<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های انگاره</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@engarenet</link>
        <description>انگاره: رسانه  جامعه و جامعه‌خوان‌ها. در آدرس Engare.Net بیشتر بخوانید</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:36:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/16042/avatar/9YTIEe.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>انگاره</title>
            <link>https://virgool.io/@engarenet</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فرهنگ حذف و سیاست سانسور</title>
                <link>https://virgool.io/@engarenet/cencor-bxdegwlrj0oc</link>
                <description>به قلم محمد مختاریسانسور در  معنای مصطلح و معمولش، وجه خاص و جدید و مربوط به ابزارها و اشکال اندیشه و  بیان است که از آغاز صنعت چاپ، با تحصیل اجازه برای چاپ کتاب، توسط کلیسا  یا حکومت‌های استبدادی اروپا باب شد؛ و به بازرسی مطبوعات و کنترل خبر تسری  یافت. از دوره‌ی قاجار نیز به روش‌های حکومت ما سرایت کرد، و به جامعه ما  انتقال یافت.کشور ما  در حالی با معنای جدید سانسور آشنا شد، و تجربه‌ی آن را از قرن نوزدهم آغاز  کرد، که اخذ پروانه برای چاپ کتاب، صد سال پیش از آن در خود اروپا از میان  رفته بود؛ و پس از انقلاب فرانسه، آزادی نطق و بیان و انتشار کتاب و  رورزنامه در قوانین اساسی اغلب کشورها تامین شده بود.اما  ”حذف“ وجه عام و قدیم و مربوط به تمام عرصه‌های پندار و گفتار و رفتار و  کردار و نوشتار است که مشخصه یا عارضه‌ای دیرینه است؛ و هویت حاکم و محکوم،  و حدود فکر و عمل، یا مجاز و غیرمجاز ، و نحوه‌ی سلوک و روابط هر یک از  این دو را در این فرهنگ، معین می‌داشته است. منتها از آنجا که  تعیین‌کننده‌ی حدود مجاز و غیرمجاز، تنها حاکمان بوده‌اند، ”حذف“ اساسا  گریبان محکومان را می‌گرفته است .اصولا  استقرار و گسترش سیاست سانسور، جز بر پایه‌ی گرایش و نگرش معطوف به ”فرهنگ  حذف“ امکان‌پذیر نیست. به همین سبب نیز هر چه به گذشته‌ی ملت‌ها و فرهنگ‌ها  نزدیک‌تر شویم، رابطه‌ی حذف و سانسور را قوی‌تر، گسترده‌تر و مستقیم‌تر  می‌یابیم. چنانکه در رم باستان یا دوران حکومت کلیسا نیز مامور یا مفهوم  سانسور، به دخالت و کنترل و عیب‌جویی در تمام زمینه‌های عقیدتی و بیانی و  عملی و ارتباطی مربوط بوده است. یعنی خط قرمزی بوده که هرجا اراده  می‌کرده‌اند کشیده می‌شده است. حال آنکه در ”جامعه‌ی مدرن“ پس از رنسانس و  عصر روشنگری، که فرهنگ حذف، دست کم از لحاظ نظری و اصولی، نفی و طردشده، و  آزادی و خرد و حق فرد و تفکر انتقادی پا گرفته است، مفهوم حذف و سانسور نیز  کلا مذموم و منتفی شناخته شده است، و مقاومت در برابرش حق طبیعی و بدیهی  افراد جامعه به حساب آمده است.جامعه‌ای  که تحمل و مدارا و تفکر انتقادی و تنوع اندیشه‌ها را تجربه نکرده، بلکه به  حذف ارزش‌ها و گرایش‌ها و روش‌های مخالف عادت داشته است، هر پدیده‌ای را  با ترکیبی از فرهنگ حذف و سیاست سانسور محک می‌زند. یعنی هم از طریق  رفتارهای نهادی شده و اخلاق فردی و اجتماعی و عرف و افکار عمومی، از اختلاف  و تنوع پرهیز می‌کند، و با دستورالعمل‌های ریز و درشت به خودسانسوری  ودیگرسانسوری در همه‌ی زمینه‌ها مبتلا می‌ماند، و هم به استعانت و هدایت  نهادهای قدرت به اعمال وافکار و حتا سلیقه‌های ثابت و یک‌نواخت و متحدالشکل  می‌گراید. در نتیجه به سیاست سانسور مستقیم و غیرمستقیم متوسل می‌شود.به همین  ترتیب است حذف تدریجی یا یکباره‌ی مفاهیمی که بار سیاسی– اجتماعی– اقتصادی  ویژه‌ای دارند و بازمانده‌های دوران انقلابند، مانند عدالت، مستضعف، آموزش رایگان،  آزادی احزاب و غیره که طی دوسه سال یا از حافظه‌ی جامعه حذف می‌شوند، یا  معناهای جدیدی می‌یابند. چنانکه اخیرا بانکها تبلیغ می‌کنند که با پس‌انداز  به عدالت اجتماعی می‌رسیم!البته  فرهنگ حذف تنها از طریق سیاست‌ها و عملکردهای برنامه‌ریزی شده‌ی نهادهای  قدرت تسری و تعمیم نمی‌یابد. بل‌که نوع معرفت و خلق و خو و خصلت افراد، خود  مساعدترین وجه و وسیله‌ای برای استقرار و استمرار آن است. به‌همین سبب در  هر گوشه از زندگی در روابط و برخوردهای افراد نیز متجلی است. چه درون  خانواده که با تحکم و تقوق مردانه و پدرانه حق و رای و نظر زن و فرزند  نادیده گرفته می‌شود؛ و چه در اداره و کارگاه که هر کس نفی دیگری را نردبان  ترقی خود می‌کند. به همین ترتیب است رفتارهای و برخوردهای حذفی در محله و  خیابان و شهر و روستا و مدرسه و دانشگاه و بازار و صنف و انجمن و گروه و  سازمان و حزب وکه غالبا به منظور نفی و حذف دیگران و اثبات و تثبیت خویش  صورت می‌گیرد.در این  یکصدو وپنجاه ساله که از آغاز چاپ کتاب و روزنامه در ایران گذشته است،  جامعه‌ی ما میان دو فرهنگ ناهمزمان، نامتجانس و ناهمساز گرفتار بوده است.  دو وجه فرهنگی قدیم و جدید، هم از لحاظ مبانی و اصول و ارزش و گرایش و روش  با هم در اختلافند، و هم از بابت توزیع اجتماعی این ارزش‌ها و گرایش‌ها و  روش‌ها، نامتعادل و نامتوازنند. لایه‌ی نازک و محدودی از جامعه در جهت  فرهنگ نو و به اصطلاح مدرنیته و مدرنیسم است که مبشر ومستلزم  استقرار“جامعه‌ی مدنی“ است و خواهان آزادی‌ها وحقوق دموکراتیک فردی و  اجتماعی است. در مقابل لایه‌های تودرتو گسترده‌ای از جامعه نیز بر مبانی  ثابت و تغییرناپذیر و قدیم سنت استوارمانده‌اند که از حق فرد در تعیین  سرنوشت، و آزادی و خرد، و استقرار و بسط نهادهای مشارکت و مدارا، به طور  کلی از ”تحزب“ و ”تفکر انتقادی“ تجربه یا ادراکی تاریخی ندارند.از نظر  نهادهای سیاسی این فرهنگ، حذف بخش یا بخش‌هایی از فرهنگ و فرهنگ‌سازان  مخالف یا به اصطلاح دگراندیش، از جمله نویسندگان و هنرمندان، بسیار طبیعی و  بهنجار است. در اینجا“حذف“ یک عارضه یا مصلحت و اقتضای سیاسی صرف نیست.  بل‌که گرایش و نگرش و روشی است که به کمتر از نفی معنوی یا فیزکی ارزش‌ها و  گرایش‌ها و روش‌ها و افراد مخالف رضایت نمی‌دهد.از  سال‌های انقلاب تا کنون، کم نشنیده‌ایم که برای مجازات کسی با کوچک‌ترین  جرم یا اتهام یا حتا توهم جرم، فریاد برآمده است که ”اعدام باید گردد.“ چه  افراد و گروه‌های هوادار دولت و چه افراد وگروه‌های مخالف حکومت، با یک  زبان خواستار حذف در هر بعدی بوده‌اندو تنها مصداق‌ها با هم فرق می‌کرده  اند. در بسیاری از موارد، احکام از پیش صادر شده است. منتها گاه امکان  وابزار و قدرت اجرا برای فرد یا گروهی وجود داشته، وگاه وجود نداشته است.  انگار قانون یا عرف یا افکار عمومی، هیچ مجازات دیگری جز ”اعدام“  نمی‌شناخته یا وضع نکرده است. مهم تشخیص هویت مخالف است که باید از میان  برداشته شود.استبداد  تنها در وجود یک سلطان خودرای یا رییس حکومت مستبد متبلور نیست . بل‌که در  نظمی ذهنی و عینی هم معنا می‌شود که به حق فردی و اجتماعی افراد جامعه باور  ندارد. در چنین نظمی یا اساسا قانونی در کار نیست، یا قانون تابع اراده‌ی  مصادر امور و برقراردارندگان نظام است. نه کسی حق تغییر مبناهای تثبیت شده  را دارد، و نه مکانیسمی اجتماعی برای چنین تغییری، یا برای درخواست آنان  وجود دارد. تغییر احکام تنها در اختیار نهادهای معین قدرت است. فقط خود  آنان به‌هنگامی که از بابتی مصلحت بدانند یا ضرورتی تشخیص دهند، می‌توانند  در احکام و سنت‌ها و دستوالعمل‌ها تجدید نظر کنند. یا تعبیرها و تفسیرهایی  از آن‌ها به اقتضا ارایه دهند. مراجعه به افکار عمومی هم برای تایید  تصمیم‌های گرفته شده است.البته  امروزه هیچ حکومت استبدادی نیز وجود ندارد که بتواند بی‌نام آزادی برقرار  بماند. یا از مشارکت و رشد سیاسی مردم در تایید خود دم نزند. منتهی  بی‌باوری به آزادی و حق انتخاب و خرد جمعی را می‌توان به سادگی از طریق  سنجش میزان مشارکت سیاسی مردم بازشناخت. مشارکت سیاسی یکی از ارکان مهم و  اساسی رشد سیاسی یک ملت است. معمولا با وجود احزاب سنجیده می‌شود. قدرت و  نهادمندی و سازمان یافتگی احزاب، معیار وجود مشارکت و رشد سیاسی است.بعضی از  حکومت‌های مبتنی بر فرهنگ“تکلیف“ حضور بخشی از مردم را در اجتماع‌های  تاییدآمیز، دلیل رشد سیاسی قلمداد می‌کنند. در حالی که مشارکت سیاسی مردم  با حضور آنان در راه‌پیمایی‌های رسمی یا خودانگیخته و موافق یا مخالف حکومت  ها، شناخته نمی‌شود. زیرا چنین حضوری“نهادینه“ نیست. هر روز در معرض  پراکندگی یا تغییر است. اساس نیز از مختصات جوامع توده‌وار است، نه نشان  جامعه‌ی دموکراتیک و آزاد.در اینجا  این نکته را باید یادآور شوم که شباهت و اشتراکی که امروزه در عمل‌کرد  دموکراسی‌های غربی و حکومت‌های استبدادی برقرار است، در این است که هر دو  به یاری رسانه‌ها و ارتباطات و تبلیغات، هم افکار عمومی می‌سازند، هم افکار  عمومی را به سکوت وامی‌دارند و هم بخشی از جامعه را به جای افکار عمومی جا  می‌زنند.این ویژگی که از دموکراسی‌های غربی نشات گرفته است، در پی دور داشتن جامعه از سنجش خردمندانه‌ی ارزش‌ها و گرایش‌ها و روش‌ها است.منتهی در  حکومت‌های استبدادی افکار عمومی، از سرناباوری به مشارکت عمومی، مستقیما هم  سانسور می‌شود و در این راه فرهنگ حذفِ مخصوص به همین افکار عمومی نیز به  کار گرفته می‌شود. به همین سبب نیز در چنین جامعه‌ای دوگونه افکار عمومی  وجود دارد. یکی آشکار و یک‌دست و رسمی و در خدمت حکومت؛ دیگری پنهان و  گوناگون و خودانگیخته و در مخالفت با حکومت، که به شکل زمزمه‌های درگوشی یا  نق زدن‌های اجتماعی و طنزهای سیاسی – اجتماعی – اقتصادی گسترده است.اما در  دموکراسی‌های غربی، افکار عمومی با مکانیسم‌های غیر مستقیم تبلیغی،  ارتباطی، و یا هدایت‌های سودجویانه و اقتدارطلبانه در جهت خواست‌ها و منافع  صاحبان قدرت قرار می‌گیرد، یا کنترل می‌شود. یعنی در حقیقت دموکراسی سببب  انتقال تدریجی حاکمیت اکثریت به حاکمیت کارگزاران می‌شود. افکار عموم از  طریق تبلیغات و دامن زدن به هیجان‌ها و دورماندن از استدلال و انتقاد، به  تصمیم گیری‌های احساساتی و گاه گله‌وار و برخوردهای فارغ از تفکر کشیده  می‌شود.علت این  امر در استقرار نظامی است که آزادی و خرد و حق انتخاب را نه در جهت موازنه  میان حقوق دموکراتیک و برابر مردم، بل‌که صرفا در راستای ” عقلانیت اقتصادی  ” متمرکز کرده است. در نتیجه جامعه را از توزیع عادلانه‌ی ”آزادی“ و“حق“ و  ”خردانتقادی“ محروم داشته است.مثلا در  امریکا می‌توان طرحی را هر اندازه هم سودمند باشد، با ”غیرامریکایی“ جلوه  دادن در افکار عمومی، مردود شمرد. و این در جایی است که به قولی هر  امریکایی حق دارد همین امروز برای رقابت با روزنامه‌های ”نیویورک تایمز“ یا  ”شیکاگوتریبیون” به تاسیس روزنامه‌ای بپردازد. اما این تساوی حقوق، در  واقع یک شوخی بیش نیست. قدرت CNN ، هم در سانسور خبری و هم در ساختن افکار  عمومی در جنگ خلیج فارس، بر هیچ کس پوشیده نمانده است.این همان  مشخصه‌ای است که امروزه منتقدان ایدئولوژی بورژوایی با عنوان ”خردباوری  ابزاری“ آن را به نقد کشیده‌اند. خردی که خودمختاری‌اش را از دست بدهد،  ابزار می‌شود، و به انقیاد روند اجتماع در می‌آید. در نتیجه تنها معیارش،  ارزش عملی‌اش ، و نقشش در سیطره بر آدمیان و طبیعت است. حتا به تعبیری،  خردی که ابزاری می‌شود، ناخردمندانه هم می‌شود، و چون ناخردمندانه می‌شود،  درخدمت منافع گروه‌های ممتاز جامعه در می‌آید. و این ، تخریبِ خود خرد است.  در نتیجه حتا می‌تواند سلاحی شود برای سرکوب و روند سقوط به وحشیگری.بدین  ترتیب حذف اندیشه‌ی انتقادی، مبنای موثری در سوق دادن مردم یک جامعه به سوی  هم‌شکلی وافکار قالبی و گرایش و روش جزمی است. از همین طریق است که تحزب  نیز که مهم‌ترین مکانیسم دموکراسی در استفاده از حق تعیین سرنوشت افراد  است، به وسیله‌ای در خدمت مراجع قدرت در می‌آید؛ و جامعه از رشد سیاسی باز  می‌ماند، یا اساسا غیرسیاسی می‌شود.اما طرح  فرهنگ جدید در جامعه‌ی ما از همان آغاز مشروطه، دستخوش مناسبات دیکتاتوری و  استعمار، و مستمسک سیاست‌های آنان نیز بوده است. از این رو نه تنها به  تجربه‌ای نهادی تبدیل نشده‌است، بل‌که دست و پا شکسته و غالبا در فروع و  ظاهرسازی‌های سیاسی و مدنی باقی مانده است. در نتیجه در احاطه‌ی فرهنگ  گسترده و قدیم ”حذف“ ، به صورت ملغمه‌ای در آمده است از قواعد و قوانینی  آمیخته به اماها و اگرها و مگرها و شرط و شروطی که جان آزادی را گرفته و در  مقابل تن سانسور را فربه کرده است.این  التقاطی است که بیش از تکیه بر ”جامعه‌ی مدنی“ بر معیارهای سنتی ”تکلیف“  و“حذف“ استوار است. ضمن این‌که به تمام عوارض و تجربه‌های بازدارنده و  غیرمستقیم غربی نیز مجهز شده است.تاریخ  یکصد ساله‌ی ما به خوبی نشان می‌دهد که این‌گونه التقاط میان دو نوع فرهنگ و  ارزش و گرایش و روش، جز در جهت تجربه‌های بازدارنده، راه به جایی نبرده  است. در این گونه التقاط، یک وجه از این دو فرهنگ، در عمق و نهان یا در سطح  و آشکارا، بر وجه دیگر مسلط مانده است. کسانی هم که غالبا از آرزوی ترکیب  این دو سخن گفته‌اند، از حد بیان رمانتیسمی آرمانی و مبهم و حتا کلی‌بافی  فراتر نرفته‌اند. مبنا و مفهوم و مشخصات نظری و عملی این ترکیب را روشن  نکرده‌اند ، که البته امید است روزی روشن شود. همین کلی‌بافی رمانتیک و  مبهم نیز همواره از یک ”خط قرمز“ آغاز شده، و به ”خط قرمز“ دیگری انجامیده  است . نشانه‌های آشکار این نوع برخورد را می‌توان در جنبش اجتماعی چند  دهه‌ی اخیر، حول مخالفت با غرب‌زدگی باز شناخت.همین  سیاست‌های تعدیل اقتصادی، به وضوح نشان داده است که هرگونه تاکید بر اقتصاد  ویژه‌ی فرهنگ سنتی در برابراقتصاد مدرن، یا سراب بوده یا تبلیغات ، یا  آرزوهایی که جای برنامه‌ی سیاسی – اجتماعی – اقتصادی – فرهنگی نشسته است.همچنان که سیاست‌های مربوط به آزادی اندیشه و بیان و سانسور، یا قوانین مربوط به حق انتخاب و آزادی‌های سیاسی و  محدودیت و موانع فعالیت احزاب و نهادهای دموکراتیک و نشانگر وجوه دیگر از  این التقاط است.فرهنگ و  جامعه‌ی التقاطی هم دچار عوارض قدیم است وهم از مشکلات جدید رنج می‌برد. هم  از حذف فرهنگی قدیم سود می‌جوید، و هم از سانسور در تجربه‌های جدید غربی  استفاده می‌کند. هم به ”تابو“های قدیم مفتخر است، و هم با سنت‌شکنی‌های  جدید وسوسه می‌شود. هم حذف و سانسور را بدیهی و طبیعی می‌انگارد، وهم از  حقوق افراد به لقلقه‌ی زبان یاد می‌کند. سنت در رقابت با نو چاره‌ای جز این  ندارد که منطق آن را بپذیرد . از این رو در مواجهه با حق انتخاب و خرد و  آزادی، ناگزیر شده است از طریق خود آن‌ها، آن‌ها را نقض کند، و این طریق  همان ترکیب امروزین حذف و سانسوراست.این یادداشت از وبسایت انگاره؛ رسانه جامعه و جامعه‌خوان‌ها بازنشر شده‌است.</description>
                <category>انگاره</category>
                <author>انگاره</author>
                <pubDate>Tue, 07 Apr 2020 16:23:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنگام حمله مغول است گویی؛ بی‌برنامگی دولت و بی‌پناهی ملت</title>
                <link>https://virgool.io/@engarenet/%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%85-%D8%AD%D9%85%D9%84%D9%87-%D9%85%D8%BA%D9%88%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%85%D9%84%D8%AA-w7axd92hg5n0</link>
                <description>به قلم محمدرضا تهمک«هرکه چاره کار خود سازید و گریزگاهی بگیرید»! این پاسخ سلطان محمد خوارزمشاه به مردم حیران ولایات هنگام بحران حمله مغول بود. در عین توجه به اینکه نمی توان دوره های تاریخی را تکرارپذیر دید و به هم تقلیل داد، اما از منظرتعهد به اداره سرزمین و حیات مردمان، تاحدودی شبیه است به مدیریت امروز ایران. مدیران جاندوستی که گاهی یک روز درهفته در محل کار حاضر می شوند، به جای یک روز تعطیلی در هفته، آن هم در هنگام بحران! با چنین سیستم مدیریتی که مردم را به حال خود گذاشته تا باد بی نیازی خداوند بر آنها بوزد، اگر ایرانیان سرگشته و پراسترس نباشند عجیب است.دولت گرچه در جایگاه بالاترین مظهر قدرت و غلبه بخشی از نیروهای اجتماعی در جامعه، در همه جای دنیا چهره ای خصوصی دارد، اما فقط چهره خصوصی ندارد که همه چیز را در راستای منافع و ایده های خود بخواهد؛ چهره ای عمومی و کارکردهای عامه المنفعه نیز دارد.دیگر خصلت تأسف برانگیز دولت در ایران، تناسب آن با اداره اجتماعات ساده و کوچک است؛ نه برای جهان مدرن دائماً نو به نو شونده، که هم در عرصه داخلی جوامع و هم در عرصه بین المللی، با پیچیدگی مداوم و نوسانات در حیات اجتماعات مواجهیم و از این رو به تعبیر اولریش بک جهانی مخاطره‌آمیز است، که گام برداشتن در آن دانشی تخصصی طلب می‌کند.در کنار دو عامل فوق، تضعیف مداوم نهادهای مدنی و عرصه غیردولتی جامعه بر بی پناهی مردم افزوده است. بی جهت نیست که گزارش های این روزها بیشترین مشکلات را در کلانشهرها شاهدیم، چه از نظر اداره و تعهد اجتماعی به قرنطینه و سلامت دیگران، و چه لزوم بیرون رفتن از منزل برای گروههای کم درآمد و بی حمایت. در روستاها و شهرهای کوچکتر که نهادهای اجتماعی و حیات مدنی کمتر توسط دولت تخریب شده است، همبستگی بیشتری را نیز در میان مردم برای عبور از بحران شاهدیم، هم اداره مردمی و هم همیاری های اقتصادی بویژه در میان خویشاوندان. در کلانشهرها، دولت به جای یارخودساختن نهادهای مدنی جامعه آنها را رقیب خود دانسته و سبب تضعیف آنها شده است. این حکایت بر سر شاخه نشستن و بن بریدن دولت مدرن ایران قرن اخیر است.بر این اساس، در بحران کرونا می بینیم که دولت جز برنامه هایی ساده و سردستی، که به صورت هفتگی یا دوهفته آنها را تمدید می کند، برنامه دیگری ندارد؛ و به معنای تخصصی برنامه ریزی می توان گفت، برنامه ای ندارد. جامعه را به حال خود رهاساخته، و برای رفع مسئولیت از خود، از میان بیش از 200 کشور دنیا چهار دولت پوپولیست یا نولیبرال یا ترکیبی از هردو که با بحران مواجه شده اند را انتخاب کرده و مدام مانور تبلیغاتی می دهد که کشورهایی که نولیبرال های غارتگری چون ترامپ و مکرون آنها را اداره می کنند نیز مشکل دارند! بگذریم از میزان صحت آمارهای دولتی ایران. در برنامه های تلوزیونی نیز تلاش می شود که همه چیز را گردن فرهنگ مردم در رعایت نکردن قرنطینه بی اندازند، و موارد حداقلی را به اکثریت تعمیم می دهند. اما نمی گویند، کادرهای درمانی فداکار یا داوطلبین معدود NGOهای جان سالم به در برده که در محلات و مناطق محروم خدمت رسانی می کنند تا حفره های دولت را بپوشانند، مگر جزء این جامعه نیستند؟!در بی برنامگی دولت همین بس که، از همان ابتدا رئیس جمهور گفت از شنبه بعد همه چیز به روال عادی برمی گردد. اکنون 7 هفته میگذرد و هر یک یا دوهفته تمدید شد. و بهتر که تعطیل شد! وزیر بهداشت نامه می زند که خروج از وضعیت شبه قرنطینه به صلاح نیست، و رئیس جمهور دستور به خروج می دهد. حریرچی نیز بلافاصله برای توجیه آن در صدا و سیما می گوید جای نگرانی نیست، ما گام به گام و تدریجی از قرنطینه خارج می شویم؛ بی توجه به اینکه، کشورهای چین و کره جنوبی ابتدا کنترل شدید کرده، و پس از نزول و خروج از فاز بحران شروع به خروج تدریجی از وضعیت قرنطینه کرده اند. همین امروز که رئیس جمهور اعلام کرد استان هایی با وضعیت سفید می توانند فعالیت های آموزشی را از سر گیرند، سخنگوی وزارت بهداشت گفت 8 استان بحرانی و مابقی نیز در وضعیت میانی اند؛ یعنی استان با وضعیت سفیدی وجود ندارد!کرونای نسبتاً عادل در مبتلاسازی، بس ناعادل است در پیامد اقتصادی و طبقاتی. بیش از همه بیمناکم از پیامدهای روانی و اقتصادی کمرشکن این بی برنامگی بر شاغلان بیکارشونده طبقه پایین در بخش خرده فروشی، هتل و رستورانداری و حمل و نقل که حدود یک چهارم اقتصاد ایران را نیز پوشش می دهند، و بیشترین ضربه را متحمل می شوند، و بلکه خانواده هایی فروپاشد. فقط بحث سلامت جسمانی افراد جامعه نیست، دغدغه بخشی از جامعه است که دلهره لقمه نانی خواب‌شان را ربوده است و بلکه نتوانند به سلامتشان بی اندیشند.این یادداشت از وبسایت انگاره بازنشر شده‌است.</description>
                <category>انگاره</category>
                <author>انگاره</author>
                <pubDate>Mon, 06 Apr 2020 11:32:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا سیاست خودمراقبتی نظام سلامت ایران در مواجهه با کرونا موثر است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@engarenet/sp-face-of-corona-l8w3nhpcicba</link>
                <description>به قلم شیوا پروائیدکترای جامعه‌شناسی و پژوهشگر مسائل اجتماعیامروز در جامعه‌ پرمخاطره‌­ای زیست می­کنیم که هر روز مخاطره جدیدی ظهور می­کند و آدم­های این جهان باید برای مواجهه با این مخاطرات در آماده‌­باش کامل باشند اما آیا همه مردم به یک­‌اندازه آمادگی دارند؟ چه کسانی بیشتر آسیب می‌­بینند؟ درنهایت چه رویکردی بهتر است در سیاست‌‌گذاری‌ اجتماعی اتخاذ شود؟مخاطره­‌ای که این روزها به زیست جامعه‌ ایرانی نفوذ کرده است، ویروس کروناست. در مواجهه با کرونا، یکی از مهم­ترین استراتژی­‌هایی که تا به امروز بر آن تاکید می‌شود، دعوت شهروندان به خودمراقبتی است. مثل دیگر کشورها چون چین و ایتالیا قرنطینه عمومی اتفاق نیفتاده و بیشترین تاکید بر خودمراقبتی و مسئولیت‌های فردی شهروندان است. البته صدای مسئولیت‌های اجتماعی نیز با دعوت از نیروهای مردمی و خیریه‌­ای شنیده می‌شود.به‌­نظر می­رسد این روزها به یکباره در جامعه‌­ای که نظام سلامتش تا به امروز عمدتاً بر درمان‌‌محوری تکیه داشت، حال در وضعیت مواجهه با بحران بزرگی به نام ویروس کرونا، بر خودمراقبتی تکیه بیشتری می­کند. اما خودمراقبتی چیست و در چه گفتمانی بحث می‌شود؟به‌­طورکلی نظام­های سلامت مبتنی بر دو رویکرد اصلی درمان­ و پیشگیری­ هستند که تاکید نظام سلامت ایران تا به امروز عمدتاً بر درمان‌‌محوری بوده است. پیشگیری قبل از ایجاد بیماری و با هدف کنترل عوامل خطر در بدن به منظور حفظ سلامتی و جلوگیری از بروز بیماری با اقداماتی چون رعایت بهداشت فردی و اجتماعی، سبک زندگی سلامت‌‌محور و مراقبت‌های پیشگیرانه انجام می‌شود. خودمراقبتی در گفتمان دوم یعنی رویکرد مبتنی بر پیشگیری مطرح است؛ چیزی که در نظام سلامت ایران تا به امروز مغفول بود.تاکید امروز نظام سلامت بر خودمراقبتی و پیشگیری را باید به فال نیک گرفت اما آیا در این وضعیت بحرانی می‌توان بیشترین تاکید را بر خودمراقبتی داشت؟ آیا همه طبقات، توانایی کاربرد خودمراقبتی را در زندگی روزمره دارند؟ مردم چقدر از رفتارهای پیشگیرانه و خودمراقبتی آگاهی دارند؟ در نظام سلامتی که سالیان سال بر درمان‌‌محوری تاکید داشته و بسیاری از اقشار اجتماعی در چنین بستری زیست کرده‌اند، آیا اتخاذ چنین سیاستی می‌تواند موفقیت‌­آمیز باشد؟خودمراقبتی استراتژی بسیار مفید و موثری است اما نه برای همه طبقات؛ خودمراقبتی چیزی نیست که به شکل آنی آموخته شود و در زندگی روزمره به کار گرفته شود؛ خودمراقبتی، سبک زندگی است که محصول تاریخ زندگی افراد است. برای جامعه‌­ای که فاقد سواد سلامت و تغذیه، سواد پیشگیری و سواد خودمراقبتی است، آیا استراتژی خودمراقبتی می‌تواند موثر باشد؟نظام سلامت ایران تا به امروز مبتنی بر درمان‌‌محوری بوده و بسیاری از افراد از رفتارهای پیشگیرانه، سبک زندگی سلامت­‌محور و خودمراقبتی آگاهی کافی ندارند. نتیجه تاکید بر درمان­ و کم‌­توجهی به پیشگیری در نظام سلامت، در افزایش بیماری‌هایی مانند فشارخون، دیابت، بیماری­های قلبی­‌عروقی، چاقی، نبود فرهنگ چکاپ­ دوره­‌ای پزشکی، ضعف سیستم ایمنی بدن و مواردی از این قبیل دیده می‌شود.حاکمیت و دولت نمی‌تواند خودمراقبتی را در لحظات بحرانی به عنوان مهم­ترین استراتژی برای همه طبقات قلمداد و بر آن تاکید کند و از این طریق بر ویروس کرونا پیروز شود. این استراتژی برای همه طبقات اجتماعی موثر نیست؛ همه طبقات، فرصت و توان یکسانی برای خودمراقبتی ندارند. در این استراتژی، بسیاری از لایه‌­های طبقات پایین جامعه‌ مانند ساکنان روستاهای دورافتاده و مناطق حاشیه‌­ای، بی­‌سوادان و کم‌­سوادان، کارگران خدمات شهری، بی‌­خانمانان، کودکان کار، سالمندان کار و دست­فروشان جزء دیده نشده است. این گروه‌­ها چقدر فرصت و توان خودمراقبتی دارند؟ آن­ها چقدر با خودمراقبتی آشنا هستند؟ به یقین می‌توان گفت ترویج خودمراقبتی در بین طبقاتی که فاقد سرمایه‌­ها برای مراقبت و حمایت از خود هستند، نمی‌تواند موثر باشد.این روزها جمله «در خانه بمانید» زیاد به گوش می­رسد! آیا در جامعه‌­ای که بخش زیادی از افراد آن در اقتصاد غیر دولتی، بخش خصوصی، بازار، مشاغل خانگی، اقتصاد غیررسمی و خیابان­ها کسب معاش می­کنند چطور می‌توانند قرنطینه خانگی را انتخاب کنند؟ آن­ها بنا بر ضرورت و اجبار، کار را انتخاب می­کنند. مگر چند درصد از جامعه‌ ما کارمندان رسمی دولت هستند که خیال­شان بابت حقوق ثابت ماهیانه راحت باشد؟ فردی که تمام سرمایه‌­اش، درآمد ناشی از شغلش هست، چطور می‌تواند شغلش را رها کند و در منزل بنشیند؟آیا سیاستی برای حمایت از طبقات پایین، مشاغل روزمرد و دست­فروشان جزء اندیشیده شده است؟ آیا سیاستی برای حمایت از گروه‌­های شغلی که در این شرایط آسیب بیشتری دیده‌اند، اندیشیده شده است؟ آن­ها بدون حضور سیاست‌های اجتماعی و حمایتی چطور می‌توانند در خانه بمانند؟تاکید بر خود مراقبتی شروع بسیار خوبی است ولی ما امروز تاوان سال­ها بی­‌توجهی به پیشگیری و خودمراقبتی را خواهیم داد. امروز در وضعیت بحرانی نباید مردم این تاوان را بدهند، امروز باید به جای خودمراقبتی، سیاست‌های موثر دیگری برای اقشار تهیدست و لایه‌­های پایین جامعه‌ ارائه شود.حاکمیت و دولت باید در مقابل گروه‌­های آسیب­پذیر، ناتوان، فقیر و تهیدست، مسئولیت بیشتری بپذیرد؛ افرادی که به دلایل مختلف نتوانسته‌اند به جایگاه میانی و بالا در بین طبقات اجتماعی دست یابند و درنتیجه در طبقات پایین و تهیدست با سبک زندگی خاص خود زیست می­‌کنند؛ سبک زندگی­‌ای که با خودمراقبتی و رفتارهای سلامت­‌محور آشنا نیست.در پایان باید گفت به نظر می‌­رسد جامعه‌ ایرانی به سمتی پیش می‌­رود که تنها خود فرد مسئول زندگی در جامعه‌ پرمخاطره است؛ دولت، شهروندان را دعوت به خودمراقبتی می­کند و سیاست عمومی و فراگیری را پیاده نمی‌­کند؛ در چنین شرایطی، هر کسی امکان و توان خودمراقبتی و خودقرنطینگی داشت، از ویروس کرونا در امان است و افراد ناتوان و تهیدست، برای امنیت تنها می‌توانند به شانس و تقدیر پناه آورند. غلبه بر ویروس کرونا مستلزم خودمراقبتی افراد، مشارکت نیروهای مردمی-خیریه­‌ای و مهم‌­تر از همه سیاست‌های دولت است. نمی‌توان نقش سیاست‌های دولت را بر زیست روزمره مردم نادیده گرفت.باید توجه داشت که نمی‌توان برای همه طبقات و گروه‌­ها سیاست‌های یک‌­شکل و یکسانی پیاده کرد؛ حتما باید تفاوت­ها را دید. حاکمیت و دولت در سیاست‌های اجتماعی نباید با همه مردم به شکل یکسانی برخورد کند؛ مردم همگون نیستند و در بسیاری از شرایط، متفاوت هستند و درنتیجه در مواجهه با بحران­ها نیز یک‌­شکل عمل نمی­کنند. باید این تفاوت­‌ها را در سیاست‌‌گذاری‌­ها لحاظ کرد. نمی‌توان ویژگی­های برخی از طبقات و اقشار را در سیاست‌ها نادیده گرفت.در پایان باید گفت امروز جامعه‌ ایرانی نیازمند مسئولیت‌­پذیری بیشتر دولت است؛ به همان اندازه که مسئولیت فردی و اجتماعی مردم با اهمیت است و امروز ترویج می‌شود، مسئولیت­‌پذیری بیشتر دولت نیز حیاتی است؛ این روزها در مواجهه با کرونا، زندگی روزمره مردم بیش از همیشه به سیاست‌های دولت گره خورده است.این یادداشت در وبسایت انگاره منتشر شده‌است.کانال انگاره: رسانه‌ای برای جامعه و جامعه‌خوان‌ها</description>
                <category>انگاره</category>
                <author>انگاره</author>
                <pubDate>Tue, 17 Mar 2020 12:18:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرونا آنچنان هم عادل نیست، بیشتر درِ خانه فقرا را می‌کوبد</title>
                <link>https://virgool.io/@engarenet/unfair-ijggslgoz7dk</link>
                <description>عکس: عبدالله حیدریگفت‌و‌گوی هدی امامی با علی‌اکبر تاج‌مزینانی، دانشیار و رئیس دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطباییگفت‌وگوی پیش رو،  درباره تأثیراتی است که شیوع بیماری کرونا بر طبقات اجتماعی و به‌طور ویژه،  اقشار آسیب‌پذیر داشته و خواهد داشت. در این باره، تمهیداتی که باید  اندیشیده شود را از دکتر علی‌اکبر تاج‌مزینانی، دانشیار و رئیس دانشکده  علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی و از اساتید سیاست‌گذاری اجتماعی،  جویا شدیم.کرونا  دو سه هفته‌ای است شرایط کشور را به حالت فوق‌العاده درآورده است. با توجه  به شیوع این بیماری، آیا تعلق به یک طبقه اجتماعی و اقتصادی خاص می‌تواند  در کاهش یا افزایش ریسک ابتلا مؤثر باشد؟در ارتباط با این  پرسش، پاسخ مثبت است. کرونا و به‌طور کلی بیماری‌های فراگیر تأثیر عمیق‌تری  بر طبقات پایین جامعه و تأثیرات منفی بیشتری بر ایشان خواهند داشت. همچنین  امکان ابتلای آنها به این بیماری بیشتر است. به‌طور کلی در بحث عدالت  اجتماعی، مفهومی به نام عدالت زیست‌محیطی مطرح است و این نکته را متذکر  می‌شود که در مواجهه با طبیعت و پدیده‌های طبیعی چه مثبت و چه منفی،  گروه‌های اجتماعی چطور از مواهب و نعماتی که در طبیعت وجود دارد بهره‌مند و  چگونه از مخاطرات طبیعی متضرر می‌شوند.تحقیقات نشان داده که  معمولاً گروه‌های محروم و فقیر و طبقات پایین اجتماعی و اقتصادی جامعه،  آسیب‌پذیری بیشتری در برابر مخاطرات طبیعی از جمله سیل، زلزله، طوفان و  همچنین در برابر بیماری‌های همه‌گیر دارند. تجربه‌های مختلف در نقاط مختلف  دنیا از جمله در کشورهای توسعه‌یافته هم این را نشان داده و امری است ثابت  شده که گروه‌های محروم‌تر و طبقات پایین‌تر اجتماعی و اقتصادی ریسک بیشتری  را نسبت به بیماری‌های فراگیر متحمل می‌شوند.آنچنان که می‌گویند عادل نیستچگونه فقر می‌تواند به‌عنوان یک فاکتور مؤثر در جریان یک بیماری اپیدمیک ایفای نقش کند؟نکات مختلفی در  ارتباط با این امر وجود دارد که نشان می‌دهد فقر و محرومیت می‌تواند  به‌عنوان یک عامل مؤثر در ارتباط با شیوع بیشتر این بیماری اپیدمیک در بین  گروه‌های محروم حاشیه‌نشین و فقیر، نقش مؤثر ایفا کند؛ از جمله اینکه:به‌طور کلی  خانواده‌های متعلق به دهک‌های پایین جامعه، شبکه‌های گسترده‌تری از روابط  خویشاوندی و دوستی دارند. گاهی در شهرهای بزرگ که ممکن است دیگر خانواده  گسترده وجود نداشته باشد، یک سبکی از خانواده که می‌توان آن را خانواده  شبه‌گسترده نامید وجود دارد که روابط بین اعضای خانواده با چند نسل  به‌گونه‌ای نزدیک جریان دارد؛ هر چند در یک مکان واحد زندگی نکنند، اما  پیوندها همچنان برقرار است. رفت‌وآمدها خیلی پررنگ‌تر و صمیمی‌تر است و  ارتباطات معمولاً خیلی گسترده‌تر بین نسل‌ها و افراد مختلف وجود دارد. این  عامل که البته در شرایط عادی یک سرمایه اجتماعی مثبت است، در این موقعیت  زمانی متفاوت و حساس ممکن است به شیوع بیماری کمک کند.نکته دیگر این است که  طبقات پایین‌تر معمولاً در مشاغل غیررسمی مشغول کار هستند که از مزایای  کارمندان و کارگران بخش رسمی برخوردار نیستند یا در مشاغل رسمی‌ای هستند که  از مزایای رفاهی کمتری مثل دورکاری و انواع مرخصی‌ها و کار به‌صورت شیفتی و  بقیه موارد  و تسهیلات برخوردارند و عمدتاً از این مزایا محرومند؛ در واقع  مجبورند در محل کار حضور پیدا کنند.همچنین مشکلات معیشتی  نکته دیگری است که باید در این ارتباط مورد توجه قرار گیرد، زیرا این مشکل  امکان اینکه این افراد برای زمان زیادی از محل کار خودشان دور باشند و  فعالیت نداشته باشند، از ایشان سلب می‌کند و این افراد به ناچار تماس‌های  بیشتری با معابر و محل‌های عمومی و محیط کار خود دارند.نکته دیگر که امکان  ابتلا را بیشتر می‌کند بحث تراکم بیشتر جمعیت در محل‌های حاشیه‌ای و محروم  است. تراکم در محلات فقیرنشین بیشتر است و این تراکم بیشتر جمعیت، امکان  تسریع در فرآیند انتشار این ویروس را بیشتر می‌کند.از طرفی، طبقات  پایین‌تر معمولاً به وسایل حمل‌ونقل عمومی برای جابه‌جا شدن وابسته هستند.  همچنین وابستگی بیشتری به خدمات عمومی و دولتی از بیمارستان گرفته تا اماکن  خدمات اجتماعی و عمومی دارند که معمولاً شلوغ‌تر هستند و مراجعات بیشتری  به آنها می‌شود؛ این سروکار داشتن با مکان‌های عمومی و پرازدحام، آنها را  در معرض ابتلای بیشتر قرار می‌دهد. همچنین نکته دیگری که آنها را نسبت به  این بیماری و شیوع این بیماری آسیب‌پذیرتر می‌کند، این است که به دلیل  هزینه‌های بالای خدمات درمانی و همچنین مشکلات پوشش بیمه‌ای که بسیاری از  اقشار محروم با آن مواجه هستند، نسبت به طبقات بالا معمولاً به پزشک مراجعه  کمتری دارند و مراجعه کمتر به پزشک و مراکز درمانی یا مراجعه دیرتر و به  تعویق انداختن درمان تا زمانی که معمولاً بیماری به مرحله حاد می‌رسد، آنها  را آسیب‌پذیرتر می‌کند که در مورد این بیماری هم می‌تواند صادق باشد.باز نکته دیگری که  می‌تواند آنها را در برابر شیوع این بیماری آسیب‌پذیرتر کند، در واقع ضعف  تغذیه یا سوء‌تغذیه است. این گروه از افراد جامعه به اندازه کافی ممکن است  مواد غذایی لازم را نتوانند استفاده کنند، ویتامین‌های لازم و عناصر غذایی  مورد نیاز را نیز نتوانند تأمین کنند، به همین خاطر ممکن است در مقابل  خطرات سلامتی آسیب‌پذیری بیشتری داشته باشند.همچنین می‌توان به  این فهرست، حضور بیشتر در اماکن عمومی فراغتی پرجمعیت و متراکم‌تر را برای  گذران اوقات فراغت و امور مذهبی اضافه کرد؛ اماکنی همچون مسجد، هیئت یا  اماکن تفریحی مثل چایخانه و… . در واقع این افراد حضور پررنگ‌تری را در این  دست اماکن عمومی دارند و این خود افزایش امکان ابتلا به بیماری را به  همراه دارد.از سوءتغذیه تا اجاره مسکن و کار روزمزد؛ محلات پرخطر را مورد توجه ویژه قرار دهیمبا  توجه به اینکه ابتلای هر فرد از جامعه فارغ از کیستی او، به جریان  همه‌گیرتر و طولانی‌تر شدن مدت زمان اپیدمی کمک می‌کند، چگونه و با اعمال  چه سیاست‌هایی می‌توان تا حد امکان به برقراری عدالت در بهداشت و درمان کمک  کرد؟نظام بهداشت و درمان  کشور اقدامات متعددی را می‌تواند انجام دهد؛ به‌طور خلاصه اگر بخواهیم  اشاره کنیم، اقدامات را می‌توان در سطوح فردمحور، خانواده‌محور و همچنین  اقدامات محله‌محور در نظر گرفت.به لحاظ اقدامات  محله‌محور، توزیع اقلام بهداشتی به‌ویژه مواد ضدعفونی‌کننده رایگان در  محله‌های پرخطر را با محوریت معتمدان محله می‌توان پیشنهاد داد. شناسایی  محلات پرمخاطره می‌تواند در گام نخست انجام شود که به دلیل دسترسی کمتری که  به اقلام بهداشتی دارند، در خطر بیشتری هستند؛ لذا باید مواد  ضدعفونی‌کننده در اختیار ایشان قرار گیرد.محله‌هایی که  کارگاه‌های متعدد در آنها متمرکز هستند و ممکن است کارفرمایان به دلایل  مختلف نتوانند محیط کار کارگران را بهداشتی و سالم کنند، می‌تواند در  اولویت توزیع مواد رایگان ضدعفونی‌کننده و اقلام بهداشتی قرار گیرد. این  کار با محوریت اصناف و تشکل‌های کارگری و کارفرمایی قابل انجام است.اطلاع‌رسانی و آموزش  متمرکزتر در این محلات، از جمله اقداماتی است که می‌تواند در دستور کار  قرار گیرد. همچنین باید پایش منظم ابتلا و شیوع ویروس در مناطق محروم هم  جزو اولویت‌های نظام بهداشت و درمان قرار گیرد، تا مناطقی که به لحاظ ریسک  ابتلا در اولویت و خطر بیشتری هستند در موردشان اقدام فوری صورت گیرد.از تشکل‌های مردمی مرتبط با محرومان کمک بگیریمنکته بسیار مهم در  این زمینه این است که هیچ کاری بدون مشارکت خود مردم و تشکل‌های مردمی  نمی‌تواند به نتیجه کاملی برسد. لذا مشارکت مردم این مناطق و تشکل‌های  مردم‌نهادی که برخاسته از خود آنجا هستند، یا دانش و آگاهی کافی و ارتباط  از قبل با آن مناطق دارند، بسیار کارگشاست.در سطح اقدامات  فردمحور و خانواده‌محور هم می‌شود برخی برنامه‌ها را در دستور کار قرار  داد؛ از جمله شناسایی افراد و خانوارهای دارای افراد با بیماری‌های  زمینه‌ای در خانوارهای تحت پوشش نهادهای حمایتی و پایش آنها؛ به‌خصوص از  آنجا که امکان پایش کل جمعیت ممکن است وجود نداشته باشد. اگر این امکان  وجود داشته باشد که در پرونده‌های پزشکی این گروه‌ها، بیمارانی را که دارای  بیماری‌هایی هستند که آنان را مستعد تأثیرپذیری و آسیب از این ویروس  می‌کند، همچون بیماران کلیوی، قلبی و دیابتی و بقیه بیماری‌هایی از این دست  می‌توان به‌طور خاص از ایشان حمایت کرد.بسیار مفید خواهد بود  اگر  این افراد بر اساس اطلاعات پرونده‌های موجود از خانواده‌های تحت پوشش  نهادهای حمایتی شناسایی شوند و در این بازه زمانی تعیین‌کننده با آنها  تماس داشت و  پایش کرد تا اگر علائم بیماری را دارند، برای تست و مراحل  بعدی اقدام شود.اقدام دیگر ارائه  بسته‌های لوازم بهداشتی و ضدعفونی‌کننده به افراد و خانوارهای تحت پوشش  نهادهای حمایتی و افراد محروم از طریق بانک‌های اطلاعاتی موجود است؛ چون  احتمال اینکه این افراد بتوانند این مواد را تهیه کنند، کمتر است. بقیه  اقشار احتمالاً بتوانند خودشان با روابط و با امکان مالی که دارند، به مواد  و لوازم ضدعفونی مجهز شوند. اما برای این دست خانواده‌ها احتمالش کمتر  است.به  نظر شما اعلام مثبت بودن تست کرونای برخی رجل سیاسی و متعلقان به ایشان و  چهره‌های مشهور می‌تواند نشان از عدالت در ابتلا به بیماری باشد؟ ( یا  بی‌عدالتی در حق دسترسی به خدمات درمانی/ کیت‌های تشخیصی محدود). اعلام این  قبیل اطلاعات چه وضعیتی را برای عامه مردم ایجاد می‌نماید؟ ( به لحاظ  روانی / احساس همدردی یا انزجار)پاسخ به این سؤال  منفی است؛ در واقع مبتلا شدن مسئولان و سیاستمداران به این بیماری نشان  عدالت اجتماعی و عدالت در سلامت نیست؛ حداقل از دید مردم به این صورت نیست.  علت اصلی این امر برخورداری این افراد از امکان تست سریع در مراحل اولیه و  در شرایط کمبود کیت تشخیص ویروس بوده است. حتی در خبرها آمده بود برخی از  مسئولان و نمایندگان مجلس به دلیل مشکوک بودن به نتیجه، دو بار از تست  تشخیصی استفاده کرده‌اند. این نشان می‌دهد که دسترسی این افراد به امکانات  بهداشتی و امکان تست در زمانی که برای عمده جمعیت فراهم نیست، فراهم شده  است. واکنش‌های مردم در فضای مجازی و حتی در تلویزیون هم که برخی از آن  منعکس شده، نشان می‌دهد خیلی واکنش نسبت به این امر مثبت نبوده است و افکار  عمومی این مسئله را دلیلی دانسته بر دسترسی بهتر مسئولان به خدمات سلامت.امکان بازاریابی مجازی را برای خرده فعالان اقتصادی فراهم کنیموضعیت کسبه، بازار  بی‌رونق و عدم حضور مردم به‌عنوان متقاضی کالاهای وارداتی یا تولیدی وضعیت  سختی برای خرده فعالان اقتصادی به وجود خواهد آورد. از نظر شما دولت چه  اقداماتی برای کمک به از سر گذراندن این وضعیت می‌تواند انجام دهد؟اقدامات متعددی  می‌توان پیشنهاد داد. البته برخی اقدامات را خود دولت شروع کرده است، مانند  مهلت دادن برای سررسید وام‌هایی که برای رونق کسب‌وکار گرفته شده است.  بهتر است تا زمان برطرف شدن این مشکل امکان تعویق در پرداخت اقساط وجود  داشته باشد. در آن دسته از بنگاه‌هایی که امکان آن برای دولت وجود دارد،  خرید محصولات و خدمات آنها در حد امکان و ارائه دستورالعمل‌هایی به  دستگاه‌ها برای تهیه خدمات و کالاهای مورد نیاز از این طریق نیز می‌تواند  راهگشا باشد.شاید بخش دیگر، فراهم  کردن امکان بازاریابی مناسب‌تر و در یک ضرب‌الاجل از طریق فضای مجازی  باشد. مردم ممکن است به‌عنوان متقاضی کالا از منزل خارج نشوند، ولی اگر این  خرده فعالان اقتصادی در قالب تعاونی‌ها، در قالب اتحادیه‌ها و اصناف مختلف  قابل سازماندهی باشند و بتوانند خدمات خود را در فضای مجازی به‌صورت  نظام‌مند عرضه کنند، امکان اینکه مردم از طرق فضای مجازی سفارش بدهند و در  منزل دریافت کنند، وجود دارد و از این طریق شاید بشود بخشی از آن عدم رونق  را جبران کرد.پیشنهاد دیگر به‌طور  خاص، مربوط به کسب‌وکارهایی است که مستقیماً به علت پیشگیری از شیوع کرونا  تعطیل شده‌اند؛ نظیر چایخانه‌ها یا مراکز ارائه قلیان و غیره. شاید بتوان  کارکردهای موقتی را برای آنها در نظر گرفت و مثلاً توزیع اقلام بهداشتی و  ضدعفونی‌کننده را در محلات فقیرنشین و پایین با نظارت مراکز بهداشتی و  معتمدان محلی به این مکان‌ها سپرد تا بخشی از زیان آنها جبران شود.حمایت‌های دولتی در شرایط کرونایی روانه دهک‌های پایین شودتعطیلی  بسیاری از واحدهای کارگاهی یا خدماتی، امنیت شغلی افراد روزمزد و با  قراردادهای کوتاه‌مدت را آشفته کرده است. چه تمهیداتی برای حمایت از این  قشر می‌توان اندیشید؟در ارتباط با پاسخ به  این سؤال، نکته کلی این است که به علت جامع نبودن و نقص داشتن بانک‌های  اطلاعاتی ما در حوزه‌های مختلف، امکان شناسایی دقیق واحدها و افرادی که این  وضعیت را دارند، خیلی فراهم نیست. به همین دلیل شاید بهتر باشد حمایت‌های  اجتماعی عمدتاً ناظر بر دهک‌های پایین درآمدی و اقشار تحت پوشش نهادهای  حمایتی باشد. از این طریق امکان اینکه این افراد دارای قراردادهای  کوتاه‌مدت یا بدون قرارداد یا افراد روزمزد یا با ثبات شغلی پایین در بین  این دهک‌های پایین درآمدی و اقشار تحت پوشش نهادها باشند، خیلی بیشتر است.  بنابراین، این گروه‌ها می‌توانند به‌عنوان گروه هدف حمایت‌های اجتماعی مد  نظر قرار بگیرند.از دیگر اقداماتی که  می‌تواند مثمرثمر باشد، افزایش یارانه معیشتی حداقل برای ماه‌های اسفند و  فروردین است تا بتواند بخشی از ضرری را که متوجه آنها شده، از قبال درآمد  کمتری که به دست آورده‌اند، جبران کند.کمک‌هزینه اجاره مسکن ضروری استنکته مهم دیگر اینکه  بسیاری از این افراد ممکن است از خودشان منزل و محل سکونتی نداشته و  اجاره‌نشین باشند. با کار نکردن یا کمتر کار کردن در این ماه‌ها و در این  ایام ممکن است امکان پرداخت اجاره مسکن برایشان وجود نداشته باشد. لذا در  نظر گرفتن عنصر کمک‌هزینه اجاره مسکن برای خانوارهای فاقد مسکن، دهک‌های  پایین و نیازمند که تحت پوشش نهادهای حمایتی هستند، که در این ایام یا  خودشان مبتلا شدند یا فرد مبتلایی در خانواده دارند، می‌تواند راهگشا باشد.همچنین می‌شود  سازوکارهایی را برای رسیدگی به شکایت کسانی که به علت ابتلا به کرونا شغل  خود را از دست داده‌اند، در نظر گرفت. اگر در حق آنها اجحاف یا تبعیضی به  علت این وضعیت صورت گرفته است، حتماً ادارات کار و مجموعه‌های وزارت تعاون،  کار و رفاه اجتماعی این رسیدگی را داشته باشند تا حقی از این افراد ضایع  نشود. پیشنهاد دیگر مربوط به زنان باردار یا دارای فرزند شیرخوار است که  مبتلا به این ویروس شده‌اند و لازم است حمایت‌های خاصی چه درباره سپری کردن  دوران زایمان در محیط امن و ترجیحاً ایزوله و چه تهیه لوازمی نظیر شیرخشک  رایگان یا سایر ملزومات مرتبط به آنها ارائه شود.مسئله درمان فاقدان بیمه، در دوره بحران و وضعیت فوق‌العاده به چه صورت باید باشد؟ آیا در واقع تفاوتی با وضعیت معمول دارد؟مسلماً در وضعیت  فوق‌العاده باید متفاوت رفتار شود. مواجهه با وضعیت فوق‌العاده همیشه باید  متفاوت باشد. بنابراین در حوزه بهداشت و درمان و بحث بیمه (که فکر می‌کنم  البته دولت هم اخیراً اعلام کرد که درمان کرونا رایگان انجام می‌شود) باید  دقت داشت که درمان کلیه افراد مبتلا به این بیماری به‌طور رایگان انجام  شود. افرادی که بیمه دارند، بیمه‌ها ملزم بشوند موارد و هزینه‌های مختلف  مرتبط با این بیماری را تحت پوشش قرار دهند و افرادی که فاقد بیمه هستند هم  توسط خود دولت تحت پوشش قرار گیرند. علاوه بر مسئله درمان، قاعدتاً بحث  پوشش مراحل تشخیصی هزینه‌هایی که مرتبط با تشخیص بیماری نیز هست، برای  افراد دارای بیماری‌های زمینه‌ای و دارای علائم مرتبط با آن، که توسط پزشک  معتمد ارجاع می‌شوند هم، باید هزینه‌هایشان تحت پوشش قرار گیرد و بیمه‌ها،  این بخش‌ها را نیز پوشش دهند.بازنشر از انگاره</description>
                <category>انگاره</category>
                <author>انگاره</author>
                <pubDate>Thu, 12 Mar 2020 19:11:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@engarenet/death-gq3uipyjkq56</link>
                <description>به قلم علی‌رضا کریمیدو روز گذشته بود. خبر سیل در بسیاری از استان‌های کشور در آغازین ساعات سال 98، مردم را نگران و عزادار کرد. ایران دوباره دچار بحران شده بود. بحران همگانی بود. ضعف ساختارهای موجود در حضور به‌موقع، انکار و عدم پوشش رسانه‌ای، هرلحظه بر شدت بحران‌ها اضافه کرده بود. مردم اما در طرف دیگر ماجرا، به‌صورت نهادهایی خودجوش در حال کمک و امداد به یکدیگر بودند؛ به‌مانند زلزله سر پل ذهاب، پلاسکو و سانچی. دولت اما تلاشی در جهت حل واقعیت نداشت. روایت مرگ در ایران قوت گرفته بود. جامعه روزبه‌روز شرایط پیچیده‌تری را تجربه می‌کرد. بحران‌های کشور در عرصه بین‌المللی و اختلاف‌های داخلی تأثیری مستقیم بر اوضاع معیشتی مردم گذاشته بود. با سخت‌تر شدن شرایط مردم خواهان تغییر و رفع مشکلات موجود بودند. به‌یک‌باره راه‌حل پیدا شد. افزایش سه برابری قیمت بنزین راه‌حلی بود که برای مردم در نظر گرفته‌شده بود. مردم اما بهت‌زده و متعجب از تصمیم گرفته‌شده به خیابان آمدند. مردم اعتمادشان را ازدست‌رفته می‌دیدند. آرزوها بربادرفته بود و شکاف طبقاتی روزبه‌روز بیشتر می‌شد. دولت اما تلاشی در جهت حل واقعیت نداشت و برچسب زدن به مردم، عدم پوشش خبری صحیح و قطع اینترنت واکنش اصلی‌اش قرارگرفته بود.اعتراض مردم در آبان اما در جلب اعتماد و آرامش آن‌ها تأثیرگذار نبود. نتیجه آبان ماه سرخوردگی بیشتر مردم از دولت بود. اعتماد اجتماعی میان مردم و دولت روزبه‌روز متزلزل‌تر می‌شد. امید به تحقق وعده‌ها به پوچی گراییده بود و ناامیدی در چهره شهر نمایان شده بود. دولت اما تلاشی در جهت حل واقعیت نداشت. راه‌حل انتخاب‌شده به‌جای همدردی با مردم و درمان زخم‌های ایجادشده، دستگیری فعالینی بود که به‌صورت مدنی حق فراموش‌شده خود را در خیابان‌ها فریاد زده بودند. آنومی، بی‌هنجاری، بی‌هدفی و اضطراب بیش از هر زمان دیگر در جامعه نمایان شده بود.در تبیین آنومی در جوامع مدرن دورکیم به هنجار‌ها و معیارهای سنتی اشاره دارد؛ مفهوم سخن او این بود در این شرایط هنجارها و معیارهای سنتی در جوامع مدرن متزلزل می‌شوند بی آن‌که هنجارها و معیارهای تازه جای آن را بگیرند. هرگاه معیارهای روشن و شفافی برای هدایت رفتارها در حوزه معینی از زندگی اجتماعی وجود نداشته باشد، آنومی پدید می‌آید. به اعتقاد دورکیم، در چنین اوضاع و احوالی مردم احساس بی‌هدفی و اضطراب می‌کنند.از آبان ماه مدتی نگذشته بود. هنوز زخم‌های ناامیدی بر چهره خشمگین مردم نمایان بود. بحران دیگری رقم خورد. خبر تلخ بود. مسافران پرواز تهران کیف به علت نقص فنی جان خود را از دست دادند؛ اما این‌همه واقعیت نبود. تنها چند ساعت پس از وقوع این حادثه تلخ، روایت‌های دیگری از این بحران به گوش رسید. روایت‌هایی دردناک اما واقعی، دولت اما تلاشی در جهت حل واقعیت نداشت. انکار، سرپوش واکنش اصلی‌‌اش قرارگرفته بود.روایت مردم اما به ثمر نشست. بحران و روایت اصلی نمایان شد. انکار این فاجعه به بی‌اعتمادی هر چه بیشتر مردم و دولت دامن زده بود. حال جامعه سرخورده از آبان باید عزادار غم فرزندان ازدست‌رفته‌اش می‌بود. باید برای آن‌ها عزاداری و سوگواری می‌کرد. جامعه مضطرب و بی‌اعتماد مرهمی می‌خواست برای زخم‌هایی که خورده بود اما مثل همیشه سرکوب به‌جای همدردی نسخه‌ای بود که در نظر گرفته‌شده بود.بحران دیگری در سطح جهانی در حال رخ دادن بود. کرونا آمده بود. ویروسی در چین که به‌زودی به سایر کشورها نیز سرایت می‌کرد. جامعه مضطرب و نگران از شیوع این بیماری بود. دولت اما به‌جای تمهید اقدامات و آماده‌سازی برای بحران پیش رو، انکار را سرلوحه کار خودش قرار داده بود.تلاش برای انکار و بحران ادامه داشت. خبرهای مختلفی از شیوع بیماری کرونا در ایران خبر داده بود اما همچنان خبری از رسانه‌های دولتی نبود. هنوز خبری اعلام‌نشده بود. روز قبل از انتخابات اما خبری که پنهان‌شده بود، پخش شد. دو نفر در قم به کرونا مبتلا شده‌اند و هر دو نفر فوت کرده‌اند.حالا بحران انکار، با بحران بی‌اعتمادی به دولت همگام گشته بود. به نظر می‌رسید اقدامی در جهت حل به‌موقع بحران وجود ندارد. در همان ساعات اولیه ماسک کمیاب شد و به چند برابر قیمت به فروش رسید. در چنین حالتی هنجارهای سنتی و معیارهای سنتی از بین رفته بود. جامعه ایران با بحرانی مواجه شده بود که دورکیم در تبیین مراحل بی‌هنجاری بیان کرده بود. درهم ریختن هنجارهای اجتماعی و اخلاقی.دورکیم آنومی، یا بی‌هنجاری را وضعیتی تعریف می‌کند که هنجارهای اجتماعی و اخلاقی درهم می‌ریزند، با ابهام مواجه می‌شوند یا اصلاً وجود ندارند. افراد وقتی بی‌هنجاری را احساس کنند، به سمت رفتارهای انحرافی سوق می‌یابند  کرونا اما همچنان ادامه دارد. ویروسی که ادامه‌دهنده ویروس‌های گذشته است. نه آن‌قدر کشنده، اما کشنده‌تر و ناامیدکننده‌تر، یاس و بی‌اعتمادی مردم نسبت به دولت است. مردم، خشمگین، مضطرب، بی‌هدف و ناامید نسبت به آینده خود هستند. در چنین حالتی دولت به‌جای ترمیم اعتمادهای شکسته شده خود با مردم، همچنان پنهان‌کاری و انکار را سرلوحه کار خود قرار می‌دهد.بحران‌ها تمامی ندارد. شکل بحران‌ها تغییر می‌کند. با سخت‌تر شدن شرایط اقتصادی و سیاسی ایران در عرصه داخلی و بین‌المللی، فراهم نبودن زیرساخت‌ها در مواجه با بلایای طبیعی رخ دادن حوادث غمبار دیگر دور از انتظار به نظر نمی‌رسد. با افزایش بحران‌ها، مقاومت مردم در برابر بحران‌ها کاهش پیدا می‌کند. روایت مرگ اکنون سرتاسر جامعه ایران را فراگرفته است. بغض‌های سرکوب‌شده‌ای که اگر به‌زودی درمان نشوند جامعه را به بحرانی ویران‌کننده تبدیل خواهد کرد.منبع: شبکه جامعه‌شناسی علامه</description>
                <category>انگاره</category>
                <author>انگاره</author>
                <pubDate>Wed, 11 Mar 2020 18:10:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مازندران؛ جهنمی سبز برای فرودستان</title>
                <link>https://virgool.io/@engarenet/%D9%85%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-boqi2dsnvpnq</link>
                <description>به قلم راضیه علی پوربه خاطر می‌آورم با یکی از مدرسان روش تحقیق در خصوص مسأله «فقر» گفت‌وگو می‌کردم و ایشان از من پرسیدند به نظر شما آیا «فقر» در حال حاضر یک مسأله به حساب می‌آید؟ تا به آن روز حتی تصور نمی‌کردم کسی در خصوص «فقر» که مساله اساسی در کشور است به این صورت پرسش کند. امروز مساله «مازندران» نیز چنین است. مساله توسعه محلی و مسائل مربوط به آن به حاشیه کشیده شده و متن‌های علمی در محیط‌های آکادمیک به شدت تحت تاثیر آنچه که«مد علمی» می‌توان گفت نگاشته می‌شود. دغدغه‌های پژوهشگران حوزه علوم اجتماعی و اندیشمندان ما در دانشگاه نه یک قدم پیش‌تر از مردم بلکه دنباله رو آن‌ها خواهد بود.امروز مساله آزادی بیان، آزادی سیاسی، آزادی زنان، آزادی مطبوعات و هرآنچه که پیشوند آزادی و دموکراسی را به آن سنجاق کنید بسیار مساله جذاب می‌نماید و جامعه در شرایط حاضر حتی حاضر به شنیدن آنچه که شما می‌گویید نیست. اما آنچیزی که باید ما را علاقه‌مند به نگریستن مساله ای کند همانا جذاب نبودن آن از سوی بقیه و نادیده انگاشتن آن است.چرا که رسالت جامعه‌شناسی باید این باشد؛دیدن آنچیزی که دیگران نمی‌بینند و بیرون کشیدن مکانیسم‌های پس آن که دیگران توان آن را نخواهند داشت.در روزهای دی ماه98 همه شاهد به آتش کشیده شدن جنگل‌های استرالیا و گرفتار شدن حیوانات در آن بوده‌ایم.ابراز همدردی مردم برای گرفتار شدن کوالاهای تنها در آتش را اگر مقایسه کنید با کشتار بی رحمانه پرندگان مهاجر و مرگ سرخ فلامینگوها در میان کاله در خواهیم یافت اینجا هر آنچیزی که در جایگاه فرودست قرار گیرد از نظر مردم پاک خواهد شد.امروز، اگر این پرندگان به جای مهاجرت به سرزمینی که حتی مردمانش نیز برای دفاع از خود سلاحی ندارند به سرزمینی دیگر مهاجرت کرده‌بودند شاید به سرنوشت این چنین گرفتار نمی‌شدند.بنابراین، از سویی سخن گفتن از مسأله اجتماعی در استانی که به نظر استانی پر از امکانات طبیعی فراوان از نظر دیگران است به شدت غیرجذاب و عجیب به نظر خواهد رسید و از سویی دیگر، مازندران نه به دلیل امکانات طبیعی فراوان بلکه به بهانه طبیعت شگرفش همواره در جایگاه فرودست باقی خواهد ماند.آنچیزی که امروز شاهد آن هستیم این استان بهشت افراد ثروتمندی است که در تعطیلات و اوقات فراغت خود به اینجا کوچ می‌کنند و جهنمی است هر چند سبز برای مردمانی که در جایگاه فرودست قرار دارند.گویا این استان آماده شده است برای مردمانی که با ماشین‌های‌شان روی بهترین طبیعت جهان برای نابودی‌اش باهم رقابت کنند و مردمان این استان نیز برای چنین لطفی از آن‌ها سپاسگزار باشند.اقتصاد نابه سامان مازندران که ماحصل جنگ نابرابر فرادستان با فرودستان است بیش از پیش قدرت‌نمایی می‌کند.طبق آماری که از استان‌های کشور منتشر شد مازندران جز ثروتمندترین استان ها به حساب می‌آید.آیا کسی از خود پرسیده‌است اساساً چگونه می‌توان چنین آماری را به دست داد با توجه به اینکه در کشوری همچون ایران شفافیت مالی معنایی ندارد؟در حقیقت، در این جنگ فرادست-فرودست تنها فرادستان هستند که حتی در آمار‌ها دیده می‌شوند و موجب بازتولید فضای موجود خواهند شد.در این جنگ نابرابر، اقتصاد کشاورزی که به شدت سنتی باقی مانده است و هیچ متولی ای ندارد آسیب جدی به آن وارد شده است.هرساله کشاورزان با هزینه تولید بالا محصولاتی تولید می‌کنند که در بازار توان رقابت با مافیای واردات را ندارد و این خود موجب تشویش،سردرگمی و انتخاب اهداف کوتاه مدت به جای اهداف بلند مدت برای کشاورزان شده‌است.در حقیقت، آنچیزی که به عنوان «خرده فرهنگ دهقانی» از آن سخن به میان آید زاییده همین سیاست‌های نادرست کشور و اتفاقاً تصمیم هوشمندانه و عقلانی کشاورزان برای ادامه بقا است.از دست رفتن هر روزه بافت کشاورزی و اضافه شدن به بافت توریستی پدیده «دست فروشی» را در این استان به یک خطر جدید بدل کرده است.بازارهای محلی، جاده‌های منتهی به دریا و جنگل مقصد مردمانی است که یا از کار کشاورزی دلسرد شده‌اند و یا از کارخانه‌های ورشکسته اخراج.مردمان فرودست تمام دارایی شان را به حراج می‌گذارند؛خانه‌هایی برای اجاره؛ محصولات سنتی و از همه مهم‌خاکی که باارزش ترین است.مسئولان مازندران را به حراج گذاشته اند با قیمتی ارزان.رشد نامتوازن شهرها موجب ایجاد شدن روستا-شهرهایی شد که از نظر تقسیمات کشوری جز شهر ولی از نظر اجتماعی-اقتصادی روستا به حساب می‌آیند و در این بین نه از مزایای شهری می‌توانند استفاده کنند و نه از مزایای روستایی بودن.اینجا همه چیز به نفع فرادستان تمام می‌شود. فاجعه جایی قابل رویت است که بگوییم ییلاق هایی که همه از زیبایی اش سخن می‌گویند برای مردم آن جهنم است.سالمندانی که بدون هیچ امکانات بهداشتی در حال گذران زندگی هستند و برای کوچک ترین مشکل خود باید خود را به شهر برسانند.شهری که سه ساعت با آن فاصله دارند.حمل و نقل جاده ای به قدری با مشکل مواجه است که حتی روستاهای چسبیده به شهر برای رفت وآمد فرزندان شان باید به هر کسی متوسل شوند و شرایط اقتصادی نیز موجب می‌شود نتوانند هزینه گزاف حمل ونقل های خصوصی را بدهند.مساله ای که در زندگی بسیاری عادی به نظر می‌رسد.اما دولت سال‌هاست به دنبال ایجاد قطار سریع وسیری است که دسترسی گردشگران را به مازندران آسان تر کند بدون آن که به حمل ونقل بین شهرها و روستاها توجه کند.حال با فاجعه کرونا باید منتظر ماند فرادستان فرودستان را ببلعند. بافت کشاورزی مازندران موجب شده است که مردان و زنان با نزدیک شدن فصل بهار به شدت به کشت و کار کشاورزی مشغول باشند،کارگران فصلی و دایمی هر روز باید به خیابان هایی بروند درحالی که سلاحی برای دفاع از خود در مقابل این بیماری ندارند.حالا باید منتظر فاجعه ماند؛ فاجعه نابودی مازندرانی که سال هاست غم بزرگی را بی صدا بر دوش می‌کشد.این نوشته پیشتر در وبسایت انگاره منتشر شده‌است.</description>
                <category>انگاره</category>
                <author>انگاره</author>
                <pubDate>Mon, 09 Mar 2020 17:16:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنامه‌نگاران روزهای بد (برای محمدمساعدها)</title>
                <link>https://virgool.io/@engarenet/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D9%87%D8%A7-swmqlnunpdtn</link>
                <description>به قلم حسین مهریجامعه‌ای که در سخت‌ترین بحران سیاسی و روحی و اخلاقی‌اش سر می‌کند، به بهترین روزنامه‌نگاران نیاز دارد و آن‌ها را می‌آفریند. این عقیده من است.می‌دانم بی‌درنگ این پرسش از ذهنتان می‌گذرد که جامعه‌ای که در اخلاق پول غلت می‌خورد، چگونه می‌تواند بهترین روزنامه‌نگاران را پرورش دهد.می‌دانم بی‌درنگ می‌اندیشید که به طبع، بدترین روزنامه‌نگاران، در این جامعه‌ی خود ازدست‌داده ساخته می‌شوند و خوی روزنامه‌نگار عصر بحران، خوی جامعه‌ی اوست.می‌دانم بی‌درنگ می‌گویید از آب خرد، ماهی خرد خیزد و روزنامه‌نگاران دست‌پرورده‌ی چنین جامعه‌ای، از بنیاد، روزنامه‌نگاری را کسب‌وکار می‌دانند و کاسب‌کارانه، خبر می‌نویسند و با هر مقاله‌ای که می‌پردازند و با هر بحثی که به راه می‌اندازند، یا منصبی را نشانه کرده‌اند یا توقع گوشه چشمی را یا برآورد کمبود روانی را.می‌دانم بی‌درنگ در دل می‌گویید پدید آمدن روزنامه‌نگار با شهامت، در متن سردرگمی فکری، در متن اخلاق دغلی، در روزگار لب‌های گشوده به لبخند و دل‌های آکنده از حرص و کین، امری است خلاف طبیعت.بله روزنامه‌نگار عصر بحران فکر باید که مولود خلاف طبیعت باشد، باید که خودساخته‌ای فراتر از جامعه‌ی خود باشد، باید که خلاف جهت جریان شنا کند و چندان خود را بپاید و چندان هوای خود را بدارد که نه موج اخلاق روز، او را ببرد، نه افسون زر و زور، نه هوای موقع و مقام، نه تلون روزانه‌ی بحران فکر.به قول «بارس»، فیلسوف و نویسنده فرانسوی، «روزنامه‌نگار روزهای بد، باید که روزنامه‌نگار بلندترین دیدگاه‌ها و ستوه‌ناپذیرترین شهامت‌ها باشد؛ چشم‌هایی داشته باشد که از بلندترین برج دیدبانی، چهره‌ی خطر را در دوردست‌ترین دوردست‌ها ببیند و فریادی بی‌باک داشته باشد که پدیدار شدن خطر را به هنگام، خبر دهد.»اگر قرار بر این باشد که جامعه‌ی نابه‌خود، روزنامه‌نگار نابه‌خود به بار آورد، روزنامه‌نگار نابه‌خود، جامعه‌ای به رنگ خود، دور باطلی پدید آمده است و دور باطل، پدید آمدنی نیست.بحران، سخت مرد می‌آفریند. از یاد نبرید که تاریخ را در بسیاری از مقاطع و در بسیاری از مهالک، سخت مردان نجات داده‌اند و این درست که شخصیت، دست‌پرورد پیرامون خویش است،‌اما آن‌ها که به اعماق می‌اندیشند، آن‌ها که پذیرفته‌ها را نمی‌پذیرند، آن‌ها که فضیلتشان، در روی‌گردانی از امر مبتذل و جریان جاری است، آری این پیامبران، این سخت مردان، طرح جامعه‌ی فردا را می‌ریزند و جامعه را با خود به «فراتر جای» می‌برند، به‌جایی که اینجا نیست، به‌جایی که هوا پاک است و خورشید در بستر رنگین خویش، در کار دمیدن. تأثیر شگفت بار شخصیت را بر تاریخ و بر پیرامون ندیده نگیریم. همه ماهیان به یک راستا نمی‌روند. همه انسان‌ها صراط مستقیم را نمی‌پیمایند. با دغدغه نجات جامعه، همیشه کسانی از خط خارج می‌شوند، آری، آن‌ها که در خانه‌ی تاریک انحطاط گم می‌شوند، خارج می‌شوند و بی‌هراس به بلندی‌های بلند رو می‌کنند و فریاد خطر می‌کشند.روزنامه‌نگاران روزهای بد باید که دهان‌های گشوده برای این فریادها باشند و شهامت اخلاقی پاسداری جامعه، کشش به‌سوی بهترین و والاترین، در همین فریادها شناخته می‌شوند. این است آنچه به‌عنوان ارزش کار و وجدان روزنامه‌نگار می‌شناسند.روزنامه‌نگار، بساز-بفروش اصول و هدف‌ها نیست، سوداگر نیست، مرد آرمان است، نه مرد ضعف و زبونی و دروغ‌گویی، نه ممزوجی از ناتوانی و نیرنگ و می‌دانیم که ناتوان، طراح بهترین نیرنگ‌هاست و نیرنگ باز، دست‌آموز ناتوانی.بدیهی است که روزنامه‌نگاری که سرود فرداها را می‌خواند، به چشم مصلحت بینان، با خود بازی می‌کند. نه قدرت، از او راضی است،‌نه گاه کارفرمایش. او برای هر دو دردسرساز است و بسا که جامعه‌ای که او برای آن می‌کوشد، به‌روز واقعه، دستش را نگیرد.این، فسوسا، سرشت جامعه‌ی نا خویشتن و از خود بیگانه است، اما روزنامه‌نگار روزهای بد، هلاک چنین جامعه‌ای است. هیچ پیشه‌ای، شورانگیزتر از بیدار کردن جامعه‌ای نیست که سزاوار بیدار شدن است، هیچ پیشه‌ای سودآورتر از به خود آوردن جامعه‌ای نیست که گاه تا ژرفا ژرف آن، بی‌ایمانی و سوءظن رخنه کرده است و بسا که برادر با برادر، دل یکی ندارد. زندگی روزنامه‌نگار این اعصار از اندیشه او جدا نیست. شجاع بودن روی کاغذ، زیبنده‌ی روزنامه‌نگار بایسته نیست. از سر شکم‌سیری،‌نقدی نوشتن و به چاپ سپردن، درد بی‌دردی و کار بیکاری است. درد باید داشت. درد ایران، درد انسان و ... . تنها، مرد درد، پی درمان می‌رود.دردا که روزنامه‌نگار بی‌درد، خود، درد یک ملت است. بدا بر بی‌دردی که بتواند با کلمه‌هایش شرف صنف و حرفه خود را به بهای نقدینه‌ای یا به امید منصبی بفروشد و با این‌ها، امیدهای ملتش را. او نمی‌داند شغلش، آرایه و عاریت او نیست. نمی‌داند شغل او، همه ذات او، همه شرافت او و حیثیت او،‌همه صداقت اوست. بی‌درد، صداقت ندارد. اصل و اصولی ندارد. دیروز، مجیز آن مقام را می‌گفت، امروز، فرومایه‌وار، خاک‌نشین فرومایه‌ی دیگری است. دیروزش با امروزش نمی‌خواند و امروزش، بی‌گمان با فردایش. امروز، بنده‌ای را خدایی می‌کند،‌فردا، بی‌شرم و آزرمی، خدای دیروز را از عرش به زیر می‌کشد: ستایش‌هایش همان اندازه سبک‌مایه است که نکوهش‌هایش.بی‌درد، بی‌برگ و بار است. می‌نماید خردی دارد، اما همه‌چیزش عاریتی است. تحسین او از اصول، از آزادی و آزادگی، عبادت زبانی است. می‌نماید که به انسانیت نماز می‌برد، نماز او پوک است،‌ همه درون و اندرونه‌اش پوک است.بدا بر جامعه‌ای که فریب روزنامه‌نگار بی‌درد، روزنامه‌نگار خواهش‌های نفسانی، روزنامه‌نگار بی فضیلت را بخورد.ما، چنین روزنامه‌نگارانی، بسیار داشته‌ایم که نه گل‌های روییده در مرداب، بلکه خود مرداب بوده‌اند،‌گند نای مرداب بوده‌اند.موج نیاز، آن‌ها را پس‌زده است و پس می‌زند، مقاطع تاریخی تعیین‌کننده، سره را از ناسره جدا می‌کند.* از نشریه تهران مصور، شماره 6، سال 36، تاریخ 4 اسفند 57شبکه جامعه‌شناسی علامه</description>
                <category>انگاره</category>
                <author>انگاره</author>
                <pubDate>Tue, 25 Feb 2020 03:20:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خصوصی‌سازی آموزش عالی در ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@engarenet/privatization-of-higher-education-qwohhqdcngr7</link>
                <description>به قلم مهسا صفی صمغ‌آبادی (کارشناس ارشد برنامه‌ریزی توسعه‌ی منطقه‌ای)در سال گذشته خبرهایی درباره‌­ی خصوصی‌سازی رشته‌های پزشکی باعث نگرانی بسیاری به‌ویژه جامعه پزشکی کشور شد. نگرانی از ورود مادی‌گرایان به جامعه پزشکی، ناکارآمدی افراد آموزش‌دیده در بخش خصوصی، افزایش عرضه نسبت به تقاضای نیروی کار در این زمینه، ازجمله مهم‌ترین دغدغه‌هایی بود که مخالفان مطرح کردند. خبرها پیرامون خصوصی‌سازی رشته‌های پزشکی و نگرانی­ها و گاهی اعتراضاتی که درباره‌ی آن وجود دارد، ذهن ما را به جست­وجو درباره‌ی اتفاقاتی مشابه که در سایر رشته‌های دانشگاهی رخ داده است، معطوف می‌کند.بعد از انقلاب اسلامی افزایش تقاضای اجتماعی و اقتصادی برای ورود به دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزش عالی، وجود هزینه‌های جنگ و  بودجه ناکافی برای گسترش آموزش عالی، مسئولان را بر آن داشت تا با ایجاد دانشگاه آزاد اسلامی و دریافت هزینه‌های تحصیلی از دانشجویان زمینه را برای ورود بخش غیردولتی فراهم کنند. سپس با تصویب آیین‌نامه تأسیس دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزش عالی غیردولتی ­­­- غیرانتفاعی سعی شد راه برای سرمایه‌گذاری و مشارکت بخش خصوصی در آموزش عالی باز شود؛ اما این روند خصوصی‌سازی آموزش عالی در کشور در ­­عمل نتایج مطلوبی داشته است. ‌مثلاً ایجاد مؤسسات غیردولتی در حوزه رشته‌های فنی و علوم انسانی نتوانست آن‌گونه که بایدوشاید نیازهای کشور در این حوزه‌ها را برطرف کند؛ چراکه این مؤسسات، گسترش تحقیقات در حوزه‌های مذکور و تربیت نیروی ماهر و متخصص را در دستورکار داشتند اما نه‌تنها این مأموریت مهم محقق نشد؛ بلکه باعث تزریق حجم گسترده‌ای از فارغ‌التحصیلان دانشگاهی با مدارک مختلف به جامعه شد. فارغ­التحصیلانی که نه‌تنها نیروی متخصص نبودند بلکه افزایش بیکاری و درخواست مشاغل‌ به‌اصطلاح «پشت‌ میزنشینی» را در جامعه دامن می­زدند.باید خاطرنشان کرد دراین‌بین یکی از گروه‌هایی که بیشترین آسیب را از خصوصی‌سازی آموزش عالی دیدن دانشجویان و فارغ‌التحصیلانی­اند که نه با اتکا بر منابع مالی بلکه با تکیه بر تلاش خود در عرصه‌های علمی به تخصص دست یافته‌اند چراکه فارغ‌التحصیلان بخش خصوصیِ آموزش عالی عمدتاً به دلیل سطح ضعیف آموزشی و کیفیت پایین مهارت‌های خود، بازدهی لازم برای بازار کار را ندارند اما بااین‌وجود تعداد زیاد آن‌ها تعادل عرضه و تقاضا در بازار کار را بر هم زده است؛ بنابراین به نظر می‌رسد خصوصی‌سازیِ آموزش عالی در کشور اصلِ رعایتِ عدالت را در رابطه­ی میان نظام آموزشی و محیط اجتماعی، اقتصادی و سیاسی مخدوش کرده است. از این رهگذر، سیاست­گذاران در ایران، به سیاست توسعه «مستقیم» یعنی تأسیس دانشگاه‌های بیشتر متوسل شدند. بااین‌حال موضوعی که موردتوجه قرار نگرفت، مسئله کیفیت آموزشی و ارتباط لازم نظام آموزشی با محیط اجتماعی، اقتصادی و سیاسی بود که نتایج آن شکاف بین عرضه و تقاضای نظام آموزش عالی، عدم کارایی فارغ‌التحصیلان، جدایی محتوای آموزشی با واقعیات و نیازهای فردی و جمعی و افزایش نابرابری‌های تحصیلی است.با بررسی این وضعیت به‌آسانی درمی‌یابیم که روند خصوصی‌سازی در آموزش عالی کشور ما نیاز به بازاندیشی در نظر و اصلاح در عمل دارد. قبل از هرگونه اقدام برای افزایش و گسترش سطح خصوصی‌سازی در آموزش عالی نیازمند اصلاح در وضعیت کنونی آن هستیم. رویکرد سیاست‌گذاران در این بخش باید بیشتر بر ابعاد کیفی متمرکز شود و رویکرد کمی، کمرنگ گردد. آموزش عالی خصوصی نیز برای استمرار بقای خود مجبور به ارتقای سطح و کیفیت فعالیت و کاهش هزینه است.کلام آخر اینکه خصوصی‌سازی آموزش عالی نیازمند مطالعه و برنامه‌ریزی نظام‌مندی است که بتواند کاستی‌ها و همچنین پیامدهای نامطلوب خود را شناسایی کرده و کاهش دهد. تا قبل از این اقدام هرگونه تلاش برای وسعت بخشیدن به آموزش عالی خصوصی منجر به مشکلات گسترده‌تر و عمیق‌تر در ارتباط نظام آموزشی با محیط اجتماعی، اقتصادی و سیاسی خواهد شد. خصوصی‌سازی افسارگسیخته و بدون نیازسنجی و در خارج از چارچوب چشم‌اندازهای توسعه پایدار، در هیچ عرصه‌ای، نه‌تنها منجر به بهبود سطح رفاه و عدالت اجتماعی نمی‌شود بلکه رفاه و عدالت اجتماعی را به‌شدت به مخاطره می‌اندازد.منبع: انگارهبه نقل از نشریه سیاست‌گذاری اجتماعی</description>
                <category>انگاره</category>
                <author>انگاره</author>
                <pubDate>Fri, 14 Feb 2020 00:04:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خصوصی‌سازی و سلب مالکیت عمومی به سود اقلیت</title>
                <link>https://virgool.io/@engarenet/deprivation-wi87cl7ruyjv</link>
                <description>به قلم جعفر ابراهیمیاولین نمود خصوصی‌سازی در آموزش و پرورش بعد از جنگ بود. دولت‌ها با توجه به توان خود و تا جایی که شرایط اجتماعی اجازه دهد کوشیدند از وظایفشان شانه خالی کرده و آنها را به دوش جامعه بیندازند. در صورتی که به تصریح اصل 30 قانون اساسی، آموزش کیفی و رایگان دانش‌آموزان تا مقطع دیپلم به عهدۀ دولت است. به اشکال مختلف تلاش شده تا این مورد قانون اساسی دور زده شود و هر جا موفق به انجام این کار نشده‌اند، در قالب مصوبات و برنامه‌ها اقدام کرده‌اند. نمونه اخیر مصاحبه طیبه ماهرو زاده و روایتش از چگونگی تاسیس مدارس فرهنگ نشان می‌دهد تا چه اندازه باندهای مافیای آموزشی از رانت برای ایجاد مدارس خصوصی برخوردارند و هر دولتی که آمده و رفته برای باند خود مدارس خصوصی ایجاد نموده است.اگر بخواهم به نمونه‌های متاخرتر اشاره کنم غیر از مدارس خصوصی که اسم غیرانتفاعی رویشان گذاشته‌اند باید از مدارس حمایتی گفت. مدارس حمایتی به مدارسی گفته می‌شود که در آن‌ها دولت از در خرید خدمات وارد می‌شود و در واقع خدمات آموزشی را از بخش خصوصی می‌خرد؛ به این صورت که دولت در اصل پولی به بخش خصوصی می‌دهد تا آنها دانش‌آموزانی را به صورت رایگان ثبت‌نام کنند. در ظاهر کار خوبیست اما دولت دیگر مسئولیتی در این قبال ندارد و این به عهده بخش خصوصی است که نسبت به آموزش دانش‌آموزان پاسخگو باشد. در ظاهر هزینه آن دانش‌آموز را هم دولت پرداخت میکند اما نکته‌ی مهم، کیفیت آموزشی و شرایط نیروهای آموزشی در آن مدارس است. از طرفی ما با بحران بیکاری روبرو هستیم و تعداد زیادی از جوانان فارغ‌التحصیل رشته‌های مختلف بیکار هستند و در این زمینه، پیمانکاران و کسانی که طرف قرارداد دولت هستند، نیروی آموزشی‌ای که قرار است به‌عنوان نیروی کار جذب کنند را به جای اینکه از بین معلمان انتخاب کنند، از میان ارتش بیکاران و فارغ‌التحصیلان می‌گیرند.اگر چه برای بخشی از جامعه شغل ایجاد شود اما مشکل اینجاست که هدف پیمانکار و موسس پیگیری مساله آموزشی نیست و بدون پاسخگویی به دولت، به‌دنبال ارزان‌ترین نیروی کار می‌گردد که در مواردی حقوقشان 200 و 300 هزار تومان در ماه برای 40 ساعت کار است یعنی  4 برابر زیر حداقل حقوق است. نیروهایی که خصوصا در مناطق دورافتاده و محروم هستند ناچاراند که تن به این کار سراسر استثمار بدهند. به‌طوری که حتی بیمه ندارند. با این شرایط نه تخصصی کسب می‌کنند و نه از دوره‌های بازآموزی بهره می‌برند. پیمانکار به‌دنبال به حداکثر رساندن سود خود هستند و مسائل آموزشی برایشان موضوعیت  ندارد. دولت هم فقط به دنبال این است که این بخش کار را بدون نظارتی درست به گردن بخش خصوصی بیندازد.فوت چندین دانش‌آموز در اثر آتش‌سوزی در مدرسه‌ای در زاهدان که چندی پیش رخ داد، از تبعات چنین وضعیتی است. گفته می‌شود 12 درصد مدارس در بخش خصوصی و ده درصد هم مدارس حمایتی هستند و از این طریق به بخش خصوصی واگذار می‌شوند و این به معنای زمینه‌سازی دولت در جهت سلب مسئولیت از خود است. وقتی چنین برنامه‌هایی اجرا می‌شود شاهد این هستیم که زمزمه‌هایی هم در بودجه صورت می‌گیرد که به آموزش و پرورش اجازه می‌دهد تا  بهره‌برداری اقتصادی مدارس، از طریق اجارۀ بخشی‌هایی از محل خود، را رواج دهد.دولت ادعا می‌کند که هیچ بخشی را نفروخته است اما در عمل در حال مهیا کردن زمینه‌های سلب مالکیت است. مگر ادعای اینکه بودجه‌ای برای مدارس وجود ندارد و دست کردن در جیب والدین و دانش‌آموزان چیزی غیر از سلب مالکیت است؟ از طرفی میبینم که در سازمان مشارکت‌های مردمی و مدارس غیرانتفاعی دولت برای حمایت از برنامه‌های بخش خصوصی مشوق‌های مالی ترتیب می‌دهد. این‌ها از محل کدام بودجه تامین می‌شود؟ اینکه بخش خصوصی بتواند به مسیر خودش ادامه دهد با بودجه دانش‌آموزان و مردم ممکن می‌شود. من فکر می‌کنم اگر اصل 30 قانون اساسی وجود نداشت اینها دست به فروش مدارس هم می‌زدند اما در شرایط فعلی که نمی‌توانند این کار را کنند در قالب برنامه ششم توسعه و بودجه‌های سالانه اقدام می‌کنند. در نتیجه، شاهد این هستیم که اکثریت نابرخوردار جامعه، آموزش بی‌کیفیت دارند و اقلیت برخوردار از آموزشی که با استانداردهای تکنیکی و کنکورمحور همسو است، بهره می‌برند؛ چرا که پول بیشتری پرداخت و کالای بهتری دریافت می‌کنند.سیاست خصوصی‌سازی سیاست کلی نظام و حاکمیت است و ربطی به این دولت و آن دولت ندارد و تئوریسین‌های خصوصی‌سازی تا جایی که می‌توانند تلاش می‌کنند این را اعمال کنند. وضعیت نا به‌سامان کارگران که نتیجۀ خصوصی‌سازی است و سیاست‌هایی که در حوزه سلامت اعمال می‌شود تا آن را به کالا تبدیل کند و اشکال مختلف پولی‌سازی در آموزش و پرورش، همه یک جهت‌گیری دارند و آن این است که دولت وظایف اجتماعی خودش را به دوش مردم بیندازد.به نظر من در کل معلمان تا به امروز خوب عمل کرده و توانسته‌اند مسائل‌شان را به روشنی مطرح کنند، اما بخشی از این مسیر بستگی به تلاش سایر اقشار اجتماعی دارد. وقتی معلمان از توقف روند پولی‌سازی آموزش و کیفیت‌بخشی به آن حرف می‌زنند و خواهان توقف خصوصی‌سازی هستند در واقع به حقوق کودکان و منافع کارگران اشاره دارند و  به سود جامعه مطالبات خود را مطرح می‌کنند و این وظیفه سایر جنبش‌های مترقی و تحول‌خواه مانند جنبش دانشجویی،  زنان و کارگران است که صدای جنبش معلمان را بشنوند و همراه با فرهنگیان بر مطالبه &quot;آموزش رایگان،  کیفی، مشارکتی و عادلانه فاقد سویه‌های تبعیض آمیز جنسیتی، مذهبی، قومی و طبقاتی&quot; تاکید نمایند و برای تحقق آن تلاش کنند.منبع: انگارهبازنشر از: نشریه سیاست‌گذاری اجتماعی، شماره 3</description>
                <category>انگاره</category>
                <author>انگاره</author>
                <pubDate>Thu, 06 Feb 2020 14:51:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسئولیت ما در برابر دیگران چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@engarenet/%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-mqv8e7if1zij</link>
                <description>نگاهی به فلسفه «دیگری» لویناس و تعریف اخلاق و سیاست? حسین اکبرنژادمسئولیت ما در برابر دیگران چیست؟ مادامی که به عنوان استاد یا دانشجو یا هر عنوان و منصبی دیگر در قبال وضعیت کارگران، معلمان و به طور کلی آنچه جامعه با آن مواجه است، چه وظیفه‌ای داریم؟ آیا ما فقط در قبال کسانی که می‌بینیم و چهره به چهره هستیم مسئولیم (مانند: خانواده، دوستان و...)؟ پس تکلیف ما در مقابل دیگرانی که شاید هیچ وقت برخورد مستقیمی هم با آنان نداشته‌ باشیم چیست؟ آیا وضعیت را متفاوت خواهد کرد؟ و پرسش مهم‌تر این که در حالت کلی‌ اگر شرایط مهیا و مناسب نباشد، از بین خود و دیگری کدام را انتخاب خواهیم کرد؟ به اقرار اهل نظر، بزرگترین چالش قرن۲۱ درک دیگرى است. این درک مستلزم عشق به دیگرى و تغیر در درک ما از خود است؛ این دقیقاً همان چیزى است که امانوئل لویناس در فلسفه «دیگری» خود به دنبالش است. هنر لویناس در این است که دیگرى را در مرکز توجهات قرار داده و به آن ارزشى اخلاقى ـ دینى بخشیده. لویناس حوادث قرن اخیر همچون جنگ، برخورد تمدن‌ها و... را ناشى از غفلت از دیگرى مى‌داند؛ دیگریى که بدل به چهره‌اى بى‌چهره شده که به تعبیر او فقط خیر و شر هستند که بی چهره‌اند. چهره و دیگرى دو مفهوم کلیدى در فلسفه لویناس است که معنا و مفهومی خاص دارند. او زمانى «فلسفه دگربودگى» و «عشق به دیگرى» را ارائه مى‌کند که میلیون‌ها انسان هم‌عصرش قربانى نفرت از دیگرى هستند. فلسفه اخلاق و الهیات فلسفى لویناس، انسان امروز را به سوى دگراندیشى، صلح و توجه به هستنده (نه هستى) دعوت مى‌کند.در اندیشه لویناس، مسئولیت اخلاقی من در قبال دیگری به سان مادری صرفا پذیرندگی من و گشودگی‌اش به سوی دیگری است. قبول مسئولیت و ادای آن وسوسه خاطری می‌شود که من را متاثر ساخته و علیرغم آزادی خودپنداشته‌اش او را به پروای پاسخگویی وا می‌دارد. به زعم لویناس، مادری جانشینی است یعنی دیگری را در خود حمل کردن. از این رو، دیگری را بر خود ترجیح دادن و صرفا به خاطر دیگری زندگی کردن است. در جانشینیِ مادرانه است که دیگری من می‌شود. همانطور که مادری پاسخگویی منفعلانه من در قبال دیگری بود، جانشینی نیز مسئول بودن در قبال آن دیگری است که دورن من است و بودنِ من به خاطر اوست. مسئولیت به قدری طاقت سوز است که جز با تهی شدن و منفعل بودن نمی‌توان آن را تحمل کرد. به دیگر سخن، هر چه مقاومت خود در برابر غیر بیشتر باشد دغدغه وی بیشتر خواهد بود و همدلی که نتیجه نوعی آرامش است، پدید نخواهد آمد. مسئولیت حد و مرز نمی‌شناسد؛ بخشی از تجربه شخصی من نیست؛ نه آزادانه انتخاب می‌شود و نه چنان است که بتوان آن را فعالانه طلب کرد.[من حتی پیش از آن که خود باشد در قبال دیگری مسئول است به طور مطلق پذیرا و بدون آن که در مقابل، خواستار درخواستی باشد].[1]پاسخی که من به طلب دیگری می‌دهد باید پیشاپیش، پاسخ مسئولیت‌های آن دیگری نیز باشد. حد انفعال پاسخگویی به قدری زیاد است که می‌توان از من در این ساحت در مقام یک جانشین برای دیگری یاد کرد. او حتی مسئولیت مسئول بودنِ دیگری را نیز برعهده دارد. به بیانی دیگر، من از دو جهت مسئول است: از جهت حاجت مندی دیگری و از جهت رفع حوائج او. چهره، یکی از مفاهیم لویناس است که سرنوشت اخلاقی اندیشه‌ي او را آشکار می‌سازد. هنگامی که من با انسانی دیگر روبه رو می‌شوم در وهله‌ي نخست چهره‌ي او توجه مرا به خود جلب می‌کند. به نظر می‌رسد که لویناس بر این باور است که در چهره‌ي شخص دیگر حالت غریبی نهفته است که سوژه نمی‌تواند از طریق ادراك هستی این امر غریب را زیر سلطه‌ي شناخت و فهم خود درآورد. به عبارت دیگر چهره قابل فروکاستن به موضوع ادراك و شناخت نیست. اگر به ویژگی‌هاي چهره توجه کنیم این مسئله بیشتر روشن خواهد شد؛ چهره عضوي ست بی حفاظ، بی دفاع، عریان و جزو تهی دست ترین اعضاي آدمی. به گفته‌ لویناس [چهره بیش از همه عریان است که اگر چه عریانی‌اش مؤثر و مطبوع است. در عین حال تهی دست ترین است. نوعی فقر ذاتی در چهره وجود دارد. کوشش آدمی براي مخفی کردن این فقر با قیافه گرفتن، با ادا درآوردن، مؤید همین نکته است. چهره، بی حفاظ و در معرض تهدید است. تو گویی ما را به انجام عملی خشونت بار دعوت می‌کند. در عین حال، چهره همان چیزي است که ما را از کشتن منع می‌کند].[2] در بحث از چهره به این نتیجه می رسیم که در برابر دیگري مسئولیتی نامحدود داریم و او را باید همواره بر خود مقدم بداریم زیرا دیگري خود نشانه و علامتی است که از خلال آن دیگري و امر نامتناهی من کشف شده و تجلی پیدا کرده است. بنابراین، شایسته‌ی مطلق احترام و رعایت است.امانوئل لویناس (1906-1995)لویناس نمی‌خواهد یک نظام اخلاقی تدوین کند و مجموعه ي بایدها و نبایدها را در قالب احکام اخلاقی بیان کند. او از تقدم اخلاق بر فلسفه می‌گوید یعنی فرو نکاستن دیگری به همان. به عبارت دیگر به معناي تقدم دیگری بر من. به طور بنیادي براي لویناس اخلاق و سیاست رابطه‌اي تنگاتنگ دارند و جدایی ناپذیرند. اگر در بر رابطه‌هاي دو سویه تأکید می‌شود با ورود چهره شخص سوم رابطه‌ي اخلاقی وارد مرحله‌ي جدیدي می‌شود و این همان جایی است که سیاست و عدالت آغاز می‌شوند. وقتی شخص سوم وارد شد آن گاه مسئولیت نامتناهی ما نسبت به دیگري مسئله ساز می‌شود و نیاز است که با توجه به واقعیت‌هاي اجتماعی و در هم تنیدگی روابط انسان‌ها با یکدیگر در ظرف اجتماع صورت‌بندي جدیدي از مسئولیت نامتناهی نسبت به دیگري ارائه شود. لویناس حتی از محور چهره سخن می‌گوید: [ما باید از سر احترام به امر مطلق یا حق «دیگری» آن چنان که چهره‌اش آن را بیان می‌کند چهره‌ی انسان‌ها را محو کنیم، با قاطعیت یکتایی هر کس را به فردیتش در وحدت جنس فرو بکاهیم و بگذاریم کلیت حکم براند] [3] در نتیجه لویناس نوعی اخلاق بین اشخاص قائل می‌شود که اساس عدالت است و اگر سیاست این بنیاد اخلاقی را رها کند تمامیت خواه خواهد شد. او در واقع الگویی از شکل گیري دولت را معرفی می­کند. درالگوی وی «دولت نه از تحدید خشونت و ستیز همگان با همگان (هابز)، بلکه از «تحدید محبت و مسئولیت نامتناهی سر بر می آورد». از نظر لویناس قانون مقدم بر دوستی و محبت نیست، زیرا دوستی خود شرط وجود هر قانونی است. [4]لویناس معتقد است قواعد عقلانی و قراردادهاي اجتماعی محض یا همان قوانین به تنهایی قادر نیستند از فجایع جلوگیري کنند و اتفاقاً نگاه هستی شناسانه و سوبژکتیویستی مبتنی بر امر همان در همین نگرش است که صرفاً به تجزیه و تحلیل قوانین حاکم بر هستی و ذهن روي می‌آورد و دیگري را فراموش می‌کند.انتقاد لویناس اگرچه اخلاقی است اما انتقادي بسیار ریشه‌اي است و مانند هایدگر کل سنت متافیزیکی را زیر سؤال می‌برد و بر این باور است که ما باید کل منظر خود را تغییر دهیم. بنابراین سیاست لیبرال و عقلانی مدرن را رد نمی‌کند اما آن را کافی نمی‌داند و انتقاداتی بر آن وارد می‌کند. وي می‌نویسد:[درك این معنا بی­اندازه مهم است که آیا جامعه به معناي رایج این لفظ حاصل تحدید این اصل است که آدمیان گرگ یکدیگرند یابرعکس، حاصل تهدید این اصل است که آدمیان براي یکدیگرند. آیا امر اجتماعی، با نهادهایش، با اشکال و قوانین کلی‌اش، نتیجۀ محدود ساختن نتایج ستیزه میان انسان هاست یا حاصل محدود ساختن آن گستره­ي نامتناهی است که در رابطه ي اخلاقی انسان با انسان گشوده می شود؟][5] [1] دیویس، 1386، 155[2] لویناس (1387)، صفحه 1 [3] لویناس به نقل از مسعود علیا، 1388، ص.1884 لویناس به نقل از مسعود علیا، 1388، ص.191[5] لویناس به نقل از مسعود علیا، 1388، ص.1این یادداشت از وبسایت انگاره نقل شده‌است.</description>
                <category>انگاره</category>
                <author>انگاره</author>
                <pubDate>Wed, 25 Sep 2019 21:55:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشنایی با نظریه الکسی دو توکویل</title>
                <link>https://virgool.io/@engarenet/%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D9%88-%D8%AA%D9%88%DA%A9%D9%88%DB%8C%D9%84-tl0dkqfj2wvg</link>
                <description>به قلم حمیدرضا جلائی پوراندیشه‌های الکسی دوتوکویل درباره جامعه فرانسه و آمریکای قرن نوزدهم یکی از منابع جدی برای فهم جامعه جدید است. جامعه‌‌شناس برجسته‌ای چون ریمون آرون، توکویل را از بنیان‌گذاران علم جامعه‌شناسی دانسته و شأن اصلی این علم را فهم روندهای شکل‌دهنده جامعه جدید می‌داند.(آرون:1370).ریمون بودن،از دیگر جامعه‌‌شناسان صاحب نفوذ معاصر نیز معتقد است روندهایی که توکویل در صد و هفتادسال پیش تشخیص داده هنوز از روندهای جدی جامعه کنونی ماست.(بودن : ۱۳۸۳). این نوشته با طرح اندیشه توکویل سه هدف را دنبال می‌کند. اول، شکل‌گیری &quot;قدرت اجتماعی&quot; در جامعه جدید را به‌عنوان یکی از روندهای اساسی که توکویل تشخیص داده است،توضیح می‌دهد. دوم، در جامعه جدید به چه شکل‌هایی این قدرت اجتماعی اعمال می‌شود. سوم داروی شفابخشی را که توکویل برای مهار پیامدهای نامطلوب قدرت اجتماعی برمی‌شمرد، برجسته می‌کند.خطر در جامعه مدرنجامعه جدید چگونه جامعه‌ای است؟برای فهم جامعه جدید در اندیشه توکویل باید نظریه کلان او را موردتوجه قرار دهیم.اگر نظریه کلان آگوست کنت،کارل مارکس وامیل دورکیم به ترتیب نامشان جامعه صنعتی،جامعه سرمایه‌داری،جامعه ارگانیکی است نام نظریه توکویل &quot;جامعه دموکراتیکی &quot;است.جامعه دموکراتیک (یا به قول جامعه‌‌شناسان متأخر مدرنیته)جامعه‌ای است که خصیصه اصلی‌اش میل به &quot;برابر شدن شرایط اجتماعی&quot; است. در جامعه مذکور تمایزات ناشی از خانواده، قومیت، نژاد، مذهب و طبقه رسمیت ندارد و اغلب اعضای جامعه میل به برابر شدن دارند. منظور توکویل از میل به برابری به معنای برابری فکری و برابری اقتصادی نیست. زیرا چنین برابری‌ای نه ممکن و نه مطلوب است، بلکه منظور او برابری اجتماعی است. یعنی پایه‌های نظری و عملی تفاوت‌های موروثی به‌تدریج سست می‌شود و همه مشاغل،و مناصب و افتخارات در جامعه می‌تواند در دسترس همگان باشد و تعداد کثیری از اکثریت جامعه شرایط زندگی شأن به هم نزدیک شود.هدف این جامعه همچون جوامع پیشامدرن کسب افتخار و عظمت نیست بلکه رفاه و آرامش بیشتر برای اعضای جامعه است.توکویل پس از سفرش به آمریکا در مقام تعیین مصداق چنین جامعه‌ای را در میان بورژواپیوریتن‌های مسیحی این کشور مشاهده کرد.البته او مداح و مبلغ جامعه دموکراتیکی آمریکایی نیست.بدین معنا که نه با دموکراسی انتظار دگرگون کردن همه سرنوشت بشر را دارد و نه همچون متفکران محافظه‌کار فرانسه چون ادموند برک(97-1729) اساس این جامعه را در حال تجزیه و متلاشی می‌بیند. دموکراسی برای او ازیک‌طرف خصیصه بنیادی جامعه جدید است و برای تعداد زیادی از آدمیان رفاه را تسهیل می‌کند و از طرف دیگر این رفاه هیچ‌گونه درخشش و عظمتی در خود ندارد حتی این جامعه با مخاطرات سیاسی – اجتماعی جدی روبه‌رو است.چرا جامعه دموکراتیک جامعه خطرناکی هست؟ در نگاه اول جامعه دموکراتیک جامعه خطرناکی به نظر نمی‌رسد.زیرا رژیم سیاسی متناسب با این جامعه رژیم آزادمنش است.بدین معنا که شهروندان جامعه همه باهم برابرند و هیچ فردی بر فرد دیگری از حق ویژه برخوردار نیست.اداره چنین جامعه‌ای نمایندگان مردم طبق سازوکارهای دموکراسی پارلمانی منتخب موقت مردم هستند و فرمان حکومت را به دست می‌گیرند.ظاهراً حکومت دموکراتیک مذکور باید حافظ حقوق شهروندان باشد و مدیریت حل معضلات جامعه را بر عهده بگیرد.توکویل کم‌وبیش حضور چنین رژیم دموکراتیک آزادمنشی را در جامعه آمریکا تصدیق می‌کند.اما علیرغم پیروزی انقلاب شکوهمند و آزادی‌خواهانه(1879)مردم فرانسه به‌جای شکل‌گیری رژیم آزادمنش و دموکراتیک شاهد شکل‌گیری رژیم استبدادی دموکراتیک در این کشور است، یعنی رژیمی که به نام اکثریت مردم به شهروندان اعمال قدرت می‌کند و به‌جای مردم‌سالاری مردم سواری می‌کند.ازاین‌رو جامعه فرانسه برخلاف جامعه آمریکا آن زمان جامعه خطرناکی است و از چاله استبداد سیاسی رژیم پیش از انقلاب به چاه استبداد جمعی و اجتماعی پس از انقلاب افتاده است.قدرت اجتماعیازنظر توکویل سر برآوردن دو نوع رژیم سیاسی از دل جوامع دموکراتیک – رژیم آزادمنش دموکراتیک و استبدادی دموکراتیک- را باید در شکل‌گیری &quot;قدرت اجتماعی&quot; در این جوامع جستجو کرد. منظور از شکل‌گیری روند &quot;قدرت اجتماعی&quot; در جامعه دموکراتیک چیست؟در جامعه برابری خواه جدید سازوکارهای تثبیت‌کننده موقعیت‌های فامیلی ،قومی،مذهبی و طبقاتی (یا به‌اصطلاح نهادهای میانی سنتی)از سکه می‌افتد و جامعه در وضعیتی قرار می‌گیرد که&quot;فرد&quot; فرمانروای سرنوشت خویش می‌شود. اما برخلاف انتظار، هستی این فرد در معرض نابودشدن نیز هست.زیرا این افراد پراکنده و ذره‌ای در برابر قدرت افراد و یا سازمان‌هایی که به نام جمع بر اعضای جامعه مدیریت می‌کنند (یا همان قدرت اجتماعی) ناتوان‌اند.تا جایی که ازنظر توکویل &quot;قدرت اجتماعی&quot; مذکور حتی می‌تواند از قدرت سیاسی شاهان در جوامع قدیم ستمگرانه‌تر باشد.در قرن هجدهم، منتسکیو (استاد فکری توکویل) آثار سوء قدرت سیاسی و استبداد دلبخواهانه و خودسرانه شاه را تشخیص داده بود و می‌گفت در برابر چنین قدرت آمرانه‌ای توصیه و موعظه به شاه سودمند نیست و از اصل قدرت در برابر قدرت و از اصل لزوم تفکیک و تعادل قوا برای جلوگیری از خودسری‌های حکومت حمایت می‌کرد.توکویل این کشف سیاسی منتسکیو را قبول دارد اما به کشف جدید یا کشف &quot;استبداد جمعی&quot; دست میزند. ازنظر او اگر در وضعیت جامعه جدید غور کنیم روند شکل‌گیری قدرت اجتماعی یا استبداد جمعی را (به خاطر رشد فردیت فزاینده ازیک‌طرف و فروپاشی نهادهای میانی جامعه از طرف دیگر)تشخیص می‌دهیم.توکویل می‌گوید اگر در جوامع دموکراتیک این قدرت جمعی استبدادی کنترل شود،همچون آمریکای قرن19،می‌توان شاهد نظام‌های سیاسی دموکراتیک آزادمنش بود.ولی اگر این قدرت استبداد جمعی مهار نشود ما همچون فرانسه شاهد استبداد دموکراتیک و مردم سواری به‌جای مردم‌سالاری خواهیم بود.اشکال اعمال قدرتروند اعمال قدرت اجتماعی را توکویل در چندلایه موردتوجه قرار می‌دهد و روشن می‌کند که چرا افراد آزادشده در جامعه دموکراتیک برای مهار آن با مشکل روبه‌رو هستند.حداقل سه شکل از اعمال قدرت اجتماعی در دو کتاب توکویل قابل‌ردیابی است.اول نفوذ قدرت اجتماعی در عرصه سیاسی است.در این عرصه به‌جای شکل‌گیری نظام ساسی خدمتگزار به افراد نظام سیاسی زورگو و مردم سوار شکل می‌گیرد.زیرا وقتی حکومت و حکمرانان به نام مردم برنامه‌های خود را اعلام و اعمال می‌کنند، اگر افراد جامعه با برنامه‌های مذکور مخالف باشند امکان اعتراض جمعی در مقابل این برنامه‌ها را ندارند. امکان اعتراض جمعی وقتی میسر است که مردم بتوانند خود را برای اعتراض به‌صورت دسته‌جمعی &quot;بسیج&quot; کنند، درحالی‌که مردم امکان بسیج دائمی ندارند. تنها راه‌هایی که در برابر مردم وجود دارد این است که یا چهار سال صبر کنند تا اعتراض خود را با رأی مخالف دادن در سر صندوق‌های رأی به حکمرانان اعلام کنند یا نسبت به عرصه سیاست بی‌تفاوت و بی‌حس شوند. بی‌حسی و ناامیدی مذکور در میان شهروندان یکی از عوامل تداوم خطر مردم سواری در جوامع مدرن و دموکراتیک است. به قول بودن &quot;عامه مردم بر آن خواهند شد که میدان عمل را برای به بار آمدن نتایج انحرافی و آشفته ساز حاصل از نیات نیکوی دولت به‌کلی آزاد بگذارند.&quot;(بودن:15). بودن به‌عنوان‌مثال سیاست‌های همسان‌ساز دولت‌ها (مثلاً فرانسه) درزمینهٔ آموزش‌وپرورش بدون ارتباط واقعی با مشکلات مردم و بدون مشورت با اولیای خانواده صورت می‌گیرد. سیاست‌هایی که هزینه‌های هنگفتی را بر افراد جامعه تحمیل می‌کند و به‌طور سیستماتیک نابرابری را در جامعه تثبیت می‌کند.این مردم سواری در حالی اعمال می‌شود که اعضای جامعه نمی‌توانند اقدام مؤثری در برابر سیاست‌های یکسان‌ساز حکومت از خود بروز دهند.شکل دوم اعمال قدرت اجتماعی ،اعمال قدرت از طریق &quot;عقیده عمومی&quot; است توکویل می‌گوید&quot;در اکثر زمینه‌ها و تصمیم‌گیری‌های جامعه جدید نمی‌توانیم درستی و حقیقی بودن امور را تشخیص دهیم و ناگزیر از تکیه کردن به دیگری هستیم. حتی&quot;هیچ فیلسوف بزرگی در جهان نیست که در یک‌میلیون مورد از امور بنیاد کار را بر اعتقاد به دیگری قرار ندهد و به آن باور نکند.&quot;(همان:29). لذا جامعه پیچیده و متنوع جدید این ویژگی را دارد که افراد جامعه چیزی را&quot;درست&quot;بدانند که دیگران آن را درست می‌دانند.به‌بیان‌دیگر عقیده دیگران (یا عقیده مشترک) یگانه راهنمای عقل افراد قرار می‌گیرد و بدین‌سان عقیده مشترک با سنگینی عظیمی بر ذهن هر یک از افراد تأثیر می‌گذارد(همان).ازنظر توکویل سلطه عقیده عمومی یا ایدئولوژی ها-در جامعه دموکراتیک،حکم دین را در جامعه پیشامدرن پیدا می‌کند.افراد جامعه از هر سو در معرض افکار گوناگون قرار دارند و به‌وسیله &quot;اصل برابری&quot; کشف واقعیت امور می‌تواند لوث شود.بدین معنا که گویی همه عقاید هم ارزش و ناچیز شمرده می‌شود و زمینه برای نفوذ استبداد عقیده عمومی فراهم می‌شود.پس سلطه عقیده عمومی نیز با ویژگی برابری خواه جامعه دموکراتیک در ارتباط است.به‌عنوان‌مثال بودن،این سؤال را مطرح می‌کند که چرا&quot;نظریه وابستگی&quot;در دهه هفتاد به یک عقیده عمومی در میان متفکران –خصوصاً متفکران جهان سوم- تبدیل شد.علت این نفوذ به خاطر درستی تجربی نظریه مذکور نبود بلکه این نظریه از اصل &quot;برابری تغذیه می‌کرد، زیرا طبق این نظریه کشورهای مرکز حق کشورهای پیرامون را با استخراج منابع اولیه آن‌ها (و تحمیل تولیدات و کالاهای خود به این کشورها)پایمال کرده بودند.لذا چون این نظریه نابرابری کشورها را برجسته می‌کرد از سوی شنوندگان درست قلمداد می‌شد و باعث شد در چند دهه گذشته عوامل درونی توسعه‌نیافتگی کشورهای جهان سوم موردتوجه قرار نگیرد.شکل سوم اعمال قدرت اجتماعی می‌تواند از طریق جباریت کارشناسان، نخبگان و حتی روشنفکران اعمال شود. همان مردم سواری که دولت‌مردان می‌توانند به نام مردم بر افراد جامعه اعمال کنند کارشناسان و نخبگان هم می‌توانند به نام کل اعضای سازمان و اتحادیه و حزب خود بر اعضا تحمیل کنند.حتی این‌طور نیست که روشنفکران، به خاطر نیروی نقاد خود، اسیر وضع موجود نشوند و زیر بار مردم سواری نروند. توکویل معتقد است حتی روشنفکری مثل ولتر که سه سال در انگلستان زندگی کرده بود اساساً توجهش به نهادهای آزادمنش و دموکراتیک انگلستان جلب نشد و هنگامی‌که به فرانسه بازگشت بر آن تأکید نکرد.یا متفکران اقتصادی بلندآوازه فیزیوکرات فرانسه با اطمینان کامل از آزادی عمل اقتصادی در هر جا و توسط هرکس، بدون اینکه هیچ مانعی را در برابر قدرت بی‌مهار دولت مطرح کنند،دفاع می‌کردند.به‌بیان‌دیگر این متفکران از اصل متناقض اقتصاد رقابتی حکومتی!دفاع می‌کردند بدون اینکه با یک نقد جدی از سوی افراد جامعه روبه‌رو شوند.جدای از خطر جزم‌گرایی ،روشنفکران همچون مردم عادی از اصل &quot;خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو!&quot;نیز تأثیر می‌پذیرند.مقاومت در برابر قدرت اجتماعیدر اندیشه توکویل در برابر خطر دائمی قدرت اجتماعی (در پایمال کردن هستی فرد)می‌توان به چهار نکته اشاره کرد. اول اینکه او جامعه‌‌شناس نوستالژیکی نیست که برای بی‌پناهی فرد در جامعه جدید در آرزوی بازسازی نهادهای میانی دوران پیشامدرن باشد.ازنظر او پایه‌های فکری،اقتصادی و اجتماعی اغلب نهادهای میانی دوران مدرن(مانند نهاد کلیسای کاتولیک ،نظام فئودالی و نهادهای اشرافی) به‌سرعت در حال فروپاشی است و بازگشت به گذشته ممکن نیست. دوم،نهادهای میانی مدرن مانند اتحادیه‌های صنفی،سندیکاهای کارگری،انجمن‌های علمی ،هنری ،ادبی و جنبش‌های اجتماعی می‌توانند در برابر قدرت اجتماعی و خطر مردم سواری مقاومت کنند.اما توکویل معتقد است که حضور همه‌جایی اشکال قدرت اجتماعی خصوصاً قدرت عقیده عمومی چنان قوی است که می‌تواند مجال تنفس و حیات مؤثر را از نهادهای میانی ،مدنی و فرهنگی نیز بستاند. سوم،توکویل به دو مؤلفه نیروی دستگاه قضایی و قدرت روزنامه‌ها بهای بیشتری می‌دهد.ازنظر او قدرت قاضیان عدلیه در دوران پیشامدرن نیز یک نیروی سیاسی در برابر قدرت شاه بود. اما بازهم به عقیده وی نیروی قضایی نمی‌تواند نیروی همیشه درصحنه قدرت اجتماعی را به‌طور اساسی خنثی کند.زیرا حتی دادگستری مستقل از حکومت(که منتسکیو بر آن تأکید می‌کرد)عمدتاً در مواقعی می‌تواند عمل کند که شکایتی به آن ارجاع شود در غیر این صورت امکان مقاومت ندارد.روزنامه‌ها هم می‌تواند در برابر فریب حکمرانان و عقاید کلیشه‌ای عمومی مقاومت کند.ولی توکویل توجه ما را به ضعف روزنامه‌نگاران جلب می‌کند.روزنامه‌نگاران هم اسیر&quot;گزینش دلبخواهانه&quot;هستند.یعنی اغلب روزنامه‌نگاران دنبال سوژه‌هایی می‌روند که دوست دارند اتفاق بیفتد.یا به دنبال مصادیقی می‌گردند که مؤید نظرات موردعلاقه آنان باشد.بقول روشنفکران فرانسوی روزنامه صاحب نفوذی چون&quot;لوموند&quot;سال‌ها رونق اقتصادی اتحاد جماهیر شوروی را،بدون توجه به حضور همه‌جایی وحشتناک توتالیتاریانیسم،به خواننده فرانسوی القا می‌کرد و دل مردم را می‌برد.بنابراین با توجه به چهار نکته مذکور این سؤال پیش می‌آید پس آن داروی شفابخشی که توکویل برای علاج خطر مردم سواری در جامعه دموکراتیک آزادمنش تشخیص داده چیست که در جامعه دموکراتیک استبدادی فرانسه کمیاب بود؟داروی شفابخش ایمان مذهبیداروی شفابخش را باید در مقاومت&quot;فرد&quot;در جامعه جدید جستجو کرد اما نه هر نوع&quot;فردی&quot;.ازنظر او افراد خاصی می‌توانند در برابر خطرات قدرت اجتماعی و مردم سواری مقاومت کنند آن‌ها پیوریتن‌ها یا بورژواهای مذهبی در آمریکای نیمه دوم قرن 19 هستند.این افراد تعدادشان در آمریکا بیشتر از فرانسه دوران توکویل بود به همین جهت آمریکا،شاهد دموکراسی آزادمنش و در فرانسه شاهد دموکراسی استبدادی بود. در اینجا منظور توکویل را از فرد خاص بیشتر باید روشن کرد.او معتقداست افراد در شرایط عادی فرق بین آنچه &quot;حقیقی&quot; است با آنچه &quot;عمومی&quot; است(و از ناحیه جامعه القا می‌شود) می‌فهمند.لذا فرد می‌تواند تحمیق و اسیر نشود و&quot;دلش می‌خواهد آزاد بماند&quot;.(همان:47).همین‌که فرد می‌تواند آثار سوء قدرت اجتماعی را تشخیص دهد حکایت از آن دارد که وی کاملاً سرسپرده نیست.این ویژگی انتقادی و حرکت بافاصله فرد از جمع و این روح آزادگی نکته‌ای است که در فرایند جامعه‌پذیری افراد در جامعه باید موردتوجه قرارگیری و آموزش‌های مذهبی نقش محوری در این فرآیند دارند.توکویل فرد فرهیخته‌ای است که به هیچ دستگاه فکری و اصولی جزمی دل نمی‌بندد ولی بر&quot;یقین‌های اخلاقی&quot;که ریشه در آموزش‌های ادیان الهی دارد،تأکید فراوانی می‌کند.او شأن احکام توصیفی و تبیینی&quot;بودن&quot;امور را از شأن احکام اخلاقی &quot;چگونه بودن&quot; امور جدا می‌کند.به‌بیان‌دیگر او متفکری است که در تشریح امور جامعه احکام توصیفی را با احکام تجویزی و اخلاقی مخلوط نمی‌کند.ولی او به جد معتقداست که &quot;چگونه بودن&quot;جزو مسئولیت‌های فردی است و این مسئولیت‌های فردی وقتی متعهدانه و مسئولانه انجام می‌گیرد که فرد به ارزش‌های واقعی (مثل حقیقت‌جویی و احترام به دیگری) اعتقاد داشته باشد. ارزش‌هایی که ادیان الهی مبلغ آن هستند.او می‌گوید استبداد جمعی به ایمان مذهبی نیاز ندارد،(تنها به مقداری ترس نیاز دارد) بلکه آزادی به یقین‌های اخلاقی و دینی نیاز دارد. زیرا دموکراسی آزادمنش متکی بر افراد و شهروندانی است که مسئولانه و اخلاقی عمل می‌کنند و افرادی بی‌حس و بی‌مسئولیت نیستند که اگر چنین باشند مستحق سواری دانند.از این دوتوکویل آشکارا روشنفکران فرانسه را به باد انتقاد می‌گیرد.می‌گوید این روشنفکران نقد نهادهای کلیسا را در دوران مدرن تا نفی ایمان مذهبی افراد به‌پیش برده‌اند.لذا دموکراسی فرانسوی از&quot;ایمان مذهبی&quot;و از مسئولیت شناسی فردی و از تعهد اخلاقی شهروندی محروم است.به‌بیان‌دیگر جامعه دموکراتیک و برابری خواه فرانسه در شرایط کم بودن تعداد افراد اخلاقی و مسئول،،نظام سیاسی دموکراتیک استبدادی را تولید می‌کند.اگر نوشته دوست داشتید، لطفا به اشتراک بگذاریداین یادداشت، از  انگاره، برداشته شده‌است.</description>
                <category>انگاره</category>
                <author>انگاره</author>
                <pubDate>Sun, 08 Sep 2019 17:37:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام بر عمو صمد (در سوگ صمد بهرنگی)</title>
                <link>https://virgool.io/@engarenet/samad-behrangi-c6vujtteri50</link>
                <description>به قلم خسرو صادقی بروجنی«شهری است که ویران می‌شود‌، نه فرونشستن بامی‌. باغی است که تاراج می‌شود‌، نه پرپر شدن گلی‌. چلچراغی است که در هم می‌شکند‌، نه فرومردن شمعی وسنگری است که تسلیم میشود ،نه از پا در آمدن مبارزی‌!صمد چهره حیرت انگیز تعهد بود‌. تعهدی که به حق می‌باید با مضاف غول و هیولا توصیف شود : «غول تعهد!»‌، «هیولای تعهد!» چرا که هیچ چیز در هیچ دور و زمانه ای همچون «تعهد روشنفکران و هنرمندان جامعه» خوف انگیز و آسایش بر هم زن و خانه خراب کن کژی‌ها و کاستی‌ها نیست‌.چرا که تعهد اژدهایی است که گرانبها‌ترین گنج عالم را پاس می‌دارد‌: گنجی که نامش آزادی وحق حیات ملت‌ها است‌.و این اژدهای پاسدار‌، می‌باید از دسترس مرگ دور بماند تا آن گنج عظیم را از دسترس تاراجیان دور بدارد‌. می‌باید اژدهایی باشد بی مرگ و بی آشتی‌. و بدین سبب می‌باید هزار سر داشته باشد و یک سودا‌. اما اگر یک سرش باشد و هزار سودا‌، چون مرگ بر او بتازد‌، گنج بی‌پاسدار می‌ماند‌.صمد سری از این هیولا بود‌.و کاش …. کاش این هیولا‌، از آن گونه سر ،هزار می‌داشت‌؛ هزاران می‌داشت !»(احمد شاملو)«صمد بهرنگی» در تیر ماه ۱۳۱۸ به دنیا آمد‌. در کوچه اسکولیلر محله چرنداب مرکز استان آذربایجان یعنی تبریز‌. و در کوچه جمال آباد همان محله بزرگ شد و به دبستان رفت‌. پدرش عزت کارگری فصلی بود که هر روز به کاری می‌پرداخت و مادرش، سارا زنی مهربان که پسرانش را به  تحصیل و آموزش نصیحت می‌کرد، در زمانه‌ای که جنگ حاصلی چون قحطی و گرانی و ناامنی نداشت‌.صمد بهرنگی دوره سیکل اول را در دبیرستان خواند و در پی آن‌، تحصیلات را در دانشسرا دنبال کرد‌. دانشسرای مقدماتی را در ۱۳۳۶ به اتمام رساند و در ۱۸ سالگی شد آقا معلم‌. بر اساس تعهدی که به آموزش و پرورش داده بود برای تدریس روانه روستا های آذر شهر شد و یازده سال تمام در روستاهای ممقان، خوراقان، قد جهان، گوگان‌، آخیر جان و …. با عشق وعلاقه به بچه‌های ساده و بی آلایش روستایی درس داد و درس گرفت‌. صمد گذشته از قصه‌های کود‌کان که با بهترین نمونه‌های ادبیات کودکان دنیا هم ترازند‌، مقاله‌های زیادی هم نوشته‌است که در دوران اختناق و سانسور ستم شاهی با نامهای مستعار قارانقوش، ص-آرام، چنگیز مراتی‌، رشید خلقی و… در برخی از نشریات آن دوران منتشر می‌شد . کندو کاو در مسائل تربیتی‌،  مقاله های تر بیتی و مجموعه مقاله‌ها و باقی مقاله‌های او به صورت کتاب منتشر شده‌است‌.حاصل تلاش‌های خستگی ناپذیر او برای جمع آوری ادبیات شفاهی مردم آذربایجان دفترهای فولکور است که تاکنون سه جلد از آنان منتشر شده‌است‌. شعر هایی که از شاعران معاصر فارسی زبان به آذری ترجمه کرده نمودار قدرت وتسلطش به زبان ترکی است‌. تلخون، ماهی سیاه کوچولو، افسانه محبت و افسانه های آذربایجان از جمله مهمترین آثار اوست . با این همه به قول غلام‌حسین سا‌عدی: «شاهکار او زندگیش بود». ماهی سیاه کوچولو پس از دیده برهم نهادن نویسنده‌اش در نمایشگاه ۱۹۶۹بولون در ایتالیا و نمایشگاه بی نیال در برانیسلاو چکسلواکی برنده جایزه طلایی شد‌.سارتر می گوید: «نویسنده ملتزم می‌داند که سخن همانا عمل است‌. می داندکه آشکارکردن تغییردادن است‌. نمی‌توان آشکار کرد مگر آن‌که تصمیم بر تغییر دادن گرفت‌. نویسنده ملتزم آن رویای ناممکن را از سربه در کرده‌است که نقش بی‌طرفانه و فارغانه‌ای از جامعه و از وضع بشری ترسیم کند‌. انسان موجودی است که در برابر هیچ موجودی نمی‌تواند بی‌طرف باشد: حتی خدا .» و «از هر راهی که بدین جا آمده باشید، ادبیات شمارا به میدان نبرد می‌افکند. نوشتن، نوعی خواستن آزادی است. اگر دست به کار آن شوید ،چه بخواهید، چه نخواهید، درگیر وملتزمید»(۱) .و به راستی که صمد و آثارش مصداق چنین سخنی است چرا که صمد در فقر زاده و درسانسور بزرگ شده بود و به خوبی آگاهی داشت که آن‌چه مسبب این فقر است نظام طبقاتی حاکم بر جامعه است‌.صمد بهرنگی را بیشتر ما به عنوان نویسنده‌ی قصه‌های کودکان می‌شناسیم‌. یا دست بالا به عنوان یک نویسنده که با هدف سیاسی و به زبان ساده برای بچه‌ها قصه می‌نوشت اما تأمل و تفکر در کارهای صمد و در قصه‌های او ما را برآن می‌دارد که از این حد فراتر برویم‌. او یک جامعه‌شناس تمام عیار است که به منطق علمی مجهز است‌. او از درون گود‌، از درون طبقه‌، ازدرون خانه‌ها و زاغه‌ها و خانه‌های گلی و از میان مردمی که با آنها زندگی می‌کند و خود او هم یکی از آنهاست با ما سخن می‌گوید‌، او اما پای خود را از حد یک مفسر و گزارشگر مسائل و مشکلات و دردها فراتر می‌گذارد و برای غلبه بر آن‌ها راه حل هم ارائه می‌دهد‌. منطق او تغییر جهان است‌، نه تفسیر آن‌.صمد در زمانه‌ای چیز می‌نوشت که مرز میان دو دوره مختلف در تاریخ سیاسی واجتماعی ایران بو‌د.پشت سر او‌، کودتای امپریالیستی ۲۸مرداد ۳۲ و تاخت و تاز فرمانداری تهران و پلیس سیاسی و قلع و قمع سازمان‌های سیاسی و تبلیغات گوش خراش در رابطه با تثبیت و تحکیم رژیم کودتا و ترویج بی‌تفاوتی و بی‌عملی قرار داشت و در پیش رو در برابر تأمل و تفکر در علل شکست نهضت عظیم ضدامپریالیستی و ضددیکتاتوری سال‌های ۳۲-۲۹ و چاره‌اندیشی و را‌هیابی برای غلبه بر جو بی‌عملی موجود.صمد یکی از هزاران رهرو صادق و صمیمی راه سخت و صعب و پرفراز و نشیب تغییر و تحول اجتماعی بود‌. او به کاروانی تعلق داشت که از نخستین روز پیدایش جامعه طبقاتی و در ستیز با این جامعه  در جهت براندازی و جایگزینی آن با یک جامعه بدون بهره‌کشی و بدون ستم و آزار به راه افتاده‌است‌.صمد به عنوان یکی از پیشتازان جنبش نوین انقلابی روشنفکران ما، کوشید تا جنبش روشنفکران ما را با کارگران و دهقانان پیوند دهد‌. او به روستا رفت، صمد در میان مردم، در میان توده‌ها زیست‌. فقر‌، محرومیت‌، ستم طبقاتی‌، ستم ملی‌، بی‌بهداشتی‌، بی‌سوادی و گرسنگی آن‌ها را دید و خودش هم با این مسائل دست به گریبان شد‌. او می‌گفت‌: «باید سرما را خوب حس کرد تا آن‌جا که استخوان‌هایت بسوزد و آن‌وقت داد از سرما بزنی». و او می‌توانست داد از سرما بزند چون سرما مغز استخوانش را می‌سوزاند‌.صمد که به قول یکی از شاگردانش :«خود در دامان رنج، محرومیت و ستم پرورش یافت‌، هر چه بیشتر می‌زیست‌، با محرومیت و ستم بیشتر آشنا می‌شد و حس می‌کرد که هیچ وقت نمی‌تواند و نباید سرنوشت خود را از سرنوشت مردمی که که با آن‌ها زیسته بود جدا کند‌، همین عدم جدایی از زحمتکشان از او نویسنده‌ای ساخت که برای فقیران بنویسد آن هم با زبانی ساده که آن‌ها بتوانند نوشته‌های او را و زبان او را بفهمند و اصرار داشت که تنها این طبقه حق خواندن داستان‌های او را دارند‌: «حرف‌ها‌ی آخر اینکه هیچ بچه عزیز دردانه و خودپسندی حق ندارد قصه من و اولدوز را بخواند به خصوص بچه‌های ثروتمندی که وقتی توی ماشین سواری‌شان می‌نشینند پز می‌دهند و خودشان را یک سروگردن از بچه های ولگرد و فقیر کنار خیابانها بالاتر می‌بینند و به بچه‌های کارگر هم محل نمی‌گذارند‌. آقای بهرنگ خودش گفته که قصه‌هایش را بیشتر برای همان بچه‌های ولگرد و فقیر و کارگر می‌نویسد.(۲)».تا پیش ار صمد چیزی به نام ادبیات کودکان به معنای واقعی و سیاسی آن در ایران وجود نداشت‌ .هر آن چه بود عبارت بود از مطالب صرفاً اخلاقی کتب درسی و یا داستان‌های تمثیلی همچون کلیله ودمنه‌. صمد نخستین کسی بود که در حوزه ادبیات کودکان دست به کار جدی زد و با خلق آثاری در این حوزه‌، زمینه‌های رشد این نوع ادبیات را فراهم آورد‌.«دیگر وقت آن گذشته است که ادبیات را محدود کنیم به تبلیغ و تلقین و نصایح خشک بی برو و برگرد‌. نظافت دست و پا و بدن‌، اطاعت از پدر ومادر‌، حرف شنوی از بزرگان‌‌، سر و صدا نکردن درحضور مهمان …دستگیری از بینوایان به سبک و سیاق بنگاه‌های خیریه و مسائلی از این قبیل که نتیجه کلی و نهایی همه این‌ها بی خبر ماندن کودکان از مسائل بزرگ و حاد و حیاتی محیط است‌.»(۳)«آیا کودک غیر از یاد گرفتن نظافت و اطاعت از بزرگان و حرف شنوی از آموزگار و ادب چیز دیگری لازم ندارد؟ آیا نباید به کودک بگوییم که بیشتر از نصف مردم جهان گرسنه‌اند و چرا گرسنه‌اند و راه برانداختن گرسنگی چیست‌؟ آیا نباید درک علمی و درستی از تاریخ و تحولات اجتماعی بشری به کودک بدهیم‌؟ چرا دستگیری از بینوایان را تبلیغ می‌کنیم و هرگز نمی‌گوییم که چگونه آن یکی بینوا شد و دیگری «توانگر» که سینه جلو بدهد و سهم بسیار ناچیزی از ثروت خود را به آن بابای بینوا بدهد و منت سرش بگذارد که آری من مردی خیر و نیکوکارم و همیشه از آدم‌های بیچاره و بدبختی مثل تو دستگیری می‌کنم‌.»(۴)صمد برای خلق آثار برای کودکان دو نکته را لازم می داند :۱- ادبیات کودکان باید پلی باشد میان دنیای رویایی کودکان با بی خبری‌ها و خیال پردازی‌ها‌ی رنگ‌آمیزی شده و شیرین کودکانه آن و دنیای واقعی بزرگترها که مملو از دردها و رنج‌ها وسیه‌روزیها و تلخی‌ها است‌. در این صورت است که بچه می تواند کمک و یار واقعی پدرش در زندگی باشد و موجود سازنده ‌ای در اجتماع راکد و رو به نابودی‌.۲- باید جهان‌بینی دقیقی به بچه داد‌. معیاری به او داد که بتواند مسائل گوناگون اخلاقی را در شرایط و موقعیت های اجتماعی که دائماً در حال تغییر و تحول‌اند به درستی ارزیابی کند‌.دوری جستن از ساختن دنیایی فانتزی و خیالی و عاری از واقعیت‌، مشخصه داستان‌هایی است که صمد برای کودکان نگاشته‌است «اگر می‌خواهی داستان بنویسی برای بچه‌ها باید مواظب باشی دنیای قشنگ الکی برایشان نسازی». «بچه را باید از عوامل الکی وسست بنیاد نا‌امید کرد و بعد امید دگر‌گونه‌ای بر پایه شناخت واقعیت‌های اجتماعی و مبارزه با آن‌ها را جای آن امید اولی گذاشت».روز نهم شهریور ۱۳۴۷ پیکر بی جان صمد رادرراه دریای خزر از رود ارس گرفتند‌. مرگ صمد، مردم ما و جامعه ما را از یکی از بهترین فرزندان، یکی از بهترین آموزگاران و یکی از صمیمی‌ترین خدمت‌گزاران خود محروم ساخت.برای رسیدن به آنچه که صمد برایش زیست و برایش مبارزه کرد کارهای بسیاری هست که باید انجام داد‌. تا وقتی که اولدوزها زیر دست زن باباهای ظالم رنج می کشند‌. تا وقتی که خواهر یاشارها زیر کرسی از سرما خشک می‌شوند و تا وقتی که پولادها وصاحبعلی‌ها در حسرت یک دانه هلو آه می‌کشند‌،کار صمد به سرانجام نرسیده است و تا هنگامی که تاری وردی و خواهرش به جای به مدرسه رفتن و درس خواندن زیر دست حاجی قلی ها کار می‌کنند و تا هنگامی که دده یاشارها بیکارند آرمان‌های صمد همچنان در دستور کار دوستداران اوست و صمد، عمو صمد آنان باقی خواهد ماند .پانوشت :۱- ادبیات چیست؟  – ژان پل سارتر، ترجمه ابوالحسن نجفی، مصطفی رحیمی- چاپ زمان۲-صمد بهرنگی‌، اولدوز وعروسک سخنگو۲- صمد بهرنگی، مجموعه مقالات۴-همانبعد نوشت: دانلود آثار صمد بهرنگی (کتاب‌ها، مقاله‌ها)شبکه جامعه‌شناسی علامه</description>
                <category>انگاره</category>
                <author>انگاره</author>
                <pubDate>Sat, 31 Aug 2019 10:54:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سهم ماليات از اقتصاد ايران كوچك شد</title>
                <link>https://virgool.io/@engarenet/irantaxes-ugjvlobnxbtj</link>
                <description>سهم ماليات از توليد ناخالص داخلي به سطح 7 سال پيش تنزل پيداكرده‌است گروه اقتصادی روزنامه اعتماد گزارش تازه‌اي از شرايط  پرداخت ماليات در ايران نشان مي‌دهد كه نسبت درآمدهاي مالياتي به توليد  ناخالص داخلي در سال گذشته با افت شديدي نسبت به سال ماقبل به حدود 4.5  درصد رسيده است؛ عددي كه از سال 1392 تاكنون بي‌سابقه بوده است. در واقع  اين عدد نشان مي‌دهد كه تنها 4.5 درصد از توليد ناخالص داخلي ايران با  استفاده از درآمدهاي مالياتي به دست آمده است. برآوردهاي آماري نشان مي‌دهد  كه در سه دهه گذشته اين نسبت براي اقتصاد ايران در عددي بين 4 تا 9 درصد  حركت كرده است؛ حال آنكه در كشوري مانند تركيه اين نسبت 24 درصد بوده است.  نسبت درآمد مالياتي به توليد ناخالص داخلي در متون اقتصادي به عنوان يكي از  شاخص‌هاي مهم توسعه قلمداد مي‌شود زيرا از يك سو نشانگر توليد واقعي  اقتصاد و از سوي ديگر مبين درصد پاسخگويي مسوولان به مردم است.بر اساس گزارشي كه سازمان  همكاري و توسعه اقتصادي (OECD) از درآمدهاي مالياتي و نسبت درآمد مالياتي  به توليدناخالص داخلي 17 كشور آسيا و اقيانوسيه منتشر كرده ميانگين نسبت  درآمدهاي مالياتي به توليد ناخالص داخلي در كشورهاي عضو اين سازمان به 34.2  درصد در سال 2017 رسيده است. توانايي براي جمع‌آوري ماليات‌ها يكي از  اساسي‌ترين ظرفيت‌هاي يك كشور براي تامين مالي ارايه خدمات عمومي مانند  آموزش، سلامت و برخي زيرساخت‌هاي مهم مانند برق، جاده و ساير موارد مشابه  است. چنان كه نسبت درآمدهاي مالياتي به توليدناخالص داخلي در اقتصادهاي  كمتر توسعه‌يافته حدود 16 درصد، در بازارهای نوظهور 18 درصد و در اقتصادهاي  پيشرفته 26 درصد گزارش شده است.عدم توان دولت‌ها در شناسايي  و كسب درآمدهاي مالياتي متناسب با حجم فعاليت‌هاي اقتصادي، پيامدهايي  مانند عدم امكان تامين مالي نيازهاي توسعه‌اي كشور، افزايش بدهي‌هاي عمومي،  كسري بالاي بودجه و تضعيف ارايه خدمات عمومي دارد؛ از اين رو اكثر  اقتصادهاي نوظهور و پيشرفته درصدد انجام اصلاحات مالياتي با هدف شناسايي و  كسب درآمدها در اين حوزه هستند.گزارش سازمان همكاري و توسعه  اقتصادي كه روي وب‌سايت اتاق بازرگاني و صنايع و معادن تهران قرار گرفته،  ‌نشان مي‌دهد درآمدهاي مالياتي ايران در سال گذشته با كاهش 6 درصدي نسبت به  سال 1396 به حدود 109 هزار ميليارد تومان رسيده است. اين در حالي است كه  رقم درآمدهاي مالياتي براي نه ماهه 1397 در مقايسه با مدت مشابه قبل، از  رشد 12.8 درصدي برخوردار بوده است. بنابراين مي‌توان نتيجه گرفت كه كاهش 6  درصدي درآمد مالياتي در سال 1397 مربوط به كاهش قابل توجه 40 درصدي اين  درآمدها در فصل چهارم اين سال است.چرا درآمدهاي وارداتي كاهش پيدا كرد؟بايد به اين نكته توجه داشت  كه درآمدهاي حاصل از ماليات‌هاي مستقيم در سال 97 رقمي معادل 64 هزار  ميليارد تومان بوده كه مطابق اعلام سازمان امور مالياتي بيشتر از رقم  پيش‌بيني‌شده نيز تحقق پيدا كرده است. اين رقم نسبت به سال 96 بالغ بر 15  درصد نيز رشد كرده است. از سوي ديگر، 91 درصد از ماليات‌هاي كالا و خدمات  نيز در سال گذشته وصول شده است؛ عددي بالغ بر 45 هزار ميليارد تومان كه  نسبت به سال 96 نزديك به 11 درصد رشد كرده است. بنابراين مي‌توان نتيجه  گرفت كه دليل عمده كاهش درآمدهاي مالياتي در سال گذشته، افت قابل توجه  ماليات بر درآمد واردات كالا به كشور بوده است.افت نسبت ماليات به جی‌دی‌پی (GDP)مهم‌ترين بخش اين گزارش به  موضوع نسبت درآمدهاي مالياتي به توليد ناخالص داخلي اختصاص دارد كه در سال  گذشته افت شديد 2.3 درصدي داشته و به 4.5 درصد رسيده است. اين رقم تقريبا  مشابه رقمي است كه در سال 1391 ثبت شده بود. بالاترين رقم ثبت شده براي اين  شاخص در سال 1395 ثبت شد كه برابر با 7.2 درصد بود. بعد از آن روند  افزايشي كه از سال 1392 آغاز شده بود؛ متوقف و نزولي شده است. در مقايسه با  بازارهاي نوظهور و كمتر توسعه‌يافته، نسبت ياد شده براي ايران بسيار كم  است و نشان مي‌دهد درآمدهاي مالياتي سهم خود را در اقتصاد ايران متناسب با  حجم اقتصاد ايفا نكرده و چه بسا با نواقص هم از نظر ساختار مالياتي و  روش‌ها و ابزارهاي به كار گرفته شده مواجه است. نسبت درآمدهاي مالياتي به  توليد ناخالص داخلي در سال 1390 عدد 5.4 درصد بوده است. اين رقم در دو سال  پياپي نزول كرده و ابتدا به 4.3 درصد در سال 91 مي‌رسد و سپس عدد 4 درصد را  در سال بعد از آن ثبت مي‌كند. در فاصله سال‌هاي 92 تا 95 اين نسبت روند  صعودي به خود گرفته و از 4 درصد به 7.2 درصد در سال 1395 مي‌رسد. اما در  سال 1396 بار ديگر به روند معكوس خود بازگشته و عدد 6.8 درصد را ثبت  مي‌كند. تا اينكه در سال گذشته، مطابق آمار موجود به 4.5 درصد مي‌رسد.چقدر بايد باشد؟در سال 2017، نسبت ماليات به  توليد ناخالص داخلي در 17 كشور مورد بررسي در آسيا و اقيانوسيه از  11.5درصد در اندونزي تا 32 درصد در نيوزيلند متفاوت بوده است. اما روي هم  رفته مي‌توان گفت كه نسبت ماليات به توليد ناخالص داخلي در تمام اقتصادهاي  آسيايي و اقيانوسيه از رقم متوسط نرمالي كه بايد باشد؛ يعني 34.2 درصد  پايين‌تر بوده است.دلايلبخش مهمي از عملكرد نامناسب  شاخص‌هاي مالياتي از جمله نسبت درآمد مالياتي به توليدناخالص داخلي، ناشي  از عدم انجام اصلاحات مالياتي به شكل منسجم و كامل در برخي اقتصادهاست. در  تحقيق جديدي كه در ماه مه 2019 توسط صندوق بين‌المللي پول انجام شد به  الزامات انجام اصلاحات مالياتي در كشورها پرداخته است. براساس نتايج اين  مطالعه، انجام درست اصلاحات مالياتي در يك اقتصاد نيازمند وجود تعهد سياسي  قوي و پذيرش آن توسط كليه ذي‌نفعان است. كشورهايي كه هم نسبت به اصلاح نظام  اداري مالياتي و هم اصلاحات سياستي مالياتي اقدام مي‌كنند، منافع مستمر  بزرگ‌تري را كسب خواهند كرد. يك استراتژي موفق اغلب با اعمال اصلاحات مالي  كه اثرات سريع‌تري دارند آغاز مي‌شود تا از اين طريق موارد لازم براي ادامه  ساير اصلاحات تامين شود. از جمله موارد اصلاحي مي‌توان به ساده‌سازي نظام  مالياتي، كاهش معافيت‌ها، اصلاح ماليات غيرمستقيم بر كالاها و خدمات و  همچنين مديريت بهتر نظام ارزيابي و انطباق از طريق تقويت‌بخش ماليات‌دهي  (اغلب از طريق تقويت دفتر مرتبط با ماليات‌دهندگان بزرگ) اشاره كرد.منبع روزنامه اعتمادشبکه‌جامعه‌شناسی علامه</description>
                <category>انگاره</category>
                <author>انگاره</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jul 2019 12:14:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهریه ۱۰۰‌میلیون تومانی در مدارس لاکچری</title>
                <link>https://virgool.io/@engarenet/luxury-school-bjjqx7xjshz1</link>
                <description>به قلم وحید استرون/آرمان ملیشاید  تا چند سال پیش یکی از موضوعات مهم درباره ثبت‌نام و کیفیت مدارس، مربوط  به وجود برخی از مدارس کپری و خشت و گلی در نقاط مختلف کشور بود، اما  هم‌اکنون با توجه به افزایش قیمت ملک و مهاجرت به کلانشهرها، برخی از  شهریه‌ها در مدارس دولتی و غیردولتی نشان از تبعیض در سیستم آموزشی کشور  می‌دهد. در اصل سی‌ام قانون اساسی آمده که دولت موظف است وسایل آموزش و  پرورش رایگان را برای همه ملت تا پایان دوره متوسطه فراهم آورد و وسایل  تحصیلات عالی را تا سرحد خودکفایی کشور به‌طور رایگان گسترش دهد. بنا به  شواهد و اخبار این قانون در چند سال گذشته نادیده گرفته شده و نه‌تنها برخی  از مدارس دولتی بدون دریافت هزینه‌‌هایی حدود یک‌میلیون تومان دانش آموزان  را ثبت نام نمی‌کنند، بلکه نرخ ثبت نام در چند مدرسه سرشناس پایتخت از ۴۰  تا ۱۰۰‌میلیون گزارش شده است. مادر یکی از دانش‌آموزان که فرزندش را در یکی  از مدارس سعادت آباد ثبت نام کرده است، می گوید: پسرم کلاس هفتم است و  حدود ۴۰‌میلیون تومان هزینه کردم. هزینه این مدارس بسیار گران است اما نمی‌دانم که فرزندم در این مدرسه درس می‌خواند و روی ویژگی های اخلافی و  رفتاریش کار می‌شود یا خیر. پسرم ۵ سال در مدرسه دولتی بود اما به لحاظ  رفتاری اصلا رضایت از دوستانش نداشتم اگر مدارس دولتی و هیات امنایی هم مثل  این مدرسه بود حتما آنجا ثبت نام می‌کردم. هنگامی که این مدرسه را انتخاب  کردم دو سال طول کشید تا پسرم را ثبت نام کنند. چند آزمون تستی و تشریحی از  دانش آموزان گرفتند و در نهایت با دانش آموز و پدر و مادر، چند جلسه حضوری  داشتند. شما نگاه کنید از ۱۶ تیرماه برنامه درسی اش شروع می شود ۴ روز در  هفته از ساعت ۷ تا ۲ بعد ازظهر به مدرسه می رود، همین هفته اردوی داخلی  برایشان گذاشتند. کلاس های ورزش هم که هر روز هست. البته زبان دوم هم آموزش  می دهند.پسرم کلاس هفتم است و  حدود ۴۰‌میلیون تومان هزینه کردم.طبق گزارشات میدانی این  مدارس در مناطق بالای شهر و با امکانات لاکچری هستند و هر روز که قیمت ملک  نیز افزایش پیدا می‌کند، بر شهریه آنها نیز افزوده می‌شود. این در حالی است  که به گفته قدرت اله علیزاده عضو شورای سیاستگذاری و نظارت بر مراکز و  مدارس غیردولتی، ۱۱‌درصد جمعیت دانش‌آموزی در مدارس غیردولتی خبر تحصیل  می‌کنند و کلاس‌ها در برخی از این مدارس در انباری و آشپزخانه تشکیل  می‌شود. اما همان‌طور که مشاور مدیرکل آموزش و پرورش شهر تهران به «آرمان»  می‌گوید: شاید برگزاری کلاس درس در انباری و آشپزخانه‌ موضوع همه‌گیری  نباشد و تنها در چند مدرسه که به‌دلیل بد‌سلیقگی مدیر آن این اتفاق افتاده  باشد، که در صورت مشاهده حتما با آن برخورد می‌شود، اما برخی از مدارس به  بهانه‌های مختلف شهریه‌های بالا و بیش از مصوبه آموزش و پرورش می‌گیرند و  ما این را تکذیب نمی‌کنیم. در این بین سری به سایت آموزش و پرورش ردیم و  سقف شهریه دریافتی برای مدارس غیردولتی تهران در مقطع ابتدایی ۹‌میلیون و  ۴۰۰‌هزار تومان، برای مقطع متوسطه اول ۱۱‌میلیون تومان و برای مقطع متوسطه  دوم ۱۵‌میلیون تومان است.مسعود ثقفی در ادامه تصریح می‌کند: هزینه‌کردن  برای ارائه خدمات لاکچری از لحاظ قانونی اشکال دارد و باید شهریه مصوب  آموزش و پرورش که در سایت آن وجود دارد، دریافت شود، اما برخی از مدارس این  میزان شهریه ثابت را دریافت می‌کنند و به بهانه‌های مختلف و به مانند  فهرست رستوران‌ها برای هر خدمات یک مبلغ در نظر می‌گیرند که هزینه‌های آنها  در پایان ثبت نام بسیار بالاتر می‌شود. جالب اینجاست که بسیاری از  خانواده‌ها با این مبالغ موافقت می‌کنند و شکایتی در این باره ندارند، در  حالی که ما هیچوقت تناسب درستی در میزان دریافت هزینه و ارائه خدمات آموزشی  به دانش‌‌آموزان ندیدیم. شهریه مدارس غیردولتی بر مبنای محل مدرسه و قیمت  ملک در آن منطقه و البته کیفیت‌های آموزشی تعیین شده و شورای نظارت بر  مدارس غیردولتی این مدارس را همواره رصد می‌کند و اگر تخلفی صورت بگیرد  مجازات‌هایی مانند لغو مجوز مدرسه در انتظار آنهاست.رئیس سازمان مدارس و  مراکز غیردولتی وزارت آموزش و پرورش نیز از استقرار تیم‌های نظارتی مشترک  با ادارات آموزش و پرورش در مناطق یک تا شش تهران خبر داد. مجتبی زینی‌وند  درباره نظارت بر شهریه مدارس غیردولتی گفت: در حال حاضر تیم‌های نظارتی  مشترک میان سازمان مدارس غیردولتی و اداره کل آموزش و پرورش شهر تهران ویژه  در مناطق یک تا شش مستقر است. در مناطق هفت تا ۱۲ نیز در روزهایی ناظران  حضور پیدا می‌کنند. مدارسی که شهریه اضافی بگیرند باید به خانواده‌ها  برگردانند.اسامی مدارس گران‌قیمت تهرانتاثیر افزایش قیمت ملک بر شهریه‌هاخدمات مدارس لاکچری متفاوت  است، این مدارس هر روز 4 ساعتی را به کلاس های استخر، تنیس و فوتبال اختصاص  می دهند، اما به غیر از خدماتی همچون برگزاری کلاس‌های کنکور، استفاده از  معلمان سرشناس و استاد دانشگاه، استفاده از کامپیوتر در کلاس و تبلت  رایگان، هزینه ناهار، عصرانه، سرویس، اردوهای علمی داخلی و خارجی و یادگیری  زبان دوم که باعث بالا رفتن هزینه‌ها در مدارس می‌شود، افزایش نرخ ملک و  البته کمبود ساختمان برای احداث مدارس جدید نیز دلیل گرفتن پول‌های بسیار  زیاد از والدین است.چندی پیش نیز مهدی جلالی معاون آموزش و پرورش تهران  دلیل افزایش شهریه مدارس غیر‌دولتی را افزایش اجاره بهای مسکن اعلام کرد و  گفت: استیجاری‌بودن مدارس و به تبع آن افزایش سالانه اجاره بهای مدارس از  عوامل افزایش شهریه مدارس غیر‌دولتی در سال تحصیلی 89-88 است.سال گذشته بود  که اظهارنظر عجیب یکی از مدیران مدارس خبرساز شد: هزینه‌های صبحانه دانش  آموزان را بدهید تا ثبت نام کنم. یک کارشناس آموزش و پرورش در این باره  می‌گوید: خیلی از خانواده ها برای اینکه فرزندانشان را در مدارس خاص ثبت  نام کنند، حاضر علاوه بر این شهریه‌های سنگین چندین‌میلیون دیگر هم  به‌واسطه بدهند تا آنها سریعتر دانش آموزانشان را ثبت نام کنند. این مدارس  برای دانش آموزان المپیادی تضمینی پول می گیرند. آنها واحدی به نام المپیاد  دارند که هزینه آن 30 تا 40‌میلیون تومان است. کلاس‌های المپیاد هم در سطح  کلاس نیست. این دانش آموزان خاص تا شب کلاس های مختلف دارند و خیلی از  خانواده ها هم راضی از پرداخت این هزینه ها هستند. البته اردوهای داخلی و  خارجی هم دارند.رضا نهضت با اشاره به انواع مدارس دیگر غیرانتفاعی می گوید:  این مدارس مثل مدارس برند و صاحب‌نام نیستند اما دانش آموزان‌شان از  خانواده‌های مرفه هستند فقط برای پیش دبستانی 14‌میلیون تومان شهریه  می‌گیرند. مدارس دیگر هم هستند که مانند مدارس قبل نیستند و آنها شهریه  مصوب آموزش و پرورش را می گیرند و تخفیف هم می دهند و البته نمره هم به  دانش آموزان می‌دهند. این مدارس عدالت آموزشی را زیر سوال می برند با این  همه امکانات معلوم است که دانش آموزان مناطق محروم نمی توانند با دانش  آموزان مدرسه خاص رقابت کنند.منبع: انگاره</description>
                <category>انگاره</category>
                <author>انگاره</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jul 2019 13:28:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منظور هانا آرنت از« پیش پا افتادگی شر» چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@engarenet/%D9%85%D9%86%D8%B8%D9%88%D8%B1-%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%A7-%D8%A2%D8%B1%D9%86%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D9%BE%D8%A7-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B4%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-fzxo8bhwaisc</link>
                <description> توماس وایت | برگردان: سپیده جدیریآیا کسی می‌تواند بی‌ آن که خودش شرور باشد، به اعمال شرورانه دست بزند؟ این سؤال بغرنجی است که هانا آرنت، فیلسوف و نظریه‌پرداز سیاسی آلمانی، در سال ۱۹۶۱ به آن پرداخته است، در همان زمانی که گزارش خود درباره‌ی محاکمه‌ی آدولف آیشمن به اتهام همدستی در جنایات هیتلری‌ها را برای مجله‌ی «نیویورکر» تهیه می‌کرد: آیشمن مسئول هماهنگی برای انتقال دادن میلیون‌ها یهودی به اردوگاه‌های مرگ بود.آرنت، در مواجهه با آیشمن، او را یک بوروکرات و حتی خوش‌رفتار یافته بود. به گفته‌ی آرنت، آیشمن «نه گمراه بود نه سادیست»، بلکه «به طرز وحشتناکی یک آدم معمولی بود.» انگیزه‌ی او از دست زدن به آن جنایات چیزی نبود جز جدیت و سخت‌کوشی در پیش‌برد کاری که در نظام بوروکراسی نازی‌ها به او محول شده بود. آرنت در گزارش پژوهشی‌اش با عنوان آیشمن در اورشلیم: گزارشی درباره‌ی پیش‎پاافتادگی شر، که در سال ۱۹۶۳ منتشر شد، در نهایت چنین نتیجه‌گیری کرده است که آیشمن یک هیولای بی‌اخلاق نبوده بلکه، بدون آن که نیتی شریرانه داشته باشد، دست به اعمال شریرانه زده است، و این موضوع ناشی از «بی‌اندیشگی» او بوده، و شخصیت خودش به اعمال شریرانه‌ای که انجام می‌داده ربطی نداشته است. به گفته‌ی آرنت، آیشمن «هیچ‌گاه نفهمید که دارد چه کاری انجام می‌دهد» چرا که «قادر به تفکر و دیدن موضوع از زاویه‌ی دید یک شخصِ دیگر نبود.» او چون در این مورد خاص از قوه‌ی تشخیص درست برخوردار نبود، «تحت شرایطی مرتکب آن جنایات شد که تقریباً به او امکان این را نمی‌داد که بفهمد یا احساس کند که دارد به کار خطایی دست می‌زند.»آرنت این مجموعه خصوصیاتِ آیشمن را «پیش‌پاافتادگی شر» می‌نامید، یعنی: آیشمن ذاتاً شرور نبوده، بلکه فقط انسانی سطحی و ناآگاه بود و، به گفته‌ی یکی از مفسران معاصرِ نظریه‌ی آرنت، تنها یک «مهره» بود: او مردی بود که نه بر اساس باورهای ایدئولوژیک عمیق، بلکه وقتی به دنبال هدف و مسیری برای خودش می‌گشت، به سوی حزب نازی کشیده شده بود. به گفته‌ی آرنت، آیشمن برای ما یادآور شخصیت اصلی رمان بیگانهی آلبر کامو (۱۹۴۲) است که به طور تصادفی و بدون برنامه‌ریزی قبلی مردی را به قتل می‌رساند اما بعداً نیز هیچ‌گاه احساس ندامت نمی‌کند. نیتی خاص یا انگیزه‌‌ی شریرانه‌ی مشهودی پشت جنایت او قرار نداشته است: عمل فقط «اتفاق افتاده است.»این نخستین باری نبود که آیشمن تأثیری نسبتاً سطحی بر آرنت می‌گذاشت. آرنت حتی در سال ۱۹۷۱، یعنی ده سال پس از محاکمه‌ی آیشمن در اسرائیل، نوشت: «کم‌عمقیِ آشکارِ عامل [یعنی آیشمن] آن‌قدر مرا تحت تأثیر قرار داد که ممکن نبود بتوانم شرِ غیرقابل‌انکاری را که در عمل او وجود داشت به ریشه‌ها و انگیزه‌های عمیق‌تری ربط دهم. اعمال او هیولاوار بود اما خود عامل – دست کم همین شخص حقیقی که هم‌اکنون داشت محاکمه می‌شد – کاملاً یک فرد عادی و معمولی بود و به دیو و هیولا شباهتی نداشت.»نظریه‌ی «پیش‌پاافتادگی شر» آغازگر مجادلات بسیار بود. از نظر منتقدان آرنت، این که آیشمن توانسته بود نقشی کلیدی در نسل‌کشی نازی‌ها ایفا کند، حتی اگر هیچ نیت شریرانه‌ای پشت اعمالش نبوده باشد، به هیچ وجه توجیهی نداشت. گرشوم شولِم، فیلسوف و متأله، در سال ۱۹۶۳ در نامه‌ای به آرنت نوشت که نظریه‌ی «پیش‌پاافتادگی شر» فقط یک شعار است که مسلماً به مانند نوشته‌ای که حاصل یک تحلیل پرمغز باشد، او را تحت تأثیر قرار نمی‌دهد. از سوی دیگر، مری مک‌کارتی، رمان‌نویس و دوست نزدیک آرنت، اظهار نظری کرد حاکی از این که نظریه‌ی آرنت را اصلاً نمی‌فهمد: «به نظر من، شما دارید می‌گویید که آیشمن فاقد ویژگی‌های فطری انسان است: یعنی توانایی اندیشیدن و داشتنِ شعور و وجدان در او وجود ندارد. اگر این طور باشد، آن وقت او چیزی جز یک هیولا خواهد بود؟»این مجادلات تا به امروز ادامه داشته است. آلن ولفِ فیلسوف، در کتاب شر سیاسی چیست و چگونه با آن مبارزه کنیم (۲۰۱۱)، از آرنت انتقاد می‌کند که شر را وجهه‌ای روان‌شناختی بخشیده – و از پرداختن به آن خودداری کرده – است چون مسئله‌ی شر، به خودی خود، را در شرایط محدودِ یک موجود مبتذل و ملال‌آور نظیر آیشمن تعریف می‌کند. ولف می‌گوید که آرنت، به جای آن که به عملی که از آیشمن سر زده است بپردازد، روی این موضوع که آیشمن چه کسی بوده بیش از حد متمرکز شده است. از دید منتقدان آرنت، تمرکز او بر حقارت و پیش‌پاافتادگی زندگی آیشمن، «انحرافی نامعقول» از لزوم توجه به اعمال شریرانه‌ی اوست. دیگر منتقدانی که اخیراً به نقد آرنت پرداخته‌اند مدارکی در مورد خطاهای تاریخی آرنت ارائه داده‌اند که از نظر آن‌ها باعث شده بود او شری را که به‌ شکلی عمیق‌تر در آیشمن وجود داشت درک نکند و، آن‌چنان که سه سال پس از محاکمه‌ی آیشمن برای کارل یاسپرسِ فیلسوف نوشته، شرارت آیشمن را ناشی از تمایل او به «تن زدن از اندیشیدن» بداند.دبورا لیپستات، مورخی که در سال ۲۰۰۰ در دادگاه مربوط به انکار هولوکاست، در برابر اتهامات دیوید اروینگ از خود دفاع کرده بود، به مدارکی استناد می‌کند که دولت اسرائیل برای استفاده در دادخواهی قانونی ارائه کرد. لیپستات در کتاب محاکمه‌ی آیشمن(۲۰۱۱) مدعی شده است که این مدارک ثابت می‌کند که استفاده‌ی آرنت از عبارت «پیش‌پاافتاده» ایراد دارد: «دفتر خاطرات آیشمن، که اسرائیل آن را برای استفاده در دادگاه من ارائه داده بود، نشان می‌داد که آرنت چقدر در مورد آیشمن در اشتباه بوده است. در جای جای این دفتر خاطرات، به ایدئولوژی نازی‌ها پرداخته شده است ... آیشمن عقیده‌ی خلوص نژادی را پذیرفته بود و از آن پشتیبانی کرده بود.» لیپستات از این بحث نیز فراتر می‌رود و می‌گوید که آرنت در توضیحِ این نکته کوتاهی کرده است که اگر آیشمن واقعاً به خطا بودنِ کارش آگاه نبوده است، پس چرا او و همکارانش به نابودی مدارک مربوط به جنایات جنگی‌شان مبادرت کرده بودند.آرنت در توضیحِ این نکته کوتاهی کرده است که اگر آیشمن واقعاً به خطا بودنِ کارش آگاه نبوده است، پس چرا او و همکارانش به نابودی مدارک مربوط به جنایات جنگی‌شان مبادرت کرده بودند.در همین حال، بتینا اشتانگنِت، مورخ آلمانی، در کتاب خود با عنوان آیشمن پیش از اورشلیم (۲۰۱۴)، از بُعد دیگری از شخصیت آیشمن پرده برداشته است، جنبه‌ای علاوه بر پیش‌پاافتادگی و غیرسیاسی بودنِ ظاهریِ او که مانند هر فرد بوروکرات عادی که در کارش ذوب شده باشد عمل می‌کرده است. اشتانگنت با استناد به نوارهای صوتی مصاحبه‌های ویلیام ساسن، روزنامه‌نگار نازی، با آیشمن نشان می‌دهد که او یک طرفدار ستیزه‌جو و سرسخت عقاید نازی‌ها بوده و خودش نیز مدعی این هواداری شده بوده، به شدت به این عقاید متعهد بوده، و هیچ احساس پشیمانی و گناهی نیز از بابت نقش خود در اجرای «راه حل نهایی» حزب نازی (کشتار و امحای یهودیان) از خود نشان نداده است: او یک عامل افراطی شرارت‌های «رایش سوم» بوده که زیرِ ظاهرِ گول‌زننده‌ی یک بوروکراتِ عادی و معمولی می‌زیسته است. آیشمن هیچ ربطی به یک انسانِ «بی‌اندیشه» نداشته و اتفاقاً کلی اندیشه در سر داشته است: اندیشه‌ی نسل‌کشی، که آن را به نمایندگی از حزب محبوبش یعنی حزب نازی به مرحله‌ی عمل نیز رسانده بود. آیشمن در این نوارهای صوتی یک شخصیت دوگانه‌ی جکیل و هایدگونه از خود نشان داده است: «من، یک &quot;بوروکرات دست به عصا&quot; بودم، بله من واقعاً این‌گونه بودم. اما ... این بوروکراتِ دست به عصا در عین حال، یک جنگجوی [نازی] متعصب نیز درون خودش داشت که برای رهایی خون من، که حقوق حَقه‌ی من است، می‌جنگید ...»آرنت اصلاً این وجهِ به شدت شریرانه از شخصیت آیشمن را درک نکرده بود، و به همین دلیل هم ده سال پس از آن محاکمه نوشت که «نشانی از اعتقادات قاطعانه‌ی ایدئولوژیک یا انگیزه‌های خاصی برای شرارت کردن» در وجود آیشمن ندیده است. همین نکته کاملاً بر پیش‌پاافتادگی – و خطا بودنِ – نظریه‌ی «پیش‌پاافتادگیِ شر» صحه می‌گذارد. البته، آرنت هرگز نگفته بود که آیشمن تنها یک «مهره»ی بی‌گناه در بوروکراسی نازی‌ها بوده، و از او به دلیل این که «تنها از دستورات پیروی می‌کرده» نیز دفاع نکرده بود (این‌ها هردو از جمله برداشت‌های اشتباه رایج از یافته‌های آرنت درباره‌ی آیشمن بوده است)، اما این هم رضایت خاطر منتقدان او نظیر ولف و لیپستات را تأمین نمی‌‌کند. حال، ما از این ادعای آرنت ‌که آیشمن، و همچنین بقیه‌ی آلمانی‌ها، بی آن که خود شرور باشند مرتکب اعمالِ شرورانه شده‌اند، چگونه باید نتیجه‌گیری کنیم؟ این سؤال پیچیده‌ای است چرا که آرنت با گسترش ندادنِ مطالعاتش (فراتر نرفتن از مورد آیشمن و دست نزدن به مطالعه‌ی وسیع‌تری درباره‌ی طبیعت شر)، فرصت تحقیق درباره‌ی مفهومِ گسترده‌ترِ شرارتی را که آیشمن مشخصاً انجام داده بود از دست داده است.آرنت در ریشه‌های تمامیت‌خواهی (۱۹۵۱)، که پیش از ماجرای محاکمه‌ی آیشمن منتشر شده است، می‌گوید: «در کلِ سنت فلسفی ما [سنت فلسفه‌ی غربی]، این یک اصل است که ما نمی‌توانیم تصوری از &quot;شرِ افراطی&quot; داشته باشیم ...» آرنت به جای این که از مورد آیشمن به عنوان راهی برای افزایش درک این سنت از «شر افراطی» استفاده کند، نتیجه گرفت که شرارت آیشمن پیش‌پاافتاده و «تن زدن از اندیشیدن» بوده است. او با انتخاب رویکرد محدودی به آن محاکمه، رویکردی که جنبه‌ی حقوقی و مقرراتی داشت (با پافشاری بر این که نکته‌ای عمیق‌تر و فراتر از مستندات حقوقی در مورد گناهکار یا بی‌گناه بودن آیشمن وجود ندارد)، خود را به دست خودش در موقعیتی گذاشت تا از جست‌وجو و یافتن علتی عمیق‌تر برای شرارت آیشمن کوتاهی کند. با این حال، آرنت در نوشته‌هایی که خودش پیش از آیشمن در اورشلیم منتشر کرده رویکردی کاملاً برعکس در پیش گرفته بود. او در ریشه‌های تمامیت‌خواهی این بحث را مطرح می‌کند که شرِ نازی‌ها مطلق و غیرانسانی بوده است؛ شرارت آن‌ها نه سطحی و غیر قابل فهم، بلکه تجسمی استعاری از خود جهنم بوده است: «واقعیت اردوگاه‌های مرگ به هیچ چیز بیش از تصاویر قرون وسطاییِ جهنم شباهت ندارد.»آرنت در نوشته‌هایی که پیش از محاکمه‌ی آیشمن منتشر کرده بود، با بیان این که شرِ مطلقی که نازی‌ها مصداق آن بودند از نیتی گستاخانه و هیولاوار نشأت می‌گیرد که می‌خواهد اساساً خودِ انسانیت را هدف قرار دهد و نابود کند، جان کلام فیلسوفانی نظیر شلینگ و افلاطون را بیان می‌کرد، فیلسوفانی که از تحقیق درباره‌ی جنبه‌های عمیق‌تر و اهریمنیِ شر منصرف نمی‌شدند. اما وقتی آرنت آیشمن را ملاقات کرد، کسی که پوچی بوروکراتیک او نشانی از بدذاتی عمیق نداشت بلکه تنها از ذوب شدن در کاری ملالت‌بار و «ناتوانی در اندیشیدن» حکایت داشت، دیدگاهش تغییر کرد. در آن مقطع، تفکرات مبتکرانه‌‌ی آرنت در مورد شرِ اخلاقی دچار آشفتگی شد و شعار «پیش‌پاافتادگی شر» به وجود آمد. علاوه بر این‌ها، باید در نظر گرفت ‌که آرنت در سال ۱۹۷۵ درگذشته است: اگر طول عمر او بیش از این‌ها بود، می‌توانست ابهاماتی را که حول نظریه‌ی «پیش‌پاافتادگی شر» به وجود آمده و تا همین امروز نیز منتقدان او را دچار حیرت کرده است، برطرف کند. اما ما دیگر نمی‌توانیم از واکنش احتمالیِ آرنت به این ماجرا باخبر شویم.بنابراین، آن‌چه برای ما باقی مانده نظریه‌ی اولیه‌ی او به همین شکلی است که هست. ابهام اصلی که پشت این نظریه وجود دارد چیست؟ این که آرنت هیچ‌گاه تأثیراتی را که از پیش‍‌پاافتادگیِ بوروکراتیکِ آیشمن گرفته بود با ارزیابی آگاهانه و جدیِ پیشین‌اش از اعمال شریرانه و غیرانسانیِ «رایش سوم» (آلمانِ هیتلری) تلفیق نکرد. آرنت در آیشمن آن کارمندی را دید که ظاهر یک آدم معمولی را داشت اما آن جنگجوی متعهد به ایدئولوژیِ شریرانه را ندید. این که زندگی عادی و معمولیِ آیشمن چطور توانسته بود با آن شرِ هیولاییِ «دیگر» در وجود او ترکیب جمع شود، آرنت را دچار سردرگمی کرده بود. با این حال، آرنت هیچ‌گاه گناه آیشمن را کم‌اهمیت جلوه نداد و بارها از او به عنوان یک جنایتکار جنگی نام برد و با مجازات اعدام او، که دادگاه اسرائیلی تعیین کرده بود، نیز موافق بود. آرنت انگیزه‌های آیشمن را مبهم و ناشی از تن زدن از اندیشیدن می‌دانست، اما اقدام او به نسل‌کشی از نظر آرنت چنین نبود. پس می‌توان، در نهایت، چنین استدلال کرد که آرنت زشتیِ حقیقیِ شرارت‌ِ آیشمن را دیده بود.انگاره</description>
                <category>انگاره</category>
                <author>انگاره</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jul 2019 20:23:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>?زنان مهاجر افغانستانی با نادیده گرفتن شدن، فقدان بیمه درمانی و بارداری های مکرر دست به گریبانند</title>
                <link>https://virgool.io/@engarenet/%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1-%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%81%D9%82%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%B1-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-vummjjdisnzb</link>
                <description>?ديگری:گفتگو با دکتر سیمین کاظمی | نویده احمدی?شرایط زنان بیمار افغانستانی همانند دیگر مهاجران دشوار است و زنان با مشکلات زیادی دست و پنچه نرم می‌کنند و همچنان در تبعیض هستند. هزینه‌ی درمانی و بهداشتی در شرایطی که ایران در وضع نامناسب اقتصادی بسر می‎‌برد، این مشکلات را دوچندان و طاقت زنان را سست کرده است. زنان به دلیل شاغل نبودن، شغلهای خانگی که سخت و طاقت فرساست،نداشتن استقلال مالی و مهارت کافی برای کار در ایران به دلیل نبود ساختارهای مهاجرپذیر در معرض بیماری‌های زیادی هستند. در ادامه گفتگویی با زنان مهاجر و دکتر سیمین کاظمی انجام داده ایم تا تصویری از تبعیض های بهداشتی که بر زنان مهاجر روا می شود را به تصویر بکشیم.?فاکتور گرفتن نیازهای بهداشتی به دلیل نبود بیمه درمانیتعداد اندکی از مهاجران افغانستانی در ایران از پوشش بیمه‌ایِ محدود می توانند استفاده کنند؛ اما اکثر مهاجران از این امکانات محدود بهره‌مند نیستند و این موضوع شرایط را برای زنان مهاجر دوچندان کرده است و آنها مجبور هستند که با درد خود زندگی کنند.راحله 27 ساله از زمانی که در بیمارستان بستری بوده است می‌گوید: «من درد زیادی داشتم و باید سزارین می‌شدم و به خاطر نداشتن پول خیلی اذیت شدم و در آخر مجبور شدم پول قرض بگیرم. هزینه ‌ی درمان برای ما مهاجران که بیمه نیستیم بسیار گران است و همسرم هم کارگر است، شما تصور کنید که با این حقوق می‌شود چه کاری انجام داد وقتی باید سرماه کرایه خانه بدهی و هزارتا مشکل دیگر هم دارید، مجبور می شویید کم‌تر به دکتر بروید و درد را تحمل کنید.»مهتاب 50 ساله با موهایی که رو به سفیدی می رود، لبخند می زند و می‌گوید: من قلبم درد می‌کند و هرباری که دکتر می روم باید هزینه‌ی زیادی بدهم، ویزیت، آزمایش،... مخارج زیادی دارم. این شرایط بسیاربرایم سخت است و همسرم توان پرداخت چنین هزینه‌هایی را ندارد، بیمه نیستیم. چند بار به سازمان ملل رفتم اما گفتند مدرک ندارید و ما از شما حمایتی نمی‌کنیم و مجبورم درد را تحمل کنم، فکر می‌کنم مرگ بهتر از این است که هر روز با نداری زندگی کنی.»?زنان جامعه مهاجر همواره با محدودیت‌هایی در راستای خدمات بهداشتی و درمانی قرارمواجه هستند. برخورد و انعکاس رسانه‌ها و قوانین حاکم باعث شده است که این نگرش منفی در برخورد با مسئولان بخش بهداشت و درمان نیز تاثیر بگذارد. زنان مهاجر از برخوردهای نامناسب و تبعیض‌هایی که در ایران وجود دارد، ناراضی هستند. زهره 25 ساله با چشم‌های درشت و سبزرنگش که دردش را می‌شود از نگاهش حس کرد می‌گوید: «من مریض هستم و خب درد زیادی می‌کشم اما زمانی که می‌بینم با من مثل یک انسان برخورد نمی‌شود درد خودم را فراموش می‌کنم و می‌گویم چرا همانند زنان ایرانی نمی‌توانم از بیمه استفاده کنم و باید این همه هزینه‌های درمانی بپردازم و هربار باید برای دکتر رفتن عزا بگیرم. در هیچ گوشه ‌ی دنیا این گونه رفتار نمی‌کنند تا اعتراضی می‌کنیم می‌گویند به کشورتان برگردید و همیشه مورد توهین و تحقیر هستیم شما بگویید که با حقوق کارگری و سه فرزند داشتن چطور می‌شود زندگی کرد؟»میترا می گوید: زن بودن در جامعه‌ی زنان افغانستانی دشوار است و حالا اگر مهاجر هم شوی باز شرایط دشوارتر می‌شود و زنان افغانستانی به دلیل زایمان هزینه‌های درمانی بیشتری به نسبت مردان دارند. زایمان طبیعی در بیمارستان‌های ایران رایگان است اما برای مهاجرانی که کارت اقامت ندارند باید کل هزینه‌ی آن را پرداخت کنند.?نگاه تحقیرآمیز کارکنان مراکز بهداشتیناهید سی ساله است وچهار فرزند دختر دارد و می گوید یک سال است که به ایران آمدیم. همسرم فرزند پسر می خواهد و من دختر شیر خوار دارم و به خاطر پسردار شدن حاضر نیستم باز حامله بشم ولی او مدام اصرار می‌کند که حامله شوم. حالا که اینجا آمدیم فهمیدم که فرزند زیاد داشتن خوب نیست، هروقت برای واکسن زدن دخترم به مرکز بهداشت می‌روم به من خیلی بد نگاه می‌کنند و من احساس بدی دارم و فکر می کنم که گناه بزرگی دارم. حتی سوار اتوبوس که می‌شوم همه با تحقیر به من و چهار فرزندم نگاه می‌کنند.فاطمه زن بارداری است که برای معاینه‌های پزشکی به مرکز بهداشت جنوب تهران مراجعه کرده است، می‌گوید: «تعداد زیادی زنان مهاجر به این مرکز می‌آیند و چیزی که من را بسیار ناراحت می‌کند این است که وقتی یک زن افغان به همراه چند بچه می آید از سوی کارکنان رفتار و نگاه منفی می‌شود و حتی گاهی اگر فرزندش گریه می‌کند، سر او داد می‌زنند و می‌گویند چه خبر است اینجا که افغانستان نیست این همه بچه آوردی.»?در گفتگو با این زنان مشخص می شود شرایط بهداشتی و درمانی برای زنان مهاجر اسفبار است و اما کسی صدای آنها را نمی‌شوند. چند سال پیش لطیفه رحمانی که دختری 12 ساله بود به دلیل انجام ندادن پیوند کلیه فوت کرد درصورتی که اگر او در کشورهایی بود که سیاست های حمایتی از مهاجران دارند قطعا هم اکنون زنده بود.?دکتر سیمین کاظمی پزشک عمومی و جامعه شناس که به مدت دو سال و نیم در یک مرکز بهداشتی درمانی جنوب شهر تهران به عنوان پزشک با مراجعان مهاجر در ارتباط بوده است و درد زنان جامعه مهاجر را از نزدیک لمس کرده از تجربیاتش چنین می‌گوید: برای تبیین عمده ترین مشکلات زنان افغانستانی در ایران اول باید به ویژه‌گی های اجتماع مهاجران افغان در ایران بپردازیم و در نظر داشته باشیم که وضیعت زنان مهاجر تابعی از وضیعت کلی مهاجران است. مهاجران افغان چون عموماً بخشی از طبقه تهی‌دست شهری هستند از نظر بهداشتی هم می‌شود گفت که یک گروه آسیب پذیرند و وضعیت مطلوب و مناسبی ندارند. می دانیم که وضعیت بهداشتی تابعی از وضعیت اقتصادی- اجتماعی است و به همین خاطر این بخش از جامعه ما به دلیل وضعیت نامطلوب اقتصادی-اجتماعی شان، وضعیت بهداشتی مطلوبی هم ندارند. مهاجران در کنار فقر و تهیدستی عموماً پرجمعیت هستند و اکثرا تعداد فرزندان زیادی دارند. زنان و مردان مهاجر از برنامه‌های کنترل جمعیت یا از روش های پیشگیری از بارداری چندان استفاده نمی‌کنند که بیشتر به مشکلات فرهنگی جامعه مبدا برمی گردد. در کنار آن به دلیل اینکه در ایران برنامه های پیشگیری از بارداری و کنترل جمعیت حذف شده است، وزارت بهداشت برنامه‌ی فعالی برای کنترل جمعیت در بین مهاجران ندارد و بعضی حتی بین چهار تا هشت فرزند هم دارند. از طرفی آموزش لازم در مورد کنترل جمعیت و ضرورت پیشگیری از بارداری در ایران وجود ندارد، چون سیاست دولت بر افزایش جمعیت است. همچنین، وزارت بهداشت به عنوان دستگاه متولی این امر، جامعه مهاجران را نادیده می گیرد و برای پیشگیری از بارداری در میان مهاجران برنامه ای ندارد. البته اگر زنان مهاجر ساکن حاشیه شهرها خودشان به آن سطح از آگاهی رسیده باشند که بخواهند پیشگیری از بارداری کنند، وسایل پیشگیری به طور رایگان به آنها داده می شود ولی این فقط در حد ارائه وسیله است و همان طور که گفتم، برنامه پیشگیری فعالانه ای وجود ندارد. زنان مهاجر افغان از بین انواع روش ها هم عموما آمپول را ترجیح می دهند و پذیرش روش هایی مثل بستن لوله ها، قرص های OCP، کاندوم و آی یو دی به دلایل مختلف در آنها کم است. این تعداد زیاد بارداری ها از جمله عواملی است که سلامتی این قشر از زنان را تهدید می کند.او مهمترین مانع کنترل جمعیت و پیشگیری از بارداری در زنان مهاجر افغانستانی را موانع فرهنگی دانست و گفت: برخی به دلیل اعتقادات مذهبی خاص، پیشگیری را امری نادرست می دانند. بعضی هم به دلیل تسلط فرهنگ مردسالاری و قدرت بالای مردان در مناسبات زندگی مشترک، قادر به تصمیم گیری درباره استفاده از روش های پیشگیری از بارداری نیستند. کاظمی همچنین در مورد راهکار لازم برای کاهش جمعیت در بین خانواده های افغانستانی گفت: در وهله اول باید وزارت بهداشت به این مشکل بارداری های مکرر زنان افغان توجه کند و برنامه ای برای کنترل جمعیت در میان مهاجران و محافظت زنان مهاجر از خطرات بارداری متعدد طراحی کند. این پزشک در مورد دلیل مراجعات زیاد زنان مهاجر به پزشک می گوید: زمانی که مسئله فقر و پرجمعیتی خانواده در کنار هم قرار می گیرند، ناگزیر با مشکلات فضای زندگی مواجه می‌شوند. اغلب چند خانواده در فضای محدود و با مساحت کم باهم زندگی می‌کنند و این نوع زندگی و این محدویت مکانی موجب می شود که حفظ فاصله دشوار شود و این فقدان فاصله موجب شیوع بیماری های مسری و عفونی مثل عفونت های تنفسی یا انواع اسهال به خصوص در بین کودکان می شود . خیلی از مراجعان ما به علت بیمارهای عفونی مراجعه می کنند که این مساله نشان می دهد سطح بهداشت در بین این جمعیت، در سطح مناسبی نیست. کاظمی ادامه می دهد: از دیگر سو سطح سواد و آگاهی در بین مهاجران پایین است به تبع آن سلامت آنان نیز پایین می آید و این موجب شده که مسئله پیشگیری از بیماری کم رنگ باشد . زنان مهاجر معمولا مراجعات زیادی برای درمان دارند به این دلیل که از مواجهه با بیماری های مختلف پیشگیری نمی‌کنند. بنابراین خیلی مریض می‌شوند و زیاد مریض شدن و مراجعات مکرر برای درمان خودش موجب چرخه فقر می شود و فقر آنها را تشدید می‌کند .درمان مستلزم صرفه هزینه است و زمانی که این هزینه ها زیاد شود طبیعی است که فقر هم بازتولید می شود. در بین مهاجران واکسیناسیون جدی گرفته نمی شود و نشده و برای همین احتمال بیمارهای قابل پیشگیری با واکسیناسیون مثل سرخک در این جمعیت احتمالش بیشتر است.او می افزاید: به جز بیماری هایی که مردم عادی دارند یک سری از این بیمارهای خیلی بیشتر در بین زنان مهاجر دیده می شوند که ناشی از وضعیت کلی مهاجران است. بیماری‌های مثل سوء تغذیه و انواع مشکلاتی که ناشی از سوء تغذیه است، دردهای مزمن با منشاء ناشناخته و مشکلاتی مثل افسردگی و خستگی و مشکلات روان تنی در میان این زنان شیوع بالایی دارد. پیری زود رس یکی دیگر از مشکلات آنهاست، شما وقتی به زنان تهیدست افغان نگاه می‌کنید، می بینید که سن ظاهری آنها با سن تقویمی شان تناسبی ندارد.کاظمی به ریشه این مشکلات نیز اشاره می کند و می گوید: واقعیت این است که زنانی که نیاز به پزشک دارند و نیازمند بستری شدن در بیمارستان هستند به علت مشکلات اقامتی و فقدان حقوق شهروندی در ایران از امکانات شهروندی و ارزان قیمتی که در طرح تحول سلامت برای مردم ایران پیش بینی شده است، محروم هستند. ازطرفی خودشان فقیر هستند و قدرت خرید خدمات پزشکی را ندارند و برای همین در درمان بیماری‌هایشان با مشکلات جدی مواجه هستند. البته در برخی مراکز بهداشتی می‌توانند از بعضی از خدمات بهداشتی پیشگیرانه و بهداشتی رایگان استفاده کنند که البته این خدمات و امکانات مراکز بهداشتی محدود هستند.او درباره نگاه منفی پرسنل و کارکنان این مراکز گفت: در مرکز بهداشتی و درمانی هم یک مقدار تبعیض هست که این تبعیض هم از نگاه منفی جامعه به مهاجرت و مهاجران ناشی می شود. در ایران به مهاجرت به عنوان یک عامل تشدید کننده مشکلات داخلی نگاه می شود. کاظمی در مورد سیاست گذاری های بهداشتی در مورد مهاجران گفت ادامه داد: وزارت بهداشت بیماران افغانستانی را برای بیماری های مثل سل و مالاریا تحت پوشش قرار داده است، چون برای این بیماریها برنامه بیماریابی فعال وجود دارد و بیماران تشخیص داده شده، تحت درمان قرار می گیرند و این برنامه تشخیصی-درمانی برای بیمارهای افغانستانی در هر سنی و هر جنسی که باشند، رایگان است. اما باید به این مساله اشاره کرد که در کل وزارت بهداشت، سیاست نادیده گیری مهاجران وجود دارد که این نادیده انگاری می تواند به چرخه بیماری و فقر آنان دامن بزند.او افزود: همانطور که قبلا اشاره کردم درساختار بهداشتی درمانی ایران جمعیت مهاجران افغانستانی به طورکلی نادیده گرفته شده و هیچ پوشش بیمه ای برای آنها در نظر گرفته نشده است. دفتر کمیساریای عالی سازمان ملل متحد در امور پناهندگان در ایران یک برنامه تسهیل خدمات درمانی وجود دارد که بسیار محدود است و تاجایی که اطلاع دارم و چند مورد را به آنها ارجاع دادم تنها برای مهاجرانی است که اقامت قانونی دارند. درحالی که قشر عمده افغانستانی ها ساکن ایران غیر قانونی هستند و نمی توانند از این خدمات استفاده کنند. از دیگر سو شرایط استفاده از این خدمات نیز سخت است و تنها شامل یک سری بیمارهای خاص می شود. درخصوص بیمه دیده‌ام که بعضی از کارگران افغانستانی که اقامت قانونی دارند، توانسته اند خود را بیمه کنند و البته این جمعیت بسیار محدود هستند و به ندرت چنین چیزی دیده می شود . در نهایت تنها جایی که به این جمعیت و بخصوص زنان بیمار کمک کند ، خیریه ها هستند که به صورت موردی کمک می کنند و انها هم منابع محدودی دارند و نمی توانند جمعیت قابل توجهی را تحت پوشش قراردهند . کمک هایشان محدود و موردی است و مستلزم دوندگی های زیاد و صرف زمان برای پیدا کردن این خیریه هاست.کاظمی در مورد ابتلای سرطان های زنانه در بین مهاجران گفت این مساله نیاز به پژوهش و تحقیق دارد و نمی شود در مورد این مساله تخمین زد.این پزشک در مورد راهکارهایی که می تواند به کاهش بیماری های زنان مهاجر بیانجامد گفت: بهتر است NGO هایی که در حوزه مسایل زنان کار می کنند، به ویژه با مشارکت زنان افغانستانی که آگاهی لازم را دارند، در این مورد فعال شوند و با آموزش های چهره به چهره و روش های تشویقی، پیشگیری از بارداری را به خانواده های مهاجر شامل مردان و زنان آموزش بدهند. در مدارسی هم که بچه های مهاجر مشغول تحصیل هستند ضرورت کنترل جمعیت آموزش داده شود. علاوه بر این آموزش درباره ی پیشگیری از بیماری به این جمعیت هم می تواند در ارتقاء سطح بهداشت آنها کمک کننده باشد.</description>
                <category>انگاره</category>
                <author>انگاره</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jul 2019 19:23:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و بی‌ثبات‌کاری</title>
                <link>https://virgool.io/@engarenet/ateferangriz-nmdwgxgj9w6a</link>
                <description>Jeune femme de dos assise sur un tabouret (Young woman on a stool)1909 by Léon Spilliaertنوشته عاطفه رنگریز  من و بی‌ثبات‌­کاری! [۱]اما ممکن است به من بگویید ما خواستیم از زن و  بی‌ثبات‌کاری سخن بگویی، این چه ربطی به اتاقی از آنِ خود دارد؟ سعی می‌کنم  توضیح بدهم.[۲]برای فیلم«شناور در جریان زندگی‌های بی‌ثبات  زنان» قرار گذاشتیم که هرکسی درباره تجربیات خودش بنویسد و در جلسه بخواند.  حالا پشت لپ‌تاپ‌ام نشستم و از پنجره به ساختمان‌هایی که گویی به زور در  کوچه چپانده شده‌اند، نگاه میکنم و با خود فکر می‌کنم از کجا باید شروع کنم  تا درباره بی‌ثبات‌کاری با فرمِ روایت تجربه اول شخص صحبت کنم. ناگاه  جملات ویرجینیا وولف در «اتاقی از آن خود»  مرا از جا می‌پراند و می‌بَردم  در زمان و مکان دیگری. اویی(ویرجینیا وولف) که پشتِ میزی ایستاده و با  آرامش خاطر به حضار می‌گوید برای آنکه بنویسید باید اتاقی از آنِ خود و  ماهی پانصد پوند داشته باشید. و من از اینجا شروع می‌کنم…دانشگاه ذوب شده    روزی که کارنامه قبولی در دانشگاه را در  دستم گرفتم، با خود گفتم:«هورا خودشه!» دانشگاه علامه طباطبایی تهران. یک  موفقیت تمام عیاری که نوید آینده‌ی روشن بود. گویی خودِ قبولی در دانشگاه  تضمینی بود برای آنکه من شبیه پدر و مادرم نباشم! برای آنکه خانه‌دار،  فقیر، سرخورده نشوم. آینده‌ای با یک شغل، خانه و هر آنچه که از یک زنِ موفق  می‌شناختم. و از همه مهم‌تر بالاخره دانشجو شده بودم و این یعنی در دست  داشتن بلیط ورود به تهران، تهرانی که همیشه خیلی دور بود و تنها از یک قابِ  تلویزیون دیده می‌شد.دانشگاه شروع شد و خیلی زود فهمیدم که چیزی  نمی‌دانم و درگیر مسائل اجتماعی و کتاب شدم. شروع کردم به خواندن و درگیر  شدن با آنچه اساتید می‌گفتند. اما این همه داستان نبود، در طول دوره  دانشجویی اساتیدی بودند که شاگردهایی را برای تحقیق و پروژه خود شکار  می‌کردند. و من هم یکی از آن شاگردان بودم. از آنهایی که با وعده و وعید  برای چاپ مقاله، تعریفِ پروژه‌های مشترک و کسبِ درآمد و… دانشجویان را به  سمتِ کارها می‌کشاندند.من هم ساعت‌ها مشغول تحلیل محتوایِ امثال الحکم  و امثالهم بودم و برای یافتن عکسی آرشیو کتابخانه ملی و یا سازمانِ اسناد  ملی را زیر و رو می‌کردم. بعد از چندین کار متوجه شدم که اساتید پروژه‌های  تحقیقاتی فلان سازمان و با فلان بودجه را توسط دانشجویان انجام می‌دهند،  دانشجویی که نه نامی در این کار نصیبش می‌شد و نه نانی! و فقط به صورتِ  رایگان در اختیار اهدافِ استاد قرار می‌گرفت.بزنگاه تعلیق و بی‌ثباتی    خواندنِ کتاب اتاقی از آن خود برمی‌گردد به  سالِ ۱۳۸۹، همان سالی که برای برگزاری برنامه ۸ مارس در دانشکده  علوم  اجتماعی یک ترم محروم از تحصیل( تعلیق) شدم و مهمتر آنکه برای همیشه از  خوابگاه اخراج. و این تازه اول ماجرا و داستان بود. داستانی که با این جمله  شروع شد: «تعلیق شدن اصلاً مهم نیست برام ولی اخراج از خوابگاه را چه کنم و  کجا بمانم؟». گویی جنگی شروع شده بود، جنگِ خانواده و رییس دانشگاه و همه  با من. گویی باید تنبیه می‌شدم که به حد کافی سربه زیر نیستم و حواسم به  کارِ خودم نیست. و در این لحظه من خودم را یکه و تنها در شهری یافتم که  جایی، اتاقی، یک متری از زمین  برای من نداشت و دورانِ خوش و پر شر و شور  دانشجویی رنگ باخت و من ماندم با جیبِ خالی و بی‌سقفی.در نهایت در خانه‎ایی ساکن شدم که ممکن بود هر  لحظه سقفش فرو بریزد، خانه‌ای که دوستانم از آن هراس داشتند، خانه‌ایی  مخروبه که نفس‌های آخرش بود تا تبدیل به مجتمعی شود. خانه‌ای که به دلیلِ  تیپ ساکنان‌اش، به خانه رانده‌شدگان معروف شد. آنجا بود که به طور اتفاقی  با «اتاقِ از آن خود» مواجه شدم. اتفاقی که پیوندِ  تاریخی با من داشت:  اتاقی از آن خود و آواره‌گی، زن و بی‌پولی، مقاومت و بی‌سقفی، زن و اتاق،  زن و داستان، زن و مقاومت، زن و دستمزد، دستمزد و امنیت، فراغت و…در بزنگاه تعلیق(به دلیلِ طغیان بر تبعیض علیه  زنان) مسئله سقف و پول سربرآورد. در این بزنگاه بود که فهمیدم برای آنکه  خودم باشم راه درازی پیش رویم است و باید خانه و شغلی داشته باشم. خانه و  شغلی که برای دست‌یافتن به آن با چه‌ها که روبه‌رو نخواهم شد!از آن زمان تا کنون تعلیق و بی‌ثباتی چون شبحی بر زندگی‌مان سنگینی می‌کند.به فروشنده‌ زن نیازمندیم   پس از خانه رانده‌شدگان، در بحبوحه‌ی بستن  قرداد خانه‌ای دیگر و کسری پول برای رهن آن، در گذر از خیابان سلسبیل در  حالی که می‌خواندم: «به فکر یک سقفم»، چشم‌ام به آگهی روی درِ فروشگاه خورد  که «به تعدادی فروشنده زن نیاز داریم». بدونِ معطلی رفتم داخل فروشگاه و  درباره شرایط کار پرسیدم. و گفتند فقط برای یک ماه قبل عید نوروز نیرو  میخواهند، هر روز ۷ صبح تا هر موقع که کار تمام شود! «تصمیم مرا گرفت»[۳]  و من فروشنده شدم.کاری بدونِ قرارداد، یکماهه با روزی ۱۷ ساعت  کار و البته زنانه! هر روز تن‌مان را چون مانکن با لباسی که قصد تبلیغ  کردن‌اش بود، می‌پوشاندند. یادم است یکی از این لباس ها را که پوشیدم حس  می‌کردم مانکنی هستم که کله‌اش خالی شده و فقط می‌تواند راه برود، لبخند  بزند و مشتری‌ها را راه بندازد. در آن یکماه صبح‌ها به قصدِ کار خانه را  ترک می‌کردم و شب به قصد خواب به خانه می‌آمدم؛ دیگر نه خبری از خودم بود و  نه…. بلکه فروشنده‌ای بودم که با سلیقه کارفرما لباس می‌پوشیدم، آرایش  می‌کردم، لبخند می‌زدم، می‌نشستم و با لحنِ ملایم و مهربان برای مشتری  بیشتر و پولِ بیشتر برای صاحبِ کار حرف می‌زدم!منِ منشی و اوی مدیرمن و دوستی به قصد رونق دادن فعالیت‌های  فرهنگی، وارد موسسه فلانِ فرهنگی هنری شدیم و در یک جلسه طرح خود را مطرح  کردیم، طرحی که با استقبالِ مدیر مجموعه روبه‌رو شد و ما به عنوان مدیر  اجرایی مشغول کار شدیم. در همان ابتدای کار با معضل پیدا کردنِ یک  منشی کاربلد روبه‌رو شدیم… زیرا خیلی زود به این نتیجه رسیدیم که مدیریتِ  خوب از راه منشی خوب ممکن است. به روزنامه‌ها آگهی زدیم و و خودمان شدیم  مسئول گزینش و مصاحبه! با در نظر داشتن یک زنِ جوانِ سرزنده که حداقل  دستمزد را بخواهد و کارش را خوب انجام دهد. بعد از گزینش و آزمودن‌های  پیاپی به بن‌بست خوردیم و من شدم منشی! چرا؟زیرا دوستِ من در جایگاه مردانه، ناخودآگاه! بر  این باور بود که زنان بهتر می‌توانند داده‌ها را مرتب کنند، با ارباب رجوع  حرف بزنند، تبلیغ کنند، زیرا آنها به دلیل حساسیت‌شان بهتر این کارها را  انجام می‌دهند. آری اینگونه بود من منشی شدم و این ذهنیت درست بود زیرا  سالیانِ درازی ما عادت کرده بودیم تحت شنل زنانه کارها را منظم و مرتب کنیم  و حتی بدیهی به نظر برسد. زیرا که شنل زنانه بر دوشمان ما را ناگزیر کرده  بود که کارها را به نحو احسن انجام دهیم من روزهای متمادی پرونده‌ها را ورق  میزدم، اسامی را درمی‌آوردم، برنامه کلاس‌ها را می‌چیدم و خلاصه من به یک  منشی تمام عیاری بدل شده بودم با حجم کار بسیار زیادی که اصلاً به چشم  نمی‌آمد و دوستِ من به یک مدیرِ تمام عیار. آنجا بود که فهمیدم مجموعه با  همین خرده‌کاری‌ها! و کارهای اصطلاحاً جزیی ورودی ۴ میلیونی‌اش در ماه به  ۱۵ میلیون رسیده است. من منشی که پرونده‌ها را زیر و رو میکردم، با  خانواده‌ها تماس می‌گرفتم، برای تک‌تکِ ارباب رجوع وقت می‌گذاشتم و پولِ  دریافتی را ثبت می‌کردم، جمع می‌زدم و رقمِ کل را می‌نوشتم. و اویِ مدیر،  در جلساتِ مجموعه صحبت می‌کرد و رقمِ کل را می‌خواند و امضا می‌کرد. آنجا  بود که به مسئله زنانه‌سازی برخی کارها و پیوند آن با تبعیض و دستمزد و  مردسالاری درگیر شدم.کارِ منعطف برای من یا او؟   دو سال پیش در اثر شرایط کاری و نبودِ حقوقِ  کافی با آنکه سودایِ نوشتن داشتم در خلوتم با ویرجینیا وولف دعوایم شد که  دیگر اتاقی از آن خود و ماهی فلان قدر بسنده نیست، زیرا با اینکه اکنون که  هم اتاق است و هم درآمد اما از ثباتی برای نوشتن خبری نیست و اکنون وضعیت  کاری و درآمد آنچنان پیچیده شده که این فرمول پاسخی برای نوشتن و استقلال  زنان نیست!مثلاً مدیرِ مجموعه ما که مداماً ادعای درکِ  سبکِ زندگی من و امثالِ من را داشت، با عدم حضور منظم در دفتر و تعیین  زمانِ کار با خودم موافق بود. قطعن من از این توافق خرسند بودم زیرا  می‌توانستم وقتی برای فراغت، کارهای خودم و نوشتن باز کنم. اما به مرور  فهمیدم که کار منعطف به نفع من نبوده  بلکه بهانه‌ایی شد برای دستمزد کمتر،  کارِ بیشتر و همچنین نامریی شدن سختی کار برای کافرما و همچنین بالا رفتن  توقعات وی. تا جاییکه حقوقِ من نصفِ دستمزد چند ماه قبل‌ام بود در صورتی که  حالا مرز بین کار و فراغت، محل کار و خانه‌ام به هم ریخته بود. و حالا  تمامِ زمانی که باید برای صرفِ کارهای خودم می‌شد از دست رفته بود.آینده کاریِ من، بیکاری یا بی ثبات‌کاری   حالا که دارم می‌نویسم باید بگویم من یک  ریال در جیب ندارم و کماکان معضل‌های سال ۸۹ وجود دارد. زمانی می‌گفتیم  بچه‌های جامعه‌شناسی یا کافه‌چی میشن یا ژورنالیست! و بعدها فهمیدیم بله  گویا پیشترها با انتخابِ رشته، انتخابِ بیکاری هم کردم! زیرا گویا  انتخاب‌های بی‌شماری ممکن است و این آدمیان هستند که اشتباه انتخاب  می‌کنند! در بیلبوردهایِ شهر و در رسانه طوری از حق انتخاب حرف می‌زنند که  واقعاً گویا من انتخاب کرده ام نه ساختار مرا! گویا من آدم بیکار و انگلی  هستم که مدام دلم می‌خواهد مصرف کنم و انتخاب نکردن کارها برای من است!پس افقِ آینده کاری چیزی است پیشاپیش از دست رفته.شهر(وند) در شهر    تجربه بی‌ثبات‌کاری را در کوچه پس کوچه‌های  تهران به دست اوردم، تهرانی که دیگر فاصله‌ها داشت با آنچه که در رویای  قبولی دانشگاه‌ام می‌دیدم. شهری بدونِ امنیت کاری و زندگی. و تهران شهری  برای رسیدن به رفاه و موفقیت برایم فروریخت. تهرانی که مدام مارا پس میزند  ولی ما دوباره به آن برمی‌گردیم.چندین سال پیاپی من برای خود می‌نوشتم که من  سقفی ندارم و باران در چشمانم می‌بارد. آه اگر فقط یک اتاقِ زیرشیروانی. اه  اگر یک درآمد ثابت با امنیت شغلی! و من در شهری بودم که شهروند بودن شروطی  داشت که من همیشه از آن عقب بودم. مهاجری از روستا به شهر که پول کافی  برای مالکیت خانه ندارد پس شرط اول را باخته است و شرط دوم پیدا کردنِ کاری  با درآمد کافی بود، که باز هم به دلایلی چون جنسیت و نوع رشته تحصیلی من  نداشتم. مثال رشته را باز می‌کنم که مزید بر علت شده بود و وقتی اخبار  استخدامی را نگاه می‌کردم که مربوط به رشته ما بود، چیزی نبود جز مسئول  روابط عمومی. گویا اسم علوم اجتماعی و جامعه‌شناسی تنها چیزی را که به  اذهان کارفرمایان متبادر می‌کند روابط گرم و صمیمی با افراد است، روابط  عمومی چه بود؟ کم‌‌کم متوجه میشوی روابط عمومی از منشی بودن، تا بازاریابی،  تایپ و نوشتن نامه‌های رسمی، مسئول خرید شرکت را در بر میگیرد. از اینرو  گویی بین رشته ما و بی‌ثبات‌کاری ارتباط خاصی برقرار است. زیرا که نیاز به  چیزی، علمی به نامِ جامعه‌شناسی نه ضرورت دارد و نه اساساً شناخته می‌شود،  بلکه این رشته برای انجام خرده‌کاری‌های وقت‌گیر، پرسشنامه پر کردن، مصاحبه  گرفتن، تحلیل محتوا و تولید محتوا برای روزنامه‌ها و رسانه‌ها و … است.  کارهایی که وقتی یک فارغ‌التحصیل رشته جامعه‌شناسی با آن روبه‌رو می-شود،  حتماً با خود خواهد گفت که برای این کارها نیازی نبود که سالها در دانشگاه  سر کلاس بنشینم. یادم میاید، یکبار به دنبال کار به دوستی پیام دادم آیا  کاری  با این رزومه میشناسی؟ گفت:«این بزرگترین پرسش قرن است عاتفه».به تعلیق درآوردنِ تعلیق  اگر بخواهیم سر بی‌ثبات‌کاری صحبت کنیم اگر  به صرف گفتنِ واقعیت اکتفا کنیم، حتمن بازنده خواهیم بود، زیرا به دنبال  واقع‌بینی پوزیتویستی،  قانع بودن میاید و اگر قانع شدیم انواع و اقسام  کتاب زرد روانشناسی پیشنهاد می‌شود، دست بالا تعریف موفقیت فردی براساس  زندگی خویش است و یا برگشتن به دلِ مناسباتی که روزی پس‌اش زدیم؛ مثلا  بسیار شنیده ام که «چرا پیش مادرت نمیری راحت‌تر زندگی کنی» و این چیزی  نیست جز همان که بیا تو هم مثل همه زندگی کن و بپذیر! و یا دست ِ بالا غر  زدن و ناله کردن روزانه در مسیر کاری از خودبیگانه. اما من میخواهم بگویم  بیایید با قدرتِ تخیل و اعتماد به کنش‌مندی بیاندیشیم که چه باید کرد؟  امکانِ مقاومت را باید در کجا جست و چگونه؟به‌گمانم باید در پس بی‌ثبات‌کاری بیاندیشیم که  چرا بی‌خانمانی، بیکاری، آوراه‌گان مهاجر و کارهای زنانه و با دستمزد کم  در سطح جهانی معضل است و برای مقاومت با آن باید چه کرد؟ اگر امر سکونت  سیاسی است[۴]، اگر بچه بزرگ‌کردن سیاسی است، اگر زنانه‌سازی کارها و  زنانه‌سازی فقر وجود دارد، پس باید به امکانِ مقاومت اندیشید: مثل حقِ  دستمزد برای کارخانگی، در میانه دستمزد و امر اشتراکی، اشغال مسکن‌های  خالی، تلاش برای دستیابی مسکن به عنوان خانه نه درآمد، حق بیمه، دسترسی  برابر به مشاغل و…و شاید نوشتن تجربه اول شخص برای این کار شروعِ  بدی نباشد. متنی با فرم روایت تجربه اول شخص جسارتی می‌خواهد که به گوشه و  کنار زندگی خود نگاه کنیم تا بتوانیم مسائل خودمان را در اکنون و اینجا   دریابیم، زیرا که «همیشه شخصی سیاسی است. شخصی سیاسی است، چرا که روشن  میکند بچه بزرگ کردن کاملاً سیاسی است، رابطه با مردم هم کاملا سیاسی است،  چرا که روشن میکند افراد تحت ستم قرار دارند یا آزادند.»[۵]«ما باید کمبودها و یادداشت‌های وضعیت معیشتی و  زندگی‌مان را با هم در میان بگذاریم تا بدین طریق خود را از چندپارگی  نئولیبرالی که از هم جدامان می‌کند، از پا درمان می‌آورد تا سرآخر به  قربانیان ترس و استثمار و حکم خودخواهانه هرکس برای خودش مبدل‌مان سازد،  برهانیم.»[۶]پی‌نوشت: عاطفه رنگریز به همراه بیش از دو ماه هست که در بازداشت می‌باشد.[۱] این متن به مناسبت ۸ مارس و اکران فیلم شناور در جریان های بی ثبات در سال ۱۳۹۶ نوشته شد.[۲]  این جمله­ اقتباس جمله کتاب اتاقی از آنِ  خود، ویرجینیا وولف است. «اما ممکن است به من بگویید ما خواستیم از زن و  داستان سخن بگویی، این چه ربطی به «اتاقی از آنِ خود» دارد؟ سعی می‌­کنم  توضیح بدهم.»[۳]  جمله­‌ایی از رمان «همه نام‌­ها»[۴] نگاه کنید به مقاله:”بحران همیشگی مسکن، نویسنده: پیتر مارکوزه و دیوید مادن، مترجم: مصطفی آقایی”[۵] اولریکه ماری ماینهوف[۶]  برگرفته شده از متن «پرسه در میان حوزه­‌های زنانه شده­‌ی بی­‌ثبات­‌کاری»منبع نوشته: فیلم‌کالکتیوجامعه‌شناسی علامهانگاره</description>
                <category>انگاره</category>
                <author>انگاره</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jul 2019 12:04:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>?وضعیت زنان کارگر: نقطه تلاقی ستم جنسیتی و طبقاتی</title>
                <link>https://virgool.io/@engarenet/%D9%88%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D8%B7%D8%A8%D9%82%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%EF%B8%8F-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D8%B1%D8%A7-%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%85%DB%8C-rgwk1tv3hvjw</link>
                <description>✍️ میترا هاشمی?زنان کارگر در موقعیت پایین‌تر و فرودستی بیشتری نسبت به مردان قرار دارند. زنان علاوه بر ستم طبقاتی‌ای که بر آنان اعمال می‌شود، تحت سیطره‌ی ستم جنسیتی در تمامی ابعاد زندگی خود هستند. ستم جنسیتی‌ای که نه تنها در حوزه‌ی اشتغال و محیط کار، بلکه پیش و پس از ساعات کاری نیز بر آنان تحمیل می‌شود.?زنان کارگر اولین قربانیان بحران‌های اقتصادی هستند. آنان صف اول اخراجی‌ها را به هنگام تعدیل نیرو تشکیل می‌دهند. علاوه بر این در بسیاری از مشاغل، زنان در صورت ازدواج و یا بارداری، به دلیل کاهش بهره‌وری از دیدگاه صاحبان کار، از کار برکنار شده و با نیروی جدید جایگزین می‌شوند.?سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالیستی، قوانین خانواده، عدم حمایت از مادران شاغل مانند نبود مهدکودک در محیط کار و همچنین تعطیلی ِ واحدهای تولیدی منجر به این شده که زنان به سمت کارهای نیمه‌وقت و شغل‌های خانگی از قبیل تهیه‌ی مواد غذایی نیمه آماده، بسته‌بندی محصولات و امثال آن سوق داده شوند. این مشاغل حضور زنان را در محیط خانه فراهم می‌کنند اما از طرفی دیگر هیچ گونه نظارتی از جانب اداره‌ی کار و بیمه بر آ‌ن‌ها صورت نمی‌گیرد. همین امر خود موجب محرومیت این زنان از حداقل حقوق و بیمه شده و نیز شرایط بهره‌کشی هر چه بیشتر کارفرمایان از نیروی کار آن‌ها را، با دستمزدهای بسیار ناچیز فراهم آورده است. ?مشاغل غیررسمی و به تبعیت از آن بیشترین قراردادهای سفید و موقت به زنان اختصاص دارد. بر اساس آمار موجود زنان تنها ٨% از کارگران کارگاه‌ها و کارخانه‌هایی را که بیشتر از ١٠ نفر کارگر دارند، تشکیل می‌دهند. آن‌ها عموما در کارگاه‌های کوچکی مشغول به کارند که هیچ گونه نظارتی از سوی  اداره‌ی کار نسبت به آنان اعمال نمی‌شود و در بسیاری از موارد در ازای ساعات کار طولانی، کمتر از یک سوم حداقل حقوق مصوب قانون کار دستمزد دریافت می‌کند.?زنان و مردان طبقه‌ی کارگر هر دو در راستای تولید ارزش اضافی از سوی صاحبان سرمایه استثمار می‌شوند، اما آن چه که به عنوان مهمترین معضل برای زنان کارگر مطرح می‌شود این است که حتی در صورت انجام کار یکسان، دستمزد به مراتب پایین‌تری نسبت به همتایان مرد خود دریافت می‌کنند. در سلسله مراتب شغلی نیز، زنان عمدتا در رده‌های شغلی پایین‌تری نسبت به مردان حضور دارند و علیرغم داشتن شایستگی‌، دانش و تخصص‌های لازم، عده‌ی بسیار کمی از آنان به عنوان نیروی کار حرفه‌ای و ماهر مشغول به کارند.?در بخش صنعت کار طاقت‌فرسا، ساعات کاری طولانی، اضافه کاری‌های اجباری و محیط کاری غیرایمن و غیربهداشتی بخشی از ستم گسترده‌ای است که بر روی کارگران به طور کلی اعمال می‌شود. اما اگر بخواهیم از مصادیق ستم جنسیتی‌ای که نسبت به زنان کارگر روا داشته می‌شود بگوییم، باید به نبود امنیت شغلی در محیط کار اشاره کرد. آزار جنسی از سوی کارفرمایان و حتی همکاران مرد، مشقت‌های اقتصادی و وضعیت بد معیشتی، در کنار عدم حمایت و نظارت قانونی منجر به این می‌شود که زنان عمدتا در این فضای ناامن باقی بمانند؛ چرا که در صورت اخراج از سوی کارفرما و یا منع اشتغال از سوی خانواده متضرر شده و از نظر معیشتی بیش از پیش در مضیقه‌ی مالی قرار می‌گیرند. اینکه زنان به دلیل فقر اقتصادی به اجبار به چنین شرایطی تن می‌دهند، خود آسیب‌های روانی و جسمی جبران‌ناپذیری را برای آنان به دنبال دارد.?در جهان و به ویژه‌ در جامعه‌ی ما دوزندگی به عنوان شغلی زنانه در نظر گرفته می‌شود و زنان بسیاری به آن اشتغال دارند. زنانه تلقی شدن دوزندگی به خودی خود بیانگر درآمد بسیار پایین شاغلان این حرفه است. زنان دوزنده در سراسر جهان از دستمزد پایینی برخوردارند. برای مثال در بنگلادش، زنان کارگر صنایع نساجی برای انجام کار مشابه با مردان، ٢۵ درصد کمتر دستمزد دریافت می‌کنند. علیرغم وابستگی و نیاز صنعت پوشاک به حضور زنان در این حیطه، آن‌ها به شدت در این گروه‌های شغلی مورد بهره‌برداری و تبعیض قرار می‌گیرند. در واقع می‌توان صنعت پوشاک را یکی از نقاط آشکار تلاقی ستم جنسیتی و طبقاتی برشمرد. صنعت پوشاک و در واقع دوزندگی اگر چه به واسطه‌ی زنانه شناخته شدن خود توانست زنان زیادی را از کنج خانه‌ها بیرون آورده و به کار بگیرد، اما میل صاحبان سرمایه به افزایش میزان ارزش افزوده، حاصلی جز استثمار روزافزون و فرودست‌ سازی زنان به همراه نداشته است. از آنجا که پژوهش در تمامی شاخه‌های صنعت زمان بسیار زیادی می‌طلبد، بنابراین در این پژوهش بر آن بودیم که مشاهدات میدانی خود را در مورد وضعیت زنان کارگر به کارگاه‌های کوچک و کارخانجات تولیدی پوشاک معطوف کنیم.?صنعت پوشاک در رشت در کارگاه‌های تولیدی کوچک و نیز در شهرک صنعتی سپیدرود در جریان است. در تولیدی‌های کوچک که تعداد کارگران آن زیر ١٠ نفر است، کارگران حقوق ثابتی نداشته و دستمزد آنان بر اساس میزان تولید محاسبه می‌شود. به گفته‌ی کارگران یک تولیدی، به ازای دوخت هر مانتوی ٢٠٠ هزار تومنی، ۶ هزار تومان دستمزد دریافت کرده که با متوسط تولید ١٠ مانتو در روز و تعداد ۵ کارگر در آن واحد، دستمزدی کمتر از یک سوم حداقل حقوق قانون کار به آنان تعلق می‌گیرد. این در حالی است که این افراد بیمه نبوده و در روز بیش از ١٠ ساعت کار می‌کنند. طی مشاهدات دریافتیم که بسیاری از واحدهای تولیدی کوچک با تعطیلی مواجه شده و کارگران آن بیکار شده‌اند. کارگران دلیل این تعطیلی‌ها را واردات بی‌رویه و نبود سفارشات عنوان کردند. این در حالی است که کارخانجات تولیدی پوشاک با سرعت و بی‌وقفه در حال تولید محصولات و عرضه‌ی آن به فروشگاه‌ها هستند. بنابراین به نظر می‌رسد که واردات تنها بخشی از معضلی است که کارگاه‌های کوچک تولید پوشاک با آن مواجه بوده و بخش بزرگی از مسئله به سرعت بالای تولید و شرایط غیرمنصفانه‌ی حاکم بر فرآیند تولید در کارخانجات بر‌می‌گردد، که منجر به پایین آمدن هزینه‌ی تولید و به همین ترتیب سرریز شدن سفارشات از تولیدی‌های کوچک به سمت کارخانجات بزرگ و نیز بالا رفتن میزان سود سرمایه‌دار می‌شود. از طرف دیگر بیکاری ِ کارگران واحدهای کوچک موجب می‌شود که در ازای دستمزدهای بسیار ناچیز به کار مشقت‌بار واحدهای صنعتی بزرگ تن دهند و این خود به راحتی نیروی کار ارزان قیمت و جویای کار را در اختیار سرمایه‌دار قرار می‌دهد.?زنان کارگر در یک کارگاه تولید کننده‌ی لباس عروس به ازای روزی ١٢ ساعت کار، دستمزدی بین ۴٠٠ تا ٧٠٠ هزار تومان ماهیانه دریافت می‌کنند. آن‌ها بیمه نیستند و در صورتی که بیمه شوند نیمی از حق بیمه را خودشان باید پرداخت کنند. در اینجا اضافه کاری اجباری است، کارگران مرخصی ندارند و هر ماه به اجبار رسید دریافت کلیه‌ی حقوق و مزایای خود از کارفرما را امضاء می‌کنند.?در رابطه با کارگاه‌های تولید لباس عروس با نوعی کار دستی مواجه شدیم که نه در داخل کارگاه، بلکه توسط زنان و درون خانه انجام می‌گیرد. این زنان برای سنگ دوزی بر روی پارچه‌های خام به ازای هر یک متر ٢۵ هزار تومان دستمزد دریافت می‌کنند. این در حالی است که برای دوخت یک متر از این پارچه چیزی حدود چهار الی پنج روز و روزی به مدت حداقل ٨ ساعت کار نیاز است. در واقع این زنان کارگران خاموشی هستند که تنها به دلیل وضعیت نابسامان اقتصادی در ازای دستمزدی اینچنین ناچیز (روزی ۵ هزار تومان) زمان و انرژی زیادی را صرف می‌کنند.?در شهرک صنعتی سپیدرود دو کارخانه‌ی تولید پوشاک وجود دارد. در یکی از این کارخانه‌ها کارگران دستمزد ثابتی نداشته و به ازای میزان تولید دستمزد دریافت می‌کنند. کارگران بیمه‌اند و پیش از این طبق قانون حق بیمه‌ی خود را پرداخت می‌کردند، اما از سال گذشته نصف حق بیمه را خودشان پرداخت کرده و قرار است تا در سال جدید کل حق بیمه بر عهده‌ی کارگران باشد. در جریان همین اتفاق کارگران به اداره‌ی کار مراجعه و اعتراض کردند، اما هیچ توجهی به اعتراضات آن‌ها صورت نگرفت. با توجه به بحرانی که صندوق‌های بیمه با آن مواجه‌اند و اضطراری که برای تامین بودجه‌ی آن‌ها وجود دارد، بنابراین اینطور به نظر می‌رسد که این بودجه از جیب کارگران، و نه کارفرمایان تامین می‌شود. این اتفاق در حالی صورت می‌گیرد که به گفته‌ی کارگران، این کارخانه وابسته و مشمول دست‌اندازی‌های نهادهای نظامی بوده و حتی این نهادها هم بر اساس قوانین و ضوابط عمل نمی‌کنند.?در کارخانه‌ی دوم با تعداد ١٠٠ نفر کارگر، که اکثریت آن را زنان تشکیل می‌دهند، روزانه ٣٠٠ محصول تولید می‌شود. در این واحد تولیدی پوشاک کارگرانی که سال‌هاست در آنجا مشغول به کارند بیمه نبوده و یا در صورت بیمه شدن، مجبورند خودشان حق بیمه را به طور کامل پرداخت کنند. برخلاف قانون کار ناهار به کارگران داده نمی‌شود و حتی نیمی از هزینه‌ی سرویس رفت و برگشت به عهده‌ی کارگران است. چرخکارها به صورت آزمایشی و با دستمزد ٢۵٠ هزار تومان مشغول به کار شده و پس از چند ماه دستمزدشان به ۵۵٠ هزار تومان افزایش می‌یابد. دستمزد ناچیزی که در ازای ١٠ ساعت کار سنگین حتی به طور کامل پرداخت نشده و تحت عنوان جریمه‌های مختلف مانند جریمه‌ی تاخیر برای حضور در محل کار و جریمه‌ی دوخت نامطلوب از دستمزد کارگران کسر می‌شود. این در حالی است که شرایط حاکم بر محیط کار چنان دشوار و غیرانسانی است که در برخی از بخش‌های تولید مانند وسط کاری، در تمام این ١٠ ساعت کارگران ملزم به کار در حالت ثابت و ایستاده بوده و حتی لحظه‌ای تکیه دادن و حرکت، از جانب سرکارگر مورد برخورد قرار می‌گیرد. در این واحد تولیدی کارفرما پیش از فروردین همه‌ی نیروهای خود را اخراج و در اردیبهشت تعدادی از آنان را به کار بازگرداند. این اخراج ِ پیش از عید و دعوت به کار ِ پس از عید، شیوه‌ای است که برخی از کارفرمایان برای فرار از پرداخت عیدی به کارگران از آن استفاده می‌کنند. موضوع قابل توجه در مورد این کارخانه این است که فروشگاه عرضه‌‌کننده‌ی محصولات آن در تهران قرار دارد. این نکته بیانگر این مسئله است که حضور کارخانجات تولیدی فروشگاه‌های تهران در شهری مانند رشت، می‌تواند به منظور فراهم‌آوری نیروی کار ارزان‌تر نسبت به تهران باشد. علاوه بر این‌ها، این واحد تولیدی به زودی به منطقه‌‌ی آزاد منتقل خواهد شد تا با استفاده از مزایای مناطق آزاد که مشمول قانون کار نمی‌شوند، بیش از پیش از کارگران بهره‌کشی کنند. تمامی این شرایط در حالی اتفاق می‌افتد که این کارخانجات در داخل شهرک صنعتی سپیدرود واقع شده ولی با این حال هیچ نظارتی از سوی مدیریت شهرک صورت نگرفته و آن‌ها صراحتا وظیفه‌ی اصلی خود را سر پا نگاه داشتن واحدهای صنعتی اعلام می‌دارند.?با تمامی این تفاسیر و با وجود نمونه‌های درخشانی از اعتراضات زنان کارگر، اما ما همچنان شاهد اعتراضات مستقل، منسجم و سازمان‌یافته‌ای از سوی زنان کارگر نیستیم. علاوه بر تمامی موانع و مشکلاتی که بر سر راه زنان و مردان کارگر و فریاد اعتراض آنان قرار دارد، در راستای این مسئله که چرا با وجود فرودستی بیشتر، کمتر شاهد اعتراضات زنان کارگر نسبت به مردان هستیم، باید به این نکته اشاره کنیم که وضعیت زنان در خانواده، قوانین نوشته و نانوشته و نقش‌های تعریف شده‌ی آنان در چهارچوب خانواده به عنوان همسر و مادر، خود از دلایلی‌ست که مانع بروز عدم رضایت و اعتراض زنان به موقعیت اسفناک اشتغال می‌گردد. دخالت خانواده در فعالیت‌های زنان و دیدگاه جامعه‌ی مردسالار از موانع اصلی حضور فعال و بلند شدن صدای اعتراض زنان کارگر است. حال اینکه تنها راه مبارزه با شرایط فلاکت‌بار موجود برای زنان و رسیدن به شرایط مطلوب اشتغال، روی آوردن به فعالیت‌های جمعی، توانمندسازی و ایجاد تشکل‌های کارگری در راستای احقاق حقوق زایل شده‎‌ی آن‌هاست. باشد تا در چنین روزهایی، شاهد حضور جنبش‌های کارگری و صفوف زنان و مردان کارگر در کنار یکدیگر و برای رسیدن به حقوق اولیه و انسانی خود باشیم.</description>
                <category>انگاره</category>
                <author>انگاره</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jun 2019 02:49:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>?کار بی‌مزد زنان در محاسبات تولید ناخالص داخلی: درس‌هایی از تاریخ</title>
                <link>https://virgool.io/@engarenet/%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%B2%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%A7%D9%84%D8%B5-%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-nbwbfnvkcya3</link>
                <description>✍️لوک مساک?در مناسبات اقتصادی حاکم، فعالیتی به‌عنوان «کار» در نظر گرفته می‌شود که مزدی به آن تعلق بگیرد؛ کارهایی که در خانه به دوش زنان افکنده شده- برای نمونه آشپزی، بچه‌داری، نظافت و..- هیچ‌گاه به‌عنوان «کار» به رسمیت شناخته نشده و مزدی به آن تعلق نگرفته است. بدون انجام این کارها اما نه نیرویی برای کار مزدی پرورش می‌یابد و نه اساسا مردان امکان حضور در بازار کار را پیدا خواهند کرد. زنان اگر از خانه‌داری و کارهای مراقبتی دست بکشند، اقتصاد حاکم به اغما فرو خواهد رفت.?نزدیک به ۸۰ سال از زمانی می‌گذرد که جیمز مید و ریچارد استون، اقتصاددان‌های بریتانیایی، روشی برای محاسبه درآمد ملی طراحی کردند که تبدیل به استاندارد جهانی شد. ما امروزه آن‌را تولید ناخالص داخلی (GDP) یک کشور می‌نامیم.روش مورد نظر این دو نفر بر آن بود که تصویری جامع و به‌روز از کلیت اقتصاد ملی ارائه دهد؛ با ارزیابی ارزش پولی تمامی تولید «اقتصادی» که در یک سال معین در یک کشور انجام می‌شود. هم‌چون اغلب آماردان‌های اقتصادی امروز دنیا، مید و استون تقریبا کل تمرکز خود را بر اندازه‌گیری ارزش کالاها و خدماتی گذاشتند که در عمل خرید و فروش می‌شدند.اما به لطف آزمون‌ها و مشاهدات زنی ۲۳ساله به نام فیلیس دین، یک مشکل به‌سرعت پدیدار گشت. او در سال ۱۹۴۱ توسط مید و استون استخدام شد تا روش آنها را در تعدادی از مستعمره‌های بریتانیا در عمل به‌کار ببندد. در سرزمین‌های امروزین مالاوی و زامبیا، فیلیس دین دریافت که لحاظ نکردن کار خانگی بی‌مزد در محاسبات GDP اشتباه است.?در مقاله‌ای تحقیقاتی که اخیرا در باب تاریخ GDP منتشر کردم، نوشتم که فیلیس دین معتقد بود چنین قراردادی برای اندازه‌گیری تولید ناخالص داخلی، سهم بزرگی از فعالیت مولد را نادیده می‌گیرد- به‌ویژه در مناطق روستایی آفریقا. او استدلال کرد که مستثنی کردن ارزش اقتصادی تهیه و پخت مواد غذایی و جمع کردن هیزم اجاق، امری «غیرمنطقی»ست. او ادعا می‌کرد که چنین کارهایی از نظر تاریخی نادیده گرفته شده بودند، چرا که در عرف به‌عنوان کار زنان نگریسته می‌شدند.?برای تعیین اینکه چه فعالیت‌هایی باید در محاسبات GDP در نظر گرفته شوند، فیلیس دین ماه‌ها زمان صرف انجام پیمایش‌های روستایی کرد تا به‌ویژه فعالیت‌هایی شاق هم‌چون جمع کردن هیزم اجاق را اندازه‌گیری و در ارزیابی‌های GDP لحاظ کند. او به این نتیجه رسید که اگر دولت‌ها می‌خواهند خط‌مشی‌هایی را فرموله کنند که مجموع درآمد ملی را افزایش داده و توزیع منصفانه آن‌را تضمین کند، سهم تمامی تولیدکنندگان- از جمله زنان روستایی- باید به حساب آورده شود.در طول هفت دهه پس از آن، محاسبات GDP عموما دربرگیرنده کار بی‌مزد (و عمدتا زنانه) نبوده‌اند. اما کار فیلیس دین به ما نشان داد که این تنها راه اندازه‌گیری تولید اقتصادی نیست. با انتقادات فزاینده‌ای که نسبت به شیوه محاسبه GDP صورت می‌گیرد، نگاهی به پژوهش او راهی رو به جلو می‌گشاید.?نامرئی بودن کار زنانهریچارد استون توجه چندانی به توصیه‌های فیلیس دین نداشت. او در سال ۱۹۵۳ مسئول نشر نخستین سیستم حسابداری ملی در سازمان ملل بود. این گزارش استانداردهایی پر طول و تفصیل برای محاسبه GDP ارائه می‌کرد.این سیستم درخواست فیلیس دین برای لحاظ کردن کار خانگی بی‌مزد را نادیده گرفت.و از آنجایی‌که برنامه‌های مساعدت فنی سازمان ملل در پی آن بود که مطمئن شود کشورهای با درآمد پایین و متوسط از استانداردهای این سیستم پیروی می‌کنند، روش استون پیامدهایی جهانی داشت. فعالیت‌هایی که در زندگی هر روزه در کشورهای کم‌درآمد آفریقایی نقشی محوری داشتند- مانند طی طریق برای تهیه آب، آسیاب کردن غلات و حصیربافی- در حساب‌های ملی لحاظ نشدند.این نامرئی بودن کار زنانه در محاسبه درآمد ملی، برانگیزاننده واکنشی متقابل بود. در عین تقاضا برای اندازه‌گیری اقتصادی میزان کار خانگی زنانه، پژوهشگران اکتیویست هم‌چون فیلسوف ایتالیایی سیلویا فدریچی که سال‌ها در نیجریه تدریس می‌کرد، استدلال می‌کردند که تولید «اقتصادی» مردانه بدون وجود کار بی‌پاداش «غیراقتصادی» زنانه امکان‌پذیر نیست.مثلا بدون همسری که مراقب کودکان و خانه باشد، چگونه یک کارگر مرد در کارخانه زمان و انرژی دارد تا به ایفای نقش کلیشه‌ای خود به‌عنوان نان‌آور خانواده بپردازد؟?زمان به‌جای پولبرخی اقتصاددان‌های فمینیست نگرشی متفاوت اتخاذ کرده‌اند. در سال ۱۹۹۹مرلین وارینگ اقتصاددان نیوزلندی، دلمشغولی‌هایش در خصوص لحاظ کردن کار بی‌مزد در حساب‌های ملی را مطرح کرد. وارینگ خواستار این شد که در عوض استفاده از فعالیت اقتصادی برای اندازه‌گیری ارزش کار، یک شاخص اندازه‌گیری متفاوت به‌کار گرفته شود: زمان.او تشریح کرد که زمان «آن یکه سرمایه‌گذاری‌ست که همه ما ناچار به آنیم». وارینگ با الهام از پژوهشی که در مناطق روستایی کنیا انجام داده بود، استدلال کرد که پیمایش‌های صورت گرفته با سنجه‌ی زمان نشان می‌دهند که «کار نامرئی بدون مزد، با شأن پایین، ملال‌آور و نوکرمآبانه نصیب کدام جنس است».چنین پیمایش‌هایی نشان می‌دهند که اقدامات هدفمند، مانند دسترسی به آب بهداشتی و اجاق‌های آشپزی کارآمد، چگونه می‌توانند از مشقت کار خانگی بکاهند و به میلیاردها زن امکان دهند که آزادی بیشتری در چگونه سپری کردن ایامشان داشته باشند.در سال ۲۰۰۸، نویسندگان سیستم حسابداری ملی که به‌تازگی به‌روزرسانی شده، به شیوه‌ای سازشگرانه به انتقادهای فمینیستی پاسخ دادند. آنها پذیرفتند که تولید تمامی کالاها- فارغ از اینکه به فروش برسند یا نه- را در محاسبه GDP لحاظ کنند، به این ترتیب فعالیت‌هایی مانند حصیربافی یا آبجوسازی در آن به حساب آمده‌اند.با این‌همه، آنها هنوز هم بخش اعظم خدمات بی‌مزد خانگی را مستثنا کرده‌اند، کارهایی هم‌چون آشپزی و نظافت. و این سیستم که در آن تجدید نظر شده، خواست‌های فیلیس دین و مرلین وارینگ برای گردآوری اطلاعات بیشتر در مورد توزیع زمان صرف شده بر حسب جنسیت را نادیده گرفته است. امری که حتی موجب انتقادهای بیشتر به این سیستم شده است.در دهه‌های اخیر، علم اقتصاد فمینیستی نشان داده که چگونه شیوه‌های محاسبه GDP موجب نامرئی شدن بخش اعظم کار زنان شده است. در عین حال، پیمایش‌ها و مطالعات با سنجه‌ی زمان، بیانگر هزینه‌ایست که این امر بر زندگی‌های زنان تحمیل کرده، به‌ویژه در جنوب جهانی. یافته‌های گزارشی متاخر به ما می‌گوید که صدها میلیون زن در سرتاسر جهان مجبورند روزانه بیش از ۳۰دقیقه طی طریق کنند تا به آب بهداشتی برای خانواده‌هایشان دست یابند.?آینده‌ی GDPگزارشی مربوط به سال ۲۰۰۹که توسط رئیس‌جمهور فرانسه، نیکولا سارکوزی، جنبه عملیاتی به خود گرفت، بیان می‌کرد که از آنجایی‌که GDP «به مثابه سنجه‌ای از رفاه اقتصادی تلقی شده است»، پس «می‌تواند به شاخص‌هایی گمراه‌کننده درباره چگونگی رفاه افراد و سیاست‌گذاری‌های اشتباه منجر شود».همین اواخر بانک جهانی اشاره داشته که GDP صرفا جریان‌های درآمد را اندازه‌گیری می‌کند، اما به ما نمی‌گوید که آیا مراقبت‌های بهداشتی، آموزش و ثروتِ جهان طبیعی تقویت شده‌اند یا به یغما رفته‌اند. مجله اکونومیست خواهان «معیاری جدید» برای پیشرفت اقتصادی شد که دربرگیرنده‌ی «کار بی‌مزد در خانه، از جمله مراقبت از خویشاوندان» باشد.هیچ‌کدام از این بینش‌ها نو نیستند، اما از درکی مجدد نسبت به شاخص‌هایی‌ خبر می‌دهند که برای مدت‌های طولانی مورد حمایت پژوهشگران فمینیست بوده‌اند. برای نمونه، پافشاری سیلویا فدریچی بر اینکه مزد کار خانگی باید پرداخت شود، دستکم به‌شکل جزئی در رواج برنامه‌های نقل و انتقال پول در آفریقا تحقق یافته‌اند.اگر در پی آنیم که به‌راستی کار زنان از سایه برون آید و آن نقش‌های کلیشه‌ای جنسیتی برانداخته شوند که کار خانگی را بیش از سهمی منصفانه بر دوش زنان می‌اندازند، لازم است با چشمانی گشوده به GDP بنگریم.</description>
                <category>انگاره</category>
                <author>انگاره</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jun 2019 01:36:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>? فمینیسم لیبرال چیزی را تغییر نمی‌دهد، فقط به رفتار مردان اعتبار می‌بخشد</title>
                <link>https://virgool.io/@engarenet/%D9%81%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%84-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87%D8%AF-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D8%AF-ayvki8y6muht</link>
                <description>?فمینسیت‌­های لیبرال به‌منظور باز پس گرفتن واژه‌هایی مشخص – مثل «روسپی» – بر این عقیده‌اند که باید قدرت مردانه را از آنها حذف کنند. اما این کار زمانی عملی است که مردان بخواهند از شر نگرش‌هایی خلاص شوند که باعث می‌شود این واژه‌ها به ذهنشان خطور کند.به سال ۲۰۱۸ خوش آمدید – سالی که در آن بهره‌کشی از زنان و «منازعات فمینیستی بر سر روابط جنسی»[۱] دوشادوشِ هم رو به افزایش است. پورنوگرافی محبوبیت بیشتری از قبل دارد، عکس‌های برهنه به ارز دیجیتال باج‌بگیران بدل شده و قانونی کردن روسپی‌گری موضوع مباحث دولتی است.چگونه باید به این مسائل بپردازیم؟ منازعات معروف فمینیست‌ها بر سر روابط جنسی – رویکردهای متفاوت فمینیست‌ها به مسائلی مثل پورنوگرافی و روسپی‌گری – چند دهه به‌شدت ادامه داشت، اما این موضوع در عصر اینترنت، ربات‌های مخصوص سکس و موج چهارم فمینیسم از کانون توجه فاصله گرفت.فمینیست‌های رادیکال بر این عقیده‌اند که حقوق جنسی مردانه باید دوباره ارزیابی شوند. این به معنای پرداختن ریشه‌ای به این مسئله به ­جای مدارا کردن و تنظیم شدن با نظام موجود است.شق دیگر این رویکرد موج چهارم فمینیسم – فمینیسم لیبرال – و متحدان مرد بیدار آن است که معتقدند اگر واژه‌ها و رفتارهای مخرب مردانه بازپس گرفته شوند، زنان از زیر یوغ مردسالاری رها خواهند شد. در زمینۀ خنثی کردن و از بین بردن قدرت موجود در زبان و خشونتی که مردان برای حفظ سلطۀ خود بکار می‌برند – از «رژه‌های روسپی‌گری»[۲] گرفته تا «کارگری جنسی» – تلاش‌های بسیاری شده است.این ادعا در نظریه ­پردازی معتبر است.مسئله‌ای وجود دارد که مردان به آن بی‌توجه‌اند. هزاران سال مردان با توسل به خشونت و سلطۀ فیزیکی از ظرفیت باروری زنان بهره‌کشی کردند تا وضعیت پدرسالاری را حفظ کنند که در واقع قدیمی‌ترین شکل نزاع طبقاتی بوده است. زنان، به‌عنوان طبقه‌ای مستقل، تحت انقیاد مردان، به‌عنوان طبقه‌ای دیگر، بودند. اَشکال دیگر سلطۀ طبقاتی – مثل تبعیض نژادی و اقتصادی – ریشه در مردسالاری دارند.پس یک زن می‌تواند بگوید: «من واژۀ روسپی را پس گرفتم [از انحصار مردان درآوردم] – دیگر زبانی سرکوبگر بر من اِعمال قدرت نمی‌کند!»مردان هم شانه بالا می‌اندازند که: «عالی شد! پس تو روسپی هستی و ما هم با تو مثل روسپی‌ها رفتار می‌کنیم.»ایدۀ اصلی حذف قدرت از واژۀ روسپی بود، اما زمانی این ایده عملی خواهد بود که مردان بخواهند از شر نگرش‌هایی خلاص شوند که باعث می‌شود این واژه به­ شکل ناسزا و تحقیر به ذهنشان خطور کند. از قرار معلوم، این تغییر نگرش رخ نمی‌دهد. حقیقت ناراحت‌کننده این است که فمینیسم لیبرال زنان را از یوغ مردسالاری رها نمی‌کند. اگر هم کاری بکند پیوند دادن زنان با آن چیزی است که از آن فرار می‌کنند.تلاش برای بازپس گرفتن قدرت فراتر از زبان می‌رود. برخی فمینیست‌ها معتقدند که تجارت جهانی رابطۀ جنسیْ زنان را توانمند می‌کند چون به آنها عاملیت می‌بخشد تا در مورد بدنشان تصمیم بگیرند و حق انتخاب داشته باشند تا با چه کسی در ازای دریافت پول رابطۀ جنسی داشته باشند. اما همۀ اینها صنعت‌هایی است که مردان بر آن نظارت دارند، برای مردان است.نتیجه این‌که، فمینیست‌های رادیکال که در تقابل با این صنعت‌ها هستند اغلب متهم‌اند که «نگرش منفی به رابطۀ جنسی»[۳] دارند، از کارگران جنسی منزجرند[۴] یا مخالف رابطۀ جنسی‌اند، درست برعکس فمینیست‌های موج چهارم که نگرش مثبت به رابطۀ جنسی دارند. این اهانت‌ها پوچ و بی‌اساس است. بسیاری از فمینیست‌های رادیکال زندگی خود را وقف کمک به دیگران در سراسر جهان کرده‌اند. آیا می‌توان افرادی را که مخالف مغازه‌های شیرینی‌‌فروشی هستند «ضد لباس‌فروشی» خواند؟نباید از پیوند میان رابطۀ جنسی که پورنوگرافی تولید می‌کند و خشونت‌گری در زندگی واقعی غافل ماند. هر سال به‌طور میانگین به ۸۵۰۰۰ زن فقط در انگلیس و ولز تجاوز می‌شود. نتایج پژوهشی در این زمینه حاکی از آن است که احتمال ارتکاب تجاوز جنسی در افرادی که در ۱۲ ماه اخیر (پیش از انجام پژوهش) آثار پورنوگرافیک دیده‌اند (۸۵ درصد افراد) بیش از افرادی است که این کار را نکرده‌اند. پژوهشی دیگر نشان می‌دهد که با دیدن آثار پورنوگرافیک احتمال بروز رفتارهای خشن فیزیکی و کلامی بالا می‌رود.مسئله این است که نگرش کنونی مردان ریشه در قرن‌ها رفتار سرکوبگرانه دارد. نمی‌توان با حمایت و هواداری از این نگرش‌ها چیزی را بازپس گرفت. به‌این‌ترتیب خشونت‌گری مردان توجیه می‌شود و ادامه هم خواهد داشت. دیگر حتی نیاز نیست توجیه کنند که چرا زنان را تحقیر می‌کنند، چون دوندگی‌هایش قبلاً انجام شده است. همین است که مردان سوار موج فمینیست‌هایی می‌شوند که نگرش مثبت به روابط جنسی دارند[۵] – لازم نیست به رفتارهای خود بیندیشند.  نگرش منفی به رابطۀ جنسی به معنی تنفر از رابطۀ جنسی نیست. فمینیست‌هایی که به این رویکرد گرایش دارند بر این عقیده‌اند که مردسالاری حتی پشت در اتاق ‌خواب هم نمی‌ایستد. آنها به‌این‌ترتیب رفتارها و خواسته‌های جنسی را زیر سؤال می‌برند. برای مثال، در جهانی ایده‌آل هیچ مشکلی با پورنوگرافی وجود ندارد، اما فمینیست‌هایی که نگرش منفی به رابطۀ جنسی دارند سازوکار مردسالارانۀ تجاوزگرانه‌ای را نقد می‌کنند که در اغلب آثار پورنوگرافیک وجود دارد.بدون شک آنچه گفتم بدین معنا نیست که زنان به ‌خاطر رفتار ما مردان مراقب روابط جنسی خود باشند؛ بلکه منظور من دقیقاً عکس آن است. اما وقتی پارادایم مردسالاری نوعی تجاوز و خشونت جنسی، فیزیکی و کلامی، نوعی حق و برتری مردانه تلقی می‌شود، چه ابزاری برای مبارزه با آن همساز است؟مردان باید به بازبینی منتقدانۀ رفتار خود بپردازند. به این معنا ما باید آنچه را با ایستادن بر گردۀ زنان ساخته‌ایم ویران کنیم – از راه‌حل‌های سرکوبگرانه برای مرتفع کردن مسائلی که خودمان ساخته‌ایم استفاده نکنیم. باید این حق انحصاری مردانه را که بر اساس سرکوب شکل‌گرفته بازتعریف کنیم، نه اینکه از زنان بخواهیم خریدار آن باشند و مطابق آن حرکت کنند.منبع: نشریۀ ایندیپندنتبرگردان: پرستو قربانی[۱] feminist sex wars[۲] slut walks[۳] sex negativity[۴] whorephobic[۵] sex positive</description>
                <category>انگاره</category>
                <author>انگاره</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jun 2019 15:32:10 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>