانگیزش از یک طرف و تعریف و تمجید مردم جهان از طرف دیگه گرم بود. البته که هنوز بعضی از آلمانی‌ها مخالف جنگ بودن و ارتشی‌ها از تک‌روی‌های هیتلر می‌ترسیدن. اما وقتی از دور به کشورگشایی‌های هیتلر نگاه می‌کردی، می‌دیدی که همه چیز برای ستوده شدن پیشوا فراهم هستش و مخالفت‌ها ریزتر از اونیه که مانع قدم برداشتن هیتلر بشن. هیتلر حالا از فتح چکسلواکی فارغ شده بود و انگیزه کافی برای به چنگ آوردن لهستان رو داشت.تهدیدهای آلمان علیه لهستان هر روز بیشتر می‌شد اما این دفعه انگلستان و فرانسه نمی‌خواستن اشتباهی که سر چک کردن رو تکرار کنن و انگستان گفته بود که از لهستان حمایت می‌کنه. بنابراین این خطر وجود داشت که با پیشروی هیتلر، انگلستان هم به میدون بیاد و بازی پیچیده‌تر شه. هیتلر برای اجتناب از خطر جنگ توی دو جبهه، به فکر بستن قراردادی با استالین افتاد.هیتلر در این مورد می‌گفت: «هر کاری که من انجام داده‌ام علیه روسیه است ولی وقتی غرب اونقدر کور و کودنه که این رو نمی‌‎فهمه، مجبورم با روسها به توافق برسم تا غرب رو بکشم و بعد به سمت روسیه هجوم ببرم.»شوروی که از این موضوع مطلع بود و بو برده بود که خطر حمله آلمان، روز به روز داره جدی‌تر میشه، ابتکار عمل را به دست گرفت و در ۱۸ آوریل ۱۹۳۹ به بریتانیا پیشنهاد اتحاد و عقد پیمان پشتیبانی متقابل داد. ولی چمبرلن نخست وزیر بریتانیا اساسا نسبت به شوروی بی‌اعتماد بود و علاوه بر این هم، نیروی مقاومت و ضربت ارتش سرخ رو یه نیروی ناچیز ارزیابی می‌کرد و باور نداشت که در صورت بروز جنگ، شوروی بتونه به تعهدات نظامی خودش عمل کند.مذاکرات سه جانبه بریتانیا،‌ فرانسه و شوروی در راستای ایجاد اتحادی علیه آلمان به کندی پیش می‌رفت. شوروی هم برای نشان دادن قدرت نظامی خود اعلام کرد، حاضره با یک میلیون سرباز، پنج هزار ارابه توپ سنگین، ۹۵۰۰ تانک و ۵۵۰۰ جنگنده‌ هوایی و بمب‌افکن از مرز‌های غربی لهستان محافظت کنه، اما به شرطی که دولت این کشور اجازه‌ ورود نیروهای شوروی به خاک خودش رو بده. ولی ورشو که از نظر تاریخی به شوروی به همون اندازه‌ آلمان بدبین بود این اجازه رو نداد. در نهایت در تاریخ ۲۱ اوت ۱۹۳۹ مذاکرات سه‌جانبه بی‌نتیجه موند و به تعویق افتاد. استالین هم که می‌ترسید قدرتای غربی با هیتلر به توافق برسن، خواست پیش‌دستی کنه و با هیتلر به توافق برسه.در همین دوران شوروی به موازات مذاکرات سه جانبه‌ای که با فرانسه و آلمان داشت، مذاکراتی رو با آلمان شروع کرد که در اون زمان خیلی هم پرفایده نبود. ولی اتفاقی افتاد که شاید بشه گفت قدم‌های اولیه برای شروع رسمی جنگ جهانی دوم با این اتفاق رقم خورد. در اون زمان با برکناری لیتوینوف وزیر امور خارجه‌ شوروی و تفویض مسئولیت امور خارجه به مولوتوف، راه همکاری بین آلمان و شوروی ساده‌تر شد. لیتوینوف مخالف نزدیکی به آلمان بود، ولی مولوتوف می‌خواست که حتی به قیمت از بین رفتن لهستان هم که شده، این اتفاق بیافته.اواسط ژوئن ۱۹۳۹ سفیر شوروی در برلین اعلام کرده بود که اگر آلمان تضمین بکنه که به شوروی حمله نمی‌کند یا با این کشور یک پیمان عدم تجاوز امضا کنه، شوروی از نزدیکی به بریتانیا خودداری می‌کنه.بالاخره «پیمان عدم تجاوز آلمان-شوروی» یا همون «پیمان ریبن‌تروپ - مولوتوف» امضا شد. توی این تفاهم‌نامه هیتلر و استالین مناطق مورد نظرشون توی شرق اروپا رو مشخص کردن. فنلاند، ایستلند، لتلاند و شرق لهستان از نارو، وایکسل و سان به اتحاد شوروی اختصاص یافت و لیتوانی و مناطق غربی لهستان هم به آلمان رسید.تا اینجا دیدیم که تمامی معادله‌های کشورهای غربی تنها یک هفته قبل از حمله آلمان به لهستان بهم ریخت. امضای پیمان عدم تجاوز بین شوروی و آلمان نازی که اتفاقی دور از ذهن و خارج از معادله‌های سیاسی کشورهای غربی بود باعث شد تا کشورهای غربی آلمان رو در صورت حمله به لهستان تهدید به جنگ کنند.اما بعد از کلی فراز و نشیب، بالاخره آدولف هیتلر پیشوای آلمان نازی، فرمان اشغال نظامی کشور لهستان را صادر کرد و ماشین جنگی آلمان به فرماندهی ژنرال فن بوک و ژنرال گِرِد فن‌رِندِشت در تاریخ ۱ سپتامبر سال ۱۹۳۹ وارد خاک لهستان شدن. ۱۷ روز بعد هم ارتش شوروی از مرزهای شرقی به دستور استالین عملیات نظامی خودشون رو شروع کردن و وارد خاک لهستان شدن. هیتلر مجبور بود لهستان را تسخیر كند چون قبل از این هم وعده این کار را داده بود. از طرف دیگر علاقه اى به نبرد تمام عیار با دو قدرت بزرگ زمینى و دریایى اروپا، اون هم در این شرایط و توی تابستان ۱۹۳۹ نداشت.تنها راه موجود براى هیتلر حمله برق آسا به لهستان و از كار انداختن ماشین جنگى این كشور بود؛ اون هم دقیقا قبل از اینکه بقیه بتوانند به این كشور كمك نظامی برسونند. بنابراین در میان بهت و ناباورى دنیا در اول سپتامبر ۵۰ لشكر رایش آلمان با سرعتى خیره كننده از ۳ محور اصلى حمله به لهستان را آغاز كردند.البته لهستان هم دست كم روى كاغذ یك میلیون سرباز (۸۰ لشكر) در اختیار داشت و دنیا گمان مى كرد بتونه مدتها مقاومت بکنه تا قواى كمكى از طرف فرانسه و انگلیس بهشون برسه. اما چیزی که تاریخ‌نگارها به عنوان استراتژی حرکت سریع تانک‌ها ازش یاد می‌کنن، عملا لهستان رو فلج کرد.گودریان، مارشال زرهى آلمان در این نبرد براى اولین بار قدرت تانكهای آلمان را به دنیا نشون داد. در این جنگ، آلمان از ۹ لشكر زرهى استفاده كرد و تونست با طی کردن مسافت طولانى، واحدهاى لهستانى را كه در كانال دانتزیك در غرب لهستان متمركز بودن، غافلگیر كنه. در حالى كه ارتش‌هاى سوم و چهارم آلمان از ناحیه جنوب و جنوب غرب لهستان حمله را شروع كرده بودن، ارتش دهم با سرعت به سمت ورشو مى تاخت.تانكهاى آلمانى طوری به سرعت خطوط دفاعى لهستانى‌ها را درهم شكستند كه یك سوم واحدهاى نظامى لهستان اصلاً نتونستند خودشون را به نزدیكى مناطق جنگى برسونند. ۱۲ تیپ لهستان كه همشون سواره نظام بودند، تصمیم گرفتند با تفنگ و شمشیر جلوى تانكهاى آلمانى را بگیرند اما در نبردى غم‌انگیز و بى‌حاصل قتل عام شدند.ریچارد کاپوشچینسکی که بعدها خبرنگار معروفی شد، اون زمان فقط هفت سال داشت که با خونوادش، حمله برق‌آسای ارتش آلمان رو از نزدیک تجربه کرد. توی شماره ویژه یادبود جنگ جهانی دوم مجله تایم، ریچارد بعضی از صحنه‌های وحشتناک اون حمله رو اینطوری یادآوری می‌کنه: «همه جا با نعش اسب‌ها روبرو شدیم. اسب‌های بیچاره، حیوون‌های بزرگ و بی‌دفاعی که نمی‌دونستن چطور باید پنهان بشن. اونا بی‌حرکت ایستادن و منتظر مرگ شدن. همه جا نعش اسب‌ها وارونه افتاده و پاهاشون به طرف هوا بود. انگار که این جنگ نه بین آدم‌ها، بلکه بین اسب‌ها بود. انگار که اونا تنها قربانیای این درگیری بودن.»۱۵۰۰ هواپیماى آلمانى ۹۰۰ هواپیماى قدیمى لهستان را قبل از اینكه بتونند حتی واكنشى از خودشون نشون بدن، منهدم كردند و ظرف ۲ روز نیروى هوایى لهستان كاملاً از صحنه جنگ خارج شد. ۸ سپتامبر لشكرهاى مكانیزه آلمانى تمامى خطوط دفاعى لهستان را پشت سرگذاشته و ستون فقرات ارتش این كشور رو در هم شكسته بودن. واحدهاى باقیمانده لهستانى در حالى كه داشتن به سمت رومانى عقب‌نشینی می‌کردن، تازه فهمیدن ارتش چهاردهم آلمان منتظرشونه.اونطوری که چرچیل توی خاطراتش نوشته، از هفته دوم نبرد، مقاومت لهستانى ها كاملاً منفعلانه بوده. حمله ارتش دهم آلمان واحدهاى در حال مقاومت در غرب ورشو رو دو نیم كرد و از شكاف ایجاد شده لشكر دوم زره‌پوش آلمان، مستقیم به سمت ورشو پیش‌روی کردن. ارتش چهارم آلمان هم با عبور از رودخونه ویستول به سرعت به سمت ورشو حمله کرد.ورشو که در مركز لهستان قرار داشت و حدس زده می‌شد که حداقل یك ماه طول بكشه تا آلمانی‌ها به اونجا برسن، تنها ۱۰ روز پس از حمله، واحدهاى زرهى آلمانى در حومه ورشو بودن و به دلیل نبودن هیچ مقاومت سازماندهى شده‌ای، مردم شهر از روی ناچاری تصمیم به «مقاومت شهرى» گرفتن.لشكرهایی که از عملیات جنگى لهستان عقب افتاده بودن، سعى كردن حركت گازانبرى واحدهاى زرهى و ارتش چهارم آلمان علیه ورشو را بشكنن و خودشون رو به ورشو برسونن اما ارتش دهم آلمان مانع این كار شد.لهستانى‌ها تا ۱۰ سپتامبر نتونستند جنگ رو ادامه بدن چون اصلا نفهمیدن چی به چی شد! اما در این روز ژنرال لهستانى «كوتِرزُوا» با جمع كردن تیکه‌هایی از ارتش لهستان در جنوب ورشو و استفاده از لشكر پوزنان مانع كامل شدن حلقه محاصره ورشو شد. در نتیجه ارتش‌هاى هشتم و دهم حركت خودشون رو متوقف كردند. حمله جسورانه كوتِرزُوا اولین ترمزی بود که باعث شد آلمانها پس از ۱۰ روز پیشروى متوقف بشن، اما با حمله‌های پى‌درپى صدها هواپیماى آلمانى روبرو شدن و در نهایت این واحدها ۱۰ روز بمباران بی‌وقفه رو تحمل کردن، ولی بالاخره در ۱۹ سپتامبر این مقاومت‌ها بالاخره كاملاً در هم شكستند.اما بالاخره داستان به داخل ورشو کشیده شد. ورشو توی جنگ خیابانى تقریباً موفق عمل كرد. دهها هزار غیرنظامى بین خرابه‌هاى شهر، بدون اینکه امیدی به رسیدن كمك خاصی از نظامی‌ها داشته باشن، به دفاع از شهر مشغول شدن ولی آلمانی‌ها با سنگین‌ترین بمبارانها، از هوا و زمین شهر را نابود كردند و جلو مى رفتند. در كلِ لهستان، تنها ورشو و یک دژ در كنار رود ویستول مقاومت مى كردند كه هر دوی این مقاومت‌ها هم در ۲۸ سپتامبر شکسته شدن.چرچیل در كتاب خاطراتش نوشته: «جنگ لهستان نمونه كامل یک جنگ جدید بود. همكارى ارتش زمینى و نیروى هوایى در میدانهاى جنگ، بمباران شدید تمام راههاى ارتباطى و شهرهاى صنعتى، فعالیت ستون پنجم، استفاده عظیم از جاسوس و چترباز و بویژه حمله شدید نیروهاى زره پوش. لهستان آخرین قربانى از ماشین جنگى جدید نبود».در ۱۷ سپتامبر ۱۹۳۹ و بعد از اینکه شوروی موفق به امضای تفاهمنامه آتش‌بس با ژاپن در خلال حمله ژاپن به شوروی و مغولستان‎ شد، به لهستان حمله کرد و نیمه شرقی اون که پیش از این در چهارچوب «پیمان مولوتوف-ریبن‌تروپ» با آلمان نازی توافق کرده بودن رو اشغال کرد. لیتوانی و اسلواکی هم که در این حمله با آلمان نازی و شوروی همکاری داشتن، بخش کوچیکی از خاک لهستان را بدست آوردند.لهستان نه كشورى كوچیک و نه كم جمعیت بود. این كشور در ۱۹۳۹ ، ۳۵ میلیون نفر جمعیت داشت. ارتش این كشور مركب از ۳۰ لشكر با استاندارد مناسب و ۵۰ لشكر داوطلب بود اما چرا در برابر ۱۴ هزار كشته آلمانى، ۳۰۰ هزار نفر تلفات داد؟ یکی از دلایل مهم این تفاوت فاحش در تلفات و پیروزی‌های سریع آلمان، استفاده از یک تاکتیک جنگی به نام بلیتسکریگ یا جنگ برق‌آسا بود. در مورد اینکه این روش جنگی از کی وجود داشته صحبت زیاده ولی خیلی‌ها این رو به ژنرال هاینتس گودریان که یکی از فرماندهان جنگ در طول دورهه جنگ جهانی دوم بود نسبت میدن. طبق چیزی که در ویکی‌پدیا هستش:هدف بلیتسکریگ پیروزی در کوتاه‌ترین زمانه و مراحل زیر رو داره: ۱. حمله بدون خبر ۲. استقرار نیروی تسلیحاتی کوبنده: که به معنی استفاده از کلیه امکاناته.۳. استفاده از بمب افکن‌های شیرجه‌زن: در این مرحله کلیه فرودگاه‌های دشمن بمباران می‌شن تا هواپیماهایشان یا نابود بشن یا زمین‌گیر.۴. بمباران پناهندگان غیرنظامی: این کار باعث ایجاد وحشت و بند اومدن راه‌ها می‌شد. در نتیجه سربازهای دشمن نمی‌تونستن پیشروی کنند. ۵. به میدون آوردن تانک‌ها: تانک‌ها باید در تعداد زیاد و با حداکثر سرعت وارد عمل بشن. اونها باید سبک و در صورت لزوم قادر به نابود کردن سنگین‌ترین تانک دشمن باشند. ۶. وارد شدن پیاده‌نظام ۷. اشغال پایتخت دشمن: که ضربه مرگ آوری به روحیه دشمن وارد میکرد.«بلیتزگریك» یا جنگ برق آسا اولین بار در نبرد لهستان به اجرا دراومد. این شیوه مبارزه كه بعدها بارها و بارها توسط ارتش آلمان به اجرا دراومد، در واقع از یك اصل طلایى در نبردها پیروى مى كنه: «دست و پاى حریف را قبل از اینکه بتونه ازش استفاده کنه از كار بنداز».اما ببینیم در فرانسه و انگلستان چه خبر بود؟ چمبرلن و دالادیه رهبرای انگلیس و فرانسه در حالى كه خودشون را آماده مبارزه با آلمان در لهستان مى‌كردند وحشت زده متوجه شدند، دیگه لهستانى وجود ندارد اما در مقابل، جنگ دوم جهانى تازه آغاز شده بود. فرانسه و بریتانیا اینبار به پیمانشون احترام گذاشتن و بعد از حمله هیتلر، فورا علیه آلمان اعلان جنگ دادن. اما واقعیت اینکه که اونا برای کمک به لهستان کاری از دستشون برنمی‌اومد چون متفقین باید از خاک آلمان می‌گذشتن و با توجه به سپاهیان و جنگ‌افزارهای محدودشون، این کار ناممکن بود.حالا دیگه جنگ لهستان تموم شده بود و جنگ دوم جهانی هم داشت وارد فاز جدیدی میشد. هیتلر برای فتح لهستان جنگید و پیروز شد، ولی برنده اصلی «استالین» بود که افرادش بدون حتی شلیک حتی یک تیر، یه تیکه جدید به سرزمینشون اضافه کردن. شوروی تقریبا نیمی از لهستان و یه گلوگاه استراتژیک در ایالات «بالتیک» رو به دست آورد و آلمان رو از دو هدف مهم در درازمدت محروم کردن.بعد از جنگ برق‌آسا علیه لهستان، ارتش‌های فرانسه و بریتانیا همچنان در طول مرز بین آلمان و فرانسه منتظر موندن و به هیچ حمله‌ای دست نزدن. اونها پشت خط ماژینو (یا همون استحکامای بتونی و فولادی‌ای که فرانسوی‌ها بعد از جنگ جهانی اول در طول مرز ساخته بودن) کمین کردن.وقتی سربازای آلمانی از نبرد لهستان برگشتن، توی خاک آلمان در استحکامات مشابهی به اسم زیگفرید، در برابر متفقین جمع شدن. دو ارتش گوش به زنگ و آماده نشستن اما هیچ اتفاقی نیفتاد. غیرنظامی‌ها توی آلمان و فرانسه و انگلستان با نگرانی منتظر بودن ببین که آیا کشورشون وارد جنگ میشه یا نه. همه نشانه‌های جنگ وجود داشت. جیره‌بندی مواد غذایی، کمبود سوخت و خاموشی شهرا توی شب. اما چه کسی داشت می‌جنگید؟ بمب‌بارون کی شروع می‌شد؟ مردم توی آلمان شروع به ساختن جوک درباره «جنگ نشسته» کردن و روزنامه‌نگارای غرب، به این وضعیت می‌گفتن «ادای جنگ». اما این کشورا، به دلایل مختلفی از جنگ می‌ترسیدن. فرانسه و بریتانیا هنوز آماده نبودن و ژنرالای آلمانی هم می‌گفتن که نباید جنگ رو شروع کرد چون مردم آلمان موافق جنگ نیستن. اما به هر ترتیب توی زمستون سرد اون سال، جنگ نشسته ادامه پیدا کرد.این قسمت چهارم از پادکست پرچم سفید بود که شنیدید. پادکست پرچم سفید رو می‌تونید از اپ‌های مورد علاقه‌تون گوش بدید. الان روی کست‌باکس، گوگل پادکست، اپل پادکست، اسپاتیفای و سایت شنوتو، ناملیک و همینطور بیپ‌تیونز. از طریق کانال تلگرامی به آدرس whiteflagpodcast می‌تونید هم فایل‌های صوتی رو بشنوید و هم محتواهای مختلف مربوط به این پادکست رو ببینید. همینطور می‌تونید توییتر پادکست رو به آدرس @whiteflagpdcst دنبال کنید.من این اپیزود رو با کمک لیلی اسلامی و از روی منابعی که در توضیحات پادکست می‌نویسم درست کردم. پادکست سفید پادکستی درباره یکی از سیاه‌ترین اتفاقاتی هستش که در تاریخ بشر رخ داده و میلیون‌ها کشته، زخمی و آواره به جا گذاشته. موضوعی با نام جنگ.</description>
                <category>احسان طریقت</category>
                <author>احسان طریقت</author>
                <pubDate>Sun, 17 Feb 2019 12:45:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متن اپیزود ۳ پادکست پرچم سفید - بخش سوم روایت جنگ جهانی دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsantarighat/%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B3-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%DA%86%D9%85-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%85-z1dd3yjlgqcw</link>
                <description>  این متن سومین قسمت ار پادکست پرچم سفید هستش که به پرونده جنگ جهانی دوم اختصاص داره. اگر دو قسمت قیلی رو گوش داده باشید یا متنش رو از همین وبلاگ خونده باشید، دیدید که با صدارت هیتلر، جهان در آغاز جنگ دوم جهانی قرار گرفت. توی تیم قسمت، سومین بخش از پرونده جنگ جهانی دوم رو بررسی می‌کنیم. می‌تونید این پادکست رو از لینک‌های زیر دنبال کنید: (کست باکس - اپل پادکست - شنوتو - ناملیک) https://castbox.fm/app/castbox/player/id1480796/id116667112 با اینکه جامعه ملل از هر طرف مورد حمایت و تایید بود، ولی توی جلوگیری از تجاوز نیروهای متجاوز ناتوان بود و این موضوع به همه ثابت شده بود. همونطوری که توی اپیزودای قبلی گفتیم، هیتلر وقتی قدرت گرفت، از جامعه ملل خارج شد و برخلاف تعهداتی که براساس قرارداد ورسای داده بود، توسعه نیروی نظامیش رو از مجدد سر گرفت. هیتلر به راین‌لند فرانسه هم حمله کرد و بدون خونریزی اون رو زیر پرچم آلمان برگردوند و بعدها در این مورد به ارتشش گفت:«هرکسی به غیر از من بود، خودش رو می‌باخت. من باید دروغ می‌گفتم و چیزی که نجاتمون داد، همین لجاجت، سرسختی و اعتماد به نفس شگفت‌آور من بود.»هیتلر از مدت‌ها قبل ایده کشورگشایی رو داشت. اما هیتلر به جای اینکه جنگ رو شروع کنه، کشورگشایی رو با بهونه‌های مختلفی شروع کرد؛ این کشورگشایی‌ها رو اول بدون خونریزی شروع کرد ولی بعد به سربازاش گفته بود رحم نداشته باشن و وحشیانه عمل کنن، چون ۸۰ میلیون آلمانی باید به حقشون برسن.پیشوا می‌گفت کسایی که می‎خوان بجنگن بذارین بجنگن و بدونین کسانی که نمی‌خوان بجنگن، شایستگی زندگی کردن رو ندارن. هیتلر می‌گفت آلمان باید بجنگه چون معاهده ورسای قلمروهاشو از چنگش درآورده و سرزمینایی که مردم آلمان توش زندگی می‌کنن، حالا دیگه زیر پرچم این کشور قرار نداره. جالبه که آدولف هیتلر با این ادعاها آلمانیای خسته از جنگ جهانی اول و روزای سخت بعد از شکست رو با خودش همراه ‌کرد. اون بهشون می‌گفت مسئله گسترش فضای زندگی ما در شرقِ تا بتونیم هم منابع غذایی لازم را به دست بیاریم و هم مسئله ایالات بالتیک رو حل کنیم. هیتلر معتقد بود جمعیت ممالک غیرآلمانی توی شرق باید به عنوان نیروی کار مورد استفاده قرار بگیره و به نوعی می‌خواست نظام برده‌داری نوینی رو روی کار بیاره.توی اون روزا، یهودیا توی آلمان و سرزمینایی که تصرف می‎‌کرد، زندگی سختی داشتن؛ البته اگه زنده می‎‌موندن! شاید از نظر خیلی از ماها احمقانه برسه که یهودی‌ها، زیر همه فشارای حکومت رایش هنوز خاک آلمان رو ترک نمی‌کردن. اما دلیل موندن اونا زیر این همه تهدید و تحقیر و ظلم روشن بود؛ فقط عده کمی از مردم باور داشتن که وحشت‌آفرینی ادامه پیدا می‌کنه و خیلی‌ها معتقد بودن که این همه فشار و ظلم به زودی به پایان میرسه!۲از سال ۱۹۳۳ تا سال ۱۹۳۸، بودجه تسلیحاتی رایش سوم، مدام افزایش پیدا می‌کرد. این بودجه سال ۱۹۳۳، معادل ۷۰۰ میلیون مارک بود، اما سال ۱۹۳۵، به ۵/۱۵ میلیارد مارک رسید.جالبه بدونیم توی اون سال کل بودجه رایش معادل ۲/۲۶ میلیارد مارک بود و معنیش اینه که اونا بیشتر از نیمی از بودجه‌شون رو برای امور نظامی و تسلیحاتی خرج می‌کردن. البته نباید فکر کنین که هیتلر خیلی خوب ساز و کارهای بالا بردن این بودجه رو فراهم کرده بود. اونا حسابی بدهکار شده بودن. سال ۱۹۳۳، بدهی‌های رایش ۱۹/۱۲ میلیارد مارک بود، اما سال ۱۹۳۸، اونا ۵/۳۱ میلیارد مارک بدهی بالا آورده بودن.حالا رایش فقط به جنگ‌ها و کشورگشاییاش امید داشت تا از جیب ملتهای دیگه، بدهیاش رو بتونه بپردازه. از طرفی هیتلر نمی‌تونست از مردمش انتظار داشته باشه سطح زندگی‌شونو پایین بیارن و صرفه‌جویی کنن؛ چون فشار آوردن به آلمان، پایانی جز مرگ رایش سوم نمی‌تونست داشته باشه.هیتلر که بالون آزمایشیش رو توی آسمون راین لند به پرواز درآورده بود و با هیچ واکنش نامطلوبی هم روبرو نشده بود، برنامه‌های تازه‌ای رو کشورای اروپایی می‌چید. اینبار،  هم آلمانیا پشتش بودن و به بهونه به دست آوردن فضای حیاتی برای نژاد برترشون حمایتش می‌کردن، هم انگلیس و فرانسه از ترس شروع یه جنگ دیگه، دم بر نمی‌آوردن. این وسط فقط ارتش نازی از بازی شیر یا خط هیتلر با آینده آلمان می‌ترسید و برای هیتلر هم اصلا مهم نبود که ارتشش نسبت به تصمیماش چه احساسی دارن. هیتلر توی آسمون راین‌لند می‌پرید و به شرق اتریش نگاه می‌کرد؛ اتریشی که خونه دوم آلمانیا بود. هیتلر سال ۱۹۳۷ به ژنرال‌هاش گفت که هدف بعدی اتریشه.۳به نظر پیشوا همه چیز برای پیوند زدن خاک اتریش به آلمان بزرگ آماده بود. اتریش نیروی گسترده نازی داشت که دولت آلمان ازش پشتیبانی و بهش کمک مالی می‌کرد. اون موقع صدر اعظم اتریش فردی بود به اسم شوشنیک. صدر اعظم اتریش، شوشنیک، مخالف جنبش نازی بود و یه سری از رهبرا این جنبش رو توی خاک این کشور، بازداشت و زندانی کرده بود. اما ملاقاتی ترتیب داده شده بود تا هیتلر و شوشنیک همدیگر رو در پناهگاه پیشوا ملاقلات کنن. اما داستان عوض میشه. شوشنیک وقتی توی پناهگاه هیتلر با پیشوا روبرو شد، یه اولتیماتوم جدی از هیتلر گرفت. اون باید منع فعالیت نازیا تو اتریش رو لغو و بازداشتیا رو هم آزاد می‌کرد. در غیر این صورت، ارتش آلمان همون روز وارد خاک کشورش می‌شد. شوشنیک از ترس خون و خونریزی، شرایط پیشوا رو پذیرفت. اما انگار فرقی هم نکرد. ارتش آلمان دوازدهم مارس، از مرز گذشت و جالبه که با استقبال گرم هزاران اتریشی روبرو شد. شوشنیک و رهبرای جمهوری، دشمن «آلمان بزرگ» شناخته و بازداشت شدن. مردی که تا همین چند صباح پیش صدر اعظم یه کشور اروپایی بود، حالا باید آشغالا و توالتای گارد آلمان رو تمیز می‌کرد.بازنده این بازی ناجوانمردانه، فقط جمهوری خواها نبودن. یهودیا هم قربانی هجوم پوتین‌پوشای نازی شدن. ده‌ها هزار یهودی فقط به جرم باور داشتن به پیامبری حضرت موسی، زندانی یا راهی اردوگاه کار اجباری شدن. اونایی هم که آزاد موندن، حسابی تحقیر شدن و بعضیاشون مجبور می‌شدن روی زمین بخزن و مثل سگ عوعو کنن.جالبی داستان اینه که متحدای اتریش، این کشور رو تنها گذاشتن و سربازای آلمانی وقتی به روستاهای اتریش پاگذاشتن، از طرف زنا و بچه‌ها، با گل استقبال شدن. همه جا پرچم صلیب شکسته به اهتزاز در اومد و ناقوس کلیساها هم نواخته شد. اینجوری بود که رایش بدون ریختن یه قطره خون آلمانی، اتریش رو هم گرفت و هفت میلیون نفر دیگه به جمعیت آلمان اضافه کرد.هیتلر از مونیخ حرکت کرد و از مرز گذشت. فرزند گمشده اتریش، حالا پیروز به وطن برگشته بود.۴اما این تازه یه جورایی برای هیتلر دست گرمی بود. هدف بعدی پیشوا چکسلواکی بود. حالا که اتریش به خاک آلمان پیوند خورده بود، چکسلواکی از سه طرف محاصره بود. هیتلر روی بخش آلمانی زبانش به اسم سودت‌لند دست گذاشت. یه ناحیه کوچیک توی مرز غربی چکسلواکی.چکسلواکی کشور آروم و خوشبختی بود اما نمی‌تونست مسئله اقلیت‌ها رو حل کنه. ۳ میلیون و ۲۵۰ هزار آلمانی «سودت» توی مرزهاش زندگی می‌کردن و همین بهونه کافی بود تا هیتلر ارتشش رو به اون خاک بکشونه. یادمون نره که! بهانه اصلی هیتلر برای کشورگشاییاش، برگردوندن آلمانیا به خاک آلمان بود.اما کار هیتلر این بار به اندازه دو حمله قبلی آسون نبود. اخطار دائمی انگلیس و فرانسه دال بر این بود که حمله به چکسلواکی به معنی جنگ با اروپاس. حتی انگلستان پا رو فراتر گذاشت و به هیتلر اخطار کرد که در صورت درگیری یه جنگ دیگه در اروپا، تضمینی نیست که انگلستان وارد معرکه نشه. حکومت چکسلواکی هم که دموکراتیک بود، با خواست هیتلر به شدت مخالفت کرد. گذشته از این، چک‌ها معاهده‌هایی با فرانسه و روسیه امضا کرده بودن و براساس این تعهدا، این کشورا باید از چکسلواکی در برابر هر حمله‌ای دفاع می‌کردن. چکها فکر می‌کردن با همچین متحدای قدرتمندی، دیگه جایی برای نگرانی نیست که البته خیلی هم نباید مطمئن می‌بودن.از اون طرف هیتلر هم وقتی نظر مخالف ژنرالاش رو شنید، داد و بیداد راه می‌نداخت و اونا رو به بزدل بودن متهم می‌کرد. ژنرالایی که فک می‌کردن هیتلر جدی نمی‌گیردشون و توی تصمیماشون دخالت می‌کنه، یه نماینده مخفی رو به لندن فرستادن تا با یه عضو کابینه بریتانیا ملاقات کنه و اونا رو در جریان نقشه پیشوا برای فتح چکسلواکی بذاره. البته مقامات عالی دولت بریتانیا، اهمیتی به این هشدار ندادن.در نهایت پیشوا بخاطر مقاومت سیاستمدارای چک و حمایت پاریس و لندن، احساس خاری کرد اما برای اینکه اوضاع رو آروم کنه، به وزارت خارجه در ۲۳ ماه مه گفت، به چک‌ها اطلاع بدن که رایش قصد دست‌اندازی به چکسلواکی رو نداره. با وجود این، هیتلر بعد از مدتی افسرای عالی‌رتبه «ورماخت» (یا همون نیروهای مسلح) را برای شنیدن یه تصمیم آنی یا یه جورایی دستور صدا کرد و بهشون گفت که چکسلواکی باید از روی نقشه حذف بشه.توی همین روزا، اولین بحران بین ژنرالای آلمان به وجود اومد. شکافی بین هیتلر و عده‌ای از ژنرالای عالی‌رتبه‌اش. ژنرال «لودیک بن» رهبری مخالفا که باید طرح عالی هیتلر برای تهاجم رو برعهده می‌گرفت، یه جلسه محرمانه با ژنرالای عالی‌رتبه تشکیل داد. جلسه محرمانه فرمانده‌های عالی‌رتبه ارتش آلمان بخاطر اینکه کسی جرات نداشت مطالب رو به هیتلر بگه، بدون نتیجه به هم خورد و بعد از اون، ژنرال لودیک بن، از مقام سرفرماندهی ارتش استعفا داد.هیتلر استعفای این ژنرال رو با رغبت پذیرفت اما انعکاس خبرش توی رسانه‌های نازی و نشریات نظامی رو ممنوع کرد. چون که فرانسه و انگلستان نباید چیزی از اختلافای داخلی ارتش آلمان می‌فهمیدن.۵انگلستان به اندازه دفعه‎های قبل نسبت به تصمیم هیتلر برای کشورگشایی بی‌تفاوت نبود. دیگه اونا فهمیدن که پیشوا یه تهدید جهانی جدیه و مسئله‌اش هم فقط راین‎‌لند یا اتریش نیست. همین بود که نخست وزیر هفتاد ساله انگلستان، چمبرلین برای هیتلر تلگرام فرستاد و تقاضای گفت و گوی خصوصی کرد. هیتلر فورا قبول کرد و روز پانزدهم سپتامبر، چمبرلن که تا اون زمان با هواپیما پرواز نکرده بود، برای ملاقات با پیشوا، سوار هواپیما شد.چمبرلن نخست وزیر بریتانیا، که توی ملاقات با هیتلر حسابی از قدرت پیشوا و ارتشش ترسیده بود، نمی‌دونست در برابر زیاده خواهی‌های هیتلر باید چه کنه. چمبرلن توی یه سخنرانی رادیویی خطاب به ملتش گفت:«چقدر وحشتناک، باورنکردنی و شگفت‌انگیزه که لازم باشه بخاطر دعوایی توی یه کشور دوردست، بین مردمی که هیچی ازشون نمی‌دونیم، اینجا مشغول حفر سنگیر بشیم.» و اینجوری بود که اونا خودشونو از سرنوشت چکسواکی کنار کشیدن و هیتلر رو برای ویران کردن کشوراشون توی سالای آینده، حسابی قدرتمند کردن.بعد از اون دیدار تحقیرآمیز، چمبرلین برای میانجی‌گری دست به دامن موسولینی شد و اونم یه کنفرانس با قدرتهای بزرگ رو پیشنهاد کرد. دعوت‌نامه‌هایی به سرعت برای سران دولت‌های انگلستان، فرانسه و ایتالیا ارسال شد تا ظهر روز بعد برای حل مسئله چکسلواکی در مونیخ با پیشوا ملاقات کنند. اما برای پراگ، دعوتنامه‌ای فرستاده نشده بود. از چکسلواکی حتی نخواسته بودن موقع صدور حکم مرگش حاضر باشه. بالاخره و روز بیست و نهم سپتامبر، چمبرلین، دالادیه (نخست وزیر فرانسه) و موسولینی توی مونیخ دور هم جمع شدن و موافقت کردن که آلمانا از اول اکتبر تا دهم اون ماه، به منطقه زودتن وارد بشن و بعد همه‌پرسی انجام بشه و تصمیم نهایی رو مردم بگیرن. البته شوروی توی معاهده نامه مونیخ شرکت نکرد و به شدت هم بهش اعتراض کرد.جالبه بدونین وقتی چمبرلین و دالادیه که درواقع شکست خورده این مذاکرات بودن به کشوراشون رفتن، جمعیت با شور و هیجان ازشون استقبال کردن و اونا رو به عنوان ناجی‌هایی که صلح رو برای اروپا آورده بودن معرفی کردن. بله! از نظر کشورهای دیگه، دست و دلبازی اونا برای بخشیدن چکسلواکی به رایش، قدمی بود که در راه صلح جهانی برداشته می‌شد.به این ترتیب، چکهایی که خیالشون بخاطر پیمان‌هایی که با انگلستان و فرانسه داشتن راحت بود، طرد شدن و خاکشون رو برای میزبانی از پوتین‌های نازیا آماده کردن. براساس معاهده مونیخ، بدون خونریزی بخشی از چکسلواکی به آلمان تعلق گرفت اما هیتلر هنوز راضی نبود. چیزی که پیشوا می‌خواست یه فتح نظامی بود نه یه تصرف با مذاکره سیاسی. بخاطر همین پشت سر چمبرلن می‌گفت که این مرد در پراگ من رو ضایع کرد. چند روز بعد آلمان بدون درنظر گرفتن پیمان ضمانت عدم تعرض به باقی‌مونده چکسلواکی، شروع به تبلیغات سیاسی و تحریکات داخلی برای حمله نظامی به این کشور ویران شده کرد. وقتی نیروهای رایش توی مرزهای این کشور به حالت آماده باش بودن، دکتر امیل هاکا، رئیس جمهور چکسلواکی که از ناراحتی قلبی رنج می‌برد، به برلین اومد و به پیشوا التماس کرد. اما هیتلر گفت چیزی جز تمام چکسلواکی راضیش نمی‌کنه و اگه اسناد واگذاری کشورش به آلمان رو امضا نکنه، ظرف دو ساعت هواپیماهای جنگی رایش، از پراگ یه ویرانه می‌سازن. دکتر هاکا زیر این فشار غش کرد و با آمپولای نازیا به هوش اومد و بعد هم کاغذا را امضا کرد.با تجزیه چکسلواکی، ۸۶ درصد از مواد شیمیایی، ۷۹ درصد آهن، ۷۹ درصد نیروی برق این کشور در اختیار رایش قرار گرفت و یه کشور خوشبخت صنعتی و یه جمهوری آروم، یه شبه از هم متلاشی و ورشکسته شد. حالا دیگه هیتلر واقعا به چیزایی که می‌خواست رسیده بود. زمینی برای رشد نژاد برتر، قرار گرفتن جمعیت بیشتری از آلمان زیر پرچم رایش و ثروتی که می‌تونست به اونا برای پرداخت بدهیای سنگینشون کمک کنه.۶حالا هیتلر می‌خواست به لهستان حمله کنه اما اتحاد شوروی توی شرق لهستان ظاهری تهدید کننده داشت. بخاطر همین هیتلر استالین رو ترغیب کرد که با آلمان پیمان عدم تجاوز ببنده. هیتلر و استالین خیلی از هم خوششون نمی‌اومد و سیاست‌هاشونم زمین تا آسمون با هم فاصله داشت. اما این پیمان، به نفع هر دوشون بود. اونا پیمان رو روز ۲۳ اوت ۱۹۳۹ بستن و بعدشم توافق کردن که لهستان رو بین خودشون تقسیم کنن. هشت روز بعد از بستن پیمان عدم تجاوز، ساعت ۴:۴۵ صبح، ارتش آلمان تانکها و لشگرش رو روونه لهستان کرد. دو هفته بعداز این روز، لهستان توی چنگ آلمانی‌ها بود.مردم آلمان اون روزا مخالف جنگ بودن اما هیتلر توی جمع ژنرالاش می‌گفت:« بعد از پیروزی کسی از فاتحا نمی‌پرسه که حقایق رو گفتن یا نه! در راه ‌انداختن یه جنگ، این که حق با کیه مهم نیست بلکه مهم اینه که چه کسی پیروز می‌شه.»هیتلر برای اینکه واکنش جامعه جهانی رو کمتر کنه، یکی از ماموراش رو برای ۶ روز توی مرز لهستان منتظر گذاشت تا بتونه طوری صحنه‌سازی کنه که انگار لهستانیا به ایستگاه رادیویی آلمان حمله کردن. مامورای اس اس درحالیکه لباس ارتش لهستان پوشیده بودن، تیراندازی می‌کردن و آلمانیایی که مقابلشون بودن، با رنگ قرمز خودشون رو غرق در خون می‌کردن و به مردن می‌زدن.به محض اینکه صبح شد، ارتش آلمان از مرزهای لهستان گذشت و از طرف شمال، جنوب و غرب ورشو سرازیر شد. جنگ‌افزارای نازی برای جنگ‌های برق‌آسا آماده بودن. اونا هزاران تانک سنگین زره‌دار به اسم «پانزر» ساخته بودن که می‌تونست توی زمین گل‌آلود حرکت کنه و هواپیمای جدید و عجیبی به اسم «استوکا» تولید کرده بودن که روی جاده‌ها و راه‌های آهن شیرجه می‌رفت و اونا رو بمب‌بارون می‌کرد. استوکاها به دستگاه زوزه‌کشی مجهز بودن که مردم روی زمین رو به وحشت می‌انداخت. اما لهستان چی؟ اونا ارتش بزرگی داشتن اما جنگ‌افزاراشون به طرز ناامید کننده‌ای از رده خارج بودن؛ آخه این کشور اصلا آماده جنگ نبود و فکر نمی‌کرد چند وقت بعد از جنگ جهانی اول، بدون اینکه کشوری رو تحریک و تهدید کنه، قراره اینطور قربانی یه جنگ دیگه بشه. با همه اینا لهستانی‌ها دو هفته شجاعانه جنگیدن. اما چطور می‌تونستن در برابر ارتش مجهز و مصمم آلمان دووم بیارن؟اونا با همه ضعفشون جنگیدن، اما ضربه آخر رو شوروی با حمله از شرق بهشون زد و کار لهستان، تموم شد. فاتحان، لهستان رو مثل لاشه یه حیوون بین خودشون تقسیم کردن. ثلث شرقی مال شوروی شد و بقیه‌اش سهم آلمان.جنگ با لهستان رو به اتمام بود اما حالا دیگه انگلستان و فرانسه می‌دونستن حتی اگه به هیتلر باج بدن و ساکت بمونن، چیزی از خطرش کم نمی‌شه. سوم سپتامبر، انگلستان و فرانسه به آلمان اعلان جنگ دادن و همون شب یه زیردریایی آلمانی، کشتی انگلیس معروف به «آتنیا» رو غرق کرد. توی این کشتی ۱۱۲ نفر مسافر بود که ۱۸ تاشون آمریکایی بودن. این بود که ایالات متحده هم به بازی‌ای وارد شد که هیتلر انتظارش رو نداشت. حالا دیگه جنگ جهانی دوم، رسما داشت شروع می‌شد.</description>
                <category>احسان طریقت</category>
                <author>احسان طریقت</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jan 2019 16:29:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متن اپیزود ۲ پادکست پرچم سفید - بخش دوم روایت جنگ جهانی دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsantarighat/%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B2-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%DA%86%D9%85-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%85-kzejmqxgmj9i</link>
                <description>سلام دوباره. شما در حال مطالعه متن قسمت دوم پادکست پرچم سفید هستید. پرچم سفید درباره یکی از تلخ‌ترین اتفاق‌هاییه که در دنیا می‌افته، اتفاقی که باعث میشه هزاران نفر کشته بشن و میلیون‌ها نفر خونه و زندگیشون رو از دست بدن. اتفاقی مخوفی به اسم جنگ. https://castbox.fm/app/castbox/player/id1480796/id102648596?v=4.0.27&amp;autoplay=0  این قسمت درباره زندگی در دوران صدارت هیتلر بر آلمان در دوره قبل از جنگ جهانی دوم هستش. هم می‌تونید این قسمت رو در بشنوید و هم اینکه اگر علاقه‌مند به خوندن متن هستید، متن قسمت دوم پادکست پرچم سفید رو در ادامه بخونید.۱آلمانی که بعد از جنگ جهانی اول، درست همون روزایی که همه، امید به پیروزی قطعیش داشتن، با سرشکستگی جلوی متفقین قد خم کرد و جمهوری ضعیف و درهم شکسته‌ای مسئولیت اداره‌اش رو به عهده گرفت، با قدرت گرفتن هیتلر، سرنوشت متفاوتی پیدا کرد. حتی پیش از اینکه هیتلر به طور رسمی دیکتاتور بی‌رقیب آلمان بشه، احزاب آلمان یا منحل شدن، یا خودشونو منحل کردن و بالاخره سال ۱۹۳۳، قانون یگانگی حزب و دولت به تصویب رسید و حزب ناسیونال سوسیالیست کارگران آلمان، تنها حزب سیاسی آلمان شد. آلمان تک حزبی، توی سیاست خارجیش هم حساب خودش رو از بقیه کشورا جدا کرد. ۱۴ اکتبر ۱۹۳۳، هیتلر گفت که از جامعه ملل و کنفرانس خلع السلاح ژنو خارج می‌ش و بساط برای قدرت بی‌رقیب شدن هیتلر توی آلمان، خیلی زود فراهم شد. دوم آگوست ۱۹۳۴ هندنبرگ درگذشت و هیتلر مقام نخست وزیری رو با ریاست جمهوری ادغام کرد و فرمانده کل ارتش هم شد. در واقع هر اون چیزی که می‌خواست تا برنامه‌هایی که توی ذهنش داشت و در کتاب نبرد من اشاره‌هایی بهش کرده رو اجرا کنه، داشت بی‌مهابا و بی‌پروا انجام می‌داد.در امپراتوری هیتلر، چیزی جز اطاعت بی‌قید و شرط معنی نداشت. دیدگاه پیشوا، دیدگاه مردم بود! همه‌ی دستورای هیتلر بدون هیچ چون و چرایی باید اجرا می‌شد و حتی بعدها، بعد از سلطه هیتلر به ارتش، ارتشی‌ها به جای سوگند وفاداری به کشور، قسم می‌خوردن که به هیتلر وفادار باشن. با همه اینا، هیتلر به سادگی نمی‌تونست خودش رو دیکتاتور آلمان و رهبر امپراتوری جدید اعلام کنه و انتظار داشته باشه کسی اعتراض نکنه؛ هر چی باشه توی انتخابات ۱۹۳۲، میلیون‌ها آلمانی علیه اون و همقطارای نازیش رای داده بودن  و این کار رو برای هیتلر سخت می‌کرد. هیتلر خیلی حساب‌شده‌تر از چیزی که بتونیم تصور کنیم حرکت می‌کرد. اون فقط دیکتاتوری نبود که با وحشت انداختن به دل مردمش حکومت کنه، بلکه به هر دری می‌زد که دل و مغز آلمانی‌ها رو تسخیر کنه. هیتلر برای پیروزی توی جنگ روانی‌ای که شروع کرده بود، فقط نباید زندگی سیاسی آلمانی‌ها رو توی مشتش می‌گرفت، بلکه باید به رهبری تبدیل می‌شد که بر همه جنبه‌های زندگی اونا بتونه تاثیر بذاره. یه پیشوا! پیشوایی که سیل تبلیغات می‌تونست از یه فرد معمولی اتریشی بسازه.۲هیتلر نه می‎خواست یه رئیس جمهور باشه و نه یه نخست وزیر. اون می‌خواست پیشوای بدون رقیب آلمان باشه، کسی که آلمانیا وقت بردن اسمش تو چشاشون اشک غرور حلقه بزنه. پس برای رسیدن به این هدف، یوزف گوبلز رو به عنوان «وزیر ارشاد عمومی و تبلیغات» منصوب کرد.گوبلز برای نویسنده شدن درس خونده بود اما جنبش نازی، ازش یه آدم دیگه ساخت. این مرد ۱۵۲ سانتی ۴۵ کیلویی که در نبودش بهش «دکتر موش» می‌گفتن، استاد زبان نوشتاری بود و گزاره‌های باورنکردنی تنظیم می‌کرد. گزاره‌ و عبارت‌هایی  که دروغ بودن، اما گوبلز می‌تونست اونا رو باورپذیر کنه. هنری که هنوز بعد از دهه‌ها می‌تونه متحیرتون بکنه که چطور یه موضوع دروغ رو طوری بیان می‌کرد که همه مهم تایید و صحت بهش می‌زدن و از همه مهمتر اینکه اون رو باور می‌کردن.دکتر موش اصلا دروغ بودن ادعاهاش رو هم انکار نمی‌کرد و همیشه می‌گفت «تبلیغات هیچ ربطی به حقیقت نداره.» گوبلز وقتی کنار هیتلر قرار می‌گرفت، به تنها چیزی که فکر می‌کرد، مثبت و زلال جلوه دادن این پیشوا و حزب نازی بود. درباره گوبلز زیاد صحبت خواهیم کرد و شاید حتی یه قسمت از این پرونده جنگ جهانی دوم رو اختصاص بدیم بهش. اما بر گردیم سر داستان خودمون.سال ۱۹۳۳ که هیتلر به قدرت رسید، رسانه‌های آلمان آزاد بودن. اون موقع بیشتر از ۷ هزار مجله و نشریه و ۴۷۰۰ روزنامه و هفته نامه توی آلمان منتشر می‌شد.در واقع توی خاکی که هیتلر تسخیرش کرده بود، اون موقع بیشتر از همه کشورهای دنیا نشریه جون گرفته بود. اما گوبلز وظیفه خودش می‌دونست که رسانه‌ها رو مهار کنه و تنها صدای حزب نازی رو به گوش مردم آلمان برسونه. با کمی تهدید، دخالت دولت و وضع قانونای عجیب و غریب و تازه، سردبیرای روزنامه‌ها تحت کنترل دولت در اومدن و رسانه‌های آلمان خیلی زود خدمت‌گذار «حقیقت» گوبلزی شدن.رسانه‌های چاپی، رادیو و تلوزیون باید از الگوهای مشخصی برای تهیه محتواشون پیروی می‌کردن. مثلا اگه خبر خوشی می‌خواستن بدن یا در مورد موضوع مثبتی صحبت کنن، باید اسم هیتلر رو می‌آوردن. کم‌کم، سلام و روزبخیر جاش رو با «هایل هیتلر» عوض کرد و سلام نظامی با دست کشیده، جایگزین دست دادن روزمره شد. گوبلز پیش‌بینی کننده‌های وضع هوا توی رادیو رو مجبور کرده بود وقت اشاره کردن به روز آفتابی و صاف، از اصطلاح «هوای هیتلری» استفاده کنن و چیزی نگذشت که این واژه، به زندگی روزمره آلمانی‌ها وارد شد. تصورش رو بکنین. از خونه بیرون می‌رین، دوستتونو می‌بینین و بهش می‌گین هایل هیتلر، عجب هوای هیتلری شده پسر! الان بهم می‌خندیم یا عجیبه برامون ولی متاسفانه واقعیت تلخیه که یه روزی وجود داشته.با قدرت گرفتن هیتلر، نویسنده‌ها و هنرمندهای یهودی یا به اردوگاه کار اجباری رونده شدن، یا کشته شدن و یا از آلمان گریختن. گوبلز پروژه سوزندن آثار هنری و فرهنگی پیشین یا محدودیت برای جلوه کردنشون رو شروع کرد و بعد از سوزوندن کتاب‌های تاثیرگذار پیش از نازی، توی جمع دانشجوها گفت:«روان ملت آلمان می‌تونه بار دیگه تجلی کنه.» حالا دیگ این  رایش سوم بود که می‌تونست فرهنگ ویران شده آلمان رو مثل یه خمیر، با خواست خودش شکل بده و هیتلر هم که توی وین هیچ وقت یه هنرمند شناخته نشده بود، مواضعش در مورد هنر ناب و اصیل رو با غرور به خورد آلمانی‌ها می‌داد. البته وسط این کارزار‌های عجیب و غریب، وضعیت موسیقی از بقیه بهتر بود، چون کمتر سیاسی جلوه می‌کرد.هیتلر آموزش و پرورش رو هم توی آلمان دگرگون کرد. کتابا با سرعت تغییر کردن و بازنگاری شدن. آموزگارا، حالا یا نازیای دو آتیشه بودن یا از نظر احساسات، کم و بیش به نازیا نزدیک بودن. هر کی حرفه‌اش تدریس بود، از کودکستان گرفته تا دانشگاه، باید به «جامعه معلمان ناسیونال سوسیالیست» می‌پیوست. جامعه‌ای که گفته می‌شد مسئول هماهنگ کردن مرامی و سیاسی همه معلما، بر اساس آیین ناسیونال سوسیالیزمه. از بین همه درسا، تاریخ بیشتر از همیشه تغییر کرد و دروغای هیتلری، جاشون رو به واقعیات دادن. به جای زیست شناسی، علوم نژادی آموزش داده می‌شد تا آلمانی‌ها بتونن تفاوت‌های بیولوژیک و مغزیشون رو با غیر ژرمنا بدونن و با یه نگاه، اجنبی رو از یه آلمانی اصیل تشخیص بدن.۳حتما براتون سوال شده که چرا اینقدر در باره هیتلر صحبت می‌کنیم. چرا روی یه فرد تمرکز کردیم؛ موضوع این پادکست، جنگ جهانی دومه، اما تا هیتلر رو نشناسیم چطور می‌تونیم بفهمیم که این جنگ از کجا آب خورده و هنوز رد پای ویرانیاش از جهان پاک نشده؟! شاید عجیب به نظر برسه اما شخصیت هیتلر، اسطوره جنگ آفرین ژرمن‌ها، پر از تناقضات باور نکردنی بود. مثلا همین مردی که میلیون‌ها انسان رو به کام مرگ فرستاد، به شکل عجیبی دوست‌دار حیوانات و محافظ حیات اونا بود. هیتلر وقتی فیلم‌ها حیوونایی رو نشون می‌دادن که شکار می‌شدن، با دست جلوی چشماشو می‌گرفت و بی‌صبرانه منتظر تمام شدن اون صحنه می‌شد. هیتلر از شکارچیا متنفر بود و همیشه می‌گفت قتل کسی که حیوونی رو کشته، بزرگترین لذت برای اونه. بله ! لحظه شلیک کردن به انسان‌های شکارچی، هیچ ردی از آزرده شدن توی چهره این مرد حیوان دوست دیده نمی‌شد.از طرف دیگه، هیتلر اصرار داشت هرجا پیش بیاد و خوش بیاد، افکاری رو درباره هر مطلبی جار بزنه. چه درباره فرهنگ، چه تعلیم و تربیت، چه  تاریخ، چه درباره تئاتر، سینما و حتی روابط جنسی، ازدواج یا روسپیگری. اون حتی ده صفحه توی نبرد من، در مورد سفلیس نوشت. پیشوا، دیگه همه ‌چیزدان آلمانی‌ها شده بود و درسته که مشاورای زیادی داشت، اما خیلی وقتا، برای حرف مشاورهاش هم تره خورد نمی‌کرد. چیزی که در اواسط جنگ اون رو به سوی شکست راهنمایی کرد و خیلی‌ها اتفاقات اواخر جنگ رو به همین خصلت هیتلر ربط میدن.۴نرخ تولد توی آلمان توی سالهای بعد از جنگ جهانی اول کاهش  پیدا کرده بود. فقر و بی‌اعتمادی به آینده، باعث شده بود زن و شوهرا نسبت به بچه‌دار شدن اکراه داشته باشن. اما هیتلر می‌خواست رایش هزار ساله‌اش، جمعیت بزرگی از نیروهای قدرتمند داشته باشه. بخاطر همین زوج‌ها رو به والد شدن تشویق می‌کرد. واژه افتخار آمیز «خانواده» تنها برای زوجایی به کار می‌رفت که بیشتر از ۴ بچه داشتن. زنان باردار با افتخار می‌گفتن که دارن کودکی رو به پیشوا تقدیم می‌کنن و دولت بعد از زایمان فرزند پنجم به زنا یک مدال برنز می‌داد و بعد از به دنیا اومدن فرزند هفتم، مدال طلا بهشون هدیه می‌کرد. دولت نازی دلیلی نمی‌دید که زنای ازدواج نکرده نتونن بچه‌ای رو به پیشوا تقدیم کنن. اونا چندین خونه زاد و ولد برای زنان ازدواج نکرده دایر کرده بودن و افراد نیروی نظامی که هیتلر سالها قبل تربیت کرده بود، یعنی اعضای اس اس، چه مجرد بودن و چه متاهل، پدری فرزندان اونا رو به عهده می‌گرفتن، به اونا لقب یاور بارداری داده می‌شد.البته توی این بازی فرزندآوری، فقط آریایی‌های اصیل سهیم بودن. یهودیا و اسلاوا خس و خاشاک بودن و هیتلر وقتی فرمانروای خودکامه شد، ازدواج زن و مرد آلمانی با اعضای این نژادها رو ممنوع کرد. می‌گن مامورای رایش یه زن آلمانی که دوست پسری یهودی داشت رو مجبور کردن پلاکاردی به گردنش بندازه که روش نوشته: «من یه خوکم که تنها می‌تونم با یهودیا رابطه داشته باشم!» در واقع یه تفکیک قومی زشت و ناپسندی که متاسفانه  رواج داشت.همین کافیه تا بفهمیم منظور از افزایش جمعیت آلمان، جمعیت ژرمن‌هاییه که هیتلر می‌گفت نباید حتی یه قطره خون غیرآریایی توی رگاشون باشه.برای مردمی که به اندازه هیتلر از تاریخ و انسان‌شناسی بی‌خبر بودن، ساختن آریایی‌های نو از آلمانیا و ساختن «نژاد سرور یا برتر» کار آسونی به نظر می‌رسید. هیتلر توی نبرد من نوشته بود:«دولت قومی، باید نژاد را محور همه حیات بدونه. باید مواظب پاک موندن نژاد باشه. باید مراقب باشه فقط افراد پاک بچه‌دار بشن.»به نظر هیتلر، زنای آلمانی نیازی به آموزش نداشتن و باید خدمت کردن به سربازای وطن و به دنیا آوردن سربازای جدیدی رو یاد می‌گرفتن. آموزش برای مردا هم تو آلمان نازی، بیشتر راهی برای آمده کردن اونا برای پیوستن به ارتش هیتلری بود. ارتشی که باورش یگانه بودن نژاد ژرمن، ستودنی بودن پیشوا و اشغال‌گر بودن اروپاییا بود. پسرا از شش تا ده‌سالگی به عنوان نوچه توی سازمان جوانان هیتلری نوعی نوآموزی می‌کردن و بعد از ده سالگی با گذروندن آزمون‌ها، عضو «گروه نوجوانان» می‌شدن و این سوگند رو می‌خوردن: «در برابر این درفش خون، که نماینده پیشوای ماست، سوگند یاد می‌کنم که تمام تلاش خود را وقف رهایی بخشی کشورمان و خدمت به آدولف هیتلر کنم. خواستار و آماده‌ام که جان خود را نثار او سازم. پس پروردگارا یاریم ده!»در چهارده سالگی پسرها وارد «سازمان جوانان هیتلری» می‌شدن و تا هجده سالگی اونجا می‌موندن، بعد به «اردوی کار» و ارتش می‌رفتن.گاهی زنای جوان هم تمرین سربازی می‌کردن چون نهضت جوان هیتلری، از دوشیزگان چشم نپوشیده بود. دخترای آلمانی از ده تا چهارده سالگی، به عنوان «دوشیزگان جوان» عضو سازمان جوانان هیتلری می‌شدن. بلوز سفید، دامن چین‌دار آبی، جوراب و کفش‌های راه‌پیمایی سنگین و زمخت می‌پوشیدن. کوله‌پشتیای سنگین به شونه‌شون می‌نداختن و آخر هفته‌ها تعلیم می‌دیدن. اما با وجود تعلیم نظامی دوشیزگان آلمانی، چیزی که بهش تاکید می‌شد، نقش زنان در رایش سوم به عنوان مادران سالم کودکان سالم بود. بعد از هیجده سالگی، اونا به اردوی کار و مزارع وارد می‌شدن و مشغول کشت و کار می‌شدن. اما کشاورزی، تنها وظیفه این دختران جوان نبود. اونا اغلب نزدیک اردوگاه مردان بودن و کم پیش‌می‌اومد که توسط دهقانا یا این سربازا باردار نشن.۵شاید هیتلر فکر و اندیشه آلمانی‌ها رو فلج کرده بود، اما دلایل خوبی برای دوست داشته شدن به اونا داده بود. هیتلر تونست فقط توی یه سال، بهبود اقتصادی قابل توجهی رو ایجاد کنه. سال ۱۹۳۳، ۶ میلیون آلمانی بیکار بودن، اما سال ۱۹۳۴، یعنی فقط یک سال بعد، سه میلیون آلمانی بیکار مونده بودن. بله! از نظر مردم هیتلر داشت اوضاع اقتصاد این کشور نابود شده رو، با شیب تندی بهتر می‌کرد، اما فکر می‌کنین این معجزه چطور اتفاق می‌افتاد؟ هیتلر به محض اینکه به قدرت رسید، یه برنامه عمرانی گسترده رو شروع کرد و همه پارک‌ها، تفریحگاه‌ها و خیابان‌ها و مجاری فاضلاب و مدارس و ساختمان‌های دولتی رو نوسازی کرد. طرح جدیدش برای راه اندازی بزرگراه‌ها، شهرها و شهرک‌های آلمانی رو به هم وصل می‌کرد و همه این طرح‌های بزرگ و جاه‌طلبانه، تونست میلیون‌ها آلمانی رو سر کار بفرسته. به همین راحتی همه آلمان، کارگر روزمرد هیتلر شدن تا اونو برای رسیدن به برنامه‌هاش حمایت کنن.با انحلال اتحادیه های کارگری و تاسیس جبهه کار آلمان، کارگران و کارمندا، نماینده‌های واقعی منافع خودشونو از دست دادن و اعتصاب ممنوع شد. حالا دیگه خیال پیشوا می‌تونست راحت باشه. کارگرا بدون اینکه خطری رو برای حکومت دیکتاتوری ایجاد کنند، فقط کار می‌کردن.هیتلر با نوسازی آلمان، مردمش رو سر کار گذاشت اما ماجرا فقط به نوسازی ختم نشد. هیتلر به فکر احیای ارتش بی‌جون آلمان شد و تصمیم گرفت ابزارهای لازم برای دفاع و البته جنگ رو هم برای ارتشی‌ها دست و پا کنه.اون از پولدوستی یا احساسات ملی صاحبان سرمایه سوء‌استفاده کرد. همه کارخانه‌ها و کارگاه‌های ریخته‌گری و کارخانه‌‌های مهمات سازی و معادن زغال سنگ، با همه ظرفیتشون کار رو شروع کردن. هیتلر می‌خواست پیمان ورسای رو بشکنه، برنامه تسلیحاتی آلمان رو دوباره شروع کنه و ارتش آلمان رو تقویت کنه و شرایط برای انجام همه اینا، بیشتر از هر زمانی فراهم بود. آلمانی‌ها پشت هیتلر بودن و کشورهایی که با قرارداد ورسای آلمان رو تحقیر کرده بودن، حالا ضعیف‌تر و منفعل‌تر از هر وقت دیگه‌ای بودن.حالا دیگه همه کارگرا باید به یه سازمان وابسته به حزب نازی به نام «جبهه کار آلمان» می‌پیوستن تا رهبراش رد دگراندیشا و دردسر آفرینا رو از نزدیک بزنن. اعتصاب مجاز نبود. قیمتا و دستمزدا ثابت بود و ۳۵ درصد از دستمزد هر کارگر، به صندوق جبهه کار آلمان ریخته می‌شد.با این وجود، کارگرا اعتراضی نداشتن چون برخلاف سالهای گذشته، نونشون می‌رسید.رهبرای رایش سوم می‌دونستن مردم اگه تفریح داشته باشن، با برنامه‌های محدود کننده دولت بهتر همکاری می‌کنن، بخاطر همین مدام جشنواره و مراسم جشن و شادمانی برگزار می‌کردن. کارگرای آلمانی، به سفره عیش و عشرتی دعوت شده بودن که دولت نازی براشون چیده بود. اونا دیگه فقط کار نمی‌کردن؛ بلکه تفریح و خوشگذرونی جزیی از زندگی‌شون شده بود. فکر می‌کنین هدف نازی‌ها از چیدن این بساط چی بوده؟ اونا می‌گفتن کارگر اگه استراحت کنه و خوش‌بگذرونه، با انرژی بیشتری کار رو از سر می‌گیره، و البته انگیزه‌ای برای اعتصاب و مقابله با حکومت براش نمی‌مونه.۶۱۴ ژوئیه سال ۱۹۳۴، هیتلر توی دادگاه رایش که بالاترین مقام برای محاکمه‌های جزایی و سیاسی بود «دادگاه خلق» رو که بعدها منشا جنایت‌های  زیادی شد برقرار کرد. گشتاپو اختیار کامل برای «بازداشت امنیتی» یا «بازداشت انضباطی» رو به دست آورد. اردوگاه‌های تجمیع زندانیان برپا شد. این همون اردوگاه‌های کار اجباری نازی در آینده شد که جنایات زیادی درش اتفاق افتاد.هیتلر برای توی مشت گرفتن آلمان، تنها نبود. مخفی‌ترین پلیس مخفی، گشتاپو، یکی از ابزارای اصلیش برای ایجاد خفقان و سکوت توی آلمانی بود که حزب نازی قبضه‌اش کرده بود. گشتاپو باید منتقدایی که در سکوت با رویه کار هیتلر مخالف بودن رو پیدا می‎کرد. اما پیدا کردن اونا وظیفه اصلیش نبود. مسئولیت اصلی گشتاپو، تخریب دوستی و اعتماد بین آلمانیا بود.اگه مردم می‌فهمیدن که نمی‌تونن به هیچ کس، حتی خانوادشون اعتماد کنن، دیگه علیه هیچ اربابی شورش نمی‌کردن. اگه جاسوسای گشتاپو، خبر می‌آوردن که یه نفر حتی یه جوک علیه دولت یا پیشوا گفته، سرنوشت وحشتناکی توی اردوگاه کار اجباری انتظار اون نفر رو می‌کشید. توی همچین شرایطی، کی جرات می‌کرد حتی علیه پیشوا فکری رو به ذهنش راه بده؟یه زن شوهر بی لیاقتش رو بخاطر مسخره کردن سبیل هیتلر تحویل گشتاپو داد، درحالیکه مرد اصلا اینکارو نکرده بود. مرد روز بعد به سرعت به داخائو فرستاده شد.یه زن دیگه وقتی دید گشتاپو وارد خونش می‌شه جا خورد. بعدها کاشف به عمل اومد همسایه دیوار به دیوارش بخاطر اینکه این زن با تمیز کردن فرشاش خواب بعد از ظهرش رو به هم زده بود، با یه دروغ اونو تحویل گشتاپو داده بوده. به لطف گشتاپو، حکومت دیکتاتوری بساط انتقام‌گیری شخصی رو برای مردم فراهم کرده بود.۷هیتلر کم کم شروع به آماده کردن آلمانی‌ها برای جنگ کرد. می‌گفت آلمان نیاز داره بجنگه چون معاهده ورسای قلمروش رو از چنگش در آورده. میگفت سرزمینایی که مردم آلمان توش زندگی می‌کنن، دیگه زیر پرچم آلمان قرار ندارن و این یه جنایت تبهکارانه و وحشیانه‌اس. هیتلر برای نیاز آلمان به گسترش مرزهاش دلایل دیگه‌ای هم داشت. می‌گفت همه مردم نیازمند فضای بزرگی برای شکوفایی هستن. یه ملت یا به قول هیتلر عامه، به سرزمین کافی نیاز داره تا غذاش رو فراهم کنه، مواد خام مورد نیازش برای ساختن زندگی شایسته رو جمع کنه و از اونجا که عامه مردم «نژاد برتر» آریایی‌ها هستن، نیاز به «فضای حیاتی» فراوونی دارن که توش پراکنده بشن.هیتلر میگفت:«امروز ما در اروپا، هشتاد میلیون آلمانی هستیم و توی کمتر از صد سال توی این قاره، دویست و پنجاه میلیون آلمانی زندگی خواهند کرد؛ زیر پرچم رایش نو!»هیتلر بدون هیچ پرده پوشی می‌گفت:«هیج سیاست اقتصادی بدون شمشیر و هیچ صنعتی کردنی بدون قدرت ممکن نیست.»البته نقض قانون ورسای قبل از روی کار آمدن پیشوا صورت می‌گرفت و حدودا از دو سال قبل، آلمان تا اندازه‌ای تعهدات خفت‌بار ورسای رو نادیده می‌گرفت اما آخرین تیرهای این کمون رو هیتلر با تقویت تسلیحاتی آلمان و گسترش ارتشش شلیک کرد. هیتلر می‌دونست که آلمان به نیروی هوایی کارآزموده نیاز داره. بخاطر همین دستیارش هرمان گورینگ، قهرمان هوانوردی جنگ جهانی اول رو مسئول این کار کرد و مهندسای درجه یک آلمان، مشغول طراحی انواع جدید هواپیماهای جنگی شدن.کارخونه‌دارای ثروتمند آلمان به دلایل سیاسی و مالی از طرح هیتلر برای تقویت ارتش شاد بودن. یکی از مهمترین اونا گوستاو کروپ سازنده فولاد و مهمات بود. کروپ معاهده ورسای رو دور میزد. مثلا اگرچه متفقین ساخت صلاح رو ممنوع کرده بودن، اما طراحیش رو منع نکرده بودن. بخاطر همین مهندسای آلمانی زیردریایی‌های جدید رو طراحی می‌کردن و کروپ کارخونه‌هاش توی گوشه‌های دیگه دنیا مثل ترکیه، فنلاند، هلند و اسپانیا رو به ساخت اونا اختصاص می‌داد. خدمه آلمانی هم اجازه پیدا می‌کردن توی زیردریایی‌ها بگردن و تجربه پیدا کنن.از نظر آلمانی‌ها یکی از آزاردهنده ترین شرایط معاهده ورسای، مربوط می‌شد به ناحیه صنعتی و با ارزش راین لند که توی آلمان و هم مرز فرانسه بود. متفقین طبق معاهده ورسای گفتن که راین لند نباید در تصرف آلمان باشه، بلکه باید یه منطقه حایل بین آلمان و فرانسه باقی بمونه.هیتلر سال ۱۹۳۶ به ستاد ارتشش اعلام کرد که می‌خواد راین لند رو به خاک آلمان برگردونه. ژنرال‌هاش توصیه کردن صبر کنه و گفتن که رایش برای جنگ آماده نیست و ارتش و ذخیره تسلیحاتی نمی‌تونه جلوی ارتش دایمی متفقین شانسی داشته باشه. اما هیتلر توجهی نکرد و ۷ مارس ۱۹۳۶، به سربازاش دستور تصرف راین لند رو داد.وقتی سربازا به این منطقه وارد شدن، هیتلر علنا اعلام کرد که هدف آلمان جنگ طلبانه نیس. گفت ما بیشتر از همیشه عهد می‌کنیم که برای تفاهم بین مردم اروپا تلاش کنیم و آلمان هرگز صلح رو به خطر نخواهد انداخت.هیتلر و مشاوراش منتظر دیدن واکنش متفقین بودن. فک می‌کنین متفقین چکار کردن؟ جواب مشخصه: هیچ کار. و همین انفعال متفقین، خیال ارتش هیتلر رو راحت کرد. فرانسه و بریتانیا نمی‌خواستن سر راین لند وارد جنگ بشن. وحشت جنگ جهانی اول هنوز با اروپایی‌ها بود و اونا نمی‌خواستن دوباره ویرانی و کشتار شروع بشه. اما انگار برگ اشتباهی رو رو کرده بودن. فرانسه درگیر مناقشات سیاسی و داخلی بود و بریتانیا هم مایل نبود به تنهایی وارد بازی مقابله با هیتلر بشه. همین سکوت؛ هیتلر رو مصمم‌تر و بساط درگیر شدن کشورا با جنگ ویرانگر دیگه‌ای رو فراهم کرد.هیتلر قاطعانه و با ادعای صلح طلبی راین لند رو برگردوند اما کیه که ندونه پیشوای جاه‌طلب با این هجوم، راین لند رو نمی‌خواست، بلکه فقط می‌خواست واکنش متفقین رو زیر نظر بگیره. خودش می‌دونست که اگر فرانسوی‌ها به لشگر کوچک و کم‌جونش حمله کنن، مجبور می‌شه برای همیشه قید قدرت رو بزنه. اما شانسش رو امتحان کرد و سکوت فرانسوی‌ها، بهش مجوزی برای هجوم‌های بعدی رو داد. شاید اگه فرانسه، قبل از تصرف راین‌لند جلوی هیتلر ایستاده بود، جنگ جهانی دوم هرگز اتفاق نمی‌افتاد.</description>
                <category>احسان طریقت</category>
                <author>احسان طریقت</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jan 2019 12:51:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متن اپیزود ۱ پادکست پرچم سفید - بخش اول روایت جنگ جهانی دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsantarighat/%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%DA%86%D9%85-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%85-jqtqqzcuzajr</link>
                <description>  سلام شما در حال مطالعه متن قسمت اول پادکست پرچم سفید هستید. پرچم سفید درباره یکی از تلخ‌ترین اتفاق‌هاییه که در دنیا می‌افته، اتفاقی که باعث میشه هزاران نفر کشته بشن و میلیون‌ها نفر خونه و زندگیشون رو از دست بدن. اتفاقی مخوفی به اسم جنگ.تصمیم گرفتم که بعد از منتشر شدن فایل صوتی هر قسمت، با کمی اختلاف، فایل متن همون قسمت رو هم منتظر کنم تا اگر کسی خواست که از روی متن هر قسمت هم بخونه،‌این امکان براش وجود داشته باشه.</description>
                <category>احسان طریقت</category>
                <author>احسان طریقت</author>
                <pubDate>Mon, 31 Dec 2018 10:52:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>