<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ela</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ela</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:33:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/13265/avatar/3FUy0u.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ela</title>
            <link>https://virgool.io/@ela</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گربه ها مثل ما فکر نمیکنند</title>
                <link>https://virgool.io/@ela/%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%85%D8%A7-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-m9t6x0keig07</link>
                <description>توی خیابان فتح, سه روز پیش ساعت 7 صبح بود که یه گربه مرده گوشه  خیابون افتاده بود انقدر بد تصادف کرده بود که سرش دیده نمیشد.امروز روز چهارم بود  که  با که ماشین از کنارش رد میشدم, دیدم که ازش یه پوست مونده که چسبیده به  زمین.نه کاری به مردنش دارم نه اینکه چرا هیچ کس جسد حیوون ها رو بر نمیداره,حتی بندازه تو آشغالی .فقط به این فکر میکنم که هروز ی که گذشت  آیا روح گربه منتظر این بود که کسی برش  داره یا این خزوعلات و امید های واهی به دیگران فقط ساخته پرداخته ذهن منه...به نظرم گربه ها این مسایل رو خیلی زودتر ازین برای خودشون حل میکنن این ما ادم ها هستیم که از بچگی یک سری ارزش مثل هم نوع دوستی و مهربونی و کمک به دیگران رو میکنن تو مغزمون...بعدم که بزرگ میشی و میبینی  که اگه بخوای مستقل شی اگه بخوای رو پای خودت وایستی  اگه بخوای برای یادگیری وقت بزاری....یا اگه دوستات تو این مسیرن....باید یه مدت دور این چیز ها رو خط بکشی...خودت باشی و خودت... نه برات مهم باشه که مادر دوستت تو کرونا مرده نه دوستت براش مهم باشه که آیا تو ازش خبر میگیری یا نه؟یک جوری نا امیدی از دیگران... یا توقع نداشتن ازشون... یک جور رهایی عجیب ...که میفهمی از اول اخر این دنیا خودتیو خودت... و خیلی خیلی خوش شانس خواهی بود اگه قبل از مرگت هنوز فرهنگ دفن و کفن مد باشه ...که نکنه دور از جونت جسدت چند روز یه گوشه بیفته . درست مثل گربه  تو خیابون فتح...به نظرم یه خوشبختی که ما ادم ها هنوز تو 2021 داریم اینکه وقتی میمیریم یکی میاد کارامون رو انجام میده.... ولی اینو میدونم که تو کشورهای پیشرفته ادم ها مثل گربه داستان میدونن که کسی قرار نیست بیاد...از قبل یه وصیت مینویسن با یه شرکت مسیول مراسم تدفینم هماهنگ میکنن و پولشم میدن وکیل بده....ما هم خیلی راهی تا اونجا نداریم...حداقل منی که همیشه از بچگی تو مراسم های تدفین پای ثابت بودم تا همه ناراحت نشن اینو میخواستم که مرده ام واس کسی دردسر درست نکنه...فکر کنم یه شرکت تاسیس کنم به اسم &quot;بدرقه&quot; با شعار تبلیغاتی &quot;ما همیشه کنارتیم مخصوصا وقتی که نیستی&quot;</description>
                <category>ela</category>
                <author>ela</author>
                <pubDate>Wed, 13 Oct 2021 09:39:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا حالا فال گرفتی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ela/%D8%AA%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D9%81%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%DB%8C-uueaykoph3su</link>
                <description>اشا رو که یادتونه،همون دوستم که باهاش خیلی میریم چای میخوریم،اشا ،خیلی اهل طالع بینی و فاله،هر وقت تو زندگیش حس میکنه همه مسیر ها به روش بسته شدن میره سراغ فالگیر،چون حس میکنه واقعا همه چی از کنترل خودش خارجه و تسلطی نداره به زندگیش،این بار که اشا یه فال قهوه گرفته بود اونم تلفنی،ازین میگفت که فالگیره از پشت تلفن اسم و سرگذشت سه تا از ادم های اصلی زندگیشو گفته.راستش منم مو به تنم سیخ شد.خیلی ترسیدم از حجم واقعیتی که گفته بود..  من هیچ وقت فال نگرفتم،بزرگترین دلیلشم زندگی نگار بود...نگار یبار رفته بود فال طاروت بگیره،فالگیره گفته بود از ازدواج اولت خیر نمیبینی و زندگی دومیت محشر میشه،الان نگار هر وقت با شوهرش بحثش میشه،پاهاش سست میشه و یاد حرف اون فالگیره میفته،.میگه پس قسمتمه.خیلی ترسناکه،پذیریش واقعیت،یا چیزی به اسم اینکه خوب پس سرنوشتمه.خیلی تلخه...اصن چرا باید سرنوشت من این شکلی باشه،چرا این همه باید منفعل باشم،این حرف هارو وقتی به خودم میگفتم که با پارلا تو تاکسی نشسته بودیم،راننده تاکسی‌که پیرمرد شیطون بود برای اینکه سر صحبت رو باز کنه،بهمون گفت من از چهره ادم ها میتونم زندگیشونو بخونم...پارلا هیجان زده شد و‌گفت:خوب اخر‌من چی میشه؟راننده گفت:تو‌با یه پولدار ازدواج میکنی و از ایران میری...بعد یه نگاه عجیبی به من کرد،بهم گفت:تو رو نمیدونم،اگه بخواد بشه یجوری میشه که همه انگشت به دهان میمونن،اگه نخواد بشه همیشه همینجوری میمونه.زندگیتو میگم...از اون روز شاید چهار سال میگذره،هنوز حرفش منو‌میترسونه...از اینکه زندگیم و‌خودم پا در هوا و معلق باشیم میترسم...همه کارم‌مکینم که اینجوری نشه...پارلا هم از ایران نرفته،تو یه شرکت برنامه نویس شده...منم دارم اروم حرکت میکنم،وای نستادم ،دارم میرم سمت زندگی انگشت به دهان کننده،ولی کی میدونه چقدر تا اونجا راهه؟</description>
                <category>ela</category>
                <author>ela</author>
                <pubDate>Tue, 22 Jun 2021 14:58:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جای من بودی چیکار میکردی؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ela/%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-%DA%86%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C-gndsuxc6ylxe</link>
                <description>چند روز پیش،مینا دخترداییم یه پستی برام فرستاده بود که توش نوشته بود کلمه: Mamihlapinatapiبه عنوان سخت ترین معنی تو کتاب گینس ثبت شده ،معنیشم میشه:«نگاهی که دو نفر به یکدیگر میکنند،و انتظار دارن طرف مقابل حرف دلش را بزنه،اما هیچ کدوم حرفی نمیزنند.»بهش گفتم وای من چقدر ازین نگاه ها تو زندگیم داشتم..دردناک ترینش وقتی بود که علی پسر همسایه بالاییمون واسه درس ریاضی میمود پیش من..بابای علی یه مرد چهل ساله خوش بر روعه،مامانشم یه زن تیپیکال ایرانی..تیپیکال که میگم یعنی زندگیش اینجوره که اگه بابای علی بمیره،مامان علی رو بهزیستی باید به سرپرستی قبول کنه.نه سواد انچنانی داره،نه هنر انچنانی،نه روابط انچنانی..بارها بهش گفتم که برو درستو ادامه بده،یا یه هنری یاد بگیر...ولی کل روزش،صرف صحبت راجب زندگی جاری هاشه...محسن اقا ،بابای علی ،مدیر عامله شرکته .وچند سال پیش ،یبار که بهش گفته بودم یه کتاب اموزشی برای علی بگیره،یه ورق المیینیومی تو کتاب پیدا کردم که لاش یه چیزی مثل قره قورت بود.سریع ورقه رو برداشتم و کتابو گرفتم دستمو شروع کردم درس دادن.هفته بعدش ،مامان علی اومده بود خونمون،داشت به مامانم میگفت که کل وسایلشونو عوض کردنو میخوان خونه بزرگتر بگیرن.امتحانات پایان ترم علی بودکه رفتم خونشون،گوشی محسن اقا دست علی بود که سوالای ریاضی رو حل کنیم،نوتیفیکیشن واتس اپش اومد بالا و دیدم ای داد بیداد«زنی که تو شرکتش به اسم سرایدار براش کار میکنه ،پیام عاشقانه فرستاده»گوشی رو جمع کردم با علی سریع سوال ها رو جواب دادیمو از خونشون زدم‌بیرون،اخه شب جلسه مدیرای ساختمون بوداونم‌خونه ما.همه همسایه ها از بوی عجیبی که چند وقته تو ساختمون پیچیده بود، مینالیدن،و‌من نمیتونستم چشممو از محسن اقا بردارم.....از اون روزا شش ساله میگذره،.محسن اقا میدونه که همه ساختمون میدونن معتاده،مامان علی همه جا نشسته راجبش حرف زده...علی هم یروزی خبر دار میشه...منم شش ساله،که اون ورق المینیومی رو نگه داشتم...یادمه اون موقع محسن اقا هروز میومد دم درمون میگفت چیزی لای کتاب نمونده،یروز میگفت میشه کتابو بدین من بخونم؟و‌من و اون سه ثانیه سکوت میکردیم و همین سخت ترین نگاه رو بهم داشتیم...نگاه بی کلامی‌که پشتش کلی حرفه...نمیدونم مقصر منم؟،مادر علیه؟یا خانواده محسن اقا،که جز غصه خوردن کاری نمیکنن براش.ولی میدونم که خودشم دیگه ازین وضعیت خسته شده،از باج دادن به زنشو وسایل خونه رو عوض کردن که هروز سرش داد نزنه «معتاد»از نا امیدی که همه وجودشو گرفته،از چرت هایی که تو‌جلسات ساختمون‌میزنه و همسایه ها بهش میخندن ، از زن سرایداری که پولشو‌کشید بالا و الان برا خودش کسی شده ،از شرکتی که برشکسته شد..یااز اطرافیانی که میخوان ولی نمیدونن چجوری بهش کمک کن...بعد به این فکر‌میکنم اگه محسن اقا یروزی لای کتاب های علی ،یه ورقه المینیومی پیدا کنه چه حسی بهش دست میده؟ایا برای علی کاری میکنه؟یا فقط یه نگاه... mamihlpaiبهش میندازه...اگه واقعا حساب و کتابی تو دنیا باشه،اگه یروز یکی بیاد بگه برای محسن اقا چیکار کردی؟چی جوابشو بدم؟؟؟یا اگه محسن اقا یروز بمیره،مامان علی چیکار کنه؟یا خود علی تکلیفش چی میشه؟.تو دلم‌میگم شهاب حسینی «همیشه راه حل ادامه دادن یه پایان تلخ نیست،گاهی تحمل تلخی تا ابده...تحمل محسن اقا که پشت فرمون چرت میزنه و علی که امتحان هاش گردنه منه،چون نمیتونم زنگ بزنم پلیس و بگم علی من بودم باباتو فرستادم اونجا....شما جای من بودین چیکار میکردین؟</description>
                <category>ela</category>
                <author>ela</author>
                <pubDate>Wed, 16 Jun 2021 22:33:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهنم(زندگی )تو‌چه شکلیه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ela/%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%DA%86%D9%87-%D8%B4%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%87-kclohr4p68gc</link>
                <description>دیروز،یه ویدو از ارش استیلاف میدیدم که میگفت:«ارزش تو چقدره؟؟»جوابشم این بود که هر چیز که در جستجوی اونی اونی!!بعد نونیفکیشن واتس اپ اومد:پارسا بود،پسر خاله بیست و شش سالم که دو ماهی هست دنبال کار میگرده،کلی زبان بلده و لیسانس مهندسی سراسری داره...ساعت مصاحبه پارسا ده و نیم صبح بود ،ولی تا دوازده و نیم نشسته بود که مدیر بیاد،بعدم نگهبانی میگه وقت مصاحبت بعد تایم نماز و ناهاره...پارسا همونجا فرم مصاحبه رو پاره میکنه و‌میزنه بیرون...همونجا بهش زنگ زدم،گفتم شب بیاحرف میزنیم...ادامه ویدو رو‌میبینم که میگه «هر‌چیز‌که در‌جستجوی‌اونی..»بعد دایرکت اینستام پیام میاد،میبینم نگاره.نگار ،داره تو امریکا مطب جدیدشو‌میزنه،ازدواج کرده و‌یه بچه داره و ازاین ناراحت بود که مادر شوهرش تو تعطیلات گفته:مطب!!بچه جنوب شهرو ازین غلطا...دوباره صدای ارش استیلاف...ارزش تو‌چقدره؟؟؟ویدو رو برای نگار میفرستم،و یه عالمه باهاش حرف میزنم...ولی میدونم که حرف اصلیم نیست..ساعت سه ظهر میشه،گلاره تو تلگرام بهم پیام میده،گلاره یکی از شاگردای زمان کنکورمه،الان بیست و سه سالشه و یه شرکت کار میکنه،هروز برام اسکرین شات میفرسته که مشتریای شرکت بهش پیشنهاد دوستی میدن،مشتری های چهل و پنج ساله و متاهل...و این موضوع مثل شکنجست براش..صدای ارش میاد تو‌گوشم:«ارزش تو‌چقدره گلاره؟»بعد میبینم که هفته اخر ماهه،تقریبا چند روز دیگه یه اس ام اس برام میاد ،اس ام اس حقوق وزارت کاری که میگه ارزش تو روزی انقدره!!!بعد صدای ارش و مدیر شرکت ،پارسا و مادر شوهر گلاره و مرد متاهل چهل و پنج ساله و کارمند حقوق بگیر همه با هم تو‌گوشم‌میپیچه...مدیر شرکت:ارزش تو‌،به پارتی و سابقه‌کارته..مادر شوهر نگار:ارزش تو ،به منطقه زندگیته!مرد چهل و پنج ساله:ارزش تو ،به جنسیتته !وزارت کار:ارزش تو، روزی صد هزار تومنه!گوشی رو پرت میکنم رو‌مبل،خیلی وقته ازش خسته شدم،از این همه ارتباطی که برام ایجاد میکنه،این همه حس مسولیت...بعد یاد «دارن هاردی »میفتم که تو اثر مرکب‌میگه:ارزش ساعتی تو‌چقدره؟هر ساعت از زندگیت چقدر می ارزه؟میگم اگه جراح پلاستیک بودم انقدر...اگه مدیر بودم....اگه کشاورز بودم....ساعت شش عصر میشه،شیوا بهم‌زنگ‌ میزنه،بچه محل پایه پیاده روری که مامان بابای بیسواد داشت و‌الان دندونپزشکه..با هم میریم پیاده روی .تو ذهنم زنگ میزنم به ارش استیلاف بهش میگم:ارش ،ارزش من جنسیت من نیست،محل زندگیم نیست،حساب بانکی بابام نیست،ظاهرم نیست،ارزش من قدر تلاشم ،قدر همتم‌برای خواسته هام و ارزوهامه،قدر‌جنگیدم‌برای زندگی،حتی به شرط نرسیدن...حتی به بهای نداشتن و‌نشدن...شب میشه پارسا میاد خونمون بهش میگم:خیلی مردی،ارزش تو به اینه که صبح ساعت شش پاشدی، دو ساعت راه رفتی،دوساعت منتظر موندی،حتی اگه نشد..به گلاره پیام میدم:میگم ارزش تو ،نه گفتن به زندگی راحته،مرسی که میجنگی برای خواستت برای استقلالت..بعد میرم رو‌مبل دراز میکشم و به این فکر‌میکنم که کاش ما ادم ها همدیگرو کمتر به خاطر دستاورد ها،داشته ها و نداشته ها اذیت کنیم...به این فکر‌میکنم خوب من که ادم مذهبی نیستم ولی میدونم وقتی که دارم میمیرم یه تصویر بهم نشون میدن که میگه الهه:این جایگاهی که میتونستی تو دنیا به دست بیاری ولی چون تنبلی کردی، نرسیدی...این جهنم توعه،جهنم فرق بین ادمیه که میتونستی باشی و الان هستی...زندگی‌که میتونستی بسازی و الان داریش...«جهنم ،فرق بین ادمیه که فرش زیر پاشو‌ میفروشه میره مسافرت و ادمی که با بیست تا النگو تو حسرت سفر به مکه میمیره.»</description>
                <category>ela</category>
                <author>ela</author>
                <pubDate>Wed, 16 Jun 2021 15:09:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کار کردن چقدر ارزشش رو داره؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ela/%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4%D8%B4-%D8%B1%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-cch1fn3atoc8</link>
                <description>فرسایش سرنوشت حتمی ماامروز روز پنجمیه که ساعت ۷ عصر لباسمو‌میپوشم،ماشین رو در‌میارم و‌مامانو‌میبرم‌فیزیوتراپی..سه ماهی شده که دیگه از درد شونه راستش و‌کشیدگی‌تاندون به سطوح اومده...ماه پیش دکترش گفت«اگه کارهایی که میگم رو انجام ندی، دچار سندروم دست منجمد میشی»گوگل میگه دست منجمد یعنی یه تیکه از بدنت عین سنگ بشه و نتونی تکونش بدی...ساعت۵ .۷شده،برای مامان نوبت میگیرم،امروز‌باید بره کابین ۴ چون لیزر داره،میام بیرون،میشینم تو ماشین،صفحه صد و پنجاه کتاب «چیرگی»امتوش نوشته برای اینکه تو یه کار ماهر شین باید پنج الی هفت سال از عمرتونو پاش بزارین،روزی پنج ساعت بشینن و تمرکز کنین...ذهنم میره پیش پسر ۲۵ ساله ای که روز اول تو فیزوتراپی دیدم،مچ دست و گردنش از کار با لب تاپ اسیب دیده بود.یا دختر هفده ساله ای که سر تربیت بدنی دیسک کمر گرفته بود...به خودم میگم یعنی رابرت گرین وقتی میگه هر روز پنج ساعت بشین سر یه هدفی،اینم میدونسته که دکترا میگن هر شش ساعت یه جا نشستن برای عضله های بدن ،عین خود کشی میمونه؟میدونسته نسل مادر من نه تنها پنج سال ،که عمرشونو پای خانه داری گذاشتن؟یا نسل من که همش سرشون تو‌گوشی و‌کتاب و لپ تابه؟یا ارایشگرا و دندون پزشکا؟یا کول برا؟به این ها فکر‌میکرده که قراره یروزی نوبت فیزوتراپی بگیرن؟یا به بابای دوستم که بعد یه عمری گچ تخته خوردن،نه تنها میره فیزوتراپی که مشکل ریه ام داره؟جدی یاد گرفتن یه مهارت و گذروندن زندگی از طریق اون چقدر می ارزه؟درسته که ما چه بخوایم چه نخوایم فرسایش سرنوشت همگیمونه،ولی مراقب از خودمون خیلی با ارزشتره...اینستاگرام رو باز میکنم توی یه پیج بیزینسی‌یه پستی بود که تعریف مردم از ثروت و تعریف واقعی از ثروت رو میگه.تعریف مردم از ثروت:گوشی ایفون،ماشین مدل بالا،خونه لوکسو تعریف واقعی ثروت:سرمایه گذاری،داشتن درامد خودکار،وقت ازاد برای سفر و سلامتی هست...به خودم‌میام ، میگم واقعا نسل ما چقدر ثروتمنده؟!</description>
                <category>ela</category>
                <author>ela</author>
                <pubDate>Mon, 14 Jun 2021 16:42:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هزار راه نرفته،هزار کار نکرده...</title>
                <link>https://virgool.io/@ela/%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%86%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-ikzoi6bx6cyo</link>
                <description>روستای یاجلومن ازون دسته ادم هاییم که فامیلیشون پسوند داره...معمولا پسوند نشون دهنده تعلق داشتن به یک شهر یا فرهنگ یا هر چیز دیگه ایه....پسوند فامیلی من«یاجلو» هست،بارها و‌بارها تو‌اینترنت و‌فرهنگ ‌نامه ها سرچ کردم،ولی چیزی جز روستایی در اردبیل ،شهرستان نمین پیدا نکردم....مگه میشه یه پسوند این همه بی معنی باشه؟این همه بی محتوا؟مگه میشه یه سرزمین این همه بی خاطره باشه؟،یا بی نشونه!!!...اهالی یاجلو اکثرا زمیندار بودن و به علت خشکسالی مهاجر شدن،یعنی ادم هایی همیشه دور از وطن ولی با استعداد وفق بالا...هفت نسل قبل و‌هفت نسل بعدشون،تاجر و فروشنده های قهارین،استاد معامله،عاشق پول و رقابت،از نظر مالی تامین،سلطان بی عاطفگی و تمسخرفقراهمشون یه پا ایلان ماسک فراری از دانشگاهن،بزرگترین افتخار این خاندان،داشتن یک مدرک دکترا است،که اونم خواهر خودم گرفته...وقتی به تاریخ این سرزمین نگاه میکنم، زمین های پدری رها شده ای میبینم که سالی یکبار عدس و‌جو‌میدن، این منطقه خالی از سکنه شده کمتر از بیست خانوار توش زندگی میکنن...فرهنگ غالبش کار شدید و پول پرستیه ، تجارت و‌زمینداری و....بعد به خودم نگاه میکنم،به خواسته هام ،به اینکه چرا من یه عالمه کار دلم میخواد انجام بدم و یک عالمه کار انجام دادم که کسی ازین اهالی حتی به ذهنشم خطور نکرده،وقتی که اولین بار دره نوردیو تجربه کردم یا پرش از ارتفاع یا کمپ تو شب تاریک ،یا دست نوشته های رومن گاری رو خوندم ،یا هوش مصنوعی ...یه عالمه تصویر از جلو چشمم رد شد...تصویر عمه ام ایپک ناز،یا گلار یا تصویر مادر بزرگم توران...تصویر عموم مالک که یه بیابونگرد بوده یا امید علی چوپان...حس کردم همشون از من میخوان جاشون زندگی کنم....همیشه برام سوال بود؟چرا موج سواری دوست دارم ولی خط چشم کشیدن نه؟چرا دوست دارم فضا نورد شم ولی یه مادر نه؟چرا دلم میخواد جهانگرد شم ولی خانه نشین نه؟؟؟بعد به خودم میام،میبینم صفحه گوشیم رو لوکیشن یاجلوعه، به روستای یاجلو یکبار دیگه نگاه میکنم،و به خودم میگم من نماد زندگی نکرده چندین نسل این روستام،نماد ارزوهای دفن شده زن هاش،نماد هیج جا رو ندیدن و فقط کار کردن مرد هاش،من این سبک زندگی رو مدیون این جماعتم...جماعتی که شاید حتی خواستن رو یاد نگرفته بودن...یا هزار دلیل دیگه...به خودم میگم الهه این ها فقط خواسته تو نیست،تو این زندگی رو انتخاب نکردی،این سبک زندگی تو رو انتخاب کرده....الان دیگه معنی یاجلو رو کاملا میدونم...یاجلو یعنی هزار راه نرفته...هزار کار نکرده....پی نوشت:اگرچه ادم هایی میشناسم که پسوند سرزمین هایی رو دارن که خطه دانشمند زاده ها و‌حکیم ها و طبیب ها بوده،،، ولی باز هم هیچ خواسته ای‌ندارن،خواسته های ما «انتخاب ها ی خودمون»هستن،و ژن و‌گذشته و هر‌چیز‌دیگه انچنان تاثیری روشون ندارن...این فقط یک‌جواب از هزار جواب به سوال همیشیگیم بود«اینکه چرا من این سبک زندگی رو دوست دارم ،؟بود»</description>
                <category>ela</category>
                <author>ela</author>
                <pubDate>Mon, 14 Jun 2021 02:26:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگیت تو شصت سالگی چه شکلیه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ela/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D9%88-%D8%B4%D8%B5%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%DA%86%D9%87-%D8%B4%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%87-zyayuhue27zs</link>
                <description>فکر کنم یک سال و‌نیمی‌شده،هر ماه یکبار تقریبا تلفن خونه زنگ میخوره،مامان گوشی رو بر میداره و میگه :عه ،باورم نمیشه،اخه طفلک مریضم بود...خدا بیامرزش... تو دیدیش؟قبل رفتن .؟؟هفته پیش باهاش حرف زدما....لعنت به من که نرفتم ببینمش..شاید تو این مدت بالای سی یا چهل تا از همدوره ای هاش بخاطر کرونا،یا هر دلیل دیگه ای از دنیا رفتن...معمولا اولین کاری که میکنه تلفن رو قطع میکنه،میره میشینه رو مبل...ماهواره رو روشن میکنه ..و میبینی بالای پنج ساعته که حرف نزده...،بعد من گوشیمو بر میدارم تا براش ویدو کال بگیرم نوه هاشو ببینه،قبل اینکه جواب بدن میگه:«اره دیگه نوبتیم باشه،نوبت زندگی کردن این هاست»این روز ها به این فکر‌میکنم‌که شصت و‌سه سالگی چه شکلیه؟این که از کساهایی که دوستشون داری به هزارو‌یک دلیل و گاهی بی دلیل چون دیگه حوصله خودتم نداری،دور‌میفتی و هروز خبر رفتن یکیشونو‌میشنوی؟؟چقدر سن غم انگیزیه،چقدر پر ترسه،،!اینکه دیگه کم کم داره نوبت منم میشه؟اینکه دنیا همش سراب بوده،خانواده و رفیق و‌عشق همش سرگرمی‌بوده و‌فقط خودم‌موندمو خودم؟؟اینکه همه چیزهایی که برات مهم بودن،باورشون داشتی تو‌سایه مرگ‌دیگه بی معنین؟اینکه همش بگی‌که چی ؟همین روزا نوبت منه.زندگی‌چقدر ترسناک ،خالی و سرشار از هیچیه...الان که به خودم نگاه میکنم،میبینم که قرار نیست شصت و‌سه ساله بشم تا این حس هارو تجربه کنم،نسل ما تو‌سن بیست سالگیم‌طمع روابط از دست داده رو چشیده...طمع دور افتادن ها یا بی خبری از هم...تنها راه ارتباطیمون شاید فضای مجازی باشه...،برای هر کدوم از ما تو یه سنی به هر دلیلی بالاخره دنیا رنگ و لعابش رو از دست داده و‌یجوری تموم شده...وهیچ کس‌نمیدونه کی این اتفاق براش افتاد یا قراره بیفته...به خودم‌میگم «هر چیزی که از دست بدی،یه چیز به دست می اری»قانون پایستگی داشته ها...،دوباره امید هست،دوباره میشه به دنیا باور‌داشت،میشه ساخت...به شصت و‌سه سالگیم فکر‌میکنم و‌به خودم‌قول میدم که همه زندگیمو رها نکنم و‌مرگ عزیزانم زندگیمو تلخ کنه،قول میدم که تا اخرین نفس زندگی‌کنم،حتی به جای کسانی که رفتن و دیگه نیستن...چون میدونم «زندگی خیلی خیلی قوی‌تر از ماست»دلم میخواد حتی اگه روزی خبر رفتن عزیزی رو‌شنیدم حداقل تو ارتفاع هشت هزار‌متری بگم،عزیز دل اینم بیاد تو...این صعودم تقدیم به تو...</description>
                <category>ela</category>
                <author>ela</author>
                <pubDate>Mon, 14 Jun 2021 00:52:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خود کشی دسته جمعی،پایان ظلم</title>
                <link>https://virgool.io/@ela/%D8%AE%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B8%D9%84%D9%85-oio8lza7djkq</link>
                <description>داشتم توی عمارت  چرخ میزدم، همه جارو نگاه میکردم...رو دیوارا نوشته بود که عمارت چند هزار سال قدمت داره،توی گوگل که سرچ میکردم نوشته بود صاحبش شاه عباس صفوی صاحب ۴۰۰ زن‌ بوده..یه لحظه وایستادم، فکرم رفت پیش افرد نقش اصلی سریال handmaids Taleافرد تو‌ دوره ای زندگی میکنه که افراد ثروتمند فرماندار خطاب میشن،و‌ امثال افرد خدمتکار...خدمتکارا تابع دستورات فرمانداران،فرماندر ها متاهلن و‌خدمتکار ها تا ابد باید مجرد باشن،هر گونه تجاوز روحی و جسمی از طرف فرماندار ها قانونیه،.خدمتکارها باید برای فرماندار بچه بیارن، و کل فرایند باید جلو‌چشم زن فرماندار صورت بگیره، و‌ وقتی امثال افرد بچه دار شدن و دوره شیر دهی تموم‌شد ، تا زایمان بعدی باهاشون عین زباله رفتار میشه.... هیچ وقت صحنه ای رو که هر دو زن بهم‌نگاه میکنن و چشمهاشون پر اشکه،(انگار دارن بخاطر ظلمی که در حقشون شده یا ظلمی که در حق هم میکنن با هم همدردی میکنن )رو یادم نمیره.تمام داستان زندگی افرد تو این موضوع خلاصه نمیشه و خاطراتش بین زمان حال و‌گذشته مرور میشن،زمانی که یک زن ازاد و‌مستقله و زمانی که یک خدمتکاره....در هر دو‌حالت افرد ازادی رو تجربه نمیکنه و ....»وقتی به دیواره های عمارت نگاه میکردم با خودم میگفتم اگه تمام زن ها و‌مرد هایی که در طول تاریخ این حجم از ظلم رو‌تجربه کردن ،مثل دلفین ها خود کشی دسته جمعی میکردن ،دیگه این همه فرماندار بی رحم نداشتیم....و هیچ ظالمی متولد نمیشد...دوستم صدام میکنه،به خودم‌میام ،میرم میشینم لب حوض و با خودم میگم یعنی توی این عمارت زنی بوده که زندگیش شبیه افرد باشه؟؟؟</description>
                <category>ela</category>
                <author>ela</author>
                <pubDate>Sat, 05 Jun 2021 04:16:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چای، درمان  رویاهای بر باد رفته!!!!!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@ela/%DA%86%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-y2flyxztyrpk</link>
                <description>در وصف ایران‌ و‌نرسیدنبا اشا تو کافه نشسته بودیم .‌منتظر چایی.اگه بخوان یه چیزی‌رو ‌راجب ‌من‌ بگن،میگن :الا عاشق چاییه. ..اگه بخوان جایی از من یاد کنن،میگن :عجب چاییه،کاش الا اینجا بود...اشا‌ میدونه من عاشق چاییم و‌ما با هم تور کافه گردی میزاریم و فقطم میریم چای میخوریم،،،معمولا همه ادم ها وقتی میرن رستوران چیزی رو‌ سفارش میدن که تو خونشون نیست ،ولی من یه همیشگی دارم که اونم اسمش چاییه...اگه سالاد سزار باشه،چای هم‌باید باشه..اگه سوپ باشه...بازماگه بیف استراگانوفم باشه ...بعدش باید چایی باشه...کتاب ژن خود خواه رو‌که میخوندم، میگفت ژن ها میخوان دووم داشته باشن،عادت چای خوردن من از ژن های پدر مادرمه،میدونم که من یه جسمم که یکی ‌از وظیفه هاش نگه داشتن و ادامه دادن راه های نرفته اون هاست...این دست خودم نیست تقصیر «ژن »هاست،انگار بهم تحمیل میکنن...ده ساله که بابام دیگه تو این دنیا نیست، و من امانتدار «ژن»هاش شدم تمام کارهایی که میکنم انگار خواسته های اونه، بابام اسمش امیر بود و امیر عاشق ورزش ،عاشق شوخ طبعی و‌دیونه چایی و‌سیگار‌بعدش...تو این ده سال گرایش عجیبی به ورزش پیدا کردم،کوه میرم ،دره نوردی میکنم،دوچرخه سواری میکنم و‌انگار امیر درونم اینجوری راضی میشه..اینجاست که «ژن های »مادرم حسودیشون میشه و‌میگن دیگه باید قرمه سبزی بپزی و خونه رو جارو کنی.من همیشه هر وقت میخوام این کارها رو کنم کلی قاطی‌میکنم‌که ای بابا حیف عمر،حیف وقت، ولی باید تعادل خواسته های گیسو و امیر رو حفظ کنم.گیسو اسم مادرمه،زنی کهوقتی پانزده سالم شد... تصمیم گرفتم که زندگیم هیچ وقت شبیهش نشه،زنی‌که بزرگترین دستاوردش خونه ی تمیز،قرمه سبزی زبانزد و پسرای قوی بود که به دنیا اورده بود...گیسو عاشق فیلم هندی و ابراهیم تاتلیسه،الان که پا به سن گذاشته تازه فهمیده، میشده جور دیگه ایم‌زندگی کنه.غروب های جمعه که همه بچه های گیسو سر زندگیشونن یه غم عجیبی تو‌چشماش میبینم که منو یاد این جمله چارلز بوکوفسکی‌میندازه«من با استعداد بودم، یعنی هستم، بعضی وقت ها به دست هایم نگاه میکنم و فکر‌میکنم پیانیست بزرگی شوم یا چیز دیگر،ولی دست هایم چه کار کرده اند؟ یک جایم را خارانده اند، بند کفش بسته اند، سیفون کشیده اند.،دست هایم را حرام کردم... همینطور ذهنم را..»در ادامه جملش باید بگم «همینطور زندگیم را» تو سرزمینی که ما زندگی میکنیم من تبدیل شدم به دختری سر شار از زندگی‌نکرده.... نه انچنان بلدم قرمه سبزی درست کنم و نه شدم موسس شرکت اپل...اینم روش من بود به ادامه دادن راه «ژن های گیسو»....</description>
                <category>ela</category>
                <author>ela</author>
                <pubDate>Tue, 01 Jun 2021 00:36:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن امروزی مجله نیست،سراب است!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@ela/%D8%B2%D9%86-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D9%84%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-wft4dhgra6e5</link>
                <description>جلوی اینه وایمیستم تا با این لباس عکس‌بگیرم،خودمو یه دختر بیست ساله قاجاری میبینم،که دلش میخواد اسمش فخر الزمان باشه.(به یاد سریال شب دهم)میرم به  چند صد سال پیش و فخرالزمان رو میبینم که نشسته لب پنجره،لپ هاشو سرخاب کشیده و‌دامن چین چین پوشیده،به این فکر میکنم که اونموقع دلم  چی میخواست و چجوری بودم، فخرالزمان هر روز لب پنجره میشینه و‌بجای زندگی کردن رویاهاش،رویاهاشو خیال میکنه،میدونه که حق درس خوندن نداره،و تمام سرمایش ظاهر و‌زیباییشه...شنیده بود ملکه انگلستان هروز با اب یخ  صورتشو میشوره تا خوشگلتر شه،هروز اینکارو میکنه تا مرد زندگیش بیاد،تا بتونه زندگیشو  زندگی کنه،میدونه باید اشپزیش و بچه داریش خوب باشه،قدرت بدنی مراقبت از بچه هاشو داشته باشه تا استانداردای جامعشو‌بگیره و هویتش رو به رخ بکشه.........صدای نوتیفیکشن گوشیم میاد قبل اینکه برم سراغش با خودم میگم من هیچ وقت دلم نمیخواست یه دختر تو «دوره قاجار »باشم به نظرم فخرالزمان خیلی افسردست و زندگیش روتینه.من همیشه دلم میخواست یه دختر امروزی باشم که با دامن کوتاه و تیشرت بره دانشگاه،با پسرا فوتبال بازی کنه و استادیوم‌بره برای تشویق،بلند بخنده و شوخی کنه ،حرص دخترایی که مثل فخرالزمان خودشونو سانسور میکنن تا انتخاب بشن رو در بیاره....لبخند میاد رو‌لبمو‌خوشحال به خودم میگم چه خوب که خیلی دیرتر از فخرالزمان به دنیا اومدم..گوشیمو بر میدارم و  میرم اینستاگرام و‌شروع میکنم به گشتن،همش زنهایی رو‌میبینم که یا دارن ویدو اشپزی میزارن،یا خانه داری و بچه داری یا ویدو ارایشی یا از رموز‌شوهر داری میگن..و یا از رموز زیبایی...یهو حس میکنم تو یه سیاه چالم و خودمو فخرالزمان رو تو یه  جا میبینم...فخرالزمان بهم میخنده و میگه «من ،خود توام، و زن امروزی یه تیتر روزنامه و‌یه سراب بیشتر نیست»یهو چشمام باز میشه و میبینم که حق با اونه،زندگی و فرهنگ ما مثل یه  خونه  خیلی قدیمی یا یه درخت ریشه داره که فقط طی سال ها رنگ و لعابش عوض میشه...خونه همون خونست و درخت  همون درخت....گوشی‌رو‌میندازم رو مبل ،ومیرم‌سمت تلویزون و‌میبینم کلی زن و دختر تو فلسطین کشته شدن و دوباره خنده فخرالزمان میاد جلو چشمم ...با خودم میگم انگار هممون تو«عصر حجر »گیر کردیم و نمیخوایم باور کنیم که ازش رها نمیشیم... نه دلم میخواد دختر امروزی باشم نه دختر قاجاری دلم میخواد  تو دنیایی زندگی کنم به بکری و صمیمت فرهنگی مردم صحراهای امازون و به روشنفکری دانشمندای  سیلیکون ولیدلم میخواد ساده زندگی کنم ولی رو به جلو...</description>
                <category>ela</category>
                <author>ela</author>
                <pubDate>Sun, 30 May 2021 07:16:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱۴ سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@ela/%DB%B1%DB%B4-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-u3wtxrwaqe3y</link>
                <description>امروز پارسا بچه برادرم امتحان انشا داشت،پارسا یه پسر چهارده ساله تیر ماهیه که یک و سال و نیمه به برکت وجود کرونا رنگ مدرسه رو ندیده،بچه خانواده دوستیو و فراری از کارهای تکراری و‌خسته کنندس،عاشق گیم نت و سواد کامپیوتری بالایی داره.من هر وقت نشونه ای از تغییر یا هنجار شکنی توش میبینم بطور ناخود اگاه ذهنم فلش بک میزنه به چهارده سالگی خودم ،یاد پریسا تو‌کلاس هنر میفتم،دختر اروم و نازی که دست به قلمش عالی بود و با وجود اینکه من شاگرد اول بودم رقیبش تو هنر نمیشدم ،من با کپی میشدم هیجده و اون با نگاه کردن و طرح زدن بیست میگرفت،چهره ملایمی داشت و صدای دخترونه،بر عکس منو نبیلو دوستم(ما همو به فامیلی صدا میکردیم)که صدامون حنجره پاره کن بود..بعد از چند ماه دیدم بقل دستی پریسا جاشو عوض کرده،پروانه که شیطون مدرسه ما بود ازین حرف میزد که پریسا رو با یه پسر دیده،،،دوره ما همکلامی با پسر مثل قتل تو روز روشن بود ،اونم اگه پروانه ای بود که جاسوسیتو به مدیر مدرسه میکرد...دی ماه شد و دیگه پریسا مدرسه نیومد...خیلی چیزای عجیب غریب راجبش شنیدم ...چند سال بعدم یه فیلم ساختن به اسم«من ترانه پانزده سال دارم»که به قول نیبیلو داستان زندگی پریسا بود....دوباره به پارسا نگاه میکنم،هروز موهاشو سشوار میکشه،یاد صبح های مدرسه میفتم کلی پسر که بوی وکس و ژل میدادن صف وایستاده بودن تو راه مدرسه....به خودم میگم «پارسا»هم میتوست به پسر تو دوره ما باشه،همشون یه مدلن...کنارش وایمیستمو بغلش میکنم،،تو دلم میگم «خیلی دوستت دارم و دلم نمیخواد سرنوشتت مثل پریسا بشه،یا مثل رضا پسر کوچه پشتی که درس و ول کرد و معتاد شد، دلم میخواد زندگیت مثل کریس رونالدو بشه...»اخه پارسا خیلی فوتبال دوست داره ولی صدقه سر قرتی بازی نوجونی اونم ول کرده..وای میستم کنار ،به خودم میگم الهه تو و‌امثال توام عین پدر و مادرتین،کاری نکردین که بچه های دهه هشتاد و نود ازادتر زندگی کنن،برای فرهنگ بهتر نجنگیدین همینطور عقب افتاده موندین که دهه نود هم وقتی تو راه مدرسه با یه دختر همکلام‌شه عاقبتش بشه توبیخ مدیر...پس مقصر تویی..نه اینترنت...نه اینستاگرام...</description>
                <category>ela</category>
                <author>ela</author>
                <pubDate>Sun, 30 May 2021 07:05:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگران نباش،گاهی ۱۰ سال طول  میکشه تا اتفاق بیفته!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@ela/%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DB%B1%DB%B0-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%B7%D9%88%D9%84-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%B4%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82-%D8%A8%DB%8C%D9%81%D8%AA%D9%87-k3mjddv1recv</link>
                <description>بعد ۴ یا ۵ سال کار مترجمی‌ همزمان و بازرگانی و فروش یروز‌که تو‌مترو بودم دیدم همه ماسک‌زدن،خوب‌مثل اینکه کرونا اومده...منی که همیشه دلم میخواست یه کار داشته باشم که محبور‌نباشم ۸صبح کارت بزنم داشتم‌به ارزوم‌میرسیدم.خیر سرم‌کامپیوتر خونده بودمو ازین فرصت میشد استفاده کنم که هم دور‌کاری کنم هم پایتون بخونم....یه سال گذشت و دور‌کار‌نشدیم الان سال دومه دیگه بخاطر شرایط دور‌کار‌شدیم ولی بیممونم‌قطع شد چون شرکت نمیخواست تعهدی داشته باشه عوضش حقوقمون چند برابر شد... منم با چرخ زدن تو لینک لین یه شرکتی پیدا کردم که خیر سرم‌برم کار اموزی پایتون،از روز اول مصاحبه حس‌کردم سر کارم،خیلی شرکت کثیف و‌قدیمی بود همه چی نا مرتب.مسول بک اندش هم که میخواست من پایتون یاد بگیرم خودش یه ادمیه که هنوز مردده و تا اخر سال میخواد از ایران بره.چند روز اول که همش خودم خوندمو بعدشم تعطیلات عید شد،خوشحال بودم که بالاخره بعد این همه سال هم کار تجارتمو دارم هم دارم تو رشته خودم وقت میزارم بالاخره دنیا داره تو‌این سمت پیش میره،خلاصه از من خوندن و از دوره کار اموزی هیچی در‌نیومدن، فعلا هم‌که دولت دور‌ کاری اعلام کرده. و‌ دیگه حضوری نمیرم اونجا...ولی ناراحتیم ازینه که چرا بعد این همه وقت هنوز اتفاق نمیفته،چرا چیزی‌که همیشه میخوای اینقدر ازت دور‌میفته،یجا خونده بودم اگه ارزوی‌چیزی‌رو‌داری لابد دلیلی داره ،تو‌ارزو‌ رو انتخاب نمیکنی ،اون تورو انتخاب میکنه،چرا بیخیال این داستان نمیشم شاید تا الان پنجمین باره کار اموزی‌که امتحان‌میکنم‌بدرد نخوره،هر سریم‌مجبور‌شدم‌یه فیلد رو‌برم‌یبار‌فرانت اند الانم‌که پایتون ،کلا کار حوزه وب دوست دارم،ولی چرا نمیشه بعد ۵ سال هنوز‌نشده،چون همیشه مجبور بودم‌برم‌سر کار،الان که دیگه کارم‌دست خودمه چرا اینجوریه،خیلی از دست مسول بک اند شرکته ناراحتم‌صبح‌بهش پیام دادم که تسک‌بدین برای این ده روز ،پیام داده من فعلا درگیر یه پروژه دیگم.خوب منم از اسفند درگیر شدم‌،وقت گذاشتم....چرا یجای درست درمون واس کاراموزی برنامه نویسی نیست چرا همه چی انقدر شلخته است،واقعا کار کردن تو این حوزه انقدر سخته؟؟؟؟من زبان انگلیسیم‌خوبه الان پایتون و‌فلسک‌رو در‌حد ابتدایی بلدمو‌دو تا کتاب تموم کردم و چنتا تسکم این شرکته زدم ولی اگه واقعا جای خوبی برای کار اموزی میشناسین معرفی کنین.</description>
                <category>ela</category>
                <author>ela</author>
                <pubDate>Tue, 13 Apr 2021 20:39:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ کس تنها نیست,تا وقتی که گوشی داره</title>
                <link>https://virgool.io/@ela/%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%A9%D8%B3-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%AA%D8%A7-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-rovufye26eff</link>
                <description> یک روز صبح از خواب پا میشی و میبینی صفحه گوشیت بالا نمیاد اگه مشکل باتری نباشه, متخصصای علا الدین و پایتخت میگن هاردت سوخته!وقتی سیم کارتتم بشکنه تازه میشی تام هنگس تو فیلم forest gum.نه از کسی خبر داری!نه میشه به کسی زنگ زد؟نه میتونی تو خیابون از کسی تلفن بگیری!نه کیوسک تلفن هست؟من دوره های تر ک  مجازی زیاد داشتم ولی توصیه می کنم یه دوره ترک گوشی بزارین.یه روز بدون گوشی برین بیرون و سعی کنین کاراتون رو هندل کنین!زندگی تو تهران بدون گوشی مثل این میمونه پولاتو تو فرودگاه برزیل گم کرده باشی!نه میتونی با کسی حرف بزنی!نه میتونی یه گوشه بشینی...تو فود کورت چهار سو وتنها بدون گوشی بشینین یا تو خیابون یا تاکسی...اگه گوشیتونو چک نکنین ملت حس میکنن دیونه ای زامبی چیزی هستین!(تجربه خودمه)بعد روز دوم شروع میکنین دوستای واقعی یا کسایی که حس میکردین سرنوشت و بود و نبودتون براشون فرق داره رو لیست میکنین.خیلی خوشحال نشین تعدادششون زیاد نیست!بخش تلخش اینه که من خودم عاشق استقلال فردیم اینکه تنها بتونی از پس کارات بر بیای...ولی زندگی بی گوشی مث اینه که تو یه جزیره افتادی و رها شدی...(و جالب اینجاست که چرا ما انسان ها عمیقا دوستدار تنهایی و از طرفی محکوم به تنهایی هستیم..موقع تولد مرگ خواب درون عمیق ترین لایه های ذهن فقط و فقط خودمونیم...کاش پروژه های netbrainیا شبکه های مغزی واقعا اجرایی شن و بتونی همزمان با چنتا ادم راجب یه چیز مشترک فکر کنی و به نتیجه برسی...)خیلی بده که میفهمی ما بدون ارتباط هیچ چیزی نیستیم!هیچی...ما یه موجودی هستیم که فردیتمون هم تو جمع معنی میده!شاید الان معنی افرینش(خلق کردن) برام قابل درکتره...فکر کن یه عالمه قدرت و توانایی و حس و کلمه و ...داری  وهیچکی ازش خبر درا نی!چیکار میکنی؟میشینی یه چیزی خلق  میکنی که تو رو ببینه و بشناسه...یه مستندی میدیدم راجب اینکه آد م هارو 72 ساعت تو یه اتاق سفید پر نور تنها میزارن...بدون ساعت و هیچ وسیله ای برای پر کردن وقت,بدون اینکه گذر شب و روز رو بفهمن..غریب به 98 درصدشون یه افسردگی آنی رو بعد 40 ساعت اولیه داشتن و بعد تموم شدن دوره اعتراف کردن که یک سری تعریف های اولیه براشون تغییر کرده...حس اینکه تک و تنها تو یه جا باشی و از هیچی خبر نداشته باشی ...حس یه ادم تبعید شده یا حس یه سلول انفرادی که 20 سال توشی...اگه به اینا فکر کنیم...دیگه  قدر یک سری ارتباطارو بیشتر میدونیم...و در اخر اینکه منو بگو که برای زندگی تو مریخ ثبت نام کرده بودم...حالا میفهمم چقدر دلم برای زمین و بی رحمی هاش,خونریزی هاش و جنگ هاش...(تمام دلایل ثبت نامم)تنگ می شد..فکر کن هرشب زمین رو از مریخ نگاه میکردمو از خودم میپرسیدم واقعا من اونجا بودن رو تجربه کردم؟یه خاطره هم بگم:سر درس پایگاه داده از استادم پرسیدم واسه زندگی بدون برق آماده ای؟شمام به این سوال جواب بدین تا شاید مطلب بعدی رو نوشتم....</description>
                <category>ela</category>
                <author>ela</author>
                <pubDate>Sat, 27 Oct 2018 00:38:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>