<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الهام نعمت الهی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@elham_nematullahi</link>
        <description>دستیار اجرایی مدیر عامل ، مدیر پروژه ، عاشق کتاب و کتاب خوانی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 03:30:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1884568/avatar/Rq11Mc.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>الهام نعمت الهی</title>
            <link>https://virgool.io/@elham_nematullahi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کتاب لبه تیغ نوشته سامرست موام</title>
                <link>https://virgool.io/@elham_nematullahi/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%84%D8%A8%D9%87-%D8%AA%DB%8C%D8%BA-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D9%88%D8%A7%D9%85-yfwasvano6gi</link>
                <description>کتاب برای من جذاب بود و خیلی روان . مشتاق بودم زودتر تمام اش کنم تا ببینم آخرش چی میشه . پس اگه دنبال کتابی هستید که بتونید راحت و سریع بخونید ، لبه تیغ گزینه ی خیلی خوبی هست . داستان کتاب از زبان نویسنده بیان میشه و خلاصه زندگی چند نفر از دوستان و آشنایانش رو در طری چند سال برای ما میگه .هر کدوم از این افرادی که داستان شون توی کتاب اومده روش متفاوتی رو برای زندگی انتخاب کردن و شاید نویسنده می خواسته به این طریق زندگی اونا رو با هم مقایسه کنه یا به ما بگه به هر طریقی که انتخاب می کنید برای زندگی اگر بهش باور داشته باشید به نتایجی که میخواین میرسید و در نهایت احساس خوشبختی می کنید و راه رسیدن به خوشبختی برای آدم های متفاوت ، متفاوت هست .در پایان کتاب هر کدوم از شخصیت ها به اون چیزی که می خواستن ، رسیدن . به نظر میرسه که این افراد هیچ کدومشون از زندگی ای که انتخاب کرده بودن ، ناراضی نبودن و احساس پشیمونی نمی کردن . شخصیت اصلی کتاب که زندگی نامعمولی رو انتخاب کرده ، جوانی به نام لری هست . من خودم با اینکه لری رو شخصی مهربون و دوست داشتنی ای می دیدم اما به هیچ وجه نتونستم اونو درک کنم یا شیوه ای رو که برای زندگی انتخاب کرد من اصلا نمی پسندم . این که آدم به مادیات پشت پا بزنه و اصلا دنبال هیچ کاری و به دست آوردن هیچ پولی نباشه ، خیلی عجیبه و حداقل درک اش برای من سخت هست . منظورم این نیست که آدم باید از صبح تا شب کار کنه و پول مهم ترین چیز توی زندگی اش باشه اما به هر حال تو به عنوان انسان باید بتونی حداقل نیازهای خودت رو برآورده کنی و به این فکر کنی که دنیا همیشه روی یک پاشنه نمیچرخه باید برای روزهای سختی که ممکن هست در آینده بیاد یه حداقل پس اندازی داشته باشی . لری میتونست شغل های راحت تر و بهتری داشته باشه اما در آخر رفت سراغ مشاغلی مثل رانندگی کامیون یا مکانیکی یا کار توی معدن . تصور من همیشه این بوده که اگر انسان امکان به دست آوردن شغل بهتری رو نداشته باشه به ناچار میره سراغ مشاغل طاقت فرسا .لری به دنبال کشف فلسفه ی زندگی بود ، سر در گم بود ، نمیدونست چی میخواد ، این چیزای معمولی راضی اش نمیکرد ، البته این تحولات بعد از جنگ جهانی دوم در اون به وجود اومد ، بعد از این که مرگ رو با چشم خودش دید .من چند تا کتاب مرتبط با جنگ جهانی دوم خوندم و واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم ، تا قبل از خوندن این کتاب ها اطلاعات کاملی در این زمینه نداشتم و تصورم از جنگ جهانی فقط تصاویری بود که توی فیلم ها دیده بودم اما وقتی این کتاب های مستند و وقایع نگاری ها رو خوندم متوجه شدم که چه فاجعه ای بوده و شاید لری هم حق داشته بعد از دیدن این چیزها عوض بشه . جنگ جهانی دوم باعث تحولات زیادی توی دنیا شده ، کلا اروپا بعد از جنگ خیلی عوض شد ، خیلی از اختراعاتی که ما الان داریم ازشون بهره میبریم مربوط به دوران جنگ هستن ، بسیاری از مباحث روانشناسی و اجتماعی بعد از جنگ مطرح شدن ، پس شاید منطقی باشه که لری هم بعد از برگشت از جنگ یه آدم دیگه بشه و شاید اطرافیانش چون شرایط جنگی رو از نزدیک ندیده بودن و نتونستن شرایط رو درک کنن ، به همین دلیل انتظار داشتن لری همون آدم سابق بشه .البته با تمام این ها من باز هم نمیتونم با لری ارتباط درستی برقرار کنم .من هم خودم بعد از جنگ 12 روزه ایران و اسراییل افکار تازه ای داشتم ، به چیزهایی فکر می کردم که قبلا اصلا برام مهم نبود ، وقتی می نشستم به فلسفه ی زندگی خودمون ، نوع زندگی مون ، مظلومیت مردم مون ، زشتی و بی قاعدگی سیاست و این جور چیزا فکر می کردم ، دیوونه میشدم و انقدر درگیر شدم که از یه جایی به بعد تصمیم گرفتم دیگه اصلا بهش فکر نکنم و بزارم با جریان اتفاقات و زندگی پیش برم ، با خودم میگفتم بالاخره یه طوری میشه ، یا پشت این اتفاقات هر چی که هست ولش کن ، و دیگه اصلا برای مهم نبود که چی شد و چرا این طور شد و ....تازه من مرگ ناشی از جنگ رو مستقیم ندیده بودم و انقدر درگیر شدم . پس شاید بشه تا حدودی به لری حق داد ، البته شرایط این دو جنگ با هم قابل مقایسه نیستن اما بالاخره جنگه . توی همین جنگ ایران و اسراییل هم آدم هایی بودند .ه انگار نه انگار جنگ هست و یه اتفاقی افتاده ، این قدر بی تفاوت بودن که شک می کردی به نگرانی ها و فکر و خیال های خودت ، حالا شاید اطرافیان لری هم به این خاطر نمی تونستن اونو درک کنن و انتظار داشتن کسی که رفته جنگ بعد از یه مدتی استراحت کنه و بشه همون آدم قبلی . اما با وجود تمام این حرف ها من با کارهایی که لری انجام داد و شیوه ای که در پیش گرفته بود موافق نیستم .از ایزابل هم به خاطر انتخاب منطق اش خیلی خوشم اومد ، معمولا توی کتاب ها شخصیت های خانمی که دیدم این طور رفتار نمی کنن . کمتر دختری رو میشناسم که بتونه بین عقل و احساسش انتخاب درستی انجام بده . ایزابل چون دید آینده ی روشنی با لری نداره تصمیم گرفت نامزدی اش رو با اون به هم بزنه . البته که همیشه در قلبش عاشق لری باقی موند اما در کنار شوهر و بچه هاش به زندگی ای که می خواست رسید . ایزابل شخصیت مورد علاقه ی من در این کتاب بود . همیشه دوست داشتم من هم چنین شخصیتی داشتم . ایزابل برای من نماد قدرت یک زن بود . من رو یاد یکی از دوستانم میندازه . دوست من چندین سال با یک نفر در رابطه بود و میخواستن با هم ازدواج کنن اما خیلی تفاوت بین شون بود و در نهایت بعد از پنج یا شش سال دوستم با وجود تمام وابستگی هایی که داشت رابطه اش رو با اون آقا قطع کرد دوران سختی داشت اما منطقی به موضوع نگاه کرد و در نهایت باهاش کنار اومد و بعد هم با یک نفر دیگه به صورت سنتی ازدواج کرد و الان خیلی هم خوشبخته .قسمت اصلی کتاب فصلی هست که لری در مورد اتفاقاتی که براش پیش اومده و عقاید هندوها و فلسفه شرق پیرامون زندگی و خدا با نویسنده صحبت و تبادل نظر می کنه . این فصل مهم ترین قسمت کتاب هم هست .با این که مخالف کارهای لری هستم اما از آرامشی که بهش رسیده بود خیلی خوشم میاد . همیشه آروم و خوش اخلاق بود . حس بدی نسبت به هیچ کس و هیچ چیز نداشت . نگران چیزی نبود هیچ وقت . و فکر می کنم شاید این حجم از آرامش رو به خاطر سفر کردن به جاهای عجیب و غریب و دیدن آدم های متفاوت به دست آورد . یکی دیگه از شخصیت های کتاب که خیلی میشه در موردش بحث و گفتگو کرد ، سوفی بود . سوفی از دید بقیه یه زن بدکاره بود و واقعا هم همین بود . اما لری معتقد بود که سوفی روح حساس و پاکی داره . اینجا بحث ذات انسان میاد وسط . سوفی زندگی خیلی بدی رو انتخاب کرده بود ، مشروب ، مواد مخدر ، روابط آزاد با هر نوع آدمی و ... امثال سوفی هم برای خودشون و هم برای جامعه و بقیه افراد یک عنصر مخرب هستن ، بله شاید در دوران کودکی پاک بودن یا ناخواسته در این شرایط گرفتار شدن یا هر چیز دیگه اما ادامه دادن این وضع دست خودشون هست . میتونن انتخاب کنن که چطوری زندگی کنن . نمیشه هر کس هر کاری دلش خواست انجام بده بعد ما بگیم نه این ذات اش خوبه روح حساسی داره ، پس قاتل ها رو هم باید این طوری قضاوت کنیم ؟ لری به سوفی یک زندگی خوب رو پیشنهاد داد خواست شرایط اش رو عوض کنه و در کنارش باشه اما سوفی در نهایت با دیدن یه شیشه مشروب به هر چیز خوبی که میتونست به دست بیاره پشت پا زد و خودش اعتراف کرد که من همین هستم .شخصیت جالب دیگه ی کتاب الیوت هست . مثال روشنی از واقعیت و پشت پرده ی زندگی ثروتمندان . الیوت تا زمانی که پیر نشده بود محبوب بود اما به محض اینکه بیمار شد و دیگه جذابیت های قبل رو نداشت کنار گذاشته شد . با این که همیشه در بین دوستانش و در مهمانی های مختلف بود اما در زمان مرگ اش تنها بود و فقط راوی کتاب در کنارش بود ، راوی کتاب همراه و پایه ی الیوت برای مهمانی و تجملات نبود اما ظاهرا تنها دوست واقعی الیوت بود . الوت زمان مرگ اش ثروتمند بود اما باز هم تنها بود ، شاید به این دلیل که دوستان واقعی نداشت ، اون همه آدمی که میشناخت و اون همه ارتباطات مختلفی که با آدم های جور و واجور در تمام نقاط دنیا داشت انگار همه پوچ بودن . کلا در صحنه ی مرگ الوت این حس به من دست داد که چقدر پوچ و توخالی و بی نتیجه . البته الیوت انسان بسیار خوبی بود .در کل من از خوندن این کتاب خیلی لذت بردم و خوندن اون رو به همه پیشنهاد می کنم .</description>
                <category>الهام نعمت الهی</category>
                <author>الهام نعمت الهی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Oct 2025 12:48:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب در زمانه پروانه ها نوشته ی خولیا آلوارز</title>
                <link>https://virgool.io/@elham_nematullahi/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%B2-ivm2qdfiuc9d</link>
                <description>این کتاب در مورد زندگی و مرگ خواهران میرابال هست .خواهران میرابال چهار خواهر به نام های پاتریا ، دده ، مینروا و ماریا ترزا بودند که با دیکتاتور معروف جمهوری دومنیکن ، رافایل تروخیو ، مخالف بودند و به صورت مخفیانه شروع به مبارزه علیه رژیم کردند .البته دده زیاد در مبارزات نقشی نداشت و بعد از مرگ خواهرانش ، نگهداری و مراقبت از فرزندان اونا رو بر عهده گرفت . همچنین در حفظ نام و یاد خواهرانش تلاش های زیادی کرد .جمهوری دومینیکن در آمریکای جنوبی در کنار کشور کوبا قرار گرفته و ظاهرا اولین جایی بوده که کریستف کلمپ در زمان کشف قاره آمریکا ، بهش رسیده و اروپاییان در اونجا ساکن شدند . داستان کتاب کمی در جزییات با واقعیت تفاوت داره اما تحریفی در اصل داستان اتفاق نیفتاده است . از جمله اینکه در کتاب مینروا تحت تاثیر دوستان و بعد همسرش مبارزات اش رو شروع میکنه اما در واقعیت تحت تاثیر عمویش این کار را می کند .خواهران میرابال روز 25 نوامبر توسط رژیم تروخیو به قتل رسیدند که این روز به افتخار اون ها توسط سازمان ملل به عنوان روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان نامگذاری شده است .این سه خواهر در جریان فعالیت های خودشون ، نام مستعار پروانه رو برای خودشون انتخاب کرده بودند و نام کتاب از این موضوع گرفته شده است .من زیاد در مورد داستان کتاب و اتفاقاتی که برای این خانواده افتاد صحبت نمی کنم ، هم به این دلیل که امکان اسپویل شدن هست و هم به این دلیل که در اینترنت مطالب زیادی در رابطه با خواهران میرابال وجود داره که میتونید مطالعه کنید .شش ماه بعد از قتل خواهران میرابال ، تروخیو بعد از سی و یک سال دیکتاتوری به قتل رسید .خواهران میرابال زندگی بدی نداشتند ، حداقل به نظر میرسه از لحاظ مالی تامین بودن ، همه شون ازدواج کرده بودن و بچه داشتن ، اما این ها هیچ کدومشون باعث نشدن که بترسن و مبارزه نکنن و شاید به همین دلیل هم هست که روز مبارزه با خشونت علیه زنان ، روز قتل آن ها نامگذاری شده . شجاعت این زنان خیلی برام جالب و بزرگه . اصلا نگران بچه هاشون نبودن که بترسن و بگن وای بدون ما چه به سر بچه ها میاد . در صورتی که من هر لحظه نگران این هستم که اگر من نباشم چی به سر دخترم میاد ، چی کار باید بکنه و از این حرفا . و هر کدوم از این خواهر ها با این که ازدواج کرده بودن ، درآمد داشتن ، خونه و زندگی خودشون رو داشتن ، اما نگفتن ما که زندگی خودمون رو داریم ، ول اش کن ، به ما چه ربطی داره ، سرمون به کار خودمون باشه ، بزار بقیه برن جلو و از این حرفا .و به خاطر همچین زنان و مردان شجاعی بوده که دیکتاتوری ها به اون شکل سنتی نابود شدند . چون الان هم دیکتاتوری های مدرن وجود دارند . من این کتاب رو همزمان به پایان جنگ 12 روزه با اسراییل در تاریخ 04 / 04 / 04 تمام کردم .</description>
                <category>الهام نعمت الهی</category>
                <author>الهام نعمت الهی</author>
                <pubDate>Wed, 08 Oct 2025 00:02:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب سنگ ، کاغذ ، قیچی اثر آلیس فنی</title>
                <link>https://virgool.io/@elham_nematullahi/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D9%86%DA%AF-%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0-%D9%82%DB%8C%DA%86%DB%8C-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%A2%D9%84%DB%8C%D8%B3-%D9%81%D9%86%DB%8C-z0qz1swzaw73</link>
                <description>من این کتاب رو به خاطر معرفی و تبلیغات پیج های کتابی که دنبال میکنم خریدم و این که دیدم تعداد چاپ اش بالا رفته حدس زدم که احتمالا کتاب جالبی هست و در نتیجه انتخابش کردم .ژانر کتاب معمایی جنایی هست ولی اصلا با کتاب های این ژانر قابل مقایسه نیست .کتاب خیلی خوب شروع میشه و همش منتظر هستی تا یک اتفاق خاص بیفته یا قتل و جنایت فجیعی اتفاق بیفته یا یه چیز عجیب پیش بیاد اما در پایان کتاب کاملا توی ذوق ات میخوره .در فصل های ابتدایی این تصور به وجود میاد که تمام ماجرا رو یک زن داره تعریف میکنه اما در نهایت متوجه میشی که راوی داستان دو نفر هستند و از این بابت میشه گفت نویسنده خیلی حرفه ای داستان رو پیش آورده چون به هیچ وجه نمیشه متوجه شد که داستان از زبان دو خانم داره تعریف میشه .پایان کتاب خیلی غیر منتظره هست و اصلا قابل پیش بینی نیست .به نظر من نویسنده کتاب رو خیلی خوب شروع کرده و پیش برده اما به آخرش که رسیده انگار دیگه خلاقیت اش تمام شده و خیلی الکی تمام میشه . حتی میشه گفت مسخره هست آخرش . من که خیلی تو ذوق ام خورد . و به نظر من این کتاب نباید به این حد از فروش می رسید . البته با احترام زیادی که برای خواننده های عزیز ایرانی قائل هستم ، به نظرم میشه کتاب های سطح بالاتری رو در کشور معرفی و تبلیغ کرد و فروش شون رو بالا برد .ترجمه کتاب خیلی خوب و روان هست .مسیر داستان طوری هست که دلت نمیخواد کتاب رو زمین بزاری و میخوای سریع تر تموم اش کنی و ببینی آخرش چی میشه .موضوع کتاب شاید یک کم کلیشه ای باشه ، مردی که به واسطه ی فداکاری و پشتیبانی و حمایت همسرش موفق میشه و البته به کمک توانایی ها و استعداد خودش ، اما در نهایت به همسرش خیانت می کنه . مرد خائن و همسر ناراحت که فکر انتقام هست .جملات کتاب مثل سبک مینیمالیست در دکوراسیون هست . جملات کوتاه ، ساده و پر معنی و از این لحاظ من خیلی خوشم اومد . اگر دنبال یک کتابی هستید که بتونید سریع تا آخرش رو با انگیزه بخونید و سرگرم بشید ، من این کتاب رو بهتون معرفی می کنم اما اگر به دنبال کتاب های سطح بالا هستید که حرفی برای گفتن داشته باشن باید بگم متاسفانه این کتاب در اون حد نیست و شاید خیلی تو ذوق تون بخوره از خوندنش . من که این طوری شدم .البته باید بگم که متن کتاب ان قدر روان هست که راحت میتونی صحنه ها و مکان ها و اتفاقات رو تجسم کنی و به نظرم اگر فیلمی از روی این کتاب ساخته بشه ، احتمالا فیلم جذابی میشه ، مخصوصا اون قسمتی که کلیسا و مناظر اطراف و جاده اش رو توصیف می کنه ، به نظر من نقطه اوج داستان این توصیفات هست .بعضی از جملاتی که در کتاب عنوان شده واقعا زیبا و پر معنی هستن .نکته دیگخ ای که به ذهنم رسید ، این بود که این خانم نمی تونست راحت با شوهرش صحبت کنه و حرف هاش رو مثل خاطرات یادداشت کرده بود تا بعدها در قالب نامه به شوهرش بده . به نظر من وقتی نتونی احساس و افکار واقعی ات رو با شریک زندگی ات مطرح کنی دیگه نباید انتظار داشته باشی که زندگی خوبی داشته باشی و خیانت هم در چنین شرایطی ممکن هست پیش بیاد ، وقتی زن و مردی نتونن با هم حرف بزنن تمام جنبه های دیگه ی زندگی شون حتی روابط جنسی شون هم تحت الشعاع قرار میگیره و این دو نفر با گذشت زمان از هم دور میشن و خواه نا خواه ممکن هست به شخص دیگه ای تمایل پیدا کنن ، به نظر من اگر همسر این خانم بهش خیانت کرد تقصیر خودش هم بود . شوهرش معروف و ثروتمند شده بود و توی محافل هالیوود رفت و آمد داشتن اما این خانم حاضر نبــود کمی خودش رو تغییــر بده ، لباس های بهــتری بپــوشه ، روابط اجتماعی اش رو قوی تر کنه ، دوستانی پیدا کنه و دایره ارتباطاتش رو قوی تر کنه . حتی به نوعی از موفقیت شوهرش ناراحت بود و حسادت می کرد ، با خودش می گفت من بهش کمک کردم که به اینجا رسیده و حالا چرا باید من رو نادیده بگیره یا رفتارش با من تغییر کنه . این خانم می تونست همزمان با پیشرفت همسرش در شرایط خودش هم تغییراتی ایجاد کنه و خودش رو هم بالا بکشه . نباید انتظار داشته باشه زندگی ثابت و بدون تغییر باقی بمونه . وقتی شخصی توی هالیوود معروف میشه ، این طبیعی هست که به مهمونی دعوت بشه و مورد توجه باشه . به نظرم این خانم باید مرحله به مرحله با تغییر شرایط کاری و اجتماعی همسرش ، خودش رو هم تغییر میداد . باید برای پیشرفت خودش هم تلاش می کرد . به نظر من سرخوردگی این خانم بیشتر به این خاطر بود که احساس می کرد نادیده گرفته شده و اعتماد به نفس اش رو از دست داده بود .در کل من به افراد کتاب خوان حرفه ای ، خوندن این کتاب رو توصیه نمی کنم . اما اگر کتاب رو خوندید حتما نظرتون رو با من در میون بزارید .</description>
                <category>الهام نعمت الهی</category>
                <author>الهام نعمت الهی</author>
                <pubDate>Mon, 13 Nov 2023 14:49:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاستیل های بنفش اثر کاترین اپل گیت</title>
                <link>https://virgool.io/@elham_nematullahi/%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%BE%D9%84-%DA%AF%DB%8C%D8%AA-ogzcfryufkte</link>
                <description>این کتاب جز ادبیات کودک و نوجوان هست اما مثل کتاب بادام ، البته خیلی ساده تر از اون هست ، خوندنش برای بزرگسالان ضرری نداره و سرگرم کننده هست .کتاب از زبان پسر بچه ای به نام جیـسون هسـت که همراه با پدر و مادر و خواهر کوچکترش در آمریکا زندگی می کنن . این خانواده شرایط مالی مساعدی ندارن و همین باعث شده که در برهه ای از زمان بی خانمان بشن و در ماشین شون زندگی کنن . الان دوباره قراره اون اتفاق بیفته و جیسون از این بابت خیلی ناراحت هست .من بیشتر از این در مورد جزییات و ماجراهای داستان صحبت نمی کنم که اگر دوست داشتید کتاب رو مطالعه کنید ، داستان لو نره .جیسون در طول داستان نسبت به اعضای خانوادش ، حیوون خونگی شون ، دوستاش ، مدرسه و حتی شرایطی که در اون قرار دارن ،  احساسات متفاوتی رو تجربه میکنه و همین احساسات موضوع اصلی کتاب هستن .کتاب میخواد به ما بگه که بچه ها هر چقدر هم که ما فکر کنیم کوچیک هستن و چیزی رو متوجه نمیشن اما کاملا شرایط متفاوت رو درک میکنن ، احساسات والدین شون رو متوجه میشن ، مشکلات رو میفهمن و حتی نگران میشن . پس اگر ما به عنوان والد توی شرایط سختی بودیم باید به این نکته توجه داشته باشیم که هر چقدر بخوایم وانمود کنیم که اوضاع خوبه باز هم بچه ها متوجه مشکلات ما هستن و این باعث ناراحتی و نگرانی اونا میشه ، پس خیلی بهتر هست که با بچه ها در این مورد صحبت کنیم و چیزی رو ازشون پنهان نکنیم چون همین پنهان کردن موضوع باعث استرس و نگرانی بیشتر برای بچه ها میشه و پیش خودشون فکرهای زیادی میکنن . اما اگر ما واقعیت رو به اون ها بگیم حداقل اش اینه که دچار فکر و خیال های مختلف نمیشن و میدونن اصل قضیه چی هست .ما میتونیم مشکلات رو به زبان ساده برای بچه ها تعریف کنیم و اونا رو در جریان بزاریم و بعد بهشون بگیم که برای حل این مشکل ما داریم تمام تلاش خودمون رو می کنیم . حتی بهتر هست به پیشامدها و تغییراتی که ممکن هست در اثر این مشکلات در زندگی مون پیش بیاد فکر کنیم و پیش بینی کنیم که چه تاثیراتی در زندگی بچه ها ممکن هست بزاره و بعد در مورد این پیشـامدها با بچه ها صحبت کنیم که اونا بدونن ما به فکرشون هستیم ، نگرانی هاشون رو درک می کنیم و داریم تلاش مون رو برای رفع این موارد می کنیم ، بچه ها کمی آروم میشن و از استرس و نگرانی شون کم میشه .نکته دیگه ای که این داستان به ما یاد میده ، این هست که در رابطه با افکار و نگرانی هامون باید با اعضای خانواده و دوستامون صحبت کنیم . چون درد دل کردن و صحبت از نگرانی ها تا حدودی استرس رو کاهش میده . البته این کتاب چون برای گروه کودک و نوجوان هست داره خطاب به اون ها این توصیه ها رو می کنه . برای ما بزرگترها شاید چندان کاربردی نباشه . ما خیلی وقت ها نمی تونیم در مورد افکار و احساساتمون با بقیه صحبت کنیم چون ممکن هست باعث بروز مشکلات بیشتری برای ما بشه .برای بچه ها صحبت از افکار و احساسات واقعی شون راحت هست البته به شرط این که سرکوب و بازخواست نشن یا برخورد بدی باهاشون نشه اما این قضیه برای بزرگترها خیلی سخت هست . ما بزرگترها نمیتونیم راحت همدیگه رو درک کنیم ، خیلی راحت همدیگه رو قضاوت می کنیم یا همدیگه رو زیر سوال می بریم .در کل هدف اصلی این کتاب این هست که ما باید بچه ها رو جدی بگیریم ، بهشون احترام بزاریم و در مسائل مهم خانواده که ممکن هست در زندگی بچه ها هم تغییرات چشمگیر به وجود بیاره ، بچه ها رو شرکت بدیم .</description>
                <category>الهام نعمت الهی</category>
                <author>الهام نعمت الهی</author>
                <pubDate>Sun, 17 Sep 2023 09:18:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ چهره زنانه ندارد سوتلانا الکساندرونا آلکسیویچ</title>
                <link>https://virgool.io/@elham_nematullahi/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%DA%86%D9%87%D8%B1%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%B3%D9%88%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%A7-%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D8%A2%D9%84%DA%A9%D8%B3%DB%8C%D9%88%DB%8C%DA%86-uxphfgwzpxhs</link>
                <description>این کتاب از زبان زنانی هست که در جنگ جهانی دوم حضور داشتن و در اصل به صورت مستند خاطرات اون ها رو بیان کرده .من بعد از خوندن این کتاب خیلی نظرم در مورد جنگ جهانی دوم عوض شد ، البته من هیچ وقت دقیق در مورد جنگ جهانی مطالعه نکردم و اطلاعاتم در حد معمولی و حتی ابتدایی هست در این زمینه اما این کتاب باعث شد متوجه بعضی حقایق بشم .من همیشه فکر می کردم وقتی اوضاع جنگ جهانی دوم خیلی در هم و پیچیده شده ، آمریکا بوده که تونسته هیتلر رو شکست بده و جنگ رو تمام کنه ، اما الان فهمیدم که در اصل پیروز این نبرد روسیه بوده ، اونا بودن که هیتلر رو شکست دادن . من میدونستم که سرمای وحشتناک سیبری نیروهای هیتلر و متوقف کرده اما نمیدوستم که نبرد در روسیه چندین سال طول کشیده و انقدر مردم درگیر بودن . واقعا ملت روسیه در این جنگ فداکاری کردن . با این که گروهی از جامعه از کمونیســت و اســتالین راضی نبودن اما در زمان جنـگ بدون توجه به گرایش های سیاسی شون برای نجات میـهن همه با هم متحد شدن و میهن پرستی شون خیلی جالب بود برای من . در گفته هاشون توی کتاب بعضی ها گفتن که انتظار داشتیم بعد از این همه فداکاری رفتار استالین و حکومت عوض بشه اما تغییری ندیدیم . البته من منکر نقش متفقین در این جنگ نیستم اما منظورم این بود که متوجه شدم واقعا روس ها فداکاری کردن .مورد دیگه ای که من اصلا نمیدونستم این بود که هیچ وقت فکر نمیکردم زن ها به این شدت در جنگ جهانی حضور داشتن . فکر میکردم درگیری زن ها در حد معمول بوده ، یعنی تو کشور جنگ هست و بالاخره همه افراد درگیر هستن ، مردها رفتن جنگ و خانواده تنها و بی سرپرست مونده ، با مشکل امنیت و کمبود غذا و قحطی روبرو هستن ، در این حد . آخه انتظار نداشــتم که در زمان جـنگ جهانی دوم نگاه برابری به زن و مرد بشه یا زن ها اجازه ی انجام هر کاری رو داشته باشن . یا فکر میکردم نهایتا پرستار و پزشک بودن زن ها . اما با خوندن این کتاب متوجه شدم که حقیقت چیز دیگه ای بوده . حتی اگر بخوایم مقایسه کنیم شاید به نسبت زنان حال حاضر اون ها زنان قوی تری بودن .چه دختران و زنان شجاعی بودن . اکثریت هم کم سن و سال . 16 یا 17 سال میانگین سنی دخترانی بوده که رفتن بجنگن . چه روح بزرگی داشتن . چقدر فداکار بودن . زنان روسی معمولا همیشه زیبا و خوش اندام بودن . اما این قضیه رو نادیده گرفتن و از خودشون گذشتن . کارهایی کردن که مردها هم به راحتی نمیــتونن انجام بدن . جنگ به خودی خودش وحشتناک و ترسناک هست چه برای زن و چه مرد ، حالا توی این کتاب یک سری دختر بچه رفتن جنگ ، اون هم نه با اجبار و زور بلکه به اختیار و اراده و خواست خودشون . البته اگر نمی رفتن جنگ هم ، شرایط خوبی در انتظارشون نبوده اما به هر حال رفتن زیر بمب و خمپاره شجاعت میخواد .و برام جالبه که مردم میدیدن اینا چه فداکاری ای دارن میکنن و اگر نبودن شاید کشور از دست میرفت و هیتلر برنده میشد ، از جنایاتی که سرشون اومد باخبر هستن و میدیدن که ارتش آلمان چه کارهای وحشتناکی انجام میده اما بعد از جنگ چقدر دیدگاهشون نسبت به این زن ها بد بود ، فکر میکردن اینا فاحشه هستن یا این که برای سرگرمی و خوش گذرونی مردها رفتن جنگ ، عوض این که افتخار کنن که با چنین زن قهرمانی وصلت میکنن ، خجالت میکشیدن . من اول کتاب با خودم میگفتم با این که تفکر کمونیستی بر جامعه حکم فرما بوده اما چقدر سطح فکرشون بالا بوده که زن ها رو به عنوان رزمنده و به عنوان کسی که از پس هر کاری مثل مردها برمیاد ، پذیرفتن . اما بعد که بعضی از این زن ها در مورد دیدگاه جامعه نسبت به خودشون بعد از جنگ صحبت کردن خیلی متعجب شدم . که این نشون دهنده ی تفکر غلط و قدیمی ای هست که میگه اگر گناه و فسادی هست تقصیر زن هاست . زمان جنگیدن و دفاع از کشور ، زن ها خوب بودن و فرشته و قابل احترام ، اما بعد از جنگ شدن فاحشه . خیلی زورم گرفت از مردم ، مخصوصا از زن ها ، عوض این که از هم جنس خودشون دفاع کنن ، پشتشون باشن ، همراهشون باشن یا کمک شون کنن که خاطرات جنگ رو فراموش کنن ، بدتر نمک میپاشن به زخم شون و خودشون عامل ناراحتی میشن . البته همین الان هم از این چیزا ما زیاد میبینیم ، تو کشور خودمون هم کم نیست ، زن ها خیلی برای هم میزنن ، نمیدونم چرا . یکی از خانم ها گفته بود که توی جبهه روابطی هم برقرار شده بین زن ها ، من منظورم نیست که این زنان قدیس بودن اما باید به این دید به موضوع نگاه کنیم که این آدم ها چهار سال توی جبهه بودن ، همش بدبختی ، مرگ ، جنگ بدون کوچکترین دلخوشی یا زیبایی . شاید به نوعی حق داشتن که حداقل با هم رابطه داشته باشن . برای زمانه ی ما پذیرش روابط بین زنان و مردان پذیرفته شده هست اما در زمان جنگ جهانی دوم هنوز فرهنگ و سطح فکر مردم در حدی نبوده که پذیرای روابط آزادانه بین زن و مرد باشن و به همین دلیل نسبت به این خانم هایی که در جبهه حضور داشتن این فکرها و برخوردها رو میکردن . اما به هر حال پذیرفته شده نیست .حتی ظاهرا بعد از جنگ هم امکاناتی رو که در اختیار رزمنـده های مرد قرار دادن برای زنان رزمنده در نظر نگرفتن . ازشون تقدیر و تشکر درست و حسابی هم نکردن . همه فراموششون کردن حتی رزمنده های مرد که در کنارشون با هم میجنگیدن یادشون رفت که یه روزی داشتن دوشادوش هم با دشمن میجنگیدن و برای بهتر شدن شرایط زندگی این خانم ها بعد از جنگ هیچ اقدامی نکردن . و تبعیض بین زن و مرد و نادیده گرفته شدن زن ها رو میبینیم . در طول تاریخ به شیوه های مختلف و البته در درجات گوناگون ، زن ها محدود و نادیده گرفته شدن تا ما به اینجا رسیدیم ، همین الان هم در خیلی از کشورهای مختلف هنوز مشکلاتی وجود داره از جمله کشور خود ما که مثلا انتظار دارن خانم پوشیده باشه که آقا به گناه نیفته در صورتی که هم خانم و هم آقا هر دو باید اصول اخلاقی رو رعایت کنن و پاکدامن باشن .اولای کتاب که داشتم میخوندم خیلی برام سخت بود باهاش ارتباط برقرار کنم اما وقتی مصاحبه ها شروع شد کتاب عالی شد . اصلا خسته کننده نبود . خیلی روان و ساده . چقدر میشه باهاش ارتباط برقرار کرد ، تصور میکنی الان تو اتاق نشستی و داری به حرفای این خانم ها گوش میدی . خیلی عالی بود . معمولا کتاب های مستند یا تاریخی برای من خسته کننده هستن اما این کتاب اصلا این طور نبود ، حتی راحت تر از رمان باهاش ارتباط برقرار کردم . و واقعا دوست دارم از این به بعد کتاب های این مدلی رو بخونم .توی کتاب چون از دید مردم روسیه هست ، ارتش آلمان رو خیلی وحشی و بی فرهنگ نشون میده ، البته توی تمام فیلم هایی که من از جنگ جهانی دیدم یا توی تمام نوشته هایی که خوندم ، این مشترک هست ، نمیدونم شاید چون آلمانی ها بازنده جنگ بودن این طوری نشونشون میدن یا شاید چون مدت ها پیروز جنگ بودن و نسبت به تمام کشورها برتر بودن . و من نمیدونم آیا در واقعیت هم این طوری بوده یا نه . آخه همیشه فکر میکردم که مردم آلمان از هیتلر می ترسیدن و از ترس باهاش همراهی میکردن چون چاره ی دیگه ای نداشتن اما حالا نظرم عوض شده ، چون حتی اگر به زور هم اومده بودن جنگ ، حداقل توی میدون جنگ یا در برخورد با مردم غیر نظامی که میتونستن بهتر و انسانی تر رفتار کنن . و روس ها با چه فداکاری ای مجروح های اونا رو هم درمان کردن یا بهشون آب و غذا دادن ، در صورتی که طرف مقابل مجروح ها رو قتل عام می کرد . این حجم از انسانیت ناشی از یه روح بلند هست ، میبینی دشمن با هم وطنان ات چه رفتاری می کنه اما تو به جای انتقام گرفتن و مقابله به مثل ، انسانی رفتار می کنی .وقتی که رفتن رسیدن به آلمان ، چقدر دردناک بود . توی روسیه همه جا با خاک یکسان شده بود ، قحطی بود ، حتی حیواناتی مثل سگ و گربه هم از بین رفته بودن ، مردم لباس پاره پوره و کثیف تنشون بود ، اما توی آلمان همه چیز زیبا و قشــنگ بود ، خونه ها سالم بودن حتی روی میــزهای غذاخوری رومیزی سفید پهن بود و سرویس های چینی چای خوری داشتن ، قحطی نبود و غذا به میزان کافی وجود داشت ، مردم لباس داشتن . روس ها انتظار داشتن آلمان هم مثل کشور خودشون نابود شده باشه اما وقتی دیدن این طور نیست خیلی سرخورده شدن و این برای من دردناک بود . اصلا باور نکردنی هست ، من بودم نمی تونستم تحمل کنم .امیدوارم دیگه هیچ وقت تو هیچ جای دنیا جنگ نشه .  خیلی وحشتناک هست . جنگ به هر شکل و صورتی و در هر وسعتی که باشه وحشتناک هست . مردم کشور ما هم بارها تجربه جنگ رو داشتن . در همین جنگ جهانی دوم هم کشور ما به شدت ضربه خورد و ویران شد . و احتمالا داستان های زیادی ، مشابه خاطرات عنوان شده در این کتاب از زبان آدم های مختلف چه زن و چه مرد در تمام کشورهای درگیر جنگ جهانی وجود داره .در نهایت چیزی که در مورد این کتاب میتونم بگم اینه که بسیار عالیه و حتما حتما سعی کنید که این کتاب رو مطالعه کنید .</description>
                <category>الهام نعمت الهی</category>
                <author>الهام نعمت الهی</author>
                <pubDate>Mon, 11 Sep 2023 09:49:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب شه مات ملکه والتر تویس</title>
                <link>https://virgool.io/@elham_nematullahi/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%84%DA%A9%D9%87-%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AA%D8%B1-%D8%AA%D9%88%DB%8C%D8%B3-aiiktqvg4v8p</link>
                <description>این کتاب در مورد دختری به نام بث هست که شطرنج بازی میکنه و در نهایت قهرمان آمریکا میشه و حتی به روسیه میره و میتونه استاد بزرگ شطرنج روسیه رو هم شکست بده .کتاب یک رمان معمولی و کم حجم هست که میتونید ظرف چند روز اون رو مطالعه کنید .متن داستان روان هست و سلسه اتفاقات طوری بیان شده که دوست دارید ادامه بدید تا ببینید در نهایت سرنوشت بث چی میشه .این کتاب به نام گامبی وزیر هم ترجمه شده و حتی سریالی هم از روی آن ساخته شده است که البته من ندیدمش.شخصیت بث همچین چیزی برای گفتن نداره و الگوی مناسبی نیست ، بث دختر تنهایی هست که در یتیم خانه زندگی میکنه و زیاد با بچه ها نمی جوشه ، جنب و جوشی هم نداره ، تنها با یکی از دخترهای بزرگ تر به نام جولین در یتیم خونه دوست هست ، بعد هم که به فرزند خواندگی قبولش میکنن ، باز هم خیلی بی تفاوت هست نسبت به همه چی . از هیچ چیزی جز شطرنج ظاهرا خوشش نمیاد و فقط کارهایی رو انجام میده که به شطرنج مربوط هست . و شاید همین انزوا و تنهایی باعث میشه که به قرص های آرام بخش اعتیاد پیدا کنه .بث غیر از شطرنج برای هیچ چیز دیگه ای اعتماد به نفس نداره ، مثلا چند جای داستان گفته شد که از ظاهرش خوشش نمیاد اما هیچ تلاشی هم برای تغییر ظاهرش انجام نمیده ، البته چند باری لباس های زیبا و مارک خرید اما ظاهرا فقط برای شبیه شدن به گروه دخترای تاپ مدرسه این کار رو کرد .خیلی به تغذیه اش هم اهمیت نمیداد . اهل هیچ نوع ورزش یا تفریحی هم نبود . نه تو یتیم خونه و نه توی مدرسه و نه حتی توی مسابقات شطرنج سعی نکرد دوست و رفیقی پیدا کنه ، افرادی هم که در روند داستان با بث در ارتباط بودن همه خودشون پیش قدم شدن نه بث .چند بار براش فزصت پیش اومد که با پسرهایی که در مسابقات باهاشون آشنا شده بود و از اون ها خوشش میومد ارتباط برقرار کنه اما به خاطر کمبود اعتماد به نفس این فرصت ها رو از دست داد ، حتی احساساتش رو بیان نکرد یا هیچ تلاشی برای ادامه دار شدن رابطه اش با اون ها نکرد . با هر کس هم که رابطه برقرار کرد خیلی سرد و بی احساس بود و تمام کاری که میکردن به شطرنج ختم میشد .من از شخـصیت بث اصلا خوشم نیومد . بعد از فوت مادر خوانده اش هم که به الکل اعتیاد پیدا کرد ، در صورتی که فرصت های زیادی داشت که میتونست ازشون استفاده کنه ، مشکل مالی هم که نداشت ، فقط شخصیت ضعیف و افسرده ای داشت .در نهایت هم دوست قدیمی اش جولین بهش کمک کرد . دختری که کاملا برعکس بث بود . با اعتماد به نفس ، پر قدرت و با انگیزه و مبارز .جولین شخصیت مورد علاقه من بود .پیروزی های پشت سر هم و بدون هیچ شکست بث در مسابقات شطرنج کمی اغراق آمیز بود . خیلی منطقی نیست یک نفر همین طور پشت سر هم تمام مسابقات اش رو در همه جای دنیا ببره . تنها باخت بث در مقابل استاد بزرگ روسیه بودکه اونم در داستان طوری عنوان شده که اینو القا میکنه که باخت بث به خاطر عدم اعتماد به نفس و ضعف اش در مقابل شخصیت استاد روسی هست . و در آخر داستان وقتی بث تصمیم گرفت مصرف قرص های آرام بخش و الکل رو کنار بزاره تونست در مقابل این استاد پیروز بشه . و این به نظر من غیر منطقی هست . نویسنده انگار خواسته خیلی بچه گانه به ما بگه اگر دنبال چیزهای خلاف نباشی تو زندگی موفق هستی و اگر بری دنبال این چیزا شکست میخوری . من این رو انکار نمیکنم که اعتیاد خیلی بد هست و مانع پیشرفت آدم میشه ، تو این جمله اصلا شکی نیســت اما پیروزی های پشــت سر هم بث یک کم غیر منطقی به نظر میرسن ، حداقل میتونست بعضی مسابقات رو ببازه . شما تمام قهرمان ها در تمام رشته های ورزشی رو که نگاه کنید بالاخره باخت داشتن توی سوابق شون .خلاصه این که من از چنین دختر قهرمانی انتظار دارم که به خودش خیلی برسه ، دوستای زیادی داشته باشه ، شاداب و خندان باشه همیشه ، اما چیزی که دیدیم خلاف این بود . شاید هم نویسنده خواسته به ما بگه زندگی واقعی قهرمانان خلاف اون چیزی هست که شما فکر می کنید و زندگی شون به اون قشنگی ای هم که ما فکر میکنیم نیست . اما در مورد بث من احساس میکنم خودش هم نمیخواست زندگی اش تغییری کنه ، هیچ تلاشی برای هیچ چیزی جز شطرنج نکرد .مثلا وقتی خونه ی مادر خوانده اش رو خرید باید کل دکوراسیون از بالا تا پایین رو تغییر می داد . یا وقتی به واسطه ی برد توی مسابقات پول جایزه رو میگرفت باید کمی به ظاهر و سر و وضع خودش می رسید چون همیشه از ظاهرش ناراضی بود می تونست تغییراتی به وجود بیاره که حداقل خودش از ظاهر خودش راضی باشه .یا میتونست با بچه های مدرسه دوست بشه ، بعد از مسابقات بث و شهرت اش ، بچه ها اون رو به جمع خودشون دعوت کردن اما بی تفاوتی و سکوت و گوشه گیری بث باعث شد که دیگه نخوان رابطه شون رو با اون ادامه بدن.در کل کتاب بدی نیست ، برای مواقعی که نمیتونید تمرکز کنید یا حوصله ی خوندن رمان های پیچیده و کلاسیک رو ندارید ، گزینه ی خوبی هست . اما اگر کتاب خون حرفه ای هستید باید بگم که با نخوندن این کتاب چیزی رو از دست نمیدید .نقطه عطف کتاب به نظر من توصیفاتی بود که از شرایط بازی شطرنج در روسیه و قهرمانان شطرنج روسیه کرده بود . قشنگ میتونستی ابهت و قدرت رو جلوی چشم ات تجسم کنی . من از اون قسمت مسابقات روسیه که در قسمت های پایانی کتاب بود خیلی خوشم اومد .نکته دیگه این که در زمانی که بث شطرنج بازی می کرده ، تعداد خانم های شطرنج باز خیلی کم بوده . و چون توی بازی شطرنج زن قدرتمندی در اون زمان نبوده ، خیلی زن ها رو در این بازی جدی نمی گرفتن . اما کسی هم مانعی سر راه خانم ها برای بازی شطرنج و شرکت در مسابقات ایجاد نمی کرد و من توی این داستان چیزی در مورد مرد سالاری و نادیده گرفته شدن حقوق زنان ندیدم چون وقتی که بث برای شرکت در مسابقات میرفت نه تنها مانعی نداشت بلکه افراد حتی بهش کمک هم کردن . دو تا از قهرمانانی که بث تونست اون ها رو شکست بده بهش کمک کردن و آموزشش دادن و این نشون میده که جامعه ی توصیف شده در این داستان با حضور زنان در جامعه و حتی مسابقات قهرمانی ورزشی هیچ مشکلی نداشتن . و در هر مــسابقه ای که بث برنده میشد ، رقیب اش بهش توهینی نمیکرد و خیلی راحت دست می داد و می رفت . توی جامعه هم هر کسی که بث رو میشناخت که قهرمان شطرنج هست ، برخورد خوبی باهاش داشت .</description>
                <category>الهام نعمت الهی</category>
                <author>الهام نعمت الهی</author>
                <pubDate>Sun, 10 Sep 2023 12:42:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب دختر کشیش جورج اورویل</title>
                <link>https://virgool.io/@elham_nematullahi/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%B4-%D8%AC%D9%88%D8%B1%D8%AC-%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%84-wb32arw6czc7</link>
                <description>کتاب در رابطه با زندگی دختری به نام دوروتی هســت که پدرش کشیش یک منطقه ی کوچک در انگلستان است . تمام زندگی دوروتی محدود به انجام امور مربوط به خانه و کلیسا هست . کشیش مردی تن پرور ، مغرور و بی مسئولیت هست در نتیجه انجام تمام کارها بر عهده ی دوروتی هست . کشیش حتی حاضر نیست برای رفع و رجوع امور پول کافی در اختیار دوروتی قرار بده ، پول هاش رو در بازار سهام سرمایه گذاری کرده اما با این وجود انتظار داره که همیشه غذای عالی و سفره ی رنگین براش پهن کنن .کشیش و دخترش به تمام مغازه داران روستا بدهکار هستن و این بدهی خیلی دوروتی رو نگران میکنه ، به طوری که در تمام قسمت های ابتدایی کتاب می بینیم که فکر دوروتی همش درگیر این پول ها هست و جالب این که پدرش اصلا براش مهم نیست ، دوروتی بهش میگه که پول نداریم گوشت بخریم ، به قصاب بدهکاریم و دیگه بهمون نسیه نمیده ، و کشیش انگار نه انگار ، برمیگرده میگه قصاب حق نداره طلب پولش رو از ما بکنه وظیفه اش هست به ما گوشت بده و دوروتی رو بازخواست میکنه که چرا گوشت نیست .کشیش طوری رفتار میکنه که انگار تمام آدم ها آفریده شدند تا به اون خدمت کنن و همین رفتارش باعث شده تا مردم به کلیسا ی اون ها نیان و برن به کلیساهای دیگه ، اما با این حال این موضوع اصلا برای کشیش مهم نیست و این رو نتیجه ی بی لیاقتی مردم میدونه . احتمالا این موضوع برای ما ایرانی ها خیلی ملموس و آشنا هست .دوروتی چون تحت تعلیمــات خشکه مذهبی بوده ، خودش رو از همــه چــیز محــروم میـکنه ، لباس خوب نمی پوشه ، غذای خوب نمیخوره ، به سر و وضع خودش رسیدگی نمیکنه ، خیلی صرفه جویی میکنه ، برای خودش وقت نمیزاره ، از هیچ چیزی لذت نمیبره و همه ی این ها به حدی هست که وقتی برای چند لحظه ی کوتاه حتی احساس خستگی میکنه و به خودش استراحت میده ، بلافاصله خودش رو نقد میکنه و میگه تنبل شدی و خدا این رو دوست نداره . در صورتی که هر آدمی حق داره در اثر کار زیاد احساس خستگی کنه و از لحاظ فیزیولوژی بدن ما به استراحت هم نیاز داره و این هیچ ربطی به تعلیمات دینی نداره . حتی در دین اسلام به ما توصیه شده که وظیفه داریم از بدن مون نگهداری کنیم و اگر کسی به عمد به بدن خودش آسیب بزنه ، گناه کبیره مرتکب شده .دوروتی خودش از ساده ترین لذت های دنیا مثل دیدن خورشید صبحگاهی هم محروم کرده و فکر میکنه داره مرتکب گناه میشه ، در صورتی که حتی با عقل اش هم میتونه اینو بفهمه که اگر قرار بود ما از دیدن خورشید لذت نبریم ، پس برای چی خدا خورشید رو آفریده .دوروتی تمام کارهایی رو که انجام میده از روی عادت ، اجبار و ترس هست و هیچ لذتی از انجام هیچ کدوم از کارهاش مخصوصا امور مربوط به کلیسا نمیبره و این باعث فشار روحی خیلی شدیدی میشه . من خودم این رو از نزدیک تجربه کردم . مثلا من کارم در دانشکده پزشکی رو دوست ندارم ، هر روز به جای این که با روحیه ی خوب و لب خندون بیام سر کار ، با ناراحتی میام ، با خودم میگم وی دوباره باید برم سر کار ، احساس میکنم دارم هرز میرم ، هیچ پیشرفتی ندارم ، از توانایی هام استفاده نمیشه ، هیچ فرصتی برای عرضه کردن توانایی هام نیست و قرار نیست هیچ پیشرفتی در من ایجاد بشه .دوروتی خیلی از خدا میترسه و خدا رو به چشم یک موجود بی رحم میبینه که فقط قراره آدم ها رو مجازات کنه و با کوچکترین کاری که بر خلاف تعلیمات دینی ای که دیده انجام میده ، سریع خودش رو مجازات میکنه و ناخن اش تو گوشت اش میکنه به حدی که خون بیاد . در صورتی که خدا مهربان ترین هست ، اون ما رو دوست داره ، از روح خودش در ما دمیده ، و وقتی به این حد مهربون هست چطور میتونه ما رو مجازات کنه ، من خودم به شخصه به چیزهایی که در مورد بهشت و جهنم به ما میگن اصلا باور ندارم . بهشت و جهنم در اصلا همون وضعیت روحی آدم هست . بهشت و جهنم رو ما توی همین دنیا تجربه می کنیم . اصلا با عقل جور در نمیاد خدایی که انقدر مهربون و بزرگه چطور دلش میاد ما رو مثلا به خاطر معلوم بودن موی سرمون مجازات کنه . توی تعلیمات دینی ما هم چهره ی ترسناکی از خدا رو برامون معرفی کردن که همش نشسته داره ما رو نگاه میکنه و حواسش هست چه کار می کنیم چه کار نمی کنیم تا یه سیخ داغ فرو کنه تو بدن مون ، در صورتی که اصلا خدا این طور نیست ، اون خیلی مهربون و ما رو خیلی دوست داره و این صحبت ها رو در تمام ادیان روحانیون برای کنترل مردم و سواستفاده از موقعیت شون این حرف ها رو میزنن .دوروتی تحت فشارهای روحی زیادی که داره دچار فراموش میشه و این موضوع در روانشناسی هم تایید شده و موارد زیادی از این حالت رو داشتیم که فرد تحت فشارهای روحی زیاد موقتا حافظه اش رو از دست میده و این به نوعی سپر بدن برای فرار از این فشارها و مشکلات هست . بعد از این که حافظه اش رو از دست میده سر از خیابون در میاره ، دچار فقر و گرسنگی میشه ، کارتون خواب میشه ، و با آدم های فقیر زیادی آشنا میشه . اما در همین حین خاطرات جســته گریختـه ای از زندگی اش به یادش میاد . اما از اون طرف در روســتای محل سکونت اش مردم به واسطه ی غیبت ناگهانی دوروتی شروع به شایعه پراکنی می کنن البته بیشتر تقصیر یکی از پیرزن های روستا هست که کلا کارش بدگویی و غیبت کردن از مردم هست ، و همه فکر می کنن که دوروتی با یک مرد فرار کرده ، حتی این ماجرا به روزنامه های زرد هم کشیده میشه . دوروتی در این مدت سختی های زیادی رو تحمل میکنه و کم کم حافظه اش رو به دست میاره و وقتی که به طور کامل خوب میشه به پدرش نامه مینویسه و تمام ماجرا رو تعریف میکنه اما پدرش هیچ توجهی نمیکنه و خیال میکنه که دوروتی داره دروغ میگه و حالا که اون مرد ولش کرده داره این حرف ها رو میزنه تا بتونه برگرده خونه . اما در نهایت از طریق یکی از خویشاوندان دور به دوروتی کمک میرسه و به عنوان معلم در یک مدرسه خصوصی سطح پایین در یک روستای کوچک مشغول به کار و زندگی میشه .نکاتی که در مورد مدارس خصوصی انگلستان در آن زمان ، گفته شده ، خیلی جالب هست . میفهمیم چقدر سطح تعلیم و تربیت پایین بوده ، معلم ها ارج و احترامی در جامعه نداشتن ، به امر آموزش و پرورش به چشم ابزاری برای کسب درآمد نگاه میشده ، تنها چیزی که مهم بوده شهریه ای هست که والدین پرداخت میکنن نه چیزی که بچه ها یاد میگیرن . دوروتی در ابتدا داشت چیزهای خیلی خوب و مفیدی به بچه ها یاد میداد و بچه ها هم خیلی استقبال کردن و واقعا دوست داشتن که یاد بگیرن اما بعد که با مخالفت والدین بچه ها روبرو شد ، از ترس از دست دادن شغلش و این که دوباره گرسنه و آواره بشه مجبور شد دست از این روش تعلیم برداره و به همون روش ها و آموزش های تکراری قدیمی و بدون کاربرد اکتفا کنه .دوروتی از زمانی که حافظه اش رو از دست داد ، ایمانش به خدا رو هم از دست داد و بارها پیش اومد که گفت چرا خدا من رو از این فقر و گرسنگی نجات نمیده و نویسنده خیلی قشنگ به ما نشون داد که آدم گرسنه دین و ایمان نداره . دوروتی به خاطر فقر و گرسنگی خدا رو فراموش کرد . پس ایمان و دین داری چیزی نیست که در وجود آدم نهادینه شده باشه و ممکن هست خیلی راحت دستخوش تغییرات بشه . پس ایمان دوروتی خیلی واقعی نبود ، وقتی دید دنیا و زندگی چیزی غیر از خونه و کلیسای خودش هست ، وقتی دید چقدر بدبختی و گرسنگی در دنیا وجود داره ، دیگه دعا نکرد و ایمان اش رو از دست داد . بارها خواست مثل قبل دعا کنه اما نتونست . البته تقریبا همه ی ما آدم ها همین طوری هســتیم . با حوادثی که در زندگی مون رخ میده ، عقایدمون هم تغییر میکنه .در نهایت وقتی دوباره به خونه ی پدری اش برگشت ، به همون زندگی قبلی خودش خیلی سریع خو گرفت . دوباره برگشت سر خونه ی اول . دوباره همون کارها رو انجام داد . البته تفاوتی که به وجود اومد این بود که دوروتی به فکر فرو میرفت درباره فلسفه ی آفرینش و وجود خدا ، درباره ی جهان فکر میکرد ، درباره تعلیمات دینی و متوجه شد که یه اشتباهی رخ داده، تفکرات قدیمی اش زیر سوال رفت ، دیگه مثل قبل خشکه مقدس نبود اما دل کندن از اون زندگی و ایجاد تغییر هم براش سخت بود ، ترجیح داد دختر کشیش باشه تا این که دوباره فقر و گرسنگی و سختی رو تحمل کنه . کارها رو دوباره طبق روال و عادت و نظم انجام داد . مثل یک ماشین که برنامه ریزی شده کارها رو تکراری انجام بده و هیچ فکر و احساسی پشت اون کارها نداره .انقدر اراده نداشت که بتونه زندگی خودش رو عوض کنه ، ترسو بود . خیلی از ما آدم ها هم همین طور هستیم حاضر نیستیم از دایره ی امن زندگی مون خارج بشیم ، میترسیم . و همین باعث عدم پیشرفت ما میشه . اگر داستان زندگی خیلی از افراد موفق در هر زمینه ای رو بخونیم متوجه میشیم اون ها زمانی شروع به طی کردن پله های موفقیت شدن که از دایره ی امن خودشون خارج شده ، اجازه دادن استعداد ها و توانایی هاشون شکوفا بشه ، خودشون رو به چالش کشیدن و شروع به ایجاد تغییر در زندگی شون کردن . این کار شاید در حرف ساده باشه اما در عمل خیلی سخته . من خودم بارها تصمیم گرفتم از کار کارمندی خودم استعفا بدم اما ترسیدم ، به خاطر از دست دادن همین حقوق ناچیز کارمندی ام ترسیدم ، به خاطر این که تو خونه بیکار بشینم و مجبور باشم کارهای خونه انجام بدم یا هی با بچه سر و کله بزنم ، ترسیدم .جورج اورویل یه نویسنده ی بزرگ هست ، اکثر کتاب هاش شاهکار محسوب میشن ، مثل صادق هدایت خودمون هست و در کتاب دختر کشــیش خیلی قشنگ و واضح توضیــح داده که فقر با افکار و عــقاید آدم ها چه کار می کنه . آدم های گرسنه و بدبخت ، ایمانشون به خدا رو هم از دست میدن . نشون میده که دین چه کارهایی میتونه با آدم ها بکنه و حتی اون ها رو به بردگی بکشه .من خودم انتظار داشتم دوروتی بعد از این ماجراهایی که پشت سر گذاشته وقتی برمیگرده ، یه تغییری در وضعیت کلیسا و زندگی اش بده ، حداقل لباس های بهتری بپوشه ، به خودش بیشتر رسدیگی کنه ، کمتر زیر بار پدرش بره ، برنامه های متنوع تر و شاد تری در کلیسا برگزار کنه ، حتی میتونست کلیسا یا خونه ی کشیش رو تبدیل کنه به یه مدرسه ی خصوصی و توی این مدرسه اون طوری که دوست داشت به بچه ها تعلیم و تربیت بده ، این طوری هم یه تغییری در وضع آموزش ایجاد کرده بود ، هم در زندگی خودش ، هم در زندگی بچه های روستای خودش . اما متاسفانه دیدیم که همه چیز برگشت به قبل . شاید نویسنده خواسته بهمون بگه خیلی از ما آدم ها با وجود این که میفهمیم خیلی از عقاید و کارهامون اشتباه هست اما باز هم بهشون پایبندیم ، حالا یا میترسیم و نمیتونیم ازشون دست بکشیم یا نمیخوایم .دوروتی هم دچار یه تحول روحی شد اما نخواست تغییری در زندگی اش به وجود بیاره چون ترسید دوباره دچار فقر و گرسنگی و بی خانمانی بشه و خودش رو به نفهمی زد . اما مطمئنا زندگی اش بعد از این مثل قبل نخواهد بود ، همین که بعضی وقت ها در مورد ماهیت آفرینش ، خدا ، دین و خیلی چیزهای دیگه فکر کنه خودش یه تغییر بزرگ در زندگی اش محسوب میشه .یکی از بهترین قسمت های کتاب ، صحنه گفتکوی دوروتی و آقای واربرتون در قطار هست .و جمله ی برتر کتاب &quot; انسان شاید ایمانش را از دست بدهد اما نیازش به داشتن ایمان را از دست نمی دهد &quot; ؛ ما آدم ها همیشه نیاز داریم که به یه چیزی ایمان داشته باشیم یعنی ته دل هممون خدا هست .این کتاب مسلما با 1984 یا قلعه حیوانات قابل مقایسه نیست اما حرف های زیادی برای گفتن داره و جدال شک و ایمان همیشه یکی از مسایل مطرح در همه ی کشورها بوده . البته اروپا با کنار گذاشتن کلیسا و کشیش ها قدم بزرگی در جهت رشد و توسعه و ساختن بهشت برای انسان ها برداشت که داریم کاملا اثراتش رو می بینیم و امیدوارم که ما هم روزی به بهشت مون برسیم .من کتاب سانسور نشده ی دختر کشیش مربوط به چاپ قبل از انقلاب رو خوندم ، البته کتاب چیز خاصی برای سانسور شدن نداشت . به نظرم تنها قسمتی که ممکن هست سانسور شده باشه اینه که دوروتی چون در زمان کودکی شاهد رابطه ی جنسی پدر و مادرش بوده ، و احساس کرده که مادرش در این رابطه داره آسیب میبینه از مردها و ازدواج بدش میاد .خوندن این کتاب رو بهتون توصیه می کنم . حتما نظرات خودتون رو با من در میون بزارید .</description>
                <category>الهام نعمت الهی</category>
                <author>الهام نعمت الهی</author>
                <pubDate>Sun, 06 Aug 2023 12:02:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب کاندید یا خوش بینی فرانسوا ولتر</title>
                <link>https://virgool.io/@elham_nematullahi/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%88%D8%A7-%D9%88%D9%84%D8%AA%D8%B1-pr9ejzrnuh8r</link>
                <description>این کتاب یک رمان فلسفی نوشته ی نویسنده ، شاعر ، روشنفکر و فیلسوف فرانسوی ولتر هست که یکی از مخالفان تعصبات مذهبی و کلیسا و از طرفداران آزادی بیان و جدایی دین از سیاست ، بوده است . کتاب تا زمانی که خود ولتر زنده بوده به چاپ بیستم رسیده .کل داستان این کتاب پیرامون رد یا تایید این جمله میگذره : جهان به شکلی که هست بهترین جهان ممکن هست و غیر از این امکان نداشت چیز بهتری باشه .این جمله نظریه ی یکی از شخصیت های کتاب به نام پانگلوس هست . پانگلوس یک معلم و فیلسوف آلمانی هست که زمانی به شخصیت اصلی داستان یعنی کاندید آموزش میداده .کاندید در ابتدا زندگی خیلی خوبی در قصر یک بارون آلمانی داشته و همان جا تحت تعلیم پانگلوس بوده اما بر اثر اتفاقی از قصر بیرون انداخته میشه و مصیبت ها و خوش هایی براش اتفاق میفته . هر جا که مصیبت و بدبختی نصیب اش میشده به گفته ی پانگلوس شک میکرده که چطور ممکن هست این بهترین جهان و اتفاق ممکن باشه و هر جا که خوشی و اقبال بهش رو میاره گفته ی پانگلوس رو تایید میکنه و میگه بهتر از این ممکن نیست .کلا این کاندید باری به هر جهت هست ، با هر وزش باد جهتش عوض میشه و نماد آدم هایی هست که هیچ چی از خودشون ندارن ، هیچ نظریه ی ثابتی در مورد هیچ چیز ندارن و بسته به شرایط افکار و عقاید و باورشون عوض میشه و به اصطلاح سست عنصر هستن .به هر کس هم که میرسه ازش همین سوال رو میپرسه که آیا با نظر پانگلوس موافق هستید یا خیر . و این نشون میده که خود کاندید هم متفکر هست و به دنبال پیدا کردن جواب هست و میخواد واقعا بدونه چی درسته .پانگلوس و البته خود کاندید که پیرو اون بوده نماد خوش بینی هستن در این کتاب .با شخص دیگه ای در این کتاب آشنا میشیم به اسم مارتن که او نماد بد بینی هست و میگه هیچ کس خوشبخت نیست ، دنیا خیلی بده ، اتفاقات خوب نمیفته .توی این کتاب منظور از خوش بینی و بد بینی اون چیزی نیســت که ما الان باهاش آشــنا هسـتیم و توی صحبت هامون استفاده می کنیم ، بلکه منظور خیر و شر هست و این که چرا خدا شر رو آفریده .در طول داستان ماجراهای زیادی برای کاندید اتفاق میفته و با آدم های زیادی روبرو میشه که هر کدام از اون ها هم ماجراهای خودشون رو داشتن و در نهایت کاندید به همراه پانگلوس ، مارتن ، پیرزن ، کونه گوند همسرش ، کاکامبو ، پاکت و شوهرش در یک مزرعه ساکن میشن و دست از فکر کردن به دلیل آفرینش و خیر و شر بودن دنیا برمیدارن و تصمیم میگیرن کار کنن ، مزرعه رو آباد کنن و به طریقی که بلد هستن پول در بیارن .در پایان داستان با یک فیلسوف شرقی روبرو میشن که بهشون میگه به شما چه دلیل آفرینش چی بوده ، تو برو باغ خودت رو آباد کن ، برو زندگی کن و هر اتفاقی که افتاد رو بپذیر ، و خیر و شر همراه هم هستن . و با یک خانواده ی شرقی آشنا میشن که در پی آباد کردن مزرعه شون هستن و زندگی سعادت مندی دارن و با خودشون میگن ما هم بریم مثل این ها دنبال کار خودمون باشیم . حتی کاندید عنوان میکنه که پدر این خانواده از اون شش سلطان خلع شده ای که دیدم خوشبخت تره .ولتر تاثیر بسیار زیادی در فرهنگ ، فلسفه و ادبیات داشته که اینجا جای صحبت در مورد اون ها نیست و من فقط به یک جمله ی زیبا ازش بسنده میکنم :عقاید، دنیا را مدیریت می کنند ولی در طولانی مدت این فیلسوفان هستند که این عقاید را شکل می دهند.کتاب کاندید با این که یک رمان فلسفی هست اما اصلا خسته کننده نیست و با اون چیزی که از فلسفه به ذهن مخاطب میاد خیلی فرق داره ، حجم کمی داره ، متن روان و قابل فهمی داره و خیلی سریع میتونید تمام اش کنید .در کتاب به وقایع و اشخاصی اشاره شده که ظاهرا بیشتر اون ها مستند هستن و مترجم توضیحاتی در رابطه با اون ها در پاصفحه ها آورده و هیچ چیزی تخیلی نیست و همه ی چیزهایی که در کتاب بهشون اشاره شده واقعی هستن .در کتاب با شهری به نام الدورادو آشنا میشیم ، همون الدورادویی که همه میشناسیم ، یک آرمان شهر ثروتمند که افراد در اونجا بدون هیچ مشکل و ناراحتی و اختلافی در صحت و سلامت کامل یک زندگی عالی و رویایی و بدون دغدغه دارن . کاندید مدتی در الدورادو میمونه اما در نهایت و با وجود این که میدونه خارج از الدورادو جهان به چه شکل هست و با وجود سختی هایی که کشیده اما باز هم حاضر نیست در الدورادو موندگار بشه و اونجا رو ترک میکنه . این نشون میده آدم ها هر چقدر هم در خوشی و آسایش باشن و به ظاهر همه چیز براشون فراهم باشه ، باز هم از شرایطی که دارن راضی نیستن و به دنبال چیزهایی دیگه میگردن . انگار که انسان رنج کشیدن رو دوست داره چون با وجود رنج هست که خوشی و آسایش معنا پیدا میکنه . من قبلا هم یه فیلمی دیدم که دو نفر شخصیت اصلی اون از وسط جنگ جهانی میفتن توی یه دنیایی که هیچ جنگ و خونریزی و ناراحتی نداره ، خوراکی های خوشمزه و زنان زیبا در اختیارشون هست ، لباس ها یخوب میپوشن ، لازم نیست کار کنن و همه چیز براشون مهیا هست اما فقط روزهای اول شاد و خوشحالن و بعد خسته میشن و میگن این زندگی یکنواخت و خسته کننده هست هیچ هیجانی نداره هیچ کاری برای انجام دادن نیست و اونجا رو ترک میکنن . شاید بشر واقعا به گونه ای آفریده شده که دوست داره دنبال هیجان و تغییر باشه و از سختی و رنج کشیدن و در نهایت دنبال تغییر بودن خوشش میاد .پانگلوس در این داستان ظاهرا شخصیتی هست که به جای لایبنیتس یک از فیلسوف های آلمانی زمان ولتر در نظر گرفته شده که عقیده داشت جهان به بهترین شکل ممکن آفریده شده و ولتر این داستان رو در نقص سخن اون نوشته است .جملات پر معنی و فلسفی زیادی در این کتاب با زبان ساده بیان شده و برای اهل تفکر یک کتاب عالی هست .مثلا یک از قسمت های جذاب این کتاب وقتی که کاندید وارد پاریس میشه ، اینه :کاندید پرسید: «حقیقت دارد که مردم همیشه در پاریس خندان‌اند؟کشیش پاسخ گفت: «بله، اما از روی دلخوری و عصبانیت؛ چون مردم با قهقهه‌های بلند از همه‌چیز می‌نالند. اینجا حتی نفرت‌انگیزترین کارها را با خنده انجام می‌دهند.»من فصل 25 رو از همه بیشتر دوست داشتم . کاندید با فردی آشنا میشه که کتابخونه ی بزرگی با تعداد زیادی آثار برجسته داره . این فرد تمام نویسندگان و این آثار بزرگ رو زیر سوال میبره و میگه هیچ کدوم خوب نیست . از هومر و حماسه هاش ایراد میگیره ، بهشت گمشده ی میلتون رو زیر سوال میبره . و این فصل برای من خیلی جالب بود .بالاخره توی زندگی سخــتی و خوشــی با هم هست ، هم روزهای خوب داریم و هم روزهای بود . البته برای بعضی ها کفه ی ترازوی یکی از این ها سنگین تر هست . اما به هر حال نمیشه شر مطلق یا خیر مطلق وجود داشته باشه . خیلی ها میگن خدا چرا بدی ها وسختی ها رو آفریده ، چرا همه چیز رو خوب نیافریده ، من میگم اگر قرار بود همه چیز خوب باشه ما معنی بدی رو متوجه نمیشدیم و معنی قدرشناسی و تشکر رو . البته خوبی و بدی از دید هر انسانی متفاوت هست ممکه یه چیزی برای من خوب باشه و برای یکی دیگه بد باشه پس جز در مورد مسایل کلی نمیشه تعریف مطلقی از خوبی یا بدی ارائه کرد ، حتی در مورد یه چیزی مثل جنگ ، اون کشورهایی که درگیر جنگ هستن و بهشون حمله میشه جنگ رو بد میبینن اما اون کشورهایی که سلاح میفروشن یا منافعی از این جنگ نصیب شون میشه جنگ رو بد که نمیدونن هیچ حتی شاید خوشحال هم باشن که جنگ شده . پس خوبی و بدی مطلق نیست ، بسته به شرایط زندگی هر کس یه چیــزی میگه ، بعضی ها خیلی ناامید هستن بعضی ها میانه حال و بعضی ها خیلی خوش هستن .من خیلی ها رو میشناسم که میگن جهان تصادفی به وجود اومده ، نظمی وجود نداره و خدایی هم نیست اما من این طور فکر نمیکنم ، اتفاقا به نظر من نظم و ترتیب زیادی وجود داره و چنین نظمی تصادفی نیست ، مثلا میگن اگر فاصله ی خورشید از زمین کمی بیشتر یا کمتر بشه ، ما یا یخ میکنیم یا میسوزیم ، حالا مگر میشه تعیین فاصله دقیق و مناسب بین زمین تا خورشید تصادفی باشه و نظم و ترتیبی وجود نداشته باشه . حتما خدایی هست. یا خیلی ها میگن اگر خدا انقدر خوب و مهربون هست پس چرا بدی ها رو هم به وجود آورده ، من معتقدم خیلی از بدی هایی که هست به دست آدم ها به وجود اومده و خدا دخالتی نداره ، آدم ها هستن که با رفتارشون و کارهاشون باعث میشن شرایط برای عده ای خوب و برای عده ای بد باشه ، بعد همین آدم ها میگن خب پس چرا خدا جلوشون رو نمیگیره و نمیزاره کار بد نکنن ، خب به خاطر اختیار هست دیگه ، ما آزاد آفریده شدیم که فکر کنیم ، تصمیم بگیریم و انتخاب کنیم ، همین انتخاب ها و تصمیم های ما هست که شخصیت ما رو میسازه ، اگر قرار بود خدا بشینه و هر جا که ما اشتباه می کنیم جلوی ما رو بگیره پس برای چی به ما آزادی و حق انتخاب داده . آدم و حوا هم توی بهشت بودن و همه چیز عالی بود براشون اما خسته شدن و تمام اون چیزهای عالی براشون کافی نبود و خودشون خواستن به زمین بیان . پس یعنی ما آدم ها خودمون انتخاب کردیم که این باشیم وگرنه از بهشت خارج نمیشدیم .من یه فیلمی دیدم که پسره یه ماشین زمان درست کرد ، وقتی میخواست با دختر مورد علاقه اش دوست بشه و میرفت باهاش حرف بزنه ، اگر مطابق میل اش پیش نمی رفت زمان رو به عقب بر میگردوند و طوری رفتار می کرد که دختره دوست داره ، بعد هم که با هم ازدواج کردن یا خواست بره جایی استخدام بشه باز به همین صورت عمل کرد . در نهایت دختره افسرده شد و گفت یه جای کار میلنگه که انقدر همه چیز خوب هست ، چرا ما هیچ وقت دعوا نمیکنیم ، چرا همه چیز مطابق میل من داره پیش میره و اونجا بود که حقیقت رو فهمید و پسره رو ترک کرد ، گفت من میخوام همه چیز طبیعی و عادی باشه ، ماشین زمان رو نمیخوام ، تو تلاش کن تا خودت دل من رو به دست بیاری و من رو عاشق خودت کنی .خوبی و خوشی زیادی هم برای آدم خسته کننده میشه .خوندن این کتاب رو به همه توصیه می کنم . با خوندنش شما هم همراه کاندید تفکر میکنید و به دنبال این جواب هستید که جهان خیر هست یا شر .</description>
                <category>الهام نعمت الهی</category>
                <author>الهام نعمت الهی</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jul 2023 12:35:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب راهنمای مردن با گیاهان دارویی عطیه عطارزاده</title>
                <link>https://virgool.io/@elham_nematullahi/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%DA%AF%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%B9%D8%B7%DB%8C%D9%87-%D8%B9%D8%B7%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-lgdm7gqyjgbx</link>
                <description>این کتاب حجم خیلی کمی داره و میشه سریع تمامش کرد . کتاب در رابطه با زندگی مادر و دختری هست که به کار تهیه پمادها و داروهای گیاهی مشغول هستند . راوی داستان هم ، همین دختر هست . زندگی این مادر و دختر کمی عجیب هست ، از دنیا بریده هستند و هیچ کاری جز تهیه داروهای گیاهی انجام نمیدن ، با کسی معاشرت نمی کنن ، از خونه بیرون نمیرن ، دوست و آشنایی هم ندارن . اکثر قسمت های داستان هم در خونه ی اون ها در محله ی دروازه دولت تهران اتفاق می افته .سرگرمی این مادر و دختر برای اوقات فراغتشون خوندن کتاب هست و اسم کتاب های زیادی در این کتاب آورده شده است ، از جمله کتاب مادام بوآری که من قبلا توی یه پست دیگه در مورد اون نوشته بودم .توی این کتاب به ابو علی سینا ، کتاب ها و کارهایی که کرده زیاد اشاره شده . در کتاب اشاره شده که ابن سینا در اثر بیماری سفلیس مرده که در اثر ارتباط زیاد با زن ها بوده . من اصلا این موضوع رو نمیدونستم و در مورد ابن سینا هر چیزی رو حدس میزدم جز این . به همین خاطر رفتم توی اینترنت تحقیق کردم و متوجه شدم که ظاهرا حقیقت داشته ، البته جایی مستقیم اسم سفلیس رو نیاورده بودن و همه جا نوشته بود که ابن سینا در اثر قولنج فوت کرده و بعد توضیح داده که خیلی دنبال شهوات بوده و به زن ها علاقه داشته . که من حدس میزنم احتمالا برای رعایت شرط ادب و خراب نشدن ذهنیت افراد از این سینا به جای سفلیس نوشته قولنج . که البته این موضوع هیج تاثیری در بزرگی شخصیت ابن سینا نداره ، کتاب ها و تحقیقات ابن سینا تا همین 200 سال پیش هم به عنوان مرجع علم پزشکی در دانشگاه ها بودن و شاید اگر امثال ایشون نبودن ، علم پزشکی یک قرن عقب بود .ابن سینا اجساد زیادی رو تشریح کرده و آناتومی کامل بدن انسان ، شامل تمامی رگ ها ، ماهیچه ها و عضلات ، اعضای بدن و ... رو در کتاب قانون رسم کرده و در کتاب خانم عطارزاده به این موضوع زیاد استناد شده است .همچنین اشاره شده که ابن سینا کتابی داشته در رابطه با مکاشفه و جابه جایی روح که در آتش سوزی از بین رفته و فقط یک صفحه از اون باقی مونده که الان در مصر نگهداری میشه ، یه چیزی مثل کتاب ممنوعه ، من توی تحقیقاتی که در اینترنت کردم به همچین چیزی نرسیدم و نمیدونم حقیقت داره یا آب و تابی هست که نویسنده به داستان داده ، چون عنوان شده که اگر این کتاب در دسترس ما قرار میگرفت خیلی چیزها عوض میشد و ابن سینا به همین طریق هم وجود معجزه رو اثبات کرده .راوی داستان دچار توهم میشه یه جاهایی و خودش رو در کنار این سینا تصور میکنه ، البته یک دفعه این اتفاق نمیفته ، و بیرون رفتنش از خونه برای اولین بار و حس کردن کمی از چیزهایی که توی دنیا وجود داره باعث بروز این توهمات میشه ، انگار که شروع میکنه به دیوانه شدن ، شاید بهش شوک وارد میشه ، چون شناخت اون از دنیا فقط چیزهایی بوده که مادرش براش تعریف می کرده ، مادرش هم که فقط به وقت اضطرار مثلا خرید گاه به گاهی از خونه میرفته بیرون و سریع برمی گشته ، و وقتی این دختر متوجه میشه که توی دنیا غیر از چیزهایی که اون میدونه کلی چیزهای دیگه هست ، آدم های متفاوت ، وسایل عجیب و غریب مثل رادیو و .... بهش شوک وارد میشه و شروع میکنه به توهم دیدن . در پایان داستان هم که جسد مادرش رو به طرز رقت انگیزی تشریح و مومیایی میکنه و خودش هم خودکشی می کنه .داستان در زمان جنگ ایران و عراق اتفاق میفته البته در مورد گذشته های این خانواده هم صحبت میشه .دختر وقتی دچار توهم میشه ، ابن سینا رو در کنار خودش میبینه و حتی ابن سینا هست که در مورد خیلی چیزها از جمله مومیایی کردن مادرش و دفن اعضای داخلی بدنش بهش راهنمایی میده .من بعضی از صحبت های دختر رو متوجه نشدم که توهم هست و فقط آخر داستان فهمیدم ، مثلا من فکر میکردم بعد از مرگ مادرش واقعا پدرش اومده دنبالش و رفته بیمارستان چشم هاش رو عمل کرده و با پدرش رفته آلمان و حالا داره از گذشته تعریف میکنه اما بعد متوجه شدم که اینم توهم بوده .شاید داستان این کتاب به نظر خیلی ها غیر واقعی و فانتزی بیاد ، چون زندگی این مادر و دختر کمی عجیب به نظر میرسیده ، این که ارتباط شون رو به طور کامل با جهان قطع کنن یک کم غیر منطقی هست اما خب توی دنیا اتفاقات غیر منطقی و عجیب زیاد میفته .من پیش از این که کتاب رو بخرم خیلی علاقه مند بودم که این کتاب رو بخونم و فکر میکردم عالی باشه چون خیلی پر فروش هم بوده اما بعد از این که خوندمش دیدم با اون چیزی که انتظارش رو داشتم خیلی متفاوت هست . البته پایان کتاب خیلی غیر منتظره هست و خواننده واقعا فکر میکنه که این دختر در نهایت بینایی اش رو به دست میاره و زندگی متفاوتی رو شروع میکنه اما در پایان میبینیم که این طور نیست و از این لحاظ که نمیشه پایان داستان رو حدس زد خیلی خوبه .من خوشم نیومد از کتاب ، و تنها نکته ی خوب برای من این بود که رفتم در مورد ابوعلی سینا بیشتر تحقیق کردم و چیزهای بیشتری در موردش فهمیدم .البته برای نویسنده کتاب مثل تمام نویسندگان دیگه احترام زیادی قائل هستم چون بالاخره حتما عده ی زیادی هم هستن که از این کتاب خوششون اومده و باعث شدن به چاپ 44 برسه .من از راوی داستان بدم اومد ، انگار که منتظر مرگ مادرش بود و حتی به مردنش هم کمک می کرد ، من احساس نکردم که از مگر مادرش میترسه یا برای بهبود اون تلاشی میکنه ، از دختری نابینا که غیر از این مادر کسی رو نداره و هر چی رو بلده و میدونه از مادرش داره چنین کاری بعیده ، چطور دلش اومد با جسد مادرش چنین کاری بکنه ، واقعا دیوانه شده بود این دختر ، جز این چیز دیگه ای نبود چون توهم هم یه حدی داره ، از حد که بگذره به جنون تبدیل میشه . مادرش هم ظاهرا متوجه این جنون نشده بود چون کمی بعد از شروع توهمات دختر ، بیمار شد و بعد فوت کرد . مادر خودش طبیب بود ولی برای درمان خودش کاری نکرد ، هیچ داروی خاصی برای خودش درست نکرد که بخوره ، انگار اونم دوست داشت بمیره یا شاید خسته شده بود ، یا شاید وقتی تغییر رفتار دخترش رو دید ترجیح داد بمیره تا این که جلوی دخترش وایسه چون حس کرده دیگه کاری از دستش بر نمیاد.از اون طرف پدر این دختر در زمان کودکی به مادرش خیانت کرده و اونا رو ول کرده و رفته اما این دختر هیچ حس تنفری به پدرش نداره ، حتی ظاهرا خیلی هم دوسش داره و هر آن منتظر هست تا بیاد دنبالش ، و پدرش رو عامل نجات خودش می دونه . در صورتی که اگر پدرش اون ها رو تنها نمیزاشت به احتمال زیاد اون ها زندگی خیلی بهتری داشتن ، تارک دنیا نمیشدن و اون موقع مادرش انگیزه ی زندگی داشت و برای نابینایی دخترش هم یه فکری میکرد .کلا کتاب از اون مدل ها هست که همه جاش غم انگیز . اگر کتاب های غمگین دوست ندارید اصلا بهتون توصیه نمیکنم که بخونیدش چون تمام صحنه ها تاریک و رقت انگیز . من خودم کتاب های این طوری رو دوست ندارم چون کتاب خوندن تقریبا تنها فعالیت فوق برنامه ی من محسوب میشه و انتظار دارم با خوندن کتاب شاد بشم و روحیه بهتری پیدا کنم .البته بعضی از جملاتی که در کتاب اومده خیلی زیبا و عمیق هم هستن .خود راوی میگه من شبیه اما بوآری هستم ، من از شخصیت اما بوآری هم خیلی بدم اومد وقتی کتاب مادام بوآری رو خوندم .در کل همچین کتاب هایی نشون میده که سطح ادبیات ما چقدر پیشرفت کرده و چقدر نسبت به گذشته متفاوت شده و اگر سرانه ی مطالعه در کشور ما بالاتر بود یا شرایط سیاسی و اجتماعی متفاوتی داشتیم من مطمئن هستم که کتاب های ایرانی و از جمله همین کتاب در کشورهای دیگه هم با استقبال زیادی روبرو میشدن .</description>
                <category>الهام نعمت الهی</category>
                <author>الهام نعمت الهی</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jul 2023 10:40:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب بادام وون پیونگ سون</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D9%88%D9%88%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D9%88%D9%86%DA%AF-%D8%B3%D9%88%D9%86-gqcqmoqv4fc9</link>
                <description>این کتاب ظاهرا برای نوجوان ها نوشــته شده اما خوندنــش برای بزرگ تر ها هم خالی از لطف نیسـت . راوی داستان یک پسر نوجوان هست که از یک بیماری ژنتیکی مادرزادی رنج میـبره و داستان زندگی اش رو روایت میکنه . از مشکلاتی که به خاطر این بیماری باهاشئن روبرو هست ، میگه . از تلاش های مادرش برای کمک کردن بهش برای داشتن یه زندگی معمولی میگه . و بعد با یکی از دوستانش یا شاید هم تنها دوستش آشنا میشیم که اون هم مشکلات زیادی توی زندگی اش داره . می بینیم که این دو تا نوجوان چطور به هم کمک میکنن تا یه زندگی عادی داشته باشن و بتونن تغییرات مطلوبی در زندگی شون به وجود بیارن و با جامعه و افراد جامعه سازگارتر بشن .متن کتاب خیلی ساده و روان هست و حجم کمی داره ، میتونید ظرف مدت کوتاهی تمامش کنید و به عنوان یک استراحت بین کتاب های پیچیده ای که می خونید ، یه انتخاب عالیه .قدرت تحمل این دو تا نوجوان خیلی زیاده ، مشکــلاتی رو تحمل می کنن که خیلی از بزرگ تر ها از پسش بر نمیان ، اراده ی قوی ای دارن و این ها خصوصیات عالی ای محسوب میشن . من دلم خیلی براشون سوخت . با خودم گفتم چرا هر چی سنگ همیشه برای پای لنگ . اما خیلی خوشحال شدم که آخر داستان خوب تمام شد و این پسرها خوشبخت شدن . هر دوشون خیلی تنها بودن و چقدر خوب شد که همدیگه رو پیدا کردن ، مطمئنا تا آخر عمرشون هم با هم دوست میمونن .چون نویسنده کتاب کره ای هست و داستان هم در کره اتفاق می افتد ، من تعجب کردم که از جرم و جنایت توی این کتاب صحبت شده ، چرا دروغ بگم فکر میکردم توی کشورهای آسیای شرقی میزان جرم و جنایت های فجیع خیلی کم باشه و حتی اصلا اتفاق نیفته اما توی این کتاب چیز دیگه ای دیدم .</description>
                <category>الهام نعمت الهی</category>
                <author>الهام نعمت الهی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jun 2023 11:49:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب گتسبی بزرگ اسکات فیتس جرالد</title>
                <link>https://virgool.io/@elham_nematullahi/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%AF%D8%AA%D8%B3%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D8%A7%D8%AA-%D9%81%DB%8C%D8%AA%D8%B3-%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF-bonqxtpcbcnt</link>
                <description>این کتاب جز انگشت شمار کتاب هایی هست که نسخه ی سینمایی اش بهتر از خود کتاب هست . و انتخاب بازیگران هم به بهترین شکل ممکن انجام شده ، نقش ها کاملا مناسب بازیگران هستند . انگار فیتس جرالد از روی این فیلم ، کتاب رو نوشته .در فهرست 1001 کتابی که باید قبل از مرگ بخونید ، این کتاب جایگاه دوم رو داره و من نمیدونم چرا . این کتاب هم به نظر من شاید مثل خیلی از کتاب ها از جمله مادام بوآری ، در زمان خودش یه شاهکار محسوب میشده اما برای الان خیر . با احترام زیادی که برای نویسنده و دوستان اهل کتاب قائل هستم ، باید بگم کتاب اصلا در حد تعریف و تمجیدهایی که از میکنن ، نیست .نکته مهمی که میتونیم از این کتاب دریافت کنیم اینه که هیچ وقت آدم ها رو از روی ظاهرشون قضاوت نکنید . شخصیت های اصلی این کتاب همه ثروتمند ، زیبا ، خوش تیپ و حتی خوش اندام هم هستند که به ظاهر زندگی خوب و خوشی دارن ، همه چیز براشون فراهم هست ، دائم در حال تفریح و خوش گذرانی هستن اما وقتی در بطن زندگی اون ها وارد میشی می بینی که اصلا شاد و راضی نیستن و این زندگی چیزی که میخوان نیست .داستان کتاب مربوط به زمانی هست که تعداد ثروتمندان در آمریکا خیلی زیاد بود و همه از همه جای دنیا به دنبال یک زندگی بهتر و عالی ، رویای رفتن به آمریکا رو داشتن و رویای آمریکایی همه گیر شده بود اما آقای فیتس جرالد در این کتاب نشون میده که این رویای آمریکایی فقط یک سراب هست و در باطن اون چیزی که فکر می کنید ، نیست و احتمالا شهرت کتاب هم به همین دلیل بوده است . چون اومده بی پرده واقعیت ها رو نشون داده و تعارف و ظاهر سازی رو گذاشته کنار و از این که چهره ی آمریکا یا یه رویا رو خراب کنه نترسیده . اون زمان موج مهاجران به آمریکا برای رسیدن به چنین زندگی هایی زیاد شده بود و شاید این کتاب هنجارشکنی کرده .این روزها این جملاتی که در مورد ثروتمندان میگن که مثلا آدم دلش شاد باشه یا تو نمیدونی تو زندگی شون چه خبره یا مثلا پول دارن اما شاد نیستن و از این حرفا ، تبدیل شده به جملات کلیشه ای . اما شاید در زمان آقای فیتس جرالد این جملات شعار نبوده و حقیقت داشته و چون او توی کتابش این موضوع رو روشن کرده سبب شهرت و اهمیت کتاب بوده . البته توی کتاب فیتس جرالد آدم های فقیر هم زندگی خوبی ندارن ( ویلسن و همسرش ) و فقط کسانی که آرامش روحی دارن ( نیک کاره وی ) زندگی آرام و راحت و بی دغدغه ای دارن .نکته ی مهم دیگه که من از کتاب برداشت کردم ، نقش اراده و خواست آدم ها در زندگی شون هست . گتسبی نماد شعار خواستن ، توانستن است ، می باشد . اون همیشه دنبال رسیدن به ثروت و موفقیت بوده و در نهایت هم به خواسته اش میرسه . در بخش پایانی کتاب ، پدر گتسبی کتابی از دوران نوجوانی اون رو به نیک نشون میده که گتسبی توی جلد کتاب برنامه ریزی های روزانه اش رو نوشته بوده و میخواد نشون بده کسی که از دوران نوجوانی برای زندگی اش برنامه ریزی داشته ، مسلم هست که پیشرفت میکنه . البته شکی در این نیست که برنامه ریزی دقیق و عمل کردن به این برنامه از دوران نوجوانی تاثیر فوق العاده ای در موفقیت انسان در سال های بعد زندگی داره اما نه به شدت گتسبی چون مسئله اینه که گتسبی از راه انجام کارهای خلاف و البته شانس به این ثروت رسیده بود ، آیا اگر قرار بود از راه تلاش و کوشش و به اصطلاح کار شرافتمندانه و کسب روزی حلال هم به پول برسه ، میتونست به چنین ثروت و موقعیتی برسه ؟ مسلما خیر .گتسبی با این که همیشه مهمونی های بزرگ برگزار می کرد و آدم های زیادی به خونه اش میومدن اما تنها بود و هیچ دوستی نداشت که این هم مصداق مگس های دور شیرینی هست . اون آدم ها بیشتر به خاطر هیجانات و چیزهایی که در مهمونی های گتسبی بود میومدن و خیلی از اون ها حتی میزبانشون رو نمیشناختن .شدت عشق گتسبی به دیزی هم کمی غیر منطقی به نظر میرسه . گتسبی این ثروت رو برای رسیدن به دیزی جمع کرده ، مهمونی میده فقط به این دلیل که یه روزی دیزی هم در مهمونی هاش شرکت کنه ، تنها هست و دوست و رفیــقی نداره چون فقط به دیزی فکر میکنه و دیزی انگیــزه ی اون برای هر چــیزی هست . البته عشق های دوران قدیم همین طوری بودن ظاهرا . و این عشق و وفاداری گتسبی در مقابل بی بند و باری و عدم وفاداری تام شوهر دیزی قرار میگیره اما با این حال دیزی در نهایت انتخاب میکنه که با تام بمونه و این خیلی جالب هست ، وقتی مردی مثل گتسبی تو رو میخواد چرا با مردی مثل تام می مونی ؟ و جالب تر این که دیزی به خاطر ثروت و ظاهر خوش قیافه ی تام با اون ازدواج کرده ، و الان گتسبی هم ثروت بیشتری نسبت به تام داره و هم از اون زیباتر هست و وفاداره . یعنی دیزی به ازدواج اش متعهد بوده یا جرئت ریسک ردن نداشته ؟احتمالا همین نکات اخلاقی و درس هایی از زندگی که در این کتاب هست اون رو جز لیست آثار ماندگار کرده . به نظر من شخصیت منفور داستان ، دیزی هست . زنی ظاهر بین و احمق و دست و پا چلفتی . در وجود این زن هیچ چیز زیبایی نیست . البته فکر کنم در زمان نگارش این داستان چنین زن هایی بیشتر محبوب بودن و جامعه این رو میپسندیده .من گتسبی رو خیلی دوست داشتم ، با این که درآمدش از راه خلاف بود اما خیلی آدم مهربون و درستی هست ، اخلاق خوبی داره ، به کسی بی احترامی نمیکنه ، و کارهاش به کسی ضرری وارد نمیکنه ، و چون لئوناردو دی کاپریو هنرپیشه نقش گتسبی رو بازی میکنه ، من اونو نماد گتسبی میدونم ، یه مرد جوون خوش چهره ی ثروتمند با خصوصیات اخلاقی خوب و شاید همین ها دلیل این بوده که من از گتسبی خوشم میاد ، بالاخره مرد رویایی همه ی دختران هست چنین کسی ( کلیشه ای شد ) .کتاب حجم خیلی کمی داره و میتونید خیلی سریع تمامش کنید . من ترجمه ی همشهری ام آقای کریم امامی رو خوندم که مربوط به 60 سال پیــش هست ، هر چند که بازنویسی شده ، اما جدیدا انتــشارات ماهی هم ترجمه ای از این کتاب ارائه داده که احتمالا راحت تر و روان تر هست چون جدیدتر .به هر حال خوندن این کتاب مثل تمام کتاب های دیگه خالی از لطف نیست .</description>
                <category>الهام نعمت الهی</category>
                <author>الهام نعمت الهی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jun 2023 11:07:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب برادران کارامازوف جلد دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@elham_nematullahi/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%B2%D9%88%D9%81-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D9%85-anmchnaj8rvc</link>
                <description>من جلد اول این کتاب رو پارسال خوندم و تونستم الان جلد دوم رو هم تمام کنم . اصلا اون طوری که انتظار داشتم تمام نشد .بعد از این که در جلد اول کتاب با زندگی و عقاید دیمیتری ، ایوان و آلیوشا کارامازوف و سایر افرادی که به صورت مستقیم و غیر مستقیم با اون ها در ارتباط هستند ، آشنا میشیم ، جلد دوم در رابطه با ماجراهایی هست که قبل و بعد از مرگ پدرشون فئودور پاولیچ کارامازوف ، اتفاق میفته .بهترین قسمت جلد دوم به نظر من مربوط به مکالمه ی ایوان و شیطان هست . شیطان در اصل تجسم ایوان از خودش هست و مکالمه هایی که با جنبه ی شیطانی خودش در رد یا تائید عقایدش میکنه خیلی عالیه .آخر کتاب باز گذاشته شده و معلوم نمیشه سرنوشت این سه برادر در نهایت به کجا میرسه ، من اگر بودم جلد سوم رو هم می نوشتم . یعنی آخر کتاب اصلا اون طوری که انتظار دارید تمام نمیشه . البته این کتاب آخرین اثر داستایفسکی است و اگر از دنیا نمی رفت حتما ادامه ی کتاب رو می نوشت .این کتاب یکی از شاهکارهای ادبیات روسیه است و در سطر سطر داستان تقابل شک و ایمان رو می بینیم ، مخصوصا در مورد ایوان . البته در نهایت ایمان برنده میشه و نقطه اوج اون به نظر من زمان حضور ایوان در دادگاه و شهادت به نفع برادرش هست .داستایفسکی قهرمان رمان اش رو آلیوشا معرفی میکنه شاید چون با همه به خوبی و مهربانی رفتار میکنه ، به درد دل همه بدون این که حرفی بزنه گوش میده ، هیچ کس رو قضاوت نمیکنه و هم صحبت همه میشه اما شخصیت مورد علاقه ی من ایوان بود و من اون رو قهرمان داستان میدونم . به نظرم ایوان در موقعیت های خیلی سختی قرار گرفت و در نهایت پیروز شد . و مطمئن هستم که اگر جلد سوم کتاب نوشته میشد ایوان کارهای بزرگی میکرد .نقطه ی عطف جلد اول بحث هایی هست که در رد یا تائید خدا و مسیح بین شخصیت های کتاب رخ میده و نقطه ی عطف جلد دوم مکالمات ایوان با شیطان هست که در بخشی به نام مفتش اعظم اومده . و من فکر میکنم به خاطر همین قسمت ها هست که این کتاب به یک شاهکار تبدیل شده ، مخصوصا این بخش مفتش اعظم که منبع الهام خیلی از نویسندگان و شاعران دیگه هم بوده .خواندن جلد دوم خیلی راحت تر از جلد اول هست و سریع تر خونده میشه و بهتر باهاش ارتباط برقرار می کنید.من وقتی جلد اول رو خوندم شاید قضاوت درستی در رابطه با کتاب نکردم ، اما بعد از خوندن جلد دوم بهتر میتونید با کتاب ارتباط برقرار کنید و نظرتون عوض میشه .ظاهرا بعضی از وقایع و شخصیت های کتاب از زندگی واقعی داستایفسکی گرفته شدن .این کتاب مورد علاقه ی انیشتین هم بوده و اون رو &quot; اوج قله ی تمام ادبیات &quot; می دانست . همچنین این کتاب مورد علاقه ی بسیاری از چهره های ادبی ، نویسندگان ، اندیشمندان ، دانشمندان و برخی از سیاست مداران گذشته و حال بوده است . پس شما هم حتما این کتاب رو بخونید .</description>
                <category>الهام نعمت الهی</category>
                <author>الهام نعمت الهی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jun 2023 10:14:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب همسایه ها احمد محمود</title>
                <link>https://virgool.io/@elham_nematullahi/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF-ihfzxfvrn7sh</link>
                <description>داستان کتاب در شهر اهواز و در زمان نزدیک به ملی شدن صنعت نفت اتفاق می افتد . احتمالا همگی اطلاع دارید که قدیم ها ، خونه ها ویلایی و بزرگ بودند و دور تا دور حیاط اتاق بود که هر اتاق رو یک خانواده اجاره می کردند . عمده ی ماجرای داستان این کتاب هم در چنین خانه ای اتفاق می افتد . در ابتدای کتاب با همه ی خانواده هایی آشنا میشــیم که در این خونه زندگی می کنند و با هم همــسایه هسـتند ، با زندگی شون ، مشکلات شون ، خوشی ها و غم هاشون آشنا میشیم .قهرمان اصلی داستان پسری نوجوان به نام خالد هســت که همراه پدر و مادر و خواهر کوچکـترش در یکی از اتاق های این خونه زندگی می کنه . خالد به طور اتفاقی با افرادی آشنا میشه که مبارز و عضو گروه های مخالف دولت هستن که در زمان وقوع این داستان برای ملی شدن صنعت نفت مبارزه می کنن . بعد از آشنایی با این افراد ، افکار و عقاید خالد عوض میشه ، بزرگ میشه ، به اون ها می پیونده و بعد به زندان میفته و بلافاصله بعد از آزادی از زندان هم میفرستنش سربازی .در مدت زمانی که خالد در زندان هست ، ما با زندانی های دیگه و زندگی و عقاید اون ها آشنا میشیم .در بخش های ابتدایی کتاب که به زندگی همسایه های خونه ی خالد اختصاص داره ، شما خیلی راحت میتونید خودتون رو توی اون خونه و در بین اون ها تصور کنید . متن کتاب خیلی راحت و روان هست و خواننده دوست نداره کتاب رو بزاره زمین ، همش میخواد زودتر به انتهای داستان برسه و ببینه چی میشه . حتی باید بگم به حدی میتونید ارتباط برقرار کنید که اگر ذهن خلاقی داشته باشید ، چهره ی شخـصیت های داستان رو توی ذهن تون مجسم می کنید .اگر بخوام در مورد شخصیت های داستان و ماجراهایی که اتفاق میفته بیشتر توضیح بدم ، باید کل داستان رو برای شما تعریف کنم و اسپویل میشه ، چون این کتاب چیزی نیست جز ماجرای زندگی همسایه های خونه خالد و اتفاقاتی که توی زندان برای خالد میفته .آخر کتاب خوب تمام نمیشه ، البته صنعت نفت ملی میشه اما برای خالد و زندانی های دیگه اون طوری که ما دوست داریم پایان خوشی اتفاق نمیفته .در بعضی از قسمت های این کتاب به مسائل جنسی اشاره شده و برای ما ایرانی ها که همیشه سانسور به نوعی جزئی از زندگی مون بوده شاید این قسمت ها خیلی خاص باشه یا تعــجب کنیم از دیدن شون در یک کتاب ایرانی ، اما باید بگم برخلاف نظر بعضی از دوستان که میگن کتاب 18+ هست و از این حرفا ، این قسمت ها خیلی 18+ هم نیست .شاید نکته ی مهم کتاب ، تغییر رفتار و عقاید خالد بعد از خوندن چند جلد کتاب و آشنایی با پندار و بقیه ی دوستانش باشه . خالد بچه ی کوچه و خیابون بود و پدرش اجازه نداده بود به درس خوندن ادامه بده ، دوستای درست و حسابی نداشت و همش دنبال کارهای الکی بود ، البته پسر بد یا خلافکاری نبود ، خانواده ی مذهبی داشت و خودش هم ذاتا پسر خوب و باهوشی بود ، پس عجیب نیست که به سمت اون ها کشیده شده چون پندار و بقیه ی دوستاش هم آدم های مهربون و دوست داشتنی ای بودن و با توجه به نیازهای روحی خالد انتظار میرفت که به سمت اون ها کشیده بشه .نکته ی قابل توجه دیگه رفتار پدر خالد بود . پدر خالد یه آدم به شدت مذهبی بود که برای هر کاری از سید که ظاهرا روحانی بود،  نظر میخواست . اما به شدت هم خرافاتی بود . یعنی سید این چیزا رو بهش یاد داده بود . انتظار داشت با خوندن دعاهایی که توی یه کتابی بود فرجی بشه و اوضاع کار و مغازه اش بهتر بشه اما در نهایت دید که اتفاقی نیفتاد و برای کار راهی کویت شد . حالا برای من این سوال پیش اومده که آیا واقعا پدر خالد متوجه شد که این ها خرافات هست و از این به بعد منطقی تر رفتار میکنه یا نه .احساس می کنم شرایط کشور در دهه ی 30 توی این کتاب واقعی نشون داده شده ، نه بدتر و نه بهتر از واقعیتی که بوده ، و این خیلی خوبه و شاید همین صداقت هست که باعث میشه انقدر راحت با داستان ارتباط برقرار کرد و حتی خودت رو وسط خونه ی خالد و بین همسایه ها تصور کنی . البته وضعیت خوزستان الان هم اصلا خوب نیست .بهتون توصیه میکنم این کتاب رو حتما بخونید و با یکی از آثار فاخر ادبیات ایران آشنا بشید .</description>
                <category>الهام نعمت الهی</category>
                <author>الهام نعمت الهی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jun 2023 09:51:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب قدرت و جلال گراهام گرین</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D9%88-%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%85-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%86-kruqizidctmi</link>
                <description>وقایع داستان این کتاب در زمان انقلاب مکزیک اتفاق میفته . دولت جدید مکزیک ضد مذهب مسیحیت و کلیسا هست ، تمام کلیساها تعطیل و به خرابه تبدیل شدند ، تمام کتاب های مذهبی جمع آوری و نابود شدند و داشتن چنین کتاب هایی جرم محسوب میشه . تمام کشیش ها دستگیر و اعدام شدند .در این داستان ما با دو کشیش آشنا نیشیم ، یکی پدر خوزه که از ترس جونش و برای زنده ماندن حاضر شده به ازدواج تن بده و لباس اش رو بزاره کنار و الان مسخره ی خاص و عام شده و کشیش دوم که قهرمان داستان ماست .داستان در رابطه با تعقیب و گریز و فرار چند ساله ی این کشیش از دست حکومت هست . در خلال داستان فرار کشیک با افراد دیگه ای آشنا میشیم که توی این مدت به نحوی با کشیش برخورد داشتن و تا حدودی از افکار و زندگی اون ها اطلاعاتی به دست میاریم .قهرمان داستان با نام کشیش ویسکی خور معرفی شده چون به خوردن مشروبات الکلی علاقه داره . یعنی از یک طرف این آدم چون کشیش هست تحت تعقیب حکومت هست ، از طرف دیگه زیاد مورد پذیرش کلیسا و مردم نیست چون ویسکی میخوره چون کسی از یک کشیش انتطار نداره تا مشروب بخوره و مست کنه . اما میبینیم که تا آخر پای عقایدش وایساده و تسلیم نمیشه .در این زمان مشروبات الکلی هم از سمت حکومت ممنوع اعلام شده ، یعنی این آدم هم کشیش هست و هم مشروب خواد و از هیچ کدومش هم حاضر نیست دست برداره . با وجود این که خیلی از افراد ممکن هست فکر کنن یک آدم مشروب خوار نمیتونه قهرمان باشه و ضعیف النفس هست اما به نظر من این کشیش قهرمان هست چون میتونست مثل پدر خوزه تسلیم بشه اما نشد . اون قبلا با زنی رابطه داشته و حتی یک فرزند هم از این رابطه به دنیا اومده ، پس می تونست خیلی راحت مثل پدر خوزه تن به ازدواج بده و جون خودش رو نجات بده و اینقدر سختی نکشه یا میتونست به خاطر مشروب خودش رو بفروشه اما این کار رو هم نکرد . نزدیک به ده سال مخفیانه و به طرز تاسف برانگیزی زندگی کرد ، دائم در حال فرار بود ، بدبختی و فقر و گرسنگی کشید اما فرار کرد و تسلیم نشد .در تمام طول داستان صحبت های کشیش با خودش خیلی جالب هست ، اون به خاطر گناه زنا و مشروب خواری خودش رو کشیش لایقی نمیدونه و از این که هیچ کشیش دیگه ای نیست تا به اعترافات اش گوش بده و اون رو از بار گناهانش سبک کنه ، ناراحت هست و از سوی دیگه در هر فرصتی که نصیبش میشه مراسمات مذهبی رو به جا میاره ، به اعترافات مردم گوش میده ، بچه ها رو غسل تعمید میکنه ، مراسم عشای ربانی رو انجام میده . از یک طرف از تعقیب و گریز خسته شده و دلش میخواد گیر بیفته و همه چیز تمام بشه اما از یک سوی دیگه وظیفه ی خودش میدونه که فرار کنه و گیر نیفته چون تنها کشیش باقی مانده توی اون ایالت هست .حکومت برای کشیش جایزه تعیین کرده بود اما مردم با وجود این که خیلی فقیر بودن حاضر به لو دادنش نشدن ، حتی زندانیان و خلاف کارهایی هم که توی زندان بودن این کار رو نکردن . بعد حکومت از هر شهر و روستایی یک گروگان گرفت اما باز هم مردم حاضر نشدن کشیش رو تسلیم کنن . این شرایط دو حالت داره یا واقعا مردم خیلی معتقد و مذهبی بودن یا به خاطر مخالفت با حکومت حاضر به همکاری نبودن یا شاید هم هر دو حالت همزمان بوده باشه اما من خودم به نظرم مردم از روی اعتقاداتشون این کار رو کردن ، قدرت عقیده از هر چیزی قوی تر هست ، اگر به خاطر مخالفت با حکومت بود ، وقتی که عزیزانشون رو گروگان گرفتن باید تسلیم میشدن یا خود اون گروگان از ترس جونش میتونست کشیش رو لو بده اما نداد ، یا زندانیان و خلافکارها که معمولا انتظار میره عقایدشون ضعیف تر از بقیه باشه و همیشه مخالف جامعه هستن و هنجارشکنی می کنن ، میتونستن راحت کشیش رو لو بدن اما این کار رو نکردن .برای من جالب ترین قسمت کتاب ، صحبت های کشیش با خودش ، با زندانیان ، با ستوان و با دو رگه بود .اسم این کتاب یعنی قدرت و جلال از یکی از آیه های کتاب مقدس گرفته شده که قدرت و جلال مطلق رو از آن خداوند میدونه . حکومت میخواد مذهب رو نابود کنه اما برعکس مردم بیشتر به سمت مذهب کشیده شدن . همیشه همین هست ، وقتی می خوای مردم رو به سمت چیزی بکشونی باید برعکس با اون مبارزه کنی . حکومت ها همیشه میخوان زندگی دنیوی و اخروی مردم رو به دست بگیرن و هیچ وقت به طور کامل در این زمینه موفق نشدن به خصوص زمانی که پای دین وسط میاد . در تمام کشورهایی که دین و سیاست با هم ترکیب شدن ، دین از بین رفته . توی کشور ما هم به زور میخوان مردم رو به یک سری از دستورات دین ، تاکید می کنم فقط به یک سری از دستورات دین ، پایبند کنن اما بدتر باعث میشن مردم از اون ها فرار کنن . میگن اگر میخوای در یک جایی دین و مذهب رو از بین ببری ، در اونجا حکومت رو به دست مذهبیون بده تا خود به خود دین و مذهب رو از بین ببرن . الان اکثریت جمعیت در مکزیک کاتولیک و اکثریت جمعیت در ایران از دین گریزان هستند .ترجمه قبلی این کتاب با نام مسیحای دیگر ، یهودای دیگر ارائه شده بود ، به این دلیل که کشیش ویسکی خور نماد مسیح و دورگه که اونو لو داد نماد یهودا هست که حضرت مسیح رو لو داد .در آخر داستان کشیش ویسکی خور به یک قهرمان تبدیل میشه و بعد از مرگش یک کشیش جدید میاد به اون ایالت . یعنی به محض این که حکومت آخرین کشیش منطقه رو کشت ، یک نفر دیگه اومد و جای اون رو پر کرد.زندگی شخصیت های دیگه ی داستان بعد از آشنایی با کشیش ویسکی خور دستخوش تغییرات خوب یا بد زیادی میشه که با خوندن کتاب متوجه ی اون ها میشید ، البته بعضی از این اتفاقات مستقیما ربطی به کشیش نداره .بعضی از دیالوگ ها و مونولوگ های کتاب خیلی پر معنا هستند و زیاد میشه در موردشون بحث و تفکر کرد . بعضی از منابع این کتاب رو جز 1001 کتابی که حتما باید قبل از مرگ تون بخونید ، آوردند . ممکن هست با قسمت های اول کتاب نتونید ارتباط خوبی برقرار کنید و مطالب از هم گسیخته به نظر برسند اما کمی که جلوتر میرید بهتر میشه . داستان جذاب ، زیبا و پر کشش هست ، خواننده دوست داره بفهمه بالاخره سرنوشت این کشیش چی میشه . خوندن این کتاب رو به شدت بهتون پیشنهاد می کنم . تقابل دنیا و آخرت ، کفر و ایمان ، عشق و تنفر ، خیانت و وفاداری ، تعهد و مسئولیت پذیری و عدم تعهد در جای جای داستان و برای تمام شخصیت ها به نوعی قابل رویت هست . گراهام گرین مذهبی بوده و در پایان کتاب هم مذهب یا در حقیقت ایمان و دین داری ، پیروز میشه اما آیا در زمان حال هم ، همین اتفاق میفته . تاریخ کشور ما هم پر از چنین حوادثی هست ، حکومت هایی که خواستن به زور مردم رو دیندار یا بی دین کنن .چند تا نکته قابل توجه که باید حتما در مورد کتاب بهتون بگم ؛ یه پسری توی داستان هست که مادرش هر شب برای اون و خواهرهاش داستان های مذهبی از زندگی کشیش ها رو میخونه ، این پسر دائم از مادرش میپرسه چرا ما باید این کتاب ها رو بخونیم و داستان ها رو زیر سوال میبره میگه واقعی نیستن و خیلی اغراق آمیز گفته شدن و به اصطلاح زیاد اعتقاد نداره اما در آخر داستان وقتی اعدام کشیش ویسکی خور رو میبینه متحول میشه اعتقاد پیدا میکنه و دست کشیش جدید رو هم میبوسه . شاید این تحول در این پسر با دیدن و لمس واقعیت به وجود اومد چون دید کشیش مظلوم هست به این نتیجه رسید که حق با کشیش هست و عقاید اون درسته و با دیدن ستوان به زمین تف انداخت .ستوان از ابتدای داستان دلیل مخالفت اش با مذهب رو این عنوان می کنه که میخواد زندگی مردم بهتر بشه ، از فقر و گرسنگی و فلاکت نجات پیدا کنن ، دنبال خرافات نباشن و از این حرفا و به همین خاطر که واقعا اعتقاد داشت با از بین رفتن کشیش ها و کلیسا خرافات و بدبختی از زندگی مردم میره ، افتاده بود دنبال کشیش . اما میبینیم که با وجود از بین رفتن کلیسا اما مردم باز هم فقیر بودن . در مکالمه ای که در انتهای کتاب کشیش و ستوان با هم داشتن خیلی جاها میبینیم که ستوان به شک افتـاد و متوجه شد که کشیــش واقعا آدم خوبی هست ، حتی رفت دنبال پدر خوزه تا بیاد به اعترافات کشیش گوش بده . و بعد از مرگ این کشیش ستوان به شک افتاد که آیا کاری که داره انجام میده درست هست یا غلط . شاید اگر کتاب دنباله ای داشت ، این ستوان هم به یکی از طرفداران پر و پا قرص کلیسا تبدیل میشد .کشیش با وجود شرایطی که داشت اما برای غسل تعمید از مردم پول می گرفت ، حتی سر مبلغ چونه هم میزدن با هم ، اما می بینیم که بعد کل پول جمع شده برای غسل تعمید رو داد به مردی که دکه ی مشروب فروشی داشت تا خرج نیازمندان بکنه ، با وجود این که کشیش با خودش می گفت این حق من هست که از مردم پول بگیرم اما در آخر پول رو داد برای خیریه . اولش با خودش بحث داشت که پول بگیره یا نه ، حتی مردم ازش خواستن که مجانی غسل تعمید کنه بچه ها رو اما قبول نکرد . شاید میخواســت حرف هایی رو که در مورد کشیش ها میزدن زیر سوال ببره و بگه هدف ما خالی کردن جیب مردم نیست و واقعا برای خدا این کارها رو انجام میدیم یا شاید هم چون دیگه خیلی خسته شده بود از فرار و دلش میخواست گیر بیفته با خودش فکر کرده بود که به پول احتیاجی نداره .کشیش با خودش میگفت این که من بچه ای به دنیا آوردم و اونو رها کردم و الان زندگی خوبی نداره گناه بیشتری داره نسبت به ویسکی خوردن من یا غروری که قبلا داشتم . عذاب وجدانش بابت بچه اش بیشتر از همه ی کارهای دیگه اش بود .</description>
                <category>الهام نعمت الهی</category>
                <author>الهام نعمت الهی</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jun 2023 11:27:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب سرگذشت ندیمه مارگارت اتوود</title>
                <link>https://virgool.io/@elham_nematullahi/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%88%D8%AF-yq0pmsmlzuun</link>
                <description>راوی داستان دختری هست به نام افرد ، داستان در سال های آینده و جلوتر از رمان فعلی ما اتفاق می افتد و در مکانی به نام جلید . از صحبت هایی که شده متوجه می شویم که جلید کشوری در همسایگی کانادا هست . بعد از کودتا و کشته شدن رئیس جمهور ، یک حکومت تئوکراتیک ( حکومت دینی ) بر جلید حکمفرما شده . حکومتی که به نام دین شروع به نقض حقوق و آزادی انسان ها و به خصوص زنان میکنه ، زنان حق کار کردن ، حق داشتن شغل و درآمد مستقل از یک مرد ، حق تحصیل و خیلی چیزهای دیگه رو ندارن . مردان هم حق خیلی از چیزها رو ندارن . تمام کتاب ها و مجلات جمع میشن . مدارس و دانشگاه ها تعطیل میشن . بسیاری از مغازه ها تعطیل میشن . و ....کسانی که حکومت جلید رو تاسیس کردن و افراد طبقه بالای جامعه محسوب می شوند به نام فرمانده معرفی شده اند . همسران و دختران فرمانده ها موظف هستند لباس آبی رنگ بپوشند .ظاهرا به علت آلودگی های هسته ای و جنگ ، تعداد زیادی از فرمانده ها عقیم هستند اما حکومت حاضر به پذیرش این موضوع نیست و این تصور رو القا می کنن که این زنان هستند که نمی تونن فرزند آوری کنن .زنان جوانی که امکان حامله شدن و فرزند آوری رو داشته باشن به عنوان ندیمه طبقه بندی شده اند و باید لباس قرمز رنگ بپوشن .ندیمه ها رو در اختیار فرمانده ها میزارن تا حامله بشن . هر ندیمه باید سه دوره خدمت کنه و اگر نتونه بچه دار بشه به مستعمرات فرستاده میشه ، جایی که پیرزن ها ، ندیمه هایی که بعد از سه دوره بچه دار نشدن و زنانی که به اصطلاح حکومت اصلاح پذیر نیستند به اونجا فرستاده میشن .خدمتکاران هم که به اسم مارتا معرفی میشن لباس سبز میپوشن و زنانی که همسران آن ها از طبقه پایین هستند و تعدادشون خیلی کم هست ، لباس های راه راه رنگی می پوشن و به عنوان تدبیرگران منزل شناخته می شوند و هر کاری انجام می دهند .یعنی در اصل آدم ها از روی رنگ لباس شون قضاوت میشن .لباس همه بلند و کاملا پوشیده هست ، حتی کلاه و نقاب و روبند دارند تا حتی صورتشون هم درست معلوم نباشه و این تفکر رو القا کردن که این پوشیدگی به نفع شما هست و باعث میشه مردان نگاه بدی به شما نداشته باشن. تابلو مغازه ها رو هم برداشتن و به جاش عکس چیزی که میفروشن رو زدن ، چون افراد و به خصوص زنان که باید بیان خریدها رو انجام بدن دیگه حق خواندن و نوشتن ندارن ، میخوان عادت کنن که از روی عکس چیزها رو تشخیص بدن .میخوان زن ها رو ضعیف کنن تا بتونن راحت تر حکومت کنن . زنان تحصیل کرده ، با سواد و آگاه خطرناک هستن.یک عده پیرزن به نام عمه هم هستن که وظیفه ی تعلیم ندیمه ها رو بر عهده دارن ، اولین نسل ندیمه ها زنانی هستند که مربوط به قبل از حکومت جلید هستن و به قول عمه ها تعلیم و تربیت اون ها خیلی کار میبره چون هنوز گذشته رو به یاد دارن .عمه ها به ندیمه ها میگن که تمام گناه و فساد مربوط به زن ها میشه و اگر مثلا به یک زنی تجاوز کنن مقصر خودش هست نه اون مرد یا جامعه ، خودش خواسته که بهش تجاوز شده . ما همچین جملاتی رو زیاد شنیدیم . توی ایران هم از قدیم زن رو عامل گناه و فساد میدونستن . و هر مشکلی که برای یک زن پیش میومد میگن خودش خواسته . در صورتی که در بیشتر موارد زن مقصر نیست . زنان دوست دارن لباس زیبا بپوشن ، آرایش کنن ، تفریحات داشته باشن و اگر مردان جامعه خوب باشن زن ها هم میتونن در امنیت کامل به خواسته هاشون برسن .در جلید تمام لباس های زیبا ، اکسسوری ها و خیلی چیزهای دیگه وجود ندارن . لباس همه پوشیده و یک دست هست و به مردم گفتن به خاطر صلاح خودتون این کار رو کردیم . میخوایم مشکلی براتون پیش نیاد ، میخوایم امنیت داشته باشید .توی جامعه ی جلید حتی حقوق مردها هم رعایت نمیشه . مردها نمی تونن با هیچ زنی رابطه داشته باشن ، ازدواج نمی تونن بکنن ، تفریحی ندارن ، سیگار نمیتونن بکشن ، مشروب نمی تونن بخورن و خیلی چیزهای دیگه . فقط فرمانده ها می تونن ازدواج کنن و مردهایی که به عنوان نگهبان استخدام شدن ، هر وقت ترفیع گرفتن و به جنگ رفتن و برگشتن و به عنوان فرشته رسیدن میتونن با دخترانی که حکومت مشخص کرده ازدواج کنن .هیچ کس هیچ تفریح و سرگرمی ای نداره ، پس هیچ کس شاد نیست و حق همه تضعیف شده اما به خاطر ویژگی های خاص و قدرت زنان مسلما اونا بیشتر از مردان اذیت میشن .همسران فرمانده ها هم راضی نیستن ، مجبور هستن یک سکس سه نفره رو تحمل کنن ، در اصل فرمانده با ندیمه رابطه داره اما همسر فرمانده هم حضور داره تا ندیمه فکر نکنه آدم ارزشمندی هست ، هیچ زنی دوست نداره همسرش رو با دیگری شریک بشه حتی در ظاهر ، حتی بعد از اینکه هم بچه به دنیا اومد اونو به همسر فرمانده میدن تا بزرگ کنه و همه به اون تبریک میگن بابت زایمان انگار که اون بچه رو به دنیا آورده .ظاهرا تنها کسانی که از این وضع راضی هستن ، فرمانده ها هستن . فرمانده ها توی اتاق های خصوصی شون که حتی همسران شون هم اجازه ورود ندارن ، همه چیز دارن ، تمام چیزهایی که برای همه ممنوع شده است در اتاق آن ها وجود داره ؛ کتاب ، مجله ، مشروب ، سیگار ، وسایل بازی و سرگرمی و ..... حتی اگر بخوان که البته غیر قانونی هم هست ندیمه ها رو هم به این اتاق های خصوصی میبرن و همه چیز در اختیارشون قرار میدن . این یعنی خودشون هم به حرف هایی که میزنن یا کارهایی که میکنن اعتقاد ندارن ، این چیزها برای مردم بد هست اما برای خودشون خوبه و محدودیت هایی هست که برای کنترل مردم و منافع خودشون در نظر گرفته شده ، و این برای ما آشــناست ؛ برای مسئولین همه چیز مجاز هست و حلال اما برای مردم همه چیز ممنوع هست و حرام .زنانی که نتونستن تحت تعلیم عمه ها  ندیمه بشن و به اصطلاح سرکش و یاغی هستند رو به جایی میبرن به نام سلیطه خانه ، البته بعد از کلی شکنجه و شستشوی مغزی . سلیطه خانه همون خانه فساد یا جنده خونه ی خودمون هست . فقط مخصوص فرمانده ها است و هیچ کس غیر از اونا از وجود چنین مکانی اطلاع نداره . توی سلیطه خانه تمام لباس ها و وسایلی که ممنوع شده از جمله لوازم آرایش ، سیگار ، مشروب و .. وجود داره . و همین باز اثبات این هست که این چیزها فقط برای مردم عادی ممنوع است و برای آقایان رده بالای حکومتی مجاز می باشد .اگر بخوایم در مورد این کتاب حرف بزنیم صحبت به درازا کشیده می شود چون پشت سطر به سطر کتاب حرف های زیادی برای گفتن هست و نظرات زیادی میشه داد . توصیه می کنم حتما حتما این کتاب رو بخونید . آخر کتاب باز هست . امسال خانم اتوود کتاب جدیدی منتشر کردن که گفته میشه به نوعی ادامه کتاب سرگذشت ندیمه باشه و به زودی در ایران هم منتشر میشه – شاید هم تا حالا منتشر شده باشه –فیلم و سریال هم از روی این کتاب ساخته شده است .حتما نظرا خودتون رو با من در میان بزارید .</description>
                <category>الهام نعمت الهی</category>
                <author>الهام نعمت الهی</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jun 2023 10:15:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب از رویاهایت به من بگو سیدنی شلدون</title>
                <link>https://virgool.io/book-island/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%DA%AF%D9%88-%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D8%B4%D9%84%D8%AF%D9%88%D9%86-zaqcmhvc3wch</link>
                <description>من این کتاب رو به صورت الکترونیکی از فیدیبو تهیه کردم و خوندم و اولین کتابی هست که توی سال 1402 خوندم . کتاب یک رمان جنایی هست ، شخصیت اصلی یه دختر جوون به نام اشلی پترسون هست که توی یک شرکت کامپیوتری کار میکنه و پدرش یک جراح قلب ماهر و مشهور هست .ابتدای کتاب با معرفی سه تا دختر شروع میشه که یکی از اون ها اشلی هست و شما انتظار دارید داستان که پیش میره به یه طریقی این سه تا دختر به هم برسن و زندگی شون به هم ربط پیدا کنه اما هیچ وقت نمیتونید حدس بزنید که هر سه این دخترها یک نفر هستن و وقتی در ادامه متوجه این موضوع میشید هم خیلی تو ذوق تون میخوره و هم جا میخورید چون انتظار همچین چیزی رو نداشتید و از این لحاظ میتونم بگم که نقطعه ی عطفی هست برای داستان .تمام مردهایی که به نوعی با این سه دختر در ارتباط هستن به طرز فجیعی کشته میشن و شما انتظار دارید که با یه قاتل سریالی طرف باشید و به واسطه ی این قتل ها ، دخترها با هم آشنا میشن اما بعد متوجه میشید که تمام قتل ها کار اشلی بوده و اون یک بیمار روانی چند شخصیتی هست و اون دو دختر دیگه به نام های تونی پرسکات و آله ته پیرز در اصل شخصیت های دیگه ی اشلی هستن .آله ته یه دختر ایتالیایی خجالتی هست و نقاشی میکنه . تونی یک دختر سرزنده و شاداب انگلیسی هست که صدای زیبایی داره . من تا همین جا هم فکر کنم که داستان کتاب رو لو دادم و به همین خاطر دیگه بیشتر توضیح نمیدم تا اگر کسی خواست داستان رو بخونه از مزه نیفته .  ماجرای کتاب به نظرم خیلی معمولی هست و چیز خاصی برای گفتن نداره ، تنها نقطه قوت داستان این هست که شما اصلا متوجه نمیشید که این سه دختری که در ابتدای داستان معرفی شدند در اصل یک نفر هستن و به هیچ عنوان نمیتونید حدس بزنید که قتل ها کار اشلی هست و منتظر یه قاتل زنجیره ای حرفه ای هستید .من این کتاب رو شب ها وقت خواب با موبایل ام خوندم . اگر دنبال خوندن کتاب های قوی و خوب هستید خیلی این کتاب رو بهتون توصیه نمیکنم .</description>
                <category>الهام نعمت الهی</category>
                <author>الهام نعمت الهی</author>
                <pubDate>Sun, 26 Mar 2023 11:36:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب هایی که در سال 1401 خوندم</title>
                <link>https://virgool.io/@elham_nematullahi/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-1401-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%85-fbjqxqogwukb</link>
                <description>در آخرین روزهای سال 1401 هستیم ، امسال بدترین سال زندگی من بود . همش اتفاق های بد افتاد و حس و حال بد داشتم . امیدوارم سال جدید برای همه ی مردم ایران سال خوبی باشه ، امیدوارم شرایط کشور و شرایط زندگی مون بهتر بشه ، امیدوارم کمی جیب هامون پر پول تر بشه بلکه شاید خوشحال تر بشیم .کتاب هایی که تونستم امسال بخونم رو توی این جدول نوشتم ، امیدوارم که در سال جدید بتونم کتاب های بیشتری بخونم .خاطرات یک مغ از پائولو کوئیلوشوالیه تاریکی از پائولو کوئیلوعروس فریبکار از مارگارت اتوودبادبادک باز از خالد حسینیاولین تماس تلفنی از بهشت از میچ آلبومنامه به کودکی که هرگز زاده نشد از اوریانا فالاچیمرگ ایوان ایلیچ از لئو تولستویمغازه ی جادویی از دکتر جیمز آر دوتیخانه عروسک و اشباح از هنریک ایپسنسه دختر حوا از الیف شاکافدر انتظار گودو از ساموئل بکتچشمهایش از بزرگ علویعطش از یونسبوکافکا در کرانه از هاروکی موراکامیمغازه خودکشی از ژان تولیتولستوی و مبل بنفش از نینا سنکویچجاناتان مرغ دریایی از ریچارد باخسمفونی مردگان از عباس معروفیسال بلوا از عباس معروفیکمونیسم رفت ، ما ماندیم ، حتی خندیدیم از اسلاونکا دراکولیچانجمن شاعران مرده از نانسی اچ کلاینشب های روشن از فئودور داستایووسکیموش ها و آدم ها از جان اشتاین بکمن او را دوست داشتم از آنا گاوالدامادام بوآری از گوستاو فلوبرقدرت بی قدرتان از واتسالف هاولاستثنا باشید از دارن هاردیبرادران کارامازوف جلد اول از فئودور داستایووسکیعطر سنبل ، عطر کاج از فیروزه جزایری دومااز بین این کتاب ها توصیه میکنم کتاب کمونیسم رفت ، ما ماندیم و حتی خندیدیم و کتاب عطر سنبل ، عطر کاج رو حتما بخونید .من الان دارم کتاب خاطرات ندیمه از مارگارت اتوود رو میخونم که تصور میکنم در سال آینده تمامش کنم .اگر دوست دارید به برنامه ی کتاب خونی من و دوستام بپیوندید حتما بهم پیام بدید .</description>
                <category>الهام نعمت الهی</category>
                <author>الهام نعمت الهی</author>
                <pubDate>Mon, 13 Mar 2023 14:06:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب عطر سنبل ، عطر کاج فیروزه جزایری دوما</title>
                <link>https://virgool.io/@elham_nematullahi/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%D8%B7%D8%B1-%D8%B3%D9%86%D8%A8%D9%84-%D8%B9%D8%B7%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%AC-%D9%81%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-%D8%AC%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%85%D8%A7-bvp6vuwby6du</link>
                <description>اول از همه بگم پسوند فامیل نویسنده که دوما هست ، در اصل فامیل شوهرش هست که ایتالیایی هست وگرنه نویسنده فیروزه جزایری هست .عنوان کتاب به نماد نوروز که سنبل هست و نماد کریسمس که درخت کاج هست اشاره میکنه و به نوعی میخواد درگیری نویسنده با فرهنگ ایرانی خودش و فرهنگ آمریکا که به اون جا مهاجرت کرده رو نشون بده .یه کتاب عالی عالیه عالی . تمام خط های کتاب رو که میخوندم قهقه میزدم باهاش . خیلی از جاهای کتاب من رو به یاد پدرک انداخت که اوایل بهمن ماه فوت شدن . عالی هست این کتاب و بهتون توصیه میکنم حتما بخونیدش .داستان قسمتی از زندگی نویسنده هست . پدر فیروزه مهندس شرکت نفت هست و در زمان شاه برای یک ماموریت دو ساله به آمریکا میره به همراه خانواده اش که شامل فیروزه ، مادرش و دو برادرش به اسم های فرید و فرشید میشه . اون ها اصالتا آبادانی هستن . عدم آشنایی اونا با فرهنگ آمریکا باعث اتفاقات خنده داری میشه که چون خیلی ساده و بی شیله پیله تعریف شده ، قشنگ میتونی اون صحنه ها رو تصور کنی .بعد از این دو سال ماموریت اون ها برای یه مدت کوتاهی به ایران برمیگردن اما مجدد با وقوع انقلاب 57 برمیگردن آمریکا و این بار با کل طایفه ی پدری ، طوری که خود فیروزه میگه ما 70 یا 80 نفر بودیم که همه هم نزدیک هم زندگی میکردیم در نیوپورت بیچ کالیفرنیا .ظاهرا روابط فامیلی این طایفه خیلی قوی بوده از زمان گذشته و این رابطه ی خوب رو حفظ کردن . عمه ها ، عموها ، فرزندانشون ، همه با هم خیلی خوب هستن بدون هیچ بحث و ناراحتی خانوادگی . همه به هم کمک میکنن و حس خوبی نسبت به هم دارن و از ته دل به هم احترام میزارن و همدیگه رو دوست دارن . این خیلی عالیه و من همیشه رویای داشتن چنین طایفه ای رو داشتم و دارم .میشه گفت شرایط فیروزه برای خیلی از ما ایرانی ها ایده آل ترین حالتی هست که میتــونه اتفاق بیفته ، یه طایفه ی بزرگ که خیلی همدیگه رو دوست دارن همه با هم میرن آمریکا و در کنار هم زندگی می کنن ، این یه رویا هست برای من .کتاب حجم کمی داره اما عالیه . اگر میخواین روحیه تون شاد بشه حتما این کتاب رو بخونید . با خوندن این کتاب به عمق تفاوت های فرهنگی ایران و آمریکا هم پی میبرید .اگر این کتاب رو خوندید حتما نظراتتون رو با من در میون بزارید و اگر این کتاب رو نخوندید حتما حتما جز برنامه تون باشه که بخونیدش .</description>
                <category>الهام نعمت الهی</category>
                <author>الهام نعمت الهی</author>
                <pubDate>Mon, 13 Mar 2023 13:28:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب برادران کارامازوف فئودور داستایووسکی جلد اول</title>
                <link>https://virgool.io/@elham_nematullahi/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%B2%D9%88%D9%81-%D9%81%D8%A6%D9%88%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%88%D9%88%D8%B3%DA%A9%DB%8C-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-tidjkyvmwnud</link>
                <description>جلد دوم کتاب رو هنوز شروع نکردم و گذاشتمش برای سال جدید . در جلد اول با اعضای خانواده کارامازوف آشنا میشیم ، پدر و سه پسرش . فئودور پاولیچ پدر خانواده یه مرد عیاش و سطح پایین هست که هیچ اهمیتی به فرزندانش نمیده و در اصل بچه های اون رو دیگران بزرگ کردن . پسر اول به نام دیمیتری از همسر اول اون هست که افسر ارتش هست و از لحاظ عیاشی به پدر شباهت هایی داره . پسر دوم ایوان و پسر سوم آلیوشا هست . ایوان تحصیلکرده و به اصطلاح روشنفکر هست ، نویسنده و مترجم هم هست که مخالف مذهب هست . آلیوشا مذهبی هست و در جلد اول کتاب توی صومعه زندگی میکنه .مثل تمام کتاب های روسی ، تمام جزئیات مربوط به اشخاص ، صحنه ها و حال و هوای روزگار بیان شده و به همین دلیل کتاب انقدر طولانی هست .در خیلی از قسمت های کتاب در رابطه با اصول مسیحیت صحبت میشه . بحث های بین افراد در مقابله یا در دفاع از دین خیلی زیاد هست . و حتی میشه گفت از اون جایی که داستایووسکی یه فرد مذهبی بوده ، داره توی این کتاب تبلیغ دین مسیحیت رو میکنه . خیلی از جاها نشون میده که مثلا افراد هر چقدر بی بند و بار باشن باز هم به مسیح و بعضی اصول احترام میزارن .من خودم از این کتاب های روسی کلاسیک خیلی خوشم نمیاد اما به خاطر احترام به نویسندگان بزرگ و به جهت شهرتی که آثار اونا داره ، میخونمشون و این کتاب هم از این قاعده مستثنی نیست و گرنه اگر بخوایم منطقی باشیم واقعا چیزی برای گفتن نداره لااقل توی جلد یک که این طوری هست .ترجیح میدم جلد دوم رو هم بخونم و بعد نظر قطعی ام رو بگم . چون توی جلد اول ، ابتدا در مورد ازدواج اول فئودور پاولیچ ، همسرش ، تولد دیمیتری و نحوه بزرگ شدن اش صحبت میشه . بعد به همین شکل در مورد ازدواج دوم اون ، همسرش ، تولد فرزندانش و نحوه ی بزرگ شدن اون ها گفته شده . بعد پسرها یکی یکی به زادگاه شون برمیگردن و از حال و احوال اون ها و دلیل برگشتنشون صحبت میشه . دیمیتری به دنبال ارثیه اش اومده ، ایوان اومده تا بین دیمیتری و پدرش وساطت کنه و آلیوشا به هوای مجاورت و خدمت به راهب پیری که در صومعه ی شهرشون هست اومده و در صومعه سکونت داره . نامزد دیمیتری و معشوقه ی اون گروشنکا افراد دیگه ای هستن که باهاشون آشنا میشیم . دختری که عاشق آلیوشا هست و قراره در آینده با هم ازدواج کنن رو داریم . و چند شخص دیگه که در روند داستان و اتفاقاتی که میفته تاثیر گذار هستند .جلد اول با مرگ راهب پیر و خروج آلیوشا از صومعه _ البته به درخواست راهب _ تمام میشه .حتما وقتی جلد دوم رو خوندم ، دوباره در مورد این کتاب صحبت می کنیم . اما اگر این کتاب رو نخوندید واقعا شاهکار نیست و میتونید کتاب هایی بهتر از این رو بخونید .</description>
                <category>الهام نعمت الهی</category>
                <author>الهام نعمت الهی</author>
                <pubDate>Mon, 13 Mar 2023 13:07:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب مادام بوآری از گوستاو فلوبر</title>
                <link>https://virgool.io/@elham_nematullahi/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%A2%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%88-%D9%81%D9%84%D9%88%D8%A8%D8%B1-dxtsbpk40oqi</link>
                <description>شخصیت اصلی این کتاب دختری به نام اما هست که بعد از ازدواج با پزشکی به نام شارل بوآری به نام مادام بوآری شناخته میشه . با توجه به سال نگارش داستان متوجه دلیل شهرت این کتاب میشیم . مسائلی در داستان بیان شده که در زمان خودش یک شاهکار محسـوب میشده و به نظر من دلیل اصلی شهرت این کتاب همین هست . در خیلی از قسمت های کتاب توضیحات اضافی زیادی بیان شده که در روند اصلی داستان چندان تاثیری ندارند و حتی با حذف کردن این قسمت ها به داستان هیچ لطمه ای وارد نمیشه و شاید این تنها نقطه ضعف این کتاب باشه .شارل بوآری یک مرد بسیار ساده لوح ، بی تفاوت و حتی احمق هست . با وجود این که تحصیلاتی کسب کرده و یک پزشک هست اما از خیلی از مسائل روز بی خبره ، دنبال هیچ گونه پیشرفت و شهرت و جاه طلبی یا حتی به دست آوردن مهارت در حوزه کاری خودش نیست . ابراز احساسات نسبت به همسرش رو بلد نیست و ما در هیچ جای کتاب نمی بینـیم که شارل به همــسرش حرف عاشــقانه و زیبایی بزنه یا حرکت خاص و عاشــقانه ای انجام بده ، حتی در مورد روابط جنسی نیز هیچ هیجانی نداره . به دنبال بالا بردن سطح زندگی اش نیست . هیچ تلاشی برای ورود به جوامع معتبر نمی کنه . مرد بسیار ساده لوحی هسـت که کاملا به همسرش و بقیه اعتماد داره . هیچ پرسشی در مقابل کارها و رفتارهای اما نمی کنه . حتی متوجه تغییر رفتارها و حالت های همسرش نمیشه . کارهایی که اما دور از چشم اون انجام میده کمی وحشتناک به نظر میرسه – البته بیشتر منظورم اون سفته ها و بدهی ها و گرو گذاشتن اموال هست - و برای من خیلی عجیب بود  که چطور این مرد انقدر خنگ و کودن هست . و شاید همین خصوصیات باعث شد که اما ان قدر از زندگی شون بیزار بشه . زن ها ، مردان قدرتمند و جسور رو دوست دارن ، کسی که بشه بهش تکیه کرد و در کنارش احساس امنیت و آرامش داشت . زن ها از مردان بی عرضه و بی دست و پا خوششون نمیاد .اما یا همون مادام بوآری دختری از طبقه متوسط جامعه بود که نه مزه ی فقر رو چشیده بود و نه ثروت . مثل خیلی از دختران در دوران نوجوانی به کتاب های شعر و داستان های عاشقانه علاقه مند بود و در ذهن اش همیشه رویای یک زندگی عاشقانه رو داشت . در صورتی که شاید خیلی از داستان هایی که در کتاب ها میاد حاصل ذهن نویسنده و تخیـــلات او هستن و در واقعیت شاید هرگز اتفاق نیفـتن و ما نباید زندگی واقعی خودمون رو با زندگی هایی که توی کتاب ها یا فیلم ها می بینیم مقایسه کنیم . اما هم نتونست این رو تـشخیص بده و تصور می کرد که در واقعیت چنین عشق ها و زندگی هایی وجود داره اما از شانس بد نصیب او نشده است . خوشبختی و شادی و سعادت خودش رو در گرو عشق یک مرد می دید . وقتی شوهرش نتونست اون عشق و زندگی مورد تصور اما رو بهش بده ، او خیانت کرد و خواست این عشق رو از مردان دیگه طلب کنه اما متاسفانه با هیچ کدام از دو معشوقه ای که داشت به اون چیزی که توی ذهن اش بود نرسید و اون مردان بعد از این که ازش سو استفاده کردن او رو تنها گذاشتن . جالب این که براش درس عبرت هم نشد و باز به دنبال افراد دیگه بود و اگر خودکشی نمی کرد من اطمینان دارم که با مردان دیگه ای هم وارد رابطه می شد .اما ناکامی های خودش رو با تجملات و ولخرجی جبران می کرد . در زمان های قدیم به تمام زنان این طوری یاد داده بودن که تمام زندگی و سعادت اون ها وابسته به مردان هست . همین الان هم توی کشورمون می بینیم که تنها هدف خیلی از دخترها ازدواج و جلب توجه پسرها هست . به ما یاد دادن در صورتی یک دختر خوشبخت میشه که ازدواج کنه . خوشبختانه الان سطح فکر و تصورات افراد خیلی تغییر کرده و زنان خود ساخته ی زیادی داریم اما هنوز خیلی جاها رد کمرنگ و یا پر رنگی از این نوع تفکر رو می بینیم .مادام بوآری فقط دنبال لحظه های خوب زندگی بود . دوست داشت همیشه لباس ها و وسایل گران قیمت داشته باشه ، به جشن و مهممونی و رقص بره ، همیشه حرف های زیبا و عاشقانه بگه و بشنوه و اصلا این به ذهن اش نمی رسید که زندگی بالا و پایین داره ، نمیشه همیشه به خوشی و شادی بگذره ، نمیشه تمام وقت ات رو صرف خوش گذرانی بکنی یا این که پول این همه ی کارها ار کجا باید جور بشه ، بالاخره لازم هست که انسان کار و تلاش هم بکنه . فکر می کرد قشر مرفه جامعه هیچ درد و رنجی ندارن و همیشه به شادی و خوشی هستن و فکر می کرد اگر به قشر مرفه تعلق داشت می تونست به عشقی که مد نظرش بود برسه . دائم از یکنواختی زندگی اش شکایت می کرد و خودش هیچ تلاشی برای تغییر زندگی اش نمی کرد . همیشه فقط ناله و شکایت داشت و هیچ فعالیت اجتـماعی یا شخـصی خاصی نداشت . تنها فکری که به ذهن اش رسید تا برای تغییر زندگی اش انجام بده ، خیانت و تغییر مردهای زندگی اش بود . حتی یک بار هم به ذهن اش نرسید که خودش رو تغییر بده و یا کاری کنه که شرایط زندگی فعلی اش عوض بشه ، هیچ وقت حاضر نشد با شوهرش در این زمینه حرف بزنه و از اون مردی بسازه که دوست داره . نخواست کمبودها و نقایص شوهرش رو رفع کنه تا شاید زندگی خودش هم بهتر بشه و در عوض تمام مشکلاتی رو که داشت از چشم شوهرش می دید . اما شوهرش تا آخرین لحظه عاشق اون بود و حتی بعد از این که فهمید بهش خیانت کرده ، باز هم عاشق اون باقی موند .و نکته قابل توجه این که اما در خانه پدری اش هم زندگی متفاوتی نداشت ، پس چرا انتظار داشت زندگی خانوادگی خودش طور دیگه ای باشه ، من بعید می دونم شرایط خونه ی خودش و خونه ی پدرش زیاد از هم متفاوت باشه ، تو خونه ی پدری هم خبری از رقص و آواز و لباس های فاخر یا وسایل خاص نبود ولی توقع داشت تو خونه ی شوهرش باشه ؟ بالاخره اما از طبقه ی متوسط اجتماع بود ، از قشر کشاورزان ، چطوری انتظار داره با یک مرد از طبقه ی مرفه جامعه ازدواج کنه ؟ اگر به واسطه ی شغل شارل نبود هیچ وقت به اون مهمونی رقص دعوت نمیشد که هوا برش داره . پس اگر هم مجرد مونده بود امکان این که بتونه با مردی که در رویاهاش تصور کرده ، ملاقات کنه ، خیلی کم بود .من خودم از چند ماه پیش خیلی افسرده و ناراحت بودم و از یکنواختی زندگی ام شکایت داشتم ، قبلا هم در این مورد بهتون گفتم ، با وجود این که مشکل خاصی توی زندگی ام نداشتم و حتی میشه گفت نسبت به خیلی از افراد جامعه زندگی خوبی هم داشتم اما باز هم از یکنواختی زندگی ناراضی بودم ، دوست داشتم کمی هیجان و شادی توی زندگی داشته باشم ، تغییراتی در روش زندگی کردنمون به وجود بیاد و حتی از آدم های دور و برم هم خسته شده بودم ، دلم میخواست با آدم های جدید و سطح بالا رفت و آمد کنم ، همسرم چند بار تلاش کرد تا روحیه ی من عوض بشه ، حتی بار آخر منو توی اداره سورپرایز کرد و برام گل و هدیه آورد ، بهم گفت ناشکری نکن خدا رو شکر کن تو مشکل نداری تو زندگی ات خیلی ها نون شب ندارن و از این حرفا اما متاسفانه من حالم خیلی بهتر شد تا این که روز 4 بهمن ماه پدرم فوت کرد ، خیلی ناگهانی ، شب خوابید و دیگه بیدار نشد ، رفت توی کمای کبدی چون سال ها بود که نارسایی کبد داشت ، و غم بزرگی رو توی دل من گذاشت . حالا دیگه یه دلیل واقعی برای غم و افسردگی ام دارم . هر روز خودم رو سرزنش می کنم که من ناشکری کردم و خدا جوابم رو داد . شاید این فکرم درست نباشه و کفر یا خرافه محسوب بشه اما من هر روز بهش فکر می کنم و الان فهمیدم وقتی که مردم ان قدر درد و مشکل دارن ، وقتی شرایط زندگی ما توی این کشور این هست ، من حق ندارم به شادی و هیجان حتی فکر کنم ، همین که غم و درد و گرفتاری ندارم باید خدا رو شکر کنم و گرنه خدا همونی رو هم که دارم ازم می گیره . شاید دارم در حق خدا بی انصافی می کنم و از روی عصبانیت و غصه ی مرگ پدرم این حرف ها رو می زنم . اما می تونم بهتون بگم که احسـاسات و حال و هوای مادام بوآری رو کاملا درک می کنم ، دقیقا می تونم تصور کنم چه حال و هوایی داره . و حالا که فکر می کنم می بینم می تونستم با چیزهای خیلی ساده و معمولی اون هیجان و شادی ای رو که دنبالش بودم رو به زندگی ام بیارم اما حالا دیگه اصلا فکر و هیجان و شادی و از بین بردن کسالت و یکنواختی زندگی که نیستم هیچ بلکه در غم از دست دادن و نبودن پدرم دارم می سوزم .من خودم وقتی که خیلی ناراحت و عصبی و افسرده هستم دوست دارم خرید کنم و پیش اومده که در همچین مواقعی چیزهایی رو خریدم که اصلا به دردم نمیخوره و ازشون استفاده ای نکردم . در روانشناسی هم این موضوع پذیرفته شده که خرید کردن می تونه افسـردگی و ناراحتی رو از بین ببره و در عوض حس شادی رو به وجود بیاره . و از این لحاظ هم تا حدودی می تونم مادام بوآری رو درک کنم که چرا ان قدر چیزای الکی می خرید و ولخرجی می کرد .حتی این رو بهتون بگم که بعضی وقت ها دلم میخواست برم بیرون از خونه یا یه کاری انجام بدم اما چون شوهرم خونه نبود یا کار داشت و نمی تونست وقت بزاره من هم روی خواسته ی خودم پا گذاشتم و اونو سرکوب کردم و نخواستم تنهایی کاری رو که دوست دارم انجام بدم . و از این لحاظ می تونم وابستگی به یک مرد برای رسیدن به خواسته ها رو درک کنم .خلاصه باید بهتون بگم که با توجه به شرایط روحی خاصی که امسال تجربه کردم و هنوز هم دارم باهاش دست و پنجه نرم می کنم ، خیلی از کارها و احساسات مادام بوآری برای من قابل درک بود .اما در مورد شوهر بی عرضه و دست و پا چلفتی اون حرفی برای گفتن ندارم . خیلی مرد بی بخاری بود ، حتی تلاش نمی کرد پزشک بهتری بشه ، کارهای بزرگ تری انجام بده یا زندگی بهتری داشته باشه . کاملا قانع و بی تفاوت بود . حتی برای خوندن رشته پزشکی و ازدواج کردن مادرش براش تصمیم گرفت و شرایط رو مهیا کرد . من بعید می دونم در واقعیت چنین آدم هایی وجود داشته باشن ، لااقل من که ندیدم .کتاب حجم نسبتا زیادی داره اما خوندنش اصلا سخت نیست و می تونید خیلی سریع تمامش کنید . پس حتما این کتاب رو بخونید و مثل من احساسات تون رو بیان کنید .</description>
                <category>الهام نعمت الهی</category>
                <author>الهام نعمت الهی</author>
                <pubDate>Wed, 15 Feb 2023 10:49:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>