<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ابراهیم کاظمی‌مقدم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@emki133</link>
        <description>یه بدخط که مجبوره برای نوشتن تایپ کنه...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:10:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1136014/avatar/4vVYEM.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ابراهیم کاظمی‌مقدم</title>
            <link>https://virgool.io/@emki133</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اگر کربلا این روز‌ها اتفاق می‌افتاد...</title>
                <link>https://virgool.io/@emki133/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%A8%D9%84%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82-%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF-oq21kfeeju7z</link>
                <description>غزه در آتش و خون و گرسنگی و تشنگی... ▪️شاید اگر کربلا امسال اتفاق می‌افتاد، من مثل هر روز صبح زود بیدار می‌شدم. خواب‌آلود و با تأخیر، چای نخورده می‌رفتم سر کار. احتمالا تا کار می‌کردم متوجه اخبار جدید نمی‌شدم. فقط جسته و گریخته چیز‌هایی از همکارانم می‌شنیدم.🔻 عصر برمی‌گشتم و حین نوشیدن چای اخبار را می‌دیدم. زیرنویس شبکه‌ی خبر را می‌خواندم. امروز آب را بر کاروان بستند. کودکان چیزی برای خوردن ندارند. کلیپ تَلَظی یک کودک شیرخوار را تماشا می‌گردم. زیر لب به یزید و ابن‌زیاد دشنام می‌دادم. آخرین جرعه‌ی چای را هم هورت می‌کشیدم.🔹همسرم را صدا می‌زدم. توصیه می‌کزدم مراقب باشد بچه‌ها چیزی از اخبار نفهمند. بعد هم می‌رفتیم و خرید و نماز و شام و خواب. نمی‌شود دیر خوابید. باید صبح زود بیدار شوم و سر کار بروم. شاید فردا برای کمک چیزی فرستادم. شاید هم نه. من که راهی به کربلا بلد نیستم.🔸 فردا سر کار پوشش خبری جنگ بهتر شده. کار از کار گذشته. عاشورا به عصر نرسیده تمام شده. احتمالا بای اخبار امروز را بدون زن و بچه ببینم. حتما اخبار ناگواری است. کمی عذاب وجدان می‌گیرم که کاری نکردم. ولی چه می‌شود کرد. فعلا کُت بر تن یزید است.❗راستش کربلا همین الآن هم در حال اتفاق افتادن است. احتمالا در غزه روز هفتم محرمش است. من هم همان ایرانی‌ که درگیر کار و زندگی‌اش شده و قرار است بعدا که از سر کار آمد و خستگی‌اش در رفت، اگر حال و حوصله داشت اخبار را پیگسری کند و برای کربلا گریه کند...</description>
                <category>ابراهیم کاظمی‌مقدم</category>
                <author>ابراهیم کاظمی‌مقدم</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jul 2025 22:11:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مختلس تکونی...</title>
                <link>https://virgool.io/@emki133/%D9%85%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%B3-%D8%AA%DA%A9%D9%88%D9%86%DB%8C-l82poymr9agg</link>
                <description>🔹اگه شما تو سربازی به افسر مافوقتون چک زدید من زدم پس کله‌ی بابک زنجانی...🛍مهریه و بدهی ابربدهکاران بانکی را کی داده کی گرفته؟🎁برای مهریه ده‌هزار سکه‌ای افتاده بودم زندان. با این قیمت سکه هم بدهی‌ام آنقدری بود که افتادم بند مختلسین. خدا را شکر هرچه بین در و همسایه آبرویم رفته بود، اینجا به‌خاطر مبلغ بدهی سری توی سرها بودم. خرجم را هم بقیه می‌دادند تا بیرون زندان برایشان کار راه بیندازم.❄️یک روز دم بوفه یک نفر را دیدم که قیافه‌اش آشناست. البته اینجا زیاد قیافه‌ی آشنا می‌بینیم. یک مقدار که نگاهش کردم گفت: چیه؟ آدم ندیدی؟🌟دیدم باید رویش را کم کنم. گفتم: عه تویی! تو مگه چلغوزآباد زندگی نمی‌کردی؟او هم بدون معطلی جواب داد: از وقتی تو چوپونی رو ول کردی، مجبور شدم گوسفندا رو بفروشم و بیام تهران!✨ رفاقت من و بابک زنجانی از همین‌جا شروع شد. دیگر همه‌ی دوره‌ی زندانمان را با هم بودیم. خدا را شکر. خاطرات سیلی زدن به فرمانده در سربازی کم‌کم داشت قدیمی می‌شد!💫بابک می‌گفت قبلا توی ایران راهزن‌ داشتیم. اقلا وقتی آدم‌ها را لخت می‌کردند، رهایشان می‌کردند. الان زندان اوین داریم. پولم را گرفتند، آزاد هم نمی‌کنند! تمام اموال داخل و خارج مملکتم را از من گرفتند که امروز برای یک لقمه نان و پنیر و خاویار صبحانه‌ام باید به گدا و گدول‌های اسکل رو بزنم!💥 چون به من گفته‌ بود اسکل زدم پس کله‌اش. درست عین فرمانده سربازی. اما بعد دلم برایش سوخت. جوری از زمین و زمان شکایت می‌کرد که احساس می‌کردم تقصیر من است که این بابا اینجاست. برای این که گول نخورم و ده میلیون تومانی که ته حسابم باقی مانده به او ندهم، سعی کردم ماهی‌گیری یادش بدهم. که متأسفانه او بیشتر از من بلد بود. پس با حالت نصیحت گفتم: ای بابا. هرچی سنگه واسه پای لنگه! طرف سه هزار میلیارد دزدید و رفت. تو هم ایشالا عین همون می‌شی!گفت: زبونتو گاز بگیر. اون بابا چهار هزار میلیارد پس داد بعدم اعدام شد!🌪من قبل از این دوره زندان واقعا فکر می‌کردم مهریه و بدهی ابربدهکاران بانکی، مثل بابک زنجانی را کی داده و کی گرفته. اما الان فهمیدم دوتایش را از منتهاالیه حلقوم آدم بیرون می‌کشند. متأسفانه اسم قشر اختلاسگر در مملکت ما بد در رفته. من خودم بین این‌ها زندگی کردم و می‌دانم. این را هم بگویم که این‌ها یا کلاهتان را برمی‌دارند و یا اسکولتان می‌کنند. البته بابک  کلاه من را برداشت.📍پ، ن: اسفندماه امسال اموال ب.ز، که دیگر راحت می‌توانیم بگوییم بابک زنجانی، در خارج از کشور شناسایی شد و به ایران منتقل شد.#ابراهیم_کاظمی_مقدم#بابک_زنجانی #اختلاسمنتشر شده در ضمیمه طنز روزنامه ایران </description>
                <category>ابراهیم کاظمی‌مقدم</category>
                <author>ابراهیم کاظمی‌مقدم</author>
                <pubDate>Mon, 18 Mar 2024 01:04:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رستم vs جومونگ</title>
                <link>https://virgool.io/@emki133/%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85-vs-%D8%AC%D9%88%D9%85%D9%88%D9%86%DA%AF-zb9vomcicsqv</link>
                <description>🔹نتیجه‌ی مبارزه که مثل نتیجه‌ی بازی ایران و مالدیو مشخصه!   📍اما تصور کنید رستم بره تا پول‌های بلوکه شده ایران در کره رو از جومونگ بگیره...  🔹ماجرای آزاد شدن پول‌های بلوکه شده ایران در کره از زبان درباریان گوگوریو(از بعد این ماجرا بهش می‌گن کُره) ♦️روزی روزگاری در دربار گوگوریو نشسته بودیم و به امپراتور می‌گفتیم که لطفا ما را بکشد، که ناگهان خری گفت... چیز! ببخشید. اشتباه شد! منظورم این بود که نشسته بودیم که ناگهان پیکی از ایران‌زمین وارد دربار امپراتور جومونگ شد. من خودم را جلو انداختم و گفتم: لطفا من را بکشید سرورم. پیکی از ایرانیان آمده و می‌گوید: پول ما را بدهید برویم... هرچه هم گفتیم: بیا گوگوریو را به تو نشان بدهیم، می‌گوید: نه من همه کوچه پس‌کوچه‌های اینجا رو بلدم! پول ما رو بدید بریم!🔹ما درباریان که این روزها منبع تمام‌نشدنی نمک گوگوریو به حساب می‌آمدیم؛ همین‌طور که داشتیم می‌گفتیم: لطفا ما را بکشید سرورم، فریاد زدیم: لطفا ما را بکشید سرورم! در همین حال امپراتور جومونگ گفت: خب پس آن شمشیر من را بیاورید ببینم این‌ها چه می‌گویند!💥درباریان از جا برخاستند و در حال عقب‌عقب رفتن، گفتند: نمک خوردیم سرورم! یک وقت جدی جدی ما را نکشید ها... امپراتور گفتند: احمق‌ها. می‌خواهم حساب این شرخر ایرانی را برسم. با شما کاری ندارم که! این‌ها دیدند پولشان را نمی‌دهیم کشتی‌های ما را در خلیج فارس گرفته‌اند. برای ما و امپراتور بادها افت دارد. ما درباریان نفس راحتی کشیدیم. رئیس موپالمو بهترین تیرها و شمشیرها را فراهم کرده و از آن شمشیرها که وقتی به سنگ می‌زنی، نمی‌شکند به امپراتور داد.🔥امپراتور جومونگ با بهترین افرادش رفتند تا فرستاده‌ی ایرانیان را سر جایش بنشانند. پس تا چند ساعت با کمان دامول تعداد زیادی تیر به سمت پیک ایران پرتاب کردند. پیک ایران همان‌طور که با یکی از تیرها دندان‌هایش را خلال می‌کرد گفت: تموم شد؟ خیلی تأثیرگذار بود. حالا این پول ما رو بدید ما بریم. گرفتار شدیم به خدا!☄امپراتور دستور دادند جلسه‌ای برگزار شود. ما خوشحال وارد جلسه شدیم اما امپراتور گفتند: هرکی توی این جلسه بگه منو بکشید، واقعا می‌کشمش! اینطور شد که ما ناراحت وارد جلسه شدیم. پس از بررسی‌های فراوان بنا شد پول‌های بلوکه شده‌ی ایرانیان را به ایشان پس بدهیم. چون این فرستاده با این زور و بازو حتما رستم یا اسفندیاری، چیزی است و اشراف اطلاعاتی او به کوچه‌های گوگوریو نیز به واسطه‌ی راهنمایی‌های سیمرغ حاصل شده!🌪پول را که دادیم پرسیدیم: ای پهلوان! آیا تو رستمی و با سیمرغ به این‌جا آمده‌ای؟ آن جوان خندید و گفت: رستم؟ نه بابا! من یه ممد‌شونم. کوچه‌ها رو هم بس که فیلمش رو دیدم حفظ شدم! رستم اونی بود که دُم کشتی‌هاتون رو توی خلیج فارس یه دستی گرفت!#ابراهیم_کاظمی_مقدم#جومونگ #رستم🗒 منتشر شده در ضمیمه طنز روزنامه ایران</description>
                <category>ابراهیم کاظمی‌مقدم</category>
                <author>ابراهیم کاظمی‌مقدم</author>
                <pubDate>Mon, 18 Mar 2024 00:59:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهندسی انتخابات</title>
                <link>https://virgool.io/@emki133/%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AA-k17pallayqae</link>
                <description>هر روز انتخابات مدیریت ساختمان ایران نزدیک می‌شد و من واقعا نمی‌دانستم چطور تبلیغ کنم که رأی بیاورم. خرج کردن را که همه بلد هستند. من هم می‌توانم با شام دادن و وعده‌ی هر رأی یک میلیون تومان رأی جمع کنم. اما مرد آن است که با محبوبیت خودش رأی جمع کند نه پولش. اصلا هم بحث پولش نیست. چون اصلا پولی ندارم که بخواهد بحثش باشد.شعار من در انتخابات صداقت و عدالت و نظافت و این حرف‌هاست. این‌ها هم که خدا را شکر، مفت است. البته خودم می‌دانم که زیاد شعاری نباید حرف زد. حواسم هست. برای همین به حاج‌صیف‌الله که می‌خواست نامزد شود، بدون صداقت گفتم ثبت نام هفته‌ی بعد است. آن بنده‌ی خدا هم باور کرد.ولی زیاد فایده ندارد. این‌ها برای منی که فقط دم انتخابات با همسایه‌ها حرف می‌زنم رأی بشو نیست. آخر کار هم باید دست به جیب بشوم و چند کارگر برای منزل بیاورم. تا روز انتخابات با شعار عدالت برایشان حق رأی بگیم. به نظافت هم فکر خواهم کرد تا از آن‌ها هم رأی در بیاورم.  در اخبار یک چیزی شنیده‌ام به نام مهندسی انتخابات. البته زیاد نشنیدم چون «پس از باران» شروع شد و همسرجان دوست ندارند دیالوگی از فیلم جا بماند. خواهرزاده‌ام سال گذشته رشته‌ی مهندسی عمران قبول شد. هنوز درسش تمام نشده اما اگر قبول کند انتخابات ساختمان ما را مهندسی کند خوب خواهد بود.پیشنهاد تغییرات در حوزه‌ی انتخابیه را به مسئولین داده بودم و جواب نداده بود. اما اگر می‌شد اهالی ساختمان شقایق هم با ما رأی بدهند خیلی خوب می‌شد. عموی من و ده پسرش در آن ساختمان زندگی می‌کند و با احتساب مهمانی‌هایی که سر ما خراب می‌شوند اهالی ساختمان ایران محسوب می‌شدند. ولی حیف این پیشنهاد رد شد. همین تصمیمات غلط مشارکت را پایین می‌آورد. تقصیر من است که‌ می‌خواستم میزان مشارکت در انتخابات بالا برود. تازه می‌فهمم نامزد انتخابات شدن هم کار سختی است. این دموکراسی لعنتی اصلا به درد ما ایرانی‌ها نمی‌خورد. خود من آن‌قدر درگیر انتخابات شده‌ام که به بعدش فکر نکرده ام. البته مسئولیت مدیریت ساختمان که کار آن‌چنانی‌ای ندارد. بیشتر منظورم این است که اگر انتخابات درست برگزار نشد. یعنی اسم من از صندوق‌ در نیامد چه باید بکنم.شاید چند برگه اضافی در جیبم پنهان کردم و موقع رأی‌گیری در صندوق انداختم. بدی‌اش این است که ممکن است تعداد آرا از افراد ساختمان بیشتر بشود. اما چاره چیست؟ به خاطر مصالح ساختمان ایران باید این کار را بکنم. شاید هم به پسرم بگویم روز انتخابات همان دور و بر باشد و برای آن‌ها که سواد ندارند بنویسید.واقعا دیگر نمی‌دانم. آیا می‌شود بدون مسئول رأی‌گيری بودن، مدیر ساختمان شد یا نه؟ فکر می‌کردم نامزد شدن برای انتخابات آسان‌تر از این حرف‌ها باشد. اگر برای بیزینس مرده‌شوری خودم این‌قدر فکر می‌کردم، امروز داشتم با شاهزاده چارلز و جو بایدن بر سر قیمت کفن و دفنشان مذاکره می‌کردم. ولی متاسفانه شوق به خدمت به ساختمان ایران اجازه نمی‌دهد.</description>
                <category>ابراهیم کاظمی‌مقدم</category>
                <author>ابراهیم کاظمی‌مقدم</author>
                <pubDate>Mon, 05 Feb 2024 01:33:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به خاطر مصالح طبقه!</title>
                <link>https://virgool.io/Happinessmeansgoodchoice/%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D9%84%D8%AD-%D8%B7%D8%A8%D9%82%D9%87-lhrqj32cfdhz</link>
                <description>صبح با دیدن تبلیغات باجناقم از خواب بیدار شدم. روز انتخابات از آنچه فکر می‌کردم به من نزدیک‌تر بود. انتخابات مدیر ساختمان ایران را می‌گویم. همین ساختمانی که ما در آن زندگی می‌کنیم. ظاهرا بقیه کسایی که کاندید شده بودن شروع به تبلیغات گسترده کرده بودند. فقط من بودم که عقب مانده‌ام. همه‌ی این‌ها را از آن‌جا فهمیدم که عیال با زدن کاغذ تبلیغات باجناقم توی صورتم، بیدارم کرد. واقعا اگر آدم بخواهد با توجه به این تبلیغات رأی بدهد گمراه‌ می‌شود. هرکس بیشتر پول دارد بیشتر تبلیغات می‌کند. شاید بهتر بود به باجناقم پیشنهاد ائتلاف می‌دادم. اما نه! توی دبیرستان این ایده جواب نداده بود. یک‌بار رقیبم به داده‌های آماری من توجه نکرد و کنار نرفت. می‌گفت: «جامعه آماری باید بچه‌های مدرسه باشن، نه خونوادت!». یک‌بار دیگر هم که قبول کرد و کنار رفت؛ انتخابات باطل شد. چون همه فکر می‌کردند من رقیب را به زور فرستاده‌ام که انصراف بدهد. مشکل رأی‌دهندگان این بود که تحقیق نمی‌کردند. در صورتی که من اصلا کاری نکرده بودم. قلدر کلاس این کار را کرده بود. بعدش هم که قلدرخان فهمید ساندویچی که به او دادم، مال همان رقیبم بوده کاری کرد که انتخابات باطل شود. امان از دست این جناح‌بازی‌ها. رقیب‌هراسی هم کار درستی نبود. اصلا انسانی نیست که کسی به خاطر مدیریت یک ساختمان پشت سر باجناقش حرف بزند. حتی ممکن است خدای ناکرده به گوشش برسد و کار از رفاقت و رقابت به دشمنی و کینه برسد. نه! مال دنیا ارزشش را ندارد. هفته‌ی بعد هم منزلشان دعوت به کباب بره هستیم. اصلا کار درستی نیست. ولی خب برای باقی رقبا همین کار را باید بکنم. امشب حتما با ماژیک روی تبلیغات‌شان فحش و تهمت‌ می‌نویسم. در همین فکر‌ها غرق بودم و با چندتا از تبلیغات باجناقم، شیشه رو تمیز می‌کردم که فکری در ذهنم جرقه زد. می‌شد تبلیغات رو به صورت لیستی انجام داد. مسلم است که هزینه‌ی چاپ یک لیست سی‌نفره خیلی کمتر از سی‌تا تبلیغ هزینه داره. فقط باید یک نفر که بخواهد تبلیغ کند را پیدا کنم و از او بخواهم با توجه به مصالح اقتصادی، جای تبلیغات فردی، تبلیغات لیستی انجام بدهد. فقط سه‌ مشکل وجود داشت. اول این که توی ساختمان ایران، ما معمولا اهل کار جمعی نیستیم. مشکل دوم این بود که لیستی‌ رأی دادن دیگر خیلی قدیمی شده و به نوعی توهین به شعور رأی دهنده‌هاست. مثل این که من بگویم: «پسرم شما تشخيص نمی‌دی. بذار من برات تعین تکلیف کنم.» مشکل سوم هم این که وقتی یک مدیر می‌خواهیم، لیست کلا معنی نمی‌دهد.تبلیغات باجناقم تمام شد و شیشه‌های خانه نه. بله دوستان. مشکلات مدیریت که یکی‌دوتا نیست. طرف را راضی می‌کنیم که فکر نکن. بدون تحقیق و به خاطر مصالح طبقه، با من ائتلاف کن. به کسی که لیست من گفته رأی بده. تهش هم به خاطر قوانین بد ساختمان، نمی‌توانند به همه‌ی لیست رأی بدهند. آسمان به زمین می‌آمد سی مدیر می‌داشتیم؟ من بروم چند تبلیغات دیگر از باقی رقبا برای پاک کردن شیشه جمع کنم. </description>
                <category>ابراهیم کاظمی‌مقدم</category>
                <author>ابراهیم کاظمی‌مقدم</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jan 2024 10:16:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایرانو دست کی می‌سپاریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@emki133/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%88-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-qiaagxomop54</link>
                <description>ما در ساختمانی به اسم ساختمان ایران زندگی می‌کنیم. روز رأی‌گیری برای انتخاب مدیر ساختمان ایران نزدیک می‌شد. من که نامزد مدیریت شده بودم بیشتر از بقیه استرس داشتم. انگار که خانومم را با کارت عابربانکی که پیامکش فعال نیست، توی پاساژ تنها گذاشته باشم. چون دوره‌ی قبل انتخابات شنیده بودم اعتماد به نفس همه‌چیز است. اما نتایج که آمد متوجه شدم یک مقدار تبلیغات هم لازم بوده است. البته نگران تبلیغات رقیب‌ها نبودم. بیشتر نگران شامی بودم که به در و همسایه می‌دادند. وگرنه یکی‌شان انگار خواب مانده و دماغش به تنهایی به آتلیه رفته. یکی دیگر اسمش گرگ‌علی و فامیلش گداخان بود. کسی به این‌ها رأی نمی‌دهد. این که ایده‌های خوبی برای آینده‌ی ساختمان دارند کافی نیست. مدیر ساختمان باید خوشکل و خوش‌نام هم باشد.نگرانی من از این بابت بود که اهالی ساختمان ممکن بود گول سابقه و مدرک تحصیلی مرتبط را خورده و این اشخاص اشتباهی را انتخاب کنند. پس گفت‌وگوی چهره‌به‌چهره را از طبقه پایین که پدرخانمم آنجا ساکن است، شروع کردم. البته خانمم معتقد بود، طبقه پایینی‌ها من را که دامادشان هستم ول نمی‌کنند و به دیگری رأی بدهند. این حرف درستی بود اما مقداری به آن شک داشتم. چون بودند رقیبایی که از طبقه پایین نامزد شده بودند.برای شام به منزل پدرخانمم رفتیم که هم تبلیغ کنم و هم یک وعده غذا از مخارج ماهانه منزل کم بشود. سرِ سفره داشتم فکر می‌کردم که چطور بحث را شروع کنم و به صحبت‌های مادرزنم گوش می‌کردم. بحث تفکیک زباله بود. پدرخانمم که دید دست به غذا نزدم گفت: «پسرم، مشکلی پیش اومده؟» وقتی گفتم نه، پدرخانمم بشقاب مرا برداشت و سهم من را هم خورد. بخش اول نقشه با شکست مواجه شده بود. پس تمرکز رو گذاشتم روی رأی. گفتم: «اگه من رأی بیارم همه ساختمون رو مثل خونه‌ی خودم تمیز می‌کنم. در اولین قدم هم زباله‌ها رو تفکیک می‌کنم.» پدرخانومم هم در حال خوردن غذای من گفت: «خیلی خوبه پسرم. ما قبلا زباله‌ها رو می‌بردیم سر کوچه، از این به بعد می‌ریزیم خونه‌ی شما. نزدیک‌تر هم هست.» نمی‌دانستم این تعریف بود یا تخریب! ولی فکر کنم این جمله در کنار دامادی من، رأی این طبقه را مال من خواهد کرد. بعد از آن به طبقه‌ی بالا رفتم. باجناقم کلا آدم تنبلی است و خانه‌ی خودش راه هم مرتب نمی‌کند، چه برسد به راه‌رو. پس به او وعده دادم که «اگه مدیر شدم دستور می‌دهم کسی به تمیزی راه‌رو گیر نده. زباله‌ها را هم بدون تفکیک از شیشه پرت کن پایین!» روی نقطه‌ی حساسی دست گذاشته بودم و فکر می‌کردم این رأی دیگر مال خودم است. اما باجناقم با نامردی گفت: «شرمنده، کاندیدای قبلی گفت: میاد ظرفامونو می‌شوره!» درست است که من وعده‌ی دروغ می‌دادم ولی حداقل وعده‌ام شدنی بود. دیدم سه‌-هیچ عقب افتادم. پس دست به یه تاکتیک ناجوانمردانه زدم و گفتم: «ببین! من پدرخانوم‌مون رو راضی می‌کنم تو زن دوم بگیری. هم ظرف بشوره و هم راه‌رو رو تمیز کنه.» بعد هم که برق چشم‌های باجناقم را دیدم، همان موقع هم گوشی را در آوردم و با پدر خانمم در این مورد صحبت کردم. داشتم قول موافق را می‌گرفتم اما در همین حین پدرخانمم از کنار ما رد شد و وارد خانه‌ی باجناقم شد. متأسفانه رأی و اعتماد باجناق باهم از دست رفت، ولی خدا را شکر پدرخانمم فکر کرده بود باجناقم قرار است زباله‌ها را تفکیک کند. </description>
                <category>ابراهیم کاظمی‌مقدم</category>
                <author>ابراهیم کاظمی‌مقدم</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jan 2024 10:14:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اختلاف عقاید اهالی ایران...</title>
                <link>https://virgool.io/@emki133/%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%81-%D8%B9%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-n7c5wjjkceu5</link>
                <description>ساختمانی که ما توش زندگی می‌کنیم اسمش ایرانه. یه آپارتمان با انواع عقاید و مذاهب. برای همین مدیریتش کار سختیه. واحد بغلی ما روضه هفتگی‌شون تعطیل نمی‌شه. واحد روبه‌رویی‌شون هم پارتی و جشن‌های شبونه‌شون قضا نمی‌شه! یه طبقه‌ درخت کریسمس می‌بینی که گوزنِ بابانوئل داره برگاشو می‌خوره. طبقه‌ی بعدی هم قرمز یلداییه. حالا نمی‌دونی باید عین دونه‌های انار دسته به دسته و با نظم و ترتیب یک جا بشینی. یا عین دونه‌های هندونه با شلوار کردی مشکی پاتو دراز کنی. طبقه‌ی ما هم که تم مشکی دائمی داره. گاهی هیئتی‌ها استفاده می‌کنن، گاهی هم بچه‌های محفلِ پارتی. خلاصه اهالی همه‌ی این واحد‌ها با تمام تفاوت‌هاشون کنار هم زندگی می‌کنن. مدیر ساختمون هم بدون توجه به این تفاوت‌ها فقط شارژ ماهانه‌شو رو می‌گیره. اما مشکل از اونجایی شروع شد که یکی از اهالی طبقه سوم مدیر شد. بعدشم احساس کرد باید تم کریسمس طبقه خودشون رو برای همه طبقه‌ها اجرا کنه. چشمتون روز بد نبینه. یه طبقه شاخ گوزنا رو صاف کردن. خود بابانوئل رو هم سیاه کردن و دف دادن دستش تا «ارباب خودم بز بز قندی» بخونه! جاتون خالی طبقه‌ی ما هم گوزنای بابانوئل رو برای شام هیئت قربونی کردن. این شد که تصمیم گرفتم خودم نامزد بشم و مدیر ساختمون ایران بشم. اما از بد ماجرا همه می‌گفتن نمی‌خوان رأی بدن. اصلا مدیریت ساختمون رو به رسمیت نمی‌‌شناختن. طبقه‌ی سوم می‌گفتن پول شارژ ماهیانه‌ی ما خرج گوزن و کاج طبقات دیگه شده پس دیگه رأی نمی‌دیم. طبقه‌ی خودمون ترسیده بودن مدیر بعدی پول گوزنا رو ازشون بگیره. فقط یکی از طبقات رأی می‌دادن، اونا هم می‌گفتن اگه نتیجه اونی که ما گفتیم نشد، نتیجه رو قبول نداریم. من هم تبلیغات چهره به چهره رو شروع کردم. البته با حساب این طبقاتی که من دیدم، اگه فقط واحد خودمون هم بهم رأی می‌دادن من مدیر می‌شدم. خوب هم بود. هزینه تبلیغاتم رو می‌ذاشتم برای وقتی مدیر شدم. اون موقع همه هزینه رو برای چسپوندن پوستر کسب و کارِ مُرده شوری خودم و کندن پوستر بقیه میکردم. </description>
                <category>ابراهیم کاظمی‌مقدم</category>
                <author>ابراهیم کاظمی‌مقدم</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jan 2024 10:12:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مُرده‌شورِ انتخابات!</title>
                <link>https://virgool.io/@emki133/%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D9%88%D8%B1%D9%90-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AA-ir4xbhucnh7r</link>
                <description>من توی یه ساختمون زندگی می‌کنم به اسم برج ایران. طبقه‌ی دهم. امروز عصر که از سر کار برمی‌گشتم به خاطر خرابی آسانسور مجبور شدم از پله‌ها بالا برم. هر پله‌ای که بالا می‌رفتم پوسترِ انتخابات مدیر ساختمون رو می‌دیدم و یه لعنت نثار شوهرعمه مدیر فعلی می‌کردم. به چند دلیل، اول اینکه با این همه درآمد نمی‌تونه آسانسور رو برامون درست کنه، با این وجود می‌خواد تو انتخابات هم شرکت کنیم. بعدی اینکه یک روز رفتم ازش نیم کیلو گوشت برای بچم بگیرم، گفت ندارم. طفلکی بچم برفی گرسنه بود. منم مجبور شدم از یخچال خونه خودمون بردارم. آخه نژاد پیت بول رو نمیشه گرسنه گذاشت. با این وجود باید رأی بدم. چون راه حل درست شدن آسانسور اینه که به آدم خوب رأی بدیم. بالاتر که رفتم یه سری آگهی تعمیر آسانسور بود که شاید زودتر به ثمر می‌رسید. یه سری از همسایه‌ها هم داشتن با کولبر از طبقه‌ها بالا می‌رفتن. اینا نشون از بی‌تدبیری مدیر فعلی ساختمون بود. مدیر ساختمون وظیفه داره این پوسترا رو از دیوار بکنه. اینا مصداق تخلف در انتخاباته. هفته‌ی پیش تبلیغ کسب‌وکار خود من رو از دیوار کندند. فقط چون کارم مرده‌شوری هست. از اون گذشته مدیر نباید بذاره کولبرها بیان داخل ساختمون و ترافیک ایجاد کنن. بنابراین با خودم گفتم این بار حتما به یکی دیگه رأی می‌دم! این مدیر ساختمون به درد نمی‌خوره.نیمه‌های راه نَفَسم کم اومد. ولی فکر و ذکرم فقط پی انتخابات پیش رو بود و خستگی رو از یادم برده بود. خیال‌پردازی می‌کردم که باید موقع تبلیغات انتخاباتی مدیرای ساختمون ازشون مطالبات به حق داشته باشم. باید توی جلسات عمومی بهشون در مورد بوی بد جوراب همسایه‌مون بگم. البته اینو باید ت جلسه‌ی خصوصی می‌گفتم. به کسی هم که فقط این ایام یادش می‌افته با ما سلام و احوالپرسی کنه نباید رأی بدم. طبقات آخر داشتم به تأثیرات یک دونه رٱی خودم فکر می‌کردم. این که اگه رأی بدم می‌شه توی شارژ ماهانه ساختمونم تخفیف بگیرم یا نه. اصلا اگه تخفیفش بالای بیست درصد نبود رأی بدم یا نه؟ می‌شه قبل از انتخابات با یکی از کاندیداها ببندم که بهش رأی می‌دم، اون هم بذار تبلیغ خودم رو جای اون تبلیغ آسانسور به همه‌ی دیوارای ساختمون بزنم؟ هرچی بالاتر می‌رفتم، توی اصل تصمیمم برای رأی دادن هم تردید ایجاد می‌شد. به طبقه‌ی نهم که رسیدم پاهام داشتن قانعم می‌کردن که از ساختمون ایران مهاجرت کنم. جیبام اما زیر بار نمی‌رفتن و می‌گفتن تحمل کنید بعد انتخابات درست می‌شه. اما طبقه‌ی دهم و موقع انداختن کلید به درب خونه، تصمیمم برای رأی دادن کلا برگشت. من اصلا تو این ساختمون رأی نخواهم داد. چون ساختمون رو اشتباه اومده بودم و این اصلا ساختمون ما نبود!مرده‌شور این انتخابات رو ببرن که حواس واسه آدم نمی‌ذاره! </description>
                <category>ابراهیم کاظمی‌مقدم</category>
                <author>ابراهیم کاظمی‌مقدم</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jan 2024 09:54:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مترسکی به نام آمریکا</title>
                <link>https://virgool.io/@emki133/%D9%85%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-ojpvdbbxrszi</link>
                <description>داستان تخیلی سیطره آمریکا بر جهاندر اساطیر باستانی و افسانه‌های روزگاران کهن آمده است که روزگاری بر مردم جهان گذشته که همه از آمریکا می‌ترسیدند. (فکرش را بکنید. از همین مملکت پیزوری که حریف پابرهنه‌های یمن هم نمی‌شود! ولی خب احتمالا داستان تخیلی است.) روزگاری که احدی از فرمان ایالات متحده در محفل سران ممالک سر باز نمی‌زد. حُکّام طابعِ حُکم او و سلاطین پاچه‌بوس و چاکر او بودند. و این نبود جز پس از دبلیو دبلیو آی آی. (نترسید! کسی وسط نوشتن آدرس اینترنتی با دسته‌بیل توی سر من نزد. دارم نام خلاصه شده جنگ جهانی دوم را به اَنگِ‌فارسی تایپ می‌کنم! قبلا پارسی زبانان فینگیلیش تایپ می‌نمودند و اکنون ما آمریکایی‌ها انگ‌ِفارسی...)پس سا‌ل‌ها از آن نبرد بین ممالک مترقیه گذشت. آمریکا در سرتاسر جهان برج و باروی نظامی ساخت و شُرطه بر آن گماشت. پس ظلم‌ها بر ملل جاپون شد و ستم‌ها بر مردم جرمن شد. شُرطه‌های امریکا در کُره‌ی جنوبی از آب کَره گرفتندی و نسوان مملکت تایوان به یغما بردندی اما از احدی دم بر نیامدی! (نخندید! این‌ها در کتب معتبر آمده.)آن روزها خورشید در پس ابر می‌زیست. اما امروز دیگر خورشید پشتش به ما نیست و پشت ابر بیرون آمده. باری با شکار شاهین‌جهانی ایالات متحده توسط شاگردان آرش. گاهی با زندانی نمودن سپاهیان دشمن به دستان دلاوران میهن. اما انتهای کار این دیو هفت‌سر بدین سان بود که پهلوانانی از دیار ایران، به خونخواهی جهان‌پهلوان‌شان، به برج و باروی ایالات متحده یورش بردند و به جهانیان نشان دادند که این عظمت و هیبت پوشالی واگعی نبوده و کیک است.از آن پس مانند مترسکی که کودکان، سنگش می‌زنند و ضرب‌مغزی ملایم بر او مستولی می‌شود، همه بر او سنگ زدند. از حشدالشعبی و حزب‌الله و فاطمیون گرفته تا انصارالله. تنها‌ کسی که به این مترسک قضای حاجت نکرده بود، کلاغ‌های بیمار بودند، که آن هم به حمدالله در سازمان ملل محقق شد.</description>
                <category>ابراهیم کاظمی‌مقدم</category>
                <author>ابراهیم کاظمی‌مقدم</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jan 2024 00:59:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن شب قدری که گویند اهل منبر...</title>
                <link>https://virgool.io/@emki133/%D8%A2%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%D9%82%D8%AF%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D9%87%D9%84-%D9%85%D9%86%D8%A8%D8%B1-kdqtva8t6bdv</link>
                <description>انتظار نداشته باشید آموزشتون همون موقع جواب بده... بچه که بودم با مادرم مسجد میرفتم. معمولا هم زیاد میماندیم. تا آخر مجلس. من هم خسته نمیشدم. اما آن شب خیلی بیشتر ماندیم. در عالم کودکی اصلا صحبت های مداح و سخنران را نمیشنیدم. تنها چیزی که یادم هست بازی و خواب آلودگی است. خسته از شیطنت ها و دویدن ها و فرار از دست خانم هایی که داد میزدند: «بچه بشین!» سرم را روی پای مادر گذاشتم. وسط خمیازه ها پرسیدم چراغ ها رو خاموش کردن؟ ما نمیریم خونه؟مادرم دست روی سرم کشید. جوری که نبینم اشک هایش را پاک کرد. صدای بغض آلودش را صاف کرد و با مهربانی جواب داد: «امشب شب قدره. هرکی بیدار بمونه و از خدا چیزی بخواد خدا بهش میده.» بعد هم قرآنی به دستم داد و بدون این که بفهمم مزاحم حال معنوی اش شده ام من را روی پایش خواباند و نوازش کرد. من آن شب بیدار نماندم. به صدای بلندگو ها گوش نکردم. فقط شاید یک دقیقه با شلوارک و دراز کشیده قرآن به سر گرفتم و بدون گفتن ذکر به اطراف نگاه کردم و بعد خوابم برد. اما هنوز همین خاطره انگیزه ی بیداری شب های قدرم است. هنوز میخواهم شب قدر دعا کنم که خدا بدهد. </description>
                <category>ابراهیم کاظمی‌مقدم</category>
                <author>ابراهیم کاظمی‌مقدم</author>
                <pubDate>Mon, 25 Apr 2022 02:04:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پل مخوف...</title>
                <link>https://virgool.io/@emki133/%D9%BE%D9%84-%D9%85%D8%AE%D9%88%D9%81-naqu8l1wk7o3</link>
                <description>یه پل عابر پیاده از سمت کارخونه چیت سازی به سمت ترمینال جنوب تهران هست که خیلی مخوفه... تقریبا هر هفته از روش رد میشم و هر دفعه کلی سناریوی جنایی تو ذهنم تداعی میشه! اگه کارگردان بشم حتما چند سکانس خفن اینجا میگیرم!   ارتفاع زیاد و نرده های توری عملا فرار رو غیر ممکن میکنه. حتی روی چراغ سقف رو هم تور کشیدن. توری که ظاهرا کاربردی جز سخت کردن تعمیرش نداشته و عملا پل همیشه تاریکه. زیر پل هم چندین خط ریل برای  قطار و مترو هست و صداشون نمیذاره صدا به صدا برسه. شاید اگه توری ها نبودن جای خوبی برای خودکشی میشد. شاید هم جایی برای ماجراجویی یه پارکور کار که میخواد پریدن روی قطار از روی پل رو امتحان کنه.  همیشه خدا هم چند تا معتاد اون بالا در حال خرید و فروش یا استعمال هستن! زمستونا آت آشغال هم آتیش زدن تا خودشون رو گرم کنن!‏حالا تصور کنید آخر شبه و خلوت. از اتوبوس شهرستان پیاده شدید و تا اذان دو سه ساعتی مونده و مسیرتون ایجاب میکنه از روی این پل رد بشید!  خدا رو شکر میکنید که لباس پلو خوری تنتون نیست و کیف قاپ ها ممکنه بهتون رحم کنن. کیف دستتون ارزش مادی زیادی نداره اما حاوی مدارکتون هست. دل رو میزنید به دریا و از پله های پل بالا میرید. از کنار یه معتاد که روی پاگرد پله های وسط نشسته رد میشید و به یه دادلان طولانی میرسید! صدای رد شدن قطار سکوت مذخرف شب رو براتون میشکنه. چشمتون که به تاریکی عادت کنه، بی اختیار زمین های خالی اطراف رو که با فنس و دیوار های بتنی محاصره شدن نگاه میکنید که توی تاریکی خودشون یکی دو تا کارتون خواب رو جا دادن. نفس عمیقی میکشید و با قدم های مطمئن راه می افتید.  از طرف مقابل یه معتاد که راه رفتنش بی شباهت به زامبی نیست داره میاد طرفتون، شما مسیرتون رو میرید. اما توی سکوتی که بعد از رد شدن قطار فضا رو اشغال کرده صدای پای یه نفر دیگه رو هم از پشت سرتون میشنوید! چشمتون به تاریکی عادت کرده اما نور های اطراف نمیذاره دست و صورت هیچ کدوم از دو نفر روبه رویی و پشتی رو ببینید.  اگه یکیشون یه کارد میوه خوری داشته باشه دیگه نه راه پیش خواهید داشت و و نه راه پس...‏البته معلوم هم نیست... شاید دوتا رهگذر هستن! نمیشه الکی سر و صدا کرد... البته گیرم سر و صدا هم بکنید! زیر پاتون جز ریل، سمت راستتون جز زمین خالی و سمت چپتون جز بزرگراه چیزی نیست!  از طرفی این دو تا هم از دو طرف دارن نزدیک میشن! شما باشید چیکار میکنید؟ </description>
                <category>ابراهیم کاظمی‌مقدم</category>
                <author>ابراهیم کاظمی‌مقدم</author>
                <pubDate>Sat, 16 Apr 2022 11:09:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فعلا هنر فقط نزد مدیران است و بس...</title>
                <link>https://virgool.io/@emki133/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D9%86%D8%B2%D8%AF-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%A8%D8%B3-vmxlocjmm943</link>
                <description>این روز ها حال و هوای هنرمندان خوب نیست... این روز ها حال هنرمندان، خوب نیست. البته نه همه ی هنرمندان. کسی نمیتواند بگوید بازیگری هنر نیست اما کسی هم نمیتواند منزلت اجتماعی بازیگر را با یک هنرمند سفالگرِ مندی مقایسه کند. چون هنر منحصر در چند رشته ی خاص شده. احتمالا کلاس های هنر دهه های گذشته را به خاطر دارید. منحصرا دو هنر نقاشی و خطاطی با قلم‌نی در کلاس دنبال میشد. انحصار گرایی در کلاس های هنر به حدی بود که تئاتر، سرود و رشته های اینچنینی در کلاس پرورشی دنبال میشد!یکی از ایراداتی که به نظام آموزش و پرورش ایران وارد بود، منحصر کردن هنر در چند رشته خاص بود. ما نسل دهه ۷۰ و دهه ۶۰ در این سیستم آموزشی منحصراً نقاشی و خطاطی را یاد گرفتیم. تازه هیچ کدام از ما به وسیله چند سال کلاس هنر رفتن خطاط و یا نقاش نشدیم. البته بودند کسانی که با تلاش و پشتکار خودشان نقاش و خطاط های ماهری شدند. اما با تلاش و پشتکار خودشان، نه به واسطه کلاس های هنر مدرسه... حتی در گناباد شاهد آن بودیم که یک معلم هنر، دانش‌آموزان را به اجبار به کلاس موسیقی خودش در خارج از مدرسه دعوت میکرد... انحصار هنر در خط، نقاشی و موسیقی! امروزه کلاس های هنر وضعیت بهتری پیدا کرده اند، دیگر بچه ها هر سال دنبال لیقه و قلم نی نمی‌گردند. به واسطه ی کتاب جدید با هنر های تجسمی دیگری آشنا میشوند اما فعلا ما نسل تربیت یافته آن کلاس های هنر هستیم که اینک در جامعه حرف اول را میزنیم. نسلی که گچ‌کاری، منبت‌کاری، کاشی‌کاری‌، مس‌گری و هزاران شاخه ی هنری دیگر را به عنوان هنر نمی‌شناسند...یقیناً می‌دانید هنر بدون درآمد و بازار فروش نمی تواند زنده بماند. حتی بهترین خطاط دنیا اگر نتواند آثار خود را بفروشد باید به شغل بنایی و یا رشته دیگری که در آن تخصص دارد بپردازد. کاشی‌کار امروز ما اگر مسجدی به هنرش نیاز نداشته باشد باید هنرش را رها کند. کما این که میبینیم اگر امروز بخواهیم بنایی در بنا های پیش از انقلاب بسازیم به مشکل کاشی‌کار و گچ‌کار بر میخوریم. به احتمال زیاد اگر میرعماد(پایه‌گذار خط نستعلیق) در در سال ۱۴۰۰ هجری شمسی زندگی می کرد، مجبور بود باتوجه به تحصیلاتش و تخصص نداشته اش، به شغل شریف پاکبانی مشغول شود. اگر امروزه اداره ارشاد با ثبت هنرمندان، توانمندسازی ایشان با تکنولوژی روز، ایجاد بازار کار و مردم گناباد با خرید حمایتی از شغل هایی مانند مس‌گری، قلمزنی، سوخته نگارین و دیگر هنرهای تجسمی شهرستان مانند سفالگری حمایت نکنند در چند سال آینده شاهد از بین رفتن این هنرها خواهیم بود. هنر مقدس است، بیایید آن را منحصر در چند رشته ی خاص نبینیم.</description>
                <category>ابراهیم کاظمی‌مقدم</category>
                <author>ابراهیم کاظمی‌مقدم</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jan 2022 20:47:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزه ای که حرام بود...</title>
                <link>https://virgool.io/@emki133/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF-f1zovqs1ddy4</link>
                <description>حس کسی رو داشتم که یه پارچ آب سرد رو سرش خالی کرده باشن. عرق سرد همه ی لباسام رو خیس کرده بود. تیزی آفتاب چشمم رو اذیت کرد. دستم رو گرفتم جلوی صورتم.  حس کردم یه نفر دستم رو گرفت و یه دست دیگه هم اومد پشت سرم. یهو مثل کسی که از خواب بپره به هوش اومدم. ولی هنوز حال نداشتم. دو نفری زیر بغلمو گرفته بودن و میبردنم سمت پیاده رو. یادم اومد داشتم میرفتم مسجد و بین خیابون از حال رفتم.هنوز چشمام حال باز شدن رو نداشت وخوب نمیدیدم اما صدای باز شدن رانی میخکوبم کرد. رانی رو گرفت جلوی دهنم و گفت: «حتما قندت افتاده. بخور حالت جا بیاد.»با بی حالی دستش رو کنار زدم و گفتم: «نه! من روزَم!» خواستم پا شم اما زانو هام رمق نداشت و دوباره نشستم و چشمام بسته شد. ظاهرا یکی از بازاری ها حاج آقای قاسمی رو صدا زده بود چون وقتی آب روی صورتم پاشید اولین صورتی که دیدم صورت حاج آقا بود. گفت: «چیکار کردی با خودت پسر؟ بگیر این رانی رو بخور!» گفتم : «ولی روزم!» حاج آقا تشری زد که: «د بخور دیگه! من دارم بهت میگم» بی اختیار رانی رو گرفتم. خنکیش توی دستم خیلی وسوسه انگیز بود. توی دلم گفتم: «خدایا خودت که دیدی نمیتونم» گرفتمش بالا، هنوز یه قلپ بیشتر نخورده بودم که حاجی دستم رو گرفت. گفت: «آروم آروم بخور، معدت درد میگیره... »وقتی حالم سر جاش اومد حاج‌آقا جلوم نشسته بود. چیزی که گفت از صد بار بیهوش شدن وسط خیابون برام دردناک تر بود. گفت: «روزه ای که گرفتی نه تنها ثواب نداره، که گناه هم داره!» دنیا داشت دور سرم میچرخید. گفت: «لازم نیست یقین داشته باشی که روزه برای بدنت ضرر داره تا روزه گرفتن برات حرام بشه! حتی اگه احتمال قوی بدی که روزه برای جسمت ضرر داره هم روزه برات حرامه!» گفتم: «حاجی پس اینایی که میگفتی هرچی عمل سخت تر اجرش بیشتر...» حرفم رو قطع کرد و گفت: «هدف روزه این نیست که سختی بکشی، هدف اطاعت خداست، خدا هم گفته تو نباید روزه بگیری! تو و پیرمرد و پیرزنا همین که جلوی بقیه روزه‌خوری نکنید خیلی مردید» گفتم:  «یعنی الان باید به خاطر روزه ای گه گرفتم توبه هم بکنم؟» حاجی خندید و گفت: «چه بسا روزه‌دارى كه از روزه‌ی خود جز گرسنگى و تشنگى بهره نَبَرد.»(بخشی از حکمت 145 نهج‌البلاغه)</description>
                <category>ابراهیم کاظمی‌مقدم</category>
                <author>ابراهیم کاظمی‌مقدم</author>
                <pubDate>Tue, 07 Dec 2021 22:19:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما توی پرداخت حقوق مدیران موندیم... (طنز گناباد)</title>
                <link>https://virgool.io/@emki133/%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%D8%AD%D9%82%D9%88%D9%82-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%B7%D9%86%D8%B2-%DA%AF%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF-fnjzfglga9rg</link>
                <description>هیس کارگر که داد نمیزند! به گزارش خبرگزاری طریقت نامه، کارگران گناباد پدر ژورنالیسم را در آورده و هفت جد و آباد وی را جلوی چشم او آوردند. پیش بینی میشود در سال های آتی محققان دانشگاه واکسفورد، به سَرِتَراز آمده و موضوع دو سوم پایان نامه های علمی خود را به این مطلب اختصاص دهند. کارگران گناباد هر از چند گاهی با ایجاد پروپاگاندای رسانه ای، هی خواستار احقاق حقوق اولیه خویش میشوند.برای مثال کارگران کارخانه ی چینی تقدیس حدود یک سال میگفتند: «جانِ ما حقوق شیش ماه پیش ما رو بدید!» غافل از این که این کارخانه با اشتغال هایی که زاییده حق مادری به گردن بسیاری از مشاغل گناباد دارد.(حق مادری مشاغل در گذشته متعلق به کشت و کار زعفران بوده که بر اثر سانحه ی دلخراش افت قیمتی اکنون به دیار باقی شتافته و بیشتر حق مادرخواندگی سیندرلا را دارد.) ایشان به خاطر مَقادیری چرک کف دست، پای نماینده مجلس و بسیاری از مسئولین را نیز به این بازی کثیف باز کردند. آن ها علیرغم دعوت ریاست محترم کارخانه به صبر و انجام وظایف خود به احسن وجه، فقط و فقط بخشِ انجام وضایف خود را انجام دادند و دعوت ریاست محترم به صبر و رسانه ای نکردن ماجرا را بر نتافتند.وضعیت در شرکت های پیمانکاری نظافت شهری نیز این موضوع به وضوح دیده میشود. کارگران شهرداری اصلا درک درستی ندارند که بودجه ی کشور سر در قنات قصبه ندارد و همین حقوق مدیران هم به زور جور شده است. ایشان هر چند وقت یک بار از حقوق معوقه ی خود میگویند. مردمِ بی سواد در موضوع رسانه نیز گاهی به این بی فرهنگی دامن زده و طی یک سلسله استوری و پست تلگرامی خواستار احقاق حقوق کارگران میشوند. سال گذشته یکی از این شرکت ها برای حفظ سرمایه کشور و حفظ ثبات اقتصادی شهر پس از واریز حقوق، مبلغی را از کارگران پس می‌گرفت.این کارگران نامرد همان راه باریکه ی دزدی پیمانکار را هم با بی رحمی تمام خراب کردند. حال همین کارگران که سال گذشته نان آن پیمانکار شریف را بریدند میگویند حقوقمان عقب افتاده. خب وقتی حقوق دو ملیونی کارگر، سه ماه عقب افتاده لابد حقوق مدیر با چند سال تأخیر واریز میشود. مرحبا به مدیری که از خانه ی کلنگی اش در کاخک و روستا های ده های بالا معلوم است سال هاست حقوق نگرفته. اُف به کارگری که به خاطر دو قرون پول و حقوق دو سه ماه آبروی گناباد و میراث جهانی را میبرد. </description>
                <category>ابراهیم کاظمی‌مقدم</category>
                <author>ابراهیم کاظمی‌مقدم</author>
                <pubDate>Wed, 24 Nov 2021 08:32:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روز ها همه مگاپروژه میزنند، شما چطور؟ (طنز)</title>
                <link>https://virgool.io/@emki133/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%85%DA%AF%D8%A7%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%98%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%D9%86%D8%AF-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%B7%D9%86%D8%B2-ubrgl6758l6n</link>
                <description>همون طور که میدونید، گناباد توی سال های اخیر اگه توی رشد قیمت مسکن اول نبوده چیزی هم از ارزش هاش توی قیمت خونه کم نشده. منتها متأسفانه این اول شدن مثل کنکور نیست خوب باشه! مثل بازی مافیاست، باید آخر بشی! میفهمی گناباد جان؟ اینجا آخر خوبه نه اول! شاید این اول شدنت خودتو اذیت نمیکنه ولی پدرِ ما رو در آورده! الان شما از هر کسی که در سال های اخیر توی گناباد خونه خریده بپرسی چطوری خونه‌دار شدی، صد درصد جوابش اینه که یه مدت کار کردم بعد بیشتر کار کردم بعد خدا عنایت کرد و بابام برام خونه جور کرد. البته دو بخش اول ممکنه جواب ها متفاوت باشه ولی بخش والدین ثابته. یعنی امروزه بلااستثناء واسطه فیض الهی در حیطه مسکن گناباد خانواده هستن. وگرنه من به عوان کسی که تو مدرسه ملامظفر قدیم و مهدیزاده جدید ریاضی خوندم میگم نمیشه با حقوق ماهی پنج ملیون یه ملیارد جور کرد و خونه خرید... خدا شاهده خیلی نامردید اگه راهی داره و به ما نمیگید! راستی این مربوط نیست و داخل پرانتز میگم. سه تا ضامن، دوتاش کارمند یکیش بازاری برای پنجاه میلیون وام ازدواجم لازم دارم کسی سراغ داشت بگه. شیرینی محفوظ است! از بحثمون خارج نشیم این سیاست خیلی خوبیه که مسئولین در پیش گرفتن. باعث میشه کسایی که میخوان خونه بخرن کار توی شرکت‌ها رو رها کنن و خودشون یه مگاپروژه ای چیزی بزنن بلکم یه پولی جور بشه بزنن به زخم مسکن. در کنارش اشتغال‌زایی هم میشه. مسئولین هم همه پای کار هستن که شما معدن و کارخونه بزنید. منتها مسئولین توجه نکردن که این اشتغال های زایده شده همه همون حقوق پنج ملیون رو دارن و قاعدتا نمیشه باهاش خونه خرید! حالا ما موندیم و واسطه فیض الهی‌مون که به خاطر محدودیت هاش نمیتونه خونه برامون جور کنه و یه عالمه مگاپروژه که جا رو تنگ کرده و نمیذاره ما هم مگاپروژه بزنیم و مشکل بی خونه موندن هم قوز بالای قوز! البته این واسطه فیض الهی ما یه مقدار زمین کشاورزی توی محدوده شهری گناباد داره که قابلیت تغیر کاربری به مسکونی و ساخته شدن رو داره. منتها شهرداری هم باید یه مقدار توی این قضیه تغیر کاربری همکاری کنه که اگه همکاری کنه کلی واسطه فیض الهی جدید توی گناباد بچه هاشون رو خونه‌دار میکنن.</description>
                <category>ابراهیم کاظمی‌مقدم</category>
                <author>ابراهیم کاظمی‌مقدم</author>
                <pubDate>Tue, 23 Nov 2021 13:29:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دامدار و مسکنِ بزغاله... (طنز)</title>
                <link>https://virgool.io/@emki133/%D8%AF%D8%A7%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%B3%DA%A9%D9%86%D9%90-%D8%A8%D8%B2%D8%BA%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B7%D9%86%D8%B2-vrn6fmdpoync</link>
                <description>یکی خونه رو با کاه درست کرد و یکی با چوب و یکی دیگه هم با سنگ و سیمانیکی بود یکی نبود، بعد از خدا گرونی بود! زیر گنبد کبود، سه تا بزغاله ی دم بخت اما بی خونه بود، حالا چرا بزغاله و اون خوک نه؟ به خاطر این که اینجا ما داریم کار فرهنگی میکنیم... همین اول کاری هم این قضیه رو روشن کنم که اینا شنگول و منگول و حبه انگور نیستن! هر گونه شباهت هم به شنگول و منگول و دیگر اولاد بزبز قندی و همچنین شهرداری گناباد اتفاقی بوده... از بحث دور نشیم. این بزغاله ها دیدن مسکن گرون شده و نمیتونن بخرن. گفتن خب بیل که به کمرمون نخورده. خودمون میسازیم. منتها تو این مجتمعِ دامشهرِ لامصب، جمعیت زیاد شده بود. مسئول مربوطه هم که این روزا با قیمت کاه و خوراک اوضاعش خوب نیست. خلاصه بزغاله های قصه ی ما یه تیکه زمین هم نتونستن بخرن و گند زدن به داستان آموزنده ی ما... با این وضعیت نهاده های دامی هم پول همین یونجه پلو که با خانوم بچه ها میخورن به زور در میاد. شیطونه میگه برن خودشونو بدن زیر دست قصاب تموم شه بره! حالا البته شما هم زود از کوزه در نرید! کوره، کوزه حالا هرچی! تو همین هیرو ویر که هی مسئول مجتمع عوض می‌شد یه بار بین دو تا مسئول مجتمع، یه نفر سرپرست مجتمع اومد ایده ی جالبی داد! البته بعدشم یه موز برداشت و رفت. ولی خب حرفش حرف خوبی بود. ایشون گفت: زمینای اطراف شهر و املاک کشاورزی ها رو که فراموش کنید. ما مجوز تغیر کاربری نمیدیم. اما میتونید برید طبقه بالای همین سوله های خودتون یه آلونک درست کنید. بعد هم ما هم مجوزش رو میدیم تموم شه بره دیگه! بزغاله که نمیتونه بی خونه بمونه. دیگه بقیه داستان که دیگه خودتون میدونید، یکی خونه رو با کاه درست کرد و یکی با چوب و یکی دیگه هم با سنگ و سیمان و بعدم گرگه یکی رو فوت کرد و یکی رو آتیش زد و فقط موند خونه سیمانیه که اونم سنگین بود و زیرساخت دو طبقه وجود نداشت و ریخت رو سر طبقه پایینی ها. تهشم نتیجه میگیریم شما اگه نمیتونی تو گناباد خونه بخری تقصیر خودته. من اراده کنم دوستام همه شهرک سعدی رو به نامم میکنن! </description>
                <category>ابراهیم کاظمی‌مقدم</category>
                <author>ابراهیم کاظمی‌مقدم</author>
                <pubDate>Tue, 23 Nov 2021 13:24:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستاد اجرایی فرمان ترامپ(طنز)</title>
                <link>https://virgool.io/@emki133/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%B7%D9%86%D8%B2-vqqsxcqzgzhf</link>
                <description>به نام و یاد بودا، اهورا مزدا، الله، جیزس کرایست، پدر، پسر و همه ی وابستگان دیگه که نامی از ایشان برده نشد جلسه رو آغاز میکنیم ...ستاد اجرای فرمان ترامپ!کارگروه برگزاری کریسمث سنه ی الفان، واحد عشرون...جلسه بر سر میز بزرگی از چوب راج اعلا برگزار شده و از آن جا که همه ی چهره ها گلوله ای از پشم است که دو چشم از وسطش بیرون آمده، تشخیص قیافه ی اعضا از روی صورت زیاد ممکن نیست! روی میز کوهی از انواع و اقسام نتقلات و میوه است که دستان یکی از اعضا، فرهاد وار در حال حفاری غیر مجاز در آن است! منشی جلسه که چهره اش یادآور مرحوم مغفور شادروان خاشقچی است جلسه را اینطور شروع میکند:به نام و یاد بودا، اهورا مزدا، الله، جیزس کرایست، پدر، پسر و همه ی وابستگان دیگه که نامی از ایشان برده نشد جلسه رو آغاز میکنیم ...تشکر میکنم از جناب بن سلمان بابت تقبل بودجه برگزاری جلسه که چیزی حول و حوش سه ماه نفت کشور برایمان آب خورد و همچنین از شیخ خالد ممدوح العبادی که با حضورشون نصف فضای جلسه رو پر کردند و شیخ عبد الرزاق الچیچانی که علیرغم میل باطنیشون بعد از واریز وجه، قبول کردند و همراهانشان الدوله الاسلامیه رو با خودشون داخل نیاوردن!و همچنین خیر مقدم عرض میکنم خدمت جناب آقای جورج استوارت که از زهاد و عباد بی ریای امریکا هستن و توی بلاد کفر به خوبی ایمان خودشون و اطرافیانشون رو حفظ کردن. لازم به ذکر هست که ایشون از صنف home less های امریکا هستن و با وجود مشغله ی کاری زیاد، فقط و فقط به خاطر رضای خدا اومدن. ایشان بر خلاف بقیه شما عزیزان حتی وقتی بهشون گفتم حاضرید بیاید در سمینار ما شرکت کنید، نه شماره حساب دادن و نه مبلغ تعین کردند! فقط پرسیدند شام چی دارید و با یک افطار ساده همراه ما شدن! یاد بگیرید!به نظرم بهتره عزیزان سوالاتی رو که آماده کردند از آقای استوارت بپرسند!شیخ عبد الرزاق بفرماید!+لا ابدا قبل الشیخ! شیخ ممدوح، انتم الاول!-لا لا! لا والله! انت اکبر!+لا تقل شیخ! انت اکبر! انظر الی بایه الصندلی و هو فی فشار!-اصلا هو قال انت الاول!+و انت الچیچانی! المهمان هو الاول!بسه! فکر کنم عزیزان هیچکدوم سوالی آماده نکردند! لذا خودم بر اساس تجربیات کریسمس امسال که برای اولین بار برگزار کردیم شروع میکنم!جناب استوارت ما پارسال ابونوئل رو بومی سازی کردیم و با شتر آوردیم تا به بچه ها کادو بده! ولی بنده خدا بابت شلوارش خیلی اذیت شد! امسال قصد داشتیم لباسش رو هم بومی سازی کنیم و دشداشه ی قرمز بدیم بپوشه! ایرادی که نداره!(آقای استوارت با دهانی آکنده از موز!)- no problem! +عالیه ولی یه ایرادی که هست ما نمیتونیم درشکه به شتر ببندیم! -not important. Santa is a story.(رانی شیخ ممدوح را از دستش گرفته باز کرده و سر میکشد)منشی جلسه نگاهی خشم‌آلود به شیخ ممدوح میکند و ادامه میدهد!اگر ما مشکل برف رو ...شیخ ممدوح که از نگاهش بر می‌آید دارد با رانی صحبت میکند، کلام منشی را قطع کرده و میگوید:-کلا! سانتال بانتال ماکو...منشی جلسه یک رانی از سهم خودش بته شیخ ممدوح میدهد و میگوید:سانتا شیخ، همون ابونوئل خودمون!شیخ عند الرزاق: الآن که بهذا الشکل است نحن هم در چیچان سانتال پانتال نداریم... آی المُتنفس!در این لحظه شیخ اهرم انتحاری خویش را رها کرده و کتلت شام را حاضر میکند!ستاد اجرای فرمان ترامپ!کارگروه برگزاری کریسمث سنه ی الفان، واحد عشرون...جلسه بر سر میز بزرگی از چوب راج اعلا برگزار شده و از آن جا که همه ی چهره ها گلوله ای از پشم است که دو چشم از وسطش بیرون آمده، تشخیص قیافه ی اعضا از روی صورت زیاد ممکن نیست! روی میز کوهی از انواع و اقسام نتقلات و میوه است که دستان یکی از اعضا، فرهاد وار در حال حفاری غیر مجاز در آن است! منشی جلسه که چهره اش یادآور مرحوم مغفور شادروان خاشقچی است جلسه را اینطور شروع میکند:به نام و یاد بودا، اهورا مزدا، الله، جیزس کرایست، پدر، پسر و همه ی وابستگان دیگه که نامی از ایشان برده نشد جلسه رو آغاز میکنیم ...تشکر میکنم از جناب بن سلمان بابت تقبل بودجه برگزاری جلسه که چیزی حول و حوش سه ماه نفت کشور برایمان آب خورد و همچنین از شیخ خالد ممدوح العبادی که با حضورشون نصف فضای جلسه رو پر کردند و شیخ عبد الرزاق الچیچانی که علیرغم میل باطنیشون بعد از واریز وجه، قبول کردند و همراهانشان الدوله الاسلامیه رو با خودشون داخل نیاوردن!و همچنین خیر مقدم عرض میکنم خدمت جناب آقای جورج استوارت که از زهاد و عباد بی ریای امریکا هستن و توی بلاد کفر به خوبی ایمان خودشون و اطرافیانشون رو حفظ کردن. لازم به ذکر هست که ایشون از صنف home less های امریکا هستن و با وجود مشغله ی کاری زیاد، فقط و فقط به خاطر رضای خدا اومدن. ایشان بر خلاف بقیه شما عزیزان حتی وقتی بهشون گفتم حاضرید بیاید در سمینار ما شرکت کنید، نه شماره حساب دادن و نه مبلغ تعین کردند! فقط پرسیدند شام چی دارید و با یک افطار ساده همراه ما شدن! یاد بگیرید!به نظرم بهتره عزیزان سوالاتی رو که آماده کردند از آقای استوارت بپرسند!شیخ عبد الرزاق بفرماید!+لا ابدا قبل الشیخ! شیخ ممدوح، انتم الاول!-لا لا! لا والله! انت اکبر!+لا تقل شیخ! انت اکبر! انظر الی بایه الصندلی و هو فی فشار!-اصلا هو قال انت الاول!+و انت الچیچانی! المهمان هو الاول!بسه! فکر کنم عزیزان هیچکدوم سوالی آماده نکردند! لذا خودم بر اساس تجربیات کریسمس امسال که برای اولین بار برگزار کردیم شروع میکنم!جناب استوارت ما پارسال ابونوئل رو بومی سازی کردیم و با شتر آوردیم تا به بچه ها کادو بده! ولی بنده خدا بابت شلوارش خیلی اذیت شد! امسال قصد داشتیم لباسش رو هم بومی سازی کنیم و دشداشه ی قرمز بدیم بپوشه! ایرادی که نداره!(آقای استوارت با دهانی آکنده از موز!)- no problem! +عالیه ولی یه ایرادی که هست ما نمیتونیم درشکه به شتر ببندیم! -not important. Santa is a story.(رانی شیخ ممدوح را از دستش گرفته باز کرده و سر میکشد)منشی جلسه نگاهی خشم‌آلود به شیخ ممدوح میکند و ادامه میدهد!اگر ما مشکل برف رو ...شیخ ممدوح که از نگاهش بر می‌آید دارد با رانی صحبت میکند، کلام منشی را قطع کرده و میگوید:-کلا! سانتال بانتال ماکو...منشی جلسه یک رانی از سهم خودش بته شیخ ممدوح میدهد و میگوید:سانتا شیخ، همون ابونوئل خودمون!شیخ عند الرزاق: الآن که بهذا الشکل است نحن هم در چیچان سانتال پانتال نداریم... آی المُتنفس!در این لحظه شیخ اهرم انتحاری خویش را رها کرده و کتلت شام را حاضر میکند!ستاد اجرای فرمان ترامپ!کارگروه برگزاری کریسمث سنه ی الفان، واحد عشرون...جلسه بر سر میز بزرگی از چوب راج اعلا برگزار شده و از آن جا که همه ی چهره ها گلوله ای از پشم است که دو چشم از وسطش بیرون آمده، تشخیص قیافه ی اعضا از روی صورت زیاد ممکن نیست! روی میز کوهی از انواع و اقسام نتقلات و میوه است که دستان یکی از اعضا، فرهاد وار در حال حفاری غیر مجاز در آن است! منشی جلسه که چهره اش یادآور مرحوم مغفور شادروان خاشقچی است جلسه را اینطور شروع میکند:به نام و یاد بودا، اهورا مزدا، الله، جیزس کرایست، پدر، پسر و همه ی وابستگان دیگه که نامی از ایشان برده نشد جلسه رو آغاز میکنیم ...تشکر میکنم از جناب بن سلمان بابت تقبل بودجه برگزاری جلسه که چیزی حول و حوش سه ماه نفت کشور برایمان آب خورد و همچنین از شیخ خالد ممدوح العبادی که با حضورشون نصف فضای جلسه رو پر کردند و شیخ عبد الرزاق الچیچانی که علیرغم میل باطنیشون بعد از واریز وجه، قبول کردند و همراهانشان الدوله الاسلامیه رو با خودشون داخل نیاوردن!و همچنین خیر مقدم عرض میکنم خدمت جناب آقای جورج استوارت که از زهاد و عباد بی ریای امریکا هستن و توی بلاد کفر به خوبی ایمان خودشون و اطرافیانشون رو حفظ کردن. لازم به ذکر هست که ایشون از صنف home less های امریکا هستن و با وجود مشغله ی کاری زیاد، فقط و فقط به خاطر رضای خدا اومدن. ایشان بر خلاف بقیه شما عزیزان حتی وقتی بهشون گفتم حاضرید بیاید در سمینار ما شرکت کنید، نه شماره حساب دادن و نه مبلغ تعین کردند! فقط پرسیدند شام چی دارید و با یک افطار ساده همراه ما شدن! یاد بگیرید!به نظرم بهتره عزیزان سوالاتی رو که آماده کردند از آقای استوارت بپرسند!شیخ عبد الرزاق بفرماید!+لا ابدا قبل الشیخ! شیخ ممدوح، انتم الاول!-لا لا! لا والله! انت اکبر!+لا تقل شیخ! انت اکبر! انظر الی بایه الصندلی و هو فی فشار!-اصلا هو قال انت الاول!+و انت الچیچانی! المهمان هو الاول!بسه! فکر کنم عزیزان هیچکدوم سوالی آماده نکردند! لذا خودم بر اساس تجربیات کریسمس امسال که برای اولین بار برگزار کردیم شروع میکنم!جناب استوارت ما پارسال ابونوئل رو بومی سازی کردیم و با شتر آوردیم تا به بچه ها کادو بده! ولی بنده خدا بابت شلوارش خیلی اذیت شد! امسال قصد داشتیم لباسش رو هم بومی سازی کنیم و دشداشه ی قرمز بدیم بپوشه! ایرادی که نداره!(آقای استوارت با دهانی آکنده از موز!)- no problem! +عالیه ولی یه ایرادی که هست ما نمیتونیم درشکه به شتر ببندیم! -not important. Santa is a story.(رانی شیخ ممدوح را از دستش گرفته باز کرده و سر میکشد)منشی جلسه نگاهی خشم‌آلود به شیخ ممدوح میکند و ادامه میدهد!اگر ما مشکل برف رو ...شیخ ممدوح که از نگاهش بر می‌آید دارد با رانی صحبت میکند، کلام منشی را قطع کرده و میگوید:-کلا! سانتال بانتال ماکو...منشی جلسه یک رانی از سهم خودش بته شیخ ممدوح میدهد و میگوید:سانتا شیخ، همون ابونوئل خودمون!شیخ عند الرزاق: الآن که بهذا الشکل است نحن هم در چیچان سانتال پانتال نداریم... آی المُتنفس!در این لحظه شیخ اهرم انتحاری خویش را رها کرده و کتلت شام را حاضر میکند!</description>
                <category>ابراهیم کاظمی‌مقدم</category>
                <author>ابراهیم کاظمی‌مقدم</author>
                <pubDate>Thu, 18 Nov 2021 22:03:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امام جمعه همایونی(طنز)</title>
                <link>https://virgool.io/@emki133/%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-%D9%87%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%B7%D9%86%D8%B2-ezslvhlrs2pp</link>
                <description> مبادا به مال شاهنشاه دل ببندید که این رو خدا بهش داده! اعوذ باهورا مزدا من اهریمن پلیدبه نام یزدان پاکبرادران و خواهران! خودم و شما را به پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک دعوت میکنم...اما بعددر خطبه ی اول باید مسائل اخلاقی بیان کنیم، همان طور که میدانید چشم داشتن به مال و منال دنیا بسیار کار بدیست... پس چرا چرا به مال و منال دنیا خودتون رو سرگرم میکنید؟ این حکومتی که داریم، این شاهنشاه آریامهر هموطن شماست، برادر شماست! چرا به جایگاهش چشم طمع میدوزید؟ آیا این درسته؟ مال و ثروت دنیا کورتان کرده! آی مراقب باشید که جهنم در کمین من و شماست. مبادا به مال شاهنشاه دل ببندید که این رو خدا بهش داده! میخواست میگرفت میداد به شما! شما لابد جنبه نداشتی که بهت نداده! نه ول کن منو بیینم حرف حساب اینا چیه؟ شاهنشاهو تنها گیر آوردی؟ مجری جلسه: آقا صلوات بفرستید! ___در خطبه ی دوم باید به مسائل سیاسی بپردازیم.دیشب که تقویم رو نگاه میکردم، دیدم سالروز ازدواج آبرومندانه ی بحرینه! عجب روز پر برکتی! اصلا با جدا شدن این بخش از کشور، مملکت ما اباد شد! حالا شنیدم که یک عده اعتراض کردند به عروس کردن استان فارس! من تعجب میکنم که این ها نشنیدند که زرتشت گفته ازدواج سنت من است؟ مگه به تصمیم شاهنشاه شک دارید؟ وای بر شما... اف بر شما...من تقاضا دارم اگر کسی دفاعیه ای منطقی از این اعتراض داره بلند شه بیاد اینجا، کنار من بایسته و بگه! چرا ماجرا رو میبرید سمت رسانه های بیگانه!آباریکلا جوان... بیا جلو! بیا نترس! سرباز جان اون جوان اونجا بلند شده خودش داره میاد بگیرید ببرید ملعون رو ناخدناشو بکشید تا دیگه هوس نکنه اعتراض کنه...والا بریم تو محراب نماز رو بخوانیم که دیر شد</description>
                <category>ابراهیم کاظمی‌مقدم</category>
                <author>ابراهیم کاظمی‌مقدم</author>
                <pubDate>Thu, 18 Nov 2021 17:14:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجیب الربع (طنز)</title>
                <link>https://virgool.io/@emki133/%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%A8%D8%B9-%D8%B7%D9%86%D8%B2-mkozygbmlk7r</link>
                <description>یاد داشت های روزانه خادم الربع از به حکومت رسیدن پهلوی سوم دوم آبان ماه ساعت 17 و 32 دقیقه عصر: شاهنشاه آریامهر در بدو ورودش به تهران و در روی پله های هواپیما گفت: من دولت تعین میکنم! من به پشتوانه ی این مردم تو دهن این دولت میزنم...خطابه ی کوبنده ی شاهنشاه آریامهر در تمام رسانه های داخلی منعکس شد. لیکن رسانه های معاند و خارجی با بهانه کردن عدم رعایت حق کپی‌رایت از انتشار آن خودداری کردند.گفتنیست این رسانه ها پیش از این نیز جملات قصار شاهنشاه فقید را منتشر نکرده بودند. رضاشاه کبیر که به دموکراتیک بودن حکومتشان معروف هستند در این حکمت گفته بودند: ای مالک! باید به صورتی رفتار کنی که خوش گمانی بر مردمانت را در کمک به حاکم فراهم آری!رسانه های خارجی با بیان این نکته که این سخن 1400 سال پیش از رضاخان و در نامه ای در کوفه نوشته شده، سعی بر کم کردن ارزش آن داشتند. اما نمیدانستند که با این حرفشان ارزش آن را دو چندان کردند! ______دوم آبان ماه ساعت 17 و 42 دقیقه عصر: شاهنشاه پس از حضور در انبوه جمعیت مردم خطاب به ملکه ی مادر گفتند: مامان چرا این بخش سان دیدن که گوجه به سمتمون پرتاب میکنن رو با عروسکا تمرین نکرده بودیم؟ خیلی کیف میده که! بعد ها وزیر دربار در پیامی هرگونه انشار تصاویر تجمع استقبال از شاهنشاه را ممنوع اعلام کرده و گفت: این ها چند سال بعد که جیم کَری بمیرد، حکم زیرخاکی خواهد داشت و با فروش همین ها از صادرات نفتی بی نیاز خواهیم شد. وی در ادامه افزود: ملکه ی مادر اونی که گوجه رو زد تو لباس فاستونی لاکی رنگشون رو زنده میخوان! ملکه ی مادر در پیامی جداگانه به این هموطن عزیزمان گفته اند: بیا کاریت ندارم! _____سوم آبان ماه ساعت 11 و 57 دقیقه صبح: شاهنشاه آریا مهر ضمن ابراز نگرانی خود از وضعیت اسفناک بروکراسی در کشور گفتند: به ما گفته بودن همه چی با کاروا... چیز ببخشید با مسئولانه که! من که نمیتونم صبح به صبح و کله سحر بیدار بشم و تمرین بالانسم رو کنسل کنم به کار شما برسم... درک کنید دیگه من دو دیقست بیدار شدم، هنوز ناشتام! در ادامه شاهنشاه از حالت بالانس پایین آمده و پس از درست کردن شلوارکشان که بالا آمده بود خطاب به حاضرین گفتند: چیه دیدن داره؟ _____سوم آبان ماه ساعت 12 صبح(به فرموده شاهنشاه تا 3 عصر، صبح است و کله سحر نباید ایشان را بیدار کرد): والا حضرت دستور دادند که از فردا همه مردم باید با کت‌شلوار و کراوات از خانه بیرون بیایند. این دستور شاهنشاه همه ی جهانیان را در حیرت فرو برد! شاید این دستور در وحله ی اول برای شما هم عجیب باشد اما ایران اولین حکومت در جهان است که تساوی حقوق زن و مرد را با یکسان سازی لباسشان برای آن ها به ارمغان خواهد آورد. مرحله ی بعد برداشتن تابلوی مردانه و زنانه از سردر دسشویی ها خواهد بود! گمانه زنی ها حاکی از آن است که شاهنشاه زنان را در این حکم مورد توجه قرار نداده اند لیکن از ساواک اشاره میکنند که گمانه زنی ها غلط اضافی خورده اند! این دستور خیلی هم حساب شده است! ____هشتم آبان ماه: امروز نظام شاهنشاهی و انتخاب شاه به رأی مردم گذاشته شد! در این انتخابات که عموم مردم به میل خودشان و البته همراهی ارتش شکل گرفت مردم با صد درصد آرا نظام شاهنشاهی را حکومت خود دانستند و شاهنشاه آریا مهر رضا پهلوی را نیز به عنوان شاه مملکت انتخاب کردند. این پیروزی حاصل محبوبیت شاهنشاه در بین مردم است. رسانه های بیگانه که پیش از این معتقد بودند پهلوی توان اداره یک شهرداری را هم ندارد میگویند: البته این که هیچ نامزد رقیبی وجود نداشته هم بی‌تأثیر نبوده! گروهی دیگر در صحت این انتخابات شک کرده بودند. این شک از آنجا نشأت گرفته بود که مریم رجوی و گروه سالمندان همراه ادعا میکردند: ما که دیگه به خودمون رأی دادیم! رأی ما کو پ؟ ایشان پس از مشایعت گارد جاویدان تا پای تنور از ادعای واهی خود دست کشیده و تمام گناهان بشر از جنگ بدر تا کنون را نیز گردن گرفتند! _____پنجم آبان ماه حوالی 7 عصر: قبله ی عالم از دسشویی دربار بیرون دویده و فریاد میزدند:یافتم! یافتم! باید از مبارزین تقدیر به عمل بیاید! (چیه آقا فکر کردی قراره وضعیت پوششی شاهِ شاهان رو هم برای تو نقل کنم؟ ) شاهنشاه با بیان این که از همه کسانی که با مبارزاتشان در شعار نویسی روی درب توالت های عمومی او را یاری کرده اند، ممنون است گفت: من دیگه لازم نیست از مامانم پول بگیرم! یه عالمه پول دارم اینا ببینید! سپس دست در جیب همایونی کرده و ادامه دادند: البته تو جیب شلوارکمه تو کاخ جا مونده! حالا میارم نشونتون میدم! ایشان با بیان این نکته که نمیتونا نویسندگان شعار ها را گیدا کرد اما درب ها که هست افزودند: ما این در توالتا رو همه رو کندیم گذاشتیم تو حیاط کاخ! قراره تبدیلش کنیم به موزه! البته ورودش پولیه! آخه من پول خیلی دوست دارم! _____دهم آبان ماه، ساعت 9 کله سحر(این فرمان دیشب صادر شده منتها چون آن زمان ادارات تعطیل بودند الان اعلام شد، حتی خود شاهنشاه هم ساعت 7 عصر متوجه شدند! ): به دستور شاهنشاه تمام کلمات استفاده شده در اسم اداره ها و موسسه ها و همچنین تیتر روزنامه ها باید فارسی باشند. تاریخ هم فقط تاریخ پهلوی!بنا بر این دستور زین پس یعنی از همین آذر سال 2580 پهلوی، وزارت اطلاعات که همون ساواک خودمون میشه اما بقیه نام ها فارسی سازی خواهند شد که لیست برخی از این تغیرات به شرح زیر است:مدرسه: علم‌آموزگاه اداره ثبت احوال: اداره درج نام ها سازمان اداری و استخدامی: به کار گیرنده بورس اوراق بهادار: بازار کاغذ های ارزشمند و دزدی هوشمندوزارت امور خارجه: دفتر حل و فصل مشکلات ازدواج جزایرسازمان تبلیغات اسلامی: دین گستران شرقوزارت ارشاد: وزارت راهنمایی به سوی نیکی و پرسش؟ اداره ثبت اسناد رسمی: اداره درج سند های زمین های خوش آب و هوا به نام شاه._____دهم آبان ماه ساعت 11 کله سحر: در رادیو و تلوزیون اعلام شد که مراسم خدمت و بندگی آدینه ی این هفته ی تهران به جلویی نشانه ی خدا سرور ‌ستوده ی انگشتری برگزار میگردددیگه ببخشید دیگه تو رو خدا! ما حق نداریم کلمه غیر فارسی به کار ببریم این شد که یه مدت تو متن خبر براتون معنیشم میگیم تا کم کم عادت کنید. مراسم نماز جمعه ی این هفته به امامت آیت الله سید محمد خاتمی برگزار میگردد.زین پس به دستور مستقیم شاهنشاه اسلحه ای که به عنوان عصا در دست امام جمعه قرار میگرفت در زیر چانه ی ایشان قرار میگیرد و یک گلوله نیز برای روز مبادا در آن قرار خواهد داشت. ناگفته نماند چون اسلحه مثل ناموس سرباز است، یک عدد سرباز نیز همون پایین ماینا مراقب اسلحه خواهد بود که در صورت لزوم اجازه چکاندن ماشه را نیز دارد._____یازدهم آبان ماه ساعت 6 عصر: حضرت والا بسیار عصبانی اند، سران ممالک متفقین در ایران جلسه داشتند و به ایشان نگفته بودند... این جلسه که با حضور روئسای جمهور آمریکا و چند کشور اروپایی در کاخ شاهنشاهی برگذار شد زیاد جلسه ی مهمی نبود! شاهنشاه با ذکر این نکته که اصلا خودم نخواستم برم به این کشور ها نشان دادند که آن قدر ها هم که رسانه هایشان میگویند هَبَل نیستند. ایشان پس از پاک کردن اشکشان ادامه دادند: مامان اینا هواپیمامو برمیدارن! ملکه ی مادر شاهنشاه را دلداری داده و به ایشان قول دادند که پس از پایان جلسه همه شان را بزنند. ____یازدهم آبان ماه ساعت 7 عصر: اعلام عمومی شد که از فردا پوشیدن کت و شلوار و کراوات ممنوع است، همه باید شلوارک گل دار و پیراهن نیم آستین طرح هاوایی بپوشند.در پی تیرگی روابط شاهنشاه ایران با آمریکا و دوست شدن ایشان با حاکمان برزیل، تصمیم بر این شد که از فردا همه شلوارک و هاوایی بپوشند و روابط صمیمانه ی خود زا با مردم برزیل به رخ عالمیان بکشند.گفتنیست اهالی مناطق سرد سیری میتوانند لباس فرم مملکت را روی کاپشن و شلوار خود بپوشند.____سیزدهم آبان ساعت 5 عصر: جزایر کیش و قشم و پدر موسی، عروس های بعدی ایران خواهند بود! در پی سوال خواستگار محترم، حکومت شاهنشاهی ایران آمادگی کامل خود را برای عروس کردن جزایر کیش و قشم و ابوموسی اعلام کرد. وزارت دربار گفته جهیزیه ی هر یک از این جزایر آماده است و تا شما کشتی هاتون رو گل بزنید سندش رو هم تقدیم حضورتون میکنیم.از قدیم گفتن در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست. شما هم که گفتید برا امر خیر تشریف آوردید!__</description>
                <category>ابراهیم کاظمی‌مقدم</category>
                <author>ابراهیم کاظمی‌مقدم</author>
                <pubDate>Thu, 18 Nov 2021 17:10:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوره مرگ 3</title>
                <link>https://virgool.io/@emki133/%D8%B3%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%AF-3-ywjhzxo33g42</link>
                <description>همه فکر می کنند عشق را می فهمند، شاید نتوانند تعریفش کنند اما می فهمند...همه فکر می کنند عشق را می فهمند، شاید نتوانند تعریفش کنند اما می فهمند...ادیب، عامی، عالم، بی سواد، کارگر، مهندس، همه و همه فکر می کنند می دانند عشق چیست اما همه در اشتباهند! عکس پروفایلشان متفکری ست که با ژست و خیره به افق، که در کافه نشسته و شاملو می خوانند. در بیو می نویسند: «عشق را ای کاش زبان سخن بود...». خوبِ خوبشان مجنونِ نظامی است که در دعا می گفت: «از عمر من آن چه هست بر جای/ بستان و به عمر لیلی افزای» من امّا عشق واقعی را منحصراً در همین جوانک دیدم! معمولا عاشق همه چیزش را می دهد که به وصال برسد. حاضر است همه چیزش را بدهد اما معشوقش را هرگز! وقتی دلش را داد، دلبر را به عوض می خواهد. زمین و آسمان را به هم می دوزد، کوه را از جای میکَنَد تا به چنگش بیاورد. جوانک هم از وقتی دختردایی اش را شناخت خودش را فراموش کرد. قید همه چیز را زد که در قید او باشد. جان میداد که لبخندی ببیند. نه این که فقط برایش جان بدهد، جان دادن که برای عشق بچه بازیست! جوانک آن چیزی را داد که از همه چیز برایش مهم تر بود. جان که برای عاشق اهمیتی ندارد. جوانک معشوقش را داد! فهمیدنش حساب و کتاب زیادی لازم نداشت، خواستگار دختردایی واقعا پسر خوبی بود. اشتباه نفهمید! جوانک پسر بدی نبود. هر دو جوان های سالم و خانواده داری بودند. اما جوانک آه در بساط نداشت و خواستگار داشت! برایشان آرزوی خوشبختی کرد و حتی یک کلمه به کسی نگفت که عاشق دختردایی است. فقط گاهی برای مادرش سبزی آش می گرفت تا خانواده را دور هم جمع کند. شاید لیلای قصه کاسه آشی از دست جوانک بگیرد... دوستش داشت اما دوست نداشت او را به بند بکشد که به بند کشیدن شیوه‌ی خودخواهان است نه عاشق. عاشق معشوق را آزاد و خوشبخت میخواهد، حتی اگر از آن دیگری باشد! و البته اگر از کندن کوه سخت تر نباشد، ابدا ساده تر هم نیست! امیدوارم جمله ی کلیشه ای پول خوشبختی نمی آورد را برایم تکرار نکنی! چون اگر گفتی می فهمم که یا از بی پولی چیزی نمی فهمی یا از عشق سر در نمی‌آوری! البته من خودم را عقل کل نمی دانم، شاید وسعت نگاه من کوچک بوده! شاید آن فیلم هایی که تو دیده ای و کتاب هایی که خوانده ای را نخوانده ام! شاید هم احساساتی شدم و دارم نظرم را به تو القا میکنم! نمی دانم، اما حق گفتن نظرم را که دارم؟ جوانک هر وقت استرس می گرفت همین جنگ خودخواهی و عشق توی ذهنش در میگرفت! دو راهی مشاورانی که از بیرون گود می گویند باید علاقه ات را ابراز کنی و عقلی که می گوید تو از این دنیا سهمی نداری! الآن هم یکی از همان مواقع بود. آقای دندان پزشک گفت: «چیزی شده؟ چیزی توی چشمتون رفته؟» با سر اشاره کرد که نه و رفت طبقه پایین تا عکس دوم را بگیرد! از دندانش بگیرد! بالا که آمد، دکتر عکس را از توی سیستمش دیده بود. گفت: «متأسفانه نیاز به عصب کشی هم هست! هزینه یه مقدار از مبلغی که گفتم بیشتر می شه! لطفاً پرداخت کنید و برگردید برای ادامه عمل!»قرار نبود اینطوری گیر بیفتد. گفته بود بدون عصبکشی درستش میکنم! اگر با عکس اول می گفت باید عصب کشی کنم می رفت و پشت سرش را هم نگاه نمی کرد. میفهمم درد دندان آدم را بی‌چاره می‌کند. شاید مثل آن یکی دندان سوزن داغش میزد، شاید میرفت یک مطب دیگر، چه میدانم اصلا میداد با انبر بکشند. ولی چاره ای نبود، الآن دیگر پیشبند دندان پزشکی دور گردنش بود و سیخ های داخل دهانش مانع صحبت کردن می شد. عرق سرد پیشانی اش را پاک کرد. با نوشتن در گوشی و ایما و اشاره به یک نفر در سالن انتظار چیزی فهماند. بنده ی خدا تلفن را گرفت و به آن طرف تلفن توضیح داد که جوانک در چه حالی است و شماره کارت را برایش ارسال کرد.نشسته بود و پایش را تند تند تکان می داد، دهانش نیمه باز بود و هر چند دقیقه اجباراً سری به سطل زباله ی گوشه ی سالن می زد که آب دهانش را خالی کند.آدمیزاد می تواند خودش را با حقوق کم وفق دهد، با بی پولی هم کنار می آید، اما خدا نکند گرفتار درد و بلا شوی! روز اول دندان درد را شاید بشود تحمل کرد اما به هفته نکشیده فیل را هم از پا می اندازد! باز هم خدا را شکر به خیر گذشت. دیده بود پدری را که با زجه های پسرش از مردانگی افتاده و مثل زن ها التماس می کند. دیده بود که پدر می گفت تا صبح صبر کنید هزینه ی جراحی پای شکسته ی پسرش را می آورد، ولی طرف مرغش یک پا داشت که اول پرداخت و بعد بستری! حالا هم اتفاقی نیفتاده! یک دندان پزشک با یک جوان که سر و وضع خوبی نداشته تحقیرآمیز صحبت کرده و جوانک هم پولی قرض کرده و با دندان پر شده هرچند بدون روکش از مطب بیرون آمده. جوانک به این فکر می کرد که اگر همین دندان درد کوفتی به سراغ دختردایی می آمد و همراهش من بودم چه؟ جوانک حتی در گناباد هم نمی توانست یک خانه ی معمولی برایش فراهم کند. تازه دختردایی که می خواست مشهد زندگی کند... خودم میدانم مشکل جوانک مشکل خیلی هاست، اما هست. و تو چه می دانی هزینه‌ی ساخت 60 متر خانه از 120 ماه کار تو بیشتر شود یعنی چه؟ تو چه می‌فهمی سالانه در ساخت چندین خانه کار کرده باشی و سر آخر به اجبار شب ها را خانه ی پدرت بخوابی یعنی چه؟ شاید درک کنی حساب بانکی خالی و قسط و قرض داشتن چه حالی دارد، اما یقین دارم حال جوانک را در این روزهایش نمی فهمی!با اطمینان میگویم نمی‌فهمی چون یقین دارم وقتی جوانک از سر کار بر میگشت حوصله ی خودش را هم نداشت، چه رسد به خواندن داستانک من! شنیدم سرپرست شهرداری گناباد گفته به گنابادی ها اجازه خواهیم داد روی پشت بام خانه شان یک طبقه دیگر بسازند.جوانک داستان من که با فرض حقوق کامل و وام هم از پس هزینه ی ساخت همان هم بر نمی‌آید! اما امیدوارم همین مجوز گره ای از مشکل کسی باز کند.امیدوارم تصور نکنی از یک سیاره ی دیگر یا از یک شهرستان مرزی و دور افتاده برای تو می نویسم یا می خواهم با تخیلات خودم اشک تو را در بیاورم! من همین جا هستم، در همین گناباد و آنچه می نویسم با گوشم نشنیده ام! با چشم دیده ام و با پوست و استخوان حس کرده ام!</description>
                <category>ابراهیم کاظمی‌مقدم</category>
                <author>ابراهیم کاظمی‌مقدم</author>
                <pubDate>Thu, 18 Nov 2021 17:05:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>