<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الهه هستم.</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@elahe_ahmadipour</link>
        <description>در باب چرند نویسی های روزمره (چرندیس اسبق)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 15:45:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/66611/avatar/bQUNx6.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>الهه هستم.</title>
            <link>https://virgool.io/@elahe_ahmadipour</link>
        </image>

                    <item>
                <title>احتمالا این یک شروع دوباره نیست.</title>
                <link>https://virgool.io/@elahe_ahmadipour/%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-y1vfai8l5d8y</link>
                <description>یکی از جوجه هایی که از این یک سال و 6 روز کمتری که در ویرگول نبودم، فقط دو هفته کنارم بود.یک سال و 6 روز کم از آخرین نوشته ام در ویرگول عزیز میگذره و حتی الان هم، برخلاف پست یکی مونده به آخرم که «تصمیم» گرفته بودم بنویسم، این بار تصمیم از پیش گرفته شده ای مبنا بر نوشتن پست جدید در ویرگول رو نداشتم و همینطوری، وقتی در *دوران قرنطینه ی مجازی ام به سر میبردم و برای فرار از پروژه و درس های غیرمفید دانشگاه به فعالیت غیر مفید دیگه ای مثل مرتب کردن Toolbar کروم پناه برده بودم، آدرس ویرگول رو دیدم و با خودم گفتم؟ چرا نیام و یه سر نزنم؟از همین سوال ساده ی «چرا نیام و یه سر نزنم» رسیدم به چرا حالا یه پست جدید ننویسم و یه سلام دوباره نگم؟ البته این بار بدون قول برگشت چون کارنامه ی بدقولی هام بیش از پیش سنگین شده و زندگی و احوال الهه هم بالا و پایین زیاد داره :&quot;)بهرحال. سلام و خداحافظ؛ ابدی یا غیر ابدی؟مثل همیشه: نمیدونم.1400.09.06</description>
                <category>الهه هستم.</category>
                <author>الهه هستم.</author>
                <pubDate>Sat, 27 Nov 2021 14:51:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غُرنامه</title>
                <link>https://virgool.io/@elahe_ahmadipour/%D8%BA%D9%8F%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-hvenwyjo2gnm</link>
                <description>حدود سی دقیقه پیش تصمیم گرفتم بیام تو ویرگول و چیزی بنویسم. مثل شرح حال یا درحقیقت شرح غر :؟همون لحظه یادم اومد که مثانم پره (درواقع الان هم یادم اومد متاسفانه در سی دقیقه ی گذشته براش تدارکی ندیدم) و آره. احساس نیاز کردم به یک قهوه ی فوری و یک رنگارنگ (ترکیب مضحک ولی دوست داشتنی ایه) و در حین روشن کردن گاز برای گرم کردن آب داشتم به این فکر میکردم پس کی بدون دغدغه اتمام قهوه های فوریم میتونم یه بسته کامل رو برای یه فنجون استفاده کنم؟ (آخرین جرعه رو سر کشیدم و خب، حس میکنم یکم زود تموم شد و من برای ادامه این نوشته اونم بدون نوشیدنی/خوراکی آمادگی ندارم :))) )آره، قهوه ایی که تا دو دقیقه قبل توی ماگ صومتیم بود و رنگارنگی که چهار دقیقه پیش پوستش رو باز میکردم با خودم آوردم بالا، نشستم پشت سیستم دست به کیبورد شدم. خیلی خیلی خیلی بی هدفانه.بله.هدف داشتن خیلی مهمه (تظاهر کنین تاحالا نمیدونستین) ولی آره. امروز در ساعت 18:37 دقیقه عصر، بلافاصله بعد از دیدن 8 قسمت فرندز برگشتم زل زدم به سقف و به این فکر میکردم دیگه میتونم چیکار کنم؟و جواب چی بود؟هیچی!حدودا تا دو هفته و دو روز پیش فکر میکردم درس خوندن هدف منه و من به طرز عجیبی پایبند به درس بودم و حسابی پرانرژی داشتم درس خوندن رو ادامه میدادم. برنامه ریزی میکردم، برنامه تفریحیم رو محدود کردم، حتی فضای اتاقم رو مناسب درس خوندن کرده بودم و از هر زمانی (حتی زمان صبحانه) زمان میدزدیدم تا صرف درس خوندنم کنم! ولی یک روز عصر، در مسیر برگشت به خونه داشتم به این فکر میکردم که چرا درس میخونم؟ البته، اولش رسیدم به جواب های لوسی مثل: جایگاه اجتماعی و گرفتن مدرک و پیدا کردن شغل و فلان و بهمان.ولی خودم بهتر از همه میدونستم اینها هدف من نبودن. حتی با این واقعیت مواجه شدم که نه تنها در این سه و نیم ترم اخیر دانشگاهی، بلکه در 12 سال دانش آموزی و یک سال آمادگی، اصلا به اینکه چرا درس میخونم فکر نکرده بودم! =)))دوازده سال پیاپی هر روز 7 صبح از خواب بیدار شدم و درس خوندم و خوابیدم. همین! صرفا طبق عادت داشتم ادامه میدادم این روند رو..خواننده: ای واهاهای ای واهاهای ای واهاهای آی های آی.و اما بعد از دقایقی فکر کردن بله، به نتیجه رسیدم.متوجه شدم صرفا درس میخوندم چون &quot;فعالیت مفید و رشد دهنده &quot; ایی در طول زندگیم پیدا نکرده بودم. صرفا مقید درس خوندن بودم چون کار مفید دیگه ایی نداشتم (بغض).و خب. بعد از یکم دیگه فکر کردن به این نتیجه رسیدم که چون تمام ساعات روزم رو صرف درسخوندن میکنم، نمیتونم فعالیت های دیگه ایی پیدا کنم و خب، تصمیم گرفتم حتی همین یک کار مفید رو هم انجام ندم D:سرتاسر زمانم رو باز بزارم تا اون فعالیت های مفید جایگزین رو بتونم پیدا کنم و حداقل، بالاتر از جایگاه فعلیم باشم، و اینطوری شد که بوووم!نویسنده ی این متن دقیقا &quot;دو هفته و دو روزه&quot; که هیچ کاری نمیکنه. عملا هیچ کاری!در ساعت 18:41 روز سیزدهم آذر ماه از خودم عصبانیم.از اعتیادی که به درس و دانشگاه پیدا کردم، از بیخیال بودنی که نمیتونم باشم. هر روز من با حس عذاب وجدان گذشت (بابت کاری پیدا نکردن) و از اون طرف، واقعا دوست نداشتم باز برگردم به فعالیت های عادیم. اینگونه.آخرین باری که داخل ویرگول شروع کردم به غر زدن رو به یاد ندارم. اما این شرح غر ها همیشه بعد ها برام جذابیت دارن. این تفاوت سطح دغدغه ها در طول زمان برام جالبه و خب، چون وبلاگ شخصی ندارم مجبورم در چنین فضای عمومی ای غر هام رو نشر بدم :دی.راستی. اگه بین شما و یا حتی اطرافیانتون، کسی بلاگ شخصی داره و یا داشته، نیاز به آشنایی و صحبت و پرسیدن چندین سوال با چنین شخصی دارم و ممنون میشم معرفیش کنین :))مطمئنم یکم دیگه بخوام پای لپتاپ بشینم و براتون غر بزنم، چند دقیقه ی دیگه باید دنبال طِی و سطل آب برای تمیز کردن کف اتاقم باشم،پس؟ :))پایان99.9.13</description>
                <category>الهه هستم.</category>
                <author>الهه هستم.</author>
                <pubDate>Thu, 03 Dec 2020 20:41:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابتدای دوباره،</title>
                <link>https://virgool.io/@elahe_ahmadipour/%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-vcumj56dordc</link>
                <description>کلیدی که مانع از نوشتن میشد.(نگاه به صفحه کیبورد لپتاپ و تجمع احساسات)چقدر دلم تنگ شده بود برای نوشتن در ویرگول..سه ماه از آخرین پستم در اینجا میگذره و من، اتفاقات زیاد و البته جالبی رو هم پشت سر گذاشتم.نه اینکه اینجا حرفی برای گفتن نداشته باشم، اتفاقا حرف های زیادی داشتم که نیومدم :))قشنگ یه تئوری برعکسه. تو کانال یه وقتایی چیزهایی مینوشتم اما خب. عزم برگشتن و نوشتن در اینجارو نداشتم.هر شب قبل خواب یاد اینجا میوفتادم و تا میومدم همت کنم به نوشتن، همه چیز از یادم میرفت.. متوجه شدم که برای نوشتن نباید همت کرد، برنامه ریزی کرد و یه ساعت مشخص برای شروع نوشتن انتخاب کرد. حداقل برای من برنامه ریزی برای افکار و نوشتن جواب نداده.ولی چی شد که بالاخره سه ماه دوری رو کنار گذاشتم و برگشتم به ویرگول؟صبح امروز، خیلی عادی از خواب بیدار شدم، پتو رو زدم کنار. رفتم سمت دستشویی. داشتم صورتم رو میشستم. پوست صورتم از سرمای هوا و آب گز گز میکرد. یکهو زل زدم به خودم.یاد اینجا افتادم.همینقدر ساده، همینقدر یهویی.برگشتم به اتاقم. به عزم اومدن به ویرگول لپتاپ رو باز کردم و الان هم شروع کردم به نوشتن؛ بلکه برگردم به عادت دیرینه و زیبای نوشتن.حرف های زیادی برای گفتن دارم، و اگر زندگی روال آرومی در پیش بگیره، زودتر از سه ماه دیگه من رو خواهید دید.خیلی زودتر.پایان99.9.2</description>
                <category>الهه هستم.</category>
                <author>الهه هستم.</author>
                <pubDate>Sun, 22 Nov 2020 09:30:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد عید بلاگ مبارک :))</title>
                <link>https://virgool.io/@elahe_ahmadipour/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-fdkfhmzgwpca</link>
                <description>البته پونی یکم خسته بنظر میاد :))))میدونستین بلاگ ویرگولم یک ساله شده؟ میدونستین خیلی ذوق دارم؟ میدونستین حتی یه سورپرایز زیبا هم داشتم؟ ولی خب، از گفتن نتیجه اش خیلی شرمسارم ولی آره، نشد که بشه :)) انشالله بدون مناسبت یهو اعلام میکنم سورپرایزو :))))اصلا آقا، الان که اومدم پست یک سالگی بنویسم یادم اومد، خیلی وقته تو ویرگول چیزی ننوشتم و حقیقتا محزونم و همه تقصیرات رو بر گردن میگیرم، اینطور که هم سرم خیلی شلوغ بود، هم اینکه سرم توخالی بود، یعنی، افکار خاصی در جریان نبودن که بیام بنویسم و ازشون صحبت کنم، ولی آره.. .روزی که اولین پست رو مینوشتم خیلی عجیب بود، اینطور که هم میدونستم چی بنویسم و هم نه :))خیلی هم فکر نکردم سر محتوایی که میخوام ارائه بدم، خیلی یهویی و همینجوری شروع کردم به نوشتن، از &quot;حالا اینجا&quot; تا به &quot;حال من کم خوبه&quot; و &quot;نقطه ضعف محبوب، کمال گرایی&quot;...، هه هه. چه روز هایی..داخل تک تک اون نوشته ها، هر کلمه ایی که نوشتم سرشار از احساسات و افکارم بودن، احساسات و افکاری که شاید نمیتونستم به راحتی بیانش کنم اما به واسطه این کیبورد و به اصطلاح قلم تونستم داخل این صفحه خالی پیادشون کنم. ازین بابت هم خوشحالم، چطور بگم، حتی همین حالا هم که میشینم پست های ماه های اخیر رو میخونم با خودم میگم چقدر خوب که شروع کردم :)). رک بگم، همشون، همه ی همه ی این نوشته ها، با وجود انگشت شمار بودنشون در قلب من جا دارن.برگردیم به امروز:در اولین تولد بلاگ ویرگولیم راستش خبری از کیک و شیرینی نیست :)))) از این قول های الکی ملکی هم نمیدم که آره امسال بیشتر مینویسم یا هدف مند تر خواهم نوشت.. نه نه،شعار امسال اینه که &quot;هر چه پیش آمد خوش آمد&quot;، پس مشخصه چه در سر دارم :&gt;&gt;خلاصه که..ممنون که یک سال همراهم بودین :))ممنون که یک سال افکارم و احساساتم رو خوندین :))مرسی واقعا، اینجا هم دوستان جالبی پیدا کردم، هم دوستان قدیمی من، من رو بهتر شناختن، خلاصه که سرشار از حس خوب بود برام... عاه، احساساتی شدم خیلی :&#x27;&#x27;))) *اشک ذوق*پایان.۹۹.۵.۳۱</description>
                <category>الهه هستم.</category>
                <author>الهه هستم.</author>
                <pubDate>Fri, 21 Aug 2020 01:18:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا لبخند نزنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@elahe_ahmadipour/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%D9%86%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%85-iaoyl19ztees</link>
                <description>  هار هار هار :)))))))همینطور که مشغول تمیز کردن اتاقم بودم به چند تا اتفاقی که در این چند ساعت گذشته از امروز رخ داده بود فکر میکردم.یادمه مدت ها پیش که تو ذهنم یه لیست مجموعه اتفاقاتی که خوشحالم میکنن رو داشتم، متوجه شدم امروز کوچکترینشون برآورده شد! و از بابتش خیلی خوشحالم! پیدا شدن لنگه جورابم ^-^اتفاق ساده ایی که حتی اگر من هم بعنوان خواننده باهاش مواجه میشدم پوزخند میزدم و به رقم IQ نویسنده فکر میکردم،اما بعنوان نویسنده پیدا شدن لنگه جورابم رو بعنوان یک اتفاق  خوب و خوشحال کننده تلقی کردم!تنها برای یادآوری نکته ایی که بیشتر وقت ها فراموشش میکنیم:&quot;خوشحال شدن بابت اتفاقات کوچیک&quot;حتی برای پیدا شدن لنگه جوراب! =)))ما بیشتر وقتها عملا &quot;غمگین&quot; و به تعبیر خودمون &quot;افسرده&quot; نیستیم!تنها نسبت به این اتفاقات کوچیک بی توجه شدیم و چشممون رو به روی اونها بستیم!فکر میکنیم خوشحال شدن و حس خوب داشتن تنها و تنها با داشتن یه خونه بزرگ و لوکس تو فلان منطقه از شهر، فلان سِمَت تو فلان اداره و فلان مدل ماشین زیر پامون و یه حساب که انقدری صفر کنار رقم موجودی داره که قابل شمارش نیست و کلی چیز های دست نیافتنی (یا بهتره بگم دیریافتنی) دیگه بدست میاد و مجموع این افکار این حصار غم رو توی ذهنمون ساخته و مارو نسبت به یکسری داشته ها و اتفاقات کوچیک و یا حتی روزمرگی های زندگیمون بی تفاوت و بی توجه کرده! برای مثال نسبت به  هوای آفتابی امروز، به  ابرهای پف پفی تو آسمون، به روی ناهار خوشمزه امروز، به روی اون لباس نو  های گوشه کمد، به روی گلهای اتاقمون، عروسکی که از بچگی نگه داشتیمش، به روی کلی شیرینی های خوشمزه، به روی عطر خوش چای تازه دم.. عطر قهوه.. حتی اون فوری هاش! مثال بزرگتر بگم؟ به روی آدمهای قشنگ زندگیمون، به روی رفقامون، به روی دورهمی های خانوادگیمون، به روی خودمون!به روی خیلی چیز ها..چیز هایی که در متن بالا اشاره ایی بهش نکردم اما هست و حضور و رخ دادنش برامون خوشاینده، به روی چیزهایی که بعد خوندن این نوشته به یاد میارین و یه لبخند ریز بهشون میزنین :)) هر کدوم از ما ممکنه بیشتر این اتفاقاتی که نوشتم رو در لحظه تجربه نکرده باشیم اما مطمئنا کلی اتفاقات خوب در طول روز رخ داده که اگه بهشون توجه کنیم میتونه خوشحالمون کنه و حس خوبی بهمون بده :)البته که من منکر خوب و خوشایند بودن هر کدوم از اون اتفاقات &quot;دیریافتنی&quot; که بالاتر ازشون حرف زدم نیستم اما چرا امروزمون رو، که میتونیم ازش بعنوان یه روز برای رسیدن به اون دیریافتنی ها، یا یه روز برای ساختن یه خاطره زیبا، ساختن روزی که در پایانش وقتی سر رو بالش گذاشتیم و چشمامون رو میبندیم بگیم&quot;امروز چه روز قشنگی بود&quot;... این فرصت هارو رو با فکر کردن به اون دست اتفاق های دور، غصه خوردن و کلافه شدن از بابت دلایل انتسابی و اکتسابی که باعث دورتر شدنمون نسبت به رخ دادن اونها تو زندگیمون شدن هدر بدیم و حال خودمون و اطرافیانمون رو بد کنیم؟ :(اما چرا؟ غمگین هستیم دیگه دورهم!اینکه غمگین بودن رو انتخاب کنیم مسئله دیگست اما برای اون دست احوال بدی که ناخوداگاه و یهویی گرفتارشون میشیم و نمیدونیم چطور ازشون دربیایم راه زیاده و شناخت اون راه ها مفید!البته باید بگم نوشتن و خوندن اینها باعث تحول آنی من و شما نمیشه و جادو جنبل نمیکنه :))اگر نوشته های قدیم من رو خونده باشید، مطمئنا متوجه تغییر روحیه و حال و احوالم شدین!نمیگم به طور کلی اون حس و احوال بد و منفی رو حذف کردم (مگر ربات یا آدم فضایی باشیم که چنین بشیم )! بنده حتی همین دیروز هم غمگین و نالان بودم اما امروز خوشحال و پرانرژی ام.نوشتن این دست چیزها و خوندنش به تجربه من، باعث شدن احساسات خوب مدت طولانی تری نسبت به قبل همراه من باشن اگر هم طبق روال طبیعی گرفتار این احساسات بد شدم، چون راهشون رو بلدم به سرعت این افکار مثبت و قشنگ رو به خودم و زندگیم برگردونم..قلبا ایمان دارم، این تاثیر رو روی شما خوانندگان عزیز هم خواهد داشت ^-^حالا راه رهایی چیه؟نمیدونم اما مدتی هست تو فکر نوشتن این رویداد های ریز اما قشنگ زندگیم هستم!فکر میکنم برای شما هم بتونه مفید باشه.. چجوری؟برای پر کردن این لیست قطعا توجهمون نسبت به این دست اتفاقات بیشتر میشه!وقتی این کاغذ رو جایی بچسبونیم که در طول روز چشممون بهش بخوره نه تنها در لحظه لبخند به لبامون میشینه بلکه اگر روزی گرفتار غم شدیم با مراجعه به اون لیست و یادآوری اونها میتونیم حالمون رو بهتر کنیم.میدونم که از این دست &quot;مجموعه اتفاقات دل انگیز&quot; زیادن تو اینترنت و با یه سرچ ساده بالا میان اما فکر میکنم اگر خودم اونهارو بنویسم بعلاوه اینکه حس نزدیک تری به اون اتفاقات خواهم داشت، مدت طولانی تری یادم میمونن :)) بهرحال..این ایده رو در ذهن داشته باشین ^-^برای تمرین هم میتونین یک سری از این اتفاقات خوب و روزمره رو برای من بفرستین یا کامنت کنین تا کم کم دستتون گرم بشه و چیز های بیشتری پیدا کنین.پایان99.3.12</description>
                <category>الهه هستم.</category>
                <author>الهه هستم.</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2020 15:29:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقطه ضعف محبوب، کمال گرایی!</title>
                <link>https://virgool.io/@elahe_ahmadipour/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%B6%D8%B9%D9%81-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-udunmb9zvcsg</link>
                <description>مدت ها از زمانی که تصمیم گرفتم وقتم رو مفید بگذرونم میگذره و خبر خوش اینه که تونستم ( تا حدودی) سبک زندگیم رو عوض کنم.  در این مابین که مشغول برنامه ریزی و اضافه کردن مشغله های جدید (برای مثال: درس خوندن، ورزش، کتاب خوندن، سریال دیدن، یکم وبگردی، چیزهای جدید یاد گرفتن، آشپزی و..)به لیست کارهام میبودم، درکنارشون در حال تجربه کردن حس های جدیدی بودم! حس تازگی، حس نظم، حس آرامش و کلی حس های مثبت دیگه  که میدونستم سر منشا همه ی اونها فکر کردن به &quot;نتیجه ی انجام کارها&quot;یی بود که برای خودم تعیین کرده بودم.اما! در کنار همه ی حس های خوبی که داشتم، حس های دیگه ایی درون ذهنم سر باز کرده بودن و خیلی پنهانی، مشغول جویدن روحم بودن!حس ترس، ضعف و نا امیدی! احساساتی که با ظاهر موفقیت،آرامش و نظم، درون ذهنم رخنه کرده بودن. زمانی که به چهره ی واقعی این احساسات پی بردم، برای من عجیب بود و سعی کردم منشا این حس های بد رو پیدا کنم.به لطف علاقه ایی که به &quot;اجتماعی بودن&quot; و &quot;دوستان زیاد داشتن&quot; دارم، آدم های زیادی رو در طول عمر کوتاهم ملاقات کردم. این احساسات اما شبیه تجربه های بعضی از دوستانم هم بود، این احساس ضعف، این احساس ناتوانی ایی که دوستم داشت با وجود اینکه از دید من اون فردی توانمند بود! همه ی اینها باعث شد دست به دامن گوگل بشم و شروع کنم به تحقیق درباره این حس و نتیجه همه ی گشت و گذار های من رسید به یک کلمه!کمال گرایی!کمال گرایی (یا کمال طلبی) میل و احساس نیاز به کامل بودن و تلاش بی وقفه برای رسیدن به اهداف (بعضا غیر منطقی و دست نیافتنی). برای:بدست آوردن ارزش و هویت شخصیبرآورده کردن توقعات دیگراناحساس موفقیتحس مفید بودنو...این حس باعث میشه که فرد، هویت خودش رو با معیار ها و رتبه بندی ها تعریف کنه و اگر هم شکست بخوره احساس بازنده بودن و ضعیف بودن بهش دست میده و در انتها در دام نا امیدی میوفته و خیلی انتها تر، وقتی این حس به صورت مستمر اتفاق بیوفته باعث مشکلات روانی از جمله افسردگی، اضطراب و حتی خودکشی! برای افراد میشه.چطور؟ چرا و چگونه؟درواقع توقعات و معیار هایی که رسانه ها، خانواده و اجتماع، برای ما به وسیله جدول ها، ارزیابی ها، نمرات و رتبه ها، برای ما ساختن، باعث ایجاد چنین حرص و طمعی در ما شدن.اما فرد کمال گرا چطور فکر میکنه؟فرد کمال گرا تصور میکنه که برای رسیدن به یک جایگاه اجتماعی &quot;عالی&quot; در جامعه ، &quot;باید&quot; در همه ی عرصه ها و فعالیت ها &quot;اول&quot; باشه و در غیر این صورت، اگر شکست بخوره و یا حتی، یک پله از مقام &quot;اول، برتر و عالی&quot; عقب تر باشه، خودش رو کم عقل و ناتوان و ضعیف تصور میکنه و تمامی تلاش ها و کارهایی که برای رسیدن به هدفش انجام داده رو سخیف تلقی میکنه.چرخه ی خودشکنیتصویر بالا نمونه ی مسیر فرد کمال گرا هست، اون سعی میکنه قله دستاورد رو فتح کنه و به مقام اول برسه و در نتیجه یه هویت شخصی موفق بین مردم از خودش بسازه، اما به محض اینکه به قله میرسه ، وارد دره ی ضعف و ناتوانی و ناامیدی میشه و در نهایت، اون مجبوره که دستاورد جدیدی رو فتح کنه و دوباره بعد از فتح ، توی دره میوفته و دوباره و دوباره و دوباره. به این چرخه، چرخه خود شکنی گفته میشه که در آخر، فرد چه در زندگی شخصیش، چه در زندگی اجتماعی، دچار مشکلاتی میشه.من نمونه این کمال گرایی رو در عرصه های مختلف دیده بودم، باید یادتون باشه. بله، خودتون!با وجود اینکه اطرافیان بابت تلاش ها و دستاورد های پیشینتون به شما افتخار میکردن اما شما زانوی غم بغل کرده بودین و هی خودتون رو سرزنش میکردین که چرا؟ چرا فلان نتیجه رو نگرفتم!یا شاگرد اول کلاس که به این خاطر که 0.25 نمره رو نگرفته شروع میکنه به گریه کردن و اینها! و یا کسی که با وجود استعداد و توانایی های عالی که در طول زندگیش کسب کرده باز ناراحته و هر روز درگیر پیدا کردن فعالیت جدیده، و کلی مثال های دیگه در زمینه های مختلف مثل ازدواج، مادیات، تجربه ها و مهارت ها.. همه ی اینها نشونه هایی از کمال گرایی ایی هست که به اون افراد تحمیل شده و خود خواسته و یا ناخواسته، گرفتارش شده!باید بگم که این کمال گرایی فقط محدود به کمال گرایی خود محور (تلاش برای کامل کردن خود ناکامل) و کمال گرایی اجتماعی(انتظارات محیط)، نمیشه و کمال گرایی دگر محور هم وجود داره!درواقع کمال گرایی دگر محوری هم وجود داره که تمام این تجربیات درباره انتظارات خودمون از کسیه که داره برای ما کاری انجام میده. درواقع با تحمیل استاندارد های غیر واقعی و انتظارات بیجا از اون فرد، ازش میخوایم که کار رو &quot;بدون نقص&quot; و &quot;عالی&quot; انجام بده و در تمام مدتی که ما منتظر نتیجه خواهیم بود، این فشار و تنش رو هم برای خودمون و هم دیگران تحمیل میکنیم.یه مثال دیگه؟هشدار اسپویل :))))))اگر سریال Friends رو دیده باشین، باید این قسمت 24 از فصل دوم این سریال رو یادتون باشه.دوست پسر مانیکا که از قضا فرد موفقی بوده و دستاورد های بزرگی داشته، وقتش بود که ازدواج کنه اما شکست میخوره!کمال گرایی بی حد و اندازه ایی که داشت باعث صدمه دیدن خودش شده بود و با اینحال، تا زمانی که قهرمان بوکس نمیشد دست از تلاش بر نمیداشت و هربار با جراحات بدتر برمیگشت و در آخر، ازدواجش هم با شکست مواجه شد!این یکی از تاثیرات کمال گرایی بود که به صورت طنز توی سریال وجود داشت اما جنبه ترسناکش اینه که هستند افرادی که در زندگی واقعی هم اینطور رفتار و عمل میکنن! ( تجربه شخصی :)))) )با این حال اما راه حل چیه؟ همچنان پرورش این حس با ظاهر خوب و قشنگی که به نمایش گذاشته و باعث پیشرفت و موفقیت ما، بلندپروازی ها و دستاورد های بزرگ میشه درسته؟ قطعا نه! آسیب ها، استرس ها و فشار هایی که بر ما و دیگران تحمیل میشه اصلا قابل قیاس با لحظه های &quot;آنی&quot; شادی ناشی از موفقیت ها و کسب دستاورد ها نیست.پس؟هدف بزرگتری رو تعیین کنیم!نه اینکه هدفتون رو تغییر بدین! مثلا از فلان کار رو یادگرفتن برسین به ساخت سفینه فضایی یا کشتی!منظورم اینه حین شروع کار، جای اینکه به این فکر کنیم &quot;این کار از نظر دیگران چطور به نظر میرسه&quot; بیایم به این فکر کنیم &quot;این کار چه حسی به من میده&quot; . اون موقعست که اگر نتیجه کار موفقیت بود باعث خوشحالی ما و در شکست.. باز هم باعث خوشحالی ما میشه!از نقص هامون لذت ببریم!همه ی ما تا حدودی با معیار های زیبایی امروزه آشنا هستیم.پوست روشن، بینی کوچیک، فک زاویه دار، اندام لاغر و... اما همه ی ما از همه ی این معیار های ریز و درشت برخورداریم؟ قطعا نه. شاید روزهایی بابتشون ناراحت بودیم، شاید به فکر عمل و تغییر ظاهرمون بودیم اما از یک جایی به بعد خودمون رو پذیرفتیم. نه؟وینی هارلووینی هارلو، دختری که در کودکی دچار بیماری پوستی ویتیلگو شد اما به جای گوشه گیری و پنهان کردن بیماری پوستیش از اون بعنوان یک فاکتور خاص استفاده کرد و خودش رو به یکی از ۵ سوپر مدل کانادا تبدیل کرد!وینی : بیماری من باعث شد تا خودم را بدون توجه به نظر دیگران، آن‌گونه که هستم دوست بدارم و در مقابل تمام مشکلات و نظرهای مخالف بایستم.این دختر با وجود بیماری پوستی ایی که داشت تبدیل شد به یکی از سوپر مدل ها! با وجود تفاوتش با دیگران و سختی ها و حرف هایی که میشنید، نقص خودش رو پذیرفت و به زندگی عادی خودش ادامه داد و حالا؟ بعنوان یک فرد شاغل در عرصه مدلینگ لذت میبره از زندگیش!در بحث دستاورد ها و مهارت هامون هم این قضیه صدق میکنه همینه!اگر توانایی انجام کار و یا معیار مورد نیاز کاری رو ندارین، این نقص رو بعنوان بخش طبیعی زندگیتون بپذیرین و لذت ببرین! لذت ببرین چون قطعا معیار ها و توانمندی های دیگه و منحصربفرد خودتون رو دارین و این باور رو داشته باشید که این نقص های کوچیک، ممکنه حتی در عرصه های دیگه بعنوان یک معیار ازش استفاده شه. با خودمون مهربون باشیم.نه که گل و شیرینی بخریم و هی خودمون رو نوازش کنیم و قربون صدقه خودمون بریم ( البته این کارهارم بکنید ^^). منظورم اینه خودمون رو با استعداد ها و توانمندی های فعلیمون بپذیریم.نسبت به خودمون حس خوبی داشته باشیم و این رو به خودمون یادآوری کنیم که از پس خیلی از کارها و مشکلاتی که خیلی ها نتونستن حلش کنن بر اومدیم. پس اگه حالا نتونستیم اونطور که باید به نتیجه برسیم و یا شکست خوردیم،با وجودهمه ی اینها احساس غرور کنیم! چرا؟ چون شکست رو پیروزمندانه پذیرفتیم و قراره در جهت پیروزی های دیگه و دستاورد های بهتر ازشون استفاده کنیم! باید باور کنیم که شکست ضعف نیست!همه ی این صحبت ها و حرف ها نتیجه خوندن مطالب سایت های گوگل و دیدن فیلم های TED و تجربیات شخصی بود که همه ی اینها بهم کمک کرد، قبل از اینکه این حس تمام وجود من رو دربر بگیره، جلوش رو بگیرم و به جای رقابت با رویای &quot;من کامل&quot;، از &quot;من ناکامل&quot; خودم لذت ببرم و کم کم، نقص هام رو جبران کنم :)در پایان ازتون میخوام، نامه ایی برای من بنویسین!نامه ای درباره موفقیت ها و تلاش هاتون بنویسید طوری که سرشار از حس خوب نسبت به خودتون و روحیه دادن باشه. اینطور هم نگید که کاری نکردین، شما کارهایی که انجام دادین رو کوچیک تلقی میکنین و هیچوقت به این فکر نکردین که این کارهای (از دید خودتون کوچیک) چقدر مفید و مثبت بوده براتون، کارهایی که کسی ازتون انتظارش رو نداشته ولی انجامش دادین، کارهایی که خیلی ها حتی موفق به شروعش نشدن ولی شما مدت ها قبل به پایان رسوندین!این نامه با یادآوری تجربه هایی که داشتین، باعث میشه حس خوبی نسبت به خودتون داشته باشین و هر وقت که گرفتار نا امیدی شدین، این نامه رو بخونین و به یاد بیارید، تلاش هایی که کردید!میتونین نامتون رو برای منم بنویسین و بفرستین^_^ خوشحال میشم. لینک هایی که میتونه بهتون کمک کنه:تد - چگونه کمال طلبی موجب شکست ما میشه؟کمال طلبی چیست؟ کمال طلب بودن با کمال گرایی چه تفاوتی دارد؟پایان.99.2.22</description>
                <category>الهه هستم.</category>
                <author>الهه هستم.</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2020 23:38:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمان! توهم ، تصور و یا واقعیت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@elahe_ahmadipour/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%D8%AA%D8%B5%D9%88%D8%B1-%D9%88-%DB%8C%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-kix3jauselg1</link>
                <description>تیک تاکتیک تاکتیک تاکمیگذرن عقربه ها ، ساعت ها ، روز ها ، هفته ها ماه ها سال ها .. میگذرن و میگذرن تا روزی که نفس هامون به شماره بیوفتن ، البته که زمان متوقف نمیشه و این تصور توقف تنها برای ما ایجاد میشه و.. بیخیال!نمیخوام از مرگ و از این دست چیزهای ناامید کننده صحبت کنم.راستش نشستم اینجا به زمان و ماهیت و ابتدا و انتهاش فکر میکنم درحالی که ساعت میگه تیک تاک تیک تاک و میگذره و میره همینطور و من کم کم همزمان با گسترده شدن وسعت افکارم و همینطور که طول دهن من از بابت دهن باز بودن داره بیشتر و بیشتر میشه و به یک نقطه خیره میشم، میگم:آآآآ..عجب!تیک تاکتیک تاکبارها و بارها شنیدیم از این دست جملات تکراری ایی که میگن زمان گرانبهاست و فلان و بهمان و ماهم با لب و لوچه ی آویزون یه نگاه به طرف مینداختیم و تو دلمون.. بماااند چه ها بارش میکردیم. چرند بود دیگه ، یه نگاه کلی بندازی به دنیا میبینی با ارزش ترین چیز پول و مادیاته ، حالا خیلی روشنفکر باشی ته تهش سلامتی و اینها ، این یارو چی میگه دیگه؟ اما حالا که نشستم و فکر میکنم میبینم نه ، جدا این زمان با ارزش و گرانبهاست و باید در استفاده درست ازش کوشا باشیم و از این حرف مثبتا که خودمم نمیدونم یهو از کجا در اومدن و یا بدون اینکه بدونم چطور باید گرانبها بدونمش یا درست ازش استفاده کنم و فلان و بهمان :)تیک تاکتیک تاکرفتم یه سری چیز خوندم و دوباره موتور مغزم شروع به کار کردن کردبه طور کلی زمان به سه دسته گذشته و حال و آینده تقسیم میشه و تنها زمان حال هست که قابل حس کردنه و از نظرم این حرف چرنده! کلی زمان به اصطلاح &quot;حال&quot; تو تک تک کلمات و جملات بالا از دست دادم و همین الانش هم دارم از دست میدم و شمایی که این متن رو میخونی داری از دست میدی و میگم خب اینا که همشون شدن گذشته! حال پس کدومه؟ کافیه یه ثانیه بگذره و هر کاری و رویدادی و اتفاقی و حتی پلک زدن و نفس کشیدنامون از حال تبدیل شنبه گذشته . پس عملا زمان حال ، توهم ساخته شده توسط ذهن هست که باور زنده موندن و زندگی کردن و در جریان بودن رو به مغز گوشزد میکنه . یه طوری مثل این جمله که اگر زمان حال وجود داره پس من هم وجود دارم. بیشتر فکر میکنم، میرم سراغ اون دو قسمت دیگه، آینده و گذشته.. آینده هم توهم خودساختست . مشابه توهم زمان حال به منظور اینکه من زنده میمونم و زندگی میکنم،  و گذشته ، من زنده بودم و زندگی کردم!تیک تاکتیک تاکحالا که زمان حال به گذشته تبدیل میشه و ساعت تیک تاک کنان به گذر کردن ادامه میده دارم کلی تر به مسئله نگاه میکنم و فکر میکنم که شاید زمان هم..، موضوعی که از اول شروع این نوشته مورد بحث قرار گرفته هم توهمی بیش نباشه! (فضا عجیب میشود) یعنی این توهم گذرکردن و گذشتن تنها ساخته ذهن خودمون باشه!بالاخره بشر باید دسته اتفاقاتی که در طول دوره زنده بودن و زندگی کردن براش رخ میداد رو تو یه مسیری/ فرمولی / جدولی چیزی میذاشت که براش قابل درک باشه! پس رو آورده به ساختن مبحثی به اسم زمان. بعد دیده نه ، اینطور که نمیشه ، این حجم از اتفاقات و رویداد ها رو که نمیشه یک جا گذاشت ، اصلا یکجا نیست ،پس شروع کرد به فولدر بندی و تقسیم کردنشون به گذشته، حال ، آینده با استفاده از مفهوم گذر کردن! یعنی قبول کرد و تلقین کرد به خودش که همیشه یه چیزی در حال گذشتنه ، این گذشتن زمان هست که اتفاقات حال رو به گذشته میبره ، این گذر کردن هست که باید من رو به آینده برسونه و از این دست فکرا و اندیشه ها و و و .بعد که قلنج کمرش رو شکوند و یه آخیش گفت و یک آن به خودش اومد گفت حالا من از کجا بدونم کدوم اتفاق برای کدوم زمانه؟ یا کی اتفاق افتاده؟ اینقدر فکر کرد و دنبال راه حل گشت و گشت تا بالاخره رسید به تاریخ و تقویم و ساعت و و و برای درک بهتر داده ها و اطلاعات و رویداد ها شروع کرد ساختن اسم های مستعار. برای مثال  &quot;خاطرات&quot; برای اتفاقات و رویداد های گذشته و...خلاصه اینگونه، اینگونه شد!اینگونه، اینگونه شد که حالا میفهمم یه ربع نیم ساعتی میشه که در فلان روز فلان ماه فلان سال مشغول نوشتن ابتدا و پیدایش مفهوم زمان هستم.هرج و مرج زمانیهاه . مسیر این نوشته قشنگ مسیر تکامل اون افکار رو نشون میده و راستش خستم برای فکر کردن و ادامه دادن های بیشتر از این. شاید دومی هم داشت، شاید هم نداشت . هنوز هم کلی سوال ریز و درشت وجود داره برام و شاید یک روزی یک جایی در زمان &quot;آینده&quot; نوشتم.و اینکه باور بفرمایید این نوشته بار علمی محدودی داره و من تنها و تنها قصدم خالی کردن ذهن خودم از این افکار و به نوعی گذروندن زمان &quot;حال&quot; به این صورت که مشغول نوشتن باشم ، بوده. از اثرات حصرخانگی و قرنطینست دیگه.. بهرحالموفق باشید و در حفظ زمان خود کوشا :)پایان98.12.22</description>
                <category>الهه هستم.</category>
                <author>الهه هستم.</author>
                <pubDate>Thu, 12 Mar 2020 11:07:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهای در قرنطینه</title>
                <link>https://virgool.io/@elahe_ahmadipour/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-ppoxch97pidz</link>
                <description>باز از سر دل گرفتگی و تجمع افکار شروع کردن به نوشتن . تب و تاب شیوع ویروس کرونا همه جا هست و یه چند روزی میشه جز در و دیوارای خونه چیزی ندیدم. این کنج دلنشینی که یادش بخیر.. بعضی روزها از صبح انتظارش رو میکشیدم‌ تا با خیال راحت برسم بهش یه گوشه ازش مشغول استراحت بشم..حالا همین خونه شده زندون من، اجبارا !قرنطینه و خونه موندن و جایی نرفتن که فقط نیست، منظورم اینه..خب، راحته این کار، نه که راحت باشه خونه موندن، ولی میشه تحمل کرد، صبوری کرد، جایی نره ، خونش بشینه و مشغول کاراش شه.. برای سلامت خودش و اطرافیانش،ولی میدونی؟آدم دیگه دلخوشی نداره..رمق زندگی کردن نداره..هر کاری که میکنی یادت میاد جون همه در خطره..اطرافیانت، دوستانت، همه اونهایی که یه روزی میشناختیشون ، یه روزی میدیدیشون ، باهاشون حرف میزدی، در ارتباط بودی در خطره!هر فکری که میکنی، هر برنامه ایی که میریزی ته دلت میلرزه و با خودت میگی نکنه خدایی نکرده.. یکیشون دیگه نباشه.. یکیشون دیگه نمونه.. با این افکار یک آن غرق استرس میشی..تو میمونی و حسرت ها..چرا آخرین بار بغلش نکردم؟ چرا نبوسیدمش؟ چرا بیشتر وقت نذاشتم؟ چرا... و کلی چرا های دیگه برات باقی میمونه و حسرت و استرس و تهش میبینی هیچ کاری از دستت برنمیاد،هیچ کاری!فقط که استرسش نیست ، دلتنگی کم اذیت نمیکنه..دلت برای یه قدم زدن ساده تو کوچه پس کوچه های شهر تنگ میشه ، دلت برای اون مسیر همیشگی تنگ میشه ، سنگفرش های پیاده رو ، ساختمون های کوتاه و بلند مسیر، درختا حتی!نشستن رو نیمکت و تماشا کردن آدم ها..قدم زدن و رفتن ،قدم زدن و رفتن و فکر کردن..ترافیک خیابونا، چاله، سرعت گیر، غر زدن های راننده..دلت برای همشون تنگ میشه..تازه اینا دلتنگی های فردیهدلتنگ جمع های خانوادگی ، دورهمی های دوستانه.. ، دلت برای پاتوق همیشگیت، خنده و خل بازیهات با رفیق..بی مهابا دست دادن ، روبوسی های از سر عادت.. برای غر زدن ها ، غیبت کردن ها ، درگوشی صحبت کردن ها ، کلکل ها ، درد و دل ها ..دلت برای تک تکشون تنگ میشه و خب..با وجود این همه دلتنگی چطور آدم ادامه بده؟ناامیدی بالاخره از راه میرسهدیگه کارات به کیفیت قبل نمیرسه، دیگه ذوقی برای تفریح نمیمونه، دیگه اون دورهمی مثل قبل نمیشه، اصلا دورهمی ایی تشکیل نمیشه!دیگه جمعه هات جمعه نمیشه ، دیگه شنبه هات شنبه نمیشه ، دیگه سفر نمیشه، تفریح نمیشه ، قدم زدن نمیشه ، جایی رفتن نمیشه..دیگه عید، عید نمیشه.. تابستون، تابستون نمیشه.. هیچی مثل قبلش نمیشه..ته همه ی افکارت یه &quot;که چی&quot; میچسبه و گند میزنه به هرچیزی که بود و اینقدررر تعداد این که چی ها زیاد و زیاد و زیادتر میشه که تهش میرسه به این جمله:&quot;زنده بمونم، که چی؟&quot;تهش میرسه به این جمله و ماتت میبره، زل میزنی به یه نقطه دور..چشاتو ریز میکنی و میگردی دنبال جواب، چیزی پیدا نمیکنی ، میگردی ، همه چیز رو مرور میکنی ، خاطراتت ، رویاهات ، آرزوهات ، اطرافیانت.. اما جوابی پیدا نمیکنی.تموم شد! حالا فقط صبر میکنی تا..هعی.تلخ شده روزگار ،تلخ زهرمار.پایان98.12.16</description>
                <category>الهه هستم.</category>
                <author>الهه هستم.</author>
                <pubDate>Sun, 08 Mar 2020 01:32:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنفر یا بخشش؟ کدامیک؟</title>
                <link>https://virgool.io/@elahe_ahmadipour/%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B1-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D8%B4-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85%DB%8C%DA%A9-wjwsf5ql7xvv</link>
                <description>تصویر زیباتری از تنفر در ذهنم نداشتم!چند روزی میشه یکسری افکار حافظه ذهنم رو پر کردن و با جزئی تر فکر کردن درباره اونها تونستم ماهیت اونهارو بشناسم و خب.. حالا اینجام برای نوشتن:همه چیز از یک دورهمی شروع شد ، وقتی یکی از افراد اون دورهمی گفت +واقعا از فلانی متنفرمتنفر؟ از یک شخص؟ به قدری این کلمه از ذهن من دور بود که شنیدنش در کنار اسم یک شخص باعث شد تعجب کنم و غرق افکار بشم . اصلا مگه میشه متنفر بود؟ از یک آدم ؟ چطور میشه آدم از یکی متنفر بشه ؟ واقعا میشه؟یعنی من از کی متنفرم؟تمام آدم های زندگیم رو در دوره های مختلف زندگیم بررسی کردم ، بچه ی همسایه؟ مربی مهدم؟ دبیر کلاس اول؟ همکلاسی هام؟ بچه های فلان کلاس؟ دوست فلانی؟ فامیل دور؟ فامیل نزدیک و... خلاصه همه ی افرادی که در این چند سال زندگی باهاشون در ارتباط بودم رو با دقت مرور کردم ، خاطراتی که باهاشون داشتم ، مکالمات و صحبت هایی که با اون اشخاص داشتم ، اتفاقاتی که در ارتباطم با اونها رخ داد و تجربه کردم.. همه رو به یاد آوردم.به خودم برگشتم.با همه مثبت و منفی بودن این رفتار، خودم رو آدم مهربونی میدونم.همیشه سعی داشتم زمان زیادی رو صرف کمک ، صحبت ، خوشحالی و.. افراد کنم. از کسی نفرت نداشتم، اگر هم با کسی احساس راحتی نمیکردم تنها مهربونیم رو کمتر میکردم و هیچوقت در ذهنم تنفری از اون فرد ایجاد نمیکردم. مگه میشه؟ من از چه کسی در ناخوداگاهم متنفرم؟جوابی برای این سوال پیدا نکردم ، هیچ جوابی برای این سوال نداشتم . به نظر هیچکس!جواب این سوال به قدری برام جالب و البته مقداری عجیب بود که باز شروع کردم به بررسی و به خاطر آوردن و مرور و مرور و مرور که مطمئن بشم از اینکه از کسی تنفر ندارم . اما باز به همین جواب میرسیدم.در کنار همه ی این بررسی ها چنین سوالی در ذهنم مطرح شد:اصلا چطور میشه از یکی متنفر بود ؟(برعکس سوال قبل جواب های زیادی رو پیدا کردم)رفتار هایی که از اون شخص سر میزنه ، شخصیتش ، اعمالش.. یکم خودخواهانه تر، عقاید و باور هاش و و همه ی اینها باعث کم شدن حس خوبمون نسبت به اون شخص میشن اما تنفر ؟ چقدر باید اون شخص از دید و نظر ما بد و افکارش از ما دور باشه که تنفر ایجاد شه ؟نمیدونستم! اصلا نمیدونستم که میشه متنفر باشم . حتی بلد هم نبودم :)))در مخیله من نمیگنجید این قضیه ، اینکه اجباری نیست همه رو (چه کم چه زیاد) دوست داشته باشیم ، میشه از بعضیا هم متنفر باشیم، نخوایم شخص خاصی رو ببینیم ، حس خوبی بهش نداشته باشیم و غیره.یک آن خیلی عجیب شد وضعیت ، چطور تا به امروز بلد نبودم ؟ چطور این نکات رو نمیدونستم؟حالا که میدونم میتونم متنفر باشم از کسی، درسته این کار؟ منطقیه؟   کم کم تو ذهنم افراد پیدا شدن.. کار هاشون ، رفتارشون .. همه و همه رو به یاد آوردم و با خودم مرور کردم ، چیز های زیادی رو یافتم، بهترین بهانه ها برای تنفر از اون افراد! میتونستم حالا نفرت از اشخاص خاصی رو تجربه کنم، اما چنین کاری نکردم!بخشیدم و گذشتم.اخیرا مشغول خوندن کتابی بودم که چنین متنی رو درباره بخشش نوشته بود:دلخوری و رنجش از کسی باعث میشود با حلقه ایی احساسی که حتی از فولاد هم قوی تر است به آن شخص متصل شوی . بخشش تنها راهی است که میتوانی این حلقه رو از بین ببری و خودت را خلاص کنی.همینطوره، نفرت ، کینه ، دلخوری از افراد ، تنها و تنها باعث اذیت شدن خودمون میشه. تصور کنید : با هر کینه ایی که از افراد به دل میگیریم یه حلقه سنگین رو دور گردنمون میندازیم ، سنگینی اون حلقه اذیتمون میکنه ، با بیشتر شدن کینه و نفرت  به تعداد و وزن این حلقه ها افزوده میشه ، سنگینی این حلقه ها به قدری اذیتمون میکنه که ذهنمون رو دائما مشغول خودش میکنه و با مشغول شدن ذهنمون ، توجه و دقت کافی لازم برای تمرکز در کارمون رو نخواهیم داشت ، دیگه خوشحال نخواهیم بود ، سالم نخواهیم بود . غم و غصه بر افکارمون چیره میشن و در آخر ماییم که از سنگینی این حلقه ها خم میشیم و روی زمین میوفتیم! درحالی که ما سنگینی این حلقه هارو تحمل میکنیم و خموده میشیم ، در نقطه مقابل تنفر ما لطمه ایی به اون شخص نمیزنه ، اصلا و ابدا ، حتی از اینکه اون شخص با این رفتار تونسته شمارو تحت تاثیر بذاره خوشحال میشه، در حالی که همین تنفر میتونه زندگی مارو تبدیل به جهنم کنه!همه ی افراد ذاتا آدم های بدی نیستن. زمانی هم که بدی ایی از جانب اونها سر میزنه منشا اون رفتار تنها بابت نقصان هایی هست که اون شخص درون شخصیتش داره و هنوز ندیدتش!نقصان هایی که از بابت تربیت اون فرد ، رفتار ها ، برخورد های اطرافیان و محیط ایجاد شده و در شخصیتش نهادینه شده . هنوز هم فرصت کشف کردن و دیدن اون نقص رو برای بهبود رفتار خودش نداشته و خب ،باید پذیرفت این اتفاق رو. منظور پذیرفتن اون ظلم و بدی نیست ، منظور پذیرفتن نقص اون شخص هست و بخشیدن ! شاید حتی کمک کردن به اون شخص .. بهرحال.توی همون کتاب نوشته بود:عدم بخشش مثل سرطان است ، که از درون آدم را تحلیل میبرد. بخشش در مورد طرف مقابل نیست ، بخشش صرفا به خاطر شخص خودم است.میگفتم .. بخشیدم و گذشتم، به راحتی.سپردمشون دست فراموشی و ترجیح دادم این خاطرات و اتفاقات همون گوشه ذهنم خاک بخورن :)مقداری خودخواهانه تر ، بخشیدم برای خودم ، برای سلامت و شادی خودم . اون افراد شاید بد رفتار کرده باشن ، رفتارشون درست نبوده باشه اما دلیل نداره فکر و زمانم رو به نفرت از اونها اختصاص بدم ، اگر توانایی کمک کردن به اون افراد رو دارم و اگر اونها هم مایل به کمک گرفتن هست ، کمک میکنم اما اگر از دست من بر نمیاد ، میبخشم و میگذرم.این افکار و نتیجه گیری های این چند روز باعث شدن حس بهتری داشته باشم و فکر میکردم خوندن این افکار برای شما هم مفید بوده باشه ، بنابراین نوشتم . نقاشی ها هم مانند گذشته بدست وی کشیده شده ، مقداری هم شلخته کشیده شد. بهرحال پوزش از بابت استفاده از اشکال نامناسب! پایان98.11.4</description>
                <category>الهه هستم.</category>
                <author>الهه هستم.</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jan 2020 01:32:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در شب هایم چه میگذرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@elahe_ahmadipour/%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-goe9kcymepd2</link>
                <description>خسته شدمخسته شدم از زندگی ، از این همه سخت بودنش ، از این همه  تلخ بودنش خسته شدم و دیگه انرژی و حوصله قبل خودم رو برای زندگی کردن ندارم . تلخ شده ، زهر شده ، دلیل واحد نداره ، دلایل زیادی داره..بعضی وقت ها به خودم میگم من خیلی قوی ام ها! فلان اتفاق افتاد، بسار اتفاق افتاد ، هنوزم سر پا ام ، هنوز هم روحیم رو حفظ کردم ، هنوزم لبخند به لب دارم ، شادم و میزیستیم بهرحال ، اما آخر شب که میشه متوجه میشم همه ی اینها تلقینی بیش نبوده! شب هاست که انگار من تبدیل به &quot;من&quot; میشه و شبیه تر میشم به خودم .چم شده نمیدونم . انگار پر ام . میخوام خودم رو خالی کنم نمیتونم . درم بستست، پلمپم! قفلم، کلیدم کو! کلید ساز بیارید.اصلا چیزی هست تو ذهنم ؟ اصلا چیزی دارم برای گفتن ؟ چیز جدید ؟ چیز غیر تکراری؟ نه بنظر! ندارم . منم این خسته تن همیشه نالان که هیچ جز حرف های تکراری و یکسری چرند چیزی برای گفتن نداره ..این منم! منی که روزها رو به شادی میگذرونه و سعی میکنه کمترین اهمیت رو به افکار و خیالاتش بده اما شب ها همه چیز برعکسه!این شب هاست که افکار و خیالی که کل روز منع شده بودن توسط من ، حالا زورشون از من بیشتر میشه و میتونن خفم کنن! میتونن بکشنم! میتونن زندگی رو برام تلخ ، خواب رو زهر ، و راه امید و مثبت اندیشی رو برام ببندن.اما چی هستن این خیال و افکار ؟ نمیدونم! نمیشناسم ! جنسشون با فکر های روزمره فرق میکنه!انگار نمیشه خوندشون، تنها سلاحشونم خاطرات هستن . خاطراتم رو از گوشه ی تاریک ذهنم میکشن بیرون ، یه فوتی میکنن و دستی روش میکشن تا گرد و خاکش بره ، تا بتونه بهتر و بیشتر اذیتم کنه ، بتونه بیشتر و طولانی تر من رو غرق غم کنه و خب ، تنها کاری که از دستم بر میاد در این ساعات خوابه . چند روزی میشه که خوابیدن هم برام سخت شده ، شاید افکارم قوی تر شدن و مسیر خوابیدنمم پر کردن از خاطرات و مجبورم کردن برای مرور.اما چه بر من میگذرد؟مرور و مرور و مرور . مرور خاطرات و بعد مرور هجوم احساسات و افکار . جمع شدن همه ی عواطف و حس و ها، حس مچاله شدن قلبت ، گره خوردن ابروهات، احساس سریع شدن جریان خون صورتت ، گرفتگی گلو ، تر شدن چشم ها ، لرزش دست ها و..مابقی ماجرا .راه  رهایی چیست ؟ راه رهایی ؟ راه رهایی؟ فکر فکر فکر.. نمیدونم!هر دفعه که غصه دار میشم میام اینجا چندصد کلمه رو بهم میچسبونم و جمع همشون تبدیل به یک متن چرند و عموما چیزناله میشن . بماند به یادگار..کاش زود بگذرن این شب ها.98.10.30</description>
                <category>الهه هستم.</category>
                <author>الهه هستم.</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jan 2020 03:46:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشفتگی به وقت امشب ، درون مغز نویسنده چه میگذرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@elahe_ahmadipour/%D8%A2%D8%B4%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%B4%D8%A8-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-iyjwoarjn8oz</link>
                <description>در میان آشفتگیخدا میدونه قراره چطور این صفحه ی سفید رو پر کنم.مغزم میخاره و خارش مغز واقعا عجیبه . از این بابت که یه افکاری هی قلقلکت میدن و هی میخوان یه راهی برای بیرون رفتن پیدا کنن اما نمیتونن . راحت تر بگم این افکار رو نمیشه به کلمه تبدیل کرد و نوشت . نمیشه به کلمه تبدیل کرد و گفت و خب..دست و پنجه نرم کردن با این خارش ذهن سخته. خیلی سخت.بنابراین جهت رهایی از این خارش دست به تایپ شدم و شروع کردم به نوشتن، در حالی که با آهنگ ریتم گرفتم و سرم رو تکون میدم و دست و پا شکسته متن آهنگ رو زمزمه میکنم ، هر چیزی که به ذهنم میرسه رو تایپ میکنم.در وضعیتی هستم که معدم در حال سر و صدا کردن و به آب و آتیش زدن خودشه که یکجوری بهم بفهمونه آهااای ، گرسنمه! در موقعیتی که هوا سرده و زیر پتو در حالی که دستم به سختی به لپتاپ میرسه این متن رو مینویسم . در مکانی مینویسم که از فرط طویلی و تنبلی راه خروج ازش رو به سختی پیدا میکنم و باور دارم بزودی از بابت گوله های مو و پشم و پیلیسی که کل اتاقم رو فرا گرفته سرطان ریه خواهم گرفت و علت مرگم جای آلودگی ها میشه آلودگی مو!همین چیزی که باهاش در حال نوشتنم کنارش کلی جزوه و کتاب ریخته و همین ها هی تو چشم من نویسنده  زل میزنن و میگن ارباب خودم سرتو بالا کن ، ارباب خودم یه نگاه به ما کن  و متاسفانه نویسنده این متن تمام تلاشش رو داره میکنه که نگاه؟ (هه) حتی نیم نگاهی هم به اونها نندازه و کلا به گیس های تا به تای خودش بگیره . نویسنده غرق اشک های خودآهنگ عوض میشه و غم در مغزم تزریق میشه .. چشونه این خواننده ها . هرچی درد و غم و غصه و مشکل و بدبختی و گرفتاری بود یادم اومد . از ناراحتیم بابت اینکه چرا شام غذای مورد علاقم رو نداریم تا غصه خوردن هام برای زندگیم و آیندم .. آینده .. هه . همینی که میبینید تو خط قبلی حرف از آینده زده تا ده دقیقه پیش نوای مکن ای صبح طلوع سر داده بود و دست به دعا و سجده و تسبیح شده بود که فردا بیدار نشه . چرا؟ بابت یکسری دلایل چرند؟ خیر .کم آورده بودم!اما شاید اینبار از بابت یکسری دلایل چرند.نویسنده و افکار شوماصلا آدم حق داره یه وقتایی کم بیاره نه؟ حق داره همه ی کاسه کوزه هارو بهم بریزه و دلش بخواد دیگه نباشه؟ حق داره برای زندگیش غصه بخوره ؟ حق داره برای گذشتش اشک بریزه؟ برای آیندش نگران باشه ؟ حق داره از زندگی شاکی باشه؟ حق داره از آدم های زندگیش گله کنه ؟+حق داره و درد بله ..از نظرم حق همشون رو داره . حق داره اشک بریزه ، حق داره ناراحت باشه ، حق داره بخواد به پایان برسه ، زندگیشه و مالکشه و مدیرشه و همه کارشه و فلان و فلان . البته همه ی اینها چسنالست . بشخصه بنده با دعوت شدن به شام به همین راحتی خوشحال میشم (وقتی معدم کیبورد رو بدست گرفته)و در همین حین شاعر عربده میزند:من در ایـــــــــــن آشـــــــــــــــوب تنهایــــــــــــی مدامروز و شب را مــــــــیشمارمروز و شــــببعله.. روز و شب را میشمارم . عملا هر روز در حال شمارش روز ها و محاسبه تاریخ ام ، ولی همچنان با وجود شمارش اونها، تاریخ ها به راحتی از دستم در میرن . شروع ماه اول دوم سوم ...بیست و هشتم بیست و نهم  و در آخر سی ام و پایان ماه! عادت شده اینکه آخر هر ماه دهنم باز بمونه و بگم آآآآ کی فلان ماه شد چند دقیقه زل بزنم به یه گوشه از خونه و غرق فکر بشم که چطور اینقدر زود گذشت؟!در میان آشفتگییکم از خودم بگم:خستم.خستم کلمه تکراری ایی شده برای من! یه چیزی خسته تر از خستم .دلم یکم مرخصی میخواد ، البته کار خاصی نمیکنم که بخوام از کسی مرخصی بگیرم . مرخصی رو  برای ذهنم میخوام..بهم ریختگی عجیبی چه در بیرون(محیطی که درش زندگی میکنم) و چه در داخل(باطن) خودم حس میکنم بنظر قدرت مرتب کردن رو ندارم ، البته اگر قدرتش رو داشتم  اینجا و به این شکل نمیبودم . فکر کردن انرژی زیادی داره از من میگیره ، عین ویروس توی تمام فعالیت های من پخش شده و اجازه تمرکز در اون کار رو بهم نمیده . فکر های خاصی هم نیستن ،فقط یکسری داده و اطلاعاتی ان که عمدتا ناخوانا هستن و تنها فضای ذهنم رو اشغال کردن .راه رهایی از این افکار رو نمیدونم و خواهان پایان هستم . چه موقت چه دائم . خواهان مرخصی ام  :)  برای اینکه یه مدت طولانی به ذهنم استراحت بدم و بهش اجازه فکر نکردن بدم ، اینکه یه مدت طولانی مسائل رو تجزیه تحلیل نکنه ، مدام آینده نگری نکنه ، اصلا خاموش باشه و فقط بشینه نگاه کنه. همه اینها برای اینکه بتونه آروم بگیره . به آرامش برسه و جسمم رو به به آسایش دعوت کنه . رها بشه از افکار بی سر و ته نامفهوم. رها لبخند چسبیبه پایان رسید افکارم . البته نه افکارم ، بلکه کلماتی که میتونستم برای توصیف افکارم بکار ببرم به پایان رسیدهمقدار قابل توجهی از فضای ذهنم خالی شده و خوشحالم از این بابت . لبخند به لب دارم و به لبخندم چسب زدم که طولانی تر رو لبم بمونه :) هرگز نشه فراموش لام..چیز! چسب به لبخند بزنید ، این روز ها سخت لبخند بدست میاد.پایان98.10.11راستی ، میدونستین همش رو من کشیدم ؟ فلانی 5 ساله از فلانجا :))))</description>
                <category>الهه هستم.</category>
                <author>الهه هستم.</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jan 2020 03:05:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرار از افکار</title>
                <link>https://virgool.io/@elahe_ahmadipour/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-hwnynnuhzbbr</link>
                <description>من با افکار خط خطی در میان وقایع خط خطی ترترجیح بر آن است برای درک بهتر آنچه که نوشته شده حین خواندن موزیک گذشتن و رفتن پیوسته  شنیده شود :) معنی دلبستن ، معنی پیوستن ، معنی دل کندن ، گسستنمعنی خاطره..آنچه بر کسی گذشته و در حافظه اش مانده!خاطره کلمه عجیبیه ، منطقی نیست جا گرفتن این حجم از تجربه ها و احساسات و افکار و به قول شاعرمون ، گذشتن ها و چیز هایی که یادمون مونده تو پنج حرف خ ا ط ر ه ! چند روز گذشته به چیزی فکر نمیکردم . فکر هم میکردم بی نتیجه میموندن. البته نه خیلی بی نتیجه ، نتیجه فکر کردن ها میرسید به مرور خاطرات ، خاطرات تلخ و شیرینی که یادآوریشون روحم رو نیشگون میگرفتن. خیلی تلاش کردم که فکر نکنم . خیلی برنامه ریزی کردم که زمانی برای فکر کردن نداشته باشم . فرار میکردم از فکر کردن و به هر نحو و شیوه و ترفندی درگیر پرت کردن حواس خودم و بستن راه خیال و رویا و افکار بودم اما .. موفق نشدم . باز گوشه ایی از روز باقی میموند که هجوم احساسات و افکار این موانع رو کنار بزنن و وجودم رو دربر بگیرن و ... باقی ماجرا . یه روزی، وقتی که افکارم بالاخره زمانی رو برای حمله به مغزم و یادآوری خاطرات پیدا کردن ، برعکس گذشته که  اذیت میشدم، بعد از مرور اتفاقات و خاطرات به نتیجه ی جالبی رسیدم . نتیجه ایی که در آینده میتونستم ازش استفاده کنم . راستش لذت بردم از این بابت و کیف کردم باعث شد بیشتر فکر کنم .فکر به اینکه دقیقا از چی فرار میکردم ؟ از افکارم؟ تجربیاتم؟ احساساتم ؟ خاطراتم؟ از خودم! از زندگیم!معنی اجتناب.. ساز و کار دفاعی که فرد از آنچه یادآور موارد ناگوار باشد دوری می کندآدم ها از خاطرات و اتفاق ها فرار میکنن ، خودشون رو مشغول میکنن برای فرار ، برای فرار از زندگی و حقیقتی که درش زندگی میکنن . فرار برای زنده موندن ، فرار برای اذیت نشدن ، برای اینکه امیدی برای آینده ی دور باقی بمونه و بتونن ادامه بدن!میگفتم. نتیجه فکر کردن های بسیار این شد که فهمیدم اشتباه کردم! مسیر اشتباهی رو انتخاب کردم.. . اشتباه فکر میکردم که فرار و ایجاد مشغله باعث انگیزه پیدا کردن و در نتیجه باعث موفقیتم میشه .. برعکس ، فرار باعث میشه  امید ، انرژی و قدرتت رو هزینه ی فرار کنی و هربار ، هرساعتی که گرفتار افکارت بشی ، به دلیل تجربه فرار ناموفقی که داشتی تصمیم بگیری انرژی و زمان بیشتری برای فرار بذاری .عمیق تر نگاه کردم به مسئله و متوجه شدم فرار درد (واقعه رخ داده) رو بزرگتر نشون میده .. پررنگ ترش میکنه! چطور ؟ اینطور که برای شروع هرفعالیتی فکر میکنی به اینکه چقدر میتونه انجام اون کار زمانت رو ازت بگیره و مشغول نگهت داره ؟ به این فکر میکنی مبادا نقطه مشترکی بین اون فعالیت و تجربه خودت (دلیل فرار) وجود داشته باشه که یک آن توی دره افکارت پرتت کنه! اینکه اولویت اصلیت برای انجام دادن اون کار به جای رسیدن به اهدافت و رسیدگی به علایقت ، پرت کردن حواست میشه ، بعد از هر چند دقیقه ایی که برای انجام اون فعالیت میگذرونی با خودت میگی چقدر خوبه که تونستی برای فلانقدر دقیقه اون بحث رو فراموش کنی و از این بابت به خودت میبالی و به نقطه ایی میرسی که بابت انرژی و زمان گذاشتن ها در چنین فعالیت هایی که اولویت اول انجام اونها پرت کردن حواست هست، به مرور زندگی کردن رو فراموش میکنی! نه تنها زندگی کردن رو ، بلکه خودت رو فراموش میکنی! اهمیت نمیدی به اینکه چی دوست داری! اینکه چه کاری انجام بدی ، وقتت رو چطور بگذرونی ، انرژیت رو برای انجام چه فعالیتی صرف کنی و و و موارد دیگه که با بی توجهی به اونها از خودت دور و دور تر میشی . فقط میخوای فرار کنی و خودت رو مشغول کنی و باید بگم این مسئله واقعا خطرناکه ..نقطه ایی که آدم رو از یاد خودش ببره خطرناکه .. خطرناک از این بابت که فقط اون آدم فقط زنده میمونه ، اما زندگی نمیکنه !مثل یه ماشین ، ربات ، یه برنامه از پیش نوشته شده و تبدیل شدن به این چیز ها آدم رو  یه روزی به نقطه پایان میرسونه! حالا شهامت پایان دادن رو داره یا نه .. بستگی به خودش داره.معنی ابتدا ، معنی اشتباه ، معنی انقضا ، انتها..راه حل چیه ؟ سادست . موندن و تماشا کردن و انتخاب مسیر درست .معنی انتخاب.بیرون کشیدن کسی از میان گزینه های موجودچی میشه از این اتفاق و تجربت استفاده کنی ؟ اینکه با اتفاق افتاده رو به رو بشی و همه جوانبش رو بسنجی و تبدیلش کنی به تجربه .. هر تجربه ایی . خوب یا بد ، تصمیم تکرار کردن یا نکردنش هم با خودته .. قول میدم ازشون استفاده میکنی :) . راه حلی برای حل مسئله پیش اومده پیدا میکنی و اگرم نکردی یا نخواستی، مسیر گذشتن ازش رو برای خودت هموار میکنی .معنی استمرار..گذشتن و رفتن پیوستهگذشتن و رفتن پیوستهگذشتن و رفتن پیوسته..فرار و گذشتن از مسئله ایی که اذیتمون میکنه بد نیست ، چه بسا اگه مسیر گذشتن ازش موازات علایق و سلیقه خودت باشه .. چی از این بهتر :)) . فرار زمانی بد و وحشتناکه که اسمش فرار باشه ، قصدش فراموشی باشه ، اینکه زمانت صرف فعالیت های بیهوده شه .. زمانی بده که اولویت اول انجامش جای علاقه و اهدافت ، تنها و تنها پر کردن زمانت باشه .تو زندگی از چه چیزهایی فرار کردی یا میکنی ؟ حواست به خودت هست ؟ اگه نه بیا و حواست رو جمع کن . تکرار نشه!معنی خستگی ..پایان 98.10.8</description>
                <category>الهه هستم.</category>
                <author>الهه هستم.</author>
                <pubDate>Sun, 29 Dec 2019 04:17:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال من کم خوبه!</title>
                <link>https://virgool.io/@elahe_ahmadipour/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%85%D9%86-%DA%A9%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D9%87-kxwuxxa2tjiz</link>
                <description>تو علوم بهمون میگفتن سرما وجود نداره ، وقتی جسمی گرماش رو از دست میده میگن سرد شده ..  ولی اصلش اینه که کمتر گرمه ..حال آدما هم همینطوره ، حال آدما بد نمیشه .. خوبیش کم میشه .الان حال من کم خوبه .. خیلی کم خوبه .. خیلی خیلی کم خوبه (دربست 1393)حال خوبی ندارم و هر ساعت که میگذره این حال بد بزرگ و بزرگ تر میشه . از اونجایی که نمیدونم منشا این خوب نبودنه از کجاست شروع کردم به نوشتن و خالی کردن مغز . بدون قصد و قرض . بدون گله مندی و شکایت از شخص و اتفاق خاصی . فقط برای خودم..+خوبی؟ سخت ترین جواب رو میشه به چنین سوالی داد . نه .. خوب نیستم .. حال دلم بده . هوای چشمام ابریه . بغض عجیبی دارم . دلیل ؟ دلیل بسیاره .. از اتفاقات ریز و جزیی و کم اهمیت بگیر تا بزرگترین اتفاقات. از دور ترین آدم ها بگیر تا نزدیک ترین ها! حتی خودم ..بهم ریختگیم ، حال بد الانم رو ، خستگیم رو ، حس های منفیم رو هیچ کلمه ایی نمیتونه شرح بده . گیر کردم تو باتلاق انتظارات و مسئولیت ها ، بین خوب و بد ها . بین گذشته و آینده بین .. بین خیلی چیزها . خیلی تصمیم ها خیلی انتخاب ها .. نمیفهمم خودم رو . نمیفهمم دیگران رو .نمیفهمن منو ..چطور باید بفهمن ؟ وقتی نمیدونم چطور شرحش بدم . نمیتونم حالم رو خوب کنم . نباید بگم نمیتونم؟ پس چی بگم؟ چیه دلیل این نتونستن ها؟ این حال بد ها؟ این خستگی این غم این درد این اشک .یه سری چیزها هستن خیلی اذیت میکنن . نیستن و باید باشن . چیزی که نیازه . کمه! نبودنش ضعفه ، بدست هم نمیاد . صبوری میخواد.. ندارم این صبوری رو .+ناراحت نباش!حالم بهم میخوره از این مثبت اندیشی ها .. عین حباب هستن این جمله ها . جمله هایی مثل این نگران نباش، حل میشه ، درست میشه ، مثبت فکر کن و و و میدونی؟ این جمله ها و کلمات شاید بزرگ باشن اما تو خالی ان . بزرگن اما ضعیفن . زود میترکن .. . این حباب ها توان مقابله با این سنگ بزرگ حال بد رو ندارن .. سنگ بزرگی که خودم ساختم . (جرقه!) سنگی که خودم ایجادش کردم . سنگ توهم ضعف ، ضعیف بودن .. نتونستن ، نداشتن ..خب پس راه حل چیه ؟ نمیدونم . شدیدا احساس تنهایی میکنم تو این مسیر و نمیدونم چی حالم رو خوب میکنه .. بنظر خودم عامل ایجاد این سنگ هستم و خودم باید کنارش بزنم ولی .. ولی فعلا خستم!خستم از قوی بودن . خستم از همیشه خوب بودن .. خیلی خستم ،خیلی کم خوبم ، خیلی کم .. خیلی خیلی کم خوبم :)پایان1398.8.17</description>
                <category>الهه هستم.</category>
                <author>الهه هستم.</author>
                <pubDate>Fri, 08 Nov 2019 14:17:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تبعات بزرگسالی</title>
                <link>https://virgool.io/@elahe_ahmadipour/%D8%AA%D8%A8%D8%B9%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-jetacokzfx6r</link>
                <description>پیر شدنت مبارکبچه تر که بودم بزرگتر شدن رو تو قد بلند شدن و شب بیداری و نبود محدودیت های ریز و جزئی میدیدم که البته امروزه در شروع بزرگسالی کوچکترین اهمیتی به نبود این محدودیت ها نمیدم. به هر حال ، خواسته و ناخواسته با ذوق و بدون ذوق روزهارو پشت سر گذاشتیم و قد کشیدیم و همینطور بر رقم سن ما اضافه شد و فهمیدیم بزرگ شدن به این راحتی تصور کودکانه ما در بچگی نبوده و نیست  .                            بزرگتر شدن برابره با بیشتر شدن مسئولیت ها و دغدغه ها البته اینجا و در این نوشته قرار نیست به این مسائل بپردازیم! بلکه به چند نکته بسی ساده و پرتکرار در زندگی ما که ناشی از پیامد های بزرگسالی هست اشاره میکنیم و آخرش قراره برای بزرگ شدنمون غصه بخوریم :)بگذریم.هرازگاهی دم عیدی و تعطیلات و حتی دم اعلام رتبه های کنکور ، یه سری جوک و طنز هایی با مضمون فضولی های فامیل میدیدم و با خنده و تعجب ازشون میگذشتم. تا چند ماه پیش تجربه چندانی از این کنجکاوی های فامیل و حتی آشنایان نداشتم تا اینکه بعد از سن خاصی و حتی نزدیک به اون سن ، سوالات فامیل از یکی دو سوال خوبی ؟ مدرسه میری ؟ به این سوالات که کجا دانشگاه میری ؟ چرا اونجا ؟ چه رشته ایی ؟ چه ساعتی ؟ با چی میری ؟ با چی میای؟ چی میپوشی؟ چی میخوری؟ هزینش زیاده؟ غذا دارن؟ پسر/دختر هست؟ چند نفرید؟ استاد پیره ؟ جوونه؟ بزرگه دانشکده؟ کوچیکه؟ محوطش خوشگله؟ ماشین دارن بقیه؟ آهااا.. رفتی برای گرفتن گواهینامه ؟ نرفتی؟ چرا؟ برو دیگه! کجا میری؟ ماشین کی میگیری؟ چی میگیری؟ کی ازدواج میکنی ؟ کسی تو زندگیته؟ کسی مدنظرته؟ و خلاصــــــــــــــــــــــــــــــــــــه تبدیل شدن گردهمایی فامیلی به بیست سوالی و صندلی داغ ، که جواب ندادن و طفره رفتن از این سوالات برابره با بی ادبی و نداشتن تربیت! البته کاش فقط به سوال پرسیدن ختم میشد! اینطور که یه جواب کلی به همه چیز میدادی و تموم اما متاسفانه نه تنها سوال میپرسن بلکه نظر هم میدن و این حتی از اون مورد اول آزاردهنده تره .   مجبور به شنیدن نظراتی هستی که بر پایه حرف های شنیده شده از دهن مردم ، بدون هیچ زمینه مطالعه و تحقیقه و این باز قسمت خوبشه . بدترین قسمت این نظرات اصراااار بر درست بودن این  پیشنهادات ناقص و تاکید بر آویز کردن این نکته در گوش هست و تنها راه گذر از این مرحله بدون آسیب ، سکوته! خلاصه ، سن که زیاد تر میشه مسئولیت بیشتر میشه ، به مراتب انتظارات هم بیشتر میشه و در راستای افزایش انتظارات ، سوالات هم زیاد تر و شخصی تر از قبل میشه!یادمه بچگیام کار اشتباهی انجام میدادم میگفتن بچست دیگه ! یه دوره ی طولانی ایی از این حرف که بچست دیگه متنفر بودم و سعی میکردم کمتر اشتباه کنم و کمتر این جمله رو بشنوم ، اما آدمیست دیگر .. جایز و حتی دائم الخطاست و اشتباه کردن چه در بچگی چه در بزرگسالی عضو جدا ناشدنی از زندگی هر آدمه. اما دو تفاوت اساسی بین اشتباهات بچگی و بزرگسال وجود داره . اولین تفاوت در حجم و اندازه اشتباهات کوچکسالی و بزرگسالی هست و دومین تفاوت نحوه برخورد با اشتباهات . از یه سنی به بعد واکنش ها از &quot;بچست دیگه&quot; میرسه به &quot;سن بابامو داره&quot; و با توجه به تغییرات اساسی جمله انتظار میره که لحن و درصد واکنش ها به همین اندازه تغییر کنه و به مراتب خشن تر شه .دیدین وقتی برای بچه اتفاقی (برای مثال زخمی شدن) میوفته چطور همه سمتش میرن و کمکش میکنن ؟ یکی آرومش میکنه ، یکی اشکشو پاک میکنه ، یکی زخمشو تمیز میکنه ، اگه نیاز به دکتر داره میبرنش دکتر و در صورت نیاز چند روزی مراقبت ویژه ایی از بچه میکنن که به مرور بتونه سلامتی و انرژی قبلش رو بدست بیاره . اما بزرگ که میشی اینطور نیست ، کسی آرومت نمیکنه ، کمتر کسی اشک هات رو پاک میکنه ، به سختی چیزی مرهم زخمت میشه و حتی اگه نیاز شدید به کمک داشته باشی ، معدود افرادی برای کمک و تیمار کردن به دادت میرسن . خودتی و خودت . چه شکستت عشقی باشه چه مالی و چه در مسیر رسیدن به هدفی، آخر آخرش خودتی و خودت باید دکتر خودت باشی .دلم تنگ دوران بچگیمه؟ نه زیاد . به هر حال همون سن هم دغدغه های خودم رو داشتم و اون دوران اگه با این نوشته برخورد میکردم درحالی که داشتم برنامه کلاسی فردام رو میچیدم و نگران امتحانی ریاضی زنگ اول فردا بودم و بد و بیراه نثار مدرسه ام و معلم ها میکردم ، مقداریش رو نثار روح نویسنده این نوشته میکردم ، حرفم اینه به هر حال اون دوران هم دغدغه های خودش رو داشت و چندان هم تمایل به برگشتن به گذشته و کودکی ندارم.غصه خوردن هم بمونه برای بعد .به تاریخ 98.7.13 راستی! یک ماهه شدم.</description>
                <category>الهه هستم.</category>
                <author>الهه هستم.</author>
                <pubDate>Sat, 05 Oct 2019 03:23:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه بنویسم ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@elahe_ahmadipour/%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-melkxszkae9f</link>
                <description>محتوای این پست مانند این صفحه خالیست .بیست دقیقه به پایان اولین نوشته ی سه شنبه های ویرگولی مونده و در این دقایق آخر سعی در نوشتن متنی برای نجات روح خودم و عمه ام دارم.24 ساعت گذشته رو درگیر متن امشب بودم و هنوز هم در اعماق مغزم درگیر پیدا کردن موضوعی برای شکافتن و در نهایت نوشتن هستم . اما امااان که هر چه طی این 24 ساعت به ذهن خسته ی این تن خسته رسیده یا پوچه و یا نصفه . دلم هم نمیاد همینطور نصفه و نیمه و بدون نتیجه نوشته شه ( انگار که تا الان پایان همه ی نوشته هاش به یه نتیجه فوق العاده مفید ختم شده! حالاآآآآ به روی خودتون نیارین ) .راستش حتی دوست ندارم این نوشته رو همینطور بی در و پیکر رها کنم و حس میکنم باید چند دقیقه ایی از چهارشنبه قرض بگیرم برای بیشتر فکر کردن.10 . چقدر زمان زود میگذره جدی ؟ صبح بیدار میشیم و یه چند ساعتی اینور اونور درگیر مشغله های بی سر و تهی میشیم که در پایان روز به نتیجه نمیرسن اگر هم برسن پشت بندش مشغله دیگه ایی برای فردا دارن  و در آخر: عه شب شده! شماره 1، بوس ، لالا . چه میکنیم با این زمان ها و ساعت ها و دقایق بیهوده ی از دست رفته ی..امم.. آباژوری؟5 . امروز یه یارویی داشت منابع محدود رو توضیح میداد و پایان توضیح چندین مثال برای تکمیل توضیحش خواست . همه ذهن ها درگیر منابع مادی مثل پول و سرمایه و و و شده بود که یکی وسطش گفت زمان . در لحظه جواب عجیبی بود اما درست میگفت . محدود ترین منبع ما زمان هست و متاسفانه حتی من نویسنده این متن هم در مدیریتش عجیب ضعیف عمل میکنم . 3 . دقایق خیلی پایانی تر . هجوم حرف ها و ناگفته های بسیار و پیام حاوی الفاظ رکیک مغزم که داد میزنه تا الان کجا بودین ؟2 . تصمیم رها کردن این متن .1 . تمام . راستی ! چندمه ؟</description>
                <category>الهه هستم.</category>
                <author>الهه هستم.</author>
                <pubDate>Tue, 01 Oct 2019 23:59:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@elahe_ahmadipour/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-rfshzethafjk</link>
                <description>اول مهر که اومد و گذشت سری به خاطرات تلخ و شیرین گذشته زدم . نگرانی ها دغدغه های اواخر تعطیلات خودم رو مرور کردم . بزرگترین دغدغه ام شروع شدن مدارس بود . نگرانی برای حجم درس ها و کتاب ها و دبیر ها . راستش خندم گرفت ! چقدر بی اهمیت بودن دغدغه هام . چقدر کوچیک و بیهوده بودن ، نتیجه چی شد ؟ الان اینجام و دارم مرور میکنم خاطرات رو . همه این مقایسه کردن های دیروز و امروز ، بهانه ایی شد که از خاطرات دور گذشته کم کم بیام جلوتر و در نهایت به امروز خودم برسم .. به یاد دغدغه های امروزم افتادم و کم کم خنده از لبم پاک شد . چقدر تغییر کردم . چقدر دغدغه هام بزرگتر از قبل شدن و نگرانی و استرس و فشار همراه اون دغدغه ها بیشتر شده . چی باعث این همه تغییر ام شده بود ؟ جامعه ؟ خانواده ؟ دوستانم ؟ کتاب ؟ شبکه ها ؟بزرگتر شدنم ؟ جایگاه اجتماعی جدیدم ؟ شنیدن و دیدن تجربه های دیگران ؟ . همه و همه به نوعی تو ایجاد شدن این دغدغه ها دخیل بودن و نتیجه همه اینها شد تغییر دید من نسبت به زندگی و همینطور شناختن ابعاد دیگه اون ، دغدغه های جدید تر و بیشتر شدن نگرانی ها برای آینده .بخوام بهتر توضیح بدم، یک نوزاد رو تصور کنید ، زندگی از دید یک نوزاد میتونه توی شیشه شیرش خلاصه بشه و تنها و بزرگترین دغدغه اش نبود شیر! همچنان هم که بزرگتر میشه این دغدغه ها چیزی بیشتر از تامین نیاز اولیه ایی مثل خوراک میشن و با گذشت زمان نه تنها دامنهء این نگرانی ها گسترده تر  بلکه بر تعداد اونها افزوده میشه و تا آخر عمر این روند رشد و تکثیر ادامه داره .مهم ترین نکته ایی که بعد از شناختن منشا ایجاد این دغدغه ها بهش رسیدم این بود که متوجه شدم زندگی چندین بُعد داره و توجه به این ابعاد و رسوندن اونها به سطح مطلوب هست که در آینده آدم رو تبدیل به یک فرد مفید و حتی موفق میکنه . ابعادی مثل سلامت جسم و روان خودمون ، دانش و مهارت ها ،تحصیلات ، شغل ، محل زندگی ، دارایی مادی ، ارتباطات ما ، خانواده ، دوستان ، جامعه و غیره .. همه اینها نمونه های مشترک ابعاد زندگی همه ی ما هستن . برعکس تصور عمومی ما ، همونطور که به صورت پیش فرض و ناخواداگاه برای رسوندن به سطح خوب، تصور تلاش مقطعی برای هر کدوم از این ابعاد داریم ، برای رسوندن همه این ابعاد به نقطهء خوب ، باید دائما درحال توسعه این ابعاد باشیم.چطور و چگونه اش رو نمیدونم اما به نظر تنها راه زندگی کردن همین باشه . همه اینها در کنار هم آینده میشن و خب .. این خیلی سخته ! تازه، همه اینها در شرایطی هست که تنها فقط خودت مسئول زندگی خودت باشی، اینجاست که میتونی خیلی سخت نگیری و از بعضی از ابعاد حتی بگذری ! اما اگه این فرد تبدیل به زوج بشه نه تنها بُعد  زندگی دو برابر و شاید حتی چند برابر میشه بلکه به این دلیل که درقبال زندگی اون فرد مسئولی و هر تصمیم تو روی زندگی اون هم تاثیر گذاره ، به راحتی نمیتونی از بُعدی بگذری! چقدر سخته زندگی کردن و حتی سختم شده زندگی کردن و شروع نکرده بیزار شدم از زندگی! منتهی همراهی نکردن و زندگی نکردن تنها خرابتر میکنه وضعیت رو ، اینجاست که میرسیم به این تصمیم که باید شروع کرد .. چجوری ؟ نمیدونم!98.7.4</description>
                <category>الهه هستم.</category>
                <author>الهه هستم.</author>
                <pubDate>Thu, 26 Sep 2019 02:08:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیننده ، شنونده ، بدون عمل .</title>
                <link>https://virgool.io/@elahe_ahmadipour/%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D9%86%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%85%D9%84-oqwgltrlgfac</link>
                <description>باز هم رسیدم به اون نقطه که موضوع خاصی مد نظرم نیست و همینطوری شروع کردم به نوشتن تا ببینم به چه نقطه ایی میرسم . چند روزی هست که از ورود خاطره انگیز من به 18 سالگی میگذره و راستش رو بخواین شرایط خیلی تغییر کرده . هر اندازه خوشحالم که به این سن رسیدم به همون اندازه نگران آینده ام . نصیحت های زیادی رو شنیدم . آدم های اطرافم ، چه کوچیک ، چه بزرگ ، موفق ترینشون ، شکست خورده ترینشون ، از همه اونها نصیحت های ریز و درشتی شنیدم با این هدف که بتونن شرایط حال و آینده رو شفاف کنن و بتونم به سرعت مسیرم رو پیدا کنم . نمیدونم شور جوانی هست یا از تنبلی ، میشنوم اما عمل نمیکنم . ایده ایی ندارم و نقطه ایی که قبل از شنیدن نصیحت بودم با نقطه بعد از شنیدن فرقی نداره و به نظر مغزم نصیحت رو به جاییش نمیگیره . با این حال نگران آینده ام . نمیدونم اصلا باید نگران باشم یا نه ؟  زندگیم روی دریایی سواره که بدون اینکه از مقصد مطمئن باشه همراه موج هاش داره حرکت میکنه . میدونه این راهی که در پیش گرفته اشباهه اما انتخاب دیگه ایی نداره .چه میشه کرد ؟دلم میخواد ساعت ها درد و دل کنم بدون اینکه نصیحتی آخرش بشنوم ، بدون اینکه بخوام به دلیل حضور شخص شنونده حرف هام رو اصلاح کنم تا مبادا از سمت اون قضاوت اشتباهی ایجاد بشه . هعی . امیدوارم با خبر های خوب برگردم . 98.6.19</description>
                <category>الهه هستم.</category>
                <author>الهه هستم.</author>
                <pubDate>Tue, 10 Sep 2019 01:42:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلوت</title>
                <link>https://virgool.io/@elahe_ahmadipour/%D8%AE%D9%84%D9%88%D8%AA-n16mgvu2j1gx</link>
                <description>10 دقیقه پیش وارد اتاقم شد .با لبخند یه نگاهی به من انداخت و رفت سمت بالکن +راستی ، گل هارو آب میدی ؟میدونستم مقدمه ست .. اومدم جواب بدم دیدم رفت که گل هارو آب بده ، مشخصه درگیره ، مشخصه نگرانه . واضح بود . دستپاچه بود و انگار مجبور بود حقیقت رو قبول کنه . چند دقیقه ایی گذشت . (احساساتی نشو .. احساساتی نشو ) . اومد بقل دستم . مکالمه روزمره ایی رو انجام داد و وسط صحبت پرسید +فردا تولدته ؟لبخند زدم و گفتم آره . گفت کِی اینقدر بزرگ شدی تو ؟ :) .شروع کرد حرف ها و آرزو های قشنگ گفتن . میدونستم دوست نداره . میدونستم نمیخواد قبول کنه ، حرفاش مثبت بود اما نگاهش نه . انگار یه غمی پنهون کرده باشه پشت اون چشم ها. احساساتی شدم . بغض کردم و به سختی ابراز محبت هاش رو جواب دادم . فضا عجیب شد دوباره و مثل همیشه زود ترک کرد اتاق رو .هربار همینه اوضاع . خلوتمون به همین اندازه کوتاهه . نمیدونم چرا اینطور میشه ، اما هرطور که هست دوست دارم این خلوت کوتاه رو . هعی</description>
                <category>الهه هستم.</category>
                <author>الهه هستم.</author>
                <pubDate>Wed, 04 Sep 2019 23:30:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیش به سوی 18 سالگی (2)</title>
                <link>https://virgool.io/@elahe_ahmadipour/%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%DB%8C-18-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-2-zbrozmc9ol8y</link>
                <description>پارت اولخب ، به آخرین قولم عمل کردم و گذشته ( کودکی) رو رها کردم ، البته گهگاهی میاد و یه نیشگون میگیره و زودی در میره . به هر حال . مقدار خوبی سرخوش شدم و انگار داره حال و هوای تولد میگیرتم . این ساعات رو دارم به تنهایی میگذرونم و باز هم میگم عجیبه . نباید خیلی قشنگ باشه شب تولدت رو تنها تو اتاق برای خودت جشن بگیری و واسه خودت موزیک شاد پلی کنی و پاشی برقصی . اما دوست دارم این تولد فردی رو .حتی یه جورایی حالم رو خوب کرده =)) قشنگه امشب  . تک تک لحظات 17 سالگی ، روز های خوب ، روزهای بد ، بالا و پایین ها رو مرور میکنم . گذشتن همگی . از خودم راضی بودم و باشد که دیگران هم راضی بوده باشند (که البته به شاخ و بالم که نیستند ) . این چند روز بعنوان آخرین تجربه ها ، تجربه های قشنگی گذروندم و خاطره شدن همگی . به استقلال رسیدم(به پرسپولیس نه :/) و اوایل میترسیدم از این وضعیت فعلی . روزها درگیر بودم و غصه میخوردم زود بزرگ شدم اما الان در کنار اون غم حس خوبی هم دارم  مقداری هم نگرانم به دلایل نه چندان مهمی . از همون نگرانی هاست که فردا صبح بیدار شدم و میگم خب که چی ؟ اصلا ارزشش رو داشت نگرانش باشی؟ . بابت همین پیشبینی سعی میکنم کمتر به نگرانی توجه کنم و نهایت لذت فردیم رو از امشب ببرم.  دارم به یه چیزی فکر میکنم . راستش تجربه کرده باشید یا نه ، از نظرم بزرگ شدن عجیبه . از بدو تولد منتظر بزرگ شدنیم و یهو از یه جایی به بعد همه چی تموم میشه .  بدون اینکه تغییری در درون خودت پیدا کنی ، یهو اول مسیر پیاد(درواقع پرت)ت میکنن و میگن بزرگ شدی ، خودت برو ! تو هم هاج و واج رفتنشون رو تماشا میکنی . بلند میشی خاک لباس و شلوارت رو میتکونی و انتهای مسیر رو نگاه میکنه ، مشخص نیست . اینجا دو راه داری : یا میشینی و رفتن بقیه رو تماشا میکنی ، یا آروم قدم قدم جلو میری و به مسیر های جالب تر میرسی و بالاخره از یکیشون عبور میکنی!یحتمل از ویدیو گرفتن هام براتون حرفی نزدم . این شخصی که درواقع نمیبینید و دارید متنش رو میخونید ، بشدت معتاد ثبت خاطره هست و تقریبا از هیچکدوم از رویداد های زندگیش (حتی بدترین ها) بدون عکس یا فیلم نگذشته . یکی از دلایل نوشتنش هم ثبت افکارش هست . افکاری که ممکنه جلوی دوربین به زبون نیاره و حیف شه (هرچقدر هم چرند باشه) . در هر صورتنمیدونم ممکنه پارت سومی هم داشته باشه این نوشته یا نه . اما من به عنوان شماره دوم ثبتش خواهم کرد .فعلا . 98.6.13</description>
                <category>الهه هستم.</category>
                <author>الهه هستم.</author>
                <pubDate>Wed, 04 Sep 2019 22:24:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیش به سوی 18 سالگی (1)</title>
                <link>https://virgool.io/@elahe_ahmadipour/%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%DB%8C-18-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-1-w08g87yxljw6</link>
                <description>مقداری دلم گرفته . چند ساعت دیگه میرسم به سن 18 سالگی و راستش ، نمیخوام . غم بزرگی رو دلم نشسته و من رو ناخوداگاه درگیر خودش کرده . صبح که با یکی از دوستان صحبت میکردم و میگفتم انگار نمیتونم مثل بقیه روز تولدم دپرس باشم و هی آه بکشم و افسوس جوانی و روز های رفته رو بخورم ، اما حالا در خلوت خودم دچار این غصه شدم و میل سخنم نیست  . سالها منتظر این سن بودم ، ایده ها و برنامه های زیادی داشتم برای این سن . سال شماری میکردم و متصور این سن میشدم که چه ها که نمیکنم . یک سال اخیر اما برعکس ، انگار ته دلم دوست نداشتم رسیدن به این سن رو ، بزرگ شدن رو شایشرایط تغییر قابل توجهی نمیکنه به نظر ، اینطور نیست که زیر و رو بشه زندگیم ولی میدونم که مثل قبل هم نیست شرایط . نمیدونم ممکنه چطور شرایط تغییر کنه ، شاید بگم حالا نگاه اطرافیان نسبت به من دیگه اون نوجوون خام نیست و از حالا به بعد انتظارات زیادی از من خواهند داشت . شاید بخوام بگم از حالا به بعد منم که با زندگیم رو به رو میشم ، از حالا به بعد تنهام تو این مسیر و کسی نیست راه درست تر رو به من نشون بده .. . در هر صورت ، امیدوارم به آینده و میدونم حس بدی که حالا دارم بابت گذشته هست و به زودی ترک میکنم گذشته رو، قول میدم .                                                                                                             هه هه ، آخرین قول 17 سالگی :)حس های عجیب و غریب زیادی دارم که دوست دارم همش رو طی امروز و فردا بنویسم . این رو به پایان میرسونم تا بعد .پارت دوم</description>
                <category>الهه هستم.</category>
                <author>الهه هستم.</author>
                <pubDate>Wed, 04 Sep 2019 18:30:14 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>