<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الهام صباغی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@elhamsabaghi</link>
        <description>elhamsabaghi.com</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:06:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2045/avatar/7tCMjN.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>الهام صباغی</title>
            <link>https://virgool.io/@elhamsabaghi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خوشایندی حزین رهسپار شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@elhamsabaghi/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%AD%D8%B2%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%87%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%86-b3ykmveslfvl</link>
                <description>نمی‌توانم آن چه در ذهن دارم را به زبان بیاورم.‌ موقع گفتن، کلمات کمرنگ می‌شوند و کم ارزش. تو گویی باد آن‌ها را با خود می‌برد و زمان آن‌ها را محو می‌کند. اما برایت می‌نویسم. احساسم را در نوشتار به بند می‌کشم تا واژه‌ها دلچسب شوند و در یادت بماند.امروز از تو دور شدم‌. یک سفر دیگر برای رهایی از عادت، برای خلوت گزینی، برای رَسْتَن از وابستگی. می‌روم تا به خود یادآوری کنم متعلق به هیچ کس نیستم و هیچ کس هم متعلق به من نیست. ولی دور شدن از تو، برایم دشوار آمد. تو هستی‌ِ ناآلوده‌ات را خالصانه در من روان ساختی و من نیز. لذت سیالیت همیشگی تو در من و شاید من در تو، دوری‌ات را برایم سنگین می‌کند. پریشان حال، سر در گریبان خویش فرو بردم؛ هیچ ندیدم جز کسی که مدام از چیزی دور و به چیز دیگری نزدیک می‌شد و امتداد این سلسله تا ابد بود. حالا به مسیر نگاه می‌کنم و به حیات بخشی رفتن می‌اندیشم و به توقف، که نیستی می‌آورد و موجب هلاک است. حتی توقف یک انسان در انسانی دیگر. </description>
                <category>الهام صباغی</category>
                <author>الهام صباغی</author>
                <pubDate>Sat, 02 Dec 2017 18:45:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دل بستن نگو که گسستن را بر بام ها طبل می‌زنند</title>
                <link>https://virgool.io/@elhamsabaghi/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D9%86%DA%AF%D9%88-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D8%B3%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%A7-%D8%B7%D8%A8%D9%84-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%D9%86%D8%AF-cckwbjfpju6t</link>
                <description>  [چند صندلی خالی در نیمه تاریکی. دو تن، یکی کتاب و یکی من، زیر تنها نور لکه‌ای صحنه]- «آنها سه تن‌اند که می‌میرند؛ یکی برای ظلمش، یکی برای مکرش، و یکی برای عدالتش!»+ از او چه می دانستم جز سایه‌ای سهمناک که درِ خیبر می‌کَنَد و در نبرد خندق، تیزی شمشیرش دشمن از وسط دو نیم می‌کُند؟ از او چه می‌دانستم جز مردی که عدالت را در کوچه پس کوچه‌های زمان فریاد زده بود اما گوشی شنوا برای دریافتنش نبود؟ چه می‌دانستم از مردی خسته، در بند دیوان، که در یک سحرگاه، بیزاری از دنیا را با رستگاری‌ ابدی معامله کرد؟ چه می‌دانستم از او جز یک مشت واژۀ به ظاهر پُر مفهوم که از اهمال تاریخ، خاک گرفته بودند. شده بود جمع اضداد برایم. _ «ذوالفقار گویی خود اوست! لبه‌ای بُرنده، لبه‌ای کُند! میان شجاعت و خِردش جنگی است. این به آن می‌گوید در راهم نایست! و آن از این می‌پرسد به‌جاست تیغی که می‌زنی؟»+ و ما تنهاییم و جدامانده از حقیقت، تا وقتی که در دنیای کوچک خود می‌لولیم، تا وقتی که از باب علم وارد نشویم._ «شما با من چه کردید؟ بزرگم کردید برای حذفم! راستی که من انسان بودم پیش از آن‌که به آسمان بَرین برانیدم! چنین است که صحنه‌ها از ابن ملجم پُر است و از علی خالی! شما دوستداران که با من چنین کنید، دشمنانم چه باید بکنند؟»+ و به راستی دانستن این شخصیت سترگ برایم مهم بود. و البته برای فهم او بسیار باید خواند. آن‌قدر که از خواندن فربه شد. از علی تا ادراک ما فاصله‌ایست که شاید تنها خواندن و اندیشیدن بتواند از آن بکاهد. پیشنهاد من خواندن نمایشنامه کم‌نظیر مجلس ضربت زدن به قلم روان استاد بهرام بیضایی است. آن را از دست ندهید.[ صحنه تاریک می‌شود ]</description>
                <category>الهام صباغی</category>
                <author>الهام صباغی</author>
                <pubDate>Wed, 29 Nov 2017 19:39:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>