<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های احسان ابراهیمی زاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ehsebi</link>
        <description>در انتظار گودو</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:54:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1275032/avatar/W6Tyaa.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>احسان ابراهیمی زاده</title>
            <link>https://virgool.io/@ehsebi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گرفتگی ایستگاه قطار</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsebi/%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-gbmyarzfb9ya</link>
                <description>تفاوت صدایش با شکستن شیشه را متوجه نبودم. سایه‌ش همانقدر به من نزدیک میشد که گام های من به در. در را پشت سرم بستم، کنون میان کوچه باد واژه گریه‌ام را میسراید.میخوانمش دو اشک از گونه هام روی سنگ‌فرش پهن میشود.زمان صبرم‌ را درون ابری بارید که کل شهر را تر کرده بود. به خانه رسیدم. در را گشود، مقابلم ایستاد تا صدایش کردم سایه‌اش روی پاگرد پله ها جست و به اتاق مکیده شد. نخش را تا پیرهن سیاهش پی گرفتم حال که صدایم میلرزد، در همین لحظه که نقطه جمله هاش سنگین تر از آرزوست،‌ به او خیره میشوم._دریا واژه‌ی تلخیه، نه؟_ نه تلخ نیس، وقتی زیر آبی هیچی تلخ نیست._ من نگفتم آب، گفتم دریا._ آره ولی وقتی گفتی دریا من صداتو از زیر آب شنیدم._مثل حرف زدن ماهی‌ها؟_ آره مثل سکوتشون.نفس میکشم، سکوت دریا میان جریان تند آب حرکت میکند. به قایق بازمیگردم تا از شاعرانگی مرجان ها برایت بگویم. قایق روی گستردگی آب انتظار می‌کشد. ماسک اکسیژنم را برمیداری. من با تو تنهایم. تو با آن دستان ساده‌ات که نسب شکوهمند شعراند مرا به خوابی میبری که تا آخرین شن های ساحل شناورم میکند.  قایق ‌درون شن ها دفن میشود. سالیان سال فقط شن. باد می‌آید لباس هام خیس، دستام خیس و ترک خوردگی ساحل از آب دریا پر میشود. دور دست را میبینم همبستر نیمه-خورشید دیواری سر بلند کرده. به سمتش میروم از میان آجر ها حفره‌ای چکه میکند. چشمانم را مقابلش میبرم نوری به مژه هام آویز میشود. تو آن سوی دیواری، برافروخته و سرخ، موهای ژولیده‌ات روی شانه هات شلاق شده، لباس خواب سفیدت در میان دستان کرخت مردی دیگر پاره میشود، تو نام بی پناهی‌ های مرا فریاد میزنی، فریاد میزنی که نامم را فراموش نخواهی کرد. خم می شوم. از میان حباب حفره آن سو را می نگرم. من تنها نیستم. مرد تو را وحشیانه به زمین میکوبد. تو کنار پاهایم به زمین افتادی. تو آن طرف، من این طرف دیوار، سلام بر گرمای کالیبر اسلحه‌ام. مرد را از میان شکاف نشانه می گیرم. باروت مرد را از میان حفره دیوار دود می کند. حالا با بازدمی به سقوط ابر ها میان آغوش دریا می‌نگرم. دیوار محو می شود و من در حفره ش می میرم.</description>
                <category>احسان ابراهیمی زاده</category>
                <author>احسان ابراهیمی زاده</author>
                <pubDate>Mon, 26 Feb 2024 12:04:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه: پوست انداختن</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86-ozuwsnpy1iri</link>
                <description>عزیزم سلام.نمیخواستم نامه بنویسم. حسم طوری بود که انگار وقتی نامه بنویسم خودم را در طول و عرض کاغد مخفی میکنم.حالا که اینطور نشد. بداعت ملون جوهرم را میبینی؟ خوب است. انگار امروز بچه‌ها بازی نمیکنند، کوچه دیه‌گو را صدا نمیزد. ظهر ساکتی‌ست. آفتاب خاطره سبک جوانیم را از شکاف چوب‌های پنجره رد میکند. نشسته‌ام و به تو فکر میکنم. لیوانی مقابلم است که پر و خالی میشود. چیز جدیدی ننوشته‌ام. دکتر گفته مایعات بیشتر بخورم. چرا که نه؟ ملکول به ملکول الکل مینوشم و سعی میکنم شب زودتر بخوابم. از پنجره ابتدای کوچه را میشود دید. گروه بچه‌ها صبح تا شب میان سنگفرشِ میدان سیمانیِ سر کوچه ساقهای لاغرشان را به گذرِ کند سال‌ها میسابند و بزرگ میشوند. مجسمه سنگی وسط میدان رو به معصومیتی‌ست که آخرین بار دامن نازک تو آن‌ را از لطافت معماری شهر روبید.ابر‌ها و پنجره‌ها این قابیست که اکثر روز تماشا میکنم. شب که میشود تو از تاب ماه آویزان میشوی، دو دستت را به طناب شیشه‌ای تاب میگیری و از جلوی چشمم گذر میکنی. احتمالا برایم مشکلی پیش آمده وقتی کنار دریا میروم، به موج‌ها که نگاه میکنم، صدایی نمیشنوم. خیال میکنم گوش‌هام با رفتن تو تصمیم گرفته‌اند روی ساحل آرام شهر یا صدای تو و امواج باشد یا صدای امواج هم نباشد.بهرصورت جهانم همین جور چیزهاست. آنروز فوئنتس خواندم: پوست انداختن. خیال کردم کتاب خوبیست که برایت کادو بگیرم. حتما تو اگر بودی، میگفتی خودم برایت بخوانم. می‌افتادی توی بغلم و میگفتی قسمت‌های خوبش را بخوان. کدام قسمت‌ها خوب است عزیز من؟ مهم نیست، تو بخوان. (کتاب ضمیمه نامه است)الان عذاب وجدان گرفتم که نوشتن نامه برایت بهانه ننوشتن‌هایم را جور میکند، انگار که چیزی نوشته باشم.تو این درد را میشناسی عزیزم. من اما آدم کنار آمدنم.این کاغذ را داشته باش، باز هم برایت مینویسم. یادت باشد که جایت خالیست.</description>
                <category>احسان ابراهیمی زاده</category>
                <author>احسان ابراهیمی زاده</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jun 2023 10:05:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاب زرشکی نور</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsebi/%D9%82%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D8%B1%D8%B4%DA%A9%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B1-vvoqy0m8fu6t</link>
                <description>ظهر است. نور مایل و چهار نعل از مقطع شیشه به اتاق میتازد. پنجره را غباری گرم محاط کرده. پرده‌ها مقهور یکدیگرند و چشم در چشم دیوار کنارشان از گچ‌بری های ویکیتوریایی سقف شکایت میکنند. دیوارِ شیری دو قاب زرشکی را در آغوش گرفته. و از نسیمِ تصویر درونش خاطره‌ای سرشار، تراوش میکند. دختر مقابل میز بلوطیِ لاغرش نشسته و دست در گلوی دست دیگرش به سطحِ خالی میز نگاه میکند. نوشتن را فراموش کرده او خیال میکند هر لحظه که پیرتر میشود، هر لحظه که چروک گوشه چشمش عمق میابد، کلمات کمتری برای گفتن پیدا خواهد کرد. پیرهن سیاه بلندش را دست میکشد به واژگانِ مغروق گلدوزی های سفید کمرش خیره میماند‌. میان آنها کودک شیرینی که پستان مادرش را از دهان پس میزند و دستانش را مشت میکند متبلور کرده‌اند. مادر به کودک دوباره شیر میدهد کودک میخوابد و محو میشود. دختر، بچه را میبیند ولی چیزی برای گفتن ندارد. او دچار خفگیِ صاعقه مانندیست که در گذار شاعرانه افکارش موج میزند. بازتاب هجوم نور به چشماش، و برگشت قاهرانه امواج کودکی‌اش را میتوانی از فاصله سفید اتاق تماشا کنی. حال دختر تمام انزوای خودش را زیر دامن سیاهش مخفی کرده و برای آرزوهاش قصه میخواند. قدم به قدم در اتاق پرسه میزند، کف چوبی اتاق و قرنیز  های اضلاع خوش تراش خانه را متر میکند تا واژه‌ای، لغتی، استعاره‌ای برای نوشتن بجوید. تمام اتاق خالیست و لحظه‌ای دختر نیز خیال میکند که بخشی از همان وسایلِ سنگینِ بی‌روح خانه است. صبح، هنگامه خراش صدای پرندگان روی پرده گوش دختر، آفتاب تن‌ش را روی اندام گندمگون دختر رها میکند، سنگینی بسته‌های نور از توان پوست نازکش فرا تر رفته، جسم بودگی‌اش را با طنابی از سقف حلق‌آویز میبند: از خود میپرسد قاب‌های خالی یا پر، هرآنچه هستند قابل شمارشند و هر شماره‌ای یک ما به ازای طبیعی و جسمانی دارد. روح اما انحنای موزون تصورات یک حس است که مرزهای مصلوب اجسام را در می‌نوردد. حال که من اینجا با تکرار اسمم غریبه‌ام، چطور میتوانم از پس نبودم در میان اجسام برآیم. میز کنار تختش را تماشا میکند کتابی نیمه خوانده، یک لیوان خالی و یک بطری نصفه ودکا. خورشید را کنار میزند تا بتواند با تمام وجود روی تخت بنشیند، پاهاش که به زمین سرد رسید دستش را به بطری میگیرد و بلند میشود. جرعه به جرعه از اتاق خارج میشود. کاغذ های خالی مسیرش را روشن میکنند. دختر داستانی مینویسد که هیچوقت خوانده نخواهد شد.</description>
                <category>احسان ابراهیمی زاده</category>
                <author>احسان ابراهیمی زاده</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jun 2023 11:29:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست‌نوشته بعدی: دروغ</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsebi/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-kehivdwq0ktf</link>
                <description>بزرگترین خدمت مائو به چین، مرگش بود&quot;خود را جمع و جور کن و زندگی‌ات را بساز&quot; خفه‌شو لطفا. من هیچ عزمی برای زنده ماندن ندارم. مشکل زنده ماندن است. مشکل خود قیافه گروتسک زندگیست. ماجرا اینجاست که نمیخواهم این زندگی را بکنم، تو میگویی این زندگی را بردار و به بهترین نحو بکنش. من دقیقا نمیخواهم در میان آدم‌ها باشم، تو میگویی برو و سعی کن با آدم‌های جدید و خوب رابطه برقرار کنی؟ حرف تو منطقیست که میگویی اگر فکر میکنی انقدر آت و آشغال زیاد است ک نفس‌ت بالا نمی‌آید که بتمرگ در خانه و جان بکَن، نه؟ بله آشغال زیاد است و نکته همینجاست ک &quot;زندگی بد را نمیشود خوب زیست&quot; مشکل نحوه برخورد تو با زندگی نیست، زندگی مشکلی دارد که حضورش حتمی و آثارش دردناک است. این وضعیت را تحمل کردن باید، نه چیز دیگری. دروغ است ک زندگی جمع و جور میشود و فلان، نتنها جمع نمیشود که فقط بیش از قبل بگایی پیش روست. درد نکشیدن احمقانه است، درد مطلق است  و حضورش ناگزیر. رنج؟ آن لعنتی شاید آپشنال باشد. بعضی میگویند آن هم آپشنال نیست. باید کشید و کشید و کشید سرآخر هم مشتی ملکولیم که علم گفته به همان ها تجزیه میشویم. تمام ماجرا همین است که بتمرگی پشت میز کارت و چیزی خلق کنی، خواهان چیزی نباشی و کسی را جدی نگیری و توان تحمل رنج را داشته باشی. یا این که دروغ را باور کنی دوست من! دروغ مولتی تسک کردن، دروغ کار پاره وقت، دروغ استعداد، دروغ چوب جادوی روانشناس و خودیاری، تمام این چرندیات مشتی یاوه از برای حقنه شدن وسط سوپرمارکتِ زندگی کوفتی بشر است. این‌ها را باور کنی زندگی طعم خاصی دارد: ساختن اولین فیلم خوشایند میشود، اولین کتابی که چاپ کنی سر شوقت می‌آورد و... جز اینکه این دورغ را باور کنی مابقی مسئله دوپامین است. مسئله رفتار های طبیعی ک دوپامین را آزاد میکنند. خیلی پیچیده نیست، لذت بردن ساده‌ است. به گفته همان علم کوفتی ریشه و سائق هایی هم دارد که گویا پیداش کرده اند. یا نکرده‌اند و حدس میزنند کرده اند. فرق چندانی ندارد. بهرصورت میشود لذت برد از چیز هایی ک وجود دارد ولی لطفا به من دروغ نگو.</description>
                <category>احسان ابراهیمی زاده</category>
                <author>احسان ابراهیمی زاده</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jun 2023 13:46:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست‌نوشته بعدی: خراب شده</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsebi/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%AF%D9%87-yyvezlpwjdnn</link>
                <description>سرکشیدنِ راستینمن‌ از این جهنم بیزارم، از تک تک کاشی‌هاش لجن میبارد این لجن اخیرا زیبایی ساخته که وقتی به چشمام میسابد دلم میخواهد بالا بیاورمآیس لاته/آیس کارامل ماکیاتو، ایرفورس وان سفید، جینِ مام استایل، تاپ سفید و یک عینک وینتجِ آفتابی بالای سر. لبخند و کمی پوستِ tan شده، ناخن های فرنچ و سایه چشم صدفی. گاها دیده شده ک j1 سبز با جین بگی، نیم تنه مشکی و ورسیتی جکت سبز هم ست میشود. یک تتوی مینیمال هم بالای مچ یا روی ترقوه خودش را چپانده. این سبک زیبایی به مثابه لباس فرم و (حتما لباس فرم!) خورده بورژوا های ماجراجو برگزیده شده. ماجرا از پشت توییت‌هاش شروع میشود ماجرا میان جمع دوستان بالا میگیرد. ماجرا میرود میرقصد به خیابان میرسد و پا بدهد شال هم آتش میزند. تف به کل این ماجرا، که من حالم از سر تا پایش بهم میخورد. از لبخندِ زیر خط چشمِ گربه‌ای این حمالان بلاهت بیزارم. زشت و کریه لای تایم لاین من میلولند و دنبال ماجرا میگردند به چپ بنده هم نیست که دوست پسر بالای ۳۰ سال چطور لاس میزند، به جهنم که مادرت بسیار زیباست. من از شکل گرفتن این جبهه چیزی دستگیرم نشده. این جبهه که به ریز و درشت زندگی هر مادر مرده‌ای کار دارد؛ دقیقا از بریک آپ آرتا و ربکا با خبر است. جزئیات را میداند ولی دم نمیزند. او میگوید &quot;نرمالایز&quot; کردن فلان است. ولی خود با ماتحت روی حرکت تاریخ تمرگیده و مجال نفس کشیدن هم بدان نمیدهد مبادا تاریخ چیزی را که سود را تامین میکند، برچیند. &quot;ساز و کار ایرادی ندارد، فقط لطفا من بتوانم آیس کارامل ماکیاتوی خودم را take away بگیرم و استوری کنم&quot; خفه شو! نقدی هم به کل ساختار باشد، دقیقا آن لحظه‌ای ک به مرز برهم خوردن نابرابری میرسد mute میشود. نابرابری حاصل تلاش جد و آباد شماست. این زیبایی نفرت انگیز است. روح این زیبایی هیج غلطی برای تغییر نمیکند. فقط کیوت و خوشگل است. تفاخر و البته پزِ است ولاغیر!البته مسئله لباس زیبا پوشیدن را همین الان از این استریو تاپ جدا میکنم و دیگر ادامه نمیدهم.</description>
                <category>احسان ابراهیمی زاده</category>
                <author>احسان ابراهیمی زاده</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jun 2023 16:17:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استخوان حریر سرخ</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsebi/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D8%B1%DB%8C%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-oc6ejtnt3cwq</link>
                <description>پارچه‌ای درخشان روی خط افق دست میکشد. آفتاب ک از میان کوچه-درختانِ نارنج رد میشود؛ آرام آرام روی تنه مسخّرِ رنگ پارچه خود را رها میکند. پرندگان آسوده‌اند؛ هریک شاخه‌ای بر دهانشان گرفته و لانه‌ای را برای ماندنشان میسازند.شکوفه ها و باران چمن های کف باغِ آبی آسمان را خیس نه، سبز کرده است. دختری آنطرف زیر طاق ایستاده. سکوت مادرِ راز اوست. پاهای برهنه‌اش روی برگ‌ها، دستان نازکش روی پارچه، چشمانش! آن چشمانش کنار شومینه‌ای درست میان تمام جنب و جوشِ باغ، گرم گرفته. باد از میان انحنای کمرش گوشه لباسش را کمی زودتر از قدم هاش به نیمکت رساند. دختر با پرندگان حرف میزند. یکی گفت لانه تکمیل است، جوجه هام رام و خمار، چشمهاشان بسته- نفس میکشند.دختر با لبخندی تمام آوازشان را میشنید. انگشت‌ اشاره‌اش نبض بلوط را میگرفت. با او چند نفس را همزمان کشید و برخاست.خانه تاریک است؛ خانه‌ای بزرگ، خانه‌ای بی‌پایان.قدم های کوتاه دختر از جنب هجوم نور فرار میکند.صدای زنگ.در که باز شد پیش از فراز خاکستری نور عطر مردی وارد خانه شد. سایه های صخره وارِ شانه های مرد کنار چارچوب در محو میشد. دختر که چشمانش را از کنار شومینه برنمیداشت، گرمای آتش را روی خود کشید و میان همان سایه مخفی شد.</description>
                <category>احسان ابراهیمی زاده</category>
                <author>احسان ابراهیمی زاده</author>
                <pubDate>Mon, 08 May 2023 23:56:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست‌نوشته۵: جوک و بلاهت</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsebi/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87%DB%B5-%D8%AC%D9%88%DA%A9-%D9%88-%D8%A8%D9%84%D8%A7%D9%87%D8%AA-gxvavenqkqnn</link>
                <description>آلمان شرقی به غربیاوقاتیست که حالم از سنس آو هیومرِ هر موجود زنده در فاصله‌‌ای که بتواند بسامد شنیداری ۲۰ تا ۲۰،۰۰۰ هرتز را با کلمات فارسی تولید کند؛ بهم میخورد. تمرگیده‌اند چیک تو چیک هم و ساحت جوک و مطایبه، به خنده‌ای با لجن محاط میشود.لحظاتی با خودم میگویم بخند! جالب است. دارند درمورد اینکه&quot;من همیشه خودم به همه زنگ میزنم&quot; یا &quot;ژل اولتراسونیک سونوگرافی محلول در آب است&quot; میگویند و میخندد. البته محلول در آب بودن ژل سونوگرافی میتواند موقعیت کمدی خوبی تولید کند، اما کافیست این ژل کادوی تولد یک کودن به یک کودن دیگر باشد؛ آن لحظه تو اگر به این موقعیت بخندی یا مطلقا کودنی یا هنوز خبر مهیب را نشنیده‌ای.(طوفان خنده ها)بهر ترتیب من باید با زخم هام، با لحظات سختم با بدی هام و امثال این چیز ها جوک بسازم. اگر ویلچر دارید، &quot;روی پای خود ایستادن&quot; شما را میخنداند، چون خیال میکنید که عجب مسخره است. تعارض موقعیت و تصور شما از موقعیت با حرف کمدین عیان میشود، مثلا کمدین به سالن میگوید همه شما روزی روی پای خودتان خواهید ایستاد، و به شما اشاره میکند و میگوید بجز تو برادر! این لحظه شکوهمند، طنز است.طنز لحظه‌ای است که تو میفهمی باید به چیزی بخندی که غمبار است، باید به بتی تبر بزنی که سالیان است برایت باران می‌آورده، همان چک لعنتی است که باید به بچه فامیل بزنی! باید بزنی! تو قرار نیست بگویی شوخی کردم، آن پدرسگ را باید چک‌کِش کرد که سر کمدت نرود، خدا شاهد است به تخم چپ هیچکس هم نیست. پدرش هم خوشحال میشود، مادرش شاید کمی غصه بخورد، که آن‌ هم وقتی بداند شوهرش بعد از اینکه سرش را برید نهایتا ۸ سال زندان میرود، متوجه میشود که هم نظر با مرد خانه باشد. بهرحال، لحظاتی هست که این حس دهنم را سرویس میکند. من میدانم واقعا میخواهند چیز خنده داری بگویند، واقعا میخواهند کنار هم شاد باشند، کنار هم مقبول بی‌افتند و منزلت بگیرند و هر  شر و ور دیگری. چرا شرمی ندارند؟ نمیدانم. چرا این بلاهت را کنار هم میجوند و تف میکنند؟ نمیدانم. ولی امیدم زنده‌است، چون وقتی پانچ‌لاین‌هام خوب دلیور میشود اکثرا دهنشان را به خنده میگشایند و من میگویم خب خدا رو شکر هنوز هم میشود گفت که جوک خوب زنده‌است. البته لحظه‌ای بعد احساس میکنم ممکن است به &quot;موقعیتِ&quot; جوک خندیده‌ باشند نه به &quot;جوک&quot; در آن موقعیت و عذاب وجدان میگیرم.یکبار وقتی پرسیدم &quot;چه چیزی از تجاوز به یک دختر کر و لال بدتر است؟&quot; در کمال تعجب میشنیدم که جواب هایی میدادند که واقعا بدتر از چیزی بود ک در ذهن داشتم! (بنظر من اینکه انگشت‌هاش را بشکنیم تا نتواند برای کسی تعریف کند، بدترین کار بود...) یهو کسی میگفت، سوزاندنش، خوراندن موهایش به سگ و چاقی‌اش را مسخره کردن(این آخری جالب بود) و... کاملا بنظرم رسید جوک را نگرفته اند و خب همین لحظه امیدم جان میداد. لیک به جهنم! حماقت بشر ته ندارد(طوفان خنده ها)حس میکنم سنس آو هیومر خیلی خیلی مهم است.</description>
                <category>احسان ابراهیمی زاده</category>
                <author>احسان ابراهیمی زاده</author>
                <pubDate>Wed, 05 Apr 2023 17:26:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرایط یک اتاق ساده</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsebi/%D8%B4%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B7-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-acjrslg8gnfj</link>
                <description>گلدان سیاهی با لبۀ دالبر کنج اتاق است که هر وقت نوری در اتاق باشد میتوان بازتاب وسیله‌ها را در آن دید. گلدان خالی از گل است و جزء وسایلیست که از قبل در خانه بوده یا کسی جایش گذاشته. مثل تختخواب ، میز چوبی (برای کار یا هر فعالیتی که باید) رسیمان های آویزان شده از در کمد، جالباسی ، میزعسلی و آن تابلو نقاشی. تابلو گویا روایت‌گر غمی فروخورده در چهره سگ موضوع نقاشی است؛ اما واقعیت امر تصویر یک توله سگ است که از میان تابلو غذا  میخواهد. چشم میتواند از چپ به راست اتاق بگردد و حتی یک موضوع مهم نیابد که بیشتر از  همان نگاه اول بتواند جاذب توجه باشد. زیر تخت جای چمدان هاست (البته نه بصورت رسمی)، یک کیف بچهگانه صورتی با زیپ باز و رویه چرک مرده هم آن زیر ول افتاده و انگار بچه‌ای که  صاحبش است حال دوباره باردار است و از زندگیش با همسر دوم رضایت کامل دارد. هر روز با عشق عرق هایش را از پیشانیش پاک میکند و دخترکش جای کف مانده روی پیشانیش را  نشانش میدهد و باهم خنده کنان غذای دیشب را از بشقاب مهمان ها میشویند میکنند.خاک  تمام آنچیزیست که زیر تخت را از کف اتاق با یک مستطیل جدا میکند. اتاق به اندازه کافی جادار است؛ حتی برای دونفر و یا یک بچۀ همراه. پنجره به ادامه زمین های خالی اطراف شهر ختم میشود. برای بعضی ها این دل نشین است که این سکوت را با سر و صدای هم خوابه‌هایشان قاطی کنند و قهقه کنان ادامه زمین های لم یزرع را بگیرند تا بالای کوه نه خیلی دور از خانه بروند و آنجا دعوا کنند و تا به در خانه برسند همه چیزشان تمام باشد. درِ این خانه تک لنگه ضد زنگ خورده و بلند است که نیمی از زیبایی خانه در نگاه اول را میشود مربوط به آن دانست. شاید هم خانه خیلی از مرکز شهر دور نباشد شاید درش به مترو باز شود و هرروز چندین نفر واردش شوند. این اتاق بالای یک سالن اپراست جایی که مستخدم هارا مکان میدهند. میشود هرروز اجرا های مجانی شنید اجرا هایی به ارزش همین بها. چند تِی را گوشه اتاق داخل سطل زرد مخصوص نظافت سالن کنار تابلوء زمین خیس است ول کرده اند؛ دقیقا سمت چپِ اتاق حالا با جالباسی ایستاده توازن اتاق را شکل داده‌؛ جوری که چشم ناگهان چیزی حس نکند که برایش قابل توجه بنماید. یک کمد کنار در ورودی است که یک دست لباس مستخدم در آن برای هرکس که بپوشد کنار انداخته اند و بوی یک بار پوشیدن مردک دروغگوی قبلی را میدهد. او همه سالن را تمیز میکرد و راه میرفت و سوت میزد و آخر سر هم با ماشین پسرعمویش تصادف کرد و مرد. جای قدمهایش روی سیمان حالا دیگر خشک شده جلو سالن مانده که بگوید : روزی من از اینجا... یکروز اتفاقی درش افتاد و کسی هم نبود که بپرسد : مردک چه کردی.حال خاک روی تمام شهر است. همه رفته اند و یک اتاق مانده که پنجره اش به همه جا باز میشود. میشود از پنجره اش خارج شد و هنوز داخل اتاق ماند. مثل عینکش که هنوز هم اگر اتاق را خوب بگردد میتواند پیدایش کند. دیوار کنار تخت را که خوب نگاه کنی چشم متوجه چند لکه رنگی صورتی یا قرمز روشن میشود که ماسیده محو میشوند و حالت لب بودنشان را در گذر این مدت از دست داده اند. اینها جای  آرایشیست که یک شب سخت لازم بود و همان شب صورت دختر بناگه به دیوار کشید و جایش ماند. از پشت، دختر موهایش را گره خورده بین انگشتان کسی میدید که بوی سیگار میداد و واکس. پیراهن سیاهش را دکمه به دکمه بازمیگشود و یک دسته موی بلند صاف خرمایی را پشت گوش چپش میزد و نگاه میکرد و ساکت میماند. درست مثل کل سالن اصلی نمایش شهر که همان جیغ های ترسناک اولش، تمام آن صدایی که به چیزی اشاره داشت، بود. همه ساکت، نیم خیز شده، آب دهانهای بازشان قورت دادند و نگاه کردند. شلوغ شد از چپ و راست آدم وارد صحنه میشد بی آنکه کاری انجام دهند جمع شده بودند و سن را پرکردند این پرده سوم بود و تریلوژی داشت کامل میشد. دختر جیغ میکشید و به زمین نگاه میکرد و تنها آینده اش که حال در دست دکتریست که بوی سیگار میدهد. چشم هایش را روی تخت اتاقش باز کرد و آن تابلو سگ را دید خواست از جایش بلند شود که درد داشت و منصرف شد. اما خبر خوب داشت که &quot;گالینا اوالنوا&quot; به چه خیره شده. کاری به آن صورت ساخته نبود که بشود انجامش داد تخت جای خوابیدن بود و آدمی رویش خوابیده بود که حال نمیتواند خوب راه برود پس کارش را انجام میداد. آن توله سگ خیره داشت موس موسش را میکرد و آنهمه چیز سر جای خودشان یا نه کاری میکردند. دختر نگاهی کرد؛ صبح بود و آفتاب را پرده ها میگرفتند. دختر گرمش بود یک لیوان آب خورد و چرخی در اتاق زد و آرام آرام به سمت پنجره رفت آنرا باز کرد و دید جایی میرود که پایش را روی صحنه از دست نداده هنوز نامش را میدانند و آخر هر اجرایش کارگردانش می آید و روبه کت پوشیده‌ها خم میشود و دستش را باز میکند و با اشاره‌ای به او میگوید آقایان حال میتوانید کالهتان را از سر بردارید. وقتی دختر از اتاقش خارج شد هنوز خورشید میتابید هنوز ابر ها پراکنده و سفید بودند و کوچکترین فرقی نبود که آنرا متمایز کند کسی دنبال پایانی عجیب نمیگشت. دختر ار پنجرهاش رفت تا اجرای آخر را خودش روی صحنه باشد.</description>
                <category>احسان ابراهیمی زاده</category>
                <author>احسان ابراهیمی زاده</author>
                <pubDate>Sun, 12 Mar 2023 13:35:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعوجاج عمودی خلیج</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsebi/%D8%A7%D8%B9%D9%88%D8%AC%D8%A7%D8%AC-%D8%B9%D9%85%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%AE%D9%84%DB%8C%D8%AC-mjiwo1yhrgzm</link>
                <description>بر طولانی‌ترین عرشه ادوارنشستهبه غوطه در رأفت آینهذبیح جراهت بت را در قبله سنگ‌ها میشویدتصویرشبا هزاران جرحه در آفتاب معلق؛درد پهلو میگیردذبیح میمیرد.لنگر‌/‌ لحظه میبافتزنجیرِ ثانیه تا بی‌نهایت حجیم استگسستن/گرانش به سایه گسیل میکنددر خفای طولشدر استرلابِ معجوج خورشیدگوشواره ها کنار مسلخ شب ذکر میگیرنداسکله بایر میشود.سکوت تکبیر موج میگویدستیغِ افقگسوارملالِ شهادتِ حور را حصیر میکند.سایبان تکرار میشود.سایه تکرار میشود.صدفگیسوان ماهی‌خوار رابه نظمی ابدی میبافدتنهایی در شرحی کبود ساز میگرددمروارید نازل میشودپرنده شبیه ترین قطره مرجان ها به مرگ است.با نکاح کوچ و آینهدم به قامتِ صبح/دست به حلقوم می‌نهدخفقان!کنونباز دم مهریه دریاستدر قرابت سکان با تکلمی محوستاره قطبیبه بستر ناشناس ترین بادبان دروغ میخزدجاشو!جاشو!آتش را روشن کن!در‌مقابل/ چشمانی در عمیق ترین تصویر ساحلنبض میزندبادشکوه ماسه به عمق یاد را تکفیر میکند.ابر معبود فراموشی‌ستحجمی لوزی شکل کنار تصویری مخروطی میان ماهیچه سیاه دریاست.او بر کهن ترین عرشه ادوارایستادهاینک تنش به طوفان و دستاش به موجگریبانش به هلهله و قایقش به شوقدر گلوگاهِ توری باژگون مجسم میگردد.ذبیحدروغ ابر‌ به حرم دریا را شنفتچشم گشود.</description>
                <category>احسان ابراهیمی زاده</category>
                <author>احسان ابراهیمی زاده</author>
                <pubDate>Wed, 08 Mar 2023 22:38:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱۴۰۱: زایش</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsebi/%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B1-%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%B4-ikps0pc6uutr</link>
                <description>اسفند به میانه رسید. تمام این سال دو واژه بود شهریور و غیاب. آنچه که میشد فراموش شود متولد شد. در بستر درختان و بنفشه ها رمید و پر‌ زد. جوانه داد و خمید. از خاک، از شیشه، از قیام، از طراوت باروت و فریاد، از پیله، از غرور، از شرارتِ مرگ‌سای عشق. بوسیدن شجاعانه بود، ماندن شجاعانه بود، سالی ک سرفه‌هامان شجاعانه شد. سال قدم ها و خاطره.نه تنهایی که غیاب! نه شعر که ترکیب رنگ ها! همه چیزِ امسال زیستن بود، تجربه موکد فشار. اینجکشن اکسیژن مستقیم به رگ‌هام، خاتونِ رنج و مرگ من، ۱۴۰۱! تو من‌بعد منحنی ترین هلال ماه‌های تولدم خواهی بود. تو طغیانِ جنونی میان خیابان های مهر پاییز. تو! ای بانوی شریر، ای قصاب رگ های ترس! تکرارت را نمیخواهم، دیدنت را نمیخواهم. ماندنی در کارمان نیست، ما هر دو به ماهی های برکه دروغ میگوییم. ما هر دو با پروانه‌ها خداحافظی کردیم، آنها را نشاندیم میان میدان ها و نامشان را از یاد بردیم.ای پریچهرهِ زهرآگین، اسفند به میانه رسید و سال، سالِ زخم بود《زخمی خونابه چکنده》خونی زلال از دامان رنجی شکوهمند. که پرده به پرده، تو به تو از پی انسان گشت و رازش را بگوشش زمرمه کرد. راز رنج، راز پوسیدگی درخت سرو زیر بالهای تزرو. لعنت به دقت ثانیه های امسال، لعنت به اشاره‌اش به نقطه‌ای که چنان مرا به آغوش خودم فرو برد که اگر ستار‌‌ه‌ای میان سینه‌ام متولد نمیشد، هیچگاه نمیخندیدم. شهرم را درون قدم‌هات گم کرده‌ام، تو از طوق کدام حریر می‌آییکه بریدگیِ رگ‌های غروببه انتظار بوته های شبنماینکونه سیاه میشود؟من از تقسیم کدام دردبه خانه فوج کبوترانباران میگویم؟</description>
                <category>احسان ابراهیمی زاده</category>
                <author>احسان ابراهیمی زاده</author>
                <pubDate>Sat, 04 Mar 2023 23:35:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رگ</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsebi/%D8%B1%DA%AF-ihwexwvalzpz</link>
                <description>دشتدر سایه بادرمیدباران،بر خطوط خورشید کنار پنجره ی نارنج / عمودزاده شد.درخت هاخون سبز شاعر رابه تلخی میکشیدخیسآلودهرو به شعاعِ مرکزلبخند را می پرداخت.واژه دو سر داشت و یک بادبادکِ شنیاینجا گونه نقطه ها سبز است.نمیشود به دیبای شانه ها باور داشتبه جوشش مرگ‌پوی قدم ها میرومتا در نیم‌سایه ریگ هاسکوت کنمدوباره مینویسمدوباره در آستان رگ هامساقه‌ای سبز معطر است.</description>
                <category>احسان ابراهیمی زاده</category>
                <author>احسان ابراهیمی زاده</author>
                <pubDate>Tue, 28 Feb 2023 23:33:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست‌نوشته ۴: نقد</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsebi/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%B4-%D9%86%D9%82%D8%AF-vvtwthrobrdm</link>
                <description>سیزیف و تفریحشنقد نکنید! شما حال صاحب اثر و مخاطب را همزمان بهم میزنید! متاسفم، اما دقیقا همان‌ لحظه‌ای که خیال میکنید تولید محتوا همان کاری را میکند که تولید اثر، شروع میکنید به نقد کردن.حقیقت ماجرا این است که منتقد اثر را آش و لاش میکند؛ چیزی از آن نمیفهمد که اگر میفهمید دم بر نمی‌آورد که X به معنای Z است. در همین لحظه با کودن مفروض داشتن مخاطب از یک سو و خطرزدایی کردنِ &quot;چند تفسیری&quot; ترسش را به اختفای کلمات در می‌آورد. منتقد را حتی نمیشود به هنر قسم داد که با کمال میل به سر تا پای ارزشش خواهد شاشید بی‌آنکه لحظه‌ای نسبت به لجن‌مال کردن اثر هنری با چنین افضاتی شک کند. من احساس میکنم ترس از وجود چندین تفسیر، بستر شامگاهان منتقد و مفسر  را چونان می‌آشوبد که عزم بر قیدآزین کردن اثر کنند و با به صورت زدن چهره‌ای (که هر کاری کنند برای اهل تعمق باسمه‌ای خواهد ماند) آنرا بفروشند به خلق الله. نه اما، لطفا نقد نکنید. شما در بهترین حالت خیالی از اثر دارید، از آن دفاع نکنید! بگذارید هنر لعنتی خودش مخاطب را برانگیزد، کار لعنتی‌اش همین است، میخواهد برانگیزنده باشد. Xمعنای چه میدهد؟ X! مگر ممکنن است معنای دیگری بدهد؟ لازم نیست در &quot;نقد&quot; نوشته شود Xمعنای فلان چیز را میداد! چون نمیدهد! زمان بالزاک سرآمده، آنزمان که دستاویز هنرمند به گفته بوردیو کافی نبود و نیاز به &quot;تحلیل جامعه شناختی&quot; احساس میشد، سر آمده و ما دیگر حتی با جکسون پولاک و راتکو هم طرف نیستیم. منتقد کجای رابطه مخاطب فیلم های کائوریسماکی و پرده سینماست؟ لازم است نقدی بر فیلمش بنویسد؟ اگر &quot;لازم&quot; است شروع کنید به تبلیغ این لزوم و خود صاحب اثر را مجبور کنید که حرف بزند، اعترافش را با شکنجه بگیرید سنگین تر از تقلیل دادنِ اثر تا لجنزار تفسیرش است. گورستان تفسیر تابوت های پوسیده لذت از زیبایی را در آغوش کشیده؛ گورکنش(منتقد) هر بار که خاک سرد آنچه تفسیر است را قبر شکل میکند، منتطر است تا جسد اثری را برای بخاکسپاری بردوش مخاطب بیاورند. مخاطب شاهد این مراسم تدفین است و سر آخر برای عاقبت به خیری مشتی خاک روی جنازه میریزد و میرود، این مشارکت، گناه اوست و بیشترین حدی ک میتواند در اثر شریک باشد: شریک در دفن کردن لذت از زیبایی!مخاطب میخواهد در اثر همکاری کند بی‌آنکه بخواهد دستانش روغنی شود، همان‌زمانی که مولف دارد پیچ و مهره را سفت میکند و جک را بالا و پایین میکند؛ منتقد از راه میرسد و مخاطب این شانس را میدهد که همزمان ک شاهد ماشینِ محصول است، متوجه شود که شاهد &quot;ماشین‌&quot; است. حالا با تشکر از منتقدِ باهوش ما، مخاطب میداند ‌که دارد به ماشین نگاه میکند. و آن چیزی که زیرش است چرخ است.فایده لعنتی اش را نمیفهمم و فقط میتوانم بخواهم نقد کردن آثار را متوقف کنید.</description>
                <category>احسان ابراهیمی زاده</category>
                <author>احسان ابراهیمی زاده</author>
                <pubDate>Sat, 25 Feb 2023 10:18:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش مسلخ عکاسی</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsebi/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%85%D8%B3%D9%84%D8%AE-%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3%DB%8C-xfr4drnjtjc3</link>
                <description>چند عکس از &quot;عقد داوطلبانه زنان با جانبازان مرد جنگ&quot; تماشا میکردم. بارتِ &quot;اتاق روشن&quot; از استودیوم و پنکتوم عکس ها میگوید، چیز هایی که چشم‌ را متوجه و در عکس نگه‌میدارد. اما پیش از هر چیز آن مجموعه لعنتی عکس متن است. متنی ک از عنوان شروع میشود و بعید میدانم خونریزی‌ مسلخ‌اش با بستن تلگرام تمام شود. عنوان چه بود؟ چرا عقد داوطلبانه؟ چه شرارتی در کار این عنوان عجیب است؟ عقد داوطلبانه با جانبازان &quot;مرد&quot; جنگ؟ اگر کسی که این محتوا را در کانالش قرار داده، حین نوشتن کپشن از کلمه &quot;مرد&quot; بعد از جانبازان استفاده نمیکرد؛ لایق آویخته شدن از سقف بود مگر نه؟! چون همه میدانیم جانباز فقط دلالت بر مردان مجروح در جنگ ندارد و نیازمند توضیح است که کلمه &quot;مرد&quot; آنرا ایراد میکند. اما آیا این دلالت زبانی توان جلوگیری از فراخواندنِ تداعی مذکر این کلمه را هم دارد؟ سوال بعدی‌ام این است که وقتی عقد داوطلبانه است، دقیقا کدام مفهوم دیگر وابسته به اجبار نیست؟ پر از سوالم. درون عکس ها سایه پشت چیزی مخفیست.‌ چیزی آنقدر کدر نیست که سایه‌ای داشته باشد. زنان بی‌چهره‌اند و مردانِ درون عکس، غبار. رخداد از سطح واقع فرا میرود؛ سورئال است. ازدواجی‌ حماسی؛ بوی ذبح چیزی به مشام میرسد. آرزوست یا نفس؟ امید است و خیال یا حوائج دنیوی؟زن خودش را در چادری پیچانده و مرد که عضوی را در جنگ جا گذاشته پای سفره عقد است. آیا مرد میداند؟ زن که خبر مهیب را شنیده آیا زان‌پس خواهد خندید؟لحظه های درون عکس برهم زننده آرامشیست که &quot;داوطلبانه&quot; آنرا به مسلخ عکاسی بردم. لحظه‌ای که عاقد اورادش را تلاوت کرد؛ زن چه حسی را به دامن گلدوزی شده دخترش خواهد گفت؟ من خیال میکنم قضاوتی در کار است. زن زنانگی‌اش را قضاوت کرده. او طالب چیزی ورای جسم است؛ میگوید &quot;داوطلبانه&quot; زنِ کسی میشوم. لعنت به تک تک شما که میگویید من برای فرار از ابژگی راهی نمیدانم. من فاعل ابژگی خودمم و این را بدانید که رستگاری ازان متقین است.آری زن فاعل است و مردان درون عکس شرمزده‌. آنها میدانند که مفعول ازدواجند، آنها انتخاب نکرده اند. انتخاب شده‌اند و شرمشان یحتمل از این است. دارند تجربه‌ای را به دندان میکشند که عادتش را ندارند؛ ابژگی! دارند احساس میکنند من برای مفاهیمی چون، آزادگی، غرور، رشادت و امثالش به جنگ رفتم. حال که مجروحم، نتنها جای خویش را تغییر یافته میبینم که عضوی را از دست داده‌ام. زن اما باز هم میداند که نباید بگوید سوژه ازدواج است، زن چهره‌اش را پوشانده و آرام است؛ یحتمل دارد ذکری میگوید و بعد از &quot;قبِلتُ&quot; بهشتش تضمین است. او میخواهد زن باشد. زنی که سر به زیر است. زنی که حتی برای ابژگی پیش قدم میشود. او زنی &quot;کامل&quot; است و حاضر است همه چیز را ذبیح این ارگاسم کند. سلوک مردی را به تکامل رسانده، او موجب استعلای جنسی مردیست که انتخاب کردنش هم افتخار آمیز است. فتبارک الله احسن الخالقین، این را مادر دختر به او میگوید؛ _ما رسم شیر بها نداریم_ پس این گردن بند را به تحفگی بپذیرید.آری مادرِ &quot;زنِ کامل&quot; هم از ایثار دخترش سرخوش است. او میداند که دختر خوبی برای جامعه تربیت کرده که آنقدر شجاعتِ(زنانه!) دارد که خودش ابژگی‌اش را روی مرد پراجکت کند. او میداند که چقدر دخترش به تکامل رسیده؛ حال مسبب استعلای مردی هم میشود.این عکس ها شناور بر خونِ بر آمده از مسلخ عکاسی‌اند من دستم را میتکانم اما فقط جادوی عکس ها بیشتر میشود. آرزو میکنم کاش بارت زنده بود و این عکس ها را میدید. &quot;اتاق روشن&quot; را بار دیگر ویرایش میکرد. عکس ها‌را با دوستانم شیر میکنم تلگرام را میبندم و مینویسم: در ستایش مسلخ عکاسی.</description>
                <category>احسان ابراهیمی زاده</category>
                <author>احسان ابراهیمی زاده</author>
                <pubDate>Wed, 22 Feb 2023 16:21:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست‌نوشته۳: رپ/گیلتی‌پلژر</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsebi/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87%DB%B3-%D8%B1%D9%BE%DA%AF%DB%8C%D9%84%D8%AA%DB%8C-%D9%BE%D9%84%DA%98%D8%B1-tcol2d9aaijf</link>
                <description>شاید نشود گیلتی-پلژر نسل ۷۰ را فن‌فیکشن پینک‌بلک و وان دایرکشن(سابق) یا بیف تیلور سوئیفت و کتی پری دانست. بگذارید اینطور بگویم؛ من اگر عینکی بودم، قاب عینکم برای &quot;مخاطب&quot; رپ بودن زیادی گرد مینمود. رپ برای من&quot;گیلتی پلژر&quot; است. لاین خوب چیزیست که موجب &quot;سرخوشی&quot; میشود. رایم های رپر باید چفت باشد، بشیند روی بیت، سه قافیه‌ای و ۴ مصرعی و البته یک پانچ لاین! فلو باید جدید باشد و روی بیت پاتیناژ کند وگرنه (سر دنیل اِک سلامت) که اسپاتیفای را میچلانی و موزیک بهتر با تو یک &quot;نکست&quot; فاصله دارد.‌ خلاصه اما هیچوقت نتوانستم مخاطب تمام وقتش باشم ‏چون حس میکنم هیچوقت نمیتواند آنطور انتزاعی باشد که رقص آرشه پاگانینی انتزاعیست. شاید هم علت اختفایش لای ادبیاتم چیز های دیگری باشد که من نمیدانم. عصر کانتنت است، عصر محتواست؛ عصر تامبنیل های مستر بیست و پادکست جو روگِن است. این وسط مخاطب خواهان چیزیست که احتمالا هرچه راحت تر تا دسته &quot;مصرف&quot;ش کند. مایلم هات بودن هیپ هاپ را در این عصر به سهل الوصول بودن تولید محتواش مربوط کنم. Dior از pop  smoke از ترند های دریل بود، بینی و بین الله چند لاین را مرحوم خرج موزیک کرده بود؟ هوکِ کار ده-دوازده مصرع ناقابل از موزیک را پر میکرد و باز هم پاپ اسموکِ مرحوم را راکستارِ موقت آن روزهای کوتاه شهرت درخشانش میساخت. مخاطب را &quot;وایب&quot; میچسباند به رخداد موسیقایی یا هرچه که حین هِد زدن با موسیقی هیت میزاید. حالا که این‌ها کنار هم جمع‌اند، حالا که دنده‌های کودک کم رمق برانگیخته شدن توسط اثر هنری از بحران تغذیه زیبایی والا، قابل شمارش است؛ اشاره به نکته &quot;انباشت فرهنگی&quot; هم خالی از لطف نیست. که بنظر من برای فرزند زمانه‌ فعلی، کف خاورمیانهء مظلوم چندان دندان گیر نیست. ولی باز هم چیزی مانع توقف روند همه گیریش میشود. من وقتی پاپ اسموک میگفت Christian dior فقط تصاویری را مجسم می دیدم که ماهیتا با آنچه تصویر از آن متشکل است تفاوت دارد. چیزی مثل همان سایه‌ای ک روی دیوار غار است. من سایه dior و amiri را میدیدم که مشخصا برای دیدن جسم کدرِ اصلی قدم هام کم خواهد آمد. حال مگر میشود در این جهان مشوش و پر سر و صدای &quot;کالا&quot; میلی به منزلتِ تولید شده توسط رپر علاقه نداشت؟ مگر میشود گفت که از لحظه حماسیِ drive by کردن بر و بچه های بلوک کناری بدست گَنگ رپر مورد نظر سرخوش نمیشوم؟ درست است جایی متولد شدم که پوچی جهان یک فرصت برای استعلاست، یک موهبت برای دست یازیدن به کمالِ ذهن و زهد پیش گرفتن، اما راستش را بخواهید امروز ما همه ته دلمان یک زندگی تنانه‌ی جانانه میخواهیم که در آن بشود روی یات رفت برمودا و ایبیزا! این‌ دو در ذهنمان توامان است. حتی لحظاتی متضادند ولی هیچگاه متوقف نمیشوند. رپ شاید نماینده همان بخشی از ذهن من است که چِین کارتیه و دستبند بوچلاتی میخواهد و بخشی که باعث میشود چندان نسبت به این خواسته ها کانفیدنت نباشم، همان تبار فرهنگیِ بایزید و حلاج و مولاناست که میگوید برای این حجم از تلاش برای رسیدن به مرگ با چند مشت سکه بیشتر حداقل عذاب وجدان داشته باش!</description>
                <category>احسان ابراهیمی زاده</category>
                <author>احسان ابراهیمی زاده</author>
                <pubDate>Mon, 20 Feb 2023 00:53:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دامن سیاهِ باروت</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsebi/%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%90-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AA-obulxyaxyz8j</link>
                <description>در شکاف طلایی دشت، باد لشکری‌ست. حجم هجومش غنیمت دانه‌ها را فتح میکند.چمن های درخشان دشت با آزرخشی از پروانه‌ها، تا کهنسالی تپه زبانه میکشد. عمودهای سرخس، منفرد اما همصدا، گودال چشمان دختر را فراخ کرده‌اند. درِ چوبی کلبه به رمه سال‌های از یاد رفته گشوده شده. زمانِ افعال، بازتابِ خاطرات روی گنبد آتش است.کف کلبه، الوار درختان را به شرق میبرد، آنجا تعلل میکند، شعر میسراید، نامه مینویسد و دختر با دستانی زیر چانه‌اش انتظار مردی را میکشد. قاب های مصلوب، قاب‌های خمیده و تنها. سبب بی‌خوابی ابرها چیست؟ دختر جواب میدهد باروت. دختر در دوردست برای فرشتگان خودش را مهیا میکند. دامنش قطره قطره غلظت غبار کلبه را میپوشاند. امان از چرخش ناگهانش به دور صندلی، به دور میز و به دور امید. دختر از آنچه باورت میخواند، گندم‌های دشت را میچیند.وقتی ساق‌هایش را پشت دامنِ سیاهش مخفی میکرد؛ وقتی شیب کمرِ بیگناهش را کنار تخت، تکمیل میکرد؛ به زنجره ها رازی کودکانه را گفته بود. مرد هیچگاه باز نخواهد گشت، این را پریدگی رنگ صداقت شانه های دختر عریان میکند.گلوله‌ای میان سینه مرد مرگ‌-واژه‌‌ای از پستان های زن میمکید؛ آنرا بیان میکرد و جان دختر نیز رو به اتمام بود.</description>
                <category>احسان ابراهیمی زاده</category>
                <author>احسان ابراهیمی زاده</author>
                <pubDate>Wed, 08 Feb 2023 21:32:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتاق</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsebi/%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-tn9ieb8ggeg9</link>
                <description>آنچیزی که یک اتاق را میسازد، دیوار است. فقط دیوار، نه پنجره نه در، نه چوب های دور قابِ عکس. اگر دیوار بشود دیوارها اتاق کامل است. میشود درش را بست پرده‌اش را کشید و قطر اضلاع نبودن در جهان اطراف را متر کرد. میشود گوشه های کوچکش را گلدانی چیزی گذاشت تا کرم‌ها توی خاک بایرش برقصند و بزرگ شوند. به جای خالی قاب تکیه میدهی، هوای مثلثی شکل مقابلت را میبلعی. شاید وقتی سیگار بعدی را روشن کردی، احساس کنی چیزی تو را فرا گرفته. از سر انگشتهات خاکستری میشود، می‌آید بالا تا زیر گردن، آری تو را چیزی فرا گرفته. اما مگر تفاوتی هم میکند؟ تو خیال میکنی جمله های روی دیوار را وزش باد روی گل‌ها مینویسد.روز و شبی چند طی میشود؛ ممکن است گاهی انسان دیگری را به اتاق دعوت کنی، با او سر میزی بنشینی‌ که طرح پارچه اش سطحِ معکوس شهر است. وقتی میانتان یک شهرِ معکوس روی میز مقابلاتان بسیط شده، مهم نیست ساعد آن انسان تو را یاد چیزی می‌اندازد یا نه. مهم نیست وقتی میخندد کدام فاخته از آشیانه میپرد. پاهاتان به جیوگی شهر خزیده، آینه حاصل قدم‌هاتان است. همزمان که از شهر دور میشوید، تصورتان نیز از آنچه شماست دور میشود. فاصله، فاصله. اتاقِ عکس ها، اتاق بیگانگی، سقفش نیازی نیست قوسِ سرخ دستان کسی باشد. از درون سقفش میشود رفت، رد شد، رسید به آنطرف دنباله دار هایی که از وسط غبار خاطرات رد میشود. آیا هنوز درِ قهوه‌ای رنگ باغی که بر دیوارش آن کلاغ مرده سیب میخورد را بیاد می‌آوری؟اتاق کلاغ از سقفش چند طناب هم آویزان است، دختری میان سبزیِ رونده ساقه‌های طناب میرقصد که تصویرش در آینه بزرگ کف اتاق تکرار میشود. کلاغ کلمات دختر‌ را مو به مو در یاد دارد.چهار طرف اتاق دیوار است. سقف و کف‌ش آینه. یکی از روزهای مهرماه گلدان گوشه اتاق جوانه زد. آن جوانه که هنوز رنگش سرخ است، خون میدهد، میخواند و اعتراف میکند که آسمانِ مکرر اتاق بسیار زیاد کوتاه است. خاطره</description>
                <category>احسان ابراهیمی زاده</category>
                <author>احسان ابراهیمی زاده</author>
                <pubDate>Sun, 05 Feb 2023 18:51:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست نوشته۲: تلاش نکن</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsebi/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87%DB%B2-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D9%86%DA%A9%D9%86-drez7zn7zrbo</link>
                <description>راستش را بخواهید و البته &quot;اگر&quot; راستش را بخواهید؛ وقتی زندگینامه بتهوون را شنیدم(پادکستی را حین آشپزی پخش کردم که سمباده وقتِ گرانبهای زیستن را به چوب بطالت نکشیده باشم). به این فکر میکردم که اصلا وقتی انقدر لجن و غیرقابل معاشرت باشی و سر آخر کار قابل توجهی داشته باشی، چه فرقی میکند؟ تو که آخرش رخ از تیره تراب میپوشانی و نفست بالا نمی‌آید، دور از جان سقط میشوی. ملت هم حتی موهای جسدت را هم میبرند و میخرند. کاری ندارم که چقدر کریپی و ناجور است این عمل سفیهانه، اما میخرند. تو انسان کثافتی بودی و اکثرا کسانت را از خود میراندی، تو مغرور و از خود راضی و مطلقا مودی/بای‌پولار/عوضی بودی. باصطلاح تف هم کف دست جماعت لمپنِ بی‌ارزش اطرافت نمی‌انداختی، چه بسا که بورژوازی سگ بارگاهت بوده و البته همزمان پولت را میداده که خرج خیکت کنی. باز هم محل سگ نمیذاشتی و هر گهی میخواستی میخوردی. این چه جهدیست که آدم برای &quot;نایس&quot; بودن میکند؟ نمیگویم همه به اسطوره &quot;بتهوون&quot; بودن/شدن خواهند رسید که احمقانه تر از این قال نیست، باری وقتی دویست و اندی سال دیگر  میگویند استاد لودویک فان بتهوون چقدر مدبرانه از جهتی با رفتار و قالش بر سر در بورژوازی میرید ولی در همان حال با فراست و ذکاوت، پول و مخارج را هم به جیب میزد، وقتی با عشوه از ناامید شدن لودویک از ناپلئون حرف میزنند و نمیگویند تو که شعورش را نداری فلان فلان شده، شکر میخوری به این آن اثر تقدیم میکنی که بعدا پشیمان شوی، دیگر چه فرقی میکند که نایس باشی یا هرچه دیگر؟ بنظرم آمد لودویک خودش را پذیرفته بوده و میدانسته کلا در جهان برای کسی نریده‌اند، چیل و low key میرفته پی زندگی خودش، رنجی هم اگر بوده، بوده. با اعتماد به نفس کار خودش را میساخته، حالا اینور از انقلاب فرانسه حمایت میکرده و آزادی، همزمان از طبقه‌ای ک آزادی برایش معنایی جز آزادی در معاملاتش ندارد هم شیتیل میگرفته یا هر چه. نوش جانش من هم گوش میدهم لذت میبرم بیش از حد هم میبرم.&quot;اسطوره&quot; شدن زندگیِ سگی هنرمند از کجا باب شده؟ اگر باب شده ک من و دیگری بیشتر انگشت در چشم خودمان کنیم که مثلا برسیم به چیزی، که هیچ ولی اگر بناست احساس کنیم هر کثافتی هم ک باشی باز میتوانی &quot;بتهوون&quot; خودت باشی که حقیقتا زیباست. برویم آت و آشغال و غیر قابل معاشرت باشیم و البته آثارِ مقبول تولید کنیم که هیت بشود. تقدم و تاخر لجن بودن/هنرمندِ قابل بودن را نمیدانم ولی حدس میزنم با توجه به متون موجود احتمالا حق با بازار است.</description>
                <category>احسان ابراهیمی زاده</category>
                <author>احسان ابراهیمی زاده</author>
                <pubDate>Fri, 03 Feb 2023 21:50:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست‌نوشته۱: چرا نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsebi/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87%DB%B1-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-tkvvpveua7xu</link>
                <description>چارلز در حال هِنری بودچرا مینویسم؟ سوال افتضاحیست! ناطق سوال چرا خودش نفس میکشد؟ بمیرد که این سوال بدرد نخور را از من نپرسد. ملت زیر یوغ سرمایه‌داری و چه و چه، سه قلو میزایند بعد ناطق سانتیمانتالِ ژیگول مسلکمان از من میپرسد چرا مینویسم... مینویسم تا جان از ماتحتم درآد. بحث این نیست که به تو ربطی ندارد چرا مینویسم، مسئله این است که علت نوشتن من قدر خود زیستن من مهم است: هیچ. زیستن من مهم نیست، مردنم نیز. &quot;مهم&quot; نیست، کلمه کلیدی‌اش &quot;مهم&quot; نبودن است. این یک جمله از جنس چسناله‌های فسرده&quot; لطفا به من توجه کنید من دارم میگویم زندگی‌ام هیچ نمی‌ارزد&quot; نیست. این اتفاقا برعکس ماجرا را میرساند. به من و دلیل نوشتنم، یا به هرکس دیگر و دلیل نوشتنش هیچ توجهی بیش از چیزی که هست نباید بشود. &quot;مهم&quot; نیست. انگار یک پیش‌آمد وجود دارد به اسم زندگی و خب چندان برانگیزنده نیست حالا نوشتن و دلیلش هم به تعاقب این ساز و کار &quot;مهم&quot; نیست پس پشت این فیس و افاده ها قایم نوشیم بهتر است ما هیچ چیز &quot;خاصی&quot; نیستیم، هیچکدام. و چیز عجیبی هم نیست که بتوان پیش بینی کرد همه یک روز جسد میشویم. (میگویم جسد که متافیزیک مرگ بریزد. جسد شدن یعنی زنده نبودن و همین برای تعریف مرگ کافیست) اینکه انقدر صریح دنبال جوابِ &quot;چرا نویسندگی&quot; هستید، واقعا جای سوال دارد. مگر اینکه شما خود نویسندگی را محلل این هرزه سه‌طلاقه(زندگی) بدانید و بخواهید نویسنده نکاحش را به شما بفروشد تا بتوانید باز عقد کنید و احتمالا هر وقت ویر طلاقتان گرفت و کارتان نشد، سراغ نویسنده و دم و دستگاهش بیایید و بگویید چرا جهان انقدر فلان و بهمان است. د تف به این جهانت آقای ناطق! مگر نویسنده مسئول تولید جهانی در باره جهان توست؟ مگر آن مادر مرده کارگر کارخانه &quot;تشریحِ جهان&quot; سازی پدرت است که اینها را میکنی سوال و اذیتش میکنی؟ جهان خودش کافی نیست که یک جهان دیگر از نویسنده و کوفت و زهر مار میخواهید برایتان بسازد؟ بعد هر آت و آشغالی هم ک نویسنده تولید کرد حتما باید چیزی &quot;درمورد&quot; جهان باشد یا برای توضیح و تفسیر جهان آن را نوشته؟از نویسنده و دوستانش بکشید بیرون جناب ناطق، انقدر هم دور اندختنی نیستند آن بیچاره‌ها. چیزی که تولید میکند برای خواندن است، همین. از تخت خواب میشود پرسید تو چرا مرا روی خود به خواب میبری؟ آیا این خصلت تخت خواب است که ما را بخواب میبرد یا انسان خوابش ک بگیرد میخوابد؟چارلز(با توجه به نوشته های روزنامه) احتمالا آلمان.اگر ارزشی ندارد چرا مینویسم؟ این سوال بهتریست درواقع این بدترین سوال ممکن نیست. ارزش نوشتن یا ننوشتن را پدر من و شما تعیین نمیکند این یک تفهم است که از جهان اطراف به آن میرسیم. اینطور بگویم که لمس زیبایی تشابهات بسیاری با امر اخلاقی دارد، این اخلاق را جاری و ساری کردن، میشود تولید اثر هنری. یا اگر طور دیگری نگاه کنم میگویم نوشتن برانگیزنده چیزیسیت، پس من به ملالِ جهانم انگشت وسط نشان میدهم و مینوسم. نمیدانم شاید هیچکدام نباشد. فقط مینویسم چون احساس میکنم نوشتن از ننوشتن زیبایی بیشتری دارد، لحظه‌ای ک هردو این‌ها مساوی شوند، نمینویسم و احتمالا بروم نجاری یا کشتی‌گیر شوم. </description>
                <category>احسان ابراهیمی زاده</category>
                <author>احسان ابراهیمی زاده</author>
                <pubDate>Thu, 02 Feb 2023 14:58:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طعم گیلاس: پنجره عقبی</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsebi/%D8%B7%D8%B9%D9%85-%DA%AF%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A8%DB%8C-hogenmnbyja2</link>
                <description>پشت پنجره اتاق چیزیسیت. اینطرف من، آنطرف جهان. من پشت پنجره نشسته‌ام و به حبه های متراکم سیمان نگاه میکنم، آنها روی هم سوارند و هرکدام با پنجره‌ای جهان را به فضای داخل/فضای بیرون تقسیم میکنند. درون هر اتاقک سیمانی کسی درگیری چیزیست. نور اتاقش، رنگ نور اتاقش، رنگ کاغذ دیواری ها و رنگ پرده‌ها.من اغلب وقتی سیگار میکشم به پنجره بودن فکر میکنم، محل عبور جهان، لحظه‌ای ثقیل از تراکمِ بیرون/داخل بودگی جهان.‌ پنجره چشم است؟ تو و آن چشم‌هایت، تو و آن غریبگی‌ات در من. من و لحظه رد شدن از پدیده درون/برون. من هنوز این که پرسیدم پنجره چیست را باور نکرده‌ام. من هنوز فکر میکنم اگر میشد بهتر این سوال را پرسید احتمال زیاد، جوابی در کار بود. سیگارم را روشن میکنم، دودش میریزد روی شیشه و نور. میشکند، فضا اما ثابت است من اینطرف تو آنطرف. آنتروپیِ آش و لاشِ لحظه هیچ وقت به سمت تعادل نمیرود. نور اتاق های مقابلم شدتش همان است، تعدادش کم شده. کسی پشت پنجره رو بروی پنجره‌ام نشسته، با خود از تشابه حظ چیزی که میبینم و لذتم از سینما میگویم، باور میکنم که چیزی مرا به دیدن وادار میکند. دیدن طول موج های متفاوتِ انرژی و پذیرفتن قرارداد ها. باور میکنم چشم‌هام، خاطراتم، عواطفم و تجربیاتم در یک خط قراردادی به مشاهده چیزی که مقابلش شکل گرفته معتداد است. من به انسان خواندنِ همسایه اعتیاد دارم. به دیدن و خواندن جسم انسان مقابلم برای چیزی احتیاج دارم. از آنکه بدانم حین خواندن کتاب حالت دستش چگونه تغییر میکند لذت میبرم. و واقعا مطمئن نیستم به چه دردی میخورد. خسته میشوم،‌ واحد دیگری اتاق مردی عمیقا تاریک است، یک چراغ مطالعه روشن و لاشه مرد روی زمین، از پفیوز هایی که جلوی خودکشی بقیه را میگیرند بیزارم ولی این حس در قیاس با لحظه‌ای که یک پخمه‌ء سبک سر دیگر این افراد را &quot;قهرمان&quot; میخواند، چیزی بحساب نمی‌آید. خلاصه ک مرد، مرده و اتاقش جز شعله آن نور کم سو، تاریک است. تنهایی انسان به خودش مربوط است، اگر خواسته بمیرد تو گه میخوری که به او بگویی طعم گیلاس و توت و کثافت چقدر خوب است. البته بگو به خودت مربوط است ولی من ترجیح میدهم بگویم طعم گیلاس اگر دوپامین آزاد کند، خوب است. اگر مشکل آزاد شدن دوپامین درکار باشد باید کاری کرد، مرگ مشکل آزاد شدن دوپامین را حل نمیکند باری طعم گیلاس هم خوب است منتها قند و گلوکز سوخت سلول‌های بدن من‌ است تو اگر با چیز‌های دیگر زیستن را تجربه میکنی به جهنم، به من ربطی ندارد. بعد از چند روز بوی جسد همسایه ها را به زنگ زدن به جایی برای رفع و رجوع کردن جسد مجبور میکند و بعد از چند روز دیگر کسی تخمش هم نخواهد بود که طعم گیلاس چقدر خوب است، چون مشخصا مرگ انسان هیچ تاثیری نتنها بر طعم گیلاس نمیگذارد که مطلقا از حرکت مستقیم و خطی زمان هم جلوگیری نمیکند. مرد از زیستن خسته و سپس تصمیم به اتمامش گرفته. این تناقض که واحد کناری برای رفع یکی از نیازهاش، کتاب میخواند و واحد بعدی برای یکی دیگر از نیاز هاش خودش را خلاص میکند هم جالب است. من اینجا در فاصله مطمئنی از باصطلاح &quot;تنبیه شدن&quot; دارم جهانم‌را تماشا میکنم، دوربینم را بر میدارم و پای میز کار مینشینم، فیلمنامه بعدی شروع میشود، و در آن احتمالا مردِ مُرده و آن دختر واحد کناری به هم ربطی خواهند داشت.</description>
                <category>احسان ابراهیمی زاده</category>
                <author>احسان ابراهیمی زاده</author>
                <pubDate>Wed, 01 Feb 2023 17:40:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باپتیسم معصومیت</title>
                <link>https://virgool.io/@ehsebi/%D8%A8%D8%A7%D9%BE%D8%AA%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D9%85%D8%B9%D8%B5%D9%88%D9%85%DB%8C%D8%AA-n7rgigt6smlw</link>
                <description>خاک زیر سریر درختی نوباوه تا معصومیت دریاچه میغلتید. اطراف جاده را تپه‌هایی شیرین با تکراری سینوسی پر میکرد. روی هر تپه ساقه ها عبادت میکردند. خورشید رمبرانتی از غربِ درخشانش دست میکشد به وجود سایه ها تا یکی یکی گره‌هاشان را نشا کند. از سایه ها برگ روییده. پس از رمیدن جوانه‌ها، گله نسیمی جمله جمله به صورت گروه انسان‌های خندان مثنوی میشود. لب های طبیعت رنگیست، رنگ زیتون. سبز روشن و سبز تیره، قلبش سرخ است و باکرگی هسته‌هاشان حلقه تولدِ سخره هارا انتزاعی میکند. صف انسان‌های دشت به پیش میرود، پاهاش به صومعه خواهد رفت، دست‌هاشان به آب و دامن‌های ملونش به بازیگوشی نسیم. احسان هوا نازک و کم شیب پر میزند تا تولد نوزاد را محاط کند. مادر که روی پاکی فرزندش حریر میدوزد در پیش است. او در گوش فرزندش یکی از نام های خدا را زمزمه میکند. او خدا پرستی خندان است که یک‌شنبه ها دیبای مضطرب دوشیزگی مادونا را پرستش میکند. کشیش سایه به سایه‌‌ء معصیت‌های نکرده کودک زیر شکوفه های درختان، مادربزرگ را به پیش میبرد. گویی رویکرد تمام تاریخ همین چهره بی‌واکنش مادربزرگ باشد و کشیش پردازش دلمردگی متظاهرانه‌اش را مخفی میکند. ذهن انسان‌ها بناست کودک را قسل تعمید دهد، مراسمی برپا میشود. آب دریاچه رگ های نامرئی کودک را از گناهِ پیش از ارتکاب پر میکند. درخشندگی‌ای روی پیشانی گرم کودک نام زندگی را رج میزد، موهای سیاه کودک به آب بافته میشود. شیار های آب، از لای دستان کشیش میگریزند و پرنده ها اینگونه میخوانند که گناهان کودک بخشیده شد.</description>
                <category>احسان ابراهیمی زاده</category>
                <author>احسان ابراهیمی زاده</author>
                <pubDate>Tue, 31 Jan 2023 01:56:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>