<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Eliya</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@eliyaposhtdar</link>
        <description>اگر کتابی هست که میخواهی بخوانی ولی نوشته نشده، آن را بنویس.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:20:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1567452/avatar/gk52Mb.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Eliya</title>
            <link>https://virgool.io/@eliyaposhtdar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>[ماجراهای 401] &quot;قسمت چهارم&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@eliyaposhtdar/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-401-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-ticyk9zgkka9</link>
                <description>خواست مرا در آغوش بگیرد که من چند قدم عقب رفتم و دست هایم را بالا گرفتم و گفتم:(( خانم صفویان چکار میکنید؟ زینب دیگه کیه؟ من ایلیام.)) ایستاد و فکر کنم مرا شناخت. .... آها تویی؟ خب چیه؟ چقدر این افراد مسن با تربیت هستند. خودشان به نوه هایشان می‌گویند هرجا که رفتید اول باید سلام کنید. اما خودشان اولین کسانی هستند که این قانون را زیرپا میگذارند. .... داشتید چکار میکردید؟....مگه نمیبینی؟ داشتم این در بی صاحاب رو باز میکردم، ولی نمیدونم چرا باز نمیشه. .... خب شاید بخاطر اینه که این دَر، دَر خونه شما نیست. تا چند لحظه به من خیره شد و بعد گفت:((بیا برو بچه. بیا برو بذار به کارم برسم.)) منم گفتم به جهنم. البته در دلم گفتم، و در را باز کردم و رفتم داخل. پریا درحال تماشا کردن شهر موشها بود. پدرم هم مهمترین مأموریت دنیا را انجام میداد‌‌؛ ظرف شستن. مادرم هم به گل هایش آب میداد..... داری شهر موشها میبینی نی نی کوچولو؟ناگهان پریا به سمتم برگشت. فکر کنم درحال ارتکاب جرم گیرش انداختم..... به توچه؟.... با برادر بزرگترت درست حرف بزن.پریا پشت چشمی نازک کرد، و از سر تا پا نگاهی تحقیرآمیز به من کرد و گفت:((نشونه ای از بزرگی نمیبینم.)).... اولاً که قدم از تو بلندتره. بعدشم مثل تو نیستم که کارتون بچه ها رو ببینم. پس از تو بزرگترم..... برو بابا. انقدر چرت نگو.صدای بلند پدرم از آشپزخانه آمد که میگفت:(( خفه میشین یا نه؟ دوتاتون بچه این. اگه یه صدای دیگه بشنوم، از بالکن میندازمتون پایین.))منم لجم گرفت و خواستم چیزی بگویم که تلفن زنگ زد.پدرم بخاطر اینکه از بَلای ظرف شستن، جان سالم در ببرد، با سرعت فلش(قهرمانی در فیلم های هالیوودی) به طرف تلفن دوید و جواب داد.منم به اتاقم رفتم و بر روی تختم دراز کشیدم. بعد از چند دقیقه صدای مادرم را شنیدم که بلند گفت:(( یا امام زمان.))منم با نگرانی از اتاقم رفتم بیرون و گفتم:((ها؟ چیه؟ چیشده؟))پدرم رو به من کرد و با ناراحتی گفت:(( نوید اومده رو به روی خودمون خونه خریده. تا چند روز دیگه هم بار میکنن.)) تا چند لحظه به پدرم با بهت نگاه کردم. انگار قلبم ایست کرده بود. دستم را گذاشتم بر روی قلبم، و بر روی مبل نشستم.واقعا در این شرایط چکار باید کرد؟ مگر بدتر از این هم میشد؟ هر چهار نفرمان با اعصاب داغون و خط خطی نشسته بودیم و هیچ حرفی نمیزدیم. حالا که عمو نوید آمده نزدیک خانه ما خانه خریده، بچه هایش هر روز اینجا هستند. پس یعنی جنگ جهانی سوم شروع شد. ناگهان زنگ واحدمان به صدا درآمد. دیدم کسی حوصله که چه عرض کنم، بلکه نای در باز کردن را ندارد، برای همین خودم رفتم. در را که باز کردم، خانم صفویان پشت در بود و با قیافه ای ترسناک مرا نگاه میکرد. انقدر اعصابم خُرد بود که حواسم نبود چی گفتم. .... ها؟ .... ها چیه بچه؟ پدر و مادرت بهت تربیت یاد ندادن؟ به خودم آمدم و با قیافهٔ نه چندان شرمنده ای گفتم:((ببخشید. الان خیلی اعصابم خُرده، برای همین نفهمیدم چی گفتم. خب فرمایشتون؟)) .... بهش بگو بیاد بیرون. با تعجب گفتم:((کی؟ مادرم؟)) .... من با مادرت چکار دارم. به زینب بگو بیاد بیرون. خودم دیدم رفت تو خونتون.                                       ***شب پدر و مادرم رفته بودند خانه پدربزرگم تا تلویزیون 70 اینچ جدیدی که خریده بود را نگاه کنند. من و پریا هم حوصله و اعصاب نداشتیم برویم، برای همین ماندیم خانه. البته اعصاب من داغون تر بود. بخاطر اینکه آقای کرمی زنگ زده بود و گفته بود که بسته من را جا گذاشته، و اداره پست هم به دلایلی تا چند روز بعد از عید تعطیل است. پس یعنی بسته پَر. خودم را با خواندن کتاب مشغول کردم تا بلکه اعصابم آرام شود. در حال و هوای داستان بودم که صدای وحشت زدهٔ پریا را شنیدم. .... اینا از کجا میان.... وایی. منم بلند گفتم:((چی از کجا میاد؟)) .... این جونورا. بلند شدم و رفتم به سمت اتاق پریا. بر روی زمین چندتا پَشه وول میخوردند. فکر کنم ده تایی بودند. به پرنیا با صدای آلن دلونگی گفتم:((نگران نباش دخترم. تو را با بهترین سلاح دنیا از این وضعیت نجات خواهم داد؛ با پشه زن.)) البته قسمت پشه زن را با صدای بلند گفتم. رفتم پَشه زن را از تو قسمت پذیرایی بردارم، که صحنه مزخرفی دیدم. بر روی زمین در کنار دَر بالکن، پُر از همان پَشه ها بود. کل کَف را گرفته بودند. .... بیا اینجا رو ببین. پریا هم دوید به طرف من و از صحنه پیش رو چندشش شد و با نگرانی گفت:((یا خدا. چکار کنیم؟)) نمیدانم چرا ولی در همین لحظه در ذهنم آهنگ سریع و خشن پخش شد. رفتم پَشه زن را برداشتم و با حرکات شمشیر بازی برای پَشه ها خط و نشان کشیدم. تمامشان را با ضربه ای کاری لِه کردم. و جوری آنهارا میزدم که حرصم هم خالی شود. بعد جنازه هایشان را با جاروبرقی، جارو کردیم. واقعا چه عید چِرتی بود. تنها خوبی این عید، این بود که دو هفته چشمم مدرسه را نمیدید. دو ساعت بعد پدر و مادرم آمدند خانه. پرنیا درس میخواند و من هم بر روی زمین دراز کشیده بودم و به سقف اتاق خیره شده بودم. مادرم آمد به اتاقم و بسته ای در دستش بود. .... سلام مامان. این چیه؟ .... سلام. نمیدونم. عمو حمید اینو داد و گفت برای ایلیا هستش. با تعجب گفتم:(( برای من؟)) بسته را داد دستم و گفت:((آره.)) بسته را نگاه کردم. بر روی کاغذ کادویش، برگه ای بود که با خط خرچنگ قورباغه نوشته بود:((تقدیم به برادر زادهٔ عزیزم؛ آقا ایلیا.)) کاغذ کادویش را پاره کردم و از تعجب شاخ درآوردم. کارتُن یک دوربین دیجیتال بود. از آن مارک های معروف هم بود. انقدر ذوق کردم که زود دَر جعبه را باز کردم. چیزی که میدیدم را باور نمیکردم. در جعبه، دوربین نبود. فقط چندتا پاکت بیسکوییت بود. با بهت به مادرم نگاه کردم. مادرم هم شانه هایش را بالا انداخت و رفت.  پس بگو برای چه متنی که نوشته بود انقدر رسمی بود. برای اینکه مَرا مسخره کند. چون اصولاً عمو حمید آدمی نیست که اینطوری حرف بزند و یا بنویسد.                                        ***خوابیده بودم که با صدای جیغی بیدار شدم. با نگرانی رفتم به پدر و مادرم و خواهرم سَر بزنم. دیدم که پدر و مادرم نشسته اند. حتما آنها هم با همین صدا بیدار شدند. پریا آمد به سمتمان و با ترس گفت:((صدای چی بود؟)) منم گفتم:((نمیدونم.)) دوباره صدای جیغ بلندی آمد. فکر کنم صدا از بیرون میامد. چون ساعت سه و نیم صبح بود و خیابان هم خلوت بود، به همین خاطر صدا کاملا واضح بود. دَر بالکن را باز کردم و خودم و پدرم از بالکن صحنه شَرم آوری دیدیم....... ادامه دارد......?</description>
                <category>Eliya</category>
                <author>Eliya</author>
                <pubDate>Tue, 12 Apr 2022 22:52:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجراهای 401؛ &quot;قسمت سوم&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@eliyaposhtdar/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-401-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-rkzaf5yhd0ig</link>
                <description>سلام به دوستان گُل ویرگول. نماز و روزه هاتون قبول درگاه خداوند متعال باشه. لطفا اگر از داستان های من لذت میبرید لایک و کامنت فراموش نشه. .... خیلی دوست دارم نقاشی های پریا رو ببینم.این حرف را عمو نوید زد. پریا واقعا نقاشی های زیبایی میکشید. از بچگی کلاس نقاشی رفته بود، البته من هم یک جلسه به همراهش رفتم، ولی کلاً خورد تو ذوقم. بخاطر اینکه مُدرس آن یک برگه گذاشت جلوی من که از بالا تا پایین اَشکالی مانند مثلث و دایره و مربع و..... کشیده شده بود. و به من گفت:(( از روی اینا تمرین کن.)) منم فقط همان یک جلسه را رفتم، بعد از آن، هرگز آن دور و وَر ها آفتابی نشدم.و به همه میگفتم:(( من که خودم اینا رو بلدم، این یارو معلمه هیچی بلد نیست.)) بگذریم.خلاصه اینکه وقتی عمو نوید بلند شد و رفت طرف اتاق ها، دو بچهٔ پُرویش هم به دنبالش رفتند. من و خواهرم و پدرم هم به دنبالشان.پریا کلاً بساط نقاشی اش را جمع نمیکند. البته فقط در ایام عید. تازگی ها طرح جدیدی را کشیده بود و بر روی میز کارش گذاشته بود..... بَه بَه چقدر قشنگه. پریا اینارو چجوری میکشی؟پریا در جواب سوال عمو نوید فقط لبخند زد.واقعا بعضی وقت ها با خودم آرزو میکردم که ای کاش انسان ها دارای قدرتی بودند که میتوانستند با استفاده از آن به عقب برگردند. میدانید چرا این حرف را میزنم؟ چونکه یکتا کف دست هایش را بر روی نقاشی میکشید، و دخترهٔ دیوانه نمیدانست که با این کارش، رنگ های نقاشی با هم قاطی میشوند. بعد از اینکه آن نقاشیه زیبا را تبدیل کرد به یک نقاشی با سبک اکسپرسیونیسم، پریا رفت به طرف آنها و دست یکتا را گرفت و با نگرانی گفت:((نه... نکن.... دختر خرابش کردی.))واقعا دلم میخواست در همین لحظه با یک آرپیجی، دنیا را از دست این دراکولا نجات بدهم. تا حداقل حرصم خالی شود. و بعد با استفاده از آن قدرت خیالی به عقب برگردم. که قتلش به گردنم نیوفتد..... یکتا نقاشی پریا رو خراب کردی. ازش معذرت خواهی کن.معذرت خواهی نکرد، فقط گریه کرد و پدرش را زد. انگار انتظار داشت ما برویم جلو و بگوییم:(( معذرت میخوایم که نقاشی پریا رو خراب کردی.)) پدرم به عمو نوید گفت:(( نوید کارش نداشته باش، اشکال نداره، چیزی نشده.)) با عصبانیت به پدرم نگاه کردم. هیچ واکنشی نشان نداد. از او تعجب میکردم که چرا همچین حرفی را میزند. در عوض از او انتظار داشتم که یکتا را از بالکن واحدمان پایین بندازد. .... بابا من میخوام اتاق اینم ببینم. و با انگشت به من اشاره کرد. موجی از ترس و اضطراب به بدنم هجوم آورد. با خودم گفتم:(( یااااا خددداااا !!!!!! بدبخت شدم!)) .... یکتا تو که اتاق ایلیا رو دیدی. یکتا با دستش زد بر روی پای عمو نوید و نِق زد: ((اِاِاِ میخوام ببینم.)) .... باشه بابا.– و دست دخترش را گرفت و رفت در اتاق من، حتی بدون اینکه اجازه ای از صاحب اتاق بگیرد. پدرم هم دنبالشان رفت. منم با سرعت نور دویدم سمت اتاقم و پریا را درحالی که برای نقاشی اش مراسم ختم گرفته بود، رها کردم. اگر دوست دارید، جزئیات اتاقم را برایتان می گویم و بعد برویم سراغ ادامه داستان. خب پس میگویم چون از قدیم گفته اند:((سکوت نشانه رضایت است.)) اتاق من از اتاق پریا بزرگتر است. و رو به روی ورودی، پنجره و پرده وجود دارد. و پایین پنجره، تخت عزیزم که خیلی به من خدمت کرده و بر اثر خدمتهایش، تَقَش درآمده قرار دارد. البته تازگی ها برای تختم، یک رو تختی زیبا خریده ام و واقعا ترس دارم که آن دخترهٔ دیکتاتور، پاره پوره اش کند. خب بگذریم. در کنار تختم قفسه ای چهار طبقه و بزرگ وجود دارد که لگو هایم را بر روی آن چیده ام. واقعا نسبت به کلکسیونم غیرت دارم. و رو به روی قفسه، میزم را گذاشته ام. خب بریم سراغ ادامه داستان. وقتی که یاسین چشمش به لگو هایم افتاد دهانش باز ماند چون واقعا زیاد بودند و باعث حیرت اِلی سکته میشد. عمو نوید با شگفتی گفت:(( بَه بَه. ایلیا تو چه حالی داری اینارو میچینی.))منم گفتم:((آره واقعا حوصله میخواد.)) در همین لحظه یکتا دستش را برد طرف لگوهایم. تا آمدم کاری کنم، دخترهٔ بیشعور با دستانش زد به یکی از لگو ها و آنها هم مثل دومینو ریختند. فکر کنم سکته قلبی نه، سکته مغزی نه، و صد تا سکته دیگر هم نه، بلکه همهٔ آنها را یکجا با هم زدم و با دهان باز به آن صحنه نگاه کردم. عمو نوید دست آرنولد(شخصیتی در فیلم ترمیناتور) را گرفت و گفت:(( واااای سپیده از دست تو.)) خواستم بپرم و گلوی آرنولد را بجوم، که پدرم دست انداخت دور گردنم و به عمو نوید گفت:(( چیزی نشد که، وقتی زلزله میاد همشون میریزن، ایلیا هم از اول دوباره میچینشون. الان هم دوباره سَرِپاشون میکنه.)) ناگهان صدای کشداری از قسمت پذیرایی آمد که میگفت:((نَنَوووییدد.))عمو نوید دست بچه هایش را گرفت و از اتاقم رفت بیرون. پدرم هم به دنبالش رفت و مرا درحالی که برای کلکسیونم مراسم تشییع جنازه گرفته بودم رها کرد. فکر کنم قصد داشتند بروند خانه خودشان، که صدای گریه یکتا آمد که میگفت:((نه نه نریممم.)) مطمئنم که اعصابتان حسابی خُرد شده. برای اینکه بیشتر از این خُرد نشود بقیه آن شب کذایی را خلاصه میکنم. خلاصه اینکه قوم مغول بعد از سه ساعت دیگر که با اصرار سپیده مانده بودند، بعد از چند تا خرابی دیگر، شَرّشان را کم کرده اند. واقعا نیاز به آرامش داشتم، برای همین رفتم دوش گرفتم و بعد خوابیدم.                                        *** اگر دیشب میدانستم که قرار است فردا یعنی همین امروز، چه خبری بشنوم، دعا نمیکردم که وقت زودتر بگذرد. دَم در ایستاده بودم و منتظر بودم که پستچی، بسته ام را بیاورد. فکر کنم یک ساعتی منتظر بودم و وقتی دیدم خبری از پستچی نیست، شماره اش را گرفتم. .... الو؟ .... الو! آقای کرمی، چیشد چرا بسته ام رو نمیارید؟.... پسر جان خسته نشدی از صبح تا حالا همش زنگ میزنی؟ خب کالا های بقیه هم هست. .... خب کِی بسته من رو میارید؟ تا نیم ساعت دیگه میخوام برم جایی..... باباجان صبر داشته باش، عجله کار شیطونه. .... باشه صبر میکنم. .... باریکلا. خب فعلا شَرّت رو کم کن کار دارم. – و گوشی را قطع کرد. دیگر حال ایستادن را نداشتم، برای همین رفتم داخل. وقتی از آسانسور بیرون آمدم، خانم صفویان– خانم مُسنی که طبقه بالا زندگی میکند– را دیدم که درحال باز کردن در بود. ولی هرچه کلید را میچرخاند قفل باز نمیشد. .... سلام خانم صفویان. برگشت و با آن عینک تَه استکانی اش به من نگاه کرد. جوری نگاه میکرد که انگار اولین بار است من را دیده. .... شما؟ .... شما منو نمیشناسین؟ با دقت بیشتری نگاهم کرد و انگار که چیزی یادش آمده باشد به طرفم آمد و دستانش را باز کرد و گفت :(( آهااا زینب تویی؟)) ادامه دارد.....?ا</description>
                <category>Eliya</category>
                <author>Eliya</author>
                <pubDate>Sat, 09 Apr 2022 20:52:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجراهای 401؛ &quot;قسمت دوم&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@eliyaposhtdar/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-401-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-byhvrelogvzk</link>
                <description> من و مادرم و پدرم و خواهرم دم در ایستادیم و برای استقبال از مهمانهایمان منتظر ماندیم. بگذارید درباره مهمانمان برایتان کمی توضیح بدهم. عمو نوید پدر خانواده و برادر پدرم است. و زن پُر ادعایش که خُجسته نام دارد، مادر خانواده است، که البته تازگی ها اسمش را تغییر داده. و پسری دارند که یاسین نام دارد. و میرسیم به اصل مطلب، این خانواده، دارای یک دختر هستند، دختر که چه عرض کنم، یک دختر 4 ساله که ترمیناتور و عزرائیل هم پیش این اعجوبه، کم آورده اند. صد رحمت به عزرائیل. بگذریم. هنگامی این خانواده بسیار محترم، نشستند بر روی مبل، دخترشان با دستش زد به پای پدرش و با آن صدای لوس و گوش خراشش گفت:((بااابااا، بااابااا، خونشون اتاااق دااارههه؟)) خواستم بگویم:((به تو چه ربطی داره دخترهه زشت.)) اما نگفتم، و خودم را کنترل کردم. عمو نوید گفت:(( آره بابا دا.... .)) سونیک هم به این سرعت حرکت نمیکرد. میخواهید بدانید برای چه این حرف را زدم؟ چونکه این اُلتیمیت سونیک، اجازه نداد پدرش کلمه داره را بگوید، و با چنان سرعتی حرکت کرد به سمت اتاق ها، که جای پایش بر روی قالیمان ماند. فکر کنم این دختر تصمیم گرفته بود که زودتر مرا سکته دهد. پریا هم با سرعت به دنبالش رفت، تا از خسارت ها و یا بهتره بگم از انفجارهای احتمالی، جلوگیری کند.یک ثانیه هم نشد که برگشت، و کنار پدرش نشست.مادرم بعد از چند دقیقه برای این قوم مغول نخودچی آورد. بگذارید یک چیز مهم را بگویم. ما کلاً آدم های حساسی هستیم. منظورم از حساس، این است که از وسایلمان مراقبت ویژه ای میکنیم. دوست نداریم کسی وسایلمان را خراب و یا کثیف بکند. به نظرم این حساسیت، عادت بدی نیست، مگر اشکالی دارد، که آدم دارایی هایش را از چنگال ترمیناتور ها دور نگه دارد؟خلاصه اینکه وقتی مادرم پذیرایی کرد، همه اعضای خانواده مهمان، از آن نخودچی ها برداشتند، بجز دختر بیخودشان. اولش خداراشکر کردم، ولی بعد از مدتی فهمیدم، خودم را الکی دلخوش کردم. میدانید چرا؟ چون مادر خانواده، یعنی همان خُجسته خانم، نخودچیی که برداشته بود، شکلاتی بود، و با اولین گازی که زد، نصف شیرینی اش ریخت بر روی قالی، و طوری رفتار کرد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. فکر کنم اگر مادرم میفهمید خودش را زبانم لال میکشت. بدبختی اینجاست که رنگ قالیمان هم سفید بود، واویلا. به ساعت مچی ام نگاه کردم. ساعت ده و ربع بود، آنها ساعت ده آمده بودند. انگار ساعت ها دلشان نمیخواست جلو بروند. راستی یادم رفت بگویم که این دختر عذاب دهنده، نامش یکتا است.که در نوع خودش واقعا هم یکتا است. ده دقیقه اول با سلامتی گذشت، و من کم کم داشتم امیدوار میشدم که اتفاق بدی نمی‌افتد. اما باز هم اشتباه کردم. چون یکتا به پدرش درگوشی چیزی گفت. عمو نوید هم گفت:((چایی میخوای؟))دخترهٔ بیخود هم حرکات بیخودتر از خودش انجام داد و گفت:((آآآآآرررررهههه.))مادرم هم با نگرانی برایش چای آورد و داد دست عمو نوید. .... دستتون درد نکنه. بیا بابا. – و چای را داد دستش.فکر کنم هنوز اولین هورت را نکشیده بود، که چای از دستش افتاد، و ریخت بر روی مبل.عمو نوید با خشم، که معلوم بود خشم نیست، به دخترش گفت:((چی کار کردی بابا؟ ببخشیدا، این بچه خونه خودمون هم کثیف میکنه.))زن اعصاب خُرد کنش هم به شوهرش گفت:(( واااا، نویییید. حالا مگه چکار کرده.))داشتم به مرحله انفجار میرسیدم. مطمئنم اگه منفجر میشدم، قدرت بمب اتم هم به قدرت انفجار من نمیرسید. و حتماً کل قارهٔ آسیا نابود میشد. و به مردم مناطق دیگر اعلام میکردند که قاره آسیا به خاطر خُرد شدن اعصاب یک پسر از دست قوم و خویشش، منفجر شد. مادرم با مهربانی که دقیقا معلوم بود ساختگی است به آنها گفت:(( اشکالی که نداره. خداروشکر رو خودش نریخت.))منم زیر لب با حرص میگفتم:(( ای کاش رو خودش میریخت. ای کاش میسوخت. ای کاش ذوب میشد. ای کاش محو میشد. وووویییییی.))پدرم هم گفت:(( عیبی نداره، خودتون رو ناراحت نکنید.)).... بااباا من بازم چایی میخوام.دیگر تحمل نداشتم. باید کاری میکردم. به چاقو های نارنجی رنگمان که چند مدت پیش در بندر دیلم، با اصرار پدرم خریده بودیم، نگاه کردم.وقت را هدر ندادم. با یک حرکت سریع پریدم بر روی میز جلوی قوم مغول، و چاقو را برداشتم، یکتا را با یک دستم بلند کردم، و چاقو را در شکمش فرو کردم. و بعد پرتش کردم گوشه هال. و پاهایم را باز کردم و دستانم را رو به بالا گرفتم، و دهانم را صد و هشتاد درجه باز کردم. هااااا هااااا هااااا هااااا. قهقهه ترسناکی سر دادم. آن صحنه دقیقا شده بود عین انیمیشن ها.حیف که این صحنه های زیبا، فقط در ذهنم بودند....... ادامه دارد..... ?</description>
                <category>Eliya</category>
                <author>Eliya</author>
                <pubDate>Fri, 08 Apr 2022 04:01:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجراهای 401؛ &quot;قسمت اول&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@eliyaposhtdar/%22%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-401%22-zxyesnrcona5</link>
                <description>                            به نام خدا                          ماجراهای 401داستان را با این جمله شروع میکنم: من از یکتا متنفرم. در طول داستان با این ترمیناتور آشنا خواهید شد. .... بریم؟ خمیازه ای کشیدم، و با اینکه درحال بازی کردن با یک بازی اعصاب خورد کن بودم، گفتم:(( هنوز هوا روشنه، بذار یکم که تاریک تر شد، بعدش بریم.)) .... باشه. هنوز این دوتا که بیدار نشدن. خمیازه دیگری کشیدم و گفتم:(( خب بیدارشون کن.)) پریا صدایش را لوس کرد–مواقعی که درخواستی از کسی داشت، همین کار را میکرد. – و به من گفت:(( میشه تو بیدارشون کنی؟)) نگاهی به او انداختم و علی رغم میل باطنیم، گفتم:((باشه.)) .... آفرین لو لو عه. – نمیدانم برای چی من را اینطوری صدا میکرد، چون صورتم سیاه نبود که شباهتی به لولوها داشته باشم.–من میرم لباسم رو اتو کنم.  و رفت. بعد از چند دقیقه رفتم که پدر و مادرم را بیدار کنم، و دیدم که پدرم درحال تماشا کردن یک سریال کره ای قدیمی بود. از همان سریال هایی بود که دیالوگ‌هایشان، هیچ فرقی با هم نداشتند، و فقط جمله هایی مانند: بانوی من، چطور جرأت میکنی، و چندین جمله کلیشه ای دیگر میگفتند. فکر کنم نویسنده همه این سریال ها یکی بود. معلوم بود که پدرم دو دقیقه پیش بیدار شده،و خودش را کشان، کشان، به سمت تلویزیون و بالشت آبی رنگش کشیده، و بدون اینکه آبی به صورتش بزند، سریال مورد علاقه اش را تماشا میکند. دستی برایش تکان دادم، او هم در جواب دستی برایم تکان داد. رفتم به سمت توالت، بقیه اش دیگر نیاز به گفتن ندارد. وقتی که از آن مکان جادویی بیرون آمدم، به اتاقم رفتم، تا لباسم را عوض کنم. خواستم پیراهن لَجَنی رنگم را بپوشم، ولی یادم آمد، وقتی که رفتم آرایشگاه، تا برای عید موهایم را کوتاه کنم، همین لباس را پوشیده بودم، و تیغ تیغی شده بود. بیخیالش شدم، لباس دیگه ای برداشتم، و مشغول عوض کردن شدم. موهایم را شانه کردم، و خودم را در آینه برانداز کردم. با خودم گفتم:((این تیپ، دختر کُشه.)) درحالی که مشغول خیال پردازی بودم، مادرم بیدار شد و آمد به سمتم، به یک دیگر سلام کردیم. منم رفتم بر روی مبل نشستم، و منتظر بودم تا پریا هم آماده شود. نقشه کشیدن کشور ها برای جنگ جهانی دوم، انقدر طول نکشید، که آماده شدن خواهرم برای رفتن به بازار طول کشید. قرار بود برویم کتاب بخریم، و پدر عیدی هایی که تا الان جمع کردیم را، در بیاوریم. بالاخره آماده شد، و آمد به سمتم و گفت:(( من آمادم، بریم؟)) .... چه عجب، بریم. مادرم آمد به سمتمان و گفت:(( مواظب خودتون باشید. وقتی میخواید از توی خیابون رد بشید، اینور و اونور رو نگاه کنید.)) پدرم هم درحالی که تلویزیون نگاه میکرد، گفت:((آره مواظب باشید، شب عیدی کار دستمون ندید.)) واقعا از این حرف ها متنفر بودم. ناسلامتی خواهرم دانشگاهی بود، و خودم هم اول دبیرستان بودم. باشه ای گفتیم و خداحافظی کردیم و رفتیم بیرون. سوار آسانسور شدیم. یک قرن در راه بودیم، تا رسیدیم طبقه همکف. از ساختمان بیرون آمدیم، و رفتیم سمت ایستگاه. تاکسی پر نمیزد. هر ماشینی که میگذشت، گوش تا گوشش آدم نشسته بود. خلاصه یک قرن دیگر هم منتظر ماندیم، تا یه تاکسی که صندلی جلو، یک نفر، و صندلی. پشت هم، یک پیرمرد نشسته بود، جلویمان، ایستاد. من بیچاره، وسط نشستم و خواهرم هم سمت راستم نشست. راه افتادیم سمت بازار، تا رسیدیم، داشتم آن وسط میترکیدم. هنگامی که رسیدیم، از آن تنگنا بیرون آمدیم. و رفتیم به سمت کتاب فروشی ها. وارد کتاب فروشی که شدیم، دوباره چشمم به همان کتاب های تکراری افتاد. نمیدانم چرا، ولی انگار کتاب فروشی ها از آوردن کتاب های جدید، می‌ترسیدند. خواهرم رفت به سمت کتاب های روانشناسی، منم رفتم به سمت قفسه کتاب های علمی تخیلی. هر چه گشتم، چیزی پیدا نکردم. بالاخره کتابی پیدا کردم، با عنوان ما فرزندان ایرانیم، که نویسنده اش، داوود امیریان، نویسنده محبوب من بود. کتاب را بیرون آوردم، ولی از شانس بدم، گوشه کتاب، تا خورده بود. منم از کتاب هایی که، ذره ای مشکل داشتند خوشم نمیامد، و هرگز پولم را برای آنها خرج نمیکردم. مدتی کتاب ها را نگاه کردم، ولی کتابی که به مزاجم خوش بیاید، پیدا نکردم. یک کتاب سفید رنگ توجهم را جلب کرد، آن را بیرون کشیدم. چشمتان روز بد نبیند، وضعیت کتاب به گونه ای بود که انگار کسی، گلاب به رویتان، آن زبان بسته را برده به همان مکان جادویی، و تا توانسته خودش را بر روی آن خالی کرده. کتاب بیچاره را سر جایش گذاشتم، و خواهرم را دیدم که دارد به سمتم میاید. کتاب زرد رنگی را با دستانش گرفته بود، که عنوانش خرده عادت ها بود. فکر کنم درباره بحث های خسته کننده روانشناسی بود. وقتی که آمد کنارم، گفت:(( تو چیزی پیدا نکردی؟)) منم با ناراحتی گفتم:(( چیز سالم و بدرد بخور نه.)) انگار که برایم ناراحت شده باشد، کتابش را گذاشت سر جای قبلی، و آمد پیشم و گفت:((بریم.)) .... کجا؟ مگه نمیخوای بخریش؟ .... نه بابا مگه دیوونم، کتابه 50 هزار تومان بود. به فکری که درباره اش کرده بودم، یک ناسزای توپ گفتم و راه افتادم. هنگامی که درحال حرکت به سمت یک کتاب فروشی دیگر بودیم، گفتم:(( تو که نمیخواستی بخریش، براچی برش داشتی؟)) .... نمیدونم، یه حسی بهم گفت بخرش، ولی بیشتر فکر کردم، دیدم که زیاد ازش خوشم نمیاد. .... از خودش یا قیمتش؟ جوابم را نداد. این دختر ها بعضی وقت ها واقعاً عجیب میشوند. هنگامی که به سمت کتاب فروشی حرکت میکردیم، خواهرم جلوتر از من حرکت میکرد، و ناگهان با صدای بلند و جیغ مانند گفت:(( اِهههههه، هانیه توییی؟؟؟)) دختری که پریا، آن را هانیه صدا زده بود، برگشت و به پریا نگاه کرد. فکر کنم یک قرن طول کشید تا فهمید کسی که صدایش زده، چه کسی ست.  بعد از اینکه بالاخره فهمید، پریا کیست همدیگر را در آغوش گرفتند، و دو نفری که همراه آن دوست آلزایمر دار پریا بودند با تعجب به آنها نگاه میکردند. واقعا حوصله نداشتم به رفتار های لوس آنها نگاه کنم، برای همین رویم را کردم آنور و منتظر ماندم تا آن دوست های قدیمی همدیگر را ول کنند. نمیدانم چرا، ولی من اصلاً اینطوری نیستم. مثلاً هر وقت دوست هایم را میبینم، حال ندارم بروم پیششان، و بگویم :(( اِهههههه یارو تویی؟؟)). برعکس وقتی میبینمشان راهم را کج میکنم، و سعی میکنم آنها مرا نبینند. بالاخره آن دو دوست قدیمی یکدیگر را ول کردند، و راه افتادیم. خسته تان نکنم، بعد از کلی گردش، من سه تا کتاب خریدم، و خواهرم هم دوتا. امشب مهمان داشتیم، چه مهمانی هم، حالا متوجه خواهید شد که برای چه این حرف را میزنم. هنگامی که رسیدیم خانه، پدرم بر روی مبل نشسته بود، و با خواهر گرامی اش که عمه من بود، تلفنی حرف میزد. مادرم هم مشغول ظرف شستن بود. دوباره برای پدرم دستی تکان دادم و آن هم در جواب دستی برایم تکان داد. واقعا میشود درباره سلام کردن خانواده ما با یکدیگر، یک کتاب قطور نوشت. خلاصه اینکه آماده شدیم و منتظر نشستیم تا قبیله سرخ پوست ها به خانه مان حمله کنند.بعد از نیم ساعت کسی در زد.... ادامه دارد... ?</description>
                <category>Eliya</category>
                <author>Eliya</author>
                <pubDate>Thu, 07 Apr 2022 00:41:33 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>