<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های einaky</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@einaky</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 04:28:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>einaky</title>
            <link>https://virgool.io/@einaky</link>
        </image>

                    <item>
                <title>انشا درباره یک روز از کلاس</title>
                <link>https://virgool.io/@einaky/%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-jecsliimv4ou</link>
                <description>توضیحاتانشا درباره یک روز از کلاس?زنگ انشا بود، آن روز معلم نگارش از ما خواست تا در مورد خاطره یک روز از مدرسه انشا بنویسیم.در طول مسیر مدرسه تا خانه، آنقدر ذهنم درگیر موضوع انشا بود که وقتی دوستم نظرم  را راجع به طعم بستنی یخی که در مسیر خورده بودیم  پرسید، نمیدانستم چه جوابی بدهم، چون اصلا حواسم به بستنی یخی نبود.ظهر بود و صدای اذان از مسجد محله به گوش می رسید.به خانه که رسیدم، درباره موضوع انشا با مادرم صحبت کردم و از او کمک خواستم.آن روزها موضوعی که بسیار داغ بود، ویروس کرونا بود.تصمیم گرفتم راجع به همان روز یک انشا بنویسم.در چین ویروسی با نام کرونا شیوع پیدا کرده بود و خیلی سریع داشت به کشور های دیگر هم انتقال پیدا می کرد.چند روزی بود که مدرسه ما هم به حالت آماده باش درآمده بود.آن روز، بابای مدرسه در ورودی حیاط مدرسه، همه دانش آموزان را به صف کرده بود  و بع د از اینکه مقداری مایع ضدعفونی کننده کف دستهایمان می ریخت، اجازه ورود به داخل مدرسه را می داد.این نهایت تمهیدات مدرسه ما برای جلوگیری از انتقال ویروس بود.بعد از وارد کلاس شدیم، کلاس خیلی خلوت بود، دانش آموزان ماسک زده بودند، بعضی ها دستکش داشتند.همه با هم درباره کرونا حرف می زدیم اما هنوز اطلاعات زیادی درباره آن نداشتیم.معلم وارد کلاس شد، او هم ماسک و دستکش داشت، انگار همه با هم غریبه بودیم، شرایط خیلی بدی بود.معلم مدام از ما می خواست از هم فاصله بگیریم و دست هایمان را به چشم ها و دهانمان نزنیم.چقدر سخت بود که دیگر نمیتوانستم بعد از دست زدن به خودکارم یواشکی و دور از چشم معلم پفک بخورم.البته دیگر خیلی راحت به بهانه شستن دست ها، از کلاس فرار می کردیم و بعد از کلی تاب خوردن در حیاط مدرسه وارد کلاس می شدیم.معلم هم همان لحظه ورود می گفت الان دیگه استرلیزه شدی؟ چرا دست گیره در رو گرفتی؟ما هم که میگفتیم وای راست می گید بریم دوباره بشوریم.خلاصه کرونا هم باعث شده بود حسابی از درس خوندن فرار کنیم.زنگ آخر بود، صدای باران از پشت پنجره شنیده می شد، معلم مدام تاکید می کرد که فردا اگر کسی بدون ماسک و دستکش بیاد، توی کلاس راهش نمیدم.تو این بین یکی میگفت من هر جور شده ماسک و دستکش گیر میارم، یکی از ته کلاس میگفت بابا برو بشین خونه حوصله داری!خلاصه اینکه معلم موضوع انشا رو به ما گفت، اما از فردای اون روز مدارس به خاطر شیوع ویروس کرونا تعطیل شد.فکر نمیکردم، یک ویروس فسقلی یکباره بین ما این همه فاصله بیندازد.</description>
                <category>einaky</category>
                <author>einaky</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jul 2020 12:48:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انشا درباره عاقبت فرار از مدرسه</title>
                <link>https://virgool.io/@einaky/%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D9%82%D8%A8%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-yk6bebf5l1hf</link>
                <description>توضیحاتانشا درباره عاقبت فرار از مدرسه?آن روز بعد از شنیدن صدای زنگ آخر، کتاب هایم را جمع کردم و راهی خانه شدم.در راه مدام به موضوع انشا فکر میکردم، معلم نگارش از ما خواسته بود تا در مورد عاقبت فرار از مدرسه انشا بنویسیم.خیلی جالب بود که در راه وانتی را دیدم که پشت آن نوشته بود: عاقبت فرار از مدرسه!وارد خانه که شدم بوی خورشت قورمه سبزی تمام فضا را پر کرده بود.پدرم سر کار بود، به همین دلیل بعد از خوردن نهار، سراغ تلفن همراهم رفتم و با پدرم تماس گرفتم.میخواستم با پدرم درباره موضوع انشا صحبت کنم، پدرم هم با خوش رویی تمام گفت مطالب زیادی برای گفتن دارد.پدرم  میگفت در دوران دبیرستان، یک روز دوستانم با هم تصمیم گرفتن که از مدرسه فرار کنند.با وجود اینکه پدرم دانش آموز درس خوانی بود اما آن روز با دوستانش همراه می شود و از مدرسه فرار می کنند.پدرم میگفت به مادرم گفته بودم که چون معلم نداشتیم زودتر به خانه آمدم.بعد از مدتی، وقتی مدیر مدرسه متوجه غیبت پدرم و دوستانش می شود با مادربزرگم تماس می گیرد.مادربزرگ هم با پدرم حسابی صحبت می کند که کاری که انجام دادی کار شایسته ای نبوده و باید به مدرسه برگردد و از مدیر معذرت خواهی کند.پدرم میگفت همیشه به درس خواندن علاقه داشته و با جدیت تمام درس می خوانده و خدا رو شکر نتیجه زحمت هایش را هم دیده است.در دنیای امروزی داشتن سواد ضروری است.فرار از مدرسه شاید در نگاه همه کاری زشت و ناپسند باشد ولی برای برخی افراد فرار از مدرسه آغاز موفقیت است.مدرسه یک مسیر مستقیم برای رسیدن به موفقیت را به انسان نشان می دهد، اما رسیدن به موفقیت در  این مسیر  بستگی به تلاشمان دارد.اما مسیر موفقیت بدون مدرسه، به دلیل اینکه انسان باید مسیر های پر پیچ و خم زیادی را تجربه کند کمی سخت است.به نظرم در هر دو حالت به خود فرد بستگی دارد که انسان موفقی شود یا خیر.</description>
                <category>einaky</category>
                <author>einaky</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jul 2020 12:47:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انشا درباره پرواز بدون بال</title>
                <link>https://virgool.io/@einaky/%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D9%84-eogh7jeupquj</link>
                <description>توضیحاتانشا درباره پرواز بدون بال?مقدمه: گاهی انسان ها آرزوهایی دارند که شاید عملی شدن آنها غیر ممکن باشد، اما تجربه ثابت کرده که هیچ چیز غیر ممکن نیست.بدنه انشا: یکی از موضوعاتی که قرن ها ذهن انسان را به خودش مشغول کرده بود، پرواز بود.در عصر انسان های اولیه شاید رویای خیلی از آدم ها، این بوده که همانند پرندگان پرواز کنند.رویای پرواز در ابتدا مورد تمسخر همه قرار می گرفت چون آن را غیر ممکن می دانستند و کسی که این رویا را داشت در نگاه بقیه فردی دیوانه تلقی می شد.اما برادران رایت کسانی بودن که با ساخت اولین هواپیما این رویا را به واقعیت تبدیل کردند.از آن زمان پرواز کردن دیگر یک رویا نبود، شاید تنها دلیلی که انسان های اولیه تصور می کردند نمیتوانند پرواز کنند این بود که باید برای خودشان همانند پرندگان بال درست می کردند.اما ساخت هواپیما،پاراگلایدر و… نشان داد، که انسان ها بدون داشتن بال و با ساخت این وسایل می توانند پرواز کنند.نتیجه: پرواز کردن فقط به داشتن بال و پر نیاز ندارد، بلکه پیشرفت علم و تکنولوژی به انسان کمک کرده تا با استفاده از وسایل دیگر بتواند پرواز را تجربه کند.همچنین سفر به فضا که روزی رویای انسان ها بود حالا با استفاده از فضا پیماها امکان پذیر شده است.منبع: مجموعه آموزشی عینکی</description>
                <category>einaky</category>
                <author>einaky</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jul 2020 12:46:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انشا درباره نوجوانی</title>
                <link>https://virgool.io/@einaky/%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-pkhbwr4kevz1</link>
                <description>توضیحاتانشا درباره نوجوانی?زندگی انسان دارای مراحل مختلفی است: کودکی، نوجوانی، جوانی، میان سالی و پیرینوجوانی مرحله بین کودکی و جوانی است و رشد روانی و فیزیکی انسان در این دوره رخ می دهد.این دوره برای هر فرد یک دوره حساس است و نحوه گذشتن از آن تاثیر مستقیم بر دوره جوانی می گذارد.در این دوره مشکلات زیادی برای نوجوان رخ می دهد یکی از آنها هویت فردی است یعنی نوجوان سوالات زیادی درمورد اینکه من کیستم، هدفم چیست؟ از خود می پرسد.از آنجایی که این دوره بین دو دوره کودکی و جوانی قرار دارد، ممکن است نوجوان در برخورد با مسائل رفتار های کودکانه از خود نشان دهد و از آنجایی که از دوران کودکی عبور کرده سعی میکند که در گرفتن تصمیمات به صورت مستقل رفتار کند.امام علی درباره نوجوانی می فرماید: دل نوجوان همانند زمین آماده است که هر بذری در آن افشانده شود را می پذیرد.همکاری خانواده ها و پذیرش نوجوان میتواند باعث شود که نوجوانان این دوره را به سلامت بگذرانند.محیطی که نوجوان در آن قرار می گیرد و همچنین دوستان و اطرافیان می توانند تاثیر زیادی بر عملکرد و تصمیمات نوجوان داشته باشد.منبع: عینکی</description>
                <category>einaky</category>
                <author>einaky</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jul 2020 12:44:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازنویسی حکایت یکی از حکما شنیدم که می گفت</title>
                <link>https://virgool.io/@einaky/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%A7-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA-dxrx6r8ky0wa</link>
                <description>توضیحاتبازنویسی حکایت یکی از حکما شنیدم که می گفت?متن حکایت:یکی از حکما شنیدم که می گفت:هرگز کسی را به جهل خویش اقرار نکرده است،مگر آن کسی که چون دیگری در سخن باشد؛هم چنان نا تمام گفته،سخن اغاز کند.سخن را سر است ای خردمند و بن میاور سخن در میان سخنخداوند تدبیر و فرهنگ و هوش نگوید سخن تا نبیند خموششنیدم که فرد حکیمی می گفت: هرگز کسی به جهل و نادانی خودش اعتراف نمی کند مگر کسی که در هنگام صحبت کردن فرد دیگر، زمانی که هنوز صحبت او به پایان نرسیده، شروع به حرف زدن کند.معنی شعر: ای انسان خردمند(با طعنه) سخن کسی که در حال صحبت کردن است مهم است و نباید در میان سخن کسی سخن بگویی.کسی که صاحب هوش و کمالات است، تا زمانی که طرف مقابل سکوت نکرده، شروع به صحبت نمی کند. منبع: سایت عینکی</description>
                <category>einaky</category>
                <author>einaky</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jul 2020 12:43:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گسترش هر چه بارش بیشتر سرش فروتر</title>
                <link>https://virgool.io/@einaky/%DA%AF%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B4-%D9%87%D8%B1-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AA%D8%B1-nzsygtbzvzoh</link>
                <description>گسترش هر چه بارش بیشتر سرش فروتر?بارها شنیده ایم که می گویند درخت هر چه پربارتر افتاده تر و یا درخت هر چه بارش بیشتر می شود، سرش فروتر می آید.از این ضرب المثل زمانی استفاده می شود که بخواهند به فروتنی کسی اشاره کنند.اما شاید برایتان سوال پیش آید که چرا از این ضرب المثل استفاده می شود.درختی که میوه و بار بیشتری دارد به خاطر سنگینی میوه هایش شاخه هایش رو به پایین خم می شود، اما درختی که بدون میوه و بار است شاخه هایش رو به سمت اسمان است.به همین دلیل میگویند هر چه انسان کمالات بیشتری داشته باشد، فروتنی بیشتری هم دارد و این فروتنی در نوع رفتارش با دیگران کاملا مشخص و مشهود است.اما کسی که دچار غرور و خود خواهی است، در واقع همانند درختی بدون میوه است.منبع : سایت عینکی</description>
                <category>einaky</category>
                <author>einaky</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jul 2020 12:41:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انشا درباره هدف زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@einaky/%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%AF%D9%81-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-xck9ofjnjqiw</link>
                <description>توضیحاتانشا درباره هدف زندگی?هدف از زندگی چیست؟ یادم می آید این سوال را وقتی همراه پدرم به مرکز انتقال خون رفته بودم روی پوستری که به دیوار نصب شده بود دیدم.از آنجا که من هم دوران نوجوانی خود را پشت سر می گذاشتم، خیلی دوست داشتم جواب این سوال را بدانم.در راه برگشت از مرکز انتقال خون با پدرم راجع به هدف زندگی صحبت کردم و از او پرسیدم  هدف زندگی چیست؟ پدرم گفت چرا همچین سوال سختی میپرسی؟پدرم به من گفت خودت چطور فکر میکنی؟ به نظر تو چرا به این دنیا می آییم؟ وظیفه ما چیست؟پول در آوردن و پول خرج کردن؟ چرا 15-16 سال از عمرمان را درس می خوانیم؟80 هزار ساعت از عمرمان را کار می کنیم؟ تولید مثل می کنیم و نسل بعد از ما هم همین کار را ادامه می دهد؟اگر دلیل این کارها را نمیدانیم پس چرا انجامشان می دهیم؟همه ما به خداوند اعتقاد داریم و میدانیم که خداوند کار عبث و بیهوده انجام نمیدهد.پس اگر فکر کنیم هدف زندگی ما در همین خوردن و خوابیدن و کار کردن  خلاصه شده یعنی آن طور که باید خدا را نشناخته ایم.در مقاله ای خواندم که 16 متفکر بزرگ به این سوال که هدف زندگی چیست پاسخ داده اند.یکی از آنها گفته بود شاد بودن هدف زندگی است، اینکه سعی کنیم در سختی های زندگی روحیه خودمان را حفظ کنیم و شادی را به دیگران هدیه دهیم.اما به نظرم هدف زندگی خیلی هم پیچیده نیست.خدمت به دیگران، عشق بی‌قید و شرط میتواند هدف زندگی باشد.برای من، وجود هزاران  احساس خوب که در تمام مدت عمرم در این سیاره وجود دارد، دلیل خیلی خوبی برای زندگی است.</description>
                <category>einaky</category>
                <author>einaky</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jul 2020 11:44:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انشا درختی که پا در هواست</title>
                <link>https://virgool.io/@einaky/%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-bdjhmacjtjog</link>
                <description>انشا درختی که پا در هواست?زنگ آخر، درس نگارش داشتیم، معلم نگارش از ما خواسته بود که به حیاط مدرسه برویم و خیلی دقیق به حیاط مدرسه نگاه کنیم.بعد از حدود 10 دقیقه ای که در حیاط مدرسه بودیم، مجدد به کلاس برگشتیم.معلم به ما گفت هر کدام از شما، از زاویه دید خود از حیاط یک انشا بنویسید.در حیاط مدرسه، چیزی که توجه من را بیشتر به خودش جلب کرده بود، درختی بود که کنار آب خوری قرار داشت.در تصور خودم درخت را وارونه تصور کردم، تصور جالبی بود.درختی که برگهایش روی زمین و  ریشه هایش در هوا پخش شده بود.ریشه های که در هم پیچیده شده بودند و صحنه های وحشتناکی را ایجاد کرده بودند.نمیتوانستم تصور کنم که درخت وارونه چطور می تواند زنده بماند.شاید فقط زمانی که باران میبارید میتوانست تشنگی خود را رفع کند و آب را به برگ هایش برساند.اما درخت وارونه بیشتر از انکه برگ هایش از نور افتاب استفاده کند، ریشه هایش آفتاب را می بیند.درخت پا در هوا فقط تنظیمات خودش را بهم نمیریخت بلکه پرندگانی را هم که بر روی شاخه هایش لانه ساخته بود گمراه می کرد.بیچاره پرنده ها که نمیدانستند الان باید کجا لانه بسازند.آسمان که همیشه بالای سرش بوده حالا در زیر پاهایش گسترده شده و روی سرش که همیشه فضایی باز و هوایی خوش بوده حالا زمینی سفت و سخت است.دنیای وارونه دنیای عجیبی است.</description>
                <category>einaky</category>
                <author>einaky</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jul 2020 11:43:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان فضول را بردند جهنم</title>
                <link>https://virgool.io/@einaky/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B6%D9%88%D9%84-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%AF-%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85-nfzjferhzmyk</link>
                <description>داستان فضول را بردند جهنم?حتما این داستان رو شنیدید که فضول رو بردند جهنم گفت: واخ واخ چرا اینجا انقدر گرمه؟گفتند: حالا کجاش رو دیدی! چنان گرمایی نشانت بدهیم که دود از گوشهات بیرون بزنه!فضول گفت: مگه من چکار کردم؟گفتند: فضولی در کار مردم.فضول دیگری رو بردند جهنم. گفت اینجا زمین متری چند؟ زمینش مسکونی یا تجاری؟وقتی نشست یه گوشه از جهنم و بدنش سوخت گفت: آخ آخ آخ فک نکنم مسکونی باشه حتما تجاریه!البته خیلی گرمه فک کنم بشه برا تنور نانوایی ازش استفاده کرد،این طور نیست؟فضول سوم رو بردند جهنم گفت: به به چقدر آدم ینجا هست.چرا اومدن اینجا؟گفتند: چون فضولی کردند؟گفت: فضولی چیه؟گفتند: دخالت توی کار مردم.گفت: چه کار بدی، زشته این کارا. حالا چند وقت هست که اینجان؟ کی میرن؟ توی کار کیا فضولی می کردن؟گفتند: فضول رو بردند جهنم گفت هیزمش تره.گفت: خوب چرا هیزم تر؟ مگه هیزم خشک نبود و این ماجرا تکرار و تکرار و تکرار شد.آدم های فضول هیچ وقت از فضولیشون دست نمی کشن.</description>
                <category>einaky</category>
                <author>einaky</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jul 2020 11:42:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازنویسی سگی بر لب جوی استخوانی یافت</title>
                <link>https://virgool.io/@einaky/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%B3%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%84%D8%A8-%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA-oejao1avb1z8</link>
                <description>بازنویسی سگی بر لب جوی استخوانی یافت?متن حکایت:«سگی بر لب جوی،استخوانی یافت.چندان که در دهان گرفت.عکس آن را بدید.پنداشت که دیگری است.به شره (طمع)دهان باز کرد تا آن را نیز از روی آب برگیرد.آنچه در دهان بود به باد داد»کلیله و دمنهبازنویسی حکایت:در دامنه کوه های زاگرس، روستایی خوش آب و هوا قرار داشت. مردم روستا با دامداری و کشاورزی روزگار می گذراندند.رحیم یکی از ساکنان این روستا بود که شغلش چوپانی بود.او هر روز گله گوسفندان را به چَرا می برد و برای محافظت از گوسفندان، سگی را همراه گله به دامنه کوه می برد.روزی که رحیم گوسفندان را به چَرا برده بود، سگ این طرف و آن طرف را برای پیدا کردن تکه ای استخوان بو می کرد.تا اینکه در نزدیکی یک برکه، استخوانی را دید، استخوان را به دندان گرفت اما همین که خواست از روی برکه بپرد، تصویر خود را در آب دید.سگ که تصور می کرد استخوان دیگری در برکه هست، دهانش را باز کرد تا آن تکه استخوان را هم بردارد اما، استخوانی را هم که به دندان گرفته بود در آب افتاد.طمع سگ باعث شد،آن تکه استخوانی را هم که داشت از دست بدهد.</description>
                <category>einaky</category>
                <author>einaky</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jul 2020 11:41:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ضرب المثل کار نیکو کردن از پر کردن است</title>
                <link>https://virgool.io/@einaky/%D8%B6%D8%B1%D8%A8-%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%AB%D9%84-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%86%DB%8C%DA%A9%D9%88-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-vfywexv0t3fb</link>
                <description>ضرب المثل کار نیکو کردن از پر کردن است?وقتی کلاس ششم دبستان بودم، یکی از همکلاسی هایم اصلا توجهی به درس نداشت.همیشه هم در جواب معلم می گفت من درس میخوانم ولی نمیدانم که چرا نمیتوانم به سوالات جواب دهم.رفته رفته دانش آموز تنبل کلاس در درس ها پیشرفت زیادی کرد تا آنجا که یک روز که پرسش کلاسی داشتیم به همه سوالات جواب داد.دانش آموزان با تعجب به او نگاه می کردند،کم مانده بود از تعجب شاخ در بیاوریم. همه بی اختیار برای او دست زدند.آن روز معلم گفت: کار نیکو کردن از پر کردن است، از معلم پرسیدم منظورتان از این جمله چیست؟معلم توضیح داد که این یک ضرب المثل است که به ماجرای بهرام گور، پادشاه ساسانی و کنیزکِ چینی اش اشاره دارد.منظور آن است که برای به دست آوردن نتیجه ی خوب و موفق در هر کاری باید تلاش، کوشش و تمرین زیاد داشت.موفقیت در هر کاری زمانی حاصل می شود که با تمرین و مُمارست زیاد بر آن کار تسلط پیدا کنیم و بتوانیم درست و به موقع آن را انجام دهیم.معلم به ما گفت دلیل اینکه امروز از این ضرب المثل استفاده کردم این بود که به شما بگویم با تمرین و تلاش زیاد در هر کاری می توان موفق بود حتی اگر آن کار در ظاهر غیر ممکن به نظر برسد.</description>
                <category>einaky</category>
                <author>einaky</author>
                <pubDate>Thu, 23 Jul 2020 17:21:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازنویسی از تو حرکت از خدا برکت</title>
                <link>https://virgool.io/@einaky/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%DA%A9%D8%AA-qvhmmqofnccr</link>
                <description>بازنویسی از تو حرکت از خدا برکت?در گوشه ای از این کره خاکی، در روستایی سرسبز و خوش آب و هوا در خانواده ای کوچک دو پسر متولد شدند.این دو پسر را اکبر و رضا نامیدند، روزها می گذشت و این دو برادر در کنار یکدیگر قد می کشیدند و بزرگ می شدند.پدر آنها به کار کشاورزی مشغول بود و مادرشان در کارهای کشاورزی به پدر کمک زیادی می کرد.رضا از کودکی در کارها کمک رسان پدر و مادر بود اما اکبر می گفت چرا این همه زحمت می کشید؟خدایی که ما را آفریده روزی ما را هم می رساند، نیازی به کار کردن و زحمت کشیدن ما نیست.اما رضا عقیده ی دیگری داشت؛ او می گفت در اینکه خدا روزی رسان است شکی نیست اما بنده هم باید برای به دست آوردن روزی تلاش کند.دو برادر بر سر این موضوع همیشه در حال جر و بحث بودند.تا اینکه یک روز پدرشان به آنها گفت شما دیگر بزرگ شده اید باید بروید و به دنبال کار بگردید.من زمینی دارم که سال هاست هیچ بذری در آن نکاشته ام، آن زمین را به شما می دهم تا در آن به کشاورزی مشغول شوید.اکبر و رضا رفتند تا زمین کشاورزی را از نزدیک ببینند، زمین خشک و بدون آب و علف بود.اکبر تا چشمش به زمین افتاد گفت: یعنی ما میخواهیم از این زمین روزی خود را در بیاوریم!من که میدانم خدا روزی من را می رساند پس چرا خودم را به زحمت بیندازم و در این زمین کار کنم و عرق بریزم.رضا به تنهایی شروع به کار روی زمین کرد، او شب و روز کار می کرد و زمین را شخم می زد.بعد از تلاش های شبانه روزی و کاشت بذر منتظر بارش باران بود و دعا می کرد که خداوند با باراش باران به کمکش بیاید.بله باران بارید و بعد از مدتی آن زمین خشک و بی آب و علف به زمینی سرسبز و پر از محصول تبدیل شد.رضا به اکبر گفت یادت هست که این زمین چقدر خشک بود؟ من شروع به کار کردم و خداوند هم لطفش را شامل حال من کرد.این است که می گویند از تو حرکت و از خدا برکت.خدا می گوید اول تو کاری را شروع کن و بعد من به کار تو برکت می دهم و روزی تو را می رسانم.</description>
                <category>einaky</category>
                <author>einaky</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jul 2020 23:53:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه باد آورده را باد می برد</title>
                <link>https://virgool.io/@einaky/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%AF-ededcnibrgbt</link>
                <description>شب یلدا بود و همه خانه پدربزرگ جمع شده بودیم.این رسم هر ساله بود که در هنگام ورود به خانه پدربزرگ همگی باید موبایل مان را درون سبد جلوی در قرار می دادیم و بعد وارد  می شدیم.بعد از خوردن شام، همگی در اتاق، کنار پدربزرگ و مادربزرگ نشسته بودیم.پدر بزرگ همیشه شاهنامه می خواند، از داستان های کهن ایرانی برایمان می گفت، شعر می خواند و یا تاریخچه ضرب المثل های ایرانی را برایمان می گفت.پدر و عمویم درباره یکی از دوستانشان صحبت می کردند که یک شبه زندگیش از این رو به آن رو شده بود.ماجرا از این قرار بود که یکی از همکارانشان در مسیر خانه یک کیف پر از پول و طلا پیدا می کند و آن را با خود به خانه می برد.همکار پدرم با این فکر که این پول کمکی از طرف خداست، بدون اینکه به دنبال صاحب کیف بگردد، همه پول و طلاها را خرج کرد و یک شبه وضع زندگیش تغییر کرد.وقتی صحبت های پدرم تمام شد، پدربزرگم گفت باد آورده را باد می برد.از پدربزرگم پرسیدم منظورتان چیست؟پدربزرگ گفت این یک ضرب المثل قدیمی است. در روزگاران قدیم خسرو پرویز با سپاه بزرگی به روم حمله می کند.بعد از مدتی پهلوانان ایرانی پایتخت روم را فتح می کنند، رومی ها از ترس اینکه طلا و جواهراتشان به دست ایرانی ها نیوفتد، آنها را درون صندوق هایی می گذارند و با کشتی به نقاط دور میفرستند تا در فرصتی مناسب دوباره آنها را به کشورشان برگردانند.چند دقیقه بعد از اینکه کشتی ها در دریا به حرکت در می آیند، از شانس بدشان، هوا طوفانی می شود، بارش باران به حدی بود که کشتی ها از مسیر اصلی منحرف می شوند و به سمت مرز ایران تغییر مسیر می دهند.ایرانی ها که کشتی های پر از طلا و جواهر را می بینند شروع به شادمانی می کنند.خسرو پرویز هم دستور می دهد تا جواهرات را به خزانه تحویل دهند.بعد از مدتی به خسرو پرویز خبر می دهند که از خزانه دزدی شده و همه اموال به سرقت رفته است.خسرو پرویز خطاب به همسرش می گوید: باد آورده را باد می برد.از آن دوران اگر پول یا ثروتی بدون زحمت به دست کسی برسد، ضرب المثل باد آورده را باد می برد، برایش به کار می برند.</description>
                <category>einaky</category>
                <author>einaky</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jul 2020 23:43:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انشا جانشین سازی پروانه</title>
                <link>https://virgool.io/@einaky/%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-xhd3ouwmubmd</link>
                <description>?مقدمه: تا به حال به دنیا از چشم یک پروانه نگاه نکرده بودم، دوست داشتم این حس را تجربه کنم و خود را یک پروانه تصور کنم.بدنه ی انشا: شاید اولین بار که به این فکر افتادم، زمانی بود که به گردش علمی رفته بودیم.من کلاس ششم دبستان بودم. یکی از روزهای زیبای پاییز بود، حیاط مدرسه حسابی شلوغ بود.به همراه دوستانم به موزه علم و طبیعت رفتیم، حیوانات زیادی را دیدم، گوزن، شیر، کفتار، روباه، انواع پرنده ها، حشرات، گنجشک و…چشمم به یک تابلو بسیار زیبا افتاد، وقتی به تابلو نزدیک شدم از تعجب خشکم زد.این تابلو زیبا را با پروانه های ریز و درشت درست کرده بودند.خودم را جای یکی از آنها گذاشتم، وقتی که کرم کوچکی بودم و دور خود پیله ای تنیدم.آنقدر در آن پیله ماندم تا بالاخره احساس کردم دیگر آن پیله برایم کوچک است و به هوایی تازه برای نفس کشیدن نیاز دارم.کم کم از پیله ی تاریک خودم خارج شدم، اولین چیزی که برایم زیبایی داشت روشنایی بود.هر چه بیشتر از پیله خارج میشدم حس بهتری داشتم، میخواستم مثل قبل دوباره روی زمین بخزم اما متوجه شدم که بدنم دیگر مثل سابق نیست.دو بال زیبا و رنگارنگ داشتم، الان دیگر میتوانستم پرواز کنم و به همه جا بروم.اولین تجربه پروازم بسیار هیجان انگیز بود، زمینی رنگا رنگ، هوای دلپذیر.بال میزدم و به هر کجا که میخواستم میرفتم، روی گل ها می نشستم و شهد گل ها را می مکیدم.چقدر دنیای من با زندگی گذشته فرق کرده بود، هیچ وقت دوست نداشتم بیهوده از این دنیا بروم.آرزوی من زمانی تحقق پیدا کرد که من را در زمان مرگ تحت شرایطی خاص، در تابلویی زیبا در کنار دوستان دیگرم قرار دادند و حالا افراد زیادی ساعت ها محو تماشای زیبایی من می شوند.من پاداش صبرم را گرفته بودم، از خزیدن روی زمین و زندگی محدود حالا به اوج رسیده بودم و در آسمان ها پرواز می کردم،از دنیای تاریک پیله حالا به روشنایی رسیده بودم.وقتی معلم دستش را روی شانه ام گذاشت و صدایم زد به دنیای خودم برگشتم و با پروانه در آن قاب زیبا خدا حافظی کردم.نتیجه : زندگی پروانه ها پر از درس هایی است که میتوانیم در زندگیمان از آن ها استفاده کنیم، پروانه به ما می آموزد که پایان شب سیه سپید است.</description>
                <category>einaky</category>
                <author>einaky</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jul 2020 23:40:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازنویسی تو نیکی می کن و در دجله انداز</title>
                <link>https://virgool.io/@einaky/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D9%86%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86-%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%AC%D9%84%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2-lr98ui8ulvrx</link>
                <description>بازنویسی تو نیکی می کن و در دجله انداز?در نزدیکی ساحل رود دجله، خانه ای کوچک اما زیبا وجود داشت که ساکنان آن پیرمرد و پیر زنی مهربان بودند.سال ها بود که فرزندانشان ازدواج کرده بودند و آن دو حالا در کنار هم، در آن خانه زیبا زندگی می کردند.یکی از سرگرمی های این زن و مرد این بود که غروب آفتاب را در ساحل رود دجله تماشا کنند، به همین دلیل هر روز نزدیک غروب مقداری غذا با خود برمیداشتند و به کنار ساحل می رفتند.آن دو حتی به ماهی های رود دجله هم فکر می کردند و در حالی که غروب زیبای آفتاب را تماشا می کردند، مقداری نان خرد کرده و برای ماهی می ریختند.ماهی ها هم به وجود آنها عادت کرده بودند و منتظر آمدن آنها می شدند، روزی آن دو قصد زیارت کردند، وسایل خود را جمع کردند و راهی سفر شدند.گذشتن از بیابان تنها قسمت سخت سفر برای آنها بود، بعد از مدتی که قدم به بیابان گذاشتند، احساس کردند راه را گم کرده اند،گم شدن در بیابان، ذخیره آب و غذای آنها را هم کم کرده بود، هر دو آنها دست به آسمان بردند و از خدا خواستند که آنها را از آن بیابان نجات دهد.مدتی گذشت تا اینکه اسب سواری را از دور دیدند، در ابتدا فکر کردند که سراب است اما وقتی اسب سوار به آنها آب و غذا داد و کمی حالشان بهتر شد فهمیدند که این همان تکه های نانی بود  که آنها هر روز در دجله می ریختند و اکنون در این بیابان خدا آن نیکی ها را با آن ها باز گرداند.</description>
                <category>einaky</category>
                <author>einaky</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jul 2020 23:35:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انشا درباره ایستاده ام، ایستاده ای…</title>
                <link>https://virgool.io/@einaky/%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-lrvvw8lpr2kt</link>
                <description>توضیحاتانشا درباره ایستاده ام، ایستاده ای، ایستاده ایم، جنگلیم، تن به صندلی شدن نداده ایم.?مقدمه: باید در مقابل سختی ها ایستادگی کرد تا هر باد و طوفانی ما را از پای در نیاورد.بدنه ی انشا: آنچه یک جنگل را می سازد یک درخت نیست، بلکه هزاران درخت است؛درختان می دانند که بودن در کنار یکدیگر آنها را در مقابل هر حادثه ای مقاوم می کند.بارها تک درختانی که در مقابل تند باد ها تاب نیاورده اند را دیده ام،اما هیچ گاه ندیده ام کمر یک جنگل در مقابل تند باد حوادث بشکند.آنها درکنار یکدیگر،ایستاده اند، ریشه هایشان در اعماق خاک به هم گره خورده است، شاخه هایشان دست در دست هم داده اند و محکم و استوار در کنار هم زندگی می کنند.رمز ایستادگی جنگل اتحاد تک تک درختانش است.وقتی پدربزرگم از هشت سال دفاع مقدس برایم صحبت می کرد، به یاد جنگل افتادم، پدر بزرگ می گفت در آن سال ها با کمترین تجهیزات و وسایل دفاعی در مقابل دشمن ایستادگی کردند.افراد زیادی همانند یک سرو سد راه تانک های دشمن شدند اما اجازه ندادند که دشمن هویت کشور را از بین ببرد.در خیال خود کشورم را همانند جنگلی تصور کردم که هر قومیتی نوعی درخت تنومند این جنگل بود، قومیت هایی که در خاک این کشور ریشه دوانده اند و دست در دست هم استوار ایستاده اند.ایستاده ام، ایستاده ای؛ ایستاده ایم، جنگلیم، تن به صندلی شدن نمی دهیم.</description>
                <category>einaky</category>
                <author>einaky</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jul 2020 23:33:17 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>