<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های elhamid110</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@elhamid110</link>
        <description>حمید رضا کرمی-مدرس-مهندس ناظر و محاسب ساختمان،عاشق کتاب خریدن و گاهی کتاب خواندن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 11:00:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/53066/avatar/KNdfXW.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>elhamid110</title>
            <link>https://virgool.io/@elhamid110</link>
        </image>

                    <item>
                <title>طعم گیلاس</title>
                <link>https://virgool.io/@elhamid110/%D8%B7%D8%B9%D9%85-%DA%AF%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%B3-wywiqqevl2lc</link>
                <description>نخل طلای کنحال و حوصله ی خواندن که نباشد،به فیلم دیدن پناه می برم و امروز &quot;طعم گیلاس&quot; کیارستمی را دیدم،کیا رستمی معتقد است که سینمای مدرن زیاد نشان می دهد،به عقیده ی او وظیفه ی سینما نشان ندادن است....طعم گیلاس جایزه نخل طلای کن را برده است و همانطور که انتظار می رفت،خیلی چیزها را نشان نداد...عباس دوست دارد برای شما سوال ایجاد کند، و به نظرم در طعم گیلاس با سادگی و با هنرمندی برای هر نوع تفکری سوال ایجاد کرده است،اما پس از دیدن طعم گیلاس چه سوال هایی ممکن است برای مخاطب ایجاد شود؟زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگچرا باید زیست؟ چرا باید فراینده زنده بودن را ادامه داد؟آیا زندگی معنایی دارد؟در صورت بی معنا بودن زندگی آیا باید برای آن معنا ساخت؟اما مهمترین سوالی که برای من ایجاد شد این بود:&quot;چرا آقای بدیعی که ظاهرا خسته از زندگی و در پی پایان قصه بود،تاکید داشت،شخصی در ازای دریافت پول روی او خاک بریزد؟&quot;آیا میل به دیده شدن،مهمترین میل آدمی نیست؟ و آیا افرادی که به تنهایی و انزوا و رفتارهایی از این دست روی می آورند میل شدیدتری به دیده شدن ندارند؟ در تنهایی دیده شدن،به شکلی متفاوت از عموم رفتار کردن برای دیده شدن و رفتن به سوی مرگ برای دیده شدن....اوج این میل است...تو حاضر باشی نباشی تا دیده شوی!!این پاسخی است که من برای ابهامات آقای کیارستمی یافته ام،نظر شما چیست؟</description>
                <category>elhamid110</category>
                <author>elhamid110</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jul 2024 17:08:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیانیست</title>
                <link>https://virgool.io/@elhamid110/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-k1f5nkngjuej</link>
                <description>رومن پولانسکی،در فیلمی استثنایی،شما را پای اثر منحصر به فردش،میخکوب می کند.اگر دوست دارید فیلم به عمق جانتان نفوذ کند و شعر ناب پولانسکی در قالب تصویر حستان را سیراب کند،پیشنهاد می کنم،فیلم را تنها ببینید.در کوچه پس کوچه های سینما گاه آثاری بی نظیر شما را غرق تحیر می کند...وقتی درگیر تغرل و شاعرانگی می شوید،در حافظ به قله می رسید،پیانیست ،غزل سینمای پولانسکی است.بحث های فنی مربوط به سینما باشد برای متخصصان که جای خود را دارد...من اما از نگاه یک علاقه مند ،فیلم را برای شما شرح خواهم داد.انسان کیست؟ در کدام بستر می توان انسان را بهتر شناخت؟....حوادث سال 1942 بستر مناسبی تا بدانیم آدم بودن مشکل است....دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهرکز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوستگفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ماگفت آن که یافت می‌نشود، آنم آرزوستژویسانس چیست؟ آیا انسان می تواند از دیوار &quot;منفعت شخصی&quot; فراتر رود؟ آیا هویت انسان چیزی جز منفعت طلبی است؟ در این فیلم،چقدر رفتارهای نوع انسان،عمیق و درست تصویر شده،به دور از شعار و امر مقدس و هزار قصه ی دیگر...آنچه پیانیست نشان می دهد انسان است،به عریان ترین شکل ممکن....فیلم این جمله را به ذهنم متبادر کرد&quot;آدمی پای در زمین و سر در آسمان دارد&quot; نوع انسان پتانسیل حیوان بودن و فرشته بودن را دارد و انسان معمولی در بازه ی انسان-فرشته سیر می کند،هر چند کفه ی حیوانیت نسبت به کف ی فرشته بودن سنگینی می کند.باید واقعیت را پذیرفت...انسان این گونه آفریده شده،در معرض آسیب و خطر که قرار بگیرد،هر کاری از او می تواند سر بزند.صحنه ای که سربازان آلمانی به افراد یهودی یک خانواده دستور می دهند از جا برخیزند و کنار میز یک یهودی روی ویلچیر نشسته و توانایی بلند شدن ندارد و دستوری صادر می شود و پیرمرد یهودی را با ویلچیرش به پایین پرت می کنند،این صحنه سقوط انسانیت است...صحنه ای دیگر که ماهیت تلخ انسان را  بر ملا می کند، جایی است که کودکی می خواهد به سمت دیگر دیوار بیاید،دیواری که بین نژاد ها کشیده شده...سوراخی تنگ و کوچک،که کودک با زور می تواند از آن رد شود،شما فقط صدای ماموری آنسوی دیوار را می شنوید و بعد پیکر بی جان کودکی معصوم....تا دلتان بخواهد فیلم پر است از صحنه های تکان دهنده،که قطعات این غزل تلخ را می سازند و انگار در مواجهه ی بسیار با این تصاویر،انسانیت هم کرخت می شود و حتی هنرمند هم که ذاتا روحیه ای حساس تر نسبت سایر انسان ها دارد،دچار این کرختی می شود و از کنار پیکرها عبور می کند...درست در همین حال است که باید معنایی ساخت،زمانی که از دیو ودد  ملولی و انسانت آرزوست.امید ،درست همین جا روی تلی از نا امیدی چادرش را علم می کند و دستت را می گیرد تا معنایت را بسازی...پشت هیچستان سهراب هم که باشی باید معنایت را بسازی وگرنه همچون دیگران محکوم به فنا خواهی بود.پایان فیلم با پیانوی گوش نواز شوپن و تو می مانی یک دنیا سوال؟ چرا؟چرا؟چرا؟به نظر در این دیر خراب آباد هنر می تواند پاسخی به سوالات انسان باشد و مرهمی برای رنج های بشرمن در این آبادی پی چیزی می گشتم،پی خوابی شاید...حتما پیانیست را ببینید...ترجیحا تنهایا حق-حمید رضا کرمی-یزد اسفند1402 </description>
                <category>elhamid110</category>
                <author>elhamid110</author>
                <pubDate>Mon, 26 Feb 2024 14:24:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبی روشن</title>
                <link>https://virgool.io/@elhamid110/%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-ucrjhpwdklw9</link>
                <description>جشنواره 42 فیلم فجر برای من با تماشای فیلم آبی روشن آغاز شد با کلی حس روشنفکرانه و با گام هایی که از فرهیختگی سنگینی می کرد و در حالی که از درون می اندیشیدم کاش جامعه کتاب خوان تر شود و بیشتر فیلم ببیند،به پردیس تازه افتتاح شده خلیج فارس یزد رفتم به همراه همسرم و دخترم.چند روز قبل فیلم مستند ایساتیس را در سالن شماره یک دیده بودیم،مستندی که صدای استاد مدقالچی و تصاویر شاعرانه یزد،جذابش کرده بود.این بار آبی روشن و سالن شماره سه...فیلم با تصاویری از معدن فیروزه ای در دل خاک آغاز می شود و با ریتمی کند و با سرگردانی محض،تلوتلو خوران پیش می رود و تو هنوز منتظری شاید تصویری زیبا،موسیقی ای جذاب یا دیالوگی ماندگار بشنوی و انتظار تا پایان همراه توست و هیچ گاه پاسخی نمی یابد.بازی مهران احمدی،به نظر اصلا بازی نیست،یک نوع اسارت در نقش شکیب است که هنوز رهایش نکرده،نکته ی  قابل توجه این است: فیلم بی ارزش است چون با موضوع جدی ای برخورد نمی کند، چراغهای سالن که روشن شد،نفسی کشیدم و برخواستم و احساس آدمی را داشتم که جنس بی کیفیتی را خریده،احساس می کردم زمانم به شکل مناسبی سپری نشده،فکر می کردم جشنواره فیلم فجر،حد نصابی برای ورود ندارد،به این می اندیشیدم که فاصله ی علوم از جمله روانشناسی و فلسفه و عمران و....در سینما هم هست و انگار فاصله روز به روز بیشتر می شود...آبی روشن برای من هیچ نداشت</description>
                <category>elhamid110</category>
                <author>elhamid110</author>
                <pubDate>Tue, 06 Feb 2024 09:53:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نرده و پرنده</title>
                <link>https://virgool.io/@elhamid110/%D9%86%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-oxxvjiomjtlw</link>
                <description>کیمیا خاتون دیروز آمده بود اداره....چند وقتی است از من قول گرفته که بیاید.شاید اتفاق معمولی نباشد که دختر بچه ی پنج ساله ات را با خود به سر کار ببری اما من خیلی به معمولی بودن اتفاق ها فکر نمی کنم.کیمیا که می آید تازگی را به ارمغان می آورد به نظرت قیمت یک نگاه تازه چند است؟کیمیا پر از اکتشاف است در یک آن حواسش به همه جا هست.... کشوها،لوازم التحریر،گاو صندوق کنار اتاق،آن چوب لباسی که حتی یک بار هم درست ندیمش و دیروز سوال می کرد:بابا این ها برای شماست؟ بلافاصله متوجه شد که یک میز به اتاق من اضافه شده و پرسید: به جز تو کسی دیگر هم به این اتاق آمده؟ و پاسخش منفی بود.بعد پرسید:دم پایی داری و من متوجه شدم یک جفت صندل از نفر قبلی توی کمد کنار اتاق جامانده،کفش هایش را کند و دم پایی پوشید و چرخی زد و تازگی های اتاق را نفس کشید و با جزییات تغییرات جدید را به حافظه سپرد و تصمیش را گرفت،دم پایی ها را کند و رفت نشست روی میز کناری ،جا مدادی را برداشت و با مداد رنگی داخلش که تا آنروز از دیدم پنهان مانده بود شروع کرد به نقاشی و در حین نقاشی با من هم حرف میزد:بابا نقاشی که چند روز پیش برات کشیده بودم و گفتی بردم اداره کو؟خوشبختانه نقاشی اش را نام گذاری کرده بودم،اسم کارش این بود:&quot;نرده و پرنده&quot; 📷نرده و پرنده را شبی در یکی از خانه های قدیمی یزد که معماری جذابی داشت کشیده بود،نرده ای چوبی که طرحی لوزی شکل داشت و بالایش چون طاقی قدیمی اتاق های شرقی را به حوض میان خانه پیوند می داد و درست بالای طاق قفس پرنده ای بود که تنهایی را نفس می کشیدنقاشی را درست،گذاشته بودم زیر شیشه میزم ،هر روز می بینمش،وقتی دید کلی ذوق کرد،برگشت روی میز مجاور و نقاشی اش را ادامه داد و باز با من حرف میزد.من اما پشت سیستم نشسته بودم و داشتم مطلب می نوشتم و کم کم صحبت هایش را کمتر می شنیدم، قبل از این که بیاید اداره با هم رفتیم کتابخانه مرکزی&quot;کافه پیانو&quot; را گرفتم.کیمیا در فضای کتابخانه نفسی کشید و با سفره یلدای کتابخانه عکسی گرفت و روی جان پناه اطراف کتابخانه راه رفت...چقدر نگاه بچه ها زیباست</description>
                <category>elhamid110</category>
                <author>elhamid110</author>
                <pubDate>Thu, 21 Dec 2023 08:40:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خود تقسیم شده</title>
                <link>https://virgool.io/@elhamid110/%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%AA%D9%82%D8%B3%DB%8C%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-ywpagoikf3t4</link>
                <description>مواجهه؟بهترین نوع مواجهه،مواجهه با خویشتن است.اما در این نوع رو در رویی، چه کسی مقابل چه کسی قرار می گیرد؟ من وقتی تقسیم می شود، از من چه می ماند؟ در این گفتمان عجیب که قسمتی از من، قسمتی دیگر را به چالش می کشد، حرف آخر را چه کسی خواهد زد؟ حاصل این گفتمان هر چه باشد، قابل قضاوت خواهد بود؟ جایی که تمام مرزها فرو می ریزد و هندسه ی ذهن های معمولی اعتبارش را از دست می دهد و دیگر در مختصات جدید، تعاریف قدیم صدق نمی کند....درست همین‌جاست که &quot;هیچ&quot; ظهور می کند و در حضور پر رنگ &quot;هیچ&quot;، قضاوت ها رنگ می بازد و خوبی و بدی، در هم می تند و با هیچ کیمیایی نمی توان آنها را جدا ساخت، درست آن لحظه که تو دوست داری بر مبنای هندسه ی کهنه ی اندیشه ات، سمت یکی از خود های تقسیم شده ات بایستی،&quot;هیچ&quot; پایه هایت را از هم می گسلد و به تو آزادی نابی هدیه می دهد، که هر سمت که بایستی ...فرقی نخواهد کرد. در این دنیای جدید، که بدون چهارچوب است. فاصله ی بسیاری با دنیای قدیمت خواهی داشت، درست مثل فاصله دنیای انیشتین و نیوتن. در این وسعت بی واژه، می توان با بستن هر دو چشم، بی نهایت تاریکی را درک کرد.... و چه زیباست که نهایت دیدن با بستن چشم ها اتفاق افتد.در حضور &quot;هیچ&quot; است که می توان معنا ساخت و در ادامه می توان ساخته ها را خراب کرد و اندیشه ای نو بنیان نهاد و یا معنایی دیگر بر معنای  قبلی سوار کرد، فرایند هر گونه که متبلور شود، ساختنی است و لاجرم هر ساختنی، دچار تخریب خواهد شد.چه عدم قطعیت جذابی</description>
                <category>elhamid110</category>
                <author>elhamid110</author>
                <pubDate>Wed, 20 Dec 2023 08:03:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>كيمياي هستي</title>
                <link>https://virgool.io/@elhamid110/%D9%83%D9%8A%D9%85%D9%8A%D8%A7%D9%8A-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%8A-rueohgoiqeps</link>
                <description>الياس آمده بود يزد،دوست و همكارم،كه ساكن مشهد بود.آخرين باري كه ديدمش،مرد بود.تماس گرفت،كه براي اسكانش در يزد،اقدامات لازم را مبذول دارم.تلفني گفت:&quot; دخترم را هم آورده ام حميد&quot; بايد سنگ تمام مي گذاشتم تا جلوي خانواده اش،كنف نشودانصافا پسر خوبي بود.رسيدم مركز،الياس را ديدم،دستانش را فشردم،چه نرم و لطيف شده بود،زنگ صدايش هم روحم را مي لرزاند، انگار روحم را چون لباس زير قرمز بي تاب خانمي جذاب،پهن كرده باشند روي بند زندگي،چه حظي مي بردم.الياس،خانم شده بود.عقلم چونان كودكي بازيگوش كه پشت ديواري پنهان شده باشد،ناگهان پريد وسط خوابم و گفت: الياس مرد است.مرده شور اين زندگي را ببرند،توي خواب هم دست از سرم بر نمي دارد،عقلم را مي گويم،كاش مي شد مثل دنداني فاسد كشيد و پرتش كرد بيرون.همه اش دنبال مچ گيري است،فلاني آنچناني رفتار كرد،ديگري چنين گفت،هر روز دست مرا مي گيرد و گير مي دهد به بهانه بچه،برويم كتابخانه ي مركزي،پدرسوخته،دل خودش آنجا گير است.وقتي مي رويم توي مخزن كتاب ها،حالي به حالي مي شود.روبروي قفسه ي ادبيات روسيه كه رد مي شويم،تنش مورمور مي شود،آنوقت من در خواب هم لحظه اي نمي توانم رها باشم.تا مي آيم بودن را نفس بكشم،دست مرا مي گيرد و مي كشد،نگاه كن،برايان مگي....عجب كتاب جذابي است در مورد مرگ...آخر عقل حسابي،كدام بني بشري تا به حال معماي مرگ را حل كرده،لابلاي اين كاغذ ها،نمي توان كيمياي هستي را يافت،بگذار لحظه اي به حال خودم باشم...برو دست از سرم بردار....برو آسدوه ام بگذار...الياس خانم را سوار ماشين كردم،خانمش كجاي خواب پنهان بود نمي دانم.فقط مي دانم داخل ماشين من نبود. الياس بود و دختر كوچكش و من،كيميا هم بود.عقلم حواسش جمع بود كاري به كار خانم الياس نداشته باشم و مرتب گوشزد مي كرد،ايشون مرد هستند.در راه رسيدن به محل اسكان،انگار از كوچه پس كوچه هاي بوف كور هدايت رد مي شديم،تاريك و توسري خوردهمبهم و نمناكماشين رسيد به يك تقاطع،مسيري كه بر امتداد حركت ماشين عمود بود،انگار نهري بود،كم عرض.عمقش پيدا نبود.اما هر چه بود باريكه اي از آب مسير حركتمان را سد كرده بود.ترديدي تمام وجودم را گرفت،آيا با اين ماشين،مي توانم از اين مسير عبور كنم؟دل به دريا زدم و كم كم ماشين را به جلو راندم،لاستيك هاي ماشين با آب تماس پيدا كرد،آهسته آهسته،جلوتر رفتم،در آن تاريكي مبهم هيچ چيز پيدا نبود،ناگهان ماشين سكندري خورد و درون آب غوطه ور شد،همه چيز را از ياد بردمكيميا....دخترم كنار دستم نبود،پرت شده درون آب،دنيا دور سرم مي چرخيد،بايد نجاتش مي دادم.لحظه اي غوطه ور روي آب ديدمش .به سمتش يورش بردم و با هر دو دست از آب جدايش كردم،ني ني چشمانش در چشمانم خيره شد و لبخند زد و من به زندگي انديشيدم...حميد رضا كرمي-مجومرد يزد</description>
                <category>elhamid110</category>
                <author>elhamid110</author>
                <pubDate>Tue, 13 Sep 2022 11:08:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در کوچک آبی</title>
                <link>https://virgool.io/@elhamid110/%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-yislqxtpvaxz</link>
                <description>ساعت تقریباً ده صبح بود، شاید هم ده و بیست دقیقه، سر کوچه ،تپه ای  از ماسه بادی روی هم تلمبار بود. به گمانم ،غلوم مولا ،ماسه بادی ها را لازم داشت.اولین خانه، سر کوچه، مال قدیری ها بود و غلوم مولا کارهایشان را سر و سامان می‌داد. نصرالله قدیری مالک خانه، مجومرد زندگی نمی کرد. یک ماشین خارجی داشت که رنگ قرمز سرحالی داشت و هرازگاهی به خانه اش سر می زد. یک خانه بزرگ جذاب که داخلش را دیده بودم.پشت بام خانه های کویری به هم وصل است. و من از پشت بام خانه ی خودمان، که ته بن بست بود و با خانه قدیری ها چندین  خانه فاصله داشت، می توانستم بیایم روی پشت بام خانه آنها. خانه قدیری ها یک در چوبی آبی رنگ داشت، خانه ما در چوبی بدون رنگ. در خانه ی قدیری ها رویش نقش و نگار داشت، در خانه ی ما ساده بود. از پشت بام، خانه قدیری ها را دیده بودم. خانه جالبی بود از خانه ما بزرگتر و درونش درخت و گل و گیاه بیشتر .هنوز هم آن درخت که گلهای زرد داشت ،خوب یادم هست. غلوم مولا به حیوان های داخل خانه می رسید. چند تا گاو و گوسفند. ماسه بادی برای خشک کردن کف طویله بود. وقتی ماسه ها ی سر کوچه خالی می شد، فرصت خاکبازی برای من ، امیر محمد ،علی،محسن و همه ی  پسرک های هم سن و سال من در آن کوچه ی شلوغ مهیا می شد. سرسره بازی روی ماسه بادی لذت عجیبی داشت. آن روز صبح ساعت ده و بیست دقیقه، مینی بوس حسین امینی، سر کوچه ایستاد،یک مینی بوس آبی رنگ. و مادر و دایی رجب از آن پیاده شدند. من فارغ از علم کوانتوم، با ماسه ها بازی می کردم، هنوز قوانین سه گانه نیوتن را در کتاب ها نخوانده بودم.دایی یک دوچرخه طوسی رنگ همراهش بود. صبح همان روز به شهر رفته بودند.صدایم کرد:&quot; بیا حمید این هم جایزه تو.&quot; همان سال من در مسابقات علمی در منطقه، اول شده بودم و به عنوان جایزه، یک حواله دوچرخه به من داده بودند. حواله از طرف آموزش و پرورش تهیه و سید حسین هاشمی یک روز سر صف آن را به من داده بود. آقا حسین گفت:&quot; حمیدرضا اول شده و جایزه اش یک دوچرخه است.&quot; سال چهارم دبستان قاسم شغلایی معلم ما بود و او هم خیلی خوشحال بود که این اتفاق افتاده. یکی از بچه ها که چند سال از من بزرگتر بود ولی فقط یک کلاس بالاتر از ما درس می خواند آمد و به من پیشنهاد داد .حواله دوچرخه را از من بخرد. دقیقا اسم و فامیلش یادم هست، هنوز هم در آستانه ۴۵ سالگی به همین منوال زندگی می گذراند و اوضاع مالی اش از من و آقای حدادی خیلی بهتر است. دوچرخه را از دایی رجب گرفتم و همانجا سوار شدم چه حس عجیبی بود. دوچرخه هر چند به اندازه ۲۰ سانتی متر، ولی به هر حال مرا از زمین جدا می کرد و همین به من حس پرواز می داد .من حرکت می کردم و سریعتر از پیاده ها، با تمام وجود تمام اکسیژن های هوای سال ۶۷ را می بلعیدم. دوچرخه ی جایزه ،طعم خوش یک هدیه در دوران کودکی. در آبی خانه قدیری ها ،همبازی های دوران کودکی، آقای هاشمی، هم مدرسه ای طماع و دوران ناب کودکی.</description>
                <category>elhamid110</category>
                <author>elhamid110</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2020 09:43:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر باران</title>
                <link>https://virgool.io/@elhamid110/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-jhh2nhfhfda9</link>
                <description>باران در کویر معنایش با همه جای دیگر فرق می کند، همیشه باران که می آید یاد بابا رسول می افتم،چقدر عاشق باران است، این شعر (اگر بشود اسمش را شعر گذاشت) تقدیم به دست های پینه بسته اش.</description>
                <category>elhamid110</category>
                <author>elhamid110</author>
                <pubDate>Thu, 09 Apr 2020 15:36:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوکر 2019</title>
                <link>https://virgool.io/joker-review/%D8%AC%D9%88%DA%A9%D8%B1-2019-pt3degflssj3</link>
                <description>عادتم این این است وقتی کتابی می خوانم یا فیلمی می بینم،در موردش بنویسم، شاید یک جور اشتراک گذاشتن با دیگران وبیشتر کلنجار رفتن با افکار خودم.صحبت های واکین فینیکس را در  نود و دومین مراسم اسکار ،دیده بودم،به نظرم از تمامی کسانی که صحبت کردند جذاب تر بود.همین دلیلی شد تا فیلمی که به خاطرش اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد را ربود،را ببینم.قبل از تماشای فیلم،اسم دلقک دو موضوع را در ذهنم بیدار کرد،یکی عقاید یک دلقک هاینریش بل،که کتاب بی نظریست و دیگر بازی چاپلین.فیلم شروع شد.از همان اول زندگی سخت دلقک و اندوه پشت چهره اش، بر فیلم غالب شد، فهمیدم با یک فیلم تاریک روبرو هستم،اولین سوالی که در ذهنم نقش بست،این بود که فیلم در کدامین دوره روایت می شود و مربوط به چه سال هایی است،که هنوز هم نمی دانم و نفهمیدم،این موضوع شاید به دلیل تفاوت فرهنگی با سرزمینی است که فیلم در آن روایت می شود و شاید به دلیل حضور کوچولوی پر جنب و جوش کنارم است، که دارد دنیا را کشف می کند.کارگردان عناصرش را کنار هم قرار می دهد و شما به راحتی انتظار دارید،دلقک اولین قتلش را مرتکب شود، موضوعی که مطابق انتظار شما برآورده می شود.خنده های عصبی،مهمترین ویژگی،دلقک است،اندام لاغر و چهره ای پریشان از دیگر ویژگی های نقش اول فیلم است،فینیکس برای درآوردن نقش دلقک،زحمت بسیار کشیده،از کاهش وزن 23 کیلوگرمی،سر دادن خنده های عصبی و... و انصافا جایزه اسکار حقش بوده است.فضای تاریک حاکم بر فیلم،فضای تیره حاکم بر محل کار دلقک،فضای غریب محل زندگی دلقک،ارتباط عجیب و غیر قابل فهم دلقک با زن سیاه همسایه،از جمله مواردی است که من نمی پسندم یا حداقل با ذایقه ی من جور نیست.بزرگترین سوالی که پس از اتمام فیلم در ذهنم ایجاد شد این بود:کاگردان چه می خواست بگوید؟این فضای تیره،این همه سختی که نقش اول فیلم کشید و همه وهمه،چه می خواست بگوید؟هر چند از یک زاویه می توان حال دلقک را فهمید ولی به هیچ وجه نمیتوان به او حق داد به این راحتی آدم بکشد.درست ..آدمی که کشته می شود از جنس بد از طایفه ی شراما سوال این است:آیا وظیفه دلقک است که آدم بدها را بکشد؟ آیا بد بودن آن جوانک ها در این حد بود که کشته شوند؟ مرگ مادر دلقک را چگونه می توان توجیه کرد؟جایی دلقک می گوید من در این جامعه دیده نمی شوم، من شنیده نمی شوم. مگر جامعه توان این را دارد که همه را بشنود.خیلی ها شنیده نمی شوند،خیلی ها دیده نمی شوند پس آیا  این توجیهی است برای آدم کشتن؟جایی به مشکلات دوران کودکی دلقک اشاره می شود و می خواهد به ما بقبولاند که به او حق بدهیم.باشد ما درکش می کنیم ولی موافق نیستیم آدم بکشد،نه به هیچ وجه تاییدش نمی کنیم.آنچه به نظرم می آید باید قدر فرهنگمان رابدانیم، قدر سعدی عزیزمان را،قدر فردوسیمان را،قدر معماری مان را.جامعه ای که در سال 2019 فیلم جوکر را تبلیغ می کند و به فیلم جوکر جایزه می دهد، بی گمان حالش خوب نیست، راهی که می رود اگر بیراهه نباشد، راه خیلی درستی هم نیست.به زودی انسان معاصر به این نتیجه می رسد،آسفالت کف خیابان ها را جمع کند و پا برهنه روی تن خاکی زمین گام بردارد به قول سهراب:&quot;پا برهنگی نعمتی بود و کفش ته مانده تلاش آدمی است در راه انکار هبوط&quot;در هیاهوی جلوه های درخشان تمدن غرب،که صنعت فیلمسازی آنها هم از آن بی بهره نیست، حالشان، مثل فضای فیلم تاریک است و در نهایت سخن همیشگی که به همسرم می گویم:&quot;ما کوبیسم را انکار نمی کنیم ولی به خود حق می دهیم از آن لذت نبریم.فرزندان سرزمین مینیاتور&quot;این صرفا تلقی من بود از جوکر و برای همه ی کسانی که این فیلم را دوست داشتند یا نه احترام قایلم.یا حق</description>
                <category>elhamid110</category>
                <author>elhamid110</author>
                <pubDate>Sun, 22 Mar 2020 23:33:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به پدر</title>
                <link>https://virgool.io/@elhamid110/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-mozv1ui8zssb</link>
                <description>بابای عزیزم سلام،امیدوارم همیشه سلامت،سرحال و قبراق باشی،خوشحالم ،پروژه مشترک ما اواخر همین هفته،به ثمر خواهد نشست.امیدوارم خستگی این ساز و ساز از تنت بیرون رود،بالاخره یه جورایی،سرت گرم شد،یکی از دغدغه های من این بود که دیگر با این شرایط سنی،مقنی گری نکنی،بیشتر باید به سفر بروی و خلاصه نفس راحت بکشی.خدا رو شکر تا حدودی ،رویاهای من رنگ واقعیت به خود گرفت.اما گلایه هایی هم دارم،مثلا اینکه خیلی وقت ها منفی نگر می شوی،یادت می آید وقتی آخر هفته ها به کوه می رویم،مدام می گویی،امسال کم آبی است،اصلا برف نیامده.مثلا هوای آنجا به نظرت خوب نیست؟راهش به نظرت نزدیک نیست؟خیلی به خانه ما نمی آیی.نمی دانم چرا؟ اگر هم بیایی خیلی زود می روی.راستش من هم مثل توام، هیچ جایی خانه خود آدم نمی شود مخصوصا دستشویی اش،به مادر بیشتر اهمیت بده،این زن سال هاست در داشتن و نداشتن کنارت بوده،یادم می آید مادر سرش درد می گرفت میگرن های وحشتناکی که یادآوریش خاطرم را محزون می دارد ولی یاد ندارم یکبار نازش را خریده باشی یا به دکترش برده باشی  یا احوالش را پرسیده باشی،این اخلاقت پسندم نیست.در ارتباط برقرار کردن ضعیفی،شاید بهتر است بگویم اصلا بلد نیستی،شاید من هم این مساله را از تو به ارث برده ام.نمی دانم شاید ؟پدر خوبم تا یادم می آید ،برای من و خواهرهایم ،زحمت بسیار کشیده ای،عروس کردن هفت دختر در این آبادی،که رسومات عجیبی دارد،کار ساده ای نیست،دامادهایی که در مذهب تشیع،طلا برایشان حرام است،اما در روز عروسی،گران ترین گردن بندهای طلا را با پول تو می خرند،بالاخره این هم قسمتی از روزگار سختی است که گذرانده ای.لقمه حلالی که به خانه آورده ای برای من خیلی محترم است و شاید همه ی زوایای تاریک زندگانیت را بپوشاند،اگر یک پسر بخواهد با پدر حرف بزند می شود قصیده هفتاد من،به نظرم خیلی نباید حرص این دنیا را خورد،باید تلاش کرد،باید منظم بود،ولی جمعه هم باید باشد،مشهد هم باید رفت،کیش هم باید باشد،سفر باید کرد و گاه در دل یک حرف خیمه باید زد.                                                                                                            دوستدارت-حمید 1394/03/11</description>
                <category>elhamid110</category>
                <author>elhamid110</author>
                <pubDate>Sat, 21 Mar 2020 13:57:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انگل</title>
                <link>https://virgool.io/@elhamid110/%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84-zztlvhqsvrmy</link>
                <description>اینکه،فیلمی چند جایزه اسکار را ببرد،خود عاملی است برای انتخاب از سوی خیلی ها،اینکه این فیلم راببینند،یک فیلم از کشور کره ی جنوبی و چندین جایزه اسکار....شخصا از فیلم های کره ای خوشم نمی آید و به یاد ندارم تا به امروز فیلمی از کره را تا آخر،تحمل کرده باشم،اما برایم جالب بود این همه جایزه برای این فیلم.نشستم به تماشای فیلم،فیلم با انگاره های من از فیلم های شرقی تفاوت داشت،صادقانه بگویم مجذوبش شدم و دوست داشتم پا به پای آن پیش بروم،فیلم با تصویری از زندگی خانواده ای بدبخت از کره شروع می شود و با راهیابی پسرخانواده ی فقیر،به داخل خانه ای اشرافی در بالای شهر جان می گیرد،ماجرای عشق دختر پولدار و پسر فقیر و...کم کم سایر اعضای خانواده بدبخت هم سر آن خانه اعیانی در می آورند و دو نوع متفاوت زندگی فقیر و غنی روبروی هم قرار می گیرد،جذابیت معماری خانه ی بالای شهر،غیر قابل انکار است، معماری فاخری که شما را به یاد غرب می اندازد و گاهی یادتان می رود فیلم شرقی است،پسر کوچک خانواده پولدار، نشانه هایی از فرهنگ غربی دارد،در جایی از کره شمالی و بمب اتم صحبت می شود و در نهایت کارگردان باید چاره ای برای پایان فیلم پیدا کند،که به نظر من پایان جالبی نیست و نوعی تلاش کارگردان است برای فیصله دادن ماجرا،اما از تماشای فیلم می توان پی برد،طمع و آز،انسان را نابود می کند،اگر انسان فکری به حال طمع نکند،تمام دنیا هم سیرش نمی کند.نکته جذاب دیگری که در فیلم دوست داشتم،تکه سنگی بود که خانواده فقیر به عنوان نماد شانس و ثروت می شناختندش،نمادی که بر سر یکی از اعضای خانواده،فرود می آید و باعث آسیب جدی به او می شود،به این مضمون که سنگ خرافه را دور باید انداخت و در نهایت چند سوال:اسکار سیاسی است؟ آبا فرمول اسکار بردن این نیست که تصویر سیاهی ار مملکتت، ارایه کنی به اضافه تمجید از فرهنگ آمریکا؟ مطمﺋن نیستم!!!!تکلیف کارگردان با تضاد طبقاتی معلوم نمی شود و راه حلی ارایه نمی شود،صرفا علامت سوالی ایجاد می شود و شما پس از تماشای فیلم به لحاظ اخلاقی نمی توانی حق را به خانواده فقیر بدهی،هر چند نمی توانی متهمشان هم بکنی،به قول دکتر محمد علی اسلامی ندوشن مواجهی با یک مشت گناهکار بی گناه.یا حق</description>
                <category>elhamid110</category>
                <author>elhamid110</author>
                <pubDate>Thu, 19 Mar 2020 21:44:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرگدن یونسکو</title>
                <link>https://virgool.io/@elhamid110/%DA%A9%D8%B1%DA%AF%D8%AF%D9%86-%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%B3%DA%A9%D9%88-mfacrcg3vnkr</link>
                <description>کیمیا خاتون،کرگدن می خواند،اثری بسیار تحسین شده از اوژن یونسکو،نمایشنامه ای در سه پرده و دو مجلس.دختر پانزده ماهه النيا،کتاب دوست دارد،اما کرگدن را نه از سر علاقه،که به خاطر عکس روی جلد کتاب ورق میزند،عکس کرگدني دو شاخ که کت وشلوار پوشیده و کراوات زده و چپقي در دهان دارد.کیمیا تازه هاپو را یاد گرفته و با دیدن جلد کتاب هاپ هاپ میکند.مادرش میخندد...کرگدني که من برای خواندن انتخاب کرده ام ترجمه جلال آل احمد است.به نظرم میتوانست ترجمه بهتری باشد و مقدمه ای هم که جلال نوشته واقعا زیادی است.اینکه امروز این مطلب را می نویسم به جز جذابیت های بسیار بیشمار و تحسین شده نمایش نامه یونسکو،تشابه حال برانژه و مردم ایران در این روزهاست،برانژه از اپیدمی تبدیل مردم شهر به کرگدن می ترسد و مردم ما این روزها از اپیدمی کرونا.منطق دان در جایی می گوید:&quot; ترس غیر عقلایی است.عقل باید بهش پیروز بشود.&quot;برانژه در جایی دیگر ميگويد: &quot;الکل می خورم که دیگر نترسم. و ژان می پرد ترس از چه؟ و او پاسخ می دهد: درست نمی دانم از دلهره هایی که نمی شود اسم رویشان گذاشت.در این عالم وجود،میان مردم،خودم را ناراحت حس می کنم.&quot;&quot;تنهایی خیلی برایم سنگینی ميکند.اجتماع هم&quot;یا جایی بوتار میگوید:&quot;من چیزهای دقیق را دوست دارم که از نظر علمی ثابت شده باشد.من آدمی هستم با روش فکری مرتب و درست.من با نادانی مبارزه میکنم هر جا که باشد.می دانم که دانشکده ها و دانشگاه ها ارزش یک دبستان دولتی هم ندارند.چیزی که دانشگاه ها کم دارند افکار روشن است.فکر جوینده است.علاقه به عمل است.&quot;جایی دیگر برانژه ميگويد: &quot;امان از این مقررات اداري.این همه پول را دور می ریزند اما وقتی یک خرج لازم پیش می آید مدعی می شوند که بودجه کافی نیست.&quot;دودار می گوید:&quot;خیلی سخت می شود دلایل مخفی آدم ها را برای تصمیمی که می گیرند فهمید&quot;&quot;هر کس در جستجوی آن جور تعالی است که ازش بر می آید&quot;برانژه در جایی دیگر می گوید:&quot;تو خیلی دیپلم داری.به این دلیل است که در بحث آرام تری و مسلط تر.&quot;من دارم اخبار گوش میکنم و کیمیا خاتون روی جلد کرگدن را مي بیند و میگوید:هاپ...هاپ...</description>
                <category>elhamid110</category>
                <author>elhamid110</author>
                <pubDate>Wed, 26 Feb 2020 01:43:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سمفونی مردگان</title>
                <link>https://virgool.io/@elhamid110/%D8%B3%D9%85%D9%81%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-fcgnkyzzqoct</link>
                <description>  بالاخره تمام شد،رمان سمفونی مردگان،چند وقتی بود خریده بودمش و مثل تمام کتابهایی که میخرم،همیشه فاصله ای هست میان خریدن و خواندن،کیمیا خانم،تازه واکسن شش ماهگی اش را زده و تب دارد،مثل من که در مواجهه با این کتاب دچار هذیان هستم،البته عباس معروفی همان صفحه اول،که آیه 26 سوره ماﺋده را می آورد،تیر خلاص را می زند،سمفونی آغاز می شود و من مشتاقم ببینم بنیاد انتشارات ادبی فلسفی سورکامپ در سال 2001 ،چرا جایزه اش را به یک رمان ایرانی داده است؟برای من که ساکن شهری کوچک در اطراف یزد (رضوانشهر) هستم،فضای شروع کتاب آشنا و غریب است،آشنا از آن جهت که معماری کاروانسرای آجیل فروش ها،مرا به یاد بازار خان می اندازد و غریب از این رو،که برای اولین بار اسم اورهان به گوشم می خورد،از آن اسم هایی که نمی دانم اسم زن است یا مرد؟برای یافتن معنای پاپاخ،مجبورم سری به لغت معنی بزنم:پاپاخ(اسم ترکی) نوعی کلاه پوستی بزرگ،با بعضی از واژه ها برای اولین بار روبرو می شوم:کندی،تندیر و....که به گمانم واژه های مازنی هستند.به جغرافیای داستان توجه میکنم:&quot;زمانی که پدر از پله ها بالا می رفت دستش را به نرده های لوله ای می گرفت و می شمرد.بیست و یک.&quot;با خود حساب میکنم اگر ارتفاع هر پله تقریبا 20 سانت باشد،پدر اورهان ارتفاعی نزدیک 4.2 متر را بالا می رود و از تجسم خانه ی اورهان،عاجز می مانم.سمفونی نواخته می شود و من متوجه می شوم با یک رمان عادی مواجه نیستم،خطوط زمان در هم می تند و باید مراقب بود خط داستان گم نشود، در همین حین به یاد حرفی از اینشتین می افتم با این مضمون :در صورتی مطلبی را فهمیده اید که بتوانید آنرا به سادگی بیان کنید.آیا قادرم داستان را به سادگی بیان کنم،داستان آن شب اورهان و پیرمرد در آن شب برفی چیست؟ اورهان با چه مواجه می شود؟بوف کور را تقریبا 22 سال پیش خوانده ام، حرکت مرد در تاریکی و صدای مبهم یک زنگ،فضای مواجهه اورهان و پیرمرد در شب برفی مرا به یاد بوف کور می اندازد.سوالی ذهنم را مشغول می کند: چرا یک نویسنده،چنین فضایی را برای گفتن حرفش انتخاب می کند؟چرا دوست دارد مخاطبش را درگیر کند؟و اگر مخاطبی در گیر و دار سبک و فضا و...مفهوم اصلی را از دست بدهد چه؟اگر نوسینده،عامدانه تمام موومان ها را چیده باشد وبا وسواس روی تمام جزییات کار کرده باشد و مرتب متن را خوانده باشد و مرتب ویرایش کرده باشد و هر بار واژه ای را با کلمه ای تازه تر جایگزین کرده باشد،آیا باز هم ما با یک اثر ناب هنری روبرو هستیم، یا با یک اثر ساختگی و مصنوع؟جواب به این سوال ساده نیست،نمی توان به راحتی در مورد یک اثر قضاوت کرد،پیکاسو در پاسخ به سوالی با همین مضمون که اثار شما قابل درک نیست گفته بود اگر شما اهل اسپانیا باشید و زبان انگلیسی ندانید و یک کتاب پزشکی به زبان انگلیسی به شما بدهند،ابدا قادر به درک مطالب آن کتاب نخواهید بود،نه به این خاطر که کتاب بی معناست،بلکه به این دلیل که شما زبان انگلیسی نمی دانید. با علم به استدلال جناب پیکاسو،من به خودم حق می دهم از کوبیسم لذت نبرم،چون فرزند سرزمین مینیاتور هستم.فضای کلی حاکم بر کتاب،تیره وتار است و مرا می برد به صادق هدایت به ویرجیاناوولف.در موومان چهارم،قطعات درخشانی وجود دارد:کیسه زبان بسته ای که داخلش پسته خندان دارد،میز اورهان که پا دارد و راه می رود،همه ی میزها پا دارند هر کسی که پشتش بنشیند را با خود می برند.تریاک هفتاد درد را درمان می کند ولی خودش مرضی می آورد که درمان ندارد.نوک انگشت را که به تخم چشم فشار بدهی،درخت دوتا می شود.......با یک انگشت همه دنیا را می شود تکان دادفرزند بدکار به انگشت ششم می ماند که اگر برندش رنج برند و اگر بماند زشت و بدکار باشدما که زمان رضا شاه نبودیم نان کوپنی بخوریم.یک کوپن قرمز می دادیم یک نان سیاه می گرفتیم....بداهه نوازی بی نظیری است موومان چهارم،خستگی دارد ازتنم در می رود...یک بار دیگر دارم سمفونی مردگان را می خوانم صفحه 12 هستم، این بار کوبیسم را می فهمم.</description>
                <category>elhamid110</category>
                <author>elhamid110</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jun 2019 17:42:06 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>