<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Elina Bagheri</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@eli75941</link>
        <description>بیر شهر وار... ایچینده من، ایچیمده سن:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 19:57:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4152971/avatar/KnnWcM.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Elina Bagheri</title>
            <link>https://virgool.io/@eli75941</link>
        </image>

                    <item>
                <title>انتظار</title>
                <link>https://virgool.io/@eli75941/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-hf3mvna1r1ti</link>
                <description>با چشم‌هایی خسته از انتظار نشسته‌ای، نگاهت به در دوخته شده؛ گویی هنوز امید داری روزی من، با گامی مردد، آستانه‌ی خانه را لمس کنم. شاید در خیال خود، آمدنم را تمرین می‌کنی و برای پرسیدن حالم، برای همدردی با اندوهم، جمله‌ها می‌سازی.اما دیگر منتظر من نمان. نه به راه چشم بدوز، نه به عبور سایه‌ای که نام مرا یدک می‌کشد دل خوش کن. آن‌چه میان ما بود، از جنس بازگشت نیست.من از آن اندوه‌ها گذشته‌ام که با پرسیدن و دلداری آرام شوند. زخمی که بر دل عاشق من نشاندی، با گذر زمان زیباتر نشد؛ عمیق‌تر شد، ساکت‌تر شد، و ریشه دواند.بخشش، گاهی بزرگ‌ترین ناتوانی عشق است؛ و من این ناتوانی را دیگر در خود ندارم. قلبی که با تمام صداقت دوست داشت و آزار دید، دیگر به عقب برنمی‌گردد تا دوباره باور کند.پس رها کن انتظار را، همان‌گونه که من رها کردم تو را. بعضی رفتن‌ها نه از روی خشم‌اند و نه از روی کینه؛ بلکه از آگاهی‌اند!! و من آن‌شب آگاه شدم...</description>
                <category>Elina Bagheri</category>
                <author>Elina Bagheri</author>
                <pubDate>Sun, 28 Dec 2025 21:59:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ی زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@eli75941/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-ldead9gp7z6e</link>
                <description>می‌خواهم زندگی را روایت کنمبا واژه‌هایی که نفس می‌کشندمی‌خواهم از رسم‌هایش بگویم؛از قاعده‌ی نانوشته‌ی رفتن،از قانون ناعادلانه‌ی دلتنگی،از قرارهایی که به تاخیر افتادندو وعده‌هایی که هرگز نیامدند...!زندگی را می‌نویسمبا لبخندی که پشتش گریه بودبا دلی که شکست تا بفهمد..شکستن همیشه پایان نیست،گاهی آغاز فهمیدن است.می‌خواهم از رسیدن‌هایی بگویمکه دیر آمدند و شبیه حسرت بودند،و از جدایی‌هایی که زود رفتندو شبیه زخم، جا ماندند.از دوست داشتن‌هایی که نجیب بودنداما کافی نبودند.زندگی را روایت می‌کنمبا وزن سنگین شب‌های بی‌پناهی،با قافیه‌ی نامنظم آدم‌ها،با سجع تلخ ماندن و رفتن،آمدن و نرسیدن.می‌نویسمتا زندگی از فراموشی نجات پیدا کند،تا درد، معنا بگیرد،تا زیبایی، دروغ نباشد.می‌نویسمچون زندگیوقتی روایت می‌شود،که کمتر می‌سوزاند… 🌑</description>
                <category>Elina Bagheri</category>
                <author>Elina Bagheri</author>
                <pubDate>Sat, 27 Dec 2025 12:06:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اقیانوس</title>
                <link>https://virgool.io/@eli75941/%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3-n4kyrmvbxkdv</link>
                <description>زیبای من،تو که چشمانت راز کهن شب را در خود نگه می‌دارد، گویی سایه‌های اقیانوسی دوردست در آن آغوش کشیده شده‌اند؛ چشمانی که هر بار نگاهشان می‌کنم، انگار جهان برای لحظه‌ای از تپش می‌ایستد و من در سکوت عظمتشان گم می‌شوم.تو که موهایت همچون رقص بی‌تاب رود خروشان است؛ موجی که میان نور و سایه می‌چرخد و بر شانه‌هایت فرو می‌ریزد و جهان را به رنگی تازه آغشته می‌کند. هر تارش داستانی است، هر لرزشی الهامی است، و هر وزش باد بر آن، من را تا مرز رویا می‌برد.لبخندت، آه لبخندت، همان بیداری غنچه‌های سرخ در سپیده‌دم است؛ تصویری که خورشید برایش می‌ایستد تا دوباره طلوع کند. با هر لبخندت، هزاران بهار در من پا می‌گیرد و هزاران غم، خاموش و رام می‌شود.تو را به چه مانند کنم وقتی واژه‌ها در برابر تو کم می‌آورند. تو را چگونه وصف کنم وقتی خودِ عشق برای معنا شدن، از تو وام می‌گیرد. هرچه می‌نویسم تنها سایه‌ای است از حقیقت تو، هرچه می‌گویم تنها قطره‌ای است از دریای حضورت.دوستت دارم... به اندازه ستارگانی که آسمان شب را زنده نگه می‌دارند. به اندازه فصلی که مدام بهار می‌زاید. به اندازه هر نفسی که جهان را دوباره می‌سازد. من تو را دوست دارم، حتی بیشتر از آنچه خود می‌فهمم...و هر بار که نامت را در ذهن می‌گویم، جهان گویی یک ضربان از عشق تو می‌نویسد.</description>
                <category>Elina Bagheri</category>
                <author>Elina Bagheri</author>
                <pubDate>Wed, 03 Dec 2025 19:04:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویای شیرین</title>
                <link>https://virgool.io/@eli75941/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-xtdkmy6pvkwo</link>
                <description>همان‌طور که در سکوت اتاق، میان سایه‌روشن غروب، عکس‌هایش را ورق می‌زدم، انگار هر تصویر زخمی تازه بر قلبم می‌نشاند. اشک، بی‌اختیار از کنج چشمم می‌لغزید و بر گونه‌ام می‌چکید؛ مثل بارانی که ناگهان بر دل کویری ببارد. دستم را بالا بردم تا قطره‌ی سرگردان را پاک کنم که یک‌باره صدایی آن‌قدر آشنا، آن‌قدر نزدیک، آن‌قدر دیر شنیده نام مرا صدا زد.جاخوردم. نفسم را در سینه حبس کردم. آرام، با تردیدی شیرین، برگشتم.و آن‌جا بود… درست روبه‌رویم.نگاهم در نگاهش گره خورد؛ گره‌ای که سال‌ها، فصل‌ها، و تمام شب‌های دلتنگی را یک‌باره به یادم آورد. وای… چقدر دلتنگش بودم!دلم مثل ماهی کوچکی که بعد از سال‌ها آوارگی، ناگهان آغوش دریا را پیدا کند، به تلاطم افتاد. قلبم می‌کوبید، آن‌قدر شدید که انگار می‌خواست از سینه بیرون بزند و خودش را در آغوشش بیندازد.نمی‌دانستم باید بخندم یا گریه کنم، فقط اشک می‌ریختم… بی‌وقفه… بی‌دلیل… یا شاید با هزار دلیل.چقدر دلتنگش بودم…چقدر منتظر دیدنش بودم…چقدر نامش را در سکوت صدا زده بودم…قدم برداشت. آرام، اما هر قدمش مثل موجی بود که از ساحل دورم می‌کرد و دوباره می‌برد سمتی که همیشه آرزو داشتم. هرچه نزدیک‌تر می‌آمد، اشک‌ها گرم‌تر، بی‌پناه‌تر، عاشقانه‌تر بر صورتم فرو می‌ریختند.تا این‌که درست روبه‌رویم ایستاد.لحظه‌ای که دنیا انگار برایش نفس کشیدن را فراموش کرد.صدایی در گلویم می‌لرزید؛ صدایی که سال‌ها پنهانش کرده بودم، تا نترسد، تا نشکند…برای اولین بار لب به سخن گشودم. کلمه‌ها در سینه‌ام می‌لرزیدند، اما بالاخره آزاد شدند...&quot;دوستت دارم…&quot;و درست همان لحظه...چشمانم باز شد.هوا سرد بود و تنم از هیجان هنوز می‌لرزید.من مانده بودم و سکوت صبحگاهی، تخت آشفته، و قلبی که هنوز تند تند می‌زد…رویا بود...همه آنها خواب شیرین بود:)اما چه شیرین، چه زنده، چه واقعی…</description>
                <category>Elina Bagheri</category>
                <author>Elina Bagheri</author>
                <pubDate>Fri, 21 Nov 2025 23:03:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غروب</title>
                <link>https://virgool.io/@eli75941/%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-u97ecfeb52fl</link>
                <description>در غروب آرام شهری که دیگر تو را به یاد نمی‌آورد، من هنوز میان خاطره‌هایت قدم می‌زنم. خیابان‌ها عوض شده‌اند، آدم‌ها عوض شده‌اند، حتی آسمان هم انگار رنگ دیگری دارد… اما دلم هنوز در همان لحظه‌ای گیر کرده که در چشمانت برای اولین بار غرق شدم و دلم رو به دستان بی رحم تو سپردم.من تو را خیلی دوست داشتم؛ نه از آن دوست داشتن‌های ساده و گذرا، از آن‌ها که ریشه می‌دواند، می‌پیچد و خانه می‌سازد، و بعد اگر کنده شود، تمام جان آدم را با خودش می‌برد. دوستت داشتم طوری که انگار هر تپش قلبم نام تو را در خودش حمل می‌کرد و هر نفسم به امید دیدن تو جان می‌گرفت. اما تو رفتی… بی‌هیچ وداع درست و حسابی. تنها چیزی که ازت ماند، عطر رفتنت بود و سکوتی که مثل شب، آرام و بی‌صدا همه چیز را پوشاند.و من هنوز مانده‌ام…مانده‌ام با اتاقی که بوی تو در گوشه‌هایش لانه کرده، با فنجانی که آخرین بار لب‌هایت بر لبه‌اش نشسته بود، با خاطره‌هایی که هر کدامشان مثل تکه‌ای از آینه‌اند... تیز و رازدار.اما بیشتر از همه، با عکس هایت مانده ام...عکس‌هایی که دیگر فقط تصویر نیستند؛ پنجره‌اند. پنجره‌ای رو به روزهایی که خورشید در چشمانت طلوع می‌کرد و من باور داشتم که خوشبختی همین نزدیکی‌هاست. هر بار که چشمم به آن لبخندهای در چارچوب مانده می‌افتد، قلبم کمی عقب‌تر می‌رود، می‌افتد در آغوش لحظه‌هایی که دیگر نیستند، اما هنوز نفس می‌کشند.گاهی با خودم می‌گویم شاید اگر زمان عقب برمی‌گشت، اگر حرف‌هایم کمتر سنگین بود، اگر سکوت‌هایم کوتاه‌تر بود، اگر دلم این‌قدر ساده و بی‌دفاع نبود… شاید هنوز این‌جا بودی. شاید هنوز این اتاق با صدای خنده‌ات گرم می‌شد. اما زندگی با شاید ادامه پیدا نمی‌کند؛ با نبودن ادامه پیدا می‌کند، با دلتنگی، با عکس‌هایی که هر روز بیشتر از روز قبل غریب می‌شوند.با این حال، تو هنوز در منی.در نبضی که گاهی بی‌دلیل تند می‌زند، در شب‌هایی که خواب از پلک‌هایم می‌گریزد، در باران‌هایی که همیشه خاطره‌ات را زنده می‌کنند، در هر گوشه از دلم که هنوز یاد گرفته چطور اسم تو را آهسته زمزمه کند.می‌دانم که رفته‌ای.می‌دانم که حتی شاید این روزها اسمم هم از لابه‌لای سخن هایت عبور نکند...اما من…من هنوز مانده‌ام؛با دل‌تنگی‌ای که به اندازه‌ی تمام جهان قد کشیدهو عکس‌هایی که مثل ستاره‌ای خاموشراهِ برگشتنت را نشان نمی‌دهندولی هنوز چشم به جاده دارند.</description>
                <category>Elina Bagheri</category>
                <author>Elina Bagheri</author>
                <pubDate>Sat, 15 Nov 2025 15:21:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفیق</title>
                <link>https://virgool.io/@eli75941/%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-xcc0q9uo4yvm</link>
                <description>سه نفر بودیم. سه واژه از یک جمله‌ی ناتمام، سه تپش از یک دل واحد، سه پرنده در آسمانی که گمان می‌کردیم هیچ‌گاه غروب ندارد. دنیا کوچک‌تر از خنده‌های ما بود و ساده‌تر از دل‌هامان. رفاقت را نه می‌دانستیم، نه می‌سنجیدیم؛ فقط زندگی‌اش می‌کردیم. روزهایی بود که بی‌هیچ تلاشی خوشحال بودیم، که هیچ واژه‌ای میان ما دیوار نمی‌ساخت. ما، بی‌آنکه قسمی خورده باشیم، به هم وفادار بودیم. سه خط درهم‌تنیده بر کاغذی سفید؛ ساده و صمیمی...اما زمان، بی‌خبر، مارا جدا کرد. از همان روزهای بی‌دلیل، ترک‌هایی ریز بر دیوار دوستی نشست؛ اول با سکوتی کوتاه، بعد با نگاهی که دیگر صمیمی نبود، و در آخر، با فاصله‌ای که بی‌هیچ دعوایی شکل گرفت و بی‌هیچ توضیحی ماندگار شد. نه کسی رفت، نه کسی ماند... فقط &quot;ما&quot; تمام شد، آرام و بی‌صدا، مثل شعری که نیمه‌کاره در گلو می‌میرد.اکنون، گاه‌به‌گاه، روزگارمان را در یک قاب می‌گذارد. در جمعی، در مکانی آشنا، در نوری که هنوز بوی گذشته می‌دهد، چشمم به آن‌ها می‌افتد. همان دو رفیق قدیمی، همان چهره‌ها، همان خنده‌های دور. اما میان ما، دیواری‌ست از خاطره. دیواری شفاف، که اجازه می‌دهد ببینی اما نمیتوانی نزدیک شوی. از آن سوی دیوار، صدایشان را می‌شنوم، اما واژه‌هاشان دیگر به گوش دلم نمی‌رسد. لبخند می‌زنم و آن‌ها هم لبخند می‌زنند، اما لبخندهایمان غمگین‌اند. از آن جنس لبخندهایی که بر چهره می‌نشینند تا اشک، راهی برای بیرون آمدن پیدا نکند.گاهی شب‌ها، در خلوت خودم، یادشان می‌افتم. به خاطره‌ها برمی‌گردم، به آن سه‌نفر خندان، که جهانشان کوچک بود و دل‌هایشان بزرگ. به گفت‌وگوهای بی‌پایان، به شوخی‌های بی‌منطق، به خنده‌هایی که از بی‌دغدغه‌ترین گوشه‌ی دل می‌جوشیدند. و با خودم می‌گویم چه شد که این‌گونه غریبه شدیم؟ چطور شد که آن «ما»ی گرم و صمیمی، حالا به «من»‌های جدا و خاموش تبدیل شد؟دلتنگی، گاهی نه از نبود آدم‌ها، که از خاموشی آن حال مشترک می‌آید. از فقدان زبانی که تنها میان ما معنا داشت، از احساسی که دیگر هیچ‌جا تکرار نمی‌شود. حالا، هر بار که می‌بینمشان، دلم میان دو جهان می‌ماند. جهانی که بود، و جهانی که دیگر نیست. در من هنوز چیزی از آن روزها زنده است... تکه‌ای از خنده‌ی آن دو، تکه‌ای از ایمان بی‌دلیل به دوستی، تکه‌ای از خود من که در میانشان جا مانده و هیچ‌گاه بازنگشت.می‌دانم زمان نمی‌چرخد به عقب. می‌دانم بعضی فصل‌ها، برگشتن ندارند.اما در دل من، هنوز امیدی کوچک می‌تپد؛ امید روزی که شاید در سکوتی ساده، در نگاهی اتفاقی، در لحظه‌ای بی‌تکلف، یکی‌مان لبخند بزند و دیوار خاطره فرو بریزد. شاید آن روز، دوباره سه نفر شویم! نه آن سه‌نفر پیشین، که سه دل تازه، بخشیده، بالغ‌تر. و اگر هرگز آن روز نیاید، باز هم دلم به یادشان می‌تپد؛چرا که بعضی دوستی‌ها هرگز تمام نمی‌شوند،فقط در دل آدمی، شکل دلتنگی می‌گیرند.</description>
                <category>Elina Bagheri</category>
                <author>Elina Bagheri</author>
                <pubDate>Mon, 10 Nov 2025 21:33:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ی آن سفر</title>
                <link>https://virgool.io/@eli75941/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D9%86-%D8%B3%D9%81%D8%B1-uh2xhosnkkoj</link>
                <description>می‌خواهم قصه‌ای را روایت کنم که هرگز پایانی خوش نیافت؛ برخلاف تمام آن افسانه‌هایی که با لبخند و رهایی تمام می‌شوند. این قصه، قصه‌ی من است... روایتی از عشقی که در دل تابستانی بی‌رحم زاده شد، در گرمایی که خورشیدش از فرط تکرار، خسته و بی‌رمق می‌تابید. من در همان روزها، میان روزمرگی و انتظار، نمی‌دانستم تقدیر چه برهوتی برایم رقم زده است.آن شب تابستانی قرار بود مهمانی بیاید، اما این‌بار مهمان من، از جنس دیگری بود. کسی که سال‌ها نامش را در خاطره‌ها دفن کرده بودم و با این‌حال، هنوز در عمیق‌ترین گوشه‌ی قلبم می‌تپید؛ چون زخمی که نه می‌میرد، نه التیام می‌یابد.به خدا التماس می‌کردم که نیاید. از گذشته می‌ترسیدم، از یادهایی که قرار بود در یک نگاه دوباره جان بگیرند. اما تقدیر، همان‌قدر بی‌رحم است که زیباست.در را که گشودم، او در آستانه ایستاده بود. کت‌وشلوار طوسی‌اش، پیراهن مشکی‌اش، و آن چشمان سیاه و عمیقی که سال‌ها پیش مرا در خود غرق کرده بودند، دوباره مرا از پا انداختند. ته‌ریش جوگندمی‌اش، شبیه خطی بود میان اکنون و گذشته، و تار موی سفیدش گواهی می‌داد که زمان گذشته، اما دلبستگی من نه.در یک لحظه، همه‌چیز محو شد... تنها او بود و من، و سکوتی که هزار حرف ناگفته را در خود پنهان داشت.آن شب گذشت، اما دلم آرام نگرفت. هر ثانیه، مثل زخمی تازه، در من باز می‌شد. چند روز بعد، قرار شد با او و جمعی دیگر به سفر برویم. قم مقصد بود، اما در دل من، مقصدی جز چشمان او معنا نداشت.در طول راه، هر پیچ جاده، هر لرزش ماشین، هر سکوت میان‌مان، مرا بیشتر در خاطره غرق می‌کرد. آیا او نیز همان حس را در سینه داشت؟ آیا هنوز در گوشه‌ای از روحش، من زنده بودم؟به قم که رسیدیم، باز هم چهره‌اش را دیدم. همان لبخند، همان نرمی صدا، اما این بار لبخندش رنگ دیگری داشت؛ لبخندی که دیگر برای من نبود.شب در هتل خواب به چشمانم نمی‌آمد. به حیاط رفتم تا شاید هوای خنک سحر، مرهمی باشد بر دل بی‌قرارم. اما او را دیدم . نشسته در گوشه‌ای، خیره در صفحه‌ی گوشی، لبخند بر لب.لبخندی که مرا شکست.برای که می‌خندیدی؟ برای کدام نام، کدام دل، کدام &quot;غزل&quot;؟تمام غرورم را جمع کردم، اشکم را قورت دادم و بی‌صدا به اتاق برگشتم. هیچ فریادی، درون این سکوت نمی‌گنجید.صبح روز بعد، راهی یزد شدیم. کویر، آرام و بی‌انتها، در برابرمان گسترده بود؛ آینه‌ای از درونم. من در کنار او بودم، اما میان‌مان فرسنگ‌ها فاصله بود.در سکوت دشت، او از جمع جدا شد، نشست و بر شن‌های نرم چیزی نوشت.نزدیک‌تر رفتم.و آن‌گاه، دیدم نامی بر شن‌ها نقش بسته بود...غزلدلم شکست. نه آه، نه فریاد، هیچ‌چیز در آن لحظه نمی‌توانست سنگینی آن کلمه را از سینه‌ام بردارد.از آن روز تا تبریز، تمام مسیر را گریستم. اما گریه نه رهایی آورد، نه فراموشی. تنها من ماندم و دلی که هنوز، بعد از سال‌ها، به همان عشق خاموش، دل بسته است.و اگر روزی این داستان را بخوانی، بدان که هیچ‌کس، هیچ‌گاه، به اندازه‌ی من، تو را نخواهد دوست داشت.من سنی اوقدر سودیم، اوزونن ده چوخ… دنیایا باخان گوزونن ده چوخ…</description>
                <category>Elina Bagheri</category>
                <author>Elina Bagheri</author>
                <pubDate>Fri, 07 Nov 2025 23:40:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کهنه عشق من</title>
                <link>https://virgool.io/@eli75941/%DA%A9%D9%87%D9%86%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D9%86-ravorx6la1hx</link>
                <description>زیبای من… سلام بر تو، ای خاطره‌ای که هنوز در رگ‌های شب جاری است.        سلام بر تو، ای کهنه عشق من، ای نامی که هنوز لب‌هایم از یادش می‌لرزند.امشب باران می‌بارد… و هر قطره‌اش، دلی دارد که از چشمانم خبر می‌دهد. باران مرا به تو رساند، به آن شب دور، به آن لحظه‌های خیس از وداع. یاد آن شبی افتادم که آسمان هم طاقت نیاورد و گریست.دنیا سکوت کرده بود؛ فقط صدای باران می‌آمد و صدای بغضِ من که بر زمین می‌افتاد.چقدر اشک ریختم آن شب… نه برای رفتن تو، که برای ماندنی که دیگر نبود. آن شب، هر ثانیه مثل خنجری از دلتنگی بر سینه‌ام نشست. تو رفتی، و من در میان باران ماندم...بی‌چتر، بی‌پناه، بی‌تو.سال‌ها گذشت… اما هنوز باران که می‌بارد،قلبم بی‌اختیار به همان کوچه‌ی خیسِ خاطره بازمی‌گردد،به همان لحظه‌ای که چشمانت آخرین پناه من بود.و هنوز، هر قطره باران نام تو را در گوشم زمزمه می‌کند.ای کاش می‌دانستی… که بعد از تو، هیچ بارانی مرا نمی‌شوید، هیچ بارانی دلم را آرام نمی‌کند.باران می‌بارد، اما من خشک‌تر از همیشه‌ام، چون تو نیستی که مرا در آغوش بگیری.زیبای من،اگر روزی در گوش آسمان صدای گریه‌ی باران را شنیدی،بدان که هنوز کسی در این‌سوبا یاد تو می‌گرید…</description>
                <category>Elina Bagheri</category>
                <author>Elina Bagheri</author>
                <pubDate>Fri, 24 Oct 2025 16:53:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و عشق، نام دیگرِ نبود توست...</title>
                <link>https://virgool.io/@eli75941/%D9%88-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D9%90-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%AA-kjrvr0996nnh</link>
                <description>ای رفته از من،در باد دور، در مه خاموش روزهای بی‌تو...تو نمی‌دانی،من هنوز هر غروب، با غم دست‌هایی که از من گریختند، چراغ کوچکی در دل تاریکی روشن می‌کنمتا شاید بازگردی... نه برای ماندن، برای دیدن نوری که از تو مانده است.آه ای نام ناتمام من...هر کجا می‌روم، صدای تو در من ادامه دارد، مثل تب نرمی که از خون نمی‌گریزد.من هنوز، در خلوت واژه‌ها، دست می‌کشم بر چهره‌ی ناپیدایت،و دنیا بوی نبودنت می‌دهد.چقدر ساده رفتی...چنان که نسیمی از کنار خاکستری خاموش بگذرد، و هیچ نفهمد که در دل آن خاکستر، عمر خورشیدی سوخته است.تو رفته‌ای، اما صدای پایت هنوز در استخوانم تکرار می‌شود، و شب، با یاد تو، دیرتر می‌گذرد.من مانده‌ام،میان تقویمی که ورق نمی‌خورد، و ساعتی که پس از رفتن تو ایستاده است.تمام پنجره‌ها به نام تو باز می‌شوند، و تمام کوچه‌ها به بی‌راهه‌ی تو ختم می‌گردند.تو نمی‌دانی... چگونه می‌شود از کسی جدا شد و هنوز در هر نسیم، دست‌هایش را حس کرد.چگونه می‌شود فراموش کرد، وقتی تمام جهان، یادآور یک نفر است.عشق، ای نام بی‌پناه من... من هنوز در تو می‌سوزم، بی‌آن‌که کسی بفهمد این شعله از کجا برمی‌خیزد.تمام شعرهایم بوی تو را دارند، و هر واژه، سایه‌ای از توست که از میان من عبور می‌کند.تو نیستی، اما من هنوز در چشم هر رهگذر به دنبالت می‌گردم،در صدای هر خنده، در بغض هر باران،در ته‌مانده‌ی چای سرد شب،در آخرین شعله‌ی سیگار،در خواب‌های ناتمام.و این جهان،بی‌تو، چیزی ندارد جز تکرار نامت. نامی که هر شب در گلوی من می‌سوزد و بر لب نمی‌نشیند.ای آغاز بی‌پایان من،بازگرد...اگر نه برای عاشقی، برای تمام کردن دلتنگی.بازگرد،تا این دل،از تپش باز ایستدو جهان،برای لحظه‌ای،طعمِ آرامش را بداند.</description>
                <category>Elina Bagheri</category>
                <author>Elina Bagheri</author>
                <pubDate>Wed, 22 Oct 2025 21:40:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گل سرخ</title>
                <link>https://virgool.io/@eli75941/%DA%AF%D9%84-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-ttlsomhmsmki</link>
                <description>به نام خالق گلِ سرخبه نام روشنی‌بخشِ خورشیدِ گلِ سرخ،به نام روزی‌دهِ خاکِ گلِ سرخ،به نام روح دمنده در برگ‌های گلِ سرخ،به نام سرخیِ نهفته در جانِ گلبرگ‌های گل سرخ...به نام او،با نام او سخنم را آغاز می‌کنم.ای خداوندِ گلِ سرخ،در تو می‌جویم پاسخ رازهایم را؛ای پروردگار عشق‌ها،چرا جدا ساختی من و او را؟چرا از دستانم ربودی دستانش را؟چرا از چهره‌ی خسته‌ام گرفتی لبخندم را؟چرا...؟خداوندا...کاش لبخندش، جانِ لبانِ خسته‌ام می‌شد،کاش آغوشش، گرمای شبانِ سردم می‌شد،کاش اشک‌هایش، طراوتِ گونه‌ هایم می شد...کاش...ای خداوندِ لیلی و مجنون،چرا حسرتِ دیدنش را بر دلم نهادی؟من او را از تو می‌ طلبم،دوباره دیدنش را...دوباره بوییدنِ تنش را...دوباره عاشقِ او شدن را...عاشقِ آن عشقِ کهنه...آمین 🌹نظراتتون قابل احترام است🙏🏻</description>
                <category>Elina Bagheri</category>
                <author>Elina Bagheri</author>
                <pubDate>Tue, 21 Oct 2025 20:48:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلبر شب پوش</title>
                <link>https://virgool.io/@eli75941/%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%B1-%D8%B4%D8%A8-%D9%BE%D9%88%D8%B4-kywcwup7ql74</link>
                <description>امشب در خواب تو را دیدم. چنان نزدیک که نفس‌هایم شمرده می‌شد. ای تکه‌ی قلب من، کجا می‌توانم دوباره چشم‌هایت را بیابم؟ ای دلبر شب‌پوش من، یاد شبی دارم که دلم را به دستان بی‌رحم تو سپردم؛ عاشق آن دو چشم سیاه شدم که خود شب را از شرمساری سرخوش می‌کرد.حال مرا دیوانه کرده‌ای، همچون گلی از یخ که در آتش دلم آب می‌شود. بیا... بیا که مرا در آغوش گرمت مأوا دهی؛ بیا و عشق را در زلال چشمانم بخوان؛ دیگر با دوری بر این دل زخم مزن.شاید برای تو تکیه‌گاهی باشد، شاید آغوشی برای اشک‌هایت باشد،اما من جز تو پناهی ندارم، ای زیبای من. آن شب، تو همدره باد شدی و آهنگ سفر سردای قلبم را خواندی؛ نگاهم در چشمانت مانده بود تا شاید، از خیال سفر بازگردی، اما تو نماندی!باران آن شب برای ما می‌گریست؛ گویی آسمان از قصه‌مان خبر داشت. با هر قطره‌، خاطرات مانند برگ‌های خشک از درخت حافظه جدا می‌شدند و می‌افتادند. حال تنها خاطره‌هایت، یادگار سرد تنهایی‌ام‌اند؛ اشک من، با نم‌نم باران درهم می‌لغزید آن شب.وقت رفتن که رسید، گویی دنیا برای وداع سکوت کرد. دیدار دوباره‌مان وعده‌ای برای روز قیامت شد؛ با حسرت دیدنت، جانم از تن جدا خواهد شد، اما ای یار من، بر مرگ من هرگز اشک مریز.اگر تو بخواهی، در آن روز نیز اشک چشم‌هایم را پاک خواهم کرد؛ کاش آن شب ماه از آسمان می‌رفت تا تو بمانی؛ اما تو رفتی و من ماندم با امیدی که مرگ هم از آن گریزان است. کسی که این عشق را فراموش نخواهد کرد، شب‌ها به درگاه سکوت التماس خواهد کرد؛ کسی که در تنهایی‌اش اشک خواهد ریخت، آن کس من هستم، نه تو، ای یار من.باور کن، شکسته ام، خیلی خسته‌ام؛ اما هستم، تا بدان‌سو که دل برایت می‌تپد و نامت را با هر نفس نجوا می‌کند</description>
                <category>Elina Bagheri</category>
                <author>Elina Bagheri</author>
                <pubDate>Fri, 26 Sep 2025 11:42:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باران به حال ما می گریست</title>
                <link>https://virgool.io/@eli75941/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D8%AA-zqljmh8c04vh</link>
                <description>باران امشب برای ما می‌بارد،گویا آسمان نیز داغدار عشق ناتماممان است. اشک‌های بی‌پایانش خاطراتمان را شسته و آرام‌آرام به دستان فراموشی می‌سپارد.می‌پنداشتم نامت در طومار سرنوشت من نگاشته شده است،اما تو همچون رویایی سپید، لغزنده و دور، از آغوشم گریختی.راز نگاهت، معمایی بود که هیچ‌گاه گشوده نشد،و من ندانستم که در پس آن لبخند، چه دریایی از بی‌کرانگی پنهان است.ای زیبا، ای گل یخ من!عشق را با تو فهمیدم، و با رفتنت، معنای فنا را. اکنون تنها خواهشم این استآخرین بوسه‌ای به یادگار بگذار، تا وقتی نبودنت چون شب بر من سایه می‌افکند، قلبم هنوز صدای حضورت را در خویش بتپاند.امشب تصویرت را از دیوار گرفتم؛ دیوار گریست، من گریستم، و باران نیز مرثیه‌مان را همراهی کرد. و این‌گونه، عشق ما، چون قصه‌ای ناتمام در انتهای شبی بارانی، به آرامی فروبست؛چنان‌که شمعی در باد می‌میرد و ستاره‌ای در دل تاریکی خاموش می‌شود...(برگرفته از اهنگ زیبا و دلنشین&quot; yağmur ağliyor &quot; از&quot; نشه کارابوجک &quot;)</description>
                <category>Elina Bagheri</category>
                <author>Elina Bagheri</author>
                <pubDate>Sat, 20 Sep 2025 02:37:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از آن شبی که برنگشتی...</title>
                <link>https://virgool.io/@eli75941/%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%86%DA%AF%D8%B4%D8%AA%DB%8C-txah91zojocx</link>
                <description>شبی سرد بود، با نفس‌های بریده‌ی پاییز، شبی که برگ‌ها بر سینه‌ی خاک می‌غلتیدند و باد، مرثیه‌ای خاموش بر کوچه‌ها می‌خواند. من ایستاده بودم در گذرگاهی که بوی غربت می‌داد؛ گذرگاهی که در آن، قدم‌های تو برای آخرین بار بر سنگفرش خیس نقش بست. نگاهت، همچون پرنده‌ای در آستانه‌ی پرواز، بر من لغزید و گذشت؛ و من، در همان لحظه، دانستم که این سفر، آغاز غیبت طولانی‌ات خواهد بود. آن شب برای من تنها یک شب نبود؛ شبی بود که آفتاب از افق دل من گریخت. از همان دم که رفتی، دلم غمین شد و آهی آتشین در سینه‌ام خانه کرد. جهان، که روزگاری با لبخندت روشن و شادی‌آفرین می‌نمود، به ناگاه نقابی از اندوه بر چهره زد. کوچه‌ها، بی‌صدا شدند؛ آسمان، ستاره‌هایش را از من دریغ کرد؛ و زمین، هر قدمی که بر آن می‌گذاشتم، مرا به یاد سنگینی جدایی می‌انداخت.سال‌ها از آن شب گذشته است. خزان‌ها یکی پس از دیگری آمده‌اند و رفته‌اند؛ برگ‌ها بی‌وقفه بر خاک افتاده‌اند و باد، همچنان قصه‌ی دلتنگی مرا در گوش درختان زمزمه کرده است. باده‌ها در جام‌ها چرخیده‌اند، و میناها در مجلس‌ها ترانه‌سرا شده‌اند، اما هیچ کدام، نتوانستند بر نبودت مرهم باشند. روزگار چون کاروانی بی‌وقفه بر من گذشت، اما من در همان ایستگاه جا ماندم، در همان شب سرد پاییزی که تو، بی‌خداحافظی، مرا به دست تنهایی سپردی.هر شب، در سکوت دیرینه‌ی خانه، با خود می‌گویم: «شاید این بار بازگردد، شاید این بار از همان رهگذری که روزی عبور کرد، دوباره ردی از او پیدا شود.» اما دیوارها تنها پژواک زمزمه‌ام را به من بازمی‌گردانند.از آن شبی که برنگشتی، جهان برایم همانند آینه‌ای ترک‌خورده است؛ هر بار که در آن می‌نگرم، تکه‌تکه‌ی تصویرت را می‌بینم، اما هیچ‌گاه کامل نمی‌شود. هر روز، خورشید برای دیگران طلوع می‌کند، اما برای من، تنها غروبی بی‌پایان است. من هنوز در همان جاده‌ی مه‌آلود ایستاده‌ام، چشم به راه رهگذری که شاید هرگز بازنگردد.</description>
                <category>Elina Bagheri</category>
                <author>Elina Bagheri</author>
                <pubDate>Wed, 17 Sep 2025 14:45:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شوق دیداری که بی وداع پایان یافت</title>
                <link>https://virgool.io/@eli75941/%D8%B4%D9%88%D9%82-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%B9-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA-tq0ilfyo3bt0</link>
                <description>همچون همیشه، ثانیه‌ها را با شوق آمدنت می‌شمردم. در آینه، خود را بارها نگاه کرده بودم و زیباترین لباسم را بر تن داشتم؛ همان دامن سیاه که روزی نگاهت در آن غرق می‌شد و می‌گفتی چون شب، درخشندگی‌اش مرا یاد آرامش می‌اندازد. خانه بوی انتظار می‌داد، بوی دلتنگی و فانوسی که بی‌قرار روشن مانده بود.در که گشوده شد، تو آمدی… اما نه تویی که می‌شناختم. نه آن مردی که مهربانی‌اش مرهم زخم‌های خاموش من بود. چشمانت سرد بود، سردتر از زمستان‌های بی‌برف، و اخم‌های گره‌خورده‌ات همچون ابری سیاه بر آسمان دلم سایه انداخت. همان لحظه دانستم که دیگر جای من در قلبت تنگ شده، که در سرزمین نگاهت برایم مأمنی باقی نمانده.دلم شکست، شکستنی از جنس شیشه، شکستنی که صدایش تنها در درونم پیچید و هیچ دستی نبود که تکه‌های پراکنده‌اش را گرد آورد. حس می‌کردم در میانه‌ی طوفان ایستاده‌ام، بی‌چتر، بی‌پناه. تو ایستاده بودی، بی‌اعتنا، و من به چشم خود دیدم که چگونه آرام‌آرام در نگاهت غریبه شدم.آن شب، باران همدست اندوهم شد. چنان گریستم که آسمان نیز با اشک های من می گریست. قطره‌ها بر صورتم می‌دویدند و در رودی خاموش با اشک‌هایم یکی می‌شدند. چشمانم دیگر رمقی برای دیدن نداشت؛ جهان در نظرم تاریک شد، همان‌گونه که حضورت در قلبم خاموش گشت.و تو... بی‌هیچ وداعی، بی‌آنکه حتی نگاهی آخرین بدرقه‌ام باشد، پشت کردی و رفتی. صدای بسته‌شدن در، همچون ختم غزلی ناتمام در گوشم پیچید. و من ماندم، با خانه‌ای بی‌صدا، فانوسی خاموش، و دلی که برای همیشه در شب جا ماند.</description>
                <category>Elina Bagheri</category>
                <author>Elina Bagheri</author>
                <pubDate>Wed, 17 Sep 2025 14:24:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک تسلی بده...</title>
                <link>https://virgool.io/@eli75941/%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%87-xvsiuaixbwpn</link>
                <description>ای معشوق، یک تسلی به دل سوخته‌ام ببخش.به دیوانه‌ای که خود آفریده‌ای، جرعه‌ای آرامش عطا کن.تنها عاشقانند که حال دل عاشق را درمی‌یابند؛پس بیا و حال مرا ببین، زخمم را مرهمی باش.اگر میان ما دستی بیگانه راه یافته است،آن عشق پاکی را که روزی به من بخشیدی، دوباره بازگردان.من سال‌هاست که خو گرفته‌ام با زهر رنج،با اندوهی که پایان ندارد، عمری فرسوده‌ام.خنده از لبانم گریخته است، ای یار؛بی‌تو من توان زیستن ندارم، نفس بی‌تو در سینه‌ام یتیم است.چه می‌خواهم جز تو؟جز عشقت چه نیاز دارم؟عشقت اگر زهر باشد، با جان و دل می‌نوشم؛اگر راهت مرگ باشد، بی‌هراس می‌گذرم.تنها کافی‌ست بگویی: «دوستت دارم»که با همین کلام، بر رنج‌های جهان بخندم و سبک‌بال بگذرم.آری، من سال‌هاست اسیرِ هر دردم،عمری با اندوهی بی‌پایان دست به گریبانم.اما تو بدان، ای محبوب من:بی‌تو من نمی‌توانم زیستن،نمی‌توانم... هرگز نمی‌توانم.</description>
                <category>Elina Bagheri</category>
                <author>Elina Bagheri</author>
                <pubDate>Sat, 23 Aug 2025 15:58:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Gece olunca:)</title>
                <link>https://virgool.io/@eli75941/gece-olunca-lnc7mtgsgseg</link>
                <description>وقتی شب فرامی‌رسد،سکوتی سنگین، مثل پتویی یخ‌زده، آرام بر شانه‌های شهر می‌نشیند.خیابان‌ها خالی می‌شوند، چراغ‌ها یکی‌یکی رنگ می‌بازند،و پنجره‌ها در تاریکی فرو می‌روند، گویی هیچ‌وقت روشن نبوده‌اند.اما برای او، شب هرگز وعدهٔ آرامش نبود.شب برای او، زخم کهنه‌ای بود که دوباره باز می‌شد.هر ساعت، هر دقیقه، هر ثانیه، به او یادآوری می‌کردکه تنهایی، سرسخت‌تر از هر دوست و دشمنی، کنار اوست.روی تخت می‌نشست، در حالی که سیگار نیمه‌سوخته‌ای میان انگشتان لرزانش خاکستر می‌شد.نگاهش به سقف خیره می‌ماند، اما ذهنش به گذشته پرتاب می‌شد.خاطرات، همچون سایه‌هایی موذی، از گوشه‌گوشهٔ اتاق سر برمی‌آوردند.صدای خنده‌ای که سال‌هاست خاموش شده،عطری که مدت‌هاست در باد گم گشته،و کلماتی که هیچ‌گاه فرصت تولد نیافتند،همه در دل تاریکی جان می‌گرفتند و او را به محاکمه می‌کشیدند.او می‌دانست هیچ‌کس حالش را درک نمی‌کند.دلش می‌خواست فریاد بزند، جهان را تکان دهد، دیوارها را بشکند،اما فریاد در گلویش می‌سوخت و خاموش می‌شد.تمام چیزی که باقی می‌ماند، بغضی سنگین بودکه حتی اشک هم جرات شکستن آن را نداشت.به آدم‌ها فکر می‌کرد؛ به همان‌ها که روزها کنار او بودند،لبخند می‌زدند، دستش را می‌گرفتند،اما با نخستین سایه‌های شب، محو می‌شدند.همان‌ها که خورشید را دوست داشتندولی تاریکی را به دوشش گذاشتند و رفتند.پنجره را گشود. نسیم خنک نیمه‌شب به صورتش خورد،اما درونش طوفانی می‌غرید که هیچ نسیمی تاب خاموش کردنش را نداشت.ستاره‌ها در آسمان می‌درخشیدند، اما برای او فقط چراغ‌های دوری بودندکه به تماشا نشسته بودند و بی‌هیچ کاری، رنج او را می‌دیدند.با خودش نجوا کرد:«چرا شب این‌قدر طولانی‌ست؟چرا هیچ‌کس نمی‌فهمد من در دل تاریکی،قدم به قدم فرو می‌روم؟»و شب… بی‌رحمانه ادامه یافت.مثل همیشه، مثل هر بار.همان شب همیشگی، همان غمی که مرهمی نداشت.گویی زمان در این سیاهی متوقف شده بود،و او در بی‌پایانیِ سکوت،محکوم به تنفس در هوای خالیِ خاطراتی بود که دیگر وجود نداشتند.</description>
                <category>Elina Bagheri</category>
                <author>Elina Bagheri</author>
                <pubDate>Thu, 21 Aug 2025 03:02:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساحل بی رحم...</title>
                <link>https://virgool.io/@eli75941/%D8%B3%D8%A7%D8%AD%D9%84-%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D8%AD%D9%85-gnslyuw4agkf</link>
                <description>یک روز، همانند هزاران روز دیگر، دل به جاده‌ای سپرده بودم که پایانش برایم مفهومی نداشت؛جاده‌ای که هر پیچ و خم آن، تنها به یاد تو آغشته بود.یاد چشمانت، همچون سایه‌ای لجوج، رهایم نمی‌کرد.هر چه بیشتر می‌کوشیدم فراموشت کنم، بیشتر در رگ‌هایم جاری می‌شدی،و هر نفس، طعم حسرتت را در گلویم تلخ‌تر می‌کرد.در حسرت دیدارت می‌سوختم؛آتشی در جانم زبانه می‌کشید و خاکسترش، آرامش را از من ربوده بود.چشمانم توان تماشای تو را در کنار دیگری نداشت؛هر بار که به خیالم، لبخندت بر لبان غریبه‌ای می‌نشست،دنیا بر دوشم آوار می‌شد و دلم در خود فرو می‌ریخت.هرگز فراموش نخواهم کرد روزی را که نامت را بر شن‌های ساحل حک کردی،و با بی‌رحمی، بر لبان دریا سپردی تا موج‌ها هر بار دوباره و دوباره تکرارش کنند.من کنار همان ساحل، شکسته‌تر از صخره‌های خسته، نشسته بودم؛و اشک‌هایم، بی‌امان، گونه‌هایم را می‌سوزاند.اشکی که نه فقط از چشم، که از عمق دل برمی‌خاست؛اشکی که ردش بر صورتم، همچون زخمی کهنه بر جا ماند.بی‌رحم بودی... آری، بی‌رحم‌تر از زمستانی که بر شانه‌های درختان می‌نشیندو همه برگ‌ها را از آنان می‌ستاند.بی‌رحم‌تر از بادی که فانوس مسافری تنها را خاموش می‌کند.بی‌رحم‌تر از سکوتی که در نیمه‌شب، قلب عاشقی را می‌درد.و من هنوز، در امتداد همان جاده، میان همان حسرت و میان همان خاکستر،به دنبال لحظه‌ای از تو می‌گردم؛لحظه‌ای که شاید هرگز باز نگردد،اما امیدِ آمدنش، هنوز مرا زنده نگاه داشته است.</description>
                <category>Elina Bagheri</category>
                <author>Elina Bagheri</author>
                <pubDate>Sat, 16 Aug 2025 12:32:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به آسمان از تو گفتم... اما گریست:)</title>
                <link>https://virgool.io/@eli75941/%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D8%AA-mfskjkdlctwq</link>
                <description>به آسمان گفته بودم از تو…از چشم‌هایی که شبیه کهکشانند، از موهایی که مثل رودخانه‌ای سیاه در مهتاب جاری می‌شوند، از صدایی که حتی سکوت را به زانو درمی‌آورد. گفته بودم که زیبایی‌ات، مرز میان رؤیا و بیداری را برهم می‌زند. آسمان ساکت بود، گوش سپرده، گویی ستاره‌ها نفس در سینه حبس کرده بودند تا مبادا حرفی از تو را از دست بدهند.شب، آهسته از دامان کوه بالا آمد، ردای سیاهش را بر شهر انداخت، و چراغ‌های دور، چون فانوس‌هایی دریاگم‌کرده، یکی‌یکی روشن شدند. من، با قلبی که هزار پرنده بی‌قرار در آن پر می‌زدند، به سوی کمد رفتم. دست‌هایم در میان پارچه‌ها می‌لغزید، مثل نوازش آب بر برگ. انتخاب سخت بود، چون می‌خواستم در نخستین نگاهت، شبیه یک رویا باشم.سرانجام، زیباترین لباسم را بر تن کردم؛ لباسی که همیشه برای دیدار تو کنار گذاشته بودم، مثل برگی که خودش را برای بوسه نخستین باران نگاه می‌دارد.زنگ در نواخته شد. صدای کوتاه و ساده‌ای که در گوش من به‌اندازه‌ی تمام افسانه‌های عاشقانه وسعت داشت. دلم از سینه‌ام پیشواز رفت، پایم لرزید، و دستم بی‌تاب قفل را چرخاند.اما… تو آن‌جا نبودی.تنها سایه‌ای لرزان، تنها بادی که در شاخه‌های لخت پیچیده بود، تنها کوچه‌ای که سکوتش از هزار فریاد تلخ‌تر بود.در آن لحظه، حس کردم چیزی در درونم آهسته فرو می‌ریزد؛ نه با صدای شکستن شیشه، بلکه آرام، مثل برگی که در دل زمستان می‌افتد.قطره‌ای گرم بر گونه‌ام چکید. دست بردم، اما پیش از آن‌که پاکش کنم، باران اشک‌ها راه خود را گشود. آن‌ها می‌آمدند بی‌هیچ مجوزی، بی‌هیچ ملاحظه‌ای، مثل سربازانی که از جنگ بازمی‌گردند و دیگر فرمان‌بردار نیستند.بی‌اختیار به بیرون رفتم. آسمان، همچون مادری غمگین، چهره درهم کشیده بود. ابرها انبوه شده بودند و آغوششان را گشودند. نخستین قطرات باران، آرام و خجالتی، بر من نشستند، اما خیلی زود بی‌تاب شدند و سیل اشک‌های آسمان گشوده شد.هر قطره، انگار که کلمه‌ای باشد از نامه‌ای که خدا برای دلم نوشته، می‌گفت: «من می‌دانم، من کنارت هستم.»آن شب، در میانه‌ی بارانی که بوی خاک و اندوه می‌داد، فهمیدم که شکستن همیشه با صدا نیست. گاهی مثل شب، آرام می‌آید، مثل باران، نرم و بی‌پیرایه، و مثل یک عشق خاموش… جاودانه می‌ماند.و من، در آغوش باران، برای همیشه شکستم.</description>
                <category>Elina Bagheri</category>
                <author>Elina Bagheri</author>
                <pubDate>Fri, 15 Aug 2025 23:27:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>که &quot; نیست &quot;...</title>
                <link>https://virgool.io/@eli75941/%DA%A9%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-mdmj5hjpjxnk</link>
                <description>در خیالات خودم در زیر بارانی که نیستمیرسم باتو به خانه از خیابانی که نیست...می نشینی رو به رویم خستگی در میکنیچای میریزم برایت، توی فنجانی که نیست...باز می خندیو میپرسی که حالت بهتر است؟باز میخندم که خیلی؛ گرچه میدانی که نیستشعر میخوانم برایت واژه هاگل میکنندیاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیستچشم میدوزم به چشمت میشود آیا کمی؛دستم را بگیری بین دستانی که نیست!؟وقت رفتن میشود با بغض می گویم نروپشت پایت اشک میریزم در ایوانی که نیستمیروی و خانه لبریز از نبودت میشودباز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیسترفته ای و بعد تو این کار هر روز من استباور اینکه نباشی کار آسانی که نیست:)</description>
                <category>Elina Bagheri</category>
                <author>Elina Bagheri</author>
                <pubDate>Mon, 11 Aug 2025 12:20:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب..</title>
                <link>https://virgool.io/@eli75941/%D8%B4%D8%A8-xmkgfjp819ps</link>
                <description>و باران، بی‌صدا در دل تاریکی می‌بارد؛چنان آرام، چنان سنگین،که گویی آسمان نیز چون من،دل به دلتنگیِ بی‌پایانی سپرده است…من،در امتداد خیابانی خیس و خاموش،با گام‌هایی خسته، بی‌جهت،سایه‌ی محوی از خود را دنبال می‌کنم؛سایه‌ای بی‌جان،سایه‌ای که انگار سال‌هاست دیگر روحی در آن نمانده…قطره‌های باران بر صورتم می‌لغزند،نه با لطافت،که با دردی شبیه نوازش زخم‌های کهنه؛زخم‌هایی که با خاطره‌ی توهر شب تازه‌تر می‌شوند…با هر قطره،فصلِ فراموش‌شده‌ای از گذشته ورق می‌خورد…و چه تلخ است مرور خاطراتیکه هیچ‌گاه نامِ عشق نگرفتند،اما همیشه،با طعمِ غرور و سرمای جدایی پایان یافتند…امشب،در مهِ بارانی دلتنگی،با خود عهد بستم…که تو را،و رؤیاهای پوسیده‌مان رادر انتهای این شب دفن کنم…بی‌اختیار،اولین شبی که دیدمت را به یاد آوردم…شبی که نگاهت،چون فانوسی در طوفان،تاریکی‌ام را درنوردید…و من،در آن چشم‌های عمیق و بی‌کران،برای نخستین‌بار،لرزشی به نام «عشق» را حس کردم…آه…چه کودکانه بود باورم…چه ساده پنداشتمسکوتت پناهگاهی برای دلتنگی‌هایم است…نمی‌دانستم آن نگاه،هیچ‌گاه،هرگز،سهم من نبود…و بعد…شبی که تو را در کنار دیگری دیدم…آری،شبی که دستانتگرمای دستانی دیگر را لمس می‌کرد…شبی که لبخندتسرمای سهم من شد…و من،در خاموشی کوچه‌ای بارانی،در هیاهوی قطره‌ها،بی‌صدا،فرو ریختم…چه رنج‌آور است،وقتی تمام خودت را خرج کسی کرده‌ایکه نگاهش،بی‌هیچ توقفیاز تو عبور می‌کند…سهم من از عشق؟جز اشک‌هایی پنهان،در سایه‌ی شب،و نگاهی که هرگز در چشمانم نماند،چه بود؟…آن شب،تمام آرزوهایم رابا لبخند تودر خاک سرد خیابان دفن کردم…آرزوهایی کههرگز،مجال تولد نیافتند…باران،اشک‌هایم را می‌پوشاند،اما قدم‌هایم،در لابه‌لای سنگفرش‌های خیس،روایتی از دلی داشتندکه در سکوت،فریاد می‌زد…به خانه بازگشتم…به سکوت دیوارها،به قاب عکسی که تصویرت راچون راز در خود نگه داشته بود…نگاهت،در دل برف نشسته بود…و چشمانت،در میان سپیدی،همچون شب، می‌درخشید…و چه تلخ است،وقتی حتی تصویرت هم،در قاب،از من دور مانده…به چشمانت خیره شدم…و اشک‌هایم،چون باران پشت پنجره،بی‌وقفه می‌چکیدند…انگار دیوار هم با من گریه می‌کرد…و قاب عکس،اندوه سال‌ها را در خود می‌بلعید…آری…آن شب،افسانه‌ی عشق مادر آخرین فصل خود،خاموش شد…چه ساده باور کرده بودمکه سرنوشت،جایی برای «ما» کنار گذاشته…اما اکنون،تو،تنها رؤیایی محال شده‌ایکه هیچ‌گاه تعبیر نشد…و من،در هزار‌توی این عشق بی‌پاسخ،با معمایی حل‌نشده،شکسته مانده‌ام…نتوانستم…نه در نگاهت،نه در سکوتت،نه حتی در لحظه‌ی آخر…نتوانستم بگویم:«دوستت دارم…»ای شبیه برف…سرد، سپید،و دور از دسترس…ای که حضورت،نه‌تنها مرهمم نشد،بل زخمی ژرف‌تر بر جانم گذاشت…کاش…فقط یک بوسه،فقط یک نشانه،فقط یک یادگار،برایم می‌گذاشتی…تا این دل ترک‌خورده،در سرمای نبودنت،اندکی گرم شود…دستانم لرزان،قاب عکست را از دیوار برداشتند…و اشک‌هایم،بر تصویرت لغزیدند…همچون آخرین وداعیکه واژه‌ای برایش نمانده بود…و آن شب…قصه‌ی ما،در آغوش اشک و باران،برای همیشه به پایان رسید…</description>
                <category>Elina Bagheri</category>
                <author>Elina Bagheri</author>
                <pubDate>Wed, 06 Aug 2025 16:51:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>