<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بالن</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@elahehgerami</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 02:43:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1129733/avatar/xQUxqP.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بالن</title>
            <link>https://virgool.io/@elahehgerami</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آدم ها</title>
                <link>https://virgool.io/@elahehgerami/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-jfgytrq6ybue</link>
                <description>دوباره روز ها،فکر کردن،و کسی که نیست.گاهی اوقات با خودم فکر میکنم تا کی با این قلب خالی دووم میارم.تا وقتی که قلبم پر نباشه حالم خوب نیست.آدم ها حالشون رو دارن خوب میکنن.همیشه درون آدم هایی که خلق میکنند برام یه جذابیتی بوده و هست.هنوز بعضی ها وقتی حرف میزنن اتمسفر حرفاشون قلب آدم رو پر میکنه.چقدر دنیای یه هنرمند شیرین و رنگیه،و چه زنگی لطیفی.یه روزی هم همچین آدم لطیفی بودم...گاهی از خودم میپرسم تو چقدر به این هدفی که در پیش گرفتی شبیه هستی؟قلبت چه میزان میتونه احساسات رو کنار بزاره؟گاهی اوقات راجب کسانی که ندیدمشون شعر میگم.در واقع قشنگ ترین شعرایی که گفتم راجب همین آدم هاییه که شبیه ترینن،به کسی که نیستم،چه تضاد قشنگی!هنوز هم دارم توی آدم های دور ،خودم رو پیدا میکنم.آدمها،اون چیزی که تو خلوت هاشونن،واقعن چیز شیرینیه،و کار هایی که موقع انجام دادنش غرق میشن.اگه نزدیکشون بودم حتما موقعی که تنهان،و تو تنهاییاشون حالشون خوبه عکس میگرفتم.بی شک قشنگ ترین قاب های دنیا میشد.یه سری هاشون عجیب خودشونن،همیشه این آدم های شبیه به خودشون رو دوست داشتم.در حالی که خودم دورو بودم،و سرشار از سانسور.دیگه از خودم فرار نمیکنم.حداقل،بخشی از خودم رو،دست نخورده برای خودم باقی میزارم.بعضی ها هنوزهم،عجیب حال مرا خوب میکنند.بعضی اوقات،بعضی متن ها،بعضی آهنگ ها اونقدر عاشقانه ان که جا میخورم،از احساسم می ترسم،و چند قدم عقب تر میروم.واقعا انسان موجود عجیبیه...روز نوشت های ۴ سال پیشدر آستانه ۲۱ سالگیرللاااتتلرنگهاییهایی که به وجود آدم میزنند،و این آدم ها...</description>
                <category>بالن</category>
                <author>بالن</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 23:50:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جامانده</title>
                <link>https://virgool.io/@elahehgerami/%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-carz7utyuoly</link>
                <description>یه روز با دوستم رفته بودم کتابخونه،واسه درس خوندن،امتحان میکروب داشتیم،تو هم امتحان میکروب داشتی با رفقات درس میخوندی،از بین اون همه جمعیت،با چشمایی که از شدت درس خوندن تار شده بودن،فقط تو رو دیدم،با هودی مشکی،شایدم چون تب کرده بودم اشتباه دیدم.وقتی از کتابخونه بیرون اومدیم،قلبم تند تند می زد،هوا سرد بود و سوز میومد،ترکیب تپش قلبم و سردی هوا،قلبمو به درد آورد.دوستم گفت:شاید اشتباه دیدی،کور شدی ،دوست عزییز،عاشقی،آدمو کور میکنهاون دوستم باهام بهم زد،من میکروب رو پاس شدم و تو هم از قلبم رفتی.من موندم و قلب درد و یک شب سرد...من موندم  و قلب درد و یک شب سرد...</description>
                <category>بالن</category>
                <author>بالن</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 23:40:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف هایی برای نگفتن</title>
                <link>https://virgool.io/@elahehgerami/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86-qgxeh5l48uca</link>
                <description>جایی خواندم که ارزش انسان به اندازه ی ناگفته هایش است.جایی که نمیخواهم اسمش را بیاورم.نویسنده ای که نمیخواهم کسی بداند کیست.با این حال اگر به اندازه کافی کنجکاو باشید قطعا به دنبال گوینده ی این جمله خواهید رفت.خیلی وقت بود که با او صحبت می کردم.او می گفت که ما خیلی شبیه هم فکر می کنیم و با هم تلپاتی داریم،می گفت ما انگار نیمه گمشده هم هستیم و کاش مردی پیدا شود که آن قدر که ما همدیگر را میفهمیم،ما را بفهمد...این داستان داستان یک گفت و گوست،گفت و گویی که البته بعد از سه سال دیگر ادامه نیافت.تبدیل شد به حرف زدن...آدم هایی که انگار نیمه گم شده ی همدیگر بودند،تبدیل به خط های متقاطعی شدند که از یکدیگر فاصله میگرفتند و نقطه ی برخورد همان تفاوت ها بودمن همیشه گمان می کردم آن بالا بالا های هرم تعقل جایی باشد برای گفت و گو کردن.در جمع دو نفره خودمان حرف بزنیم و با هم مخالف باشیم و بدون این که دک و پوز همدیگر را پایین بیاوریم بتوانیم یکدیگر را به چالش بکشیم.به هم بگوییم:چرا این طور فکر می کنی؟نظرت درباره نظرات من که با تو تفاوت دارد چیست؟آیا از این گفتمان می توانیم به حرف مشترکی برسیم؟آیا می توانیم در افکار خود تجدید نظر کنیم بدون این که بنیان های فکری و هویتی همدیگر را ویران کنیم یا تغییر دهیم؟آیا حاضریم بشنویم و فکر کنیم؟آیا میتوانیم آزادی فکر و عمل و سخن را در جمع دو نفره مان اجرا کنیم بدون این که آرامش همدیگر را بخراشیم؟پاسخ من تنها خشم و کنایه بود...من در گفت و گو با افراد مختلف تا جاهای متفاوتی پیش رفتم و متوقف شدم.دلیل توقف یک چیز بود:رسانه.فلان شبکه تلویزیونی در داخل یا خارج ایران گفت!فلان شخص گفت!در فلان شبکه اجتماعی خواندم!و من هیچگاه از کسی نشنیدم که من در کتابی خوانده ام.هیچ کدامشان حاظر نبودند عقاید خود را تغییر دهند و پاسخشان به حرف های مخالفان خود یک چیز بود،خشم،کنایه و پافشاری!مخاطبان من افرادی بودند با گرایش های سیاسی متفاوت،درجات مختلفی از عقاید مذهبی و پوشش های گوناگون.حرف ها متفاوت بود و فکر ها شبیه:تو حق نداری با چیزی که من فکر می کنم مخالفت کنی و الا فرد بدی هستی و یا اشتباه فکر می کنی...اما من در گیر و دار این گفت و گو ها خود را ساختم،بار ها تراش خوردم و نه نوساخته شدم،تغییر همیشه زیبا و اما رنج آور بود.مادرم میگفت چیزی که اشخاص با آن ها مخالفند را حتی به زبان محترمانه جلویشان به زبان نیاور،آدم ها توانایی شنیدن حرف مخالفشان را ندارند،جوان ها احساسی اند و پیر ها با این عقاید در ثبات محکمی به سر می برند و من از او همیشه می پرسم:آیا کسی نمی خواهد تغییر کند؟جواب او همیشه یک چیز است:همین که تو تغییر کنی کافی استبله من تغییر می کنم اما هنوز از پیدا کردن آدم هایی که میتوانند خود را تغییر دهند نا امید نشده ام،از کسانی که کتاب و تاریخ را می خوانند و چشمشان به دهان سیاست مدار ها و افراد مشهور نیست و می دانم هنوز کسانی هستند که به حرف یک تحلیلگر تحصیلکرده که  رشته اش مرتبط با حوزه نظراتش است و از یک دانشگاه خوب فارغ التحصیل شده،کتاب و مقاله می نویسد بیشتر گوش می دهد تا سایرین.هنوز هستند که حرف ها را با کتاب ها،تاریخ و علم تطبیق می دهند تا رسانه ها.شاید به اندازه انگشتان یک دست، ولی در بین انبوهی از جماعت پوپولیست و رادیکال هنوز هم کسی پستوی خانه ای فکر می کند.بله هنوز ارزش انسان به اندازه ناگفته هایش است؟تا حالا چند بار به ناگفته ها گوش داده ای؟</description>
                <category>بالن</category>
                <author>بالن</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 19:51:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من مینویسم پس هستم...</title>
                <link>https://virgool.io/@elahehgerami/%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D9%BE%D8%B3-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-jqjdrrt2fxj8</link>
                <description>امروز پس از خشم وحشتناکی که بعد از مشاهده ی یک ویدئو از یکی از مقامات زن ایرانی که در آن قاطعانه از قطعی اینترنت بین الملل دفاع می کرد تصمیم گرفتیم دیگر درباره سیاست صحبت نکنیم،بیتا گفت...چیزی را که میخواستم مدت ها پیش بگویم و میل ابراز وجود،میل به گفتن،شنیده شدن جلویم را میگرفت،میل به فکر کردن،بودن...چقدر احساس غرابت میکنم با آن دختر لهستانی که در اپیزود سوم پولونیا لاله زار میگفت من زمانی که در شوروی اسیر بودم روی هوا پیانو میزدم،میخواستم به دنیا بگویم لعنتیییی!من هنوز هستم!هنوز تورم ناشی از جنگ نتوانسته مرا بکشد،با دندان 8 بالایی سمت راستم که سوراخ شده و پول ندارم به دندان پزشکی ببرمش صبر می کنم.گاهی آموکسی سیلین و مترونیدازول میخورم که خفه شود.ولی چه کنیم بدن را که در یک نقطه ساکت کنی از جای دیگر صدایش در می آید.معده ام این دفعه دست به اعتراض زده است!الان هم که از فرط معده درد بی خیال شام خوردن شده بودم نمی گذارد بنویسم،کم خونی نمیگذارد که گزاره ها و قید ها و فعل ها را درست کنار هم بگذارم.ولی من مینویسم،حتی با یک معده ی گرسنه،یک دندان ملتهب،قلبی که مدت هاست امیدی به عشق ندارد.چرا ناگهان از عشق می نویسم؟مگر قرار نبود عشق را فراموش کنیم و بگذاریمش توی پستو؟به قول هوشنگ ابتهاج که می گوید:در این زمانه که درمانده هر کسی/از بهر نان شب/دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست...یک چیزی را خوب یاد گرفتم،عشق را... زمانی ست که عشق در آدم بخشکد،مرگ آغاز می شود.ولی من عاشق شده ام!عشق مادرزادی دیرینه ام را یاد آورده ام.وطنوطن را آموخته ام.مگر عشق آن نیست که اگر از آن رنج بکشی در تو شعله ور شود؟مگر آن نیست که شیرینی زهرش از هر باقلوای تری خوشمزه تر باشد؟من از دی ماه تا کنون دیگر خودم نیستم،تکه تکه های وجودم تبدیل به قطعه هایی از خاک وطن شده است.میناب شده ام پس از حمله ی موشک های آمریکایی،رشت شده ام پس از شامگاه خونبار دی ماه،دیوار های شهرم برایم تبدیل به یک سمفونی کلاسیک شده است،اصیل،موقر،با شکوه،ستودنی و خیال انگیز...من هنوز هستم،حتی اگر کوچه ها و خیابان های وطنم را خون بیگناهان فرش کنند،من هستم اگر موشک ها پل ها و مدرسه ها را ویران کنند،من هنوز هستم حتی اگر بمیرم،یا کشته شوم!من هستم حتی اگر روزی دیگر در این خاک نباشم.من 25 ساله برای روز مردنم هم وصیت کرده ام،وصیتی به شکوه نام میهنم.اگر روزی بدن بیجان من در آغوش وطنم آرام نگرفت،حداقل روی سنگ قبرم بنویسند:تابوت مرا جای بلندی بگذارید                          تا باد برد سوی وطن،بوی تنم را</description>
                <category>بالن</category>
                <author>بالن</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 13:10:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیستی زنانگی</title>
                <link>https://virgool.io/@elahehgerami/%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-be6rwyxn5omj</link>
                <description>یکی از چیز هایی که حین هویت یابی جنسیتی دوران بلوغ بهش فکر میکردم،این که چند درصد زن باشیم و چند درصد انسان،کجا ویژگی های زنانه رو بروز بدیم،و نگاه کردم به تعریفی که از زن داشتم،توی کلیشه های سنتی،نشانه ای از اقتدار زنانه نبود و تصویر مدرن زن امروزی با پوششی از ماتیک و ریمل پوشیده شده بود،به هر طرف که متمایل می شدم،جایی از درونم میگفت که دارم راه رو اشتباه می روم...وقتی کوچک تر بودم و دامن پلیسه اکلیل رو میپوشیدم،موهایم رو دو گوشی می بستم و می رفتم مهمانی،با اولین نگاه صاحب خانه این حرف را میشتیدم،دختر زیبا،خیلی خوشگل هستی و من نگاه میکردم به پسرخاله هم سن و سالم که دامن پلیسه اکلیل دار نمی پوشید و موهایش دو گوشی نبود،از خودم می پرسیدم چرا ،چرایی که شاید کسی در حوالی ۵ سالگی از خودش نمی پرسید،بزرگتر که شدم و </description>
                <category>بالن</category>
                <author>بالن</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 03:25:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در سوگ فراموش شده ها</title>
                <link>https://virgool.io/@elahehgerami/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%88%DA%AF-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-l88bbcfntl33</link>
                <description>چند وقته دیگه بهت فکر نمیکنم،دختری که دوستت داشت مرده،توی یه کتاب خونده بودم عاشق بودن یه موهبته، تو ادبیات ایرانی میگن عاشق خوشبخت تر از معشوقه،و من لمس کردم اینا رو،از اون روزی که با نوتیف پیامی که اشتباهی فرستادی بیدار شدم تا اون موقع که به سادگی خودم خندیدم.چون تصوراتی که از تو داشتم با خود واقعیت فرق داشت و من از یه جایی به بعد تصوراتمو دوست داشتم نه تو رو.منی که از کارای بیمارستان بدم میومد دوست داشتم برم با کادر درمان حرف بزنم،به چشماشون نگاه میکردم و تو چشمای اون دختر جوونی که داشت ویزیتم می‌کرد خستگی تو رو می دیدم.میدونستم اگه یه سال زود تر به دنیا اومده بودی این تو بودی که میفتادی تو چنگ کرونا و به خاطر کلیه ای که اهدا کرده بودی زنده بودنت رو دوره ی شانس می افتاد.اون وقتایی که آلبومو ورق میزدم و عکسای مسافرت به شهر شما رو میدیدم با خودم میگفتم خودشه،یه روز حتما از همین میدون تاکسی گرفته رفته دانشگاه،کنار استخر همین پارک نشسته بوده با دوستش بستنی میخورده...دلم برای اون حس دوست داشتنه خیلی خیلی تنگ شده،دوست دارم بتونم یه روز یه نفرو همونجوری بخوام،مثلا دقیقا زشت ترین نقطه صورتتو پیدا کنم رو صورت یه خواننده،و اصرار داشته باشم که از عکسات خیلی خوشگل تری،و حتی خودم بهت بگم زشت ولی ازین که دیگران بهت اینجوری بگن غیرتی بشم.دوستم امروز به دوست پسرش زنگ که میزد گفت سلام عزیزم،و من چقدر حس کردم که اون عزیزش نیست،و از روی عادت گفته شاید،شاید اگه اون موقع با هم بودیم چقدر عمیق این حرفو می گفتم، نمیدونم شاید یکی دیگه اینو بهت میگفت...نمیدونم،ولی ایکاش میدونستی که اون موقعی که زهرا گفت تو با این شرایطی که داری حتما یه کسی تو زندگیت هست چقد ناراحت شدم.شاید تصادفی بخونی اینو،شاید هم به خاطرت علاقت مجبور بشی یاد بگیری متن بنویسی و بیای بخونی این نوشته رو،ولی آدم خوب و امنی باش،مثل منی که خیالت رو گوشه امن قلبم نگه داشته بودم.</description>
                <category>بالن</category>
                <author>بالن</author>
                <pubDate>Sat, 03 Dec 2022 01:35:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمیخواهم خوب باشم...</title>
                <link>https://virgool.io/@elahehgerami/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-js774myz9bdd</link>
                <description>دیروز مصاحبه ای از فروغ فرخزاد می خوندم،می‌گفت وقتی نوشتن رو متوقف میکنم همه چیز فرو میریزد...من ملکه مکالمه های ساختگی ام،چون نمیتونم با آدم ها ارتباط برقرار کنم توی ذهنم باهاشون حرف میزنم،حرف هایی که دوست دارم رو از زبونشون می شنوم،ولی چون همه چیز ساختگیه هیچ وقت وارد مکالمه های واقعی نمی شم،مادرم میگه،کار راحتیه،خوب من میدونم اون حق داره ولی تا به حال سرکوب نشدی که بدونی یعنی چی،تا حالا احساست نادیده گرفته نشده،با یه پدر مریض که مشکل روحی داره،یه مادر سرکوب شده که نماد تصویر یک زنه،یک موجود سرکوب شده که حتما باید زیبا باشد،حرف گوش کن باشد،صدایش در نیاید تا یک زن خوب به حساب بیاید،تا زن بودنش را به معنای تمام به نمایش بگذاردهیچ وقت مادرم را ندیدم که برای دل خودش چیزی بخرد،مادرم اصلا وجود نداشت،و خودش را وقف بچه ها کرده بود،مادرم اصلا زنده نبود،هر چیزی را برای ما میخواست،مادرم همیشه استراتژیش این بود که فلان کار را بکنی که آبرویت نرود،فلان رفتار را نکنی که مردم به تو ایراد نگیرد،این که همیشه جوری رفتار کنی که در چشم مردم بی نقص باشد،و اصلا چه اهمیتی دارد که به اصطلاح امروزی ها تو با خودت حال میکنی یا نه،این مردم اند که باید از تو خوششان بیاید،حتی وقتی تصمیم گرفتم به میل خودم محجبه شوم،مادرم میگفت میدانی مردم راجع به تو چه میگویند؟اصلا در صحبت های او هیچ من ی وجود نداشت.بعد ها که آمدم دانشگاه دیدم چه قدر مردم با خودشان حال می‌کنند در حالی که در مسائل اولیه ام مانده بودم،در رفتار هایم آن اطاعت همیشگی وجود داشت،بال هایم را بریده بودند،و چشمانم طاقت دیدن را هم نداشت،نسل من با حرف های بلندشان،با جسارت تمام نشدنی شان،زندگی را زندگی کردند،و دنبال معانی رفتند که من های زیادی در آن وجود داشت.فکر نکنم هرگز مادر خوبی شوم،زیرا حتی انسان بودن هم،وظیفه زیادی روی دوشم میگذارد،نمی خواهم به کودکم این حرف را بزنم،مردم چه می گویند؟شاید خدا هرگز نخواهد کودکی مثل من به زمین بیاید تا سرش با این واژه ها پر شود،شاید در رحم مادران آزاده،کودکانی برویند،سرشار از خوشی،پر از زندگی،آزاد...</description>
                <category>بالن</category>
                <author>بالن</author>
                <pubDate>Mon, 28 Nov 2022 13:27:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها ماندن</title>
                <link>https://virgool.io/@elahehgerami/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-zxf7usvrnlrw</link>
                <description>امشب تا صبح نخوابیدم.الان ۷ صبحه به هر چی فکر کردم،از نتیجه کنکورم،بازار کار و وضعیت مالیم،تا ازدواج و مهاجرت و ....گفتم برم اینستاگرام یکم سرگرم شم یه پیجی استوری هایلایت کرده بود تحت این عنوان که عکس دونفره با کسی رو که خیلی دوستش دارید رو بفرستید،یکی با دوستش عکس گذاشته بود یکی با مادرش یکی با داییش،یکی با حیوون خونگیش،یکی با عشقش...بغضم گرفت،واقعا دیدم جای اونی که بخوام خیلی دوستش داشته باشم خالیه،داداشم رو دوست دارم،ولی با هم دعوا میکنیم،من حوصله شو ندارم،مامانمو دوست دارم ولی حرفاش اعصابمو خورد میکنه همش مقایسه میکنه منو.کلا روابط استیبلی ندارم با کسی،یعنی کسی که خیلی دوستش داشته باشم و اونم منو خیلی دوست داشته باشه و با هم اوقات خوشی رو بگذرونیم،و همو درک کنیم،کیف کنیم از معاشرت باهم ...به خاطر همینه احساس تنهایی میکنم.</description>
                <category>بالن</category>
                <author>بالن</author>
                <pubDate>Mon, 28 Nov 2022 13:03:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به خودم</title>
                <link>https://virgool.io/@elahehgerami/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-ofezfz9vyv5p</link>
                <description>نمیدونم الان کجایی و داری چیکار میکنی.من در حال درد کشیدنم،به امید برگی که از میان این زخم ها جوانه بزند. خوشحالی یا سرشار از حسرت،ولی من در حال ساختن تو ام،در تلاشم خوب باشی،در تلاشم تا به خوب تو برسم.حالم چندان خوب نیست اما در تلاشم از بین این درد ها رشد کنم.الان نمیدانم سر کدام کلاسی،نمیدانم از جایی که هستی راضی هستی یا نه،ولی من تلاش کرده ام تو خوب باشی،گاهی نه ،همیشه تظاهر میکنم خوبم،تا تو ساخته شوی.گاهی منفجر میشوم.اما تلاش میکنم تکه های شکسته خودم رو جمع کنم تا کسی چیزی نفهمد،گاهی حتی برای اين که ضمیر خودآگاهم ازین حال بد بی خبر باشد.خبر ندارم از من راضی هستی یا نه،امیدوارم باشی،پروانه ها در قلبت پرواز کنند،به آغوش کشیده بشی و  تو را به خاطر چنگ هایی که به این دیوار ها زدی برای این که ازین سرداب خارج شوی ،تشویق کنند،برای فکر های بلند،برای ذهن مهربانت،دست بزنند و حال ها رو خوب کنی. برای تو می نویسم،شاید دیر باشد،اما برای داشتن تو به چیز های زیادی چنگ زدم،صورتم رو با سیلی سرخ نگه داشتم،قهوه تلخ رو توی حلقم ریختم و گلاب رو با بطری سرکشیده ام،و تمام تلاشم این بود که تو را به زندگی برگردانم،اگر آن چیز هایی که خواستی نشد،دنده عقب نرو،به جلو حرکت کن و هیچ وقت به عقب نگاه نکن،نگذار تلاش هایی که برای زنده ماندنت کردم بی فایده بماند.اگر نتوانستم بهترین تو را بسازم،مرا ببخش،اما بدترین نسخه ات هم نباش،برای بهترین شدن،همیشه راه دیگری هم هست.</description>
                <category>بالن</category>
                <author>بالن</author>
                <pubDate>Mon, 28 Nov 2022 13:02:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>