<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دختر آفتاب?</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@emamieli19956</link>
        <description>Writer✍️  Dreamer?Artist?</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 06:00:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/131184/avatar/6F0Znb.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>دختر آفتاب?</title>
            <link>https://virgool.io/@emamieli19956</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پروانه🦋</title>
                <link>https://virgool.io/@emamieli19956/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-cc4hfrcfkvxy</link>
                <description>من میخواستم جاری باشم مثل جریان یه آب.دلم میخواست قلمم بی محابا از احساساتم بنویسد.انگار تنها زمانی  روحم عریان بود که مینوشتم یا نقاشی میکشیدم.در موارد دیگر خودم را میدیدم که نقابی بر چهره دارم و خود واقعی ام را از دیگران پنهان میکنم.مثل کرم ابریشمی شده ام که از درد دور خود پیله تنیده و امید دارد روزی پروانه شود.تلاشی که از درون میکنم و دیده نمیشود.شاید شبیه آن مرد ردا پوش خاکستری در دک تاروت رایدر وایت شده ام که با فانوسی در تاریکی روی زمینی پر از برف به دنبال راه خویش میگردد.ردایش به رنگ خاکستری است که جلب توجه نکند و به اصلاحی چراغ خاموش پیش میرود.نکته جالب اینجاست که در ورژن بعدی این تاروت میبینیم که سگی همراه اوست و اون تنها نیست و ماری کنار اوست.سگ نشانه کسانی که به او کمک میکنند و مار نشانه دشمن است یعنی این شخص دوست و دشمن را از هم میشناسد و سنجیده عمل میکند.بی دلیل نبود که به ورژن بعدی دک تاروت هم تمایل پیدا کردم چون زندگیم هم به این سمت دارد متمایل میشود. راستش از زمانی که انرژی خوانی را شروع کرده ام،تغییرات زیادی را احساس کرده ام.گاهی شهودم  چیزهایی را نشان میدهد که از تحمل یه فرد عادی خارج هست.اینکه احساس کنی یه فرد درموردت فکر میکند،چه فکری میکند و چه زمان فکر کرده همیشه خوشایند نیست.حساسیت به انرژی ها چیزی است که خودش را نشان میدهد.به شدت دلتنگ طبیعتم و دلم میخواهد با در آغوش گرفتن درخت ها زمین را بغل کنم.زمین که  تجسم الهه گایا است و برای صعود تلاش زیادی میکند.گاهی اوقات احساس میکنم ممکن است از حجم فروپاشی روانی متلاشی شوم اما روز بعد هنوز زنده ام. نمیدانم در این جسمی که در این زندگی گرفته ام چندبار مرده ام اما هربار یه من جدید متولد شده که هیچ شباهتی به من قبلی ندارد.ایا قلبم را به روی همه چیز بسته ام؟شاید اینطور به نظر میرسد اما دوباره نوشتن از خودم چیزی بود که مدت ها طول کشید تا جسارتش را پیدا کنم.شاید میخواستم حس کنم که هنوز زنده ام و میتوانم ادامه دهم هرچند زخمی،ناراحت،دلشکسته.اما یاد گرفته بودم خودم را ارام کنم.من دردهایم را مینویسم تا از درون خالی شوم.نمیدانم بقیه چه میکنند اما ریختن درد ها سر کسی دیگر به نظرم کار درستی نیست اینکه دردهایت را ،عیب هایت را فرافکنی کنی راه به جایی نمیبرد.هیچ کداممان کامل نیستیم و این چیزی است که به طرز عجیبی همیشه صدق میکند.اینکه امشب آرام بگیرم برایم کافی است .نمیخواهم فکر کنم فردایم چه میشود..مرسی که بدون ذکر منبع کپی نمیکنید🫶 دختر آفتاب🌞</description>
                <category>دختر آفتاب?</category>
                <author>دختر آفتاب?</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jun 2024 01:55:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرزمین سایه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@emamieli19956/%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-di3zxwgzobpl</link>
                <description>من در سرزمین سایه ها به دنیا آمدم.جایی که در آن مردم هرروز در تاریکی زندگی میکردند و مدام چشمشان به دنبال خورشید بود. همدیگر را نمیدیدند و هرکس در پی خودش بود.هرروز با مشکلات جدید و غیر منتظره ای  سر و پنجه نرم میکردند و از حجم آن ها چیزی کم نمیشد. آن ها عادت کرده بودند به یک زندگی سیاه و سفید.به رویاهای رنگی نداشتن و غرق شدن در روزمرگی. آن ها عادت کرده بودند به شنیدن خبرهای بد و واکنشان به همه چیز خنده شده بود.آن ها قدرت تغییر چیزی را نداشتند و تک تک افرادی که شمعی برای پایان دادن به تاریکی روشن میکردند دستگیر میشدند. چه کسی میتوانست به این تباهی پایان دهد؟‌و روشنی را برای این سرزمین به ارمغان بیاورد؟ جواب آن را نمیدانم شاید اگر آن ها منتظر منجی نبودند میتوانستد خودشان را نجات دهند و از بند ظلم رها شوند. کسی چه میداند شاید فرداهای دیگر خورشید گرم از پس خون های ریخته شده مردمان سر برخواهد اورد و دختری بدون اینکه که ترس از چیزی داشته باشد بتواند پسر مورد علاقه ی خود را در خیابان در آغوش بکشد.کسی چه میداند شاید روزی آفتابگردان ها سربلند شوند و خیره در چشم خورشید زیبایی هایشان همه را محصور کند.کسی چه میداند شاید فردا...دختر آفتاب☀️مرسی که مهربونید و بدون ذکر منبع کپی نمیکنید?</description>
                <category>دختر آفتاب?</category>
                <author>دختر آفتاب?</author>
                <pubDate>Sat, 20 Aug 2022 23:52:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من</title>
                <link>https://virgool.io/@emamieli19956/%D9%85%D9%86-owctlke1c7xm</link>
                <description>من دوست داشتم دختری باشم که رها از کلیشه هاست و در قالب ثابتی نمیگنجد.دختری که در عین حال کارهای خانه را خوب انجام میدهد،قلم خوبی دارد و نقاشی میکشد.همان قدر که از کوتاه کردن موهایش به شیوه ی پسرانه لذت میبرد،همان قدر هم از رنگ کردن آن ذوق میکند.کسی که میتواند کار بیرون کند ولی در عین حال به شمع سازی علاقه داشته باشد.آهنگ کیپاپ کوش کند ولی سریال انگلیسی هم ببیند.غذای سنتی بخورد ولی از خوردن غذای ملل هم سرخوش شود.تیپ اسپرت برند ولی لباس پرنسسی و‌کفش پاشنه بلند هم داشته باشد.دختری که همان قدر از لاک زدن ناخن هایش لذت میبرد همان قدر هم از گوشواره ننداختن خوشش بیاید!کسی که همان قدر که از تنهایی اش شاد است از بودن با دوستانش هم خوشحال است.کسی که عاشق سفر باشد ولی از خانه هم آرامش بگیرد.دختری که با داشتن یا نداشتن آرایش هردو احساس راحتی کند. ورزش کند اما همان قدر رقص را دوست داشته باشد. کتاب هارا با وجد بخواند اما در بازی های کامپیوتری هم‌ خوب باشد. من میخواستم دختری باشم که در خانواده ام وجود ندارد.کسی که اسیر جامعه نیست و رها است،دلش روشن است و حالش با خودش خوب است.من میخواستم خودم باشم...مرسی که مهربونید و نوشته هارو بدون ذکر منبع کپی نمیکنید:) دختر آفتاب?</description>
                <category>دختر آفتاب?</category>
                <author>دختر آفتاب?</author>
                <pubDate>Tue, 19 Jul 2022 00:55:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهاجرت</title>
                <link>https://virgool.io/@emamieli19956/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-bw9zks6hif56</link>
                <description>عکس های پیجش را دیدم خوشحال بود کنار همسر و فرزندش.از اردواجش خیلی شاد به نظر میرسید البته اینطور به نظرمیرسید.ان یکی سالن خودش را داشت و صبح تا شب برای مردم کلیپ های قبل و بعد میگذاشت و سرش شلوغ بود با میکاپ و شینیون و ناخن. دیگری صفحه اش پر بود از کشوری که به تازگی مهاجرت کرده بود و مدام استوری میگذاشت از غذاهایی که در طول روز میخورد و جاهای دیدنی.میدانی ما نسلی بودیم که دو دسته شدیم.دسته ای تلاش کردند برای رفتن و با حمایت دیگران و خانواده هایشان رفتند.دسته ی دیگر کسانی بودند که کسب و کارشان را راه انداختند یا ازدواج کردند. میخواهم بگویم من حس میکنم هیچ کدام از اینا نیستم.یعنی در جایی هستم که به هیچ جا تعلق ندارم.دیگر کوچک ترین تعلق خاطری به جایی که هستم و افراد دیگر ندارم.من هرروز فکر میکنم که میشود یک جور رفت ولی اوضاع مدام پیچیده تر میشود. من کسی شده ام که دیگر کشش درس و کنکور برای مهاجرت تحصیلی ندارد.دیگر روانش کار بیرون و رفت و امد های طولانی رو نمیکشد.کسی شده ام که به دوست داشتن های از راه دور اکتفا میکند به ندیدن دوستانی که فرسنگ ها دورترن و دنیایمان هرروز دارد دورتر و دورتر میشود. من کسی شده ام که برای ارام کردن خودش این روزها بیشتر از همه چیز مینویسد.من دلم میخواست ان قدر دلم خوش بود که میتوانستم برای خودم اینده ای در اینجا ببینم ولی مدت هاست که سعی نمیکنم و فقط روزها را زندگی میکنم. من کسی شده ام که نه میتواند برود نه میتواند بماند.کسی که هرروز کلی زور میزند تا چیزی را یه پله جلو ببرد.کسی که وقتی به دیگران نگاه میکند که کسب و کار خوبی دارند از خودش میپرسد چرا چیزی نمیسازی؟مگر نه اینکه دلت میخواهد بروی؟بعد با ناامیدی فکر میکند اگر بسازد هم مشخص نیست بتواند برود یا نه. همیشه فکر میکردم این از ته دل خواستن یعنی مساوی تحقق خواسته.اما چیزها جور دیگری پیش میرفت.در نظرم زندگی در واقعیت به زیبایی ذهنیتم نبود حتی برایم بیشتر وقت ها سخت بود.کسی شده ام که مشکل همه را قابل حل میبیند ولی به خودش که میرسد حس گیر افتادن دارد.کسی شده ام که کارهایی میکنم برای سرپا ماندن برای خوب شدن حالم.نوشته هایم را فقط کاغذم میبیند و نگرانی هایم را درک میکند.چه قدر فاصله بین کسی که میخواستم بشوم و کسی که شده ام زیاد است حس میکنم دیگر خودم را نمیشناسم...دختر آفتاب ?مرسی که مهربونید و بدون ذکر منبع کپی نمیکنید?❤️</description>
                <category>دختر آفتاب?</category>
                <author>دختر آفتاب?</author>
                <pubDate>Wed, 25 May 2022 03:10:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیال</title>
                <link>https://virgool.io/@emamieli19956/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-gprch3izb9ck</link>
                <description>حس میکنم در حباب زندگی میکنم.یعنی مدت هاست همین حس را دارم.وقتی گذشته را به یاد میاورم اینطور فکر میکردم که من میتوانم روزی از اینجا بروم.رویای خارج رفتن شبیه بادکنکی بود که نخش از دستم رها شده بود و روز به روز در آسمان از من دورتر میشد. یادم میاید با زبان شروع کردم و با انتخاب رشته ای که به نظر آینده دار میامد و میتوانستم با جهان بیرون ارتباط بگیرم ادامه دادم.اما چیزها طور دیگری پیش رفت.میگفتم حتما کار انلاین کمکم میکند نباید به جایی مشخص فکر کنم چون اینطوری ساختن همه چیز اینجا و رفتن و از نو شروع کردن میتوانست سخت باشد.یعنی لازم است اندکی تجربه کسب کنم و پول بعد میشود رفت.حالا میبینم چه قدر افکارم بچه گانه بود.شاید هم میخواستم دل خودم را خوش کنم. من حس میکردم سوار بر اژدهایی جادویی ام که افسارش در دستم نیست و این سواری دارد حالم را بد میکنم.حس من به زندگی همین بود.درست است که خیلی این اژدهای زندگی افسار گسیخته بود اما گاهی اوقات جادویی بودنش را میتوانستم حس کنم و مرا حیرت زده میکرد. خودم را گم کردم و افسرده شدم.بعضی وقتا نقاشی میکشیدم تا ارامم کند.حس میکردم نه تنها کسی مرا نمیفهمد و تنهام بلکه حتی خودمم هم از خودم دور شده بودم.روزها به بلندی هفته ها میگذشت و من در دریای خروشان افکارم به تکه چوبی (نقاشی)چنگ میزدم تا غرق نشوم.کم کم علاقه مند شدم و سعی کردم بیشتر خودم را درگیر کنم تا بتوانم کمی زندگی کنم.اکنون فکر میکنم  ممکن است  الان در زمان و مکان درستی باشم و نیاز به این همه نگرانی نباشد. اینجا مکان درستی است که با تو ملاقات کرده ام و از خودم میگویم.دوست دارم روزی زندگی ام باشکوه شود تا بتوانم از آن بنویسم. راستش را بخواهی بهترین اتفاق زندگی ام هستی که هرچه هم بشود از اینکه دیدمت و بهت حس پیدا کردم پشیمان نمیشوم. من زمان زیادی را به خیال بافی و زندگی در حباب ذهنم میگذرانم.برا خودم دنیای دیگری دارم.دلیل این همه تناقض در من همین است.زندگی در واقعیت به زیبایی زندگی در خیال نیست.من در داستان هایم زندگی میکنم و نوشته هایم از درونم سخن میگویند. در واقعیت به دنبال چیزهایی میگردم که شبیه دنیای درونم باشند. من به دنبال تعادل هستم.تنها تعادل  میتواند حالم را خوب کند.تو شبیه دنیای درونم هستی به خاطر همین حالم را خوب میکنی.تو به زیبایی گل های آفتابگردان مزرعه ام هستی و به عمیقی دریای پشت خانه ی چوبی ام. تو بوی گل هایی که در زمین کاشته ام را میدهی.کسی چه میداند شاید تمام چیزهایی که من در خیالم ساخته ام همان خود من در دنیای موازی باشد.خود من که زندگی که ارزویش را دارم را دارد و در مکانی جادویی روزهایش را سپری میکند.تو را هرروز میبیند و هرروز از دیروز خوشبخت تر است...#دلنوشته#زندگی#خیال_بافیمرسی که مهربونید و بدون ذکر منبع کپی نمیکنید?♥️</description>
                <category>دختر آفتاب?</category>
                <author>دختر آفتاب?</author>
                <pubDate>Wed, 18 May 2022 01:05:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حس مبهم</title>
                <link>https://virgool.io/@emamieli19956/%D8%AD%D8%B3-%D9%85%D8%A8%D9%87%D9%85-ud9amttggae9</link>
                <description>تقریبا چند شب پیش بود که مشغول دیدن فیلم  سفیدبرفی و شکارچی شدم.خیلی جالب بود و از معدود فیلم هایی بود که با پایان تغییر فیلم قشنگی خودش را حفظ کرده بود. شاید ما اگر هرکداممان به اندازه او شجاع باشیم بتوانیم خیلی چیزهایی که میخواهیم را به دست بیاوریم. این حقیقت که زمین از ظلم و ستم انسان ها غضبناک و سیاه مبشود چیزی است که به طور اشکار الان هم میشود حس کرد.زمین گنج هایش را پنهان میکند و سخاوتش را از دست میدهد.دیکتاتور ها مردم را به بند میکشند و سرزمین هایشان را نابود میکنند و مردم به هم رحم نمیکنند. گاهی اوقات حس های عجیبی گریبانم را میگیرد.مثلا از وقتی پدربزرگم فوت کرد هیچ گاه باور نکردم و همیشه باور داشتم او هنوز زنده است.برایش خیلی گریه نکردم و دلم ارام بود. بعضی اوقات حس میکنم در بدن دختری پونزده ساله ام و در حقیقت هزارن سال است که دارم زندگی میکنم.من بعضی روزها را شده دو روز،بعضی از ان ها را یک  هفته و بعضی از ان ها را  حتی یک ماه شده زندگی کنم.قبلا زیاد دچار دژوو میشدم.انگار ان  صحنه ها را از قبل دیده بودم.حتی یه سری انسان ها را شده ملاقات کنم و حس کنم ان ها را از قبل بشناسم و صمیمت زیادی بین ما شکل بگیرد. حتی الان این حس را دارم در مورد بعضی چیزها که تومیدانستی اتفاق میافتاد.چرا پریشان شدی؟ برای من زمان جور دیگری میگذرد.هرچه میگذرد بیشتر به تناسخ اعتقاد پیدا میکنم.اینکه شاید من دوست دارم چیزهایی را به دست بیاورم که در زندگی قبلی خودم یا ان ها را داشته ام یا نداشته ام و حسرتش با من مانده. گاهی اوقات با خودم فکر میکنم دوست داشتن برایم واقعا چه معنی دارد؟ چرا الان فقط به دنبال ارامش و خوب کردن حال خودم هستم؟ایا کمال گرایی هام این بلا را سر من اورده؟یا دیگر خودم را دوست ندارم؟ مگر نه اینگه هرکس به دنبال پناهگاه هایی در زندگی اش است که در انجا ارام بگیرد؟ دیشب به یکی از ان ها رفتم.شمعی روشن کردم و طی مدیتیشنی طولانی از زمین انرژی گرفتم و برای بقیه دعا کردم.حس خیلی خوبی بود.? میخواهم معبد کوچکم را بسازم.لیست خریدم را نوشته ام :یه قوطی شمع ،اسماج، عود ،نمک و شاید بودن یه مجسمه بودا به من حس بهتری بدهد.نمیدانم تو چه طور ارام میشوی اما من مجبورم خودم را به طوری ارام کنم.من وقتی درد دارم مینویسم.در واقع نوشتن برایم حکم پادزهر دارد وقتی از درون با افکار منفی ام مسموم شده ام.وقتی فکر میکنم دارم میمیرم.نوشتن ارامم میکند...دختر آفتاب?مرسی که مهربونید و بدون ذکر منبع کپی نمیکنید.?????</description>
                <category>دختر آفتاب?</category>
                <author>دختر آفتاب?</author>
                <pubDate>Tue, 08 Mar 2022 17:40:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باران</title>
                <link>https://virgool.io/@emamieli19956/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-pixxm32odjzs</link>
                <description>دیروز که از خواب بیدار شدم احساس میکردم بی حوصله ام تصمیم گرفتم برم پیاده روی.بارون میومد ولی هنوز شدید نشده بود.بارونیمو پوشیدم کلاهشو کشیدم سرم کفش هامو پوشیدم رفتم بیرون.عیکنمو گذاشته بودم تو جیبم.از قضا هبچ گربه ای نیومد دم در که بهش غذا بدم دیدم داره بارون ریز میاد پس عینکو گذاشتم جیبم که خیس نشه. بهد از اینکه به پارک محل قدیم رسیدم دیدم افراد زیادی نیستن اونجا. شروع کردم قدم زدن و نزدیک نیم ساعت که تو افکار خودم غوطه میخوردم پارک رو از سر تا ته راه میرفتم همینطور.کم کم داشت سردم میشد بارون بیشتر شده بود.رفتم طبق معمول دم پت شاپ.نشسته بودم به خرگوش هایی نگاه میکردم که سه تاشون تو یه قفس بزرگ بود. یکیشون سیاه سفید بود یکیشون قهوه ای روشن و اون یکی رو یادم نمیاد!خب خوبه گذاشته بودتشون زیر سقف اینطوری خیس نمیشدن ولی مشخص بود سردشونه چون برای گرم شدن به هم چسبیده بودن. مثل روزای دیگه دستمو بردم و نازشون کردم فهمیدم گشنه اند.سگ مغازه دار دید من نشستم پیش خرگوش ها شروع کرد به هاپ هاپ.حوصلهخلاصه گفتم بهش اینا گشنه اند گفت وقت نکردم که غذا بدم رفت چندتا کاهو گرفت خراب هاشو جدا کردم دادم اب بزنه بهشون دادم.لابد اگر  اون این صحنه رو میدید میگفت سفید برفی:) اون روز که اومده بودم پیششون به یکیشون گفتم بیا بریم خونمون.کلی لوس شده بود ظاهرا بدش نمیومد بیاد باهام.من عاشق حییون هام ولی همین یه همستر که دارم هم کلی مراقبت میخواد و ما حیاط نداریم. در نتیجه نمیتونم نگهش دارم. بعد رفتم باز خیابون اصلی و اونجا از چندتا مغازه شال و اینا قیمت کردم.دیگه واقعا انگار شیر ناودون رو باز کرده بودن که همینطور قدم زنون تا خونه برگشتم.:) دختر آفتاب?مرسی که مهربونید و بدون ذکر منبع کپی نمیکنید.??????</description>
                <category>دختر آفتاب?</category>
                <author>دختر آفتاب?</author>
                <pubDate>Tue, 08 Mar 2022 17:31:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد</title>
                <link>https://virgool.io/@emamieli19956/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-b3mygvvkjnbt</link>
                <description>من راهنمایی نداستم.پدر و مادرم به من یاد ندادند که چه طور باید دنبال علایقم بروم و مستقل فکر کنم.آن ها در عوض دوست داشتند شبیه خواسته هایشان شوم.من تمام چیزها را با آزمون و خطا یاد گرفتم.پیدا کردن دوست،بودن در یک رابطه،پیدا کردن علایقم... کسی به من یاد نداد که خودم را دوست داشته باشم،بلکه دردهایم این کار را کردند.با از این شاخه به ان شاخه پریدن،نسبتا متوجه علایقم شدم. برای پیدا کردن فردی که همراه مناسبی برایم باشد هزینه زیادی دادم و ان شکستن قلبم بود هرچند الان تنها هستم اما انگار در ارتباط با دیگران خودم را بهتر میتوانم بشناسم. من فهمیدم نمیتوانم به همه کمک کنم اگر خودشان این کمک را نخواهند.من فهمیدم زندگی معلم سخت گیری است که مرا امتحان میکند و بعد درس میدهد. من فهمیدم قوی بودن در عین ضعیف بودن رخ میدهد و این را نمیشود درک کرد که تا چه حد همه چیز میتواند غیر قابل پیش بینی باشد. من درک کردم باید خودم را بیشتر از دیگران دوست داشته باشم و این نامش خودخواهی نیست. وقتی جامعه مشغول تحمیل این ذهنیت بود که مردها برترن و به زن ها جایی برای رشد و نشان دادن توانایی هایشان نمیکرد این قضیه را درک کردم که تا چه حد تلاش های من برای رشد کردن با حفظ زنانگی هایم ارزشمند است هرچند کسی این را نمیگفت و همه دوست داشتن با قضاوت و حرف های بیهوده مکالمه های مسخره ای را شکل دهند. البته وقتی مجبور بودم سالی یه بار به  چنین افرادی بربخورم به ان ها اطمینان میدادم که انها در حال پیشرفت خوبی هستند و تحسینشان میکردم و چیز زیادی از تلاش هایم نشانشان نمیدادم تا از حسادت منفجر نشوند.شاید بگویی نه تو باید نشانشان میدادی تا بگویی چیزی از ان ها کم نداری. راستش را بخواهی من قبلا هم چین کاری انجام میدادم اما بعد فهمیدم بیهوده است.چون اینجور ادم ها چشم دیدن موفقیت های بقیه را ندارند و به جای دادن انرژی های مثبت به تو،انرژی های منفی نصیبت میشود!:) حالا که به زمان فارغ التحصیلی ام برمیگردم میبینم که حتی یه جشن درست حسابی هم در دانشگاه نگرفتیم و همان دورهمی خودمانی دوستانه مان بود.:) با یاد اوری این اتفاق میخواستم بگویم که احساس نیاز میکنم که پیشرفت های هرچند کوچکم را به نوبه ی خودم جشن بگیرم و بابتشان خوشحالی کنم.:) شاید همین کارهای کوچک باعث شد اعتماد به نفسم بیشتر شود و خودم را بیشتر ببینم...دختر آفتاب?مرسی که مهربونید و بدون ذکر منبع کپی نمیکنید.?❤️</description>
                <category>دختر آفتاب?</category>
                <author>دختر آفتاب?</author>
                <pubDate>Mon, 07 Mar 2022 17:41:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درخت</title>
                <link>https://virgool.io/@emamieli19956/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-urz8ulpy8esa</link>
                <description>گفتم دور شویم از من چند قدمی دورشو گفت نمیتوانم در من ریشه کرده ای.پرسیدم مگر من درختم؟ منظورش را میدانستم.وقتی در رابطه ی قبلی ام چنین حسی را تجربه کردم واقعا برایم دردناک بود.این که سعی کردم دوستش نداشته باشم.حس میکردم تار و پود قلبم از هم جدا شده.یعنی وقتی دور شد ریشه هایش را برد.قلبم از هم پاشید. ولی اینبار فرق میکند.من نمیخواستم او را دیگر دوست نداشته باشم.فقط تصمیم به دوری گرفته بودم.برای همین سخت بود اما بیشتر خودم را درک میکردم.میخواستم با خودم مهربان تر باشم.و دلم میخواست به او بفهمانم بیشتر با خودش مهربان باشد. خب تمام اینها گفتنش اسان است ولی عمل به ان کار سختی است.من از او ناراحتی یا گله ای دیگر نداشتم.من مطمان بودم او شروع میکند به رشد کردن و کم کم رابطه اش با خودش بهتر میشود.از دور نگاهش میکردم و برایش دعا میکردم. من قبلا  اینطور فکر میکردم که تنهایی چیز بدی است و ادم در تنهایی واقعا عذاب میکشد.خب میدانی عزیز من تا حدی بد است وقتی با خودت همیشه در جنگ باشی و ذهنت ارامش را تجربه نکند.ولی همیشه اینطور نیست.وقتی تو به خودت نزدیک تر میشوی بهتر نیازهایت را میبینی درک میکنی.وقتی با خودت وقت میگذرانی بهتر متوجه میشوی چه چیزهایی خوشحالت میکند وچه چیزهایی حالت را میگیرد. ابنطور شنیده ام که اگر ما به کسی دلبسته میشویم دلیلش این است که او نشانی از ما دارد.چیزی در او‌ وجود دارد که باعث میشود ما او را از خودمان بدانیم.واقعا جالب است.اما چه چیز در من باعث میشود او مرا از خودش بداند؟یا من او را از خودم بدانم؟این سوالی بود که امروز به ان فکر میکردم...دختر آفتاب? همه نوشته ها از خودم هستن.مرسی که مهربونید و بدون ذکر منبع کپی نمیکنید:)</description>
                <category>دختر آفتاب?</category>
                <author>دختر آفتاب?</author>
                <pubDate>Sat, 05 Mar 2022 23:51:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نسل جدید</title>
                <link>https://virgool.io/@emamieli19956/%D9%86%D8%B3%D9%84-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-ntocpuqbd2km</link>
                <description>ما نسلی هستیم که از خانواده خود فراری است.گریه های پنهانی،دیت های هرروزه،رقص های تیک تاکی،دورهمی های شلوغ،سفرهای دوستانه،اخر هفته های کافه ای،بی اف اف های دخترانه و پارتی های شبانه هرکدام شرح حال ماست.زندگیمان پر شده از چیزهایی که به نظر دیگران خوب برسیم.صفحات مجازیمان پر شده از نشان دادن روابطمان با جنس مخالف تا بگوییم ادم های جذابی هستیم.سوپرایز های تولد،رستوران های لاکچری،سفرهای خارجی واسه نشان دادن اینکه ما چه قدر خفن هستیم و هرکسی نمیتواند در حد ما باشد.دخترانی که با صورت های مصنوعی و ارایش های یکسان عکس های یک شکل میگیرند.پسرانی که با تیپ های یک مدل تفریحات شبیه به هم دارند.انگار همه تبدیل به مدل هایی شده اند که در پی مد روز میدوند.یادمان رفته برای خودمان زندگی کنیم.یادمان رفته حال خوب یعنی چه.تمام مدرک هاو سمت هارا میگریم برای اینکه دهان فلانی را ببندیم.برای اینکه به او نشان دهیم ما از تو بهتر هستیم.به جای خوب کردن حال خودمان روی خراب کردن حال دیگران و ایجاد حس کمبود روی آنها کار میکنیم.خودمان را گم کرده ایم.وجودمان مسخ شده.شادی هایمان شرطی شده.دوست داشتن هایمان دروغین.چه شد که به اینجا رسیدیم؟چه شد که به جای کمک کردن به دیگران زیر پایشان را کشیدیم و از اینکار احساس زرنگی کردیم؟چه شد که دیگر یادمان رفت برای خودمان زندگی کنیم؟به راستی که زخم های بیشماری که به دیگران میزنیم روح خودمان را هم زخمی میکند.کارما زودتر از انچه که فکرش را بکنید عمل میکند.مراقب کارمایمان باشیم!دختر آفتاب?همه نوشته ها از خودم هستن.مرسی که مهربونید و بدون ذکر منبع کپی نمیکنید:)</description>
                <category>دختر آفتاب?</category>
                <author>دختر آفتاب?</author>
                <pubDate>Fri, 27 Aug 2021 13:52:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزها</title>
                <link>https://virgool.io/@emamieli19956/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-djhqtxnks6zc</link>
                <description>این روزا غم هایمان زیاد شده.یکی پی نان میدود دیگری پی آب.یکی صاحب خانه اش جواب کرده دیگری را عشقش ول کرده.دیگر قلب هایمان برای غم های یکدیگر جا ندارد.همدلی را از دست داده ایم.هرجا را نگاه میکنی جنگ و فقر و بدبختی گرفته است.میگویند به درونت نگاه کن،اما چه قدر به درونم نگاه کنم؟من عملا دیگر دنیایی در بیرون ندارم.من به طور فیزیکی دوسال است که در یک خانه هستم ولی روحم در دنیای دیگری زندگی میکند.برای خودش تمام کشورها را سیر کرده و خوشگذرانی هایش را کرده.دنیای درونی ام را خیلی بزرگ کرده ام تا جایی که تناقض بین دنیای درونم و واقعیت برایم غیر قابل تحمل شده.پس چرا فکر میکنی تلویزیونی در خانه مان روشن نیست و اخباری پخش نمیشود؟یا صفحات مجازی که دنبال میکنم همه دنیای درونم را تغذیه میکنند؟چون زندگی در واقعیت عملا متوقف شده و درونم جریان دارد.میپرسی چرا متوقف شده؟چون مثل زندانی ها شده ام که با کشیدن نقاشی های دشت های سرسبز و گل ها روی دیوارهای خانه مان و رویا بافی دارم دوام میاورم.امید به زندگی بهتر در واقعیت من را زنده نگه داشته است.امید به دیدن کسایی که دوستشان دارم.امید به داشتن حالی بهتر و آرامشی بیشتر.امید به عبور از سختی ها و قد کشیدن تا خورشید.اری عزیز من!این روزها دنیای درونی ام خیلی بزرگ شده...#دختر آفتاب ?نوشته ها همه از خودم هستن.مرسی که مهربونید و بدون ذکر منبع کپی نمیکنید:)</description>
                <category>دختر آفتاب?</category>
                <author>دختر آفتاب?</author>
                <pubDate>Fri, 27 Aug 2021 13:44:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عید رو سفر بریم یا نه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@emamieli19956/%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D8%B1%D9%88-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%87-gqifsdgbcslj</link>
                <description>این روزها که بیماری کرونا فراگیر شده و تمام شهرهارو در برگرفته،خیلی ها از خونه موندن خسته شدن و به این فکر میکنن که عید رو سفر برن.از اونجایی که سفرهای داخلی خیلی پرریسک هستن،خیلی ها ممکنه به سفرهای خارجی فکر کنن.کشورهایی که در حال حاضر ویروس کرونا در اونها مشاهده نشده ترکیه،لهستان،مکزیک،جامائیکا،مجارستان وباربادوس هست.ولی در حال حاضر خیلی از کشورها مرزهاشونو با ایران بستن و پرواز ندارن به ایران و یا از ایران برای اون کشورها نمیتونین بلیط پیدا کنین.پس این مساله کار رو سخت میکنه.ممکنه بتونین بلیطی با قیمت بالا و به سختی پیدا کنین.چیزی که باید بدونید اینه که سفری که میخواید براش برنامه ریزی کنین حتما باید به دلایلی غیر از تفریح باشه که ارزش ریسک کردن رو داشته باشه.ممکنه بخواین سفر کاری برین.به هرحال اگر به هردلیلی مجبور شدین سفر کنین بهتره یه سری نکات رو رعایت کنین:1.قبل از خوردن اب و غذا حتما دستاتونو بشورین و اگر اب در دسترس ندارین,دستاتونو با ضدعفونی کننده های بیشتر از 60%الکل ضدعفونی کنین و مطمان بشین که خشک شدهرو دستتون،2.در مکان های عمومی از ماسک استفاده کنین تا کمتر در معرض بیماری باشین،3.اگر با هواپیما سفر میکنین غذا رو از ظرف اصلی خارج نکنین و روی میز قرار ندین.حتما ورق های کاغذی رو ی میزهای سینی بذارین تا لپ تاپ یا بقیه ی وسایل با سطح اون تماس نداشته باشن،4برای باز و بسته کردن درب دستشویی هواپیما از یک حوله ی کاغذی استفاده کنین،5.اگر با ماشین سفر میکنین غذا رو از هتل ورستوران های مطمان بگیرین.ترجیحا غذاهای بسته بندی رو انتخاب کنین که کمترین دخالت دست رو داشتن،6.به اندازه ی کافی اب بخورین و تو اب های ازاد مواد غذایی مثل میوه و سبزی رونشورین،7.اگر به جایی که سفر میکنین مدت زمان زیادی روباید تو  راه باشین سعی کنین استراحت کافی داشته باشین،8.توی چمدونتون این وسایل رو بگنجونین:ماسک-داروهای تب بر-اسپری الکل-ژل شست و شو-دستمال کاغذی-تب سنج،9.سعی کنین بلیط هاتونو به صورت انلاین تهیه کنین،چون هرچی کمتر تو مکان های عمومی حضور داشته باشین امکان انتقال ویروس کمتر میشه.در اخر یه سری پیشنهاد داریم که ممکنه خوشتون بیاد:الان فرصت خوبیه که گردشگری مجازی رو امتحان کنین.میتونه براتون جالب باشه.ممکنه تمام کارهایی که تو خونه بشه انجام داد رو انجام دادین و تنها چیزی که دلتون میخواد خونه نموندن باشه!میتونین صبح هایا شب ها که کمتر افراد در بیرون حضور دارن برای پیاده روی از خونه بیرون برین ،میتونین مکانی مثل پارک یا یه جای خلوت رو انتخاب کنین،هم چنین میتونین خرید های خونه رو به ترتیب افراد خونه هر هفته یه نفر انجام بده،اینجوری هم فعال میمونین هم اینکه به افراد خانواده کمک میکنین.امیدوارم این روزها رو هرچی زودتر با ارامش و سلامتی سپری کنیم.شما نظرتون چیه؟این روزا تصمیم به سفر دارین یا نه؟</description>
                <category>دختر آفتاب?</category>
                <author>دختر آفتاب?</author>
                <pubDate>Wed, 11 Mar 2020 13:28:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی نوکیا 6.1پلاس بهترین گوشی میان رده از نسل نوکیا</title>
                <link>https://virgool.io/@emamieli19956/emami-nokia61plus-fvporfc4gb0x</link>
                <description>همه ی ما نوکیا را با مدل های مختلف Nokia105و Nokia130میشناسیم.نوکیا در حال اثبات این مسأله است که میتواند با رقبای جدی خود در عرصه ی اسمارتفون ها رقابت کند و عرضه ی NokiaX6 که ابتدا در بازار چین معرفی شد و بعد با نام Nokia6.1به بازار جهانی عرضه شد گواه این مدعاست.برای شناخت این برند با ما همراه باشید.طراحیاز ویژگی های مثبت این گوشی میتوان به طراحی منحصر به فرد آن که از iphoneX الگوبرداری شده اشاره کرد.وقتی گوشی را در دست بگیرید متوجه خوش دست بودن آن به دلیل وجود انحنا در لبه های گوشی و سبک بودن آن خواهید شد.در لبه ی راست دکمه های ولوم و پاور و در سمت چپ شیار مربوط به سیم کارت وجود دارد.یک میکروفون در لبه ی بالایی و اسپیکر در لبه ی پایینی قرار دارد.در پشت پنل گوشی حس گر انگشت به چشم میخورد.این گوشی در سه رنگ نقره ای،آبی و مشکی موجود است که از نظر من نقره ای بهترین رنگ این گوشی است.دوربینبدون شک دوربین یکی از مهم ترین آپشن هایی هست که در خرید گوشی به دنبال آن هستیم.خبر خوب اینکه از نقاط قوت این گوشی میتوان به کیفیت بالای دوربین اشاره کرد.نوکیا 6.1plusدوربین دوگانه ی 16و 5مگاپیکسلی دارد.دوربین سلفی 16مگاپیکسل است که مناسب طرفداران سلفی است.وجود فلش LED در پنل پشتی باعث ثبت بهتر تصاویر میشود.این گوشی با رزولوشن 16+5مگاپیکسل و کیفیت فیلم برداری 1080pبا سرعت 30فریم در ثانیه این امکان را به شما میدهد تا لحظات خاطره انگیز خود را خوبی ثبت کنید.باترییکی از مواردی که باعث انتخاب گوشی میشود،باتری آن است.نوکیا با باتری لیتیوم پلیمری 3060میلی آمپری در استفاده های متوسط تا نیمه سنگین تا یک روز امکان شارژدهی را دارد.باید توجه داشته باشید که باتری آن غیرقابل تعویض است و برای بازی هایی با گرافیک بالا مناسب نیست.این مدل از شارژ سریع پشتیبانی میکند.البته در حالت عادی در یک ساعت و خورده ای شارژ آن کامل میشود و ممکن است در کنار یک سری از نسخه های ارائه شده شارژ سریع وجود نداشته باشد و نیاز باشد شما خودتان آن را تهیه کنید.سخت افزار و نرم افزارنکته ای که در بخش سخت افزاری این گوشی به چشم میخورد و شما را حیرت زده میکند و باعث اجرای برنامه ها به صورت سریع میشود ،پردازنده ی گرافیکی Adreno509و تراشه ی اسنپدراگون 636میباشد.ممکن است برای اجرای بازی های سنگین مناسب نباشد ولی تمام برنامه ها را در کمترین زمان ممکن نصب و اجرا میکند.رم این گوشی در نسخه های 32یا 64گیگابایت موجود میباشد که میتوان آن را به وسیله ی کارت SDتا 400گیگابایت ارتقا داد.درگاه مشترک سیم کارت دوم و حافظه ی جانبی را شاید بتوان یکی از نقاط ضعف این گوشی به حساب آورد.از لحاظ نرم افزاری اندروید وان را پشتیبانی میکند و یکی از مواردی که شما را متعجب میکند کم بودن برنامه های پیش فرض در این گوشی میباشد، شما باید خودتان بسیاری از برنامه ها را دانلود و نصب کنید.نمایشگرهمان طور که میدانید از بارزترین شاخصه های گوشی های نوکیا مقاومت آن هاست.پنل پشتی و جلویی به دلیل برخورداری از Gorilla Glass3 در برابر خط و خش و شکستن مقاومت زیادی دارد.صفحه ی نمایش 5.8اینچ دارای وضوح FULL HD ورزولوشن 1080×2280پیکسل است.نمایشگر داری بریدگی بوده و دوربین سلفی درون این بریدگی قرار دارد.نتیجه گیرینوکیا 6.1plus از نسل گوشی های میان رده با توجه به نقاط قوت زیادی که دارد در مقایسه با قیمت مناسب آن در حال کسب تجربیات خوب در بین کاربران میباشد.نظر شما چیست؟آیا با توجه به کیفیتی که ارائه میدهد در مقایسه با برند های دیگر قیمت مناسبی دارد؟</description>
                <category>دختر آفتاب?</category>
                <author>دختر آفتاب?</author>
                <pubDate>Tue, 04 Feb 2020 18:28:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>