<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الهه روح‌اللهی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@er.mastor2810</link>
        <description>کلمه‎‌‌های گاه‌ وبی‌گاهِ یک کپی‌رایترِ قصه‌گویِ کتاب‌بازِ دست به قلم :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 03:49:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/231459/avatar/Cxbk7z.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>الهه روح‌اللهی</title>
            <link>https://virgool.io/@er.mastor2810</link>
        </image>

                    <item>
                <title>توجه، گران و سرگران!</title>
                <link>https://virgool.io/@er.mastor2810/%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-vjufe6y4ovoq</link>
                <description>وقتی داشتم فهرست کتاب مدیریت توجه را مرور می‌کردم، ناگهان یاد جمله‌ای از کتاب بازاریابی پرمحتوا افتادم. جو پولیزی همان یکی دو صفحه اول، جمله مهمی گفته بود:ظاهراً هرچقدر محتوا ارزان و ارزان‌تر شود، توجه مخاطب گران و گران‌تر می‌شود.کلمات پیش‌رو نگاهی است به کتاب Indistractable اثر ایال نیر که سال ۲۰۱۹ چاپ شده و در سال ۱۴۰۰، با عنوان مدیریت توجه، توسط نشر آریاناقلم ترجمه و منتشر شده است. مسئله توجه و تمرکز در این کتاب، فراتر از بازاریابی محتوایی، و درباره سبک زندگی است.«فقط دو دقیقه.»احتمالاً این یکی از پرتکرارترین دروغ‌هایی است که هر روز به خودمان می‌گوییم:فقط دو دقیقه اینستاگرام را چک می‌کنم،فقط دو دقیقه خبرها را می‌خوانم،فقط دو دقیقه پیام‌ها را جواب می‌دهم...و بعد، بیست دقیقه یا حتی یک ساعت گذشته است. نه کتابی جلو رفته، نه گزارشی نوشته شده، نه پروژه‌ای به پایان رسیده. تنها چیزی که تغییر کرده، احساس گناهی است که آرام‌آرام جای تمرکز را می‌گیرد.سال‌هاست شرکت‌های فناوری متهم اصلی این ماجرا هستند. شبکه‌های اجتماعی، اعلان‌ها، ویدئوهای کوتاه و الگوریتم‌هایی که برای بلعیدن توجه ما طراحی شده‌اند. این انتقادها خیلی هم بیراه نیست؛ اقتصاد دیجیتال امروز تا حد زیادی بر پایه رقابت برای تصاحب توجه انسان بنا شده است.اما اگر همه اعلان‌ها را خاموش کنیم چه؟اگر تلفن همراه را در کشوی میز بگذاریم چه؟اگر یک هفته اینترنت نداشته باشیم، آیا ناگهان به آدم‌های متمرکزی تبدیل می‌شویم؟ایال نیر، نویسنده کتابIndistractable: How to Control Your Attention and Choose Your Life،که با همکاری جولی لی منتشر شد، به این پرسش‌ها پاسخ متفاوتی می‌دهد.او می‌گوید ما معمولاً دشمن را اشتباه شناسایی کرده‌ایم.مسئله اصلی تلفن همراه نیست. مسئله این است که ذهن ما پیش از آنکه اعلان‌ها سر برسند، آماده فرار بوده است.این شاید مهم‌ترین تفاوت کتاب Indistractable با بسیاری از کتاب‌های بهره‌وری باشد.اغلب کتاب‌های این حوزه از مدیریت زمان حرف می‌زنند؛ از برنامه‌ریزی، اولویت‌بندی و نظم شخصی.اما نیر از چیزی بنیادی‌تر حرف می‌زند: توجه.زمان برای همه ما یکسان است؛ بیست‌وچهار ساعت در شبانه‌روز. آنچه زندگی افراد را از هم متمایز می‌کند، مقدار زمانی نیست که در اختیار دارند، بلکه کیفیت توجهی است که در همان زمان خرج می‌کنند.به تعبیر او، اگر نتوانیم توجه خود را مدیریت کنیم، بعید است بتوانیم زندگی خود را مدیریت کنیم.حواس‌پرتی دشمن تمرکز نیستیکی از ایده‌های جالب کتاب، تعریف دوباره واژه &quot;حواس‌پرتی&quot; است.ما معمولاً تصور می‌کنیم هر بار که گوشی را برمی‌داریم یا وارد شبکه‌های اجتماعی می‌شویم، دچار حواس‌پرتی شده‌ایم. اما نیر تعریف دقیق‌تری ارائه می‌کند.او میان دو مفهوم تمایز قائل می‌شود: Tractionو Distraction:Tractionیعنی هر رفتاری که ما را آگاهانه به ارزش‌ها و اهدافمان نزدیک کند.Distractionدقیقاً برعکس است: هر کاری که ما را از آنچه واقعاً تصمیم گرفته‌ایم انجام دهیم، دور کند.این تعریف یک نتیجه جالب دارد:گاهی ساعت‌ها مشغول کار هستیم، اما همچنان حواس‌‌مان پرت است. مثلاً تصمیم گرفته‌ایم گزارش مهمی بنویسیم، اما سه ساعت صرف پاسخ دادن به ایمیل‌ها می‌کنیم. ظاهراً سخت مشغول کار بوده‌ایم، اما از مهم‌ترین کار روز فرار کرده‌ایم.این همان چیزی است که کتاب بارها به آن اشاره می‌کند:هر فعالیتی که شبیه کار باشد، الزاماً پیشرفت به‌حساب نمی‌آید.ریشه حواس‌پرتی بیرون از ما نیستاین بخش، به گمان من، ارزشمندترین فصل کتاب است.نیر می‌گوید تقریباً همه رفتارهای انسان برای نزدیک شدن به لذت یا دور شدن از رنج شکل می‌گیرند. حواس‌پرتی هم از این قاعده مستثنا نیست.وقتی نوشتن یک مقاله دشوار می‌شود، وقتی پروژه‌ای مبهم است، وقتی از شکست می‌ترسیم یا از نتیجه مطمئن نیستیم، ذهن به دنبال راه فرار می‌گردد. گوشی فقط یکی از این راه‌هاست. اگر گوشی نباشد، شاید سراغ یخچال برویم. اگر یخچال نباشد، شاید تصمیم بگیریم میز کار را مرتب کنیم. اگر آن هم نباشد، احتمالاً ناگهان یادمان می‌افتد که امروز بهترین فرصت برای گردگیری کتابخانه است!ذهن انسان در ساختن بهانه، خلاق‌تر از چیزی است که دوست داریم باور کنیم.راستش را بخواهید، همین چند روز پیش برای نوشتن مقاله‌ای پشت میز نشستم. لازم بود فقط یک آمار را بررسی کنم. نیم ساعت بعد، مشغول خواندن مطلبی درباره تاریخچه روانکاوی بودم!هنوز هم نمی‌دانم دقیقاً چه اتفاقی افتاد. فقط می‌دانم آن لحظه، ذهنم بیش از آنکه دنبال اطلاعات باشد، دنبال راهی بود که چند دقیقه دیگر نوشتن را عقب بیندازد.همین مثال ساده یکی از مهم‌ترین پیام‌های کتاب را روشن می‌کند:بیشتر وقت‌ها ما از انجام کار فرار نمی‌کنیم، از احساسی فرار می‌کنیم که انجام آن کار در ما ایجاد می‌کند: ترس، ابهام، بی‌حوصلگی، احساس ناکافی بودن یا حتی اضطرابی که نام مشخصی ندارد.این‌جاست که کتاب را از بسیاری از آثار مشابه متمایز می‌شود. نیر به جای آنکه فقط از ابزارها حرف بزند، از احساساتی می‌گوید که پشت رفتارهای ما پنهان شده‌اند. و شاید همین، مهم‌ترین دلیل ارزش خواندن این کتاب باشد.اراده کافی نیست، باید محیط را هم تغییر داداگر قرار باشد هر بار که تلفن همراه‌مان روی میز می‌لرزد، با نیروی اراده در برابرش مقاومت کنیم، احتمالاً دیر یا زود شکست خواهیم خورد.ایال نیر اعتقاد دارد اراده منبعی محدود است. نمی‌توان از صبح تا شب فقط با تکیه به آن زندگی کرد. به‌همین دلیل، یکی از توصیه‌های عملی کتاب طراحی محیط است.اگر هنگام نوشتن اعلان‌ها خاموش باشند، اگر تلفن همراه در اتاق دیگری قرار داشته باشد، اگر وب‌سایت‌های مزاحم برای چند ساعت مسدود شوند یا حتی اگر هدفون روی گوش‌مان باشد، احتمال تمرکز بیشتر می‌شود.این توصیه شاید ساده به‌نظر برسد، اما بر یک اصل مهم استوار است:تصمیم درست باید آسان‌تر از تصمیم اشتباه باشد.در واقع محیط خوب کاری می‌کند که کمتر مجبور شویم با خودمان بجنگیم.برای زمان هم باید بودجه داشتاغلب ما برای پول برنامه‌ریزی می‌کنیم، اما برای زمان نه.اگر کسی بدون حساب‌وکتاب خرج کند، احتمالاً در پایان ماه با کسری بودجه روبه‌رو می‌شود. اما عجیب است که همین آدم ممکن است ساعت‌های روزش را بدون هیچ برنامه‌ای خرج کند و در پایان روز فقط بگوید: «امروز اصلاً نفهمیدم زمان چطور گذشت.»نیر پیشنهاد می‌کند همان‌طور که برای درآمد و هزینه برنامه داریم، برای زمان هم بودجه تعریف کنیم.این به معنای برنامه‌ریزی خشک و دقیقه‌به‌دقیقه نیست. اتفاقاً او تأکید می‌کند که استراحت، تفریح، گفتگو با خانواده، ورزش و حتی وقت آزاد باید بخشی از این برنامه باشند. استراحت، دشمن بهره‌وری نیست. استراحتِ برنامه‌ریزی‌نشده است که گاهی همه روز را می‌بلعد.فناوری را بشناس، اما قربانی آن نشویکی از ویژگی‌های مثبت کتاب این است که نویسنده نه به دام فناوری‌ستیزی می‌افتد و نه خوش‌بینی افراطی دارد.او به‌خوبی توضیح می‌دهد که بسیاری از اپلیکیشن‌ها، شبکه‌های اجتماعی و بازی‌های آنلاین با استفاده از یافته‌های روان‌شناسی رفتاری طراحی شده‌اند تا بیشترین زمان ممکن را از کاربران بگیرند.اعلان‌ها، اسکرول بی‌پایان، ویدئوهای پیشنهادی و پاداش‌های متغیر، همگی بخشی از این طراحی هستند.اما درعین‌حال، نیر هشدار می‌دهد که اگر همه تقصیرها را به گردن فناوری بیندازیم، در عمل اختیار خودمان را هم واگذار کرده‌ایم. این حرف شاید خوشایند نباشد، اما واقع‌بینانه است. فناوری می‌تواند توجه ما را بدزدد، اما فقط زمانی که ما در را برایش باز گذاشته باشیم.آیا این کتاب بی‌نقص است؟نه.یکی از نقدهایی که به Indistractable وارد شده، این است که گاهی نقش شرایط بیرونی را کمتر از واقعیت نشان می‌دهد. همه افراد، آزادی یکسانی برای مدیریت زمان خود ندارند.کارمندی که هر چند دقیقه باید به تماس‌ها پاسخ دهد، پزشکی که در بخش اورژانس کار می‌کند، یا مادری که هم‌زمان از چند کودک مراقبت می‌کند، طبیعتاً با نویسنده‌ای که ساعت‌های طولانی تنها پشت میز می‌نشیند، شرایط متفاوتی دارد.همچنین کتاب کمتر به نقش فرسودگی شغلی، اضطراب مزمن یا فشارهای اقتصادی در کاهش تمرکز می‌پردازد. عواملی که گاهی بسیار تعیین‌کننده‌تر از یک اعلان تلفن همراه هستند. علی‌رغم همه این نقدها، ایده مرکزی کتاب همچنان ارزشمند است.نیر ادعا نمی‌کند همه مشکلات را حل کرده است. او فقط می‌خواهد بخشی از مسئولیت را دوباره به خود ما برگرداند.چرا این کتاب ارزش خواندن دارد؟از انتشار Indistractable چند سال گذشته است، اما ایده اصلی آن نه‌تنها قدیمی نشده، بلکه شاید پرداختن به آن این روزها، ضروری‌تر هم شده باشد.در این سال‌ها، ابزارهای هوش مصنوعی وارد زندگی ما شده‌اند، شبکه‌های اجتماعی بیش از گذشته برای جلب توجه رقابت می‌کنند و حجم اطلاعاتی که هر روز با آن روبه‌رو می‌شویم، چند برابر شده است. در چنین جهانی مزیت رقابتی بسیاری از افراد دیگر صرفاً دانش یا استعداد نیست. توانایی حفظ توجه، شاید به یکی از مهم‌ترین مهارت‌های حرفه‌ای و حتی شخصی تبدیل شده باشد.اگر Indistractable برایتان جذاب بود، احتمالاً این کتاب‌ها نیز ارزش مطالعه دارند:•Deep Work / کال نیوپورتدرباره کار عمیق و تمرکز در دنیای پر از حواس‌پرتی.•Stolen Focus /یوهان هرینگاهی گسترده‌تر به دلایل فردی و اجتماعی کاهش تمرکز.•Four Thousand Weeks /الیور برکمنکتابی متفاوت که به جای بهره‌وری بیشتر، از محدود بودن عمر و انتخاب‌های آگاهانه سخن می‌گوید.•Essentialism / گرگ مک‌کیوندرباره هنر انتخاب کردن و کنار گذاشتن امور غیرضروری.به‌گمان من پیام کتاب بسیار عمیق‌ است:هر بار که حواسمان از کاری پرت می‌شود، پیش از آنکه دنبال مقصر بیرونی بگردیم، خوب است از خودمان بپرسیم: «دارم از چه چیزی فرار می‌کنم؟»شاید پاسخ این سؤال همیشه خوشایند نباشد، اما اغلب از خاموش کردن یک اعلان مفیدتر است.درنهایت، مسئله فقط مدیریت زمان نیست؛ مسئله اصلی مدیریت زندگی است. هر بار که به چیزی بله می‌گوییم، هم‌زمان به ده‌ها چیز دیگر نه گفته‌ایم.توجه مهم‌ترین دارایی ماست، چون از دل آن همه انتخاب‌های دیگر متولد می‌شوند.ممکن است هیچ‌وقت نتوانیم زندگی کاملاً بدون حواس‌پرتی داشته باشیم، اما اگر بتوانیم حتی کمی آگاهانه‌تر انتخاب کنیم که ذهن‌مان را به چه چیزی بسپاریم، احتمالاً همان &quot;کمی&quot; است که مسیر یک روز، یک پروژه و گاهی حتی یک زندگی را تغییر می‌دهد.</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2026 23:28:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طلوع می‌کند اکنون به روی نیزه سری...</title>
                <link>https://virgool.io/@er.mastor2810/%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D8%B3%D8%B1%DB%8C-ywiafeukygsy</link>
                <description>گیریم که دست و علم و مشک بیفتد | برخیز فدای سرت، انگار نه انگار...هیچ دلی عاشق و دچار مبادامن در میان بمباران‌ها و خاموشی‌های تهران به دنیا آمدم و اغلب تصاویر و خاطرات دوران کودکی‌ام، به جنگ گره خورده است. خصوصاً دهه‌ اول محرم که حال و هوای خودش را داشت. ما سه تا بچه پشت سر هم بودیم و مامان، که بسیار اهل مراعات بود و نمی‌خواست بچه‌داری‌اش باری بر دوش دیگران باشد، معمولاً به عزاداری‌ها و دعاخوانی‌ها نمی‌رفت مبادا گریه‌ها و بهانه‌جویی‌های ما مانع حال معنوی دیگران باشد. عزیز اما از چهارپنج‌سالگی‌ام دست مرا می‌گرفت و می‌برد به دیدن دسته‌های عزاداری، مراسم‌های مسجد محل و جمع‌های عزاداری بانوان. بیش از همه تصویر شب‌هایی برایم زنده و واضح است که در پیاده‌روی خیابان اصلی می‌ایستادیم و دسته‌های سینه‌زنی و زنجیرزنی که نوبت به نوبت رد می‌شدند را تماشا می‌کردیم... تماشا می‌کردیم و عزیز گریه می‌کرد و چیزهایی زیر لب می‌گفت. نمی‌دانم چه بود، شاید دایی نوجوان جبهه رفته ام را می‌سپرد به علمدار کربلا یا برای تنهایی سیدالشهدا اشک می‌ریخت یا هر دو. او در همه آن سال‌ها مادری منتظر بود، من اما مسحور صدای طبل‌ها و سنج‌ها بودم و آن هماهنگی‌ها میان دست‌ها...محرم برای من همان همراهی‌ها بود با عزیز و آن اشک‌های پنهان مامان که با نوحه‌های فخری باغ لاله‌های دلش را آبیاری می‌کرد و هر چقدر تلاش می‌کرد که من نبینم، راه فراری نمی‌یافت از نگاه‌های کنجکاو من.زان یار دلنوازم شکری است با شکایتوقتی شرایط و حوادث و تصمیم‌های عجیب خودم پایم را به الهیات و خواندن منابع رساند، دیگر نه کودک بودم و نه جنگ بود و نه عزیز پای بیرون رفتن از خانه داشت. همه چیز تغییر کرده بود. خیلی گزینشی و با وسواس مجالس عزاداری را انتخاب می‌کردم و کم و کوتاه و از روی ارادت و احترام می‌رفتم.اما همیشه لحظاتی هست در زندگی که تعیین‌کننده‌اند؛ نقطه افتراق قبل و بعد خودشانند...تو دیگر آن آدم قبلی نیستی، چیزی در تو تکان خورده و عبور کرده‌ای؛ عبوری بی‌بازگشت.روزی رسید که فهمیدم برای من، عزاداری دیگر فقط اشک ریختن بر گذشته نیست، نوعی مواجهه با انتخاب‌های امروز است. از آن روز، بیشتر از آنکه به مصیبت‌ها فکر کنم، به مسئولیت‌ها فکر می‌کنم.و حالا سال‌هاست که عزاداری‌هایم را در انزوا برگزار می‌کنم، و در خلوتم به آن واقعه بزرگ فکر می‌کنم؛ به انتخاب سخت حسین بن‌علی. به اینکه چقدر کوشیده‌ایم شبیه او باشیم و سربزنگاه‌ها چقدر توانسته‌ایم فداکاری کنیم و آزادگی را برگزینیم...هیچ دلی عاشق و دچار مباداعاقب چشم انتظار مبادامی‌روی و ابرها به گریه که برگردچشم خداوند اشکبار مباداتشنه‌لبی مست رفته است به میداناین خبر سرخ ناگوار مبادا...کم او را نصیحت نکردند و کم از عاقبت کار بیمش ندادند. او اما جایی از فراتر از ترس و هراس و توقع همراهی ایستاده بود. او پای آنچه درست می‌دانست ایستاد و بهای سنگینش را هم پرداخت. او تنها ماند و تشنه و داغدار... اما توجیه نکرد و دست نکشید...تویی که نام تو‌ در صدر سربلندان استهنوز بر سر نی چهره تو خندان استاز آن زمان که گرفتی ز مردمان بیعتجدال عهدشکن‌ها و پایبندان استشاید روضه اصلی نه در ذکر جزئیات آن واقعه سهمگین، که در ما و انتخاب‌ها و سبک زیستن‌مان باشد که گاهی می‌اندیشم هیچ شبیه او نیستیم.طلوع می‌کند اکنون به روی نیزه سریبه روی شانه طوفان رهاست گیسویش</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 20:28:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازاریابی محتوایی؛ چرایی و چگونگی</title>
                <link>https://virgool.io/@er.mastor2810/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%86%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%DA%AF%DB%8C-xl4sj6mudwvz</link>
                <description>با احترام به آریانا قلم عزیز، طرح روی جلد را اصلاً نمی‌پسندم :)یکی از کارهایم در میانه جنگ و قطعی اینترنت، بررسی منابع فارسی بود درباره بازاریابی و بازاریابی محتوایی؛ از کتاب تا پادکست و آموزش‌.از آنجاکه من یک کتاب‌باز قهارم، طبیعی است که در اولین نوشته‌ام در این‌باره بروم سراغ کتاب‌ها.یکی از مهم‌ترین کتاب‌ها در این زمینه کتابEpic Content Marketing اثر Joe Pulizzi است. این کتاب با عنوان بازاریابی پرمحتوا منتشر شده است.اگر امروز از هر فعال بازاریابی بپرسید مهم‌ترین دارایی یک برند چیست، احتمالاً پاسخ‌هایی که خواهید شنید این‌ها هستند: اعتماد، جامعه مخاطبان یا محتوا. اما کمی بیش از یک دهه پیش، هنوز بسیاری از شرکت‌ها بازاریابی را با تبلیغات مستقیم، کمپین‌های کوتاه‌مدت و فروش لحظه‌ای می‌شناختند.در همین فضا بود که Joe Pulizzi در سال ۲۰۱۴ کتاب Epic Content Marketing را منتشر کرد. کتابی که تلاش می‌کرد نشان دهد محتوا صرفاً ابزاری برای جذب مخاطب نیست، بلکه می‌تواند به هسته اصلی مدل بازاریابی یک کسب‌وکار تبدیل شود.این کتاب در ایران دو بار ترجمه و چاپ شده است. نخست در سال ۱۳۹۵ توسط نشر آریا و سپس در سال ۱۳۹۹ توسط انتشارات آریانا قلم. آنچه در ادامه می‌خوانید، براساس ترجمه منتشر شده توسط آریانا قلم است.در این نوشته می‌خواهیم ایده‌های اصلی کتاب را بررسی کنیم و ببینیم جایگاهش در میان منابع امروز بازاریابی محتوایی کجاست.بازاریابی محتوایی دقیقا چیست؟بازاریابی محتوایی بر یک ایده ساده استوار است:پیش از آنکه از مخاطب چیزی بخواهیم، باید چیزی ارزشمند به او بدهیم.به جای اینکه مدام درباره محصول یا خدمات خود صحبت کنیم، باید تلاش می‌کنیم با تولید محتوای مفید، آموزشی، سرگرم‌کننده یا الهام‌بخش، رابطه‌ای بلندمدت با مخاطب بسازیم. اگر این رابطه به اندازه کافی عمیق باشد، اعتماد شکل می‌گیرد و اعتماد، درنهایت، احتمال خرید را افزایش می‌دهد.امروزه این نگاه بدیهی به‌نظر می‌رسد، اما زمانی که پولیزی این کتاب را نوشت، هنوز بسیاری از برندها چنین نگرشی نداشتند.مخاطب نقطه شروع همه چیز استیکی از مهم‌ترین پیام‌های کتاب این است که نباید تولید محتوا را از محصول آغاز کرد، بلکه باید از مخاطب شروع کرد.پولیزی بارها تأکید می‌کند که سؤال اصلی این نیست که «ما چه چیزی می‌خواهیم بگوییم؟» بلکه این است که «مخاطب چه مسئله‌ای دارد و چگونه می‌توانیم برای او مفید باشیم و نیاز او را برطرف کنیم؟»به‌همین دلیل، او پیشنهاد می‌کند برندها قبل از هر اقدامی، شناخت دقیقی از مخاطبان خود به دست آورند، دغدغه‌هایشان را بشناسند، زبانشان را بفهمند و بدانند آن‌ها در چه مرحله‌ای از مسیر تصمیم‌گیری قرار دارند.همه چیز با یک مأموریت محتوایی آغاز می‌شودیکی از مفاهیم کلیدی کتاب، بیانیه مأموریت محتوا است.به اعتقاد پولیزی، هر برند باید بتواند در چند جمله پاسخ سه پرسش را روشن کند:برای چه کسانی محتوا تولید می‌کنیم؟چه ارزشی به آن‌ها ارائه می‌دهیم؟بعد از مصرف این محتوا، انتظار داریم چه تغییری در مخاطب ایجاد شود؟این مأموریت، مانند قطب‌نما عمل می‌کند. وقتی مسیر مشخص باشد، تصمیم‌گیری درباره موضوعات، قالب‌ها و حتی کانال‌های انتشار نیز ساده‌تر خواهد شد.متفاوت بودن مهم‌تر از پُرحجم بودن استکتاب بارها بر این نکته تأکید می‌کند که اینترنت به اندازه کافی از محتوای تکراری پر شده است.اگر قرار باشد همان حرف‌هایی را بزنیم که صدها برند دیگر می‌زنند، احتمال دیده شدن بسیار پایین خواهد بود.پولیزی از مفهومی صحبت می‌کند که امروزه آن را با عنوان &quot;Content Tilt&quot; می‌شناسیم؛ یعنی پیدا کردن زاویه‌ای متفاوت برای روایت یک موضوع آشنا.برندی که بتواند این تفاوت را پیدا کند، شانس بیشتری برای ماندن در ذهن مخاطب خواهد داشت.ثبات مهم‌تر از کیفیت لحظه‌ای استبسیاری از کسب‌وکارها چند هفته با انگیزه، دست به کار تولید محتوا هستند و سپس همه چیز متوقف می‌شود.نویسنده این رفتار را یکی از بزرگ‌ترین اشتباهات بازاریابی محتوایی می‌داند.از نگاه او، مخاطب باید بتواند روی برند حساب کند. همان‌طور که خواننده یک روزنامه یا بیننده یک برنامه تلویزیونی انتظار دارد محتوای جدید در زمان مشخص منتشر شود، مخاطبان یک برند نیز به نظم و استمرار نیاز دارند.به‌همین دلیل، کتاب بر داشتن تقویم محتوایی و انتشار منظم تأکید فراوان دارد.همه کانال‌ها اهمیت یکسانی ندارندیکی دیگر از نکات مهم کتاب این است که برندها نباید هم‌زمان در همه شبکه‌ها فعال شوندنویسنده پیشنهاد می‌کند ابتدا یک پلتفرم اصلی انتخاب شود، جایی که بیشترین تمرکز روی آن قرار می‌گیرد، سپس سایر شبکه‌ها نقش پشتیبان پیدا می‌کنند و مخاطب را به همان رسانه اصلی هدایت می‌کنند.این توصیه حتی امروز نیز برای بسیاری از کسب‌وکارهای کوچک کاربردی است؛ زیرا منابع مالی و زمانی آن‌ها محدود است.اعتماد قبل از فروش ساخته می‌شوددر سراسر کتاب، فروش نتیجه طبیعی اعتماد معرفی می‌شود، نه نقطه شروع ارتباط.اگر مخاطب بارها از محتوای یک برند استفاده کند، احتمال اینکه هنگام تصمیم خرید همان برند را انتخاب کند، افزایش می‌یابد.به‌همین دلیل، نویسنده معتقد است نباید تمام محتوا به معرفی محصول اختصاص پیدا کند. بخش بزرگی از محتوا باید صرف آموزش، حل مسئله و ایجاد ارزش برای مخاطب شودآیا این کتاب هنوز ارزش خواندن دارد؟با وجود گذشت بیش از یک دهه از انتشار کتاب، بسیاری از ایده‌های آن همچنان معتبر هستند.شناخت مخاطب، داشتن مأموریت محتوایی، انتشار منظم، تمرکز بر اعتمادسازی و نگاه بلندمدت به تولید محتوا، اصولی هستند که هنوز نیز در بازاریابی دیجیتال کاربرد دارند.بااین‌حال، باید به این نکته هم توجه داشت که دنیای محتوا از سال ۲۰۱۴ تا امروز تغییرات بزرگی را تجربه کرده است.رشد شبکه‌هایی مانند تیک‌تاک و اینستاگرام، گسترش ویدئوهای کوتاه، نقش هوش مصنوعی در تولید محتوا، الگوریتم‌های جدید شبکه‌های اجتماعی، اقتصاد خالقان محتوا (Creator Economy)، خبرنامه‌های ایمیلی مدرن و تغییر رفتار کاربران، همگی موضوعاتی هستند که طبیعتاً در این کتاب حضور ندارند.بنابراین بهتر است کتاب Epic Content Marketing را نه به‌عنوان یک راهنمای کامل برای سال ۲۰۲۶، بلکه به‌عنوان کتابی بنیادی و کلاسیک مطالعه کنیم. کتابی که چهارچوب فکری بازاریابی محتوایی را می‌سازد، هرچند برای شناخت ابزارها و روندهای امروز به منابع تازه‌تر نیز نیاز خواهیم داشت.در ادامه چه بخوانیم؟اگر این کتاب را خواندید و خواستید تصویری کامل‌تر از بازاریابی محتوایی امروز به‌دست آورید، مطالعه این منابع می‌تواند انتخاب مناسبی باشد:*Content Inc./Joe Pulizzi(این کتاب نگاه خواننده را به ساخت کسب‌وکارهای محتوامحور گسترش می‌دهد)*They Ask, You Answer/ Marcus Sheridan(این کتاب بر پاسخ‌گویی شفاف به پرسش‌های مشتریان تمرکز دارد)*Everybody Writes/Ann Handley(یکی از بهترین منابع برای نوشتن محتوا مؤثر است)*Building a StoryBrand/Donald Miller(این کتاب به روایت برند و پیام‌رسانی شفاف می‌پردازد)علاوه این کتاب‌ها، کتاب‌های ست گادین و کتاب‌های نسل چهارم و پنجم بازاریابی هم خواندنی هستند.درنهایت، ارزش واقعی این کتاب بیش از آنکه در معرفی ابزارهای روز باشد، در تغییری است که در نگاه ما ایجاد می‌کند.این کتاب یادآوری می‌کند که موفق‌ترین برندها پیش از آنکه فروشنده باشند، ناشرانی هستند که به‌طور مداوم برای مخاطبان خود ارزش خلق می‌کنند. شاید ابزارها هر چند سال یک‌بار تغییر کنند، اما این اصل همچنان یکی از ماندگارترین پایه‌های بازاریابی محتوایی است.</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jun 2026 19:07:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوروس؛ بازارها، عدم قطعیت، جامعه باز و باقی قضایا...</title>
                <link>https://virgool.io/@er.mastor2810/%D8%B3%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%B9%D8%AF%D9%85-%D9%82%D8%B7%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%82%D8%B6%D8%A7%DB%8C%D8%A7-lc9avu6fj1dx</link>
                <description>سوروس ۹۵ ساله، اکنون به چه می‌اندیشد؟نوشته‌ای که این‌بار از من می‌خوانید، با آنچه پیش از این از من خوانده‌اید متفاوت است، پس به گیرنده‌های خودتان دست نزنید، مشکل از فرستنده است :)این فرستنده، از قضا به بازارها، مالی، مالی‌رفتاری و فلسفه هم‌زمان علاقه‌مند است و کتابی هم که در کلمات پیش‌رو از آن خواهم گفت، نقطه تلاقی همه این‌ها با هم است و به قول معروف آنچه خوبان همه دارند، این کتاب یک‌جا دارد.•اول بگذارید کم و کوتاه درباره سوروس و این کتابش چند کلمه بگویم.جورج سوروس را بیشتر به‌عنوان سرمایه‌گذار افسانه‌ای و کسی که در سال ۱۹۹۲ با معامله علیه پوند انگلستان شهرت جهانی پیدا کرد، می‌شناسند. اما اگر از خودش می‌پرسیدید احتمالاً ترجیح می‌دهد او را یک &quot;معامله‌گرِ فیلسوف&quot; بدانید تا یک معامله‌گر صرف و متخصص بازارهای مالی.او‌حتی یک‌‌جا گفته بود که می‌خواسته فیلسوف بشود، ولی درنهایت مسیر خلق ثروت را انتخاب کرده است.سوروس سال‌ها تلاش کرد تجربه‌هایش در بازارهای مالی را با اندیشه‌های فلسفی، به‌ویژه ایده‌های کارل پوپر، پیوند بزند. او دانشجوی مستقیم پوپر در مدرسه اقتصاد لندن بوده و خوب طبعاً تحت تأثیر اندیشه‌های پوپر؛ و بله، رد پای این تأثیر در گفته‌های سوروس مشهود است.شاید برجسته‌ترین حاصل این تأثیر، نظریه بازتابندگی (Reflexivity) باشد؛ نظریه‌ای که ادعا می‌کند در جهان انسانی، باورهای ما فقط واقعیت را توصیف نمی‌کنند، بلکه می‌توانند آن را تغییر دهند.کتاب The Soros Lectures نسخه مکتوب پنج سخنرانی او در دانشگاه اروپای مرکزی است. برخلاف انتظار، این کتاب نه خاطرات یک سرمایه‌گذار است و نه کتابی برای آموزش معامله‌گری. بلکه تلاشی است برای پاسخ دادن به پرسشی بنیادین:اگر انسان‌ها همواره خطاپذیرند، چگونه می‌توانند جهانی را بشناسند که خودشان نیز در ساختنش نقش دارند؟•در نیمه دوم قرن بیستم، یکی از اثرگذارترین ایده‌های اقتصاد مدرن، فرضیه بازار کارا بود. این نظریه که با نام اقتصاددان آمریکایی یوجین فاما گره خورده است، ادعا می‌کرد قیمت دارایی‌ها تقریباً تمام اطلاعات موجود را در خود منعکس می‌کنند. اگر خبر مهمی منتشر شود، بازار خیلی سریع آن را در قیمت‌ها لحاظ می‌کند و بنابراین، هیچ سرمایه‌گذاری نمی‌تواند به شکل پایدار از بازار بهتر عمل کند.این نظریه فقط یک مدل دانشگاهی نبود، بلکه کم‌کم به نوعی جهان‌بینی تبدیل شد:&quot;اگر بازارها همه اطلاعات را درست پردازش می‌کنند، پس قیمت‌ها بهترین تصویر ممکن از واقعیت هستند.و اگر قیمت‌ها بهترین تصویر ممکن از واقعیت هستند، پس مداخله در بازار معمولاً اوضاع را بدتر می‌کند.و همین‌طور اگر بازارها ذاتاً به سمت تعادل حرکت می‌کنند، بحران‌ها نیز صرفاً اختلال‌هایی موقتی خواهند بود.&quot;اما سوروس ماجرا را جور دیگری می‌بیند.نه به این دلیل که بازارها را ناکارآمد می‌داند، بلکه به این دلیل که معتقد است این نظریه، مهم‌ترین ویژگی بازار را نادیده گرفته است:سرمایه‌گذاران در بازار فقط اطلاعات را دریافت نمی‌کنند، بلکه با تصمیم‌های خود همان واقعیتی را که قرار است منعکس شود، تغییر می‌دهند.چطور؟فرض کنید ارزش سهام یک شرکت به سرعت در حال افزایش است. در نگاه اقتصاد کلاسیک، این افزایش قیمت احتمالاً بازتاب اطلاعات مثبتی درباره آینده شرکت است، اما سوروس می‌پرسد:اگر همین رشد قیمت باعث شود شرکت راحت‌تر سرمایه جذب کند، وام ارزان‌تری بگیرد، نیروهای متخصص بیشتری استخدام کند و پروژه‌های بزرگ‌تری را آغاز کند، آیا هنوز می‌توان گفت قیمت فقط &quot;بازتاب&quot; واقعیت بوده است؟ یا اینکه خود قیمت، به یکی از علت‌های تغییر واقعیت تبدیل شده است؟او معتقد است اقتصاددانان اغلب رابطه‌ای یک‌طرفه میان واقعیت و قیمت‌ها تصور می‌کنند، اما در جهان واقعی رابطه بیشتر شبیه یک حلقه بازخورد است:واقعیت قیمت را تغییر می‌دهد،قیمت نیز واقعیت را تغییر می‌دهد،و این چرخه بارها و بارها تکرار می‌شود.وقتی این حلقه شکل می‌گیرد، دیگر نمی‌توان انتظار داشت بازار همیشه به سمت تعادل حرکت کند. برعکس، گاهی همین بازخوردها باعث می‌شوند بازار از واقعیت فاصله بگیرد و قیمت‌ها بیش از اندازه رشد کنند. در واقع انتظارات اغراق‌آمیز می‌شوند. و اینجاست که چیزی شکل می‌گیرد به نام &quot;حباب&quot;.از همین منظر است که سوروس بحران مالی سال ۲۰۰۸ را نه یک حادثه غیرمنتظره، بلکه نتیجه طبیعی سال‌ها بازخورد میان انتظارات، اعتبار، قیمت دارایی‌ها و رفتار بانک‌ها می‌داند.•دوست دارم اینجا به یک سوءتفاهم درباره سوروس اشاره کنم که گاهی در محتواهای فارسی می‌بینم و آن اینکه او معتقد است بازارها همیشه اشتباه می‌کنند یا قیمت‌ها هیچ ارتباطی با واقعیت ندارند؛ به‌گمانم این برداشت منصفانه نیست. سوروس هرگز چنین ادعایی نکرده است.او نمی‌گوید بازارها اشتباه می‌کنند، حرف او این است که بازارها خودشان بخشی از واقعیت‌اند. این تفاوت ظریف، اما تعیین‌کننده است.اگر این تفاوت را نبینیم، &quot;نظریه بازتابندگی&quot; او را به این جمله فروکاسته‌ایم که «همه چیز فقط به ذهن انسان بستگی دارد»، درحالی‌که سوروس اتفاقاً خلاف این را می‌گوید.از نظر او در بسیاری از پدیده‌های انسانی، آنچه که ما درباره جهان باور داریم، می‌تواند مسیر حرکت جهان را نیز تغییر دهد. شاید به همین دلیل است که سوروس هیچ‌گاه خود را صرفاً یک اقتصاددان نمی‌دانست. او در حال مطالعه بازاری نبود که انسان‌ها در آن حضور دارند، او در حال مطالعه انسان‌هایی بود که بازار را می‌سازند.•بد نیست برگردیم به کتاب و سخنرانی‌های پنج‌گانه او‌.اگر بخواهم ساختار کتاب را فقط با فهرست فصل‌ها معرفی کنم، احتمالاً ارزش واقعی آن را به‌درستی منتقل نکرده‌ام.در نگاه اول، سخنرانی‌های سوروس مجموعه‌ای از پنج سخنرانی است که در دانشگاه اروپای مرکزی ایراد شده‌اند. اما هنگام خواندن کتاب، کم‌کم متوجه می‌شویم این پنج سخنرانی در واقع پنج فصل از یک استدلال واحد هستند؛ استدلالی که سوروس سال‌ها در ذهنش پرورانده بود.هر سخنرانی، از زاویه‌ای متفاوت، به یک مسئله‌ای مشترک و همان پرسش بنیادین نزدیک می‌شود:اگر انسان‌ها خطاپذیرند، چگونه می‌توانند جهانی را بفهمند که خودشان نیز در ساختنش نقش دارند؟این پرسش، نخ نامرئی کتاب است.در سخنرانی نخست، سوروس از چیزی شروع می‌کند که آن را خطاپذیری می‌نامد. او یادآوری می‌کند که هیچ انسانی نمی‌تواند ادعا کند برداشتش از جهان کاملاً درست و بی‌نقص است. ما همیشه با اطلاعات ناقص، پیش‌فرض‌های ذهنی و محدودیت‌های شناختی روبه‌رو هستیم.شاید این حرف در نگاه اول بدیهی به نظر برسد، اما سوروس بلافاصله نتیجه‌ای می‌گیرد که مسیر کتاب را تغییر می‌دهد:&quot;اگر همه ما خطاپذیریم، پس نمی‌توان علوم اجتماعی را مانند فیزیک یا شیمی مطالعه کرد. زیرا در علوم اجتماعی، موضوع مطالعه، خود انسان‌هایی هستند که برداشت‌هایشان بر نتیجه نهایی اثر می‌گذارد، برخلاف فیزیک یا شیمی که برداشت‌های انسان تأثیری در نتایج این علوم ندارند.&quot;در سخنرانی دوم، این ایده به &quot;نظریه بازتابندگی&quot; می‌رسد.همان جایی که سوروس توضیح می‌دهد چگونه باورها، انتظارات و تصمیم‌های انسان‌ها فقط واکنشی به واقعیت نیستند، بلکه می‌توانند خود واقعیت را نیز دگرگون کنند.اما شاید مهم‌ترین ویژگی کتاب این باشد که سوروس در همین نقطه توقف نمی‌کند.اگر کتاب فقط درباره بازارهای مالی بود، بسا که در همین‌ نقطه به پایان می‌رسید. ولی او در سخنرانی‌های بعدی، همین منطق را به سیاست، نظام مالی جهانی، بحران‌های اقتصادی و حتی مفهوم &quot;جامعه باز&quot; گسترش می‌دهد.کم‌کم روشن می‌شود که بازتابندگی، صرفاً ابزاری برای تحلیل قیمت سهام نیست.این نظریه، تلاشی است برای توضیح اینکه چرا جوامع انسانی قابل پیش‌بینی نیستند.یکی از جذاب‌ترین ویژگی‌های کتاب برای من این بود که سوروس هیچ‌گاه وانمود نمی‌کند پاسخ نهایی را پیدا کرده است، برعکس، بارها تأکید می‌کند که نظریه خودش نیز کامل نیست. حتی چندجا اعتراف می‌کند که سال‌ها طول کشیده تا بتواند ایده‌هایش را صورت‌بندی کند و هنوز هم آن‌ها را در حال تکامل می‌داند.صادقانه بگویم که از او توقع نداشتم چنین فروتن باشد :)بسیاری از کتاب‌های اقتصادی با این وعده‌های وسوسه‌برانگیز آغاز می‌شوند:راز موفقیت بازارها، اسرار معامله‌گری، فرمول پیش‌بینی آینده، چطور ثروتمند شویم و ...، اما سوروس تقریباً از همان صفحات نخست، وعده‌ای کاملاً متفاوت می‌دهد. او نمی‌خواهد آینده را پیش‌بینی کند. او می‌خواهد نشان دهد چرا پیش‌بینی آینده، در جهانی که انسان‌ها مدام آن را تغییر می‌دهند، تا این اندازه دشوار و در واقع نشدنی است.شاید اگر بخواهم فقط یک دلیل برای خواندن این کتاب بیاورم این باشد:سخنرانی‌های سوروس بیش از آنکه مجموعه‌ای از پاسخ‌ها باشد، تمرینی برای بهتر سؤال پرسیدن است.سوروس در یکی از سخنرانی‌هایش اشاره می‌کند که همان منطقی که درباره بازارهای مالی توضیح داده بود، در سیاست نیز دیده می‌شود:&quot;رهبران سیاسی بر افکار عمومی اثر می‌گذارندافکار عمومی نیز رفتار رهبران را تغییر می‌دهد.رسانه‌ها روایت می‌سازند. روایت‌ها رفتار مردم را تغییر می‌دهند. رفتار مردم روایت‌های تازه‌ای تولید می‌کند.&quot;پس بازتابندگی نظریه‌ای درباره بازار نیست، بلکه نظریه‌ای درباره جامعه انسانی است.او سپس از لزوم &quot;جامعه باز&quot; سخن می‌گوید:&quot;اگر همه انسان‌ها خطاپذیرند، اگر هیچ‌کس مالک حقیقت نهایی نیست و اگر تصمیم‌های ما مدام واقعیت را تغییر می‌دهند، پس جامعه‌ای پایدارتر خواهد بود که بتواند اشتباه‌های خود را اصلاح کند، و این تنها در جامعه باز ممکن است.&quot;او نمی‌گوید جامعه باز کامل است، بلکه باور دارد جامعه باز تنها نظامی است که امکان اصلاح مداوم را از خود سلب نمی‌کند.در پایان کتاب، خواننده متوجه می‌شود که تمام پنج سخنرانی، در حقیقت، مسیر رسیدن به همین نتیجه بوده‌اند.سوروس از اقتصاد شروع می‌کند،از شناخت انسان عبور می‌کند،به فلسفه علم می‌رسد،و درنهایت، دوباره به سیاست بازمی‌گردد.این ساختار، اتفاقی نیست. او می‌خواهد نشان دهد که اقتصاد، سیاست و فلسفه سه جهان جدا از هم نیستند. آن‌ها سه روایت مختلف از یک مسئله مشترک‌اند.یکی از ویژگی‌های کتاب The Soros Lectures این است که برخلاف بسیاری از آثار اقتصادی، نویسنده بارها از خطاپذیری انسان سخن می‌گوید.همین‌جا پرسشی مهم پیش می‌آید، که البته شاید حاصل زیاده‌روی ذهن نقاد من و إن‌قلت‌های همیشگی‌ام باشد :)اگر همه انسان‌ها خطاپذیرند، آیا خود سوروس نیز ممکن است درباره نظریه بازتابندگی دچار خطا شده باشد؟جالب اینکه خود سوروس نیز به این مسئله آگاه است. او بارها تأکید می‌کند که بازتابندگی را نباید یک قانون جهان‌شمول دانست. از نظر او، این نظریه تلاشی است برای توصیف موقعیت‌هایی که در آن، برداشت انسان‌ها بر همان واقعیتی که درباره‌اش قضاوت می‌کنند، اثر می‌گذارد.بااین‌حال، برخی از اقتصاددانان معتقدند سوروس گاهی دامنه این نظریه را بیش از اندازه گسترده می‌کند.•نسخه پی‌دی‌اف کتاب در دسترس من است و وقتی تورق و مرورش را شروع کردم، فکر نمی‌کردم با چنین محتوای به‌هم پیوسته و میان‌رشته‌ای مواجه شوم.حالا با خودم فکر می‌کنم چه تفاوتی به‌وجود می‌آوریم اگر همه ما باورهایمان را ارزیابی کنیم و پیش از هر تحلیل، هر تصمیم و هر قضاوت، از خودمان بپرسیم:اگر برداشت من از واقعیت، خودش بخشی از ساختن همان واقعیت باشد، آن وقت مسئولیت من در قبال باورهایم چیست؟•از خواندن کتاب لذت بردم. این کتاب دعوتی است به اندیشیدن و به اینکه چگونه در مواجهه با عدم‌قطعیت‌ها فروتنی و پذیرش بیشتری داشته باشیم، و البته با ذهنی بازتر بیندیشیم و تصمیم بگیریم.</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jun 2026 18:50:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است</title>
                <link>https://virgool.io/@er.mastor2810/%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%85-%DA%86%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-judds8muauby</link>
                <description>«ستاره لیلا» تمام شده؛ همین‌طور گریه‌های من. نشسته‌ام و زل زده‌ام به روبه‌رو. روبه‌رو یعنی کتابخانه.هر وقت بخواهم با خودم خلوت کنم، یا بگذارم غمی بزرگ از من عبور کند، یا بخواهم لحظاتی را هیچ کاری نکنم و فقط باشم، می‌نشینم و زل می‌زنم به کتابخانه.حالا هم یکی از همان وقت‌هاست. قصه‌های خوب همین‌طوری آدم را می‌برند به گوشه‌کنار درونش؛ آن‌کنج‌های دنج ، آن خلوت‌های خاک‌خورده...و ناگهان خودت را می‌بینی که داری گردگیری‌شان می‌کنی...و ناگهان خودت را وسط خاطره‌ای، ماجرایی یا زخمی می‌بینی که مدت‌ها ازش فرار کرده‌ای، انکارش کرده‌ای، هلش داده‌ای زیر فرش که نبینی‌اش... اما حالا همه آن ترفندها از کار افتاده، تو میانش هستی و یک گام به خودِ فراموش‌شده‌ات نزدیک‌تر شده‌ای، به خودِ حقیقی‌ات؛ گیرم با درد!و برای همین است که من زیستن میان قصه‌ها، قدم زدن در مرز خیال و واقعیت، و همراه شدن با شخصیت‌ها را دوست دارم.آنجا نه واقعیت مطلق است نه خیال صرف، و انگار می‌توانی در لحظاتی از داستان خودت را ببینی؛ بدون نقاب، بدون پنهانکاری و بدون ترس. قصه‌ها می‌توانند دست‌مان را بگیرند و بلندمان کنند؛ می‌توانند نجات باشند.••آدم‌ها تا وقتی از دست نداده‌اند، درکی از میزان خوشبختی‌شان ندارند...مامان به‌خاطر من پیر شد؛ به‌خاطر از دست دادن‌های من. وقتی کامیار و دارا رفتند مامان گفت: «همیشه از دست دادن با ترس همراه بوده؛ هم با ترس، هم با درس‌. مطمئنم تو ازش درس می‌گیری.» این را به من گفت، اما خودش ویران شد. او ویران شد و من درس گرفتم. من حتی از ویران شدن مامان درس گرفتم.•••ستاره لیلا اولین رمانی است که از یاسمن خلیلی‌فرد خواندم. دوستش داشتم و گمانم به سراغ آثار دیگرش هم بروم.</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 23:53:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا؟</title>
                <link>https://virgool.io/@er.mastor2810/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B5%D8%A8%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-k2xvcujof4ar-k2xvcujof4ar</link>
                <description>•شب‌ها پنجره را باز می‌کنم. امشب هوا خنک‌‌تر شده. پتو را می‌کشم روی شانه‌هایم. از بچگی دوست داشتم توی هوای سرد، بروم زیر پتو؛ کیف داشت انگار و خب همیشه هم یک بزرگ‌تری بود که بگوید «وای از دست تو! آخه اینم شد کار؟ بچه یخ می‌کنی سرما می‌خوری...» و بعد واقعاً سرما می‌خورم. نصف سال سرماخورده بودم...امشب هوا خنک‌تر شده. پتو را می‌کشم روی سرم.&quot;خواب دویده توی چشم‌هام.&quot; یادم نیست آخرین بار کدام شب خوابم‌ گرفته، آن هم این وقت و ساعت!چندتا کار ناتمام دارم. اما دلم دستم را گرفته و با نگاه نوازشگرش می‌گوید «بمان؛ بمان و بخواب!»...انگار می‌کنم توی ایوان، یا تخت چوبی کنار حیاط خانه کودکی، میان شب و سرما، رفته‌ام زیر پتو و گرم شده‌ام...چشم‌هام گرم شده؛خواب و کودکی‌ام، دست در دست هم می‌نشینند پیش رویم و لبخند می‌زنند؛زمان را گم کرده‌ام و مکان را؛مامان لحاف پنبه بزرگی می‌آورد و می‌اندازد رویم؛ بی‌آنکه چیزی بگوید.می‌نشیند لب تخت، به آسمان نگاهی می‌اندازد و به من...و می‌گذارد همان‌طور توی سرمای اسفند و لذت گرمای لحاف بخوابم.•برسان سلام ما را به رفوگران هجرانکه هنوز پاره دل دو سه بخیه کار دارد•کلماتِ سرگردانِ اسفندماه، دو قدم، دو شب مانده به جنگ... به‌یاد کودکانِ میناب... و همه کودکانِ مهجور و مظلوم و معصوم این خاک.</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 18:00:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق رازی است...</title>
                <link>https://virgool.io/@er.mastor2810/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-wtncrc4h6dbt</link>
                <description>عشق خیلی وقتا معنا و ارزش زندگی رو می‌سازه؛ احساسِ دیده شدن، پذیرفته شدن و مهم بودن. برای خیلی از ماها عشق یه راه جواب دادن به این سؤالاس که «من کی‌‌م و برای چی زندگی می‌کنم؟»آدما دنبال کامل شدن نیستن. ماجرا پیدا کردن نیمه گمشده نیس. آدما دنبال کسی هستن که اونا رو بفهمه و تأییدشون کنه. و عشق معمولاً چنین امکانی رو به وجود میاره، حتی اگه پایانش قطعی نباشه.البته عشق ما رو آسیب‌پذیر هم می‌کنه و همین آسیب‌پذیری محرکیه برای رشد، خودآگاهی، همدلی، و بازسازی هویت.اینکه تهش گاهی درد داره، بخشی از معامله‌س:برای داشتن عمق و اتصال باید چیزهایی رو بذاری در معرض دید دیگری و این باعث قضاوت می‌شه و خب امکان شکستن هم وجود داره...»نگفت که دوست داشتن یعنی آسیب‌پذیری. یعنی دادنِ بدون تضمینِ برگشت و قدردانی. یعنی نگرانی و مراقبتی که شاید &quot;او&quot; هیچ‌وقت نفهمه یا اصلاً نخوادش...•همه فقط گوش می‌کردن؛ بی‌صدا و بی‌حرکت. میخ شده بودن انگار؛ با سن‌وسال‌ها و موقعیت‌های متفاوت و واکنشی این همه شبیه به راز بزرگی به نام &quot;عشق&quot;...ناخودآگاه یاد این بیت حافظ افتادم:یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجبکز هر زبان که می‌شنوم نامکرر استپیاده که برمی‌گشتم، یکی‌یکی فایل‌های ذهنم باز می‌شد؛ هر چیزی که خونده بودم درباره عشق یا شنیده بودم:نگاه تکاملی‌ها، فیزیولوژیست‌ها، نوروساینتیست‌ها...جفری یانگ یه جا تو کتاب زندگی خود را دوباره بیافرینید گفته بود عاشق شدن یه نشونه‌ است از فعال شدن تله زندگی؛ آه... چه نگاه تراژیکی!آقای یونگ‌نگار هم یه جا تو پادکستش گفته بود:«عشق کارت دعوت مسیر خودشناسیه. دعوت‌نامه سرزمین خدایان. ملاقات آنیما و آنیموس، ملاقات من با خویشتنه.پس همیشه دنبال به‌دست‌آوردن و رسیدن به هم نباشین. گاهی باید آموخت. اصلاً اول باید آموخت و بعد اگر یاد گرفتیم می‌تونیم کنار هم قرار بگیریم»سردم می‌شه. دست‌هام رو می‌برم توی جیب‌هام و خودم رو جمع می‌کنم تو روییِ پاییزی‌م. سرم رو بالا میارم و به برگ‌ها و شاخه‌های چنارها نگاه می‌کنم. نمی‌دونم باد پاییزی خودش رو زده به هوا، یا این منم که ناگهان از خودم خالی شدم...اشک رازی استلبخند رازی استعشق رازی است...کار دیگری نداریممن و خورشید،برای دوست داشتنت بیدار می‌شویمهر صبح!•از لابه‌لای کلمات پاییز سال صفرچهار🍁•با سپاس از ویرگول عزیز که در شرایط دشوار، پنجره‌ای باز کرد برای کلماتِ سرگردان ما؛و گرچه امروز مقطع و نصف‌ونیمه به دنیا وصل شدم، جای ویژه ویرگول محفوظ است.🕊</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 19:50:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد ما را نیست درمان الغیاث!</title>
                <link>https://virgool.io/@er.mastor2810/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%84%D8%BA%DB%8C%D8%A7%D8%AB-xv5jfwhi8zkt-xv5jfwhi8zkt</link>
                <description>«از نظر من دنیا درحال‌حاضر، تنهایی عظیمی دارد و قلبش شکسته است. ما براساس سیاست‌ها و ایدئولوژی‌مان، خودمان را به صورت حزب‌هایی دسته‌بندی کرده‌ایم. از یکدیگر روی برگردانده‌ایم و به‌سوی اتهام‌زنی و خشونت رفته‌ایم. ما تنها و محدودیم، و پر از هراس، پر از این هراس لعنتی.اما به جای این‌که کنار هم بیاییم و تجارب خود را از طریق آهنگ و داستان به اشتراک بگذاریم، از راه دور با فریاد با هم صحبت می‌کنیم. به جای این‌که با هم برقصیم و دعا کنیم، از یکدیگر دور می‌شویم...توجه به این بحران، نیازمند شجاعت زیادی است.»در این نیمه شبِ درازِ تمام‌نشدنی، نشسته‌ام و برای بار هزارم، شجاعت در برهوت را تورق می‌کنم.برنه عزیز، چطور می‌توانم با تو مخالفت کنم و چگونه باید بپذیرم و قبول کنم؟ ای کاش همین‌قدر ساده بود که نیست... دست‌کم برای من، برای ما.حرفِ نگاه نقاد و تفکر انتقادی و این‌ها نیست، نه؛ حرف شرایط است، و تجربه‌های دردآلود و غمبار. فکرش را بکن که همین چند وقت پیش، نرسیده به جنگ و اواخر بهمن‌ماه، چهارشنبه‌شبی به عروسی دعوت بودم و فرداشبش، به سوگواری چهلم دانشجویی نخبه و گرامی؛ از آن‌ها که هر صد سال یکی‌شان را در الهیات می‌بینیم. مسئله این نیست که من سوگ و گداختن کنار داغ دل آن پدر و مادر را انتخاب کردم، تا شادی شادباش عروسی یکتا پسر آن پدر و مادر دیگر را؛ مسئله این تنگنای هول و هراسی است که ما را دربرگرفته... انگار کن قیامت!من همیشه خواسته‌ام شجاع باشم، خشونت‌پرهیز و در صلح؛ طوری که حافظ گفته:چنان بِزی که اگر خاک ره شوی کس راغبار خاطری از رهگذار ما نرسداما چگونه برنه عزیز، چگونه؟وقتی فاصله‌ها را دنیا‌دنیا زندگی بربادرفته پُر کرده؟حالم چو دلیری است که از بخت بد خویش،در لشگر دشمن پسری داشته باشد!حالم چو درختی است که يک شاخه نااهل،بازيچه دست تبری داشته باشدسخت است پيمبر شده باشی و ببينیفرزند تو دين دگری داشته باشد!سر در گمی‌ام داد گره در گره اندوهخوشبخت کلافی که سری داشته باشد•از میانِ شطحیاتِ آشفته و سردرگمی‌های نیمه‌شبی!چهارم خردادِ هزار و چهارصد و پنج</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 01:10:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این آخرین نامه است</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-fx0g4udynwje</link>
                <description>«این شاید آخرین نامه‌ای باشد که برایت می‌نویسم. چه بگویم؟ ای کاش هنوز هم چیزی باقی مانده بود تا من و تو را به هم پیوند دهد...»*به تو نگفته بودم، اما دیگر چیزی باقی نمانده بود که ما را به هم پیوند دهد. می‌دانستیم، هر دوی‌مان می‌دانستیم، اما دانستن چیزی است و پذیرفتن چیز دیگر. چطور می‌شود دفتر سال‌ها خاطره و همنشینی را بست؟ هیچ‌کدام نمی‌خواستیم مسئولیت این پایان را بپذیریم...میان ماجراهای چهارصد و یک، من حال بدی داشتم، تو را نمی‌دانم... هر چه بود سکوت کرده بودیم. تو اما وقتی فکر کردی قائله خوابیده، برایم کلیپی فرستادی و خواستی احوالپرسی کنی و من... من دیگر آن منِ قبلی نبودم و آهنگی برایت فرستادم که می‌دانستم به سلیقه و باور تو نمی‌خورد؛ می‌دانستم، و این را هم می‌دانستم که چطور نقاب‌ها را کنار بزنم. عصبانی شدی، حرف‌هایی پیش آمد... هر دو عصبانی شدیم. حالا دیگر تو هم خشمگین بودی و مثل همیشه تنها خشمگین ماجرا من نبودم. یادت هست؟ همیشه این من بودم که طرف پاسخگویی ایستاده بودم، و باید بابت باورهایم، پیام‌هایم در گروه و خشمم شرم را تجربه می‌کردم و در خصوصی پذیرای نگاهِ نصیحت‌گرت می‌شدم، و تو همیشه طرف آرام ماجرا بودی؛ خشمت را مثل موم در مشتِ کنترل داشتی، نقدهایت منصفانه بود و پیام‌هایت در گروه، پیام‌آور صلح!چرا تحمل می‌کردم، با اینکه می‌دانستم؟ می‌دانستم که این تفاوت ناشی از خاستگاه ماست و ما مثل دو خط موازی، به هم نمی‌رسیم... تو هم می‌دانستی؛ چون از زندگی امثال من کاسته بودند تا بر زندگی امثال تو بیفزایند!چون جای من، جای ما نبودی... تو بهتر از من، بهتر از ما، قوی‌تر، آرام‌تر یا خوددارتر نبودی، تو مقابل ما بودی.چرا تحمل می‌کردم؟ شاید از ترس تنهایی... آن روزها هنوز باور نکرده بودم که سال‌هاست تنها هستم.آن روزها «دیدن در تاریکی» را بلد نبودم و فکر می‌کردم برای گذر از آن همه تاریکی که احاطه‌مان کرده، باید صبر کنم و با گفتگو و شرح صدر، روزنه‌ای از نور بگشایم تا شاید بالاخره میخ آهنین در سنگ کوفته شود... غافل از اینکه قدرت و منافع، سنگی نیست که بشود با میخ هیچ تدبیری نرمش کرد!حالا به لطف ماریانا** و خیلی‌های دیگر، به لطف رنج‌های جانکاه و تجربه‌های تلخِ شخصی‌ام، تأمل‌ها، واکاوی‌ها و انزواهای خودخواسته‌ام، به هیچ‌کس اجازه نمی‌دهم پشت اداهای ریاکارانه‌اش پنهان شود و با نقاب «آدم خوبه ماجرا»، من و هر کس را که خشم دارد و آهِ سوزان، خجالت‌زده کند.من دیگر نه آن منم و خوشحالم از این کنده شدن، از این رهایی؛ اگر چه راه طولانیِ دشواری آمدم و این من جدید هزینه زیادی داشت... هنوز هم دارد.منِ امروز، اگر بنا باشد انتخاب کند، حتماً کنار آسیب‌دیدگان و رنجوران خواهد ایستاد و عبور خواهد کرد از هر آنچه سابقه و خاطره که بوده یا فکر می‌کردیم بوده؛ با سرِ بلند و بسی سربلند!... و بسیار استوار.من بالاخره از پسِ خودم، از پسِ ترس‌هایم و این گذشتهٔ لعنتیِ مانع برآمدم.این آخرین نامه است دوست قدیمی!چه خوب که من را از همه جا آنفالو کردی و این آخرین نامه را هم نمی‌خوانی؛و چه خوب که دیگر چیزی باقی نمانده که ما را به هم پیوند بدهد...•به هر دل‌بستنم عمری پشیمانی بدهکارم...تو خواب روزهای روشن خود را ببین ای دوستشبت خوش گرچه امشب نیز من تا صبح بیدارم•*از متن «نامه‌ای به یک دوست قدیمی»، نوشته مرتضی آوینی**ماریانا الساندری نویسنده کتابِ عزیزِ «دیدن در تاریکی»</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 01:03:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محبوب من...</title>
                <link>https://virgool.io/@er.mastor2810/%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8-%D9%85%D9%86-gfggqupzpix2</link>
                <description>ساخته شده با AIسر صبح عکسی دیدم که در آن تمام فلش‌ها اصفهان را نشانه رفته بودند؛ وحشت کردم...اصفهان عزیز که تا همین چند ماه پیش شک نداشتم که به او بازخواهم‌ گشت و روزگار آرامی را کنار زاینده‌رودِ پر آب و همه زیبایی‌هایش سپری خواهم کرد، حالا هدف تیرها و فلش‌ها در نقشه‌های جنگی است.چرا اینقدر مطمئن بودم؟ چطور می‌شود در این دنیا مطمئن بود و به قطعیتی باور داشت؟! شاید تنها قطعیت موجود این باشد که قطعیتی وجود ندارد!انگار همه چیز دست به دست هم داده‌ تا کاغذ رویاهای حال و آینده مرا مچاله کند. گمانم غم لشگر انداخته و خون‌مان را هم ریخته و حالا وقت آن است که طرحی نو دراندازیم. کسی چه می‌داند شاید بناست بعد از همه این‌ها که از سر گذراندیم، آدم‌های دیگری شویم: «عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی».شاید روزی که گرد و غبارها فرونشست، رویاهامان را از نو بنویسیم؛ از سر خط... مثل آن روزها که معلم وسط دیکته می‌گفت: «نقطه سرِ خط!»نقطه سر خط:و من به اصفهان بازخواهم گشت، حتی اگر تیزی فلش‌ها نقشه‌اش را سوراخ و خودش را ویرانش کنند؛ که دور باد، دور دور دور!من به اصفهان بازخواهم گشت، حتی اگر آن طور که در رویاهایم می‌دیدمش بی‌نقص نباشد؛ بی‌نقص نباشم... حتی اگر همه چیز جور دیگری باشد.من به اصفهان بازخواهم گشت...•تو به اصفهان بازخواهی گشتآن‌سان که چوپان به دره‌ها...در سایه سیم‌گون عصری آرامتو به اصفهان بازخواهی گشتذهنت آزاد، فکرت رهانرم در افق‌هایش جاری می‌شویگم می‌شوی در آبی‌های شهردر زیبایی میدان‌هاو نجوای موزون بازارها...تپش قلبت راو ضربان نبض زمان را از یاد خواهی برد...چه سعادتمند خواهی بود، چه سعادتمند!بالینسکیِ عزیز! این شعر را نه فقط برای بچه‌های لهستانی اصفهان، که برای من و هر کسی سروده‌ای که رویای بازگشت دارد.«تو عادت بدی داشتی به سفر کردن، ولی برمی‌گردی... هی رفتی و برگشتی و من فکر می‌کردم، خیال باطل می‌کردم که تو را فراموش کرده‌ام. حالا دوست ندارم فراموشت کنم. با اینکه تو عادت بدی داری به سفر کردن، ولی می‌دانم که برمی‌گردی. مگر نه اینکه وطن تو همین‌جاست؟ همان کوچه؟ همین شهر؟ می‌روی و باز مثل همیشه برمی‌‌گردی به یاد من؛ به وطن. ایمان دارم من به برگشتن تو و آن شعر بالینسکی...»•من هم ایمان دارم به بازگشت‌ها و از نو سرانداختن‌ها...فرزند زمستانم و باکی ندارم از فصل سرد؛ پس بیا ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد! </description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 17:11:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خسته‌ام، مثل درختی که از آذرماهش!</title>
                <link>https://virgool.io/@er.mastor2810/%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%87%D8%B4-ea85kg9cv4n7</link>
                <description>«نت هر لحظه در حال افوله و معلوم نیست دقیقه بعد باشه یا نباشه...تکرار اشتباه و اصرار بر اشتباه، چه معنا و پیامی داره؟»به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتنکه شبی نخفته باشی به درازنای سالیغم حال دردمندان نه عجب گرت نباشدکه چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی*•این کلمات را چهاردهم دی‌ماه هزار و چهارصد و چهار نوشته‌ام؛ نوشته‌ام در الف‌نویس__، کانال تلگرامی‌ام.از تلگرامم تنها غباری بر جای مانده! دیگر نه عکس پروفایلم را می‌بینم و نه به نوشته‌های قدیمی‌تر از ژانویه الف‌نویس__ دسترسی دارم.جیمیلم باز نمی‌شود و صفحه اینستاگرامم را چند روز قبل از جنگ از دست دادم... لابد بابت محبت یاران قدیمیِ گذشته‌ای که همچنان سایه‌اش روی تمام زندگی‌ام سنگینی می‌کند.اینکه چه بلایی سر اکانت‌های هوش مصنوعی‌ام آمده، خدا می‌داند!و این‌ها همه پیش از دست دادن موقعیت شغلی که دوستش داشتم و برایش به معنای واقعی جان کنده بودم، بسا چیزی نباشد... که هست؛ چرا نباشد؟دوست داشتم خبرنگاری بودم که می‌توانست از آقای وزیر بپرسد «تلاش شبانه‌روزی» دقیقاً یعنی چه؟اینکه من نخواستم وی‌پی‌ان بخرم یا ما نخواستیم از نت پرو استفاده کنیم، یک انتخاب است و هر انتخابی تاوانی دارد فراتر از «خودت خواستی»، «خودت دوست داشتی»! بله، می‌دانیم...می‌دانیم و زندگی را پیش می‌بریم، هر چقدر که بشود؛ با دنیا‌دنیا خستگی و تا بی‌انتها آزردگی...کفن برف کجا، پیرهن برگ کجا؟خسته‌ام، مثل درختی که از آذرماهش!باز برگرد به دلتنگی قبل از بارانسوره توبه رسیده‌ است به بسم‌الله‌اش...**•*سعدی جان**فاضل نظری</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 00:12:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دل من تا دل تو...*</title>
                <link>https://virgool.io/@er.mastor2810/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D8%AF%D9%84-%D8%AA%D9%88-ot4fxwgfty5e</link>
                <description>✨تولد پنج سالگی✨سارا و صبای عزیزتر از جانم،امروز روز جهانی دوقلوهاست و حالا شما هجده‌ساله‌اید. چه برنامه‌هایی داشتم برای هجده‌سالگی و روز دوقلو و اردیبهشتِ زیبایی که در آن مادر دوتا فرشته کوچولوی نازنین شدم. رویاهای تلنبار شده ما کم نیست و در زندگی از دست رفته‌مان هم بحث یک روز و دو روز و دیروز و امروز نیست؛ اما عزیزانم دنیادنیا فرصت پیش روی شماست.گرچه زحمات چند ساله شما، امروز بلاتکلیفِ تعیین تاریخ امتحان نهایی و کنکور است، گرچه هرگز و در هیچ قانونی، مصالح شما و دوستان تلاشگر و درسخوان‌تان دیده نشده، گرچه از میان انبوهی بی‌فکری و تبعیض و مانع و فشار و استرس، باید هدف‌های بزرگ خودتان را دنبال کنید، اما عزیزانم هرگز همه درها را بسته نبینید.می‌توانم تصور کنم که وقتی این کلمات را می‌خوانید چطور آب می‌دوَد به چشمان‌تان و با لبخندی بغض‌آلود می‌گویید کدام درِ باز؟! کدام فرصت؟!نور دیدگانم! من در نقش مادری بارها و بارها احساس بی‌‌کفایتی کرده‌ام، احساس درماندگی و سرگردانی... بارها از من شنیده‌اید «نمی‌دانم»، بارها با هم گریسته‌ایم بابت همه کارهایی که از دست‌مان برنیامد و احوالی که نخواسته بودیمشان... کدام مادری است که بهترین‌ها را برای فرزندانش نخواهد و راستش را بخواهید خودم هم نمی‌دانم چطور می‌توانم این روزها را تاب بیاورم... همه تلاش‌ها و دویدن‌هایم بی‌نتیجه مانده و حالا شما میان جنگ و آشوب و عدم اطمینان هستید! هیچ چیز بهتر که نشد، بدتر هم شد... این درد بزرگی است برای مادرتان.اما عزیزانم، عزیزان عزیزتر از جانم، از یک چیز مطمئنم و «می‌دانم» که این پایان قصه نیست؛ قصه ما ادامه دارد. درزهای پاره‌‌پاره قصه ما را خنده‌های گاه‌وبی‌گاه‌مان رفو می‌کند؛ شروع کردن‌ها و ادامه‌ دادن‌های هر روزه‌مان؛سریال‌های قشنگی که با هم می‌بینیم و هم‌پای شخصیت‌ها گریه می‌کنیم و می‌‌خندیم؛وقتی خستگی و عصبانیت‌های یکدیگر را تاب می‌آوریم و برای فرونشاندن طوفان، یکدیگر را در آغوش می‌کشیم؛وقتی رنج‌ها و بیماری‌های بی‌وقت را با کنار هم بودن تیمار می‌کنیم؛وقتی به جک‌های بی‌مزه هم می‌خندیم؛وقتی غذای از دست رفته من را می‌خورید و ازش تعریف هم می‌کنید؛وقتی از دست سروصداهای شبانه و قطعی نت کلافه‌‌ و خسته‌ و خشمگینیم و دست به دامنِ غر زدن یا خنداندن هم می‌شویم؛وقتی در آنلاین‌شاپ‌ها دنبال لباس می‌گردیم و به مدل‌های جدید می‌خندیم که مگر کسی هم این‌ها را می‌پوشد و چند دقیقه بعد که موجودی‌اش تمام شده، ما بیشتر می‌خندیم؛وقتی همه‌مان اخبار ویروس خطرناک جدید را خوانده‌ایم، اما به روی هم نمی‌آوریم به این امید که شاید «او» هنوز ندیده باشد و مبادا استرس روی استرس بیاید؛ما از روزهای سخت‌مان، از رنج‌های جانکاه‌مان با همین چیزها، همین کنار هم بودن‌ها و «زندگی کردن» عبور می‌کنیم عزیزانم. ما قصه‌مان را از میان همین خوشی‌ها و ناخوشی‌ها و دردهای بی‌امان امروز گره می‌زنیم به فردایی که ای کاش بهتر باشد...«نمی‌دانیم»! اما زندگی را پیش می‌بریم و گران هم می‌خریمش؛ به جان! آن هم در زمانه‌ای که مرگ ارزان و آسان است. امیدوار نیستیم، اما جلوی یأس ایستاده‌ایم و سرسختانه کارها را پیش می‌بریم، ولو کم و کوتاه و آهسته... به قدر حوصله تنگ و روزهای دلگیرمان.قصه اصلی و واقعی این است سارا و صبای نازنینم. اینکه که من زندگی کردن را با شما آموختم، وقتی زندگی کردن واقعاً دشوار و نشدنی است و پیش رفتن را، وقتی حتی برداشتن یک گام باری سنگین است برای زانوها و کمر خم شده و شانه‌های افتاده.فرصت بزرگ و در گشوده همین است جانِ مامان!همین قصه ناتمام، که ما تمامش می‌کنیم...و زندگی که هر چه هست ارزش سرسختی و «جدال با درهای بسته»** را دارد.با همه آنچه از عشق ممکن است:مامان♡︎♡︎ シ︎シ︎۱۴۰۵/۰۲/۲۲•* «از دل من تا دل تو» نام کتابی است از کارن آرمسترانگ؛ کتاب که به جان دوستش دارم و در روزگاری نجاتم داد که بی‌نهایت احساس تنهایی و آزردگی داشتم... روزی که بشود همه چیز را گفت از این کتاب و آن احوال خواهم نوشت.**«زنده بودن یعنی جدال با درهای بسته.» جمله‌ای از آدام آلتر در کتابِ آناتومیِ پیشرفت </description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 09:52:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آه ای آزادی!</title>
                <link>https://virgool.io/@er.mastor2810/%D8%A2%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-a04nhwuud3q3</link>
                <description>محمد مجلسی (۱۳۹۹_۱۳۰۹)| شاعر، نویسنده، مترجمشیشه ماشین را پایین می‌آوردم. قطرات درشت باران می‌ریزد روی صورت و شانه‌ام. چه شبی! چه شب قشنگی...تهران آخرین بار کِی چنین باران تند و‌ پُر و درشتی را تجربه کرده بود؟ چنین آسمانِ خشمگین و خروشانی را؟راسته خوار‌وبارفروشی مولوی، ترافیک است و ایستاده‌ایم.نگاهم از آسمان و این همه زیباییِ سرریز می‌چرخد روی چراغ‌های نئونی مغازه‌ها و یکی‌یکی می‌خوانم‌شان. روی یکی می‌ماند؛ چشمک‌زن و رنگ‌به‌رنگ:&quot;خواروبارفروشی آزادی&quot;لابه‌لای باران تند و رفت‌وآمد آدم‌ها، درست نمی‌توانم کاغذ چسبانده پشت شیشه مغازه را بخوانم... چشم ریز می‌کنم:&quot;فردا اگر بیائیما نیستیم دیگرای آزادی!&quot;باور نمی‌کنم؛ با حفظ نگارش و رسم‌الخط، همان عبارت را روی کاغذ نوشته بود و گذاشته بود پشت شیشه مغازه‌اش.اولین بار این عبارت را روی سنگ مزار دکتر مجلسی دیدم در اصفهان؛ خودش سروده بود.عبارت را به خط خودش روی سنگ مزارش تراشیده بودند... آه ای آزادی!طبق معمول آب از چشم‌ها راه به بیرون گرفت و هرچه کردم جلویش را سد کنم نشد... باران‌ها به هم رسیده بودند و کسی جلودارشان نبود.چراغ سبز شد و ما راه افتادیم؛ راه افتادیم و دور شدیم...دور شدیم و آزادی ماند کنار کاسبِ ندیده‌ای که بیش از هر کسی که می‌شناسم آزادی‌خواه است.ز گریه مردم چشمم نشسته در خون استببین که در طلبت حال مردمان چون استز مشرق سر کو آفتاب طلعت تواگر طلوع کند طالعم همایون استز دور باده به جان راحتی رسان ساقیکه رنج خاطرم از جور دور گردون است*•*حضرت حافظ**این کلمات از جایی میان مرز واقعیت و خیال آمده‌اند، جایی که قصه‌ها از آنجا می‌آیند، جایی که خورشید آرزو هر روز از افق شرقی‌اش سر برمی‌آورد...و من خیلی وقت‌ها آنجا هستم؛ آزادانه نفس می‌کشم و رها زندگی می‌کنم...</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 23:50:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه‌ها از کجا می‌آیند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@er.mastor2810/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF-zonwf7execlb</link>
                <description>اصغر عبداللهی سعی کرده به این پرسش پاسخ بدهد؛ لابه‌لای قصه زندگی خودش و در کتابی به همین نام که به همت نشر اطراف منتشر شده.کتاب جمع‌وجور و قابل تأملی است. با خواندنش خیلی چیزها دست آدم می‌آید.او مقدمه را با این جملات به پایان می‌برد:«ولی اینکه قصه‌ها از کجا می‌آیند احتمالاً از ساحت زیستی، تجربه‌های زندگی، از خواندن‌ها، چشم و گوش تیز داشتن و لذت نوشتن می‌آیند، و اینکه خدا باید دوستت داشته باشد.»•خب آقای عبداللهی، اجازه بدهید من یک نقبی بزنم به پاسخ‌های شما و بگویم که قصه‌های ما از کجا می‌آیند:از نگاه خسته و بی‌رمقی که در مطب پزشک، صندلی‌های انتظار بانک، خیابان‌ها و فروشگاه‌ها می‌بینم؛از کامنت‌های مجوزیافته در خبرگزاری‌ها و سایت‌های داخلی... که می‌خوانم و گاهی تا چند روز حالم بد است و ناخودآگاه اشک‌هایم سرازیر می‌شود.قصه‌های ما از میان ویرانی‌ها می‌آیند...و فقط خدا می‌داند چه قصه‌هایی پیش‌روی ماست و خوب می‌دانیم که این تازه اول عشق است!آقای عبداللهی، حالا که دیگر شما نیستی، اما این پرسش همیشگی من بوده و هست که پس کجاست قصه‌های ما و چرا روی پرده سینما و میان سریال‌های هزار رنگ و حتی لابه‌لای سطرهای کتا‌ب‌ها نمی‌بینم‌شان؟آلن دوباتن جایی میان یکی از کتاب‌هایش نوشته بود:«گاهی توقف موقت بازی، مسئولانه‌تر و فعالانه‌تر از ادامه دادن آن است.»شاید اگر بازارگرمی‌ها و سازگاری‌ها متوقف شده بود، قصه‌های واقعی ما مجال دیده شدن می‌یافت و حالا همه‌مان وضع بهتری داشتیم.••بگذارید برای نمونه یک تکه از قصه خودم و سعید (همسرم که هیئت علمی است) را بگویم:می‌دانید اوج تلخی داستان ما کجاست؟ آنجا که من بابت قطعی اینترنت بیکار شده‌ام، اما برای سعید از میانه هفته پیش دو بار پیامک اینترنت پرو آمده که &quot;فلان مبلغ را پرداخت کنید و&quot; ... بماند که قیمت اینترنت پرو هم برای افراد مختلف، متفاوت است و برای بعضی عزیزان کلاً بدون هزینه است!و بماند که پرداختی فروردین هیئت علمی روی زمین مانده بابت اختلاف سر افزایش حقوق!!! (که اصلاً معلوم نیست محقق شود و این تأخیر هم احتمالاً حکم همان آش نخورده و دهن سوخته را دارد..) بی‌آنکه شفاف‌سازی شود که دیگران در دیگر ارگان‌ها و نهادها چه دریافت‌هایی داشته‌اند در این سال‌ها... و اصلاً بیایید یک بازه ده ساله یا پنج ساله را مقایسه کنید و شفاف‌سازی کنید.بهتر نیست به جای انداختن نام دانشگاهیان سر زبان‌ها، همه پرداختی‌ها و افزایش تعرفه‌ها و مزایا و افزایش حقوق‌های ارگان‌ها و نهادهای دولتی و نیمه‌دولتی و درعین‌حال میزان پاسخگویی و سنجش سطح شایستگی علمی و حرفه‌ای را شفاف‌سازی کنید تا خود اعضای هیئت علمی هم بدانند کجا ایستاده‌اند؟ و چرا همیشه فقط باید برای اینترنت و افزایش حقوق، نام آن‌ها را بشنویم؟قصه‌ها دقیقاً از اینجا می‌آیند: از میانه گسل‌ها... از میانه حواس‌پرتی‌ها و تبعیض‌ها.و حالا که من اینترنت ندارم و شغلی که چند سال بابتش زحمت کشیده‌ام را از دست داده‌ام،و سعید هم اینترنت پرو ندارد، چون آن را حق همه شهروندان می‌داند، و دریافتی هم تا این لحظه نداشته و بناست همه مشکلات معلمان و کارمندان و دولتی‌ها و غیردولتی‌ها با پرداختی هیئت علمی، آن هم از نوع علوم انسانی، حل و فصل شود؛شما بگویید آقای عبداللهی،اصلاً چرا خدا باید یک عده را دوست داشته باشد و عده‌ای دیگر را نه؟! و چرا و چطور کارمان به اینجا کشید؟ بالاخره قصه‌ها از کجا می‌آیند و چه کسی قصه پُر غصه ما را روایت خواهد کرد؟</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 14:21:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست‌هایم را می‌کارم...</title>
                <link>https://virgool.io/@er.mastor2810/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85-gq8dl2p1rrwb</link>
                <description>روزی قصه چشم‌هایم را خواهم نوشت که چه چیزها دید؛و قصه گوش‌هایم که چه چیزها شنید.شاید روزی هم قصه روزگارمان را بنویسم،و بسا کسانی ما را خیالی و قصه‌مان را افسانه پندارند!روزی قصه دست‌هایم را... اما نه!من دست‌هایم را می‌کارم؛دست‌هایی که هرگز کوتاه نیامدند.ادامه دادند و نوشتند، آشپزی کردند، در آغوش گرفتند، نوازش کردند، همراهی کردند و دست‌های دیگر را فشردند...دست‌هایی که ادامه دادند و زندگی را سرپا نگه‌داشتند.دست‌هایم رادر باغچه می‌کارمسبز خواهم شدمی‌دانممی‌دانممی‌دانم…*•خوشحالم که ویرگول برگشته و کنار دوستان عزیزم هستم و به قول حضرت حافظ:کاین غصه هم سرآید•*شعری از فروغ فرخزاد</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2026 14:10:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از شکلات تلخ دست بردار!</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D9%84%D8%AE-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1-lpdnqqsfriwi</link>
                <description>به آخرین نوشته‌ام نگاه می‌کنم؛ سیزده روز پیش. پنداری هزار سال گذشته باشد.زمان را از دست داده‌ام. &quot;روحم را از پی جسمم و با خودم می‌کشم&quot; این‌ور و آن‌ور.سوگ که روی سوگ بیاید، سوگ که از حد بگذرد، زمان مفهوم خودش را از دست می‌دهد.بعد از آن ماجراهای نود و هشت و در آن دی‌ماهِ سیاه، آرزو می‌کردم که ای کاش هرگز به‌دنیا نیامده بودم‌... و حالا همچنان زنده‌ام؛ زنده ماندم تا ببینم بالاتر از سیاهی خود سیاهی است.ببینم که سیاهی بی‌انتهاست؛ که آدمی می‌تواند آنقدر در سیاهی پیش برود که دیگر اصلاً نفهمد میان سیاهی است!آدم بعد هیچ سوگی آن آدم قبلی نمی‌شود؛ نمی‌شود که نمی‌شود که نمی‌شود... که سوگ‌های ما جمعی است و فرصتی هم نداریم برای سوگواری جمعی.زندگی اما هر روز به ما سر می‌زند. هر روز پی ماست، منتظر ماست. نمی‌بیند، نمی‌داند انگار کرور کرور زندگی نکرده مانده روی دست‌مان؛ کرور کرور جان‌های عزیزِ سفر کرده. مانده‌ایم زیر آوار... نمی‌بیند، نمی‌داند انگار!&quot;با خودت مثل انسانِ ساکنِ بحران رفتار کن. هر چقدر که می‌تونی زندگی‌ کن. آهنگ گوش بده. عطر چای برگاموت و ارل‌گری، عطر هل. دو خط نوشتن. پنج خط کتاب خوندن. دست بردار از شکلات تلخ! برو برای خودت گز بخر...&quot;این را که گفت گریه‌ام گرفت.«من هیچ وقت از تهران گز نگرفته‌ام... حالا مگه می‌شه رفت اصفهان؟ نه پای رفتن دارم، نه دلش رو...زندگی می‌کنم، نگران نباش. می‌نویسم، می‌خونم، شکلات تلخ و چای می‌خورم، می‌رم پیاده‌روی.زل می‌زنم به درختا، به آسمون، و سعی می‌کنم پرنده‌‌ها رو از روی صداشون بشناسم...ولی هنوز کوره‌ام!»•زنده مانده‌ام، زنده مانده‌ایم و شاید کار ما این باشد که زندگی کنیم، هر چقدر که بشود. به‌قدر توان. زندگی کنیم و با زندگی کردن، سیاهی را از پای دربیاوریم.زندگی کنیم به جای همه زندگی‌های نکرده و روی دست مانده... به قدر توان!</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 16:41:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همچو چشم مستت جهان خراب است...</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D9%87%D9%85%DA%86%D9%88-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-nnmbyyi82akw</link>
                <description>برف می‌آید؛ آنقدر قشنگ و روان که گریه‌ام می‌گیرد.به اتاق بچه‌ها می‌روم و بهشان می‌گویم «برف میاد، چه برفی... بریم بیرون؟»قطعی اینترنت و دسترسی نداشتن به آموزش‌ها، و البته روزگار بدکردارِ پُر کینه، باعث شده از برنامه درسی عقب بمانند و با حسرت می‌گویند که وقت ندارند.پنجره را باز می‌کنم، تا آنجا که بشود. توری کشویی را کنار می‌زنم. هر سه ایستاده‌ایم مقابل برف... آنقدر از درون آتش به سینه داریم، نه انگار که سرد است!نه انگار که برف می‌بارد از آسمان...که خون می‌بارد انگار...•به اتاق خودمان برمی‌گردم. در تاریکیِ اتاق، لای پنجره را باز می‌کنم که صدای باریدن را بشنوم و تکه‌های سفیدِ سرگردان و معلق را ببینم.عبدالوهاب شهیدی می‌خواند:گریه را به مستی بهانه کردمشکوه‌ها ز دست زمانه کردمآستین چو از چشم برگرفتمجوی خون به دامان روانه کردم•غروبی گفتی «آدم هر چقدر هم رها، یک داوود اشرف می‌خواد تو زندگی‌‌ش.»دیدی نگرفتم و گیج، سکوت کردم. یادت آمد گفته بودم تا اطلاع ثانوی فیلم و سریال ایرانی تعطیل!چیزهایی گفتی و سعی کردی توضیح بدهی.گفتم «همیشه چند نفری هستن که بشه روشون حساب کرد، ولی تهش این راه رفتنی رو باید تنها بری، می‌دونی؟... یعنی هر کاریش هم بکنی، آخرش تنهایی!»و تو تلخ خندیدی و گفتی که چقدر این ده‌دوازده روز این تنهاییِ عمیق را لمس کرده‌ای.یادم آمد قبل از قطع ارتباط‌مان با دنیا، حمید سلیمی استوری گذاشته بود:«این روزها هم می‌گذره، فقط موهای بیشتری ازت سفید می‌شه، پیرتر و غمگین‌تر می‌شی و دور و برت خلوت‌تر می‌شه و تنهاتر می‌شی...»و «شاید این هم شکلی از رهایی باشه...»این روزها دارم این رهایی را تجربه می‌کنم. خلوت کردن دور و اطرافم از رابطه‌هایی که دیگر نمی‌خواهم‌‌شان؛ دیگر تحمل‌شان را ندارم.چه حاصلی داشت همه این سال‌ها، این استخوان را لای زخم نگه داشتن؟•هنوز عبدالوهاب شهیدی می‌خواند:دلا خموشی چرا؟تو پرده‌پوشی چرا؟...از آسمان برف می‌بارد یا خون؟•••بیست‌ونهمِ دی‌ماهِ صفرچهار</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 23:50:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگر اصراری ندارم...*</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-msihvc0mmhsn</link>
                <description>شنیده‌ام خیلی خسته‌ و کلافه‌ای...شنیده‌ام به پیاده‌روی‌های طولانی می‌روی، خیابا‌ن‌ها را گز می‌کنی و لابه‌لای مردم پیِ حقیقت می‌گردی، پیِ زندگی، پیِ تسکین...شنیده‌ام شب‌ها در خانه راه می‌روی و با خودت حرف می‌زنی...شنیده‌ام در تنهاییِ تاریک این روزها، سرت بر ساقه‌ خم شده، گریه می‌‌کنی و چند مدل قرص می‌خوری بلکه بتوانی بخوابی...حتی شنیده‌ام به مرگ، به مرگ خودخواسته هم فکر کرده‌ای... دور باد!شنیده‌ام گفته‌ای زمانت مدام میان قطع و وصل نت نیم‌بند و رسیدن به کتاب‌ها و آموزش‌ها و خبرها دور حلقه‌ای پوچ می‌گردد، هدر می‌رود و هرگز نمی‌رسد...شنیده‌ام پیشنهاد شغلی جدیدت پادرهواست. بعد از آن همه تلاش و تقلا و امید، که حالا به شرکت ایرانیِ خارج از کشور دسترسی نداری...شنیده‌ام اینجا و آنجا شکایت کرده‌ای از روزگار نامرادِ بدکردار، و از آن‌ها که رأی دزدیدند و اسلحه کشیدند... نترسیدی و به عاقبت کار نیندیشیدی؟!شنیده‌ام گفته‌ای ایران دیگر جای زندگی نیست و حالا که پول ندارم بروم، مرگ شرافتمندانه‌ترین راه است...شنیده‌ام ناامیدی؛ نه می‌توانی درس بخوانی، نه به کارهای شخصی‌ات برسی...شنیده‌ام ساعت‌ها دراز می‌کشی روی تخت و به سقف خیره می‌شوی...شنیده‌ام از غذا خوردن هم افتاده‌ای و سایه غمی بزرگ افتاده روی زندگی‌ات...شنیده‌ام گفته‌ای دلت می‌خواهد فریاد بزنی، اما چیزی عین بختک افتاده روی گلویت و راه صدا را بسته...شنیده‌ام روزها سر در گریبانی و شب‌ها سرگردان و بی‌قرار...شنیده‌ام خدا را صدا زده‌ای به درد، به گله، به تمنا... و شک کرده‌ای... یا شاید هم به یقین رسیده باشی، هان؟تو شاید ندانی که من در این سال‌ها چه‌ها شنیده‌ام، چه‌ها دیده‌ام، و چه‌ها کشیده‌ام؛من اما خبر دارم از تو...از تو و از خشمت، اندوهت، و چشم‌اندازی که نداری و همه چیز را تیره و تار می‌بینی... که هست، که حق داری!دیدمت که نشسته‌ای کف خیابان در برابر موتورها و دودها، سردرگریبان، در سکوت...دیدمت که سینه سپر کردی و گفتی «بزن، بزن! من نمی‌تونم برگردم خونه با دست خالی...»خبر دارم از تو، و از اینکه همه‌اش این نبود؛که دست خالی و عرق شرم فقط یکی از هزار درد توست... خبر دارم از دل مغموم و حال نامعلومت...اما بیا ایمان بیاوریم به پایان فصل سرد!به بهار که خواهد آمد،و به دست‌هایمان که سبز خواهند شد...بیا صبور باشیم که چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند...بیا و کنارم بمان!دیگر نه اصراری به زندگی دارمنه اصراری به مرگیعنی من مرده‌اماما اگر قرار باشد زیاد غمگین شویبلند می‌شوم...**••*برگرفته از کامنت‌ها، دیده‌ها و شنیده‌ها؛ با اندکی دخل و تصرف.**گروس عبدالملکیان•••بیست‌وششمِ دیِ صفرچهار</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 13:02:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذشته درگذشته! واقعاً؟!</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7%D9%8B-rwcvpec6kbkx</link>
                <description>طاهر گفت: «الآن مثلاً نمی‌خوای برگردی به گذشته؟ الآن مثلاً فراموش کردی؟ گه تو این فراموشیت!» سیگارش را این‌بار نصفه خاموش کرد توی زیرسیگاری و گفت«گذشته، تک‌تک لحظه‌هاش، مثل ذره‌ذره‌ی اکسیژنی که نفس می‌کشیم می‌ره توی خونِ‌مون... گذشته نمی‌گذره استاد... نمی‌شه ازش فرار کرد...»... گذشته نمی‌گذرد. راست می‌گفت طاهر. اگر نگفته بود، شمیم حالا‌حالاها نمی‌فهید گذشته مثل خوره افتاده به جانش. مثل زالو خونش را خورده؛ آنقدر که پُر شود، سنگین شود و بیفتد جلوِ پاش.*راست می‌گفت طاهر. گذشته مثل سایه دنبال آدم است و رهایی نداری ازش. هر چقدر بیشتر انکارش کنی، پر رنگ‌تر می‌شود، و هر چقدر بیشتر ازش فرار کنی، نزدیک‌تر.اینکه چرا گذشته را انکار و از آن فرار می‌کنیم، دلایل خودش را دارد، اما اینکه در ندیدگرفتنش شکست می‌خوریم، واقعیتی غیرقابل انکار است.امروزمان هر چه که هست (بخوانید هر کوفتی که هست!)، حاصل گذشته‌ای است که نبودیم و بوده‌ایم.به زمان، به بایدهای دور شدن از واقعه برای درست دیدنش فکر می‌کنم. به اینکه ما راه طولانی و پر فراز و نشیبی آمدیم. بسیار آزمون و خطا کردیم، صبوری کردیم، دندان بر جگر گذاشتیم، حرف زدیم، فریاد زدیم، سکوت کردیم، اما راستش را بخواهید من در پس همه این‌ رویه‌ها امید می‌بینم و رد ظریفی از نپذیرفتن اشتباه و گردن‌نگرفتنِ خطا و جوریدنِ راهِ بی‌خطر، و البته ترس... ترسِ از دست دادن حاشیه امن.گاهی تنها راه رهایی از گذشته‌ای که هرگز درنمی‌گذرد، چشم تو‌ چشم شدن با آن است؛ بایستی و زل بزنی بهش، به خودِ عریان و بی‌پرده‌اش.گاهی تنها راه رهایی ناامیدی مطلق و پذیرش است... شجاعت پشت سر گذاشتن اشتباها‌ت‌مان و آمادگی پرداخت همه هزینه‌هاش.•••*از کتابِ تو به اصفهان بازخواهی گشت، مصطفی انصافی، نشر چشمه</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 18:57:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو به اصفهان بازخواهی گشت</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%AF%D8%B4%D8%AA-enyjge6wnuq7</link>
                <description>کتاب را گذاشته‌ام جلوی چشم. خیره نگاهش می‌کنم. آدم برای روزهای یأس و ناامیدی‌اش یک دلخوشی می‌خواهد؛ چیزی که اتصال او را به حال، به آینده زنده نگه‌دارد و رویاها را بپروراند.این شب‌ها و روزهای استیصال و پر آب چشم، نتوانسته بودم روزنه امیدی بیابم.شب‌ها روی سردی سرامیک‌ها می‌نشستم و تکیه به دیوار و زل زده به تاریکی روبه‌رو گریه می‌کردم. روزها، میان رانندگی و آشپزی و کتاب خواندن، ناگهان اشک‌ها سرازیر می‌شد و نمی‌فهمیدم این چشمه، چطور این‌قدر ناگهانی راهش را یافته و می‌جوشد.وقتی کتاب را دیدم، با خودم گفتم مگر می‌شود؟!انگار کسی مرا صدا زده باشد:«تو به اصفهان بازخواهی گشت، الهه!»در تمام این سال‌ها این رویا را در سر پرورانده بودم. با همه خشکی زاینده‌رود و آلودگی هوا و فرسودگی سازه‌ها و بناها و فرونشست و هزار گیر و گرفت دیگر، همچنان امید داشتم به استواری اصفهان و دوام آوردنش و رسیدن آب به زاینده‌رود و دیدن آسمانِ آبی پاک... و به روزگاری که بی‌دغدغه و نگرانی برگردم به آغوش شهر رویاهایم.چرا یادم رفته بود؟این کتاب تا همیشه یادگار آن لحظه‌ به‌یادماندنی است که من دلخوشی‌ام را، نقطه اتصالم را یافتم؛ذرات نور خودشان را به قلبم رساندند و من هم آن پرنده خجالتی کوچک را دیدم که در قفسه سینه‌ام به پرواز درآمد؛ همان پرنده که هِدا در کتاب زیر تیغ ستاره جبار گفته بود.*ایران می‌ماند، اصفهان می‌ماند، من می‌مانم، همه ما می‌مانیم و باز هم زیر پل خواجو هم‌نوا و هم‌آواز می‌شویم...من به اصفهان بازخواهم گشت؛دلم از فکر تو روشن، به تو برمی‌گردم...•••به ویرگول که سر زدم، از پست‌های ویرگول و دوستان ویرگولی‌ام، لذت بردم.لذت بردم از اینکه از کنار نرفتید و کناره نگرفتید، بر چیزی سرپوش نگذاشتید و حقیقت را کتمان نکردید.سپاسگزارم عزیزان، و تا باد چنین بادا!•••*«سه عامل تعیین‌کننده چشم‌انداز زندگی‌ام را دگرگون کرد. دوتایشان نصفِ جهان را ویران کردند. سومی خیلی کوچک و ضعیف و به‌واقع نامرئی بود. پرنده خجالتی کوچکی پنهان در قفسه سینه‌ام، کمی بالاتر از دلم. بعضی وقت‌ها پرنده در غیرمنتظره‌ترین لحظات بیدار می‌شد، سر بلند می‌کرد و با شور و شادمانی پر می‌گشود. پس من سر بلند می‌کردم، آخر در آن لحظه گذرا یقین داشتم که زور عشق و امید از نفرت و خشم بیشتر است و جایی، دور از دیدرس من، زندگی فناناپذیر همیشه پیروز است.»زیر تیغِ ستاره جبار، هِدا کووالی، علیرضا کیوانی‌نژاد، نشر بیدگلبامدادِ بیست‌وچهارمِ دی‌ماهِ صفرچهار</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jan 2026 00:29:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>