<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های انفرادی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@enferadi</link>
        <description>نوشتن، هویت من است با آن زیست شخصی‌ام را احساس میکنم و با آن از زیست شخصی‌ ام فرار میکنم و به راحتی پرنده‌ ای می‌شوم در آسمان های تخیلات.  شما راهی بهتر از نوشتن سراغ دارید برای نفس کشیدن ؟</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 20:54:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/219414/avatar/YzeyWJ.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>انفرادی</title>
            <link>https://virgool.io/@enferadi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پیش بینی ها درست از آب در نمی آیند.</title>
                <link>https://virgool.io/@enferadi/%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF-ay0jbpvb4ivm</link>
                <description>امروز صبح، قرار بود کلاس مجازی داشته باشیم. ساعت را برای هشت کوک کرده بودم. اما در کمال ناباوری شش بیدار شدم. فقط سه ساعت خوابیده بودم. احساس خستگی نمی کردم. بیرون، هنوز تاریک بود. و قطرات ریز آب به پنجره اتاقم می خورد. دنبال همین سکوت می گشتم. بدون لحظه ای تأمل بارونی ام را برداشتم و به یک پیاده روی دو ساعته رفتم. لذت این صبح دل انگیز را با یک پادکست در مورد مدل های ذهنی دوچندان کردم. در مورد پارادایم شیفت صحبت می کرد. کاری به آن نداریم. اما تصور کنید به یک ارکستر دعوت شده اید و موسیقی با آرامشی وصف ناپذیر می نوازد. اما به ناگاه موسیقی، تند و پر حرارت می شود. موسیقی زندگی من در آن لحظه، آنقدر پر التهاب شد که لحظه ای گیج ماندم که آیا این همان موسیقی صبح است یا نه؟ به ساعتم نگاه کردم و دیدم دور از خانه و لپ تابم هستم. چیزی نمانده بود کلاس شروع بشود. ضربان قلبم تند تر شده بود زیرا از کوچک ترین بار مسئولیتی که داشتم یعنی هماهنگی برای کلاس با همکلاسی هایم بر نیامده بودم. دو نفر هنوز خواب بودند و نمی دانستند کلاس داریم. من به آن ها نتوانستم خبر را برسانم. راه برگشت را سریع می پیمودم. در گوشم زمزمه های پادکست تبدیل به نویز های الکی شده بود. چیزی نمی شنیدم. فقط نویز بود و حرف هایی که با سرعت یک و نیم زده می شد. به وقت رسیدم سر کلاس. اما گوگل میت کار نمی کرد. نه برای من. برای همه. برای استاد. این خیالم را راحت کرد. شرکت بزرگ گوگل کار نمی کرد. جی میل را بالا نمی آورد. این حس خوبی بود که خراب است. مثل لذت گناه آلود شکست یک انسان دیگر. که این پیام را می رساند که ایراد از من نیست. همه ما موجودات ضعیفی هستیم. اسکایپ را امتحان کردیم. آن هم تصویر را نشان نمی داد. اسکای روم. رو به رو. قرار. نشد که نشد. و این آرامش و خنده داشت. کلاسی که برای آن برنامه ریخته بودیم کنسل شد. اتفاقا در کلاس مجازی دیروز، همان استاد در مورد آمادگی قبل از ارائه گفته بود. از این که باید میکروفون را چک بکنید. از سرعت اینترنت مطمئن باشید و سپس وارد کلاس مجازی بشوید. اما امروز به رغم همه چک شدن ها، حدااقل توسط خودش، نشد. نشد که نشد ! از این ارور ها زیاد داشتیم. بعضی اوقات پیش بینی ها درست از آب در نمی آیند. همه فاکتور ها را سنجیده ای اما در آخر، نتیجه همانی نخواهد شد که انتظارش را می کشیده ای. لزوما تصمیم های درست به نتیجه های درست منتهی نمی شوند. عید امسال در اینجا، اکانت ویرگول خودم، از خصیصه های واجب برنامه ریزی گفتم، از بهره بردن از زمان های مرده، از نیرو های کند کننده نظیر ترس و تنبلی و در آخر اشاره ای کردم به اصلی ترین دشمن تان که افکار مزاحم خودتان است. اما باید بدانیم که اگر همه این ها را در زندگی مو به مو اجرا کنیم. باز هم عدم قطعیت را تجربه خواهیم کرد. در کتابی خوانده بودم : تنها چیزی که می توانید در موردش قطعیت داشته باشید این حقیقت است که همه چیز غیر قطعی است. </description>
                <category>انفرادی</category>
                <author>انفرادی</author>
                <pubDate>Tue, 04 Apr 2023 12:31:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بزرگ ترین دشمن شما، یقینا خودتان هستید.</title>
                <link>https://virgool.io/@enferadi/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%DB%8C%D9%82%DB%8C%D9%86%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%AF-kngpiwpl7wh4</link>
                <description>بزرگ ترین دشمن! این را نیچه گفته است. بارها صداهای گوناگونی از درون خودتان شنیده اید که حرکت شما را به سمت رشد و تعالی سد می کند. صدایی از جنس یأس. از جنس ضعف. اینکه وقتم را هدر نمی کنم؟ این رشته ای که برای آن تلاش می کنم در آینده درامد خوبی دارد؟ آیا به زحمتش می ارزد؟ آیا کسی حاضر است این نقاشی های من را هنر بخواند؟ و گفته هایی این چنینی که از مغز ما شنیده می شود. اگر امسال را به شیوه من برنامه ریزی کرده باشید. باید تا اینجا برنامه ای داشته باشید اکنون محور، تعاملی، کنشگرانه و دارای تعادل. اکنون می خواهم دو خصیصه دیگری به این آش در هم جوش اضافه کنم. و ایده آن دو بسیار ساده است.برنامه تان نباید ساختار زمان بندی دقیقی داشته باشد. باید به برهه هایی تقسیم بشود. روشنایی و تاریکی، اذان تا اذان، قبل از ناهار و بعد از ناهار. قبل از کار، حین کار و بعد از کار. و کار های تان را برای این برهه های زمانی اختصاص بدهید.ایده دوم این است که برنامه تان نباید عدد داشته باشد. دو ساعت مطالعه کردن. هزار کلمه نوشتن، یک کیلومتر دویدن. اعداد شما را محدود می کند.این محدودیت به ما می گوید. اگر روزی هزار کلمه بنویسی وظیفه ات بوده است. و اگر کمتر باشد یعنی آدم ضعیفی هستید. هزار کلمه روزانه علاوه بر این که هیچ نگاهی به کیفیت نوشته های ما نمی کند ما را نیز محدود به نوعی کمال گرایی می کند.عدد ها نوعی کمالگرایی محسوب می شوند. و این کمالگرایی برخلاف اسم آن که به نظر من زیبا است، زیبا نیست. کمالگرایی صفر و صدی است. . یا خودمان را غرق انجام کار می کنیم و یا هیچ کاری به کل انجام نمی دهیم. پس بهتر آن است که چک لیستی برخورد کنیم. یعنی اگر پیاده روی کردیم تیک آن را بزنیم. هیچ اهمیتی ندارد چه مقدار بوده است. بار ها به نیت پنج دقیقه پادکست گوش کردن ساعت ها درگیر آن بوده ام و نبودن این محدودیت عددی باعث می شود جریان زمان را گم کنید و حالت غرقگی را نیز تجربه کنید.برگردیم به دشمن اصلی! اگر می خواهید صدای درونی و مضر خودتان را کم کنید باید ابتدا به این اعتقاد پیدا کنید که بدن و مغز انسان خیلی قابل اعتماد نیست. برای این که ما خیلی زود هر چیزی را فراموش می کنیم. نام ها، شماره تماس، آدرس مکان، لیست خرید و خیلی چیز های دیگر که فقط در طی یک روز آن ها را فراموش می کنیم تازه این زمانی است که هنوز سالخورده و بیمار نشده ایم. و خیلی زود تحت تاثیر وسوسه ها قرار می گیریم و نمی توانیم جلوی خودمان را برای یک شیرینی ساده در مهمانی بگیریم. در حالی که عهد و پیمانی جدی برای رژیم غذایی بسته ایم. برای همین باید برنامه ریزی کرد. خودمان را از بیرون کنترل کنیم. دیدن وزن بر روی ترازو خیلی قابل اعتماد تر از دیدن خودمان و بررسی بزرگی شکممان در آینه است.</description>
                <category>انفرادی</category>
                <author>انفرادی</author>
                <pubDate>Tue, 28 Mar 2023 12:56:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حواس پرتی، راه ساده تری است.</title>
                <link>https://virgool.io/@enferadi/%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%B3-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-c9bozylyerz6</link>
                <description>دو روز پیش از خصیصه های برنامه ریزی گفتم. و دیروز از دو موجود ترس و تنبلی حرف زده ام که نمی خواهند  برنامه تان را عملی کنید. اما در ادامه باید از حواس پرتی پرده بردارم. بیشتر وقتمان را هدر می دهیم. این یک حقیقت است که من آن را عمیقا باور دارم. اما ایرادی ندارد. این زمان اتفاقا منبع الهام ایده ها و فکر های خوبی می تواند بشود. اگر بدانیم چگونه این حواس پرتی های روزانه را کنترل کنیم.ایده ای که می خواهم منتقل کنم. خیلی ساده است. روزی که این متن را خوانده اید. سعی کنید همان روز را با حواس پرتی های بهتری بگذرانید. برای مثال می توانید به جای اینستاگرام از کانال های خوب متنی تلگرام استفاده کنید. یا از ویدیو های انگیزشی یوتیوب لذت ببرید. به جای نشستن جلوی تلوزیون بیرون قدم بزنید. و به جای گوش کردن آهنگ، یک پادکست دلنشین گوش بدهید. سخت ترین و فشرده ترین روز کاری را نیز اگر داشته باشید باز هم دو الی سه ساعت می توانید کار مفید و انرژی بر انجام بدهید و بقیه زمان تان هدر می رود. کافی است؛ آن را بهینه هدر کنید. </description>
                <category>انفرادی</category>
                <author>انفرادی</author>
                <pubDate>Thu, 23 Mar 2023 11:17:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس و تنبلی، دو همراه همیشگی</title>
                <link>https://virgool.io/@enferadi/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D9%88-%D8%AA%D9%86%D8%A8%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D9%88-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%DA%AF%DB%8C-wpfunnli5r74</link>
                <description>در کتاب بیست و یک کار مهم بعد از سی سالگی، نوشته بود ترس و تنبلی دو موجودی هستند که صبح ها همراه ما بیدار می شوند و در گوش ما زمزمه می کنند. ترس می گوید تو برای جنگیدن در این دنیا و رسیدن به خواسته ها و اهدافت هنوز آنقدر که باید و شاید قوی نیستی. و بهتر است دست نگه داری و خودت را بیشتر آماده کنی. و تنبلی موجود دیگری است که بعد از او می گوید حالا هم لازم نیست خودت را آماده بکنی می توانی فعلا وقتت را به شکلی هدر بدهی. و وسوسه مان می کند که بازی کنیم و یا درگیر گفتگو های بیهوده بشویم. اما به نظرم نه فقط بعد از سی سالگی، بلکه در تمامی عمرمان زمانی که می خواسته ایم اقدام کنیم این دو موجود همیشه ما را منصرف می کرده اند. و این دو موجود نه زیر تخت، بلکه در ذهن ما وجود دارند. ذهنی که با اتکا به آن زندگی را پیش می بریم. ذهنی که به آن نمی توانیم شک کنیم، زیرا عمل شک کردن باید توسط ذهن خودمان انجام بشود. نمی خواهم به ذهن های خودمان بدبین بشویم. این را می خواهم بگویم. ما تحت تاثیر منطق ضعیف این دو موجود قرار می گیریم بی تاثیر از این نیست که ذهن خودمان آن وسوسه ها را انجام می دهد. امروزه می دانیم که ما، نه ذهن و نه احساساتمان هستیم. ما می توانیم در ساحت خودآگاه بودن، خودمان را درک کنیم. این خودآگاه مرحله ای پیش از ذهن و احساسات مان است. به خاطر همین به نظر می آید توانایی کنترل این دو موجود را داشته باشیم. و اما بابت وسوسه های آن ها: ترس یعنی اینکه من به اندازه کافی، خوب نیستم. یعنی مهارت های لازم را برای کاری که می خواهم انجام بدهم، ندارم. و بهتر است به جای این که در صحنه حاضر شوم و تلاش بکنم. خودم را گوشه ای مخفی کنم. تنبلی یعنی اینکه من می دانم چه چیزی خوب است. اما آن را به فردا موکول می کنم. علت های پس از آن هم همگی توجیه دارند. مثلا از شنبه شروع می کنم، که اول هفته است. یا از فردا که از صبح زود بیدار بشوم، و یا حتی امروز لیاقت کمی استراحت را دارم. و هر بهانه دیگری که همه ما کما و بیش با آن ها آشنایی داریم. این که ترس و تنبلی برای رسیدن به خواسته های ما مضر است را همه می دانیم. اما این که چرا این دو در ما شکل می گیرند نیز خیلی عجیب نیست. به این جمله معروف حتما بر خورده اید که می گویند ذهن انسان، برای بقا طراحی شده است. یعنی برای رسالتی که شما در زندگی برای خود گذاشته اید باید تلاشی مضاعف انجام بدهید تا علاوه بر یگانه هدف اصلی ( بقا ) به خواسته های دیگر خودتان نیز برسید. پس با توجه به این مسئله نمی توانیم بگوییم همیشه ترس و تنبلی موجودات بدی هستند. حدااقل برای بقا ما ضروری و واجب می نمایند. اما بابت فائق آمدن بر آن ها : ما می توانیم بر آن ها پیروز بشویم. زمانی که بتوانیم ریشه های آن ها را واکاوی کنیم. اگر به تعریف آن ها در بخش قبلی توجه کنید. ترس ریشه در کمال گرایی و تنبلی ریشه در اهمال کاری دارد. اگر ما جنس این دو حس بنیادی تر را بشناسیم که برای هر کدام از آن ها کلی کتاب وجود دارد می توانیم این دو حس را شکست دهیم. همین جا تعهد ریزی بدهم که هر دو این مقوله ها را جداگانه شرح و بسط خواهم داد. اما باشد تا فردا صبح ( تنبلی ). </description>
                <category>انفرادی</category>
                <author>انفرادی</author>
                <pubDate>Wed, 22 Mar 2023 09:21:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در سال جدید برنامه ای خوب است که ...</title>
                <link>https://virgool.io/@enferadi/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-mbgymmqu7n4t</link>
                <description>برای آدم هایی مثل من که منتظر هر بهونه ای هستند تا برنامه ریزی بکنند. بهترین فرصت، شروع سال جدید است. شروع الهام بخش است، مثل شروع ترم جدید دانشگاه، شروع یک رابطه پر شور عاطفی، یا حتی شروع یک هفته.  اما بیایید امسال را کمی متفاوت برنامه ریزی بکنیم. اگر قبلا یک قلم و کاغذ بر می داشتیم و برنامه کل سال را به اهداف بلند مدت و کوتاه مدت تقسیم می کردیم. حال اینکار را نکنید. به جای آن من در ابتدا ویژگی های یک برنامه خوب را نام می برم. و نوع اجرای آن را به خودتان واگذار می کنم.  برنامه ای خوب است که ... اکنون محور باشد : آینده هنوز نرسیده است. ما در برنامه ریزی سعی می کنیم آن را پیش بینی کنیم. اما در هر صورت ما در زمان اکنون زندگی می کنیم و آینده مه آلود است. حدودی بنویسید و رویاپردازی کنید. برنامه ریزی برای آینده باید توأمان با حرکت رو به آینده باشد. مثل حرکت در جنگلی تاریک با یک چراغ قوه. تا حرکتی رو به جلو نداشته باشید نمی توانید اعماق جنگل را ببینید.  تعاملی باشد : چیزی که من سال گذشته کاملا درگیر آن بودم. روز و شب با دقت همه چیز را می نوشتم. این قسمت بسیار مهم است. مردم در مواجه به وقایعی که در گذشته اتفاق افتاده است تیز بینی کمتری دارند و فراموش کار می شوند. برای اینکه حقیقت را ثبت کنید باید در لحظه همه چیز را یادداشت کنید. خودم اینکار را با نرم افزار obsidian  انجام می دهم که اگر نمی دانید چیست حتما در یوتیوب در مورد آن سرچ کنید.  کنشگر باشد : برنامه ای که می ریزید باید شما را وادار به اجرا بکند. باید قدم های اولیه را درست پیش بینی کند. به گونه ای برنامه بریزید که به انجام دادن آن در روز های آتی سوق پیدا بکنید. اگر بخواهم صادق باشم من برای همین متن هم برنامه ریخته بودم. برنامه ریزی برای نوشتن. برای اینکار می توانید عادت های اصلی تان را معماری کنید. کتاب های زیادی در این زمینه وجود دارد مثل خرده عادت ها و عادت های اتمی. اینکه بتوانید به طور اتوماتیک و فعال کار هایی را هر روزه انجام بدهید بدون کلنجار رفتن با خودتان. تعادل داشته باشد : برنامه ای همه جانبه بنویسید. برخلاف تصوری که داریم بیشتر وقتمان را هدر می دهیم. و باید برای هدر کردن زمان مان نیز برنامه ای داشته باشیم. اگر برای این بخش برنامه ای نریزید بیشتر زمان یک روز را نمی دانید چه کار کنید. کار مفید نباید بیشتر از دو الی سه ساعت باشد. به نوع هدر کردن زمان افراد بزرگ نگاه کنید. خودم از این زمان برای راه رفتن و پادکست گوش کردن استفاده می کنم. اما همیشه هم موفق نبوده ام. بعضی اوقات الکی به دیوار زل می زنم و افکار پراکنده به سراغ من می آیند. در آخر :برای برنامه ریزی، شاخصه های زیادی وجود دارد. اما من آن هایی را گفتم که برای خودم دغدغه است. این که فهمیدم برنامه ریزی نباید فانتزی باشد و یا یک شکل به خصوص داشته باشد. باید بتوانید خروجی خوبی از آن بگیرید مهم نیست با قلم و کاغذ است یا با کامپیوتر و نرم افزار. هر چه بیشتر برنامه بریزید، خودتان را بهتر می شناسید. بیشتر به جنبه های تنبلی و از زیر کار درویی خودتان پی می برید. البته این که بتوانید بر این ترس غلبه کنید و خودتان را به خودتان اثبات کنید نیاز به شهامت دارد. اکثریت دوست دارند در مورد آینده لاف بزنند و کمتر کسی دوست دارد کاری برای آن بکند. شما امسال، کاری برای خود بکنید. کاری که منفعت آن به دیگران هم برسد. </description>
                <category>انفرادی</category>
                <author>انفرادی</author>
                <pubDate>Tue, 21 Mar 2023 10:35:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزادی یا وابستگی</title>
                <link>https://virgool.io/@enferadi/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-cqsatbqk7qfl</link>
                <description>نویسنده شاید انتظار داشته باشید که برای همچین موضوع به ظاهر کلیشه ای من آزادی را ارج بدهم و این آزادی را نیز به تفکر آزاد ارتباط بدهم. مأیوس تان نمی کنم و برای همین هم می خواهم پیش بینی پذیر باشم. آری آزادی؛ انتخاب مهمی است که باید هر کسی بتواند برای زندگی خودش در هر حیطه ای آن را بگیرد. اما این تمام ماجرا نیست. متن : می خواهم پهلوان های کوچه بازاری قدیم را تصور کنید. از آن داشی هایی که برای نمایش و پول در آوردن، زنجیر هایی را به دور خودشان می بستند. و برای جلب توجه یکی یکی این زنجیر ها را باز می کردند. گاهی نیز به جای چند زنجیر کوچک، یک زنجیر بزرگ را به دور کمر می بستند. و برای بالا بردن استرس در بقیه هی مدام زور می زدند و صورتشان قرمز می شد تا اینکه بند را باز می کردند. می خواهم خودتان را به جای یک داشی تصور کنید. در مقابل تماشاچی های زیادی مشغول باز کردن این بند ها هستید. اما یک ایرادی وجود دارد. بند باز نمی شود. نمی دانید مشکل چیست اما هر چه زور می زنید انگار قفل و زنجیر ها محکم تر از آن چیزی هستند که فکرش را می کردید و شما فقط در حال قرمز تر شدن و قرمز تر شدن هستید بدون هیچ تغییری. عرق هایتان از روی مو ها مستقیم به روی بند ها سقوط می کند و زنجیر خیس عرق می شود. نیرو بدنیتان در حال کم شدن است. سست می شوید. و دقیقا در همین مرحله است که هم بازی هایتان برای جلب توجه تماشاچی ها، زنجیر هایی بیشتری را به دور شما می بندند. فکر می کنند که شما در حال اجرای نقشتان هستید و اینهمه زور برای این بود که پول بیشتری از این تماشاچی های پر هیجان بگیرید. نویسنده : درس سنگینی است اما هیچ چیز قطعیت ندارد. صفر و صد در دنیا وجود ندارد. مسأله های پیچیده ، گاهی آنقدر پیچیده می شوند که هیچ فکرشان را نمی کردید. و گاهی برگ های آن تا سطحی ترین دغدغه هایتان بالا می آید. شاید انتخاب آزادی گزینه رمانتیک تری باشد و شاید آزادی را همگی آرزومندیم. اما یک سوال. پس چرا با این حال  مردم واقعی در شرایط واقعی برای مسأله های واقعی آزادی را انتخاب نمی کنند. وابسته بودن انتخاب اکثریت است. اینطور نیست ؟ یکی از همزاد های وابستگی، امنیت است. احساس تعلق خاطر، مال یک جایی بودن، مال یک فرد شدن، احساس تسلیم خود خواسته، و در نهایت خود افشا گری. در این روز-نوشت ها با محوریت #انسان-شناسی به دنبال شناخت انسان های امروزی هستیم. توسط باور هایی که برای چندین قرن دست به دست شده اند. ما در انسان امروزی، رفتار هایی را می بینیم که نهاد آن باور در گذشته ها کاشته شده اند. گاهی این باور، دینی بوده است. که دیگر امروز کارکرد ندارد و یا سیاسی بوده است یا قومی یا گاهی نیاز گذشته. می دانیم که انسان امروزی بر روی تخت نرم می خوابد و صبح ها به زور قهوه چشم باز می کند و سوار ماشین راحت به سمت میز اش در محل کارنقل مکان می کند. و این رویه تا آخر ... آیا انسان تمامیت خودش را در این امنیت می بیند؟ اما می دانیم که امنیت احساس خوشآیندی است. وابستگی ، امنیت می آورد. متن :تنها چیزی که من بهش نیاز دارم تصمیم گیریه. در فیلم breaking bad شخصیت اول فیلم، به پنجاه سالگی رسیده است. به بحران میانسالی و سرطان و به بن بست. دو شیفت کار می کند. معلم شیمی مدرسه است و ماشین می شورد. اما بعد از این حرف که من نیاز دارم تصمیم گیری بکنم در برابر خانواده خودش و با بالش talk آزادی را انتخاب می کند. ( این صحنه فیلم مثل گروه درمانی است و خیلی ویلیام گلسری است. کسانی که تئوری انتخاب اش را خواندند منظورم را متوجه می شوند ). اما در ادامه می بینیم که این آزادی به این سادگی ها نیست. نویسنده : نه فقط وسایلی که داریم، بلکه افکارمان نیز گاهی دارایی های ما هستند. به آن ها به چشم داشته ها نگاه می کنیم. گاهی مسأله ها را آنطور که دوست داریم می بینیم. آنطور که دوست داریم می شنویم. برداشت و قضاوت هایمان از پیش تعیین شده اند. قالبی اند. و ما به افکارمان گاهی وابسته ایم. اما آزادی فکر شاید با همین متن جرقه اش بخورد اما از این ببعد مجبور هستید برای هر مسأله ای آزاد و سخت و با گزینه های متعدد تصمیم گیری کنید و شاید دیگر ترس همراه همیشگی برایتان باشد. ترس از آزادی. آزادی همراه ترس و مخاطره و ریسک بالا و درصد شکست بالا ، قضاوت شدن و مال هیچ جایی نبودن است. متن : انسان تنها، انسان قوی است. انسان آزادی است. به زبان فرانسیس بیکن بهترین آثار و بزرگترین افتخارات بشری از آن انسان های بی فرزند و مجرد است. اما انسان آزاد، انسان بی هویتی نیز هست. علاوه بر حالت چهره، چیزی که ما از دیگران می شناسیم. گاهی مربوط به داشته هایش است. این که چه پوششی دارد، اینکه چه رفتاری دارد و قطعا این که چطور فکر می کند. داشته ها مشخص کننده هویت هستند. اما انسان کاملا آزاد عجیب می شود. در کتاب صد سال تنهایی آن مرض خواب، سبب می شود همگی با اشیاء آشنا، نا آشنا شوند.و مرض خواب، چیزی که در ابتدا وسوسه انگیز نشان می داد و نوید کار اضافی را آورده بود. اما توانست هویت را برباید. فرانسیس بیکن ادامه می دهد : اما معمول ترین دلیل تجرد، آزادی است. بویژه در اذهان شوخ و بین کسانی که در پی خوشنودی خویش اند، آنان که از نزدیک هر چیزی که می گذرند، آن را چون قید و مهاری می پندارند. مجردان بهترین دوستان، بهترین اربابان و بهترین خدمتکاران هستند لیک بهترین اشخاص نیستند. </description>
                <category>انفرادی</category>
                <author>انفرادی</author>
                <pubDate>Thu, 08 Sep 2022 10:26:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Wake up</title>
                <link>https://virgool.io/@enferadi/wake-up-optenoyw3h50</link>
                <description> برای دوست هایم می نویسم. برای کسانی که می دانم در این آشوب زندگی امروزی، دنبال معنا می گردند. کسانی که قرار نیست کوله بار سنگینی از تاریخ را با خود حمل کنند. می خواهند اصیل باشند و اصیل بودن یعنی نزدیکی بیشتر به خود. خود بودن و خود را بودن. نویسنده : متن قبل در مورد #تفکر-شفاف کمی صحبت کردیم. دری را باز کردیم به سوی #انسان-شناسی. حال می خواهم چیز های مختلف و پراکنده و مهمی را نام ببرم و در روز های آتی پازل #تفکر-شفاف  را در کنار هم تکمیل کنیم. کلید واژه ها را با هشتگ مشخص می کنم تا اگر بیشتر علاقه داشتید. سرچ کنید و بیشتر بخوانید. حتما تا انتها بخوانید و در مورد هر کلید واژه اگر چیزی می دانید کامنتی بدهید. با #سفر-قهرمان شروع می کنیم .و #کهن-الگو از فلسفه #یونگ. سفر قهرمان، یعنی سفری که باعث می شود قهرمان شویم. بن مایه بسیاری از داستان هایی که می خوانید همین سفر قهرمان است. مرحله های مخصوص به خودش را دارد. بسیاری از بازی ها نیز، همین #سفر-قهرمان را در بردارند. کار های پائولو کوئلیو بیشتر این سبکی هستند. اگر دقیق شوید خواهید دید اغلب داستان های ماندگار سفر کردن هستند. داستان ارباب حلقه ها از این نمونه است. حال چرا این را گفتم ؟ می خواهم که قهرمان باشید. قهرمان شفاف فکر کردن. قهرمان #روایت. و تمام این سفر با دو چیز فوق العاده همراه هستند #عشق #ماجراجوییمتن : Our passions are the winds that propel our vessel. Our reason is the pilot that steers her. Without winds the vessel would not move and without a pilot she would be lost. نویسنده : امروز اتفاقی در مورد دو چیز با دوستانم چت کردم. یکی اینکه #عشق درونی است. فرد  مقابل صرفا باعث می شود شما نسبت به این حس آگاه شوید. یا آن را کشف کنید. حال آنکه همه #عشق ها از نوع #عشق-به-جنس-مخالف نیست. عشقی که در #سفر-قهرمان به کار ما می آید. عشقی از جنس #زیبایی است. عشقی از جنس #حقیقت است. نگران کلید واژه ها نباشید فقط می خواهم آشنا شوید. عشقی که در این ماجراجویی ها خواهیم دید از جنس داستان مشهوری است از زبان #افلاطون. افرادی در غار به دیدن سایه ها دل بسته بودند. تا اینکه روزی به سوی آتش و سپس به سمت بیرون غار و روشنایی و خورشید حرکت کردند. در این راه آن ها #عاشق بودند. عشقی از جنس حقیقت یابی.چیز دیگری که ذهنم را مشغول خودش کرده بود. حس #ماجراجویی بود. چیزی که باعث می شود به کشف ناشناخته ها بروید. در واقع جرقه آن، از گوش دادن به آهنگی از black hill بوده است. نمی دانم که این لینک درست کار می کند یا نه. اما با فیلتر شکن روی آن بزنید. دو آهنگ اول این آلبوم بسیار #هارمونی دارد. سوال اساسی من این بود. هارمونی چیست ؟ چطور می فهمم کدام نت کنار کدام زیباست. نمی خواهم اطلاعات علمی به من بدهید و صرفا با دانسته ها بازی کنید. به ماهیت #ماجراجویی آن نگاه کنید. این که چطور نت ها و یا کلام و یا واژه ها می توانند دنیایی را برای ما و یا بهتر است بگویم مغز ما باز می کنند؟ ماجراجویی می تواند ما را به سمت ناشناخته ها پرتاب کند. می تواند به سمت کتاب ها و منابع و لینک ها حرکت دهد. اما گاهی مانند عشق، برای شعله ور شدن نیازمند کمی #تلنگر است. عشق را دیگری تحریک می کند اما در نهایت ریشه این عشق در نهاد خود فرد کاشته می شود. ماجراجویی نیز همین است. شاید نور از بیرون به داخل غار تابیده باشد. و عامل این نور و حقیقت نیز خورشید باشد. اما برای افراد داخل غار، ماجراجویی بوده است که آن ها را به سمت این حقیقت کشانده است. انسان عالم ابتدا عاشق و ماجراجو بوده است. کسی که شفاف فکر می کند باید عاشق و ماجراجو باشد.  متن : مسئولیت اش با شماست. آری دقیقا با شماست. چگونه می خواهید در چند دهه بعد جواب خودتان را در آینه بدهید. خواهید گفت که نمی دانستید ؟ خواهید گفت که ناتوان بوده اید ؟ بیدار شوید، همین امروز بیدار شوید. تمام قالب هایی را که برای تان ایجاد کرده اند را دور بریزید. مغز را از زائد ها بشویید. این فقط مسئولیت اش با شماست. در ابتدا باید داشته هایتان را زیر سوال ببرید. هیچ لیوان پری، پر تر نمی شود. اما باید دیدگاه لیوان خالی را داشته باشید. هنوز چیز هایی زیادی است که باید بدانید. نویسنده : امروز درهم گفتم، باید در ابتدا #پرسه-زنی یا wandering# داشته باشیم. تا بتوانیم موضوع را باز کنیم. و دو عنصر اساسی #روایت را انجام داده باشیم. #گره-افکنی و سپس #گره-گشایی. حال شعر زیر را بخوانید و سرچ کنید و گوش دهید. This is the end, this is the endYou wait to find that I&#x27;m still hereAnd you&#x27;ve been waiting for the light to shineWake up, wake up, wake upI&#x27;ll be the answer to the questionI can&#x27;t answer, it&#x27;s a questionYou can&#x27;t spit it out, can we find,We find, we find a way out, a way outIt&#x27;s easier to understand</description>
                <category>انفرادی</category>
                <author>انفرادی</author>
                <pubDate>Mon, 05 Sep 2022 13:14:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#تلنگری کوچک ، #تفکری شفاف</title>
                <link>https://virgool.io/@enferadi/%D8%AA%D9%84%D9%86%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1%DB%8C-%D8%B4%D9%81%D8%A7%D9%81-bxddmm2xydrt</link>
                <description>نویسنده :از آن جایی که قصد من در نوشتن این متن ها، #تلنگر است. می خواهم خیلی صمیمی و خودمانی بحث های مربوط به مبحث #انسان-شناسی را با هم جلو ببریم. نقش من در این راه، تدریس نیست. بلکه خودم را دانش جو می دانم. ترم دوم هستم و مسئول مطالعه و تفکر کردن. از این ببعد متن با شما صحبت خواهد کرد : متن : سلام من بسیار ساده و راحت هستم. تصویر نیستم که بتوانم در کسری از ثانیه اطلاعات زیادی را به شما بدهم و فیلم هم نیستم که بتوانم تا آخر برای تان جذاب بمانم. من متن هستم و در صورتی می توانم در شما اثر کنم که حاضر باشید من را بخوانید. می دانم که امروز درگیر کار هستید و فرصت ندارید به من سر بزنید اما آن زمان که خواستید می توانید با حوصله اینجا باشید. تا با هم گفت و گو کنیم. من قطعا قدیمی تر از این نمی شوم. فرهنگ امروز نو و جدید را ترجیح می دهد و معمولا هر آن چه تاریخ انقضا اش گذشته باشد دیگر مورد توجه قرار نمی گیرد. اما تفکر دیگری دارم. من قدیمی هستم. اما در طی سالیان درازی مورد آزمون و خطا قرار گرفته ام. مصون از خطا نیستم و برای همین خودم را با شرایط جدید وفق می دهم. نویسنده : ایده اینگونه نوشتن کاملا اتفاقی بوده است و شاید بعدا شاهد این نباشید. برای مبحث #انسان-شناسی چند موضوع اصلی وجود دارد که در روز-نوشت ها هر بار به صورت جزئی آن ها را بررسی خواهیم کرد. از الان که ماه شهریور هستیم تا آبان ماه به موضوع #تفکر-شفاف  می پردازیم. و پس از آن تا انتهای سال موضوع #مرگ-آگاهی را دنبال می کنیم. نمی دانم این متن ها چقدر دنبال کننده پیدا خواهد کرد اما جمع آوری این متن برای کسانی که به آن علاقه دارند واقعا می تواند مفید باشد. روزی که خودم به این بحث ها کشیده شدم، زمانی بود که با پادکستی بسیار ساده و با تدوینی بسیار ضعیف مواجه شدم و متأسفانه اپیزود هایی جدیدی منتشر نشد و من نمی خواهم هیچ کاری را ولو با نگرفتن خروجی های مناسب و دلخواه، نصفه و نیمه رها کنم. اما برای شروع صحبت در مورد #تفکر-شفاف در مورد تفکر نقادانه و سو گیری های ذهنی بشری صحبت خواهیم کرد. متن : خب خب خب. بگذارید برای اینکه چیزی امروز عایدمان باشد من صحبت را بدست بگیرم. تصور کنید تا به حال ذهنی داشته اید که نمی دانستید درون اش چه چیز هایی وجود دارد. و از تمام پتانسیل هایی که داشته است استفاده نکرده اید. از آن بدتر این ظرف بسیار کثیف است. و باید ایراد هایی که در نهاد بشر وجود دارد را زیر ذره بین ببریم و بررسی کنیم. شاید خطا های شناختی در این ذهن وجود داشته باشد ( که من مدعی هستم وجود دارد و هر روز یکی از آن ها را بررسی می کنیم ) و این خطا ها سیطره ای بر روی زندگی مان انداخته اند. که سبب شده است برخی اوقات تصمیم های اشتباهی بگیریم و سرنوشت مان را به راه بیراهه ای برده باشیم. البته قرار نیست که نسخه نویسی بکنیم. زیرا با توجه به متن قبل ما به دنبال #خود-یاری و #فایده-باوری نیستیم. اگر بتوانید لنز دوربین تان را تمیز و شفاف بکنید کمترین مزیت اش این است که با واقعیت ، واقعی تر رو به رو می شوید. نویسنده : علاوه بر این و مهم تر از این بحث سوگیری ها. فکر کردن است. فقط برای #تلنگر بیایید به اطرافیانتان دقیق شوید. البته بدون اینکه آن ها متوجه شوند. زیرا در این بحث ها، اولین گام برای آزمودن، مشاهده کردن است. آن هم در خاله و عمو ها. به نظر شما برای روزمرگی ها چقدر بقیه حاضرند فکر کنند ؟ هیچ که نمی شود اما زیاد هم نباید باشد. معمولا مثل حالت خلبان خودکار هواپیما، مغز هایشان در حالت اتو پایلت است. یعنی گاهی می دانند چه می کنند و گاهی واقعا نمی دانند. برای امروز کافی است ...</description>
                <category>انفرادی</category>
                <author>انفرادی</author>
                <pubDate>Sun, 04 Sep 2022 13:36:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تغییر کاربری اکانت ویرگولم به سمت #انسان-شناسی</title>
                <link>https://virgool.io/@enferadi/%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-fm5d6pmj3sll</link>
                <description>می خواهم محوریت اکانت ویرگول را عوض کنم. مدتی بود که درگیر کتاب های #خود-یاری بوده ام. تا زمانی که این کتاب ها را به صورت منظم می خواندم. فعالیت های روزانه ام تغییر های چشم گیری کرد. صبح ها زود بیدار می شدم. همواره اتاق منظمی داشتم. کار های درسی ام را اولویت بندی می کردم. عادت های روتین ام را ساماندهی می کردم و در نهایت زبان بدن، شبکه سازی، نحوه دوست یابی و تا چگونه درست لباس پوشیدن را یاد گرفتم. البته که تمامی این موضوع ها بسیار جذاب بودند. اما وقتی به مسأله #شناخت-انسان رسیدم متوجه شدم تمامیت انسانی ام را نتوانسته بودم کشف کنم. انگار چیز های اساسی و یا پرسش های اساسی تری وجود دارند که اگر مشغول آن ها بشوید شاید دیگر اتاق مرتب و نامرتب دغدغه ذهنی بزرگی برای تان نباشد. مطالعه های به شدت پراکنده ای تا به حال داشته ام و مقدار این مطالعات نیز پایین است. گرچه تمامی ندارد و هر چه بدانی باز چیز هایی هست که باید بدانی. اما من در مقیاس کمی خوانده ام و دانسته هایم آنقدر نیست. و هدف تغییر کاربری این اکانت به سمت نوشتن در مورد انسان شناسی این است که همراه و هم گام با یادگیری و مطالعه فراگیر تر ( امید وارم ) بتوانم تأمل هایی در این زمینه داشته باشم.یکی از فرق های اساسی حیطه #انسان-شناسی این است که تکنیک-محور نیست. یعنی نمی توانیم با دانستن اطلاعات پیشرفتی بکنیم. گرچه افزایش دانسته ها، الزامی است اما کافی نخواهد بود اگر آن ها را در بستر زندگی پیاده سازی نکنیم. چیزی که در فلسفه به آن فلسفیدن می گویند. یعنی باید با در نظر گرفتن شرایط مختلف و حالات مختلف و از زوایای مختلف به یک مسأله واحد نگاه کنیم تا بتوانیم کمی ادعا کنیم چیزی یاد گرفته ایم. پس من می خواهم در این صفحه، گفت و گو کنم. با کی ؟ با خودم و ذهن خودم و یا در خوش شانس ترین حالت افرادی که علاقه مند شده باشند و دوست داشته باشند که بحث ها را دنبال بکنند. می دانم که کسی در گوگل کلید واژه ای را سرچ نمی کند که این صفحه بالا بیایید. و من امیدوار باشم که دنبال کننده زیادی به این پیج در آینده سرازیر شود. اما به دو دلیل بابت این مسأله خرسندم. یک این که من قرار نیست کسب روزی بکنم از این حرف ها و به دنبال پول باشم و برای این ابدا به دنبال افراد زیادی نیستم. و دنبال رشد کردن هستم. دوم این که با کم بودن افراد مشاهده گر، گفت و گو ها بسیار خودمانی تر و ارزشمند تر می شود. هیچگاه به حرف های کسی که هزاران دنبال کننده داشته است به دلیل دنبال کننده های بالایش گوش نکرده ام. آن کانال تلگرامی که در کل صد نفر دنبال کننده دارد و سال های زیادی است که مرتب فعالیت کرده. تاثیر بیشتری بر ساختار ذهنی من داشته است تا کانال های چند کایی اینستاگرام. این بود مقدمه برای تعهدی که من به خودم داده بودم. به زودی گفت و گو های خوبی را با هم ادامه می دهیم... </description>
                <category>انفرادی</category>
                <author>انفرادی</author>
                <pubDate>Sat, 03 Sep 2022 11:20:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای الهام بخشی ، &quot; کمی بیشتر &quot; لازم است</title>
                <link>https://virgool.io/@enferadi/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dxsncnho5k15</link>
                <description>هنگام شروع به اسکچ زدن بر روی دفتر طراحی ام ابتدا سعی می کنم به تقریب شکل نهایی را در نظرم مجسم سازم تا اواسط نقاشی کردن و بریدن و چسب زدن راهی را که می خواستم بروم را اشتباهی طی نکنم. برای این کار ابتدا داخل گوگل می چرخم و با سرچ کلید واژه های مربوط به کار خودم مساله را برای خودم ملموس تر می کنم و سپس وارد نرم افزار پین تریست می شوم که پر از تصاویر الهام بخش و پر ایده هاست. بعد از حدود یک ساعتی گشت و گذار داخل اینترنت و گرفتن چندین الگو و طرح حدودا مسیر را پیدا کرده ام. و حال نوبت شروع کار است. قبل از آن که قلمم را تیز کنم و یا برگه هایی را که قصد بریدن آن ها را دارم دم دست قرار بدهم دوباره بر می گردم و یک بار دیگر تمامی تصاویر ذخیره شده را چک می کنم و دوباره عمل رصد کردن را انجام می دهم. شاید بپرسید خب این چه لزومی دارد؟ این یک قانون شخصی است. سعی کرده ام همواره در زمینه کار هایی که علاقه زیادی به عالی انجام دادنشان دارم این رویه را پیش بگیرم. این قانون کمی بیشتر است. کمی بیشتر تحقیق و تفحص بر روی الگو های گوناگون شاید بتواند ایده های دقیقه نودی خوبی برایم به ارمغان بیاورد. همگی ما ارزش این دقیقه های نود را خیلی خوب می دانیم. دقیقه های نود و حتی شاید کمی بیشتر از دقیقه نود. وقت اضافه هایی که بازی ما را جذاب تر خواهند کرد. همین طور ادامه می دهم. کمی بیشتر الگو پیدا می کنم. کمی بیشتر برای کشیدن تصویر و طرح دلخواهم زمان می گذارم و کمی بیشتر برای سایه ها و رنگ ها ارزش قائل می شوم. این کمی بیشتر ها تا مرحله آخر دنبال یکدیگر ردیف می شوند. و نتیجه چه می شود؟ کاری که یک مرحله نسبت به چیزی که می خواسته است در بیایید تبدیل شده است. در امر نوشتن نیز همین قانون برای سه مرحله اصلی نوشتن مقاله سر لوحه کارم قرار گرفته است. قبل از نوشتن مقاله ، خود نوشتن مقاله و بازبینی و اصلاح نوشته. سه مرحله ای که آن چنان که باید نمی توان از هم تفکیک شان کرد. و نوشتن را کسی نمی تواند بداند در کدام مرحله الگو گرفتن و پیدا کردن موضوع اصلی فهمیده می شود. چه زمانی می توانیم طرح را آماده کنیم و آیا اتود زدن های ما بر روی مقاله دقیقا بعد از پیش نویس های ما اتفاق می افتد؟ همه مراحل نوشتن به نوعی بهم دیگر گره خورده است . پس کمی بیشتر را چطور اجرا کرده ام؟ وقتی می خواهم بنویسم از قبل تمام وسایلی که به آن ها احتیاج دارم را بر روی میز کارم می گذارم و مقدمات نوشتن را به خوبی و با حوصله آماده می کنم. مقدماتی از قبیل ساعت مشخص نوشتن ، روش نوشتن معهود و همیشگی ، چیز هایی که قرار است بخورم و در نهایت محیط باز طراحی شده اطرافم که بتواند ارتباطی معنا دار با نوشتن پیدا بکند. خب راس ساعت شش صبح لپ تاپ را روشن می کنم و می روم سر وقت نوشتن در ابتدا قهوه ام را می گذارم کنار دستم تا مابین نوشتن جرعه جرعه آن را سر بکشم. هر دو دست را بر روی کی بورد می گذارم و تق و تق دکمه ها بلند می شود، آیا همه چیز تمام است ؟ اما کمی صبر کنید این جاست که قانون کمی بیشتر دقیقا رو به روی صورتم قرار می گیرد. داخل استیکر زرد رنگی کنار صفحه لب تاب. کمی بیشتر بر روی آن نوشته شده است، افزودن به مقدمات مورد نیاز چه می تواند باشد. یک موسیقی آرام و بدون کلام برای جدا شدن از محیط اطراف. کنار کشیدن پرده اتاق تا به نور ملایم صبحگاه مجوز ورود به اتاق را بدهد. و یا می توانم نوشته های پراکنده گذشته ام را اول مطالعه کنم و سپس با توجه بیشتری به سبک نوشتاری خودم دوباره به سمت کی بورد برگردم. اینطور اواسط نوشتن با کمی صدای اضافی حواسم پرت نمی شود. به این شکل می توانم یک ساعت بی وقفه بنویسم. این ها پیش از نوشتن بودند. چیز هایی که ربطی به عمل نوشتن و نگارش ندارند اما بسیار بر روی آن تاثیر گذار هستند. خواب پریشان خودش می تواند بر روی آن وقفه ایجاد کند. خود نوشتن قانون کمی بیشتر را در تک تک لحظات به دنبال دارد. هر جمله ای را که تمام کرده ایم می شود از خودمان بپرسیم باز هم می توانم ادامه اش بدهم و یا بالعکس اگر لازم باشد آن جمله را کوتاهش کنم. اگر واژگان جایگزینی می توانند وارد جمله ها شوند پس چرا با عجله کردن از روی آن ها بپرم. اینگونه می توانم کمی بیشتر باشم. طرح کامل شده است. آزمون و خطا هایی که لازم بوده اند را امتحان کرده ام اما آیا نمی توانم بازم کمی بیشتر تجربه کنیم و متن را خراب و سپس بازسازی کنم؟ و برای بعد از نوشتن و اصلاح و بازبینی متن نوشته شده بهتر است چندین و چند بار آن را از نو بخوانم و وقتی خیالم راحت شد که متن ایراد کمی دارد برای کمتر شدن ایراد های پیش بینی نشده چرا کمی بیشتر را امتحان نکنم. همین جا باید ذکر کنم که کمی بیشتر ممکن است شما را به تله کمال گرایی بیاندازد که البته این نیز به نوعی قابل پیش بینی نیز هست و کمال گرایی به نوعی چرخه معیوبی برای به تعویق انداختن کار ها و اقدام هاست برای بهانه های مختلفی از قبیل کمبود دانش و یا کمبود مهارت و یا نیز نبود زمان کافی. این درست است اما بیایید از جنبه دیگری به آن نگاه کنیم و در جبهه موافق قانون کمی بیشتر در بیاییم. قانون کمی بیشتر برای زمانی است که کاری را به مرحله ارائه رسانده اید. مثلا پنج دقیقه قبل از انتشار پست اینستاگرامی زمانی که همه چیز آماده و محیا شده است که آن را بفرستید نگاهی دوباره به متن کپشن آن از نگاه یک قضاوت گر می تواند به بهبود آن کمک زیادی بکند اما کمال گرایی مربوط به قبل از تمام این مراحل است. مربوط به زمانی است که خود را آدم کاملی دانسته اید. این باور که همواره سعی دارید تصویری بی نقص از خود به نمایش بگذارید کاملا با باور کمی بیشتر در تضاد است. کمی بیشتر بر روی این باور استوار است که ما می توانیم سعی مان را بکنیم تا نمونه بهتری از کاری که در سطح کار های خودمان است را بیرون بدهیم. می دانیم که متن کپشن پر از ایراداتی از قبیل کمبود مهارت های نویسندگی است و می دانیم خیلی از حرف هایی که داخل پست گفته ایم پایه ای علمی ندارند و ممکن است به آن نقد وارد بکنند اما کاری برای این نکات در آن پنج دقیقه آخر نمی توانید انجام دهید. فقط آن لحظه است که باید تصمیم های دقیقه نود شما همان کار را که ترکیبی از قوت ها و ضعف هاست را به نحوه زیباتری به دست بقیه برساند. پنج دقیقه قبل از خارج شدن از خانه به قصد رفتن به مهمانی می توانیم کمی بیشتر به ظاهر لباس ها و ظاهر رفتار هایمان بدهیم تا بتوانیم نسخه بهتر و کامل تری از خودمان بشویم. خودمان که می دانیم همچنان ایرادات اساسی زیادی با این وجود داریم. لباس هایی که با هم دیگر ست نیستند و علت آن سهل انگاری در خرید کردن و یا شستن لباس های هم رنگ بوده است. مثال هایی که زده ام دم دستی بودن این قانون را نشان می دهد. اما قدرت آن نه فقط برای کاربرد های سطحی بلکه هدف اصلی این متن برای رسیدن به الهام بخشی است. اگر بتوانید این قانون را وارد بطن زندگی رفتاری تان بکنید چه اتفاقی ممکن است بیافتد. لحظه های بی شماری هستند که خودمان ، خودمان را لو می دهیم. خودمان حرف هایی می زنیم و یا رفتار هایی را انجام می دهیم که کاملا مخالف اراده و عقل سلیم است. گذشته خودمان را لو می دهیم و یا نکته ریز اخلاقی خود را به نمایش در می آوریم که اگر به انتخاب خودمان بود هیچ وقت نمی خواستیم شخصی از آن ها مطلع شود اما خودمان زمانش که رسید و آن زمان قطعا زمان هشیاری نیز هست خودمان را لو می دهیم و از آن کیفور می شویم. برای این مشکل به خصوص قانون کمی بیشتر را کمی بیشتر توضیح می دهم. فکر کنید در لحظه ای که دوست شما رازی از خودش را به شما گفته است شما هم میل وافری پیدا می کنید که سریعا با توجه به موضوع بحث مثالی از خودتان بگویید و سریعا خودتان را مثل دوست تان برهنه و عریان از پیچیدگی کنید. خودتان دست به خودشکافی می زنید و مورد مشابه و یا داستان شخصی خصوصی تان را به کسی می گویید که قابلیت شنیدن آن را جز این لحظه نداشته است. و غالبا همین لحظه هاست که عقل برای مدت کوتاهی روشن می شود و به ما هشدار می دهد که این پیغامی که می خواهی بگویی جز اسرار مگو بوده است و امنیتی است اما ما فقط با پرسیدن این جمله از شخص مقابل خیال خودمان را راحت می کنیم. می شود بین خودمان بماند؟ و یا به کسی که نمی گویی ؟ و او هم قطعا قبل از شنیدن این جمله می گوید نه ! اما کمی بیشتر فکر کردن چطور می تواند این مهلکه را به نفع ما تمام بکند. کمی بیشتر یک اشاره عقل و کمی بیشتر از پرسیدن آن سوال کلیشه ای که به کسی نمی گویی. در این لحظه کافی است به این فکر کنیم که این اعتراف خود خواسته چه تبعاتی برای ما می تواند به همراه داشته باشد در حد دو دقیقه فکر کنیم. دو دقیقه سکوت ما بین بحث هایمان بهتر است از چندین ساعت پشیمانی بعد از آن حرف. با کمی بیشتر به قول پدر هامان حرف را بیشتر مزه مزه می کنیم. این یک مصداق از قانون کمی بیشتر رفتاری بود. می توانیم در جای جای رفتار هایمان این کار را بکنیم. قبل از خوردن غذا بر سر سفره چه چیز دیگری کم است ؟ یک کمی بیشتر دیگر که بتواند فضا را زیبا تر کند. قطعا به ذهنمان می آید که نوشیدنی دیگری هم به میز بیاوریم و یا سر سفره دعا کنیم و یا صبر کنیم بقیه اعضای خانواده نیز به جمع اضافه شوند. به این سادگی کمی بیشتر می توانیم الهام بخش زندگی خودمان باشیم. الهام بخشی نیز فرایندی همین شکلی دارد وقتی عادت کنید که مدام کمی بهتر از خودتان را نقش بازی کنید قطعا به سمت بهتر شدن نیز می روید. برای تبدیل شدن به هر هویت دلخواهی فقط باید آن را رو به روی آینه دیواری خانه تان چندین بار تمرین کنید. تمرین کنید که وقتی رفتار های عادی هر روزه را اجرا می کنید کمی بهتر باشید. سلام های گرم تر. خوش و بش های آب دار تر. دوستان بیشتر و بیشتر و مهربانی دو چندان. گل ها را دوبار آب بدهید. بار اول سیرابشان نمی کند متن های تان را بیشتر بنویسید و تمرین هایتان را بیشتر ادامه دهید. تا بتوانید کمی بیشتر از خود دیروزی تان باشید و  فردا نیز کمی بیشتر از امروزتان. </description>
                <category>انفرادی</category>
                <author>انفرادی</author>
                <pubDate>Thu, 04 Nov 2021 18:35:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبح روز های آبانی</title>
                <link>https://virgool.io/@enferadi/%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-xfhhdjyxhtn1</link>
                <description>هر روز ماه آبان سریع می گذرد. بارانی و گذرا. ریزش برگ های درختان بر روی جاده و عبور و مرور با سرعت ماشین ها در طول این راه دراز. مردم، این هوا رو دوست دارند اما انگار به روی خودشان نمی آورند که باید کمی بیشتر شاد به نظر برسند و با قیافه های عبوس و معمولی و گرفته توی خیابان های برگ آزین شده راه می روند. کف کفش های زنانه ، کشیدن شدن جاروی دسته بلند رفتگر و پارک خالی تر از خالی. نان داغ، بوی نان داغ در فضا پیچیده است و هیچ صفی جلوی نانوایی برای گرفتن نان صبحانه ایجاد نشده است. هیچکس بیشتر از یکی یا دو تایی نان نمی خرد. شهر که در خواب آرامی قرار داشت با آمدن اتوبوس ها جان تازه ای می گیرد. روح جدیدی به کالبد آن وارد می شود و ریتم سرعت آن را سریع تر از قبل می کند. ایستگاه اتوبوس به سرعت از دانش آموزها پر و خالی می شود. مدرسه ساعت هفت صبح کار خودش را شروع خواهد کرد. مردی از داخل حیاط خانه با صدای خنده بیرون می آید. کیفش را به سمت صندلی های عقبی ماشین پرت می کند و با سرعت استارت ماشین را می زند. آری بعضی ها اینطور به سر کارشان می روند. عده ای سرباز با کلاه هایشان ور می رفتند و لبه آن را بیشتر از چیزی که بود به داخل لا می دادند. پوتین هایشان را تا بالا بسته بودند. گرفته و سر به زیر اما با گام هایی محکم راه می رفتند ابرها پراکنده درآسمان با سرعت بیشتری جریان داشتند و انگار در حال عوض کردن شب به صبح بودند. مثل بیدار کردن بیمارها توسط پرستارهای شیفت صبح. اینگونه صبح به داخل بیمارستان نفوذ می کند. با ورود نفس هایی جدید به آن. در شهر وظایف اصلی هر کس شروع می شود. انگار دستی نامرئی مفصل و استخوان در رفته را جا می اندازد. جوشکار رضا در همسایگی خانه ما دستگاهش را روشن می کند و نور خیره کننده آن از پنجره اتاقم به خوبی دیده می شود. مدتی است هر روز با صدای جوشکاری او بیدار می شوم. و رفتگر آخرین کار های دیشب را به اتمام می رساند و در حال رفتن به سوی خانه است. آب جوش داخل سماور با شدت بسیار زیادی متلاطم شده است و به در خودش می کوبد. زودپز سوت زنان خودش را وارد صحنه صبح آبانی ما می کند. چیزی نمانده شعله، آن را از جا بجهاند. اما کمی بعد. همه چی عادی می شودهمه چی انگار سر جای خودش است و کوک شده است. روزنامه فروش چند تایی روزنامه روی دستش مانده است و برای همان چندتای باقی مانده بین ماشین ها می چرخد. البته خوشحال است. چون هیچ وقت دیگر به این سرعت همه را نفروحته بود. خبرهای خوب را زود می خرند. </description>
                <category>انفرادی</category>
                <author>انفرادی</author>
                <pubDate>Thu, 04 Nov 2021 08:47:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر نمی توانید حق تان را بگیرید حداقل چرا در مورد آن صحبت نمی کنید ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@enferadi/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D8%AD%D9%82-%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D8%AD%D8%AF%D8%A7%D9%82%D9%84-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%A2%D9%86-%D8%B5%D8%AD%D8%A8%D8%AA-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-tfr0flybltx4</link>
                <description>در نمایشنامه بی عرضه آنتوان چخوف یک خانم جوانی برای یک مرد صاحب ثروتی کار می کند. او هر روز به بچه هایش سر می زند و هم مراقب و راهنمای آن هاست و هم به آن ها علوم تجربی را می آموزد. در واقع یک معلم سر خانه است.  روایت کوتاه اما از جایی آغاز می شود که دو ماه از تسویه حساب با خانم جوان گذشته و هنوز مرد صاحب خانه حقوق خانم جوان را پرداخت نکرده است. و خانم جوان در می زند و وارد اتاق صاحب خانه می شود و مرد را پشت میز بلند و پر از کتاب هایش می بیند که مشغول کار کردن است اندکی صبر می کند تا مشغله های مرد تمام شود و توجه اش به او جلب شود. مرد تا او را می بیند خودش در مورد حقوق با او صحبت می کند و می پرسد احتمالا مدت زیادی بی پول بوده اید و چیزی هم نمی گویید و خانم جوان نیز با دست هایی لرزان و سر به زیر افکنده خیلی آرام جواب او را می دهد و در ادامه به زور و شهامتی وصف ناشدنی چند کلمه ریز از دهان او خارج می شود و می گوید بله. بگذریم از این که این لحظات برای خانم جوان عین عذاب و رنجش عظیمی بوده اند و نمی شود آن ها از ورای متن و نمایشنامه متوجه شد. هر یک از ما در چنین لحظاتی به سرعت رنگ و رو عوض می کنیم و نمی توانیم حتی یک کلمه ای را نیز بر زبان برانیم. بار ها پیش آمده است که رو به روی پدر خانواده قرار گرفته ایم و یا بدتر از آن رو به روی فردی قرار گرفته ایم که درجه او کمی از جایگاه ما بالاتر است. مثلا مدیرمان است . و اگر امروز نسبت به این احساس ها بالغ تر شده اید و این ها دیگر شما را اذیت نمی کند می توانیم برگردیم به گذشته ها و هنگامی که معلم برای پرسیدن درس ، شما را بالای تخته می برد و شما هیچ چیزی نخوانده بودید . و نمی توانید جز کلمه نمی دانم چیز دیگری بر زبانتان جاری سازید. آن زمان در برابر هجوم احساسات و عواطفی وصف ناشدنی قرار می گیریم. در برابر حمله ای قرار می گیریم که اصلا محق  درد و رنج آن نیستیم. این جاست که ما لازم داریم حرف بزنیم. حرف بزنیم و سفره دل بگشایم. اما حرف زدن چقدر سخت می تواند باشد آن زمانی که به شدت لازمش داریم.آخر نمایشنامه آنتوان چخوف این شد که مرد شروع کرد به نام بردن تک تک خطا ها و اشتباهاتی که خانم جوان مرتکب شده بود و به ازای هر خطایی از پول او می کاست. با قدم هایی بلند داخل اتاق قدم می زد و به دور خانم معلم جوان که غرق عرق و شرم و خجالت شده بود می گشت و با صدای بلند می گفت : و با این حساب فلان مقدار روبل از حسابتان کسر می شود و این کسر شدن ها تمامی نداشت و چیزی نمانده بود که اشک بر گونه های معلم جوان سرازیر شود. مرد مدام و پشت سر هم ردیفی از جمله های تهاجمی را به سمتش روانه می کرد و همه آن ها به خانم جوان یا بهتر است بگویم به قلب خانم جوان برخورد می کردند و معلم جوان هیچ دفاعی در برابر آن ها نداشت. مرد بعد از کلی حساب و کتاب بی رحمانه اندک پولی به او داد که کفاف چند روزی بیشتر نمی شد. شصت روبل به یازده روبل تبدیل شده بود و این جا بود که قطره های اشک خیلی آرام سرازیر شدند و در این لحظه خانم جوان قطعا به این فکر می کرده که چگونه یک ماه دیگر را بدون پول سر کند. احتمالا تا این جای داستان واقعی ترین تراژدی حال حاضر تمام مراکز کار باشد که حقوق دولتی دریافت نمی کنند. از حقوق ها به بهانه های مختلف کسر می کنند و کمتر از چیزی که حق مان است به ما پس می دهند. و آن هم با هزار منت و هزار اخم و تخم. شاید فکر کنید نتیجه گیری این متن این است که شهامت داشته باشید و حق خودتان را بگیرید و یا حق گرفتنی است و نه دادنی . باید بگویم که این قدر سطحی نمی توان به مسأله نگاه کرد. آن کس که تنها شغلی که دارد همین است آن کس که اگر همین حقوق سطحی را قبول نکند با تیپ پا بیرونش می اندازند و جایی را ندارد که برود چون محیط کار به او جای خواب نیز داده است. یا زمانی که مردی به خانواده اش قول روز های بهتر را داده است و در صورت قبول نکردن آن مقدار حقوق اندک نیز باید چندین ماه بیکاری و سر خوردگی را تحمل کند تا بلکه به پول کافی برسد تا قول هایش را و سرشکستگی هایش را جبران کند. و یا زنی را بگویم که با هزار دعوا و التماس توانسته شوهر و خانواده اش را راضی کند تا از کنج عزلت خانه بیرون بزند و به کاری که علاقه دارد بپیوندد. او چگونه می تواند بر گردد به سمت خانواده. بگوید حقوق نگرفته است. آن زن از هم می پاشد. ساده نیست که بگویم حق گرفتنی است. تا به حال حق های تان را گرفته اید؟ آن را به شما داده اند بعد از دعوا کردن ؟ و جنگیدن ؟ نه این طور نیست بعضی اوقات حق را نمی دهند نخواند داد چون ذات زندگی همیشه دو دو تا چهار تا نبوده است. گاهی جواب سه می شود و شما برای یک عدد نمی توانید چونه بزنید چون آن را به شما نمی دهند. اما گفتم تا این جای داستان واقعی می بود اما داستان ها و رمان ها ریشه در تخیلات دارند. از آن دنیا تغذیه می کنند. و مرد چه می کند؟ کمترین پولی را که می توانسته به او بدهد، می دهد و سپس به سمت میزش حرکت می کند و به او پشت می کند. خانم جوان دیگر کم کم باید برود اما هنوز همان جا ایستاده است و با زبانی قفل شده به او می گوید ممنون! و مرد با فورانی از احساس خشم و غضب بر می گردد و به او می گوید از چه چیزی ممنون هستی ؟ من حق تو را خورده ام و از شما دزدی کرده ام و شما در جواب از من متشکر هستید؟  چرا سکوت کرده اید ؟ دختر می گوید که در گذشته کار فرما های قبلی همین را نیز نمی دانند و مرد می گوید باید هم که ندهند چرا حرف نمی زنی ؟ اگر به مشکل بر خورده ایم و سخت احساس تنهایی می کنیم و یا حق مان را دو لپی خورده اند و کاری جز حرف زدن نداریم پس لطفا حرف بزنیم ! لطفا ح ر ف بزنیم. دیگران درون مغز ما نیستند. </description>
                <category>انفرادی</category>
                <author>انفرادی</author>
                <pubDate>Mon, 01 Nov 2021 16:43:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رکاب زنی و یک ارتباط انسانی</title>
                <link>https://virgool.io/@enferadi/%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%86%DB%8C-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-j9sqk0ytcttu</link>
                <description>رکاب زنی یک اقدام طولانی مدت است مثل هر کاری که بعد از مدتی تمرین و تکرار ، ملکه ذهن می شود و نیازی نیست هر بار به خودمان فشار اضافی وارد کنیم . هر رکاب پشت رکاب دیگر به صورت فرایندی تکرار شونده ادامه پیدا می کند و دوره تکامل آن بعد از چندین دور چرخیدن کامل می شود. کاری است در زمره کار هایی مانند نفس کشیدن. و اگر قدرت تعمیم دهنده ذهن را بتوانیم کنترل کنیم که امکان شدنی نیست می توان گفت شبیه زندگی کردن. کمی عجیب به نظر می رسد تلاش برای توضیح مقوله خود زندگی همواره نیاز به ارائه مانند و مثال دارد. نیاز به ساخت دنیایی است و سپس شناساندن عوامل زندگی در تک تک چهره ها و راهکار های گفته شده در همان مثال ها و مانند هاست. مثل اکثر فیلم ها! در رکاب زنی نیز کافی است دوربین واید چند ده هزار مگاپیکسلی چشم ها را بگذارید دقیقا در هوا کمی بالای دوچرخه و با سیمی آن را به بدنه دوچرخه وصل کنید تا دوربین به تواند همراه با رفتن دورچرخه حرکت کند. دوربین برای مدتی تا به دست آوردن تسلط کافی فقط بر روی دسته های دوچرخه زوم می کند تا بتواند سکان هدایت را عهده دار شود و جلوی تکان خوردن و نوسان دورچرخه را بگیرد اما پس از آن قطعا می تواند دیگر بدون نگاه کردن رو به جلو به مناظر دیگری جز چرخ و لاستیک ،  پستی و بلندی های جاده را ببیند. آن جاست که آن مثال و مانندی که به شما گفتم به صحنه وارد می شود و رکاب زنی را امری متشابه با زندگی کردن و نفس کشیدن در می آورد.بر روی دوچرخه یک قانون مهم و کلیدی وجود دارد و آن این است که اگر می خواهی این کاری که شروع کرده ای را به انجام برسانی فقط باید رکاب بزنی و رکاب زنی چیزی نیست که خودت را با آن درگیر کنی. و لازم نیست به عضله هایت فکر کنی که آن ها هم به استراحت نیاز دارند و این می تواند خود فریبی ذهنی باشد و می تواند در هر مرحله ای ما را متوقف کند. لحظه ها از کنارت عبور می کنند و برای ثبت لحظه ها چیزی جز نگاه کردن وجود ندارد و رکابی که باید بزنی که اگر این کار را ادامه ندی قطعا بعد از مدتی دوچرخه دچار ایست کامل می شود. چیزی شبیه ایست قلبی. باید راه رفت و راه رفت و راه رفته را نگاه نکرد. زیرا با تردید نمی توانید راه خودتان را بیابید و با هر بادی به سادگی از جا در می روید. سه نکته ساده درون دوربین ما ثبت می شود اولین نکته این است که جلوی پای خود را ننگر و همواره چندین قدم جلو تر را رصد کن تا موانع جلوی روی پا ما را سست نکن چون ذهن انسان خود فریب است و همواره میل به کنار کشیدن دارد. اما تنها قانونی که بر روی دورچه سواری صدق می کند یک قانون کلی است و آن رکاب زدن است. مثل آن می ماند که ورزش کار ام ام ای وسط میدان دست از مشت زدن بردارد خب قطعا معلوم است به زودی دچار ایست می شود. ایست تنفسی و به راحتی از پا در می رود. دومین نکته ای که درون دوربین به ظاهر ساده چشم های ما ثبت می شود این است که همه چیز در حال گذر کردن است پس به جای درگیر شدن با افکاری همچون خستگی عضلات و یا گرفتاری های دیگر روزمره از قبیل معضلات زندگی زناشویی و یا چالش های رو به رو در محیط کار و یا حتی ساده تر از آن ها انتخاب درست مسیر پیش رو ، به مسیر توجه کنید و مسیر را خوب تماشا کنید. آن کودکی که از کنار شما گذشت و آن زن بارداری که آهسته آهسته از روی خط عابر پیاده گذر می کند و آن درخت با برگ های سورنی شکلش دیگر تکرار نمی شوند. قشنگ ببینید و مشاهده های خودتان را درون ذهن ثبت کنید. این خودش دو مزیت بزرگ دارد اولی این است که چندین تصویر مهم درون ذهن هایتان شکل می گیرد که با آن ها می توانید افکار خود را رشد دهید و به زندگی های دیگری که در کنار زندگی ما زیست می کنند آگاه می شویم و از تک رأی بودن فاصله می گیریم و دومین آن این است که می فهمیم برای فهمیدن دنیا و مفهوم آن گاهی نیاز نیست کاری جز تماشا کردن انجام بدهیم و در موقعیت تسلیم و رضا زندگی می کنیم. برای لحظه ای فقط با تماشا کردن می توانیم پذیرش را بیاموزیم. این که چطور در برابر هر اتفاق خوشایند و یا غیر خوشایند رو به روی خود باید ساکت باشیم و خوب تماشا کنیم. همه این ها در کسری از ثانیه اتفاق می افتد. رکاب های دیگر پشت رکاب های بعدش این را به شما یاد آوری می کند که این تصاویر در حال گذر کردن است. گفتم سه نکته درون دوربین ما ثبت می شود و دو تای اول این شد که ما می فهمیم زندگی همین اکنون نیست و در آینده باید خود را رصد کنیم تا دچار تصمیم های آنی و اشتباه نشویم و دومین نکته این شد که زندگی در همین اکنون وجود دارد و تصاویر در حال گذر کردن هستند و ما باید لحظه حال را ثبت کنیم. قطعا حدس زده اید با این روند سومین نکته توجه به گذشته است. آری دقیقا دوربین ما این را نشان مان می دهد. گذشته نه به مثابه چیزی که از چنگ ما گریخته باشد اتفاقا می توان به سادگی به آن برگشت. سکان دورچرخه را اگر برگردانید می توانید راهی که رفته اید را دوباره آغاز کنید. دوربین به ما نشان می دهد گاهی مسیر را اشتباه طی می کنیم و می توانیم به سادگی در نظر ها و تصمیم های گذشته خود تجدید نظر کنیم به سادگی می توانیم از گذشته خود عبرت بگیریم تا در آینده دوباره به گذشته برگردیم و آن را اصلاح کنیم. نه فقط در راه رفته بلکه در تصویر های ندیده نیز می توان امر اصلاح را انجام بدهیم. رکاب زدن همواره ادامه دارد برای لحظه ای آن را قطع نکنید. رکاب زدن همان ارتباط انسان با زندگی خودش است.</description>
                <category>انفرادی</category>
                <author>انفرادی</author>
                <pubDate>Sun, 24 Oct 2021 10:00:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهار هزار تومن بیشتر</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D9%88%D9%85%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-gn5xxwrkw4vk</link>
                <description>بعد از درمانگاه. میدان امام حسین. آفتاب به فرق سرم می‌تابد. برای در امان ماندن از تابش مستقیم آفتاب، به زیر پل می‌روم. دستم را برای هر ماشینی که احتمالش را می‌دهم خطی باشد تکان می‌دهم. البته همین‌طوری ساده هم نیست. یک اصول و قواعد ریزی هم دارد. با ایما و اشاره باید بگویی به کدام سمت می‌خواهی بروی. چون هر ماشینی حوصله ترمز زدن را ندارد. مثل هر روز. ماشینی بالاخره سوارم می‌کند. البته این بار یک فرق جالبی دارد. راننده خیلی بی‌خیال بود. انگار برایش فرقی نداشت که مقصد کجاست. هر جایی را که می‌گفتم.  می‌گفت می‌برم. علاقه‌ای به گزارش نویسی روزانه ندارم اما نکته جالبی که امروز با خودش داشت این بود که راننده در این‌جا و اکنون حضوری نداشت. اصلا نبود. حتما می‌گویید غلو می‌کنم. حق هم دارید. _فهمیده می‌ری ؟ _ آره فهمیده هم می‌رم. _بعدش پارک میرم. اونو چی ؟ _ اونم میرم. بشین.  داخل ماشین پراید.آهنگ، انرژی مثبت می‌داد. یاد آهنگ های کلاس های ان‌ال‌پی افتادم. همش می‌گفت میلیونر نیستم ولی با همینی که دارم خوشحالم و ... میان انرژی مثبت هایی که می‌داد. راننده گفت : کولرو دادم تعمیر کنن ولی خب نتونسته. و الان اینی هست که می‌بینی. پنجره رو بده پایین. در مورد کولر حرفی نزده بودم خودش یک‌باره گفت. آهنگ که تموم شد. آهنگ بعدی، یک تو‌ای‌اف‌ام مال اون سال‌هایی بود که با امیر تتلو می‌خواند. انقدر ضد حال و ضد انرژی بود و منفی بود که هر چی آن آهنگ اِن‌اِل‌پی انرژی مثبت داده بود. شُست و برد با خودش. و باز دوباره فاز عمیق دپی توی ماشین حاکم‌ شد. تا آهنگ تموم بشود. چند نفری مسافر آمدند و رفتند. آهنگ بعدی خود امیر تتلو بود. آهنگِ کی از پشت لباستو می‌بنده! بود.شروع که کرد. راننده پرسید:  _ازین سبکا که بدت نمیاد ؟ _ نه بابا. برعکس من یک تتلیتی‌ام. _سیگار میخوایی ؟ _نه، ولی تو بهمن بکش. بیشتر به فازش می‌خوره. یک پاکت بهمن دول از کیف کمریش در آورد. و یک نخ گذاشت لب دهنش ولی تا اخر مسیر یک پک هم بهش نزد. آهنگو تا ته زیاد کرد. خر‌خر باند پراید در اومد ولی اصلا واسش مهم نبود. گفتم بهتان یه جای دیگری بود. سلول به سلول بدنش با آهنگ می‌خواند. آن‌جایی که می‌گفت :تو شبای شمال کنار آب با لباس قدم زدیمولی رفتی به هر چی تویه داستان ماست لگد زدیهرچی دلم خواست که رو راست باشه باز همش بدیکی از پشت لباستو می‌بندههههه .... هر کس این آهنگ را قبلا شنیده باشد الان داخل جمجمه‌اش با ریتم خود آهنگ می‌خواند. بیت به بیت را با لذتِ تمام می‌خواند. توی مسیر فکرم خیلی مشغول به این شد که با این‌که امروز. یک روز عادیه ولی خب. حال آدم با یک آهنگ خوب هم. خوب می‌شه. خلاصه رسیدم نزدیکای آزادی. ده تومن در آوردم بهش دادم. _شیش تومن میشه عزیز. یکم زیادی دادی. _ باشه به خاطر آهنگ‌ات. توی دلم گفتم این چهار تومن هم باشه یک هزارم حق‌خورده شده‌ی تتلو. اگر هر کس به خاطر یک اهنگ خوب. یک نقاشی خوب. یک نوشته خوب. چهار هزار تومن بیشتر به بغل دستی‌‌اش می‌داد. دیگه حال همه‌مان خوب خوب می‌شد. و به رسالت هنر‌مند هم نزدیک می‌شدیم.</description>
                <category>انفرادی</category>
                <author>انفرادی</author>
                <pubDate>Mon, 09 Aug 2021 20:06:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفتمان مشترک</title>
                <link>https://virgool.io/@enferadi/%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DA%A9-jy7an7ku8n2x</link>
                <description>داشتم توی روابط ها دقیق می‌شدم. که چه حرفی‌ رو چه کسی به چه کسی می‌گوید و چه حرفی رو چه کسی به چه کسی نمی‌گوید. خیلی پیچیده شد نه ؟ و رسیدم به چیز جالبی : خیلی جالب است یک مرضی در درونمان وجود دارد که به مخفی کردن حرف هایمان منجر می‌شود. بعد به آن‌ها می‌گویند حرف های نگفته و سال ها بعد، زمانی که ریشه دوانیده اند در اعماق جان‌مان  می‌شوند عقده و باز عقده ها روزی روزگاری روزنه ‌ای پیدا خواهند کرد و عقده گشایی رخ خواهد داد. و همان حرف ها با احساسات کنترل نشده و بی‌امان به صورت طرف مقابلمان پرتاب خواهند شد. و سال‌ها و سال‌ها پیش از عقده‌گشایی چه رفتار‌های نا‌هنجاری را برزو می‌دهیم و دلیل اصلی آن‌ها را هیچ‌وقت درک نکرده‌ایم. و سال‌ها و سال‌ها پس از آن عقده‌گشایی، چه تنها می‌شویم. همه را رنجانده‌ایم. غم‌انگیز است اگر بدانیم چه حرف‌هایی را که دل‌مان‌ می‌خواسته بگوییم. فریاد بزنیم در یک جمع! جلوی‌ بقیه از سال‌هایی بگوییم که زیر بار مشکلات سخت‌، دست‌ و پنجه نرم می‌کردیم. اما نباید می‌گفتیم. باید خاموش می‌ماندیم چون زمان آن صحبت ها به اتمام رسیده است. دیر شده‌ است برای باز‌گو کردن‌شان. باید روزی آن‌ها را می‌گفتیم که می‌شد با ،گفتن، آز وقوع آن‌ها جلو‌گیری کرد. نه آن روزی که تاریخ انقضا‌شان رو به افول بوده است. باید زمانی می‌گفتیم که هنوز وافور و منقل به راه نبود. باید زمانی می‌گفتیم که هنوز اولین نخ سیگار را نکشیده‌ بودیم. باید آن روزی می‌گفتیم که هنوز پدر‌ و مادرمان زنده بودند. و باید آن روزی می‌گفتیم که هنوز عشق و علاقه در وجود‌مان زنده بوده‌اند. نه زمانی که چشمه‌ آن خشکیده باشد. به نظر من این مرض، سکوت بی‌جا و جنجال بی‌موقع، هست که فاتحه روابط هایمان را خوانده است. این مرض در نبود گفتمان مشترک شکل می‌گیرد. زمانی که به هر نحوی حرف می‌زنیم اما حرف هایمان ترجمه نمی‌شوند. نه تحلیل و بررسی حتی ترجمه نمی‌شود. انگار یک زبان بیگانه است. که نیاز به یک مترجم دارد. اخم هایی که بی معنی است اخلاق تند و مزاجی تلخ که متصور نمی‌شود حرفی پشت سر آن پنهان شده باشد. و یا حتی قدم های تند کسی که می‌خواهد برود. این هم معنی نمی‌شود.یک روزی چمدان هایش را جمع کرد و رفت قبلا می‌گفت می‌روم اما کسی جدی‌اش نمی‌گرفت اما آن روز به صورت جدی رفت در را نیز پشت سرش نبست. قبلا گفته بودم همین جا زیر همین پست های فارغ التحصیلی که وقتی می‌رویم بخشی از ما می‌ماند. یک بویی یک حسی یک خاطره ای یک نقشی حتی کوچک اما قابل دیدن. مثل تعبیر ما می‌رویم اما بخشی از ما در کاج های شهر بیرجند می‌ماند. او هم رفت. در را هم نبست. قرار بود از اول برود. سه سال و اندی اما رفت تند تند هم رفت با قدم های خیلی خیلی سریع حتی واژه ای بهتر از این نمی‌شود پیدا کرد. بوی تلخ چوب های سوخته، بوی زننده برگ های مسموم زرد تابستانی که از صمغ درختی سمی به بیرون تراوش می‌کند. می‌دانید بو ها تنها چیز هایی هستند که بسیار دقیق و بسیار مو شکافانه وارد رابط مغزی ما خواهند شد و خیلی سریع به خاطره ای دائمی و ثابت در میایند . بو ها هنوز در تکنولوژی مغفول مانده‌اند و برای همین بسیار اصیل و واقعی و دست نخورده و بی شکل و بی فرم باقی مانده‌اند. هنوز بوی کپک نان بوی کپک نان است. اما امروزه شب دیگر شبِ تاریک و ظلمانی نیست. برق بازی را عوض کرده است زمان خواب را عقب انداخته است. اما بو ها نه. تصاویر لبخند‌ها قابل ذخیره سازی‌اند. دیدن چهره کسی که دیگر در جمع نباشد، مرده باشد و یا حتی رفته باشد. مثل آن روز که رفت! تصاویرش هست. اما هر کس یک بوی اصیلی دارد که ذخیره نمی‌شود. بو‌ی شهوت انگیز کسی که آماده رابطه جنسی می‌شود.خیلی از بحث دور‌ نشویم. داشتم می‌گفتم گفتمان مشترک یعنی چی. یعنی یک شعوری که به ما هشدار بدهد ؛ الان وقت گفتن است. و یک شعوری طرف مقابل‌مان که ؛الان وقت شنیدن است. آری باید بعضی اوقات هم فرصتی داد برای شنیدن. گفتمان مشترک هم گفتن دارد و هم بخش پنهانی شنیدن. اما نه شنیدن با تنها عضو‌مان که گوش نام دارد. باید شنید آن‌طور که لمس کرد. عمق کلام را دریافت. عطر‌ کلام‌. لحن‌کلام. و... ابن‌طور باید شنید. کسی که دستت را گرفته است و دارد با ما حرف می‌زند با ما سر‌جنگ ندارد. با ما آشتی‌کنان است. در کتاب وقتی‌ نیچه گریست خواندم که باز‌گو کردن ریشه بیماری از زبان خود بیمار. بیماری یا لااقل علایم‌اش را از بین می‌برد. پس منتظر چه هستیم ؟ دنیای عجیبی است در واقع دنیای غریبی است نا آشناست فهم ناشدنی است اصلا در فهم نمی‌آید. از صبح که پا به داخل خیابان می‌گذاریم انگار پا بر روی سیاره زمین نگذاشته ایم انگار داریم روی کره مریخ راه می‌رویم. اصلا همین جملات انقدر عجیب هستند که آدمی را به فکر فرو ببرند. و من رو به روی شومینه نشستم ( شومینه خاموش ) و در حال تلو خوردن بر روی مبل چرمین چرخ دار و عقب و جلو می‌روم و کتابی به دست دارم ولی به شعله های خاموش شومینه چشم دوخته‌ام. و دارم به روزی فکر می‌کنم که حقیقت کشف شود. حقیقت هم واژه غریبی است. مثل دنیای کنونی که پا بر روی آن می‌گذاریم. دنیای کنونی اصلا با حقیقت کاری ندارد. چرخ دنده های آن با موتور حقیقت نمی‌چرخند. و کتاب ها نیز حقیقت را بیان نمی‌کنند. در خیابان خبری از حقیقت نیست. راننده تاکسی پول می‌گیرد و اصلا کاری با حقیقت ندارد. میوه فروش دارد با وانتی چانه می‌زند بر سر خرید دو کیلو ارزان تر خیار های درختی! اینجاست که حقیقت اصلا وجود ندارد. در تار و پود زندگی هم نیست در تار و پود میوه های خراب میوه فروشی هم نیست. باور کنید داخل آن میوه های کرم خورده هیچی نیست. نه حقیقت نه کرمی که آن را خورده است. کتاب ها نیز حقیقت را بیان نمی‌کنند. پس گفتمان مشترکِ انسانیت یک حقیقت نیست. یک بر ساخته جدیدی است که باید خود‌مان در روابط‌هایمان خلق کنیم. بسازیم. قول و قرار‌هایی ساختگی.  گفتمان مشترک یعنی چه ؟ چه چیزی هست که بگوییم و از دست آن گفته خلاص شویم. بار ها شنیده ام که می‌گویند سخن مثل تیری است که وقتی از چله کمانِ دهان پرتاب شود دیگر بازگشتی در کار نخواهد بود و جای جبران آن نیست. اما گفته های مشترک مثل تیری با نوک پیکانی نیزه دار هستند که بر پشتت زخم هایی می‌زنند و تو دوست داری خیلی قبل تر ها از دست آن ها خلاصی می‌یافتی . مشترک یعنی آن چه بین دو نفر اشتراک دارد. از سلیقه ها از افکار از احساسات و ... حال آن که همه چیز بین آدمیان می‌تواند و حتما مشترک است. پس کجای کار می‌لنگد ؟ گفتمان مشترک یعنی گفت‌و‌شنودی عادی میان مردمانی هنگام عبور از خط عابر پیاده که از قضا چراغ راهنمایی آن خیابان، قرمز باشد. گفتمان مشترک یعنی جواب به دوستت دارم هایش وقتی که می‌دانی همه می‌توانند روزی در جایگاه دوست داشتن‌ات باشند و این نیز مشترک است. گفتمان مشترک در نهایت یعنی من و تو در کنار هم. </description>
                <category>انفرادی</category>
                <author>انفرادی</author>
                <pubDate>Fri, 06 Aug 2021 10:29:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرتقال</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%84-iqwbluvbkn3p</link>
                <description>از تنهاییم لذت می‌برم. دوست داشتم تنها توی جنگلی سرسبز باشم. داخل ماشینی نشسته باشم و با سرعت آهسته‌ای مسیر پر از درخت را می‌پیمودم. هوای صبح، به سبکی از گونه هایم سُر می‌خوردند مثل حسْ دستی آشنا، نوازش‌گر و ملیح. چشم‌هایم را می‌بستم. فکر هایم را نیز، می‌بستم. خسته‌ام. مقداری قرص خواب‌آور کف دستم می‌ریزم. کوچک و بزرگ. داشتم خواب می‌دیدم یا نه. آن‌جا یک گربه‌ای بود. سیاه به رنگ زغال ، آرام آرام خودش را به درختی تنومند نزدیک می‌کرد. به ارتفاع درخت زل می‌زد و مدام چشم به اطراف می‌گرداند. نگران بود. رنگ مشکی پوستش او را لو می‌داد. مثل همین متن که مرا لو می‌دهد. بالا رفت. در نهایت می‌دانست که باید از آن درخت تنومند به بالا صعود کند. اما همچنان نمی‌خواست از مخفی‌گاهش بیرون آمده باشد.نور‌ها پشت‌ پلک هایم را قلقلک می‌دادند و می‌رقصیدند. اختلاط خورشید و ابر بود.  کاش خورشیدی نبود. خواب از سرم داشت می‌پرید. درختِ پرتقال بود. از آن پرتقال های وحشی جنگلی. از آن هایی که تویش خونی است. از آن هایی که نه فقط میوه هایش بلکه شاخ‌و‌برگ هایش نیز به رنگ نارنجی است. از آن هایی که فقط میان خیالات کاشته می‌شوند. و گربه به آن بالا رسیده بود اما باز برمی‌گشت پایین. انگار دلش می‌خواست بازی کند. با سرنوشت خودش بازی کند و یا شاید هم از نو شروع کردن را دوست می‌داشت. پشت پلک‌هایم گرم می‌شد. ابر ها به کناری رفته بودند و خورشید یکه تازی می‌کرد. می‌ترسیدم خورشید بیدارم کند. بزرگ‌ بودند. هر کدامشان به قطر یک مشت گره کرده بودند. پرتقال های بزرگی بودند. پرتقال های خوش‌مزه ای بودند. می‌شود راحت باها‌شان چند روز را سیر بود. می‌شود یک‌دانه اش را بگذاری کنار تخت‌ات که رایحه آن فضا را عطر‌آگین کند. می‌شود یکی‌اش را در جیب‌ات بگذاری تا وقتی جایی می‌روی هر چیزی خواستی با آن بخری‌. معاوضه کنی. و حتی می‌شود یکی‌اش را به عنوان دوست خودت قبول کنی. چند تا چشم و ابرو برایش بکشی و هر روز با آن صحبت کنی. و حتی می‌شود... نمی‌دانم هر کاری را شاید بتواند بکند. شاید بتواند مزه خون‌اش تشنگی آدمیان را کم کند تا دیگر نیازی به ساخت اسلحه نداشته باشند.  کاش واقعا خورشیدی نبود. چشم‌ هایم را لا‌به‌لای درختان جنگل پارو می‌کنم. می‌گردم به دنبال نشانه‌ها. علامت‌ها، شاید یک‌چیزی رهایی بخش باشد... گیرم که چند صباحی گردش روزگار به این شکل بگذرد در نهایت چه ؟ در نهایت خورشید و ابر و جنگل و مسیر باقی خواهند ماند.  گیرم که مرگ و نیستی گریبان گیر‌مان بشود در نهایت چه ؟ در نهایت صبح و ظهر و عصر و شب باقی خواهند ماند.  گیرم که گرفتاری هر روز گلو‌هامان را بدرد در نهایت چه ؟ در نهایت تخیل و تصور و تفکر خواهند ماند. چند ساعت دیگر که قرص های خواب عمل کنند قطعا بخواب عمیقی فرو خواهم رفت خوابی که داخلش از من می‌خواهند خودم باشم. خودِ خود واقعیم.  _سلام بیداری ؟  _سلام آره بیدارم بفرمایید ...</description>
                <category>انفرادی</category>
                <author>انفرادی</author>
                <pubDate>Thu, 05 Aug 2021 20:26:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوکِ ساعت •|×ملال×|•</title>
                <link>https://virgool.io/@enferadi/%DA%A9%D9%88%DA%A9%D9%90-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%C3%97%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%84%C3%97-scvhreumey0i</link>
                <description> بعضی ها خیلی خوب می‌توانند با زندگی یک‌سو و یک‌جهت شوند و خودشان را با ریتم حیات وفق دهند. بعضی‌ها می‌توانند از همان اوایل کودکی به آرامی خودشان را به دست دنیا بسپارند و هم‌راه و هم‌گام با آن پیش‌بروند. به وقتش جدی باشند و به وقتش عصبانی شوند و به وقتش آرام و مهربان باشند. بعضی ها می‌توانند خوب‌نقش بازی‌ کنند و با اطرافیانشان هم‌ساز و هم‌آواز شوند اما من نه  من عادت کرده‌ام متفاوت بیاندیشم متفاوت عمل کنم و متفاوت زندگی‌ام را بسازم. و به راحتی نظرم را بیان کنم و از هر چه در گذشته بهم آموخته‌اند فراری باشم. من از آن‌چه می‌شنوم همانی را انتخاب می‌کنم که با آن متفاوت‌تر به نظر بیایم و از هر آنچه می‌بینم آن چیزی را به عنوان دریافت ذهنی برداشت می‌کنم که منطق‌ام بگوید این نیز می‌تواند درست و متفاوت و نو باشد. اما صبر کنید فرزند زمان حال بودن فرزند امروز روز بودن آیا مستلزم همین تفاوت نگاه نیست؟ و آیا همین تفاوت، منشاء یگانگی و یکپارچگی نسل امروز نخواهد بود ؟ و به زبان ساده ما نیز همچنان متوهم هستیم. توهم متفاوت بودن! درد هایمان لذت هایمان پیروزی و شکست‌ هایمان و حتی و حتی دوست‌هایمان و دشمن‌هایمان همه متفاوت هستند و انگار دنیا برای ما است و فقط ما هستیم که کارگردان این دنیا هستیم و افراد دیگر، تن های دیگر؛ بازیگرانی هستند که فقط برای تکمیل فیلم ما بر روی صحنه آمده‌اند. این‌طور نیست؟ و یا هر شکلی از آن که ما مرکز جهان باشیم و بقیه آدم های به دور این مرکز دایره‌وار در حال چرخیدن؟ کما‌اینکه اینطور نیست. همه خواهان تفاوت در پوشش و در تفکر و در بیان و در رفتار خودشان هستند اما با یک نگاه تیز‌بینانه می‌فهمیم که همه ما آدمیان شبیه هستیم. از نسل های پیشین تا هم‌اکنون.   امروز که دیگر روز پیش تمام شده است به سراغ دیروز می‌رویم. دیروزی که گذشت   داستانی است که با پرده سفید اتاقم شروع می‌شود. پرده سفیدی که باد آن را تکان می‌دهد. همراه طلوع آفتاب، صدای مرغ‌و‌خروس همسایه بغل، غارغار یک کلاغ، بوی تازگی سر صبح، صدای فیس‌فیس آبی که تا لحظه‌ای دیگر به جوش خواهد رسید. صدای تق‌تق تخت پدر که چیزی نمانده تا برای  کمک مرا بخواند. و در نهایت صدای ویز‌ ویز یک حیوان موذی که از دیشب توی اتاقم پرسه می‌زند و به دلیل تاریکی اتاق هنوز به‌ چنگم نیافتاده است. همراه همه این ها، «ملال» در همین حوالی حس‌می‌شود و مشاعرم وجود آن را می‌فهمد  ملال، این موجود سیاه چشم و سیاه پوست، از مدتی است بر زندگی‌ام چنبر زده است و تمام تصمیم گیری هایم را دچار لغزش و نوسان می‌کند. گاهی هست و گاهی نیست اما امروز به تمامی و با جمیع مجاری تنفسی و شنوایی و لامسی و دیداری و چشایی درک و لمسش می‌کنم آری ملال به دستگیره در اتاقم آویزان است.   ملال، این قطعا اولین باری نیست که این احساس در دنیا به ثبت می‌رسد . ملال می‌تواند کلافگی ذهنی باشد و ما بار‌ها شاهد این ملال بوده‌ایم و این عجیب نیست. ‌ملال برای من همین ملالی است به رنگ خاکستری که به دستگیره در اتاقم آویزان است و هنوز چپکی و یک وری نگاهم می‌کند . اینترنت را روشن می‌کنم و می‌پرم پشت سیستم تا ببینم چیزی که خواهانش بودم را دانلود کرده است یا نه. ویندوز   آن‌چنان به آرامی بالا می‌آید و آن لودینگ مسخره هی می‌چرخد که فکرم را منحرف کرد و از این کار منصرفم ساخت پس رفتم تا دست و صورتم را بشورم.  در راه ملال پا به پایم می‌آمد از روی دستگیره در بلند شد و پرید بر کول و شانه ام و دست هایش را مانند کودکی دور سرم حلقه کرد و لبخندی به لبانش   نشاند . صورتم را که شستم تصویر خودم را با آن ملال بر روی کولم در آینه دیدم .  « هر روز بزرگ تر می‌شود » زمزمه‌وار جمله ده سال پیش به یادم می‌آید. تکرارش می‌کنم امروز قطعا معنی اصلی‌اش را از دست داده است. هر روز بزرگ تر می‌شود هر روز قد می‌کشد و هر روز چاق‌تر و فربه تر خواهد شد اما امروز که دیگر بزرگ شدنم دست خودم هست این جمله معنای عادی خودش را از دست داده است. طولی نمی‌کشد که از خانه بیرون می‌زنم   وقت کار است. وارد فروشگاه می‌شوم عده ای آشنا و نا آشنا ( اکثرا همه همکار هستند این وقت صبح ) سری به نشانه سلام و احوال پرسی تکان می‌دهند و من نیز به تقلیدی  طوطی وار اما از روی احترام بسیار برای همشان سر تکان می‌دهم اساسا می‌دانم که من از همه‌شان بهترم باری چون کار و پیشه همه‌مان یکی‌ایست نمی‌دانم چقدر درست می‌گویم . تا طبقه چهارم را با پله های برقی می‌روم نگاهم خیره است به پله های متحرک که یکی پس از دیگری به مقصد می‌رسند و تمام می‌شوند و می‌روند که دوری دیگر بزنند و باز پله پشت سر آن!  چقدر تا به امروز دور زده‌اند و چقدر مرا از این طبقه به آن طبقه برده‌اند و چقدر به مفید بودن برق پی‌برده ام و چقدر به تمایل آدمی به تنبلی و چقدر افکار در هم‌تنیده صبحگاهی . چه چیزی را به چه کسی باید گفت و چه چیزی را هرگز نباید گفت. چه در‌خواستی را باید قبول کرد و چه درخواستی را هرگز. چه آدمی را با روی منبسط فراخواند و چه آدمی را با روی منقبض. و یه عالمه چه‌های دیگر که همراه تک تک این پله هایی که به مقصد می‌رسند در ذهنم به ثانیه‌ای ساخته و سپس نابود می‌شوند.  ذهنم به مسیر صبح‌گاهی عادت کرده است و این‌طور است که بدون آن که بدانم به مقصد می‌رسم، به مقصد می‌رسم و تازه زمانی که در اتاق دفترم را می‌بندم و صدای آن از تمام مجرا های گوشی و مغزی عبور می‌کنند تازه باورم می‌شود که بیدار شده‌ام. تا قبل از آن نه مثانه ام پر می‌شود و نه معده ام خالی   - طبقه چهارم ! این صدای دلینگ‌دلینگ همراه این عنوان « طبقه چهارم!  » از در آسانسوری که همین‌اکنون باز شده است به گوشم رسید. نوری عجیب از داخل آسانسور به بیرون تابید. ملال با آن دست و پای بی‌ریختش جسته و خیز‌زنان و به هر شکلی که می‌توان تصور کرد راه می‌رفت و به سمت من نزدیک می‌شد. سینه‌خیز می‌آمد می‌نشست و سپس با تکان دادن کل وجودش می‌آمد و گاهی قل می‌خورد و گاهی از روی شکم خودش را می‌مالاند تا به من و یقین دفتر اتاقم نزدیک شود. با آن همه دستک و پایک‌ ای که داشت و همگی هم به مانند تمام پشم و پیل هایش سیاه و کدر بودند به زحمت هر چه تمام اما با پیوستگی آنچنان خودش را می‌رساند. در مسیر یک جایی از روی کول و شانه ام افتاده بود و یا فراموشش کرده بودم. و او با آسانسور آمد.  روزی که تمام نمی‌شود   نه نه اشتباه نشود اشاره به هیچ تاریخ تقویمی مشخصی نمیکنم دقیقا آن روز بود که ملال را دیدم . پشت پرده سفید اتاقم و پشت پنجره کدر آن یک مردی بود که داشت به سمت خیابان حرکت می‌کرد. خیابان رجایی ! یک قطعه زمین لخت و صافی بود و فقط یک جاده دراز باریک به قطر دو تا پراید کنار هم وسط این همه فضای بی‌کران سفید. نور سحر‌گاه به کل این دشت می‌تابید. سطح صاف صیقلی خیابان از دور انعکاس نور داشت. سراب بود. توی جاده سراب بود اما دشت خالی خالی نبود شهرک صنعتی بود . گله به گله سوله و کارگاه بود پشت سر و جلوی روی ماشین های هیژده چرخ یکی‌یکی جنس بار می‌زدند و می‌رفتند. سبقت ممنوع بود . یک قانون نانوشته ولی بسیار مهم: از روی جاده خاکی کسی عبور نمی‌کند! و اگر راننده ای این‌کار را می‌کرد گرد و خاکی بلند می‌شد که تا مدت زیادی به زمین نمی‌نشست . هوا جریان کمی داشت و این علت اصلی آن بود .  مرد که دکمه های پیرهنش را باز می‌کرد و آن را بر شانه هایش می‌گذاشت همزمان به افق نگاه می‌کرد و ساعت احتمالیه طلوع افتاب را تخمین می‌زد حسابی پکر و خسته بود از یک طرف با هزار امید و ارزو از گله جدا شده بود و سهم خودش را به حسن بخشیده بود و حساب هایش را پاک پاک کرده بودتا یک چیزی بعد از سه سال کار کردن و چراندن و جمع کردن نصیبش شود و حالا بیایید یک کار یک‌جایی پیدا کند. به قول خودش وقتی مدام این‌ور و آنور بروی روزت به شب نمی‌رسد و این کلافه ات می‌کند. در واقع ملال را می‌گفت. ملال نیز به مانند سگی ولگرد که تازه از خواب سحرگاهی اش بیدار شده باشد ارام ارام و سپس دوان دوان اما همراه سکونی سنگین و ارامشی دلهره آور به سمت مرد نزدیک می‌شد. آری به راستی دچار شده بود. به مرض تحمل نکردن فضای های گوناگون. خودش به حسن می‌گفت انگاری خاری به پاته و همش بدو بدو می‌کنی که دردشو حس نکنی ولی نمی‌دونی که بیشتر داری فرو می‌کنیش به پات. حسنم اون شب زده بود زیر خنده و گفته بود سهمتو بفروش برو یک جا خارتو در بیار . این شد که فکر اصلی فروش نصف گله به ذهنش خورد و گفت بالاخره یک کفاشی یا نجاری پیدا میشه که نیازی به دستای بزرگ ما پیدا کنه دیگ. دستاش انقدر بزرگ و خشن یود که بچه های کوچیک از دست دادن باهاش دوری می‌کردند. و این شد که به یقین رسید و قبل از عزیمت با دست خالی ( که همش می‌گفت با دست خالی که نمیشه )   دست به فروش نیمی از گله زد و نیمی دیگر را به امانت نزد برادر نگه داشت و خیلی دقت می‌کرد تا گوسفند هایی را از هم جدا نکند که بهم احساس دارند و همیشه متنفر بود از قربانی کردن گوسفند هایی که هنوز دل‌بستگی هایی حسی دارند ولی کل روستا به این مسخره بازی هایش می‌خندیدند.   حساب جیب خالی‌اش را می‌کرد اما حساب ملال را نکرده بود. و نمی‌دانست خواهد آمد و خواهد نشست بر قدم هایش و همان‌جا جا خوش می‌کند تا وقتی که با «نه» ها رو‌به‌رو شوی. بحث ما معضل کار پیدا کردن نیست اما قطعا از همه جا نه شنید.  اما علت‌ آن نه کمی کار بلکه خوش‌خیالی و سپس لباسی کهببرای او دوخته نشده بود  و ربطی به یک دله به دریا زدن داشت. اما هنوز باید تلاش می‌کرد و جاده درازی که انتها نداشت را پیش چشم دید و از روی همان جاده شروع به رفتن کرد. جاده باز به شهر می‌رسید و باز به شهر های دیگر و کار پیدا می‌شد و مرد نگران این نبود. اما ملال که کوچک و فرز و چالاک بود در طول مسیر داشت بزرگ می‌شد.  ملال ملال ملال   این خودش ملال‌آور است که در مورد ملال حرف زده بشود اما کار های سنگین را پس چه کسی باید انجام دهد؟ به شما خواهم گفت که این جستار در مورد چه روزی بودروزی که نمی‌خواهد تمام بشود   از تمام شدن می‌گویند از اینکه یکی از ترس های مهم ما ترس از مرگ است تصور کنید گم شدن مادری پیر را که باعث می‌شود لحظه‌ای همه ی خانواده به ترس بیافتند  هر کس که می‌گوید پس مادر کجاست به ذهن اطرافیان این سوال متبادر می‌شود که آیا مادر مرده است؟ آیا مادر الزایمر گرفته است و خودش را گم و گور کرده است؟ آیا مادر به آهستگی از میان ما رخت بر‌بسته و آیا فرشته مرگ اینطور بال هایش را به نرمی بر روی مادر پهن کرده است؟   نه او هنوز هست هنوز نفس می‌کشد و هنوز مرگ به سراغ او نیامده است. اما کلمه «هنوز» به این اشاره دارد که در آینده ای نزدیک این اتفاق حتمی‌ است.   دایی مصطفی ساکش را جمع می‌کند و می‌گوید امروز دیگر روز منم است روزی که می‌خواهم نشانش دهم چیزی بی‌جواب نمی‌ماند وانگهی اگر نتوانم مصطفی پلشت نیستم.   «پلشتی» در عین این‌که یک صفت بد و مضموم است اما دایی آن را برای خود خوب می‌پسندید و هر جایی که اسم اش را با پسوند پلشت می‌شنید برق شادی آشنایی در چشمانش موج می‌زد. علتش این است که می‌داند چقدر بودنش حال دشمنانش را بهم می‌زند چقدر می‌تواند جلوه کریه و تابلو آدم های دو‌ روی را لو بدهد و به قول خودش پته‌شان را روی آب بریزد. اینطوری دایی مصطفی خودش را دوست دارد دیگر.   می‌شود گفت اون روز این جمله را فریاد زد : کارشو می‌سازم و با عصبانیت هر چه تمام تر لباس مخصوص کارش را از روی گَل دیوار برداشت و با پا محکم به در کوبید   و با این رفتار آخر به زن‌دایی هشدار داده بود که آری دقیقا شوهرت، پلشتی را امروز به تن کرده است تا دمار از روزگار فرد  « دشمن » خاطی را در‌آورد و به همه نشان دهد کیست و چیست تا کسی دیگر جرأت نکند تا ...   می‌رود و در گاراژ را باز می‌کند در گاراژ لِم خاصی دارد و باز کردنش کار هر کسی نیست باید اول با شانه هایت یک هل کوچکی بدهی و سپس تنه‌ات را همراه ضربه‌ای تکانه‌ای حواله در کنی تا در به بیرون باز شود و این جاست که صدای بدی از آن بلند می‌شود و همسایه پیر را در خواب صبحگاهی بعد از نماز صبح می‌رنجاند.   روزِ تازه، شروع شده است و مرد می‌خواهد که از خانه به در رود و این صدا صدای ساعت ۸ صبح است.   با اولین استارت، ماشین غول پیکر دایی روشن می‌شود و این ماشین غول پیکر که اسمش را سوپور محله آق‌مشتی‌رضا گذاشت است در اکناف و اطراف به همین نام معروف گشته است و صدای مزخرف استارت زدنش که بلند می‌شود همگی دادشان بلند می‌شود که غول پیکر را جمع کن و برو و باز بعضی ها بی شاخ و دم بهش می‌گویند که این را نمی‌دانم چه کسی نام‌گذاری کرده است. در کل،  محله‌ی نام‌ها و لقب‌هاست و هر کس به فراخور سواد و منش و تو دل برویی بودن می‌تواند بر کس ها و نا‌کس ها ( اشیاء) نام‌گذاری کند و بقیه هم به فراخور خوب چرخیدن در دهان و خوش آهنگ بودن کلام آن را تکرار می‌کردند تا به عادت همگان در بیاید و نامی آشنا باشد بر هر کسی که در این جا زندگی می‌کند. داستان سوپور هم این بود که دیروز آمده بود همین جا و داد و هوار می‌کشید که چرا این غول پیکر را تعمیر نمی‌کنید که اینطور از خودش آت و اشغال نریزد و مادر که معلوم نبود امروز کجا رفته است و همگی در به در دنبالش می‌گشتند زده بود زیر خنده و گفته بود که خودش نیز مانند ماشین غول پیکرش آت و اشغال می‌ریزد و این شد که اسم غول پیکر و دایی و پلشتی با هم عجین شدند.   مادر از مصطفی بیزار بود یعنی بیزارش می‌کرد و یا کرده بود نمی‌دانم هر کسی اگر از صبح تا شب داد و فریاد کند و شاخ و شانه بکشد و زور بازو نشان دهد و توپ و تشر تو خالی سرت سوار کند هر کسی جز مادر گور‌به گوری هم که بود گم و گور می‌شد و یا حرف و حدیث او را پیش چشمش کوچک می‌کرد و دم صبح وقتی مصطفی گفت که کارش را یکسره میکند بقیه اهل خانواده دایی نفهمیدند منظورش چیست آیا با مادر و رفتار های بچگانه‌اش که هر روز صبح زود به جایی می‌رفت و همه را نگران می‌کرد و سپس در پی بیدار کردن احساس ترحم و مظلوم نمایی آه و ناله می‌کرد که شما مرا فراموش می‌کنید. آیا با این میخاست بجنگد ؟   ملال  می‌دانست که مصطفی کار چه کسی را می‌خواهد یک‌سره کند می‌خواهد برود و پول چک‌اش را نقد کند و مادر را از این خانه کوفتی بکشد بیرون و بگذارد پیرزن آخر عمری را زیر سقفی بلند‌تر زندگی کند زیر سقفی سفید‌تر و بدون ترک. مادر گرچه بار‌ها به او گفته بود که همین خانه با تمام ایراداتش و با تمام سر و صدای های همسایه هایش همچنان بوی شوهرش را می‌داد انگار کن که ترک های خانه را ترک های کف پای پدر می‌دید. پدری و یا همان شوهری که خودش  با دست های خودش آن را می‌شست و با لبخند رضایت اینکار را می‌کرد. گرچه هیچکس او را حمایت نکرد .   ملال می‌دانست و ملال این‌جا یعنی دیدن سفره‌ای جمع نشده که از نبود مادر هنوز بشقاب و لیوان های کثیف بر آن مانده باشند و پسری که این صحنه را می‌بیند و می‌رود به جنگ مادر یا همان نقد کردن چک‌اش اما مادر کجاست ؟   ماسک زده سوار بر تاکسی و هموار بر روی جاده ای دراز و باریک که من می‌خواهم همان جاده ای باشد که ملال را وسط آن دشت ساعت صبح‌گاه توصیف کرده بودم و دو داستان را بهم بچسبانم   داخل تاکسی راننده گفت :  جهل ، جهل است که تبدیل به بیماری شده است. با این حرفش یاد حرف نویسنده‌ای افتادم. اما کدام نویسنده نمی‌دانم. اما بیخیالش مگر نویسنده نمی‌تواند در ذهن من تبدیل به راننده تاکسی شود ؟ که در حال چسباندن دو قطعه پازل داستان من بهم‌دیگر است؟ مادر ماسک را پایین کشید و نفس را به راحتی به بیرون داد و در حالی که قیافه مظلوم نما به خود می‌گرفت و اشکش از چشمانش جاری می‌شد شروع کرد به تعریف کردن داستانش که چقدر فلان و بهمان ...   گفتم من یاد گرفته‌ام متفاوت باشم و این را می‌دانم که همگی می‌خواهند متفاوت باشند و این چیز تازه ای نیست اما مگر همه متفاوت نیستند ؟ مگر هر کس داستان خودش را ندارد ؟ مگر هر کس سرنوشت خودش و راه خودش را دنبال نمی‌کند ؟ آن کس که صبح زود بیدار می‌شود که به سر کار برود با صبح کسی که می‌خواهد از بازداشت‌گاه روانه زندان اش کنند یکی است ؟ این توهم متفاوت بودن را همگی داریم و همین نشانه یکی بودنمان است. و از آن جایی که همیشه متن های خیلی خوب و منطقی همه چی را به رسانه ها ختم می‌کنند من هم می‌خواهم بگویم رسانه ها با حقنه کردن به &#x60;متفاوت بودن&#x60; برای &#x60;بهتر دیده شدن&#x60; را تبلیغ می‌کنند اما به واقع مساله شخصی خودم این نیست   اتفاقا باید متفاوت بود و متفاوت زندگی کرد تا زندگی بهتری به سراغمان بیایید اما تفاوت نه در ظاهر و حتی نه در باطن فردی بلکه تفاوت در نوع نگاه به زندگی   زندگی با عزت یا زندگی با حقارت ؟   و هر تفاوتی به زندگی با عزت منتج نخواهد شد   پس اصل مهم چیست ؟   مهم این است که متفاوت باشیم اما نه در باطن و ظاهر و یا لباس و معنی بلکه در حقارت و عزت و باید برای رسیدن به این واقعا تلاش کرد واقعا خوب بود و واقعا به دانش و فرهنگ خودمون اعتلا ببخشیم و واقعا ادعا کنیم که متفاوتیم !   این هم یک رسانه است دیگر، و شاید دارد مفهوم غلطی را به زور تحمیل می‌کند اما ملال همچنان زنده است و بین داستان هایمان می‌چرخد. چه بخواهیم و چه نخواهیم پس مواظب باشید !</description>
                <category>انفرادی</category>
                <author>انفرادی</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jul 2021 06:54:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نانوشته</title>
                <link>https://virgool.io/@enferadi/%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-skrdij8plcwk</link>
                <description>به اندازه تمام نانوشته ها و تمام ناگفته ها امشب باتو حرف دارم . باتویی که الان توی تاریک روشن اتاق خوابم بر روی صندلی راحتی کنار من نشسته ای و چایی که با لیمو، ترش ترش شده است را جرعه جرعه می‌نوشیم. ساعت ۱ بامداد هست و حتما می‌دانی ساعت یک بامداد بیرجند با همه جای دنیا فرق دارد. انقدر اتاقم تاریک است و انقدر بیرون و در اسمان از نور ستاره ها روشن !که حتی نمی‌دانم صورتت چرا انقدر زخم دارد. نشانه هایش را می‌بینم و حس می‌کنم با آن ها درد داری اما به اندازه تمام لمس ناشدنی ترین چیز های دنیا مثل پوست خز یک حیوان آفریقایی که حتی ندیدمش به عمرم میدانم لمس صورتت خیلی باید حس فوق العاده ای داشته باشد . مهم نیست اسمت چیست نگفته می‌دانم مهم نیست رسم ات چیست ندیده زیبایی و مهم نیست جنس ات چیست قطعا با هر جنسی لطافت داری در کنارم بنشینی و من برایت قصه بگویم قصه انسانی که می‌خواست دنیایش را در آغوش بکشد و این دنیایش را در آغوش کشیدن چه کسی می‌داند چه معنی دارد ؟ برای کسی که زندگی را هدف قرار داده است چه فرقی می‌کند چند ساعت به آسمان خیره شود  و یا چند ساعت نشستن ات را در آغوش بکشد. و این جرئت را داشته باشد که بهت بگوید دوستت دارد . حتی اگر برای گفتنش خیلی دیر شده باشد. چه فرقی می‌کند چه کسی کنارم باشد وقتی آن فرد دوستم می‌تواند باشد. آخ چقدر صورتت زخم دارد امشب مرا به هلاکت خواهی رساند پس پاک می‌کنم و می‌نویسم باشد تو راست می‌گویی ! امشب اصلا تویی وجود نداشت. من در تنهایی خودم رو به روی انعکاس تصویر خودم در آیینه نشسته بودم. حتی به اندازه تمام حضور نداشتنت حضورت را در آغوش می‌کشم. </description>
                <category>انفرادی</category>
                <author>انفرادی</author>
                <pubDate>Sat, 05 Jun 2021 02:09:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پتروس فداکار کلافه می شود !</title>
                <link>https://virgool.io/@enferadi/%D9%BE%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D9%81%D8%AF%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%81%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-j9q9t0ppdtl3</link>
                <description>کلافه‌ام . هم‌الان که می‌نویسم کلافه‌ام ؛ نه از خودم که نمی‌دانم از چیست و گندی ماجرا همین جاست که نمیدانم از چیست اصلا می‌دانید کلافگی یعنی چه ؟ زمان هایست که بی خواسته‌ی نظر ما هستند یک وقت هایی مثل صبح ها و ظهر ها و شب ها و اینجا عنصر کلافگی نیز اضافه می شود و می‌شود صبح ها و ظهر ها و شب ها و کلافگی ها و نیز شاید ترکیبی از آن‌ها و اتصال یافته ای از آن‌ها بشود و در این صورت می‌شود صبح های کلافگی و صبح های ساده ، ظهر های کلافگی و ظهر های معمولی ، شب های کلافگی و شب های یکنواخت و در آخر سر هم آخر شبی یکسان و آخر شبی کلافه‌دار ! یا به زبان سهل فهمی بگویم کلافگی همین بهم  بافته هایی است من‌‌در‌آوری که می‌سازمشان آن قدر به هم بافته های مسخره که حتی نمی‌دانم چرا ساعت ( هم‌الان با دو ضرب انگشت صفحه گوشی را روشن کردم) ۱:۴۵ بامداد نیمه شبی و نیمه صبحی ( هم‌الان پشه‌ای در کنار گوشم وز و وزی کرد و دور شد ) وز وزه پشه می‌گوید ساعت ۱:۴۵ آخر شب است اما نه آن آخر شب های معمولی و یکسان و یکنواخت هر شبه بلکه آن آخر شب های کلافگی . کلافه‌ای از درهم و برهم هایی که ته ندارد . مسیر حرکت ذهن در هزار تویی خود‌ساخته و حرکت پشه نمود بسیار واضحی از آن دارد گویا ! ( هنوز صدای وز وزه اش دور و نزدیک می‌چرخد ) دور شکارش می‌گردد لاکردار ! داشتم چه می‌گفتم ؟ ... گفتم ساعت ۱:۴۵ است و حتی ارزش روشن کردن لامپ را نداشت . می‌دانید نوشتن شروعش قشنگ است و شروعش در ذهن آدمی پر از موضوع هاییست جذاب و خواندنی از چه و چه‌ ها گفتن هاست اما همین که قلم به زیر دوخمش رفت و در زیر انگشت های قلمی‌ ، قلم شد و آن وقت که باید اولین کلمه‌ات را بنویسی سرت یکهویی گیج می‌رود و در برابرت صفحه سفید دفترت قبرستانی از کلمات نگفته می‌شود که هنوز پا‌ به هستی خویش نگذاشته باید چال شوند زیر خروارها‌ خروار لایه های خاکستری مخ و تو اینجاست که می‌شوری عصیان میکنی خودت را به در و دیوار می‌کوبی که چطور آن موضوع افسانه‌ای از خاطرت پاک شد محو شد و آن زمانیست که خنگ می‌شوی گاو می‌شوی و چه شد چه شد بر‌میگردی و گورت را از جلوی صفحه‌ی سفید مرگبار گم‌میکنی آن زمان است که چهره زیبای کلافگی بهتان لبخند میزند و با دست های نوازشگرش نوازشت می‌کند .شنیده‌ام یک عده پروفسور ادبیات می‌گویند اگر هر شب خزعبل بهم ببافیم و سر و ته به هم بچسبانیم ( که خلاصه‌اش می‌شود همین کار‌گره خورده خودم ) و اگر به قول استاد‌مان به دهنش بدهیم ( بخوانید تَف دادن و بخوانید اضافه کردن ) ! فکر کنید ! دهنش ! چه می‌شود ! چه ‌می‌گفتم من ! ... پس اگر به دهنش بدهیم هر شبه و یا به قول آن دوست شیرین زبان مشهدی‌ام که سربازیست اکنون برای خودش که هم‌الان یکهویی وارد کلافه بافی‌ام شد ؛ می‌گفت جلسه امتحان بعد از پاسخ‌های اندک داده شده و در حد توان ، وارد فاز کثافط کاری می‌شد تا همه‌اش را رنگین کند تا سر و گه‌اش در‌هم شود تا دیده نشود چه گندی شده و مسئله پاک شود. اما گویا می‌گویند بعد از نوشتن های هر‌شبه ۲۰۰۰ کلمه‌ایه قبل از مسواک و جیش و بوس و لالا می‌توانی بعد از n شب و در شب n ام به عروج برسی و نوشته ای مرتب و با کفایت با محوریت یکسان بنویسید طوری که مو لا درز‌اش نرود و هیچ کجایش به هیچ کجای دیگرش بَر نخورد بُر نخورد و بِر و بِر متن بهتان نگاه کند که خب بعدش و تو ام بعدش را بدانی . قشنگ است نه ؟! مثل امید لاغری همراه با پیتزای رست بیف خامه ی اعلا ! امیدمحض و مسخره دوره ی اباطیل الاباطیل الاباطیل ...همین سه نقطه های متن کلافه‌ام از متن های منظم و دری وری هر شبه بهتر است. تا کجا که نرفتیم ! برگردیم سر کلاف را پیدا کنیم . همین متنی که می‌خوانید لزوما و یا گاها و یا اشتباها و یا حتی اتفاقا میخوانید صد البته که اشتباه می کنید اما می‌خوانید به سبب همین کلافگیتان و می‌دانم همگی به یکباره ننشسته اید این را بخوانید آخر همه سر یک شب و یک روز کلافه نمی‌شوند اما بالاخره می‌شوند و این آش دهن سوز و لب دوز را خواهید خورد پس در نظر بگیرید ما چند نفر قلیل بیش نیستیم که دور هم جمع شدیم و می‌ بافیم و باز گروه بعدی . تشبیه ساده بکنیم که مشبه بشود من و امشب و متن کلافه ام و متشبه به بشود شما آدم های چیز که این را می‌خوانید و یا ام بالعکس و الان که کمی نوشتم یک چیز عجیبی را استنتاج کردم دوستان ، آری دوستان اینجانب نایل به کشف این خصیصه در کلافگی شده‌ام که کلافگی یک قله است یک کوه و یا شاید یک تپه است . هر آن چه از آن بالا بروی می‌بایست در نقطه‌ای از آن پایین بروی و برگردی به نقطه آغازینت بالارونده و فرو رونده ای و مثل اپیدمی بیماریه مسری . اولش اول‌راهی نگاهی به کوهی از هجویجات داری و پایی همچو خر در گل فرورفته اما نیرو و توانایی برای پیمودن این راه بی‌راهه همین که قدم اول را گذاشته‌ای نگاهت پرشوق تر و پایت فرز تر و نیرو و توانایی زایا تر می‌شود و می‌روی و می‌روی تا به انتهایش برسی به آن نقطه حساس تعیین کننده . بیایید این ایراد و سخنرانی پرطمطراق را بدل به پیش درامدی برای داستانی روایی کنیم تا تاثیر اش افزون تر شود . حال که فهمیدید کلافگی ام برای خودش قانونی دارد اینطور ساده به بیکارگی هایتان چشم نمیدوزید پس ابزار و یراقتان را پایین بگذارید تا این داستان را با یکدیگر بسازیم این داستان را ما ، ما کلافه های آخر شبی بیافرینیم . قهرمان قصه ما که در برابرش کوهی از کلافگی در جریان است اسمش را بگذاریم پتروس . این اسم به ما می‌خورد البته که می‌دانیم ما، ما کلافه های آخر شبی هیچ رقمه هم‌ذات و هم‌زاد پتروس فداکار نسخه اورجینال نیستیم اما فعلا محکومیم به خو گرفتن به اسم قهرمان داستانمان ؛ پتروس فداکار و یک کوه آت و آشغال که می‌باید فتح‌اش کرد و برای تکمیل شدن رشد شخصیت و دگرگونی درونی قهرمان قصه ما که برگرفته از بوطیقای ارسطوی‌ایست این شخصیت پس از گذر سلامت به همت از یک آدم به غایت بی‌خود ( ما ، ما را می‌گوید) به یک آدم لااقل انسان‌تر مبدل شود و برای تکمیل عیش و نوش مستی نهایی که لعنتی مثل خوره به جانم افتاده است و خلجانی در تنبان و پی‌ام می‌خاراندم باید این عنصر عظیم الشأنی را نیز اضافه کنیم « فضا » فضا ، نه آن فضای ماهواره‌ای و نه آن فضای معتادین و نه آن فضای که بعد از یک خورد و خوراک مشتی به دهنمان لق لقه میزند :عجب فضایی داد ! منظورم فضای داستان است . محیطی که پتروس فداکار باید با کوهی از فراز و نشیب هایی که مفتخریم به نام کوه کلافگی باشد دست و پنجه نرم کند و از یک پشه به یک انسان تبدیل شود و آن محیط نمی‌تواند خلاء باشد باید یک هوایی ، آسمانی ، زمانی ، جنسی ، پرنده ای ، چرنده ای ، دار و درختی ، جاده ای و یا حدااقل لباسی که بتوان با توصیف کردنش داستان را بیشتر موشکافی کرد مثل داستان های دیگر که آفتاب در حال غروب است و تاکسی به مقصدی بی‌نهایت می‌رود پس فضا لازم است تا این داستان موهوم بر آرامش خویش بنشیند ، جا بخورد خلاصه یک نری و مادگی باید داخل هم شوند و این زوج پسند شده باید خاصه‌ی ما باشد خاصه‌ایم که همه رنگ ها بنفش باشد تصویری ویرایش شده داخل گوشی و آسمانی نه صبح و نه ظهر و نه شبی را خلق کند که بنفشش یک بی زمانی خاصی به آن بخشیده باشد گویی عینکی با شیشه هایی بنفش رنگ بر چشم داریم و همه‌جا یک بنفشی خاصی دارد و فضایی به دلخواه می‌توان درست کرد و می‌توان قوانین را زیر سوال برد چرا حیوان های فضای ما همگی پشه نباشند و یا حدااقل پشه وار حرکت نکنند ؟ رنگ بنفش و همه‌چی پشه‌وار حرکت می‌کند گرگی با صدای وز وزی دور سر خود و پتروس بچرخد و ثقل داستانی و وزن و وزنه ی داستانی بر کجاوه پتروس نشیند بر شانه های قهرمان ما تا این بار عظیم را به مقصد برساند . یک پتروس فداکار به همراه کوله باری سنگین بر دوش که گویا آنقدر سنگین است که زمین را کمی چلانده و همراه هر قدم اش با او حرکت می‌کند تصویر سه بعدی را درون نرم افزار های کامپیوتری تصور کنید . زمین زیر پا سنگی ، خاکی ، علفی و ماسه ای نیست زمین زیر پا باشد خطوط های فضایی چارخونه چار‌خونه . خطوطی بنفش رنگ و مابین آن‌ها سیاه و خالی و اگر هنوز متوجه نشدید قصد چه دارم بهتر است بگویم یک توری نرم فلزی که لا به لایش خالی‌ است و پتروس و بارش فرورفته داخل این توری سیمی نرم و تمام احشاء داستانی نیز پشه وار به دور آن‌ها که در حال حرکت از نقطه الف به نقطه ب می‌باشند ؛ میچرخند . پرندگان پشه‌وار در آسمان به گرداگردش و گرگ ها و کرم ها نیز روی زمین سیمی پشه‌وار در حال طوافش و این دو نقطه الف و ب نیز دو ابتدا و انتهای داستان هستند یعنی ابتدای کلافگی و نقطه انسانی شدن و راست راستکی رنگ تمام این ها بنفش است یک بنفش جانانه که هیچ وقت فراموش نشود. بگذار برای رئال شدن داستان بگویم که پتروس ما همان است که باید باشد و فداکاری قبلی‌‌اش را به سرانجام رسانده و این دومین فداکاری اش است و برای دراماتیک شدن و تراژیک شدن داستان باید او را بکشیم و یا کم کمه‌‌اش کلاف درونش را . با خنجری بنفش رنگ از خود کوه ، ساخته خود کوه جانش را بدریم و این چنین نیز فرم هنری‌اش نیز زیبا‌تر می‌شود چون همانند‌ همانند را می‌بُرد کوه کلافگی قلب تپنده کلاف را می‌بُرد آن‌هم با خنجری بنفش رنگ و بعد از پاره شدن قلب این توده چرکین آسمان از یک سو شروع به درخشیدن و رنگ ‌آمیزی طبیعی خودش می‌کند بنفش‌هایش چون برگ‌های پاییزی می‌ریزند و در عوضش رنگ‌های بکر طبیعی روز های معمولی باز می‌گردند و آخر شب کلافگی به صبحی معمولی و یا شاید صبحی بی کلافگی در‌می‌آید همه‌چی آرامِ آرام می‌شود . حال داستان را نقل کنیم ... روزی روزگاری پتروسی فداکار ... آه صبح شد شب بخیر .</description>
                <category>انفرادی</category>
                <author>انفرادی</author>
                <pubDate>Wed, 04 Nov 2020 22:15:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فی البداهه</title>
                <link>https://virgool.io/@enferadi/%D9%81%DB%8C-%D8%A7%D9%84%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%87%D9%87-jt18esjmjdoc</link>
                <description>صبح است ظهر است شب است یا هیچکدام و در زمانی هستیم ما بین آن ها در راهیم به سمت مقصد ، مقصدی نامعلوم در راه بنویسیم که چه دیدیم چه ارزشی دارد ؟ بیایید فی البداهه بنویسیم و سپس در جایی که سکنا گزیدیم قلم جرح و تعدیل را بگردانیم شروع کنیم به واکاوی آنچه گفتیم چه شد از دور دست چراگاهایی به چشم می خوردند که اندک اندک بند و بساطشان را جمع می کردند و به سمت آخور های خود در عزیمت بودندو پهنه ی آسمان گویی پر از رگه های خونی شده بود و آفتاب ، واپسین لحظه هایش را بر روی زمین میگذراند یک ساعت بعد دیگر خبری از دشت و جاده نخواهد بود و همه جا در تاریکی ماتی مستغرق خواهد شد اما الان هنوز ساعت شش است و گوسفندان آخرین لقمه هایشان را می جوند و پرندگان دسته دسته در کنار هم در پست زمینه ی آسمانی پر خون که مدام پر خون تر نیز می شود به سمت غرب در پیش اند به سمت خورشیدی که پایین و پایین تر می رود هنوز ساعت شش است و من پیشانی خودم را به اخرین پنجره کوچک سه ضلعی ماشین چسبانده ام و منظره اطرافم را با چشم هایم میبلعم او خودش را تازه خوابانده بود در هوای سردی که از درز های صندلی به داخل نفوذ می کرد او خودش را ما بین دست هایم قرار داد و خوابید شایدم خودش را به خواب زد و من از این حس راضی می شوم و دست هایم را برای نوازش روی پیشانی پهنش می کشم اگر دستم را پس بزند یقین می دانم که به خواب رفته است اما حالا نه شاید یک ساعت دیگر به خواب عمیقی برود آن زمان همه جا ام تاریک می شود و می تواند با ارامش بخوابد راننده سکوت سنگینی دارد حرفی ندارد بزند گه گاه از آیینه عقب را نگاه میکند و هربار اطمینان میکند که در جاده تنها هستیم اندکی پیش صدای ماشین در آمده بود و راننده ترس این را داشت که هوا تاریک بشود و در این جاده خالی تنها بمانیم اما حالا صدایش در نمی گرفت نرم بر روی جاده می سرید بر روی سراشیبی دنده را خلاص می کرد تا سوخت کمتری بسوزاند دشت رو به تهی شدن هوا رو به تاریک شدن زن در خواب و بیداری ماشین آتش زیر خاکستر _ هوا را چک کردم ابریه ابریه خیالت تخت رطوبتش کمه  سکوت را شکستم و توقع داشتم راننده چیزی بگوید نگفت_ راسته که خرسم داره ؟ البته طبق معمول سوزنده و برنده و دوزنده با خودمون داریم و از پس هر چیزی بر میاییم ، شما که نرسیده بر میگردی دیگراننده انگار یادش نبود راه رفتنی را باید تنها بر می گشت برای همین یکه خورده بود صدایش را صاف کرد و گفت : خیالی نیست میتونمم وایستم تا صبح تا شما بر گردید عرق می کرد مدام عرق می کرد ادامه مکالمه چیز جالبی نداشت و اهمیتش از صحبت های روزمره فراتر نرفت راننده نگران ماشین بود که هر آن جوش بیاورد و در این دشت تنها بماند و من خواستم با صحیت کردن از نگرانی درش بیاورم اما از هر دری سخن گفتم بحث را دقیقا به سمت ماشین می برد _ من میگم الانه که زیر پا خالی کنه و کل راهو باید کولش کنیم _ نگران نباشید شما ام تلفن هست زنگ میزنیم امداد بیاد   درستش کنه تلفن هم آنتن نداشت . برای فرار از سکوت صحبت می کردیم و جملات پر نقطه بود و هیچ یک ادامه دیگری نبود از هر دری میگفتیم تا جلوی اضطراب را بگیریم در نگاهم آینه بغل ایستاده مرا تماشا می کردیه ته ریش نامنظم و ابرو های کمانی شکل  پیشانیم را از پنجره دور کردم و مشغول تماشایش شدم دست به صورتم بردم و مخمل ریش ها را دست کشیدم و از آن جا نوک بینی سرد شده ام را میفشردم تا گرمای رگ های انگشتانم آن را گرم کنندآینه تماشایم می کرد لحظه ای زن از زیر دستانم سرید و قبل از افتادنش او را گرفتم و دوباره به آغوش خود بر گرداندم آینه از دید رس خارج شد جا به جا شدم و منتظر غروب آفتاب نشستم دشت تهی می شد هوا با اخرین انوار خورشید خداحافظی می کردزن در آستانه خواب بود و ماشین همچنان آتش زیر خاکستر به حرکت خود ادامه می داد مقصد معلوم بود جنگلی بود در سیاهی و مقصد نامعلوم بود فی البداهه نوشتن چه زیباست </description>
                <category>انفرادی</category>
                <author>انفرادی</author>
                <pubDate>Wed, 21 Oct 2020 20:52:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>