<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الناز عطائی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@elnazbook</link>
        <description>نمونه‌خوان و فعال حوزۀ کتاب،

برگزارکنندۀ جلسات معرفی و همخوانی کتاب،

لیسانس مدیریت تبلیغات تجاری و کاردانی حسابداری مالی.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 00:57:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4840726/avatar/RXIy6D.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>الناز عطائی</title>
            <link>https://virgool.io/@elnazbook</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یاری خواستن در روزگاری که یاری نیست. یا کم هست...</title>
                <link>https://virgool.io/@elnazbook/%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D9%85-%D9%87%D8%B3%D8%AA-w5b6btm3gjzb</link>
                <description>زندگی و جریانش...سلام. من النازم. کلن توی دهه سوم زندگیم کارمند بودم. نه شهری رفتم. نه خارج رفتم. نه ماشین دارم. نه بلدم چجوری این کارها رو بکنم. تنها کاری که میدونم خوب خوب بلدم چیدن یه هدیه بامزه‌س برای خوشحال کردن کسی.سال پیش توی پاییز ایده‌م رو اجرایی کردم و یه کتابفروشی آنلاین زدم. خوب بود... خوب پیش میرفت... تا رسید به جنگ... حالا کلی کتاب و لوازم التحریر رو دستم مونده که فروختمشون.اما بعد 3 ماه بیکاری و کلی بدهی هنوز نتونستم بدهیام رو صاف کنم و به زندگیم برسم...خصوصا که بیکار هم هستم.توی اینستاگرامم که با همین اسم میتونید پیداش کنید داستانش رو نوشتم...ممنون میشم این پست رو به هر کسی که فکر میکنید من رو لایق &quot;کمک&quot; میدونه بفرستید، چون انقدر زیر بار قرضم که توان قرض گرفتن دوباره هم ندارم....کمک لازمم...شدید...ممنون میشم این پست رو مرامی لایک کنید و بفرستیدش واسه اون دوستاتون که یه وعده ناهار 2 میلیون تومنی براشون عین آب خوردنه :) هممون داریم از این آدما... یا حتی اونایی که دستشون به دهنشون میرسه برای کمک کردم....مرسی که قضاوتم نمیکنید....مرسی که همراهی میکنید....و اگر راه ارتباطی خواستید توی بله، اینستا و همه جا با همین اسم میشه پیدام کرد راحت.جبران میکنم چون اهل جبرانم.... شب بخیر...</description>
                <category>الناز عطائی</category>
                <author>الناز عطائی</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 00:40:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو خودت را دوست نداری.</title>
                <link>https://virgool.io/@elnazbook/%D8%AA%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-xktstwp6k2l8</link>
                <description>یه کتابی دارم توی کتابخونه‌م که اسمش عنوان همین متنه.«تو خودت را دوست نداری»اعتراف می‌کنم که خیلی سال پیش بخاطر اسمش خریدمش، اما تمام این سال‌ها بخاطر همون اسمش نخوندمش. ترسیدم که بخونمش و حرفی توش باشه که مخاطبش خودم باشم. ترسیدم که بخونمش و به چیزی برسم که توان شنیدنش رو ندارم الان.امروز 19 اردیبهشته. اگر تعدیلم نمی‌کردن، فردا می‌شد چهار سال که توی اون موسسه کار می‌کردم.یادمه بیست و سه ساله که بودم دوستی داشتم، یه آقایی که نزدیک بیست سال ازم بزرگتر بود، که همیشه در مورد کار باهاش حرف می‌زدم. همیشه بهم می‌گفت تو چرا یک جا بند نمی‌شی؟ همش می‌زنی بیرون! بمون یه جا و کار کن و صبر کن و تحمل کن... مدیر می‌شی... خفن می‌شی... و من می‌خندیدم.روزی که توی اون موسسه سابقۀ کاریم به یک سال رسید، با ذوق به همون دوستم پیام دادم و گفتم که: امروز شد یه سال!! باورت می‌شه؟!؟! و اون هم خندید و گفت نه! یعنی یک ساله الناز عطائی پشت یه میز و یه کار مونده؟! خیلی عجیبه! :)الان که دارم این‌ها رو می‌نویسم حقیقتا حالم خوب نیست. به شدت عصبانی و خشمگینم... عصبانی از خودم. از اون مدیری که داشتم. از همکاری که فکر می‌کردم رفیقمه و نبود. از آدرس اون موسسه. از واریزی‌ای که بابت حقوق نصف و نیمۀ اسفند، تازه همین الان زد به حسابمون و من تمامش رو بابت بدهی و قرض‌های همون شب عید مجبور شدم پس بدم... باز هم از خودم. که نزدیک سی سالمه و حرفه یا مهارت خاصی رو درست یاد نگرفتم و حتی الان هم که می‌دونم چه اشتباهی کردم، باز هم دارم فقط می‌زنم توی سر خودم و گریه می‌کنم و نمی‌تونم از جام پاشم...از این الناز ضعیف متنفرم. از اونی که داره استاکم می‌کنه و این متن رو می‌خونه و خوشحال می‌شه متنفرم. از مدیر سابقم و همکار سابقم متنفرم. از اون موسسه متنفرم. از خودم بیشتر از همشون. از اینکه چرا خودم زودتر نیومدم بیرون؟؟ چرا نرفتم سراغ یه کار درست‌تر؟ اصلا این فاز کتابخون بودن و کار توی نشر و نوشتن چیه که من رو غرق خودش کرده؟ چرا النازی که ریاضی_فیزیک خوند، النازی که مهندسی نرم‌افزار قبول شد، النازی که حسابداری مالی خوند، النازی که دید دوروبریاش از همین حسابداری و حسابرسی به چه زندگی‌هایی رسیدن، این الناز چرااا نرفت سراغ یه کار و حرفۀ درست؟ چرا چسبیدی به کتابات؟ به قصه‌ها؟ چرا ندیدی زندگی واقعی با کلمه سر هم کردن نمی‌گذره؟ حداقل برای تویی که اهل هزارتا گندکاری نیستی و پارتی نداری و پول هم نداری نمی‌شه.کلمه، نون و آب نمی‌شه...از الناز متنفرم...از النازی که حتی با همین نوشتن سعی می‌کنه خودش رو بند زندگی کنه، که نَمیره، که بمونه، که نمی‌دونم...از این الناز که یه عمر همه بهش گفتن خوب می‌نویسی و یه روز نویسنده می‌شی و اون هم ذوقمرگ می‌شد، متنفرم.دیشب جعبه‌های قرص‌هام باز جلو صف کشیده بودن. دیشب غمم، خشمم، تنفرم از خودم انقدر زیاد بود که دیگه حتی دستام نمی‌لرزید. حتی نترسیده بودم. حتی به تصویری که ممکنه بعد از مرگ، خانواده ازم ببینن هم فکر نمی‌کردم.ولی نرفتم سمتشون! فقط پردۀ اتاق رو زدم کنار و گذاشتم خدا از آسمون نگاهم کنه. منم نگاهش کردم. نگاهش کردم و این بار دیگه صداش نکردم. اینهمه صداش کرده بودم. اینهمه براش نوشته بودم. اینهمه باهاش قهر و آشتی کردم... اینهمه گله‌گی کردم... به قول کیارستمی توی گله یه عشقی هست! یه خواهش برای برگشتن... ولی این بار دیگه گله هم نکردم... خدا هم من رو دوست نداره انگار. اگر داشت نمی‌ذاشت من با این‌همه دردی که فکر می‌کنم توانش رو ندارم، بمونم این گوشۀ دنیا...این روزها بیشتر از همیشه خودم رو دوست ندارم... وقتی این شکلی می‌شم هم معمولا همونایی که دوسم داشتن هم عقب می‌کشن و دیگه دوسم ندارن. حق هم دارن. یه دختر ضعیف و لوس و شکننده فقط توی داستانایی جذابه که قراره یکی بهش سلطه‌گری کنه... یا نجاتش بده...من نجات‌دهنده‌ای نمی‌بینم.روزگاری نجات‌دهنده‌م خودم بودم. هنوز هم هستم ولی بنابر غریزه. نه تصمیم و خواست خودم.روزگاری هم «عشق» بود. هنوز هم هست. کم ولی هست. ولی اگر همین نباشه، نمی‌دونم باز هم می‌تونم بیام بنویسم؟ یا فقط می‌رم و دیگه به هیچی فکر نمی‌کنم...تتوی نقطه‌ویرگول روی دستم عذابم می‌ده.کاش جایی برای پنهان شدن بود. کاش.</description>
                <category>الناز عطائی</category>
                <author>الناز عطائی</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 12:43:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توی سی سالگی، یکم دیر نیست؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@elnazbook/%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%B3%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-nl9if00awj49</link>
                <description>عکس مستند!همیشه وقتی درمورد آشپزی ازم می‌پرسیدن، می‌گفتم که من تمام این سال‌ها همش سرکار بودم و وقت نشد که خودم تنهایی آشپزی کنم و از این حرفا. دیروز که دیگه تنهایی بهم فشار آورد و دیدم اینجوری پیش برم از ضعف ممکنه پس بیفتم، پاشدم و دست‌به‌کار شدم!مرغ‌ها رو از فریزر بیرون آوردم و گذاشتم یخشون باز شه. (یار نازنینم! اگر اون‌موقع پیشم بودی سر همین عبارت &quot;یخ باز شدن&quot; کلی برات نمک می‌ریختم...حیف...) برنج خیس کردم و همزمان سه تا تب توی گوشی باز کردم:یک. چیکار کنیم تا مرغمون زودتر یخش باز شه؟دو. چگونه برنج دم کنیم؟سه. چگونه زرشک‌پلو با مرغ درست کنیم؟خب فکر کنم هرکسی که بود از خوندن این سه تا سوال می‌فهمید داستان چیه :)برای اولین باری که می‌خواستم &quot;تنهای تنها&quot; غذا درست کنم انقدر هیجان داشتم که نگو. انگار چهارده سالمه!از پروسه نگم براتون. شاید یه روزی که حالش رو داشتم تعریف کنم، بنویسم ازش! چون واقعا پروسۀ وحشتناکی بود و خنده‌دار. شبیه یه اپیزود از فرندز بود...ولی خب نتیجه انقدر خوب بود و انقدر دور از تصوراتم بود که شال و کلاه کردم، یه ظرف بردم خونۀ خواهرم و بعدش شبونه یه ظرف بردم برای یار! توی دلم گفتم خواهرم شاید بخاطر اینکه نخوره تو ذوقم چیزی نگه ولی پسر مردم که دیگه شوخی نداره! بد باشه می‌گه...پسر مردم (یار خودم) هم وقتی ظرف رو گذاشت رو پاش یه بسم‌ال.. گفت و تا دونۀ آخر برنج رو خورد و مثل همیشه یه بوسه زد به دستم. همین بس بود. من تمام اون حسی که لازم داشتم رو از همین یه بوسۀ روی دستم گرفتم. اون لحظه انگار کل دنیا داشتن ایستاده برام دست می‌زدن...ما زن‌ها همینقدر ساده، عجیبیم.حداقل من اینجوریم.سه ساعت آشپزی، دو ساعت حاضر شدن، دو ساعت مسیر، چهل دقیقه صبر کردن برای اینکه یار کارش تموم شه و در نهایت یه فیلم حدودا ده دقیقه‌ای از صحنۀ غذا خوردن یار تو ذهنم و حس بوسه‌ش روی دستم که جا مونده...ارزشش رو داشت؟آره. خیلی آره...نمی‌دونم دیره یا نه. ولی توی سی سالگی، دارم می‌فهمم که من خیلی وقته دیگه اون دختر بیست‌سالگیم نیستم که آرزو داشت بره تنها زندگی کنه و حیوون خونگی داشته باشه و یه کسب‌وکار رو مدیریت کنه. من می‌خوام یه جور دیگه زندگی کنم... می‌خوام تو خونۀ خودم با یارم باشم. با کسی که دوسش دارم و دوسم داره زندگی کنم. براش سه/چهار ساعت آشپزی کنم که وقتی برمی‌گرده خونه توی ده دقیقه همشو غیب کنه و من حظ کنم از این صحنه!الان که دارم اینارو می‌نویسم خودمم تعجب کردم. اما واقعیته. دلم خونه‌مون رو می‌خواد. دلم زن خونه بودن می‌خواد. دلم آشپزخونۀ خودم و ظرفای خودم و ادویه‌های خودم و بشوربساب خودم رو می‌خواد.دلم چیزهایی رو می‌خواد که حس می‌کنم خواستنشون توی سی سالگی خیلی دیره... خیلی دیر...</description>
                <category>الناز عطائی</category>
                <author>الناز عطائی</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 11:50:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندراحوالات فریادها و عشق و رفاقت و جنگ؛</title>
                <link>https://virgool.io/Hosnamahmoudizadeh/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%82%D8%AA-%D9%88-%D8%AC%D9%86%DA%AF-ete9qqfvvbtv</link>
                <description>«لحظۀ فریاد»دیروز که سوم اردیبهشت بود بالاخره بعد از اینهمه روز درست‌وحسابی از خونه بیرون‌ نرفتن، رفتم بیرون. با مترو. با تاکسی. پیاده.عجیب بود حالم. احساسات مختلفی به طور هم‌زمان درونم به هم می‌پیچیدن و دلشون می‌خواست از حلقم بیان بالا و از دهنم بزنن بیرون!عین قدیم (منظورم همین پنجاه_شصت روز پیشه.) رفتم بانک. همه‌چی انگار عادی بود. آقایی با سیس علیِ برنامۀ عشق ابدی داشت از معاملۀ‌های چارده_پونزده میلیاردیش حرف می‌زد، بلندبلند! به سیسش اشاره می‌کنم چون حاضرم شرط ببندم شما هم اگر توی یه جایی جز بانک اون آقا رو می‌دیدید و حرفاش رو می‌شنیدید، فکر می‌کردید یه چیزی مصرف کرده یا داره خالی می‌بنده... ولی خب نه. اون آقا واقعاٌ اونهمه پول داشت و براش انگار پول خرد بود و من در همون لحظه و همون ثانیه از اینکه توی یکی از کارت‌های قدیمیم، سی‌صدهزارتومن یهویی پیدا کرده بودم، از درونم صدای ساز و دهل می‌اومد :)...از این بانک به اون بانک رفتم و کارت‌های خالیِ بانکیم رو یکم سروسامون دادم و با سیس دختری که باید بره سوار ماشین شخصیش بشه (حتی در آرزوهامم فعلا ماشینی در نظر ندارم که اسمش رو بنویسم!) رفتم یه انرژی‌زای ایرانی خریدم به مبلغ صدهزارتومن و قیمت جدید غذاهای کافه‌های کریمخان رو نگاه کردم و حس کردم از تندی و داغی آفتاب داره تنم آب میشه و مغزم داره گیج می‌خوره. (هممون می‌دونیم که بخاطر آفتاب نبود این حالم. درسته؟)...داشتم ماشین می‌گرفتم و به قرارم با دوستم فکر می‌کردم. به اینکه کاش دستم باز بود براش عیدی یه چیزی بخرم. لااقل برای دخترش. داشتم فکر می‌کردم کاش میشد قبلش برم با خیال راحت توی کافه بشینم، لپ‌تاپم رو در بیارم و بشینم به تایپ‌کردن داستانی که توی سرمه. اما راستش حقیقت این شکلیه که من جرات ندارم لپ‌تاپ عزیز و دلبندم رو از خونه بیارم بیرون! چون انقدر قدیمیه که مطمئنم اگر توی یه کافه بین اونهمه آدمای &quot;mac پرسن&quot; این سونی کوچولوی ده کیلویی رو در بیارم و بذارم روی میز و روشنش کنم، همه از صدای موشک‌مانندش در می‌رن... آها! کنار لپ‌تاپم دلم می‌خواست یه آیس‌آمریکانو یا آیس‌کارامل‌ماکیاتو هم داشته باشم. اما خب مرگ بر آمریکا و مرگ بر گرونی قهوه کیلویی سه میلیون تومن و مرگ بر نوشیدنی‌های الکی پر از یخِ دونه‌ای چهارصدوپنجاه‌هزارتومن و مرگ بر مدیری که یهویی از کار بیکارت می‌کنه و اصلاٌ مرگ بر خودم که با جیب خالی از خونه می‌زنم بیرون....یه صدایی توی سرم وزوز می‌کرد: «نشسته بودی تو خونه دیگه... چی بود بیرون زدنت؟»دلم می‌خواست داد بزنم. دلم می‌خواست فریاد بزنم. دلم ‌می‌خواست جیغ بزنم...برگشتم خونه و لیوانم رو پر از یخ کردم و نسکافۀ حاضری رو ریختم توش و فکر کردم همونیه که از کافه می‌خواستم. بیچاره البته خیلی چیزی از اون آیس‌کارامل‌ماکیاتوی کافه هم کم نداشت. آفتاب از تندیش افتاد و منم از بی‌قراریم.دوباره زدم بیرون و رسیدم جلوی کافۀ مدنظر که دوستم زنگ زد و گفت رسیده. برگشتم سمتش و چشم‌توچشم شدیم و بغضم گرفت. بغلش که کردم گفتم: «یادته بعد جنگ دوازده‌روزه هم اولین قرار کافه رفتنمون با هم بود؟ خوشحالم زنده‌ای...»و این «خوشحالم زنده‌ای...» صادقانه‌ترین ابراز احساساتیه که این مدت به آدم‌ها می‌کردم. حتی به همون مدیری که از کار، بی‌کارم کرد. حتی اون همکارِ مثلاٌ رفیقِ شفیق. حتی رفیقِ شفیقِ جون‌جونیش که جام رو قراره بگیره...وقتی به این‌ها فکر کردم باز دلم می‌خواست داد بکشم....وارد کافه شدیم و این عکس رو روی دیوار کافه دیدم.فهمیدم که نه. جنگ و بیکاری و بی‌پولی بلایی سرم آورده که دیگه با کافه و حرف‌زدن‌های زنونه و گریه و خنده و شیک‌شکلات آروم نمی‌گیرم.خدا برام نگهش داره یار رو 3&gt; وسط کار و شلوغی و بی‌حوصلگیش که زنگ زدم و گفتم &quot;فقط لازم دارم بیام ببینمت.&quot; بهم &quot;نه&quot; نگفت و منم به‌دو رفتم پیشش...چیه این &quot;عشق&quot;؟که درمون هرچیزیه؟درمون درد بی‌کاری. درمون درد بی‌پولی. درمون درد بی‌کَسی. درمون درد این صداها و فریادهای توی سرم. درمون درد اینهمه جنگ باخته و نباخته...چیه این عشق؟!...{می‌گوید: دیدارمان کی؟می‌گویم: یک سال و یک جنگ دیگر.می‌گوید: کی پایان جنگ است؟می‌گویم: وقت دیدار ما...#محمود_درویش}</description>
                <category>الناز عطائی</category>
                <author>الناز عطائی</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2026 19:40:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یاد گرفتیم حسادت رفیق از رقابت رقیب، خطرناک‌تره...</title>
                <link>https://virgool.io/@elnazbook/%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%82%D8%A7%D8%A8%D8%AA-%D8%B1%D9%82%DB%8C%D8%A8-%D8%AE%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D8%AA%D8%B1%D9%87-xxi4viw4ogtg</link>
                <description>هرگز نشه فراموش...شما رو نمی‌دونم اما از نظر من، هزار و چهارصد و سی و هفت روز کار کردن توی یه دفتر با یه سری آدم ثابت، با آدم کاری می‌کنه که اون جا و اون آدم‌ها برات از خونه و خانواده نزدیک‌تر و امن‌تر بشن...حس اشتباهی که هربار توی خونه ازش حرف زدم، بابای ساکت و عاقلم نگاه عاقل‌اندرسفیهی بهم می‌کرد و می‌گفت: «ولی تو به هیشکی اطمینان نکن دخترم...» و هربار من می‌خندیدم و می‌گفتم نسل شما بدبینه و دیگه آدم‌ها با زیرآب‌زنی پیشرفت نمی‌کنن و الان دیگه مدیرهای بالاسری حواسشون به زیردست‌هاشون هست و دنیا، دنیای استعداد و نتایج کاری و ایده‌هاست...و هر بار هم بابا باز سکوت می‌کرد و خیره ‌می‌شد به تلویزیونی که فیلم‌های تکراریش رو برای بار Nام تکرار می‌کرد....روزی که بعد از سی و چهار_پنج روز جنگ بالاخره رفتم دفتر برای برگشت به کار و شروع سال کاری جدید با ایده‌های جدید و کلی ذوق و دلتنگی برای همکارام، فکرشم نمی‌کردم که دنیا هنوز همون دنیایی باشه که بابام ازش حرف می‌زد!راستش الان که دارم این متن رو می‌نویسم هم هنوز باورم نمی‌شه از کار و رفتاری که باهام شده!جمله‌ش عین یه جوک مسخرۀ تلخه: «موسسه پول نداره بده و مشخص نیست که کی اوضاع درست بشه! بخاطر همین تصمیم گرفته شده که /تو/ دیگه نیای سرکار»خنده‌م گرفته بود. تعدیلی در کار نبود! از هرکسی پرسیده بودم کسی اخراج نشده بود. همون لحظه شصتم خبردار شد که دخترجون! تصمیم‌ها خیلی قبل‌تر از اینکه جنگ بشه، گرفته شده بوده. اعتراضی نکردم. خودم از اردیبهشت سال گذشته تا آبان‌ش، حدود چهار بار نامۀ استعفا نوشته بودم ولی به اصرار همکار رفیق و شفیقی که داشتم ارسالش نکرده بودم و مونده بودم پای کار... همون رفیق شفیقی که پشت سرم نشسته بود با دیگران حرف زده بود و من حرفاش رو خونده بودم و بخشیده بودم! همون رفیق شفیقی که مدیرم من رو می‌زده توی سر خودش و همکار دیگۀ جون‌جونیش و جفتشون من رو بین خودشون مسخره می‌کردن و من جفتشون رو رفیق دیده بودم و از آرزوهای کاری و حرفه‌ایم باهاشون حرف زده بودم....امروز یکم اردیبهشته. اون همکار رفیق و شفیقم اردیبهشتی بود. (هست البته هنوزم!) کادوی تولدی که براش خریده بودم توی کتابخونه‌م داره بهم نیشخند می‌زنه. کتاب‌هام دارن بهم نیشخند می‌زنن. رزومه‌ای که جمع کردم توی این چندسال کارکردن داره بهم نیشخند می‌زنه. خانواده، دوست، همسایه، پارتنر، هرکسی که یه روزی بهم گفته بود این کار کردن توی نشر و دنبال کتاب و نوشتن و نویسنده شدن و ... دویدن برات نون و آب نمیشه، همشون دارن بهم نیشخند می‌زنن...گزینۀ «انتشار پست» آبی رنگ بالای سایت بهم نیشخند می‌زنه.کسی این‌ها رو می‌خونه؟ اهمیت می‌ده به کلماتم؟ نمی‌دونم...اما من هنوز می‌نویسم...من هنوز می‌نویسم چون این قلم، در واقع این کلیدهای کییبورد، شنیدن صداشون، بهم جون می‌بخشه...دلم می‌خواد با هربار نوشتن بهشون بگم: لعنتیا! من هنوز زنده‌ام!نارفیقی و نامردی و حسادتتون نتونست من رو بکشه... هنوز نتونسته......بابا. ببخشید. تو راست می‌گفتی. نباید به آدم‌ها اطمینان می‌کردم....</description>
                <category>الناز عطائی</category>
                <author>الناز عطائی</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2026 19:49:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع در زمان نقطه‌ویرگول؛</title>
                <link>https://virgool.io/@elnazbook/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-v7zncafamchs</link>
                <description>Its time to write a new story...امروز سی‌و‌یکم فروردین ماهه. قبل از عید ذوق این زمان رو داشتم چون فکر می‌کردم قراره برای حضور توی نمایشگاه کتاب بین‌المللی امسال کلی برنامه بچینیم و توی شبستان به عنوان اولین حضور نشری که توش کار می‌کردم، بترکونم!اما خب دست روزگار نوازشی کشید روی کله‌م و بعدش زد پس سرم که لازم نکرده! هرکاری باید می‌کردی و می‌تونستی رو کردی اینجا. پاشو برو سراغ باقی ماجراجویی‌هایی زندگیت و از این دایرۀ امن لعنتی بزن بیرون و نترس. برو و رنگ آبیت رو بپاش به جاهایی که نیازش دارن... شاید اصلا زندگی خودت!دروغه بگم نترسیدم! ترسیدم از هر آنچه که بیرون از اون موسسه داشت اتفاق می‌افتاد و من از روبرو شدن باهاش دوری می‌کردم. این شد که بخاطر جنگ و اوضاع اقتصادی داغون اکثر موسسه‌ها، من شدم اون کسی که باید خداحافظی می‌کرد بالاخره...این شد که بعد از نزدیک ده روز توی شوک بودن و زیرورو کردن کارهای جدید و فکر کردن به تصمیم‌های جدید، نتیجه این شد که فعلا تا مشخص شدن اوضاع جنگ، خونه رو بغل کنم و برچسب بیکار رو بچسبونم به پیشونی و فقط بخونم و بنویسم...پس سلام ویرگول! مرسی که همراهی :*)(یاد و خاطرۀ بلاگفا و نوشتن‌های روزگار نوجوونی هم بخیر)(نقطه‌ویرگول: زمانی که حرف به پایان رسیده اما باز هم جای ادامه‌دادن دارد...)</description>
                <category>الناز عطائی</category>
                <author>الناز عطائی</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2026 11:29:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>