<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الهه ملک محمدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@elahe.malekmohammadi0</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 07:57:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/187463/avatar/6xCju0.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>الهه ملک محمدی</title>
            <link>https://virgool.io/@elahe.malekmohammadi0</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از به</title>
                <link>https://virgool.io/@elahe.malekmohammadi0/%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%87-sprbwz2baofm</link>
                <description>این را همین الان که دستم را گرفته‌ای و جوری نگاهم می‌کنی که انگار غریب و شگفت‌انگیزم برایت می‌نویسم. اول این اعتراف را؛ که  توی زندگی‌ام کم کارهای سخت نکرده‌ام. کم ندویده‌ام. چه از آن روزها که غربت را روی دوشم می‌انداختم و با خودم سوار اتوبوس می‌کردم و می‌بردم این گوشه و آن گوشه؛ تا بی‌قراری‌هایم را تسکین بدهم. و چه شب‌های درس خواندن و فکر و خیال کردن و گریستن و ستاره شمردن. اصلا نشسته‌ام و با خودم شب بیداری‌‌هایم را مرور می‌کنم. بعدش یاد می‌آورم از سحرخیزی‌های پی‌درپی‌. زل زدن‌هایم به طلوع خورشید در کرانه‌ی دریا. من خوشبخت‌تر از آدمک سیاره ب ۶۱۲ بودم. من هر روز صندلی‌ ماشینم را تکان می‌دادم برای دیدن طلوعی دوباره. با این همه دنیا همان روزها هم برایم رنج داشت. رنج ِ خواستن‌ها و نرسیدن‌ها. رنجِ ملامت کشیدن‌ها و حسرت خوردن‌‌ها. من سعادتمند‌ترین آدمی هستم که می‌شناسم؛ اما هیچ سعادتی را بی‌چاشنی رنج مزه نکرده‌ام. رنج را مثل قسمت و تقسیم کنار تمام سهم‌خواهی‌هایم از دنیا پذیرفته‌‌ام. و حالا که تو پنج انگشتت را دور یک انگشت من حلقه‌ کرده‌ای، رنجِ غریبی دارم که علتش در توست! نه برای اینکه خوابم کم شده، تنم ضعیف شده یا اینکه قلبم بیرون از تنم می‌تپد... نه. خانه‌ی این رنج ترسِ عمیقی است که از رنج‌های تو دارم. دیدن ناتوانی‌های تو، تویی که هنوز نمی‌دانی باید با دست‌هایت چه کار کنی، که هنوز زل زدن به منبعِ صدایی ‌که اسمت را تکرار می‌کند برایت سخت است و هیچ قدرتی جز حدس و گمانِ مادری خسته‌ برای فهماندن منظورت نداری...رنج من از تنهایی توست. از هستی و زمانِ تو. از پرتاب شدنت به جهان فانی. غلتیدنت‌ از لابه‌لای سلول‌های تنم به هزارتوی فلکِ مسخره‌باز. تو شاید این تنهایی را در خودت به جا نیاوری چون مادر داری. پدر داری. و آغوش‌های مهربانی هر روز تو را لمس و نوازش می‌کنند. اما من، منی که مادر توام و بعد  از خدا نزدیک‌ترینم به جسم و جان تو، نمی‌توانم آنقدر که دلگرم منی دلگرمِ خودم باشم. من دست‌هایت را گرفته‌ام اما می‌دانم که دست‌هایم کافی نیست. تو این را نمی‌دانی و آرامی. من اما در فروپاشی از این رنجم. اینکه چه بلایی به جانت خریده‌ام در این هستی‌. انگار بستری پهن کرده باشم برای نشاندن زخم‌هایی نو و دردهایی عمیق. هر بار که گریه می‌کنی، دلت می‌پیچد یا جای واکسنت‌ درد می‌کند؛ قلبم هزار تکه از هم می‌گسلد. من می‌دانم چطور رنج‌های خودم را به دوش بکشم اما راهی برای به‌دوش‌ کشیدن رنج‌های تو پیدا نمی‌کنم. که دل‌درد را بیرون بیاورم و بگذارم توی دل خودم. که جای تو سرما بخورم یا جای نیش پشه‌ات تن من را بخاراند. می‌خواهم هرچه رنج است از تن تو در بیاورم‌ و ببلعم‌. هر نفس را برایت مزه کنم و زلالترین‌ها را به جانِ شیرینت‌ برگردانم. می‌خواهم و می‌دانم که در توان من نیست.ببخش که روزی در این جهان، قرار است دلت بشکند، سرت درد بگیرد یا از چیزی ناامید شوی. تا روزی که خدا اجازه بدهد می‌مانم و تو را با همه‌ی غربت‌ها و تنهایی‌های این جهانی‌ات بغل می‌گیرم؛ جانِ مادر.</description>
                <category>الهه ملک محمدی</category>
                <author>الهه ملک محمدی</author>
                <pubDate>Wed, 22 Oct 2025 15:26:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفت می‌خواهمت؟ صلاح نبود!</title>
                <link>https://virgool.io/@elahe.malekmohammadi0/%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85%D8%AA-%D8%B5%D9%84%D8%A7%D8%AD-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-gctolj8rf49x</link>
                <description>آخر قصه‌‌ی تو آه نبودچشم‌هایت، اگر سیاه نبودپایت از کفش شیشه‌ای سر خوردروی پیشانی تو ماه نبودشاید از اولش برای تنتکنجِ آغوش او پناه نبوداهل رفتن نبود، ماندن هماصلا او اهل راه و چاه نبودپنجه در آسمان نمی‌کوبیدمستِ بالای قدِ ماه نبودبین شرم و هوس مردد بودسربه‌زیری، که سربه‌راه نبودطلب بخشش از خدا می‌کرداز گناهی، که اشتباه نبودگفت می‌بوسمت؟... خدا نگذاشتگفت می‌خواهمت؟... صلاح نبودالهه ملک محمدی</description>
                <category>الهه ملک محمدی</category>
                <author>الهه ملک محمدی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jan 2023 12:50:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چوپان راستگو</title>
                <link>https://virgool.io/@elahe.malekmohammadi0/%DA%86%D9%88%D9%BE%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D9%88-gdzswq4c7ddt</link>
                <description>اینجا بهشت! نبض خدا زیر ِ دست من،روزی هزار مرتبه تکرار می‌شودآنجا زمین! تو مانده‌ای و قاب ِ مرده‌ی این عکس‌ها که قسمت ِ دیوار می‌شوداینجا بهشت، فقر، فنا، عشق، معرفت...جایی شبیه قلب تو اما شلوغ‌ترمحشور می‌شوم به گلستان و بوستان*سعدی برام قصه بگوبی‌دروغ تر!لبخند می‌زنم به تو و گریه‌های تواز سرزمین گم شده‌ی پشت آینهمن آن طرف، تو این طرف، این عین کثرت استدر اوج وحدت من و تو، یک موازنه!وقتی به تیغ خودکشی‌ات خیره می‌شویمرگ تمام آینه‌ها را لحاظ کنبخشیده‌ای مرا و نبخشیده‌ام تو راای شاکی خصوصی مناعتراض کن!من اعتراف می‌کنم اینجا به چیدنتآن بنده‌ای که سیبِ خدا را نخواست، کو؟گرگی گرسنه گله‌ی من را دریده استاین بار توی قصه‌ی چوپان راستگوالهه ملک محمدی *جهان‌دیده بسیار گوید دروغ_سعدی</description>
                <category>الهه ملک محمدی</category>
                <author>الهه ملک محمدی</author>
                <pubDate>Mon, 05 Dec 2022 11:35:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه این‌همه پاییز را بهار کنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@elahe.malekmohammadi0/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D9%85-axl6dws3acqy</link>
                <description>چه حقه‌ای به سر ِ درد خود سوار کنم؟بگو کجا بگریزم؟ کجا فرار کنم؟چقدر بر سر ویرانه‌های این شانهکرورهای غم و داغ و گریه بار کنم؟کمی مجال بده تا دوباره زنده شومکه دانه دانه دلم را مگر انار کنمچگونه پیش نگاهت دوباره سبز شوم؟چگونه این همه پاییز را بهار کنم؟نشد که با تو یکی باشم و تمام شوم نشد که در شب آغوشت استتار کنمنشد. فدای سرت؛ پا‌به‌پا نکن، برگردکه تا ابد در ِ این خانه را حصار کنمتمام می شود این بازی ِ تمام شدهدلی نمانده که دیگر سرش قمار کنممگر تو روی بپوشی و فتنه برداریکه من قرار ندارم تو را فرار کنم...  الهه ملک محمدی *مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانیکه من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم _ سعدی</description>
                <category>الهه ملک محمدی</category>
                <author>الهه ملک محمدی</author>
                <pubDate>Sun, 25 Apr 2021 00:23:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر انسان سنگی‌ست بر گور پدرش</title>
                <link>https://virgool.io/@elahe.malekmohammadi0/%D9%87%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%B1-%DA%AF%D9%88%D8%B1-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D8%B4-ib6jbfpohicn</link>
                <description>:&quot;هر انسان سنگی‌ست بر گور پدرش&quot;روایت جلال در داستان &quot;سنگی بر گوری&quot; با این جمله آغاز می‌شود. جمله‌ای که نمایانگر حسرتی بزرگ برای جلال‌ آل‌‌ احمد است: نداشتن بچه!جلال می داند سنگی برای گور خودش ندارد؛ و می‌خواهد نشان بدهد که گرچه رنج بسیاری کشیده و حسرت‌های فراوانی خورده، اما در این لحظات که دارد راجع آن می‌اندیشد و می‌نویسد از این حسرت خالی‌ست.این داستان اگرچه سال‌ها پس از مرگ‌ آل احمد به چاپ رسیده، اما همچنان در حسب حال‌ نویسی کم‌نظیر است؛ و آنچه آن را متمایز می‌کند، چیزی فراتر از قلم جلال و سبک خاص اوست.صداقت یک نویسنده زمانی که از خودش و واقعیت‌های هولناک زندگی‌اش می‌نویسد این کتاب را به نوعی اعترافات تبدیل کرده. اعترافاتی که به سیاق نویسندگان مسیحی برای خالی شدن از حس گناه نیست.جسارت جلال در حسب حال نویسی زمانی که با تعلیق‌های فکری‌اش می‌آمیزد و بین افکار سنتی و مدرن مجادله می‌کند به نقطه‌ی اوج خود می‌رسد؛ و همین روایت «سنگی بر گوری» را -به عقیده‌ی من- به بهترین داستان از این نویسنده‌ی سرشناس تبدیل کرده است.الهه ملک محمدی</description>
                <category>الهه ملک محمدی</category>
                <author>الهه ملک محمدی</author>
                <pubDate>Mon, 29 Mar 2021 14:31:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راستش را اگر‌ نمی‌خواهی...</title>
                <link>https://virgool.io/@elahe.malekmohammadi0/%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-milyxofkzihu</link>
                <description>سرنوشت بدی‌ست، میدانی؟راه رفتن کنار حسرت‌هابعد از این زندگی نخواهم کرددرس پس می‌دهم به عبرت‌هایک نفر ماند، یک نفر هم رفت...قصه بود و نبود می‌خواهدرفتنش گردن تو، اما بازبی تو ماندن وجود می‌خواهدبی تو ماندم، ولی قرار نبودآخر قصه رفتنی بشویبگذری از تنی که با تو تنیدبا هر آواره‌ای تنی بشویمثل یک سایه مات و سرگردانبگذاری مرا به حال خودتمن تمام و کمال مال تو وتو تمام و کمال مال خودتمانده‌ام پای جای خالی تودختری سربه راه و افسردهنیستی و الهه‌ات تنهاستنیستی و الهه‌ات مردهداغ این عشق را گذاشته‌ایبه تبی تازه اعتیاد بیاروقت خندیدنش بخند؛ ولی گریه‌های مرا به یاد بیارمی‌روی تا نماند از این پس پیش پای نگاه من راهیمن به اندازه‌ی تو خوشبختمراستش را اگر نمی‌خواهیالهه ملک محمدی</description>
                <category>الهه ملک محمدی</category>
                <author>الهه ملک محمدی</author>
                <pubDate>Wed, 03 Mar 2021 08:46:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دخترک</title>
                <link>https://virgool.io/@elahe.malekmohammadi0/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9-gx9hvumql9n2</link>
                <description>عکس از مریم سعیدپوردخترک خسته بود و می‌پنداشتخستگی هم پدیده‌ای ذاتی‌ستدخترک ماند تا کسی برسد...دخترک پای چرخ خیاطی‌ستدخترک خواب عشق می‌دیدهبعد رویای بی هم‌آغوشیدخترک روی برف افتادهپای کبریت‌های خاموشیبا خودش فکر می‌کند بایدعشق را در خودش محک بزنددختر شاهزاده‌ها باشدگوشه‌ی قلعه غمبرک بزنددخترک کنج قلعه منتظر استاژدهایی سرش گماشته‌اندشهر خالی‌تر از شوالیه‌هاستبدکلاهی سرش گذاشته‌اندماند تا حفظ آبرو بکندگرچه یک عمر فکر رفتن بوددخترک هم الهه‌ای دیگردخترک نام دیگر من بودالهه ملک محمدی</description>
                <category>الهه ملک محمدی</category>
                <author>الهه ملک محمدی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Dec 2020 11:15:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش &quot;روح&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@elahe.malekmohammadi0/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B1%D9%88%D8%AD-usibbhno6fif</link>
                <description>Soul (2020)&quot;روح&quot; انیمیشنی در ستایش معنای زندگی‌ست. نزدیک‌ترین مضمون به غایتِ &quot;طعم گیلاس&quot;، که در کانسپت خود زیبایی برگی پاییزی را دست‌‌مایه‌ی امید به زندگی می‌کند. هرچه از شگفتی این استعاره بگویم کم است، چرا که اگر برگ‌ریزان در تمام دوران نمادی برای خزان و نشانی برای مرگ است، در #روح لحظه‌ی مواجهه با شگفتی هستی‌ست. زیبایی‌ای که در هراس از مرگ نیست، هنوز به ملال نیامیخته و به تنهایی از پس ِ معنای زندگی برمی‌آید.  چه روح بزرگی دارند پیامبرانی که اینطور جسورانه به تاجران موفقیت در جهان معاصر دهن‌کجی می‌کنند، و در قدردانی از دم غنیمت‌شماری همچین اثری می‌آفرینند.</description>
                <category>الهه ملک محمدی</category>
                <author>الهه ملک محمدی</author>
                <pubDate>Sun, 27 Dec 2020 21:16:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خالی‌تر از خانه</title>
                <link>https://virgool.io/@elahe.malekmohammadi0/%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-csj53xvraebl</link>
                <description>پارکینگ هایپر شلوغ بود. مثل تمام اول برج‌ها. مرد اما ماشین نداشت. تمام مسیر خانه تا هایپر را پیاده گز کرده بود. دلش می‌خواست برود جایی شلوغ. شلوغ‌ترین مکانی که می‌توانست ساعت پنج عصر روز جمعه برود. خودش را سپرده‌ بود دست پاهایش و حالا داشت از در ورودی هایپر وارد می‌شد. سبدهای بزرگ چرخ‌دار را دم در، پشت سر هم چیده بودند. زنی فرزندش را توی یکی از این سبدها نشانده بود و انگار که آمده باشند شهربازی برایش دودو چی‌چی می‌خواند. صدای خنده‌ی کودک پیچید و میان همهمه گم شد. مردم در دل هم می‌لولیدند. سبدهایشان با هم تصادف می‌کرد و تنه‌هایشان به‌هم می‌خورد. شلوغ بود. نه فقط صف مرغ و گوشت. حتی جلوی دکه‌ای که شکلات فله‌ای می‌فروخت، صف شده بود. مرد دستش را گذاشت توی جیبش. کارت عابربانک را در دست‌ فشرد. حقوق معوقه‌اش را یکجا ریخته بودند. حقوق دوماه عقب افتاده‌‌اش را. حواسش بود یخچال، از خود خانه خالی‌تر است. هرچند که معمولا گذرش به یخچال نمی‌افتاد. چهارصبح با صدای آلارم ساعت بیدار می‌شد و چهار و بیست دقیقه از خانه خارج می‌شد. تا ایستگاه اتوبوس پیاده می‌رفت و صبر می‌کرد تا اتوبوس پر شود از آدم‌های خواب آلوده. ساعت پنج و نیم به ایستگاه بعدی می‌رسید و ساعت شش به ایستگاه بی‌آرتی. در این ساعت دیگر ترافیک آدم‌ها و ماشین‌ها آن روی سگشان را نشانش می‌دادند. اگر خوش شانس می‌بود ساعت هفت وارد کارخانه می‌شد. صبحانه و ناهارش با کارخانه بود و شب را هم در یکی از ایستگاه‌ها خودش را فلافلی، سمبوسه‌ای، چیزی... مهمان می‌کرد. تا می‌رسید خانه ساعت از ده می‌گذشت و دیگر جز بالش و پتویی که بوی نا گرفته بودند از خانه نمی‌شناخت.واقعا اینجا چی می‌خوای؟ چی می‌خوای بخری؟میان همین سوال‌ها بود که تنه‌ی مردی به شانه‌اش کوبید. مرد جوانی بود که دست کودک شش ساله‌اش را گرفته بود و با دست دیگر سبد چرخ‌دار بزرگی را هل‌ می‌داد. حداقل ده سال از او جوان‌تر به نظر می‌رسید. تلفنش را بدون کمک دست با سرشانه به گوش‌هایش چسبانده بود و مشغول چشم چشم گفتن به صدای زنی پشت تلفن بود. صدا مرد جوان را هدایت می‌کرد. گوش هم تیز نمی‌کردی می‌شد چیزهایی بشنوی: 《آهان عسل! عسل آویشن بگیر》و مرد همزمان فرمان سبد را کج کرد سمت دکه‌ی عسل فروشی. زنی با لباس فرم به او نزدیک شد و پرسید از خواص عسل رویال چیزی می‌داند یا نه؟ یارو اما همچنان پای تلفن بود و کلافه به‌نظر می‌رسید‌. پسرک دستش را می‌کشید و نق می‌زد.《صبر کن بابا... صبر کن عه》دست پسرکش را رها کرد تا قاشق عسل را از دست فروشنده‌ی مصرّ بگیرد و امتحان کند. بچه ایستاد و زل زد به قفسه‌های تخم‌مرغ شانسی. پسِ کله‌اش را خاراند و انگار برای جن بسم‌الله خوانده باشند میان جمعیت راه افتاد و غیب شد. تمام این صحنه‌ها را دید زده بود. بیشتر از هرچیز اما صدای زنی که پای تلفن بود گوش‌هایش را تیز کرده بود. تمام آنچه می‌خواست انگار همین بود؛ صدای زنی که به او بگوید چه باید بخرد!دلش می‌خواست تلفن را بقاپد و بپرسد: 《خانم از نظر شما من چه باید بخرم؟؟》 و زن احتمالا جواب می‌داد: 《خب شما بروید سمت یخچال‌های بزرگ فروشگاه و غذاهای نیمه‌آماده بردارید. البته مصرف این‌جور غذاها مضر است و ما خودمان استفاده نمی‌کنیم اما شما تنها هستید و چاره‌ای ندارید. رابطه‌ی‌تان با کنسروها چطور هست؟ یا شاید بلدید غذا درست کنید؟ رابطه‌ی‌تان با عسل آویشن چطور است؟ می‌توانید هر صبح قبل اینکه بروید سمت ایستگاه اتوبوس یک قاشق بریزید توی آب‌جوش و با لیمو ترش تازه میل کنید.‌‌..》صدای زن اما دور و دور تر می‌شد. انقدر که دیگر همان جیغ جیغ‌های ضعیف هم به گوشش نرسید. مرد را دید که دنبال پسربچه افتاده و سراسیمه از دیگران سراغش را می‌گیرد. زن عسل‌فروش شیشه را که از عسل پرکرده بود با بی‌حوصلگی بارکد زد و هل داد توی سبد مرد جوان و مشغول صحبت با مشتری بعدی شد. سبد میان جمعیت جابه جا می‌شد. فکر کرد بهتر است سبد را بگیرد تا گم نشود. دسته‌ی سبد را لمس کرد و چند قدمی به جلو هل داد تا ببیند مرد بچه را پیدا کرده یا نه. سبد را نگاه کرد‌. کشک، سیب‌زمینی، پنیر، رب گوجه‌، مایع ظرفشویی، شکلات صبحانه، چی‌توز... همه‌ی این‌ها می‌توانست سفارش زنی باشد به او که در راه خانه بگیرد. حس کرد ضربان قلبش زیاد شده. دست‌هایش را روی دسته‌ی سبد فشار داد. دیگر نه خبری از صدای زن بود نه خبری از چشم‌چشم‌ گفتن‌های مرد؛ اما سبد هنوز اینجا بود. احتمالا مرد دیگر برنمی‌گشت. بچه را پیدا می‌کرد و بغل می‌گرفت و از فروشگاه می‌زد بی‌رون. دوباره گردن دراز کرد و چشم گرداند اما او را ندید. قدم هایش تندتر شده بود. سبد را میان جمعیت هل داد و دیگر جایی را نگاه نکرد. به چشم برهم‌زدنی خودش را دید که پای اولین صندوق ایستاده. با دست‌هایی که می‌لرزیدند دانه‌دانه خریدها را گذاشت روبه‌روی زن صندوقدار. کارت عابربانک را از جیبش درآورد و گفت: 《ببخشید عجله دارم.》</description>
                <category>الهه ملک محمدی</category>
                <author>الهه ملک محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 18 Sep 2020 14:29:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دایره دایره دایره‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@elahe.malekmohammadi0/%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%87%D9%87%D8%A7-lvmrbeycdn70</link>
                <description>همه چیز در من پنجاه درصدی است. هرگز نتوانستم صددرصد چیزی را بپذیرم و یا صددرصد انکارش کنم. همین باعث شد در هیچ گروهی دوام نیاورم. چون همه‌ی آن گروه ها اعضایی صددرصدی لازم داشتند. اعضایی که لحظه‌تی از باورهایشان تخطی نکنند. استاد منطقمان را به یاد می‌آورم، وقتی 《عموم و خصوص من وجه》 را روی تابلو با رسم شکل برایمان توضیح می داد. یادم می‌آید سه دایره می‌کشید که هر دایره همچون زنجیر قسمتی از دایره‌ی کناری را در خودش داشت. دایره‌ی وسطی از دو طرف قسمت می‌شد؛ نیمی از دایره در دایره‌ی سمت چپ و نیمی دیگر در دایره‌ی سمت راست. می‌دانید من تمام عمرم آن دایره‌ی وسطی بودم! دایره‌ای که به ظاهر کامل بود، اما از دو طرف در بند دایره‌های دیگر گیر افتاده بود. همه‌ی انسان‌ها یک‌جورایی دایره‌اند. بعضی‌ها دایره‌ای هستند مماس با دایره‌ای دیگر. بعضی دایره‌ای هستند کوچک در قلب دایره‌ای بزرگ تر، و برخی دایره‌ای بزرگ با هزاران دایره‌ی کوچک در خود. من اما همیشه همان دایره‌ای هستم که وسط دو دایره‌ی دیگر بلاتکلیف مانده و فضای کمی برای خود دارد! و این تازه اول بدبیاری است. بدترین جای این بدبیاری وسط آن است. جایی که دو دایره‌ی کناری متوجه هم می‌شوند و می‌خواهند دایره‌ی وسط مانده را از آن خود کنند. شاید یک دایره بخواهد آن را با خودش مماس کند، و شاید دایره‌ی دیگر بخواهد آن دایره را در خود بگنجاند. به‌هر صورت برای دایره‌ای که از هر سو کشیده می شود فرقی نمی‌کند چه نیتی پشت این فشارهاست. او تنها نگران است مبادا بگسلد و دایره ای بشود بی کس کار. می‌دانید؟الهه ملک محمدی</description>
                <category>الهه ملک محمدی</category>
                <author>الهه ملک محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jun 2020 08:36:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسیح، پیامبری از جنس ایمان و مهربانی</title>
                <link>https://virgool.io/@elahe.malekmohammadi0/%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%AD-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-hcyn8vmpjrdv</link>
                <description>مسیح‌ (ع)، از پیامبران اولوالعظم است، که مانند سایر آن‌ها شریعت و کتاب مقدس دارد. با‌این‌همه تفاوتی قابل توجه میان او و دیگران است، که بنای رسالت او را از اساس متمایز می‌کند.نوح، ابراهیم، موسی و محمد، با رسالتی نزدیک به‌هم و با رویه‌ای انقلابی در بنیان‌گذاشتن شریعتی بر اساس توحید فرستاده‌شدند. این پیامبران همه در زمانه‌ای ظهورکردند که اصول اعتقادی جامعه از مسیر خداپرستی و یگانه‌پرستی منحرف شده‌بود.عیسی مسیح اما، نه در مقابله با بت‌پرستی و شرک، بلکه در تقابل با مذهب شریعت‌زده و فقه‌محور یهودی ظهور کرد. بزرگ‌ترین ضرورت ظهور عیسی (که در عبری به معنای نجات‌دهنده‌است) به‌هیچ عنوان در نسخ آیین یهود و کتاب مقدس تورات نبود.مسیح خود از یهودیان و از نسل بنی‌اسرائیل بود و مادر او مریم، تنها زنی‌بود که در معبد یهودیان معتکف شد و به امر خدا پشت سر نمازگزاران به نماز ایستاد.می‌توان گفت شریعت عیسی از اساس ماهیتی اصلاح‌کننده داشت؛ و بیش از هرچیز در جهت مقابله با نخوت حاکمان و بزرگانی بود که از آیین خود منحرف شده‌بودند و در لباس شریعت به مردم ستم می‌کردند.ارمغان مسیح برای بشریت، مهربانی، اخلاق و شفاعت بود. او اصالت مذهب را از فقه و شریعت‌مداری به ایمان و دیگر‌خواهی تغییر داد و احکام اخلاقی را بر احکام فقهی ارجحیت بخشید. وگرنه یهود، نه‌بت‌پرست بود، نه مشرک و نه‌بی‌نماز‌؛ و اگر قرار بود تمرکز بر شریعت و فقه به رستگاری‌اش بیانجامد، پیامبری از جنس ایمان و مهربانی برای هدایتش مبعوث نمی‌شد.الهه ملک محمدی</description>
                <category>الهه ملک محمدی</category>
                <author>الهه ملک محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2020 17:12:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حیفِ موهای پرکلاغی نیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@elahe.malekmohammadi0/%D8%AD%DB%8C%D9%81%D9%90-%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%BA%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ybxqna1qmrjr</link>
                <description>می‌دانست پایم مستعد پیچ خوردن است. از پیچ‌خوردن‌هایم براش گفته بودم و با بی‌انصافی برای چندتایشان غش‌غش خندیده بود. حالا هم لق زنان و با زحمت راه می‌رفتم و می‌ترسیدم. هم سعی می‌کرد دستم را بگیرد هم نه. خودش اما روی آن‌ سنگ‌های کج و معوج، نرم و بی اضطراب حرکت می‌کرد.بالاخره یک‌جا رضایت داد و نشستیم. رو به دریا. کتانی‌ و جوراب‌هایش را درآورد و پاچه‌های شلوار جینش را زد بالا و پاهایش را روی هم، مماس با پاهایم گذاشت روی سنگی که رویش نشسته بودم. به حالت انگشت‌های پایش خیره شدم و داشتم فکر می‌کردم مماس شدن‌ با ساق پای برهنه‌اش در اولین دیدارمان چقدر رسمیت دارد؟ ذهنم درگیر شده بود که دیدم نگاهم می‌کند. موهایش توی باد شلخته شده بود. با چشم‌های خیره گفتم: هوم؟ خندید.نگاهش را به دریا گرفت و انگار مشتی از موج‌ها را در چشم‌هایش نشاند و وقتی سرش را برگرداند دیگر نفهمیدم نمِ آن قطره‌های معلق از کدام دریا روی صورتم پاشید.انگار ته دل و زبانش چیزی مانده باشد؛ رو به من خواند: 《حیف موهای پر کلاغی نیست/ روسری دور آن قفس بکشد؟/ جز من و تو کسی که اینجا نیست/ بگذار آسمان نفس بکشد.》یکه خورده بودم. تصویر روبه‌رویم واقعی نمی‌نمود. شبیه خواب‌هایم بود که همیشه‌ی خدا ساحلی بود که از دو طرف دریاست. و او که از کجا می‌دانست بهترین ثانیه برای خواندن این شعر اینجاست؟ آن هم با چشم‌هایی که موج‌ دریا را در دلم می‌شورانید.ثانیه‌ها گذشته بود و من چیزی نگفته‌ بودم. دیدم سرمست نگاهم می‌کند. چشم از او گرفتم و دیدم واقعا کسی آنجا نیست! (چطور کسی نبود؟) به دریا اشاره کردم و چیزی نامربوط گفتم که حتی به خاطر ندارم چه. دوباره خواند. همان سرود را. همان بند از چهارپاره‌ای که شاعرش را نمی‌شناختم. چاره‌ای نبود. به جسارت دست‌هایم رجوع کردم و روسری‌ام را برداشتم و گیره‌ی موها را باز کردم.تعللش به چند ثانیه نکشید. دستش را پیش کشید و انگار کشف بزرگی کرده باشد، دسته‌ای از موهایم را انداخت پشت گوشم. بعد سرش را تا جایی‌ که گرمی نفسش روی صورتم نشست جلو آورد و با نفسی عمیق موهایم را انگار که یک دسته رازقی باشند بو کشید؛ _ موهات عطر داره؟ گفتم بوی ماسک مو یا شامپو یا چه می‌دانم چه گفتم؟ فقط خاطرم هست موهایم را که خیلی پرکلاغی هم نبودند در همهمه‌ای از باد و بوی دریا با گیسوهای خوشبخت خواهرم فروغ یکی کرده بود و فقط شقایق‌های سوخته‌ی بوسه‌ای کم بود تا دیگر آن تاریخ برایم تمام نشود.الهه ملک محمدی</description>
                <category>الهه ملک محمدی</category>
                <author>الهه ملک محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2020 12:51:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست‌ها را باید شست...</title>
                <link>https://virgool.io/@elahe.malekmohammadi0/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%B3%D8%AA-ssecpyq3hzki</link>
                <description>دستم را می‌گذاری توی حنا که چه؟ توی حنا چه خبر است غیر از یک سبز تهوع‌آور که حتی اگر خودش را با وسواس زیر شیر آب بگیرم و تمام رنگ لجنی‌اش را بدهم آب ببرد، باز هم اثر قرمز_نارنجی‌اش را برایم یادگار می‌گذارد؟من با این همه اثر از تو چه‌کنم؟ تو هم که شبیه همین رنگ نارنجی رنگ زیر حنا هستی و دست‌هایم به تو آلوده است. نارنجی بغرنجی که هرچه زیر آب و صابون بگیرمش درنخواهد رفت. و بله! همه‌ی تراپیست‌های توی خانه می‌دانند که باید به آن زمان داد. که حتی سعدی هم می‌گوید بیرون نمی‌توان کرد الا به همان که همه می‌دانیم. و من که چشم باز می‌کنم می‌بینم هنوز مچ دستم را میان کاسه‌ی حنا فشار می‌دهی و خوب می‌دانم تا تو رهایش‌ نکنی سراغی از آب و صابون‌ و روزگاران نخواهم گرفت.الهه ملک محمدی</description>
                <category>الهه ملک محمدی</category>
                <author>الهه ملک محمدی</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2020 11:47:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این حوضچه‌های اکنون</title>
                <link>https://virgool.io/@elahe.malekmohammadi0/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D9%88%D8%B6%DA%86%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86-hzw7dsuamkym</link>
                <description>به سهراب سپهری فکر می‌کنم و نغز عمیق واژه‌هایش، که در عین سادگی غوغاست. به《زندگی آب‌تنی در حوضچه‌ی اکنون است》گفتنش، و اینکه چه زلال بود، که چه زلال می‌دید.و اگرنه، حوضچه‌های اکنون برای همه‌ی ما، شاید، بیشتر منجلاب‌های اکنون‌‌اند! منجلاب‌هایی که گاهی ما، از زحمت دست‌وپا زدن در آن هم سیریم.این حتی بسته به روزِ خوب و روزِ بد زندگی ما نیست. در زمان سکون و آرامش و شادی حتی، اضطراب برای آینده‌ای که نمی‌دانیم، لذت زمان حال را از ما می‌گیرد؛ و در زمان غم، امید به فردا و سپیدی معهودِ پایان شب سیه، از رنج‌های ما می‌کاهد. درواقع این گوشه‌ی چشم داشتن به آینده، و این چشم‌انداز دور، چه در شادی و چه در غم، ما را به سمت اعتدالی ناخواسته سوق می‌دهد. اعتدالی که در قالب &quot;هشدار&quot; برای پس از شادی و &quot;امید&quot; برای پس از غم پدید می‌آید و جرئت لمس واقعیِ آنِ جاری را از ما می‌گیرد. آنی که باید عریان در مقابل ما نشسته باشد، و ما به هزار پرده از آن چشم‌پوشیده‌ایم‌.حوضچه‌های اکنون ما پر از &quot;خب، بعدش‌چی‌ها&quot; و &quot;این نیز بگذرد‌ها&quot;ست، و این خوف و رجاها مانند گل‌‌های مرداب به دست و پایمان پیچیده‌اند و ما را از وحشت به سمت آینده‌ فراری می‌دهند. آینده‌ای به نام مرگ، که باز به قول سهراب؛ 《در سایه نشسته است [و با دهان باز] به ما می‌نگرد.》الهه ملک محمدی</description>
                <category>الهه ملک محمدی</category>
                <author>الهه ملک محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2020 21:28:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جای خالی فلسفه</title>
                <link>https://virgool.io/@elahe.malekmohammadi0/%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-ji6kmdfw3sat</link>
                <description>وقتی راجع به جای خالی &quot;فلسفه&quot; در ادبیات داستانی و غیر داستانی ایران فکر کنیم، آن هم در زمانی که دنیا داشت کافکا و کامو و سارتر را تجربه می‌کرد، غیر از ورانداز کردن نویسنده، باید سری هم سمت مخاطب چرخاند و دید مخاطب از جانِ ادبیات چه می‌خواسته. از سال‌های اولیه‌ی تولد داستان کوتاه و رمان گرفته تا الان، می‌بینیم که ادبیات ما سرتاسر سیاست است. اگر رمان سیاسی کشوری مثل سوریه با &quot;حنا مینه&quot; شناخته می‌شود، برای کشوری مثل ایران ده‌ها شاعر و نویسنده‌ی سیاسی‌نویس می‌توان در نظر گرفت، که اتفاقا شهرت خود را مدیون سیاسی‌نویسی‌های مبارزه‌طلبانه و یا برخی در بعد از انقلاب &quot;حکومت طلبانه&quot; هستند.کمتر نویسنده‌ایست در قبل و بعد از انقلاب، که فرصتی برای به چیستی و هستی پرداختن، نگاهی دوباره، عقلی و منصفانه به اجتماع انداختن و ...، داشته باشد. لذا ادبیات سیاسی ایران در اکثر موارد عجولانه و از سر ضرورتِ ایجاد واکنش به پدیده‌های پی‌در پی سیاسی‌ست. حال چه کودتای ۲۸ مرداد باشد، چه استعمار انگلیسی و امریکایی، چه انقلاب اسلامی.همه‌ی این‌ها را گفتم که بگویم ما جای خالی فلسفه را هرگز پر نکردیم. و یاد نگرفته‌ایم از تعصب و احساسات گذر کنیم و از عقل و منطقمان در درک همان گزاره‌های سیاسی کمک بگیریم. این است که به شنیدن تکه‌پاره‌های دست‌چین شده از یک سخن‌رانی از متفکری چون عبدالکریم سروش، اکتفا می‌کنیم و با همان فرمان سیاست‌زدگی عجولانه پیش می‌رویم تا زودتر از همیشه به مقصدی برسیم که نیست.الهه ملک محمدی</description>
                <category>الهه ملک محمدی</category>
                <author>الهه ملک محمدی</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2020 12:54:28 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>