<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Elia</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@elia</link>
        <description>Craving for BRAINs</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 15:09:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/16210/avatar/TiU4Mk.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Elia</title>
            <link>https://virgool.io/@elia</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یافته‌های جدید پژوهشگران مغز: در هنگام مرگ, مغز شما را به رویایی خوش می‌برد</title>
                <link>https://virgool.io/@elia/%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%DA%98%D9%88%D9%87%D8%B4%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%88-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%AF-qnx7gyz45oht</link>
                <description>(الیا باز - پژوهشگر مغز, علوم شناختی و متخصص علوم اعصاب محاسباتی در NIH) همانطور که بارها در پادکست باز گفتم, ما در مغز و علوم شناختی در دوران پیشانیوتونی قرار داریم, اطلاعاتی رو که راجع به مغز و اینکه چگونه کار میکنه خیلی خیلی موردی و اندک هست. یکی از دلایلی که علیرغم دانش به نسبت کافی در مورد سایر اعضای بدن, راجع به مغز خیلی خیلی کم میدونیم این است که بسیاری از آزمایشات علوم اعصاب رو, به دلایل اخلاقی و پزشکی نمیشه روی مغز انسان پیاده کرد.خیلی از آزمایشات مثل ضبط فعالیتهای مغزی, نیازمند گذاشتن آرایه هایی مثل آی‌سی روی مغز هست که بخاطر افزایش ریسک عفونت روی انسان انجام نمی‌شه, یا مثلا آدمها رو نمیشه برای مدت طولانی توی دستگاه‌های تصویربرداری مثل fMRI گذاشت. برای همین خیلی از آزمایشات روی میمونها و موشها انجام میشه تا با تقریب خوبی به اونچه در مغز انسان می‌گذره پی ببریم.من در آزمایشگاه بخش نورونها, علوم شناختی و رفتاری انیستیتوی ملی سلامت امریکا, بیشتر تحقیقاتم روی فعالیتهای مغز در پردازش و فهم بینایی‌ست و سعی دارم بفهمم که مغز چطور می‌فهمد که چه چیزی دیده؟ اگر نواحی کورتکس بینایی رو تحریک الکتریکی کنیم, یعنی بنوعی به طور مصنوعی پیامهای الکتریکی تقلبی به مغز برسانیم , چه تغییری در چیزی که مغز میبینه بوجود میاد. من در کارم موفق شدم که با تحریک مغز چیزهایی رو به میمون نشون بدم که در واقعیت چشم میمون اونها رو نمیدید. در میانه این تحقیقات ما نیم نگاهی هم به رویا و خواب داشتیم؛ جایی که مغز بدون دریافت اطلاعاتی از چشم به شما یک رویا رو نشان میده و فعالیت‌های کورتکس بینایی شبیه زمانی هست که شما واقعا دارید یک واقعه رو میبینید همراه با فراخوانی داده ها از قسمت حافظه.متاسفانه ما نمیتونیم به سادگی این آزمایشها را روی مغز انسان پیاده کنیم, اما گاهی برای دانشمندان علوم اعصاب که همیشه مترصد فرصتهای بسیار نایاب و طلایی برای کار روی مغز انسان هستند فرصتهایی طلایی پیدا میشه, یکی از این موارد بیماران مبتلا به صرع پیشرفته با تکرار زیاد حملات هستند. وقتی حمله‌های صرع زیاد میشه ممکنه جان بیمار رو به خطر بندازه و به درمانهای دارویی هم جواب نمیده, در این موارد پزشکان سعی میکنند با ابزارهایی دیگه از جمله fMRI, نوارهای مغزی EEG و یا کارگذاشتن آرایه‌هایی در مغز برای ضبط و تحریک مغز الگوهای فعالیت مغزی در هنگام حمله صرع رو پیدا کنند که با جراحی اون قسمت بتونن حملات رو کاهش بدن.چندی قبل در کشور استونی, هنگامی که یک بیمار 87 ساله به صرع مبتلا شد، دکتر رائول ویسنته از دانشگاه تارتو، استونی و همکارانش از الکتروانسفالوگرافی مداوم (EEG) برای تشخیص تشنج و درمان بیمار استفاده کردند. در طی این ضبط ها، بیمار دچار حمله قلبی شد و از دنیا رفت. این رویداد غیرمنتظره به دانشمندان اجازه داد تا برای اولین بار فعالیت مغز انسان در حال مرگ را ثبت کنند.دکتر ویسنته و همکارانش فعالیتهای مغزی این بیمار در حال مرگ را ثبت کرده اند و الگوهای امواج مغزی ریتمیک را در حوالی زمان مرگ کشف کرده اند که مشابه آنهایی است که در هنگام خواب دیدن، یادآوری حافظه و مراقبه رخ می دهد. اکنون، مطالعه‌ای که در Frontiers منتشر شده است، بینش جدیدی در مورد نقش سازمانی احتمالی مغز در هنگام مرگ به ارمغان می‌آورد و توضیحی برای یادآوری زنده زندگی در تجربیات نزدیک به مرگ ارائه می‌کند.دکتر اجمل زمار، جراح مغز و اعصاب در دانشگاه لوئیویل گفت: ما 900 ثانیه از فعالیت مغز را در زمان مرگ اندازه گیری کردیم و تمرکز بیشتری را برای بررسی آنچه در 30 ثانیه قبل و بعد از توقف ضربان قلب اتفاق افتاد اختصاص دادیم و همین بازه اساس این پژوهش را پایه‌گذاری کرد. درست قبل و بعد از توقف کار قلب، ما شاهد تغییراتی در باند خاصی از نوسانات عصبی، به اصطلاح نوسانات گاما، و همچنین در نوسانات دلتا، تتا، آلفا و بتا بودیم.نوسانات مغزی (که بیشتر به عنوان &quot;امواج مغزی&quot; شناخته می شود) الگوهایی از فعالیت ریتمیک مغز هستند که به طور معمول در مغز انسان زنده وجود دارد. انواع مختلف نوسانات، از جمله گاما، در عملکردهای شناختی بالایی مانند تمرکز، رویا، مراقبه، بازیابی حافظه، پردازش اطلاعات و ادراک آگاهانه نقش دارند، درست مانند موارد مرتبط با فلاش بک حافظه.زمار می‌گوید: «از طریق ایجاد نوسان‌هایی که در بازیابی حافظه دخیل هستند، مغز ممکن است آخرین یادآوری رویدادهای مهم زندگی را درست قبل از مرگ ما انجام دهد، مشابه آنچه در تجارب نزدیک به مرگ گزارش شده است. این یافته‌ها درک ما را از اینکه دقیقاً چه زمانی زندگی به پایان می‌رسد به چالش می‌کشد و سؤالات بعدی مهمی مانند موارد مربوط به زمان اهدای عضو را ایجاد می‌کند.»در حالی که این اولین بار است که در یک مطالعه پژوهشی, پژوهشگران توانستن که فعالیت مغز زنده را در طول فرآیند مرگ در انسان اندازه گیری  کنند، تغییرات مشابهی در نوسانات گاما قبلا در موش هایی که در محیط های کنترل شده نگهداری می شدند مشاهده شده بود. این بدان معناست که ممکن است در هنگام مرگ، مغز یک پاسخ بیولوژیکی را سازماندهی و اجرا کند که می تواند در گونه های مختلف متناسب با ساختار مغزی اونها اجرا بشهشرح کلینیکال بیمار مرد 87 ساله ای بعد از اینکه بخاطر صرع از حال رفته بود و به حالت غش افتاده بود به اورژانس برده شد. در ابتدا، مقیاس کمای گلاسکو (GCS) او 15 بود، با این حال، او به سرعت به سطح  GCS 10 (E3V2M5) با نایزوکوری (مردمک چپ: 4 میلی متر، مردمک چشم راست: 2 میلی متر) رسید با واکنش دو طرفه به نور و به وضوح شرایط به سمت بدتر شدن پیش رفت. رفلکس قرنیه و گگ حفظ شده و سی‌تی‌اسکن هماتوم‌های حاد ساب دورال دو طرفه (SDH) را با اثر توده‌ای بیشتر در سمت چپ (قطر حداکثر: 1.5 سانتی‌متر؛ شکل‌های 1A,B) و تغییر خط وسط نشان می‌داد. با توجه به نتیجه رادیوگرافی و کاهش شدید وضعیت هوشیاری و قعالیت عصبی بیمار، کرانیوتومی فشاری چپ برای تخلیه هماتوم انجام شد. پس از عمل،  وضعیت سلامت بیمار به مدت دو روز در بخش مراقبت های ویژه پایدار بود، ولی بعد از آن با  بدتر شدن همی پارزی راست و تکان های متناوب میوکلونیک در اندام تحتانی وضعیت سلامت بیمار رو به افول رفت. سی تی اسکن سه بعدی نشان داد که تخلیه SDH چپ و یک هماتوم سمت راست پایدار موفقیت آمیز بوده است. پس از مشاوره با متخصص اعصاب، بیمار فنی توئین و لوتیراستام دریافت کرد و الکتروانسفالوگرافی (EEG) انجام شد که وضعیت صرع غیر تشنجی را در نیمکره چپ نشان داد. حداقل 12 تشنج الکتروگرافیک شناسایی شد که پس از آن یک الگوی سرکوب ترکیدگی به طور خود به خود در نیمکره چپ را نشان میداد. مدت کوتاهی پس از آن، فعالیت الکتروگرافی روی هر دو نیمکره، الگوی سرکوب ترکیدن را نشان داد، که با ایجاد تاکی کاردی بطنی همراه با تنفس آپنوستی و ایست قلبی تنفسی بالینی دنبال شد. پس از گفتگو با خانواده بیمار و با در نظر گرفتن وضعیت &quot;(DNR)&quot; بیمار، درمان دیگری انجام نشد و بیمار فوت کرد.تحلیل یافته‌های نوسانات عصبی مغزبرای بررسی تغییرات نوسانی در طول NDE،پژوهشگران نوسانات عصبی را از ضبط‌های EEG به‌دست‌آمده در طول دوره انتقال به مرگ تجزیه و تحلیل کرده و چهار پنجره زمانی مورد علاقه را مورد تجزیه و تحلیل قرار دادند: (1.) پنجره بازه داخلی (II) فعالیت از 385 تا 415 ثانیه پس از تشنج بالینی را ثبت می کند. (2.) پنجره سرکوب چپ (LS) قدرت طیفی جهانی را از 510 تا 540 ثانیه در نقطه میانی بین سرکوب فعالیت نیمکره چپ و دو طرفه هدف قرار می دهد. (3.) پنجره سرکوب دوطرفه (BS) فاصله بین سرکوب فعالیت دو طرفه نیمکره و ایست قلبی بالینی از 690 تا 720 ثانیه را در بر می گیرد. (4.) پنجره نهایی شامل دوره ایست قلبی (پس از CA) از 810 تا 840 ثانیه در نقطه میانی بین ایست قلبی و پایان ثبت EEG است. جدول زمانی با این پنجره ها در شکل های 2A,B نشان داده شده است.در این تحقیق با ضبط مداوم EEG از مغز انسان را در طول دوره انتقال به مرگ مورد بررسی قرار گرفته است. تجزیه و تحلیل طیفی افزایش قدرت گامای مطلق را پس از سرکوب فعالیت عصبی در هر دو نیمکره نشان داد و به دنبال آن کاهش قابل توجهی پس از ایست قلبی مشاهده شد. به صورت نسبی، درصد توان گاما بر کل توان سیگنال نیز پس از سرکوب دوطرفه همراه با کاهش ریتم‌های تتا افزایش می‌یابد. پس از ایست قلبی، مقدار نسبی توان گاما در مقایسه با بازه اینترکتال افزایش یافت، در حالی که کاهش امواج دلتا، بتا، آلفا و گامای مطلق  مشاهده میشد. تجزیه و تحلیل انسجام بین منطقه ای نشان داد که پس از ایست قلبی، کاهش وابستگی کلی برای باندهای فرکانس آهسته تر رخ داد در حالی که انسجام برای باندهای سریعتر برای گامای باند باریک بدون تغییر یا اندکی افزایش یافت. این یافته‌ها با هم نشان می‌دهند که یک تعامل پیچیده بین باندهای فرکانس پایین و بالا پس از توقف تدریجی فعالیت مغز اتفاق می‌افتد و تا دوره‌ای که جریان خون مغزی متوقف می‌شود (پس از ایست قلبی) ادامه می‌یابد.این یعنی بعد از ایست قلبی, مغز هنوز فعالیتهایی در نواحی بینایی (بدون وروی از چشم* مثل زمان رویا بینی) همراه با فراخوانی از حافظه و بقیه قسمتهای داخلی دارد و این فعالیتها ذره ذره کمتر شده تا هنگامی که بعد از ایست قلبی جریان خونرسانی به مغز متوقف شده و مغز همه اکسیژن خون را مصرف کرده و به کار خود پایان دهد. این یعنی وقتی مغز میفهد که دیگر قلب و دیگر اعضای حیانی از کار افتاده دست بکار خاموش کردن خود همراه با آرام کردن قسمتهای داخلی مغز میکند, اینگونه که بیمار خاطراتی رو از قسمت حافظه فراخوانی میکنه که به ارامتر شدن مود مغز کمک میکنه و با یادآوری خاطراتی خوش کم کم مغز خاموش میشه.منابع:1- Vicente, Raul, Michael Rizzuto, Can Sarica, Kazuaki Yamamoto, Mohammed Sadr, Tarun Khajuria, Mostafa Fatehi et al. &quot;Enhanced Interplay of Neuronal Coherence and Coupling in the Dying Human Brain.&quot; Frontiers in Aging Neuroscience (2022): 802-https://blog.frontiersin.org/2022/02/22/what-happens-in-our-brain-when-we-die/</description>
                <category>Elia</category>
                <author>Elia</author>
                <pubDate>Wed, 02 Mar 2022 10:41:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک دانشمند علوم اعصاب خود را برای مرگ آماده می‌کند - نوشتاری در مورد رابطه مرگ و مغز</title>
                <link>https://virgool.io/@elia/%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D8%A7%D8%B9%D8%B5%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%88-%D9%85%D8%BA%D8%B2-rv67mphwkkdt</link>
                <description>در حالی که پس از سالها درس و تحقیق و پژوهش،‌ از نظر کاری و پژوهشی در جایی بودم که دوست داشتم،‌ شاید بخاطر پرکاری یا فشارها و استرسهای مهاجرت و جابجایی و اتفاقات مربوطه بیماری‌هایی که در سالهای اخیر گاه و بیگاه خودشون رو نشان می‌دادند همه با هم تصمیم گرفتند که با هم گریبان من رو بگیرند.به واسطه مشکلات خودایمنی،‌ راه رفتن، تایپ کردن و ورزش و کارهایی که خیلی بدیهی بودند برای من سخت‌تر و سخت‌تر میشد. میگرن‌های طولانی و پشت سرهم فرصت درست فکر کردن و تصمیم گرفتن رو از من می‌گرفت و وقتی درمانهای معمول و روشهای کنترل استرس جواب نداد،‌ با توصیه پزشکم درمانی که یکجور شیمی‌درمانی نسبتا سبک به حساب می‌آمد رو شروع کردم و درمان دیگری رو برای میگرن (که با داروهای درمان اولی تداخل داشت). این داروهای به نسبت تهاجمی باعث کاهش وزن و افسردگی و بی‌اشتهایی میشد،‌ اما هنوز چندان مشکلات بیماری رو کم نمیکرد. از طرف دیگر وقتی بخاطر بیماری کاری که تا چند وقت پیش خیلی عادی بود (مثل تایپ کردن یا نوشتن) خیلی دردناک و خسته‌کننده میشد بیشتر از بیماری خودایمنی و در حقیقت از بدن خودم عصبانی می‌شدم،‌ از اینکه سیستم ایمنی بدنم نسوج بدنم را با عامل خارجی اشتباه می‌گرفت و به بدن خودم حمله میکرد که نتیجه اون ورم مفاصل و گرفتگی پا و ترک خوردن پوست می‌شد.از طرف دیگر حتی خوب پیش رفتن تحقیقاتم،‌ موفقیتم در راه انداختن یک زمینه تحقیقاتی جدید در علوم اعصاب محاسباتی،‌ اثبات فرضیه‌ای که ۳۰ سال قبل در علوم شناختی مطرح شده بود و ... باعث استرس و عود کردن بیماری من میشد یعنی حتی بدنم فرق بین ترس و شادی رو نمی‌فهمید. برای همین یک روز عصر که کارها زودتر تمام شده بود نشستم و به عملکرد مغز در رابطه با مرگ و بیماری فکر کردم. شروع کردم به خواندن در مورد اینکه مغز در مورد آینده و خود چطور عمل میکنه. به طور کاملا تصادفی رسیدم که نوشته‌ی کاملا جدیدی از یک دانشمند علوم اعصاب که از قضا از قبل مقاله‌هاش رو دنبال می‌کردم و در شهری در ۴۰ دقیقه‌ای محل کار من زندگی می‌کرد،‌ دکتر دیوید لیندن، استاد علوم اعصاب دانشگاه جان‌هاپکینز در زمینه‌های مختلفی چون زمینه سلولی اعصاب مغز، حافظه،‌ اعتیاد و بهبود مغز بعد از آسیبهای مغزی پژوهش می‌کرد. دکتر دیوید لیندن - استاد علوم اعصاب دانشگاه جان‌هاپکینزدکتر لیندن نوشته رو در جریده آتلانتیک چاپ کرده بود در مورد رابطه مغز و مرگ. چند ماه قبل در جریان یک آزمایش ساده متوجه شده بود که به سرطانی نادر اما کشنده مبتلا شده و این باعث شده بود به عنوان یک دانشمند علوم اعصاب به این فکر کنه رابطه مغز و مرگ چیه. نوشته‌ی دکتر لیندن به شدت به نظرم جالب اومد. درسته مشکل سلامتی من در برابر مشکلات اون مثل یک سرماخوردگی ساده بود،‌ ولی دقیقا به چیزهایی فکر کرده بود که من هم فکر میکردم و درست دو سه روز قبل وقتی بعد از تموم شدن کار با دکتر آرش افراز گپ می‌‌زدیم در موردش صحبت کرده بودیم. برای همین نوشته جالب دکتر لیندن رو به صورت آزاد و ساده ترجمه کردم شاید برای شما هم جالب باشه:‌وقتی نتیجه یک اکوکاردیوگرام روتین نشون داد که یک توده بزرگ نزدیک قلبم وجود داره، رادیولوژیست احتمال این رو میداد که این ممکنه یک فتق نافی (هیاتال) باشه - قسمتی از شکمم به دیافراگم فشار می‌آورد و ناحیه‌ای که قلب رو در بر می‌گرفت رو تحت فشار می‌گذاشت.«این قوطی نوشابه رو سر بکش و روی تخت دراز بکش برای یک اکوکاردیوگرام دیگه قبل از اینکه همه گاز نوشابه توی شکمت غیبشون بزنه». منم همین کار رو کردم و نتیجه اکو این بود توده اون مشخصاتی که فرضیه فتق نافی رو تایید کنه رو نداشت. چند هفته بعد اسکن ام‌آرآی با وضوح بیشتر نشون داد که توده مذکور در کیسه آب‌شامه (پریکارد)‌ قرار دارد و تقریبا به بزرگی یک قوطی نوشابه‌ست.  من با این فشاری که این مهمان ناخوانده به قلبم می‌آورد هیچ نشانه ناخوشی نداشتم و میتوانستم حسابی ورزش کنم. این به من حس خوبی می‌داد.دکترها به من اطمینان دادند که این توده بیشتر یک تراتوم،‌ یا توده‌ای از سلولهاست که اغلب بدخیم هم نیستند. پیش‌بینی خوشبینانه‌ای بود،‌ دکتر قلبم با ریتم موزیکال جنوب غربی گفت «ما این پرتقال رو از تو سینه‌ت میکشیم بیرون و می‌فرستیمت خونه پی کارت»تو دوران نقاهت بعد از جراحی،‌ نتیجه نمونه‌برداری برگشت و خبر خوبی نداشت، در نهایت توده خوشخیم نبود و در واقع یک توده سرطانی بدخیم بود به اسم سینوال سارکوما. بخاطر محل تومور در دیواره قلب من جراح نمیتونست همه تومور رو برداره برای اینکه باید به دیواره قلب اجازه پمپاژ خون رو می‌داد.متخصص سرطان هم بهم گفت حداکثر ۶ تا ۱۸ ماه دیگر زنده خواهم بود.از دست فلک حسابی شاکی بودم. سرطان قلب؟‌ کی آخه سرطان قلب می‌گیره؟  این چی بود شوخی زشت سرنوشت؟ این چیزی نبود که من رو از خانواده عزیزم، از همکاران و دوستانم جدا کنه؟ من اصلا نمیتونستم این رو بپذیرم. اینقدر عصبانی بودم که چشمانم سیاهی می‌رفت.[ اینجا جایی هست که دارم موقع تایپ کردن اشکهام رو پاک می‌کنم]پنج سال قبل من دنا رو ملاقات کردم و به سختی عاشق هم شدیم. این یک عاشق شدن ساده بود و ما کاملا لیلی و مجنون بودیم،‌ یک عشق اساطیری. در زندگی ما، دنا با محبت خالص و بی قید و شرطش، با مهربانی، زیبایی، خوش بینی و تیزهوشیش مرا سرمست و قبراق کرده بود. او بهترین همسر و یار و یاوری بود که هر کس میتواند آرزوی داشتنش را داشته باشد‌،‌ خیلی بیشتر از چیزی که من لیاقتش را داشته باشم. تنها رها کردن او در این دنیا سخت‌ترین بخش این شرایط طاقت‌فرسا بود.قبل از تشخیص این بیماری،‌حدود ۶ ماه پیش، من خوشبخت‌ترین مرد شهر بودم. دوقلوهای ما،‌ ناتالی و جیکوب زندگی ما رو در ۲۵ سال گذشته،‌ پر از شادی و شور کرده بودند. من خوش‌شانس بودم که برای مدت طولانی شغل دانشگاهی دلخواهم را با آزادی تحقیق روی ایده‌های خودم را داشتم و دوستانی چون آب روان که منبع لایزال شادی و شور در زندگی ما بودند. با هر معیاری که بسنجید،‌ زندگی من مملو از عشق و خلاقیت و ماجراجویی داشتم.درست است که میشود گفت در حال حاضر در سراشیبی مرگ هستم،‌ اما من همیشه مرد علم بوده‌ام،‌ پس شروع کردم به فکر کردن به این موضوع که این آمادگی برای مرگ به من در مورد ذهن و مغز آدمی چه می‌آموزد؟اولین نکته که ممکن است برای خیلی‌ها بدیهی باشد‌،‌ ولی برای شخص من آسان و بی‌دردسر بدست نیامد،‌ این حقیقت بود که میتوان به سادگی در لحظه دو حس ظاهرا متناقض و متضاد داشت. من همزمان که از این سرطان مرگبار عصبانی و هراسناکم،‌ عمیقا برای چیزهایی که این زندگی به من داده سپاسگذارم.نوروساینس و علوم اعصاب به ما میگوید که در یک لحظه اصولا می‌شود در یک حالت ذهنی باشید، ما یا کنجکاویم یا ترسیده،‌ یا میجنگیم یا می‌گریزیم بر اساس یک تقسیم‌بندی کلی سیستم عصبی انسان.اما مغز انسان‌های ما ظریف‌تر از آن است که می‌اندیشیدیم، و بنابراین می‌توانیم به راحتی در چندین حالت پیچیده، حتی متناقض، شناختی و احساسی زندگی کنیم.این شناخت من را به دومین بینش در مورد مغز رهنمون کرد: حقیقت ژرف در مورد انسان بودن این است که هیچ تجربه عینی وجود ندارد. مغز ما برای اندازه گیری ارزش مطلق شرایط و چیزها ساخته نشده است. همه چیزهایی که ما درک می کنیم و احساس می کنیم با انتظارات، مقایسه ها و شرایط رنگ می گیرند. هیچ احساس خالصی وجود ندارد، فقط استنتاج مبتنی بر حس است. وقتی با دوستی به همصحبتی مشغولید زمان چون برق و باد میگذرد ولی نیم‌ساعتی که در صف تعویض گواهینامه ایستاده‌اید چون قرنی تمام نشدنی‌ست. از افزایش حقوق خود خوشحالید اما این خوشحالی بعد از اینکه می‌فهمید همکارتان دوبرابر شما اضافه حقوق گرفته دیری نمی‌پاید. هنگامی معشوق شانه‌های شما را با محبت و عشق می‌فشارد شما را غرق در عشق و گرمای لذت‌بخش میکند ولی در میانه‌ی مشاجره همین گرفتن شانه‌های شما حسی پر از تنفر و خشم و نقض حریم خصوصی به شما میدهد.اگر یک سال پیش که ۵۹ ساله بودم کسی به من میگفت که ۵ سال دیگر خواهم مرد،‌ من ویران می‌شدم و احساس میکردم زمانه به من خیانت کرده ست،‌ اما حالا ۵ سال زنده بودن هدیه‌ایست آسمانی و دست نیافتنی برای من است. تا پنج سال دیگر، می‌توانم اوقات خوبی را با همه آنهایی که دوستشان دارم بگذرانم، کارهای مهمی را انجام دهم و همچنان بتوانم سفر کنم و طعم شیرین زندگی را بچشم. نکته این است که در ذهن ما چیزی به نام ارزش عینی وجود ندارد، حتی برای چیزی به اندازه پنج سال زندگی.آخرین آموخته‌ام ظریفترین ولی ای بسا مهمترین چیزی بود که دریافتم: اگرچه من سعی میکنم خودم را برای مرگ آماده کنم،‌با کارهایی چون رتق و فتق امور مالی و نوشتن وصیت‌نامه و توصیه‌نامه‌هایی برای دانشجویان و … اما در حقیقت تمام و کمال مرگ را بپذیرم،‌ یا جهانی را که دیگر «منی» در آن نیست را تصور کنم،‌ جهان پس از خودم را. ذهن من حول این مسئله مرگ می‌چرخد بدون اینکه عمیقا درگیر ماجرا شود. من این رو یک شکست و ضعف نمیبینم،‌ این نتیجه داشتن مغزی انسانی ست.رشته علوم اعصاب طی 43 سالی که من به آن پیوستم، به طور قابل توجهی تغییر کرده است. چیزی که من آموختم اینست که مغز اساساً واکنش‌پذیر است: محرک‌ها از طریق اندام‌های حسی (چشم‌ها، گوش‌ها، پوست و غیره) دریافت می‌شوند، این سیگنال‌ها به مغز منتقل می‌شوند، کمی محاسبات اتفاق می‌افتد، برخی تصمیمات عصبی گرفته می‌شوند و سپس تکانه‌ها در امتداد اعصاب به عضلات فرستاده می شوند که منقبض یا شل می شوند تا رفتاری به شکل حرکت یا گفتار ایجاد کنند. امروزه ما می دانیم که مغز به جای اینکه صرفاً به دنیای بیرونی واکنش نشان دهد، بیشتر وقت و انرژی خود را به طور فعال برای پیش بینی های مربوط به آینده - عمدتاً در چند لحظه آینده - صرف می کند. آیا آن توپ بیسبال که در هوا پرواز می کند به سر من برخورد می کند؟ آیا ممکن است به زودی گرسنه شوم؟ آیا آن غریبه که به سمت من می‌آید دوست است یا دشمن؟این پیش بینی‌ها عمیقاً ریشه دار، خودکار و ناخودآگاه هستند. آنها را نمی‌توان صرفاً به صورت ارادی ساکت کرد.و چون مغز ما برای پیش‌بینی آینده نزدیک سازماندهی شده است، اینطور فرض میکند که در واقع آینده‌ای نزدیک وجود خواهد داشت. به این ترتیب، اصولا مغز ما برای جلوگیری از تصور کلیت مرگ ساخته شده است.اگر اجازه داشته باشم ادعایی بکنم- و معتقدم که باید به یک فرد در حال مرگ چنین فرصتی داده شود - ادعا می‌کنم که این محدودیت شناختی اساسی مختص کسانی که برای مرگ قریب الوقوع آماده می شوند نیست، بلکه یک نقص کلی‌ست که وجود دارد که  پیامد آن اعتقادات فرهنگی و دینی فرا منطقه‌ایست. تقریباً هر دینی مفهوم زندگی پس از مرگ (یا همزاد شناختی آن، تناسخ) را دارد. چرا داستان های زندگی پس از مرگ / تناسخ در سراسر جهان یافت می شود؟ به همان دلیلی که ما واقعاً نمی‌توانیم مرگ خود را تصور کنیم: زیرا مغز ما بر این فرض اشتباه ساخته شده است که همیشه لحظه بعدی برای پیش‌بینی وجود خواهد داشت. ما نمی توانیم تصور کنیم که روزی نیست میشویم.اکثر ادیان اصلی جهان از جمله اسلام، سیک‌ها مسیحیت، دائوئیسم، هندوئیسم، و احتمالاً، حتی بودیسم، داستانهایی صریح راجع به زندگی پس از مرگ دارند. در واقع، بسیاری از تفکرات دینی شکل معامله به خود می‌گیرند: این قوانین را در زندگی دنبال کنید، و در زندگی پس از مرگ یا با شکل مطلوب تناسخ یا با پاداش الهی ،‌ جزا میگیرید. حال اگر سازماندهی مغز ما بر پایه زندگی جاودان نبود چه بر سر مذاهب جهان می‌آمد؟ و این چگونه فرهنگهای و سنن ما را که به شدت توسط ادیان و مشاجرات بین آنها شکل گرفته است، تغییر می دهد؟در حالی که به این سؤالات فکر می کنم، نیم‌نگاهی هم به وضعیت خودم می کنم. من فردی با ایمان نیستم، اما همانطور که برای مرگ آماده می‌شوم، دوباره به جذابیت مداوم و گسترده داستان‌های زندگی پس از مرگ/تناسخ و ریشه‌های شناختی/بیولوژیکی آنها احترام می‌گذارم.من مطمئن نیستم که در نهایت ایمان به داستان‌های زندگی پس از مرگ/تناسخ یک ویژگی مثبت یا یک ضعف سیستم شناختی/عصبی انسان است، اما اگر این یک ضعف است، من با آن همدردی می‌کنم. به هر حال، بازگشت به عنوان یک گاو دریایی یا کرم نواری چقدر عجیب است؟ و چقدر خوشحالم می‌‌شوم اگر بعد از مرگم بتوانم دوباره دنا و فرزندانم را ببینم.</description>
                <category>Elia</category>
                <author>Elia</author>
                <pubDate>Thu, 17 Feb 2022 09:04:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پائولا، آرامش در زمان طوفان</title>
                <link>https://virgool.io/@elia/%D9%BE%D8%A7%D8%A6%D9%88%D9%84%D8%A7-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B7%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-k1ooaz9mxetx</link>
                <description>هشدار: متن زیر به شدت شخصی، احساسی و شاید ناراحت کننده یا نوستالژیک باشد ، اگر دوست ندارید همین الان به نوشته ی بعدی برویددوران کودکی من همزمان بود با جنگ, بمباران، اژیرهای خطر و صف‌های ارزاق و خیلی چیزهای دیگه. ما خونه‌ی بزرگی در شمال تهران داشتیم و اون سالها که همه جا آپارتمان سبز نشده بود همسایه‌های کمی داشتیم و محل زندگی ما به نسبت از بمبارانها و موشک بارانها دور بود هر چند یک بار موشکی به چند کوچه پایینتر از خانه ما اصابت کرد و یکی از همکلاسی‌های دوران دبستانم کشته شد.در اون سالهای پراسترس، مادرم برای اینکه من رو از دنیای بیرون جدا کنه و از طرف دیگه توی خونه نگهم داره کلی کتاب برام می‌خرید و من خیلی زود، قبل از دبستان شروع کردم به کتاب خواندن. اما کتاب خواندن در اون سالها هم ساده نبود چون چیزی وجود داشت به اسم جدول خاموشی (و این بجز خاموشی پراسترس زمان بمباران بود) و مادرم برای این ساعتها هم چاره‌ای پیدا کرد: نوارهای قصه. من کلکسیون کاملی از نوارهای قصه فارسی، انگلیسی و حتی یکی دو نوار فرانسوی داشتم که از کلکسیون مدرسه ژاندارک دخترخاله‌ی بزرگترم بجا مونده بود.نوارهای قصه و رادیو شب من رو از استرس جنگ، از کوپنها‌، از خانواده‌های جنگ‌زده‌ای که از کرماشان به خانه‌ی ما پناه آورده بودند جدا می‌کرد، از بحث‌های سیاسی که هر شب زیر نور چراغ‌نفتی شکل می‌گرفت و یک دفعه با میزان شدن رادیو روی موج بی‌بی‌سی ‌و رادیو فلان‌جا به سکوتی دلهره‌آور تبدیل می‌شد، از مکالمات کردی که با آشنایانی دیگر در کردستان و ایلام و کرمانشاه برقرار می‌شد و ناگاه تلفن در دست می‌خشکید و قامتی در لباس کردی با شنیدن از بین رفتن خانه و مغازه و زندگی با اصابت موشک، کنار پاسیوی پر گل و گیاهمان خم می‌شد. مادرم این موقع‌ها هدفون بزرگ خلبانی سفید رو روی گوش من میگذاشت و می‌گفت «تو برو این نوار رو گوش بده تا من بیام». و با آب قند به سوی قامت دوتا شده می‌دوید و چون کردی نمی‌دانست پدرم رو صدا میکردیکی از آهنگهایی که همیشه حزن و آرامشی همزمان رو برای من می‌آورد آهنگی بود که هم شروع یک قصه ایرانی بود هم در کاستی فرانسوی آهنگ میانی بود. پائولا اثر میکیس تئودوراکیس، موسیقی متن فیلم حکومت نظامی. هنوز بعد از سالها شنیدن این آهنگ ناگهان من رو از زمان حال جدا می‌کنه و می‌بره به هدفون خلبانی بزرگ و شب‌های تاریک و مردها و زنهایی که از موشک و جنگ به خانه‌ی ما پناه آورده بودند و ترس و آرامشی که با بستن چشم و گوش کردن آغاز می‌شداین فیلمی کوتاه از طغیان رودخانه سنت‌جوزف در نوتردام و ساث‌بند هست که سال ۲۰۱۶ گرفتم و موسیقی پائولا از میکیس تئودوراکیسهمون حس آرامش و حزن در عین طغیان و خرابی  https://youtu.be/3K84D2YVXLw </description>
                <category>Elia</category>
                <author>Elia</author>
                <pubDate>Fri, 18 Jan 2019 10:51:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرص قرمز - این قسمت : مغز چگونه می‌بیند - بخش یک</title>
                <link>https://virgool.io/@elia/%D9%82%D8%B1%D8%B5-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DB%8C%DA%A9-nytuq3memkhp</link>
                <description>پیشگفتار :چون متاسفانه گوگل‌پلاس هم مثل گودر به زودی بسته می‌شه, من فعلا تصمیم گرفتم بساط نوشتن رو در ویرگول پهن کنم و در قرص قرمز ادامه چیزهایی رو خواهم نوشت که قبلا در کلکسیون &quot;ماتریس: به شما نشان می‌دهم سوراخ لانه خرگوش چقدر عمیق است&quot; می نوشتم در مورد علوم مغز و اعصاب اگر قرص قرمز رو انتخاب میکنید ادامه نوشته را بخوانید ما با مغز میبینیم نه چشم:در واقع چشم با همه بامزه و پیچیده بودن, فقط رسپتور دو بعدی دنیای بیرون هست و این مغز هست که با توجه به اطلاعات رسیده از چشم, و پردازش خیلی سریع و همزمان اونها دنیا رو به ما نشون میده و با هماهنگی بسیار سریع باعث میشه بتونیم با اطرافمون تقابل داشته باشیممثلا مغز مسئولیت پردازش تصویر و ثبات صحنه برای دیدن است, یعنی مثلا این مغز هست که به تصویر دوبعدی که روی شبکیه چشم نشسته عمق می‌ده, یا مثلا وقتی چشمتون رو مدام حرکت میدید, مثلا جاهای مختلف مانیتور رو نگاه میکنید, این مغز هست که ابتدا یک تصویر کلی از صحنه روبروی شما می سازه بعد با عوض شدن جای چشم انگار فقط فوکوس و توجه شما عوض می شه اگر می خواید مقایسه کنید اگر در یک بازی کامپیوتری از دید شما (مثلا در هیبت یک تیرانداز) اگر ماوس رو سریع حرکت بدید مدام صحنه ی جلوی چشمتون عوض میشه و ممکنه بعد از چند ساعت بازی بخاطر عوض شدن مدام تصاویر حالت تهوع بگیرید , یا مثلا خیلی فیلمهایی که با دوربین روی دست تهیه میشه همین حس رو میده. ثبات اندازه , نور, ثبات در حرکت وضعی و انتقالی (وقتی مثلا موقع دویدن ناگهان سرتون برمیگردونین و یک چیزی که به سمتتون میاد رو میبینید). برای اینکه بجای خوندن ببینین یک سری توضیح عالی و مثال خوب رو این ویدیو از دکتر آرش افراز یکی از پژوهشگران پیشگام و بسیار عجیب غریب این حوزه و ریس بخش نورونها, مدارهای مغزی و رفتارشناسی موسسه ملی سلامت ایالات متحده رو ببینید  https://youtu.be/E-DCILJhEas?t=10 خب حالا برای اینکه درکی داشته باشیم که این کارها چقدر می تونه مشکل باشه و اصولا پردازش تصویر و بعد مهمتر از پردازش تصویر ساختن یک صحنه و همزمان فراخوانی رفتار/عملکرد مناسب چقدر می‌تونه سخت باشه بیاین بجای مغز سعی کنیم از کامپیوتر استفاده کنیم خب برای شروع فرض کنین شما یک دوربین عکاسی دیجیتال دارین که چیزی که به شما میده یک ماتریس عظیم دوبعدی از کد رنگ تصویری هست که میگیره و شما باید از این ماتریس دوبعدی یک صحنه سه بعدی از چیزی که جلوتون هست بسازین که بعدا مثلا بتونین اندازه‌ها, رنگها, سایه‌ها و ... رو تشخیص بدین و مثلا راه خودتون رو از بین میز و وسایل پیدا کنینفقط برای ساختن یک صحنه سه بعدی این برنامه کامپیوتری سعی داره عکس دو بعدی رو برای ساختن تصویر سه بعدی استفاده کنه , می دونم هم برای شما دیدن ویدیو راحت‌تر هست هم برای من نشون دادن از نوشتن https://youtu.be/ilgv-0j7XgY?t=1 خب حالا سرعت و کیفیت رو با چیزی که الان مغزتون داره بهتون نشون میده از صحنه جلوتون مقایسه کنین وقتی این پردازنده درست کار نمیکند :وقتی من تحقیقات روی عملکرد مغز رو شروع کردم, بخاطر یک پروژه خیلی عظیم, یک قسمت عمده کارم این بود که ببینیم مغز اصلا چطور کار میکنه و بعد سعی کنیم که عملکرد و پردازش کامپیوتر رو مثل عملکرد پردازشی مغز کنیم, در واقع یک کاری کنیم که کامپیوتر مثل مغز پردازش کنه یا اینکه یک مغز رو بگذاریم توی کامپیوتر که کار کنه, بعد که کارم جلوتر رفت علاقمند شدم بیشتر روی قسمت اینکه مغز واقعا چطوری کار میکنه کار کنم, چون سوال اصلی که کسی دقیق نمی تونه بهش جواب بده اینه: اصلا مغز چطوری کار می کنه؟یک قسمت جواب رو همه میدونن, با پالسهای الکتریکی که از فعالیت الکتروشیمیمایی بین سیناپسها توی مغز بوجود میاد و اعصاب یا نورونها اونها رو منتقل میکنن (در واقع اعصاب سیم‌کشی داخل مغز هستند و سیناپسها پالس دهنده‌ها), ولی خب حالا از روی این پالسهای الکتریکی مغز چطور می فهمه, چطور پردازش می کنه و یادمیگیره ؟ قبل از اینکه بخواهیم در این جعبه‌ی پاندورا رو باز کنیم, بذارین یک موردی که برای همه شما بدیهی هست ولی خب اصلا نمیدونیم چطوری میشه که اینطوری میشه رو با هم بررسی کنیمشناختن آدمها یا بجا آوردن افرادی که می‌بینیممثلا شما که از خواب پا میشین, خب مثلا پدر و مادر یا همسرتون رو میبینین, بعد اخبار نگاه میکنین یا یک فیلم و توی خیابون و محل کار آدمها رو می بینین. اول از همه باید صورت و آدم رو از مثلا اتوبوس و درخت تشخیص بدین بعد که فهمیدید دارین به یک آدم نگاه می کنین بفهمین که این کسی که داره تو صورتتون نگاه می کنه و منتظر هست بهش سلام کنین مثلا همسرتون هست.خیلی بدیهی بود نه ؟ حالا خوبه که بدونین یک آسیب مغزی هست به اسم پروسوپاگنوزیا (Prosopagnosia) که باعث میشه آدمها نتونن چهره‌ها رو تشخیص بدن, یعنی صورت یکی رو میبینن و می فهمن این یک آدم هست ولی نمی‌فهمن مادرشون هست, این ربطی به حافظه نداره, چون طرف می دونه مادر داره ولی اگر از مامانش عکس بگیره و بعد همون عکس رو جلوش بگذارید با چند عکس مشابه نمی تونه بگه کدوم مادرش هست در حالی که مامانش کنارش نشسته و میدونه خودش از مامانش الان عکس گرفته , این ویدیو رو ببینین از کسی که بخاطر یک حادثه بخش تحتانی مغزش آسیب دیده:  https://youtu.be/vwCrxomPbtY?t=9 خب حالا موضوع از این هم میتونه حادتر باشه, مثلا اگر با تزریق یک ویروس موقتا بخشی از آمیگدیلا در مغز رو غیرفعال کنین, حتی صورت رو از لیوان و درخت نمیشه تشخیص داد, در واقع آدمها میشن بخشی از پس زمینه چیزی که میبینیم و نمی تونیم صورت آدمها رو تشخیص بدیم (که اصلا صورت دارن) در واقع انگار داریم به موجهای دریا نگاه میکنیم, وقتی به دریا نگاه میکنین به یک موج خاص یا یک جای خاص توی موج نگاه نمی کنین بلکه یک نگاه کلی دارین که مدام جا به جا میشه, خب با غیرفعال کردن این قسمت از مغز نه تنها نمی فهمیم چه کسی رو داریم می بینیم بلکه اوضاع یک درجه بدتر هم خواهد شد و اصلا برای دیدن یک آدم به صورتش یا لندمارکهای (شاخصه ها) اصلی صورت یعنی چشمها, بینی و دهان و بعید ابروها و شکل صورت نگاه نمی کنیم بلکه بی هدف به سر و صورت بدن به عنوان یک سری قسمت به هم چسبیده و بدون تفاوت خیلی خاص از هم می نگریم , وحشتناک هست نه ؟ حالا در قسمت بعدی می خوایم یکم جادو و معجزه رو چاشنی کار کنیم و ببینیم مغز چطوری صورت رو تشخیص میده بعد ببینیم چطوری می تونیم این دیدن و تشخیص رو توی مغز دستکاری کنیم :)</description>
                <category>Elia</category>
                <author>Elia</author>
                <pubDate>Wed, 26 Dec 2018 09:45:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چیزهایی که می‌خواستید در مورد فوتبال امریکایی بدانید</title>
                <link>https://virgool.io/@elia/all-about-football-ojsxbplfrbid</link>
                <description>من از وقتی به دانشگاه نوتردام پیوستم با فوتبال آمریکایی آَشنا شدم, فوتبال یکی از مهمترین چیزها توی نوتردام هست و همه نوتردام رو به تیم فوتبال معروفش یعنی مبارزان ایرلندی (fighting Irish) می‌شناسن و تا حالا چند فیلم در مورد فوتبال دانشگاه نوتردام ساخته شده, که یکی از اونها در مورد بازیکن و مربی افسانه‌ای فوتبال نوتردام کنوت راکنی (Knute Rockne) هست که در سال 1940 ساخته شده و پت اوبراین نقش راکنی و رونالد ریگان, رییس جمهور آمریکا نقش جرج گیپ بازیکن و کاپیتان فوتبال دانشگاه نوتردام رو بازی می‌کنه, فیلم معروف بعدی هم فیلم بسیار زیبا و احساسات برانگیز رودی (Rudy) هست که در مورد بازیکن بامزه نوتردام دنیل اوجین روتیگر هست که توی این فیلم می تونید دانشگاه نوتردام رو در سال 93 ببینید که تقریبا شبیه همین عکسهایی هست که من از نوتردام گرفتم و توی اکانت گوگل پلاس, توییتر و صفحه عکاسیم در سایت 500 پیکسل منتشر کردم فوتبال امریکایی در امریکا در سطوح مختلفی بازی می‌شه که مهمترین و پر بیننده‌ترین اونها لیگ کالج ها (دانشگاه ها) و لیگ فوتبال حرفه‌ای (NFL) هستند. اونهایی که تو لیگ کالجها بازی می کنند باید آماتور و غیر حرفه‌ای باشند و دانشجوی همون دانشگاه (در واقع اونهایی که تو لیگ دبیرستانها فوتبال بازی می‌کردن اینطوری اسکالرشیپ یک دانشگاه رو می گیرن و در ازای بخشیده شدن شهریه برای تیم اون دانشگاه فوتبال بازی می کنند و درس هم می خونند و لیسانس می گیرن ولی حق ندارن پول (مثل پول بازیکن حرفه ای) بگیرن) برای همین معمولا در کنار اسمشون موقع فوتبال می نویسه که سال چندم هستند (مثلا فرشمن (سال یک) سافمور (سال دو) جونیور (سال سه) یا سینیور (سال چهار)) کلا هم 5 سال حداکثر (با احتساب زمان مصدومیت) می تونن برای یک دانشگاه فوتبال بازی کنند. چون توی امریکا به فوتبال امریکایی میگن فوتبال و به فوتبال بقیه دنیا ساکر, بنا به عادت و بخاطر راحت بودن از اینجا به بعد فوتبال یعنی فوتبال امریکایی زمین فوتبال یک مستطیل هست که طولش 120 یارد هست, دو تا منطقه 10 یاردی در دو طرف مستطیل ناحیه تاچ داون هست و 100 یارد زمین بازی که به فاصله 5 یارد خط کشی شده و هر ده یارد شماره گذاری شده (از هر طرف 5 شماره یعنی از هر طرف شما 10و20 تا 50 رو می بینید) عرض زمین در لیگهای مختلف فرق داره (حرفه ای, کالج و دبیرستان) و در کالج فوتبال 40 فوت هست. بازی در چهار کوارتر 15 دقیقه انجام می‌شه که بعد از دو کوارتر یک استراحت بین نیمه دارن, زمان بازی هم در زمان تصمیم گیریها و خطاها و شروع دوباره ها متوقف میشه (برای همین بازی ممکنه حدود 4 ساعت ادامه داشته باشه). در دو انتهای زمین (بعد از ناحیه تاچ داون) دو گل (دروازه) به شکل دیاپازون قرار دارد که 18.5 فوت عرض گل (دروازه) و 20 فوت ارتفاع اون هست و 10 فوت هم از زمین ارتفاع داره (روی یک پایه ده فوتی هست).تیمهای فوتبال کلی بازیکان دارن و 11 تا بازیکن می تونن توی زمین بازی کنن, ولی تعداد و زمان تعویضها به نظر مربی بستگی داره و محدودیتی نداره, بازیکنها معمولا پوزیشن مشخصی دارن (نقش مشخص) و در استراتژی های مختلف به بازی گرفته میشن. آرایشهای بازیکنها در شرایط مختلف فرق داره (در حالتهای مثلا حمله یا دفاعی) و هر قسمت (دفاعی یا مثلا حمله و سرعتی و ...) مربی خودشون رو دارن و تیم معمولا یک سرمربی داره . مربی ها توی بازی با کمک سرمربی آرایش می دن و بازیکنهای آرایش تیمی خودشون رو راهنمایی می کنن و با هدست با مربی در تماسن. در هنگام شروع بازی, یک تیم بازی رو با یک شوت بلند به سمت زمین حریف شروع میکنه (مثلا تیم آبی), توپ اگر توی زمین فرود بیاد و بازیکن حریف (مثلا تیم سفید) توپ رو توی هوا بگیره می تونه به سمت زمین تیم مقابل یورش ببره و با سرعت توپ رو با دست بغل کرده به سمت زمین حریف بدوه, متقابلا حریف (تیم آبی) به سمت بازیکن می دون و هر جایی آرنج بازیکن حامل توپ زمین بخوره یا توپ به زمین برسه محل شروع بازی (برای تیم حامل توپ اینجا تیم سفید) خواهد بود. اگر توپ در ناحیه تاچ داون (ناحیه قرمز عکس اول) یا بیرون زمین (پشت گل) فرود بیاد تیم سفید باید بازی رو از 35 یاردی زمین خودش شروع کنه. اولین محل اصابت توپ یا جایی که شروع بازی هست اصطلاحا یک داون داریم. حال تیمی که توپ رو در اختیار داره آرایش حمله میگیره, به طور مثال در حالت حمله (مثلا شروع یک تیم) آرایش می تونه به این شکل باشه, من نقش هر بازیکن رو کنارش نوشتم, نقشهایی که دو بازیکن داره, دور بازیکنها دایره‌ای همرنگ کشیدم (مثل دو بازیکن گارد)نقش بازیکنها در حالت شروع بازی - حملهتوپ اول دست بازیکن وسط (سنتر) هست, سنتر باید توپ رو به بازیکن بازی‌ساز یا کوارتربک پاس بده که مهمترین بازیکن زمین هست, بازیکنی که باید فیزیک خوبی داشته باشه و درشت اندام و قدبلند باشه, باهوش باشه و بتونه سریع تصمیم بگیره و تیم رو هدایت کنه, به محض اینکه سنتر توپ رو به کوارتربک پاس بده, بازیکنهای تیم مقابل به سمت بازیکنهای تیم سفید هجوم میارن که توپ رو بدست بیارن یا بازیکن صاحب توپ رو بزنن زمین که یک داون بحساب بیاد. اینجا دوبازیکن کنار سنتر, یعنی گاردها باید مواظب کوارتربک باشن, تکلها باید تکل بزنن و بازیکنهای حریف و کسی که به سمت کوارتر بک هجوم آورده رو بزنن زمین, واید رسیورها در اینجا معمولا به سمت عمق زمین حریف فرار می کنن.حالا کوارتر بک می تونه چندین کار کنه, یکی اینکه اگر گاردها فضای جلوی کوارتربک رو باز کنن (با هل دادن بازیکنهای حریف) و راه باز بشه کوارتریک می تونه با قدرت حمله کنه به زمین حریف, اما اگر راه بسته باشه یا دریافت کننده های عمقی (وایدرسیورها) بدون محافظ نفوذ کرده باشن به زمین حریف, می تونه با یک پرتاپ بلند و عمقی به اونها پاس بده, یا بده عقب به فول بک که حرکت عرضی کنه و سعی کنه فرار کنه. خلاصه استراتژی بازی رو کوارتربک تشخیص میده که نقش بسیار مهمی داره, نباید راحت زمین بخوره و باید در صورت لزوم سرعت خوبی برای فرار داشته باشه, دستهای قوی برای پاس بلند دادن و شونه ها و پاهای قوی برای درگیر شدن. اتیم چطور به جلو حرکت می‌کنه؟ وقتی بازی رو تیم سفید شروع میکنه یک خط فرضی در ده یاردی محل توپ هست, بازیکن های تیم سفید باید توپ رو به بعد از این ده یارد ببرن و داون کنن (توپ رو حفظ کنن و بخوابند روی زمین) اگر قبل از این ده یارد بازیکنهای مقابل بپرن روی اونها و متوقفشون کنن یا خود بازیکن از ترس از دست دادن توپ داون کنه, بازی از همون جای داون شروع میشه و بازیکن باید از همون خط ده یاردی قبل بگذره, برای این کار چهار بار فرصت دارند (چهار داون برای ده یارد) اگر تا چهار داون نتونن توپ رو ده یارد جلو ببرن باید از همونجا توپ رو بدن به تیم مقابل که بازی رو شروع کنه (که اگر نزدیک دروازه خودشون باشه خطرناک میشه). اگر زیر چهار داون (مثلا با پاس یا حرکت اول) از ده یارد رد بشن و توپ رو داون کنند, دوباره تیمها آرایش می گیرن و تیم مهاجم (تیم سفید) از همونجا دوباره بازی رو شروع می کنه و با کمتر از چهار داون باید توپ رو ده یارد ببره جلو.در هر یکی از این حملات کوارتربک بعد از دریافت توپ می تونه خودش بازی کنه و با توپ بدوه یا یک پاس ارسال کنه و دریافت کننده اگر به منطقه انتهایی زمین تیم حریف برسه اصطلاحا تاچ داون می کنه و تیم مهاجم 6 امتیاز میگیره, بعد هم یک ضربه شروع مججدد از نزدیک دروازه (مثل پنالتی فوتبال ولی با حضور همه بازیکنها) دارن که سنتر توپ رو پاس می‌ده و کوارتربک میکاره توپ رو و بازیکنی توپ رو به سمت گل شوت میکنه, اگر توپ گل بشه یک امتیاز دیگه داره (در کل 7 امتیاز).یک نکته شوت آزادهست, مثلا اگر تیم مهاجم ببینه به زمین و گل حریف نزدیک هست و در سه داون نتونسته توپ رو ده یارد ببره جلو و اگر در فرصت چهارم توپ ده یارد نره جلو توپ رو از دست میدن میتونه تصمیم بگیره بجای داون چهارم ضربه آزاد( پانت ) بزنه و با پا توپ رو شوت کنه به دروازه که اگر گل بشه 3 امتیاز میگیره و بازی از اول برای تیم حریف شروع میشه. گاهی در پایان بازی, یک جایی که تیمی به شدت به یک امتیاز بیشتر احتیاج داره (مثلا بازی مساوی یا با نتیجه نزدیک داره با پایان میرسه) تیم می تونه ضربه مجدد بعد از تاچ داون رو بجای شوت بصورت داون بازی کنه (یعنی دوباره مثل حالت تاچ داون بازیکن توپ رو با دست به منطقه تاچ داون ببره) که اینطوری دو امتیاز میگیره ولی خب ریسک و سختی بالاتری داره از شوت به دروازه.دست زدن به صورت و جلوی کاسکت, با سر و کاسکت از پشت به کمر بازیکن زدن و .... خطا محسوب می‌شه و داورهای کنار یک پرچم زرد رو پرت می کنن وسط زمین و به اصطلاح فلگ می کنن, داور بازی و زمان رو نگه می داره و با کمکها (6 کمک داور) مشورت می کنه و بعد تصمیم رو بلند با بلندگو اعلام میکنه, مثلا برای خطا روی کوارتربک تیم مهاجم با گرفتن کاسکت داور می تونه تیم مدافع رو جریمه کنه و بازی رو از چند یارد جلوتر ادامه بده یا بخاطر خطای مهاجم بازی رو از چند یارد عقب تر ادامه بدن.موقعی که کوارتر بک می خواد پاس رو بگیره گاهی به جای پرتاب بلند به دریافت کننده گان چابک عمق زمین, وانمود می کنه که توپ رو توی بغل بازیکن پشتی گذاشته و اون به سمتی حرکت می کنه و با حرکت ایذایی بازیکن مدافع رو گول می زنه و کوارتربک توپ رو به بازیکن دیگه ای نزدیک خودش می ده تا به سمت زمین حریف بدوه, بازیکنهای تیم مهاجم وظیفه دارن بازیکنهای مدافع رو از جلوی بازیکن صاحب توپ کنار بزنن و به اصطلاح براش راه بازکنن. این استراتژیها و کارهای ریز این بازی رو بسیار بسیار بسیار متنوع تر و زیبا تر از فوتبال معمولی میکنه به نظر من. مربیها نقش بسیار مهمی در کنترل بازی دارن با تعویضهای درست, استراتژیهای متفاوت و بجا, گرفتن تایم اوتها برای از کار انداختن انسجام حریف و مرتب کردن تیم خودی و .....یک نکته مهم, دفاع درست و باهوش هست, تیم وقتی در حالت دفاعی هست, باید تشخیص بده کوارتربک تیم مقابل چه سیاست و استراتژی داره, آیا توپ رو پاس بلند میده یا پاس ایذایی یا خودش توپ رو حمل می کنه؟ تیم مدافع باید گاردها و تکلرها رو بزنه و بپره به سمت کوارتربک که نتونه درست پاس بده, اگر کوارتربک پاس بلند بده و تیم مدافع بتونه توپ رو توی هوا بگیره (قبل از بازیکن تیم مهاجم یا اگر توپ از دست بازیکن مهاجم در بیادو قبل از اینکه بخوره زمین برسه به تیم مدافع) اونوقت توپ ربایی ( اینترسپشن ) انجام شده و بازیکن تیم مدافع می تونه از همونجا به سمت تیم حریف بدوه و داون کنه و بعد جای تیم مدافع و مهاجم عوض میشه (توپ مثلا به تیم آبی می رسه و تیم سفید فرصت حمله رو از دست می ده و باید آرایش دفاعی بگیره بعد از داون) گاهی هم بازیکن توپ ربا این فرصت رو داره که زمین رو بدوه و تاچ داون کنه و یک امتیاز حساس بگیره که معمولا خیلی صحنه حساسی در بازی هست.یک حالت دیگر هم موقعی اتفاق می افته که بازیکن صاحب توپ, توپ رو از دست بده قبل ازاینکه توپ به زمین بیفته, حالت فامبل اتفاق می افته و هر بازیکن توپ رو بگیره , توپ مال اون تیم می شه. در قسمتهای بعدی این پست حالتهای دفاعی و قوانین بیشتری از این بازی رو مرور می کنیم </description>
                <category>Elia</category>
                <author>Elia</author>
                <pubDate>Sun, 02 Sep 2018 12:44:48 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>