<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های چاوک</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@elinafakhr</link>
        <description>برای خوانده نشدن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 10:46:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3925617/avatar/EXaQeE.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>چاوک</title>
            <link>https://virgool.io/@elinafakhr</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جامعه قبرستان</title>
                <link>https://virgool.io/@elinafakhr/%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D9%82%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-xg9kn0mzeptd</link>
                <description>قبل از سوگ اخیری که برامون اتفاق افتاد شاید آخرین باری که به قبرستان شهر رفته بودم برمیگشت به هشت سال قبل، زمان خاکسپاری پدربزرگ. هیچ وقت اون سمت از شهر نمیرفتم، دلیلی نمیدیدم. اینطور در ذهن داشتم که مرده ی من مرده و تو قبرستان حاضر نیست پس از مردمی که الان تو ذهنم به عنوان «جامعه قبرستان گرد» میشناسم شناختی نداشتم.  بعد از سوگ بود که ما ناخواسته به عضوی از این جامعه بدل شدیم.چرا میگم جامعه؟ به خاطر شباهتهای رفتاری بسیار زیادی که بینشون دیدم و تفاوت هایی که در سبک زندگی این افراد با خود قبلیمون میدیدم. مردم این جامعه بدون توجه به ترافیک سنگینِ پنج شنبه عصرهای بهشت زهرا، هر هفته ساعتها رانندگی میکنن تا خودشون رو به محل دفن عزیزشون برسونن و هر کدوم به نحوی آدابی رو به جا میارن.این روند براشون خسته کننده نیست، تو شلوغی برای هم بوق نمیزنن و نسبت به همدیگه محبت و احساس نزدیکی دارن.جایی از تجربه مردم آمریکا از تغییراتی که بعد از حادثه ۱۱ سپتامبر تحربه کرده بودند خونده بودم. مردم میگفتن که بعد از این اتفاق وقتی تو خیابون راه میرفتیم به مردم احساس نزدیکی بیشتری داشتیم. مثل قبل، غریبه توی خیابون برامون صرفا یک غریبه نبود بلکه عضوی از خانواده مردم غمگین آمریکا بود. به هم پرخاش نمیکردیم و با کمال میل توی اتوبوس صندلیمون رو به هم تعارف میکردیم. یه خانواده متحد و همدل بودیم.سوگ مردم جامعه قبرستان هم تو ذهن من مشابه ۱۱ سپتامبر آمریکایی هاست. ما همگی بازمانده یک واقعه تلخ به اسم سوگ هستیم، همدیگر رو میفهمیم و از صمیم قلب درک میکنیم.مردم جامعه قبرستان ترجیح میدن تعطیلات آخر هفته، سیزده به در و حتی لحظه تحویل سال تو قبرستان باشن. این مردم رو هر ساعتی از روز میتونی تو قبرستان پیدا کنی، هفت صبحی هم داریم، سه نیمه شبی هم داریم.مردم جامعه قبرستان با انواع خوراکی ها و چند شاخه گل وارد این محل میشن. بعد از شستن سنگ قبر عزیزشون و گاها شستن و غبارروبی از سنگ قبر همسایه های عزیزشون که شاید ملاقاتی نداشتند کارشون رو شروع میکنند. به دقت گل ها رو روی سنگ و دور عکس متوفی که روی سنگ حک شده میچینندو چند شاخه گل رو هم روی سنگ پرپر میکنن. بعضی ها با خودشان گندم و ارزن آوردند و روی سنگ میپاشن تا ثواب رزق پرنده ها برای عزیز از میان رفته شون ثبت بشه. انواع خوراکی ها با هدف احسان و فاتحه ای برای آرامش روح عزیز مثل خرما و شکلات و حلوا و میوه و … رو بین مردم حاضر پخش میکنن. دعاخوانی و فاتحه و ختم یاسین که به سر رسید به سایر قبور هم سر میزنن و براشون فاتحه ای حواله میکنند. اینجا همه همدیگه رو به چشم همدرد و عضوی از یک جامعه ای که از وضع هم درک متقابل بالایی دارن میبینن.البته اعضای این جامعه ثابت و همیشگی نیستن و گویا تعداد زیادی با گذر زمان به طور غیررسمی ولی محسوس از جامعه خارج میشن. خروج این مردم رو میتونید با خلوت بودن و ملاقاتی نداشتن بخش های قدیمی تر قبرستان احساس کنید. مردمی که به اصطلاح داغشون سرد شده. قبرهای متروک و تنها و غبارآلود.نحوه آراستن قبر هم تنوع و دنیای جالب توجهی داره. برخی سنگ ها رنگی و برخی ساده و حتی شکسته ن. بعضی سنگها دور تا دور با چمن مصنوعی جلوه جذابی پیدا کردن. روی بعضی سنگ ها عکس متوفی چاپ سه بعدی شده. قبرهای جدید تر ساده، بدون اشعار نستعلیقِ جانسوز و به اصلاح مینیمال تر هستن.کنار بعضی قبرها اسپیکر با صدای بلند یاسین میخونه و کنار بعضی ها «سلام آخر» احسان خواجه امیری پخش میشه. ولی در نهایت همه یک درد رو احساس میکنن، همدل و همراه همدیگه هستن و خواسته شون تسلی قلب همه ست.</description>
                <category>چاوک</category>
                <author>چاوک</author>
                <pubDate>Sun, 06 Apr 2025 00:07:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدا بهتون صبر بده…</title>
                <link>https://virgool.io/@elinafakhr/%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%B5%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%AF%D9%87-q6ra4bdgfhif</link>
                <description>بعد از اولین تجربه سوگ، یکی از چیزایی که ذهنم رو به خودش مشغول کرد آداب تسلیت گفتن بود. تا قبل از این اتفاق خیلی به این موضوع فکر نکرده بودم. حقیقتش اینه که معتقد بودم مراسم متعدد بعد از سوگواری (شام غریبان، سوم، هفتم، چهلم، نو عید و…) صرفا مایه آزار صاحب عزاست و تا مجبور نبودم تو این مجالس شرکت نمیکردم. اگر هم بالاجبار شرکت میکردم صرفا وارد مجلس میشدم، با رعایت کمی فاصله به صاحب عزا تسلیت میگفتم، یک ربع مینشستم و تو تلگرام میچرخیدم و بعد از احساس رفع تکلیف خداحافظی میکردم. نگاهم اینطور بود که عزادار تو این موقعیت دلش میخواد تو تنهایی، خلوت یا کنار نزدیکانش سوگواری کنه و قطعا تدارک مراسم و رزرو مداح و خریدن خرما و گلاب و حلوا و… فقط باریه که عرف و فرهنگ روی دوشش گذاشته.تا زمانیکه اتفاق افتاد و اون شخصی که همیشه براش دلم میسوخت خودم بودم! و همه چیز با تصورم متفاوت بود. من در قالب عزادار واقعا دلم میخواست هر لحظه، تاکید میکنم هررررر لحظه یکی کنارم باشه. فرقی نمیکرد کی؟ برادرم یا دختر بقال سرکوچه که اولین باره میبینمش! فقط یکی کنارم باشه تا خفه نشم، تا دستشو فشار بدم، تا رو شونه ش گریه کنم بدون اینکه نگران باشم از خیس شدن لباسش با اشکهام بدش میاد، یکی که هی براش تعریف کنم عزیزی که از دست دادم چقدر برام ارزشمند بود و اون صرفا کنارم باشه و گوش بده.تک تک مجالس عزا تسکین بود. تسلیت شنیدن از دورترین آشناها که شاید سالها ندیده بودمشون تسکین بود.  اونیکه موقع تسلیت شل دست نمیداد و چند ثانیه بیشتر دستمو نگه میداشت از درد قلبم کم میکرد. اونیکه به جای دست دادن بغلم میکرد مسکنی بود روی قلب تکه تکه شده ام. بوی گلاب تسکین بود، دیدن عزیزانم که با وسواس خرماها رو توی ظرف میچینن یا حلوا هم میزنن برخلاف تصورات قبلیم نه تنها آزاردهنده نبود بلکه نگرانم میکرد اگه مراسم تموم بشه و همه شون برن چی؟ چیکار کنم عقلمو از دست ندم؟ به هیچ وجه دنبال خلوت نبودم!راجع به میل بازمانده ها به شلوغ بودن مراسم ختم خیلی شنیده بودم و تصورم این بود که جنبه چشم و هم چشمی داره که «ببینید ما چقدر فامیل و آشنا و عشیره و قبیله داریم و اصیلیم! مهمیم! و..» ولی برای من حداقل اینطور نبود. حاضرین در مجالس (منزل، مسجد، مزار و…) نماد تعداد همدردها بود برای من. احساس اینکه فلان فامیلِ همسایه ی فلان کس هم تو مجلس درد من اومده تسکین دهنده بود. عامیانه تر بگم شدت درد صورت مخرج و تعداد تسلیت گویان و همدردان مخرج کسر! نمیدونم چه مکانیسمی بود ولی عین واقعیت بود. اونجا بود که تصمیم گرفتم تو تک تک مراسمی که دعوت میشم از این به بعد حتما شرکت کنم!یک چیز عجیب هم اینکه مغزم یک مکانیسم صمیمیت شناسی راه انداخته بود. اگر با کسی که میومد سمتم تا تسلیت بگه احساس دوستی، نزدیکی و صمیمیت نداشتم صرفا بابت حضورشون در مراسم تشکر میکردم ولی وای به روزی که یه آشنا میومد سمتم. از همکاری که دیروز دیدمش بگیر تا همکلاسی سوم ابتدایی که بیست و اندی ساله ندیدمش. با دیدن اینها ضامن نارنجک بغضم در میرفت و حالا گریه نکن کی گریه بکن؟ …   نکاتی به چشمم می اومد که برام عجیب بود. تو ساعت های اولیه سوگ اون اطرافیانی که اشک نمیریختن و صرفا تو چشمام زل زده بودن حالمو بد میکردن. حواسم بود موقعی که من دارم از عمق وجودم ضجه میزنم یکی تو اینستاگرام میچرخه و ازش دلخور میشدم و منزجر. لبخند زدن که دیگه حرفش رو نزن! اگر کسی لبخند میزد بدون شک برخورد فیزیکی میکردم!اطرافیان بار خیلی سنگینی رو به دوش میکشن. گاها نمیدونن چی بگند، چطور تسلی بدند؟ یک دسته از اطرافیان هم هستن که تو دسته بیشعور ها قرار میگیرن. مثلا اونیکه گفت :«چرا زودتر دکتر نبردینش؟» یا اونی که گفت: « گریه نکن! دشمن شاد میشی!» و اونیکه گفت :« موقع انتقالش حواستون بود سرش به جایی نخورده باشه؟ شاید زنده بوده و شما اشتباهی کردید!» یاد گرفتم اگر روزی رفتم مراسم عزاداری ، جوراب فانتزی نپوشم و ترجیحا مثل سایر لباسهام مشکی باشه. یاد گرفتم اگر نمیتونم گریه کنم حداقل نیم ساعت کوفتی تحمل کنم و لبخند نزنم. تصمیم گرفتم جوری لباس نپوشم انگار دارم میرم مراسم شادی ( آرایش، ناخن رنگی، عطر تند ,…)یاد گرفتم اگر تسلی دادن بلد نیستم حداقل سکوت کنم. خیلی بهتر از گفتن بعضی جملات هست مثل : خداروشکر راحت شد، منزل آخر همه مون قبره حالا یکی زودتر یکی دیرتر، همون بهتر که رفت ماها که موندیم چه گلی به سرمون زدیم؟، حالا غم تو که چیزی نیست فلان کس فلان بلای صدبرابر بدتر از این سرش اومده شکر کن جای اون نیستی و….خوب یادمه که بعد از شنیدن هر کدوم از این جملات به سختی جلوی خودم رو میگرفتم پرخاش نکنم و از مجلس بیرونشون نندازم. تحمل دردِ سوراخی که توی قلبم ایجاد شده بود با شنیدن تک تک این جمله ها طاقت فرساتر میشد.</description>
                <category>چاوک</category>
                <author>چاوک</author>
                <pubDate>Sun, 30 Mar 2025 00:12:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جمله ی نحس «حادثه خبر نمیکند!»</title>
                <link>https://virgool.io/@elinafakhr/%D8%AD%D8%A7%D8%AF%D8%AB%D9%87-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D8%AF-lmgld5ybyqmx</link>
                <description>حادثه خبر نمیکندجمله «حادثه خبر نمیکند» رو بیشتر تو خبرهای ترافیکی شنیده بودم تا روزیکه اتفاق افتاد. اولش فکر میکردم مثل فیلم هاست. فکر میکردم حتما یه یادداشت خداحافظی وجود داره. وقتی از بیمارستان رسیدیم خونه گوشه به گوشه اتاق رو دنبال یه برگه یادداشت میگشتیم. من کمتر، بقیه بیشتر. احساس من تا جاییکه یادمه بیشتر خشم بود تا سوال راجع به اینکه «چرا؟» . سر تا پای وجودم مثل یه آتشفشان در حال جوشیدن بود. برای آدم سخته بپذیره بعضی اتفاقات دلیلی پشتشون نیست. فقط اتفاق می افتند و تمام. زندگی اینطوری خیلی پیش بینی ناپذیر و ترسناکه پس دنبال دلیل میگردیم.صدای محیط، همه ضجه مویه و اشک و ناله بود. مادرم نفرین میکرد و به دنیا و کائنات بد و بیراه میگفت. خاله ها و عمه ها دور مامان رو گرفته بودن و سعی میکردن آرومش کنن: «به خاطر بقیه بچه هات باید دوام بیاری » و … . اولویت بندی توی توجه به عزادار اینجوری بود: مادر متوفی - پدرش - خواهرش و نهایتا برادر.یادداشتی نبود. همه جا رو گشتیم و فهمیدیم هیچ چیز مثل فیلمها نیست. یه برگه کاغذ پیدا نمیکنی که متوفی توش به همه سلام کرده باشه و بابت تصمیمش از همه عذر بخواد. دلیل کارش رو توضیح بده تا همه رو دچار عذاب وجدانِ «نکنه تقصیر من بوده؟» نکنه. نهایتا یه خداحافظی پر تب و تاب بکنه و…. هیچ چیزی شبیه فیلم ها نیست. مثل فیلمها صحنه بعد از بیمارستان ناگهان شیک و مرتب با عینک دودی سر مزار نیستی. باید بری از توی کیف مدارک عکسش و شناسنامه ش رو پیدا کنی. عکس واسه اعلامیه و شناسنامه واسه باطل کردن. انتخاب بین عکسها از دردناک ترین لحظه هاست. باید طرح مورد نظرت روی اعلامیه رو هم انتخاب کنی! به هر حال خانواده درجه اولی و نظرت مهمه. راستی باید بری و جنس و رنگ سنگ قبر رو هم انتخاب کنی و همه تلاشتو بکنی که حین انجام اینها غش نکنی، ضجه نزنی، دیوونه نشی، نمیری.خبر بد اینکه نمیمیری! مسئولیتی داری که باید انجامش بدی. برای اولین بار یاد میگیری که چسب مناسب چسبوندن اعلامیه روی دیوار اسمش چیه؟ و چه ساعتی از شب باید بری بچسبونیشون. همزمان که سعی میکنی چسب رو درست اسپری کنی نگاهت رو از روی برگه اعلامیه میدزدی تا با چشماش مواجه نشی و نشینی کنار جوب زار بزنی.  هیچ چیزش شبیه فیلمها نیست و زمان خیلی کند میگذره. مطمئنی که از این مصیبت زنده بیرون نمیای یا بهتر بگم امیدواری زنده بیرون نیای ولی این اتفاق نمی افته. زنده میمونی و این تنها قسمتشه که شبیه فیلم هاست.</description>
                <category>چاوک</category>
                <author>چاوک</author>
                <pubDate>Sat, 29 Mar 2025 00:57:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>