<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حلقه‌ی کتاب‌خوانی اپیدمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@epidemy</link>
        <description>ما با هم سر از کار کتاب‌ها درمی‌آوریم. با هم حرف‌ها را می‌شنویم و با هم می‌نویسیم. دوست دارید به ما ملحق شوید؟ :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:48:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1533035/avatar/nFFcuc.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حلقه‌ی کتاب‌خوانی اپیدمی</title>
            <link>https://virgool.io/@epidemy</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ملاقات با آقای زروندی در سال ۱۴۲۷</title>
                <link>https://virgool.io/epidemy/%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B1%DB%B4%DB%B2%DB%B7-ybeom9jwqjzw</link>
                <description>به قلم: محمدرضا زروندیاین واقعه در تیر ۱۴۲۷، در محله اشرفیه بیروت اتفاق افتاد. آن موقع چیزی درباره‌اش ننوشتم. می‌خواستم فراموش کنم تا دیوانه نشوم. اما الان در سال ۱۴۳۰ اگر ماجرا را بنویسم، فالورها به عنوان داستان می‌خوانند و شاید خودم باورم شود که همه چیز داستان بوده.حوالی ده صبح روی نیمکت نشسته بودم. حس کردم این لحظه را قبلا زندگی کرده‌ام (به گفته‌ی روانشناس‌ها این وهم و خیال مال خستگی است و به گفته‌ی عارفان مال پرواز روح به آینده). جوانی آمد و کنارم نشست. ترسیدم. ابروهایش شبیه ابروهای جوانی‌ام بود. گفتم: «شما ایرانی هستی یا لبنانی؟» جواب داد: «ایرانی‌ام». دست و پاهام شل شد. گفتم: «خیابون سلامت، کوچه ۱۸، پلاک ۳۲؟» چشم‌ها باد کرد و سر به پایین تکان داد.بلافاصله گفتم: «پس اسم شما محمدرضا زروندیه. من هم محمدرضا زروندی‌ام. ما الان بیروتیم در سال ۱۴۲۷».با صدای خودم جواب داد: «نه ما الان کنار قمرودیم، در سال ۱۴۰۱». سر تا پام را برانداز کرد و گفت: « عجیبه! ما خیلی شبیه هم هستیم اما شما همه موهاتون سفید شده و خیلی درب و داغونید».گفتم: «می‌تونم بهت اثبات کنم که راست می‌گم، الان تو قفسه کتابت سه تا کتاب کنار همه، قرآن چاپ بیروت با امضای جعفری تبار، دیوان شعر ایرج میرزا که از نجیبه هدیه گرفتی، مجموعه داستان شن از بورخس که بعدا از یکی از داستان‌هاش اسکی می‌ری».روی نیمکت زد و خندید. «دلیل‌هاتون هیچی رو اثبات نمی‌کنه. اگه من شما رو تو خواب می‌بینم پس طبیعیه که این چیزا رو بدونی».دست روی شونه‌ش گذاشتم. «اگه هم خواب باشه باید این خواب رو بپذیری، همونطور که زندگی تو این دنیا رو پذیرفتی، همونطور که من پنجاه ساله دارم خواب می‌بینم. اما می‌خوای از گذشته من بدونی که آینده‌ی توعه؟» رنگش پرید. حرفی نزد و سر تکان داد.«مامان مریضه اما زنده‌س تو همون خونه‌ی سلامته. بابا بیست سال پیش ایست قلبی کرد و مرد. آبجی و داداش هم چند تا بچه دارن. متاسفم ولی نجیبه هم خودکشی کرد».خشکش زد. با گریه گفت: «تو چی؟»«چند تا بیشتر کتاب نمی‌نویسی. اونم قبل از زندان رفتنت.»خوشحال شدم که از موفقیت یا شکست کتاب‎‌هاش سوالی نکرد. بعد موضوع را عوض کردم.«جنگی جهانی راه می‌افته. زن آمریکایی دستور حمله به ایران رو می‌ده. بعد از تخریب زندان برای تماشای نابودی یه کشوری به بیروت میایی».متوجه شدم درست گوش نمی‌کند. می‌لرزید و دندان‌هاش به هم می‌خورد. من هرگز پدر نبوده‌ام اما از فرزند عزیزتر بود و دلم برایش می‌سوخت. چند لحظه تکانش دادم و پرسیدم: «چیزی هم می‌نویسی؟»از جا بلند شد و فرار کرد. در راه چند باری زمین خورد.روز بعد سراغ نیمکت نرفتم. احتمالا آن جوان هم نرفته بود. درباره این ملاقات به کسی چیزی نگفتم و خیلی بهش فکر کردم. به گمانم این قضیه واقعی بود. آن جوان خواب می‌دید و به همین خاطر مرا فراموش کرد اما من در بیداری بودم و هنوز خاطره‌اش عذابم می‌دهد.</description>
                <category>حلقه‌ی کتاب‌خوانی اپیدمی</category>
                <author>حلقه‌ی کتاب‌خوانی اپیدمی</author>
                <pubDate>Wed, 23 Mar 2022 19:54:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خطبه ۳۰۰ کلمه‌ای خداوندگار موریا | با موضوع: در ستایش دیوانگی</title>
                <link>https://virgool.io/epidemy/%D8%AE%D8%B7%D8%A8%D9%87-%DB%B3%DB%B0%DB%B0-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-d9bmip9hptvn</link>
                <description>به قلم: محمدرضا زروندیالو یک دو سه... امتحان می‌کنم الو یک دو سه... نه نگران نباشید. مثل بقیه خطبیان اراجیف نمی‌بافم و کلافه‌اتان نمی‌کنم. بداهه گویی من می‌ارزد به صدتا منبر و سخنرانی و همایش و کوفت و زهرمار. اصلا شما زندگی را مرهون من‌اید. راز خوشبختی شما در دستان من است. چی؟ مرا نمی‌شناسید؟ موریا هستم. الهه خوشبختی. دخترپلوتوس خداوند ثروت. از رحم الهه‌ی جوانی بیرون پریدم و از پستان رب النوع شراب شیر مکیدم. و هم‌اکنون صدای مرا از عرش الهی می‌شنوید.شما را به حق رب‌ الارباب قسم، همه لحظات زندگی لوس و بی‌مزه نیست، اگر دیوانگی را از آن حذف کنی؟ من بچه‌ها را خواستنی و تو دل برو آفریدم. همه‌ی شما آرزو دارید به زمان بچگی برگردید. اگر جاذبه حماقت و دیوانگی در کار نبود، بچه‌ها لایق ناز و نوازش می‌بودند؟ حرارت و دلربی جوانی هم بخاطر خامی و ناپختگی است. جوانان پا به سن که می‌گذارند قید و بند عقل را به دور خود می‌پیچند و خوشی از سرشان می‌پرد. پیرها رفته رفته بچه می‌شوند. مهمل می‌بافند و یاوه می‌گویند. یاوه‌گویی موجب رهایی از رنج‌هایی است که عاقل را آزار می‌دهد. بدانید که فقط دیوانگی به جوانی برکت می‌دهد و از رنج پیری کم می‌کند.شما بگوید آیا عقل در کله زن‌ها هست؟ افلاطون عمری فکر کرد و ماند که زن‌ها حیوان‌اند یا انسان. فاز فمنیستی برندارید، بزرگوار به دیوانگی زن‌ها اشاره داشت. بابا پلوتوس همیشه می‌گفت: «دخترم، زن‌های کله پوک خوشبخت‌تر از مردها هستند و مردها‌ی ضعیف النفس شیفته‌ی خنگی‌اند» اصلا ریش‌ و پشم مردها نشانه عقل هست و زیبایی و ظرافت زن‌ها نشانه‌ی دیوانگی.فیثاغورس انسان را بدبخترینِ حیوانات می‌دانست. اسب نجیب که از همه جک و جانورها عاقل‌تر است سرگذشتی شوم دارد. شریک همه‌ی غم‌‌های شماست. به دهنش پوزه بسته‌اید و شلاقش می‌زنید. در جنگ‌ها پا به پایتان می‌آید و در پایان شما می‌گریزید، او می‌ماند و تیرباران می‌شود. ولی مگس‌ها و سوسک‌ها خوشبخت‌اند. رها و آویزان حادثه‌ها هستند و فقط از غریزه طبیعی خود پیروی می‌کنند.هرکدامتان طبع و سلیقه‌ای دارید. پر از رذیله و عیب و نقص هستید. اگر دیوانگی نبود کنار هم جمع نمی‌شدید و از خطاهای هم نمی‌گذشتید. ازدواج نمی‌کردید. بچه‌دار نمی‌شدید. دوستی عاقل‌ها را ببینید که چقدر سرد و غم انگیز است.در چهره شما می‌بینم که منتظر نتیجه گیری از حرف‌های من هستید. اگر فکر می‌کنید کلمه‌ای از آنچه بافته‌ام را یادم مانده واقعا دیوانه‌اید! ضرب المثل قدیمی می‌گوید: «من از مستمعی که همه چیز را به خاطر دارد بیزارم»بنابراین ای بندگان خوش باشید، سلامت زندگی کنید، کف بزنید و دیوانگی کنید.</description>
                <category>حلقه‌ی کتاب‌خوانی اپیدمی</category>
                <author>حلقه‌ی کتاب‌خوانی اپیدمی</author>
                <pubDate>Tue, 22 Mar 2022 13:07:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادبیات، برادر بزرگتر سینماست</title>
                <link>https://virgool.io/epidemy/%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AA%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA-gnvndk4vz5ju</link>
                <description>به قلم: مهدی خداییزنان کوچک، فیلمی آمریکایی در ژانر درام دورانی و بلوغ است که در سال ۲۰۱۹ منتشر شد. نویسندگی و کارگردانی این فیلم بر عهدهٔ گرتا گرویگ بوده و هفتمین فیلم اقتباس‌شده از رمانی به همین نام نوشتهٔ لوییزا می الکات است.«فیلمساز با دوربینش می نویسد، همان گونه که یک نویسنده با قلمش.» الكساندر آستروکبرآوردهای گوناگون میگویند که یک چهارم تا یک پنجم فیلمهای سینمایی، اقتباس هایی از ادبیات هستند. امروزه فیلمنامه نویسهای زیادی به این سمت رفته‌اند که از منابع مختلفی مثل کتاب‌های پرخواننده، قصه‌های کوتاه، نمایش‌های صحنه‌ای، فیلم‌های دیگر و ... الهام بگیرند و آنها را در قالب فیلم خود بازسازی کنند.از طرفی جوایز مهم سینمایی در دنیا مثل آکادمی اسکار هر ساله جایزه‌ای مجزا به نویسنده فیلم‌نامه‌ای مقتبس از منبعی دیگر مانند رمان، نمایشنامه و غیره اهدا میکند.این به آن معنا نیست که رابطه میان سینما و ادبیات یکسویه است. ریشه ارتباط میان این دو رسانه را میتوان در دوران کودکی سینما بازجست. ژرژ ملی‌یس در آغاز قرن از منابع ادبی به عنوان زمینه برای چندین فیلم خود استفاده کرد. گریفیث مدعی بود که بسیاری از نوآوری های سینمایی‌اش را مستقیما از صفحات رمان‌های دیکنز برگرفته است.آیزنشتین در مقالۀ «دیکنز، گریفیث، و سینمای امروز» نشان می‌دهد که داستانهای دیکنز چگونه شماری از تکنیکها، از جمله معادل‌هایی برای فید، دیزالو، کمپوزیسیون تصویری، تقسیم تصویر به نماها، لنزهای تغييرشکل دهنده خاص، و از همه مهمتر مفهوم مونتاژ موازی را به گریفیث الهام داده است. هر چند این الگوگیری‌ها و برداشت‌ها به این سادگی‌ها نیست ولی برای کسی که متخصص در سینماست با کمی دقت حاصل میشود.بیشتر محققان تا همین اواخر این اعتقاد ضمنی را داشتند که ادبیات به دلیل گستره‌ی وسيع‌ترش، و قابلیت پرداختنش هم به دنیای عینی و هم به اندیشه‌های انتزاعی، برترین شکل هنری است. همگان، عموما درباره سینما، که زیبایی شناسی‌اش مبتنی بر عکسبرداری است، چنین اندیشیده‌اند که کارکرد این هنر محدود به پرداخت از دنیای عینی می‌شود. این همان ذهنیتی بود که خود من نیز تا همین اواخر داشتم حال آنکه مسئله پیچیده‌تر از این حرف‌هاست.شاید در نگاه اول اینگونه به ذهن برسد که میشود روی یک عنصر در ادبیات و سینما دست گذاشته و برتری یکی بر دیگری را در آن زمینه اثبات کرد. یعنی اینکه مقایسه ما محدود به مسائل و تکنیک‌های مشابه باشد؛ ولی همین کار هم تا حدود زیادی ما را میتواند به بیراهه بکشاند. زیرا رسانه‌های گوناگون مقتضی حال و حس های گوناگون، و تأمین کننده نیازهای گوناگونی هستند. ادعای برتری یک هنر به هنری دیگر، سخن نامربوطی است.نقاشی سقف کلیسای سیستین کار میکل آنژ و سمفونی شماره چهل اثر موتزارت هردو شاهکارند، ولی مقتضیات و شیوه های القایی آنها به سادگی قابل مقایسه نیستند.هنرها از این حیث که زیر پرچم خیال جمع میشوند یکسانند. ولی در اینکه چطور و چگونه مخاطبشان را وارد دنیای خود کرده و با فرم مخصوصشان او را با خود همراه میکنند و تجربه‌ی جدیدی را به او منتقل میکنند کاملاً متفاوتند.در این بین اگرچه سینما و ادبیات وجوه مشترک افزون‌تری دارند، برخی تفاوتهای بنیادین میانشان هست که بعضی به سود ادبیات، و بعضی دیگر به سود هنر سینماست.ادبیات به تخیل مخاطب آزادی بیشتری میدهد و عملاً با خالی گذاشتن بخش بیشتری از پازل تصوری اثر نسبت به سینما مخاطب شش دانگتری را میطلبد و از طرفی تجربه‌ی قوی‌تری را هم منتقل میکند. سینما از این حیث با به تصویر کشیدن شخصیتها و وقایع تماشاگر را در دام خود انداخته و با ارائه‌ی تصویرهای مسحور کننده او را اسیر خود میکند. از این رو ذهن برای تصویر سازی کمتر به خودش فشار میاورد و مخاطب ساده‌تر جذب آن میشود.با همه‌ی این اوصاف، واقعاً چرا ادبیات می‌خوانیم؟ هر چند این بحث نسبت به مطالب مذکور پیشینی‌تر است و مفروض نوشته نیز این است که مخاطب این سوال را برای خودش حل کرده است ولی بورخس همیشه از این پرسش که «فایده‌ ادبیات چیست؟» برآشفته می‌شد. او این پرسش را ابلهانه می‌شمرد و در پاسخ آن می‌گفت «هیچ کس نمی‌پرسد فایده‌ آوازِ قناری و غروبِ زیبا چیست.» اگر این چیزهای زیبا وجود دارند و اگر به یُمنِ وجود آن‌ها، زندگی در یک لحظه کمتر زشت و کمتر اندوه‌زا می‌شود، آیا جست‌وجوی توجیه عملی برای آن‌ها کوته‌فکری نیست؟***</description>
                <category>حلقه‌ی کتاب‌خوانی اپیدمی</category>
                <author>حلقه‌ی کتاب‌خوانی اپیدمی</author>
                <pubDate>Sat, 12 Mar 2022 22:42:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیل بعد از کدخدا</title>
                <link>https://virgool.io/epidemy/%D8%A8%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AF%D8%AE%D8%AF%D8%A7-y5ytinuyequf</link>
                <description>در روستای بیل چه کسی کدخدا خواهد شد؟به قلم: حسام محمودیعزاداران بیل مجموعه داستان‌های کوتاه در مورد روستای بَیَل است. در هر قصه، اهالی بیل با چالش‌های جدید مواجه می‌شوند. کتاب از بیماری همسر کدخدا شروع می‌شود و تا آخرین قصه، آدم‌ها و حیوان‌های مختلفی طرد یا حذف می‌شوند.یکی از شخصیت‌های اصلی همه داستان‌ها مشدی اسلام است. کدخدا نیست ولی تکیه‌گاه و گره‌گشای روستا است. با اینکه در پایان، کدخدا مریض می‌شود و با وجود مشدی اسلام خیالش راحت است کدخدای بعدی روستا کیست، اما اتفاقی باعث می‌شود مشدی اسلام برای همیشه از روستا برود.اینجا می‌خواهیم ببینیم با نبود مشدی اسلام و مرگ کدخدا، چه اتفاقی در روستا خواهد افتاد.از شخصیت‌های داستان چه کسانی در بیل هستند؟ اسماعیل، مشدی بابا، مشدی صفر، پسر مشدی صفر، ننه فاطمه، ننه خانوم و چند نفر دیگر.با سیر قصه‌ها که از مرگ همسر کدخدا شروع شد، چالش بعدی بیل مرگ خود کدخداست. مشدی اسلام که گزینه اول جانشینی کدخدا بود، از بیل رفت. مشدی رمضان، پسر کدخدا که می‌توانست به صورت ارثی کدخدا شود، از همان قصه اول رفت. از بین گزینه‌های موجود، بیلی‌ها مشدی صفر را انتخاب نمی‌کنند چون از دستش کاری برنمی‌آید. ننه‌ها هم طبیعتاً در چنین روستایی انتخاب نمی‌شوند. می‌ماند مشدی بابا، اسماعیل و پسر مشدی صفر. سن اسماعیل و پسر مشدی صفر نزدیک است. اگر خودشان هم بخواهند بقیه نمی‌گذارند کدخدا شوند. تنها گزینه مشدی بابا است.مشدی بابا اولش کمک کار کدخدا بود. البته نه در حد مشدی اسلام. تا حدودی آدم فضولی است. تقریباً از همه چیز خبر دارد. حساب کنید زمان قحطی که بیلی‌ها یا خاتون آباد می‌رفتند یا از پوروسی‌ها دزدی می‌کردند، یک بار به سرش زده بود و رفته بود خلیجان! آخر سر هم با همراهی پسر مشدی صفر باعث شد مشدی اسلام از بیل برود.حالا کدخدای جدید بیل، باید جنازه کدخدای قبلی را کفن و دفن کند. برای این کار باید از ده‌های دور آقا بیاورد چون آقای بیل و آقای ده‌ نزدیک مرده است. برای رفتن گاری نیاز دارد که فقط مشدی اسلام داشت. اگر کسی را پیاده بفرستد، تا برگردد بوی جنازه همه جا را می‌گیرد.با گاو مشدی حسن طرف است. از طرفی مردهای بیل به مرور کم شده‌اند. کافی است پروسی‌ها این را بفهمند تا امنیت روستا کم شود. با رفتن مشدی اسلام تا حدودی اعتبار بیل بین روستاهای دیگر به تدریج کم می‌شود. پس کدخدای جدید با کم شدن اعتبار اجتماعی هم طرف است. با پسر مشدی صفر که برای خودش شری است هم مواجه است.اما راهکار بیلی‌ها برای این چالش‌ها چیست؟ بیلی‌ها برای برطرف کردن هر مشکلی در نهایت یا یک آدم را از دست می‌دهند یا یک حیوان را. در این چالش‌ها هم از این قاعده مستثنی نیستند. آخر سر همگی دوباره شکست می‌خورند و تنها آدم‌ها یا حیوان‌هایی که به این وضع عادت کرده‌اند می‌توانند در روستا بمانند.و در پایان به نظرم کدخدا در قصه هفتم وضعیت بیل را در دو جمله خلاصه کرد: «همه حیف می‌شن. همه نفله می‌شن».</description>
                <category>حلقه‌ی کتاب‌خوانی اپیدمی</category>
                <author>حلقه‌ی کتاب‌خوانی اپیدمی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Mar 2022 11:40:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه کار نکنیم تا نویسنده‌ی خوبی شویم؟</title>
                <link>https://virgool.io/epidemy/%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%86%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-f3y8utzhzc8b</link>
                <description>چکیده‌ای از کتاب «بیست و هشت اشتباه نویسنده‌گان» اثر جودی دلتونبه قلم: مجید زنجیران? از نوشتن نترسید. از بد بودن قلمتان نترسید. از الهام و ایده نداشتن نترسید. فقط بنویسید. وقتی شروع به نوشتن کنید، همه‌ی این‌ها درست می‌شود. ? موضوع محدودی برای نوشتن داشته باشید. خودتان ذهنتان را محدود کنید تا ایده‌های بهتری به مغزتان برسد.? همانطور که حرف می‌زنید بنویسید. سختش نکنید.? کنجکاو باشید. اگر ایده می‌خواهید، یواشکی به حرف مردم گوش بدهید. اتفاقاتی را که در طول روز می‌افتند سرسری نگاه نکنید. ببینید چه سوژه‌ای می‌توانید از دل این اتفاقات روزمره استخراج کنید. همین یواشکی گوش دادن به مکالمات مردم بهترین منبع برای سوژه‌یابی است. برنامه‌های تلویزیونی، نوشته‌های خبری، [کامنت‌های اینستاگرام، گفت‌وگوهای کلاب‌هاوس،] فیلم یا موزیک یا کتابی که اخیراً مصرف کرده‌اید، همه‌ی این‌ها می‌توانند منبع الهام باشند.? وسط نوشتن، متنتان را ویرایش نکنید. خراب است؟ بگذارید باشد. تمامش کنید و بگذارید چند روز بگذرد، بعد برای ویرایش سراغش بیایید. کسی که وسط نوشتن، متنش را ویرایش می‌کند، هیچ‌وقت متنش را تمام نمی‌کند.? کلی‌گویی نکنید. توصیف‌های جزئی و دقیق و پیش‌برنده داشته باشید. درباره‌ی انسانیت ننویسید. درباره‌ی انسانی به نام مصطفی حسن‌پور بنویسید که زانودرد دارد و از مزه‌ی شوید حالش به هم می‌خورد و هروقت تنها می‌شود، زیر بغلش را بو می‌کند.? از تشبیه و استعاره‌های خاص و گیرا استفاده کنید. «مهمان‌ها مثل سرخس روی لیوان‌های چای خم شده بودند»، «صورتش مثل سیبی که مدت‌ها در بشکه مانده باشد، چروکیده بود»، «اتوبوس ایستاد، دهانش را باز کرد و مسافران را بلعید و رفت».? به‌جای صفات و افعال همیشگی، از افعال جان‌دار استفاده کنید. مثلاً به جای «زن به انتقام از شوهرش فکر کرد»، بگویید «زن، انتقام از شوهرش را گل‌دوزی کرد». خب البته جوری زیاده‌روی نکنید که نثرتان فاخر و ادبی شود و ارتباطش را با خواننده از دست بدهد.? داستان را آخر کار روی یک ترازوی خیالی بگذارید و ببینید آیا تعادل در اجزای آن برقرار است؟ نباید طوری باشد که مثلاً یک قسمت از اثر را پر از تشبیه و توضیح کنید و قسمت دیگر را لخت رها کنید.? حالات شخصی خودتان را بیان نکنید. با خواننده ارتباط برقرار کنید. احساسات شما، درد حاصل از شکست عاطفی، اخراج از شغل، افتادن از یک درس، یا شادی ناشی از برنده شدن در قرعه‌کشی فامیلی، برای شما شاید خیلی خاص و معنادار باشد، اما اگر به اندازه‌ی کافی آن را پرداخت نکنید، نهایتاً فقط به درد خودتان خواهد خورد. (نه حتی عمه‌تان)? خوانندگان روزبه‌روز باهوش‌تر می‌شوند. آن‌ها دوست دارند از تخم‌مرغ خودشان در خمیر کیک استفاده کنند. پس شما هم در نوشته‌تان وعظ نکنید و عقاید شخصیتان را ارائه ندهید. بگذارید خواننده خودش آن را کشف کند. به علاوه، از جانب خودتان صحبت کنید و نظر خودتان را به جامعه نسبت ندهید.? صادق باشید و چیزی را بنویسید که خودتان مستقیم یا غیرمستقیم تجربه‌اش کرده‌اید. نوشتن درباره‌ی زندگی کودکان آفریقایی به شمایی که در شمال تهران زندگی می‌کنید چه ربطی دارد؟ سخنتان باید از دل بیرون بیاید. جرأت خودافشاگری داشته باشید. وظیفه‌ی شمای نویسنده این است که زندگی را آن‌طور که خودتان می‌شناسید گزارش کنید. در دفاع از چیزهایی که به آن‌ها اعتقاد ندارید، ننویسید. البته غیر از تجربه‌های زیسته، راه‌های دیگری هم برای کسب شناخت از موضوعات وجود دارد. مثلاً درباره‌ی آن‌ها تحقیق و مصاحبه کنید. اما با این حال، درباره‌ی چیزی که علاقه ندارید، ننویسید. اگر هم می‌نویسید، معنایی در دل آن کشف کنید.? برای نوشته‌تان به قدر کافی تحقیق کنید، نه کم‌تر و نه بیش‌تر.? وقتی در نویسندگی تازه‌کار هستید، بیش‌تر از زاویه‌ی اول‌شخص بنویسید. کمی که پیش‌رفت کردید، سوم‌شخص بنویسید. چون اگر در اول‌شخص بمانید، پیش‌رفت نخواهید کرد. بعدها که حرفه‌ای شدید، دوباره می‌توانید اول‌شخص بنویسید. نوشته‌های اول‌شخص شما در این دوره حرفه‌ای‌تر و شسته‌رفته‌تر به نظر خواهند رسید.? برای نوشته‌تان مخاطبان خاصی را در نظر بگیرید. مخاطب اثر شما همگان نیستند. ببینید مخاطبان شما چه چیزهایی را می‌خواهند بدانند. همان‌ها را بنویسید. اما اگر نمی‌دانید خواننده اثرتان کیست، برای خودتان بنویسید. چون در این صورت چندان به خطا نرفته‌اید.? پیش‌نهاد می‌کنم به انتقادات دیگران گوش ندهید، فقط به انتقادات و توصیه‌های ناشر و سردبیر توجه کنید؛ چون او قرار است نوشته‌های شما را بخرد و سلیقه‌ی بازار را هم خوب می‌شناسد.? اگر ناشر یا سردبیر، کار شما را رد کرد، هیچ ناامید نشوید. من یک بار اثرم را برای ۳۴ ناشر فرستادم تا بالاخره چاپ شد. این نوع برخورد ناشرها روال طبیعی است. غمتان نباشد. اگر از شما خواستند که نوشته را بازنویسی کنید، یا نقدی به اثرتان وارد کردند، آن را بپذیرید و استقبال کنید. اما مأیوس نشوید.</description>
                <category>حلقه‌ی کتاب‌خوانی اپیدمی</category>
                <author>حلقه‌ی کتاب‌خوانی اپیدمی</author>
                <pubDate>Fri, 04 Mar 2022 17:01:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>