<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الناز</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@emajdpt</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 10:12:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>الناز</title>
            <link>https://virgool.io/@emajdpt</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از این روزها به مردم فرداها چه خواهی گفت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@emajdpt/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%87%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA-knlo8ukjgnv5</link>
                <description>راستش را بخواهید نمیتوانم تصور کنم این روزهایی را که من برای شما مادربزرگ هستم. آخر می دانید پیری و مرگ برای همسایه است...اما حالا که به ناچار پیر و چروکیده شده ام دوست دارم قصه های خوب و واقعی برایتان تعریف کنم. روزی روزگاری، همین یک پلک به هم زدن پیش، بانویی جوان، با چهره ای دلنشین و ساده و موهای مشکی وز، با پیراهنی با طرح برگ های پاییزی، در حال نوشتن از زندگانی اش در سال هزاروچهارصدوچهار شمسی، شما را و فردا ها را در پشت چشمانش رویاند. همچون دانه ای که زیر خروارها برف دفن شده اما جایی بسیار کوچک در درونش در حال تپش برای نور است. برای زندگی. برای آن روزی که برف ها آب میشوند، خاک و سنگ را کنار میزند و به شوق لحظه ای که سر از خاک بیرون می آورد و تلؤلؤ آفتاب را بر گونه اش لمس می‌کند. می‌خواهم بدانید در این زمستان سرد و طولانی، که نه میشود سوز استخوان سوزش را حس نکرد، نه میشود انزوا و کسالت باری اش را انکار کرد، در این روزها که زمان کش می آید، بوران به پا شده و چشم چشم را نمیبیند، در این روزها که نه ذوق ماندن است و نه پای رفتن، من آتش خانه را روشن نگه داشته ام. حتی اگر کم سو تر از همیشه. آخر هیزم ها کم اند و باید قناعت و مدارا کرد. من آن دخترک کبریت فروش نیستم که کبریت هایم را بسوزانم و درخیالم سیر کنم تا جایی که آخرین سلول های بدنم یخ بزند. من آن مادری هستم که خانواده اش را، فرزندانش را، گل‌های گلدان هایش را، آرزوها و رؤیاهایش را دور آتش گرد می آورد. برای آنها سوپی گرم میپزد. آواز میخواند. برای آنها نمی‌ترسد و مؤمن به نور درونش می ماند. اگر امروز شما روئیده اید بدانید که سال ها، دهه ها، و شاید قرن ها پیش، در من متولد شده اید و تاب آورده اید. و تاب آورده ایم...</description>
                <category>الناز</category>
                <author>الناز</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jun 2025 17:42:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز تولد من</title>
                <link>https://virgool.io/@emajdpt/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D9%85%D9%86-kn0amlwgsghn</link>
                <description>امسال سال تحول واژگان بود برای من. سال بازتعریف واژه ها. حتی واژه ی «من»، یا «مادر».اکنون دیگر بارداری و زایمان تعریف جدیدی دارد برایم. زنانگی. مهاجرت. دلبستگی. ناامیدی. دوست. حتی ماه! ماه آسمان! یا واژه ی مبارک بودن.امسال را نه در طول، بلکه در عمق، زندگی کرده ام. اگر چند چین و چروک و تعداد زیادی موی سفید را کنار بگذارم، ظاهرم مو نمی‌زند با یک سال پیش. اما در دلم طوفانی به پا شده. هم باردار شده ام، هم زایمان کرده و مادر شده ام، حتی به دنیا آمده ام. هم مهاجرت کرده ام، هم ناامید شده ام و هم دلبسته. من در جای خودم «کوچانده» شده ام.اما اگر آدم ها نبودند و من در کمد دیواری خانه ام زندگی میکردم هیچکدام از این اتفاقات نمی افتاد. من با آنها در حال شدن هستم.من با آنها قد کشیده ام و آنها با من.امروز مبارک است. اما نه صرفا تولد من. بلکه من مبارک هستم و تمام کسانی که در ذهن من متولد شده اند.</description>
                <category>الناز</category>
                <author>الناز</author>
                <pubDate>Fri, 09 May 2025 21:44:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@emajdpt/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-luxeofgdm44c</link>
                <description>امروز غمگینم.نمیدانم این دود از کجای این بی کرانه جهان پشت پلکهای من بلند میشود. واقعا نمیدانم. تنها آن را تکه ابری سیاه میبینم در آسمان دلم، که روی من سایه انداخته. میتوانم خودم را به خواب بزنم تا نبینمش. اما این دلیل نمیشود که آن وجود نداشته باشد. پس بگذار حسش کنم. بدون آنکه بدانم چرا، در آغوشش کشم. دست در گودی کمرش فرو ببرم. با آن تانگو برقصم و در گوشش زمزمه کنم چقدر خوب است که هستی، که احساست میکنم. تو و دوستانت به وجود من اصالت می‌بخشید. شماها شاخک های حساس من هستید. من دیگر سنسورهایم را کند نمیکنم. من دیگر خودم را طرد نمیکنم...</description>
                <category>الناز</category>
                <author>الناز</author>
                <pubDate>Wed, 30 Apr 2025 08:24:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز جهانی روانشناس</title>
                <link>https://virgool.io/@emajdpt/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-zcedevaqwcsh</link>
                <description>تو مرا ترمیم کرده ای. تو مرا پیوند زده ای. تو برای من همان جراح هستی برای عصب بخت برگشته ای که بریده شده است. بریده شده است و از تمنای رشد کردن شروع میکند به جوانه زدن، اما جوانه های بسیار زیاد، سرگردان و در هم تنیده. به آن در علم پزشکی کلاف عصبی میگویند. بیمار ممکن است حتی با بسته شدن در، یا همین هوایی که نفسش میکشیم دردش بگیرد. تا مغز استخوان...اما تنها کافیست این عصب پیوند داده شود، به غلافش، به مسیرش. آنگاه شروع میکند آرام آرام، رشد میکند. و به جایی که باید برسد می‌رسد. تو مرا به ادامه ی من متصل کرده ای.تو مرا به خودم، که از من پاره شده، پیوند زده ای.روزت برای ما مبارک است شفاگر.بمان برایمان.</description>
                <category>الناز</category>
                <author>الناز</author>
                <pubDate>Tue, 29 Apr 2025 18:42:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>