<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الهام حبیبی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@elham_habibi</link>
        <description>می‌نویسم تا روحم آرام گیرد☁️🦋 عضو همسفران مدرسه‌ی نویسندگی شاهین کلانتری</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-27 14:21:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2104422/avatar/IbJCn3.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>الهام حبیبی</title>
            <link>https://virgool.io/@elham_habibi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>با رخداد روزمره‌وار چه می‌توان کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@elham_habibi/%D8%A8%D8%A7-%D8%B1%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87-%D9%88%D8%A7%D8%B1-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-ljzgfz2qyj6f-ljzgfz2qyj6f</link>
                <description>نگهبان شباز ایده به قصهرسول از کرمان برای کار می‌آید تهران. این تنها تک‌خطی از ایده است که هنوز پرورش نیافته. پرورش یافتنش به شخصیت، رویدادها و درون‌مایه داستان بستگی دارد اما در این فیلم می‌توانیم با روزمره و رویدادها به قصه برسیم. آیا شخصیت و درون‌مایه کنار گذاشته می‌شود؟ حتمن نه. اما در اینجا با رویدادها کار داریم. آیا می‌شود با رویدادی روزمره‌وار فیلم ساخت؟ آیا می‌توان سادگی را درون فیلم جا داد اما از طرفی دیگر وارد کلیشه نشد و کسل‌کننده هم نشود؟ وقتی حرف از سادگی می‌زنیم منظور رخداد با روندی روزمره‌وار است اما بیهوده نه. روزمره‌یی که پهلو به بیهودگی نمی‌زند. درواقع رخداد بیهوده کنار گذاشته می‌شود تا رخدادی پیش‌رونده شکل بگیرد. صحنه‌ی تکراریپا پیدا کردن کار در ساختمانی نیمه کار، نگهبان می‌شود. آشنایی با دختری کم‌شنوا شروع ماجرا می‌شود. نویسنده‌ی ناشی عشق و عاشقی و دیالوگ‌های احساسی را برای شخصیت‌ها انتخاب می‌کند. اما نویسنده‌ی کاربلد، با دیالوگ کم اما به‌جا و رویدادها، فیلم را جلو می‌برد. آیا این رویداد باید در کافه یا فضایی تکراری همچون پارک باشد؟ نه. نمی‌توان گفت که در کافه یا در پارک نمی‌توان صحنه نوشت اما می‌توان به جای دیگری هم فکر کرد.* اما فضایی متفاوت می‌تواند کمک‌کننده‌ی قصه و گسترش آن باشد؟ جواب مشخص است اما می‌توان به جایی به غیر از تکرارها فکر کرد.رخدادی برای رخدادی دیگردر جایی از فیلم وقتی رسول، نصیبه را دنبال می‌کند، سر از مغازه در می‌آورد. مغازه‌یی کوچک که بخشی از حیاط خانه را اشغال کرده. دیدارش با نصیبه، بدون دیالوگ اضافی یا احساساتی ناپخته است. کبریت می‌خرد و می‌رود. اولین دیدار، ساده اما باعث شکل‌گیری رویدادی دیگر می‌شود. جلورفتن فیلم با رخداد، احتمال حذف یا جا‌به‌جایی هر رخداد را به صفر می‌رساند. در فیلم نگهبان شب هم همین‌طور است. یک رخداد، رخداد دیگری را شکل می‌دهد. پس وقتی از سادگی در رخدادها حرف می‌زنیم، نه یک رخداد پیش پاافتاده بلکه رخدادی برای رسیدن به قصه است. ریختن بی‌دلیل رویدادها  کنار هم، از ایده، قصه نمی‌سازد. در این فیلم، نه‌تنها رخدادی اضافی نداشت، حتا رخدادها برای هم ساخته شدند تا رخداد بعدی را شکل دهند. در این‌جا برای گسترش ایده و رسیدن به قصه‌یی مطلوب، فیلم را بهانه کردیم و به نقد کوتاهی ازش پرداختیم.*شعارنویسی بر دیوار کاغذی: از متن و حاشیه‌ی ادبیات معاصر، امیر احمدی آریان، نشر چشمهنقدی آموزشی بر فیلم نگهبان شب از رضا میرکریمی 1400نوشته‌ی الهام حبیبی</description>
                <category>الهام حبیبی</category>
                <author>الهام حبیبی</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 15:33:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فهم شدن غُراب</title>
                <link>https://virgool.io/@elham_habibi/%D9%81%D9%87%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%BA%D9%8F%D8%B1%D8%A7%D8%A8-wizg5sdmmeya</link>
                <description>محمود مسعودی نافهمی رمان برای رسیدن به فهمش است. باید پذیرفت که بیش از این به نافهمی نیاز داریم. با نافهمی‌ست که می‌توان به فهم رسید. دو هفته پیش که رمان سورة الغراب* را تمام کردم، به سراغ فهمش بودم. در صورتی که با خواندن نقد حورا یاوری**، فهمیدم که نباید به دنبال فهمش می‌رفتم. با همان نکته‌هایی که زیرش خط کشیدم، اندک فهمی که داد را گرفتم اما کافی نبود. درواقع اندک فهم در کنار بسیار نافهمی سبب به وجود آمدن رمان شد. نقد سورة الغراب گره‌های ذهنم را باز کرد و توانستم برای سوال‌هایم جواب پیدا کنم. «سورة الغراب یک داستان نیست، بلکه از چندین داستان درهم‌تنیده و درهم پیچیده ساخته شده که جدا از هم و باهم تکه‌هایی از کلاغی را_یا آدمی را_روایت می‌کند که روزی خیال سیمرغ شدن در سر می‌پرورانده،‌به دنبال هدهدی به سوی قافی بال زده، و امروز خسته از تمام بال‌زدن‌های بی‌سرانجام، تک‌و‌تنها، بریده از همه‌جا و همه‌کس، در درختزاری، روی قلوه‌سنگی وسط آب نشسته، خودش را _زخمی و خونین و بال شکسته_ به جای آیینه‌ی آرزویی خودش و عطار در آبگینه‌ای_ که شکسته‌اش گاهی در فرهنگ ما گیر کلاغ می‌آید_ تماشا می‌کند و زیر بار سنگینی سیاهی رنگش، خبرچینی شهره‌ی آفاقش و پیشینه‌ی گورکنی‌اش، که از نخستین برادرکشی تاریخ، از روزگار هابیل و قابیل، به نامش سکه خورده، از پا درآمده است.»-زندگی در آینه، ص ۸۹رمان سورة الغراب نه به قصد فهم، بلکه برای نافهمی عمدی‌ش بود که نوشته شد. حالا با فهم اندکی که از رمان کسب کردم، آیا از لذت خواندنش می‌کاهد؟ اگر این‌طوری بود که نمی‌توان رمان را بازخوانی کرد برای لذت بیشترش. باید به کناری انداخت و تن به نافهمی‌ش داد. اما سورة الغراب سبب شد تا درک متفاوتی از رمان پیدا کنم. رمان نه برای نافهمی بلکه برای نگاهی جدید نوشته شده است. *سورة الغراب، محمود مسعودی**زندگی در آینه، گفتارهایی در نقد ادبی، حورا یاوری |الهام حبیبی|</description>
                <category>الهام حبیبی</category>
                <author>الهام حبیبی</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 17:45:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو نوشتن برای نمایشنامه</title>
                <link>https://virgool.io/@elham_habibi/%D8%AF%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-m5wi6ho6gbsw</link>
                <description>ژان‌کلود کری‌یرجدایی اتی‌‌یِن از مادِلِن وقتی نمایشنامه را به قصد یادگیری بخوانیم، دیگر یک نمایشنامه‌ی ساده نیست، بلکه بستری‌ست برای آموزش نوشتن. نمایشنامه‌هایی که می‌توان ازشان ایده گرفت تا نوشتن را سهل کند. نمایشنامه‌ی «تراس» در مورد زن و شوهری‌ست که می‌خواهند از یکدیگر جدا شوند اما این جدایی با دیگر جدایی‌ها فرق می‌کند. ورود آدم‌ها برای خرید خانه‌ی این دو به ماجرای تراس ختم می‌شود. تراسی که کری‌یر به ظاهر به عنوان حواس‌پرتی برای خواننده برگزید تا در خلالش به زندگی این دو بپردازد. تراس برای تراسایده‌ی اولیه، ساده به نظر می‌رسد اما وجود مکانی برای گفت‌و‌گو و رفتارهایی که هر کدام از شخصیت‌های فرعی انجام می‌دهند، دیگر یک مکان ساده به نام تراس نیست. وقتی می‌توان برای رسیدن به مقاصد مضمونی از آن استفاده کرد، درنتیجه درون‌مایه داستان هم حول محور همان مکان می‌گذرد.تراس، جایی که کری‌یر برای شکل‌گیری گفت‌وگوها، رفتارها و افکار شوم در نظر می‌گیرد. درواقع می‌توان گفت که تراس بخشی از وجودیت زن و شوهری‌ست که برای جدایی اقدام کردند. جایی که هیچ‌کدام پایشان را در آن نمی‌گذارند. «تیمسار: ولی برای اثبات چی؟موریس: اثبات اینکه غیرممکنه که آدم با افتادن از این تراس به خودش صدمه بزنه؟»«تیمسار: ...یه چیز بسیار رنج‌آور و تحقیرکننده تو پریدن از تراس هست، ‌پریدنی که آدم توش صدمه نمی‌بینه.»«اتی‌ین: یه تراس تو روستا یادم مونده، تو خونه پدربزرگم. با یه چفته‌ی نو و گلدون‌های سبزرنگ پر از گل‌های میمون. تراس به دره مشرف بود، بیشه‌ها و پل معلق تو افق. تابستون‌ها اون‌جا تو سایه غذا می‌خوردیم. خربزه‌ها رو می‌گذاشتیم تو سطل آب خنک بشن. اون آره، یه تراس بود...»روال غیرعادینمایشنامه‌ی دوم متفاوت با «تراس» بود. در «روال عادی»، تنها دو شخصیتِ کمیسر و خبرچین داریم و با همین دو شخصیت داستان پیش می‌رود. برعکس نمایشنامه‌ی قبل که چند شخصیتی بود، کری‌یر در این نمایشنامه تنها با دو شخصیت کار داشت. ایده‌ی نمایشنامه به جمله‌ی «چه می‌شود اگر کمیسر، خبرچین را لو بدهد؟» شکل می‌گیرد و پیش می‌رود. ایده‌یی که برای پرداختن بهش و گسترش دادن کاربرد دارد. گفت‌وگوهای چالش‌برانگیز در این نمایشنامه و تعلیق شخصیت‌ها باعث شد تا نمایشنامه به خوبی از پس کم‌شخصیتی‌ش بربیاید. چیزی که نویسندگان تازه‌کار از آن دوری می‌کنند و بدون چندین شخصیت، نمی‌توانند داستانی پیش ببرند.بستری برای ایدهدو نمایشنامه با ساختاری متفاوت و ایده‌هایی برای گسترش دادن به متن، توانستند تا راهی را نشان دهند که در پی آن هم یادگیری نوشتن است هم برای گسترش متن مورد استفاده قرار می‌گیرد. در تراس با مکان جلو رفت و در روال عادی با گفت‌وگوها. در واقع با استفاده از جمله‌ی «چه می‌شود اگر...» می‌توان برای گسترش متن استفاده کرد. حالا دو روش برای ایده‌سازی داریم. ایده‌هایی که با خواندن نمایشنامه شکل می‌گیرد و با نوشتن ورز داده می‌شود.الهام حبیبی </description>
                <category>الهام حبیبی</category>
                <author>الهام حبیبی</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 11:56:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه «غوک» شویم؟</title>
                <link>https://virgool.io/farhang-andishe/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%BA%D9%88%DA%A9-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-dumrphidjjtf</link>
                <description>غوک :)در غوکشاید رمان نوشتن سهل و ممتنع باشد اما نمی‌توان سختی‌یی که هر نویسنده برای رسیدن به آسانی‌ش تحمل می‌کند را نادیده گرفت. از همان اول هیچ‌کس رمان‌نویس نبوده اما با خواندن رمان‌ به جایی می‌رسد که نوشتنش را آسان می‌کند. رمان «غوک»¹ از آن رمان‌هایی‌ست که نویسنده از الگوی «خرده‌پیرنگ»² استفاده کرده. استفاده از این الگو نه از سر نادانشی‌ست نه از سر بی‌آگاهی. علامه‌زاده با استفاده از این الگو توانست ساختاری را به رمان دهد که بیش از پیش به خواندن ترغیب کند. برای خلاصه گفتن از رمان -به خاطر ساختار خرده‌پیرنگ که دارد- نمی‌توان به یک خط اکتفا کرد. اما اگر بتوان خلاصه‌یی ازش گفت که کلی هم نباشد می‌توان گفت که خانواده‌یی در دل شهر با مرگ ابولفضل، پسر خانم‌جان، آغاز می‌شود. نوه‌ی خانم‌جان (هادی) که پسری نوجوان مدرسه‌یی‌ست با مادرش یعنی عزیز و خانم‌جان و پروانه (خواهرش) زندگی می‌کند. هادی با گذشت زمان با آدم‌هایی درگیر می‌شود که زندگی‌ش را از تعادل خارج می‌کند. پهلو‌به‌پهلوی شعرعلامه‌زاده زاویه‌ی دید اول شخص را به عنوان اولین زاویه دید انتخاب کرد و زاویه دید دوم شخص مفرد و جمع را به عنوان زاویه‌های ثانویه برگزید. او با استفاده از زاویه‌ی اول شخص از شخصیت اصلی یعنی هادی می‌گوید و با زاویه‌ی دوم شخص مفرد و خیلی کم جمع، وارد ذهن شخصیت‌های دیگر می‌شود و ما را با گذشته‌شان آشنا می‌کند. ادغام زاویه دیدها باعث شده بود تا با روایتی سروکار داشته باشیم که پهلو به شعر می‌زند. او زاویه دید دوم شخص را از نه دید نویسنده بلکه از دید شخصیت بیان می‌کرد مثل وقتی که می‌گفت:«تو می‌روی مستراح و خیال می‌کنی من نمی‌دانم رفته‌ای اشک بریزی. خیال می‌کنی من نمی‌دانم بعد از آن درد بی‌درمان همسرت، تو به چه درد بی‌درمان دیگری مبتلا شده‌ای. اگر به زبان نمی‌آورم برای این است که باور نمی‌کنم. نمی‌خواهم تو هم باورش کنی، پسرم!»-غوک، رضا علامه‌زاده، ص ۸۵یکی از وجه اشتراکش با مجموعه داستان کوتاه‌های «یوزپلنگانی که با من دویدند» در این بود که شاعرانگی رمان نه دست‌مایه‌ی کلمات شده بود نه به زور حسی را منتقل می‌کرد.«اگر می‌‌توانست تا پاییز زنده بماند، چهارمین سال تدفین بقچه‌ای تمام می‌شد که فقط چند لحظه در آن تکه‌های جزغاله و سیاه، چشم‌های ترکیده و صورتی پر از دندان را دیده بود و به او گفته بودند که این طاهر است.»-یوزپلنگانی که با من دویدند، تاریکی در پوتین، بیژن نجدیاز غوک تا خط میخیعلامه‌زاده تنها با روایتی منسجم توانست تا حس شعری را برانگیزد و رمان را پیش ببرد. رمان «خط میخی»³ که همچون «غوک» از خرده‌پیرنگ استفاده کرد و با روایتی که شبیه به روزمره بود، رمان را پیش برد. پس با رمانی سروکار داریم که هم لامپ شعری را روشن می‌کند هم روایتی منسجم با تعدد به‌جایِ شخصیت‌ها داریم. می‌گویم به‌جا چون نمی‌توان به صرف نداشتن رخداد، با اضافه کردن شخصیت، رمان را پیش برد. درواقع هرکدام از شخصیت‌ها باید کاری بکنند در پیش‌برد رمان. و این یکی از نکات قوتی بود که رمان «غوک» داشت. تغییر زاویه دید باعث شده بود تا حس شاعرانگی بیشتر به چشم بیاید و از ساختار اصلی‌ش بیرون نزند. جملات طولانی نه ابهام داشت نه خسته‌کنند بود‌، بلکه به ساختار اصلی رمان می‌آمد.«چشمم را می‌گردانم، توده‌ای از تخته سیاه و بخاری «ایران کار» و میز و نیمکت، مثل گردباد از خم کوچه به داخل می‌پیچد و پیش از آنکه فرصت فرار بیابم، بر سرم هوار می‌شود...پایم پیچ می‌خورد و بر کف کوچه دراز می‌شوم. دست زخمیم را که بیرون افتاده است دوباره در کت خون‌آلودم می‌پیچی و سرم را روی زانویت می‌گذاری. چشمانم مثل کسی که از خواب بپرد، به آرامی به اطراف می‌گردانم و روی صورت تو مکث می‌کنم.»-غوک، رضا علامه‌زاده، صص ۳۶ و ۳۷علامه‌زاده معرفی هر شخصیت را در دل روایت گذاشت و به صرف گفتن نام‌هایشان در قالب دیالوگ اکتفا نکرد.«...فریبا حتماً خواب خواب است. بیدار هم که باشد بیرون نمی‌آید. کدام دختر این وقت شب برای دیدن آب‌بندان می‌آید بیرون که فریبا با این همه فیس‌و‌افاده بیاید؟ زهرا وضعش فرق می‌کند. نه هم سن‌ و سال اوست و نه هم شأن او!...حسین لاتی با اینکه ظاهرأ خاطرخواه زهراست، هیچ تعصبی به او ندارد.»-غوک، رضا علامه‌زاده، ص ۲چیزی که باعث می‌شود تا رمان، رمان شود، نحوه‌ی ارائه‌ش است. رمان‌هایی همچون «غوک» شاید مخاطب اعظمی را دربر نگیرد اما اگر بتوان با نگاهی متفاوت شروع به خواندن کرد، می‌توان لذتی که نویسنده از آن بهره جسته را دید. چیزی که هر نویسنده به آن نیاز دارد خواندن رمان‌هایی همچون غوک، خط میخی، سورة الغراب⁴، بوف کور⁵، شب‌‌یک شب‌دو⁶ و حتا مجموعه داستان کوتاه‌های یوزپلنگانی که با من دویدن است. درواقع با خواندن این رمان‌ها می‌توان دست به نوشتن رمانی زد که به ظاهر سهل است اما سختی‌ش را می‌توان با خواندن رمان‌ها شناخت و درک کرد.¹ غوک، رضا علامه‌زاده ² خرده پیرنگ: مجموعه‌یی از طرح‌ (پیرنگ یا پلات) هایی‌ به‌هم پیوسته است که در راستای درون‌مایه‌یی مشخص شکل می‌گیرد. ³ خط میخی یادداشت‌های آقا اکبر، قادر عبدالله ⁴ سورة الغراب، محمود مسعودی ⁵ بوف کور، صادق هدایت⁶ شب‌یک شب‌دو، بهمن فرسیالهام حبیبی </description>
                <category>الهام حبیبی</category>
                <author>الهام حبیبی</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 13:47:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با میکروفن، «مسخ» شویم</title>
                <link>https://virgool.io/@elham_habibi/%D8%A8%D8%A7-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%81%D9%86-%D9%85%D8%B3%D8%AE-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-jfxynuznryiv</link>
                <description>:)تغییر ظاهروقتی ارتباط با خانواده دچار مشکل می‌شود، کسی به نام گره‌گوار که همیشه خانواده برایش اولویت بود، با شرایطی مواجه می‌شود که نمی‌توان نادیده گرفت. او که همیشه برای خانواده هر کاری کرده، حالا وقتی در این مخمصه گیر می‌کند، هیچ‌کس نمی‌تواند محبتی به او بکند. بی‌توجه‌یی که افراد خانواده می‌کنند، باعث نمی‌شد تا او محبت را از خانواده دریغ کند.لحظه به لحظهدر اوایل گره‌گوار فکر می‌کرد که خانواده برای حالش تلاش می‌کند اما کم‌کم متوجه شد که بیشتر همان سوسکی‌ست که گوشه‌ی خانه مانده. با اینکه گرته، خواهرش، برایش غذا می‌آورد اما با باز هم گره‌گوار را برادر خودش نمی‌نامید. گره‌گوار اما وجود خواهرش را انکار نمی‌کرد و هر لحظه به فکر او بود.سیبل گره‌گوارگره‌گوار که همیشه در فکر خانواده و فرستادن گرته به هنرستان موسیقی بود. وقتی پدرش با خشم، سیبی را به گره‌گوار پرتاب کرد، بیشتر منزوی شد اما هیچ‌وقت خشمی نسبت به خانواده نگرفت. هیچ‌وقت از فکر کردن به خانوادهدست نکشید. او درواقع، سیبل‌یی شده بود تا مورد عتاب خانواده قرار بگیرد. شرایطی که گره‌گوار در آن دخیل نبود اما درونش افتاده بود.مسخ نشویمبا مسخ شدن گره‌گوار، همه چیز تغییر کرد به غیر از خود گره‌گوار. گره‌گوار تا آخرین لحظه، خانواده را جز اولويت خودش قرار داد و سعی می‌کرد تا برای خرسندی خانواده‌ هر کاری بکند. وقتی که خواهرش از او ترسید، به زیر میل خزید تا از دید خواهرش پنهان شود.«به‌منظور اینکه این منظره را از چشم او بپوشاند یک تکه شمد روی پشتش گرفت و روی نیم تخت آورد، این کار چهار ساعت طول کشید، و شمد را طوری پهن کرد که خواهرش اگرچه خم بشود نتواند زیر مبل را ببیند.»در تمام داستان گره‌گوار به هر نحوی، احساسی به خانواده داشت را نشان داد و هیچ‌وقت نمی‌توانست از خانواده‌یی که بهش پشت کردند، دلخور شود. او مسخ شده بود اما دگرگونی برای خانواده اتفاق افتاده بود. اگر به گره‌گوار میکروفن می‌دادند تا روی سِن سخنی بگوید، سکوت تنها کاری بود که می‌توانست بکند چون گفته‌هایش را در کتاب گفته.الهام حبیبی</description>
                <category>الهام حبیبی</category>
                <author>الهام حبیبی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Dec 2025 22:49:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیب‌بیب پرتقالی</title>
                <link>https://virgool.io/@elham_habibi/%D8%A8%DB%8C%D8%A8-%D8%A8%DB%8C%D8%A8-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%84%DB%8C-abepglfhdvhy</link>
                <description>:)پرتقال‌ها را گذاشت توی ژیان. ژیان آبی که روی صندلی نشسته بود تا در آن بی‌سقفی تمام شهر را ببیند. همان‌جا توی خیابان می‌گذاشت. همسایه هم می‌آمد باهاش دوردور می‌کرد. بنزین‌ش که تمام می‌شد، می‌فهمید. بار دیگر همان‌جا، همان‌ خیابان. باز ژیان را برداشتند و رفتند مسافرت. سفرشان کیف داد؟ نمی‌دانم. اما باز تکرار شد. تصمیم گرفت تا ماشین را بفروشد. دیگر ارزشی نداشت. انگار دلش دیگر باهاش نبود. خیابان خالی شد. نگاه‌ها خالی. پرتقال‌های تامسون را هم می‌ریخت توی کیسه‌.وقتی نان تافتون می‌خرید، توی دستمال می‌گذاشت. دستمالی یزدی که جانش را برایش می‌داد و هیچ‌کس اجازه نداشت با دستمال شوخی بکند. همیشه تا می‌کرد و توی جیب کت طوسی‌ش جا می‌داد. هر بار که راه می‌رفت، خاطره‌یی توی ذهن دستمال ثبت می‌شد. راه راه راه می‌رفت. دستش لرز لرز لرز داشت. نان‌ها عطر دستمال را به خود می‌گرفتند.از همان جوانی اعصاب‌ش را گذاشت پیش یک قِران و دو قران‌ها. پیش آجری که خانه‌ش شد. روی شمعدانی که گلدان‌ش شد. روی شلنگی که هر روز بلند می‌شد برای آبیاری و آب‌بازی که بچه‌گانه می‌شد. پیش خمپاره‌ها و زیرِ زمینی که هر بار که می‌زدند، هجوم می‌برد به سمتش و آخری‌ها از خیر همه چیز گذشته بود و توی همان خانه‌ی پیزوری می‌نشست تا صداها خاموش شود. وقتی موهایش به سپیدی آسمان زد، ماشین زیر پایش پراید شد. پراید قراضه و رنگ‌ورورفته‌ی سرمه‌یی. نمی‌توانست بنشیند. لرز تمام بدنش را می‌گرفت. خرید و گذاشت زیر پای نوه‌ش. زیر پای کسی که نه دستش می‌لرزید، نه پاهایش می‌لغزید.سوارش شد. عصایش را کنار پنجره گذاشت. ترس درون چشم‌هایش بود. با هر بار بوق، به صدای خمپاره‌ها و موشک‌ها می‌رسید و زیرزمین را فریاد می‌زد. دلهره‌ها پشت گوش بزرگش پنهان می‌شدند.پرنده‌یی اسهال می‌کاشت روی پنجره و آقاجون حرص می‌خورد از کبوتر خرفتی که محتویات‌ روده‌ش را روی ماشین می‌ریزد.نگران ماشین دست دوم نبود حتا اگر پارک می‌کردم و چرخش را پنچر می‌کردند. دیدم. دیدم و گفتم. دایی هرمز پرواز کرد به سمت کسی که همسایه بود. همان همسایه‌یی که ماشین برمی‌داشت برای سفر. بنزین که تمام می‌شد، می‌آورد. دایی هرمز طاقت آقاجون را نداشت که هیچ نگوید. زد. همسایه را زد. برای اولین‌بار دستش روی کسی بلند شد که مدتی بود نام همسایگی را یدک می‌کشید. یکی توی گوشم گفت: «دیگه یه قرون دوزار نیس.» یکی زد و دیگری خورد.ماشین را گذاشتم توی پارکینگ. آقاجون لرزید. ترسید و نگرانی تا چشم‌هایش آمد. دایی هرمز گفت که نگران نباشد. دیگر جرئت نمی‌کند. دلواپس دایی بود نه ماشین. دلواپس من بود نه ماشین.بعد از مدت‌ها با آقاجون سفر رفتم. یکی بوق زد در میان ریزش برف‌ها و دیگری بوق نزد. یکی دیگر توی گوش راستم گفت: «تا حالا چند تا سفر رفته؟»کمربندش را بست اما به صندلی تیکه نداد. خیالش از بابت رانندگی‌م راحت نبود. تند نمی‌رفتم اما ترس در بندبند دست‌ها و رگ برجسته‌ی آبی‌ش ورجه‌وورجه می‌کرد. گاهی نمی‌توانستم در اولین سربالایی‌ها تاب بیاورم. آقاجون تندتند غر می‌زد به سر ماشین‌‌ها و رانندگی کردن‌شان. به جای تمام نگرانی‌هایش، لبخند می‌زدم و آهنگ می‌گذاشتم. به خنده‌هایم می‌خندید و به رقصم توی ماشین، می‌نگریست. حتا وقتی با خانواده سفر می‌رفتم، کیف‌ش مثل کیفی که آقاجون می‌داد، نبود.گفته بود شب‌ها مراقب باشم و مراقبت کردم. پیاده شد و نان گرفت. توی همان دستمال یزدی گذاشت. تندتند گره‌ش زد. توی ماشین بساط صبحانه راه انداختم و لقمه غازی کردم برای آقاجون. چای را برایش توی لیوان ریختم و روی لب‌هایش گذاشتم. با دست‌های لرزان، سخت بود.گفته بود تصادف نکنم. گفته بود گاز ندهم. بوق نزنم. گفت و من باور نکردم که دلهره دارد. گفت و من باور نکردم که دلشوره‌ می‌گیرد به خیالی و فکرش را هم‌می‌زند تا کسی نگاهش به چروک صورتش نیفتد.یک‌بار هم نگفت وقتی که ژیان‌ش را می‌بردند، برای هفته‌ی بعد بنزین می‌زد تا همسایه راحت‌تر سفر کند و توی راه نماند. نگفت که بیشتر خریدهایش را پیاده می‌رفت تا بنزین‌ش به همسایه برسد. نگفت که یک‌بار هم به فکر پول نبود. نگفت که نفروخته بود و به جایش همسایه، دزد شد به ژیان زد. نگفت تا ناگفته‌هایش لابه‌لای نان توی دستمال یزدی‌ش بماند.الهام حبیبی</description>
                <category>الهام حبیبی</category>
                <author>الهام حبیبی</author>
                <pubDate>Mon, 24 Nov 2025 00:46:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از سال بلوا تا نوش‌آفرین</title>
                <link>https://virgool.io/@elham_habibi/%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D9%84%D9%88%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%B4-%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-bqh8orj1m1ac</link>
                <description>:)دلدادگی نوش‌آفرین دختری هفده ساله که یکی‌ یک‌دانه‌ی سرهنگ نیلوفری است که دل به حسینا می‌دهد. حسینای کوزه‌گر که تمام تن‌ش بوی خاک فرا گرفته. با ورود دکتر معصوم، زندگی نوش‌آفرین تغییر می‌کند.بعد از اینکه دکتر معصوم به خواستگاری تنها دختر سرهنگ نیلوفری می‌آید، همه چیز آن‌قدر سریع پیش می‌رود که نوش‌آفرین زن دکتر معصوم می‌شود. اما هنوز نوش‌آفرین حسینا را در دل خودش دارد.شاعرانگی در دل بلواسال بلوا با جریان سیال ذهن توانست تلاطم‌ها را به خوبی نشان دهد. اینکه نوش‌آفرین که بود و که شد. چه حسی داشت و به چه حسی رسید. معروفی توانست افکارهای درهم را با شاعرانگی متن درهم بیامیزد و داستانی را شکل دهد که هر لحظه‌ش پر از آه و هر زمان‌ش پر از چالش‌های گذرا باشد.مردماننوش‌آفرین در زمانی حضور داشت که مِستر ملکوم برای پل‌سازی تلاش می‌کند و سروان خسروی می‌خواهد دار را بسازد. کسی که با قلدری سعی می‌کرد تا عدالت را برپا کند. نوش‌آفرین در زمانی بود که مردم را بی‌اهمیت و جز قازورات می‌دانستند. دیالوگ‌هامتن با دیالوگ‌های کوتاه و تقریبن بخشی از رمان را شکل داد. دیالوگ‌هایی که پیش‌رونده که توانست در دل متن قرار بگیرد و با شاعرانگی آن همراه شود. از طرفی دیگر به دلیل غیرخطی بودن رمان، داستان دارای پیچیدگی خاص خود بود که با همراهی آن می‌توان این پیچیدگی را درک کرد.حسینا و برادرهایش مدتی می‌گذرد و اعدام جزئی از شهر می‌شود. تاریکی‌های داستان به قدری زیاد است که می‌توان گفت تنها نقطه‌ی روشن آن، احساس نوش‌آفرین به حسیناست. کسی که می‌خواست برادرهایش را، سیاوش و اسماعیل را پیدا کند و حالا در سنگسر گرفتار شده بود. هم گرفتار احساس هم گرفتار و دلسپرده‌ی نوش‌آفرین. تنوع فرهنگی داستان با تعدد شخصیت، کمی باعث کسل‌کنندگی می‌شود اما وجود نوش‌آفرین کشش را در خودش نگه می‌دارد. معروفی توانست شعر را به داستان بیاورد و حس‌های مختلف را بیان کند. معروفی با تمام این تفاسیر می‌خواست فشارها و تاریکی‌های زمانه را نشان دهد که در خلال‌ش نوش‌آفرین حضور دارد و دکتر معصوم کسی می‌شود که بیشتر درد را برای نوش‌آفرین می‌آورد. سال بلوا توانست تا رسالت‌ش را انجام دهد و تنوع فرهنگی و اجتماعی را در متن جا دهد.الهام حبیبی </description>
                <category>الهام حبیبی</category>
                <author>الهام حبیبی</author>
                <pubDate>Sun, 16 Nov 2025 20:16:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی چخوف دریا را می‌پوشد</title>
                <link>https://virgool.io/@elham_habibi/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%86%D8%AE%D9%88%D9%81-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D8%B4%D8%AF-jcwnlfbva4mb</link>
                <description>لایفسکیساموئیلنکو در تلاش است تا لایفسکی را مجاب کند که تا با نادژدا ازدواج کند اما لایفسکی دیگر علاقه‌یی به او ندارد. از طرز غذا خوردن‌ش بدش می‌آید. از طرفی دیگر فون کارن، جانورشناسی‌ست که از لایفسکی نفرت دارد. او را فردی لاابالی و موجب فساد جامعه می‌داند که خوابیدن با فردی غیر از همسر را باب کرده است. از طرف دیگر لایفسکی، به ساموئیلنکو از فون کارن حرف می‌زند و او را مورد نقد قرار می‌دهد.وقتی چخوف دریا را می‌پوشدوجود شخصيت‌ها در داستان دوئل باعث شد تا خواننده بتواند با داستان پیش برود. تضادهای شخصیتی باعث می‌شود تا خواننده بین واقعیت و دروغگویی بماند. تناقض‌هایی که جزئی از شگردهای چخوف است تا خواننده را ترغیب به خواندن کند. چخوف به راحتی می‌تواند با آرامشی که دارد، داستان هیجان‌انگیز را در چشم خواننده فرو کند. آن‌قدر آرام که می‌توان گفت دریایی می‌شود به ظاهر آرام که درونش پر از تلاطم است.«به عقیده‌ی اون دوران ما به اندازه‌ی چهل سال پیش یا حتا بیست سال پیش، فقیرتر و حقیرتره و علتش هن فقط و فقط مربوط به اینه ما نمی‌دونیم چه‌طوری تسلیم جذبه‌ و شور عشق بشیم تا حدی که خودمون رو فراموش کنیم.»راز لایفسکیلایفسکی همیشه گفته‌هایش را با ساموئیلنکو می‌گوید و او را رفیق خود خطاب می‌کند. بعد از گفته‌هایش لایفسکی با نادژدا‌ی متاهل است اما همیشه در وجودش حس گناهی نسبت به نادژدا دارد. حالا لایفسکی می‌خواهد نادژدا را دست به سر کند و خودش تنهایی به سن‌پترزبورگ برود اما پول کم دارد. حالا از ساموئیلنکو می‌خواهد تا بتواند پولی قرض بگیرد که او قبول می‌کند.آغاز دوئلساموئیلنکو از فون کارن، کسی که از لایفسکی نفرت دارد، پول قرض می‌گیرد که در ابتدا نمی‌دهد اما شرطی می‌گذارد که باید نادژدا همراه با لایفسکی برود. پول را به این شرط به ساموئیلنکو قرض می‌دهد. اما هنوز لایفسکی پول کم دارد. حالا با فون کارن دیداری می‌کند که باعث می‌شود تا لایفسکی را ترغیب به دوئل کند.دوئل به دوئلهیجانات رمان دوئل طوری بود که نمی‌توان آخرش را حدس زد. این روشی بود که باعث شد تا نتوان فهمید چه کسی در دوئل برنده می‌شود و چه کسی می‌بازد؟ فون کارن یا لایفسکی؟ روندی که شاید به ظاهر ساده باشد اما با روندی که چخوف برای بیان‌ش کرد، باعث شد تا دوئل به دوئلی تبدیل شود که هیچ‌کس انتظارش را ندارد.آب‌بازی دیالوگ‌هادیالوگ‌هایی که به خوبی از زیرمتن استفاده شده و توانست تا داستان را پیش ببرد، باعث شد تا هیجانات داستان به خوبی صورت گیرد. درواقع بازی‌هایی که دیالوگ‌ها می‌کند، مثل آبی‌ست که می‌توان آن را گاهی آرام و گاهی پرتلاطم یافت. زبان داستان سوم شخص بود و البته گاهی به ذهن دیگر شخصیت‌ها می‌رفت تا بتوان با ذهنیت افراد آشنایی شد.«اگه یه نفر به شما بگه چه خوشه‌ی انگور زیبایی، شما درمی‌آیین می‌گین، درسته اما وقتی انگورها تو شکم آدم خمیر و بعد هضم بشن، می‌بینین که چه‌قدر بی‌ریختن. این حرف شماست...»چفت‌شدگی داستاندر آخر می‌توان با خواندن رمان دوئل که جز کارهای خوب چخوف و پر از چالش است، با نوشته‌های چخوف آشنا شد. کسی که می‌تواند داستان را از حالت عادی طوری خارج کند که هیچ ضربه و خدشه‌یی به آن وارد نشود و بخشی از داستان شود. این روشی که چخوف در پیش گرفته باعث شد تا تمام اجزای داستانی با هم چفت شوند و هیچ بیرون‌زدگی در داستان یافت نشود. این رمان با ترجمه‌ی احمد گلشیری باعث می‌شود تا به خوبی با رمان ارتباط گرفت و آن را زمین نگذاشت.نویسنده: الهام حبیبی</description>
                <category>الهام حبیبی</category>
                <author>الهام حبیبی</author>
                <pubDate>Wed, 15 Oct 2025 16:53:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی در «فصل دو»</title>
                <link>https://virgool.io/@elham_habibi/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%AF%D9%88-gym1hjgebnau</link>
                <description>گارد دفاعی در فصل دوجرج همسرش باربارا را از دست داده، حالا برادرش لئو، سعی بر این دارد تا برای او همسری برگزیند. لئو دیداری کوتاه با جنی داشته که باعث می‌شود که او را به جرج معرفی کند اما با مخالفت جرج مواجه می‌شود. جنی نیز از همسرش گاس، جدا شده و دیگر تمایلی به ارتباط ندارد.بعد از اصرارهای فراوان از سمت لئو و فی (دوست جنی) جرج و جنی تصمیم بر این می‌گیرند تا تنها پنج دقیقه همدیگر را ملاقات کنند اما این ملاقات به درازا می‌کشد و هر دو از حالت دفاعی خود خارج شوند و به سمت یکدیگر کشش پیدا می‌کنند. «جرج: می‌دونم هیچ‌وقت از دوست داشتن باربارا دست برنمی‌دارم، ولی به تو هم حس خیلی خوبی دارم و ...نمی‌تونم دو تا چیز رو توی ذهنم با هم داشته باشم.»سرعت صحنه‌ییدر ابتدای نمایشنامه همه چیز سریع اتفاق میفتد و هر دو میل به همدیگر پیدا می‌کنند. به دلیل سرعتِ صحنه‌یی، چراهایی در ذهن خواننده می‌چرخد که باعث می‌شود تا خشمی نهفته در دل بکارد. اتفاقاتی از جمله، سوختن دست جنی و بریدن صورت جرج با تیغ، میفتد که باعث می‌شود تا ذهن به سمت رخدادها کشیده شود.حالا اطرافیان سعی بر این داشتند تا این دو را از تصمیم خود منصرف کنند. بعد از اینکه جرج و جنی به یکدیگر علاقه پیدا کردند، لئو و همسرش، فی و همسرش دچار مشکل می‌شوند. رویدادهایی که می‌تواند در آینده برای جرج و جنی بیفتد.ورود تردید به نمایشنامهبعد از جروبحثی که بین جنی و جرج میفتد، مثل دو قطب هم‌نام از یکدیگر می‌گریزند. حالا جرج و جنی در تصمیم خود مردد می‌شوند. تردیدی که بعد از آن هیجانات ابتدایی، منطقی است. طوری می‌توان گفت، نمایشنامه از حالت احساسی اولش خارج می‌شود و به سمت منطق گرایش پیدا می‌کند. چیزی که هر لحظه، خواننده انتظارش را می‌کشید. «جنی: ...تو ان‌قدر احمقی که آدم معرکه‌ای مثل من رو بذاری کنار، پس لیاقت چیزی رو که داشتی رو نداشتی.»انتخاب نهاییجرج نویسنده‌یی است که کتابش را برای جنی می‌خواند. کتابی که شامل چند فصل است. فصل ابتدایی آن همان فصل ابتدایی زندگی جرج و جنی است، فصل دوم نیز همان فصلی‌ست که در حال حاضر این دو داخلش هستند. حالا جنی و جرج از لحاظ احساسی و منطقی به ثبات رسیدند. زندگی که در حد برشی از فصل دو است. فصلی که اَهم بودنش در نمایشنامه به خوبی بیان شده است و تعلیق «فصل دو»، چیزی‌ست که نویسنده در تلاش بود تا آن را به خوبی به نمایش بگذارد. کتابی که احساسات، شک‌ها و گذشته‌ی افراد را نمایان کرد. درواقع، مثبت بودن ذهنیت را کنار می‌زند و جدل‌های ذهن را روی صفحه می‌آورد. نویسنده در تلاش بود تا واقعیتِ انکارناپذیر ذهن را نشان دهد. چیزی که آدم‌ها آن را نادیده می‌گیرند و از آن به راحتی می‌گذرند.نمایشنامه‌ی فصل دو از نیل سایمون ترجمه‌ی شهرام زرگرنویسنده: الهام حبیبی</description>
                <category>الهام حبیبی</category>
                <author>الهام حبیبی</author>
                <pubDate>Thu, 25 Sep 2025 13:32:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تیز بود مثل شب</title>
                <link>https://virgool.io/@elham_habibi/%D8%AA%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%B4%D8%A8-i5ehiecza2wu</link>
                <description>:))شب طولانی تیزدندان که با نام مستعار خورخه کاره راگومز به چاپ رسیده، درواقع نویسنده‌ی آن شهروز جویانی بود که در زمانی نمی‌خواست با نام واقعی‌اش بنویسد. نویسنده به طوری کتاب را می‌نویسد که انکاری نویسنده‌ی خارجی است. حتا مترجم هم برایش می‌گذارد. رو بازی نمی‌کندداستانی که می‌دانست از کجا شروع کند تا به جایی برسد که هنر و سیاست درهم بیامیزند. قهرمان داستان که با ایزابلا آشنا شد، در برهه‌ای از زندگی‌اش وارد سیاست‌های زیرپوستی شد. نه آن‌قدر رو که همه بفهمند نه آن‌قدر پنهان که خبری ازش نباشد. سیاست پنهانگاهی قهرمان را به جرمی ناکرده دستگیر می‌کردند و بدون هیچ‌ گفته‌ای رهایش می‌کردند. راوی با اعضای گاردسویل که جز نظام بود، همیشه درگیر بود‌. همین‌که سیاست وارد ماجرا شد، اعلامیه‌ها و مبارزه‌هایی در خیابان سیمین دوبوار(نماد ایالت آمریکاست)، انجام می‌داد که با فضای سیاسی داستان خوب عجین بود.از همان ابتدای داستان، راوی با سگ‌هایی درگیر بود. در ابتدا کنارش بودند و نوازش راوی روی سرشان نصیبشان می‌شد اما کم‌کم سگ‌ها خوی وحشی‌گریشان را نشان دادند. تا جایی که می‌شد گفت شروع به مبارزه کرد. در همین حین گربه‌ی قهرمان هم درگیر سگ‌ها شد و توسط آنان خورده شد و بعدش توسط خواهر راوی به خاک سپرده شد.«ولی هیچ‌وقت احساس آدم ثابت نمی‌مونه؛ احساس امروز مال امروزه. ربطی به فردا و فرداها نداره، موندگار نیست.»آخرین بازمانده‌سگ‌ها، گاردسویل، ایزابلا و سیمین دوبوار تمام این‌ها سعی بر این داشتند تا روند داستان را جلو ببرند تا قهرمان به هدفش برسد. به طوری می‌توان گفت، داستان شب‌طولانی تیزدندان، داستان قشری از مردم است که نویسنده با دیدی متفاوت آن را به زبان آورد. داستانی که لبریز از دردها و زخم‌هایی بود که مثل دندان سگ‌ها در حال دریدن آخرین بازمانده‌ بود. |نوشته‌ی الهام حبیبی|</description>
                <category>الهام حبیبی</category>
                <author>الهام حبیبی</author>
                <pubDate>Mon, 05 May 2025 11:00:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی قمار، بازی می‌کند</title>
                <link>https://virgool.io/@elham_habibi/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%82%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-sb29wgtzd1yi</link>
                <description>:)مضمونی با داستایفسکی داستان قماربازی است که از پولینا پول گرفته تا برایش قمار کند. مدام می‌بازد و می‌برد. پول اندکی که برایش ماند را می‌دهد به پولینا. اما او قبول نمی‌کند. قمارباز که همان معلم سرخانه به نام الکسی است، همیشه می‌گوید وقتی برای خودش کار کند، می‌برد. الکسی با اشتباهش که با مردی آلمانی بحث کرده بود، باعث شد تا ژنرال که صاحب‌خانه بود، او را اخراج کند. او قمار می‌کرد و سعی بر این داشت تا پول را به پولینا بدهد. حالا علاقه‌ای یک‌طرفه بین الکسی شکل گرفته بود که پولینا آن را قبول نداشت. در یادداشت‌هایش از احساسش به پولینا می‌گفت. این حس همیشه در سینه‌اش بود.حسی پشت پنجره وقتی داستایفسکی می‌خواهد حسی را بیان کند، به دام کلیشه نمی‌افتد و آه و ناله‌های عاشقان را نمی‌کند. این وجه از داستایفسکی به گونه‌ای‌ست که می‌توان او را تحسین کرد. این‌گونه بیان از داستایفسکی را می‌توان در کتاب «شب‌های روشن» هم دید. انگار این احساس از پشت پنجره خودش را به صورت محوی نشان می‌دهد. نه آن‌قدر واضح نه آن‌قدر تار. به طوری می‌توان گفت، حس‌ها در لابه‌لای متن چفت می‌شوند. «به یاد دارم مرا با توجه خاصی تماشا می‌کرد. لابد همه‌ی احساس‌های نامعقول و بی‌معنی من در آن لحظه در چهره‌ام نمایان بود.»روایتی ملتهب روایت و قلمی که داستایفسکی دارد، به گونه‌ای‌ست که می‌توان آن را به دور از توصیفات زیادی و حتا جزئیات توی چشم‌زن دانست. روایتی ملتهب که می‌تواند تو را درگیر این نوع روایتش کند. اینکه همه چیز را در لفافه و سرراست نمی‌گفت. اما نمی‌توان گفت که آن را پیچیده بیان می‌کرد. فقط نگاه داستایفسکی این بود که روایت را در مشتش بگیرد و بنویسد. نه آن‌قدر رو بازی کند که خواننده خسته شود نه آن‌قدر به پهلو بزند که گرفتاری ایجاد کند.زندگی کبودشاید می‌دانید که قمارباز زندگی خود نویسنده است اما نمی‌خواستم در ابتدا این نکته را گوشزد کنم. زندگی‌نامه‌ای داستانی که حتا می‌توان گفت که درد داشت اما این درد در پوسته‌ی زیرین داستان مخفی شده بود. اینکه سعی‌ بکند تا پولی ببرد و خودش را در قمار و چرخ بخت خفه کند، دردی دارد که شاید در ابتدا زیاد متوجه آن نشویم. اما وقتی به انتها می‌رسد انگار این درد به سمت کبودی می‌رود و تازه خودش را نشان می‌دهد. همین‌که داستایفسکی طوری نوشت که انگار یک درد ساده است. دردی که همراه با احساس الکسی بود و در نطفه خفه شد. احساسی که نمی‌شد نادیده گرفت. «کافی‌ است ‌یک‌بار در زندگی محتاط باشم، صبور باشم... و همین کافی‌ است. کافی است یک‌بار محکم باشم.» |الهام حبیبی|</description>
                <category>الهام حبیبی</category>
                <author>الهام حبیبی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Apr 2025 19:07:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی گلشیری، خلاقیت را شوهر داد</title>
                <link>https://virgool.io/@elham_habibi/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%AF%D9%84%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%B4%D9%88%D9%87%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-os5ozamufjbx</link>
                <description>هیچ میرغضبی تا آن روز نشنیده بود: نبُر...فرم یا محتوا؟به نظرتان کدام مهم است؟ در رمان شازده احتجاب، فرم جدیدی از نوشتن را پیش گرفت. به گونه‌ای که می‌شد گفت فرم با متن عجین بود. گلشیری، شازده‌ای وارد داستان کرد که عاشق فخرالنسا شده بود اما نمی‌شد به او رسید. تا جایی‌که فخری، خدمتکار شازده می‌شد، شخصیت اصلی و فخرالنسا در گوشه‌ای می‌ماند. گاهی هم فخرالنسا نقش اول می‌شد. اما هر کاری کنیم باز هم شازده شخصیت اصلی بود.قالب گلشیریقالبی که گلشیری شکل داده بود، به گونه‌ای بود که غیر خطی بودن روایت با قالب هم‌پوشانی داشت. شازده‌ای که گاهی اول شخص داستان می‌شد و روایت را می‌گفت و در همین حین، فخری کلام را از شازده می‌گرفت و از زبان خودش یعنی سوم شخص بیان می‌کرد. این روایت چرخشی بود و گاهی شازده را به سوم شخص بدل می‌کرد. در تمام این چرخش‌های کلامی، هیچ دست‌اندازی نبود و روایت خیلی روان بود.فرم به خواستگاری محتوا رفت؟به این‌جای کار که رسیدیم می‌توان گفت که محتوا هم باعث شکل‌گیری قالب شد تا به خوبی قالب را در خودش جای دهد. آن‌قدری این قالب با محتوا در یک راستا بودند که نمی‌توان هیچ‌کدام را از هم جدا کرد. فرقی هم نمی‌کند چه کسی به خواستگاری رفت چون هر دو مال هم هستند. «گفتم: چرا نمی‌شود؟گفت: آخر سرده، پشتم یخ کرد.گفتم: با این همه گوشت از چی می‌ترسی؟ بخند دختر بلند اگر فخرالنسا گفت: «چرا می‌خندی؟» بگو شازده گفت. نترس، بگو اما یادت نرود باید برایم بگویی که وقتی برای خانم تعریف می‌کنی چشم‌هاش، دست‌هاش حتی لب‌هاش چطور می‌شود.فخرالنساء گفته بود: «تو خوبی فخری جان.» و لبخند زده بود و دست‌هایش را کرده بود توی جیب‌های پالتو. چشم‌هایش پشت شیشه‌های عینک بوده، پلک نمی‌زده فخری جلو رویش زانو می‌زند و می‌گوید: «خانم به خدا من...» می‌گوید: «می‌دانم، تو خوبی.» و موهای فخری را از روی پیشانی‌اش عقب می‌زند».جایی که گفته، «فخرالنسا گفته بود»، سوم شخص می‌شود و در ذهن فخرالنسا قرار می‌گیرد و داستان را ادامه می‌دهد. در صورتی‌که در پاراگراف اول، از زبان شازده گفته شد.گلشیری، خلاقیت را شوهر دادمضمون اصلی داستان بر محوریت شازده بود که می‌خواست با فخرالنسا ازدواج کند. در همین راستا، شازده، از گذشته‌اش می‌گوید. از مادرش و از پدربزرگش. می‌فهمیم که با این روند غیر خطی، فرم داستان، در دل محتوا قرار گرفته است.در هر صورت نمی‌توان با یک فرم جدید و مضمونی تکراری و پیش‌پاافتاده، داستانی را شکل داد. در واقع این دو مکمل هم هستند. یک مضمون جدید، فرم جدیدی می‌طلبد. «پدربزرگ گفت: همین؟پدر گفت: من که به پشت سر نگاه نکردم اما به گمانم پشت سرمان فقط دست‌های بریده به جا مانده است شاید هم چوب و چماق‌ها هنوز توی مچشان بود پدربزرگ باز سرفه کرده بود:-خوب که حالا پشیمانی؟به خسرو نگاه می‌کرد شازده احتجاب خودش را چسبانده پای پدر دست پدر هنوز میان موهای خسرو بود پدربزرگ گفت:-یا فقط می‌ترسی که نکند بیندازنت توی سیاهچال؟»وقتی گلشیری، با این دید توانست خلاقیت را در دستش بگیرد و آن را شوهر بدهد، پس می‌توان با فرمی نو به مضمونی جدید رسید. یا حتا برعکس. وقتی مضمونی جدید در ذهن شکل می‌گیرد، می‌توان برای آن فرمی تازه ساخت. با این کار، مضمون بر پایه‌ی فرم قرار می‌گیرد و آن را پیش می‌برد.|الهام حبیبی|</description>
                <category>الهام حبیبی</category>
                <author>الهام حبیبی</author>
                <pubDate>Sun, 09 Feb 2025 14:56:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فاکنر با شعله‌ور</title>
                <link>https://virgool.io/@elham_habibi/%D9%81%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%B9%D9%84%D9%87-%D9%88%D8%B1-sppstc3uifjg</link>
                <description>تکه‌ای از کتاب سرشار از احساس، دلتنگی و تهیگیداستان خانواده‌ای با سه پسر و یک دختر است که در چهار بخش از زبان سه فرزند و یک کنیز بیان می‌شود. روایت داستان از بنجی که پسری لال است و عقب‌مانده بیان می‌شود. پسری که هیچ حرفی نمی‌زند اما به شدت به کدی، تنها خواهرش علاقه دارد. به‌طوری که مدام این حس دلتنگی و غم تا انتهای داستان گریبان بنجی را گرفته است.  خاک دلتنگیروایت این بخش از خشم و هیاهو طوری بود که واقعن احساس می‌شد که راوی، یک بچه‌ی ۱۳ ساله‌ است. چون تمامن دیالوگ و کوتاه کوتاه بود و خبری از توصیفات آنچنانی نداشت و تنها می‌توان دلتنگی را روی خاک کاشت و آن را در مشت قلب گرفت. پسری ‌که قبلن اسمش موری بود و به خاطر تغییر سرنوشتش، اسمش را به بنجامین تغییر می‌دهند. در این بخش، متنی گفته شد که بسیار زیبا بود که می‌توان اندوهِ متن را درک کرد:«خودمان را می‌شنیدیم. تاریکی را می‌شنیدیم. تاریکی رفت و به ما نگاه کرد.»بویی از احساس بلند می‌شودکنتین، کسی که می‌توانم یکی از شخصیت‌های تاثیرگذار رمان را بیان کنم. کنتین، پسری ساده و مهربان است که انگار بوی احساس می‌دهد. انگار احساس را از او ساختند. متن داستان در این بخش، به کلی متحول می‌شود و به سطح بالایی از روایت می‌رسد. و این به خاطر شخصیت کنتین بود. به کلی می‌توان در این بخش، از توصیفات حیرت‌انگیز و زیرکانه حظ برد. آن‌قدر این توصیفات دقیق بود که این‌بار، غم را با توصیفات بیان کرد. مثل دو تا متن که در ادامه می‌آورم:«وقتی اولین بار به مشرق آمدم مرتب فکر می‌کردم آدم باید یادش باشد که به آن‌ها رنگی فکر بکند نه کاکا سیاه. و اگر این‌طور اتفاق نیفتاده بود که مرا قاطی بسیاری از آن‌ها کند، وقت و  زحمت زیادی را تلف می‌کردم تا یاد بگیرم بهترین راه رو‌به شدن با مردم سیاه یا سفید آن طور است آدم همان طور قبولشان کنند که خیال می‌کنند هستند، بعد رهایشان کنند.»یا این بخش که به جای گفتن خوردن پشه توسط ماهی، آن را با نهایت زیرکی و ظرافت تمام بیان می‌کند.«ماهی قزاب‌آلا با یک چرخ تند، پشه‌ای را با ظرافت به زیر آب کشید. بت ظرافت غول‌آسایی که پسته را از زمین بردارد. گرداب محوشونده در جهت جریان رانده شد و من دوباره پیکان را دیدم که بینی‌اش میان جریان بود.»احساسی از سیاهی در نگاهش شخص دیگری که می‌توان از خصومت و بدجنسی از او یاد کرد، جیسون است. کسی که با دختر کدی، خصومت دارد و مدام کدی و دخترش را زیر نظر دارد. و گه‌گاهی خواهر ۱۷ ساله‌اش را زیر بار کتک می‌گیرد. کدی که قبل از ازدواج با کس دیگری بوده و این خشم جیسون را دربر داشته است. جریانی در پیش است که با خواندن کتاب متوجه می‌شوید. چون گره اصلی کتاب در این بخش است، من از گفتن آن خودداری می‌کنم.انتهای تهیگی در بخش انتهایی به دیلسی می‌رسیم که پیرزنی است که مدام در پی آرامش است و خبری از زیورآلات خانوادگی در ذهنش نیست. این بخش از داستان، به سمت دانای کل می‌روند چون وقتی حرف از جیسون می‌زند، به سراغ جیسون می‌رود. اندوهبار اگر کتاب بودکتابی که با تعدد شخصیت، دل خواننده را نمی‌زند چون فاکنر برای هر شخصیت، لحن خاصی را در نظر گرفته و متن را متناسب را آنان بیان کرده است. این ویژگی شگفت‌انگیز اوست که می‌توان با کتابش زندگی کرد و با غم بنجی، بزرگ شد. غمی که کدی هر بار آن را بازگو می‌گند و هر بار بیشتر از قبل به فکر بنجی است. و کدی که در مشکلات غوطه‌ور می‌شود اما بنجی را از یاد نمی‌برد. این دو، درهم گره خوردند و با هم عجین شده‌اند. به گمانم می‌شود در میانِ اندوهبار شخصیت‌ها به زندگی پرداخت. | نوشته‌ی الهام حبیبی</description>
                <category>الهام حبیبی</category>
                <author>الهام حبیبی</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jan 2025 01:42:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چخوف زدگی.</title>
                <link>https://virgool.io/@elham_habibi/%DA%86%D8%AE%D9%88%D9%81-%D8%B2%D8%AF%DA%AF%DB%8C-h6xwcbtybsve</link>
                <description>اتاقی ۵ نفره در این اتاق ۵ نفر بستری هستند. یکی از آنان مردی قد بلند است که با هیچکس حرف نمی‌زند. نفر دوم، مایسکا هستش که پیر مرد با ریش سفید و نوک تیز و موهای فرفری مشکی است. نفر سوم، ایوان ۳۳ ساله‌اس که همیشه توهم این را دارد که تعقیبش می‌کند. نفر چهارم، دهقانی‌ست که توانایی حرکت از او سلب شده و پرستارش او را کتک می‌زند. نفر پنجم، مردی‌ست که زیر بالش و مشتش، چیزی را پنهان کرده و به هیچکس نمی‌گوید.در این‌جا دکتری رفت‌و‌آمد می‌کند به نام آندره یفمیچ.  شخصی که بسیار کتاب خوانده و ۲۰ سال طبابت کرده. با میخائیل آوریانیچ، رئیس پست‌خانه، مصاحبت می‌کند و آن‌قدر عمیق که آدم به فکر فرو می‌رود.&quot;رئیس پست‌خانه ناگهان می‌پرسد:_شما به جاودانگی روح اعتقاد دارید؟_نه میخائیل آوریانیچ عزیز. اعتقاد ندارم و دلیلی هم ندارد که اعتقاد داشته باشم. _باید اعتراف کنم که در این مورد، دو‌دل هستم. هرچند خودم چنین احساسی دارم که انگار هیچ وقت نمی‌میرم‌. وای گاهی به خودم می گویم، پیرمرد بی‌مصرف، وقتِ مردنت شده. ولی صدای ظریفی در درونم می‌گوید، باور نکن. نمی‌میری.&quot;گفت‌وگوهای تامل برانگیز با ورود خوبوتوف، دستیار دکتر، همه چیز تغییر می‌کند و دکتر آندره به فرت سستی دچار می‌شود اما نه آن‌قدر زیاد. حالا دکتر به اتاق کلاه پهلوی، همان اتاق شماره ۶ می‌رود و با ایوان به گفت‌و‌گو می‌پردازد. گفت‌و‌گویی تامل برانگیز.&quot;_شما آدم موشکاف و متفکری هستید. در هر شرایطی می‌توانید درون خودتان مایه‌ی تسکینی پیدا کنید. تفکر آزاد و عمیقی که به دنبال درک زندگی‌ست و بی‌اعتنایی کامل نسبت به غوغا و تکاپوی ابلهانه‌ی این دنیای فانی. این دو نعمتی‌ست که انسان بالاتر از آن‌ها را نشناخته است. و شما حتا اگر پشت سه ردیف میله هم به سر ببرید، باز می‌توانید از این نعمت‌ها برخوردار باشید. دیوژن در بشکه زندگی می‌کرد ولی از هنه‌ی حاکمان جهان خوشبخت‌تر بود. ایوان دمیتریچ با ترش رویی جواب داد:_این دیوژن شما آدم نفهمی بود. دیوژن کدام است؟ درک زندگی یعنی چه؟در این‌جا جوش آورد و از کوره دررفت. _من زندگی را دوست دارم. با شور و حرارت هم دوست دارم. من دچار توهم تعقیب هستم. یعنی یک ترس همیشگی و شکنجه‌آور. ولی یک لحظه‌هایی هم هست که عطش زندگی سرتا‌پای مرا دربرمی‌گیرد. و آن‌وقت می‌ترسم که عقل از سرم بپرد. وحشتناک دلم می‌خواهد زندگی کنم، وحشتناک.&quot;بافتی بیمارگونهبا گذشت زمان و وقتی میخائیل و خوبوتوف همراه آندره بودند، همه چیز رنگ عوض می‌کند. فضای بیمارستان آن‌قدر تنگ بود که خواننده نیز احساس می‌کند. محتوای بیمارگونه‌ی داستان، آن‌قدر واضح است که می‌شود به سال‌های سیاسی قبل اشاره زد و آن را درهم آمیخت. فضایی که چخوف اصرار بر این داشت آن را بگوید. وقتی به انتهای داستان می‌رسیم، همه چیز رنگ می‌بازد. به قدری تیره و غم‌انگیز می‌شود که تا مدتی تو را درگیر می‌کند. چیزی که به ظاهر ساده بود اما پربار، فضای کلی داستان بود. حسی که پر از غم بود طوری که با ایوان همزاد پنداری می‌کنی. چیزی که چخوف در آن مهارت داشت و می‌دانست که چگونه آن را بیان کند تا در ذهن مخاطب جاگیر شود. نوشته‌ی الهام‌حبیبی•|</description>
                <category>الهام حبیبی</category>
                <author>الهام حبیبی</author>
                <pubDate>Tue, 30 Apr 2024 08:19:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همچون مزرعه حیوانات!</title>
                <link>https://virgool.io/@elham_habibi/%D8%AA%D9%88%D8%B7%D8%A6%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-s5fos2wec5j1</link>
                <description>سرزمینی پر از تنوعِ تفکرداستان از آنجایی شروع شد که مار چپ چشم از خودش و اتفاقی که برایش افتاد گفت. از شورشی که خرگوش‌ها به پا کرده بودند و حالا ضررش به مار بوآ رسیده بود.مارهای بوآ، رئیسی داشتند به نام مار پیتون کبیر که ماری بود که به فکر مجازات بود. ماری مغرور از دیگر مارها.خرگوش‌ها نیز رئیس داشتند به نام پادشاه، او ناری خودخواه و آب زیرکاه بود و همش به فکر منفعت خودش بود و زیر بار اشتباهاتش نمی‌رفت.همیشه مارهای بوآ با خرگوش‌ها در جدل بودند تا اینکه پادشاه‌، جارچی را برای خرگوش اندیشمند، خرگوشی که اطلاعاتش زیاد بود اما به دلیل این اطلاعات زیاد، پادشاه از او نفرت داشت. &quot;اندیشمند گفت:_فکر می‌کنم وقتی بی‌عدالتی وحشتناک مارهای بوآ نسبت به ما برطرف بشه، ما باید به فکر بی‌عدالتی خودمون نسبت به جالیزهای بومی‌ها باشیم.&quot;گاهی ابری، گاهی بارانی در این بین اما خرگوشی مُرید اندیشمند بود به نام تشنه لب. او حرف‌های اندیشمند را ملکه‌ی ذهنش کرد و حرف‌هایش را کتاب کرد.پادشاه به قدری قدرت طلب بود که وقتی حرف از جابه‌جایی پادشاه شد، طوری حرف را پیچاند که کسی جرأت نکرد تا او را از تخت پادشاهی پایین بکشد!این کتاب پر از ماجرا و تلاطم‌ بود. پر از هوای ابری که گاهی باران می‌زند بر این شهر. و به حتم باید با کتاب مزرعه حیوانات، که خوکی در آن سرپرست دیگر حیوانات بود؛ مقایسه شود. کتاب دیالوگ محور و پر ماجرا بود. طوری که با خواندنش سیاست مخفی در آن را در خودت احساس می‌کنی.خیانتی در شهر جابه‌جا می‌شود! خرگوش‌ها و مارهای بوآ، تامل برانگیز است و در ذهن خواننده می‌ماند. طوری با کلمات بازی می‌کرد که می‌فهمی که تمامن در لفافه بیان شد اما گاهی اوقات ان‌قدر واضح بود که دلت از این همه بی‌انصافی می‌گیرد. ‌کتاب از خیانت‌هایی که در بطن دولت اتفاق می‌افتد حرف زد و آن در  دل حیوانات مخفی کرد. خیانتی که گاهی برای منفعت، سر پوش می‌گذارند.&quot;هنوز خیانتی انجام نشده اما پاداش حی و حاضره و شادی ناشی از اونم همین‌طورو باز حالا که شادی هستیعنی در خود خیانت آینده هم چیز خاصی نهفته نیستدر غیر اینصورت از شادی‌ هم خبری نمی‌بود.&quot;ساکت کردن اعتراضات در این کتاب، مارهای خوب در کنار مارهای بد بودند و همچنین خرگوش‌ها! این یک جامعه است. یک اجتماع که در هر شهری و کشوری وجود دارد. همانند پادشاه که برای ساکت کردن اعتراضات از وضع بلع مارها یا حمله‌شان، دست به قولِ دادن گل کلم را داد. این چیزی به غیر خاموش کردنِ اعتراضات بود؟ و این می‌تواند در هر جامعه‌ای اتفاق بیفتد و تمام جامعه را تکان دهد طوری که دستانشان را درهم زنجیر کنند تا هیچ اعتراضی گفته نشود. سخن پایانیهمان‌طور که گفتم، کتاب پر ماجرا و تامل برانگیز بود. کتاب با این‌که تعدد شخصیت داشت، اما شخصیت‌ها را طوری پردازش کرد که در ذهن خواننده باقی می‌ماند. کتاب را با فراق ذهن بخوانید وقتی دارید از دست این پادشاه حرص می‌خورید! :)|•نوشته‌ی الهام‌حبیبی•|</description>
                <category>الهام حبیبی</category>
                <author>الهام حبیبی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Apr 2024 12:31:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای خواندن این کتاب، عجله کنید!</title>
                <link>https://virgool.io/@elham_habibi/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%D8%AC%D9%84%D9%87-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-gzomuwnlq69c</link>
                <description>:)سنگ صبور؛رمان سنگ صبور، از صادق چوبک، رمانی با روایتی تک‌گویی پیش می‌رود. شخصیت اصلی داستان، احمد آقا، با شخصی ناشناس یا عنکبوتی حرف می‌زند که در اتاقش زندگی می‌کند. شخصیت وی و همچنین گوهر، یکی از زن‌های احمد آقا(معلم)، محوریت اصلی داستان را دارد. داستان از زبان شخصیت‌هایی مثل، جهان سلطان، بلقیس و کاکل زری که پسر گوهر است و دیگری سیف القلم. سنگ صبور، به معنی سخن گفتن شخصی با شخص دیگر که تنهاست و این روایت تا انتهای داستان، خواننده را درگیر خودش می‌کند. سنگ صبور، از مرگ می‌گوید و از تنهایی و عشقی که انسان ندارد. و این به گونه‌ای ست که شخصیت‌های اسطوره‌ای همانند، زروان، که شخصیتی تنهاست و مشیانه که از او می‌گریزد. چیزی که در کل داستان به شدت به چشم می‌خورد، همین تنهایی‌ست.داستان با لهجه‌ی شیرازی بیان می‌شود و زبان شکسته‌نویسی درونش به چشم می‌خورد. به دلیل مونولوگ‌ گویی، این شکسته نویسی، باعث شد با شخصیت‌های داستان، بیشتر اخت شویم. گوهر؛با گم‌شدن گوهر، احمد آقا، به ناچار با بلقیس ارتباط برقرار می‌کند. کسی که او را دوست ندارد و عشق گوهر در دلش جوانه زده است. حالا احمد آقا، به دنبال گوهری‌ست که دلش را پیشش جاگذاشته. با رفتن گوهر، با پسرش، کاکل زری، التیام پیدا می‌دهد نبودن گوهر را. جهان سلطان؛یکی دیگر از شخصیت‌های داستان، جهان سلطان بود که به گونه‌ای شخصیت والد داشت و دست حمایت‌گونه‌اش روی شانه‌های همه، به خصوص روی گوهر می‌نشست. کسی که در دلش محبت داشت. اما تمام مدت در طویله زندگی می‌کند و علیل است. با نبودنِ گوهر، او مانده بود و کسی که نمی‌خواست به او کمک کند و نگه‌داریش کند. و این درد را بر بستره‌ی جهان سلطان، بیشتر کرد.بلقیس؛دیگر شخصیت رمان، بلقیس نازیبا بود که همیشه با رشک به دیگر آدم‌های آن خانه نگاه می‌کرد و از همه کینه به دل داشت. بلقیس که از شخصیت زن حضرت سلیمان الهام گرفته است که برعکس او نازیبا بود و به شوهر خویش خیانت می‌کند. بر عکس گوهری که زنی زیبا رو بود و به شوهرش خیانت نکرد. سیف‌القلم؛از دیگر شخصیت‌های داستان، سیف القلم بود که در انتهای داستان، شخصیتش مشخص شد. و چون گره‌ی اصلی داستان، به دست سیف القلم باز می‌شود، من از گفتن بیشتر شخصیت امتناع می‌کنم تا با خواندن داستان، همه چیز برملا نشود. کاکل‌زری؛کاکل زری که جز شخصیت‌های داستان بود، حس ترحم را در ذهن آدم زنده می‌کرد. چرا که همیشه از نبود پدر و مادرش شکایت می‌کرد. کسی که بی‌کس بود و از تنهایی رنج می‌برد. طوری که هر کسی کاری می‌کرد، تمامن گردن او می‌انداختند چرا که کسی را برای دفاع نداشت. نکته‌ی آخر؛با خواندن این کتاب، کوله‌باری از شخصیت‌های خاص که با شخصیت‌های دیگر در تناقض است و این یکی از بهترین روشی‌ست که می‌شد روایت کلی داستان را منسجم کرد و آن را در ذهن جاری کرد. در آخر این کتاب را به تمام کتاب‌خوان‌ها پیشنهاد جِد می‌کنم.ممنون از اینکه همراهم بودین.🙏💙|• نوشته‌ی الهام‌حبیبی •|</description>
                <category>الهام حبیبی</category>
                <author>الهام حبیبی</author>
                <pubDate>Fri, 22 Mar 2024 16:54:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنجارشکن هستم!</title>
                <link>https://virgool.io/@elham_habibi/%D9%87%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DA%A9%D9%86-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-ynojcfmbtpdw</link>
                <description>🙂☁️🌱نوشته‌های روی تَن؛نوشته‌های روی تن، کتابی روان‌شناختی و تخیلی و  اول شخص از زبان شخصیتی که تا آخر داستان، نه نام مشخص می‌شود نه جنسیتش! و این آغاز متفاوت بودنش بود. نوشته‌های روی تن، از همین ابتدا، متفاوت بودنش را روشن کرد و خواننده را درگیر خودش کرد. شخصیتی نامعلوم که هیچ یک غیر عمد نبود!هنجارشکنی؛به‌راستی که ندانستن شخصیت و هویت، برای نوشته‌های روی تن، نباید مهم باشد؛ چون این رمان، با دیدی غیر جنسیتی و به‌گونه‌ای هنجارشکن، وارد شد و خواننده را در گیرودار داستان، لِه کرد‌. راوی که با همه بوده و حالا عشقی در تنش رشد کرده که همه‌ی او را در خودش مدفون کرده.عشقی که راوی داستان از آن حرف می‌زند، به ظاهر ساده است اما به گونه‌ای پیش می‌رود که پیچیدگی در کل داستان هویدا می‌شود. راوی داستان، عاشق‌پیشه‌ی لوییسی می‌شود که در زندگی اِلگین، هست. یک علامت سوال که آیا این اسمش عشق است؟ آیا می‌شود این واقعی باشد؟چرا معيار اندازه‌گیری عشق، فقدان است؟درابتدای کتاب، این سوال ذهن خواننده درگیر می‌کند. سوالی که تا آخر کتاب، هیچ‌وقت به‌طور مستقیم جوابش مشخص نشد و باید درطول داستان آن را کشف کنی و برداشت خودت را داشته باشی!چیزی که جنت وینترسن، به‌خوبی ازپس آن برآمد و آن را پیش گرفت. روایت‌گری‌اش؛روایت غیر خطی و متلاطم داستان، به‌قدری جالب می‌شود که تمام داستان را در خودش حل می‌کند. روایتی به ظاهر ساده اما مملو از جمعیتِ یک آدم!یکی دیگر از ویژگی‌های جالب نوشته‌های روی تن، آن است که، از توصیفات به‌جا و کمی دور از ذهن استفاده شد که روایت را روان‌تر و شاعرانگی‌اش را بیشتر کرد. کتابی که در سال ۱۹۹۲ به چاپ رسید و جز کتاب‌های پرفروش شد، باید این‌قدر متفاوت باشد. کم‌کم که با داستان پیش می‌روی، همه چیز مبهم می‌شود! حالا لوییس، به بیماری سرطان خون دچار می‌شود و حالا راوی از او دور می‌شود. اما این دورشدن، به معنی فراموشی نیست؛ بلکه بیشترشدنِ عشق است. حالا تمام فکر و ذکرش شده بود لوییسِ بیمار. یکی از بهترین توصیفاتی که گفت را این‌جا می‌آورم؛&quot;چشمانم را بستم و توی خیال سفر کردم به ستون فقراتش؛ جاده‌ی سنگ‌فرش‌شده‌ای من را به دره‌‌ای نمناک و بعد به گودالی عمیق رساند تا تویش غرق شوم. به جز مکان‌های کشف‌شده‌ی بدن عشقت چه مکان‌هایی توی دنیا وجود دارد؟&quot;صفحه‌ی ۹۸نکته‌ی پایانی؛این کتاب را باید به دقت بخوانی و از یک &quot;واو&quot; به راحتی نگذری! تمامش نکته دارد. اما از ابهامی که درونش زندگی می‌کند را نمی‌شود نادیده گرفت و آن را پیدا کرد. نمی‌شود پیدا کرد چون باید ابهام داشته باشد. باید این روند حتا به انتهای داستان برسد و پایانی باشد که هرکسی خودش برداشت خودش را دارد. ☘️💙چند تا بهترین‌ها در متن؛&quot;اوضاع عوض شده بود؟ عجب حرف مزخرفی! من اوضاع را عوض کرده بودن؛ اوضاع که خودبه‌خود، عوض نمی‌شود. آدم‌ها اوضاع را عوض می‌کنند. آدم‌ها قربانی تغییرند، نه قربانی اوضاع.&quot;صفحه‌ی ۶۶&quot;ازدواج، ضعیف‌ترین سلاح است برای مبارزه به هواوهوس. مانند این است که با تفنگی به جنگ اژدها بروی.&quot;صفحه‌ی۹۳ و ۹۴&quot;ازدست‌دادن کسی‌که دوستش داری زندگی‌ات را تا ابد تغییر می‌دهد. فراموشش نمی‌کنی، چون پای آدمی وسط است که دوستش داشته‌ای‌. کم‌کم دیگر رنج نمی‌کشی، ادم‌های تاز‌ه‌ای وارد زندگی‌ات می‌شوند، اما جای خالی آن آدم هرگز پرنمی‌شود.&quot;صفحه‌ی ۱۷۵•|نوشته‌ی الهام‌حبیبی|• </description>
                <category>الهام حبیبی</category>
                <author>الهام حبیبی</author>
                <pubDate>Sun, 10 Mar 2024 20:24:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هزار هزار راجر :)</title>
                <link>https://virgool.io/@elham_habibi/%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D8%B1-cajmnr1vfc53</link>
                <description>:)))))خاطراتش نقاشی شد.کتابی که زمان برد تا تمام شود. نه که کتاب بدی باشد، من فرصت نکرده بودم. کتابی با تِم قدیمی و فرانسوی‌طور که داشت، من را مجذوب خودش کرد. عاشقانه بودنش را هم گذاشتم روی قلبم و با دلم خواندمش. انگار شارلوت می‌دانست که باید از چی بنویسد و خواننده را مجذوب خودش کند. عاشقانه‌ای ممنوعه که راجر دالتون ۴۰ ساله درگیرش شد. عشقی که تاوانی برای ثابت کردن این عشق را به همراه داشت. عشقی که باعث به وجود آمدن حس‌هایی در راجر شد که قبلا این‌طوری نبود. با وجود زن و بچه، عشق را تازه تجربه کرده بود. چیزی که شاید برای بعضی آدم‌ها پیش بیاید. اتفاقی که افتاده بود، حالا شده بود یک دردسر برای راجر دالتون. شده بود یک تاوان، یک نگاه، یک نبض جدید. حالا باید با این درک جدیدش کنار بیاید.قلم در آب گذاشت.وقتی قلم در آب گذاشته شد تا رنگ‌های کتاب جای خودشان را در آب پیدا کنند به درگیری فکری راجر دالتون رسیدم. درگیری مالی و فکری که راجر را گرفتار کرده بود شده بود نقطه‌ی عطف کتاب. حالا راجر باید تصمیم می‌گرفت چه کسی را برای این کمبود پول انتخاب کند. کسی که در بیمه کار می‌کند و حالا با دیدن ماویسِ بیوه و مشکلاتی که در پی فوت شوهرش پيدا کرده بود؛ با پی بردن به صدای بی‌نظیرش در فکر آموزش دیدن او توسط ریزیتو بود. کسی که باید پولی هنگفت دریافت می‌کرد و حالا راجر از آن بی‌نصیب بود. باید به کسانی رو می‌انداخت که دلش نمی‌خواست ولی به خاطر ماویس باید این کار را می‌کرد. باید روی غرورش پا می‌گذاشت. غروری که تا حالا پنهان شده بود و خبری ازش نبود. حالا این غرور زنده بود برای حسی که راجر نامش را عشق گذاشته بود. حالا این تاوان چی بود که باید راجر برای عشقش می‌داد؟تاوانِ نقاشی که کشیده شد چه بود؟من اعتقاد دارم که کسی که عشق را تجربه می‌کند باید این عشق را برای طرف مقابلش ثابت کند. باید بتواند ثابت کند که لیاقت این عشق را دارد یا نه. حالا راجر در پی این ثابت شدن، غرورش را زیر پا می‌گذارد اما با اشتباهی خودش را در هچل می‌ندازد. در این بین، عشق ثابت شده بود اما با گذشت زمان، نباید چیزی تغییر کند. نباید این عشق، این حس عوض شود. چیزی که شارلوت در پی آن بود، این بود که آدم‌ها وقتی عاشق می‌شوند، با گذشت زمان این عشق باید ثابت بماند و از دست آدم لیز نخورد. باید این عشق را بتوانی در همه حال لمس کنی. عشقی که با گذشت زمان، جایش را عوض می‌کند و شور و هیجانش فروکش می‌کند، نمی‌تواند اسمش عشق باشد. یعنی هر چیزی که هست ولی نامش عشق نیست. چیزی که در این کتاب مشهود بود، همین حسِ نابی بود که با هر چیزی اشتباه گرفته نشود. حالا راجر باید تاوانِ نقاشی که کشیده بود و صاحبش شده بود را می‌داد. مثل این تیکه از کتاب که واقعن تامل برانگیزه:تمام رنج و تحقیری را که من تحمل می‌کردم، پله‌هایی بود که او را به اوج شهرت و ترقی می‌رسانید و من برای این فدا شده بودم که او بدرخشد و نورافشانی کند. بنابراین از فداکاری و رنج لذت می‌بردم.قلمو روی بوم کشیده شد.حالا که راجر قلمو را روی بوم می‌کشد، نقاشی کامل شد ولی با یک اشتباه، تمام نقاشی‌ها خراب شد. وقتی که به پایان این کتاب رسیدم، انگار کم کم داشت همه چیز مشخص می‌شد. انگار رنگ‌ها درهم آمیخته شده بودند ولی همه چیز سر جای خودش بود. روند سینوسی داستان، آنقدر جالب بود که فقط می‌خواستم پیش بروم. باید این عشق یک جایی کم می‌آورد. باید این عشق، یک جایی به ما نشان می‌داد که چه اتفاقی افتاد. حالا راجر و ماویس در کتابی بودند که راجر آن را نوشته بود و دست ویراستار قرار گرفته بود. کسی که باید این عشق را بنویسد و نگارنده‌ی آن شود. در آخر می‌گویم که این کتاب، واقعن عجیب و دوست داشتنی بود. طوری‌که انگار در ذهنم حکاکی شد این راجر و ماویس. 🤍🌹نوشته‌ی الهام‌حبیبی</description>
                <category>الهام حبیبی</category>
                <author>الهام حبیبی</author>
                <pubDate>Fri, 01 Mar 2024 15:24:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فردا؟! +کِی؟ =امروز!</title>
                <link>https://virgool.io/@elham_habibi/%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D9%90%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-dhp5fgdypaar</link>
                <description>هر دو در نهایت می‌میرند! زندگی در کویراز وقتی کتاب &quot;هر دو در نهایت می‌میرند&quot; را شروع کردم، فهمیدم که کتاب درستی را انتخاب کردم_شاید می‌توان گفت، شبیه کتاب &quot; کتابخانه نیمه شب، از مت هیگ&quot; بود_کتابی که می‌دانست چه کار باید بکند و چه باید در دل خواننده جا بگذارد. آدام سیلورا، همان کسی‌ست که همه می‌توانند او را در آغوش بگیرند و برای این کتاب سر تعظیم فرود بیاورند. او بلد بود که چه طور ذهن خواننده را مشغول کند و دست روی موضوعی بگذارد که شاید به ظاهر کسل کننده اما جذاب و سرگرم کننده باشد. با این‌که کتاب مملو از غم بود، اما هیجانات خودش را داشت. مثل این‌که در کویر هستی و نمی‌دانی ته این خاک‌های طلایی چیست.قدم‌هایی آرام بردارحالا که در این کویر قدم گذاشتی، آرام آرام شروع به قدم برداشتن بکن. این‌جا همه چیز سر فرصت قرار است اتفاق بیفتد و تو هیچ دخالتی نداری. این‌جا، متیو و روفوس حضور دارند که در این کویر به دنبال فرصتی هستند که راهشان را پیدا کنند. متیو و روفوس، پسرهایی نوجوان که در بحبوحه‌ی سن ۱۸ سالگی حضور دارند. سنی پر از شور و هیجان اما وقتی فرشته‌ی مرگ با این دو نفر تماس می‌گیرد، همه چیز رنگ و بوی غم می‌گیرد. حالا پاهایشان، به سوزش افتاده و قدم قدم در این کویر خشک و خالی راه می‌روند. با این‌که می‌دانند آخرش هیچ است اما باز قدم می‌زنند.&quot;فکر می‌کنم بیشتر حسرت فرصت‌هایی را می‌خورم که از دست داده‌ام. فرصت‌هایی برای زندگی کردن واقعی؛ و افسوس می‌خورم که چرا از ظرفیت‌ها و فرصت‌هایی که در آن چهار سال تحصیل داشتم تا دوستی‌های بیشتری را تشکیل بدهم، استفاده نکردم&quot;.ای هیچ بر هیچ مپیچ!وقتی داشتم این کتاب را نقد می‌کردم، این شعر از مولانا یادم آمد. شعری که بارها و بارها زمزمه می‌کردم. این اتفاقی نیست. این کویر، این شعر، همه برای این کتاب نوشته شده است. کتابی که می‌دانی آخرش چه اتفاقی می‌افتد و باز می‌خوانی. شخصیت‌هایی که هرکدام درگیر زندگی خودشان بودند و حالا شده بودند آخرین دوست برای یکدیگر.  روفوس از زن قبلی‌اش و تصادفی که در ذهنش شده ترس از آب. ترسی که باید باهاش روبه‌رو می‌شد تا آنی شود که باید. متیو از پدرش می‌گفت. از پدری که حالا روی تخت بیمارستان است. پدری که با مرگ دست و پنجه نرم می‌کند در حالی‌که پسرش در یک قدمی مرگ است!این‌ها اتفاقی نیستند! این مرگ با مرگ متیو، اتفاقی نیستد. وقتی او از پدرش می‌گوید و درد روی دردهای کتاب می‌گذارد، رنگ خاکستری روی قلبت می‌پاشد، سرد و یخ زده.&quot;اما واقعن از این که پدرم امشب بیدار نیست، ناراحتم. وقتی مادرم مرا به دنیا آورد او کنارم بود‌. وقتی هم که مُرد او باز هم کنارم بود و حالا که باید برای رفتن من بیدار باشد، خوابیده است.&quot;مثل آب روی آتشاین دو نفر، مدام در حال تلاطم بین مرگ و زندگی بودند. می‌دانستند اتفاق می‌افتد و تنها ۲۴ ساعت فرصت دارند، اما ترس از این‌که چگونه اتفاق می‌افتد، زندگی را برایشان سخت کرد. زندگی به اندازه‌ی ۲۴ ساعت! کم است. خیلی کم است اما آدام سیلویا، طوری این درد را تسکین داد که آرام می‌گیری. مثل آب روی آتش آرام می‌گیری. طوری کلمات را در آغوش‌ات پرتاب می‌کند که واقعن حس آرامش می‌گیری. مثل مُسکن است. نه فقط برای تو، بلکه برای متیو و روفوس که در جنگ و جدال مرگ هستند، مثل دیازپام است. آرام می‌کند. آن‌قدر آرام که نمی‌فهمی کی اتفاق می‌افتد!&quot;اگر به کسی که روز آخر عمرش است از نظر احساسی نزدیک باشی و مرگ او را با چشمانت ببینی تا مدت‌های زیادی نمی‌توانی حرف بزنی یا کاری انجام دهی، دل و دماغ هیچ کاری را نداری اما اگر تا وقتی زنده است در کنارش باشی، افسوس  نخواهی خورد&quot;. رفتن از کویروقتی در ابتدا قدم روی این کویر گذاشتند، مدام پاهایشان می‌سوخت. مدام آن پا و این پا می‌کردند برای قدم گذاشتن ولی حالا آرام بودند. حالا زمان گذشته بود. حالا توانسته بودند از این کویر، بگذرند. این همان چیزی بود که آدام سیلورا، می‌خواست. این همان شخصیت‌هایی بود که در ذهن خواننده جاگیر شد. همان دو پسر جوان. حالا آدام سیلورا، توانسته بود، چیزی را در تو بگذارد که گمانم نکنم به همین راحتی فراموش شود. در آخر چند نکته را اضافه می‌کنم:این کتاب به درد آدم‌هایی می‌خورد که زندگی برایشان بی معنی‌ست. چیزی که همه در آن نفس می‌کشند و باز شاکی می شوند. نکته: اگه کتاب با نشر دیگری خواندید خیلی بهتر است. این نشر در ویراستاری اندکی کوتاهی کرده است و دشواری را برای خواندن به ارمغان آورده است.|•نوشته‌ی الهام‌حبیبی•|🍂پیشاپیش یلداتون مبارک❤️🍉</description>
                <category>الهام حبیبی</category>
                <author>الهام حبیبی</author>
                <pubDate>Wed, 20 Dec 2023 13:39:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید قلبت به درد بیاد?</title>
                <link>https://virgool.io/@elham_habibi/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%82%D9%84%D8%A8%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AF-uprtf8cfegua</link>
                <description>خاطرات یک آدم‌کش :)چه چیز این کتاب جذبم کرد؟نگاه اول، اسم کتاب بود. &quot;خاطرات یک آدم‌کش&quot;؛ به نظر جالب می‌اومد و من از فضای معمایی داستان خوشم اومد که بدجور با اسم کتاب همزادپنداری کرده بود. وقتی یک اسم بتواند این‌قدر جذبت کند، صد البته می‌تواند یک کتاب با کشش جالب و مطلوبی نیز در انتظارت باشد.قاتل کیست؟نقش اصلی داستان یک پیرمرد ۷۰ ساله به نام کیم بیونگ سو دامپزشک است که شعرها را دوست دارد. کسی که سال‌ها دستش به خون آلوده شده و حالا تنش و ذهنش پیرتر از وقتی‌ست که بتواند کسی را بکُشد. حالا در خانه‌ای همراه با دخترش کیم اونهی زندگی می‌کند و خاطراتش را می‌نویسد. خاطراتی که به ظاهر کسل کننده اما درواقع باطنی مخوف درونش نهفته است. حالا این باطن مخوف می‌تواند کمی ملموس‌تر باشد و چیزی شبیه به پیرمردی که بیماری دارد. حالا از این پیرمرد یک دیالوگ جالب خوندم که خواندنش خالی از لطف نیست. &quot;حس آدم به شعرایی که هیچکس نمی‌خوندشون، با حس آدم به قتلایی که هیچکس ازشون خبردار نمی‌شه، خیلی فرق نداره&quot;بیماری که درگیرش بود.این همان نقطه‌ی عطف داستان است که باعث همراهی تو می‌شد. باعث می‌شود چشمانت روی کلمات باشد و نگاهت به صفحات. این نقطه‌ی عطف همان بیماری آلزایمر‌ی است که کیم بیونگ سو دچارش شده و حالا همه‌ی گذشته‌اش را روبه‌رویش می‌بیند و آینده‌اش را گرفتار می‌کند. چیزی که باعث شد دیگر دست به قتل نزند و به جایش برای حفظ از جان دخترش، خاطراتش را بنویسد. حالا او با پارک جو تائه تصادف کرده بود و از جیپ پارک جو تائه،  خون می‌چکد. و این می‌شود دلیلی برای این‌که به او مضنون شود که او نیز قاتل است. اما این بیماری آلزایمر باعث شد تا حتی یادش نیاید چه کار می‌خواهد بکند و فضای داستان به سمتی برود که باید. دیالوگی که پر از حس بود و غمی که توی کتاب داشت را کمی ظاهر کرد و این همان کاری‌ست که ژانر کمدی سیاه انجام می‌دهد؛ دست روی واقعیت‌هایی می‌گذارد که کمتر کسی به سمتش می‌رود و وارد قسمت تاریک ماجرا می‌شود. دیالوگی سرشار از حس داخل کتاب بود وقتی گفت:&quot;می‌گن آلزایمری‌ها هنوز حس و عاطفه دارن. من هنوز حس و عاطفه دارم. من هنوز حس و عاطفه دارم. من هنوز حس و عاطفه دارم. همه‌ی روز به همین جمله فکر می‌کنم.&quot;فضایی متفاوت فضای کلی داستان هرچند که درباره خاطرات است اما با وجود آلزایمر کیم بیونگ سو، فضای داستان کمی ملتفت‌تر می‌شود و دستت زیر ساتور کیم بیونگ می‌ماند. دستی که خاطرات را می‌نوشت و دستی دیگر که به قتل آغشته می‌شد. حالا تو با افکار کسی که آلزایمر دارد درگیر می‌شوی و حسی به تو می‌دهد، چیزی بود که درون‌‌ات جای می‌گیرد و تا مدتی درگیرت می‌کند. حسی که باعث شد تا تو تا آخر داستان همراه شوی. چیزی که واقعا جالب بود، شوک‌هایی بود که در طول داستان، نویسنده به وجود می‌آورد. نه خیلی دیر بود که از دهن بیفتد نه خیلی زود که بی‌مزه شود. کاملا به جا و در جای درستی بود. چیزی که در اوج بود و باعث ادامه‌ی روند داستان شد، به نظرت چی بود؟ شخصیت؟ حس و حال؟ طرح کلی داستان؟ خب جوابش می‌تواند در قسمت بعدی باشد که می‌گویم ؛)اوج داستان کجا بود؟داستان از جایی به اوج خودش رسید که آلزایمر بودن کیم بیونگ سو، شد یک معضل که حالا با شخصی بودی که همه چیز فراموشش می‌شد و مدام باید به دفترچه خاطراتش نگاه می‌کرد تا یادش بیاید چه کار می‌خواهد بکند. گاهی این خاطرات، به گذشته می‌رفت و با شخصیت کیم بیونگ سو بیشتر آشنا می‌شدی اما خاطرات حال، چیزی نبود که به خاطرش بیاید. حالا داستان وقتی ورق می‌خورد، که خود این فراموشی می‌شود راهی برای پنهان کردن گره‌های اصلی داستان. راهی می‌شود که با این بیماری آلزایمر، تمام گره‌ها را به وجود آورد و باز گره‌ها را حل کند. چیز عجیبی بود که واقعا حیرت انگیز بود. با این‌که دیالوگ‌های زیبا و بااحساس زیاد داشت اما در آخر به این جمله اکتفا می‌کنم و تو را با حسی قابل لمس تنها می‌گذارم.&quot;نمی‌شه به کسی که تمام خاطراتش رو از دست داده، گفت انسان.&quot; زمان حال فقط نقطه‌ی اتصال گذشته به آینده‌اس و به تنهایی بی‌معنیه. فرق آدمی با آلزایمر پیشرفته و یک حیوان چیه؟ هیچ&quot;~•نوشته‌ی الهام‌حبیبی •~</description>
                <category>الهام حبیبی</category>
                <author>الهام حبیبی</author>
                <pubDate>Wed, 25 Oct 2023 21:50:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>