<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های elahe hamzavi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@elahehamzavi0</link>
        <description>پـناه میبـرم به رویـا از شـر تمـام حقـایـق تـلـخ...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 03:51:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1230462/avatar/jGyyAn.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>elahe hamzavi</title>
            <link>https://virgool.io/@elahehamzavi0</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فرشته‌ی حیات🌱</title>
                <link>https://virgool.io/@elahehamzavi0/%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-z65iurikypdn</link>
                <description>اسمش شده بود &quot;فرشته‌ی حیات&quot; آخه هروقت میومد عطر و بوی زندگی با خودش می‌آورد.میومد بوسه میزد رو چشمام، انگار رنگ می‌بخشید به دنیامموهامو نوازش می‌کرد و با سر انگشت‌هاش، آرامش رو تزریق می‌کرد بودنش هم که شده بود آب و اکسیژن. نمیشد بدون اون زندگی کرد! خلاصه اسمش رو گذاشتم فرشته حیات. گفتم تو که میایی حال‌ما رو خوب میکنی، بهمون زندگی هدیه میکنی، تو که لبخند میاری رو لبامون؛ بیا بشو تاج سر ما! گفت پس به خانوادم چی بگم؟!گفتم عیب نداره! خودم غلام حلقه به گوشِت میشم میام راضی‌شون میکنم. فقط تو دلت با ما باشه!خندید. قلبمو لرزوند! با خجالت گفت هست.انگار دنیا مال من شده بود. دیگه هیشکی نبود؛ فقط من بودم و اون!گفتم فرشته‌ی زندگیم میشی؟ میای زندگی‌مو رنگی کنی؟ میای بشی ذوق خونه اومدنم؟خجول شد. ولی من حرف چشاشو خوندم! چشماش به قول موج‌سوارا داد میزد که من سوار موجش شدم و اون موج که چشماش بود هم، منو گرفته! از سال بعدش شد فرشته‌ی خونه‌ام. شد روشنایی زندگیم. دلیل حال خوبم. صداش میکردم نور :) آخه دیدی وقتی خورشید میاد، نورش رو پهن میکنه وسط زندگی‌مون، همه‌مون بلند میشیم کارامون‌رو میکنیم؟ انگار تازه اونموقع زندگی شروع شده! اون شده بود نور و خورشیدم. نبین هی میخندم. آخه بهش قول دادم خوب باشم. ولی خودمونیم، از وقتی نور زندگیم رفت؛ دنیام سیاه شد! خورشید تو آسمون نبود دیگه.میگم نبود؛ نه اینکه آسمون آبی باشه ها. حتی شب‌هایی که ماه قایم میشد هم از زندگی من روشن تر بودن. حالا هرشب میشینم فکرمیکنم. به اینکه اگه الان بود، چیکار میکردیم؟اگه نرفته بود، الان دونه مروارید‌هامون با جیغ و دادشون خونمون رو میدون جنگ میکردن یا نه؟ هرشب میشینم عکسامونو نگاه میکنم، هی قربون صدقش میرم.میگم قربون چشمای قشنگتقربون اون خنده هاتقربون مهربونیت قربون موهای فِرِتقربون نبودنت.. آخ، قربون نبودنت :)-الهه حمزوی</description>
                <category>elahe hamzavi</category>
                <author>elahe hamzavi</author>
                <pubDate>Fri, 15 Mar 2024 02:09:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پائیزِ جان خدانگهدارت!</title>
                <link>https://virgool.io/@elahehamzavi0/%D9%BE%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D8%B2%D9%90-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AA-qdcbjyjnopfq</link>
                <description>پائیز قشنگم؛ برای آمدنت برنامه‌ها ریختم و ماه‌ها به انتظارت نشستم، اما دیر آمدی...مهر گذشت و آذر آمد و تو هنوز نیامده بودی و سرانجام در اواسط آذر تصمیم به آشتی گرفتی.و اکنون، سرآغاز چله است؛ و پایان تو..غم دلم بسیار است که تو بقچه را جمع کرده و رفته ای. نمیدانم چرا قدر بودنت را ندانستم و از وجودت استفاده نکردم. اما بیا و بی رودروایستی صحبت کنیم. امسال تو هم کمی ناراحت محبت کردی؛ خش‌خش برگ‌هایت را با ناخوشی در دامن‌مان ریختی و زیبایی باران‌هایت را از ما دریغ کردی! لحظات‌مان را چنان که باید خشنود نساختی. آنچنان که همیشه هستی و باید؛ نبودی!راستش، کمی دلخور شدم! انگاری امسال پائیز نبودی.حالا که رفته ای، یاد مارا زنده نگه دار.بیا دم گوشت بگویم، با اینکه تنها یک ساعت از نبودنت میگذرد، ولی دلم برایت تنگ شد:) پائیز جانم؛ وقت آن شده که سفره‌ی دلتنگی و عاشقی را جمع کنیم و سفره‌ی سرما و لبوهای داغ را پهن کنیم. بین خودمان بماند، به ننه سرما نگو؛ تو، سوای همه ی فصل‌ها، خیلی عزیز تر از جانی برایم :)اکنون که بار سفر طولانی بسته‌ای، قول بده از &#x27;مهر&#x27; و محبتت ذره ای کم نشود و &#x27;آذر&#x27; عشق را هرروز فروزان تر و محبت &#x27;دی&#x27; را بر ما بگشایی. مراقب فرزندان زیبا و لطیف‌ات باش.تو تا ابد تکه‌ای از جان مرا در دست خود نگاه داشته ای. به امید دیدار دوباره ؛)♡-الهه حمزویپ.ن: یلدا کلمه‌ی عربی از ریشه مولد و تولد است و برای اینکه نزدیک تولد حضرت مسیح است به کار میرود. کلمه ی چله به معنای آغاز چله‌ی بزرگ و چله‌ی کوچک زمستان است و ریشه پارسی دارد. </description>
                <category>elahe hamzavi</category>
                <author>elahe hamzavi</author>
                <pubDate>Fri, 22 Dec 2023 01:29:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بن‌بست آوا</title>
                <link>https://virgool.io/@elahehamzavi0/%D8%A8%D9%86-%D8%A8%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%88%D8%A7-xuqcsft0rmsp</link>
                <description>خانه‌عزیز در کوچه‌ی بن‌بست پشت بازار وکیل بود.کوچه‌ای که شاخ و برگ درخت‌های ارغوان و افرا، آن را دلپذیر میکرد.انتهای کوچه، درِ سمت راست، در کوچک سفید، خانه‌ی آنها بود.عزیز می‌گفت تهرانی‌اند و آمده‌اند برای دانشگاه خواهرش.ولی من می‌گویم تهرانی نبود؛ او دستچین زیبائی شیراز بود.او  به عطر گل نرگس، خوش‌طعمی شیرازی پلو، و بهارِ باغ عفیف آباد، زیبا بود!باد که می‌آمد موهایش شروع به رقص و آواز می‌کردند؛ و دیگر دل از رقص نمی‌کندند؛ که همانگونه پیچ و تاب کمر را حفظ می‌کردند.عزیز او را آوا صدا میکرد؛ و من عاشق بازی اسم فامیل  با الف و نوشتن اسم آوا شده بودم!از آن زمان که آنها آمدند، من ۱۳ ساله‌ی تخس، عاشق ماندن در خانه‌ی عزیزِ سختگیر شده بودم.اوایل آن اتفاق، مادرم هرروز بین درهای بسته و دور از گوش‌های من، به عزیز می‌گفت نگذار اینجا بماند.اما آن بنده‌ی‌خدا که با گمان اینکه من دل به مهر نداشته‌ی او بسته‌ام، و می‌خواهم دیگر تنها نماند؛ دل، به دل‌زدن‌های مادر نمی‌داد.از آن روزی که آنها آمدند؛ تمام زندگی‌من صرف بازی در کوچه‌ی طاق پشتی بازار وکیل، دم در خانه‌ی سفید، که عطر نرگس پشت درهایش مرا دیوانه میکرد؛شد.من، مجنون آوای چشم سیاه و لبخند به لب شده بودم!آوایی که روزهای اول، با غریبگی سلام میداد، و پس از مدتی من محمد شدم و او آوا!او آوای انعکاس دل شیدای من شده بود؛ آوای عشق!۱۵ سالم که شد، فکر اینکه به مادر بگویم که پسر دیوانه‌ی او، دوسالی‌ست که آرامِ و مطیع عشق او شده، از خانه آواره‌ام کرده بود. پس از یک‌ماه از این در فکرکردن و از آن در عاشق ماندن، تصمیم به صحبت گرفتم.اما مادر با تکیه بر سن کم من و اصطلاح معروف دهانت بوی شیر می‌دهد، پس غلط کرده ای؛ مرا به کوچه سپرد.به خانه‌ی عزیز که رسیدم، نامه‌‌ای که قلب قرمز روی صفحه‌ی سفید آن برق می‌زد، چشمانم را سوی خود کشید. عزیز گفت: آوا دم رفتن اینو آورد گفت بدم به تو. گمون کنم جای داداشی که نداشت تورو دوست داشت؛ آخه تا لحظه بار زدن اسباب وسایلشون، گریه یه چشمش و خون یه چشمش بود.سیب‌هایی که از وانتِ دستفروش سر خیابان خریده بودم، از کنار پاهایم چرخیدند و چرخیدند و به پای عزیز رسیدند.با تعجب نگاهم کرد و گفت: عوا چیشد مادر؟مبهوت و به امید پاسخ منفی عزیز پرسیدم:رفت؟عزیز دست بر زانو برخواست و سیب خاکی روی زمین را برداشت و بی‌خیال از دل نوه‌ی مجنون‌اش گفت: آره دیگه. دانشگاه آرزو تموم شد، تصمیم گرفتن برگردن خونشون.و لخ لخ دمپایی‌هایش را ضمیمه‌ی فکرهای بی سرو ته و آواره‌ی نوه‌اش کرد.یادم است که روی تخت گوشه‌ی حیاط نشستم و با دست بر دهان، اشک‌هایم را آب پشت مسافر کردم.از آن زمان، ۲۵ سال می‌گذرد و من، همچنان قدم در کوچه‌ی بن‌بست طاق پشت بازار وکیل نمی‌گذارم و همچنان هربار که خواهرم دخترش را به نام او صدا می‌زند، نگاهم بی‌مقصد می‌ماند و فکرم در بین شاخ و برگ‌های درخت‌های ارغوان و افرا می‌نشیند؛ و آوای عشق سر ‌میدهد..-الهه حمزویپس از ماه‌ها...</description>
                <category>elahe hamzavi</category>
                <author>elahe hamzavi</author>
                <pubDate>Thu, 19 Oct 2023 00:56:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ تاریکی..</title>
                <link>https://virgool.io/@elahehamzavi0/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-lciwoxzesoa2</link>
                <description>بعد از مدت‌ها متفاوت تر از همیشه...ترسیده بودم..همه جا خالی از انسان و حیوان و هر موجود زنده‌ای که فکرش را بکنید تاریکی سایه‌ی مرگ را بر اتاق ندیده انداخته بود میدویدم اینور، میدویدم آنور، میخواستم از روبرو فرار کنم، از چپ، راست، عقب، جلو؛ هیچ جا راهی برای فرار از خفقان مرگ نبود!خواستم جیغ بزنم، فریاد برآرم: کمککککک.. یکی منو نجات بده ولی هرچه دهان باز کردم، هرچه جیغ زدم که یاری برسانید صدایم را نشنیدم...از گریه های بی پایان به سکسکه افتاده بودمبه میز کنارم چنگ انداختم لزجی مایعی دستانم را در خود حل کرد،دستم را بو کردم و بوی خون تمام خورده نخورده های چندوقت اخیر را به بالا هل داد و تمام زمین را کثیف کردمترسیده بودم!انگار بی‌یاورترین انسان این سرزمین من شده بودم!به آرامی قدمی به جلو برداشتم.قدم اول،قدم دوم،قدم سوم،و قدم چهارم به زمین نرسیده، نرمی شکمش را احساس کردم که آنگاه جیغ بلند گربه ی به ظاهر وحشی بلند شد وحشت‌زده دو قدم عقب رفتم و کورمال کورمال اطراف را نگاه انداختمهیچ چیز در آن سیاهی محض دیده نمیشد!ناگهان صدای ریزی آمد و تمام سالن را نور روشنی فرا گرفت.دستم را بالا بردم و چشمم را کمی گرفتم تا به نور و روشنایی عادت کنم؛با دیدن مرد قدبلندی با کتی شبیه به کت کارآگاه گجت ولی طوسی‌تیره‌تر، شلوار مشکی و بوت های محکم و مشکی که ظاهرش گران بودنش را نمایان بود؛ موهای قهوه‌ای بلندش را اطرافش رها کرده بود و چشم به من دوخته بودانگار تمام موانع با روشنی نور از بین رفته بوددویدم سمت او و خود را به آغوشش سپردم و محکم به شانه و کمرش چنگ انداختم تا مبادا مرا از خود رها کند و دوباره به تاریکی کمی قبل بازگردماوهم دست روی شانه هایم انداخت و مرا به خود فشرد اعتماد از سراسر آغوشش سمتم سرازیر میشداز آشفتگی ذهن و روانم کمی زمین ریخته شد ولی تپش قلب همچنان گلویم را چسبیده بود؛بغض در بین رگ های گلو دنبال‌بازی میکردبا فشار ناگهانی دستان او بر شانه‌هایم ناگهان صدای گریه‌هایم گوش ابرهای آسمان را کر کرد بوسه ای ملایم به نشانه‌ی آرامش روی موهایم نشاند؛خواستم سرم را عقب ببرم که چهره‌ی ناآشنایش را ببینم؛کمی از آغوشش خود را عقب کشیدم و سرم را بالا بردم،ناگهان باز همه جا تاریک شد...چپ و راستم را نگاه کردم که نور مهتابِ نیمه‌شب از پنجره‌‌ی سمت راست،پناهگاه مرا روشن کرده بود!نفس عمیقی کشیدم و با فکر به کابوس های مداوم، که تکرار هرشب، به مانند امشب، مرا گریخته از دنیا کرده بود؛ دوباره دراز کشیدم...-الهه حمزوی</description>
                <category>elahe hamzavi</category>
                <author>elahe hamzavi</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jun 2023 03:53:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جآن من :)♡</title>
                <link>https://virgool.io/Phenomenons/%D8%AC%D8%A2%D9%86-%D9%85%D9%86-qatfmeqoo7ep</link>
                <description>جان من؛سلام!خواستم بنویسم تا شاید کمی از دلتنگی شعله‌ور کم شود ولی دلتنگی ای که به محض از پیشت رفتن جان میگیرد؛ محال است آرام شود..اول نامه ام را آغاز کنم با لفظ حقیقی و زیبای زندگی‌مان:&#x27;دوستت دارم قلبم&#x27;به وسعت عمق لبخندهای ذوق زده ی کنارت؛به روزهای خوبِ زمان دیدنت؛به بی قراری به قرار رسیدن؛به وسعت زیبایی بودنت دوستت دارم جانم!آنقدر که باید به نام ابراهیم، عزیز ترینِ زندگی ام را قربانی بودنت کنم یا شاید آنقدر که آرامش خیالم که وابسته ی توست را آرام آرام کنم :)ولی میدانی؟!بودنت، آنقدر زیبا آفرید زندگی‌ام را که محال ممکن است مانند قبل شود عزیز شده ای! آنقدر که نمی‌توانی حدسش را هم بزنی!اورَییمین سَسی (صدای قلبم)تا کنون زندگی ام آنقدر که تو هستی زیبا و دلپذیر نشده!وجودت، به مانند وجود قدرتمند ماه در پرده ی سیاه آسمان شب، می‌درخشد کاش میشد تو را در وجود خود حل کنم تا شاید بتوانم عمق این دوست داشتن را نشانت دهم :)حقیقت‌ش؛ نمیدانم از کی آغاز شداما لحظه ای فهمیدم که برای ساده ترین سرآزار هایت هم جانم بالا می‌آید؛برای لبخند هایت جانم به در می‌رود؛برای تلفظ نام‌ت دلم به ذوق می‌افتد؛برای عطر بوسه های روی گونه‌ات قلبم به مسابقه می‌ایستد؛و برای نواختن موهایم توسط سحر انگشتانت جان می‌پیچد بین شیار های زندگی؛نمیدانم از کی ولی ناگهان شدی تمام جان و روح و قلب این بی‌جان=)-الهه حمزوی</description>
                <category>elahe hamzavi</category>
                <author>elahe hamzavi</author>
                <pubDate>Tue, 20 Dec 2022 02:49:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغوش...</title>
                <link>https://virgool.io/@elahehamzavi0/%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-c54km7eijdoo</link>
                <description>دوای درد بی درمان من =)نامش را گذاشته بودند آغوش!اما در واقع نشان همبستگی دو قلب سودازده بودگاهی هم به اشتباه بغل صدایش میکردند راستش، بغل آن بود که مقداری یا چیزی در بین دو دست قرار بگیرد اما آغوش یعنی باز کردن دو دست برای تکه ای از قلب که در جان دیگری بتپد کودک که بودیم، هرگاه ضربه ای بدنمان را زخم میکرد مادر آغوشش را باز میکرد تا با انرژی ساطع از قلبش جسم و روح را دوا کند؛بزرگتر که شدیم هرگاه که دل از گذر رود روزگار گرفت به آغوش پناه آوردیم..مادر میگفت: آغوش دوای درد بی درمان استراست هم میگفت مثلا آغوش مادر دوا میکرد..اما بیا یک راز را برایت آشکار کنم؛ اگرچه آغوش مادر دوا بود و درد بی درمان و این صحبت ها،ولی آغوش تو در میان هجوم ضربات تند قلبی که دیگر به نام تو بود، مانند معجزه ی وسط بهشت بود از آن معجزه ها که نمیدانی برای شکرگذاری اش باید چه بگویی، از آنهایی که حتی کلمه ی شکر هم برایش کافی نیست..یا بگذار مانند کودکی برایت بگویم &#x27;آغوشت مزه ی بهشتی آبنبات های قرمز رنگ را میدهد&#x27;آغوشی که میان جمعیت باز میشود و مرا در پناهگاه امن خود زندانی میکند. و چه بسیار خوشبخت است این زندانیِ پناهگاه راز دوم را فاش کنم!؟ اگر روزی دیدی که آنقدر دل از تو آشفته شده که نگاه قیچی میکند، دست هایت را بگشا و ماوایی برایم باز کن که  سر به قلبت گذاشتن مانند جان تازه مرا زنده میکنددل آرام این دل! برایت توصیف کردم که نکند روزی بر باد فراموشی بسپاری که این دل، در پس بند عمیق دست هایتان در زمان آغوش بستن، روح تازه میکند و جان میگیرد با آرزوی آغوش دوباره..♡&#x27;-الهه حمزوی</description>
                <category>elahe hamzavi</category>
                <author>elahe hamzavi</author>
                <pubDate>Fri, 28 Oct 2022 02:14:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوتیـف</title>
                <link>https://virgool.io/@elahehamzavi0/%D9%86%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%80%D9%81-gimfnhbej1mk</link>
                <description>+چه خبر از اوضاع این روزا!؟-یجوری خوب نمیگذره دکی.. همش یچیزی باعث میشه لذت نبرم+چرا..؟ -نمیدونم.. انگار بچه شدم و دلم میخواد فقط بغل یکی بمونم و اون تا ابد حواسش بهم باشه :)+ حواسش بهت باشه که مبادا خودت به خودت آسیب بزنی؟!-اوهوم+چرا؟با گیجی نگاهش کردم: چی چرا؟!+قرار بود بری تو اجتماع که بهتر شی. گفتی میرم باشگاه. گفتم بوکس نه گفتی فقط بکس. گفتی حواسم هست. چرا دستت کبوده؟! چرا نفسات منقطع شدن؟ چرا سردردات بیشتر شدن؟ چرا آروم تر شدی؟نفس عمیقی کشیدم و پرسیدم: به نظرت من چند سالمه دکی؟بعد از کمی مکث که اجازه ی پاسخگویی به او ندادم گفتم: انگار از بچه ی ۵ ساله هم بچه ترم! تعداد ضربه های روی کیسه بیشتر میشن تا حرصم خالی شه ولی دستم کبود میشه. بیشتر میدوم که بتونم بهتر کار کنم ولی نفس کم میارم. حالم از مریضی بهم میخوره ولی باید جلوی کولر بخوابم، باید تو ماشین شیشه رو بدم پایین تا باد بخوره بهم ولی سینوزیت اود میکنه. یه حسی همش نمیزاره غذا بخورم و خودمو گشنه نگه میدارم. ساعت ها خیره میشم تو قیافه آدم ها و دنبال نشونه میگردم. به خودم فشار میارم که خوب شم ولی سردردا بیشتر میشن. چرا هیچی خوب پیش نمیره؟ چرا دلم میخواد حواسم به خودم نباشه؟ دلم میخواد بچه شم تا یکی همش چشمش بهم باشه که مبادا آسیب نبینم. من فقط دلم زندگی میخواد دکی:) دلم یه امید میخواد که بتونم باهاش ادامه بدم ولی...ادامه ندادم! تا اینجا هم کلی از حالم گفته بودم؛ کاری که اصلا خوب نمیدانستم.عینکش را در آورد و دستی بر چشمانش کشید و پاسخ داد: تو داری دنبال زندگی میگردی. درحالی که داری زندگیتو واسش هدر میدی. چرا خودت رو اذیت میکنی؟ چرا نمیزاری بقیه کمکت کنن؟!لبخند آرامی زدم و به میز روبرو خیره شدم. دستهایم را بین زانو هایم قفل کردم و گفتم: چون نمیخوان به من کمک کنن! میخوان به عذاب وجدان خودشون کمک کنن!+خب باشه بازم بزار کمکت کنن! هیچکدوم از ما نمیتونیم بدون دیگری زندگی کنیم. بزار تو زندگیت باشن چون اگه نباشن لنگ میمونی.مانند روز های اخیر صدایم از بغض لرزید: ولی من فقط به خودم نیاز دارم تا خوب شم! فقط نیاز دارم خودمو پیدا کنم. اما خودم نیست. هرچقدر میگردم نیست. خسته شدم دیگه...سکوت کرد که ادامه دهم و منم پذیرفتم._ میدونی، نیاز دارم برم کار کنم. انقدر خسته و دیروقت برگردم خونه که حتی فرصت فکرکردن هم نداشته باشم. فقط بیام بخوابم. ولی دیگه حتی دلم خواب هم نمیخواد :)نفسش را به آرامی بیرون راند: مگه نگفتی میخوای فرار کنی!؟ میبرمت یه جا که فقط خودم بتونم باهان صحبت کنم. خوبه؟نگاهم را به چشمانش دوختم و با لحن نه چندان دوستانه گفتم: مهربون شدی دکی تقلبی...!مانند همیشه چشم بر آزار و اذیت های زبانم بست. لبخند اطمینان بخشی به قلبم هدیه داد: یه مدت اینجوری امتحان کنیم. بعدش دوباره حرف میزنیم. نظرت چیه!؟با بی قیدی شانه هایم را بالا انداختم و گفتم: این همه مدت حیف شد. اینم روش!-نوتیف-الهه حمزوی</description>
                <category>elahe hamzavi</category>
                <author>elahe hamzavi</author>
                <pubDate>Sat, 16 Jul 2022 23:01:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی بدون قلب چجوریه!؟</title>
                <link>https://virgool.io/@elahehamzavi0/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%82%D9%84%D8%A8-%DA%86%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%87-nn3bfwe2pptj</link>
                <description>وقتی شمع خاموش میشه میندازن بره ولی چجوری قلبمو بندازم بره!؟:)بعد از مدت ها..، سلام!سلام چشم و چراغم:)سلام مرهم دردام سلام روشنی روزام سلام شمع تاریکی م :)از طرف یه نامرد، دلتنگ، دیوونه، بی معرفت، بعد از مدت ها سلام!بدون من، حالت خوبه!؟شک دارم که خوب باشه :)آخه ما بهم قول دادیم مگه نه!؟کلی حرف دارم واست بزنم. به اندازه تک تک این ثانیه هایی که نیومدم دم گوشت زار بزنم:)میدونی؛ این روزا که هیچ، این ثانیه هایی که بدون نزدیکی بهت گذروندم، مثل سوختن پوست و جمع شدنش بود. همونقدر بد و همونقدر درد آور. البته تمام این ثانیه هایی که بدون نفس کشیدن عطر موهات و لمس گرمای وجودت میگذرن درد آور و طاقت فرساان. اما خب چه کنیم که دلمون خوشه به این سنگ حکاکی شده که از شدت داغی آفتاب میسوزونه...این مدت، روانی شدم! سرگردون!گلی میگفت گمت کردم! گمت کردم!؟ نه!تو تا ابد، هرچند با این فاصله به اندازه ی چند متر سنگ و خاک یا به اندازه زمین تا آسمون؛ مهمون قلبمی. ما دلامون پینه بستن به همدیگه! مطمئنم انقدر محکم همدیگرو دارن، که نمیتونم گمت کنم!تو گم نشدی!شاید به قول این بچه های جدید، من خودمو گم کردم!بین تک تک این سنگ مزارا که یک روح یکی دیگه اون زیر دفنِ، بین تک تک قطعه هایی که صدای گریه های یه دلبسته محاله نشنوی! من اینجا گم شدم! آخ که نمیدونی چی دارم میکشم از نداشتنت:) دلم میخواد جیغ بکشم؛ داد بزنم؛ به خودم آسیب بزنم؛ قلبمو از جاش درآرم؛ دلم میخواد بمیرم از شدت غصه!هرسری با پرپر کردن رزای قرمز برای سنگت، جونمو پرپر میکنم میریزم کنارت.گلی میگه &#x27;بگذره کم کم عادت میکنی&#x27;، داره یه سال میشه پس چرا عادت نمیشی!؟:)عادت شدن بلدی اصلا!؟ بلد نیستی به خدا!اگه بلد بودی باید عادت میکردم که مثل همون روز اول عاشقت باشم؛ نه هرروز بیشتر از دیروزحتی وقتی نیستی هم کلی حرف تلنبار میشن نوک زبون تا بالا بیارم واست و تو مثل قبل تیمارم کنی ولی...میدونی روزی هزار بار فکرمیکنم چرا تو!؟ چرا من!؟ چرا ما!؟ و هیچ جوابی پیدا نمیکنم! هی با خودم میگم کاش خدا با یکی دیگه امتحانی که گلی ازش میگه میکرد نه تو!آخه تو قلب و جون منی! چجوری عادت کنم قلبمو دفن کنم، بدون جون زندگی کنم!؟کاش زودتر عادت شی!یا نه؛ کاش زودتر منم مهمون این پایین شم =)-قانون نانوشته ی دلتنگی-الهه حمزوی</description>
                <category>elahe hamzavi</category>
                <author>elahe hamzavi</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jun 2022 03:03:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>`` قلـم عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@elahehamzavi0/%D9%82%D9%84%D9%80%D9%85-%D8%B9%D8%B4%D9%82-v7s5znir2dia</link>
                <description>دستی محکم روی میز کوبیده شد و پشت بندش صدای لیلا کنارم بلند شد: چیشده حالا امروز درسخون شدی!؟دفتری که پر از نوشته شده بود را بستم و سرم را بالا گرفتم تا نگاهش کنم. نگاه بیخیالی به او انداختم و سعی کردم هیجانم را مخفی کنم: هیچی! همینجوری چرت و پرت مینوشتم.زیر لب جوری که نشنود گفتم: البته چرت و پرت نبودن!آهانی گفت و دستم را گرفت و دنبال خودش کشید: بیا بریم حیاط. سلوکی میگفت فردا بچه هارو میفرسته اداره. وای اِلا اصلا دلم نمیخواد برم.همونطور که دنبالش از پله ها کشیده میشدم با گیجی پرسیدم: واسه چی میفرسته!؟جلوی دستگاه الکل پاش وایستاد و برگشت یه نگاه کوتاه انداخت و گفت: اِلا اصلا اینجایی!؟ واسه رتبه های برتر دیگهآهان گفتم. به سمت آینه که اون طرف راهرو بود راه افتادم و مقنعمو کشیدم جلو تا صافش کنم. همون حین گفتم: وای لیلا! اصلا امروز حال ندارم!ضربه ی آرومی به سرم زد و گفت: انقدر امروز درس خوندی کلت پوکیده دیگه -درس نمیخوندم!اونم مقنعه شو مثل من کرد و گفت: پس چیکار میکردی خانم نمره ۲۰ ای!؟شانه ای بالا انداختم و گفتم: گفتم که؛ داشتم همینجوری مینوشتم!رو به من برگشت و گفت: اون وقت چی مینوشتی!؟بعد از صاف کردن مقنعه، خودم را روی صندلی های زیر آینه پرت کردم و نشستم. سرم را به دیوار تکیه دادم و با هیجانی که انگار قرار نبود تموم شه، گفتم: وای لیلا! دیروز کتابم که روی میز بود، صبح باز کردم یه نگاهی بهش بندازم، همون صفحه یه برگه کوچولو نوشته بود.از ذوق و هیجان خندیدم که او با خنده گفت: چشمت روشن! حالا چی نوشته بود توش!؟-you look pretty today!اووو طولانی گفت و بعد از اینکه نشست کنارم؛ گفت: حالا تو دفترت چی مینوشتی!؟چشم هایم را کمی ریز کردم و گفتم: مسخرم نکنیاااا!چشمکی زد و گفت: حله بگودست هایم را در هم قفل کردم. نگاهم را به دفتر پرورشی که معلم اش درحال اینور و آنور رفتن بود، دوختم. با صدای آرومی گفتم: بیشتر اسمش بود. ولی خب همون جمله رو هم نوشتم. البته یه چندتا ریز هم...حرفم را ادامه ندادم. لیلای بی طاقت پرسید: چندتا ریز چی!؟آروم تر از قبل گفتم: چندتا ریز قوربون صدقه نوشتم:))دستش را روی شانه ام انداخت و مرا سمت خودش کشید و گفت: حالا آب نشو خانم از این به بعد متاهل.و به اذیت هایش خندید. با اعتراض &quot;عهه لیلا&quot; یی گفتم. معلم پرورشی انگار تازه وجود مارا احساس کرد که با صدای نسبتا بلند گفت: شما دوتا چرا اینجا نشستین!؟ بدویین تو حیاط ببینم!-الهه حمزوی</description>
                <category>elahe hamzavi</category>
                <author>elahe hamzavi</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jun 2022 14:07:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قد أصابِنی عطُش لِحدیثک أفلا تروُینی؟...</title>
                <link>https://virgool.io/@elahehamzavi0/%D9%82%D8%AF-%D8%A3%D8%B5%D8%A7%D8%A8%D9%90%D9%86%DB%8C-%D8%B9%D8%B7%D9%8F%D8%B4-%D9%84%D9%90%D8%AD%D8%AF%DB%8C%D8%AB%DA%A9-%D8%A3%D9%81%D9%84%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%8F%DB%8C%D9%86%DB%8C-s6215u3m702v</link>
                <description>باید از عشق نگاه تو شهرو بهم بریزم یه تنه:)آهنگ میخوند ومن با متنش لبخند میزدم و سرشار از ذوق میشدم. با هیجان برگشت سمتم و گفت: میای دیوونه بازی کنیم!؟چشمام گرد شد؛ از اون پسر آروم این حرفا بعید بود. با تعجب گفتم: امیر چی خوردی!؟ تو و این حرفا!؟خندید. نبات بود که آب میشد بین خنده هاش؛)با دست راستش، دست چپمو گرفت. نگاهی سمتم انداخت و باز به روبروش نگاه کرد. با لبخند گفت: حالم انقدر خوبه که دلم میخواد دیوونگی کنم. حالا خانمِ آقای دیوونه میای کمک!؟چشمکی زد که خندیدم. به قول خالش، انگار جادو شده بود!با هیجان گفتم: آقای خانمِ آقای دیوونه! چهارپایتم!لحظه ای دستم رو ول کرد و صدای ضبط ماشین رو بالا برد. انقدر بالاکه که اگه حرف میزدیم نمیشنیدیم. با عقب جلو کردن دوتا آهنگ، اونی که میخواست رو پیدا کرد.دوباره دستم رو گرف و پیش خودش نگه داشت. وسط رانندگی، هی سرش رو میچرخوند سمتم و نگاهم میکرد. با ملودی آهنگ لبخند زدم. من عاشق این آهنگ بودم و اون میدونست! سرمو یکمی کج و مایل به پایین کردم که خوب ببینمش. همزمان با آرون افشار با صدای آروم، که من فقط لب زدنشو میدیدم، شروع کرد:دل من ثانیه وار فکرته بی اختیار من خود آزارم ولی، پای عاشقی بذار گوشه ای از قلبمو، تا ابد دادم به تو دل بریدم از همه، تا بشم پابنده تو ای وای ...دستم رو فشار آرومی داد که منم همراهیش کنم. با صدای بلند که اگه ضبط نبود انگار داد میزدیم، ادامش دادیم:باید از عشق نگاه تو شهرو بهم بریزم یه تنه باید به آسمونا بگم چشمای تو فقط مال منه اینو به کل دنیا میگم عشق تو سهم منه میخوام غزل بسازم ازت هر جایی ورد زبونا بشه میخوام که عشق تو دلمون قصه ی مردم دنیا بشه باید که از علاقه ی ما بدجوری غوغا بشهخندیدم. کار خاصی نبود ولی وقتی دوتایی باهم بودیم، اوج هیجان بود؛)این قانون همیشگی بود. کارهای سادمون، انقدر دلچسب و قشنگ میشدن که میتونستم ساعت ها ازش تعریف کنم و هیچ حرف تکراری نزنم! البته جز قربون صدقه های از ته ته دل!♡چشمامون میخندید از شادی دلمون:) مثل خواننده دوباره با ولوم پایین تر میخوند:چه قشنگه دیدنت حقمی میگیرمت عشقو باور میکنم هر دفعه میبینمت خود نفسی برام با تو روشنه شبام من وفادارم به تو هر دقیقه هر زمان عشقم ...صداشو نمیشنیدم، فقط صدای خواننده بود. دوباره این قسمت رو باهاش هماهنگ شدمباید از عشق نگاه تو شهرو بهم بریزم یه تنه باید به آسمونا بگم چشمای تو فقط مال منه اینو به کل دنیا میگم عشق تو سهم منه میخوام غزل بسازم ازت هر جایی ورد زبونا بشه میخوام که عشق تو دلمون قصه ی مردم دنیا بشه باید که از علاقه ی ما بدجوری غوغا بشهصدای ضبط رو کم کرد و چشمکی زد و گفت: میدونی چندروز پیش چی میخوندم!؟با هیجان کامل برگشتم رو به اون نشستم، طوری که پشتم به شیشه سمت راننده شد.دستامو گذاشتم زیر چونم و پرسیدم چی!؟+&quot;قد أصابِنی عطُش لِحدیثک أفلا تروُینی؟...تشنه حرف هاتم ، نمی خواهی سیرابم کنی ؟&quot; این مود همیشگی من نسبت به توعه:)دیگه فقط نبات نبود، کلی آبنبات و شکلات هم اضافه شدن. چشمام چپول کردم و گفتم: والا اونیم که من میخوندم خیلی حق بود!لبخند زد و گفت چی میخوندی!؟به روبرو چرخیدم.الکی هعــی بلندی کشیدم و با حالت ناراحتی گفتم: نوشته بود معشوقه ی یه نویسنده بودن خیلی سخته.( دوباره سمتش برگشتم و با صدایی که شباهت زیادی به جیغ داشت ادامه دادم) نگاه هی تو چیز میز میگی بعد من باید بشینم بر بر نگاهت کنم. خب قبول نیست!لبامو جمع کردم. درست مثل بچه ها.خندید و گفت: خب میخوای چیزی نگم!؟بلافاصله دوباره چرخیدم سمتش و سریع گفتم: عههه حالا من یچیزی گفتم توهم سریع قبول نکن که! با انگشت اشاره و وسطیش نوک دماغمو کشید و گفت: خب وقتی تمام این نوشته ها مال توعه، من غیر از تو واسه کی بگمشون!؟کار از شیرینی و آجیل و تمام خوراکی ها گذشت. این سری بال درآوردم رفتم تو آسمونا:)♡-نجوای صامت -الهه حمزوی</description>
                <category>elahe hamzavi</category>
                <author>elahe hamzavi</author>
                <pubDate>Thu, 12 May 2022 16:00:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوتیف</title>
                <link>https://virgool.io/@elahehamzavi0/%D9%86%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%81-e1g3bazyzmpb</link>
                <description>این زخما درد ندارن که، درد روح خیلی سخت تره:)&quot;زخماتو شستم؛بالتو بستم؛حالا میبینم، توی دیوونه..&quot;صدای آهنگ قطع شد، ولی هیچ تغییری تو حال من نداشت. حدس اینکه طبق عادت هرروز دکی قلابی رو فرستاده باشن پیشم، سخت نبود. و طولی نکشید که با صحبتاش، حدسم درست از آب در اومد+اینا چیه گوش میدی دختر ترك!؟ راستی سلام!هیچ حرفی برای گفتن و جواب دادنش نداشتم. خودش ادامه داد: شنیدم صبح کولاك کردی!؟باز هم سکوت رفیقم شده بود. میدونست جوابی نمیدم. +از شکنجه های روحی و جسمی خودت به چی میرسی!؟ از مشت زدنای بی هدف تو دیوار، نقاشی های روی دستت، زدن موهات، فشار دادن ناخونات، کوبیدن سرت!؟ این همه کار کردی؛ خوب شدی!؟ نه! انقدر غرق شده بودم که احساس معلقی، تمام من شده بود. از حجم حرف های توی دلم، گاهی بالا می آوردم مثل الان:- لذت میبرم!ندیدم چیکار کرد ولی صدای گذاشتن چیزی روی میز اومد.+دستاتو نگاه کن! کبودِ کبود! چسب زخما دیگه جا نمیشن! دست راستتو نگاه! باند پیچی شده. دست چپ.. به قول خودت نقاشی، البته با چاقو و کاتر و قیچی. -دلم واسشون میسوزه دکی:)خوشحال از صحبتم، قدمی سمتم اومد و دوباره متوقف شد: واسه دستات!؟ دلت حق داره. انقدر اذیتشون نکن شاهکار جدیدی که امروز صبح کشیده بودم رو سعی کردم قایم کنم تا نبینه. ساعد دست چپمو به پاهام که توی دلم جمع کرده بودم، چسبوندم و گفتم: خسته شدم. از خستگی خسته شدم دکی. (سرم رو روی زانوهام گذاشتم و ادامه دادم) میشه بزارید فرار کنم!؟نگاه از من گرفت و به پنجره ی کنارم دوخت. با لحن آرومی گفت: با فرار هیچی درست نمیشه دختر خوب! فقط ممکنه مدت کوتاهی تموم بشه و بعد حتی بدتر بشه. بیا کمکم کن تا بهتر بشی. قول میدم یه روز خودم باهات فرار کنم قبول!؟پیشنهاد خوبی بود، ولی خب دست من نبود که بخوام قبول کنم. لبخند تمسخر آمیزی زدم و گفتم: تو فکر میکنی من از قصد اینجوری میکنم!؟( نتونستم خودمو کنترل کنم، بغض جای تمسخر صدامو گرفت) دکی به قرآن دست من نیست. من حالم خوبه. من مریض نیستم که هی تورو میفرستن پیشم. پاشو برو، بزار ماهم زندگیمونو بکنیم. من میخوام از شماها فرار کنم، تو میگی باهات فرار کنم!؟ نمیفهمی دکی.. به قرآن نمیفهمی!اومد کنارم و به دیوار کنار پنجره، درست روبروم تکیه داد. دست هاشو جلوی سینش جمع کرد و با همون لحن گفت: برام بگو تا بفهمم...نیم نگاهی بهش انداختم و تمسخر برگشت به صدام: هه.. بازم نمیفهمی به خدا. دارم میمیرم دکی -واسه چی!؟سرم رو عقب بردم و به دیوار پشت سرم تکیه دادم: از درد... درد روح، درد جسم.. خستم از همه چی حتی از این خستگی. خستم از این ضربان قلب ناپایدار، خستم از این جا انداختنای قلبم، خستم از سردردای وحشی، خستم از دیوونگی، خستم از ریختن موهام، از همه چی خستم خب:)-مسکنارو میخوری!؟پوزخند دوباره برگشت: دیگه حتی اوناهم تاثیر ندارن. باید بهم حق بدی اون مدرک لامصبت قلابیه.برگشت عقب، سرجای اولش. بسته ای که روی میز گذاشته بود رو برداشت و دوباره اومد پیشم. بسته ای که یه جعبه ی آهنی فانتزی و خوشگل بود رو، روی پاهام گذاشت و همونطور که عقب گرد میکرد؛ گفت: گل گاو زبونه! دم کن بخور. احتمالا سردردتو بهتر میکنه و راجب قلبت.. بهم نگفته بودی! فردا که اومدم مفصل تر راجبش صحبت میکنیم و قرصاتو میارم. حتما باید بخوریشون!! امیدوارم دیگه کبودی و زخم جدیدی مثل امروز نبینم. مراقب خودت باش دختر ترك!بازهم این دکیِ قلابی فهمیده بود یه غلطی کردم. همونطور خنثی نگاهش کردم. کتش رو پوشید و در رو باز کرد. قبل رفتن گفت: انقدر به چیزای مختلف فکر نکن. آخرسر به خاطر این فکر و خیالات مجبور میشم بستریت کنم. در بسته شد و من بازهم ترسیدم از این دکتر به ظاهر قلابی:)-نوتیف-الهه حمزوی</description>
                <category>elahe hamzavi</category>
                <author>elahe hamzavi</author>
                <pubDate>Fri, 22 Apr 2022 00:05:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نجوای عاشقانه(نامه ی سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@elahehamzavi0/%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D9%85-msf3tpivpspg</link>
                <description>سلام آرامشِ نجواهایم!بگذریم از اینکه همچنان شما هستید و مایی در کار نیست!دیروز که خیالت مرا برد و نیاورد، در بین راه، نگاهم به عشاق بی نشان خورد.شاید به قول شما دخترها، دلم برایشان ضعف رفت!هم برای آنها و هم برای خودمان!شاید اگر کمی توجه و تفکرتان را به من اختصاص میدادید، آن وقت نیز ماهم مانند آنان، دست در دست و قلب به قلب، عشاقی بی نشان میشدیم.ولی بگویم؛ من مانند این پسرهای دیگر نمیتوانم هرروز در اینستاگرام برای شما فریاد عاشقی سر دهم، چه بسا دروغین باشد یا راست! من، مانند خودت، نجوا میکنم عاشقی ام!میشوم نجوای امیرولی نجواهایم زیر میزی ست و از آنها الگو نمیگیرم شاید خوشتان نیاید ولی دلم میخواهد حواسم به خودتان باشد، تا اینکه هرروز و هرشب در پشت بام خانه فریاد بزنم: آهای مردم! زیباترین دختر این جهان نصیب من است! بروید و غبطه نخورید که چه بسا من حسرت شمارا نمیخواهم. تنها خوشبختی او و و دل برایم اهمیت دارد.من،برعکس آنان، هروقت که نسکافه هایت تمام شد، جایش را پر میکنم.و هروقت که سردرد گرفتی، با موهایت برای عاشقی مینوازم کاش می‌فهمیدم که دل شما سیم ارتباط را لمس کرده یا خیر کاش می‌فهمیدم که نگاه های زیرزیرکی از سر دل است یا شیطنت ولی چه کنم که چه بخواهی و چه نخواهی مفتون تو شده ام!اما خب بیا فکر کنیم که دل به دل زنجیر زدی فکر کنیم در کافه های انقلاب با گرمای قهوه های شیرین به حضورت،لمس روح قلم را میخوانیم. برای هزارمین بار دل به نگاهت میسپرم و خانم اباذری هریس چه خوب میسراید:&quot;ای مطلع و معشوقِ غزل، حضرتِ ماهَم...ای کاش شبی بگذری از کوچه ی ما هم!خورشید به اندازه ی تو جلوه ندارد...تا بوده به دنبال تو بوده ست نگاهم!منطق سپر انداخته در جنگِ دل و عقل...مغلوب نگاهت شده بی جنگ سپاهم!چشمان تو یک عمر مرا کرده گرفتار...انداخته گل خنده ات از چاله به چاهم!وابسته ی چشمت شده احوال دل من...هم علت لبخندی و هم علت آهم!تا بین تو و قبله مردد شده مُهری...هربار به سمتت شده کج قلبم و راهم!دیوانه تر از این بکن ای ماه دلم را...بگذر شبی از دور و برِ کوچه ی ما هم!- یک مشت بغض کال- یک مشت بغض کال- طاهره اباذری هریس ✍&quot;-نجوای صامت-الهه حمزوی</description>
                <category>elahe hamzavi</category>
                <author>elahe hamzavi</author>
                <pubDate>Thu, 07 Apr 2022 02:14:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نجواهای عاشقانه&quot; نامه ی دوم&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@elahehamzavi0/%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%85-s9fcfsnhtyot</link>
                <description>از امشب بخوام بگم، حقیقتا ازت کمی دلخورم شمایی که دل مارو بردی و به ما محل نمیزاری؛ یکوچولو هم به ما فکر کن لطفا!=)مثلا یکی اینجا چشماش خشک شد تا شمارو ببینه. مثلا یکی دلش برای شیطنتات که سعی میکنی مخفی شون کنی، تنگ شده.یا مثلا یکی هرجا میخواد بره اول آرزو میکنه تورو اونجا ببینه.ولی خب مثلا دیگه.. :)امروز داشتم فکر میکردم اگه الان مال هم بودیم، میتونستم دستتو بگیرم و بگم: ببین دلبر! درسته دوست داری با بقیه بری اینور اونور، ولی خب من اصلا دلم نمیخواد ازم دور شی:( دلم نمیخواد بری و اصلا حواست نباشه که یکی اینجا به خاطر تو گوشه گیر شده.اینم بگم لجبازی هم نداریماا!شما عزیزدلی، ماه آسمونی، قبول. ولی اگه دور شی میشم مثل گنجشک بغض کرده=)داشتم فکر میکردم ما حتی دعواهامونم میتونه جذاب باشه??مثلا دعوا کنیم که شما مانتوی ست لباس منو بپوشی یا اونی که تازه خریدی.بعد بهم بگیم مشترک موردنظر به زودی تلافی را برسرتان در خواهم آورد ??آخ! من یک تلافی هایی برات در نظر گرفتمم. مثلا میخوام ساعدتو محکم گاز بگیرم و جیغ بزنی: امیر دیوونه دستمو قرمز کردی ???ولی خب..شما بیا و یکمی به فکر دل ما باش!بیا و لطف کن بشو نزدیک ترین قمر آسمون دلم؛روی چشم ماهم جا داری!♥?-نجوای صامت-الهه حمزوی</description>
                <category>elahe hamzavi</category>
                <author>elahe hamzavi</author>
                <pubDate>Wed, 30 Mar 2022 02:00:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگذار کمی از نجواهای عاشقی برایت بگویم=)</title>
                <link>https://virgool.io/@elahehamzavi0/%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%85-kvebe5mx3he1</link>
                <description>قول داده بودم، اگر عاشق شدم بروم دستش را بگیرم، روی بلند ترین نقطه ی این شهر بایستمو برخلاف همه ی عاشق ها آرام برایش بگویم!اصلا از همان بچگی نه چندان جذاب، نمیخواستم کسی از عاشقی ام بداندهرکس میگفت: آدم باید عشقشو جار بزنه تا بقیه بفهمن چشم نداشته باشن ولی من برای تو میگویم: عشقم را جار نمیزنم، مبادا که فکر کنی تو مایه سرشکستگی میشودی! مبادا! اتفاقی من بسی خرسندم در این امر که تو یارم خواهی شد. ولی میدانی؛ برایم سخت است که جار بزنم خوشبختی مرا ببینید. من نجواهای شبانه و آرام  به سبک کوژی( به معنی دوتایی) را دوست دارم! من بی خوابی های بی دلیل با تو را دوست دارم. من نگاه کردن به پلك های بسته ات را دوست دارم. من داشتنت به سبك خودم را دوست دارم. من تمام این انجام نشده هارا با تو دوست دارم. البته حال، با خیال تو، و بعد، با خود تو..♡من برخلاف آنها، نمیخواستم خوشبختی ام را میخ چشم مردم کنمتنها میخواستم با اندکی آرامش درکنار تو خوشبخت شوم. آرامشی از ته دل، که تمامش را مدیون تو هستم.نمیخواستم با تو به رستوران های شلوغ بروم، تنها میخواستم با لیوانی قهوه باهم به آسمان شب و ماه زل بزنیم=)نمیخواستم هرروز به مهمانی های آنچنانی برویم، تنها میخواستم کمی منت بر سرم بگذاری و انگشتان ظریف و لطیف خودرا مهمان موهای نسخم کنی=)اصلا تنها مو که هیچ، من تمام جسم و روحم نسخ توست تویی که هرچند مرا میشناسی، ولی این عشق عذب مرا نمیشناسی=)میدانم دیوانگیست که هرشب خودم را کنج قلبِ قلم پنهان میکنم، ولی شاید روزی تمام این هارا تقدیم تو کنم. تویی که همچنان نمیدانی قلم به قلب، و قلب به تو پیوند خورده است...♡نمیدانی این مردك بی ادعا، برای تو عجب صاحب ذوقی شده است.چرا اصلا از هرچه میگویم باز میرسم به تو!؟ زمین شده ای و دارای جاذبه!؟ خدا حفظ کند آن کس که تورا حلوای قند نامبد..=)♥به تاریخ روز های کمی مانده به عشق:)♡(8/1/1401)-نجوای صامت -الهه حمزوی</description>
                <category>elahe hamzavi</category>
                <author>elahe hamzavi</author>
                <pubDate>Mon, 28 Mar 2022 04:50:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عیده!؟ شوخی جالبی بود!</title>
                <link>https://virgool.io/@elahehamzavi0/%D8%B9%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D9%88%D8%AE%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-phajl2gzwlpb</link>
                <description>انگار نه انگار زندگی داره میگذره...امشب آخرین شب سال ۱۴۰۰ و قرنِ!؟ جالبه..!نه اتفاقا اصلا جالب نیست!هیچی بوی عید نمیده!بوی بهار نمیده!بوی زندگی نمیده!اصلا انگار داره یادم میره خنده ی از ته دل کی بود!؟ولی کاش یادم بره که بعد از هر خنده هرچند الکی نباید اشک باشه..همه چی بوی غم میده بوی الکل و بیمارستان بوی دلتنگیبوی افسردگی بوی منزجر کننده..بویی که اصلا خوش نیست! هیچکس ترجیح نمیدتش!اصلا انگار قصه ی ۱۴۰۰ و این قرن،نصفه موندهانگار دلا آروم نشدنانکار عاشقا بهم نرسیدن انگار کتابا چاپ نشدن انگار مغازه ی تازه افتتاح شده باز نشدهانگار شیشه ی پنجره سالهاست که شکستهانگار بچه ها بزرگ نشدن انگار همه چی نصفه مونده .. :)ولی انگار نه؛ جدی جدی همه چی نصفه موندن:)حس میکنم دارم وارد یه دنیای دیگه میشماین قرن جدید، همچین دلچسب نیستشهمه چی تو قبل از کرونا موندهتو همون شنبه ای که دعا می‌کردیم شمارش آرا طول بکشه تا مدرسه تعطیل شهتو همون سالی که میگفتم اگه دبیرستان برسه چیکار میکنمولی الان که دبیرستان داره مثل میگ میگ و گاهی مثل لاکپشت میگذره هیچ چیز جذابی نداره  تو همون سالهایی که از مدرسه برگشتنی دعا می‌کردم کاش دایی با موتور رد شه و منو سوار کنه:) انگار نه انگار تو این سه سالی که کرونا اومد،دیگه دایی با موتورش رد نمیشه:)انگار کرونا علاوه بر عزیزای زندگیمون، خود زندگی رو هم گرفت شاید هم مثل همیشه باید گفت بیخیال!بیخیال اگه دیگه پیتزا نمیچسبهبیخیال اگه دیگه شیشه های ویترای همینجوری نصفه موندن بیخیال اگه دیگه بیرون رفتن حوصله سر بره بیخیال اگه دیگه حال هیچکس خوب نیست بیخیال اگه دیگه همه نمره ها اومدن پایین :|بیخیال اگه دیگه هیچکس دورو ورم نیستبیخیال اگه دیگه حتی دوستامم رو مخ شدن بیخیال اگه دیگه فضای مجازی منزجر کننده ترین شده واسم بیخیال اگه دیگه خانواده تکمیل نیست..بازم باید گفت بیخیال.. :)برای هزار تا چیزِ دیگه بیخیال!ولی میدونید!؟ این بیخیالا فقط روی زبونه هیچکدوم از فکر و خیالم نمیرنهیچکدوم این یقه ی لامصب لباسم رو ول نمیکنن تا یه نفس راحت بکشمحتی یادم نمیارن که ببین چند ساعت مونده تا سال جدید!چندساعت مونده تا الهه ی جدیدی وارد بشه؛تا الهه ی ۱۴۰۰ تموم بشه و ۱۴۰۱ بشه آغاز قصه گفتم بیخیال! ولی این شب آخر همچین یه نمه اندازه سه شب داره طول میکشه:)سه شبی که حوصله ی کتاب خوندن نیست حوصله ی سریال مورد علاقه نیست حوصله ی رمان نیست حوصله ی خوابیدن نیست حتی حوصله ی خودمم نیست!الان انقدر گیجم که نمیدونم باید بگم کاش زودتر بگذره؛یا کاش زمان متوقف بشه...کاش تموم نشیم و این قصه به سر نرسه:)حتی غیرقابل باوره که ۱۴۰۰ تموم شد:|عید که نه؛ولی سالِ جدید چند ساعت مونده؛ مبارک امیدوارم اگه ۱۴۰۰ تون مثل امسال من بود، ۱۴۰۱ تون نباشهاگه دوست داشتید از اتفاقای قشنگ ۱۴۰۰ کامنت بزارید یکم ابتسام مهمون لبامون بشه( این پست از اون دسته ست که ممکنه بعدا پاک بشه و از یاد بره?)</description>
                <category>elahe hamzavi</category>
                <author>elahe hamzavi</author>
                <pubDate>Sun, 20 Mar 2022 03:49:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوتیف</title>
                <link>https://virgool.io/@elahehamzavi0/%D9%86%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%81-jne4xd4e6ldb</link>
                <description>چرا این روزا حال همه بده!؟ چرا یکی نیست که حالش خوب باشه!؟قطره ی صد و بیست و سوم... صد و بیست و چهارم... صد و بیست و پنجم... قطره هارا گم کردم. چرا الان که انقدر شمرده بودم اه!-چیکار می‌کنی دختر ترك!؟دوباره این سیریش مزاحمم شده بود. نمیدانم چه در او می‌دیدند که همش به دنبال من میراندند. سعی کردم با لحن تند و بی ارزشی جوابش را بدهم که دمش را روی کولش بگذارد. ولی این چیزها روی او تاثیر ندارد که!-تو اینجا چیکار می‌کنی کِنه؟!خنده ی آرام و کوتاهی کرد و با ته مانده خنده اش گفت:لقب جدید مبارکم! از سیریش به کَنه ارتقاع درجه پیدا کردم!با اکراه و بی میلی سرم را کمی سمتش برگرداندم که باعث شد پنجره و باران پاییز از نگاهم فرار کنند. نگاهی که از شدت خَنزَک باعث فرار جانان شده بود را به او دادم. خنده ی نرمی که آوار مانده بود به لبخند ژکوندی تبدیل شد. از نگاهم خب که چی، مانند قطرات باران پشت پنجره آوار می‌شد.پلك طولانی زد و گفت: خب خب؛(بعد از مکثی ادامه داد) چرا دوباره اومدی اینجا!؟باز خیره ی باران شدم. با صدای آرامی که مطمئن بودم او حتما می‌شنود گفتم: دکی؛ چرا حال هیشکی خوب نیست؟! چرا این روزا از هرکی حالشو می‌پرسی میگه اوضاع رو به راه نیست؟! فکر کنم علاوه بر من، کل دنیا خستن! خسته از تلاش! (تمسخر را قاطی لحنم کردم)میگم دکی؛ یه سر به همشون بزن!  شاید تونستی تو حال اونا معجزه کنی؟لبخند تحقیرآمیزی مهمانم شد. اما او؛ آرامش بر تك تك سلول به سلول بدنش منثور شده بود.-من قرار نیست معجزه کنم دختر ترك! من فقط قراره مثل یه دوست کمکت کنم!پوزخند پررنگ تر شد: آره دوست. منم مسخره ی تو و اون آدمای پشت این دَرَم!-من فقط یه دوستم! یه دوست ساده! و قابل توجهت هیشکی اون جا نیست -برو بابا دکی تقلبی. نگاهش را به دفتر باز روی میز تحریر دوخت و گفت: حال جهان خوب نیست! شاید حال کمتر کسی خوب باشه. نمیدونم چرا؟! تو چرا این سوالو پرسیدی؟!-برو بیرون دکی!میخوام بخوابم -نپیچون -نمی‌پیچونم -می‌پیچونیکنترل صدا و اعصاب دیگر دست من نبود. ناخودآگار صدای آرام تبدیل به داد شد: گفتم نمی‌پیچونم! الانم نه میخوام به تو جواب پس بدم نه به تمام اون فضولایی که اونجا نشستن تا تو بری بهشون گزارش بدی. از دم پنجره پایین آمدم؛ روی تخت نشستم و با صدایی که نه مانند قبل آرام بود و نه فریاد گفتم: برو بیرون! دیگه هم نمیخواد بیای! برو دکی تقلبی میخوام بخوابم!می‌دانستم خواب ندارم ولی برای بیرون کردن او این حرف ها لازم بود. از جیبش ورق قرصی بیرون آورد، روی میز کنارم گذاشت و گفت: بخور راحت تر بخوابی!تاکید کرد. او می‌دانست! می‌دانست خواب از من گریخته است! چراغ خاموش شد. قرص سفید رنگی از ورق بیرون کشیدم. آب را سر کشیدم. حالا آرامش بود. اگرچه.. الکی گفتم!نبود! آن آرام بخشِ اعصابِ مصنوعی هم برایم آرامش نداشت!-نوتیف-الهه حمزوی</description>
                <category>elahe hamzavi</category>
                <author>elahe hamzavi</author>
                <pubDate>Tue, 15 Mar 2022 03:25:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بام خیـال</title>
                <link>https://virgool.io/@elahehamzavi0/%D8%A8%D8%A7%D9%85-%D8%AE%DB%8C%D9%80%D8%A7%D9%84-z6knncbixjh1</link>
                <description>این دیوانگیست؟! اگر صحبت با ماه دیوانگی ست من یک دیوانه ام!+چرا اینجا نشستی تربچه؟!صدایش مرا از خلسه ی خودمانی ام بیرون کشید ولی حواسم را پرت نکرد. با لحن اعتراض آمیز جوابش را دادم: تربچه عمته! تو چرا همیشه مزاحم من میشییی؟!:/+دوباره اومدی اینجا چیکار؟! من نگرانتم! تازه... ( خندان ادامه داد) قبلا انقدر پروو نبودیااا!-نگران من؟! بیخیال... توهم قبلا انقدر پررو نبودی که بیای اینجا و هندزفیریمم برداری! فکر نکن نفهمیدم دفترمم خوندی! نزدیک تر آمد و کنار منِ دراز کشیده، روی کوسن های قرمز نشست. کمی خودش را از خنکی هوای آزاد بام، جمع کرد.+اوممم... بابت دفتر متاسفم! ولی اصلا فکر نکن که دوباره بزارم از اون هندزفیریه، ایرپاده چیچیه، استفاده کنی! ( لحن شوخش، به مهربانی بی پایان همیشگی اش تبدیل شد) چرا دوباره اومدی اینجا؟! من نگرانتم به خدا از ابتدای آمدنش، هرگز نگاه از رفیق همراهم نگرفته بودم. اما کنون، نگاه کوتاهی سمت او انداختم و با آرام ترین لحن که میدانستم میشنود، گفتم: نگرانشم. خیلی...بی قراره... اما خب، دلیل نمیشد تنهام بزاره. مثل همیشه پا به پای حرفام موند و گذاشت سرمو بزارم رو پاهاش تا اونم با موهام بازی کنه. ترانه من هیچ وقت نمیتونم بدون اون زندگی کنم! و یه لبخند تلخ...دستی به موهای بلندی که رو زمین پخش کرده بودم کشید و با لحن نگرانش گفت: اون فقط یه ماهه! شاید یه سیاره!شاید یه توپ!نمیدونم! ولی تو نباید اینقدر وابستش باشی!بالاخره بند نگاهم پاره شد. نگاه از ماهِ درخشان در آسمان سیاه، یا به عبارتی دیگر نگین همیشه تک و براق، گرفتم و به ترانه دوختم. نگاهِ دو دو زنش را به چشمانم دوخت. از روی زمین بلند شدم و به حالت نشسته در آمدم. با حرصی آشکار یا شاید نهفته گفتم: اون فقط یه ماه نیست! اون همدمه منه! اون نگین منه! اون رفیق منه! اون کسیه که وقتی هیچکدوم از شماها نبودید به تک تک حرفام گوش میکرد!اون کسیه که وقتی شماها نبودید کنارم میشست! من واسه اون از امیر و ترنم گفتم! واسه اون درددل کردم! واسه اون از یاسمن گفتم!واسه اون گفتم و شما تو هیچکدوم از اینا هیچ نقشی نداشتید! میبینی؟! اینجا شماها نبودید، ولی اون بود! روی کلمه ی اون تاکید مشهودی کردم که ترانه سرش را پایین انداخت. آرام لب زد: متاسفم!و اکنون تاسف او هیچ به درد خراب آبادِ دل من نمیخورد. دوباره به حالت دراز کش در آمدم و گفتم: رفتی درم ببند و بگو هیچکدوم بالا نیان! من نه نقاشیامو، نه تابلوهامو، نه نوشته هامو، نه فکرامو، نه هیچ چیز دیگمو دور نمیندازم و این پشت بوم رو هم خراب نمیکنم! کم کمش ۴۰ درصد زندگیم با ماهی گذشته که شما صفر میشمارید. نمیخوام دیگه چیزی راجبش بشنوم. راسی! ممنون که نگرانم شدی لطف کردی!و باز هم سکوت مطلق همیشگی و خیال هایی که مرا در خود غرق میکردند. چنان غرق که بعد از چندسال هیچکس، هیچکس نتوانست مرا بیرون آورد یا شاید هم، نجات دهد....صدای قدم هایش و بعد صدای در پشت بام نشان از نبودنش میداد. اولین قطره اشک راه خودش را پیدا کرد. دومین، سومین، چهارمین، پنجمین...و ششمین قطره بارانی بود که از آسمان، یا از بغل ماه رو دستم چکید. شاید از من رنجید یا شاید هم دلش به حالم سوخت. ولی به هرحال..من اورا دوست داشتم. و این قاعده ی بی قاعدگی به هیچکس ربط نداشت!هیچکس، شامل آنهایی میشد که هرروز هزار بار انگ دیوانه به من میچسبانند؛ آنهم با سریش !-الهه حمزوی(بعد از مدت ها سلام! پی نوشت این متن باید بگم اصلا قرار نبود این بشه ? فقط چندتا جمله ی اول و یه ایده ی کلی تو ذهنم بود که به اینجا رسید?خیلی اغراق شد. نمیخاستم بشه ولی دیگه دست من نبود?اما جدای همه ی چیزها باید از ماه تشکر کنم که مثل همیشه کنارم بوده، شاید بازهم کسی بم بگه دیوونه ولی ماها با زاده تخیلاتمونه که زنده ایم:) ممنونم که خوندید و میخونید امیدوارم نظراتتونو بخونم ??)</description>
                <category>elahe hamzavi</category>
                <author>elahe hamzavi</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jan 2022 02:46:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مود زندگیم:)</title>
                <link>https://virgool.io/@elahehamzavi0/%D9%85%D9%88%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%85-hikz2lmrber5</link>
                <description>(این پست حاوی حرف های متضاد و بی سروته زیادیه، پس لطفا به هیچکدوم از حرفام دقت نکنید!)نمدونم حال این روزای دنیا بده، یا فقط حال من... شاید بعدا این پست رو پاک کنم ولی این لحظه تنها جایی که میتونست سهم کمی تو آروم کردن این حال داشته باشه؛ اینجا بود:)این روزها، میل عجیبی به تنها موندن دارممیلی که در عین تنهایی خاستن گله مند از نبود آدماس،ولی مثل همیشه گله تو گلو خفه میشهحال این روزهام خیلی عجیبه:)خوشحالم از اینکه دیگه تو گپ رفیقام نیستم خوشحالم که تو هفته یکیشون نمیاد حالمو بپرسه خوشحالم دیگه رفیق فابی ندارم!و ناراحتم از اینکه کسی بهم پیم میدهولی اگه پیم ندن، از خالی بودن صفحه چت غم عالم میشینه رو دلم:)عجیبی حالم اینجاست کسی که دلم میخاد ساعت ها بشینم و باهاش حرف بزنم شاید روزی یه بار یا دوروز یبار پیممو سین بزنه،شاید اونم مثل من خوشش نمیاد بهش پیم بدم!این فکر لعنتی نخاستن بار ها جلومو گرفته تا نرم ازش بپرسم خوبی؟نرم بپرسم رو به راهی؟ هی جلومو میگیره که اون از تو خوشش نمیاد!یادت باشه!این روزها دلم میخاد ساعت ها بشینم به کنج تنگ اتاقم زل بزنم با هندزفیریم تنها باشم! ولی متاسفانه آدم ها فرصت نمیدن کمی به مودم برسم:) این روزها قفلی زدم رو آهنگ همه ی من شایع؛)آهنگی که بارها دلم خاسته خواهرِ شایع باشم، واسش خواهری کنم و اون واسم چقد بزرگ شدی خواهری بخونه:))این روزها دلم نمیخاد هیچکس رو ببینمدلم میخاد با (#هیچـکس) تنها باشم با این هشتگی که کنارم بوده:)) این روزها که با شوق و بعد مدت ها کسی رو پیدا میکنم تا از ذوقم واسه دیدن چیز جدید حرف بزنم، ولی اون با بی رحمی با حرفاش سیلی میزنه؛ دلم میخاد همشونو یه دور بزنم!این روزهایی که کتاب دستم میگیرم، خسته میشم؛ فیلم میزارم خسته میشم؛ با کسی حرف میزنم خسته میشم؛ فکر میکنم خسته میشم؛ حتی وقتی میخابم هم خسته میشم:)شاید دقیقه های طولانی رو صرف این کردم که واسه پستم عکس خوبی پیدا کنم، ولی حتی نتونستم عکسی که به مودم بخوره رو پیدا کنم!تو این مدت، شاید بی شمار هوف کشیدم و کسی نفهمید!نمیدونم اسم این مود چیه، ولی ترکیب گاهی عصبانیت، گاهی کلافگی زیاد، گاهی خسته، گاهی دلمرده!:)حتی این روزها، دلم دیگه نمیخاد زندگی کنم:)شاید دلم میخاد مدت زیادی زیر پتو بمونم و بخابم&quot;)دلم میخاد وایسم جلوی این سرعت وحشتناک قطار زندگی، و بهش بگم بسته! وایسا!من خسته شدم! دیگه دلم نمیخاد ادامه بدم! دلم نمیخاد تمام این حرف ها و دردایی که کشیدم رو دوباره امتحان کنم!دلم نمیخاد بلند شم و ساعت ها مثل قبل کار کنم! دلم میخاد کز کنم گوشه تخت، زل بزنم به سقفی که وقتی شبا پرده اتاقو میکشم، نور مهتاب و چراغای شهر، حکم شب خاب دارن، و ساعت ها به ترنم و امیری فکر کنم که دلم واسشون میسوزه، به زهرا و علی فکر کنم که زندگیشون خوب میگذره، و قانون نانوشته ی دلتنگی عزیزم!:) دلم میخاد بهش فکر کنم و هزار و هزار دیالوگ دیگه باهم داشته باشیم، ولی خودشو ازم دریغ کرده.نمیدونم، شاید این روزها من دیوونه شدم، ولی دلم نمیخاد با هیشکی حرف بزنم، دلم نمیخاد هیشکی رو ببینم، دلم میخاد فقط من باشم و امیری که زندگی مشابه من داره.این روزها من خسته شدم، خیلی! شاید خیلی خیلی بیش از خیلی!راستی! با حرف زدن هم آروم نشدم! حتی نوشتن هم نتونستم دیگه کمکم کنه:)))</description>
                <category>elahe hamzavi</category>
                <author>elahe hamzavi</author>
                <pubDate>Thu, 09 Dec 2021 03:20:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دخترک آرزوهایم( دیالوگ۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@elahehamzavi0/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%88%DA%AF%DB%B2-lawevmopoioy</link>
                <description> دلم قرص میشود هنگامی که میدانم اگر خمی به ابرو آورم، تلخی کلام و نگاه کسی دنیا را زیر و رو میکند تا دلیلش را بیابد :)♡-زهرا!+جانش..؟!-اولین بار کجا دیدیم؟+فکر کنم اون موقع که شب پیش یاسمین بودم، داشتم میخابوندمش، یه دفعه اومدی تو اتاق. از دست عمو مصطفی فرار کرده بودی(تک خنده ای کردم و ادامه دادم) یادته؟! پریدی تو اتاق، درو بستی. متعجب شدم از اومدنت، آخه تا اون موقع ندیده بودمت. یه دفعه گفتی ببخشید من اومدم یاسی رو ببینم و برم.متعحب گفتم یاسی؟! گفتی &#x27;بله. یاسمین&#x27;به خودم اومدم و با جدیتی که محسن میگه مثل معلم ریاضی شون میشم گفتم &quot;ما اینجا یاسی نداریم. بفرمایید بیرون آقا.&quot;توهم جدی شدی گفتی: اصلا شما کی اید؟ تاحالا ندیدمتون. منم گفتم: منم ندیدمتون. بفرمایید بیرون آقا. توهم جدی شدی.جدی گفتم: اصلا شما کی اید؟ تاحالا ندیدمتون. توهم گفتی منم ندیدمتون. - بفرمایید بیرون آقا.خندید و گفت:بعدم که خاله محبوبه اومد.منم مانند خودش خندیدم و گفتم: آره.. یادش بخیر!نگاهش را ازم ربود، به روبرو دوخت و گفت: ولی من اولین بار اونجا ندیدمت!رو به او نشستم و متعجب پرسیدم: پس کی دیدی؟!لبخند عمیقی به صورتش هدیه داد: قبلش دیده بودم؛ چندسری... اولین بار پیش بچه ها شعر میخوندی، کنار تاب.نگاهم کرد و با بدجنسی و لبخند شیطانی اش گفت: مثل بچه پیش دبستانیا شده بودی. مظلوم، کوچولو، بغلی، یکمی ام لوسچشم غره ای نثارش کردم که قهقه اش گوش آسمان هفتم را کر کرد. &quot;واقعا که&quot; گفتم و از جا بلند شدم. لوس نبودم!ناز نازو نبودم! ولی این قاعده ی ناز کردن و لوس شدن برای کسی که دوستت دارد و دوستش داری را فقط دخترها میفهمند!زهرایی که حال نقش مادری را داشت، به زهرای ۵ ساله که برای بازی کردن با پدرش ساعت ها خواهش میکرد و در آخر با قهر روی برمیگرداند و میگفت: اصلا من از این خونه میرم. بچه سر راهی میشم. دیگه شما زهرا ندارید تا بیاید بام بازی کنید. تبدیل شده بود.آخ که چه لذتی دارد زمانی که ناز میکنی برای نازکشی.دستم از عقب کشیده شد که خودم هم همراهش برگشتم. با خنده گفت: قهر نکن خانم کوچولو. دل باباخان میگیره هااا!!ابروهایم پذیرای اخم تصنعی شدند و لب هایم طنین &quot;ولم کن&quot; را سر دادند. اما گویی نمی شنید یا نمیدید که همچنان لبخندش را همراه داشت: مامان کوچولو! الان میخوای بری پیش دخترکت، بگی منم مثل تو قهر کردم؟ خودم فدای اخمات! قهر نکن دلم میگیره ها!زیر لب،طوری که او نشنود خدا نکنه ای گفتم اما او زرنگ تر بود. دوباره گفت: قهر نباش عسلک-قهر نیستم! بیا بریم الان یاسمین بیدار میشه!و پشت بند حرفم راهم را ادامه دادم که با صدا زدن اسمم بدون هیچ پاسخی برگشتم-زهرا خانم! دیدی من زودتر کشفت کردم، زودتر عاشقت شدم!لبخندم دیگر طاقت پنهان شدن نداشت. لبخندی که از ابتدای ناز کردن به زور مخفی اش کرده بودم. ولی همیشه راستگو بود و خود را نشان میداد را به رویش پاشیدم. چشمکی زد و گفت: حالا دیگه بریم سراغ دخترک باباش تا بقیه رو دیوونه نکرده! دست هایم را گرفت و مانند کوله پشتی پشت خودش کشاند. من اورا تا آخر عمر، عاشق بودم.عاشق نازکشی که تکه اخمی دلش را میفرشد. ناز کنی که قطره اخمی اورا از پا می انداخت، عاشقش بود.. :)♡-دخترک آرزوهایمنوشته ی الهه حمزوی </description>
                <category>elahe hamzavi</category>
                <author>elahe hamzavi</author>
                <pubDate>Wed, 01 Dec 2021 03:20:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ی خیس به آیندگانم</title>
                <link>https://virgool.io/@elahehamzavi0/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%B3-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-otktkq9jt779</link>
                <description>&quot;نامه ای به الهه ی آیندهبه تاریخ چهارمین روز از ته تغاری پاییز ۱۴۰۰ و به مقصد دوازدهمین روز از دردانه ی عاشق های سال ۱۴۱۰&quot;منی در آینده سلام..!امیدوارم حالت رو به راه باشد، امیدوارم در این حال الآنم نمانده باشینمیدانم در این ۱۰ سالی که میگذرد چه بر سرت می آید؛نمیدانم بهتر میشوی یا بدتر؛نمیدانم به اهداف خود میرسی یا ناامید کنج اتاق جا خوش میکنی؛نمیدانم تمام این دردهایی که الآن تجربه شان میکنی برایت قدیمی و کوچک در نظر میرسند یا همچنان همین قدر، عذاب آورند؛هیچکدام از اینها را نمیدانم..، اصلا اگر میدانستم جای تعجب داشت.تعجب از دانستن آینده ...راستش را بخواهی نمیدانم بعد ها از نوشتن این نامه پشیمان میشوم یا نه..!:)برایت افکار خوبی در پیش دارم آرزو میکنم به سر انجام برسند راستی! کمکم کن!من به کمکت نیاز دارم.. لطفا هرچه زودتر خوت را از جا بکن و به سمتم فرار کن زیرا که من این روزها حال و هوای خوبی ندارم:))خودت میدانی، آدمی نیستم که حرف هایم را به زبان بیاورم و با همه به اشتراک بگذارم!اما این را هم میدانی که قلم و کاغذ برایم فرق دارند اصلا انگار آنها بر من حکم میکنند من اصلا نمیدانم که کی راجب آن تلمبه ی عاشق در سمت چپ سینه ام گفتم نمیدانم که کی اجازه دادم تا دردش را در گوش کاغذ زمزمه کند نمیدانم کی چشم هایم کاغذ را تنها گیر آوردند تا برایش اشک بریزندمیبینی؟!نمیدانم که این معده ی حساس کی چشمم را دور دیده تا درد و دل کندمیبینی؟!این روزها پر از نمیدانم هایی هستم که تمام مغز و قلبم را در برگرفته اند باز هم نمیدانم چه چیزی را نمیدانم...بیخیال... من یاد گرفته ام فریاد درد هایم را در قالب سکوت کلماتم جا بدهممددی به من برسان!تورا به همان کسی میسپرم که تمام این سال ها امید بودن او مرا زنده نگه داشتهو برای ۱۰ سال دیگر، خدا حافظ و نگهدارت باشد منِ جانم..!:)♡-الهه حمزوی</description>
                <category>elahe hamzavi</category>
                <author>elahe hamzavi</author>
                <pubDate>Thu, 25 Nov 2021 03:20:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>