<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های elizabeth darcy</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@elizabeth</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:02:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4706885/avatar/YqOly7.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>elizabeth darcy</title>
            <link>https://virgool.io/@elizabeth</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دوپامین مصنوعی</title>
                <link>https://virgool.io/@elizabeth/%D8%AF%D9%88%D9%BE%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-k0g5tlzindj6</link>
                <description>یه پست خوب از یه چنل تلگرامی :&quot; از mental load نوشتم و نوشتم گذاشتم توی منتشرنشده‌های گوگل کیپم بمونه تا شاید روزی ازش حرف بزنم اما فعلا همین رو بگم که قدرت بار روانی از قدرت خونه بهم ریخته و ظرف‌های نشسته و سحری آماده نشده، لباس‌های اتو نشده و نگرانی برای خواب موندن بیشتره و خیلی توان می‌خواد، خیلی نظم و اراده‌ میخواد که به «فعلا اسکرول کن، تو خسته‌ای و لیاقت کمی استراحت رو داری» گوش ندی و گوشه‌ای از کارهای انجام نشده رو تیک بزنی یا حداقلش بخوابی!اگه اطرافتون زنی رو می‌بینید که بعد از یه روز کاری، حالا انگار کم آورده و گوشی دستشه، بدونید که از شلوغی مغزش به دوپامین مصنوعی صفحه هوشمند پناه برده.&quot;#شب‌خوش@yekravanshenaas@yekravanshenaas</description>
                <category>elizabeth darcy</category>
                <author>elizabeth darcy</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 00:23:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش دوست ترم می داشتی</title>
                <link>https://virgool.io/@elizabeth/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D8%B1%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-gsbb3ykczjgk</link>
                <description>دستم را به پشت پلکم میکشم.پوست نازک و نرم، به زیر انگشتم می لغزد. جلسه ي تراپی تازه تمام شده ست. به حرف های تراپیست فکر میکنم و کمی بعد برای آنکه از فشار فکرهایم بکاهم، اینستا را روی گوشی م باز می کنم و دیوانه وار اسکرول میکنم.هفده،هجده پست را که لایک کردم، اینستا را می بندم. صورتم را می شویم و ماسک لایه بردار می‌گذارم.از سفت شدن خاک رس روی پوست صورتم لذت میبرم. دوست دارم ماسک هرچه بیشتر روی صورتم جمع شود و من موقع شستشو چندین لایه از خودم را بسابم و از دریچه ی روشویی با آب بفرستم برود. از دل بستن های یکطرفه م خسته شده م.از تلاش و انرژی ای که در هرارتباط با دیگر آدم ها برای راضی کردنشان و دوست داشتنی بودنم می کنم.از عینک به چشم زدن هم خسته شده م. دوست دارم لایه های رویی م را کنار بزنم و از تیره ترین چیز های تو ذهنم بنویسم.خودم را از همه ی اخبار دور کرده م.کاملا راضی م.چنل هایی که مدام اخبار را می‌گذارند نمی خوانم و استوری ها را میوت کرده م یا نمی بینیم.پست های مربوط به اخبار خبرگزاری های داخلی و خارجی را هم محدود کرده م. با کسی در این باره صحبت نمی کنم و توی بحث ها شرکت نمیکنم.اپیزود بعدی از تمام چیزهای خطرناک را پلی می کنم و آب جوش میریزم روی دانه های قهوه و شکر توی لیوان.این اپیزود که تمام شود،میروم سراغ درسهایم.گور بابای آدم ها.</description>
                <category>elizabeth darcy</category>
                <author>elizabeth darcy</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 22:40:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنگی رنگی،تو یه محیط جنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@elizabeth/%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%AA%D9%88-%DB%8C%D9%87-%D9%85%D8%AD%DB%8C%D8%B7-%D8%AC%D9%86%DA%AF%DB%8C-jhnewvxejejt</link>
                <description>امشب نقاشی کشیدم.بعد خیلی وقت. خب ، لذت میبرم همیشه از نقاشی کشیدن.ولی دیدن نقاشی‌های دیگه تو پینترست باعث میشه از نقاشیای خودم خجالت زده بشم.چون پرفکت نیستن.بلد نیستم اونطوری بکشم.معپولا تکراری درمیان. ی جمله ای دیده بودم قبلا ک میگفت واسه لذت بردن از یچیزی لازم نیس توش خوب باشی لزوما. امشب پلن این بود خلاصه. گذاشتم ذهنم بسازه و دستم بکشه. بعد حس میکنم من یه نیروی خشم و تخریب زیادی دارم. بدم نمیاد نقاشیام زشت و بدردنخور باشن.همزمان بدم میاد.امشب اونو مهارش کردم. عنوان عجیب درومده،نه؟ نمی دونستم چی بنویسم.اومدم بنویسم رنگی رنگی ، یهو ادامه ش رسید ب ذهنم و دیدم قافیه ش جور درمیاد.ایهام هم داره تازه</description>
                <category>elizabeth darcy</category>
                <author>elizabeth darcy</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 04:03:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیماری نویسنده ها</title>
                <link>https://virgool.io/@elizabeth/%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-iopyhk31yfyw</link>
                <description>توی کتاب&quot; پرونده هری کبر&quot; ، از بیماری ای صحبت می‌کند به اسم بیماری نویسندگان.مربوط به وقتی می شود که یک نویسنده اثری پرفروش( و خفن) می‌نویسد و بعد از آن دچار خشکی مغز و بی موضوعی می شود و نمی‌تواند چیزی بنویسد.، خب ،به گمانم دچار بیماری نویسنده ها شده م!(این یک مقدمه نسبتا طولانی بنظر میرسد،نه؟ ولی چاره ای نداشتم.باید برای رساندن منظورم این توضیح ها را می دادم)من عاشق خرید سررسید و دفتر هستم.هرچیزی که بشود تویش نوشت و ثبت کرد.اما بعد ا ز چند صفحه نوشتن، دیگر نمیتوانم ادامه بدهم.از نوشتن فرار می کنم و علائم بیماری نویسنده ها در من بروز می کند.بعد هم بطور معمول آن سررسید / دفتر خاطرات /دفترچه جیبی را کنار می‌گذارم و تا مدتها چیزی درآن نمی نویسم .گاهی حتی تا چندسال.. و یک مورد حل نشده دیگر،من از برگشت و خواندن نوشته های قدیمی م بدم می آید.نمی دانم چر ا.نوشته هایم را با یک حس تحقیر یا همچین چیزی می‌خوانم(اگر بخوانم).هنوز نتوانسته م برای آن حس معادل کلمه ای پیدا کنم.دیگر حرفی برای گفتن ندارم .جز اینکه اقرار کنم از ابتدای تایپ این متن و نوشتن عنوان، این حس توی سرم می‌چرخد که : بیماری نویسنده ها؟ چه غلطا! مگر تو نویسنده ای ؟ ها ها . ۱۵بهمن۱۴۰۴</description>
                <category>elizabeth darcy</category>
                <author>elizabeth darcy</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 00:58:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سندرم نقش دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@elizabeth/%D8%B3%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%85-%D9%86%D9%82%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-aofuocfihd2j</link>
                <description>من سندرم نقش دوم دارم. نه مطابق با آن تعریفی که جا افتاده.مشکل من از بچگی این بوده که هیچوقت خودم را نقش اصلی نمی دانستم.همیشه احساس می‌کردم برای نقش اول بودن زیادی زشت/ دوست نداشتنی/ ناجالب/غیر خاص ، و مانند این ها هستم.به کتاب خواندن و نوشتن رو آوردم و سعی کردم در آن بهترین باشم.بعد که دنیایم بزرگتر شد، دیدم در اینها هم بسیار سطح پایین و اول کار هستم و دست بالای دست من خیلی هست. خلاصه که، بله.سندرم نقش دوم دارم🤷‍♀️ انتخاب اسم کاربری و عکس پروفایلم هم همین موضوع به ذهنم رسید.که اووو ،چه غلطا، تو کجا و شخصیت دوست داشتنی ای مثل الیزابت دارسی کجا؟ . ولی دلم خواست اینجا کمی بندهای ذهنی م را شل کنم و اگر شما اجازه بدهید، لاقل اینجا کمی آسان بگیرم بر خودم. خواندن یادداشتهای روزانه ال.ام.مونتگومری را شروع کردم و شور نوشتن روزانه به دلم افتاده(شور را به معنای شوق استفاده کردم)،ولی چون کمی هم شهوت دیده شدن و خوانده شدن دارم ، دلم نمی‌خواهد توی دفتر بنویسم و منتشر نکنم. اینجا را مناسبترین مکان برای نوشتن می دانم.نه آنقدر دیده نمی‌شوی و نه آنقدر می شناسندت که اذیت شوی.</description>
                <category>elizabeth darcy</category>
                <author>elizabeth darcy</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 02:42:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>