<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الی آذر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@eliaz</link>
        <description>علاقه‌مند به نوشتن و تولید محتوا</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:52:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2200006/avatar/TF31rI.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>الی آذر</title>
            <link>https://virgool.io/@eliaz</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ابتذال شر و مسئلۀ نژاد: آیا می‌توان از گذشتۀ شرارت‌بار کشورها درس گرفت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@eliaz/%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%B0%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%DB%80-%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%DB%80-%D8%B4%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA-ov2u3ptl68bi</link>
                <description>هولوکاست - عملیات ورشو  - لهستان در سیطرۀ آلمان نازیچرا خطاکاران و جنایتکاران باید مجازات شوند؟ کشورها چطور باید با جنایت‌ها و شرارت‌های تاریخی خود کنار بیایند؟ جوامع چه‌ باید بکنند تا در دام خشونت و چرخۀ انتقام نیفتند؟در غرب وقتی حرف از «شر مطلق» باشد، همه به‌یاد آلمان نازی و هولوکاست میفتند. حتی خود آلمانی‌ها هم عقیده دارند که هولوکاست بدترین جنایت تاریخ بشر بوده است. اما آیا در تاریخ کشورهای دیگر نمی‌توان شر مطلق را دید؟سال گذشته دادگاهی در آلمان خانمی 97 ساله را به جرم اینکه در جوانی مدتی برای نازی‌ها در اردوگاه کار اجباری آشویتس خدمت کرده بود، محاکمه کرد و در کمال شگفتی او را به زندان انداخت. ظاهرا آلمانی‌ها در این موارد با کسی شوخی ندارند!محاکمه به جرم همکاری با نازی‌ها - آلماننگارندۀ این سطور هم مانند بسیاری با شنیدن این خبر جا خورده و با خودش گفته بود: «خُب که چه!؟» یا «در این سن دیگر بگذارید زندگی‌اش را بکند!» اما این طرز فکر پس از خواندن کتابی که در ادامه درباره‌اش می‌گویم تغییر کرد.کتابْ «درس گرفتن از آلمانی‌ها» نام دارد و به‌دست «سوزان نیمن» - فیلسوف اخلاق و عضو انجمن فیلسوفان آمریکا - نوشته شده است. خانم نیمن در نگارش این کتاب ابتکاری بزرگ به‌خرج داده و شیوۀ کارش باعث شده که ژانر جدید «فلسفۀ تحقیقی» خلق شود.1نیمن در این کتاب مقایسۀ جالبی بین دو کشور آلمان و آمریکا از حیث نژادپرستی و درس‌گرفتن از گذشتۀ شرارت‌بار انجام داده و در لابه‌لای صفحات هم گریزی به خاطراتش زده است.کتاب «درس گرفتن از آلمانی‌ها» | نشر برجنویسنده که خودش به عنوان دختری یهودی در جامعۀ مسیحی جنوب آمریکا در دهۀ 60 میلادی طعم نژادپرستی را چشیده، امروز در برلین آرامشی را یافته که در جنوب نداشته است. چگونه «برلین» پناهگاه افرادی شده که در هیچ جای دیگری احساس آرامش نمی‌کنند؟ نیمن این آرامش را از روی «کاری به کار آدم نداشتن» می‌داند. اما همین شهر چند دهه پیش شاهد بزرگ‌ترین جنایتی بود که بشر مدرن به چشم خود دیده: هولوکاست؛ کشتار دسته‌جمعی شش میلیون یهودی اروپایی طی جنگ دوم جهانی به‌دست حزب نازی آلمان، طی چهار سال (1941 تا 1945).شهری که زمانی افراد دسته‌دسته برای حفظ جانشان از آن می‌گریختند حالا پناهگاه افرادی شده است که وطن خود را جای دیگری نیافته‌اند؛ این چطور ممکن شده است؟نیمن کتابش را در جستجوی پاسخ این پرسش نوشت و فهمید که آنچه از آلمانی‌‌ها می‌آموزیم می‌تواند دوای درد نژادپرستی و نفرت‌پراکنی در آمریکا و دیگر جوامع باشد، اما وقتی به دوستان آلمانی‌اش گفت که می‌خواهد کتابی دربارۀ «درس گرفتن از آلمانی‌ها» بنویسد، با واکنش عجیب آنان روبرو شد.«آن‌ها به من می‌گفتند: شوخی‌ات گرفته؟ از آلمانی‌ها هیچ چیزی نمی‌شود یاد گرفت. ما آلمانی‌ها خیلی دیر به خودمان آمدیم و به فکر جبران مافات برآمدیم و دست آخر هم کاری نکردیم.»شاید آلمانی‌ها هم‌نظر نباشند اما تلاش آن‌ها برای درس‌گرفتن از شرارت‌های گذشته‌شان منقلب‌کننده و قابل احترام است.از آلمانِ پس از جنگ، ویرانه‌ای باقی مانده بود. ویرانی مختص‌به ساختمان‌ها و تاسیسات و زیربناها نبود. مردم شاهد فروپاشی انسانیت، اخلاقیات و دموکراسی بودند. آلمانی‌ها دچار شوک و دردی عمیق بودند و چاره‌ای نداشتند جز اینکه به داد خودشان برسند و راه نجات را در نقد بی‌رحمانۀ گذشتۀ خود یافتند؛ چیزی که نیمن به آن نگاه «خودسنجشگرانه» می‌گوید. مردم آلمان بعد از دوره‌ای انکار دریافتند که «بهترین رویکرد پذیرش گذشته است همانگونه که بود و نه آنگونه که باید می‌بود.»«نسل‌های جوان اروپایی توی چشم پدر و مادرهایشان زل می‌زدند و از آن‌ها می‌پرسیدند: شما چه کردید؟»از پس این نگاه خودسنجشگرانه، یک حافظۀ جمعی خودسنجشگرانه ظهور کرد که سرنوشت کشور را تغییر داد.جورج سانتایانا - فیلسوفنقل قول معروفی از جورج سانتایانا، فیلسوف اسپانیایی قرن نوزدهمی وجود دارد که می‌گوید هرکس تاریخ را فراموش کند محکوم به تکرار آن است. نیمن باتوجه به این سخن می‌گوید: «اگر بخواهیم آینده‌ای بسازیم که از شر گذشته رهایی یافته باشد، باید در ثبت و یادآوری آن گذشته بکوشیم وگرنه گذشته می‌آید و حال و آیندۀ ما را آلوده می‌کند... اگر جلوی گذشته‌مان نایستیم هیچ‌گاه دست از سرمان برنخواهد داشت.»زمان به پیش می‌رود اما تاثیر گذشته بر جا می‌ماند، حتی در قلمرو روان‌شناسی فردی هم فراموشی گذشته سودمند نیست؛ چون وقتی گذشته عفونت کند، زخم‌ها دوباره سر باز می‌کنند.آلمانی‌ها این سخن را که «گذشته چراغ راه آینده است» خیلی خوب متوجه شدند و جدی‌اش گرفتند. بی‌محابا به گذشتۀ شرارت‌بار خود تاختند، اشتباهاتشان را پیدا کردند و از آن‌جا که تصمیم گرفته‌ بودند اجازه ندهند فاجعۀ انسانی دیگری در کشورشان رخ بدهد، نمادهایی را از جنایت‌هایشان ساختند و جلوی چشمانشان گذاشتند تا همیشه به یاد آوردند که انسانیت چگونه زمانی در آن سرزمین جایش را به توحش داد و چگونه انسان‌های عادی خودشان را اسلحه به‌دست بالای گورهای دسته‌جمعی یافتند.2بنای یادبود هولوکاست - برلین اما چه درسی باید از آلمان‌ها گرفت؟واقعیت این است که حکومت‌های دیگر با تمرکز بر هولوکاست، حواس مردم را از شرارت‌های خودشان پرت می‌کنند، اما نیمن که خودش آمریکایی است فکر می‌کند درس‌های زیادی وجود دارد که آمریکا و دیگر کشورها باید از آلمان بگیرند.آمریکایی‌ها فکر می‌کنند نسل‌کشی بومیان (سرخ‌پوستان) اصلاً به پای هولوکاست نمی‌رسد، در صورتی که هیتلر از همین کشتار به‌عنوان الگوی گسترش نژاد برتر آلمانی استفاده ‌کرد. راست‌گرایان افراطی انگلیسی هم خیلی راحت دربارۀ شکوه امپراتوری‌ گذشته حرف می‌زنند انگار تاریخ استعمار را فراموش‌ کرده‌اند.«شر آن چیزی است که دیگران مرتکب می‌شوند. ما ممکن است فقط اشتباه کنیم اما اشتباهات ما سزاوار واژۀ شر نیستند. این باور غلطی است که هر جامعه‌ای در مورد خودش دارد. مثلا در مورد خودمان می‌گوییم که صرفا از میهن دفاع کرده‌ایم و میهن‌پرست بوده‌ایم و اسمش را نژاد‌پرستی نمی‌گذاریم.»‌آیا بمباران اتمی دو شهر ژاپن توسط آمریکا و نابودی شهر درسدن آلمان با بمب‌های آتش‌زای متفقین در جنگ جهانی دوم جنایت نبود؟ اگر جوامع فکر کنند «شر» را فقط دیگران مرتکب می‌شوند و خودشان صرفاً انسان‌های میهن‌دوستی هستند که از کشور و ارزش‌های مقدس‌شان دفاع می‌کنند؛ نژادپرستی هرگز از بین نمی‌رود.کشتی برده‌داران - مقصد: سواحل آمریکاآیا آمریکایی‌ها هنوز با شرارت‌های خود روبرو نشده‌اند؟قدمت نژاد‌پرستی در آمریکا بسیار بیشتر از نژاد‌پرستی در آلمان است. نخستین برده‌ها در سال 1526 م. در کشتی‌های اکتشافی اسپانیایی‌ها به آمریکا برده شدند تا در جستجوی طلا به اربابان خدمت کنند. طی سه قرن برده‌داری در آمریکا، 15 میلیون زن و مرد و کودک آفریقایی قربانی شدند. برده‌ها اگر از سفر سخت دریایی جان به در می‌بردند و کشتی‌شان سالم به ساحل می‌رسید، در معادن کشف طلا، مزارع، ساخت و ساز و ... به بیگاری گرفته می‌شدند و بسیاری‌شان از سختی کار می‌مردند. در آمریکا برده‌داری در میانۀ قرن نوزدهم با فرمان آبراهام لینکلن لغو شد اما حتی تا سال 1951 هم اعدام خودسرانۀ (لینچ) سیاه‌پوستان توسط نژادپرستان جرمِ فدرال انگاشته نمی‌شد. سیاه‌پوستان آمریکا سال‌ها بعد از پایان هولوکاست در آلمان، هنوز برای داشتن حقوق برابر با سفیدپوستان، می‌جنگیدند و ما در قرن 21 همچنان در مورد تبعیض نژادی صحبت می‌کنیم. آیا بین انکار و فراموشی گذشته و قتل‌ سیاه‌پوستان به دست پلیس آمریکا که هر از گاهی تکرار می‌شود و شبهۀ نژادپرستی سیستماتیک را دوباره به راه می‌اندازد ربطی وجود دارد؟ آیا این به دلیل آن است که آمریکایی‌ها هنوز با گذشتۀ شرارت‌بار خود روبرو نشده‌اند؟تازه در سال 2018 بود که پس از گذشت قرن‌ها اولین موزۀ یادبود قربانیان تبعیض‌نژادی در آمریکا تاسیس شد. در بخشی از این موزه 805 صفحۀ فولادی از سقف آویزان شده‌اند که نام سیاه‌پوستان اعدام‌شده بر رویشان حک شده است. بین سال‌های 1877 تا 1950 بیش از 4075 سیاه‌پوست در 12 ایالت جنوبی آمریکا بدون دادگاه و به‌دست سفیدپوستان محلی به‌دار آویخته شدند.بنای یادبود قربانیان برده‌داری و لینچ در آمریکاتا همین چند وقت پیش مجسمۀ ژنرال‌های ارتش در دوران جنگ داخلی آمریکا که طرفدار نظام برده‌داری بودند در ایالت‌های جنوبی نصب بود. سه سال پیش، بعد از آنکه جورج فلوید به‌دست پلیس آمریکا به‌نوعی دیگر لینچ (خفه) شد، مردم جنوب خشم‌شان بالاخره سرریز شد و بسیاری از این مجسمه‌ها را واژگون کردند.مجسمۀ ژنرال رابرت لی در ویرجینیا - جایش را به بنادی یادبود پایان برده‌داری داددر گسترۀ یک صد سال اخیر جهان شاهد نسل‌کشی‌های بسیاری بوده است. کشتار ارامنه‌ به دست دولت عثمانی، نسل‌کشی‌ رواندا در آفریقا، قتل‌عام نانجینگ به‌دست ژاپنی‌ها و کشتار مردمان بوسنی به‌دست صرب‌ها چند نمونه هستند. به فهرست فجایع باید پاکسازی‌ بزرگ شوروی استالینیستی، قحطی بزرگ اوکراین، آزار مسلمانان در میانمار و بسیاری دیگر را افزود.نژادپرستی، نسل‌کشی و تبعیض در هر ابعادی یک شر مطلق است. نویسندۀ کتاب «درس گرفتن از آلمانی‌ها» عقیده دارد که سنگینی جنایت آلمانی‌ها چیزی از بار جنایات دولت‌های دیگر کم نمی‌کند. شر موضوعی نیست که بشود بر سر آن رقابت کرد. نژادپرستی و نسل‌کشی در هر ابعادی یک شر مطلق است.آلمان چگونه راه خود را ساخت؟آلمان پس از جنگ به دو بخش شرقی و غربی تقسیم شد. بخش شرقی که زیر سلطۀ کمونیست بود زودتر از نیمۀ غربی کار مواجهه با گذشته را شروع کرد و به محاکمۀ نازی‌ها، آموزش به کودکان، ساخت بنای یادبود هولوکاست و مرمت اردوگاه‌ها برای عبرت آیندگان پرداخت، درحالی‌که نیمۀ غربی در کار انکار و تلاش برای بازگرداندن آبروی از دست رفته بود و حتی نازی‌های قدیمی را برای مبارزه با کمونیسم به خدمت گرفته بود. آلمانی‌ها برای کنار آمدن با گذشتۀ خود دهه‌هاست که تلاش می‌کنند، البته نژادپرستی در آلمان کاملا از بین نرفته است. سال گذشته یک گروه نژادپرست راست‌گرای افراطی در خاک این کشور دستگیر شد. آلمانی‌ها می‌دانند ملتی که بخواهد با گذشته‌اش تسویه حساب کند باید اشتباهاتش را شناسایی کند و بپذیرد و بفهمد که چه مسئولیتی در قبال آن دارد.«ملتی که مسیر تسویه حساب با گذشته را انتخاب می‌کند در مواجهه با گذشته‌ی خشونت‌بارش تقصیرهایش را شناسایی و تصدیق می‌کند و به تبع آن از خود می‌پرسد که مسئولیتش در قبال آن گذشته‌ی ملی چیست. تصدیق و پذیرش اشتباهات در انسان شرم به وجود می آورد و همین ممکن است ما را بترساند که نکند غرور ملی لطمه ببیند و از این رهگذر کشور با تلاطم مواجه شود، اما شرم قدم اول به‌سوی مسئولیت است و پس از آن غرور ملی اصیل درمی‌رسد. این ملت می‌کوشد به روایت ملی منسجم از گذشته‌اش دست یابد.» (ص 12) | درس گرفتن از آلمانی‌هاملتی که به روایتی اصیل از گذشته اش رسیده است با گذشته اش کنار آمده و مسئولیت اشتباهاتش را به گردن گرفته است آماده است تا در مسیر آینده ای تازه قدم بگذارد.مسئولیت ما در برابر اشتباهات گذشته از ساخت بنای یادبود برای کشته‌شدگان و آموزش در مدارس تا ثبت درست تاریخ، نقد بی‌رحمانۀ اشتباهات و محاکمۀ عادلانۀ گناهکاران را در بر می‌گیرد.در این مسیر برخی کشتگان باید یاد آورده شوند و از برخی تجلیل شود. برخی یادمان‌ها باید ساخته و برخی تخریب شوند. روایت‌ها از طریق آموزش منتقل می‌شوند و این آموزش چگونه باید به کودکان داده شود و چه چیزهایی باید به دست فراموشی سپرده شود؟ و آیا تبهکاران و جنایتکاران به سزای اعمالشان رسیده‌اند؟سپردن خودمان به دست تیغ تیز سنجشگری باید کاری مداوم باشد. در بزنگاه‌های تاریخی همیشه عده‌ای پیدا می‌شوند که بگویند: «حالا وقتش نیست»، «این حرف‌ها را بگذارید کنار»، «فعلاً باید جلو برویم». اما اگر همین حالا در مورد ظلم‌هایی که به اقلیت‌ها شده است حرف نزنیم، بعداً تبدیل به نژادپرستی و رویکردهای تبعیض‌آمیز می‌شود.«یادمان بماند که نازی‌ها هم همین‌طور بی‌سروصدا و آرام آرام تبدیل به این اژدهای تنوره‌کش و مهارنشدنی شدند.»نژاد پرستی هنوز در آلمان از بین نرفته است، فقط مخاطب آن از یهودیان به ترک‌تبارها یا سایرین تغییر یافته است. در سال‌های 2000 تا 2007 چند نفر از رنگین پوستان مورد حملۀ جوانان نئونازی قرار گرفتند. مردم آلمان به جبران این حمله در سال 2015 به استقبال قطارهای حامل پناه جویان رفتند و صدر اعظم آلمان، آنگلا مرکل از طرفداران سرسخت حقوق پناهجویان بود اما نگرانی بابت بالا گرفتن ایدئولوژی‌های نژادپرستانۀ حزب راست افراطی همیشه حس می‌شود.کتاب «درس‌گرفتن از آلمانی‌ها» داسـتان مسیر طولانی و پر‌پیچ‌و‌خمی را تعریف می‌کند که آلمانی‌ها در مواجهه با جنایات دوران نازی‌ها پیموده‌اند. نیمن گفته است که برای نگارش این کتاب همه چیز را چندبار راستی‌آزمایی می‌کرده و از یک کارشناس هم کمک می‌گرفته تا در دام سندسازی‌ها نیفتد.و سخن آخر از زبان استنلی کاول، فیلسوف آمریکایی:«تاریخ ما را ترک نخواهد گفت مگر آنکه تام و تمام آن را تصدیق کنیم و بپذیریم.»1. تاد گیتلین، جامعه‌شناس آمریکایی در توضیح کار نیمن گفته است که «او مفاهیم اخلاقی را در بوتۀ آزمون واقعیت می‌گذارد و انسان‌هایی واقعی را نشان می‌دهد که با گذشتۀ نابخشودنی کلنجار می‌روند یا موفق می‌شوند زمام آن را در اختیار بگیرند.» و این چنین توانسته است به‌خوبی به مسئلۀ «شر» بپردازد.2. هانا آرنت، فیلسوف سیاسی آلمانی، مفهوم ابتذال شر یا Banality of Evil (به تعبیر مهدی تدینی: روزمرگی شر) را پس از شرکت در دادگاه محاکمۀ آدولف آیشمن ابداع کرد. روزمرگی شر وقتی است که «شر دیگر ویژگی‌های آزاردهنده، زننده و خاص خود را از دست می‌دهد و به امری عادی و روزمره تبدیل می‌شود.» هانا آرنت معتقد بود که آیشمن یک فرد عادی بوده که با گفتن این که «مامورم و معذور» تبدیل به یک مهره در دستگاه کشتار نازی‌ها شده است.</description>
                <category>الی آذر</category>
                <author>الی آذر</author>
                <pubDate>Mon, 29 May 2023 16:14:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عملیاتی که پایان جنگ جهانی دوم را رقم زد</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%82%D9%85-%D8%B2%D8%AF-xrrl8jskrfzp</link>
                <description>سربازان، نبرد نرماندیدر ششمین روز از ماه ژوئن سال  1944 هزاران سرباز از کشورهای مختلف جهان به ساحل نرماندی در شمال فرانسه هجوم آوردند. هدف، آزادسازی فرانسه از اشغال نیروهای حزب نازی آلمان بود.طی جنگ جهانی دوم فرانسه به اشغال حزب نازی درآمده بود و آزادسازی فرانسه از زیر سلطۀ آلمان گام مهمی بود که نیروهای متفقین در پایان‌دادن به جنگ برمی‌داشتند.در  بامداد 6 ژوئن تعداد 160 هزار سرباز از 12 کشور جهان در ساحل نرماندی  پیاده‌شدند. برنامه‌ریزی برای عملیات پیاده‌سازی نرماندی از دو سال پیش  آغاز شده و کاملاً سرّی نگه داشته شده بود. نیروهای متفقین موفق شده‌بودند این عملیات را کاملاً به‌دور از چشم تیزبین آلمانی‌ها به پیش ببرند.البته  آدولف هیتلر از همان زمان می‌دانست که حملۀ جانانه‌ای از سوی نیروهای  متفقین علیه مواضعش در فرانسه می‌تواند جریان جنگ را در اروپا معکوس کند.کمی بعد از ورود آمریکا به جنگ علیه آلمان، فرانکلین روزولت، وینستون چرچیل و ژنرال دوایت آیزنهاور کار را بر روی نقشه‌ای که به سلطۀ آلمان نازی بر اروپا خاتمه دهد شروع  کردند. آن‌ها می‌دانستند که گشودن یک جهبۀ غربی برای پراکنده‌کردن نیروهای  آلمانی حیاتی است؛ اما سوال اساسی این بود که کجا و چه‌وقت؟پیاده‌سازی نیروهای متفقین در ساحل نرماندی در جریان جنگ جهانی دوم، روز دی هیتلر حمله را پیش‌بینی می‌کرد. از سال 1942 نیروهای آلمان ساخت استحکاماتی را در سواحل شمالی فرانسه آغاز  کردند اما آن‌‌ها امکان تجهیز و آماده‌سازی تمام خط ساحلی را نداشتند. از  ابتدا گمان می‌شد که شهر ساحلی کاله در فرانسه گزینۀ مورد نظر متفقین برای حمله است چون فقط 33 کیلومتر از راه دریا (کانال مانش) با شهر دووِر در  انگلستان فاصله داشت. آلمان تجهیزات سنگینی را در ساحل کاله مستقر کرد و توپخانۀ خود را به سمت دوور نشانه گرفت؛ اما باقی نواحی ساحلی آنقدر تجهیز نشدند.چرا کاله؟دلیل اساسی که هیتلر فکر می‌کرد کاله همان شهری است که مورد هجوم متفقین قرار می‌گیرد، نزدیکی‌اش به خاک انگلستان نبود؛ هیتلر مغلوب موفق‌ترین حیلۀ نظامی از زمان اسب تروا شد. نیروهای نظامی متفقین از طریق عملیاتی به ژرمن‌ها قبولاندند که حمله از  ناحیۀ کاله انجام خواهد شد. آن‌ها به این منظور تاسیساتی را در ساحل دوور  برپا کردند. نیروهای آلمان طی گشت‌های  دریایی‌شان از دور استحکاماتی را می‌دیدند که خبر از یک حملۀ قریب الوقوع  می‌داد، اما آن‌ها نمی‌دانستند که آن تاسیسات تماماً ماکت است.توپخانۀ ساحلیاز سوی دیگر متفقین تمام جاسوس‌های نازی را در خاک انگلیس دستگیر کرده بودند و آن‌ها را واداشتند تا  در تماس با یگان نظامی آلمان به آن‌ها اطلاع دهند که حمله از شهر دوور  انجام خواهد شد. ژرمن‌ها چاره‌ای جز افتادن در این دام نداشتند. توجه هیتلر  معطوف به کاله شد و مطمئن بود سایر تحرکات نظامی فقط برای این است که حواسش را از دوور منحرف سازد؛ البته نرماندی هم از نظر او دور نمانده بود. نیروهای آلمان در خط ساحلی پخش شده بودند و بخشی از آن‌ها در نرماندی در حالت آماده‌باش به‌سر می‌بردند؛ اما مشخصاً نگرانی چندانی از بابت نرماندی نداشتند.شرایط جوی به کمک متفقین آمدعصر  روز 5 ژوئن طوفان سهمگینی سواحل شمالی فرانسه را درنوردید. آلمانی‌ها  مطمئن بودند که در این شرایط آب‌وهوایی حمله‌ای انجام نخواهد شد و بسیاری  از افسران آلمانی از جمله ژنرال اروین رومل که فرماندۀ یگان نظامیان در ساحل نرماندی بود، پست خود را ترک کردند تا برای دیدار همسرانشان به پاریس و  آلمان بروند. آنچه ژرمن‌ها نمی‌دانستند این بود که متفقین قرار است از  وقفه‌ای در طوفان برای حمله به مواضع آن‌ها استفاده کند. برج هواشناسی متفقین تشخیص داده بود که در نیمه‌شب 5 ژوئن طوفان متوقف خواهد شد و این زمان مناسبی برای غافلگیرکردن آلمانی‌ها بود.با  این حال وقتی نیروهای متفقین در سپیده‌دم روز 6 ژوئن که به روز دِی معروف شد، در ساحل نرماندی پیاده‌شدند، هدف رگبار شدید نیروهای آلمانی مستقر در خط ساحلی قرار گرفتند. آلمانی‌ها  تلفات سنگینی بر‌ آنان وارد کردند، بسیاری از سربازان متفقین پیش از آن‌که پایشان به ساحل برسد هدف اصابت  گلوله قرار گرفتند؛ اما آن‌ها پرتعدادتر از این حرف‌ها بودند.نبرد نرماندیروز دی یا D-Day پیاده‌سازی نرماندی باعث شکل‌گیری عملیات آزادسازی فرانسه شد که پایه‌های پیروزی متفقین را در جبهۀ غربی بنا نهاد.عملیات نرماندی که بزرگ‌ترین عملیات آبی – خاکی تاریخ است با اسم رمز عملیات نپتون شناخته می‌شد و به روز دی (D-Day) شهرت یافته است. روز دی یک اصطلاح نظامی آمریکایی است و به روزی گفته می‌شود که قرار است عملیات بزرگ حمله در جنگ شروع شود اما بیشتر از همه عملیات نرماندی به عنوان روز دی شهرت پیدا کرده است.در روز دی ساحل نرماندی از زمین و هوا زیر حملات شدید متفقین قرار گرفت. 130 هزار سرباز از دریا و 23 هزار نفر از راه هوا درون شش هزار ناو و هواپیمای جنگی به نرماندی رسیدند، اما شهر ساحلی نرماندی تا پایان جنگ دروازۀ عبور 2.5 میلیون نیروی متفقین و 500 هزار وسیلۀ جنگی باقی ماند.نبرد نرماندی در دنیای فیلم و کتاباهمیت این روز در کتاب‌ها و آثار سینمایی هم منعکس شده است.یکی از پرآوازه‌ترین آثار سینمایی که با موضوع روز دی ساخته شده، «نجات سرباز رایان » محصول 1998 اثر مشهور استیون اسپیلبرگ، فیلمساز آمریکایی است. داستان این فیلم طی نبرد نرماندی اتفاق میفتد. نیم ساعت اول فیلم به ماجرای رسیدن نیروهای متفقین به فرانسه می‌گذرد. کاپیتان جان میلر با بازی تام هنکس ماموریت دارد تا به کمک نیروهایش سرباز رایان را پیدا کند و به خانه‌اش برگرداند. تمام برادران رایان در جنگ کشته شده‌اند و حالا رایان از خدمت در جنگ معاف شده است تا در کنار مادرش باشد. تام هنکس در صحنه‌ای از فیلم نجات سرباز رایان ساختۀ استیون اسپیلبرگ«طولانی‌ترین روز» عنوان فیلم دیگری است که در سال 1962 با الهام از روز دی و  بر اساس کتابی با همین نام نوشتۀ کورنلیوس رایان ساخته شد. در سال 2018 هم  فیلم ارباب دربارۀ همین روز تاریخی روی پردۀ سینماها رفت که نقدهای خوبی هم  گرفت.اما در دنیای کتاب‌ هم این روز مهم از نظر دور نبوده است. کتاب «دختران روز دی» نوشتۀ سارا رز نویسندۀ آمریکایی به نقش مهم زنان در جریان عملیات نرماندی پرداخته است. این زنان جاسوسانی بودند که بدون حضورشان پیروزی متفقین در نبرد نرماندی و در جنگ جهانی دوم به مخاطره میفتاد.تصویر روی جلد کتاب اصلی دختران روز دیکتاب نمایش افسانه‌ای برای وقتی دیگر نوشتۀ نویسندۀ بزرگ فرانسوی لویی فردینان سلین از زاویه‌ای دیگر به جنگ جهانی دوم پرداخته است. داستان کتاب در روزهای قبل از پیاده‌سازی نرماندی اتفاق میفتد و بسیار خواندنی است. این کتاب را مهدی سحابی، مترجم بزرگ‌ترین رمان تاریخ: «در جستجوی زمان از دست رفته» اثر مارسل پروست و اصغر نوری به فارسی ترجمه کرده‌اند.فردینان سلین، نویسنده کتاب نمایش افسانه ای برای وقتی دیگرعملیات نرماندی آغازِ پایانِ اشغال فرانسه بود. رمان با دیدار راوی و زنی به اسم کلمانس که از دوستان قدیمی‌اش است در گیرودار بمباران هوایی پاریس شروع می‌شود. پاریس در آستانۀ آزادی است و زن از تسویه‌حساب‌ها خبر آورده است. پاریسی‌هایی که طی اشغال با آلمانی‌ها همکاری کردند حالا یکی‌یکی شناسایی و سلاخی می‌شوند...پی‌نوشت:  اسب تروآ داستانی‌ است که در انه‌اید، منظومۀ حماسی ویرژیل آمده است.  یونانی‌ها سربازانشان را درون یک اسب چوبی عظیم مخفی و اسب را به  شهر تروآ  پیشکش کردند. شب هنگام سربازان از اسب پیاده شدند و دروازۀ تروآ را برای  یونانی‌ها گشودند.</description>
                <category>الی آذر</category>
                <author>الی آذر</author>
                <pubDate>Wed, 26 Apr 2023 10:44:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرستار بچه‌ای که قاتل زنجیره‌ای بود</title>
                <link>https://virgool.io/30book/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AC%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-pd8ltgba8txq</link>
                <description>تونی‌ کاستا؛ قاتلدر تابستان سال 1969 در کیپ کاد، ماساچوست،  وقتی لیزای 10 ساله در انتظار تونی پرستار محبوبش بود، خبر ناپدیدشدن چند  زن در حوالی پیچید؛ اما برای لیزا نبودِ تونی‌ کاستا نگران‌کننده‌تر بود.  تونی بهترین فردی بود که لیزا در زندگی‌اش دیده بود. از هفت سالگی او را  می‌شناخت و حالا در تابستان آن سال به شکلی غیرمنتظره از دستش داده بود. با  رفتن تونی انگار یکی از بهترین دوره‌های زندگی لیزا هم به پایان رسیده  بود. البته او خیلی هم غافلگیر نشد چون به ناپدیدشدن مردها عادت داشت؛ پدرش  هم روزی چمدانش را برداشته و برای همیشه رفته بود.سال‌ها  سال بعد کابوس‌های عجیبی به سراغ لیزا آمد. مردی خشن و ترسناک اسلحه را به  سمت سرش نشانه گرفته بود و دندان‌هایش را نشانش می‌داد. این مرد تونی بود،  همان پرستار محبوب بچگی‌اش. آیا اتفاق وحشتناکی در کودکی برای لیزا افتاده بود که از خاطرش پاک شده بود؟لیزا  از مادرش در این باره سوال کرد. مادرش با یادآوری خاطرات خوش گذشته غرق در  لذت شد. او تابستان‌ها در بارها و کافه‌ها می‌گشت و با مردان غریبه‌  خوش‌گذرانی می‌کرد در حالی‌که دخترانش را به تونی کاستا سپرده بود.- اون موقع‌ها اتفاق خاصی برام نیفتاد که تا حالا بهم نگفته باشی؟... یه اتفاق با تونی کاستا.- یادمه که یه روز گفتن قاتل زنجیره‌ای بود.تصاویری از آن سال‌ها به وضوح در برابر چشمان لیزا نقش بست و تمام صحنه‌های هولناک قتل‌‌ها را به یاد آورد.- ما سراسر شهر رو با اون می‌گشتیم... یعنی تونی همون خون‌آشام کیپ کاد بود؟ یه قاتل زنجیره‌ای بود؟- آره، خوب که چی؟ شما دو تا رو که نکشت!زنان جوانی که به دست تونی کاستا به قتل رسیدندتونی کاستا؛ قاتل زنجیره‌ایپروندۀ  تونی کاستا پایانی مخوف برای دهۀ پرآشوب 1960 آمریکا بود. کاستا در  پرونده‌های پلیسی به دلیل قتل‌های سریالی سال 1969 در کیپ کاد، شرقی‌ترین  بخش ایالت ماساچوست مشهور است. در تابستان آن سال زنانی که با  تونی کاستا در ارتباط بودند یکی‌یکی ناپدید شدند. مدتی بعد کشف اجساد  قطعه‌قطعه‌شده‌ خبر از یک جنایت هولناک ‌داد.پلیس  اجساد قربانیان را در جنگلی که تونی کاستا در آن ماریجوآنا می‌کاشت در  حالی که سلاخی شده بودند پیدا کرد. کاستا زنان را با شلیک گلوله به سرشان  می‌کشت و بعد به اجساد تجاوز می‌کرد. او یکی از زنان را بعد از اینکه در  نتیجۀ مصرف مواد مخدر از هوش رفته بود در وان حمام غرق کرده بود. بر روی  بدن‌ اجساد جای دندان دیده می‌شد که احتمال مرده‌خواری را تقویت می‌کرد. کاستا تکه‌های بدن قربانیانش را در گورهای مختلفی دفن می‌کرد گاهی حتی بخشی از بدن یک قربانی را در کنار دیگری قرار می‌داد.پوشش  خبری این جنایات آنقدر زیاد بود و حتی نویسنده، کورت ونه‌گات (که دخترش  ادیت، زمانی کاستا را ملاقات کرده بود) این قاتل را در مقاله‌ای با جک قصاب  مقایسه کرد.جک  قصاب قاتل سریالی بریتانیا بود که در سال 1888 زنان روسپی را به قتل  می‌رساند. او گلو و بدن قربانیان خود را می‌برید و برخی از اندام‌های داخلی  آن‌ها را برمی‌داشت. جک قاتل هیچ‌وقت دستگیر نشد.جک قصاب؛ قاتل سریالی سال 1888 هیچ‌وقت پیدا نشدتونی  کاستا از زندان برای ونه‌گات نامه می‌نوشت. مضمون نامه‌هایش این بود که  فردی با پرهیزگاری او هرگز نمی‌تواند به یک پشه هم آسیب برساند.البته پیوند ونه‌گات با کاستا فراتر از این نامه‌نگاری‌ها بود. ادیت دختر 19 سالۀ ونه‌گات در شمار افرادی بود که از طرف تونی به قتلگاه فراخوانده شده بودند.  تونی از ادیت خواسته بود که برود و مزرعۀ ماریجوآنایش را ببیند. ادیت  نرفته بود نه به این خاطر که تونی را فرد خطرناکی می‌دانست، بلکه این دعوت  زیاد برایش جذاب نبود. وقتی ادیت اخبار را شنید نمی‌توانست تعجب خودش را  پنهان کند. او به پدرش گفته بود:«اگر تونی بتواند قاتل باشد، هرکسی می‌تواند قاتل باشد.»اما ادیت تنها کسی نبود که با شنیدن خبر قتل‌ها شوکه شده بود. هیچکس فکرش  را هم نمی‌کرد که مرد مهربان، مودب، خوش‌پوش و خوش‌رفتاری که اهالی کیپ کاپ  فرزندانشان را به او می‌سپردند و به سر کار می‌رفتند یک قاتل سریالی  خطرناک باشد.کورت ونه گات در کنار دخترش ادیت ونه گاتدر دادگاه وکلای کاستا سعی  کردند او را مجنون جلوه دهند اما وقتی تونی در کمال سلامت عقل و با  خوش‌رفتاری همیشگی خود در جلوی هیئت منصفه قرار گرفت و به سوالات جواب داد،  معادلاتشان را برهم ریخت.اظهارات  تونی متناقض بود. او قطعه‌قطعه‌کردن زنان را به خاطر می‌آورد اما می‌گفت  کسی دیگر آن‌ها را کشته است. بعد می‌گفت که تحت تاثیر مواد مخدر دست به  جنایت زده است. یکبار می‌گفت که قتل‌ها را به خاطر می‌آورد اما نمی‌داند چرا زن‌ها را کشته است چون هیچ‌ چیز دیگری را به خاطر نمی‌آورد.تونی  به قتل زنان بسیاری متهم شده بود که چهار موردشان در دادگاه به اثبات  رسید. کاستا به حبس ابد محکوم شد و چهار سال بعد خود را با کمربند در زندان  حلق‌آویز کرد. البته احتمال قتل او هم داده می‌شد.تونی  در کتاب خاطرات خود که نامش را رستاخیز گذاشته بود و هرگز چاپ نشد از  افراد دیگری به عنوان قاتل نام برده بود. قاتل ال‌اس‌دی مصرف می‌کرد و بعد  سر زنان را با تفنگ هدف می‌گرفت. آیا تونی به اختلال تجزیۀ هویت دچار بود و  شخصیت‌های دیگرش زنان را می‌کشتند و دفن می‌کردند؟دستگیری و محاکمه تونی کاستا قاتل سریالی آمریکاییپرستار بچه؛ تابستان‌های من با یک قاتل زنجیره‌ایکابوس‌های  لیزا رادمن گذشته‌اش را به یادش آورد. در سال 2021 خاطراتش از تونی کاستا و  داستان زندگی او را در کتابی منتشر کرد و نامش را «تابستان‌های من با یک  قاتل زنجیره‌ای» گذاشت.تونی  تعمیرکار بود و در متلی که مادر لیزا تابستان‌ها در آنجا پیشخدمتی می‌کرد  مشغول به کار بود. همۀ افراد آن منطقه تونی را به عنوان یک انسان خوب و  محترم می‌شناختند. مادر لیزا زن بی‌خیالی بود. او عادت داشت در کوچه و  خیابان جلوی مردم را بگیرد و از آن‌ها بپرسد: «پرستار بچه‌ها‌م میشی؟» تونی  یکی از آن‌ها بود و اتفاقا بهترین پرستاری شد که بچه‌ها هرگز داشتند تا  اینکه در تابستان آن سال کذایی ناپدید شد.تونی  کاستا از بچگی متفاوت بود. بسیار بی‌تفاوت، تودار و باهوش بود. یکی از  هم‌بازی‌هایش در مورد او گفته بود: «با این‌که پیش ما حضور داشت اما انگار  در این دنیا نبود.»لیزا رادمن نویسندۀ کتاب «پرستار بچه؛ تابستان‌های من با یک قاتل زنجیره‌ای»تونی کاستا که بود؟آنتون  چارلز با اسم مستعار تونی کاستا در اوت سال 1944 به دنیا آمد. او هرگز  پدرش را ندید. وقتی چند ماهه بود پدرش در جنگ کشته شد و مادرش دوباره  ازدواج کرد. تونی دو ساله بود که مادرش یک پسر دیگر به دنیا آورد. مادرش  خاطرات خوبی از پدرش برای تونی تعریف می‌کرد و او را قهرمانی می‌دانست که  در جنگ جهانی دوم کشته شده است. او پدرش را همین‌طور برای لیزا و خواهرش  توصیف کرده بود. آن‌ها را به گردش می‌برد و دخترها اوقات خیلی خوشی را در  کنارش می‌گذراندند. او هیچ‌وقت عصبانی نمی‌شد و کار زشتی از او سر نمی‌زد.اما تونی گذشتۀ پر آشوبی داشت که همه‌شان از آن‌ بی‌خبر بودند.تونی  در بچگی به مادرش گفته‌ بود که مردی شب‌ها به اتاقش می‌آید. مادرش فکر  می‌کرد که او در تخیلات خود با پدرش مواجه شده است. هیچ‌وقت هیچکس نفهمید  که آیا واقعا تخیل بوده یا مردی او را در اتاقش آزار می‌داده است. بعدها  مشخص شد که تونی در کودکی چندین بار مورد آزار و اذیت جنسی افرادی از جمله  کشیش محل قرار گرفته بود. در 12 سالگی یکی از نوجوانان محله او را به  زیرزمینی برده و دست و پایش را بسته و به او تجاوز کرده بود. تونی در کودکی  اندام‌های داخلی حیوانات را از بدنشان بیرون می‌کشید. یکبار هم در 16  سالگی سعی کرده بود به دختری تجاوز کند. کاستا بعدها به مصرف مواد مخدر و  روان‌گردان اعتیاد شدید پیدا کرد. بعد از سروصدای پروندۀ جنایات کاستا  روان‌شناسان می‌گفتند که او اختلال شخصیت اسکیزوئید دارد. عده‌ای دیگر  می‌گفتند که سایکوپاتی دارد.واقعیت  داستان تونی کاستا چه بود؟ آیا او براستی یک قاتل زنجیره‌ای خطرناک بود یا  خودش هم قربانی خشونت‌ جامعه شد؟ گذشته و کودکی پر درد تونی چه تاثیری در  آینده‌اش گذاشت؟ آیا می‌توان با بررسی و تحلیل داستان زندگی او یا  روایت‌هایی چون این، به دیدی روان‌شناسانه و جامعه‌شناسانه از وقایع رسید؟تونی کاستا در جوانیکتاب پرستار بچه زندگی  لیزا، دخترکی تنها و منزوی که پدرش ترکش کرده و مادرش هم هیچ اهمیتی به او  نمی‌داد در برهه‌ای خاص با زندگی مرد جوان خوش‌تیپ، خوش‌برخورد، کتابخوان و  مهربانی که در زیر پوستش یک قاتل زنجیره‌ای بود تلاقی پیدا کرد.کتاب پرستار بچه تابستان های من با یک قاتل زنجیره ایکتابی  که لیزا نوشت با عنوان «پرستار بچه» در نشر کراسه منتشر شده است. یک جنبۀ جالب این امر آن است که از معدود‌ کتاب‌های  زندگی‌نامه‌ای در گونۀ جنایت واقعی‌ست که در ایران منتشر می‌شود.لیزا  رادمن در این کتاب داستان زندگی خودش و زندگی تونی کاستا را به شکل موازی  پیش برده و به هم گره داده است. این داستان فقط ماجرای جنایت‌هایی مخوف  نیست و تحلیلی روان‌شناسانه و جامعه‌شناسانه از آمریکا و آدم‌های آن دوران  دارد.</description>
                <category>الی آذر</category>
                <author>الی آذر</author>
                <pubDate>Sun, 23 Apr 2023 13:33:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>