<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های عمران ساحل</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@emranjigar48</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 13:46:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2348142/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>عمران ساحل</title>
            <link>https://virgool.io/@emranjigar48</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شب رویا</title>
                <link>https://virgool.io/@emranjigar48/%D8%B4%D8%A8-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-hrggxswmxtwb</link>
                <description>شب رویابازهم شب شد  به آغوش مهتاب پناه بردمماه تنها بودو چند ساعتی باهم راز دل         کردیم در هیاهوی گم شدَگان و هوای خُنَکدل های سرد و نامهربانی غمگین و مدوام نشسته بودیمهردو چشمان مهتاب برای حال من گریست!و ستارگان آسمان به دلداریمهتاب رجوع کردنداما هوا تاریک و یخ بندانو ستارگان چشمک زنانبسوی همدیگر بودندکه عشق منجمد وجودشان شدو انعکاس برای دل من دادو شدم عاشق و دل‌باخته‌ی ماهتابزیبایی‌اش دگر نای حرف زدن نداشتمهربانی اش شیفته‌ی هرزگاه ای من بودو دلداری‌اش مادرمن بود حتی دریا هم برای تماشای مارنگ تیره گی را به خود گرفته بودو ایستاده و عشق ما را نظارهمیکرد.</description>
                <category>عمران ساحل</category>
                <author>عمران ساحل</author>
                <pubDate>Wed, 19 Apr 2023 09:21:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کابوس رویا</title>
                <link>https://virgool.io/@emranjigar48/%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-jmnh0yehrkkh</link>
                <description>کابوس رویا حس میکنم الان دیگر متوقف شدم. مثل یک کابوس که دیر وقت هست، در آن جا مانده ست! و این کابوس کشنده ست برای وجودم،کابوسی هست که نه دم از محبت میدهد.نه دم از خوشحالی و لبخند شاید خنده های قهقهه ام تاثیری از دردهای که به جانم مانده اند باشد. این خنده های امروزی ام نشانِ دردهای دیروزم هست. دلم غوغا دارد در تاکستان وجودم و دردهایم  را به شب تارم به نمایش می گذارد. در کنار پنچره ی اتاقم و جلوی گلدانِ که گل هایش مانند خودم پژمرده شده. میدانی چرا؟ برای اینکه انسان هارا دردهایش قوی می سازد و باعث شکست نخوردنش می شود. و من همچنین تلاش میکنم، که چشمان خیسم را با سرمه های مشکین رنگ کنم، و موهای بلندم را با قیتک های قرمز ببندم و آواز دلنشینی برای آرامشم بگذارم و برقصم این دنیای دخترانه ی من است.رویا &quot; سادات&quot;</description>
                <category>عمران ساحل</category>
                <author>عمران ساحل</author>
                <pubDate>Thu, 13 Apr 2023 20:55:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حاجی عمران ساحل</title>
                <link>https://virgool.io/@emranjigar48/%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%AD%D9%84-xy9bnassv3gv</link>
                <description>حاجی عمران ساحلمردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می­افتد در آب می‌اندازد.– صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می­خواهد بدانم چه می­کنی؟– این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.– دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی­کند؟مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت: &quot;برای این یکی اوضاع فرق کرد</description>
                <category>عمران ساحل</category>
                <author>عمران ساحل</author>
                <pubDate>Thu, 30 Mar 2023 15:39:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>