<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الاهه انصاری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@elahehaaa72</link>
        <description>قرار بود مهندسی بشم که نویسنده هم هست... الان چی هستم؟ شما بگید</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 04:42:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/67928/avatar/dxWXN1.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>الاهه انصاری</title>
            <link>https://virgool.io/@elahehaaa72</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تمرین قدم‌به‌قدم کتاب‌خوانی با رهاکردن</title>
                <link>https://virgool.io/@elahehaaa72/%D8%AA%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D8%AF%D9%85-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-vufnq2mwfcmt</link>
                <description>به همراه دوستانم به تماشای فیلمی رفته بودیم که از دقیقه بیست به مزاجمان خوش نیامد. اما چون پول بلیت را داده بودیم تصمیم گرفتیم ببینیم تهش چه می‌شود. انتظار معجزه داشتیم شاید. می‌خواستیم قهرمان قصه کاری کند و فیلم را نجات بدهد یا کارگردان اواسط ساخت فیلم متوجه شود که راه را اشتباه آماده و توی  70 دقیقه‌ باقیمانده همه چیز را سر جای خودش بگذارد که محال بود. بعد از 90 دقیقه تماشا با چهره‌های درهم و برهم بیرون آمدیم و به خودمان گفتیم این آخرین باری است که با خودمان تعارف می‌کنیم.دفعه بعدی که فهمیدم رهاکردن را بلد نیستم توی روزهای شلوغ کاری بود که دوستش نداشتم. نه کار را دوست داشتم نه حقوقش را و نه آینده‌اش را. تنها به آدم‌ها عادت کرده بودم و رهاکردن را بلد نبودم. هر روز کاری‌ام مثل یک‌سال می‌گذشت و فرسودگی شغلی امانم را بریده بود. خودِ دیگرم بعد ازیک‌‌سال به دادم رسید و من را از منجلابی که داشتم تویش دست و پا می‌زدم بیرون آورد و باعث شد استعفا بدهم. از آن موقع هم یاد گرفتم وقتی به خودم و کاری فرصت می‌دهم، زمان را هم در نظر بگیرم و بیشتر از حد وقت را از دست ندهم.اما انگار هنر رها کردن برای هر موضوعی متفاوت عمل می‌کند. حالا یاد گرفته بودم چطور نیمه‌های فیلمی که دوستش ندارم از سالن سینما خارج شوم و چطور کاری که دوستش ندارم را کنار بگذارم اما برای بقیه رها کردن‌ها آماده نبودم.یک ماه تلاش کردم رمانی را بخوانم که دوستش نداشتم. خوب جلو نمی‌رفت. ترجمه‌اش روان نبود. ویرایش کلمه‌هایش هم چنگی به دل نمی‌زد اما چون کتاب سروصدا کرده بود به خودم نهیب زدم که باید تمامش کنم. تمام شد اما به سختی 354 صفحه خواندم و حتی یادم نمی‌آمد گره اصلی چیست و آخرش چه شد. انگار برای هر رهاکردن و درس گرفتن باید تجربه می‌کردم و زخم می‌خوردم. زخم کتاب جوری کاری بود که یک نوت بزرگ بالای میز تحریرم گذاشتم و رویش نوشتم:«وقتی نمی‌تونی ادامه بدی، رهاش کن بره.»آنقدر بزرگ و توی چشم بود که امکان نداشت روزی نبینمش و به آن فکر نکنم. دیگر توی تک‌تک تصمیم‌گیری‌های زندگی پشت میز نشینی‌ام به آن توجه می‌کردم.توی چند ماه گذشته کتاب‌های زیادی خواندم و قدم به قدم رهاکردن را تجربه کردم. اما همین هفته گذشته هدیه‌ای از نشر اطراف نازنین گرفتم که نفهمیدم کی شروع و کی تمام شد.«و کسی نمی‌داند در کدام زمین می‌میرد» روایتی است از سفر مهزاد الیاسی به شهرهایی که حتی اسمشان را هم نشنیده بودم. روایت مواجه با ترس، مرگ، رها‌کردن، دوستی، انزوا، تنهایی و اجتماع. روایت‌هایی که هم خواندنشان گوشه چشمم را تر کرد و هم لبخندی روی لبم نشاند.برشی از کتاب: دماوند می‌توانست به آنی بزند لهمان کند.جنگیدن برای زندگی لحظه‌ها را واقعی می‌کند. وضوح تصویر بالا می‌رود. تو تماما هستی و  این «تماما بودن» قدرتی فشرده دارد که با لذتی دردناک همراه است. تقلا برای بودن لحظات را به اندازی‌ی ابدیت کش می‌دهد و می‌گذارد اندکی در افسون زندگی شناور باشی. در چنین لحظاتی، دریاهای مرگ و زندگی به یکدیگر چسبیده‌اند اما انگار برزخی میان‌شان هست که نمی‌گذارد با هم بیامیزند. وقتی در دماوند با مرگ می‌جنگیدم، ناخرسندی‌های بی‌اهمیت زندگی‌ای که تا آن لحظه بر من گذشته بود، حقیر و خفیف به نظر می‌رسیدند. پیش از آن، چطور می‌توانستم به چیزی غیر از خودِ زندگی اهمیت بدهم؟ در برابر تکاپو برای زنده‌ماندن، تمام دغدغه‌ها کوچک بودند.</description>
                <category>الاهه انصاری</category>
                <author>الاهه انصاری</author>
                <pubDate>Fri, 13 Oct 2023 16:58:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من از نامرئی بودن بیزارم! شما چطور؟</title>
                <link>https://virgool.io/@elahehaaa72/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%A6%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-hzyltpwyfsoy</link>
                <description>سکانس اول:به دعوت دوستی به دورهمی کتاب‌خونی دعوت می‌شم. برگزارکننده رو می‌شناسم. تقریبا 4 سال، یه پروژه کوتاه مدت رو به عنوان فریلنسر باهاش کار کردم. جلسه تموم می‌شه و من به رسم ادب، برای سلام و تشکر  می‌رم جلو. من اون رو می‌شناسم و اون نه. خیلی برای یادآوری تلاش نمی‌کنم. بحث سر 4 سال پیش و یه همکاری یه ماهه فریلنسریه. نه من اون رو تا قبل از امروز دیدم نه اون من رو. بهش حق می‌دم و می‌گم امیدوارم هفته‌های بعد هم بتونم همراه باشم.سکانس دوم:حجم کارهای ریخته روی سرم زیاد شده. به مدیرم پیشنهاد می‌دم که یه سری از کارها رو برون‌سپاری کنیم. قبول می‌کنه و می‌‌گه پس خودت نویسنده‌ فریلنسرش رو پیدا کن. نگاه به لیست کسایی که قبلا باهاشون کار کردم، می‌کنم. به دو نفر پیام می‌دم و پروژه رو براشون تعریف می‌کنم. استقبال می‌کنن و قرار می‌شه شروع به نوشتن کنن. چند روز می‌گذره. یه سری متن تحویلم می‌دن و کارم باهاشون تموم می‌شه. احتمالا می‌ره تا چند ماه و شاید چند سال آینده که بهشون پیام بدم و بگم فلانی وقت داری؟سکانس سوم:سال هزار و چهارصده. بهم یه پیشنهاد همکاری تمام وقت می‌شه. می‌ترسم که آزادی‌هام دود بشه و بره هوا و زنجیر کارمندی به پام وصل شه. می‌ترسم دیگه نتونم سفر برم و سرگرمی‌هام رو دنبال کنم. یادم می‌افته آخرین بار توی جایی کار می‌‎کردم که اضافه‌کاری توش اجباری بود و من از اجبار بیزارم. مدیر منابع انسانی پیشنهاد می‌ده چند ماهی رو به هم فرصت بدیم و اگه بد گذشت خداحافظی کنیم. می‌گم سنگ مفته دیگه قبوله.سکانس چهارم:بچه گربه‌م رو عقیم کردم. دکتر گفته که باید یه هفته بالاسرش باشم. کسی رو پیدا نمی‌کنم که یه هفته فرصت داشته باشه تا کنارش باشه. به مدیرم پیام می‌دم می‌شه من این هفته رو کامل خونه باشم و کنار بچه؟ بدون مکث و غر و کنایه می‌گه «حتما؛ مراقبش باش» و  من گذشته رو مرور می‌کنم.…این روزها دوباره بحث فریلنسری یا کارمندی داغ شده و آدم‌ها دارن از تجربه‌هاشون می‌گم. من تا حالا دو طرف تعامل فریلنسرها و کارفرماها بودم. وقتی یه تیم بزرگ داری و پروژه‌های بزرگ، سخته که همه رو برای تعامل و دوستی و اظهار نظر کنار هم جمع کنی. همین می‌شه که به مرور زمان به کسایی که کنارشونی بیشتر وابسته می‌شی تا کسایی که پشت سیستم و شاید چند ماه یه بار ببینی‌شون. وقتی فریلنسری، ترجیح می‌دی کارها رو تحویل بدی و کمتر برای ویرایش و اصلاح بهت پیام بدن تا به پروژه‌های دیگه هم برسی و بتونی هزینه‌ها و درآمدت رو کنترل کنی. همین می‌شه که به مرور زمان فریلنسرها نامرئی می‌شن و باید چشم دل داشته باشی تا ببینی‌شون. البته که این نوع سبک زندگی و کاری، یه انتخابه.حالا نزدیک 24 ماهه که کارمند حساب می‌شم. توی این مدت پیش نیومده که بخوام برم سفر و چیزی جز کلی خوش بگذره بشنوم. پیش نیومده که صبح از خواب پاشم و سر حال نباشم و بهم نگفته باشن برو استراحت کن. یه عمل جراحی با 15 روز مرخصی بدون منت رو پشت سر گذاشتم و روزهایی که دوست داشتم توی خونه و محیط ساکتش باشم، این امکان وجود داشته.فکر می‌کنم چیزی که آدم‌ها و محیط کار و نوع همکاری‌‎شون رو متمایز می‌کنه، فرهنگ سازمانیه. فرهنگی که برمبنای اعتماد و همدلی جلو بنا شده، بیرون رفتن از سازمان رو سخت می‌کنه و وفاداری رو بیشتر.</description>
                <category>الاهه انصاری</category>
                <author>الاهه انصاری</author>
                <pubDate>Wed, 11 Oct 2023 11:18:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای توی چشم بودن یا باید زرد باشی یا معروف</title>
                <link>https://virgool.io/@elahehaaa72/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B2%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%88%D9%81-bh9llyvggi3e</link>
                <description>سکانس اول:روزهای اول فروردینه. برعکس روزهای عادی سال که جنازه‌م رو به ساعت شروع کار می‌رسونم، صبح زود از خواب بیدار شدم و نمی‌خوام هم‌خونه‌ای‌هام رو اذیت کنم. از دوستم شنیدم که باغ کتاب یه فضای کار اشتراکی داره و با خودم می‌گم خوبه امروز رو از تپه‌های عباس‌آباد شروع کنم. ورودی باغ کتاب می‌ایستم و می‌گم حالا که تا اینجا اومدم بذار برم و ببینم کتاب جدید چی منتشر شده که مناسب این تعطیلی‌هاست. چشمم می‌افته به بخشی که آدم‌های زیادی توش مشغول ورق زدن کتابن. می‌رم جلو تا ببینم چی باعث این ترافیک آدم‌ها شده که می‌بینم، کلی کتاب‌های زرد روانشناسی دارن چشمک می‌زنن. «اعتماد به نفس داشته باش دختر»، «خودت رو دوست داشته باش پسر»، «رازهای موفقیت برای میلیونرهای خودساخته» و … کتاب‌های قطوری که نمی‌دونم چطور خواننده‌هاشون تمومشون می‌کنن و بعد از خوندنشون چه حالی دارن. از اون قسمت دور می‌شم و می‌گم حالا فعلا کتاب برای خوندن توی خونه دارم.سکانس دوم:تولدمه. با دوستم قرار گذاشتیم که بریم هایپر استار تا من خریدهام رو بکنم. توی هایپراستار یه کتاب‌فروشیه. دوستم قراره یه کتاب بهم هدیه بده. می‌ریم تو و دنبال اسم و عنوان می‌گردیم و پیداش نمی‌کنیم. خانم فروشنده می‌گه که اون کتاب رو ندارن اما بهمون پرفروش‌های ماه رو معرفی می‌کنه. باز هم کتاب‌های قطور باغ کتاب توی لیستن؛ ازش تشکر می‌کنیم و می‌گیم می‌ریم از خود انتشارات می‌خریم.سکانس سوم:کتاب‌فروشی دی بالای کافه آپ‌آرت‌مان، پاتوق روزهای پیاده‌روی‌مه و توی جریان نمایشگاه کتاب یه تخفیف گذاشته. قفسه‌های کتاب‌های معرفی‌شده رو نگاه می‌کنم و چشمم روی چند تا اسم آشنا قفل می‌شه. نویسنده‌های جدید، بلاگرهای قدیمی و طرفدارها و فالوئرهای پر و پا قرص. من هم برای این‌که خدای نکرده چاپ اون کتاب‌ها با نویسنده‌های معروف تموم نشه یدونه از هرکدوم برای خودم بر می‌دارم و خوشحال و خندان به خونه برمی‌گردم.سکانس چهارم:بهاره آخرین کتابی رو که ترجمه کرده، بهم هدیه می‌ده. می‌گم ایول من نشر میلکان رو خیلی دوست دارم به چاپ دوم هم که رسیده. می‌گه اما جلوی ویترین نیست. می‌گم برای جلوی ویترین و توی چشم بودن یا باید زرد باشی یا معروف. می‌گم پس این کتاب رو می‌ذارم توی لیست #خواندن_برای_نوشتن….هرکدوم از ما توی سفر یه تجربه رو از سر می‌گذرونیم. مهم نیست یه سفر دسته جمعی با دوستامون باشه یا سفر تنهایی. اما با تجربه جدیدی به خونه برمی‌گردیم. حتی ممکنه یه مکان رو ببینیم اما از دیدگاه‌های متفاوتی درکش کنیم. به عقیده نویسنده کتاب «معنای سفر:: فلسفه وقتی از خانه دوری» در جریان سفر کردنه که انسان تفاوت‌های خودش با دیگری رو درک می‌کنه و قضاوت‌ها و دیدگاه‌هاش اصلاح می‌شه و در نهایت بینشش نسبت به جهان و هستی زیاد می‌شه.بخشی از این کتاب شامل خاطرات سفره و بخشی دیگه یادداشت‌های فلسفی نویسنده. اگه شما هم مثل من دلتون برای سفر لک زده و دوست دارید بدونید چه ارتباط‌هایی بین سفر و فلسفه وجود داره و دوست دارید آدم‌های نه ‌چندان معروف اما کار درست رو حمایت کنید، این کتاب رو به خودتون هدیه بدید.</description>
                <category>الاهه انصاری</category>
                <author>الاهه انصاری</author>
                <pubDate>Mon, 09 Oct 2023 11:09:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>5 قدم برای بهبود محتوای وبسایت (به همراه گزارش یک تجربه کاری)</title>
                <link>https://virgool.io/sanjagh/5-%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%88%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%B3%D8%A6%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%82+-%D9%86%D8%AA%DB%8C%D8%AC%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-awm9fzrd3vgu</link>
                <description>اختلال در وضعیت اینترنت و فیلترشدن شبکه‌های اجتماعی در تابستانی که گذشت، کسب‌وکارهای زیادی را زمین‌گیر کرد. ما هم در آن زمان با مشکلات زیادی مواجه شدیم. در مدت‌ زمان کوتاهی نرخ ایمپرشن، کلیک و اینگیجمنت‌ریتمان کم شد. تازه داشتیم مزه شیرین رشد را می‌چشیدیم که متوقف شدیم. چند روزی را به برنامه‌ریزی مجدد، هم‌فکری و کمی استراحت ذهنی اختصاص دادیم و دوباره شروع کردیم به محتواکاری و برنامه‌ریزی!فعالیت‌هایی را از سر گرفتیم و فعالیت‌های جدیدی را تعریف کردیم. در این پست از نتیجه فعالیت‌های تیم محتوای سنجاق برای بهبود وضعیت سئوی محتوا، در شش ماهی که گذشت، حرف می‌زنم.1. مرور فعالیت‌های گذشته پیش‌زمینه بهبود محتوای وبسایتیکی از مهم‌ترین فعالیت‌های محتوایی هر مجموعه، زیر نظر گرفتن فعالیت‌های رقباست. اینکه آن‌ها چه کاری کرده‌اند که جواب داده و چه کاری کرده‌اند که نتیجه خوبی نداشته، به ما کمک می‌کند تا بهتر برنامه‌ریزی و تصمیم‌گیری کنیم. در مدت زمانی که برای شروع برنامه‌ریزی داشتیم وبسایت رقبا را زیر و رو کردیم و رتبه‌هایشان را در کلمه‌های کلیدی مشترکمان سنجیدیم. در بررسی‌ها به این نتیجه رسیدیم که: جای تولید محتوای ویدئویی در وبسایتمان خالی است.رفتارشناسی مخاطبان در سال‌های گذشته هم نشان می‌دهد که آن‌ها دیگر حال و حوصله و وقت گذشته را ندارند. پس باید محتواها فرقی با گذشته داشته باشند. محتواهای سرراست و کوتاه و مستقیم حالشان را خوش می‌کند و اضافه‌‌گویی‌ها بد.بعد از چند جلسه گفت‌وگو تصمیم گرفتیم برای بهبود بهبود محتوای وبسایت، ویدئوها کوتاهی شامل نحوه قیمت‌دهی، جزئیات هزینه‌ای و تخمین بودجه و آن‌ها را در جایی بالای صفحه در دسترس مخاطبان قرار دهیم. با یک ویدئو شروع کردیم و اینگیج‌منت‌ریت را زیر نظر گرفتیم تا برای ادامه تصمیم‌گیری کنیم. https://www.aparat.com/v/YK9sJ ویدئوی قیمت نقاشی ساختمان در سنجاقنتیجه: بعد از چند روز متوجه شدیم، نرخ تعامل یا همان اینگیجمنت ریتمان روبه‌افزایش است. پس این فعالیت را ادامه دادیم.افزایش نرخ تعامل بعد از بارگذاری ویدئوهای قیمتی گرفتن جایگاه اول و دوم در موتور جست‌وجوی گوگل رشد به خصوص صفحه‌های قیمتی پرپتانسیل (نقاشی ساختمان)2. استفاده بهینه از نمونه‌کارهای متخصصان برای بهبود محتوای وبسایتحتما شما هم شنیده‌اید که تصاویر میان‌ متن خستگی چشم‌های کاربر را به در کرده و او را مشتاق‌تر می‌کند. پیداکردن تصاویر مرتبط با متن کار آسانی نیست. ما در صفحه‌هایمان تصویر کم نداشتیم. اما در ادامه بررسی‌هایمان برای بهبود تجربه کاربر، تصمیم گرفتیم به جای استفاده از عکس‌های استوک و دانلودی از نمونه ‌کارهای متخصصان خودمان در صفحه فرود قیمت، کمک بگیریم. این شد که گشتیم و عکس‌های مناسب و باکیفیت را پیدا کردیم و به همراه نام متخصص در صفحه‌هایمان گذاشتیم.مقایسه کلیک و ایمپرشن صفحه قیمت در بازه مهر تا آذر و آذر تا اسفند 1401مثلا قیمت طراحی کابینت آشپزخانه  را در تصویر بالا می‌بینید.3. قدرتمندتر کردن یک مرکز محتواهمانطور که در پست گذشته گفتم،  صفحه‌های فرود سنجاق با توجه  به سفر مشتری طراحی شده‌اند.مثلا صفحه قیمت نقاشی یک صفحه با جزئیات قیمتی است برای کاربری که می‌خواهد از قیمت سردربیاورد.یا صفحه گالری برای کاربری طراحی شده که به دنبال نمونه‌کارها و مدل‌های متفاوت از یک محصول مثل کمد دیواری است.یکی دیگر از صفحه‌های فرود سنجاق صفحه سرویس است. این صفحه از ابتدا با هدف مرکز محتوا یا همان هاب طراحی شده است. بعد از تحقیق راجع به کلمه‌های کلیدی و سئو، دیدیم که بهترین کار این است که این هاب را قدرتمند کنیم. برای این کار نیاز داشتیم که اشراف کامل به محتواهای یک سرویس داشته باشیم. از نقاشی ساختمان شروع کردیم.بلاگ‌های نقاشی ساختمان را بررسی کردیم، برای بعضی از کلیدواژه‌ها بلاگ جدید نوشتیم و  از همه‌شان با نظم و ترتیب مشخصی به صفحه نقاشی ساختمان لینک دادیم. می‌توانید همین حالا سری به صفحه نقاشی ساختمانمان بزنید تا این هاب را ببینیدمقایسه کلیک و ایمپرشن صفحه سرویس در بازه مهر تا آذر و آذر تا اسفند 14014. رسیدگی به مجله سنجاق یکی دیگر از فعالیت‌ها برای بهبود محتوای وبسایت،راه‌اندازی مجدد بلاگ سنجاق بود؛ از مهر ماه خاک وبلاگ سنجاق را گرفتیم، مطالبی را بروزرسانی کردیم و مطالبی را از نو نوشتیم. در این مدت بلاگ‌هایی را که از نظر محتوایی تکراری و شبیه‌به‌هم بودند یکی کردیم و محتواها را با توجه به موضوع و کلیدواژه‌هایشان خوشه‌بندی کردیم و تقویم محتوایی نوشتیم برای بلاگ‌های آینده.بهبود سئوی سایت و محتوا5. طراحی و تولید صفحه‌های جدیدهمیشه به محتوای متنی نیاز است؟ 1000 تا 2000 کلمه؟ طی گفت‌گوها و مشاهداتی نظریه مطالب کیلویی را رد کردیم. مثلا دیدیم یکی از صفحه‌هایمان با 300 کلمه مفید در رتبه اول جست‌وجوی گوگل است و یکی از صفحه‌هایمان با 2000 کلمه در آخر صفحه اول جا گرفته است. پس بهترین کار این است که به عقب برگردیم و ببینیم خوراک مخاطب چیست.ما صفحه‌هایی برای هر شهر طراحی کردیم که در آن‌ها فهرستی از متخصصان به همراه نمونه‌کارهایشان قابل مشاهده بود. در ادامه تصمیم گرفتیم بگذاریم تنها محتوای این صفحه‌ها، لیست متخصصان، قیمت حدودی اجرای کار و دکمه ثبت سفارش باشد.مقایسه کلیک و ایمپرشن صفحه سفارش شهر در بازه مهر تا آذر و آذر تا اسفند 1401همچنین صفحه‌های جدیدی با کلیدواژه‌های جدید مناسب لیستی آماده کردیم و که هنوز برای نتیجه‌گیری راجع به آن زود است.در ماه‌های آینده و بعد از دیدن نتیجه، راجع به نتیجه با آمار و داده می‌نویسم.نتیجه فعالیت‌های این مدتمان برای بهبود وضعیت محتوای وبسایتمان چه بود؟ما هنوز امیدواریم نتیجه فعالیت‌هایمان در چند ماهه اول سال ۱۴۰۲ خودشان را بیشتر نشان بدهند. اما تا اینجای کار دستاوردهای خوبی داشتیم:بهبود کلیک و بازدید صفحه‌های بلاگبهبود کلیک و بازدید صفحه‌های قیمتبهبود کلیک و بازدید کل سنجاقبهبود رتبه و جایگاه صفحه‌های فرود در گوگلافزایش نرخ تعاملمقایسه کلیک و ایمپرشن سنجاق در بازه مهر تا آذر و آذر تا اسفند 1401</description>
                <category>الاهه انصاری</category>
                <author>الاهه انصاری</author>
                <pubDate>Tue, 28 Mar 2023 17:31:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهینه سازی محتوا (نسخه عملی و تجربی برای مدیران)</title>
                <link>https://virgool.io/sanjagh/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%B2%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-dpmqyz8klbgg</link>
                <description>درست مثل قد‌کشیدن، رشد یک‌شبه اتفاق نمی‌افتد. پیشی گرفتن از رقبا هم همینطور! رمز موفقیت، دوام‌آوردن خشک و خالی نیست. باید تمرین کرد و استمرار داشت تا طعم برد را چشید. ما هم برای چشیدن طعم برد، شوق و ذوق داشتیم. پس برای ادامه فعالیت‌‌های محتوایی، برنامه‌ریزی کردیم. در مطلب قبلی با موضوع چطور چالش‌های محتوا را به فرصت تبدیل کنیم، از اولین قدم‌ها برای تبدیل چالش‌ اصلی به فرصت حرف زدم. در این مطلب می‌خواهم از استمرار و دستاوردهایش بگویم. فعالیت‌های تیم سنجاق در نیمه اول سالی که گذشت به همراه نتیجه دوست‌داشتنی آن را برای بهینه سازی محتوا، در ادامه می‌خوانید.بهبنه سازی قدم به قدم محتوااصلاح محتوای صفحه‌های قیمت را از سر گرفتیمدر طول‌ این مدت تلاش کردیم با متخصصان سئوی داخلی و خارجی صحبت کنیم، مقاله‌های مرتبط با سئو را بخوانیم و ببینیم باید چه کار کرد.در بررسی‌هایمان متوجه شدیم تصاویری که از قیمت خدمات روی وبسایت گذاشته بودیم جواب نمی‌دهند. نرخ درگیری صفحه بعد از گذاشتن این تصاویر تغییری نکرد، وضوح تصویر کافی نبود و تغییری توی وضعیت سئویمان به وجود نیامد. به جایگزین تصویر فکر کردیم. می‌توانستیم قیمت‌ها را توی متن بگذاریم یا از جدول استفاده کنیم. با توجه به هدف اولیه ما، یعنی در نظر گرفتن مخاطب، جدول را انتخاب کردیم. اینطوری کاربر دیگر نباید توی متن می‌گشت تا قیمت را پیدا کند و از نظر متخصصان سئو هم جدول یک امتیاز برایمان محسوب می‌شدپس در قدم بعدی  بهینه سازی محتوا جدول‌های قیمت را جایگزین تصویرهای گرافیکی کردیم.تصویر گرافیکی جدول قیمتی خدمات سنجاقجدول قیمت نقاشی ساختمانکاربر چه می‌خواست؟ همان را بهش دادیمدر سنجاق چند صفحه فرود یا لندینگ‌پیج داریم که با هدف‌های متفاوتی ساخته شده‌اند. یکی از این صفحه‌ها، صفحه قیمت خدمات است که در آن اطلاعات قیمتی مثل جدول، عوامل موثر برهزینه، هزینه‌های جانبی و نحوه محاسبه قیمت را قرار داده‌ایم. در بررسی‌ها و جلسه‌ها دوباره به کاربر و نیاز و خواسته‌اش فکر کردیم. صفحه‌هایمان را از نو چیدیم. قید مقدمه‌های به‌دردنخورِ کلمه پرکن را زدیم و جدول‌‎ها را در اول متن جایگزینشان کردیم.باز هم ننشستیم و ادامه دادیم. به چی؟ به بهبود و ارتقا.مقایسه کلیک و ایمپرشن وبسایت سنجاق شهریور تا آذر 1401 و اردیبهشت تا شهریور 1401 برای بهینه سازی محتوا نمونه‌کارها را نشان مخاطبان دادیمهمیشه تلاش کرده‌ایم که صفحه‌های فرود سنجاق را با توجه به نیاز و سفر مشتری طراحی کنیم.(سفر مشتری یا همان Customer Journey چیست؟ مسیری که مشتری از لحظه آشنایی‌اش با برند، خدمت و محصول پشت سر می‌گذارد و ایستگاه به ایستگاه جلو می‌رود تا به مقصد نهایی یعنی خرید یا دریافت خدمت برسد. با رفتارشناسی مناسب مخاطب می‌توانیم مسیر را به درستی برایش طراحی کنیم تا راحت‌تر به مقصد برسد.یکی از مسیرهای مخاطب برای ثبت سفارش‌های خدماتی، دیدن نمونه‌ تصاویر است. برای مثال پیدا کردن خیاط خوب در فضای وب به دیدن نمونه‌کارهای او و مدل‌های اجرایی نیاز دارد. در واقع سفر مخاطب در این نمونه می‌تواند جست‌وجوی کلمه مدل لباس، درگیری با محتوا و در نهایت اقدام باشد. یکی از صفحه‌های فرودی که با توجه به سفر مشتری در سنجاق طراحی شده، گالری تصاویر نمونه‌کارهای متخصصان است.من معمولا برای انتخاب متخصص‌ها بعد از نظرات مشتریانشان سری به نمونه‌کارهایشان می‌زنم. البته که مثلا نظافت منزل نمونه‌کار مشهود و قابل قضاوتی ندارد. اما دیدن گالری تصاویر چیزی مثل کابینت، نقاشی یا حتی کمد دیواری خیالم را راحت می‌کند که طرفم حرفه‌ای است. قدم بعدی‌مان در سنجاق فعال‌کردن گالری تصاویری از نمونه‌کارهای متخصصان بود. به کمک این گالری تصمیم‌گیزی و استخدام راحت‌تر بود.اگر می‌خواهید ببینید توی گالری تصاویرمان چه خبر است، بسم‌الله. سری به کابینتش بزنید.دستاوردهای گالری تصاویر در 12 ماه اخیر: رشد کلیک و ایمپرشنرشد تدریجی ایمپرشن و کلیکمدل کابینت آشپزخانهصفحه‌های سرویس را از نو نوشتیمیکی دیگر از صفحه‌های فرود ما، صفحه سرویس خدمات است. این صفحه با هدف خوشه‌بندی محتوایی و کلاستربندی محتواهای سنجاق، به عنوان هاب(مرکز، قطب‌نما) طراحی شده است. بروزرسانی محتوای صفحه‌ سرویس از دیگر فعالیت‌های محتوایی ما در نیمه اول سال بود. از آنجایی که محتوای این صفحه‌ها خاک خورده بود، توقع داشتیم بعد از بروزرسانی‌‌شان تغییر زیادی در کلیک و ایمپرشن داشته باشیم.مقایسه کلیک و ایمپرشن صفحه سرویس از خرداد تا شهریور 1401 و فروردین تا خرداد 1401 همه کلمه‌های دوست‌داشتنی مخاطب را پیدا کردیمدر مرحله بعدی دوباره سری به سفر مشتری و نیازهایش زدیم. گفتیم مگر نمی‌خواهیم مخاطب دوستمان داشته باشد؟ پس باید همه‌ کلمه‌هایی را که دنبالشان می‌گردد پیدا کنیم، طبقه‌بندی‌اش کنیم و با توجه به آن محتوا بهش بدهیم. اینجا شروع ماجرای تحقیق کلمه کلیدی بود. توی دو پست ویرگولم راجع به جزئیات ماجرا نوشته‌ام.از تحقیق روی کلمه کلیدی تا تولید محتوا ( داستانی از تجربه کاری)با این همه کلمه کلیدی چه کنم؟ (تجربه‌ای از خوشه‌بندی محتوا)اینکه چطور کلیدواژه‌ها را پیدا کردم، چطور طبقه‌بندی‌شان کردم و چطور در خوشه‌های محتوایی جایشان دادم. زمان زیادی ازمان گرفت اما به نظرم به نتیجه‌اش می‌ارزیدبازسازی را برای بهینه سازی محتوا را جدی گرفتیمحالا ما یک‌سری کلمه کلیدی داشتیم و محتواهایی که چند ماهی است خاک خورده‌اند. در فعالیت بعدی محتواها را از نو بازسازی کردیم. حرف را ساده و مستقیم زدیم و جمله‌ها را کوتاه کردیم. در صورت امکان کلیدواژه‌های مناسبشان را جاساز کردیم و از نو نوشتیم. مثلا در بخش سوالات متداول کیوردهای سوالی که راجع به قیمت بودند را استفاده کردیم و سوالات متداولمان را پر و پیمان کردیم.مقایسه کلیک و ایمپرشن وبسایت سنجاق شهریور تا آذر 1401 و اردیبهشت تا شهریور 1401دستاورد فعالیت‌هایمان چه بود؟نتیجه دستاوردهای تیم برای بهینه سازی محتوا در این مدت به طور خلاصه شامل موارد زیر می‌شوند:رشد کلیک و ایمپرشن صفحه‌های سرویسرشد کلیک و ایمپرشن گالری تصاویررشد کلیک و ایمپرشن سنجاقافزایش زمان درگیری مخاطب با وبسایت (اینگیجمنت‌ریت)تا آخر شهریور ماه صفحه‌های لندینگ قیمتی‌مان را بازسازی کردیم، برای خدماتی که نیاز به تصویر بیشتر داشتند گالری تصاویر آماده کردیم، روی کلمه‌های کلیدی تحقیق کردیم، چیدمان محتوا را تغییر دادیم و برای خودمان یک هدف گذاشتیم:بهبود رتبه، کلیک و بازدید صفحه‌های فرودمان و جذب مخاطبان کانال‌های متفاوت در نیمه دوم سال.در مطلب بعدی  با عنوان 5 قدم برای بهبود محتوای وبسایت( به همراه گزارش یک تجربه کاری)، از پرش بلندمان در محتوا و نتیجه تصمیم‌گیری‌ها و برنامه‌های اجرایی در نیمه دوم سال حرف می‌زنم.</description>
                <category>الاهه انصاری</category>
                <author>الاهه انصاری</author>
                <pubDate>Sat, 18 Mar 2023 14:41:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور با کمک استراتژی محتوایی، چالش‌‎ها را به فرصت تبدیل کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/sanjagh/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%B5%D8%AA-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-bpeccrslxryp</link>
                <description>اگر بخواهید توی یک یا دو جمله، چالش محتوایی کسب‌وکارتان را توضیح دهید چه می‌گویید؟ چالش‌های محتوایی کسب‌وکارها یکسان نیستند. هر کسب‌و‌کاری بسته به نوع فعالیت، خدمات یا کالایی که عرضه می‌کند، پرسونای مشتری، مخاطب هدف و کلی معیارهای دیگر باید استراتژی محتوایی مشخصی داشته باشد.بعد از شروع همکاری‌ام با سنجاق در مهر 1400 و شرکت در جلسه‌های ایده‌پردازی و برنامه‌ریزی متوجه شدم محتوای سنجاق با کسب‌وکارهایی که تا آن موقع با آن‌ها کار کرده بودم فرقی اساسی دارد. تا قبل از سنجاق معمولا برای بهبود رتبه، بازدید و کلیک یک یا نهایتا دو کلمه‌ی کلیدی تلاش کرده و راه‌های متفاوتی را آزمایش می‌کردم. اما اینجا به اندازه تعداد خدمت‌های ارائه‌شده کلمه کلیدی داشتیم و سفر مشتری برای همه خدمات یکسان نبود. با این چالش چطور دست‌وپنجه نرم کردم و نتیجه چه شد؟می‌خواهم در این مطلب و چند مطلب بعدی از فعالیت‌های تیم محتوای سنجاق و استراتژی محتوایی در 15 ماه اخیر بگویم. فعالیت‌هایی که من را از خامی درآوردند و دستاوردهای بزرگی برای تیم سنجاق داشتند. امید که به‌کار آید:استراتژی محتوا لازمه اجرای برنامه‌های محتواییشروع: سنجاق چه کار می‌کند؟برای شروع بیایید با سنجاق و فعالیتش آشنا شویم. فرض کنیم می‌خواهید کابینت‌های خانه‌تان را نو کنید. برای این نوسازی سری به اپلیکیشن یا وبسایت سنجاق می‌زنید، کلمه کابینت را جست‌وجو می‌کنید و توی چند سوال اطلاعاتی از نوع کابینت مد نظر، متراژ آشپزخانه و متریال اجرایی کار را ثبت می‌کنید. به محض ثبت سفارش، اطلاعات برای متخصصان کابینت‌ساز ارسال می‌شود و از بین آن‌ها 3 تا 5 نفر برای شروع کار با شما اعلام آمادگی می‌کنند.از میان نظرهای مشتریان نقاشی سنجاقبا توجه به امتیاز و نظرهای هر متخصص، نمونه‌کارها و حتی قیمت اعلام‌شده می‌توانید آگاهانه یک نفر را استخدام کرده و آشپزخانه‌تان را نونوار کنید.سنجاق یک بازار آنلاین خدمات است.هدف و استراتژی محتوایی سنجاق چیست؟همانطور که گفتم سفر مشتری در خدمات سنجاق یکسان نیست. کلیدواژه‌هایی که دنبال آن‌ها می‌گردد هم کم نیستند. مثلا کاربر برای ثبت سفارش کابینت به دیدن نمونه‌کارها نیاز دارد. اما برای نقاشی ساختمان قیمت حدودی اجرای کار برایش اهمیت بیشتری دارد. ممکن است بخواهد خودش نقاشی اتاقش را انجام دهد اما برای کناف‌کاری از خدمات سنجاق کمک بگیرد.پس نمی‌شود با طراحی یک مسیر و تعیین یک کلیدواژه همه کاربرهای فضای آنلاین را جذب کرد. اگر بخواهم به طور خلاصه بگویم هدف و استراتژی محتوایی در این مدت چه بود، می‌گویم:بهبود رتبه صفحه‌های سفارش‌آور سنجاق در گوگلافزایش مخاطبطراحی مسیر مشتری با توجه به پرسونا و نیاز مخاطببالا بردن کلیک و نرخ درگیری مخاطبما در جلسه‌های محتوا تصمیم گرفتیم مخاطب را بیشتر دوست داشته باشیم. به فکر او و نیازهایش باشیم تا به فکر گوگل.با خودمان گفتیم اگر مخاطب پسند باشیم، گوگل‌پسند هم خواهیم شد. پس کار را شروع کردیم.3. فعالیت‌های سنجاق در نیمه دوم سال 1400صفحه‌های لندینگ سنجاق هم به واسطه نوع کسب‌وکار و بیزینس مدل آن یکی نیستند. ما با توجه به مسیر مشتری صفحه‌های فرود مختلفی را در سنجاق طراحی کرده‌ایم. یکی از این صفحه‌ها، لندینگ‌پیج‌های قیمت هستند.ما فکر می‌کنیم که اگر مشتری‌ها بدانند نحوه قیمت‌دهی چطور است و بودجه مورد نظرشان چقدر، بهتر می‌توانند برای استخدام متخصصان اقدام کنند.توجه به قیمت و اصلاح آنپس در ابتدای کار خدمت‌های سنجاق را بر اساس معیارهایی اولویت‌بندی کردیم. در ادامه اطلاعاتی از حدود قیمت، هزینه اجرا و نحوه محاسبه هزینه این خدمات را به دست آوردیم. برای به دست‌آوردن این اطلاعات چه کردیم؟مصاحبه تلفنی با متخصصانجستجو در پنل سفارش‌های سنجاقجست‌وجو در صفحات گوگلدر ادامه محتوایی مناسب، شامل نحوه محاسبه قیمت، جزئیات هزینه‌ای، هزینه‌های جانبی و حدود بودجه مورد نیاز را درآوردیم، صفحه را از نو نوشتیم و قیمت‌ها را در تصاویر گرافیکی آماده کرده و در صفحه‌هایشان گذاشتیم. تصویر زیر نمونه‌ای از حدود قیمت نقاشی است که در صفحه قیمت نقاشی ساختمان بارگذاری شد.حدود قیمت نقاشی ساختماناضافه‌کردن فهرست محتواییفرض کنید قرار است مطلبی را بخوانید. ترجیحتان این است که صفحه را زیرورو کنید تا ببینید چه محتوایی دارد یا فهرست را بخوانید و طبق آن جلو بروید؟ با وجود فهرست محتوا، تجربه خوانایی متن بهتر است. دیگر نمی‌خواهد همه جا را بخوانی تا به پاسخ سوالت و چیزی که می‌خواهی برسی. به همین دلیل است که توی دستوالعمل‌های سئو هم از فهرست محتوایی یاد می‌شود. ما هم می‌خواستم تجربه کاربری را بهبود دهیم. پسپس در مرحله بعد اضافه‌اش کردیم.نتیجه و دستاورد استراتژی محتواییدر ادامه برای سال جدید برنامه‌ریزی کردیم و چشم انتظار تغییر ماندیم. بعد از چند ماه، تغییرات خودشان را به مرور  نشانمان دادند. تصاویر زیر مقایسه کلیک و ایمپرشن و اینگیج‌منت‌ریج در بازه زمانی آذر 1400 تا فروردین 1401 و فروردین 1401 تا  تیر 1401 را نشان می‌دهد.خروجی سرچ کنسول برای مقایسه کلیک در دوبازه زمانی و رشد کلیک از اواخر بهار خروجی سرچ کنسول برای مقایسه ایمپرشن در دو بازه زمانی و رشد ایمپرشن از اواخر بهار مقایسه نرخ اینکیجمنت بین بهار 1401 و  زمستان 1400؛ خروجی از گوگل آنالیتیکساز آنجایی‌که رشد یک‌شبه اتفاق نمی‌افتد و فرآیند بهبود همیشه مستمر است، در ادامه، فعالیت‌های جدیدی را در بخش محتوا از سر گرفتیم و سال 1401 را با برنامه‌ریزی جلو رفتیم. در پست‌های بعدی از مجموعه فعالیت‌ها در سال 1401 و تاثیرشان می‌گویم. امیدوارم که این تجربه‌ها به کار آید.</description>
                <category>الاهه انصاری</category>
                <author>الاهه انصاری</author>
                <pubDate>Tue, 07 Mar 2023 15:27:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه‌ای از خرابی شوفاژ در یک شب زمستانی!</title>
                <link>https://virgool.io/sanjagh/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%81%D8%A7%DA%98-%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%A8-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-emu8dfyoogi6</link>
                <description>ضرب‌المثل کوزه‌گر از کوزه شکسته آب می‌خورد را شنیده‌اید؟ من یکی از همان کوزه‌گرهایی هستم که از کوزه‌های شکسته آب می‌خورد. البته نمی‌دانم چقدر جزئیات این ضرب المثل را می‌دانید. بگذارید قبل از شروع قصه‌ام از این کوزه‌گر و کوزه‌های شکسته‌اش حرف بزنم قصه از آن‌جا شروع می‌شود که کوزه‌گری هرروز از رودخانه با کوزه‌هایش به مسیر روستا برمی‌گردد. یکی از کوزه‌ها ترک دارد و آب از آن خارج می‌شود و یکی از کوزه‌ها سالم است و دائما به‌ کوزه شکسته فخر می‌فروشد. کار به جایی می‌کشد که کوزه‌ شکسته از کوزه‌گر می‌پرسد چه حکمتی دارد که من را دور نمی‌اندازی؟ کوزه‌گر در جواب می‌گوید: «وقتی داریم به روستا بر می‌گردیم، در مسیر برگشتمان به گل‌ها خوب نگاه کن.ماه‌هاست که تو به این گل‌ها آب می‌دهی . ایرادی که فکر می‌کنی داری، روستای ما را تغییر داده و آن را زیباتر کرده است.»القصه نتیجه این است که گاهی بدون آن‌که فکرش را بکنیم، تاثیرگذار عمل می‌کنیم.این‌که چرا چنین قصه‌ای به ضرب‌المثل کوزه‌گر و کوزه‌شکسته وصل می‌شود را نمی‌دانم؛ اما می‌دانم آب خوردن از کوزه‌شکسته توسط کوزه‌گر کنایه از این دارد که صاحب هنر و کاری از آن بهره کافی نمی‌برد.چرا من کوزه‌گرم و چرا از کوزه‌ شکسته آب خوردم؟تا جایی که یادم می‌آید، کم پیش آمده، آسمان به زمین آمده و زمین به آسمان، یادم افتاده که می‌شود از کسب‌وکار خودمان حمایت کنم. چرا؟ به این هم فکر کرده‌ام.بیشترین درصد دلیل این موضوعی فراموشی است. گاهی فراموش می‌کنم که کوزه‌گرم. به این موضوع افتخار می‌کنم؟ معلوم است که نه! معلوم است که دوست دارم اولین و وفادارترین مشتری برندم باشد اما گاهی نمی‌شود که نمی‌شود که نمی‌شود. حالا چه شد که از این موضوع حرف زدم؟ چند شب پیش، در روزهای سرد زمستانی تجربه‌ای داشتم که مطمئنم کرد باید مشتری اول و آخر سازمانم باشم تا بیشتر دوستش داشته باشم و برای بهبود آن کاری کنم.فرض کنید این منم! تا بقیه‌اش را بگویم. آن نیمه‌شب چه اتفاقی افتاد؟خراب‌شدن شوفاژ به خودی خود دردآور و گریه‌انداز است. چه برسد که کف خانه‌تان پارکت و لمینت باشد و هر قطره آب مساوی باشد با ویرانی، چه بدتر اگر شب باشد و دسترسی به تعمیرکار ناممکن!بله ناممکن! چشمتان روز بد نبیند. ما فکر کردیم یک هواگیری مشکل کار را حل می‌کند و شروع کردیم به پیدا کردن پیچ‌گوشتی که یک‌هو پیچ هرز رفت و آب زندگی‌مان را که نه اما چند متری از خانه را برداشت. همانطور که قابلمه‌ها را زیر شوفاژ جابجا می‌کردیم به این فکر کردیم که علی‌الحساب پکیج را خاموش کنیم. فرض کنید اینجا هم خانه‌ ماست.خاموش‌کردن پکیج آن‌هم در سرمای استخوان‌سوز خودکشی است! جواب نمی‌دهد. ما یا باید خانه را ترک می‌کردیم و یا باید نیروی خدماتی پیدا می‌کردیم. میان ماندن و رفتن، ماندیم تا خانه‌مان را از آب پس بگیریم.ساعت 10 شب خدماتی از کجا پیدا کنیم؟جانم برایتان بگوید در موتور جست‌وجوگر گوگل نوشتیم: تعمیرکار 24 ساعته شوفاژ؛ نتیجه‌های زیادی پیش رویمان آمدند اما هیچ‌کدام برای ما کافی نبود.مجموعه‌ای که شعارش کار 24 ساعته بود، تعطیل بود و مجموعه‌ای درخواست 1 میلیون تومان را برای تعمیر کرد. آخر ماه که باشد حواست به حساب و کتابت بیشتر است. پس ما 1 میلیون‌ تومان پول بی‌زبان را ندادیم و دوباره گشتیم. تا اینکه به فکرم رسید سنجاقش کنم!سنجاق؛ بازار آنلاین خدمات را می‌شناسید؟سنجاق بازار آنلاین خدمات است. مجموعه‌ای که حالا بیشتر از یک سال است دارم با آن کار می‌کنم. می‌دانستم که تضمینی به خدمات 24 ساعته در آن نیست اما به خود گفتم سنگ مفت گنجشک هم مفت؛ نهایتا قرار تعمیر را می‌گذاریم برای صبح روز فردا.توی سنجاق سفارشم را ثبت کردم و چشم‌هایم را دوختم به آن تا متخصصی جوابم را بدهد. 3 نفر پاسخ دادند و قیمت اعلام کردند. یکی‌شان امتیاز بیشتری داشت. رفتم توی پروفایلش و پیام دادم: «زودترین ساعتی که می‌تونید بیاید ساعت چنده؟»آقای متخصص تماس گرفت و راهنمایی کرد تا چطور شب را صبح کنیم و قرار شد فردا ساعت 8 صبح خانه‌مان باشد. شب صبح نشد و راهکارش جواب نداد. خودش دوباره چند دقیقه بعد تماس گرفت و گفت دلش نمی‌آید بگذارد توی سرما بمانیم و می‌آید برای بازدید!بله؛ ساعت 10:30شب تماس گرفت، ساعت 11 پیدایش شد، کار را تا جایی که می‌توانست جلو برد و بهمان قول داد فردا به محض باز شدن مغازه‌ها و خرید قطعه بیاید خانه‌ ما! حتی پول آن‌شب را هم نگرفت.فکر می‌کردم که خوابم؛ آن آقا ناجی ما در شب زمستان بود. سنجاق، بازار آنلاین خدماتزندگی کارمندی و بازار خدمات آنلاینخدمات آنلاین زندگی را برای من کارمندِ همیشه مشغول‌، شیرین کرده است. دیگر نمی‌خواهد راه بیافتی در کوچه و بازار و یکی را پیدا کنی تا کاری برایت بکند. خودت آستین‌هایت را بالا می‌دهی، سری به وب می‌زنی، امتیازها و نمونه‌کارها را می‌بینی و یکی را بی‌منت استخدام می‌کنی. بعد با خیال راحت و بدون تعارف ایرادهای کار را می‌گویی، از نتیجه که مطمئن شدی هزینه کار را پرداخت و زندگی را زیباتر می‌کنی.از بقیه که پنهان نیست از شما چه پنهان، قصد دارم برای این روزهای آخر سال دستی به سر و روی خانه بکشم. چند روزی سرکی به لیست قیمت‌ها و هزینه‌ها کشیدم تا دستم بیاید هر سر کشیدنی چه قیمتی دارد.اگر شما هم توی این روزها دلتان هوای رنگ و بوی جدید کرده و نمی‌دانید بودجه مورد نیاز چقدر است، بسم‌الله. سری به بلاگ زیر بزنید و ببینید چه کاری می‌توانید بکنید.بازسازی خانه چقدر خرج بر می دارد؟ به تفکیک جزئیات در بهمن ماه ۱۴۰۱</description>
                <category>الاهه انصاری</category>
                <author>الاهه انصاری</author>
                <pubDate>Sun, 19 Feb 2023 10:03:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوشه بندی کلمات کلیدی یا دسته‌ بندی کتاب‌های یک کتابخانه؟</title>
                <link>https://virgool.io/sanjagh/%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%86%D9%85-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D9%87-%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-afy9vjapsghu</link>
                <description>توی پست قبلی تجربه تحقیق رو کلمه کلیدی رو به اشتراک گذاشتم. بعد از انجام‌دادن یه سری فعالیت روی کلمه کلیدی نقاشی ساختمان، چشم‌هام رو باز کردم و خودم رو روبروی کوهی از کلمه‌های مرتبط و حتی نامرتبط کلیدی دیدم. توی این شرایط آدم معمولا چندبار چشم‌هاش رو باز و بسته می‌کنه تا مطمئن بشه که خواب نیست. بعد اگه خودش ندونه سری به گوگل نازنین می‌زنه تا اطلاعاتی به دست بیاره و در نهایت می‌ره سراغ همکارها و مدیرش. من توی مرحلۀ گوگل نازنین توقف کردم و با کمک مطالبی که خوندم به ذهنم نظم و سامان دادم؛ چیزی که  خیلی بهش نیاز داشتم. بعد از گذر از این مرحله به کیوردپلنینگ و خوشه‌ بندی کلمات کلیدی رسیدم. در ادامۀ این مطلب می‌خوام از مرحله‌های بعدی بگم. خوشحال می‌شم اگه همراهم باشید و در نهایت به غنی‌شدن این متن با به اشتراک‌گذاشتن نظرهاتون، کمک کنید.خوشه‌بندی محتوا اهمیت کیورد پلنینگ وخوشه‌ بندی کلمات کلیدی و محتوایی خب، همونطور که از اسمش معلومه، این عبارت به معنی برنامه‌ریزی روی کلمه‌های کلیدیه. اما چطور این برنامه‌ریزی رو انجام بدیم؟موضوع مورد مطالعه و اجرای من نقاشی ساختمان بود. همونطور که گفتم اول توی ذهنم کلمه‌های کلیدی رو طبقه‌بندی کردم. چرا؟ بیاید با هم یه خاطره که احتمالا خیلی‌هامون تجربه‌ش کردیم، مرور کنیم.وارد یه کتاب‌فروشی بزرگ می‌شیم. دنبال چند تا کتاب می‌گردیم اما کتاب‌ها درست قفسه‌بندی نشدن. چند تا قفسه رو با چشم‌هامون بررسی می‌کنیم، ناامید می‌شیم، اگه برامون خیلی مهم باشه به متصدی کتاب می‌گیم که کمکمون کنه و اگه نه سراغ کتاب‌فروشی بعدی می‌ریم اما یادمون می‌مونه چه وقتی رو صرف پیداکردن کتاب کردیم، اون هم وقتی با قفسه‌بندی  و راهنمای درست می‌تونستیم توی زمانمون صرفه‌جویی کنیم. بالاخره وقتمون رو که از سر راه نیاوردیم. پس کی سر بزنیم به شبکه‌های اجتماعی‌مون؟پیدا کردن یه کتاب توی یه کتابخونه بدون راهنما، مثل پیداکردن سوزن توی انبار کاههامیدوارم حالا شما هم با من هم‌نظر باشید که نظم و سامان دادن کلمه‌های کلیدی چقدر می‌تونه مهم باشه. فرض کنیم که همه کلمه‌های کلیدی‌مون رو ریختیم توی یه مطلب. چه اتفاقی می‌افته؟یه مطلب طولانی 7000، 8000 کلمه‌ای نتیجه کار می‌شه که کسی حال خوندنش رو نداره؛ ممکنه مخاطبمون وارد صفحه بشه و چون اثری از پاسخ سوالش پیدا نمی‌کنه، باهامون خداحافظی کنه و با خودش بگه وقتش رو گرفتیم.ممکنه مخاطبمون اصلا توی جست‌وجوهاش ما رو پیدا نکنه.توی این مرحله خوبه حواسمون باشه که همه مخاطب‌های ما دنبال یه جواب نیستن. یکی ممکنه دنبال اطلاعات باشه و یکی دنبال اقدام و یکی دوست داشته باشه راهنمایی‌ش کنیم. آیا درسته که به همه‌شون یه جواب بدیم؟ مثلا اگه کسی دنبال قیمت نقاشی ساختمانه و ما بهش بگیم بورس رنگ‌فروشی کجاست، بهمون فحش می‌ده یا ازمون تشکر می‌کنه؟مثل این می‌مونه که شما، خواهرتون و پدرتون سه سوال متفاوت از مادرتون بپرسید با عنوان: غذا چی داریم؟من می‌خوام که امروز غذا درست کنم.اگه موافق باشی امروز برای شام بریم بیرون.و مامانتون در پاسخ همه این پرسش‌ها بگه، قرمه‌سبزی. عجیبه نه؟ خب حالا فکر کنم دیگه باهام هم‌نظر شدید.خوشه‌ بندی کلمات کلیدی و محتوا به ما کمک می‌کنه که روی چند کلمۀ کلیدی تمرکز کنیم و توی جست‌وجوهای بیشتری دیده بشیم.خوشه‌بندی محتوا چطور خوشه‌ بندی کلمات کلیدی و محتوایی رو انجام بدیم؟یه زمانی رو به برنامه‌ریزی روی کلمه‌ کلیدی اختصاص دادم. توی این مرحله بررسی کردم که چه کیوردهایی داریم، کدوم‌هاشون به درد می‌خورن و کدوم‌هاشون با هم مرتبطن. بعد توی ذهنم یه ساختار کشیدم و مخاطب‌هام رو با توجه به همین کیوردها سه دسته کردم.1.کسایی که خودشون می‌خوان نقاشی کنن.2.کسایی که دنبال نقاش ساختمانن.3.کسایی که نقاش رو پیدا کردن، می‌خوان محکم‌کاری کنن.طبق این دسته‌بندی خوشه بندی کلمه‌های کلیدی رو نظم دادم و توی هر شاخه گذاشتم. چطوری؟بیاید با هم یه زیرشاخه رو بچینیم.کسایی که خودشون می‌خوان نقاشی کنن، به نظرتون دنبال چه پاسخی هستن؟من فکر می‌کنم که زیرعنوان‌های زیر می‌تونن بیان توی شاخه همین افراد.معرفی رنگ‌های ساختمانیمعرفی بورس رنگ فروشیطریقه رنگ کردن و نقاشی ساختمانآموزش زیرسازی و نحوه تمیزکاری بعد از نقاشی ساختمانخب حالا اینجا همه‌چی تموم شد؟ معلومه که نه. یکی از همین زیرشاخه‌ها رو دوباره بذاریم زیر ذره‌بین و ببینیم چه زیرشاخه‌هایی می‌تونه داشته باشه. مثلا چی؟ معرفی رنگ‌های ساختمانی: رنگ اکرولیک، مزایا، معایب و قیمت خریدرنگ روغنی، معایب، مزایا و قیمت خریدرنگ پلاستیک، معایب، مزایا و قیمت خرید.حالا باز اگه توی این مرحله رنگ اکریلیک، خودش زیرمجموعه‌ها و انواعی داشت توی زیرشاخه‌ش اضافه می‌کنیم و بهش می‌پردازیم.حالا چطور به این خوشه‌ های کلیدواژه‌ای بپردازیم؟ (اهمیت کلاسترپیج‌ها)قبل‌ترها محتواهای آسمان‌خراش خیلی مورد توجه بودن. چرا؟ چون توی 8.000 تا 10.000 کلمه به بررسی یه موضوع پرداخته می‌شد و پرونده‌ش بسته می‌شد. اما حالا موضوع دیگه‌ای طرفدار پیدا کرده. محتوای خوشه‌ای. یعنی چی؟برنامه‌ریزی روی کلمه کلیدییعنی بیایم و به جای اینکه موضوع نقاشی ساختمان رو بگیریم دستمون و همه زیرشاخه‌هاش رو بذاریم توی یه بلاگ و شروع کنیم به نوشتن، بیایم و از خوشه‌بندی کلمات کلیدی و محتوا کمک بگیریم. چطوری؟خوشه بندی کلمه کلیدیالان ما یه خوشه محتوایی برای کسایی داریم که می‌خوان خودشون نقاشی ساختمانشون رو انجام بدن. اولا که توی این مرحله لزومی نداره بهشون بگیم نقاشی ساختمان چنده، چون اصلا دنبال این جواب نیستن. پس باید چه جوابی بهشون بدیم؟ بریم سراغ همون زیر مجموعه‌ها. یعنی: زیرعنوانی با موضوع معرفی رنگ‌های نقاشی ساختمانی داشته باشیم و توی اون به توضیح خلاصه‌ای از رنگ‌ها بپردازیم.بعد مخاطب رو از هر خلاصه به صفحه جدایی که راجع به هر رنگ و اصول نقاشی با اونه، هدایت کنیم. یعنی: زیر عنوانی با موضوع بورس رنگ‌فروشی‌های ساختمانی داشته باشیم و توی اون به توضیح خلاصه‌ای از بورس رنگ‌فروشی‌ها بپردازیم.بعد مخاطب رو از همون زیرعنوان به صفحه جدایی که راجع به بورس تمام رنگ‌فروشی‌ها در شهرستان‌ها و شهرهای بزرگ هدایت کنیم. تازه توی همون صفحه هم ممکنه مخاطب‌ها رو به بورس‌های رنگ فروشی شهرستان‌های کوچک توی یه صفحه جداگانه هدایت کنیم. در واقع با اینکار داریم به همون نظم‌دادن کمک کنیم، صفحه‌هامون رو پرقدرت می‌کنیم، لینک‌سازی داخلی رو انجام می‌دیم و در نهایت به کاربر و موتورهای جست‌وجوگر کمک می‌کنیم پاسخ درستی از سوال‌هاشون رو بگیرن.حالا ما صفحه‌های جداگانه‌ای داریم که هرکدومشون به‌طور تخصصی به بیان موضوعی پرداخته‌اند. توی این مرحله به همون کوه کلمه‌های کلیدی رجوع می‌کنیم و می‌بینیم هرکلمۀ کلیدی توی کدوم کلاستر قابل جاگذاریه. بررسی حجم هرکلیدواژه با کیوردپلنراول سراغ چه کلاسترهایی بریم؟من طبق تجربه اول سراغ کلمه‌های کلیدی داغ‌تر و پرجست‌وجو رفتم و کلاستر اون رو بررسی کردم و همینجوری اولویت‌بندی کردم. چطور فهمیدم کدوم داغ‌تره؟ از کیورد پلنر و گوگل ترندز کمک گرفتم. ابزار کیورد پنلر حجم سرچ‌ها و جست‌وجوی ماهانه هرکلمه کلیدی رو بهتون نشون می‌ده و تصمیم‌گیری رو راحت می‌کنه. ابزارهای پولی دیگه‌ای هم هستن که با پرداختشون می‌شه فهمید حجم جست‌وجوی یک کلمه کلیدی چقدره اما من توی این مرحله از روش رایگان کمک گرفتم.راستی: اگه سایتمون تازه است و رقیب‌ها خیلی خیلی یکه‌تاز هستن، بهتره که از عبارت‌های کیوردی طولانی‌تر کمک بگیریم. اینجوری شانسمون برای دیده‌شدن بیشتر می‌شه و می‌تونیم به ادامه راه امیدوارتر باشیم.</description>
                <category>الاهه انصاری</category>
                <author>الاهه انصاری</author>
                <pubDate>Mon, 19 Sep 2022 12:19:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>3 روش برای پیدا کردن بهترین کلمه کلیدی رایگان ( داستانی از تجربه کاری)</title>
                <link>https://virgool.io/sanjagh/%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-ak2kodfwc4vv</link>
                <description>نشستم جلوش و گفتم: «ببین من دوست دارم تغییر کنم. دوست دارم الاهۀ آخر سال یه فرقی با اول سالش داشته باشه. دوست دارم یه چیزی رو بلد بشم که نبودم.» گفت: «واقعا فکر می‌کنی تغییر نکردی؟ اون موقعی که اومدی کیورد ریسرچ و خوشه‌بندی محتوا بلد بودی؟ پیدا کردن کلمه کلیدی مناسب رو بلد بودی؟ نه! حالا رو ببین. شاید 100 نباشی اما دیگه 0 هم نیستی.» راست می‌گفت اما اگه نمی‌گفت شاید یادم می‌رفت که چه تجربه‌هایی توی این چند ماه به دست آوردم. همین شد که دلم خواست راجع بهشون بنویسم. که از کجا شروع شد و به کجا رسید. من توی این مطلب 3 روش رایگان برای پیدا کردن بهترین کلمه‌ کلیدی‌ها و کلیدواژه‌ها نوشتم. پیدا کردن کلمه کلیدی مناسب برای سئو سایتچرا جست‌وجوی کلمه کلیدی یا Keyword Research؟وقتی که فقط تولیدکنندۀ محتوای متنی اون هم به صورت آزادکار یا همون فریلنس فرنگی‌ها بودم، موضوع و مطلب مورد نیاز رو به همراه بهترین کلمه کلیدی‌ها می‌گرفتم و بعد شروع می‌کردم به تحقیق، ترجمه و تألیف.تحقیق روی کلمۀ کلیدی و شناخت مخاطب یادمه همیشه برام سؤال بود که این کلمه‌ها از کجا میان. البته خوب یا بد خیلی وقت‌ها متوجه می‌شدم خیلی‌ها دانشش رو ندارن و از روی هوا کلمۀ کلیدی انتخاب می‌کنن. نشون به اون نشون که یه بار یه دوستی گفت به نظرت این ماه راجع به چی بنویسی خوبه؟ حالا! ما که نمی‌خوایم گناه مردم رو بشوریم. پس برگردیم سر بحث خودمون. پیدا کردن کلمه کلیدی و کلیدواژه مناسب به طور کلی باعث می‌شه که:با زبان مخاطبمون آشنا بشیم؛کلمه‌هایی که باهاشون جست‌وجو می‌کنه رو بشناسیم؛بفهمیم که دنبال چیه؛و نیازهاش رو پاسخ بدیم؛ترافیکمون رو رشد بدیم؛مشتری جذب کنیم.سنجاق بازار آنلاین خدماته. از شیر مرغ تا جون آدمیزاد، توی این بازار خدمات وجود داره. من می‌خواستم که ببینم برای هر خدمت، مخاطب دنبال چیه. پس شروع کردم و جدا جدا به بررسی و تحقیق کلمۀ کلیدی مشغول شدم. اولین خدمتی که دوست داشتم مخاطب‌هاش رو بشناسم نقاشی ساختمان بود. پیدا کردن کلمه کلیدی مناسب: قدم‌به‌قدموقتی حرف از نقاشی ساختمان می‌شه، چه چیزهایی به فکرتون می‌رسه؟ من برای شروع دو گروه آدم رو تصور کردم. کسایی که خودشون رنگ می‌کنن و کسایی که دنبال نقاشن. کسایی که می‌دونن فرق رنگ‌ها باهم چیه و کسایی که دنبال بهترین رنگن. حالا این چه کمکی به من کرد؟ توی قدم اول این فکرکردن به کمکم اومد.پیدا کردن کلمه کلیدی رایگانقدم اول: پیدا کردن موضوع‌های مهم و مرتبط براساس چیزی که از کسب‌وکار می‌دونیم.توی قدم اول شروع کردم به ردیف‌کردن موضوع‌هایی که از نقاشی ساختمان برام مهم بودن. موضوع‌هایی مثل:آموزش نقاشی ساختماننقاشی ساختمان با رنگرنگ کردن خانهنقاشی سقف انواع رنگ خانهقیمت نقاشی ساختمانفیلم نقاشی خانهتموم شد؟ معلومه که نه. تازه ایستگاه اول و قدم اول بودم. توی این مرحله برای قدم‌های بعدی آماده شدم.قدم دوم: پیدا کردن کلیدواژه‌های مناسب و مرتبط با کمک ابزارها (نسخۀ رایگان)ابزارهای زیادی برای تحقیق کلمۀ کلیدی پیشنهاد شدن. بعضی از این ابزارها پولی‌ بودن و بعضی‌هاشون رایگان.گوگل: توی قدم دوم به دنبال کلمه‌های جدید و مرتبط گشتم. اولین مرجع من برای گشتن دنبال این کلمه‌ها خود گوگله. چطور؟ به این عکس دقت کنی:پیشنهادهای گوگل برای پیداکردن کلمۀ کلیدی وقتی روی هرکدوم از این پیشنهادها می‌زنیم دوباره صفحه‌ای جدید برامون باز می‌شه و کلمه‌ها و عبارت‌های جدید بهمون پیشنهاد می‌شن.پس در دومین قدم از گوگل نازنین کمک گرفتمرقبا: وبسایت رقیب‌ها گزینۀ مناسبی برای پیداکردن کلمه کلیدیه. مخصوصا اگه توی اون کلمه کلیدی هدف رتبه بالاتری داشته باشن. از مهندسی معکوس استفاده کردم و بررسی کردم که با چه کلمه‌هایی و چه محتواهایی توی اون رتبه قرار گرفتن.ابزار Keyword Tools:دومین ابزار رایگانی که بهم لیست کیورد داد کیورد تولز (Keyword Tools) بود. با کمک نسخه پولی این وبسایت می‌شه حجم جست‌وجو رو هم فهمید. اما اگه فقط یه لیست از کلیدواژه بخوایم، بهمون کمک می‌کنه.ابزار رایگان جست‌وجوی کلمه کلیدیابزار Keyword Planer:کیورد پلنر ابزار دیگه‌ایه که هم به کشف کلمه کلیدی و هم به تعیین حجم و اندازه‌ش کمک می‌کنه. کافیه بهش چند کیورد بدی، مکان یا همون location رو برداری و زبانش رو فارسی کنی. اونوقته که دریایی از کلمه کلیدی رو در اختیارت قرار می‌ده. من چند تا کلمه نقاشی ساختمان، قیمت نقاشی ساختمان، رنگ‌آمیزی  ساختمان و نقاشی سقف رو بهش پیشنهاد دادم و منتظر پیشنهادهاش موندم.خروجی سرچ کنسولیه کار دیگه به جمع‌آوری کلمه‌های کلیدی کمک کرد، بررسی خروجی سرچ کنسول بود. با کمک اون خروجی یه سری کیورد جدید جمع و به لیستم اضافه کردم.خروجی گوگل ادز:اگه کمپین گوگل ادز روی اون خدمت فعال باشه، می‌شه از خروجی‌های اون هم استفاده کرد. ابزارهای غیر رایگان دیگه‌ای هم برای پیدا کردن و جست‌وجوی کلمه‌ کلیدی وجود دارن. مثل:AhrefsSEMrushUbersuggestGoogle Keyword PlannerSECockpitKeywords EverywhereMozKWFinderحالا من یه عالمه کلمه کلیدی داشتم که بهم کمک می‌کردن روی موضوع‌های مرتبط با نقاشی ساختمان کار کنم. مرحله بعد چی بود؟ قدم سوم: بررسی حجم جست‌وجوی هر کلیدواژهبرای بررسی حجم جست‌وجوی هرکلید واژه می‌شه از Keyword Planner کمک گرفت. به کمک این ابزار می‌شه فهمید هر کلمۀ کلیدی چقدر جست‌وجو می‌شه و چقدر به قول معروف ترنده. توی این مرحله قرار به حذف کلمه‌کلیدی‌ها نداشتم. چون کلمه‌هایی که جست‌وجوی کمی دارن هم یه جایی به درد می‌خورن.یه ابزار دیگه برای سنجش میزان جست‌وجوی کلمه کلیدی هم Google Trends محسوب می‌شه. اگه بین دو کلمه شک داشته باشیم، می‌تونیم ازش استفاده کنیم و مناسب‌ترین گزینه رو برداریم.نکته: باید مطمئن شد که کلمه‌های کلیدی هرچندوقت یه‌بار مجددا ارزیابی می‌شن. پیدا کردن کلمه کلیدی مناسب، کار سختی نبود. حالا کلی کلمۀ کلیدی داشتم. چیکارشون کردم؟ خوشه‌بندی! توی پست بعدی از تجربه قدم بعدی و Keyword Planning می‌نویسم. اینکه چطور به ذهنم سامان دادم و کلمه‌ها رو نظم و ترتیب دادم و بعدش چطور محتوا تولید کردم. پس ازتون دعوت می‌کنم پست بعدی که راجع به دسته بندی و خوشه بندی کلمه کلیدیه هم کنارم باشید.</description>
                <category>الاهه انصاری</category>
                <author>الاهه انصاری</author>
                <pubDate>Wed, 14 Sep 2022 11:13:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قورباغه‌ها چه مزه‌ای دارن؟</title>
                <link>https://virgool.io/Rocket/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%AE%D9%86%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%85-j6mpk6uwhggi</link>
                <description>دایره دوست‌های نزدیکم می‌دونن که من چقدر از سخنرانی‌کردن، حضور توی جمع‌های بزرگ و مرکز توجه بودن می‌ترسم. خدا نکنه کلاسی ثبت‌نام کنم که استادش بخواد پیگیر باشه برای حضور فعالانه توی جمع، عطاش رو به لقاش می‌بخشم و توی اوج باهاش خداحافظی می‌کنم. اول‌ها اسمش رو گذاشته بودم خجالت، بعد به خودم برچسب درون‌گرایی زدم تا فهمیدم این یه اختلاله به اسم اضطراب اجتماعی. این شد که بیشتر راجع بهش خوندم و سعی کردم به جای پاک‌کردن مسئله، دنبال راه حل باشم.شاید شما هم مثل من با این اختلال سرو‌کله زده باشید. توی یه مقاله از سایکولوژی‌تودی خوندم که تخمین زده شده حدود 7 درصد از جمعیت ایالات متحده آمریکا در یک دوره 12ماهه با اختلال اضطراب اجتماعی مواجه می‌شن. این اضطراب در زن‌ها تقریبا دو برابر بیشتر از مردها، دیده شده. توی همین مقاله نوشته شده که اضطراب اجتماعی معمولا از دوره کودکی شروع می‌شه و کمتر کسی برای اولین‌بار اون رو بعد از 25 سالگی تجربه می‌کنه.در ادامه این مطلب می‌خوام بیشتر ازش بگم و به علائم و راه‌های درمانی‌ش اشاره کنم. خوشحال می‌شم که همراهم باشید.اضطراب اجتماعی یا ترس از قضاوت و عدم تاییداضطراب اجتماعی چیه؟اختلال اضطراب اجتماعی که قبلا بهش فوبیای اجتماعی هم گفته می‌شد یه اختلاله که با اضطراب شدید و خودآگاهی بیش‌ازحد در موقعیت‌های اجتماعی روزمره تشخیص داده می‌شه. فرد مبتلا به این اختلال معمولا یه ترس دائمی، شدید و مزمن از تحت نظر قرار گرفتن و قضاوت شدن توسط دیگران و تحقیر شدن یا شرمساری  داره. این ترس ممکنه انقدر شدید باشه که عملکرد فرد رو توی کار، مدرسه یا سایر فعالیت‌ها با  اختلال مواجه کنه.اختلال اضطراب اجتماعی ممکنه فقط توی یه موقعیت خاص خودش رو بروز بده. مثل چی؟ ترس از سخنرانی در جمعاختلال اضطراب اجتماعی خطر طردشدگی دارهاضطراب اجتماعی شاخ داره؟این اختلال غول شاخ‌دار نیست که همیشه در معرض نمایش باشه. یه سری علامت‌ها داره که می‌شه توی موقعیت‌های مختلف شناسایی‌شون کرد. چه موقعیت‌هایی؟ زمان تماس تلفنی، در حین سخنرانی در جمع، صحبت‌کردن توی یه گروه و ملاقات با افراد جدید ممکنه این اختلال خودش رو بروز بده. به چه صورت؟ فیزیکی و رفتاری. علامت‌های فیزیکی اختلال اضطراب اجتماعی رو می‌شه توی 8 مورد خلاصه کرد:سرخ شدنعرق کردنلرزشتجربه ضربان قلب سریع، یا احساس «خالی شدن ذهن»حالت تهوع یا ناراحتی معدهنمایش وضعیت بدنی سفت، تماس چشمی ضعیف یا صحبت کردن بیش از حد آراملکنت زبان در صحبت کردناضطراب اجتماعی می‌تونه عملکرد شغلی و زندگی اجتماعی رو مختل کنه و باعث پریشانی بشه.از حرف‌زدن توی جمع می‌ترسیم چون فکر می‌کنیم حوصله‌سربریمچطور در رفتارمون بروز پیدا می‌کنه؟علاوه بر علامت‌های فیزیکی یه سری علامت‌های رفتاری هم وجود دارن. اگه این علامت‌ها برای شما هم آشنان، باید بگم که welcome to the groupترسیدن از قرارگرفتن در موقعیت‌های اجتماعیترسیدن از قرارگرفتن در موقعیت‌های عملکردیاجتناب از موقعیت‌های اجتماعیچرا اختلال اضطراب اجتماعی رو تجربه می‌کنیم؟دلیل‌های متفاوتی برای ابتلا به این اختلال تشخیص داده شده:آمیگدال: هنوز هم تحقیقات زیادی برای درک بهتر علت اختلال اضطراب اجتماعی در حال انجامه. بعضی از متخصص‌ها آمیگدال رو نقش مهمی توی بروز این اختلال مقصر می‌دونن. (نوشته شده که آمیگدال، یه قسمت توی مغز وظیفه کنترل واکنش‌های مرتبط با ترس رو برعهده داره)ژن: اختلال اضطراب اجتماعی ارثیه. در واقع اقوام درجه یک فرد، دو تا شش برابر بیشتر شانس ابتلا به اختلال اضطراب اجتماعی رو دارن.محیط: بدرفتاری و ناملایمات در دوره کودکی از دیگر علت‌های خطر اختلال اضطراب اجتماعی محسوب می‌شن.  کودکی که تجربه قلدری، طردشدن، تحقیر و اذیت‌کردن رو داره، شانس بیشتری برای سروکله‌زدن با اختلال اضطراب اجتماعی رو داره.می‌شه به درمان اضطراب اجتماعی امیدوار بود؟معلومه که می‌شه. روان‌درمانی و دارودرمانی روش‌هایی هستن که با توجه به شرایط هر فرد از طرف متخصصان پیشنهاد داده می‌شن.درمان شناختی رفتاری CBT نوعی روان درمانیه که در درمان اضطراب شدید اجتماعی موثره. هدف از این روش، کاهش اضطراب، حذف باورها یا رفتارهاییه که به اضطراب کمک می‌کنن. یکی از عنصرهای کلیدی در این روش، مواجهه یا قرارگرفتن در معرض چیزها یا موقعیت‌هاییه که فرد از روبروشدن باهاشون می‌ترسه.در مرحله اول فرد با موقعیت آشنا می‌شه. در مرحله دوم خطر نبود تایید در موقعیت افزایش پیدا می‌کنه تا فرد بتونه این اطمینان رو ایجاد کنه که می‌شه طردشدن یا انتقاد رو تحمل کنه و در مرحله سوم تکنیک‌های مقابله با نبود تایید آموزش داده می‌شه. توی این مرحله از فرد خواسته می‌شه تا بدترین ترسش رو تصور کنه و تشویق می‌شه که پاسخ‌های سازنده به ترس و نبود تایید بده.این مرحله‌ها با آموزش مدیریت اضطراب همراهن. روش‌هایی مثل تکنیک تنفس عمیق توی این روش‌های درمانی خیلی قابل توجهن. اگه درمان با دقت و حمایت درمانگر انجام بشه، می‌شه به درمان امیدوار بود. البته فراموش نکنید کهمواجهه تنها زمانی انجام می‌شه که فرد آماده باشه. ممکنه درمان حمایتی مثل گروه‌درمانی، درمان زوج یا خانواده‌درمانی با توجه به تشخیص روان‌درمانگر پیشنهاد بشه.دارودرمانیداروهای موثری مثل قرص‌های ضدافسردگی و مهارکننده‌هایی از جمله سروتونین از جمله درمان‌هایی هستن که  ضربان قلب و سایر علامت‌های فیزیکی اضطراب اجتماعی رو کاهش می‌دن و استفاده ازشون به تشخیص متخصص نیازه.چرا یک نوع درمان برای همه موثر نیست؟درمان اختلال اضطراب اجتماعی فورا جواب نمی‌ده. درمان باید متناسب با نیازهای هر فرد باشه. یه روان‌درمانگر با همراهی شما تشخیص می‌ده که کدوم برنامه درمانی موثرتره و ارزیابی می‌کنه که توی مسیر درست قرار دارید یا نه.چرا اجتناب راه حل نیست؟توی هر فوبیایی، اجتناب واکنش خودکاره و احتمالا اولین راه حل، اما آیا بازده داره؟ نه.اجتناب از وقوع فرآیندی به اسم عادت‌کردن جلوگیری می‌کنه. عادت‌کردن چطور اتفاق می‌افته؟ با مواجهه یا تماس مکرر با موقعیت. اجتناب عزت نفس رو کاهش می‌ده و باعث می‌شه از موقعیت‌ها جا بمونیم، احساس شکست کنیم و در نهایت بریم توی پیله‌مون.حالا چرا راجع به این اضطراب گفتم؟ من اولین قدم رو برای مواجهه با این اضطراب توی محیط کارم برداشتم. چند هفته پیش توی فرصتی که بهم داده شد، از جلسه‌های کاری و راه‌های بهبود کیفیتشون حرف زدم. این فرصت ماه‌ها بود که بهم داده شده بود اما من ازش اجتناب می‌کردم. می‌ترسیدم از این‌که قضاوت شم، از این‌که خوب نباشم، وقتشون رو بگیرم و در نهایت کلی برچسب بهم زده بشه. اما صحبت‌کردن، حداقل توی جمعی که دوستشون داشتم، بهترین زمان برای مواجهه با این اختلال بود. قورباغه‌ای که دیر یا زود باید قورتش می‌دادم. چه مزه‌ای بود؟اولش تلخ بود، بعد شور شد، بعد رسید به ترشی و در آخر با حمایت و بازخوردهای خوبی که گرفتم، شیرین شد.فکر می‌کنم خیلی خوبه که جایی کار کنیم که بهمون فرصت رشد شخصی داده باشه. جایی که بتونیم با قبل خودمون فرق داشته باشیم حتی 1 درجه. سنجاق خونه منه و آدم‌هاش همسایه‌های قلبم. کسایی که بهم کمک می‌کنن تغییر کنم، رشد کنم و بال‌هام رو تکون بدم. به امید روزی که بتونم پرواز کنم.</description>
                <category>الاهه انصاری</category>
                <author>الاهه انصاری</author>
                <pubDate>Mon, 08 Aug 2022 18:33:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا کارفرماها باید مصاحبۀ خروج را جدی بگیرند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@elahehaaa72/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%DB%80-%D8%AE%D8%B1%D9%88%D8%AC-%D8%B1%D8%A7-%D8%AC%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%86%D8%AF-xikg0tq1orj5</link>
                <description>همۀ ما تجربه‌های مصاحبه‌های ورودمان را به خاطر داریم. اما تا‌به‌حال تجربۀ مصاحبۀ خروج داشته‌اید؟ می‌دانید چرا این مصاحبه باید جدی گرفته شود؟ به شما پیشنهاد می‌کنم حتی اگر کارفرما و نیروی منابع انسانی نیستید، این نوشته را به دست این افراد برسانید؛ البته اگر سازمانتان را دوست دارید!مصاحبه خروجحتماً شما هم قبول دارید که فیدبک‌دادن و فیدبک‌گرفتن می‌تواند راهکار خوبی برای بقای یک سازمان باشد. اما این نظرسنجی از نیروهای فعلی ممکن است سازمان را به پاسخ صادقانه‌ای نرساند؛ چرا؟نیروهای ماندنی در یک مجموعه، معمولاً به دلیل تمایلشان برای حفظ جایگاه شغلی، تعهد، هیجان‌ و احساساتشان نمی‌توانند نظرهای صادقانه‌ای بدهند. درعوض، رفتنی‌ها چیزی برای به‌دست‌آوردن و چیزی برای ازدست‌دادن ندارند؛ پس نظرشان صادقانه‌تر است. حال چطور به نظرهای صادقانه برسیم؟ با یک مجموعه سؤال، آمادگی روانی برای شنیدن هر نوع پاسخی و شکل‌دادن فرایند خروج، قبل از خروج!در ادامه 20 پرسش منتخب از مجموعه سؤالات مصاحبۀ خروج را جمع‌آوری کرده‌ام.1. چه اتفاقی باعث شد به دنبال شغل جدید باشی؟به تعداد نفرات، ممکن است پاسخ‌های متعددی دریافت کنید؛ اما نتیجه‌گیری چه زمانی ارزشمند است؟ زمانی‌ که داده‌های شما زیاد باشد تا بتوانید پاسخ‌های مشترک را بیرون کشیده و به یک جمع‌بندی کلی برسید.2. چرا ما را ترک می‌کنی؟ممکن است به نظر شما این پرسش با پرسش قبلی یکسان باشد؛ اما دلیل رفتن، پاسخ‌های بسیاری دارد. ممکن است آغاز این پاسخ، اولین نارضایتی درونی بروز‌داده‌نشده باشد و آخرین پاسخ، فیدبک و نظری که برای او تیر خلاص بوده است.3. موقعیت شغلی جدیدت چه چیزی دارد که تو را ترغیب کرده است؟پاسخ به این پرسش می‌تواند نقاط ضعف و کمبودها را مشخص کند؛ ممکن است فرهنگ سازمانی، حقوق و مزایا، کمبود انعطاف یا مجموعه‌ای از این عوامل، در این تصمیم‌گیری مؤثر باشند. مهم این است که با جمع‌آوری این اطلاعات بتوانید نواقص را پوشش دهید.4. ما چه کاری را انجام می‌دادیم، بهتر بود؟پاسخ این سؤال با پرسش‌های قبلی یکسان است؛ اما شما با مطرح‌کردن این پرسش به شیوه‌ای دیگر، می‌توانید پاسخ‌های متعدد و متنوعی دریافت کنید. ممکن است فردی در پاسخ به سؤال 3 بگوید موقعیت رشد شخصی و حرفه‌ای بالایی دارم؛ اما در پاسخ به این پرسش دربارۀ انگیزۀ رشد حرفه‌ای در سازمان شما حرف زده شود. مهم این است که هر دو سؤال را با هم بپرسید و پاسخ‌های هوشمندانه را جمع کنید.5. فکر می‌کنی که دوباره با ما کار کنی؟در این مرحله خودتان را برای هر پاسخی آماده کنید و پاسخ‌های آن را به‌طور عمیق بررسی کنید و به دنبال راهکاری باشید که موقعیت‌های کلیدی را در مجموعه پر کنید.6. چه اتفاقی بیفتد، در سازمان می‌مانی؟این پرسش دلایل نارضایتی یک فرد را عمیق‌تر نشان می‌دهد و موشکافانه بررسی می‌کند. ازآنجایی‌که این پرسش را خیلی صریح بیان می‌کنید، آمادگی شنیدن هرگونه پاسخ ازجمله حقوق، مزایا، پیشرفت شغلی، تغییر موقعیت شغلی و... را داشته باشید. اگر پاسخ‌ها را با دورۀ کاری نیرو تطبیق دهید، نتیجه‌گیری بهتری خواهید داشت؛ چطور؟ممکن است شما در طول یک سال 2 بار افزایش حقوق را در مرحلۀ نگهداشت نیرو اجرا کرده باشید و به نظرتان این حقوق کافی بوده باشد. اما در این مرحله متوجه می‌شوید که این رقم برای فردی با چنین پتانسیلی عدد بالایی نبوده است.7. آیا امکانات برای تو مهیا بود که کارت را درست انجام بدهی؟پاسخ به این سؤال می‌تواند به شما دیدی بدهد که با همراه جدید چطور برخورد کنید و چه امکانات و آموزش‌هایی را در اختیارش قرار دهید. همچنین، پاسخ به این پرسش می‌تواند کمک کند برای نیروهای فعلی، آموزش‌های جدید برگزار کنید. پس پاسخ به این پرسش هم برای نگهداشت نیروهای فعلی و افزایش وفاداری و هم برای جذب همراه جدید الزامی است.البته ممکن است احساس ناخوشایندی تجربه کنید. هیچ‌کس نیست که احساس خوبی بعد از شنیدن پاسخ‌های منفی داشته باشد؛ اما این پرسش‌ها می‌تواند به تغییرات سریع و جدی در سازمان منجر شود.8. آیا در تعامل با مدیرت راحت بودی؟این پرسش را دست‌کم نگیرید. چون از دو زاویه می‌تواند به شما کمک کند: زاویۀ اول، بررسی شرایط، کارمند جدید و نیرویی که قرار است برای ارتباط با مدیر فعلی همراه شود و زاوریۀ دوم، بررسی رفتار مدیر فعلی و فیدبک‌گرفتن از او.9. مدیرت چه‌کاری رو انجام می‌داد، بهتر بود؟این سؤال بررسی عملکرد مدیر فرد است و پاسخش می‌تواند کاری کند که بتوانید لایه‌لایه بررسی کنید که چه تعامل‌هایی باید اصلاح و چه تعامل‌هایی باید بهبود داده شوند.10. فرهنگ سازمانی ما را چطور توصیف می‌کنی؟با این پرسش به دنبال یک کلمه و توصیف دقیق نباشید. افراد در چنین شرایطی ممکن است خیلی احساساتی یا خشمگین پاسخ بدهند. بهترین کار این است که پاسخ‌های متعدد را دریافت کنید و بعد از بررسی همۀ آن‌ها در مصاحبه‌های متعدد، به دید مناسبی از فرهنگ سازمانی‌تان برسید.11. آیا نگرانی‌هایت را با کسی مطرح می‌کردی؟این پرسش می‌تواند دیدگاه بهتری از فرهنگ سازمانی، از تیمی که  با آن‌ها کار می‌کرده به شما ارائه بدهد. اگر در پاسخ با جملاتی مثل «می‌ترسیدم موقعیت شغلی‌ را از دست بدهم» مواجه شدید، حتماً برای تغییر نگرش تیم و گروه اقدام کنید.12.  احساس ارزشمندبودن می‌کردی؟اگر پاسخ این پرسش «نه» بود، می‌توانید فرض بگیرید که این موضوع آتشی نهفته است که ممکن است هر لحظه فوران کند و باید برای تغییر، هرچه‌سریع‌تر دست‌به‌کار شوید.13. تمام ابزارهای مورد نیازت را داشتی؟همان‌طور که یک نیرو ممکن است تمام بخش‌های یک سازمان را نبیند، شما هم ممکن است از جزئیات مطلع نباشید. این پرسش باعث می‌شود که محیط کار را به کمک آموزش، شرایط بهتر، مزایا و امکانات ویژه امن‌تر کنید.14. فکر می‌کنی شرح وظایفت از شروع کار تغییر کرده است؟کار همیشه در جریان است؛ پس اصلاً جای تعجب نیست که کسی در طول کار احساس کند شرح وظیفه‌اش تغییر کرده است. اما این پاسخ باعث می‌شود شرح وظایف برای نیروی جدید را به‌روز کرده و بتوانید نیروی مناسبی را همراه کنید.15. به نظر تو باید چه ویژگی‌هایی را در جایگزینت جست‌وجو کنیم؟سؤال چهاردهم به مهارت‌ها می‌پردازد و سؤال پانزدهم به کیفیت‌ها. ممکن است موقعیت شغلی و شرح وظایف مبتنی بر مهارت‌های سخت تغییر کرده باشد. همچنین، ممکن است شرح وظایف جدید، به ویژگی‌های نرمی مانند صبر، سازمان‌دهی، مدیریت و... نیاز داشته باشد. به این ترتیب می‌توانید مهارت‌های نرم بیان‌شده را در کارجوی جدید جست‌وجو کرده و مناسب‌ترین فرد را استخدام کنید.16. بهترین بخش شغل تو چه بود؟مثل سؤال اول، پاسخ‌هایی که از این پرسش می‌گیرید به اندازۀ شخصیت کارمند شما متفاوت خواهد بود؛ اما با گذشت زمان متوجه خواهید شد که پاسخ‌های مشابه بارها و بارها ظاهر می‌شوند. از این اطلاعات استفاده کنید و جنبه‌های خوب کار را تبلیغ کنید.17.  بدترین قسمت شغل شما چه بود؟برای این پرسش هم ممکن است پاسخ متفاوتی دریافت کنید. با جمع‌آوری پاسخ‌های بیشتر و بیشتر، روندها در داده‌ها ظاهر می‌شوند و به نتیجه‌گیری بهتری خواهید رسید. در این مرحله هیچ پاسخی را نادیده نگیرید و همیشه به دنبال راهی برای به‌حداقل‌رساندن مشکلات باشید. وقتی پاسخ‌ها رایج‌تر شد، انرژی خود را برای حل آن‌ها متمرکز کنید.18.  بهترین روز کاری شما چه روزی بود؟با این پرسش تشخیص می‌دهید که یک نیروی انسانی چه چیزی را دوست دارد و چه چیزی به او احساس موفقیت می‌دهد. از اطلاعاتی که به شما می‌دهد برای پاسخ به این پرسش استفاده کنید: «آیا راهی وجود دارد که روزهای بیشتری را به بهترین روز تبدیل کنید؟».19. بدترین روز کاری شما چه روزی بود؟این سؤال به شما کمک می‌کند که ببینید شرکت شما ممکن است از نظر مشارکت کارکنان در کجا کمبود داشته باشد. مجدداً از پاسخ‌هایی که می‌گیرید استفاده کنید تا بتوانید راهی پیدا کنید که روزهای کمتری را شبیه به بدترین روز کنید.20.  آیا شرکت ما را به دوستی که به دنبال کار است توصیه می‌کنید؟این یک سؤال بسیار باز است، بنابراین از کارمند دعوت می‌کند تا درمورد موضوعاتی که ممکن است در سؤالات دیگر به آن‌ها پرداخته نشده باشد، نظر دهد. همچنین می‌تواند چیزهایی را آشکار کند که شما از آن‌ها آگاه نبودید و ممکن است نخواهید بشنوید.به خاطر داشته باشید چیزهایی که شما از آن‌ها بی‌اطلاع بودید، می‌توانند همۀ کارمندان شما را به‌شدت آلوده کنند، نه‌فقط تعداد کمی از آن‌ها.پیشنهاد: برای پرسیدن این سؤالات همیشه منتظر مصاحبۀ خروج نباشید. شناسایی نگرانی‌ها قبل از تبدیل‌شدن به مشکل، می‌تواند به شما کمک کند تا همراهان ارزشمندی را حفظ کرده و به کسب‌وکارتان کمک کنید.من فکر می‌کنم کارفرمای باهوش کسی است که از این فرصت استفاده می‌کند. البته خودم تا حالا چنین مصاحبه‌ای را تجربه نکردم.شما چطور؟ به شیرینی مصاحبۀ خروج اعتقاد دارید؟</description>
                <category>الاهه انصاری</category>
                <author>الاهه انصاری</author>
                <pubDate>Sat, 07 May 2022 09:35:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور در محیط کار گریه نکنیم؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@elahehaaa72/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AD%DB%8C%D8%B7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D9%86%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-x6hbq9nm0r3k</link>
                <description>کسایی که من رو از قدیم می‌شناسن، می‌دونن که چقدر اشکم دم مشکمه. زمانی‌که احساس کنم تحت فشارم به گریه پناه می‌برم و تقریبا کنترل‌کردن این موضوع برام کار سختیه. دنبال راهی بودم تا گریه نکنم تا به یک بلاگ‌پست از psychologytoday رسیدم که به نظرم جالب بود و امیدوارم بتونم از این به بعد به کارشون بگیرم.اگه شما هم با من هم‌دردید، بیاید ببینیم باید چه‌کار کنیم. من ادامه این مطلب رو به نقل از همین منبع خلاصه کردم:شما فرض کنید این منم که دارم خودم رو کنترل می‌کنم که گریه نکنمپیش از هر چیزی افراد باید به دنبال این پاسخ باشن که چرا گریه می‌کنن.گریه‌کردن افراد می‌تونه یک واکنش عاطفی به موارد زیر باشه:ناامیدیفشارتعارضاحساس قضاوت‌شدنفرسودگیمشاهده‌کردن بی‌عدالتیاحساسات می‌تونه به ما در تصمیم‌گیری بهتر، همدلی و ‌کار موثر کمک کنه. اما تنظیم عاطفی یک رفتار کلیدی رهبری محسوب می‌شه. پس در واقع باید به دنبال راهی برای مدیریت احساساتمون باشیم تا اعتماد به نفس و قاطعیت بیشتری در تعامل با دیگران کسب کنیم.چطور گریه نکنیم؟ این راهکارها شاید دوای تضمینی درد نباشن، ولی امتحانشون مجانیه. به نظر من که خیلی جوابن!۱- تنفسون رو کنترل کنیمگریه معمولا یک واکنش عاطفی به استرسه که بدن ما رو به حالت جنگ یا گریز وا می‌داره. وقتی احساسی رو تجربه می‌کنیم مغز ما آدرنالین یا کورتیزول و ترشح می‌کنه. گریه راهیه که بدن ما در تلاش برای برگرداندن خودش به حالت عادی انجام می‌ده.با کنترل تنفس می‌شه بدون اشک ریختن به آرامش برسیم. از نظر علمی ثابت شده که تنفس کنترل‌ شده استرس رو کم می‌کنه و ما رو به حالت تعادل برمی‌گردونهدر طول این برخود استرس‌زا می‌شه از یک راه تنفس کمک بگیریم. توی این روش به اندازه 4 شماره نفسمون رو نگه می‌داریم، به اندازه چهار شماره بازدم انجام می‌دیم و مجددا 4 شماره رو به دم اختصاص می‌دیم. این کار رو باید 3 بار انجام بدیم.۲- خشممون رو کنترل کنیم.اگر می‌دونیم در موقعیتی قرار داریم که در آن ممکنه احساساتی بشیم چیزی رو با خودمون ببریم که بتونیم فشارش بدیم. یه توپ کوچیک، سنگ یا حتی اسباب‌بازی! (من این کار رو امتحان کردم و واقعا جواب داد)چرا؟‌بدن ما به راهی برای پردازش و رهاسازی استرس نیاز داره و به این ترتیب از طریق جسم و نه از طریق چشم انجام می‌شه.۳- خودمون رو خنک کنیمیه لیوان آب سرد رو کنار خودمون داشته باشیم تا دمای بدنمون کم بشه. اینجوری احتمالا کنترل گریه راحت‌تره.۴- به بالا نگاه کنیم.سرمون رو رو به بالا خم کنیم. این کار کمک می‌کنه تمرکز ما از منبع فوری اشک دور بشه. همچنین جریان اشک‌ رو قطع می‌کنه تا روی صورتمون جاری نشه۵- خودمون رو از موقعیت دور کنیم.این یک تاکتیک قدیمیه. در این شرایط می‌تونیم پنج دقیقه درخواست کنیم تا افکارمون رو جمع کنیم و از اتاق خارج بشیم. اگر در حال تماس ویدیویی هستیم از سیستم خارج و از صندلی خود جدا بشیم و به مکان دیگری بریم. تغییر منظره به سرعت بین ما و واکنش‌های بدنمون فاصله ایجاد می‌کنه.۶- تمرکز خودمون رو تغییر بدیم.درست قبل از سرازیر شدن اشک، احتمالا با خودمون کلنجار می‌ریم و تحقیرش میکنیم. منتقد درونی ما در این لحظه دائما در حال فعالیته. در این لحظه به جای اینکه نسبت به خودمون اگاه باشیم و به گریه فکر کنیم، بهتره که به یک چیز کاملا متفاوت فکر کنیم. شادترین لحظه زندگی خودمون رو تصور کنیم. موقعیت رو در چشم ذهن خودمون تغییر بدیم و به این ترتیب کمتر تحت تأثیر منفی آن قرار بگیریم.۷- به بدنمون شوک بدیم.بعضی از افراد می‌گن که نیشگون گرفتن پوست بین انگشت شست و اشاره یا فشار دادن زبان به سقف دهان به کنترل کردن گریه کمک می‌کنه.۸- گریه کنیم!گاهی اوقات نمیشه و نباید جلوی اشک رو بگیریم. گریه نشان می ده که ما عمق ذهنی و عاطفی داریم و عمیقاً به موضوع اهمیت می‌دیم. ما نباید و نیازی هم نداریم که برای واکنش خودمون عذرخواهی کنیم. اما می‌توین با گفتن بعضی جمله‌ها و عبارت‌ها موقعیت‌ رو به نفع خودمون تغییر بدیم. یعنی هم گریه کنیم هم ما برنده باشیم. چطور؟مثلا بگیم:همونطور که می‌بینید، من احساس می‌کنم روی این موضوع سرمایه‌گذاری کردم و این کار و حرف شما به شدت به من ضربه می‌زنه.می‌تونید ببینید که من واکنش شدیدی نشان می‌دم. این گریه به این دلیله که من واقعاً برای رابطه کاری‌مون ارزش قائل هستم و می‌خواهم که موفقیت‌آمیز باشهشما چه روشی رو برای کنترل گریه پیشنهاد می‌دید؟</description>
                <category>الاهه انصاری</category>
                <author>الاهه انصاری</author>
                <pubDate>Mon, 08 Nov 2021 23:07:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توبه گرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@elahehaaa72/%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D8%B1%DA%AF-omgin3yquxhg</link>
                <description>از لاس‌زدن دست برنمی‌داره. اصلا انگارنه‌انگار ازدواج کرده و یک ‌بچه داره. هر ماه یک‌بار باید براسی من پیام بفرسته و هوایی‌ام کنه. اون‌هم زمانی که تنهایی فشارش رو روی قلبم می‌ذاره. می‌خوای بگی تو جوابش رو نده؟ اما مگه می‌شه؟ اصلا بذار یک‌بار از اول همه‌چیز رو تعریف کنم.روبرویم نشسته بود. با چشمان تیله‌ای سبزرنگش که یک آینه از خودم بود و با صدایی که از هیجان بلند و بلندتر می‌شد، می‌خواست از این روزهایش بگوید. با هر تعریفی لپ‌هایش آتشی می‌گرفتند و سرخ می‌شدند. این احوال را می‌شناختم. مهسا من بودم درست وقتی که 28 سال داشتم. با این تفاوت که او شجاعت و شهامت گفتن را داشت و من در آن سال‌ها پشت نقاب غرورم پنهان شده بودم.انگار کیسه آبی ترکیده باشد و بچه‌ای ناخواسته در زمانی اشتباهی قصد دیدن دنیا را کرده باشد. اشکش سرازیر و نوزاد غمش را فارغ شد.با صدایی که از هق‌هق بند می‌آمد گفت:«می‌دونی چه دردیه 8 سال انتظار کشیدن؟ می‌دونی چقدر سخته دیدن کسی که قرار بود کنار تو باشه اما کنار کسی دیگه است؟ چرا؟ چون من توی زمان و مکان درست نبودم و اون دختره خراب بود.»عادتش بود هر وقت کم می‌آورد شروع می‌کرد به فحش دادن و سعی می‌کرد نظر ما را هم با خودش همراه کند. مدام می‌گفت: «راست می‌گم دیگه؛ اگه خراب نبود که پا نمی‌شد بیاد توی زندگی من. اون هم لحظه‌ای که من داشتم مقدمه‌چینی می‌کردم برای گفتنش. نه؟»خنده‌ام گرفته بود؛ مانده بودم که چه بگویم و گفتم: «اصلا من نمی‌فهمم چرا بعد این همه مدت انقدر پیگیرانه بهت نخ می‌ده؟»خودم اما جوابش را می‎دانستم. چون دوست داشت یکی را زاپاس داشته باشد! که اگر خدای نکرده به بن‌بست عاطفی خورد بداند که کسی هنوز به او فکر می‌کند.دیگر یک مونولوگ بی‌صدا روبرویم اجرا می‌شد که اهمیتی نداشت چه جملاتی را بیان می‌کند.من میان جمع بودم و دلم جای دیگری!ابرهای پاییزی چشمانش که آرام گرفتند به خانه رساندمش و تمام مسیر برگشت را گریه کردم. سیاوش یک‌بند تماس می‌گرفت و دستم جان لمس کردن گوشی را نداشت.ساعت 00 بامداد کلید را در خانه انداختم. کسی منتظرم نبود. انتظاری هم نداشتم اما انگار آن روز تنهایی قلبم را بیشتر فشار می‌داد. من که نمی‌دانم فشار قبر واقعی‌است یا دروغی اما اگر واقعی باشد، حسی شبیه به آن را درک کردم. با پوست و گوشت و استخوانم.مثل یک جنازه روی تخت افتادم و نفهمیدم کی خوابیدم.انگار که یک بمب ترکیده باشد یا خبر زلزله‌ای از خانه‌ام درز کرده باشد در حالی‌ چشمانم را باز کردم که 110 تماس بی‌پاسخ روی تلفن همراهم ثبت شده بودند. احتمالا می‌خواستند مطمئن شوند زیر آوار تنهایی مرده‌ام یا نه.گویا سیاوش و مامان و بابا هم دیشب شب خوبی را سپری نکرده بودند. گوشی را برداشتم و  سیاوش را گرفتم: تو معلومه کدوم گوری هستی؟ نمی‌گی آدم نگران می‌شه؟ اصلا من جهنم؛ مامان بابات چی؟+ حالم خوب نبود و به تنهایی نیاز داشتم. تو کجایی؟ ستاره چطوره؟:به تو چه که چطوره؟ اصلا حال اون به تو چه ربطی داره؟ واقعا نمی‌فهمم که چطور انقدر بی‌خیالی!بیخیال نبودم اما توان مبارزه و کل‌کل را هم نداشتم. از آن دختر 18 ساله که در سلف دانشگاه با عالم و آدم کل‌کل می‌کرد و آخر حراست دانشگاه به خاطر قهقهه‌هایش احضارش می‌کرد، چیزی نمانده بود.سیاوش را از همان روزهای اول سلف می‌شناختم. می‌نشست کنارم و شاهد تمام دعواهایم می‌شد اما کسی جرئت نداشت چیزی به او بگوید. نه این‌که به همه بگوید دوست‌پسرم است اما جوری رفتار می‌کرد که کسی نتواند کنارم آفتابی شود. صبح‌ها می‌آمد دنبالم و تا ساعت آخر کلاس‌هایم منتظرم می‌ماند. چهارشانه، صورت استخوانی با قد بلند. باورم شده بود که او تا آخر عمر کنار من است. تا به حال نگفته بود دوستم دارد اما همه می‌گفتند که با تو انگار یک آدم دیگر است.من هم بادی به غبغب می‌انداختم به تمام پسرهای دانشگاه که در فیسبوک سراغم را می‌گرفتند بی‌محلی می‌کردم و با خودم می‌گفتم: «اصلا نگه دوستت داره؛ با کارهاش که ثابت می‌کنه.» یاد رمان‌های میم مودب‌پور می‌افتادم و زیر لب مسخره می‌کردم که امیدوارم آخر و عاقبتمان مثل آن داستان‌ها نشود. اما در کمال ناباوری یک داستان مزخرف‌تر از پریچهر و دریا و رکسانا ساخته بودیم.سال آخر دانشگاه بود که یک روز آمد کنارم و با هیجان شروع کرد به تعریف.:ستاره رو می‌شناسی؟+همون دختر قشنگه؟ آره مدل عکاسی هم هست؛ چطور؟:بهم گفته بریم بیرون؛ عصر نمی‌تونم برسونمت. مشکلی نداره تنها بری؟پتکی روی سرم کوبیده شده بود. مامان راست می‌گفت که نباید انقدر تعریف این دخترها را جلوی پسرها بکنی. اما من تعریفش را کرده بودم. با تمام جزئیات! بعد از 4 سال شده بود شاهزاده سوار براسبی که می‌خواست سیاوش را با خودش ببرد. لال شده بودم. پشت غرورم پنهان شدم که:معلومه که نه؛ من هم با علی می‌رم. هم‌ مسیریم.لبخندی از روی تایید و رضایت تحویلم داد و گورش را گم کرد. انگار نه انگار خانی رفته و خانی آمده. رفت!یک ماه بعد عکس‌های پارک ارم را که در فیسبوک ستاره دیدم، خیالم راحت شد که کار از کار گذشته است. من در صلح و بدون جنگ و خونریزی قلمرو‌ام را بخشیده بودم. آن هم به یک اجنبی تازه وارد که هر را از بر تشخیص نمی‌داد.یک غده چربی بودم که حالا داشت سرطانی می‌شد. بزرگ و بزرگ‌تر. هر لحظه منتظر بود تمام زندگی‌اش را به آتش بکشم. بروم جلوی در خانه‌اش و پیت بنزین را بریزم روی ماشینش که حالا کسی جای من، جای عطرم، پاهایم و دست‌هایم صندلی شاگردش را لمس می‌کرد.اما هیچ کاری نکرده بودم و از بیرون گود شاهد تبدیل شدن ماشین دور دور به عروسی شده بودم.حالا از آن روز کذایی که کارت دعوت عروسی را تحویل گرفتم 4 سالی می‌گذرد. 1 سال بعد که کارد به استخوانم رسید به او پیام دادم که بیاید و با هم صحبت کنیم. چرا؟ چون کامنت‌هایش را زیر عکس‌هایم دیدم و رفت توی مخم! درست مثل مهسا!نشست جلویم و گفت:« تو من رو دوست داشتی؟»نمی‌دانستم خودش را به نفهمی می‌زند یا دورهایش را زده و حالا سمت من آمده بود. می‌دانستم که حالا باید غرور لعنتی را کنار بگذارم و برای یک‌بار هم که شده بگویم تمام این سال‌ها چه بر من گذشت!از لحظه فرو ریختنم تا بازسازی مجدد خانه ذهنم گفتم و گریه کردم. مثل باران‌های رشت در روزهای پاییزی! تا به حال بدون چتر زیر باران بوده‌ای؟آقا حالا فیلش یاد هندوستان کرده بود. بعد از این همه مدت یادش افتاد که هیچ‌کس من نمی‌شود. فکر می‌کنی زدم زیر گوشش و گفتم گه خوردی؟نه! من هم همراه این اشتباهش شدم. گفتم حالا که این دختر زندگی‌ام را خراب کرده، نوبت من است. بچرخد تا ببینیم چه کسی برنده می‌شود.امروز 1 سال از اولین روزی که به او گفتم چقدر دوستش داشتم و چقدر با دیدن عکس‌هایش خالی شدم می‌گذشت و درست در همین روزها که تصمیمم را گرفته بودم، سر و کله مهسا و مرور خاطراتش پیدا شده بود. دیشب جواب سیاوش را نداده بودم و حالا باید برای قرار با او آماده می‌شدم.روز از نو روزی از نو؛ بعد از یک ‌سال دوباره در ایستگاه اول نشسته بودم. چشم‌انتظار مردی که قرار بود بعد از 1 سال بیاید و من را با خودش ببرد. درست مثل شب‌های روشن. قطار نیامد! قطار هیچ‌ وقت نیامد.................با این داستان رسما وارد ترم 3 نویسندگی خلاق مدرسه روش شدم.:)</description>
                <category>الاهه انصاری</category>
                <author>الاهه انصاری</author>
                <pubDate>Sun, 10 Oct 2021 10:27:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغوشی برای دوست‌داشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@elahehaaa72/%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-f78h8f7lxm5x</link>
                <description>روی مبلش لم داده بود و بدون این‌که ببیند در هر شبکه چه چیزی پخش می‌شود، کانال را عوض می‌کرد. هوا اصلا شبیه 15 شهریور نبود. کولر انگار به میکروفونی وصل شده بود و هر لحظه امکان داشت بگوید خسته شدم و تمام کند. اما مهسا به هیچ‌کدام از این صداها توجهی نداشت. زیر لب با خودش حرف می‌زد و پج‌پچ می‌کرد. مطمئن بود اگر خانم‌جان خدابیامرزش زنده بود اعوذ‌ بالله می‌گفت و آیت‌الکرسی به سمتش فوت می‌کرد. اما انگار چاره‌ای به جز حرف زدن با خودش نداشت. دندان‌های برفی‌اش را روی هم فشرد و بی‌اراده به سراغ واتس‌اپش رفت. فهرست مکالماتش را یک‌بار دیگر مرور کرد. اسم‌ها را این‌طوری ذخیره کرده بود:1-	امیر/ 32 ساله/  بور/ هیز/ چشم‌بادامی/ خوش‌تیپ/ بیکار2-	احمد/ 29 ساله/ / مذهبی/ سبزه/ اسپرت/ خانواده‌دار3-	سروش/ 36 ساله/ گندمی/ معتقد/ / جوراب سفید با کفش/ رفیق‌بار.4-	..5-	..6-	..7-	..8-	..9-	..10-	سعید/ 38 ساله/ سفید/ مغرور/ خانواده‌دوست/ رسمی/ قد 190/ مهربان/ پیگیرعادت داشت انگار هر زمان که ناخنی روی تخته دلش کشیده می‌شد، سراغ فهرست متقاضیان برود. چشم‌هایش طبق معمول روی اسم سعید قفل کرد. خودش بود. همان‌که 12 اردیبهشت آخرین همراهش شده بود. نیمه شب یکشنبه یازده اردیبهشت با سعید حرف زده بود:&quot;سلام آقای احمدی. خوبی؟ فکرات رو کردی؟ مطمئنی که قراره روی این تصمیم باشی؟ پس فردا ساعت 8 آماده باش که با هم بریم. آره دیگه خودت که می‌دونی؛ می‌خوام خیالم از همه‌چی راحت باشه.&quot;جلوی آینه ایستاده بود و نگاهی به عکس خانوادگی‌اش با خانم‌جان و بابا عزیز انداخته بود. زیر لب فاتحه‌ای خوانده بود و یک ناسزای بلند به راننده ناشی تصادف 3 سال پیش داده بود. اشک از چشمانش سرازیر شده بود و آرایش نیمه‌کاره‌اش را خراب کرده بود. یک‌بار دیگر نقشه را در سرش مرور کرده بود. سعید بعد از چکاپ کامل یک شب مهمانش می‌شد؛ یک چک 200 میلیونی تحویل می‌گرفت. یک شب هم‌آغوشی شکل می‌گرفت و در نهایت مهسا می‌توانست صاحب فرزند باشد. سعید اولین شریک جنسی او بود. باید همه‌چیز ایده‌آل پیش می‌رفت تا او خاطره خوشی از فرزندش داشته باشد. فرزندی بدون پدر اما وارث ژن‌های خوب و پرطرفدار! مثلا با خودش فکر کرده بود کسی که خودش هیز است، احتمالا ژن هیزی را هم منتقل می‌کند یا کسی که رفیق‌باز است از کجا معلوم نسل‌بعدش دوست‌باز نباشد؟بعد با خودش فکر کرده بود، سعید ژن خوبی دارد و پدر ندیده خوبی است. او با همه آن‌ها فرق داشت. با این‌که قرار بود پولش را بگیرد و برود دائما نگران آینده بچه‌شان بود. این‌که بدون پدر سخت بزرگ نمی‌شود؟ اگر سراغش را گرفت مهسا چه می‌گوید و ... .با خودش فکر کرده بود، اگر می‌خواست ازدواج کند، سعید می‌توانست بهترین همسر و همراه او باشد. اما سعید گفته بود که از این نحوه انتخاب برای همسر متنفر است. این‌که اول قد و وزن و رنگ مو و چشمش چک شود و برای معامله‌ای با او قرار گذاشته شود. گفته بود پولش را می‌گیرد و هرچه سریع‌تر برای مهاجرت اقدام می‌کند. مهر 91 می‌توانست در یکی از کلاس‌های مستر دانشگاه کانادا بنشیند و به زندگی‌اش رنگ و بوی تازه‌ای ببخشد. پس احمقانه بود که بخواهد خودش را اسیر زنی کند که خیلی دیوانه‌وار بچه می‌خواست. آن‌هم بدون هیچ پول و ثروتی. مهسا حرفی از ثروت پدری‌اش نزده بود. می‌دانست اگر چنین چیزی بگوید، تعداد متقاضیان بیشتر می‌شود و کار او سخت‌تر.صبح 12 اردیبهشت آزمایش‌ و چکاپ‌ها انجام شده بود و شب 15 اردیبهشت آن اتقاق افتاده بود. حالا 15 شهریور بود. در ذهنش احتمالا حالا باید نوبت تعیین جنسیت بچه می‌بود. اما دکترها به او گفته بودند، هم‌آغوشی آن‌ها نمی‌تواند به این راحتی‌ها ثمره داشته باشد. انگار بخت هیچ‌رقمه با او کنار نیامده بود.21 خرداد بود که سعید بی‌اختیار اشک‌هایش را پاک کرده بود و گفته بود کمکش می‌کند. بدون پول اضافی، بدون توقع و بدون هیچ قضاوتی!امروز 15 شهریور بود. نگاه به ناخن‌هایش انداخت که یکی در میان تا ته با دندان جویده شده بودند. فکر سعید، چشم‌های تیله‌ای‌اش را برق انداخته بود. زبانش را گاز گرفت و با خودش گفت: &quot;گور بابای دنیا؛ به جهنم که دوست نداری به این دنیا بیای. مگه دست خودته؟ حتما به گوشت رسیده که اینجا اونقدرها هم که می‌گن خوب نیست!&quot;تلفنش را برداشت و شماره سعید را گرفت؛ یادش نبود چندمین بار است که از سعید خواسته مهمانش شود. انگار سعید تنها منجی او در جهان بود.-امشب خوب نیستم. وقت داری سری بهم بزنی؟+اتفاقا می‌خواستم بهت شیرینی بدم. مهمون من! کارهای مهاجرتم جور شده. فکر کنم تا ماه دیگه رفتنی باشم.انگار یکی آن‌طرف گوشی بهش فحش داده باشد. سرخی گوش‌هایش را حس کرد. تپش قلبش را که انگار روی تردمیل با سرعت 10 در حال دویدن است را هم......با این داستان رسما وارد ترم دو نوشتن خلاق مدرسه روش شدم. دوست داشتم آخرش رو مثل همه فیلم‌فارسی‌ها خوب تموم کنم.من به پایان‌های خوش امید دارم. پس این دیالوگ رو اضافه کردم:)+ راستی، می‌خواستم شب بهت بگم. اگه ازت بخوام، با من میای؟....</description>
                <category>الاهه انصاری</category>
                <author>الاهه انصاری</author>
                <pubDate>Wed, 22 Sep 2021 23:24:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارمندی یا فریلنسری؟ مسئله این است!</title>
                <link>https://virgool.io/@elahehaaa72/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%84%D9%86%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-lmlm0b46pffh</link>
                <description>مثل مرغ همسایه غازه رو که شنیدید؟ من فکر می‌کنم این مثال کاملاً توی شغل و کار ما مشهوده. چطور؟ همیشه آدم‌ها فکر می‌کنن شرکت دیگه، موقعیت‌ کاریِ دیگه و سبک زندگیِ دیگه براشون بهتره؛ اما وقتی آسمون و زمین دست به دست هم می‌دن و اون‌ها می‌تونن برن اون‌ور دیوار، تازه دوزاری‌شون میفته که اون‌ور دیوار هم همین‌ شکلیه! یکی از همین موضوع‌ها که همیشه بین این‌ور دیوار و اون‌ورش کلی حاشیه است، قصۀ کارمند یا فریلنسر بودنه.امروز روز کارمنده. من به‌عنوان کسی که هر دو نوع کار رو تجربه کردم، می‌خوام از مزایا و مضرات هر دو نوع کار براتون بگم. اگه تو هم یه طرف دیواری و فکر می‌کنی اون‌طرف گل و بلبله، با من همراه شو.۱. کارمند بودن امنیت مالی دارهخب اولین بحثی که برای هر شغل و موقعیت شغلی وجود داره، پوله! متأسفانه یا خوشبختانه الان دیگه همه می‌دونن پول چرک کف دست نیست. پول با خودش آرامش و احتمالاً سلامتی و حال خوب میاره. وقتی کارمندی، اول هر ماه حقوق ماه قبلت رو به‌موقع تحویل می‌گیری و برای خرج‌کردنش آماده می‌شی. کارمند‌بودن عیدی و سنوات داره و آخر سال که دلت می‌خواد پول خرج کنی، احتمالاً کارمند‌بودن گزینۀ مناسب‌تریه!با یه مجموعه کار می‌کنم. عکس خانم نمی‌تونم استفاده کنم. این عکس‌ها عقده هموناس:))اما فریلنسری چی؟خب وقتی تو داری قبول می‌کنی که پروژه‌ای کار کنی، یعنی قبول می‌کنی که یک ماه از پول خبری نباشه و یک ماه پول زیادی به سمتت سرازیر شه. ازاونجایی‌که توی این دوره و زمونه لغت پس‌انداز خیلی دم‌دستی شده، پس خیلی نمی‌شه به پس‌انداز توی پروژه‌های سنگین فکر کرد. توی فریلنسری از عیدی و سنوات خبری نیست، اما امکان اینکه بتونی پول‌های قلنبه و پروژه‌های خوب رو هم تجربه کنی، زیاده؛ چیزی که کارمند‌بودن نداره. کارمند‌بودن یعنی بالا بری، پایین بیای، پولت نهایتاً به خاطر اضافه‌کاری‌هات زیاد می‌شه.۲. کارمند‌بودن، بیمه و عیدی دارهاز‌اونجایی‌که توی این دوره و زمونه آدم سالم وجود نداره، بیمۀ تأمین اجتماعی فاکتور مهمی توی بقای ما محسوب می‌شه. یه سری از شرکت‌ها مرام می‌ذارن و کارمنداشون رو بیمۀ تکمیلی می‌کنن. اون‌وقته که دیگه عمل جراحی، زایمان و هرچیزی رو می‌تونی با خیال راحت انجام بدی و مطمئن باشی برای پولش به مشکل برنمی‌خوری. کارمند‌بودن عیدی هم داره. من به‌شخصه از عیدی‌های سازمانی خیلی خوشم میاد. حالا مهم نیست چی باشه، مهم اینه که به تو می‌گه که تو عضو یه گروهی.اما فریلنسری چی؟یه بار نشد این شرکت‌هایی که باهاشون پروژه‌ای کار می‌کنیم سورپرایزمون کنن و یه عیدی برامون بفرستن. بخیل‌ها انگار می‌میرن یه بسته شیرینی، یه تقویم یا اصلاً یه جوراب برای ما کنار بذارن.Jفریلنسری بیمه نداره، اما خب مرگ هم نیست که چاره نداشته باشه. می‌تونی با جیب مبارک خودت برای خودت بیمه رد کنی. بیمۀ تکمیلی چی؟ نمی‌دونم، شما بگید.فریلنسرها می‌تونن خودشون رو بیمۀ تکمیلی کنن؟۳. کارمندبودن، نظم می‌خوادحالا شما بیا و بگو که چه فرقی داره اگه من به‌جای 8 صبح 9 بیام؟ مگه توی کَتِشون می‌ره؟! کارمندبودن یعنی 8 ساعت کار بدون توقف! تازه بعضی‌ جاها اعتقاد دارن شما باید کف، 9 ساعت رو سرکار باشی. کارمند‌بودن حالیش نمی‌شه که تو یه وقت‌هایی مغزت کار نمی‌کنه، روزت نیست، خوابت میاد، پریودی یا هرچیزی؛ کارمند‌بودن از تو ربات می‌سازه! باید همۀ مشکلات رو پشت در شرکت جا بذاری و عجله کنی، چون تأخیرت با ضریب حساب می‌شه.اما فریلنسری چی؟فریلنسری یعنی می‌تونی ساعت خوابت رو تغییر بدی؛ اگه شب‌ها مغزت بیشتر کار می‌کنه می‌تونی شب‌ها کار کنی. فریلنسری رأس ساعت نداره، اما باید یادت باشه بی‌نظمی مطلق توی فریلنسری پولی هم نداره؛ چون پروژه‌های کمی توی دستت میان و اگه شانس بیاری، با بی‌نظمی فقط چند درصد همون تعداد کم رو می‌تونی به ثمر برسونی! توی کارمندی تو می‌تونی بعد ساعت اداریت گوشیت رو خاموش کنی و جواب کسی رو ندی، اما فریلنسری شب و نصفه شب نداره؛ کارفرمای عزیز هر زمان که دلش بخواد بهت پیام می‌ده و گاهی انتظار داره جوابش رو بدی.۴. کارمند‌بودن مرخصی دارهتو به‌عنوان کارمند می‌تونی ماهی دو روز از مرخصی‌هات استفاده کنی، تعطیلات عید داری، روزهای تعطیل تعطیلی و صرفاً باید اون ساعت کاری رو که برات مشخص شده، سر کار باشی. البته قبول دارم یه سری شرکت‌ها کلاً اعتقادی به مرخصی ندارن و سر هر یک روزی که نخوای بیای، باید کلی منتشون رو بکشی، اما این حق طبیعیه تو در حالت کارمندیه.اما فریلنسری چی؟فریلنسری هیچ مرخصی‌ای نداره. گاهی پیش میاد که چند هفته پشت سر هم کار کنی و پنجشنبه و جمعه‌ات رو یادت بره. البته این نوع فریلنسری پول خوبی هم داره.۵. کارمند‌بودن فقط یه رئیس دارهوقتی تو انتخاب می‌کنی که کارمند باشی، یک مدیر بالاسری و احتمالاً یک مدیر بالای بالا سریت داری که کارهات رو چک می‌کنن، ایرادهات رو می‌گیرن و برای بهبود اوضاع بهت کمک می‌کنن. وقتی کارمندی فقط یک نفر بهت غر می‌زنه و خب این خیلی خوبه! تازه خیلی جاها غرزدن نداری! اون‌جاها بهشت هستن، باور کن. بهشت من تا اینجای کار جوهره.اما فریلنسری چی؟برای کارهای پروژه‌ای تو باید با 100 نفر که خودشون رو مدیر، رئیس و حرفه‌ای می‌دونن سر و کله بزنی و اگه شانس بیاری و خوش‌اخلاق باشن، صرفاً به غرهاشون گوش بدی. اگه هم که بداخلاق باشن باید با یه سپر و یه تفنگ پر به جنگشون بری تا به‌موقع از خودت دفاع کنی و به‌موقع حمله کنی، که فکر نکنن هرچی اونا می‌گن درسته.۶. کارمندبودن، دوستی‌ها رو بیشتر می‌کنهوقتی کارمندی در طول روز با چهار تا همکار، یک مدیر و یک مسئول پروژه در ارتباطی. اگه شانس بیاری و همکارهای خوبی داشته باشی، دوست‌های خوبی هم گیر میاری و به‌طور‌کلی حالت بهتره. چطور؟ چون ارتباط نیاز آدمیزاده. البته اگه درون‌گرای مطلق نباشی!البته من خودم دورانی که کارمند علوی بودم این‌قدر بهم سخت می‌گذشت که نه با کسی غذا می‌خوردم، نه با کسی حرف می‌زدم. اما خب استثناها رو در نظر نمی‌گیرم و راجع به شرکت‌های درست و حسابی حرف می‌زنم.Jاما فریلنسری چی؟وقتی اینفلوئنسربودن رو انتخاب می‌کنی، یعنی نشستی پشت سیستمت و بدون اینکه آدم‌ها رو ببینی و گاهی حتی صداشون رو بشنوی، کار می‌کنی. ندیدن زیاد آدم‌ها من یکی رو که افسرده می‌کنه، شما رو نمی‌دونم....حالا که هر دو طرف دیوار رو دیدی، انتخابت چیه؟به نظر من انتخاب اینکه کارمند باشیم یا فریلنسر کاملاً به شخصیت ما بستگی داره. اینکه شخصیت ریسک‌پذیری داریم که می‌تونیم یک ماه کم‌پولی رو تحمل کنیم یا نه؛ اینکه می‌تونیم 8 صبح، سر وقت انگشت بزنیم یا نه؛ آیا ارتباط‌نداشتن با آدم‌ها رو می‌تونیم تحمل کنیم و... .پس بهتره قبل از هر اقدام، خودمون رو بشناسیم.من خودم ترجیح می‌دم که یک کارمند پاره‌وقت باشم و پروژه‌های فریلنسری رو هم قبول کنم. درواقع هم خر و می‌خوام هم خرما!البته که خیلی از شرکت‌ها کار پاره‌وقت براشون معنی نداره و این‌قدر حجم کاری رو بالا می‌برن یا روزایی که زمان کاریت نیست این‌قدر بهت پیام می‌دن که پاره‌وقت‌بودن برات صرفۀ اقتصادی نداره.من با اون شرکت‌ها حرفی ندارم! چون دارم راجع به پایه‌ای‌ترین نیازهای بشر حرف می‌زنم. من هم پول ثابت رو دوست دارم، هم از سر‌و‌کله‌زدن با آدم‌های جدید لذت می‌برم. پس وسط دو دیوار می‌ایستم و به همه دست تکون می‌دم تا بتونم ارتباط‌های خوبی بگیرم و طبیعتاً چرک کف دست و آرامشم رو بیشتر کنم.انتخاب تو چیه؟</description>
                <category>الاهه انصاری</category>
                <author>الاهه انصاری</author>
                <pubDate>Thu, 26 Aug 2021 10:38:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اجرای خانگی تئاتر پرستار و همراه کرونا در 17 روز!</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-asnsptklcrmt</link>
                <description>این روزها که کرونا کارد رو به استخون رسونده و دیگه توی هر خانواده یک بیمار کرونایی وجود داره، حواستون به پرستاران و همراهان خونگی هست؟! منظورم کادر درمان پزشکی نیست! منظور من خود خود همراه‌های فرد بیماره که باهاش اون ایام قرنطینه رو طی می‌کنن! قبل از اینکه ما هم با این معضل دست‌و‌پنجه نرم کنیم، خودم دائماً به این فکر می‌کردم حالا اون بنده خدای مریض قراره چطوری روزش رو شب کنه، اما هیچ‌وقت نگفتم پرستاران و همراهان خونگی کرونا چی! پس احتمالاً دنیا خواست من هم تجربه کنم و این نقش رو به من داد. :))من می‌خوام از تجربۀ خودم توی این روزها بگم. پس اگه حال ندارین، متن رو نخونین؛ اما مطمئن باشین آه من و دنیا یه روز خر شما رو هم می‌گیره. :))قدم اول: انکار!خب طبق معمول و به عادت خانوادگی در مواجهه با حال بد بیمار، خودمون رو زدیم به اون راه که فکر نکنه خبریه، تلقین نکنه و باعث شه کرونا به‌خودی‌خود راهش رو کج کنه و بگه: «نه این‌ها هدف من نیستن.» :))محمد گفت گلوش درد می‌کنه و من گفتم: «انقدر جلو کولر می‌خوابی، برو بخواب تا فردا خوب می‌شی.»من می‌دونستم که جلوی کولر نخوابیده و می‌دونستم که این گلودرد علائم کروناست، اما خواستم به‌شیوۀ مامانم و از راه انکار، با بیماری مقابله کنم. شیوۀ مامانم چیه؟ ذکر صلوات، نذر، پیام در گروه دوستان و دادن دمنوش‌های خونگی. :))قدم دوم: پذیرش نقشفردای اون روز نه صدقه جواب داده بود، نه بی‌محلی! علائم بیشتر شد و ما بدو بدو خودمون رو به نزدیک‌ترین مرکز برای تست رسوندیم. تست رو دادیم. اتاق قرنطینه رو آماده کردیم و منتظر جواب تست موندیم!توی این حالت تعلیق بین زمین و آسمون دو سری آدم همراه افراد می‌شن: گروه اول آدم‌های روشن‌فکر، عاقل و احتمالاً با تجربه‌ هستن. این آدم‌ها همون روز اول به من گفتن اگه جوابت منفی شد، هرچه سریع‌تر خونه رو ترک کن، به خونۀ امن برو و برای رسیدگی و دادن ناهار و شام سری به خونه بزن!گروه دوم، گروه عشاق و هوادار و اعضای خانواده ‌هستن. همون‌هایی که اگه پیشنهاد گروه اول رو بهشون بگی، با خشم نگاهت می‌کنن که خاک تو سرت می‌خوای تنهاش بذاری؟ :))جواب تست اومد؛ من با گروه دو همراه شدم و نقش پرستاران و همراهان خونگی کرونا رو در ذهنم ثبت کردم که یادم نره 17 روز پرتکاپو رو دارم! :))خانم وسطی رو الاهه در نظر بگیرید:))قدم سوم: رفتن روی سن و اجرا!خب متأسفانه یا خوشبختانه این نقش رو بدون تمرین قبلی پذیرفتم و خودم رو به دست باد سپردم و آرزوی صبر و تحمل و خستگی‌ناپذیری برای خودم کردم. :))درست‌کردن 3 وعده غذا برای بیمار کرونایی و شستن 3 سری ظرف و 4 سری لیوان و پیشدستی در کنار کارهای خودم، اصلاً کار راحتی نبود و از روز پنجم فهمیدم همه‌چیز شوخی نیست. :))اما می‌دونی چی از همه بدتر بود؟!تماس‌ها، پیگیری‌ها و نظرهای کارشناسان غذایی، پزشکی و روان‌شناسی برای بهبود حال بیمار. :))· حتماً براش سوپ بپز؛· ماهیچه رو با فلان چیز فلان کن بده بخوره؛· براش آبمیوۀ تازه بگیر؛· حواست باشه تب نکنه؛· سی‌تی‌اسکنش رو نشون دادی؟درواقع شما در نقش پرستاران و همراهان خونگی کرونا علاوه بر اینکه باید حواستون به مریض باشه، باید حواستون باشه که حرف‌ها، نصیحت‌ها و مشورت‌دادن‌های بدون درخواست نزدیکانتون رو هم بپذیرید.قدم چهارم: اجرای ابزورد؛ تکرار و خستگی!فکرش رو بکن این نقش رو بدون هیچ چالش جدید، تماشاچی همراه و پشتیبان، 14 روز اجرا کنی؛ خسته‌کننده نیست؟!من از روز پنجم بریدم. زود بود، اما ته توانم همین بود. امروز روز ششم بیماریه. ظرف‌ها حالا مثل یک کوه آتشفشان روی هم سوار شدن و منتظرن برم و حسابی بشورمشون. کمرم به خاطر اینکه این چند روز زمین خوابیدم درد می‌کنه و دلم تنگ مامانم شده. دلم کمک می‌خواد و نمی‌دونم چرا مامانم از سفر نمیاد و کسی برای خودم بهم زنگ نمی‌زنه! قدم بعدی چیه؟!امیدوارم ابتلای خودم نباشه:))قدم پنجم: امید به پایان اجرا!دوست داشتم توی روز هفتم بیام و از بهبودی بگم، ولی متأسفانه اعضای بیشتری از خانواده درگیر کرونا شدن. این وسط خودم هم با توهم کرونا درگیرم! از صبح 3 بار آب‌نمک قرقره می‌کنم، دمنوش می‌خورم، بخور می‌گیرم و سوپ می‌خورم! حالا توی روز هفتم، در اوج امیدواری من برای تموم‌شدن ماجرا، با علائم جدیدی از بی‌اشتهایی و بی‌حالی مواجه شدم! این وسط هم هرکی زنگ می‌زنه طی یه دستور جدید می‌گه که هواش رو داشته باش!دوست دارم بگم: «مرسی که به فکرشی، اما قطعاً اگه نگی هم نمی‌ذارمش به حال خودش؛ اما سکوت می‌کنم، بغضم رو می‌خورم و می‌گم حتماً!»دیروز توی این اوضاع و احوال یکی پیشنهاد خوبی بهم داد. استفاده از ظرف‌های یک‌بار‌مصرف!آخ جون، دیگه قرار نیست کوزت‌وار ظرف بشورم.قدم ششم: سحر ندارد این شب تار!امیدوارم از اینجا به بعد توی لوپ بهبودی بیفتیم. امروز بعد از 7 روز مامان از سفر برگشت و می‌تونم روی کمکش حساب باز کنم. می‌خوام نقش پرستار و همراه خونگی کرونا رو با مامانم تقسیم کنم و مطمئنم اون از نقش جدیدش شوکه نمی‌شه. بالاخره اون مامانه و این جور نقش‌ها براش کاری نداره!اینم مثلا الاهه است که قرار بود توی اجرا لاغر شه اما 3 کیلو جاق شد:))قدم هفتم: تماشاچیان درخواست تمدید اجرا رو دارن!متأسفانه اجرا دوباره به درخواست تماشاچیان تمدید شد! یعنی چی؟ مریض ما از روز هشتم دوباره حالش بد شد و ما مجبور شدیم دوباره بریم روی سن! منتها تفاوت این سری با سری‌های قبل این بود که ما نیاز به داروی اساسی کرونا، رمدسیور داشتیم! این یعنی دربه‌در دنبال دارو رفتن و خالی‌شدن جیبمونJ. خدا‌رو‌شکر ما پول داشتیم، ولی من به این نتیجه رسیدم که کسی که پول نداره، منطقاً راهی جز مرگ پیدا نمی‌کنه.ما به لطف عزیزترین آدم‌های زندگی‌مون تا ساعت 11 شب رمدسیور آزاد گرفتیم و دورۀ تزریق شروع شد. این پایان بازی بود؟ معلومه که نه! کل خانواده مثل یک دومینو رمدسیور لازم شدن و سری‌های بعد خودمون بودیم که باید توی صف می‌ایستادیم. این شد که نقش ما خیلی پررنگ و بادوام توی ذهن تماشاگران ثبت شد.قدم هشتم: پیر مغان از تجربیاتش پیشنهاد بهتون می‌دهامروز به تاریخ 26 مرداد، 16 روز از شروع نقش پررنگم می‌گذره. حالا دیگه همه‌چی روی رواله. این روزها بزرگ‌تر شدم و فهمیدم زندگی چقدر می‌‌تونه بدتر از چیزی که فکر می‌کنیم باشه. اما پیشنهادم به شما اینه که اگه این روزها دوستان و اقوامتون نقش پرستار و همراه خونگی کرونا رو بر عهده گرفتن، همراهشون باشین. چطوری؟۱. هی زنگ نزنین که این رو درست کن، اون رو درست کن! اگه راست می‌گین خودتون اون غذایی که فکر می‌کنین خوبه رو درست کنین و کمک‌حالش باشین؛۲. دائم بهش نگین که هوای فلانی رو داشته باش؛ کسی که همراه و پرستاره، چند برابر بیمار داره درد می‌کشه، اونم درد روحی که نکنه چیزی بشه، نکنه خواب بمونم تبش بره بالا، نکنه خودم بگیرم، غذا چی درست کنم و...؛۳. ازش نپرسین کمک می‌‌خوای! معلومه که کمک می‌خواد! ولی شاید روش نمی‌شه بهتون بگه و ترجیح می‌ده تنهایی بار مسئولیت‌ رو به شونه بکشه. اگه کمکی برسونین قطعاً پس زده نمی‌شین و انرژیش به خودتون و خانوادۀ فرد کرونایی برمی‌گرده.۴. از تجربیات بدتون نگین. اینکه شما از روز فلانم تازه اوضاعتون بدتر شده، چیزی جز استرس به همراه بیمار و خانوادش اضافه نمی‌کنه؛۵. اینکه حالا خدا‌رو‌شکر فلان‌جور نشدی، مثل پتک توی سر آدم سوار می‌شه؛ پس لطفاً توی این شرایط سکوت کنین و با انرژی مثبت حرف بزنین.۶. اینکه افراد از کجا مریضی می‌گیرن، چیزیه که حتی شاید خودشون هم ندونن! ضمن اینکه پرسیدنش برای شما تأثیر و نتیجۀ خاصی هم نداره!۷. پول! پول رو یادتون نره! آدم‌ها شاید روشون نشه ازتون پول بخوان! اما قطعاً توی دوره‌های طولانی و درمان‌های رمدسیور به پول احتیاج پیدا می‌کنن؛ پس اگر به فرد نزدیکین، بهش پیشنهاد قرض رو بدین.احتمالاً خودم هم خیلی از این کارهای اشتباه رو انجام دادم؛ ولی این تجربه باعث شد بیشتر هوای پرستاران و همراهان خونگی کرونا رو داشته باشم.امیدوارم بازیگر خوبی بوده باشم:))شما چه تجربه‌ای دارین؟</description>
                <category>الاهه انصاری</category>
                <author>الاهه انصاری</author>
                <pubDate>Wed, 18 Aug 2021 19:45:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان‌های من و خدا قسمت چندم...</title>
                <link>https://virgool.io/@elahehaaa72/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%86%D8%AF%D9%85-ygkduwkbp4y4</link>
                <description>یک شب که درگیر این بودم که چی می‌شه با خوابیدن کافی، باز هم خسته‌ام، دوربین مدار بسته توی مغزم کار گذاشتم و بعدش خوابیدم. الکی که نبود، بحث ۲۸ سال سن و خستگی بود! کاشف به عمل اومد که شب‌ها این مغز ما بیشتر از روز کار می‌کنه.یک شب خدا میاد به خوابمون یک شب دار و دسته‌ش! تازه فهمیدم قضیه چیه!مثلا همین دیشب همگی اومدن به خوابن!مرد گنده با اون ریش و پشم خجالت نمی‌کشه حوصله‌ش که سر می‌ره دست اصحابش رو می‌گیره می‌گه بریم سری به خواب مردم بزنیم! (خدا برای من همون زئوس توی کارتون هرکوله، لطفا به تصوراتم کاری نداشته باشید:)) )بهترین تصویری که از خدای ذهنم پیدا کردم:)) هیچی دیگه سرمون رو که روی بالشت گذاشتیم یک پتک از اون‌هایی که توی دادگاه‌ها می‌زنن خورد روی میز محاکمه و خدا گفت سکوت جلسه رسمیه!گفتم: یا رب چی چی رسمیه من صبح باید پاشم هزار تا کار و بدبختی دارم.گفت: صدات در نیاد؛ حالا که دوربین و بپا برای ما گذاشتی خودت هم باید تاوانش رو پس بدی!گفتم: خب حالا چی شده یاد فقیر فقرا کردی؟!گفت: شاکی خصوصی داری وگرنه به هیچ‌کجام نیستی که این همه راه رو بکوبم بیام پیشت...خیالم راحت شد که همون خدای خودمه و کسی با نقاب و چهره جاش نیست!گفتم: کی هست حالا این شاکی؟گفت: یکی نیست؛ جمعیته! سوت زد و گفت صداشون کنید هیچی دیگه گوش و چشم و انگشت دست و کمر و پا و ستون فقرات ردیف شدن که ما جایگزین می‌خوایم و می‌خوایم کمی استراحت کنیم!گفتم: چه غلطا! چیکارتون کردم مگه؟ اگه اون روزی ۸ ساعت به‌جای زیرآب زنی و بدو بدو گزارش دادن می‌نشستید سرجاتون الان انقدر غر الکی نمی‌زدید!خدا اومد: گوشم رو پیچوند و گفت: فکر کردی زندگی چند روزه که داری بدو بدو می‌کنی برسی به تهش؟! اصلا می‌دونی تهش چیه؟!گفتم: از خداتم باشه دارم تلاش می‌کنم براش حالا هرچند بدو بدویی...گفت: حالا ندو؛ آروم قدم بزن؛ لذت ببر؛ چی می‌شه مگه؟گفتم: اگه ۳۰ سالم شد و نرسیدم چی؟گفت: به جهنم...گفتم: تو خودت نبودی می‌گفتی مومن باید تلاش کنه؟با صدای قاسم زارع توی اون فیلم نفوذی که می‌گه: بیچاره اینجا ایرانه! گفت خیلی اسکلی:))گفتم: چقدر بی‌ادب شدی بابا! این چند وقته با کی گشتی؟!گفت: به خودم مربوطه! خلاصه من بگو اون بگو کار به جایی نرسیدیک‌باره آژیر کشیدن که وقتتون تمومهخدا گفت: می‌خواستم با حرف خوش به راه راست هدایتت کنم که نشد؛ عواقبش با خودت...صبح رگ پشت پام گرفت؛ دیدید چقدر درد داره؟ عضلات کمرم هم سفت شد...حس کردم این همون عواقبی که داشت بهم می‌گفت.امروز جواب آزمایشم رو نشون دادم؛ دکتر گفت آهن و خون و ویتامین فلانت کمه! گفتم پس اصلا به این ربط نداره که خدا شب‌ها میاد و هی نصیحتم می‌کنه؟برگه بهم داد و گفت: این شماره روانکاوه؛ فکر کنم نیازت می‌شه!امروز فرزانه بهم گفت: تو که توی اینستا می‌نویسی، ویرگولت رو هم دریاب... من و خدا با هم داستان زیاد داریم. شاید دوست داشته باشید، شما هم بخونیدشون:) </description>
                <category>الاهه انصاری</category>
                <author>الاهه انصاری</author>
                <pubDate>Thu, 17 Jun 2021 14:08:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>6 چراغ هشدار برای اتمام همکاری و استعفا!</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/6-%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D9%87%D8%B4%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%87%D9%85%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D9%81%D8%A7-oo8xbcgrkqut</link>
                <description>همۀ ما با ذوق و شوق خاصی وارد یک شرکت می‌شیم. همه‌اش با خودمون فکر می‌کنیم که دیگه اینجا قراره خونۀ آخرتمون باشه و قرار نیست هیچ‌وقت و تحت هیچ شرایطی ترکش کنیم. اما چی می‌شه که خیلی از ما به سال نرسیده، دوباره سایت‌های کاریابی رو زیر و رو می‌کنیم و دنبال خونۀ جدید می‌گردیم؟ دلایل‌ زیادی برای خروج از یک سازمان یا شرکت وجود داره؛ خیلی از اون‌ها شخصیه، اما یک‌سری چراغ‌های هشدار هستن که با دیدنشون، درواقع شنیدنشون (چون این چراغ‌ها از نوع شنیدنی هستن)، باید هرچه زودتر فرار رو بر قرار ترجیح بدیم!فکر کنید این منم که گفتم دیگه نمیام سر کار:))احتمالاً این چراغ‌ها رو از خیلی‌ها شنیده باشید، اما من می‌خوام از تجربۀ شخصی‎‌ام بگم؛ اینکه چی می‌شه که فکر می‌کنم دیگه باید برم و ذوق و شوق اول کار رو یادم می‌ره! اگه شما هم چنین چیزهایی رو دیدید، یواش یواش نامۀ استعفاتون رو بنویسید:))اگه قدردانی واژۀ ناشناخته‌ای توی شرکتتون محسوب می‌شه!معمولاً در ماه‌های اول انتظار این رو داریم که سوتی بدیم، قلق ماجرا دستمون بیاد و مدیرهامون قربون صدقه‌مون نرن. خب، این طرز فکر برای همۀ ما کاملاً طبیعیه و تلاش می‌کنیم طی ماه‌های آینده بهترین خودمون رو نشون بدیم؛ ناسلامتی از فهرست جویندگان کاری که رزومه فرستادن ما انتخاب شدیم، پس باید نشون بدیم انتخابمون درست و بجا بوده. اما از یک جایی به بعد باید همه‌چیز روی اصول پیش بره.همون زمانه که قلق ماجرا دستمون اومده. مثل اون بازیکنی که روی نیمکت ذخیره کلی تلاش کرده و حالا منتظر اینه تا بهش فرصت بدن و گل بزنه؛ اما خیلی از مواقع حتی گل‌زدنمون هم تأثیری برای بهبود روابط نداره. اون مربی، صاحب باشگاه و مدیری که فکر می‌کنه وظیفه‌ات اینه که گل بزنی و برای این‌ کار پول می‌گیری، همونیه که باید ازش ترسید! اگه دیدید با وجود تلاش‌هاتون نادیده گرفته می‌شید و چیزی به‌عنوان قدردانی توی شرکت وجود نداره، به فکر خونۀ جدید باشید.کار کردن با آدم‌های قدرنشناس عین تکون دادن وزنه‌های سنگین توی مسابقه مردان آهنینه! همون قدر نشدنی!اگه دائماً مورد انتقاد قرار می‌گیریدوقت‌هایی هست که توی دلتون می‌گید «حالا اشکال نداره قدرم رو نمی‌دونن، همین که به کاری که می‌کنم اعتماد دارن و حرفم رو قبول می‌کنن خیلیه! درسته که این طرز فکر غلطه، اما باز هم توی این آشفته‌بازار اینجابودن غنیمته!» اما اون مدیر عزیز دائماً در حال انتقادکردنه و همش می‌خواد ثابت کنه شما چیزی بلد نیستید! از این آدم‌ها باید ترسید. آخرین بار دو هفتۀ پیش بود که مورد انتقاد قرار گرفتم. متنی نوشته بودم که 4 نفر دیده بودنش و تأییدش کرده بودن. با سر بالا متن رو فرستادم و گفتم قراره این رو رپورتاژ بریم! شاید باورتون نشه، اما 45 دقیقه بعدش در حال صحبت‌کردن راجع به متنی بودیم که بیشتر اشکالش، جورنبودن با سلیقۀ مدیر بود. اون زمان که داشت از دونه دونۀ جمله‌هام اشکال می‌گرفت، اشک‌هام رو پاک کردم و با خودم گفتم من دیگه تو این خراب‌شده نمی‌مونم!فکر کنید این هم من هم اون‌هام دستمال کاغذی‌هاییه که باهاش اشکام رو پاک کردم:))می‌دونید، انتقادکردن هم راه و رسم خودش رو داره. من این رو از همکاری با سمیرا توی گروه جوهر فهمیدم. اولش می‌گه خیلی متن خوبی بود دست شما درد نکنه اما...؛ منم می‌دونم که متنم مشکل داره و انتقادش رو می‌پذیرم؛ چون بین بشین و بتمرگ خیلی فاصله است!اگه نیروی کار متخصص توی شرکت وجود ندارهخیلی‌وقت‌ها وارد شرکتی می‌شیم، به هوای اینکه یاد بگیریم. با خودمون دو دوتا چهارتا می‌کنیم و می‌گیم شاید فلان چیز و فلان چیز رو نداره، اما جای رشد داره و من می‌‌تونم به کمک چنین کاری رشد کنم. اما متأسفانه بعضی‌وقت‌ها پیش میاد که پرده‌های جلوی چشممون کنار می‌رن و می‌بینیم هیچ‌کدوم از اون ویژگی‌های مدینۀ فاضله که توی ذهنمون نوشته بودیم، واقعی نیستن. هیچ‌کس متخصص نیست و همه با آزمون و خطا پیش می‌رن! به نظر من تیمی که توش یک آدم متخصص وجود نداشته باشه، فاتحه‌اش خونده است!اگه همکاری توی سازمانتون تعریف نشدهنمی‌تونیم توقع داشته باشیم که همکارهامون مثل دوست‌ها و خانواده‌مون باشن، ولی حداقل همکاری و همراهی چیز زیادی نیست که نشه انتظارش رو داشت. ناسلامتی ما 8 تا 9 ساعت در روز رو با همکارهامون می‌گذرونیم. اگه قرار باشه اون زمان به دعوا و ابرو بالا انداختن بگذره، از جهنم هم بدتر می‌شه. من این رو زود فهمیدم و دورکار شدم، اما ترکش‌های همکاری‌های بد هنوز توی بدنم مونده.اگه الان استعفا ندیم، کی بدیم؟!اگه ایده‌های مارکتینگی شرکت با ذهنیت شما در تضادههمۀ ما خط قرمزهایی برای خودمون تعریف می‌کنیم. خط قرمزهایی که می‌‌تونه توی روابطمون، فعالیت‌هامون و عقایدمون دخیل باشه. اگه ایده‌های مارکتینگی شرکت با خط قرمزهای شما در تضاده، موندنتون فقط و فقط شکنجه‌دادن خودتونه! باور کنید! مدیر من دوست داشت خبرهای زرد کار کنه تا بیشتر دیده بشه، هرچی هم بهش می‌گفتم این کار برای تو جواب نمی‌ده، گوشش بدهکار نبود! شاید حتی الان از خداش باشه که اسمش رو بگم تا معروف شه، اما کور خونده، از این خبرها نیست:))اگه به نسبت کاری که می‌کنید پول دریافت نمی‌کنیدپول چرک کف دست نیست! حالا دیگه نمی‌شه گفت پول کم می‌گیرم، عوضش برام رزومه می‌شه! دروغه! هیچ رزومه‌ای به اینکه مفت کار کنید نمی‌ارزه! باور کن! اونی که می‌گه پول کمی بهت می‌دم اما بهت یاد می‌دم، یک دروغگوی محضه! اگه دیدید کاری که می‌کنید خیلی زیاده و پولش جوابگوی نیازتون نیست، باهاش خداحافظی کنید؛ چون این‌جوری فقط یک آدم افسرده‌ هستی که هیچ فرقی با ربات نداره و دلش نمیاد پول‌هاش رو خرج کنه!من با دیدن این نشونه‌ها چمدون خاطره‌هام رو بستم و توی اوج خداحافظی کردم. قبل از این‌که ایده‌هاشون با دست‌های من به ثمر برسه! شما چی؟ هنوز به موندن و درست شدن فکر می‌کنید؟</description>
                <category>الاهه انصاری</category>
                <author>الاهه انصاری</author>
                <pubDate>Wed, 05 May 2021 23:24:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمین من، کاش برای نسل بعد هم خاطره‌ داشته باشی</title>
                <link>https://virgool.io/@elahehaaa72/%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%B3%D9%84-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D9%87%D9%85-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-edtakfjnjcp4</link>
                <description>بابابزرگ خدابیامرزم از اون آدم‌هایی بود که توی روستا، همه بهش اقتدا می‌کردن، ازون‌هایی که می‌اومدن پیشش تا برای سلامتی بچه‌شون، مالشون یا هرچیز دیگه دعا بنویسه و اعتقاد داشتن با دعا همه‌چیز خوب می‌شه؛ من که یادم نیست. این‌ها رو بابا می‌گه. من فقط یه خونه با دو تا کلون یادمه که رو به مسجد روستا باز می‌شد. صبح‌ها با صدای بلند اذان از خواب پا می‌شدیم. به احترام اون خونه و صاحب اون خونه شیخ بهاالدین کسی روش نمی‌شد، آهنگ با صدای بلند توی حیاط پخش کنه و شب‌نشینی‌هامون به نشستن کنار آتیش و حرف زدن خلاصه می‌شد. توی حیاط خونه کلی درخت انگور بود، 3 تا اتاق، یه انباری و یه بالاخونه که معمولا برای مهمونی‌ها بود. تابستون که می‌شد، به عشق انگورچینی و تست کردن طعم انگورها راهی ولایت می‌شدیم و انقدر می‌خوردیم تا یه مدت از هرچی انگور بیزار باشیم.آقاجونم مرد و علی موند و حوضش!آقاجون که فوت کرد، همه‌چیز عوض شد. انگار دیگه کسی دلش با اون خونه نبود. انگار دیگه قرار نبود شیخ بهاالدینی باشه که در خونه‌ش رو برای همه باز کنه. آقاجون که فوت کرد، کلون در برداشته شد، انباری خراب شد و یه خونه با 3 تا اتاق جدید کنار خونه قدیمی درست شد. اما هنوز دزخت انگورها سرجاشون بودن و ما امید داشتیم که اون خونه قدیمی با همون بافت سرجاش مونده!این‌جا قبلا زندگی جور دیگری جریان داشت!کاش می‌شد هیچی خراب نشه، درخت‌ها بمونن و ما یادگاری بیشتری داشته باشیم!آدمی‌زاد طمع‌کاره، همه‌چیز رو برای خودش می‌خواد و دوست داره بهترین‌ها برای خودش باشه، حتی اگه به قصد خراب کردن خاطرات باشه! خونه قدیمی آقاجونم سر ارث و میراث خراب شد، درخت‌ها خشک شدن و یه دیوار بلند بین دوتا قسمت قدیمی و جدید کشیده شد. دیواری که انقدر بلنده حتی نمی‌تونی ببینی جنازه‌های خشت‌های قدیمی توی زمین در چه حالن و ساختمون جدید قراره چه شکلی باشه. نسل من قراره چه خاطره‌ای از خونه‌ی آبا و اجدادیش داشته باشه؟ هیچی؛ چون دیگه نه درختی هست نه خونه‌ای. حالا باید از اول نهال بکاریم و ببینیم بدون حضور ما و آقا جون سبز می‌مونن؟!زمین قشنگ ما نتونستیم نگه‌دار درختت و خاطراتت توی خونه آبا اجدادیمون باشیم. کاش آدم‌های مهربونی باشن که بتونن خاطره‎‌های قشنگی برای نسل بعد به یادگار بذارندر پویش پیک زمین شرکت کردم تا من هم بتونم سهمی توی این کاشت درخت داشته باشم. امیدوارم که توی این روزهای باقیمونده، تعداد درخت‌ها بیشتر بشه</description>
                <category>الاهه انصاری</category>
                <author>الاهه انصاری</author>
                <pubDate>Tue, 23 Mar 2021 23:20:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پله پله تا نوشتن یک رپورتاژ آگهی به درد بخور</title>
                <link>https://virgool.io/JoharCMG/%D9%BE%D9%84%D9%87-%D9%BE%D9%84%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%BE%D9%88%D8%B1%D8%AA%D8%A7%DA%98-%D8%A2%DA%AF%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%B1-sfvodvc2he9e</link>
                <description>اوایل امسال بود که عهد کردم تا آخر سال به عنوان یک محتوانویس جایگاه خودم رو تثبیت کنم. اما چی از تولید محتوا بلد بودم؟ تقریبا هیچی به جز چند تا نکته و تریک برای بلاگ‌پست نویسی. علوی اولین جایی بود که بهم گفتن بیا باهم شروع می‌کنیم به ساختن. قرار به این شد که 1 سال با هم کار کنیم و ببینیم چی پیش میاد. اما نه به عنوان یک کارشناس تولید محتوا، به عنوان کسی که دستی بر دیجیتال مارکتینگ داره، بلده ایونت ست کنه، مقاله و خبر بارگذاری کنه و در نهایت رپورتاژ آگهی بنویسه! برای دیجیتال مارکتینگ، به وبینارهای ایسمینار پناه بردم و تونستم با گوگل آنالیتیکس و سرچ کنسول، دستی به سر و صورت محتواها بزنم. اما رپورتاژ نویسی، چیزی نبود که توی وبینارها پیداش کنم! پس با آزمون و خطا شروع کردم به نوشتن و خدا خدا کردم که همه‌چیز خوب پیش بره!رپورتاژآگهی چرا و چطور؟!چطور با رپورتاژ نویسی آشنا شدم؟!مدیرم گفت زنگ بزن به فلانی و ازش بخواه برای شروع راهنمایی‌ت کنه. اون فلانی کی بود؟ مدیر یکی از کسب‌وکارهای منتشر کننده رپورتاژ آگهی که زمان کافی برای توضیح دادن به من نداشت و از یه زمانی به بعد داشتم می‌رفتم توی مخش. به من شماره شرکت رو داد و گفت با بچه‌ها هماهنگ باش. خب خیالم از بابت رسانه و مبلغش راحت شد اما نوشتن متن رپورتاژ چیزی نبود که به سادگی رقم بخوره. خلاصه زمین و آسمون همه دست به دست هم دادن تا من بتونم اولین رپورتاژ آگهی‌م رو منتشر کنم. با خودم گفتم اگه کسی بود که از اول قدم به قدم بهم یاد می‌داد چه‌کار کنم موهای کمتری سر این پروژه سفید می‌کردم. پس تصمیم گرفتم من اونی باشم که شاید به افراد در نوشتن و منتشر کردن رپورتاژ آگهی کمک کنه. اگه شما هم جایی بین زمین و آسمون گیر کردید و نمی‌دونید از کجا شروع کنید، با من همراه باشیدچرا باید رپورتاژ آگهی منتشر کنیم؟اولین سوال و اصل ماجرا اینه. اصلا چرا باید رپورتاژ آگهی منتشر کنیم؟ چرا باید به رسانه‌ای پول بدیم تا متن ما رو منتشر کنن؟ این‌کار چه تاثیری روی روند ماجرا داره؟ من جواب همه این سوال‌ها رو طی این 10 ماه کار کردن پیدا کردم. رپورتاژ نویسی کمک می‌کنه تا:1- بک لینک بگیریم. گرفتن بک‌لینک از وبسایت‌های مطرح باعث می‌شه، وبسایت ما بیشتر از طرف گوگل مورد توجه قرار بگیره. خب چی بهتر از این‌که توی چشم گوگل باشیم و یواش یواش ما رو به رسمیت بشناسه؟ هر رسانه با توجه به استراتژی‌ش به ما 3 تا 4 بک لینک می‌ده. شما می‌تونید از این بک‌لینک‌ها برای صفحات لندینگ پیجتون استفاده کنید. در واقع با کمک بک لینک‌ها سئو سایتمون بهبود پیدا می‌کنه. با گذاشتن کلیدواژه‌های مناسب توی متن رپورتاژ آگهی، موتورهای جستجوگر مثل گوگل ما رو بیشتر دوست خواهند داشت.2- بیشتر ما رو بشناسن. رپورتاژ نویسی بر پایه روابط عمومی به ما کمک می‌کنه تا مخاطبانمون بشناسنمون. فکر کنید صفحه اول یک خبرگزاری رسمی اسمی از ما باشه. هیجان‌انگیز نیست؟ الحق که هست.رپورتاژآگهی کمک می‌کنه در صدر اخبار باشیمکجا رپورتاژ آگهی منتشر کنیم؟با توجه به هدفی که داریم، رسانه مد نظرمون هم متفاوت خواهد بود. فکر کنید که شما یک وبسایت آموزشی دارید. در این صورت خبرگزاری ورزشی نمی‌تونه گزینه مناسبی برای شما باشه. پس اول به این فکر کنید که مخاطب‌های هدفتون چه خبرگزاری‌ای رو دنبال می‌کنند و بعد برای رپورتاژ نویسی اقدام کنید. بعد که فهمیدید از بین کدوم وبسایت‌ها می‌‌تونید انتخاب کنید نوبت کیفیت رسانه‌هاست. کیفیت یعنی چی؟شاید با اولین نگاه دلتون بخواد که رسانه ارزون‌تر رو انتخاب کنید. اما یادتون باشه هر ارزونی بی‌حکمت نیست. سایت‌هایی که از نظر موتورهای جستجوگر در رده بالایی قرار ندارند، نمی‌تونن انتخاب خوبی برای شما باشن. ناسلامتی قراره ازشون بک لینک بگیریم و سئوی سایتمون رو بهبود بدیم. توی انتخاب رسانه به دامنه یا اتوریتی سایت، امتیاز اسپم و الکسا دقت کنید. دامنه هرچه بالاتر باشه بهتره و اسپم و الکسا هرچی پایین‌تر، بهتر.هر رسانه تعداد کلمات محدود و منحصر به فرد خودش رو داره. پس اول مشخص کنید که قراره توی چه رسانه‌ای رپورتاژ آگهی بدید، بعد برای برای رپورتاژ نویسی اقدام کنید. تریبون، لیست همه این خبرگزاری‌ها رو داره. کلی تخفیف برای شما می‌گیره و کلی پکیج براتون می‌بنده. من که همیشه برای انتشار رپورتاژ از تریبون کمک می‌گیرم.لیست 9 وبسایت برتر برای رپورتاژ نویسی و انتشار رپورتاژ آگهی روی سایت جوهر هست. پس یه سری هم به اونجا بزنید.چطور رپورتاژ آگهی بنویسیم؟برای نوشتن متن رپورتاژ نیازه که خلاق باشیم. یه متن بدون مقدمه درست و حسابی باعث می‌شه کاربرتون با دیدن چند خط اول دنبال دکمه خروج بگرده. شما که دوست ندارید مهمونتون، نیومده و پذیرایی‌نشده از خونه‌تون بره؟ پس مقدمه تر و تمیزی بنویسید. یه مقدمه خلاقانه که حس نیاز رو به کاربر منتقل کنه و باعث شه تا انتها همراهتون باشه. توی مقدمه یک عبارت برای بک‌لینگ بذارید کنار.بعد از نوشتن مقدمه نوبت نوشتن متنتونه. توی عنوان‌های اصولی متنتون رو پخش کنید و سعی کنید اون وسط‌ها یکمی از خودتون تعریف کنید. یادتون باشه،فقط کمی! تعریف زیاد توی ذوق می‌زنه!دکمه کال تو اکشن یادتون نره!شما متن رو نوشتید برای اینکه اقدامی از سمت کاربر بگیرید. پس در انتهای متن باید دعوت به اقدام کنید. چطوری؟ به راحتی، شاید اولش نوشتن متن رپورتاژ آگهی براتون سخت باشه اما یواش یواش یاد می‌گیرید.غیر ممکن غیر ممکنه...عکس یادتون نره!عکس‌ها تاثیر زیادی روی کل روند ماجرا داره. پس یادتون باشه عکس خوب پیدا کنید.کجا خبر رپورتاژ آگهی‌تون رو منتشر و توزیع کنید؟بعد از اینکه رپورتاژ آگهی‌تون رو منتشر کردید، می‌تونید از کانال‌های پوش‌کننده و توزیع‌کننده کمک بگیرید که بیشتر به چشم بیاید. شبکه‌های اجتماعی بهترین کانال برای اینکارند. اگه رپورتاژتون رو از رسانه‌هایی انتخاب کنید که تگ رپورتاژ ندارند، توی این مرحله یه قدم جلوترید. البته که این پیشنهاده منه و شاید شما دوست نداشته باشید هزینه بیشتر برای این موضوع بپردازید. ولی من می‌گم رپورتاژهایی که صفحه اصلی منتشر می‌شن و تگ ندارن بیشتر به چشم میان!می‌تونیم رپورتاژهامون رو تحلیل کنیم؟بعد از تولید و توزیع محتوا نوبت تحلیل محتوای متنیه. تحلیل کردن محتوا برای سایت خودتون به کمک گوگل آنالیتیکس و سرچ کنسول راحته اما رپورتاژ آگهی روی سایت‌های دیگه چی؟اونم راه داره. می‌تونید از گوگل آنالیتیکس، ورودی‌هاتون از اون رسانه مدنظرتون رو اندازه بگیرید. اینجوری می‌فهمید آیا بک‌لینک‌های دلخواهتون با زمان مناسب رو گرفتید یا نه.البته که نباید توقع ورودی‌های سنگین داشته باشید و این ورودی‌ها کم کم و یواش یواش به دست میان.یه سری نکته هست که به مرور و یواش یواش یادتون میاد. اما اگه توی رپورتاژ نویسی جایی کمکی از دستم برمیومد خوشحال میشم بتونم کمک کنم.امیدوارم این راهنمای اولیه از رپورتاژ آگهی به درد شما هم بخوره</description>
                <category>الاهه انصاری</category>
                <author>الاهه انصاری</author>
                <pubDate>Thu, 11 Mar 2021 21:21:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>