<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ?مادمازل المیرا?</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@elmira.farahibozorg</link>
        <description>از خواندن و نوشتن لذت می‌برم. برایتان از نظراتم و کتاب‌هایی که می‌خوانم، می‌نویسم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 17:18:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/751779/avatar/QSlQRi.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>?مادمازل المیرا?</title>
            <link>https://virgool.io/@elmira.farahibozorg</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چون دلمان نوشتن می‌خواست</title>
                <link>https://virgool.io/@elmira.farahibozorg/%DA%86%D9%88%D9%86-%D8%AF%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-lcya4ob9xdaq</link>
                <description>نوشتن برای رهایی از ملالدلمان نوشتن می‌خواهد اما موضوع، چیزی ست کمیاب برای ذهن خسته و بی‌رمق ما. نوشتن می‌خواهد اما از چه چیزی و چه کسی چنان سخت شده که باور نمی‌کنید. گذشته اینطور نبود از دیوار سفید هم موضوع به سویمان روانه می‌شد اما حالا هیچ! خشکیده است همه چیز. چپ و راست هم مردم و آدمیان و شبکه‌های مجازی می‌پرسند چه خبر؟ فلانی پیام می‌دهد: چه خبر؟ چیکار می‌کنی؟ اینستا را باز می‌کنی، استوری‌ روزانه می‌خواهد، توییتر را باز می‌کنی می‌پرسد چه اتفاقی دارد می‌افتد؟ خب ما چگونه به همه‌ی این‌ها مفهوم و معنای واژه‌ی هیچ را توضیح دهیم. چگونه در پاسخ فلانی بگوییم هیچ خبری نیست که واقعا به عمق مسئله پی ببرد؟ چگونه می‌شود از هیچ عکس گرفت؟ و چگونه می‌توان نیوفتادن هیچ اتفاقی را در مختصر کارکتر بیان کرد؟زندگی روز به روز بیشتر از معنا تهی می‌شود و هرکس به من برسد می‌گوید لابد چون در خانه مانده‌ای، شاید چون پریودی‌ات نزدیک است و دچار سندروم بلا بلا بلا شده‌ای، شاید چون کار نداری.باید بگوییم همه‌ی این‌ها هست و نیست! روزها و شب‌ها بی‌نهایت تکراری و مثل هم شده‌اند.. انگار در یک روز گیر کرده باشی و مدام از اول آغاز شود. می‌خوابیم، بیدار می‌شویم و هنوز نفهمیدیم امروز چه بود و چه شد که دوباره باید بخوابیم..دلمان نوشتن می‌خواهد که حداقل این ملال بی‌نهایت را در جایی، به طریقی رها کنیم. نشان دهیم. سخن رانیم ازش. زندگی انگار با سرعتی بی‌نهایت زیاد و در عین حال کند می‌گذرد.. هم می‌گذرد هم انگار نمی‌گذرد.. کش می‌آید.کرونا بیش از آنکه به جسم‌ها حمله کند، روانمان را نشانه گرفته و نابود کرده است. خسته‌ایم.. برای هیچ چیزی تمرکز و انگیزه‌ی کافی نداریم و صرفا ادامه می‌دهیم چون مجبوریم. محکومیم به زنده مانده و ادامه دادن. آری می‌دانیم روزهای خوب خواهند آمد اما امروز آن روز نیست.. باشد صبر می‌کنیم، حرفی نیست اما حیف این روزهای جوانی ست که با هیچ! سپری می‌شود و می‌رود.و ملال کشنده ستو ما از رنجی خسته‌ایم که از آن ما نیست</description>
                <category>?مادمازل المیرا?</category>
                <author>?مادمازل المیرا?</author>
                <pubDate>Sat, 03 Apr 2021 20:39:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلیبگ (fleabag)، انعکاسی از همه‌ی ما</title>
                <link>https://virgool.io/@elmira.farahibozorg/%D9%81%D9%84%DB%8C%D8%A8%DA%AF-fleabag-%D8%A7%D9%86%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7-xttyymqpi8zm</link>
                <description>سریال فلیبگ - فصل اولفلیبگ، نام مینی سریالی انگلیسیه که توی تعطیلات دیدم. البته فکر نکنین که تازه منتشر شده‌ها، نه! من تازه دیدمش! خب من منتقد نیستم و دانش خاص و زیادی درباره‌ی دنیای فیلم و سریال و سینما ندارم و صرفا از روی علاقه می‌بینم و دنبال می‌کنم؛ پس اونچه در ادامه می‌خونین صرفا نظر و برداشت من از سریاله.بریم سراغ سریالمن برای مدت‌های بسیاری نرفتم سمت این سریال، چرا؟ چون ژانرش رو کمدی زده و من به شخصه خیلی مایل به دیدن سریال کمدی نیستم. هرچند که کاور فصل اول و فلیبگ با اون چهره‌ی گریان و ریمل‌های ریخته اصلا شبیه کاور سریال‌های کمدی نبود. از طرفی خلاصه‌ی داستان هم چیز خنده‌داری رو عنوان نمی‌کرد، اما من همچنان بخاطر کلمه‌ی کمدی، در برابر دیدنش مقاومت می‌کردم. تااینکه دو سه تا از دوستام اصرار کردن که ببین و اونجوری که فکر می‌کنی کمدی نیست و اینجوری شد که من بالاخره سریال رو دانلود کردم.سریال اینجوری شروع می‌شه که کارکتر اصلی، شروع می‌کنه با دوربین حرف زدن و دیوار چهارم رو می‌شکنه. این قضیه هی داشت تو ذوقم می‌زد و حس می‌کردم اجازه نمی‌ده وارد داستان بشم.. اما هی به خودم گفتم المیرا صبر پیشه کن. یکم بهش مهلت بده.. شاید بهتر شد.. و ادامه دادم..سریال فلیبگ - فصل اولاما کم کم خوشم اومد.. فلیبگ، خیلی طبیعی بود. خیلی شبیه خودمون بود.. احساساتش، رفتارهاش، برخوردهاش، ری‌اکشن‌هاش، و اون صحبت‌های رو به دوربین کاملا اون چیزی بود که همه‌ی ما در درون خودمون هستیم.. ناراحتی‌ها و دلخوری‌ها، نفرت از بعضی آدمها درحالی که مجبوری باهاشون برخورد داشته باشی و خودت رو کنترل کنی، تحقیرها از طرف آدمای نزدیکت چون خانواده، مهربونی‌ها و دلسوزی‌ها، عشق‌ها و محبت‌ها، حمایت‌ها و پشتیبانی‌ها، تنهایی‌ها و دلبستگی‌ها... فلیبگ همه چیز داشت... فلیبگ شناخت دقیقی از آدم‌های اطرافش داشت و حتی بعضی اوقات می‌تونست رفتارشون رو پیش‌بینی کنه... فلیبگ مثل همه‌ی ما، گاهی کم میاره، گاهی خوشحال و سرخوشه، گاهی طرد می‌شه، گاهی درک نمی‌شه، گاهی عاشق می‌شه. مشکل مالی داره، گاهی هم وضعش خوب میشه. با خانواده‌اش مشکل داره اما حامی و ساپورتیو بودنش رو کنار نمی‌ذاره. قیافه، ظاهر، اندام و تیپ معمولی‌ای مثل خیلی از ماها داره...این سریال بیش از اونکه کمدی باشه، درامه... و حتی کمدی‌ش هم یه جورایی تلخه.. داستان دختری 33 ساله که صمیمی‌ترین دوستش مرده، کافه‌ش داره ورشکست می‌کنه، هیچ عشقی نداره، باباش دوستش نداره و خواهرش... بهتره راجع به خواهرش چیزی نگم... تعامل و ارتباط خیلی خاصی بینشون وجود داره که در طول داستان، تغییر می‌کنه و کامل می‌شه... خصوصا در فصل دوم که شرایط بهتر و متفاوت‌تر میشه...سریال فلیبگ - فصل دومخب چون نمی‌خوام اسپویل کنم پس نمی‌تونم خیلی راجع به سریال و روند داستان و آنچه پیش میاد صحبت کنم. دیگه اینکه فیلمبرداری و فضاسازی خوبی داشت.. نقش آفرینی‌ها قابل قبول بود و کارکتر اصلی که عالی بود.سریال دو فصل داره. فصل اول در سال 2016 و فصل دوم در سال 2019 منتشر شده. هر فصل 6 قسمت 20-25 دقیقه‌ای داره. با وجود اصرارهای بسیار طرفداران، تهیه کننده و نویسنده‌ی سریال که همون بازیگر اصلیه گفته که سریال همینجا برای همیشه تموم میشه و خوبه که در اوج خداحافظی کنی :)))دوستان اگه بتونین با سریال ارتباط برقرار کنین، باید بگم که می‌تونه جزو بهترین سریال‌ها و دوست داشتنی‌ترین سریال‌هایی باشه که دیدین. برای من که اینطور بود...سریال فلیبگ - فصل دوم</description>
                <category>?مادمازل المیرا?</category>
                <author>?مادمازل المیرا?</author>
                <pubDate>Wed, 31 Mar 2021 16:02:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین نوشتار من در ویرگول</title>
                <link>https://virgool.io/@elmira.farahibozorg/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-efmfap5itazl</link>
                <description>سلام! من المیرام اما خب ملقب به مادمازل. پس هرکدوم رو خطاب کنین، مشکلی نیست. پست قبلی رو که در واقع اون اولین پست من در ویرگول بود رو از وبلاگم برداشته بودم. پس از لحاظ نوشتن در اینجا، این اولین پستمه. نمیدونم چرا انقدر دیر با این محیط آشنا شدم اما خب خوشحالم که الان اینجام و قراره دوباره به دنیای کلمات و نوشتن برگردم! هر ایده‌ی جالبی که از اطرافم بگیرم راجع بهش براتون می نویسم و البته در کنارش کتاب‌هایی که می‌خونم و فیلم و سریال‌هایی که می‌بینم رو هم بهتون معرفی می‌کنم و نظرم رو راجع بهشون می‌گم. (اگه ارزش حرف زدن داشته باشن)خب دیگه حرفی ندارم، امیدوارم که دوشنبه‌ی خوبی داشته باشین!</description>
                <category>?مادمازل المیرا?</category>
                <author>?مادمازل المیرا?</author>
                <pubDate>Mon, 29 Mar 2021 14:29:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جدا افتاده از آدمیان</title>
                <link>https://virgool.io/@elmira.farahibozorg/%D8%AC%D8%AF%D8%A7-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-qpifr6sb9uer</link>
                <description>صندوق پست&quot;هیچ چیز دردناک‌تر از این نیست که فراموش شوی. زمانی  همه به تو اهمیت دهند و به دورت بچرخند و از تو استفاده کنند و حالا وجودت  را نادیده بگیرند و حضورت را هیچ بشمارند. چیزهای دیگر جایگزینت کنند و  سالی یک بار به تو سر نزنند .اینطور نگاهم نکن که خاک گرفته و زنگ‌ زده ام، زمانی محرم اسرار هزاران نفر بودم. زمانی پذیرنده درددل‌ها و  نگرانی‌ها، عشق‌ها و خبرها بودم. روزگاری چشم همه به من بود. مدام به  سراغم می‌آمدند که ببینند نامه‌ای برایشان دارم یا نه .آری، درست  است من براساس قوانین تنها یک صندوق پستی ام و یک شی محسوب می شوم. اما  باور کن یک شی معمولی نبودم. هرچند حالا دیگر به عنوان شی هم به من نگاه  نمی شود. تک و تنها و خالی و خاک خورده ، زنگ زده و بی رنگ و رو گوشه ای  ایستاده ام و دیده نمی شوم .نمیدانی چقدر سخت است باشی اما دیده  نشوی . حالا که ایستاده‌ای و به حرف‌هایم گوش می‌دهی، آنقدر برایم هیجان انگیز و عجیب است که نمی‌دانم چه بگویم و چطور بگویم که حوصله‌ات سر نرود .سال‌ها کسی نبود که به حرف‌هایم گوش دهد و به سان تو به من خیره شود. حرف‌های  بسیاری در دلم دارم که به زبان آوردنش سخت است و نمی‌دانم چطور بیانشان کنم.راستی  به من بگو مردم هنوز هم نامه می‌نویسند؟ آیا پستچی‌ها و پاکت‌های نامه و  تمبرها هم به سان من بی استفاده شده اند و منسوخ ؟ و یا در این بین تنها  من هستم که از دور خارج شده‌ام و تنها افتاده‌ام ؟!ای کاش مردم هنوز  هم نامه بنویسند حتی اگر به سراغ من نیایند و نامه‌هایشان را به طریق  دیگری به هم برسانند . ای کاش هنوز از آن احساسات و شور و هیجان چیزی باقی  مانده باشد و مردم بتوانند به سان گذشته از درون و احساسات و عواطفشان  بنویسند.شاید مرا ببرند به ناکجا و یا حتی تار و پودم را نابود  کنند. به گمانم اینطور بهتر باشد تا روز و ماه و سال اینجا بایستم بی‌آنکه نیم نگاهی به من شود و دریغ از یک نامه!&quot;دیروز حواسم  به صندوق پست محله‌مان معطوف شد . رفتم به کنارش و بیچاره سفره دلش را  برایم باز کرد. گفتم درد دلش را به گوش شما هم برسانم. می‌دانم که خوشحال می‌شود اگر لحظه‌ای به او فکر کنید.</description>
                <category>?مادمازل المیرا?</category>
                <author>?مادمازل المیرا?</author>
                <pubDate>Sat, 27 Mar 2021 21:01:35 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>