<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الهه روح‌اللهی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@er.mastor2810</link>
        <description>کلمه‎‌‌های گاه‌ وبی‌گاهِ یک کپی‌رایترِ قصه‌گویِ کتاب‌بازِ دست به قلم :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 22:29:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/231459/avatar/Cxbk7z.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>الهه روح‌اللهی</title>
            <link>https://virgool.io/@er.mastor2810</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است</title>
                <link>https://virgool.io/@er.mastor2810/%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%85-%DA%86%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-judds8muauby</link>
                <description>«ستاره لیلا» تمام شده؛ همین‌طور گریه‌های من. نشسته‌ام و زل زده‌ام به روبه‌رو. روبه‌رو یعنی کتابخانه.هر وقت بخواهم با خودم خلوت کنم، یا بگذارم غمی بزرگ از من عبور کند، یا بخواهم لحظاتی را هیچ کاری نکنم و فقط باشم، می‌نشینم و زل می‌زنم به کتابخانه.حالا هم یکی از همان وقت‌هاست. قصه‌های خوب همین‌طوری آدم را می‌برند به گوشه‌کنار درونش؛ آن‌کنج‌های دنج ، آن خلوت‌های خاک‌خورده...و ناگهان خودت را می‌بینی که داری گردگیری‌شان می‌کنی...و ناگهان خودت را وسط خاطره‌ای، ماجرایی یا زخمی می‌بینی که مدت‌ها ازش فرار کرده‌ای، انکارش کرده‌ای، هلش داده‌ای زیر فرش که نبینی‌اش... اما حالا همه آن ترفندها از کار افتاده، تو میانش هستی و یک گام به خودِ فراموش‌شده‌ات نزدیک‌تر شده‌ای، به خودِ حقیقی‌ات؛ گیرم با درد!و برای همین است که من زیستن میان قصه‌ها، قدم زدن در مرز خیال و واقعیت، و همراه شدن با شخصیت‌ها را دوست دارم.آنجا نه واقعیت مطلق است نه خیال صرف، و انگار می‌توانی در لحظاتی از داستان خودت را ببینی؛ بدون نقاب، بدون پنهانکاری و بدون ترس. قصه‌ها می‌توانند دست‌مان را بگیرند و بلندمان کنند؛ می‌توانند نجات باشند.••آدم‌ها تا وقتی از دست نداده‌اند، درکی از میزان خوشبختی‌شان ندارند...مامان به‌خاطر من پیر شد؛ به‌خاطر از دست دادن‌های من. وقتی کامیار و دارا رفتند مامان گفت: «همیشه از دست دادن با ترس همراه بوده؛ هم با ترس، هم با درس‌. مطمئنم تو ازش درس می‌گیری.» این را به من گفت، اما خودش ویران شد. او ویران شد و من درس گرفتم. من حتی از ویران شدن مامان درس گرفتم.•••ستاره لیلا اولین رمانی است که از یاسمن خلیلی‌فرد خواندم. دوستش داشتم و گمانم به سراغ آثار دیگرش هم بروم.</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 23:53:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا؟</title>
                <link>https://virgool.io/@er.mastor2810/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B5%D8%A8%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-k2xvcujof4ar-k2xvcujof4ar</link>
                <description>•شب‌ها پنجره را باز می‌کنم. امشب هوا خنک‌‌تر شده. پتو را می‌کشم روی شانه‌هایم. از بچگی دوست داشتم توی هوای سرد، بروم زیر پتو؛ کیف داشت انگار و خب همیشه هم یک بزرگ‌تری بود که بگوید «وای از دست تو! آخه اینم شد کار؟ بچه یخ می‌کنی سرما می‌خوری...» و بعد واقعاً سرما می‌خورم. نصف سال سرماخورده بودم...امشب هوا خنک‌تر شده. پتو را می‌کشم روی سرم.&quot;خواب دویده توی چشم‌هام.&quot; یادم نیست آخرین بار کدام شب خوابم‌ گرفته، آن هم این وقت و ساعت!چندتا کار ناتمام دارم. اما دلم دستم را گرفته و با نگاه نوازشگرش می‌گوید «بمان؛ بمان و بخواب!»...انگار می‌کنم توی ایوان، یا تخت چوبی کنار حیاط خانه کودکی، میان شب و سرما، رفته‌ام زیر پتو و گرم شده‌ام...چشم‌هام گرم شده؛خواب و کودکی‌ام، دست در دست هم می‌نشینند پیش رویم و لبخند می‌زنند؛زمان را گم کرده‌ام و مکان را؛مامان لحاف پنبه بزرگی می‌آورد و می‌اندازد رویم؛ بی‌آنکه چیزی بگوید.می‌نشیند لب تخت، به آسمان نگاهی می‌اندازد و به من...و می‌گذارد همان‌طور توی سرمای اسفند و لذت گرمای لحاف بخوابم.•برسان سلام ما را به رفوگران هجرانکه هنوز پاره دل دو سه بخیه کار دارد•کلماتِ سرگردانِ اسفندماه، دو قدم، دو شب مانده به جنگ... به‌یاد کودکانِ میناب... و همه کودکانِ مهجور و مظلوم و معصوم این خاک.</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 18:00:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق رازی است...</title>
                <link>https://virgool.io/@er.mastor2810/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-wtncrc4h6dbt</link>
                <description>عشق خیلی وقتا معنا و ارزش زندگی رو می‌سازه؛ احساسِ دیده شدن، پذیرفته شدن و مهم بودن. برای خیلی از ماها عشق یه راه جواب دادن به این سؤالاس که «من کی‌‌م و برای چی زندگی می‌کنم؟»آدما دنبال کامل شدن نیستن. ماجرا پیدا کردن نیمه گمشده نیس. آدما دنبال کسی هستن که اونا رو بفهمه و تأییدشون کنه. و عشق معمولاً چنین امکانی رو به وجود میاره، حتی اگه پایانش قطعی نباشه.البته عشق ما رو آسیب‌پذیر هم می‌کنه و همین آسیب‌پذیری محرکیه برای رشد، خودآگاهی، همدلی، و بازسازی هویت.اینکه تهش گاهی درد داره، بخشی از معامله‌س:برای داشتن عمق و اتصال باید چیزهایی رو بذاری در معرض دید دیگری و این باعث قضاوت می‌شه و خب امکان شکستن هم وجود داره...»نگفت که دوست داشتن یعنی آسیب‌پذیری. یعنی دادنِ بدون تضمینِ برگشت و قدردانی. یعنی نگرانی و مراقبتی که شاید &quot;او&quot; هیچ‌وقت نفهمه یا اصلاً نخوادش...•همه فقط گوش می‌کردن؛ بی‌صدا و بی‌حرکت. میخ شده بودن انگار؛ با سن‌وسال‌ها و موقعیت‌های متفاوت و واکنشی این همه شبیه به راز بزرگی به نام &quot;عشق&quot;...ناخودآگاه یاد این بیت حافظ افتادم:یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجبکز هر زبان که می‌شنوم نامکرر استپیاده که برمی‌گشتم، یکی‌یکی فایل‌های ذهنم باز می‌شد؛ هر چیزی که خونده بودم درباره عشق یا شنیده بودم:نگاه تکاملی‌ها، فیزیولوژیست‌ها، نوروساینتیست‌ها...جفری یانگ یه جا تو کتاب زندگی خود را دوباره بیافرینید گفته بود عاشق شدن یه نشونه‌ است از فعال شدن تله زندگی؛ آه... چه نگاه تراژیکی!آقای یونگ‌نگار هم یه جا تو پادکستش گفته بود:«عشق کارت دعوت مسیر خودشناسیه. دعوت‌نامه سرزمین خدایان. ملاقات آنیما و آنیموس، ملاقات من با خویشتنه.پس همیشه دنبال به‌دست‌آوردن و رسیدن به هم نباشین. گاهی باید آموخت. اصلاً اول باید آموخت و بعد اگر یاد گرفتیم می‌تونیم کنار هم قرار بگیریم»سردم می‌شه. دست‌هام رو می‌برم توی جیب‌هام و خودم رو جمع می‌کنم تو روییِ پاییزی‌م. سرم رو بالا میارم و به برگ‌ها و شاخه‌های چنارها نگاه می‌کنم. نمی‌دونم باد پاییزی خودش رو زده به هوا، یا این منم که ناگهان از خودم خالی شدم...اشک رازی استلبخند رازی استعشق رازی است...کار دیگری نداریممن و خورشید،برای دوست داشتنت بیدار می‌شویمهر صبح!•از لابه‌لای کلمات پاییز سال صفرچهار🍁•با سپاس از ویرگول عزیز که در شرایط دشوار، پنجره‌ای باز کرد برای کلماتِ سرگردان ما؛و گرچه امروز مقطع و نصف‌ونیمه به دنیا وصل شدم، جای ویژه ویرگول محفوظ است.🕊</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 19:50:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد ما را نیست درمان الغیاث!</title>
                <link>https://virgool.io/@er.mastor2810/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%84%D8%BA%DB%8C%D8%A7%D8%AB-xv5jfwhi8zkt-xv5jfwhi8zkt</link>
                <description>«از نظر من دنیا درحال‌حاضر، تنهایی عظیمی دارد و قلبش شکسته است. ما براساس سیاست‌ها و ایدئولوژی‌مان، خودمان را به صورت حزب‌هایی دسته‌بندی کرده‌ایم. از یکدیگر روی برگردانده‌ایم و به‌سوی اتهام‌زنی و خشونت رفته‌ایم. ما تنها و محدودیم، و پر از هراس، پر از این هراس لعنتی.اما به جای این‌که کنار هم بیاییم و تجارب خود را از طریق آهنگ و داستان به اشتراک بگذاریم، از راه دور با فریاد با هم صحبت می‌کنیم. به جای این‌که با هم برقصیم و دعا کنیم، از یکدیگر دور می‌شویم...توجه به این بحران، نیازمند شجاعت زیادی است.»در این نیمه شبِ درازِ تمام‌نشدنی، نشسته‌ام و برای بار هزارم، شجاعت در برهوت را تورق می‌کنم.برنه عزیز، چطور می‌توانم با تو مخالفت کنم و چگونه باید بپذیرم و قبول کنم؟ ای کاش همین‌قدر ساده بود که نیست... دست‌کم برای من، برای ما.حرفِ نگاه نقاد و تفکر انتقادی و این‌ها نیست، نه؛ حرف شرایط است، و تجربه‌های دردآلود و غمبار. فکرش را بکن که همین چند وقت پیش، نرسیده به جنگ و اواخر بهمن‌ماه، چهارشنبه‌شبی به عروسی دعوت بودم و فرداشبش، به سوگواری چهلم دانشجویی نخبه و گرامی؛ از آن‌ها که هر صد سال یکی‌شان را در الهیات می‌بینیم. مسئله این نیست که من سوگ و گداختن کنار داغ دل آن پدر و مادر را انتخاب کردم، تا شادی شادباش عروسی یکتا پسر آن پدر و مادر دیگر را؛ مسئله این تنگنای هول و هراسی است که ما را دربرگرفته... انگار کن قیامت!من همیشه خواسته‌ام شجاع باشم، خشونت‌پرهیز و در صلح؛ طوری که حافظ گفته:چنان بِزی که اگر خاک ره شوی کس راغبار خاطری از رهگذار ما نرسداما چگونه برنه عزیز، چگونه؟وقتی فاصله‌ها را دنیا‌دنیا زندگی بربادرفته پُر کرده؟حالم چو دلیری است که از بخت بد خویش،در لشگر دشمن پسری داشته باشد!حالم چو درختی است که يک شاخه نااهل،بازيچه دست تبری داشته باشدسخت است پيمبر شده باشی و ببينیفرزند تو دين دگری داشته باشد!سر در گمی‌ام داد گره در گره اندوهخوشبخت کلافی که سری داشته باشد•از میانِ شطحیاتِ آشفته و سردرگمی‌های نیمه‌شبی!چهارم خردادِ هزار و چهارصد و پنج</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 01:10:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این آخرین نامه است</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-fx0g4udynwje</link>
                <description>«این شاید آخرین نامه‌ای باشد که برایت می‌نویسم. چه بگویم؟ ای کاش هنوز هم چیزی باقی مانده بود تا من و تو را به هم پیوند دهد...»*به تو نگفته بودم، اما دیگر چیزی باقی نمانده بود که ما را به هم پیوند دهد. می‌دانستیم، هر دوی‌مان می‌دانستیم، اما دانستن چیزی است و پذیرفتن چیز دیگر. چطور می‌شود دفتر سال‌ها خاطره و همنشینی را بست؟ هیچ‌کدام نمی‌خواستیم مسئولیت این پایان را بپذیریم...میان ماجراهای چهارصد و یک، من حال بدی داشتم، تو را نمی‌دانم... هر چه بود سکوت کرده بودیم. تو اما وقتی فکر کردی قائله خوابیده، برایم کلیپی فرستادی و خواستی احوالپرسی کنی و من... من دیگر آن منِ قبلی نبودم و آهنگی برایت فرستادم که می‌دانستم به سلیقه و باور تو نمی‌خورد؛ می‌دانستم، و این را هم می‌دانستم که چطور نقاب‌ها را کنار بزنم. عصبانی شدی، حرف‌هایی پیش آمد... هر دو عصبانی شدیم. حالا دیگر تو هم خشمگین بودی و مثل همیشه تنها خشمگین ماجرا من نبودم. یادت هست؟ همیشه این من بودم که طرف پاسخگویی ایستاده بودم، و باید بابت باورهایم، پیام‌هایم در گروه و خشمم شرم را تجربه می‌کردم و در خصوصی پذیرای نگاهِ نصیحت‌گرت می‌شدم، و تو همیشه طرف آرام ماجرا بودی؛ خشمت را مثل موم در مشتِ کنترل داشتی، نقدهایت منصفانه بود و پیام‌هایت در گروه، پیام‌آور صلح!چرا تحمل می‌کردم، با اینکه می‌دانستم؟ می‌دانستم که این تفاوت ناشی از خاستگاه ماست و ما مثل دو خط موازی، به هم نمی‌رسیم... تو هم می‌دانستی؛ چون از زندگی امثال من کاسته بودند تا بر زندگی امثال تو بیفزایند!چون جای من، جای ما نبودی... تو بهتر از من، بهتر از ما، قوی‌تر، آرام‌تر یا خوددارتر نبودی، تو مقابل ما بودی.چرا تحمل می‌کردم؟ شاید از ترس تنهایی... آن روزها هنوز باور نکرده بودم که سال‌هاست تنها هستم.آن روزها «دیدن در تاریکی» را بلد نبودم و فکر می‌کردم برای گذر از آن همه تاریکی که احاطه‌مان کرده، باید صبر کنم و با گفتگو و شرح صدر، روزنه‌ای از نور بگشایم تا شاید بالاخره میخ آهنین در سنگ کوفته شود... غافل از اینکه قدرت و منافع، سنگی نیست که بشود با میخ هیچ تدبیری نرمش کرد!حالا به لطف ماریانا** و خیلی‌های دیگر، به لطف رنج‌های جانکاه و تجربه‌های تلخِ شخصی‌ام، تأمل‌ها، واکاوی‌ها و انزواهای خودخواسته‌ام، به هیچ‌کس اجازه نمی‌دهم پشت اداهای ریاکارانه‌اش پنهان شود و با نقاب «آدم خوبه ماجرا»، من و هر کس را که خشم دارد و آهِ سوزان، خجالت‌زده کند.من دیگر نه آن منم و خوشحالم از این کنده شدن، از این رهایی؛ اگر چه راه طولانیِ دشواری آمدم و این من جدید هزینه زیادی داشت... هنوز هم دارد.منِ امروز، اگر بنا باشد انتخاب کند، حتماً کنار آسیب‌دیدگان و رنجوران خواهد ایستاد و عبور خواهد کرد از هر آنچه سابقه و خاطره که بوده یا فکر می‌کردیم بوده؛ با سرِ بلند و بسی سربلند!... و بسیار استوار.من بالاخره از پسِ خودم، از پسِ ترس‌هایم و این گذشتهٔ لعنتیِ مانع برآمدم.این آخرین نامه است دوست قدیمی!چه خوب که من را از همه جا آنفالو کردی و این آخرین نامه را هم نمی‌خوانی؛و چه خوب که دیگر چیزی باقی نمانده که ما را به هم پیوند بدهد...•به هر دل‌بستنم عمری پشیمانی بدهکارم...تو خواب روزهای روشن خود را ببین ای دوستشبت خوش گرچه امشب نیز من تا صبح بیدارم•*از متن «نامه‌ای به یک دوست قدیمی»، نوشته مرتضی آوینی**ماریانا الساندری نویسنده کتابِ عزیزِ «دیدن در تاریکی»</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 01:03:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محبوب من...</title>
                <link>https://virgool.io/@er.mastor2810/%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8-%D9%85%D9%86-gfggqupzpix2</link>
                <description>ساخته شده با AIسر صبح عکسی دیدم که در آن تمام فلش‌ها اصفهان را نشانه رفته بودند؛ وحشت کردم...اصفهان عزیز که تا همین چند ماه پیش شک نداشتم که به او بازخواهم‌ گشت و روزگار آرامی را کنار زاینده‌رودِ پر آب و همه زیبایی‌هایش سپری خواهم کرد، حالا هدف تیرها و فلش‌ها در نقشه‌های جنگی است.چرا اینقدر مطمئن بودم؟ چطور می‌شود در این دنیا مطمئن بود و به قطعیتی باور داشت؟! شاید تنها قطعیت موجود این باشد که قطعیتی وجود ندارد!انگار همه چیز دست به دست هم داده‌ تا کاغذ رویاهای حال و آینده مرا مچاله کند. گمانم غم لشگر انداخته و خون‌مان را هم ریخته و حالا وقت آن است که طرحی نو دراندازیم. کسی چه می‌داند شاید بناست بعد از همه این‌ها که از سر گذراندیم، آدم‌های دیگری شویم: «عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی».شاید روزی که گرد و غبارها فرونشست، رویاهامان را از نو بنویسیم؛ از سر خط... مثل آن روزها که معلم وسط دیکته می‌گفت: «نقطه سرِ خط!»نقطه سر خط:و من به اصفهان بازخواهم گشت، حتی اگر تیزی فلش‌ها نقشه‌اش را سوراخ و خودش را ویرانش کنند؛ که دور باد، دور دور دور!من به اصفهان بازخواهم گشت، حتی اگر آن طور که در رویاهایم می‌دیدمش بی‌نقص نباشد؛ بی‌نقص نباشم... حتی اگر همه چیز جور دیگری باشد.من به اصفهان بازخواهم گشت...•تو به اصفهان بازخواهی گشتآن‌سان که چوپان به دره‌ها...در سایه سیم‌گون عصری آرامتو به اصفهان بازخواهی گشتذهنت آزاد، فکرت رهانرم در افق‌هایش جاری می‌شویگم می‌شوی در آبی‌های شهردر زیبایی میدان‌هاو نجوای موزون بازارها...تپش قلبت راو ضربان نبض زمان را از یاد خواهی برد...چه سعادتمند خواهی بود، چه سعادتمند!بالینسکیِ عزیز! این شعر را نه فقط برای بچه‌های لهستانی اصفهان، که برای من و هر کسی سروده‌ای که رویای بازگشت دارد.«تو عادت بدی داشتی به سفر کردن، ولی برمی‌گردی... هی رفتی و برگشتی و من فکر می‌کردم، خیال باطل می‌کردم که تو را فراموش کرده‌ام. حالا دوست ندارم فراموشت کنم. با اینکه تو عادت بدی داری به سفر کردن، ولی می‌دانم که برمی‌گردی. مگر نه اینکه وطن تو همین‌جاست؟ همان کوچه؟ همین شهر؟ می‌روی و باز مثل همیشه برمی‌‌گردی به یاد من؛ به وطن. ایمان دارم من به برگشتن تو و آن شعر بالینسکی...»•من هم ایمان دارم به بازگشت‌ها و از نو سرانداختن‌ها...فرزند زمستانم و باکی ندارم از فصل سرد؛ پس بیا ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد! </description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 17:11:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خسته‌ام، مثل درختی که از آذرماهش!</title>
                <link>https://virgool.io/@er.mastor2810/%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%87%D8%B4-ea85kg9cv4n7</link>
                <description>«نت هر لحظه در حال افوله و معلوم نیست دقیقه بعد باشه یا نباشه...تکرار اشتباه و اصرار بر اشتباه، چه معنا و پیامی داره؟»به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتنکه شبی نخفته باشی به درازنای سالیغم حال دردمندان نه عجب گرت نباشدکه چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی*•این کلمات را چهاردهم دی‌ماه هزار و چهارصد و چهار نوشته‌ام؛ نوشته‌ام در الف‌نویس__، کانال تلگرامی‌ام.از تلگرامم تنها غباری بر جای مانده! دیگر نه عکس پروفایلم را می‌بینم و نه به نوشته‌های قدیمی‌تر از ژانویه الف‌نویس__ دسترسی دارم.جیمیلم باز نمی‌شود و صفحه اینستاگرامم را چند روز قبل از جنگ از دست دادم... لابد بابت محبت یاران قدیمیِ گذشته‌ای که همچنان سایه‌اش روی تمام زندگی‌ام سنگینی می‌کند.اینکه چه بلایی سر اکانت‌های هوش مصنوعی‌ام آمده، خدا می‌داند!و این‌ها همه پیش از دست دادن موقعیت شغلی که دوستش داشتم و برایش به معنای واقعی جان کنده بودم، بسا چیزی نباشد... که هست؛ چرا نباشد؟دوست داشتم خبرنگاری بودم که می‌توانست از آقای وزیر بپرسد «تلاش شبانه‌روزی» دقیقاً یعنی چه؟اینکه من نخواستم وی‌پی‌ان بخرم یا ما نخواستیم از نت پرو استفاده کنیم، یک انتخاب است و هر انتخابی تاوانی دارد فراتر از «خودت خواستی»، «خودت دوست داشتی»! بله، می‌دانیم...می‌دانیم و زندگی را پیش می‌بریم، هر چقدر که بشود؛ با دنیا‌دنیا خستگی و تا بی‌انتها آزردگی...کفن برف کجا، پیرهن برگ کجا؟خسته‌ام، مثل درختی که از آذرماهش!باز برگرد به دلتنگی قبل از بارانسوره توبه رسیده‌ است به بسم‌الله‌اش...**•*سعدی جان**فاضل نظری</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 00:12:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دل من تا دل تو...*</title>
                <link>https://virgool.io/@er.mastor2810/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D8%AF%D9%84-%D8%AA%D9%88-ot4fxwgfty5e</link>
                <description>✨تولد پنج سالگی✨سارا و صبای عزیزتر از جانم،امروز روز جهانی دوقلوهاست و حالا شما هجده‌ساله‌اید. چه برنامه‌هایی داشتم برای هجده‌سالگی و روز دوقلو و اردیبهشتِ زیبایی که در آن مادر دوتا فرشته کوچولوی نازنین شدم. رویاهای تلنبار شده ما کم نیست و در زندگی از دست رفته‌مان هم بحث یک روز و دو روز و دیروز و امروز نیست؛ اما عزیزانم دنیادنیا فرصت پیش روی شماست.گرچه زحمات چند ساله شما، امروز بلاتکلیفِ تعیین تاریخ امتحان نهایی و کنکور است، گرچه هرگز و در هیچ قانونی، مصالح شما و دوستان تلاشگر و درسخوان‌تان دیده نشده، گرچه از میان انبوهی بی‌فکری و تبعیض و مانع و فشار و استرس، باید هدف‌های بزرگ خودتان را دنبال کنید، اما عزیزانم هرگز همه درها را بسته نبینید.می‌توانم تصور کنم که وقتی این کلمات را می‌خوانید چطور آب می‌دوَد به چشمان‌تان و با لبخندی بغض‌آلود می‌گویید کدام درِ باز؟! کدام فرصت؟!نور دیدگانم! من در نقش مادری بارها و بارها احساس بی‌‌کفایتی کرده‌ام، احساس درماندگی و سرگردانی... بارها از من شنیده‌اید «نمی‌دانم»، بارها با هم گریسته‌ایم بابت همه کارهایی که از دست‌مان برنیامد و احوالی که نخواسته بودیمشان... کدام مادری است که بهترین‌ها را برای فرزندانش نخواهد و راستش را بخواهید خودم هم نمی‌دانم چطور می‌توانم این روزها را تاب بیاورم... همه تلاش‌ها و دویدن‌هایم بی‌نتیجه مانده و حالا شما میان جنگ و آشوب و عدم اطمینان هستید! هیچ چیز بهتر که نشد، بدتر هم شد... این درد بزرگی است برای مادرتان.اما عزیزانم، عزیزان عزیزتر از جانم، از یک چیز مطمئنم و «می‌دانم» که این پایان قصه نیست؛ قصه ما ادامه دارد. درزهای پاره‌‌پاره قصه ما را خنده‌های گاه‌وبی‌گاه‌مان رفو می‌کند؛ شروع کردن‌ها و ادامه‌ دادن‌های هر روزه‌مان؛سریال‌های قشنگی که با هم می‌بینیم و هم‌پای شخصیت‌ها گریه می‌کنیم و می‌‌خندیم؛وقتی خستگی و عصبانیت‌های یکدیگر را تاب می‌آوریم و برای فرونشاندن طوفان، یکدیگر را در آغوش می‌کشیم؛وقتی رنج‌ها و بیماری‌های بی‌وقت را با کنار هم بودن تیمار می‌کنیم؛وقتی به جک‌های بی‌مزه هم می‌خندیم؛وقتی غذای از دست رفته من را می‌خورید و ازش تعریف هم می‌کنید؛وقتی از دست سروصداهای شبانه و قطعی نت کلافه‌‌ و خسته‌ و خشمگینیم و دست به دامنِ غر زدن یا خنداندن هم می‌شویم؛وقتی در آنلاین‌شاپ‌ها دنبال لباس می‌گردیم و به مدل‌های جدید می‌خندیم که مگر کسی هم این‌ها را می‌پوشد و چند دقیقه بعد که موجودی‌اش تمام شده، ما بیشتر می‌خندیم؛وقتی همه‌مان اخبار ویروس خطرناک جدید را خوانده‌ایم، اما به روی هم نمی‌آوریم به این امید که شاید «او» هنوز ندیده باشد و مبادا استرس روی استرس بیاید؛ما از روزهای سخت‌مان، از رنج‌های جانکاه‌مان با همین چیزها، همین کنار هم بودن‌ها و «زندگی کردن» عبور می‌کنیم عزیزانم. ما قصه‌مان را از میان همین خوشی‌ها و ناخوشی‌ها و دردهای بی‌امان امروز گره می‌زنیم به فردایی که ای کاش بهتر باشد...«نمی‌دانیم»! اما زندگی را پیش می‌بریم و گران هم می‌خریمش؛ به جان! آن هم در زمانه‌ای که مرگ ارزان و آسان است. امیدوار نیستیم، اما جلوی یأس ایستاده‌ایم و سرسختانه کارها را پیش می‌بریم، ولو کم و کوتاه و آهسته... به قدر حوصله تنگ و روزهای دلگیرمان.قصه اصلی و واقعی این است سارا و صبای نازنینم. اینکه که من زندگی کردن را با شما آموختم، وقتی زندگی کردن واقعاً دشوار و نشدنی است و پیش رفتن را، وقتی حتی برداشتن یک گام باری سنگین است برای زانوها و کمر خم شده و شانه‌های افتاده.فرصت بزرگ و در گشوده همین است جانِ مامان!همین قصه ناتمام، که ما تمامش می‌کنیم...و زندگی که هر چه هست ارزش سرسختی و «جدال با درهای بسته»** را دارد.با همه آنچه از عشق ممکن است:مامان♡︎♡︎ シ︎シ︎۱۴۰۵/۰۲/۲۲•* «از دل من تا دل تو» نام کتابی است از کارن آرمسترانگ؛ کتاب که به جان دوستش دارم و در روزگاری نجاتم داد که بی‌نهایت احساس تنهایی و آزردگی داشتم... روزی که بشود همه چیز را گفت از این کتاب و آن احوال خواهم نوشت.**«زنده بودن یعنی جدال با درهای بسته.» جمله‌ای از آدام آلتر در کتابِ آناتومیِ پیشرفت </description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 09:52:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آه ای آزادی!</title>
                <link>https://virgool.io/@er.mastor2810/%D8%A2%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-a04nhwuud3q3</link>
                <description>محمد مجلسی (۱۳۹۹_۱۳۰۹)| شاعر، نویسنده، مترجمشیشه ماشین را پایین می‌آوردم. قطرات درشت باران می‌ریزد روی صورت و شانه‌ام. چه شبی! چه شب قشنگی...تهران آخرین بار کِی چنین باران تند و‌ پُر و درشتی را تجربه کرده بود؟ چنین آسمانِ خشمگین و خروشانی را؟راسته خوار‌وبارفروشی مولوی، ترافیک است و ایستاده‌ایم.نگاهم از آسمان و این همه زیباییِ سرریز می‌چرخد روی چراغ‌های نئونی مغازه‌ها و یکی‌یکی می‌خوانم‌شان. روی یکی می‌ماند؛ چشمک‌زن و رنگ‌به‌رنگ:&quot;خواروبارفروشی آزادی&quot;لابه‌لای باران تند و رفت‌وآمد آدم‌ها، درست نمی‌توانم کاغذ چسبانده پشت شیشه مغازه را بخوانم... چشم ریز می‌کنم:&quot;فردا اگر بیائیما نیستیم دیگرای آزادی!&quot;باور نمی‌کنم؛ با حفظ نگارش و رسم‌الخط، همان عبارت را روی کاغذ نوشته بود و گذاشته بود پشت شیشه مغازه‌اش.اولین بار این عبارت را روی سنگ مزار دکتر مجلسی دیدم در اصفهان؛ خودش سروده بود.عبارت را به خط خودش روی سنگ مزارش تراشیده بودند... آه ای آزادی!طبق معمول آب از چشم‌ها راه به بیرون گرفت و هرچه کردم جلویش را سد کنم نشد... باران‌ها به هم رسیده بودند و کسی جلودارشان نبود.چراغ سبز شد و ما راه افتادیم؛ راه افتادیم و دور شدیم...دور شدیم و آزادی ماند کنار کاسبِ ندیده‌ای که بیش از هر کسی که می‌شناسم آزادی‌خواه است.ز گریه مردم چشمم نشسته در خون استببین که در طلبت حال مردمان چون استز مشرق سر کو آفتاب طلعت تواگر طلوع کند طالعم همایون استز دور باده به جان راحتی رسان ساقیکه رنج خاطرم از جور دور گردون است*•*حضرت حافظ**این کلمات از جایی میان مرز واقعیت و خیال آمده‌اند، جایی که قصه‌ها از آنجا می‌آیند، جایی که خورشید آرزو هر روز از افق شرقی‌اش سر برمی‌آورد...و من خیلی وقت‌ها آنجا هستم؛ آزادانه نفس می‌کشم و رها زندگی می‌کنم...</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 23:50:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه‌ها از کجا می‌آیند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@er.mastor2810/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF-zonwf7execlb</link>
                <description>اصغر عبداللهی سعی کرده به این پرسش پاسخ بدهد؛ لابه‌لای قصه زندگی خودش و در کتابی به همین نام که به همت نشر اطراف منتشر شده.کتاب جمع‌وجور و قابل تأملی است. با خواندنش خیلی چیزها دست آدم می‌آید.او مقدمه را با این جملات به پایان می‌برد:«ولی اینکه قصه‌ها از کجا می‌آیند احتمالاً از ساحت زیستی، تجربه‌های زندگی، از خواندن‌ها، چشم و گوش تیز داشتن و لذت نوشتن می‌آیند، و اینکه خدا باید دوستت داشته باشد.»•خب آقای عبداللهی، اجازه بدهید من یک نقبی بزنم به پاسخ‌های شما و بگویم که قصه‌های ما از کجا می‌آیند:از نگاه خسته و بی‌رمقی که در مطب پزشک، صندلی‌های انتظار بانک، خیابان‌ها و فروشگاه‌ها می‌بینم؛از کامنت‌های مجوزیافته در خبرگزاری‌ها و سایت‌های داخلی... که می‌خوانم و گاهی تا چند روز حالم بد است و ناخودآگاه اشک‌هایم سرازیر می‌شود.قصه‌های ما از میان ویرانی‌ها می‌آیند...و فقط خدا می‌داند چه قصه‌هایی پیش‌روی ماست و خوب می‌دانیم که این تازه اول عشق است!آقای عبداللهی، حالا که دیگر شما نیستی، اما این پرسش همیشگی من بوده و هست که پس کجاست قصه‌های ما و چرا روی پرده سینما و میان سریال‌های هزار رنگ و حتی لابه‌لای سطرهای کتا‌ب‌ها نمی‌بینم‌شان؟آلن دوباتن جایی میان یکی از کتاب‌هایش نوشته بود:«گاهی توقف موقت بازی، مسئولانه‌تر و فعالانه‌تر از ادامه دادن آن است.»شاید اگر بازارگرمی‌ها و سازگاری‌ها متوقف شده بود، قصه‌های واقعی ما مجال دیده شدن می‌یافت و حالا همه‌مان وضع بهتری داشتیم.••بگذارید برای نمونه یک تکه از قصه خودم و سعید (همسرم که هیئت علمی است) را بگویم:می‌دانید اوج تلخی داستان ما کجاست؟ آنجا که من بابت قطعی اینترنت بیکار شده‌ام، اما برای سعید از میانه هفته پیش دو بار پیامک اینترنت پرو آمده که &quot;فلان مبلغ را پرداخت کنید و&quot; ... بماند که قیمت اینترنت پرو هم برای افراد مختلف، متفاوت است و برای بعضی عزیزان کلاً بدون هزینه است!و بماند که پرداختی فروردین هیئت علمی روی زمین مانده بابت اختلاف سر افزایش حقوق!!! (که اصلاً معلوم نیست محقق شود و این تأخیر هم احتمالاً حکم همان آش نخورده و دهن سوخته را دارد..) بی‌آنکه شفاف‌سازی شود که دیگران در دیگر ارگان‌ها و نهادها چه دریافت‌هایی داشته‌اند در این سال‌ها... و اصلاً بیایید یک بازه ده ساله یا پنج ساله را مقایسه کنید و شفاف‌سازی کنید.بهتر نیست به جای انداختن نام دانشگاهیان سر زبان‌ها، همه پرداختی‌ها و افزایش تعرفه‌ها و مزایا و افزایش حقوق‌های ارگان‌ها و نهادهای دولتی و نیمه‌دولتی و درعین‌حال میزان پاسخگویی و سنجش سطح شایستگی علمی و حرفه‌ای را شفاف‌سازی کنید تا خود اعضای هیئت علمی هم بدانند کجا ایستاده‌اند؟ و چرا همیشه فقط باید برای اینترنت و افزایش حقوق، نام آن‌ها را بشنویم؟قصه‌ها دقیقاً از اینجا می‌آیند: از میانه گسل‌ها... از میانه حواس‌پرتی‌ها و تبعیض‌ها.و حالا که من اینترنت ندارم و شغلی که چند سال بابتش زحمت کشیده‌ام را از دست داده‌ام،و سعید هم اینترنت پرو ندارد، چون آن را حق همه شهروندان می‌داند، و دریافتی هم تا این لحظه نداشته و بناست همه مشکلات معلمان و کارمندان و دولتی‌ها و غیردولتی‌ها با پرداختی هیئت علمی، آن هم از نوع علوم انسانی، حل و فصل شود؛شما بگویید آقای عبداللهی،اصلاً چرا خدا باید یک عده را دوست داشته باشد و عده‌ای دیگر را نه؟! و چرا و چطور کارمان به اینجا کشید؟ بالاخره قصه‌ها از کجا می‌آیند و چه کسی قصه پُر غصه ما را روایت خواهد کرد؟</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 14:21:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست‌هایم را می‌کارم...</title>
                <link>https://virgool.io/@er.mastor2810/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85-gq8dl2p1rrwb</link>
                <description>روزی قصه چشم‌هایم را خواهم نوشت که چه چیزها دید؛و قصه گوش‌هایم که چه چیزها شنید.شاید روزی هم قصه روزگارمان را بنویسم،و بسا کسانی ما را خیالی و قصه‌مان را افسانه پندارند!روزی قصه دست‌هایم را... اما نه!من دست‌هایم را می‌کارم؛دست‌هایی که هرگز کوتاه نیامدند.ادامه دادند و نوشتند، آشپزی کردند، در آغوش گرفتند، نوازش کردند، همراهی کردند و دست‌های دیگر را فشردند...دست‌هایی که ادامه دادند و زندگی را سرپا نگه‌داشتند.دست‌هایم رادر باغچه می‌کارمسبز خواهم شدمی‌دانممی‌دانممی‌دانم…*•خوشحالم که ویرگول برگشته و کنار دوستان عزیزم هستم و به قول حضرت حافظ:کاین غصه هم سرآید•*شعری از فروغ فرخزاد</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2026 14:10:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از شکلات تلخ دست بردار!</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D9%84%D8%AE-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1-lpdnqqsfriwi</link>
                <description>به آخرین نوشته‌ام نگاه می‌کنم؛ سیزده روز پیش. پنداری هزار سال گذشته باشد.زمان را از دست داده‌ام. &quot;روحم را از پی جسمم و با خودم می‌کشم&quot; این‌ور و آن‌ور.سوگ که روی سوگ بیاید، سوگ که از حد بگذرد، زمان مفهوم خودش را از دست می‌دهد.بعد از آن ماجراهای نود و هشت و در آن دی‌ماهِ سیاه، آرزو می‌کردم که ای کاش هرگز به‌دنیا نیامده بودم‌... و حالا همچنان زنده‌ام؛ زنده ماندم تا ببینم بالاتر از سیاهی خود سیاهی است.ببینم که سیاهی بی‌انتهاست؛ که آدمی می‌تواند آنقدر در سیاهی پیش برود که دیگر اصلاً نفهمد میان سیاهی است!آدم بعد هیچ سوگی آن آدم قبلی نمی‌شود؛ نمی‌شود که نمی‌شود که نمی‌شود... که سوگ‌های ما جمعی است و فرصتی هم نداریم برای سوگواری جمعی.زندگی اما هر روز به ما سر می‌زند. هر روز پی ماست، منتظر ماست. نمی‌بیند، نمی‌داند انگار کرور کرور زندگی نکرده مانده روی دست‌مان؛ کرور کرور جان‌های عزیزِ سفر کرده. مانده‌ایم زیر آوار... نمی‌بیند، نمی‌داند انگار!&quot;با خودت مثل انسانِ ساکنِ بحران رفتار کن. هر چقدر که می‌تونی زندگی‌ کن. آهنگ گوش بده. عطر چای برگاموت و ارل‌گری، عطر هل. دو خط نوشتن. پنج خط کتاب خوندن. دست بردار از شکلات تلخ! برو برای خودت گز بخر...&quot;این را که گفت گریه‌ام گرفت.«من هیچ وقت از تهران گز نگرفته‌ام... حالا مگه می‌شه رفت اصفهان؟ نه پای رفتن دارم، نه دلش رو...زندگی می‌کنم، نگران نباش. می‌نویسم، می‌خونم، شکلات تلخ و چای می‌خورم، می‌رم پیاده‌روی.زل می‌زنم به درختا، به آسمون، و سعی می‌کنم پرنده‌‌ها رو از روی صداشون بشناسم...ولی هنوز کوره‌ام!»•زنده مانده‌ام، زنده مانده‌ایم و شاید کار ما این باشد که زندگی کنیم، هر چقدر که بشود. به‌قدر توان. زندگی کنیم و با زندگی کردن، سیاهی را از پای دربیاوریم.زندگی کنیم به جای همه زندگی‌های نکرده و روی دست مانده... به قدر توان!</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 16:41:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همچو چشم مستت جهان خراب است...</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D9%87%D9%85%DA%86%D9%88-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-nnmbyyi82akw</link>
                <description>برف می‌آید؛ آنقدر قشنگ و روان که گریه‌ام می‌گیرد.به اتاق بچه‌ها می‌روم و بهشان می‌گویم «برف میاد، چه برفی... بریم بیرون؟»قطعی اینترنت و دسترسی نداشتن به آموزش‌ها، و البته روزگار بدکردارِ پُر کینه، باعث شده از برنامه درسی عقب بمانند و با حسرت می‌گویند که وقت ندارند.پنجره را باز می‌کنم، تا آنجا که بشود. توری کشویی را کنار می‌زنم. هر سه ایستاده‌ایم مقابل برف... آنقدر از درون آتش به سینه داریم، نه انگار که سرد است!نه انگار که برف می‌بارد از آسمان...که خون می‌بارد انگار...•به اتاق خودمان برمی‌گردم. در تاریکیِ اتاق، لای پنجره را باز می‌کنم که صدای باریدن را بشنوم و تکه‌های سفیدِ سرگردان و معلق را ببینم.عبدالوهاب شهیدی می‌خواند:گریه را به مستی بهانه کردمشکوه‌ها ز دست زمانه کردمآستین چو از چشم برگرفتمجوی خون به دامان روانه کردم•غروبی گفتی «آدم هر چقدر هم رها، یک داوود اشرف می‌خواد تو زندگی‌‌ش.»دیدی نگرفتم و گیج، سکوت کردم. یادت آمد گفته بودم تا اطلاع ثانوی فیلم و سریال ایرانی تعطیل!چیزهایی گفتی و سعی کردی توضیح بدهی.گفتم «همیشه چند نفری هستن که بشه روشون حساب کرد، ولی تهش این راه رفتنی رو باید تنها بری، می‌دونی؟... یعنی هر کاریش هم بکنی، آخرش تنهایی!»و تو تلخ خندیدی و گفتی که چقدر این ده‌دوازده روز این تنهاییِ عمیق را لمس کرده‌ای.یادم آمد قبل از قطع ارتباط‌مان با دنیا، حمید سلیمی استوری گذاشته بود:«این روزها هم می‌گذره، فقط موهای بیشتری ازت سفید می‌شه، پیرتر و غمگین‌تر می‌شی و دور و برت خلوت‌تر می‌شه و تنهاتر می‌شی...»و «شاید این هم شکلی از رهایی باشه...»این روزها دارم این رهایی را تجربه می‌کنم. خلوت کردن دور و اطرافم از رابطه‌هایی که دیگر نمی‌خواهم‌‌شان؛ دیگر تحمل‌شان را ندارم.چه حاصلی داشت همه این سال‌ها، این استخوان را لای زخم نگه داشتن؟•هنوز عبدالوهاب شهیدی می‌خواند:دلا خموشی چرا؟تو پرده‌پوشی چرا؟...از آسمان برف می‌بارد یا خون؟•••بیست‌ونهمِ دی‌ماهِ صفرچهار</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 23:50:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگر اصراری ندارم...*</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-msihvc0mmhsn</link>
                <description>شنیده‌ام خیلی خسته‌ و کلافه‌ای...شنیده‌ام به پیاده‌روی‌های طولانی می‌روی، خیابا‌ن‌ها را گز می‌کنی و لابه‌لای مردم پیِ حقیقت می‌گردی، پیِ زندگی، پیِ تسکین...شنیده‌ام شب‌ها در خانه راه می‌روی و با خودت حرف می‌زنی...شنیده‌ام در تنهاییِ تاریک این روزها، سرت بر ساقه‌ خم شده، گریه می‌‌کنی و چند مدل قرص می‌خوری بلکه بتوانی بخوابی...حتی شنیده‌ام به مرگ، به مرگ خودخواسته هم فکر کرده‌ای... دور باد!شنیده‌ام گفته‌ای زمانت مدام میان قطع و وصل نت نیم‌بند و رسیدن به کتاب‌ها و آموزش‌ها و خبرها دور حلقه‌ای پوچ می‌گردد، هدر می‌رود و هرگز نمی‌رسد...شنیده‌ام پیشنهاد شغلی جدیدت پادرهواست. بعد از آن همه تلاش و تقلا و امید، که حالا به شرکت ایرانیِ خارج از کشور دسترسی نداری...شنیده‌ام اینجا و آنجا شکایت کرده‌ای از روزگار نامرادِ بدکردار، و از آن‌ها که رأی دزدیدند و اسلحه کشیدند... نترسیدی و به عاقبت کار نیندیشیدی؟!شنیده‌ام گفته‌ای ایران دیگر جای زندگی نیست و حالا که پول ندارم بروم، مرگ شرافتمندانه‌ترین راه است...شنیده‌ام ناامیدی؛ نه می‌توانی درس بخوانی، نه به کارهای شخصی‌ات برسی...شنیده‌ام ساعت‌ها دراز می‌کشی روی تخت و به سقف خیره می‌شوی...شنیده‌ام از غذا خوردن هم افتاده‌ای و سایه غمی بزرگ افتاده روی زندگی‌ات...شنیده‌ام گفته‌ای دلت می‌خواهد فریاد بزنی، اما چیزی عین بختک افتاده روی گلویت و راه صدا را بسته...شنیده‌ام روزها سر در گریبانی و شب‌ها سرگردان و بی‌قرار...شنیده‌ام خدا را صدا زده‌ای به درد، به گله، به تمنا... و شک کرده‌ای... یا شاید هم به یقین رسیده باشی، هان؟تو شاید ندانی که من در این سال‌ها چه‌ها شنیده‌ام، چه‌ها دیده‌ام، و چه‌ها کشیده‌ام؛من اما خبر دارم از تو...از تو و از خشمت، اندوهت، و چشم‌اندازی که نداری و همه چیز را تیره و تار می‌بینی... که هست، که حق داری!دیدمت که نشسته‌ای کف خیابان در برابر موتورها و دودها، سردرگریبان، در سکوت...دیدمت که سینه سپر کردی و گفتی «بزن، بزن! من نمی‌تونم برگردم خونه با دست خالی...»خبر دارم از تو، و از اینکه همه‌اش این نبود؛که دست خالی و عرق شرم فقط یکی از هزار درد توست... خبر دارم از دل مغموم و حال نامعلومت...اما بیا ایمان بیاوریم به پایان فصل سرد!به بهار که خواهد آمد،و به دست‌هایمان که سبز خواهند شد...بیا صبور باشیم که چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند...بیا و کنارم بمان!دیگر نه اصراری به زندگی دارمنه اصراری به مرگیعنی من مرده‌اماما اگر قرار باشد زیاد غمگین شویبلند می‌شوم...**••*برگرفته از کامنت‌ها، دیده‌ها و شنیده‌ها؛ با اندکی دخل و تصرف.**گروس عبدالملکیان•••بیست‌وششمِ دیِ صفرچهار</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 13:02:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذشته درگذشته! واقعاً؟!</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7%D9%8B-rwcvpec6kbkx</link>
                <description>طاهر گفت: «الآن مثلاً نمی‌خوای برگردی به گذشته؟ الآن مثلاً فراموش کردی؟ گه تو این فراموشیت!» سیگارش را این‌بار نصفه خاموش کرد توی زیرسیگاری و گفت«گذشته، تک‌تک لحظه‌هاش، مثل ذره‌ذره‌ی اکسیژنی که نفس می‌کشیم می‌ره توی خونِ‌مون... گذشته نمی‌گذره استاد... نمی‌شه ازش فرار کرد...»... گذشته نمی‌گذرد. راست می‌گفت طاهر. اگر نگفته بود، شمیم حالا‌حالاها نمی‌فهید گذشته مثل خوره افتاده به جانش. مثل زالو خونش را خورده؛ آنقدر که پُر شود، سنگین شود و بیفتد جلوِ پاش.*راست می‌گفت طاهر. گذشته مثل سایه دنبال آدم است و رهایی نداری ازش. هر چقدر بیشتر انکارش کنی، پر رنگ‌تر می‌شود، و هر چقدر بیشتر ازش فرار کنی، نزدیک‌تر.اینکه چرا گذشته را انکار و از آن فرار می‌کنیم، دلایل خودش را دارد، اما اینکه در ندیدگرفتنش شکست می‌خوریم، واقعیتی غیرقابل انکار است.امروزمان هر چه که هست (بخوانید هر کوفتی که هست!)، حاصل گذشته‌ای است که نبودیم و بوده‌ایم.به زمان، به بایدهای دور شدن از واقعه برای درست دیدنش فکر می‌کنم. به اینکه ما راه طولانی و پر فراز و نشیبی آمدیم. بسیار آزمون و خطا کردیم، صبوری کردیم، دندان بر جگر گذاشتیم، حرف زدیم، فریاد زدیم، سکوت کردیم، اما راستش را بخواهید من در پس همه این‌ رویه‌ها امید می‌بینم و رد ظریفی از نپذیرفتن اشتباه و گردن‌نگرفتنِ خطا و جوریدنِ راهِ بی‌خطر، و البته ترس... ترسِ از دست دادن حاشیه امن.گاهی تنها راه رهایی از گذشته‌ای که هرگز درنمی‌گذرد، چشم تو‌ چشم شدن با آن است؛ بایستی و زل بزنی بهش، به خودِ عریان و بی‌پرده‌اش.گاهی تنها راه رهایی ناامیدی مطلق و پذیرش است... شجاعت پشت سر گذاشتن اشتباها‌ت‌مان و آمادگی پرداخت همه هزینه‌هاش.•••*از کتابِ تو به اصفهان بازخواهی گشت، مصطفی انصافی، نشر چشمه</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 18:57:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو به اصفهان بازخواهی گشت</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%AF%D8%B4%D8%AA-enyjge6wnuq7</link>
                <description>کتاب را گذاشته‌ام جلوی چشم. خیره نگاهش می‌کنم. آدم برای روزهای یأس و ناامیدی‌اش یک دلخوشی می‌خواهد؛ چیزی که اتصال او را به حال، به آینده زنده نگه‌دارد و رویاها را بپروراند.این شب‌ها و روزهای استیصال و پر آب چشم، نتوانسته بودم روزنه امیدی بیابم.شب‌ها روی سردی سرامیک‌ها می‌نشستم و تکیه به دیوار و زل زده به تاریکی روبه‌رو گریه می‌کردم. روزها، میان رانندگی و آشپزی و کتاب خواندن، ناگهان اشک‌ها سرازیر می‌شد و نمی‌فهمیدم این چشمه، چطور این‌قدر ناگهانی راهش را یافته و می‌جوشد.وقتی کتاب را دیدم، با خودم گفتم مگر می‌شود؟!انگار کسی مرا صدا زده باشد:«تو به اصفهان بازخواهی گشت، الهه!»در تمام این سال‌ها این رویا را در سر پرورانده بودم. با همه خشکی زاینده‌رود و آلودگی هوا و فرسودگی سازه‌ها و بناها و فرونشست و هزار گیر و گرفت دیگر، همچنان امید داشتم به استواری اصفهان و دوام آوردنش و رسیدن آب به زاینده‌رود و دیدن آسمانِ آبی پاک... و به روزگاری که بی‌دغدغه و نگرانی برگردم به آغوش شهر رویاهایم.چرا یادم رفته بود؟این کتاب تا همیشه یادگار آن لحظه‌ به‌یادماندنی است که من دلخوشی‌ام را، نقطه اتصالم را یافتم؛ذرات نور خودشان را به قلبم رساندند و من هم آن پرنده خجالتی کوچک را دیدم که در قفسه سینه‌ام به پرواز درآمد؛ همان پرنده که هِدا در کتاب زیر تیغ ستاره جبار گفته بود.*ایران می‌ماند، اصفهان می‌ماند، من می‌مانم، همه ما می‌مانیم و باز هم زیر پل خواجو هم‌نوا و هم‌آواز می‌شویم...من به اصفهان بازخواهم گشت؛دلم از فکر تو روشن، به تو برمی‌گردم...•••به ویرگول که سر زدم، از پست‌های ویرگول و دوستان ویرگولی‌ام، لذت بردم.لذت بردم از اینکه از کنار نرفتید و کناره نگرفتید، بر چیزی سرپوش نگذاشتید و حقیقت را کتمان نکردید.سپاسگزارم عزیزان، و تا باد چنین بادا!•••*«سه عامل تعیین‌کننده چشم‌انداز زندگی‌ام را دگرگون کرد. دوتایشان نصفِ جهان را ویران کردند. سومی خیلی کوچک و ضعیف و به‌واقع نامرئی بود. پرنده خجالتی کوچکی پنهان در قفسه سینه‌ام، کمی بالاتر از دلم. بعضی وقت‌ها پرنده در غیرمنتظره‌ترین لحظات بیدار می‌شد، سر بلند می‌کرد و با شور و شادمانی پر می‌گشود. پس من سر بلند می‌کردم، آخر در آن لحظه گذرا یقین داشتم که زور عشق و امید از نفرت و خشم بیشتر است و جایی، دور از دیدرس من، زندگی فناناپذیر همیشه پیروز است.»زیر تیغِ ستاره جبار، هِدا کووالی، علیرضا کیوانی‌نژاد، نشر بیدگلبامدادِ بیست‌وچهارمِ دی‌ماهِ صفرچهار</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jan 2026 00:29:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بن‌بست اصالت</title>
                <link>https://virgool.io/@er.mastor2810/%D8%A8%D9%86-%D8%A8%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B5%D8%A7%D9%84%D8%AA-jfflavikfzfo</link>
                <description>&quot;گاهی خود اصلی را به قیمت ساختن خود مطابق عرف قربانی می‌کنیم.&quot;رولو میداشتیم درباره یک نویسنده حرف می‌زدیم. یکی از بچه‌ها در وصفش گفت: «اصیل و ...»اصالت یا authenticity، مفهمومی است که سال‌ها قبل نظر من را به خودش جلب کرد. برایم مهم شد و سعی کردم درباره‌اش بیشتر بخوانم و بدانم.اصالت همان واقعی و غیرجعلی بودن است. شاید شما هم در پست‌ها و محتواهای انگیزشی، مکرراً، با این مفهوم روبه‌رو شده باشید، اما در روان‌شناسی اصالت یک موضوع جدی و پژوهشی است.آیا آن‌چه انجام می‌دهیم، با آن‌چه هستیم تطابق دارد؟ این سؤال، نقطه ورود به بحث اصالت است.اصالت چیست؟در روان‌شناسی اصالت معمولاً به معنی «هماهنگی میان افکار، احساسات و رفتار» تعریف می‌شود. وقتی کسی اصیل است، کاری را انجام می‌دهد که از درونش می‌آید، نه صرفاً برای جلب رضایت دیگران یا انطباق با نقشی تحمیل‌شده و یا به‌دست آوردن نفع یا موقعیتی خاص.پژوهش‌ها نشان می‌دهند اصالت یک پدیده چند بعدی است:زندگی اصیل و عمل براساس خود درونی، پذیرش یا مقاومت در برابر تأثیرات بیرونی، و میزان بیگانگی از خود یا فاصله‌گیری از تجربه درونی.ریشه‌های فکری؛ از فلسفه تا روان‌شناسی بحث اصالت سابقه‌ای فلسفی دارد. اگزیستانسیالیست‌ها مثل کی‌یِرکِگور، نیچه و سارتر روی مسئله «خود اصیل» و خطر زندگی بر طبق هنجارهای تحمیل شده تأکید کردند.در روان‌شناسی قرن بیستم، کارل راجرز بر هم‌خوانی یا congruence تأکید کرد و بر این باور بود که رشد روانی در محیطی رخ می‌دهد که فرد خود را صریح و بی‌نقاب تجربه کند. رولو می نیز به شجاعت مواجهه با خود و خطر «ساختن خود براساس انتظارها» اشاره کرده است. این دیدگاه‌ها راه را برای پژوهش علمی و ابزار سنجش باز کردند.چرا اصالت مهم است؟پژوهش‌ها بارها نشان داده‌اند هر چه زندگی بیرونی افراد، به‌خود درونی‌شان نزدیک‌تر باشد، یعنی هر چه اصیل‌‌تر باشند، رضایت بیشتری از زندگی دارند. این افراد خودپذیری و سلامت روان‌شان بالاتر است و اضطراب و افسردگی کمتری گزارش می‌کنند.در محیط کار و روابط بین‌فردی نیز اصالت با کیفیت بهتر تعامل و عملکرد رضایت‌بخش‌تر همراه است. در نقطه مقابل، فقدان اصالت غالباً به زندگی در نقش‌های تحمیلی، بیگانگی و فرسودگی روانی می‌انجامد.موانع رسیدن به زندگی اصیلیکی از بزرگ‌ترین موانع، فشارهای فرهنگی و اجتماعی است که نقش‌ها را به ما تحمیل می‌کنند.مانع دیگر ترس از طرد یا قضاوت دیگران است.و همین‌طور نبودن فضای حمایتی یا محرومیت از تعاملات صادقانه.احتمالاً یکی از مهم‌ترین موانعی که اغلب ما از زمان کودکی، در مدرسه و حتی خانه، با آن مواجهه شده‌ایم، محرومیت بوده است.فضا و محیط اطراف ما، به یکدست بودن و سربه‌زیر بودن، ساکت بودن و سازگار شدن پاداش می‌دهد و در مقابل، در برابر هر پرسش یا مخالفت، سطوح مختلفی از محرومیت را به ما تحمیل می‌کند.و اینجاست که اصیل بودن شبیه بن‌بستی است که آخر دنیاست و راه به جایی ندارد.و حالا هر چقدر هم فهرستی بچینیم از راهکارهای عملی برای قرار گرفتن در مسیر اصالت، واقعیت بیرونی، خیلی پر قدرت کار خودش را می‌کند...چند بار بابت فلان تصمیم و رفتار از خودمان شرمنده شده‌ایم، یا احساس کرده‌ایم آنکه از آینه به ما نگاه می‌کند را نمی‌شناسیم؟ما می‌دانیم مشکل کجاست و خوب می‌دانیم کار درست کدام است، اما تا کجا می‌توانیم هزینه اصیل بودن را بپردازیم؟درست است که شناخت این موانع اولین گام تغییر است، اما آنچه مهم‌تر است، محیط اطراف، جامعه و هنجارهای آن است.وقتی بیشتر به دست آوردن ارزش باشد، دیگر چگونه به دست آوردن چندان مهم نخواهد بود.کسی محاسبه نمی‌کند در ازای چه هزینه‌ای، فرصتی را از آن خود کرده؛ صرف از آن خود کردن، ارزش است.حال پرسش‌های مهمی مطرح می‌شود:در چنین جامعه‌ای چقدر می‌توانیم اصیل زندگی کنیم و خودمان باشیم؟ هزینه‌ها و محرومیت‌ها را تا کجا می‌تونیم تاب بیاوریم؟و مسیرهای تغییر دیدگاه و هنجارهای نادرست جامعه چیستند؟</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Fri, 05 Dec 2025 23:37:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یاد باد آن روزگاران یاد باد!</title>
                <link>https://virgool.io/@er.mastor2810/%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-yaettuzpcspd</link>
                <description>سمیه روی پای آقا مصطفی نشسته و من روی دسته مبل، کنار بابا؛ روزهای فروردینی میانه‌های دهه شصت.در آن روزهای سختی و جنگ، دلخوشی خانواده ما و بقیه فامیل، دورهمی‌های آخر هفته بود خانه پدر آقا مصطفی، جایی خارج از شهر.مامان سه تا بچه کوچک داشت و کلی وسیله و یک دنیا غرور که به کسی زحمت ندهد و بر این اصرار که ما اصلاً نرویم و مزاحمتی نباشد.آقا مصطفی خودش می‌آمد دنبال ما. یک پیکان جوانان سفید داشت که همیشه برق می‌زد از تمیزی و بوی خوب می‌داد و مثل ماشین‌های دیگر، وقتی سوارش می‌شدم سرم گیج نمی‌رفت و دچار تهوع نمی‌شدم.هر وقت می‌آمد، دلم غنج می‌زد که حالا می‌روم صندلی عقب می‌نشینم کنار پنجره و بیرون را تماشا می‌کنم تا برسیم. زورم نمی‌رسید در ماشین را باز کنم. آقا مصطفی، به قول خودش، مرا قلمدوش می‌گرفت و مثل شاهزاده‌ها می‌برد تا ماشین و می‌نشاند کنار در و در را از تو قفل می‌کرد و می‌بست.مامان تا برسیم تعارف می‌کرد و تشکر. آقا مصطفی هم می‌گفت «کاری نکردم. اتفاقاً شما و بچه‌ها باید بیاین یکم هوا بخورین. حال و هواتون عوض بشه.» بعد از توی آینه به من نگاه می‌کرد و می‌گفت «می‌خوام الهه رو ببرم پیش فیدل با هم بهش غذا بدیم.»فیدل سگ سفید و قشنگ و خیلی وفاداری بود. نگهبان خانه‌شان و گوش به فرمان آقا مصطفی. من اما از سگ‌ها می‌ترسیدم؛ می‌ترسم...و تلاش‌های آقا مصطفی هم نتیجه‌ای نداد. نه برای ماست‌خور کردن من، نه برای آشتی‌ام با سگ‌ها.من توی آن پیکان سفید جوانان، بزرگ‌ترین کیف‌های بچگی‌ام را تجربه کردم. ذوق مهمانی و دورهمی در خانه‌ای بزرگ و بازی با بچه‌ها، و کیف کردن وقتی ماشین می‌افتاد در سرازیری و توی دلم خالی می‌شد. می‌پاییدم ببینم کجا به سرازیری می‌رسیم، بعد چشم‌هام را می‌بستم و منتظر لحظه‌ای می‌شدم که انگار پرواز کرده باشم.گاهی هم می‌ایستادم بین دو صندلی جلو و از جلوی ماشین آسمانِ آبی پهناور را می‌دیدم و ماشین‌هایی که از ما سبقت می‌گرفتند.و از آن روزها، پیکان جوانان برای من فقط یک ماشین نبوده، یادآور روزهای محدودِ قشنگِ کودکی‌ام بوده.حالا دیگر نه از پیکان جوانان خبری هست، نه آقا مصطفی را کنار خودمان داریم و نه آخر هفته‌ها دور هم جمع می‌شویم.از ما و از آن جمعِ مهر و صفا، پراکندگیِ خاطراتی دور باقی مانده و سوگِ جای خالی نفرات‌مان.میان عکس‌های قدیمی‌ام، یک عکس از پیکان جوانان دارم که به اندازه بقیه عکس‌ها برایم عزیز است.</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 23:34:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توسعه فردی؛ زردِ طلایی، لازمِ ضروری!</title>
                <link>https://virgool.io/@er.mastor2810/%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B9%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%B2%D8%B1%D8%AF%D9%90-%D8%B7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%85%D9%90-%D8%B6%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-sh6td2ljcsri</link>
                <description> «خفه شدیم بابا! بسه دیگه... هی توسعه، توسعه، توسعه!»خب اگر شما هم چنین حسی دارید، تا حدود زیادی درک‌تان می‌کنم. بعضی مفاهیم هر چقدر هم مهم و ضروری، آنقدر دست به دست می‌شوند و هر کس، هر جا ازشان می‌گوید که کسالت‌بار می‌شوند. آنقدر کسالت‌بار که انگار از معنا تهی شده‌اند. کافی است دو دقیقه در اینترنت بگردید تا با هزار و یک تصویر انگیزشی، جمله ‌نصفه‌و‌نیمه و فلان دوره پول‌سازِ یک‌روزه و چندروزه روبه‌رو شوید. طبیعتاً آدم خسته می‌شود و با خودش می‌گوید: «بازم همون حرف‌ها، بازم همون شعارها!»اما خب از طرفی اگر هم از آن چشم‌پوشی کنیم و توسعه فردی را صرفاً به‌عنوان ژستی فانتزی یا صنعتی پول‌ساز ببینیم، چیز مهمی را از دست داده‌ایم. در این چند کلمه می‌خواهم نشان بدهم که توسعه فردی لزوماً زرد و سطحی نیست و چرا باید با روشی ساده و واقع‌گرا به آن پرداخت.چرا توسعه فردی برای‌مان تکراری شده است؟این حس دو دلیل اصلی دارد:اول اینکه پیام‌های توسعه فردی در شبکه‌های اجتماعی، اغلب تبلیغاتی و فشرده منتشر می‌شوند؛ جمله‌های کوتاه جذاب، اما بدون عمق.دوم اینکه بیشتر وقت‌ها، ما به دنبال نتایج فوری هستیم، درحالی‌که رشد واقعی زمان‌بر است. وقتی انتظارتان از یک کتاب، پادکست یا دوره این باشد که ظرف یک هفته زندگی‌تان را ۱۸۰ درجه تغییر دهد، طبیعتاً بعد از چندبار ناامیدی، کل این حوزه را بی‌ارزش می‌بینید. اما توسعه فردیِ خوب، مثل ورزشِ معقول است؛ نتیجه بلندمدت دارد، نه وعده معجزه در یک روز.توسعه فردی یعنی چه دقیقاً؟توسعه فردی تنها خواندن کتاب‌های انگیزشی و گوش‌دادن به سخنرانی نیست.توسعه فردی عبارت است از افزایش آگاهی نسبت به خود، بهبود مهارت‌های روزمره، تمهید سازوکارهای بهتر برای تصمیم‌گیری، و ایجاد عادات کوچک اما مؤثر. یعنی چیزهایی که کیفیت زندگی را بهتر می‌کنند؛ روابط‌تان، توانایی‌تان در مدیریت استرس، توان آموزشی و کاری‌تان، و هیمن‌طور حس ارتباط عمیق با زندگی و معنادار بودن آن را به وجود می‌آورند.حالا بیایید سه دلیلِ اهمیت توسعه فردی و لزوم جدی گرفتن آن را با هم مرور کنیم:1. مقاوم شدن در برابر تغییرات:سرعت تغییرات در کار و زندگی زیاد است. کسی که عاداتی برای یادگیری مستمر دارد، راحت‌تر با شرایط جدید سازگار می‌شود.2. خودآگاهی بیشتر و در پی آن انتخاب‌های بهتر:وقتی بدانید چه چیزهایی برای‌تان مهم است و چه چیزهایی انرژی‌تان را می‌بلعد، انتخاب‌های‌تان هدفمندتر می‌شوند. خودآگاهی مانند چراغی است که مسیر را روشن می‌کند.3. سرمایه روانی و روابط بهتر:مهارت‌هایی مثل همدلی، مدیریت خشم، و ارتباط مؤثر فقط باعث موفقیت شغلی نمی‌شود. کیفیت روابط و رضایت شخصی را هم بالا می‌برد.چگونه از زرد فاصله بگیریم و به طلایی نزدیک بشویمطبق رویکردی عملی، چند راهکار برای این موضوع پیشنهاد می‌شود.اول اینکه هدف کوچک و مشخص انتخاب کنید. به‌جای «من می‌خواهم موفق شوم»، بنویسید «می‌خواهم ظرف سه ماه، هر هفته یک فصل یا چند صفحه کتاب مرتبط با مهارت الف بخوانم.» هدف‌هایی که قابل اندازه‌گیری‌ باشند و به جای رویا و خیالبافی، عمل به همراه بیاورند.دوم اینکه عادت‌های کوچک بسازید. عادت‌های پنج تا بیست دقیقه‌ای که هر روز تکرار شوند، بعد از چند ماه تأثیر بزرگی دارند. نوشتن روزانه پنج دقیقه احساسات‌، مطالعه پانزده دقیقه قبل از خواب، پیاده‌روی بیست دقیقه‌ای هر روز یا مرور هدف‌ها در صبح، می‌تواند شروع خوبی باشد.سوم اینکه خودتان را بسنجید و از اطرافیان بازخورد بگیرید. بدون ارزیابی نمی‌دانید پیشرفت کرده‌اید یا نه. هفته‌ای یک‌بار زمان بگذارید و کوچک‌ترین نشانه‌های پیشرفت را ثبت کنید. حتی نمره یک تا دَه برای تمرکز این هفته و اجرای برنامه‌ها، می‌تواند چشم‌انداز واضحی از پیشرفت به شما بدهد.دیگر اینکه تا می‌توانید از مقایسه فاصله بگیرید. شبکه‌های اجتماعی نسخه پیچیده‌شده نمایش موفقیت‌ هستند. معیارتان پیشرفت نسبت به گذشته خودتان باشد، نه نمایش‌های دیگران.و آخری هم اینکه منابع متنوع و معتبر انتخاب کنید. فقط به ویدیوهای کوتاه اکتفا نکنید. یک کتاب خوب، یک دوره با تمرین عملی و پروژه‌محور، یا یک مربی و منتور قابل اعتماد، بسیار کمک‌کننده است و ارزش بیشتری ایجاد می‌کند.پنج ابزار ساده که هر کسی می‌تواند امتحان کند۱. دفترچه روزانه: پنج دقیقه نوشتن احساسات و کارهای انجام‌شده، باعث شفافیت می‌شود.۲. قانون دو دقیقه: اگر کاری کمتر از دو دقیقه طول می‌کشد، فوراً انجامش بدهید.۳. بازه یادگیری: هفته‌ای سه بار، هر بار سی دقیقه روی مهارت مشخصی کار کنید.۴. جلسه بازنگری هفتگی: در پایان هر هفته، سه تا از دستاوردهای‌تان را و سه مورد را که نیاز به بهبود دارند، ثبت کنید.۵. شریک پیشرفت: دوستی که اهداف شما را می‌داند و گاهی چک می‌کند، تأثیر شگفت‌آوری دارد.هشدار! این مسیر قرار نیست همیشه خوشایند باشدتوسعه فردیِ واقعی شامل مواجهه با ضعف‌هاست. یعنی گاهی باید اشتباهای خود‌تان را ببینید، عادت‌های بد را ترک کنید و با بخشی از خودتان روبه‌رو شوید که راحت نیست. در مواجهه با همین نقطه است که خیلی‌ها مسیر را نصفه‌و‌نیمه‌ رها می‌کنند. اما کنار آمدن با این ناحیه ناخوشایند، خودش بزرگ‌ترین دستاورد است.توسعه فردی یک مهارت است، نه زینت‌المجالسِ زندگی!وقتی توسعه فردی را به‌عنوان مجموعه‌ای از عادات کوچک، سنجش‌پذیر و قابل اصلاح ببینیم، برداشتن قدم اول ساده‌تر می‌شود. مهم نیست دیگران چه برچسبی می‌زنند. مهم این است که شما چه نتایجی می‌خواهید و حاضر هستید چه کارهایی بکنید و چه هزینه‌هایی بدهید تا به آن برسید.یک هفته آینده را امتحان کنید: فقط یک عادت پنج‌دقیقه‌ای انتخاب کنید و هر روز تکرارش کنید. بعد از چهار هفته دوباره برگردید و ببینید چه تغییراتی پدید آمده است. اگر نتیجه مثبت بود، قدم بعدی را بردارید. اگر نبود، آن را تغییر دهید یا عادت دیگری انتخاب کنید.در پایان، یک نکته ساده اما کاربردی بگویم: توسعه فردی یعنی «پیوستگی در تلاش به‌جای وابستگی به انگیزه». انگیزه که بالا باشد، کار آسان می‌شود؛ اما وقتی انگیزه نیست، عادت‌ها هستند که ما را پیش می‌برند. پس بیایید از شعارها دور شویم و با گام‌های کوچک، قابل تکرار و واقعی زندگی‌مان را بهتر کنیم؛ حالا اسمش هرچه می‌خواهد باشد :)باقی بقای‌تان__ </description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Fri, 28 Nov 2025 23:30:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو راهی زنان: موفق و مستقل یا دوست‌داشتنی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@er.mastor2810/%D8%AF%D9%88-%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82-%D9%88-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%82%D9%84-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C-kjcpjp2gwufe</link>
                <description>شریل سندبرگ کتاب دارد با عنوانِ:Lean in: Women, Work, and the Will to Leadکه به فارسی ترجمه شده:بدرود دون‌پایگیاو در این کتاب اشاره می‌کند که زنانِ قوی و موفق اغلب «دوست‌داشتنی» به‌نظر نمی‌رسند.یک واقعیت تلخوقتی مردی در محل کار قدرتمند و موفق شود، معمولاً مورد تحسین و احترام قرار می‌گیرد. وقتی زنی همان رفتار را نشان دهد، گاهی با برچسب‌هایی مثل «خشن»، «خشک» یا «دوست‌داشتنی نیست» مواجه می‌شود. شریل سندبرگ این واقعیت را در کتاب پُرفروش خود برجسته می‌کند و می‌پرسد:چرا شایستگی برای زن‌ها گاهی به قیمتِ محبوبیت تمام می‌شود؟سندبرگ در این رابطه دو گروه مانع را شناسایی می‌کند:۱. موانع بیرونی: سیاست‌گذاری سازمانی، تبعیض آشکار، کمبود امکانات مثل مرخصی و مراقبت کودک؛۲. موانع درونی: خودسانسوری، کم‌تر بلند کردن دست برای فرصت‌ها.یک نکته کلیدی اما این است: حتی وقتی زن‌ها بر این موانع فائق می‌آیند و موفق می‌شوند، دیگر چندان «دوست‌داشتنی» (likeability) نیستند و این می‌تواند پرداخت اجتماعیِ موفقیت‌شان باشد؛ یعنی موفقیت در زنان گاهی با کسرِ محبوبیت همراه است.سندبرگ با نمونه‌ها و روایت‌های شخصی نشان می‌دهد که جامعه — شامل مردان و زنان — نسبت به زنِ «مؤثر و جسور» واکنش متفاوتی نشان می‌دهد؛ واکنشی که هر دو جنس می‌توانند در آن نقش داشته باشند. این همان تجربهٔ «دوگانه» است که بسیاری از زنانِ حرفه‌ای گزارش می‌کنند.شواهد پژوهشی پدیده «بازخورد منفی» یا Backlashآنچه سندبرگ توصیف می‌کند با سال‌ها پژوهش روان‌شناختی همخوانی دارد. پژوهشگران مانند Laurie Rudman و Peter Glick نشان داده‌اند که وقتی زن‌ها رفتارهای عملگرا و قاطع (agentic) دارند، همان رفتارهایی که معمولاً با موفقیت و قدرت مرتبطند، به‌خاطر نقض انتظارات جنسیتی با واکنشی مواجه می‌شوند که آن را «backlash» خوانده‌اند؛ یعنی تنبیه اجتماعی (کم‌تر استخدام شدن، محبوبیت کمتر، قضاوت منفی). این رابطه منفی میان شایستگی و محبوبیت در زنان، در مطالعات متعدد تأیید شده است.مطالعات علمی بعدی و مقالات تحلیلی، ز جمله پژوهش‌های منتشر شده در Harvard Business Review و مراکز دانشگاهی، این جریمه اجتماعیِ محبوبیت را توضیح داده‌اند:زنان برای دست‌یابی به نقش‌های رهبری باید هم‌زمان هم شایستگی نشان دهند و هم خوش‌برخورد باشند؛ دو معیار که گاهی با هم سازگار نیستند و برای زنان هزینه‌ ایجاد می‌کند.جامعه از پیش تصویری از زن دارد، اینکه زن باید چگونه باشد. زن باید مهربان و همدل باشد و وجه مادرانگی پر رنگی در رفتارش دیده شود. از او انتظار نمی‌رود که قاطع و جدی باشد. او بنا نیست رهبر باشد، او باید فاصله‌ها را پر کند.زن در نقش انسانی قاطع و رهبر، به‌صورت ناخودآگاه در نقش ضد خود قرار گرفته و واکنش منفی ایجاد می‌شود.پژوهش‌ها نشان می‌دهند مردان گاهی بر اساس پتانسیل‌ها و آنچه در آینده انجام خواهند داد، ارتقا می‌گیرند، اما زنان بیشتر براساس شواهد فعلی سنجیده می‌شوند؛ درباره زنِ موفق همین سنجش دقیق‌تر و سخت‌گیرانه‌تر است. و این‌گونه است که زن برای اثبات شایستگی باید هم «قوی» باشد و هم «دوست‌داشتنی»!در برخی شرایط، کمبود فرصت‌ها و فشار نظام کاری باعث می‌شود بعضی زنان نسبت به موفقیتِ دیگر زنان حس رقابت یا بی‌عدالتی کنند؛ این می‌تواند به سردی یا حتی مخالفت از سوی زنان با زنان منجر شود. موضوعی که سندبرگ نیز به آن اشاره دارد.خب چه‌ باید کرد؟در زمینه فردی، زنان باید نسبت به شایستگی خود آگاه باشند و آن را باور داشته باشند. آنها باید روش‌های بیان قدرت را با آمیزه‌ای همدلی به‌کار گیرند. سندبرگ پیشنهاد می‌کند که زنان برای به‌دست آوردن فرصت‌ها پیش‌قدم شوندو به قول او «دست‌شان را بلند کنند». هر چند همه این پیشنهادها هزینه‌های اجتماعی خواهند داشت.او به زنان می‌گوید شبکه‌سازی قدرتمندی داشته باشید و با سطوح بالاتر ائتلاف برقرار کنید؛ حمایت آنها راهگشا خواهد بود.چیزی که همان ابتدای کتاب و در مقدمه نویسنده، من را بسیار متأثر کرد اعتراف سندبرگ بود به شرایط بسیار دشوار زنان در نقاط خاصی از جهان، از جمله خاورمیانه. او گفته بود که این شرایط ما زنان امریکایی است با سابقه چند صد سال مبارزه برای حقوق‌مان و حتی تصور شرایط دشوار زنان در خاورمیانه آسان نیست؛ آنها دست‌کم دویست‌سیصد سال از ما عقب هستند.گرچه من بر این باورم که رشد تکنولوژی و افزایش دسترسی از طریق اینترنت و هوش مصنوعی، می‌تواند از فاصله زمانی ما با نقطه مطلوب، تا حد قابل توجهی بکاهد.به امید آن روز.</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Fri, 24 Oct 2025 19:01:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>