<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ذهن نوشت های یک چپ دست!</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@elmira.hgh1980</link>
        <description>من چیزهای ساده را دوست دارم...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 12:06:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1082379/avatar/mFLRWN.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ذهن نوشت های یک چپ دست!</title>
            <link>https://virgool.io/@elmira.hgh1980</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شب چله</title>
                <link>https://virgool.io/@elmira.hgh1980/%D8%B4%D8%A8-%DA%86%D9%84%D9%87-r5qmcsdncytn</link>
                <description> آخ؛ تو ...تصمیم کبرینمیخواستم بروم. مثل همیشه بعد قدرتمند درونگرای وجودم هشدار میداد که قراره در معرض قرار بگیری؛ قراره دیده بشی ، حرف کم بیاری و سکوتت آزار دهنده بشه. . .اما دست رد به سینه اش زدم وتصمیم گرفتم که خودم را به تیغ محک یک جمع شلوغ بسپارم.با وجود تشویق های دور و وری ها به نرفتن و در خانه ماندن آماده شدم و رفتم... با دیدن تابلوی حماسی میز پذیرایی در دل به خودم بابت اومدن درود فرستادم و پیش رفتم. دیدن اون ترکیب های رنگی من را به وجد آورده بود و کلمه ها در ذهنم صف کشیده بودند که من باب تمجید یکی یکی بیرون بپرند... هر جز از اون میز یلدایی کلید واژه ارتباط شده بود. نقل خوردن نبود. انگار که هر کدامشان بهانه ای دستت میدادند که خاطره ای بگویی، حرفی بزنی، چیزی یاد بگیری و یا سعی کنی با کسی آشنا شوی...انرژی کلمات و رنگ ها خمودگی روحم را گرفت. درونگرای وجودم کمی عقب نشست و اجازه داد ارتباط بگیرم و کمی خودم نباشم.</description>
                <category>ذهن نوشت های یک چپ دست!</category>
                <author>ذهن نوشت های یک چپ دست!</author>
                <pubDate>Fri, 20 Dec 2024 15:03:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سخن</title>
                <link>https://virgool.io/@elmira.hgh1980/%D8%B3%D8%AE%D9%86-sgjah7iohm2o</link>
                <description>وقتی که روان به زبان رنگ سخن میگوید.ناگهان به ذهنت میرسد که به سراغ کتابچه رنگ بروی. هر رنگی را نمیخواهی، دنبال یک رنگ خاص هستی. ذهنت حسابی متمرکز است که مبادا حاشیه و نقطه ای از دست برود و سفید بماند.روانم در حال سخن گفتن با من است...من نمی شنوم. سراپا گوش میکنم...هیچ پیام و نکته ای نباید نهفته و نگفته بماند.</description>
                <category>ذهن نوشت های یک چپ دست!</category>
                <author>ذهن نوشت های یک چپ دست!</author>
                <pubDate>Wed, 07 Aug 2024 13:32:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انگیزه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@elmira.hgh1980/%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D9%87%D8%A7-gxpul5hpdgnr</link>
                <description>در ذهنم یک الگوی همیشگی فعالیت با یک سری برنامه های تکراری است...زبان بخوان، دوره مجازی شرکت کن، رنگ تراپی کن.اسم این پک را انگیزه گذاشته ام. من را به ادامه دادنی مفید و موثر ترغیب میکند.</description>
                <category>ذهن نوشت های یک چپ دست!</category>
                <author>ذهن نوشت های یک چپ دست!</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jul 2024 13:24:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ژورنال درست کردن در میانسالی</title>
                <link>https://virgool.io/@elmira.hgh1980/%DA%98%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-ec84arqsqggh</link>
                <description>دوست داشتن***س ل ا ممیانسالی غریب است.میشوی یک بسته تضاد ...روحت گاهی تا مرز صورتی شدن زیاده میرود.جسمت هشدارهای چشمک زن مراقب باش ارسال میکند.ذهنت در حال آچارکشی هزار ماجراست.و پررنگ تر از هر چیز تابوهای اجتماعی که از تو انتظار دارد شایسته و در شان رفتار کنی...من ژورنال درست میکنم°°°°</description>
                <category>ذهن نوشت های یک چپ دست!</category>
                <author>ذهن نوشت های یک چپ دست!</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jul 2024 13:25:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادرم</title>
                <link>https://virgool.io/@elmira.hgh1980/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%85-dprgemab2gzg</link>
                <description>بیا و عشق را به من برگردان بیا و ببین هر آنچه گفتی و ندانستم را فهمیدم.بیا و بدان که همه نافهمیدنی هایم آگاهی شده است.بیا و ببین چطور با همه توانم بار تنهایی و غصه را با لبخند بر دوش میبرم.بیا و ببین دخترک نادان آن روزها چطور الان همه ناراستی ها را شناخته است.بیا و بزرگ شدنم را ببین</description>
                <category>ذهن نوشت های یک چپ دست!</category>
                <author>ذهن نوشت های یک چپ دست!</author>
                <pubDate>Tue, 07 Feb 2023 19:26:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیس! نگو! یواش!</title>
                <link>https://virgool.io/@elmira.hgh1980/%D9%87%DB%8C%D8%B3-%D9%86%DA%AF%D9%88-%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B4-caexjj0xclwi</link>
                <description>وقتی از کد معنی های این روزها میگویی و یک کودک هشت ساله به تو نگاه میکند و با لبخند فهمیدن میگوید: ((هیس))من این دانستن های زود را نمیدانم.من این چگونه و چطور فهماندن در اوج ادعای من نمیدانم را بلد نیستم.مضطرب میشوی!از ندانستن چگونه رفتار کردن...از نتوانستن گفتن!!!</description>
                <category>ذهن نوشت های یک چپ دست!</category>
                <author>ذهن نوشت های یک چپ دست!</author>
                <pubDate>Tue, 07 Feb 2023 19:17:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید این نباشه</title>
                <link>https://virgool.io/@elmira.hgh1980/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-swbjc40fzc6o</link>
                <description>تا حالا در مورد همیشگی های زندگیتان جور دیگری فکر کرده اید؟در مورد دوست داشتن ها،علاقه و عادت ها، روابط و دوستی ها،خواسته ها و ...تا حالا فکر کرده اید که همه آنچه تا الان باهاش سرکردیم اصل و درست ماجرا نبوده و همه چیز اصلا یک ماجرای دیگه است.در مورد خود زندگی،در مورد مرگ،درمورد عشق در مورد خانواده، در مورد خود خودمان شاید اگر بشه یک روز غیر از آنچه همه عمر بهمان گفتند و برایمان نوشتند به همه چیز فکر کنیم، به نتایج بهتری برسیم. به آرامش برسیم. به اصلش برسیم.دست برداریم از این همه حرص و تکاپو و یک کم فقط یک کم حتی برای یک پلک برهم گذاشتن آرام بگیریم.</description>
                <category>ذهن نوشت های یک چپ دست!</category>
                <author>ذهن نوشت های یک چپ دست!</author>
                <pubDate>Sun, 21 Aug 2022 14:49:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط با چند گام</title>
                <link>https://virgool.io/@elmira.hgh1980/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A8%D8%A7-%DA%86%D9%86%D8%AF-%DA%AF%D8%A7%D9%85-xqwwviojx2vu</link>
                <description>اولش انکار میکنی... ذهنت قبول نمیکنه ه همین عشقی که تا ۹ شب پیشش بودی و کنارش شام خوردی دیگه نیست.بعدش عصبانی میشی از دنیا و آدمهاش و خودت و خودش و همه و همه...بعدش می افتی به چرا گفتن؟چرا من؟ چرا اون؟ چرا الان ؟ چرا ؟به سوالاتت که پاسخ دادی میرسی به غم و گریه ها و بغض های آبدار و بعد می بخشی.خودت و خودش را مال من داره میشه چهارسال. هنوز اندر خم مراحل اولیه </description>
                <category>ذهن نوشت های یک چپ دست!</category>
                <author>ذهن نوشت های یک چپ دست!</author>
                <pubDate>Mon, 25 Jul 2022 16:16:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی نمیشود</title>
                <link>https://virgool.io/@elmira.hgh1980/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-aspdips0zap1</link>
                <description>سلام. چرا گاهی نمیشود؟برای بقیه میشود و برای تو نمیشود؟میخواهی و میخواهی و باز هم نمیشود.چرا گاهی صبر میکنی و اصرار ...اما نمیشود.بزرگ تر ها میگویند حکمت است.جوان ترها میگویند از  انرژی خودت است.میگویند به نیت است.قسمت است. همه چیز هست و برای تو هنوز همان نشدن سابق است.چرا نمیشود؟</description>
                <category>ذهن نوشت های یک چپ دست!</category>
                <author>ذهن نوشت های یک چپ دست!</author>
                <pubDate>Mon, 25 Jul 2022 16:08:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از سختی های پختن خورشت آلو</title>
                <link>https://virgool.io/@elmira.hgh1980/%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%AE%D8%AA%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%D8%AA-%D8%A2%D9%84%D9%88-bjuj2l90uzum</link>
                <description>وقتی یکی که دوستش داری عکس کاردستی که دوستش داره را برایت میفرستهسلام. امروز موقع پختن خورشت آلو مامانم گفت اگر یک سیب توی خورشت بریزی خوشمزه تر میشه بعد تاکید کرد سیب زمینی ها را درست شبیه مادر بزرگش خرد و سرخ کنم تا حسابی طلایی و خوش طعم شوند. پدرم روی مغز استخوان قلم متمرکز شده بود و مادربزرگم روی میزان حرارت روغن روی برنج وسواس نشان میداد........... من با خوردن اولین لقمه از ناهار خوش مزه ام ، در دلم گفتم روح همه تان شاد!    </description>
                <category>ذهن نوشت های یک چپ دست!</category>
                <author>ذهن نوشت های یک چپ دست!</author>
                <pubDate>Sun, 22 Aug 2021 14:25:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازیافت مشترک خاطرات ما!</title>
                <link>https://virgool.io/@elmira.hgh1980/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%A7-lvkpcsz9yw5b</link>
                <description>وقتی از درس هنر دل خوشی نداری اما نمره اش را لازم داریهمیشه فکر میکنم در مرکز بازیافت کاغذ؛ روزانه، چقدر قلب و گل و دلنوشته و چشم اشک آلود و یادت باشه به مقوا و کارتن تبدیل میشود؟ عجیب است اما ما همه این خاطرات را با هم شریک میشویم.این کارتنی که من وسایل آشپزخانه را با آن به خانه نو آوردم حاوی مقداری از برگ های دفتر و کتاب تو و دیگرانی است که همین الان یک ذره از خاطرات من را با یک کارتن خیس خورده در انباری، به سطل انداختید. </description>
                <category>ذهن نوشت های یک چپ دست!</category>
                <author>ذهن نوشت های یک چپ دست!</author>
                <pubDate>Sat, 21 Aug 2021 11:37:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست داشتن های گذشته یا تاریخ گذشته</title>
                <link>https://virgool.io/@elmira.hgh1980/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-xncd5qe8hhtc</link>
                <description>ما آدم ها...همیشه به این فکر میکنم که آیا علاقه هم تاریخ مصرف دارد؟  اگرسالها پیش یک نفر را دوست داشته ایم و به هزار و یک دلیل نشده است که بشود ممکن است روزی به عقب برگردیم و با همان کیفیت و حس و حال خوب گذشته دوباره به او علاقه مند شویم؟   راستش فکر نکنم. مطمئنا در این سالها با تجربه تر و عمیق تر میشویم و یا شاید علائق و سلیقه مان تغییر کند و خیلی شایدهای دیگر....من نمی گویم اصلا رخ نمی دهد اما در اعماق ذهنم حس می کنم به غلظت و فریبندگی آنچه در فیلم ها و کتاب ها می گویند هم نیست!</description>
                <category>ذهن نوشت های یک چپ دست!</category>
                <author>ذهن نوشت های یک چپ دست!</author>
                <pubDate>Fri, 20 Aug 2021 18:04:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک دیوار شاد</title>
                <link>https://virgool.io/@elmira.hgh1980/%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D8%AF-fyy6ekpdxqts</link>
                <description>قاب ها من را یاد دیوارها می اندازند.سلام.      من دیوار را فقط از کلام دیگران می شناسم. . .در این سالها خیلی ها برایم تعریف کرده اند که از دیوار خریدیمش یا اینکه توی دیوار فروختیمش .و هر بار در ذهنم یک دیوار را تصور می کنم که یک چیز را روی آن نصب می کنند و یا چیزی از روی آن برمی دارند و دیوار از لبخندی که بر لب آنان می آید خوشحال میشود.</description>
                <category>ذهن نوشت های یک چپ دست!</category>
                <author>ذهن نوشت های یک چپ دست!</author>
                <pubDate>Mon, 09 Aug 2021 22:48:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای روشنی راهت</title>
                <link>https://virgool.io/@elmira.hgh1980/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%AA-nibym7bayabs</link>
                <description>برای روشنی راهتسکوت می کنم.     به احترام یک یک افرادی که می توانستند دور هم روی صندلی های استادیوم آزادی کیپ تا کیپ بنشینند و دربی را تماشا کنند اما الان دیگر بین ما نیستند.       به تعداد صندلی های استادیوم جایتان خالی ست...</description>
                <category>ذهن نوشت های یک چپ دست!</category>
                <author>ذهن نوشت های یک چپ دست!</author>
                <pubDate>Mon, 09 Aug 2021 22:24:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکرار یک عشق...</title>
                <link>https://virgool.io/@elmira.hgh1980/%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%B4%D9%82-q8zde2lvbt8h</link>
                <description>?سلامپاشو دیگه...چای دم کردم. تا ناهار حاضر میشه یک استکان چای بخور.عصرونه چای با بیسکوییت می چسبه.دم غروبی یک لیوان چای خوردم. شبها چای نخور راحت بخوابی.چای یک عشق تکراری ست...</description>
                <category>ذهن نوشت های یک چپ دست!</category>
                <author>ذهن نوشت های یک چپ دست!</author>
                <pubDate>Fri, 06 Aug 2021 11:30:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@elmira.hgh1980/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-tlyd97ttnbzc</link>
                <description>عکس از ذهن نوشت ( بوک مارک،نشانگر کتاب)سلامیکی از قشنگی های زندگی که این روزها یک جورایی از دستش داده ام امانت گرفتن کتاب از کتاب خانه است.خریدن کتاب هم یکی دیگر از سختی های این روزگار است. </description>
                <category>ذهن نوشت های یک چپ دست!</category>
                <author>ذهن نوشت های یک چپ دست!</author>
                <pubDate>Thu, 05 Aug 2021 09:21:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title># کتابستان</title>
                <link>https://virgool.io/@elmira.hgh1980/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-sfgqp8zhbs5k</link>
                <description>://taaghche.com/book/99950خداحافظ ویتامینداستان زندگی یک خانواده که به دلایل تحصیل و زندگی از هم دور افتاده اند.قصه از زبان دختر خانواده که به تازگی از نامزدش جدا شده و به خانه برگشته است روایت میشود.پدر خانواده که استاد دانشگاه است در ابتدای ابتلا به آلزایمر قرار دارد و به همین دلیل از کار کنار گذاشته شده است.اتفاقاتی که به صورت روزانه در این داستان روایت میشود جالب و همچنین از لحاظ علمی برای افزایش اطلاعات در مورد مراقبت از این افراد باارزش است.</description>
                <category>ذهن نوشت های یک چپ دست!</category>
                <author>ذهن نوشت های یک چپ دست!</author>
                <pubDate>Wed, 04 Aug 2021 17:07:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#کتابستان</title>
                <link>https://virgool.io/@elmira.hgh1980/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-lkqfkkszudox</link>
                <description>https://taaghche.com/book/97522سلام. کتاب عروسک چوبی?????روایت زندگی دو زن در یک داستان.زندگی ماتیلده در قدیم و زندگی جووانا در زمان حال ...جووانا یک مادر چهل ساله است که یک بوتیک عتیقه فروشی دارد.او با دختر نوجوانش ارتباطی شکننده دارد و از کابوسی عجیب در تمام رویاهایش رنج میبرد.همسر جووانا بیمار است و در شهری دیگر تحت مراقبت مادر و پرستارش زندگی می کند و این مسئله برروابط خانوادگی آنها تاثیر منفی گذاشته است.در این میان بر سر اتفاقاتی ماتیلده که زنی ژولیده و بداخلاق است وارد زندگی جووانا میشود و قصه زندگیش را برای او تعریف می کند.در میانه داستان رازها آشکار میشود و ما به درد مشترک و ضربه هولناکی که هر دو آنها در کودکی و از طرف عزیزانشان دریافت کرده اند پی می بریم.</description>
                <category>ذهن نوشت های یک چپ دست!</category>
                <author>ذهن نوشت های یک چپ دست!</author>
                <pubDate>Wed, 04 Aug 2021 16:57:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@elmira.hgh1980/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DB%B3-iqzatjvrekxz</link>
                <description>عکس از ذهن نوشت(کلاژ نوت برگ و استیکر* چاپ برگردون قدیم*)سلامتصور شما هم از تابستان همینه؟سفر جاده ای و کمپینگ؟عکاسی از جاذبه هایی که در سفرهای خارجه شکار می کنیم؟شنا و بستنی قیفی ( نونی سابق)حال و حول و بازی و رفقا؟یا مثل من کتاب وفیلم و کانال گردی و غرق شدن در مجازی ها ...؟</description>
                <category>ذهن نوشت های یک چپ دست!</category>
                <author>ذهن نوشت های یک چپ دست!</author>
                <pubDate>Mon, 02 Aug 2021 13:11:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش ۲+یک @اضافه</title>
                <link>https://virgool.io/@elmira.hgh1980/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DB%B2%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B6%D8%A7%D9%81%D9%87-uvbmk2thfchx</link>
                <description> واکسنی آمده است که تو را برای همه عمر۱۰۰% ایمن میکند اما احساسات خوب و بد  تو از بین میبرد...زمان تصمیم گیری برای تزریق : یک دقیقه!!!@راستی این ماجرای پیش نویس چقدر تاثیر گذاره...?من موقع نوشتن یک چشمم به صفحه کلید است و یک چشمم به تصمیم های پیش نویس گرامی که الان می خواد با نوشته ام چکار کنه؟گاهی شب ها از ترس اینکه ویرگول با چرک نویس هام ( همان پیش نویس )چکارها می کنه ازخواب می پرم...??</description>
                <category>ذهن نوشت های یک چپ دست!</category>
                <author>ذهن نوشت های یک چپ دست!</author>
                <pubDate>Mon, 02 Aug 2021 12:48:48 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>