<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الهام شاهی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@elhamshahi</link>
        <description>وقتی می‌نویسم، خوشحالم:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:45:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/849011/avatar/84A2pt.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>الهام شاهی</title>
            <link>https://virgool.io/@elhamshahi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سبزِ بزرگِ بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@elhamshahi/%D8%B3%D8%A8%D8%B2%D9%90-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D9%90-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-fjdjdhoydsw0</link>
                <description>خیالش را زَم‌زَم خانم انداخته بود توی سرم. همان‌ عصرِ تابستانِ 5 سالگی که نشسته‌ بود روی سکوی جلوی در، حلقه‌های ناقص و بُریده‌ی دود قلیان را بیرون می‌داد و از مسافرت خانوادگی‌شان با خاورِ تازه‌دامادش صحبت می‌کرد.&quot;جمال‌آقا بار رو چادر زد، بچه‌ام زری هم یه فرش جمع‌وجور داشت، همون رو انداخت کف کامیون. من و حاجی و آجی‌مریم و زری و اعظم و دختراش نشستیم عقب. امیر و جمالم جلو بودن. تا شیراز فقط گفتیم و خندیدیم و خوابیدیم. اصلا نفهمیدیم 16 ساعت راه، چجوری گذشت.&quot;از آن روز برای من که در خانواده‌ای زندگی‌ می‌کردم که رانندگی کردن طلسم شده بود، نشستن پشت کامیون و وانت معنای واقعیِ خانواده و زندگی شد. شکوه و شوق زندگی را در وانت‌هایی می‌دیدم که مملو از زنان و کودکان، سراشیبی‌ها را بالا می‌رفتند، زنان با چادر جلوی صورتشان را می‌گرفتند و دخترکان و پسرکان می‌خندیدند و روی سقف ماشین می‌زدند.در آن تابستان، محمود‌آقا، همسایه‌ی دیوار به دیوارمان، با ماشینِ جدیدی که بیمارستان به او داده بود، آمده بود تا رویاهایم را از دل دودهای قلیان زم‌زم خانم بیرون بکشد و معنایِ زندگیِ پرهیجانِ توی بار را به مزاقم بچشاند.محمودآقا بهترین و لایق‌ترین امانت‌دارِ اموال عمومی در آن سال‌ها بود. آن ماشینِ سبزِ بزرگِ بزرگ که بعدها فهمیدم اسمش لندرووِر بوده، خط قرمزِ محمودآقا بود. هیچ کدام از دختر و پسرهای توی کوچه جرئت نداشتیم که نزدیکش بشویم، به دستگیره‌هایش دست بزنیم و بخواهیم که مارا بغل کند و روی سقفش بنشاند.اما آن ظهرِ تابستانی قرار بود تا برای اولین‌بار خودم و دخترهای کوچه را به آرزوی نشستن در ماشینِ سبزِ بزرگ بزرگ برسانم.پنجشنبه بود و به گفته‌ی زهره، دخترِ محمودآقا و هم‌بازی‌مان، پنجشنبه‌ها کار تعطیل بود.دَم‌دم‌های ظهر، وقتی بوی کتلت‌ و پیاز‌های سرخ‌کرده با بویِ آسفالتِ داغِ کوچه قاطی شده بود و صدایِ ضربه زدنِ قاشق و چنگال به بشقاب‌های ناهارِ خانه‌‌های سمتِ کوچه از نفس افتاده بود، به آرامی در خانه‌هایمان را باز کردیم و به سمت ماشین رفتیم. من، زهره و فرشته.ماشین، رو به رویِ خانه‌ی محمودآقا، کنارِ تک‌درخت‌ِ گردوی توی حیاط پارک شده بود.دمپایی‌هایمان را درآوردیم و پاهای کوچکمان را روی تایر داغِ زاپاسِ چسبیده به جای بار گذاشتیم و خودمان را بالا کشیدیم. زهره هم پایین ایستاده بود تا پیک‌نیک و قابلمه و زیراندازِ قرمزِ خیراتیِ پُشتی‌های کهنه را بهمان بدهد تا خانه‌مان را بچینیم.همه‌چیز در سکوت پیش می‌رفت. آرام بودیم تا کسی بیدار نشود، محمودآقا برای سرکشی به ماشینش نیاید و مادرهایمان یادشان نیفتد که خوابِ ظهر، الزامِ زیستن در دنیایِ واقعیِ بزرگسالانه است.من و فرشته، خانه را چیده بودیم و عروسک‌هایمان را خوابانده بودیم و قورمه سبزی‌مان را با برگ‌های گردو و آب‌جوب بار گذاشته بودیم. تنها، انتظارمان برای زهره بود تا پاورچین پاورچین بیاید و مشتِ پر از آلبالویش را در بشقابِ شکسته‌ی زردرنگ خالی کند تا برای آبروداری جلوی مهمان‌ها، میوه داشته باشیم.در انتظارِ زهره تعریف‌هایمان را کردیم، عروسک‌هایمان را بیدار کردیم و دوباره خواباندیم، زیر قورمه سبزی را کم و زیاد کردیم که صدای محمودآقا از توی حیاط آمد:&quot;مهنااااز، زنگت میزنم رسیدم.&quot; تَقققق! صدای بسته شدن محکم در حیاط.ناگهان من و فرشته بی‌اختیار کفِ باروانت خوابیدیم. منتظر بودیم تا محموداقا بیاید و هردویمان را شبیه به بچه‌گربه‌هایی که در انتهای انباری نمور، زیر یک تختِ چوبی پنهان شده‌اند بیرون بکشد و بیندازد توی کوچه.اما محموداقا بی‌معطلی، نشست و ماشین را روشن کرد. حالا ما، کنار عروسک‌هایمان، روی شکم خوابیده بودیم و نمی‌دانستیم باید چه کنیم. ماشین راه افتاد.من و فرشته با ترس همدیگر را نگاه می‌کردیم، پَره‌های بینی فرشته را می‌دیدم که باسرعت باز و بسته می‌شد و دهانِ کوچکش با دندان‌های نصفه‌ونیمه باز مانده بود و نگران به من نگاه می‌کرد.حالا، من بودم و لذتِ زندگیِ واقعی در بار وانت.ماشین با سرعت می‌راند و ما از خانه دورتر و دورتر می‌شدیم.فرشته گریه‌اش گرفته بود و من ذوق ِ زندگی و ترسِ گم‌شدن را توامان تجربه می‌کردم.یک‌جایی از مسیر، وقتی با سرعت از روی بلندی‌ها و چاله‌ها پریدیم، ماشین به سمت سربالایی شروع به حرکت کرد.قابلمه‌های لبالب از قورمه‌سبزی از روی پیک‌نیک‌های زرد و قرمز پایین افتادند و تق‌تق هرکدامشان به درودیوار و کناره‌های ماشین خوردند.در آن سراشیبی، صدای ضربه‌خوردن ظرف‌ها که زیاد شد و تمام اشپزخانه‌مان که ویران شد، سرعت ماشین هم کم شد و ناگهان متوقف شد.محمودآقا از ماشین پیاده شد و با سرعت آمد بالای سر باروانت. ما، با شلوارها و بلوزهایِ خیسِ از غذاهای پخته و نپخته، خوابیده روی شکم‌هایمان، با صدای بلند شروع به گریه کردیم.محمودآقا یک چیزهایی گفت که یادم نیست چه بود، اما می‌فهمیدم که دارد دعوایمان می‌کند.بعد یکی یکی از توی بار پایینمان اورد و نشاندمان داخل ماشین.اسباب‌بازی‌ها را جمع کرد و ریخت توی یک پاکت مشکی و گذاشت جلوی پایمان.تنها جمله‌ای که فهمیدیم چه گفت این بود: اون زهره چشم درومده که با شما بازی نمی‌کرد؟ته‌کوچه که رسیدیم، پیاده شد و بغلمان کرد و با حرص و خشم، گذاشت‌مان زمین. بعد دوباره یک‌چیزهایی زیرلب گفت که نفهمیدیم چه بود و پاکتِ مشکیِ اسباب و لوازم زندگی و بچه‌هایمان را داد دستمان و گازش را گرفت و رفت.زیرتک‌درختِ گردوی توی کوچه، زهره با یک مشت پر از آلبالو منتظرمان ایستاده بود.</description>
                <category>الهام شاهی</category>
                <author>الهام شاهی</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 23:20:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از مهاجرت برنامه‌نویس‌ها تا رفتنِ بُمرانی</title>
                <link>https://virgool.io/codenevis/%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D9%87%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86%D9%90-%D8%A8%D9%8F%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-pobw5gyxids8</link>
                <description>چند پاراگرافی بنویسم و بروم دنبال کد زدنم. توی رویداد کوئراپلاس که همین چندوقت پیش برگزار شد از گزارش یک &quot;نظرسنجی بزرگ در جامعه برنامه‌نویس‌های ایرانی&quot; که اتفاقا نرخ 50 درصدی مشارکت را داشته، رونمایی کردند. شروع به خواندن گزارش که می‌کنی از پاسخ‌ها به این نتیجه می‌رسی که همه چیز خوب و رضایت‌مندانه و نویدبخش است. شُمارِ زنانِ برنامه‌نویس همینطور دارد بیشتر و بیشتر می‌شود و از آن‌طرف نسل Z همینطور دارند سُر می‌خورند سمت برنامه‌نویسی. 41% آدم‌ها، چهارسال ِ کارشناسی‌شان که تمام می‌کنند با خودشان می‌گویند دنیا یک کُد زدن به من بدهکار است و همین می‌شود که شروع می‌کنند به کد زدن و تغییر عنوان‌های لینکدینشان به دولوپر. یوتوب همچنان منبع لایزال یادگیری و رفیقِ بی‌کلکِ آموختن به آدم‌هاست، حالا چه عیبی دارد آن وسط چهارتا تبلیغ خوردنی و آشامیدنی هم برود. تهران، قطبِ عالم‌تابِ فناوری است و همینطور دارد فوج فوج برنامه‌نویس‌ها را از هرکجای کشور که هستند توی خودش می‌بلعد. (بعد شما غُر می‌زنید که چرا جردن و ولیعصر و ونک ترافیک است؟ خب خوشگلی و قطب‌ بودن دردسرهای خودش را هم دارد.) پایتون محبوب‌ترین زبان برنامه‌نویسی است (من هم به عنوان فردی که چهارجلسه پایتون شرکت کرده‌ام این موضوع را تایید می‌کنم) و الا ماشاالله دیتای دیگر که اگر خیلی راغب و مایل به دانستنش هستید کافیست کلمه &quot;راغب&quot; را پیامک کنید تا یک آهنگ جذاب از این خواننده مطرح و مردمی برایتان ارسال شود.این قسمتِ خوبِ گزارش است، اما اگر می‌خواهید حال و روزتان به عنوان یک مدیرعامل، یک کارشناس منابع انسانی، یک مدیر فنی و اصلا هیچ‌کدام از این‌ها هم اگر نیستید، هموطن که هستیم؟ دقیقا به عنوان یک هم‌وطن حالتان شبیه به یک &quot;عصر جمعه‌ی غبارگرفته شود که تنها در خانه مانده‌اید و اتفاقا کشور هم تعطیل رسمی است و فقط از آن دوردست‌ها صدای کلاغ و دستگاه جوشکاری می‌آید&quot; حتما قسمت آخر این گزارش را بخوانید. این قسمت از گزارش، مبارکه دندانپزشک‌ها و عطاری‌ها و آرایشگرها! دردی از این داستان، نصیبِ ما منابع انسانی‌ها می‌شود که هرچقد زیر پست‌های Open to work برنامه‌نویس‌ها، با ادب و متانت نوشتیم که اگر مایل به همکاری هستید رزومه تان را بفرستید باز هم دلشان غنج رفت برای پیام‌ِ خارجی‌های چشم آبیِ مو بورِ شیطان بلا! راستش 40 درصد از کسانی که در این نظرسنجی شرکت کرده‌اند، اعلام کرده‌اند در آینده اقدامات مربوط به مهاجراتشان را انجام می‌دهند. احتمالا پیش خودتان بگوید خب خدارو شکر 60 درصد بقیه ماندنی‌اند و با 60 درصد هم کار جمع می‌شود که اگر قول می‌دهید ناراحت نشوید و خودخوری نکنید، باید بگویم از آن 60 درصد باقیمانده 32 درصد گفته اند &quot;الان نه، اما در آینده شاید نظرم عوض شود&quot;! این جمله برایتان آشنا نیست؟ حتما بالغ بر 80 درصد موقعیت‌های زندگی‌تان یا این جمله را گفته‌اید یا از کسی شنیده‌اید و می‌دانید که &quot;شاید&quot; یعنی حتما! مابقی هم بندگان خدا  یا خیلی مراعات حال و روز مارا کرده‌اند و توی رودروایسی مانده‌اند یا در حال اقدام‌اند یا طبق معمول ما دیر رسیده‌ایم و خیلی وقت است که هواپیمایشان پریده!پاسخ‌هایِ غم‌دارِ گزارشچرا می‌روند؟ واقعیت، آن‌چیزی که برنامه‌نویس‌ها را آزار می‌دهد، با تخمین خوبیِ خوره‌ی جانِ همه‌مان است. دردش کم‌وزیاد دارد اما در مجموع دردآور است. وضعیت نامناسب اینترنت، موضوع فیلترینگ و تحریم‌های بین‌المللی شبیه به سردردی شده که تمامی ندارد. حالا ممکن است بعضی‌ از مشاغل و حرفه‌ها با قرص و مسکن دردش را یک وقتایی بیندازند اما این گزارش نشان می‌دهد برنامه‌نویس‌ها واقعا از این میزان سردرد، خون‌دماغ شده‌اند.ما چه کرده‌ایم؟ ما توی این کشور نهایت کاری که توانسته‌ایم برای نگه داشتن آدم‌های مستعد و توانمندمان انجام دهیم این بوده که 30 تا چمدان قرمز خریده‌ایم و داده‌ایم دست آدم‌ها که با آقای صنعتگر بروند توی فرودگاه و &quot;به دلتنگیش نمی‌ارزه&quot; برایمان بخوانند. یعنی اگر از آقای صنعتگر، حداقل ماهی 200 صنعتگر دیگر کپی کنیم و رسالتشان را این بگذاریم که هر روز بروند زیر لاله‌ی گوش برنامه‌نویس‌ها بخوانند: &quot;به دلتنگیش نمی‌ارزه&quot; باز هم نمودار، سیر صعودی‌اش را به قوت قبل حفظ می‌کند. (حتی ممکن است تصاعدی هم رشد کند!)البته این چیزی که دارم می‌گویم برای چندسال پیش است که جامعه به هول و وَلا افتاده بود. الان خوشبختانه کم‌کم جامعه آرام گرفته و داریم این سراشیبی را شوخی‌شوخی، شبیه به ادم‌هایی که یک لیوان گل‌گاوزبانشان را سرکشیده‌اند و  می‌دانند چند دقیقه دیگر حتما تیغِ تیزِ گیوتین گردنشان را نوازش می‌کند ذکرهای آخر را دسته‌جمعی می‌خوانیم. شاهدش؟ شما همین رویدادها و همایش‌ها و دوره‌همی را ببینید. بُمرانی شده پایه ثابت کنداکتور برنامه‌ها. یعنی اینطور که توی همه‌ی کنداکتورها در کنار تلاوت قرآن و پخش سرود ملی و خوشامد و پذیرایی که بخش‌های اصلی برنامه هستند حتما باید یک بُمرانی هم داشته باشید وگرنه حتما یک جایی را اشتباه کرده‌اید. بُمرانی هست اما نه برای اینکه &quot;بعد بریم پپرونی&quot; را بخوانیم، برای اینکه آماده‌مان کند تا &quot;تو بذار وقتی غروب شد برو&quot; و &quot;گذشتن و رفتن پیوسته&quot; بخواند. همان آهنگی که باعث می‌شود موقع خروج انقدر توی حالتان خورده باشد که بدون اندکی چشم‌داشت به کیک‌ها و چای‌ها و قهوه‌ها، ترجیح بدهید بروید و توی محوطه، سیگار بکشید. (ممکن است استفاده از این سبک آهنگ‌ها، سیاستی برای کاهش هزینه پذیرایی در مراسم‌ها باشد؟ که در این صورت تا پرخوریِ عصبی هست، سیگار چرا؟)برویم سراغ موضوع اصلی‌مان. اینکه چه چیزی دل برنامه‌نویس‌ها را برده که ترجیح می‌دهند قورمه‌سبزیِ با سبزیِ خشک شده بخورند و با آشِ نیکوصفت خداحافظی کنند و لذتِ هل دادن و هل داده شدن در مترو دروازه دولت را کنار بگذارند؟ حقیقت این است که همه‌چیز چشمِ رنگی و مو بور بودن و شیطان بلا بودن نیست. به هرحال آدم‌ها، یکی دو درصدی هم برایشان مهم است توی همین 50، 60 سال عمرِ مفیدی که دارند، کیفیتِ زندگی‌ در شانی داشته باشند، دودوتا چهارتای آخر ماه نداشته باشند و هرروز به‌دنبال حداقلی‌ترین آزادی‌های اجتماعی‌شان ندوند. (و احتمالا بدون استرس سرقت گوشی در خیابان‌، اینستاگرام‌شان را چک کنند!)حالا که همه‌ی این‌ها را فهمیدیم، چه؟ چه کنیم که خیلی آقای صنعتگر هم به زحمت نیفتند؟احتمالا خیلی‌ها بهتان بگویند خب ببینید به دنبال چه چیزی هستند که می‌روند، همان‌ شرایط را برایشان ایجاد کنید تا بمانند. به دنبال حقوق بیشتر هستند؟ خب حقوق برنامه‌نویس‌هایتان را متناسب با توانمندی‌هایی که دارند پرداخت کنید تا از شرکت‌های خارجی و رفقایشان در آن‌طرف آب جا نمانند، مزایایی را در اختیارشان قرار دهید که دلگرم به بودن و ماندشان کند، حالا شده کمک هزینه دوره‌های آموزشی یا هرپاداشی که برآمده از سطح عملکردشان باشد. به عنوان مدیر دائم پیگیر نشوید که اگر یک‌روز نبینمت روزم تلخ و سیاه است و بگذارید یک‌روزهایی هم دورکاری کنند و فردا که می‌آیند دلتنگشان شده باشند! اگر هم خیلی شرکت به‌روزی هستید و روی اتصالاتتان کار کرده‌اید (!) چه عیبی دارد با چهارتا شرکت خارجی هم صله‌رحم داشته باشید و یک پروژه مشترک ببندید و خیلی قانونی و در چارچوب ضوابط، حقوق دلاری بدهید؟ کوئرا هم احتمالا با جان و دل می‌تواند کمک‌تان دهد که فرایند جذبتان را راست‌ریست کنید و چهارتا فنِ تمیز و حرفه‌ای و اثرگذار برای نگهداشت همکاران توانمندتان طراحی کنید.اگر همه این‌کارها را انجام دادید و تاثیرش را حس نکردید، بهتر است بروید سراغ نشانه‌ها. اگر آدم‌ها دارند در اواخر تابستان و پاییز یا موقعیت‌هایی که هیچ مناسب و تعطیل رسمی و رویداد ویژه‌ای نیست، هزینه بالایی برای دکلره و کراتین مو می‌دهند، در اواسط دهه چهارم زندگی یادشان افتاده که ارتودنسی کنند و دندان‌های عقلشان را بکشند و عصب‌کشی کنند، یا در مورد نحوه پخت قیمه بدون لیمو امانی سوال می‌پرسند وقتش است که توی لینکدین بیفتید دنبال افراد جویای کار در ایران! اگر خیلی هم کارتان لنگ برنامه‌نویس ماند می‌توانید روی من حساب کنید! تا اینجای کار با چهارجلسه پایتون، بلد شده‌ام سن آدم‌ها را بپرسم. باقی‌اش هم نباید خیلی کارِ سختی باشد. </description>
                <category>الهام شاهی</category>
                <author>الهام شاهی</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jan 2025 14:43:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن &quot;پ&quot; عزیز</title>
                <link>https://virgool.io/@elhamshahi/%D8%A2%D9%86-%D9%BE-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-twmwagj4bleq</link>
                <description>گمانم چهار-پنج ساله بودم. همراه دایی بزرگم رفته بودیم بازار قدیمی شهرمان. کنار آن مغازه‌ی بزرگِ نیمه تاریکِ آهن‌آلات، یک اسباب‌بازی فروشی کوچک هم بود. جلوی شیشه‌ی تَرک‌خورده‌ی مغازه، پاهای یک اسبِ قرمزِ خال‌دار را به صفحه‌ای آهنی و خاک‌گرفته بسته بودند. خوراکِ اسبِ قرمز، سکه‌های 100 ریالی بود. یک شیارِ کوچک شبیه به زخم، روی گردن اسب نِشسته بود که سکه‌ها را از همانجا می‌بلعید.دایی از روی زمین بلندم کرد و نشاند روی اسب. بعد توی گوشم گفت: &quot;تا تو اسب سواری کنی، کار منم توی مغازه تموم شده. نترسی‌ها! من از پشت شیشه نگات می‌کنم.&quot; بعد چهارتا سکه فلزی گذاشت توی جیبِ کوچکِ بلوزم و گفت&quot;هروقت اسبت وایساد، یه دونه ازینا بنداز توی گردنش تا شروع کنه به دویدن. فقط گمشون نکنی‌ها!&quot;اولین سکه را توام با شادی و ترسِ از اینکه نکند از توی مشتم پایین بیفتد، انداخته بودم توی گردن اسب. ناگهان تنها اسبِ قرمزِ خال‌دارِ دنیا که به جای شیهه کشیدن، آهنگی کودکانه می‌نواخت، شروع کرد به دویدن.تمامِ آن مسیرِ نیمه آسفالتِ بازارچه، در یک لحظه، با همان &quot;سکه‌ی 100 ریالی&quot; به باغی که آخر هفته‌ها با پدربزرگ می‌رفتیم تبدیل شد. تمام آن مغازه‌های قدیمی و کِدِر، درخت‌های سیب و گیلاس و انگور شدند. تمامِ آن نورگیرهای دایره‌ای سقفِ بازارچه، ابرهای سفید و پنبه‌ای بودند و تمام آدم‌ها، خیره به اسبِ قرمزم حسرت می‌خوردند. تنها چیزی که از دنیای واقعی برایم باقی مانده بود، شیشه‌ی یک مغازه‌ی آهن‌فروشی وسطِ باغی پر از درخت گیلاس بود که دلم قرص بود از پشتِ آن، دایی نگاهم می‌کند.این، اولین پیمان زندگی‌ام بود که با دایی بستم. پیمانی که می‌گفت: &quot;از چیزی نترس. گاهی دنیا همون چیزی می‌شه که می‌خوای.&quot;بزرگ‌تر که شدم، در روزهای روشن و زنده و پرحرارتِ نوجوانی، در هیبتِ یک همدم و همراه برای مادربزرگ ظاهر شدم. دلم برای پیرزنِ مهربان و دوست‌داشتنی می‌سوخت و خوش نداشتم که تنها بماند. نیمی بیشتر از شب‌های کوتاه و خنکِ تابستان، هم‌صحبت مادربزرگ بودم و با او رفاقت می‌کردم. او می‌دانست یک دختربچه‌ی 12-13 ساله به‌غیر از شنیدنِ خاطراتِ جذابِ قدیمی و اجازه‌ی فشردنِ پدالِ چرخ‌خیاطی، باید پاداشِ دلچسب‌تری برای ماندگار شدن و تداوم مهربانی‌اش داشته باشد. رگِ خواب من، خیلی زود به دست مادربزرگ افتاد.همان تابستان، مبلغی را پیشِ احمدآقایِ بقالی گذاشت. بعد هم قرارمان این شد هر روزی که بیایم و شب آنجا بمانم، می‌توانم دو بسته پفک از بقالی بگیرم.آن لذتِ خوشمزه و ممنوعه‌ی زندگی، بدون اینکه نیاز باشد نگران گُم کردن یا نداشتن پول باشم، توی دستانم بود. عصرهایِ دیدار با مادربزرگ، وقتی به آن کوچه‌ی باریک می‌رسیدم از پله‌‌های بلندِ بقالی بالا می‌رفتم، سلام می‌دادم، احمدآقا لبخند میزد، توی دفترش روی یک چیزی خط می‌کشید و دو بسته پفک از توی قفسه‌ کنارِ صندلی‌اش روی پیشخوانِ خاکستری می‌گذاشت. پفک‌ها را زیر پیراهنم پنهان می‌کردم و تمام مسیرِ کوچه را با ذوق به سمت خانه‌ی مادربزرگ می‌دویدم تا از پشتِ آن پنجره که در دنیای آن‌روزهایم، بزرگ‌ترین پنجره‌ای بود که به چشم دیده بودم، بهم بخندد و کلید خانه‌اش را برایم پایین بیندازند.آن عهدِ نارنجی ِ و خوشمزه‌ی زندگی، در شب‌های خنکِ تمامیِ آن تابستان‌ها، لذت‌بخش‌ترین پیمان زندگی‌ام شد. پیمانی که می‌گفت:&quot;گاهی زندگی، پاداش‌های دلچسبی برای مهربانی دارد.&quot;دنیای 18-19 سالگی، به دور از خانه و خانواده، در لباسِ دانشجو شدن آمده بود تا بتوانم لذتِ اثباتِ خودم به دنیا را در داشتن زندگی مستقل معنا کنم، ولی دستانم با همان فاصله‌ی 6 ساعته‌ی خوابگاه تا خانه، هنوز هم در جیبِ بابا بود. مستقل شدن را تدبیرِ دوراندیشانه‌ی انتخاب ارزان‌ترین میوه‎‌فروشی و ذخیره کردن پول‌های باقیمانده برای رفتن به تئاتر در روزهای آخر هفته می‌دیدم. یکی از روزها، برای رفتن به تئاتر مورد علاقه‌ام فهمیدم که زورِ پیازها و سیب‌زمینی‌ها به هوشِ اقتصادی‌ام چربیده. چندباری دست برده بودم سمت گوشی تا به بابا بگویم برایم پول بزند، اما در شرمِ عجیب و تعارفِ نابه‌جای برآمده از غرور جوانی منصرف شده بودم. آخر، خودم را قانع کرده بودم که به مامان بگویم. تلفنم که تمام شد، چند دقیقه‌ی بعد بابا زنگ زد و گفت:&quot;تا منو داری غم نداری باباجان، هروقت پول خواستی فقط برام پیامک کن پ!&quot;این جمله‌ی قدیمی و همیشگیِ بابا، &quot;تا منو داری غم نداری&quot;، قدرتمندترین قرصِ حمایت و دلگرمی‌ام بود. تنها شعار واقعی و محکمی که فقط بابا در دنیا می‌توانست عملی‌‌اش کند.فراموش‌ناشدنی‌ترین پیمانِ زندگی‌ام، همان قرار پر از دلگرمی با بابا بود. همان پیامک سریع و کوتاهِ &quot;سلام باباجونم، پ&quot; که می‌دانستی چند ساعت بعد دروازه‌های قدرت برای خریدن بلیط تئاتر در ردیف هفتم سالن را برایت باز می‌کند.بعدها وقتی زندگی هم پابه‌پایم بزرگ‌تر شد، وقتی دیگر روی اسبِ قرمزِ خال‌دار جا نشدم، وقتی قلبِ مادربزرگ به زیباترین و خوشبوترین بوته‌ی یاسِ آن آرامستان تبدیل شد، وقتی دستانم توی جیبِ خودم رفت و بلیط‌های تئاتر صف کشیدند تا بدون دودوتا چهارتا کردن‌ توی سبدِ خریدهای اینترنتی‌ام بنشینند، داستان‌هایم شکل دیگری به خود گرفت.روزِ اول هرماه، پیامک‌ بانک‌ها با احترامات فائقه می‌آمدند تا سهم‌شان از حقوقم را بگیرند. زندگی، آن رویِ دونگ‌بگیرش را با قبض‌های طولانی، برایم رو کرد: این، هزینه‌ی تلفن‌های طولانی‌ات با رفیقِ شفیق. این یکی، پول همان آبی که برای شستنِ میوه‌های مهمانیِ آخرهفته استفاده کردی. این یکی هم پولِ برق تا یاد بگیری آخرشب وقتِ خوبی برای خطِ اتو انداختن روی شلوارِ لباس فُرمت نیست.تقویم گوشی‌ام، پر بود از عنوان‌های &quot;یادت نره&quot; که آمده بودند تا به فراموشی‌سپردنِ کارهای مهم زندگی‌ام کمک کنند! تمامِ بُرش‌های توی کیف پول، شبیه به همان زخمی که روی گردنِ اسبِ قرمزِ خالدار بود پر شده بود از کارت‌های بانکی‌ای که تنها سهم بزرگی که درشان داشتم، به‌کار گرفتن سلیقه‌ام برای انتخاب رنگ‌شان بود.هر صفحه‌ای که برای خریدهای اینترنتی‌ام باز می‌کردم، آمده بود تا آزمونِ سلامتِ حافظه‌ام را بگیرد: &quot;خب، الان بگو اون عدد 16 رقمی ِ کارتِ آبی رنگت چی بود؟ اگه راست میگی اون عددِ سه‌رقمیِ cvv چند بود؟ آه متاسفم، شما رد شدید! چنین کارتی با این مشخصات اصلا وجود نداره!&quot;تاریخ انقضای تمامی کارت‌ها، دست به دستِ هم داده بودند تا سلول‌های خاکستریِ مغزم را که رسالت‌شان نگه‌داشتن تاریخ تولدهای مهم و حیثیتی برای پیش‌بردنِ روابط عاطفی و دوستانه و کاری‌ام بود را از راه به‌در کنند و ترسِ جستجو در اینترنت برای یافتنِ &quot;نشانه‌های زوال عقل و فراموشی&quot; را به جانم بیندازند.باید فکری به حال خودم می‌کردم، هرراه نجاتی بود به سختی‌ِ پیدا کردنش می‌ارزید. توی مخاطب‌های گوشی گشته بودم و نهایتا اسمی که باید را پیدا کرده بودم. اسمی که قرار بود به او بعد از سه سال در &quot;بدترین پیام‌رسانِ دنیا&quot; پیام بدهم و در حالی که می‌دانم سلامم، از سلامِ گرگ باطمع‌تر است، ساعت‌ها و روزها و بَلکم هفته‌ها منتظر جوابش بمانم و بدانم هیچ راهی برای پاک کردنش وجود ندارد.چندساعت بعد طُعمه‌ی این گرگِ باطمع، همان همکارِ قدیمیِ همیشه در جریانِ جدیدترین خبرها و نوآوری‌های علنی شده و نشده‌ی دنیا، جوابم را داد. یک چیزهایی در مدحِ رفاقت و دوستی و حفظ رابطه‌های ارزشمند فرستاد و در آخر تعجب کرد که هنوز چیزی به اسم دایرکت دبیت را نمی‌شناسم. بعد هم تشویقم کرد که در مسیر رشد و اعتلای خودم، به جای گشتن‌های پیاپی در پست‌های اینستاگرامی که خیلی منطقی و باورپذیر، دلیل لاغریِ فلان بازیگر را به استفاده از قرصِ بوگیرِ ماشین‌لباسشویی ربط می‌دهند، اندکی در مورد #پرداخت_مستقیم_پیمان جستجو کنم.همان‌روز بعد از فرستادنِ یک شاخه‌ گلِ رُزِ متحرک برای همکارم در صفحه‌ی گفتگو، شروع به جستجو در اینترنت کردم.چندساعت بعد، وقتی رسمِ بندگیِ علم را اَدا کرده بودم و هیچ از این تکنولوژی نمانده بود که در صفحه‌های داخلی و خارجی نخوانده باشم با لبخندی برلب به کارت‌های بانکی‌ام نگاه می‌کردم.حالا، با این قدرتِ عظیم، دیگر وقتِ من بود که نشان بدهم رییس واقعیِ آن کیفِ پول، کارت‌های رنگی و عددهای 16 رقمی‌اش کیست.شده بودم شبیه به بچه‌ای که امتحان خردادماهش را داده و دیگر برایش فرقی ندارد کتاب ریاضی را روی لبه‌ی آبخوری جاگذاشته یا زیر میز. حس می‌کردم خانه‌ی رویایی‌ام را بعد از سال‌ها مستاجری خریده‌ام و حالا وقتش است تا شماره‌ی تمام املاکی‌هایِ خوش‌قول و بدقول را پاک کنم و در کمال صعه‌ی صدر و بخشندگی، جعبه‌ها و کارتن‌های زودپز و بشقاب‌های چینی را ساعت 9 شب، جُدا از تمامی پوست‌های موز و قوطی‌های فلزیِ خوراکِ لوبیا و تُفاله‌های نمدارِ چای، کنار سطل زباله بگذارم.تمامی آن‌روز و روزهای بعدش، خودم را به از یاد بردنِ عددهایِ طولانیِ کارت‌های رنگی‌ام دعوت کردم.بعد از آن پیمانِ عجیب، می‌توانستم توی خیابان راه بروم و زخمِ گردنِ تمامِ اسب‌هایی که قرار بود بچه‌ها را به دنیایِ لذت‌بخششان ببرند را بپوشانم و به‌جای آن سکه‌ها، شبیه به مهربان‌ترین شعبده‌باز، در یک لحظه، پول را در دل اسب‌ها بریزم و از روی آن صفحه‌های آهنی نجاتشان بدهم. می‌توانستم به یاد مادربزرگ، برای تمام آدم‌هایی که لذتِ ساده اما دست‌نیافتنیِ زندگی‌شان خوردنِ خوراکی‌های خوشمزه بود معجزه کنم و در هرساعتی از روز، از نزدیک‌ترین احمدآقایِ بقالیِ محله‌شان، خوراکی سفارش بدهم، پولش را بدون اینکه برایم مهم باشد دستگاه کارتخوان کاغذِ سفیدِ رسیدش را تمام کرده یا نه، بپردازم و آدم‌ها را خوشحال کنم.می‌توانستم شبیه به بابا که می‌گفت &quot;فقط بگو پ&quot; در ساده‌ترین‌ترین شکل ممکن با پیمانی که پیداش کرده‌ بودم برای تمام رفقای خسته‌ی سال‌های دانشجویی‌ام، بلیطِ خنده‌دارترین تئاتر دنیا را بخرم و یادشان بیندازم &quot;تا منو داری، غم نداری&quot;.</description>
                <category>الهام شاهی</category>
                <author>الهام شاهی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Dec 2024 17:22:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ازقضا، در باب ِ غذا (یا مامان‌پز، یاور مومن برای ناهارسازمانی)</title>
                <link>https://virgool.io/@elhamshahi/%D8%A7%D8%B2%D9%82%D8%B6%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%90-%D8%BA%D8%B0%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D9%85%D9%88%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-higx1enku1or</link>
                <description>شاید باورتان نشود ولی این نوشته قرار است در رسای خوشمزه‌ترین و تاثیربرانگیزترین ابزار نگهداشت کارمندان، یعنی ناهار سازمانی باشد.هیچ‌وقت فکرش را هم نمی‌کردم یک روز قرار باشد به زرشک پلو با مرغ، میرزاقاسمی و سبزی، یا حتی دیزی با نون سنگک داغ از زاویه اچ‌آری نگاه کنم. احتمالا اگر بادمجان‌های دودی، سیب‌زمینی‌های نگینی شده و حتی دنبه‌های معلق در آبگوشت از این موضوع با خبر شوند بیشتر به خودشان افتخار می‌کنند. برای اکثریت‌مان در یک تصویر اندکی محو، آخرین باری که غذا برایمان حکم ابزار را داشته وقتی بود که توی خانه با مادرمان بر سر غذایی که دوستش نداشتیم قهر می‌کردیم و در همان لحظه مادر یا پدر، با عبارت &quot;اگه این غذا رو نخوری تا فردا از هیچ خوراکی و بازی‌ای خبری نیست&quot; به اجبار و با اشک و اندوه ما را با سفره صلح می‌دادند.ولی راستش را بخواهید ناهار هم مثل همه ما بزرگ شده و دست از این کودک آزاری‌هایش برداشته. این موجود ِ رنگی، دلچسب، خوش‌رنگ و خوش‌بو که در تمامی اعصار خواهان زیاد داشته، قرار است در این نوشته حسابی خودی نشان بدهد و از افتخارات و تاثیراتش در سازمان‌ها بگوید، ولی این‌بار در یک سنگر و جبهه با ما!در باب  چیستی ِ ناهار سازمانی یا &quot;تو چی بودی و خبر نداشتیم!&quot;هر برنامه‌ی مشخص و تدوین شده‌ای که از قبل برای کارمندانتان در نظر می‌گیرد تا بر اساس آن در روزها و ساعت‌های تعیین شده‌ای وعده‌ی غذایی ظهرشان را دریافت کنند &quot;ناهار سازمانی&quot; تعریف می‌شود. حالا ممکن در این مسیر تصمیم بگیرید از چندین نوع غذا برای یک وعده استفاده کنید یا تک انتخابی جلو بروید، ممکن است کترینگ‌های مطمئنی کار پخت وعده ناهار همکارانتان را بر عهده بگیرند و یا اینکه یک آشپزخانه در شرکت داشته باشید و صفر تا صد پخت غذا را سمت خودتان پیش ببرید، اما راستش را بخواهید تفاوت آنچنانی میان انتخاب این دو راه برای رسیدن به ناهار سازمانی ندارد. نهایتا در حالتی که خودتان در سازمان آشپزخانه دارید و در یکی از جلسات مهم سازمانی می‌خواهید امتیاز بیشتری را از میزبان بگیرید می‌توانید از عبارت &quot;توروخدا بمونید، بچه ها واسه ناهار برنج خیس کردن&quot; استفاده کنید و میزبان را بیشتر از قبل نمک‌گیر کنید. اما در مجموع با ناهار سازمانی این شما هستید که می‌توانید یکی از سازمان‌های بَرنده در نگهداشت و ایجاد رضایت بیشتر کارمندانتان باشید.بیایید اندکی به گزارش‌ها مراجعه کنیم و با عدد و ارقام صحبت کنیم. جاب‌ویژن در سال 1401 گزارشی را از مزایای مورد نظر کارجویان و مزایایی که سازمان‌ها ارائه می‌دهند، تدوین کرد. براساس این گزارش و مقایسه‌ی نظرات کارجویان در رابطه با مزایا در سال 1399 و 1400، مشخص شد که وعده غذای سازمانی (صبحانه، ناهار و میان وعده) جای خود را به دورکاری داده و از رتبه 7 به رتبه 5 صعود داشته. این یعنی اهمیت بارز ناهار سازمانی برای کارجویان بعد از مزایایی مثل پاداش، بیمه درمان تکمیلی، وام و ساعت کاری منعطف.بر اساس این نظرسنجی که از 47290 کارجو انجام شده، وعده ی غذای سازمانی برای 37 درصد از اولویت برخوردار بوده، اما فقط 12 درصد از کارفرماها این مورد را در لیست مزایای‌شان قرار داده‌اند! نمودار مزایای نظرسنجی شده از کارجویان در کنار مزایای ارائه شده توسط کارفرما (گزارش جاب‌ویژن)اولویت ناهار سازمانی نسبت به داشتن امتیاز دورکاری، یعنی کارجویان ترجیح می‌دهند ترافیک، مسیر رفت و آمد، هزینه بنزین و ماشین اینترنتی را بپذیرند و مرصع‌پلوی سازمانی‌شان را کنار همکاران‌شان نوش‌جان کنند تا اینکه  با شلوارک طرح هاوایی‌شان در خانه گرم ونرمشان بنشینند، پاهای‌شان را روی هم بیندازند و برای ناهار دوتا تخم‌مرغ عسلیِ غوطه‌ور در کره‌ی حیوانی بخورند. ناگفته نماند جاب‌ویژن هم در مسیر پیدا کردن محل کاری که امکان ارائه ناهار سازمانی برای کارجویان را دارد کم نگذاشته و در فیلترهای تعریف شده برای جستجوی محل کار، ناهار را یکی از موارد ذکر شده ذیل مزایا و تسهیلات سازمان‌ها ذکر کرده. دیگر چه چیزی بهتر از این؟در بابِ اهمیت ناهار سازمانی یا &quot;تو چنین خوب چرایی؟&quot;وقتش رسیده که با تاثیرات ناهار سازمانی، این ابزارِ دل ضعفهِ آورِ جذاب بیشتر آشنا شویم و کمک کنیم تا این لذیذِ عزیز به جایگاه اصلی خودش یعنی رتبه 1 در مزایای مورد نظر کارجویان و کارمندان و حتی مزایای ارائه شده توسط کارفرمایان تبدیل شود. در یکی از جستجوهایی که برای نوشتن این یادداشت انجام می‌دادم متوجه شدم که آدم‌های خوش‌خوراک و اهل دلی هم در  HR Executive حضور دارند که در رابطه با تاثیرات ناهار سازمانی در نگهداشت نیرو صحبت کرده‌اند (اگر تا انتهای این نوشته ماندید و ضربدر قرمز رنگ بالای صفحه را نزدید اسم مقاله را هم بهتان می‌گویم). این در حالی‌ست که در خوشبینانه‌ترین حالت ممکن، هیچ‌کدام از شرکت‌ها و کارجویانی که تحقیقات روی آنها انجام شده تا به حال با کوبیده ی غرق در سماق چشم در چشم نشده‌اند و نمی‌دانند در دنیا، غذایی‌هایی مثل قورمه سبزی، دیزی، فسنجان و میرزاقاسمی وجود دارد، و اگرنه حتما به جای ابزار نگهداشت از کلمه دیگری برای توصیف اهمیت و جایگاه والای ناهار سازمانی استفاده میکردند.(البته که شما غریبه نیستید بین این جستجو در مقالات، مجبور می‌شدم با افزایش تعاملاتم با یخچال و قفسه‌ی خوراکی‌ها، خودم را بابت کم توجهی به این ابزار در سازمان‌های داخلی، التیام دهم!) تاثیر ناهار سازمانی بر سلامت همکاران یا &quot;خوب است مدیران مدافعِ رژیم بدانند!&quot;ارزش قائل شدن برای سلامت کارمندان، نکته‌ی ارزشمندی‌ست که در دل ناهار سازمانی قرار دارد. کارفرمایان و مدیران منابع انسانی به عنوان تصمیم‌گیرندگان انتخاب شرکت‌های سرویس‌دهنده ی غذا و حتی نوع غذا، می‌توانند تاثیر به‌سزایی در سلامت کارمندان‌شان ایفا کنند. سازمان‌هایی که سلامت فیزیکی و روانی کارمندانشان را جز اولویت‌هایشان قرار داده‌اند، ترجیح می‌دهند کارمندان به جای خوردن ساندویچِ فلافلی که از آن روغنِ 4 روز مانده چِکه می‌کند، از یک غذای سالم و آمده شده با مواد اولیه مناسب و یا غذای رژیمی برخوردار باشند تا سطح انرژی و سلامت کارمندان را در بهینه‌ترین وضعیت نگه دارند. سلامت فیزیکی همکاران یعنی پرسنل من از مرخصی‌هایشان برای بهبود بیماری استفاده نمی‌کنند و غیبت کمتری بابت مشکلات مربوط به سلامتشان دارند و در نتیجه هزینه کمتری را برای موارد مرتبط با درمان می‌پردازند و از سلامت روحی بالاتری نیز برخوردار خواهند بود.نزدیک‌ترین تجربه‌ی من به &quot;از بین رفتن سلامت روانی&quot; خودم و جمعی از همکارانم بابت نداشتن ناهار سازمانی در یکی از شرکت‌ها، به یک روز سرد پاییزی برمی‌گردد. یکی از همکارانم با بوی یک شامیِ درست و درمانِ خانگی وارد اتاق شد و بی‌انصافی نیست اگر بگویم تا چند ساعت همه ما در لذت و حسرتِ لقمه‌هایی که برای خودش می‌گرفت و دولپی نوش‌جان می‌کرد، سلامت روانمان را به کل از دست داده بودیم. اصلا همه ابعاد اخلاقی و انسانیِ مربوط به اهمیت غذای سالم برای کارمندان را هم که کنار بگذارید، شما که به عنوان مدیر یک سازمان دلتان نمی‌خواهد دقیقا در ساعت 14 روزی که قرار است همه هوشیار و مطلع برای لانچ شدن مهم‌ترین محصولتان پشت سیستم‌هایشان باشند، با کباب ِ چرب و دوغِ ترشِ آبعلی که موقع ناهار خورده‌اند، در چرتِ ظهرگاهی به سر ببرند؟تاثیر ناهار سازمانی بر بهبود تعاملات کارمندان یا &quot;عزیز بشینه کنارُم&quot;ناهار سازمانی در ساعت‌های مشخصی از روز به کارمندان داده‌ می‌شود. بر این اساس همه موظف هستند اگر واقعا گرسنه‌اند و دلشان یک غذای لذیذ می‌خواهد در زمان‌های تعیین شده، در سالن غذاخوری حاضر شوند و از این سرویس استفاده کنند. این یعنی فرصتی که افراد، از دغدغه‌ی کاری‌شان اندکی فاصله بگیرند، باهم تعامل و گفتگو داشته باشند و حتی اگر به اندازه ی خوردنِ یک بشقاب ماکارونی فرصت دارند از معاشرت و دوستی با همکارانشان لذت ببرند. مدیران گرامی، اصلا می‌دانید چند درصد از کشمکش‌های میان همکاران‌تان در صف انتظار برای گرم کردن غذا در مایکروفر ایجاد می‌شود؟ پس بهتر است با کمک ناهار سازمانی و با آغوش باز به استقبال ایجاد فضایی گرم و دوستانه در مجموعه‌تان بروید.تاثیر ناهار سازمانی در هزینه‌کَرد و تعادل کار و زندگی افراد یا &quot;هرچه دارم از تو دارم&quot;ناهار سازمانی یعنی شما به کارمندان خود این فرصت را هدیه می‌دهید تا در ساعت‌های غیرکاری‌شان زمان کمتری را به پخت غذای روز بعدشان اختصاص دهند، یعنی زمان کمتری را بابت پیدا کردن و انتخاب غذای رستورانی از سرویس‌های آنلاین و غیرآنلاین بگذارند و مهم‌تر از آن هزینه کمتری را بابت خرید غذا پرداخت کنند. غذایی که ممکن است خرید آن توسط کارمند شما در بهترین حالت مبلغی معادل 400 هزار تومان را شامل شود، در حالتی که توسط شرکت تهیه و ارائه می‌شود هزینه کمتری را برای سازمان در برداشته و به جای آن امکان نگهداشت و کسب رضایت بالاتر از کارمندان را به همراه خواهد داشت.در همین راستا بد نیست بدانید نیمی از مالباختگان کشور، کارمندانی بوده‌اند که از رستوران‌ها غذا سفارش داده‌اند و زمانی که به میزِ مخصوص گذاشتن غذای بیرون پز در لابی مراجعه کرده‌اند، متوجه شده‌اند پیش از ایشان یکی دوغ یا نوشابه‌شان را به اشتباه برداشته و گازِ نوشابه لابد تا الان، شبیه به پولی که از جیب کارمند رفته، پریده است!مامان‌پز، یاورِ همیشه مومن برای ناهار سازمانیحالا که این همه در مورد حسن و کمال ناهار سازمانی گفتم، و بیش از قبل بزاق ترشح کردم، لازم است که از یکی از سرویس‌های موفق تهیه &quot;سفارش غذای خانگی&quot; که از قضا در حوزه آماده‌سازی &quot;ناهار سازمانی&quot; هم فعالیت دارند صحبت کنیم. مامان‌پز، خوب بلد است که ما ایرانی‌ها غذای خوشمزه و درجه یک ِ مادران را خورده‌ایم و می‌دانیم مزه ی واقعی ِ غذا یعنی چه. برای همین آشپزهای این مجموعه خانم‌های خانه‌داری هستند که با عشق و حوصله آشپزی می‌کنند. مامان‌پز خوب بلد است که تنوع غذایی برای ما ایرانی‌ها که هرکجای کشورشان یک غذای ویژه و استثنایی دارد چقدر ارزشمند است و همین باعث شده تا تنوع غذایی (البته که همراه با بازه قیمتی منطف) در لیست غذاهای سازمانی‌شان قرار گیرد. اصلا اینکه شما دلتان قرص است که یک پشتیبانی درست و درمان پشت ِ این سرویس‌دهی وجود دارد، دغدغه‌ای بابت فاکتورها و موارد مالیاتی ندارید، و از همه مهم‌ترین غذایی با کیفیت را در اختیار کارمندانتان قرار می‌دهید یک عالم ارزش دارد. خلاصه که بیایید و از ناهار سازمانی غافل نشوید، ناهار سازمانی‌تان را هم با هرجایی جلو نبرید. من هم  بروم با کارمندانِ شرکت‌هایی که مشتری ِ مامان‌پز بوده‌اند اشنا شوم و اندکی باهم تعامل کنیم، باور کنید آدمی که لذتِ خوردنِ غذای خوب را چشیده، توی رفاقت یک چیز دیگر است. *منبع وعده داده شده: hrexecutive.com (The Power of Lunch to Attract, Retain and Engage Your Workforce) </description>
                <category>الهام شاهی</category>
                <author>الهام شاهی</author>
                <pubDate>Sat, 29 Jun 2024 17:51:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به بهانه ۲۸ آوریل، روز جهانی سلامت و امنیت در کار</title>
                <link>https://virgool.io/dotin/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AF%D8%AD-%DB%B2%DB%B8-%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%84-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA-%D9%88-%D8%A7%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-kii2lxv30lcl</link>
                <description>توی تقویم میلادی، ۲۸ آوریل (مصادف با هشتم اردیبهشتِ خودمان) روز جهانی سلامت و امنیت در کار نام‌گذاری شده. امسال قرار است این تاریخ، بهانه‌ای باشد تا تمام مجموعه‌های کاری بیشتر از قبل، چهار دانگ حواسشان را بگذارند روی حفاظت و نگهداری همکارانشان از بیماری کرونا و اگر دلشان خواست در کنار آن، راه‌و‌روش و قِلق‌هایی که برای دور زدن کرونا به کار گرفته‌اند را با سایر آدم‌ها در میان بگذارند.راستش را بخواهید این ایامی که ویروس کرونا همگی‌مان را گوشه رینگ گیر آورده، وقتی که به فرمان مربی چینی‌اش گوش می‌دهد، وقتی از کمک‌مربی انگلیسی فرمان می‌گیرد و با پیدا شدن سروکله‌ی پزشک هندیِ گروه  که فریاد می‌زند مشت آخر را بر روی ریه‌اش فرود بیاور، بیشتر و بیشتر دلبسته‌ی این روز جهانی می‌شوم.داشتم فکر می‌کردم چقدر تلاش مجموعه‌های کاری برای مقابله با این ویروس و در امان ماندن همکارانشان، شبیه اقدامات و تدابیر چین در برابر زلزله است. البته چون همگی‌مان دل پُری از چین داریم، به اندازه‌ی دو بند انگشتِ یک آدم بالغ، روی نقشه جابه‌جا می‌شوم و این روز را به اقدامات ژاپن در مقابل زلزله ربط می‌دهم.ژاپنی‌ها به غیر از آموزش چگونه زنده ماندن در مقابل زلزله (تضمینی، نهایتا با یک تَرک مویرَگی در کشکَکِ زانو)، از سال 1980 استانداردهایی را برای ساختمان‌سازی دنبال کردند. از ساختن بنا بر روی کیسه‌های هوا گرفته تا استفاده از سازه‌هایی که حرکات ناشی از زلزله را به حداقل می‌رسانند. همه‌ی این‌ها در حالی است که ژاپنی‌ها می‌دانند اگر از زلزله جان سالم به در ببرند، غول مرحله‌ی بعدی، احتمال وقوع سونامی بعد از زلزله است! بله، پکیج کاملی از بدبختی‌ها، درست شبیه به یک سریال طنز از رضا عطاران.این‌ها را گفتم که بگویم آنچه در داتین، در دوران شیوع این بیماری دیده‌ام در نوع خودش تاثیر زیادی بر پیشگیری این بیماری در بین همکاران داشته. شبیه به کاری که ژاپن برای زلزله، همین همراهِ همیشه نامهربان ولی قابل کنترل‌اش در پیش گرفته، فعالیت‌هایی که در آن سعی شده تا افراد از لحاظ جسمی و روانی در امان باشند و کمترین دغدغه‌ را به همراه داشته باشند.از آغاز دورکاری و آماده‌سازی شرایط و زیرساخت‌های فنی آن برای همکاران گرفته تا اقدامات پیشگیرانه‌ای که به اقتضای شرایط در محل کار برای همکارانی که در مجموعه حاضر می‌شدند انجام شده. از مرخصی تشویقی و اعطای وام به همکاران مبتلا به بیماری (حتی بیماری اقوام درجه یک ایشان) گرفته تا همراهی روانشناس مجموعه به صورت حضوری و آنلاین برای همدلی، همراهی و شنیدن تنش‌ها و دغدغه‌های این دوران. از تخصیص وام برای خرید تجهیزات لازم برای دورکاری تا حضور پزشک در شرکت و انجام تست‌های کرونا برای همکاران. از پرداخت هزینه‌های ایاب و ذهاب همکارها تا آماده‌سازی و ارسال محتواهای آموزشی و آگاهی‌سازی بیشتر برای مقابله با این بحران. از ضدعفونی تمامی سطوح در ساعات مشخصی از روز تا تخصیص لوازم بهداشتی برای همکاران حاضر در مجموعه در طول شبانه روز. حتی برگزاری بازی‌های آنلاین برای ایجاد حال خوب در دورکاری تا انجام نظرسنجی‌‌ با هدف حال‌واحوال‌پرسی از همکاران.همه‌ی این کارها، به انضمام تمام فعالیت‌های نظارتی بهداشتی دیگری که در این مسیر انجام شده، برای پیشگیری از اتفاقی بوده که کم از زلزله‌ی ژاپنی، خسارت جانی به همراه ندارد! اما کمک می‌کند تا دغدغه‌ی امنیت و سلامت در کار، در این شرایط کمرنگ‌تر شود.تا یادم هست این را هم بگویم که ایجاد شرایط امنیت و سلامت، یکی از چندین حقوق هر کارمندی است در محیط کار، درست شبیه به حق داشتن یک لیوان چای تازه و قندپهلو بعد از خوردن یک وعده‌ی سنگین و چرب ِ ناهار.</description>
                <category>الهام شاهی</category>
                <author>الهام شاهی</author>
                <pubDate>Wed, 28 Apr 2021 10:14:01 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>