<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الهه روح‌اللهی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@er.mastor2810</link>
        <description>کلمه‎‌‌های گاه‌ وبی‌گاهِ یک کپی‌رایترِ قصه‌گویِ کتاب‌بازِ دست به قلم :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 00:10:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/231459/avatar/Cxbk7z.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>الهه روح‌اللهی</title>
            <link>https://virgool.io/@er.mastor2810</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از شکلات تلخ دست بردار!</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D9%84%D8%AE-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1-lpdnqqsfriwi</link>
                <description>به آخرین نوشته‌ام نگاه می‌کنم؛ سیزده روز پیش. پنداری هزار سال گذشته باشد.زمان را از دست داده‌ام. &quot;روحم را از پی جسمم و با خودم می‌کشم&quot; این‌ور و آن‌ور.سوگ که روی سوگ بیاید، سوگ که از حد بگذرد، زمان مفهوم خودش را از دست می‌دهد.بعد از آن ماجراهای نود و هشت و در آن دی‌ماهِ سیاه، آرزو می‌کردم که ای کاش هرگز به‌دنیا نیامده بودم‌... و حالا همچنان زنده‌ام؛ زنده ماندم تا ببینم بالاتر از سیاهی خود سیاهی است.ببینم که سیاهی بی‌انتهاست؛ که آدمی می‌تواند آنقدر در سیاهی پیش برود که دیگر اصلاً نفهمد میان سیاهی است!آدم بعد هیچ سوگی آن آدم قبلی نمی‌شود؛ نمی‌شود که نمی‌شود که نمی‌شود... که سوگ‌های ما جمعی است و فرصتی هم نداریم برای سوگواری جمعی.زندگی اما هر روز به ما سر می‌زند. هر روز پی ماست، منتظر ماست. نمی‌بیند، نمی‌داند انگار کرور کرور زندگی نکرده مانده روی دست‌مان؛ کرور کرور جان‌های عزیزِ سفر کرده. مانده‌ایم زیر آوار... نمی‌بیند، نمی‌داند انگار!&quot;با خودت مثل انسانِ ساکنِ بحران رفتار کن. هر چقدر که می‌تونی زندگی‌ کن. آهنگ گوش بده. عطر چای برگاموت و ارل‌گری، عطر هل. دو خط نوشتن. پنج خط کتاب خوندن. دست بردار از شکلات تلخ! برو برای خودت گز بخر...&quot;این را که گفت گریه‌ام گرفت.«من هیچ وقت از تهران گز نگرفته‌ام... حالا مگه می‌شه رفت اصفهان؟ نه پای رفتن دارم، نه دلش رو...زندگی می‌کنم، نگران نباش. می‌نویسم، می‌خونم، شکلات تلخ و چای می‌خورم، می‌رم پیاده‌روی.زل می‌زنم به درختا، به آسمون، و سعی می‌کنم پرنده‌‌ها رو از روی صداشون بشناسم...ولی هنوز کوره‌ام!»•زنده مانده‌ام، زنده مانده‌ایم و شاید کار ما این باشد که زندگی کنیم، هر چقدر که بشود. به‌قدر توان. زندگی کنیم و با زندگی کردن، سیاهی را از پای دربیاوریم.زندگی کنیم به جای همه زندگی‌های نکرده و روی دست مانده... به قدر توان!</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 16:41:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همچو چشم مستت جهان خراب است...</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D9%87%D9%85%DA%86%D9%88-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-nnmbyyi82akw</link>
                <description>برف می‌آید؛ آنقدر قشنگ و روان که گریه‌ام می‌گیرد.به اتاق بچه‌ها می‌روم و بهشان می‌گویم «برف میاد، چه برفی... بریم بیرون؟»قطعی اینترنت و دسترسی نداشتن به آموزش‌ها، و البته روزگار بدکردارِ پُر کینه، باعث شده از برنامه درسی عقب بمانند و با حسرت می‌گویند که وقت ندارند.پنجره را باز می‌کنم، تا آنجا که بشود. توری کشویی را کنار می‌زنم. هر سه ایستاده‌ایم مقابل برف... آنقدر از درون آتش به سینه داریم، نه انگار که سرد است!نه انگار که برف می‌بارد از آسمان...که خون می‌بارد انگار...•به اتاق خودمان برمی‌گردم. در تاریکیِ اتاق، لای پنجره را باز می‌کنم که صدای باریدن را بشنوم و تکه‌های سفیدِ سرگردان و معلق را ببینم.عبدالوهاب شهیدی می‌خواند:گریه را به مستی بهانه کردمشکوه‌ها ز دست زمانه کردمآستین چو از چشم برگرفتمجوی خون به دامان روانه کردم•غروبی گفتی «آدم هر چقدر هم رها، یک داوود اشرف می‌خواد تو زندگی‌‌ش.»دیدی نگرفتم و گیج، سکوت کردم. یادت آمد گفته بودم تا اطلاع ثانوی فیلم و سریال ایرانی تعطیل!چیزهایی گفتی و سعی کردی توضیح بدهی.گفتم «همیشه چند نفری هستن که بشه روشون حساب کرد، ولی تهش این راه رفتنی رو باید تنها بری، می‌دونی؟... یعنی هر کاریش هم بکنی، آخرش تنهایی!»و تو تلخ خندیدی و گفتی که چقدر این ده‌دوازده روز این تنهاییِ عمیق را لمس کرده‌ای.یادم آمد قبل از قطع ارتباط‌مان با دنیا، حمید سلیمی استوری گذاشته بود:«این روزها هم می‌گذره، فقط موهای بیشتری ازت سفید می‌شه، پیرتر و غمگین‌تر می‌شی و دور و برت خلوت‌تر می‌شه و تنهاتر می‌شی...»و «شاید این هم شکلی از رهایی باشه...»این روزها دارم این رهایی را تجربه می‌کنم. خلوت کردن دور و اطرافم از رابطه‌هایی که دیگر نمی‌خواهم‌‌شان؛ دیگر تحمل‌شان را ندارم.چه حاصلی داشت همه این سال‌ها، این استخوان را لای زخم نگه داشتن؟•هنوز عبدالوهاب شهیدی می‌خواند:دلا خموشی چرا؟تو پرده‌پوشی چرا؟...از آسمان برف می‌بارد یا خون؟•••بیست‌ونهمِ دی‌ماهِ صفرچهار</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 23:50:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگر اصراری ندارم...*</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-msihvc0mmhsn</link>
                <description>شنیده‌ام خیلی خسته‌ و کلافه‌ای...شنیده‌ام به پیاده‌روی‌های طولانی می‌روی، خیابا‌ن‌ها را گز می‌کنی و لابه‌لای مردم پیِ حقیقت می‌گردی، پیِ زندگی، پیِ تسکین...شنیده‌ام شب‌ها در خانه راه می‌روی و با خودت حرف می‌زنی...شنیده‌ام در تنهاییِ تاریک این روزها، سرت بر ساقه‌ خم شده، گریه می‌‌کنی و چند مدل قرص می‌خوری بلکه بتوانی بخوابی...حتی شنیده‌ام به مرگ، به مرگ خودخواسته هم فکر کرده‌ای... دور باد!شنیده‌ام گفته‌ای زمانت مدام میان قطع و وصل نت نیم‌بند و رسیدن به کتاب‌ها و آموزش‌ها و خبرها دور حلقه‌ای پوچ می‌گردد، هدر می‌رود و هرگز نمی‌رسد...شنیده‌ام پیشنهاد شغلی جدیدت پادرهواست. بعد از آن همه تلاش و تقلا و امید، که حالا به شرکت ایرانیِ خارج از کشور دسترسی نداری...شنیده‌ام اینجا و آنجا شکایت کرده‌ای از روزگار نامرادِ بدکردار، و از آن‌ها که رأی دزدیدند و اسلحه کشیدند... نترسیدی و به عاقبت کار نیندیشیدی؟!شنیده‌ام گفته‌ای ایران دیگر جای زندگی نیست و حالا که پول ندارم بروم، مرگ شرافتمندانه‌ترین راه است...شنیده‌ام ناامیدی؛ نه می‌توانی درس بخوانی، نه به کارهای شخصی‌ات برسی...شنیده‌ام ساعت‌ها دراز می‌کشی روی تخت و به سقف خیره می‌شوی...شنیده‌ام از غذا خوردن هم افتاده‌ای و سایه غمی بزرگ افتاده روی زندگی‌ات...شنیده‌ام گفته‌ای دلت می‌خواهد فریاد بزنی، اما چیزی عین بختک افتاده روی گلویت و راه صدا را بسته...شنیده‌ام روزها سر در گریبانی و شب‌ها سرگردان و بی‌قرار...شنیده‌ام خدا را صدا زده‌ای به درد، به گله، به تمنا... و شک کرده‌ای... یا شاید هم به یقین رسیده باشی، هان؟تو شاید ندانی که من در این سال‌ها چه‌ها شنیده‌ام، چه‌ها دیده‌ام، و چه‌ها کشیده‌ام؛من اما خبر دارم از تو...از تو و از خشمت، اندوهت، و چشم‌اندازی که نداری و همه چیز را تیره و تار می‌بینی... که هست، که حق داری!دیدمت که نشسته‌ای کف خیابان در برابر موتورها و دودها، سردرگریبان، در سکوت...دیدمت که سینه سپر کردی و گفتی «بزن، بزن! من نمی‌تونم برگردم خونه با دست خالی...»خبر دارم از تو، و از اینکه همه‌اش این نبود؛که دست خالی و عرق شرم فقط یکی از هزار درد توست... خبر دارم از دل مغموم و حال نامعلومت...اما بیا ایمان بیاوریم به پایان فصل سرد!به بهار که خواهد آمد،و به دست‌هایمان که سبز خواهند شد...بیا صبور باشیم که چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند...بیا و کنارم بمان!دیگر نه اصراری به زندگی دارمنه اصراری به مرگیعنی من مرده‌اماما اگر قرار باشد زیاد غمگین شویبلند می‌شوم...**••*برگرفته از کامنت‌ها، دیده‌ها و شنیده‌ها؛ با اندکی دخل و تصرف.**گروس عبدالملکیان•••بیست‌وششمِ دیِ صفرچهار</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 13:02:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذشته درگذشته! واقعاً؟!</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7%D9%8B-rwcvpec6kbkx</link>
                <description>طاهر گفت: «الآن مثلاً نمی‌خوای برگردی به گذشته؟ الآن مثلاً فراموش کردی؟ گه تو این فراموشیت!» سیگارش را این‌بار نصفه خاموش کرد توی زیرسیگاری و گفت«گذشته، تک‌تک لحظه‌هاش، مثل ذره‌ذره‌ی اکسیژنی که نفس می‌کشیم می‌ره توی خونِ‌مون... گذشته نمی‌گذره استاد... نمی‌شه ازش فرار کرد...»... گذشته نمی‌گذرد. راست می‌گفت طاهر. اگر نگفته بود، شمیم حالا‌حالاها نمی‌فهید گذشته مثل خوره افتاده به جانش. مثل زالو خونش را خورده؛ آنقدر که پُر شود، سنگین شود و بیفتد جلوِ پاش.*راست می‌گفت طاهر. گذشته مثل سایه دنبال آدم است و رهایی نداری ازش. هر چقدر بیشتر انکارش کنی، پر رنگ‌تر می‌شود، و هر چقدر بیشتر ازش فرار کنی، نزدیک‌تر.اینکه چرا گذشته را انکار و از آن فرار می‌کنیم، دلایل خودش را دارد، اما اینکه در ندیدگرفتنش شکست می‌خوریم، واقعیتی غیرقابل انکار است.امروزمان هر چه که هست (بخوانید هر کوفتی که هست!)، حاصل گذشته‌ای است که نبودیم و بوده‌ایم.به زمان، به بایدهای دور شدن از واقعه برای درست دیدنش فکر می‌کنم. به اینکه ما راه طولانی و پر فراز و نشیبی آمدیم. بسیار آزمون و خطا کردیم، صبوری کردیم، دندان بر جگر گذاشتیم، حرف زدیم، فریاد زدیم، سکوت کردیم، اما راستش را بخواهید من در پس همه این‌ رویه‌ها امید می‌بینم و رد ظریفی از نپذیرفتن اشتباه و گردن‌نگرفتنِ خطا و جوریدنِ راهِ بی‌خطر، و البته ترس... ترسِ از دست دادن حاشیه امن.گاهی تنها راه رهایی از گذشته‌ای که هرگز درنمی‌گذرد، چشم تو‌ چشم شدن با آن است؛ بایستی و زل بزنی بهش، به خودِ عریان و بی‌پرده‌اش.گاهی تنها راه رهایی ناامیدی مطلق و پذیرش است... شجاعت پشت سر گذاشتن اشتباها‌ت‌مان و آمادگی پرداخت همه هزینه‌هاش.•••*از کتابِ تو به اصفهان بازخواهی گشت، مصطفی انصافی، نشر چشمه</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 18:57:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو به اصفهان بازخواهی گشت</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%AF%D8%B4%D8%AA-enyjge6wnuq7</link>
                <description>کتاب را گذاشته‌ام جلوی چشم. خیره نگاهش می‌کنم. آدم برای روزهای یأس و ناامیدی‌اش یک دلخوشی می‌خواهد؛ چیزی که اتصال او را به حال، به آینده زنده نگه‌دارد و رویاها را بپروراند.این شب‌ها و روزهای استیصال و پر آب چشم، نتوانسته بودم روزنه امیدی بیابم.شب‌ها روی سردی سرامیک‌ها می‌نشستم و تکیه به دیوار و زل زده به تاریکی روبه‌رو گریه می‌کردم. روزها، میان رانندگی و آشپزی و کتاب خواندن، ناگهان اشک‌ها سرازیر می‌شد و نمی‌فهمیدم این چشمه، چطور این‌قدر ناگهانی راهش را یافته و می‌جوشد.وقتی کتاب را دیدم، با خودم گفتم مگر می‌شود؟!انگار کسی مرا صدا زده باشد:«تو به اصفهان بازخواهی گشت، الهه!»در تمام این سال‌ها این رویا را در سر پرورانده بودم. با همه خشکی زاینده‌رود و آلودگی هوا و فرسودگی سازه‌ها و بناها و فرونشست و هزار گیر و گرفت دیگر، همچنان امید داشتم به استواری اصفهان و دوام آوردنش و رسیدن آب به زاینده‌رود و دیدن آسمانِ آبی پاک... و به روزگاری که بی‌دغدغه و نگرانی برگردم به آغوش شهر رویاهایم.چرا یادم رفته بود؟این کتاب تا همیشه یادگار آن لحظه‌ به‌یادماندنی است که من دلخوشی‌ام را، نقطه اتصالم را یافتم؛ذرات نور خودشان را به قلبم رساندند و من هم آن پرنده خجالتی کوچک را دیدم که در قفسه سینه‌ام به پرواز درآمد؛ همان پرنده که هِدا در کتاب زیر تیغ ستاره جبار گفته بود.*ایران می‌ماند، اصفهان می‌ماند، من می‌مانم، همه ما می‌مانیم و باز هم زیر پل خواجو هم‌نوا و هم‌آواز می‌شویم...من به اصفهان بازخواهم گشت؛دلم از فکر تو روشن، به تو برمی‌گردم...•••به ویرگول که سر زدم، از پست‌های ویرگول و دوستان ویرگولی‌ام، لذت بردم.لذت بردم از اینکه از کنار نرفتید و کناره نگرفتید، بر چیزی سرپوش نگذاشتید و حقیقت را کتمان نکردید.سپاسگزارم عزیزان، و تا باد چنین بادا!•••*«سه عامل تعیین‌کننده چشم‌انداز زندگی‌ام را دگرگون کرد. دوتایشان نصفِ جهان را ویران کردند. سومی خیلی کوچک و ضعیف و به‌واقع نامرئی بود. پرنده خجالتی کوچکی پنهان در قفسه سینه‌ام، کمی بالاتر از دلم. بعضی وقت‌ها پرنده در غیرمنتظره‌ترین لحظات بیدار می‌شد، سر بلند می‌کرد و با شور و شادمانی پر می‌گشود. پس من سر بلند می‌کردم، آخر در آن لحظه گذرا یقین داشتم که زور عشق و امید از نفرت و خشم بیشتر است و جایی، دور از دیدرس من، زندگی فناناپذیر همیشه پیروز است.»زیر تیغِ ستاره جبار، هِدا کووالی، علیرضا کیوانی‌نژاد، نشر بیدگلبامدادِ بیست‌وچهارمِ دی‌ماهِ صفرچهار</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jan 2026 00:29:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بن‌بست اصالت</title>
                <link>https://virgool.io/@er.mastor2810/%D8%A8%D9%86-%D8%A8%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B5%D8%A7%D9%84%D8%AA-jfflavikfzfo</link>
                <description>&quot;گاهی خود اصلی را به قیمت ساختن خود مطابق عرف قربانی می‌کنیم.&quot;رولو میداشتیم درباره یک نویسنده حرف می‌زدیم. یکی از بچه‌ها در وصفش گفت: «اصیل و ...»اصالت یا authenticity، مفهمومی است که سال‌ها قبل نظر من را به خودش جلب کرد. برایم مهم شد و سعی کردم درباره‌اش بیشتر بخوانم و بدانم.اصالت همان واقعی و غیرجعلی بودن است. شاید شما هم در پست‌ها و محتواهای انگیزشی، مکرراً، با این مفهوم روبه‌رو شده باشید، اما در روان‌شناسی اصالت یک موضوع جدی و پژوهشی است.آیا آن‌چه انجام می‌دهیم، با آن‌چه هستیم تطابق دارد؟ این سؤال، نقطه ورود به بحث اصالت است.اصالت چیست؟در روان‌شناسی اصالت معمولاً به معنی «هماهنگی میان افکار، احساسات و رفتار» تعریف می‌شود. وقتی کسی اصیل است، کاری را انجام می‌دهد که از درونش می‌آید، نه صرفاً برای جلب رضایت دیگران یا انطباق با نقشی تحمیل‌شده و یا به‌دست آوردن نفع یا موقعیتی خاص.پژوهش‌ها نشان می‌دهند اصالت یک پدیده چند بعدی است:زندگی اصیل و عمل براساس خود درونی، پذیرش یا مقاومت در برابر تأثیرات بیرونی، و میزان بیگانگی از خود یا فاصله‌گیری از تجربه درونی.ریشه‌های فکری؛ از فلسفه تا روان‌شناسی بحث اصالت سابقه‌ای فلسفی دارد. اگزیستانسیالیست‌ها مثل کی‌یِرکِگور، نیچه و سارتر روی مسئله «خود اصیل» و خطر زندگی بر طبق هنجارهای تحمیل شده تأکید کردند.در روان‌شناسی قرن بیستم، کارل راجرز بر هم‌خوانی یا congruence تأکید کرد و بر این باور بود که رشد روانی در محیطی رخ می‌دهد که فرد خود را صریح و بی‌نقاب تجربه کند. رولو می نیز به شجاعت مواجهه با خود و خطر «ساختن خود براساس انتظارها» اشاره کرده است. این دیدگاه‌ها راه را برای پژوهش علمی و ابزار سنجش باز کردند.چرا اصالت مهم است؟پژوهش‌ها بارها نشان داده‌اند هر چه زندگی بیرونی افراد، به‌خود درونی‌شان نزدیک‌تر باشد، یعنی هر چه اصیل‌‌تر باشند، رضایت بیشتری از زندگی دارند. این افراد خودپذیری و سلامت روان‌شان بالاتر است و اضطراب و افسردگی کمتری گزارش می‌کنند.در محیط کار و روابط بین‌فردی نیز اصالت با کیفیت بهتر تعامل و عملکرد رضایت‌بخش‌تر همراه است. در نقطه مقابل، فقدان اصالت غالباً به زندگی در نقش‌های تحمیلی، بیگانگی و فرسودگی روانی می‌انجامد.موانع رسیدن به زندگی اصیلیکی از بزرگ‌ترین موانع، فشارهای فرهنگی و اجتماعی است که نقش‌ها را به ما تحمیل می‌کنند.مانع دیگر ترس از طرد یا قضاوت دیگران است.و همین‌طور نبودن فضای حمایتی یا محرومیت از تعاملات صادقانه.احتمالاً یکی از مهم‌ترین موانعی که اغلب ما از زمان کودکی، در مدرسه و حتی خانه، با آن مواجهه شده‌ایم، محرومیت بوده است.فضا و محیط اطراف ما، به یکدست بودن و سربه‌زیر بودن، ساکت بودن و سازگار شدن پاداش می‌دهد و در مقابل، در برابر هر پرسش یا مخالفت، سطوح مختلفی از محرومیت را به ما تحمیل می‌کند.و اینجاست که اصیل بودن شبیه بن‌بستی است که آخر دنیاست و راه به جایی ندارد.و حالا هر چقدر هم فهرستی بچینیم از راهکارهای عملی برای قرار گرفتن در مسیر اصالت، واقعیت بیرونی، خیلی پر قدرت کار خودش را می‌کند...چند بار بابت فلان تصمیم و رفتار از خودمان شرمنده شده‌ایم، یا احساس کرده‌ایم آنکه از آینه به ما نگاه می‌کند را نمی‌شناسیم؟ما می‌دانیم مشکل کجاست و خوب می‌دانیم کار درست کدام است، اما تا کجا می‌توانیم هزینه اصیل بودن را بپردازیم؟درست است که شناخت این موانع اولین گام تغییر است، اما آنچه مهم‌تر است، محیط اطراف، جامعه و هنجارهای آن است.وقتی بیشتر به دست آوردن ارزش باشد، دیگر چگونه به دست آوردن چندان مهم نخواهد بود.کسی محاسبه نمی‌کند در ازای چه هزینه‌ای، فرصتی را از آن خود کرده؛ صرف از آن خود کردن، ارزش است.حال پرسش‌های مهمی مطرح می‌شود:در چنین جامعه‌ای چقدر می‌توانیم اصیل زندگی کنیم و خودمان باشیم؟ هزینه‌ها و محرومیت‌ها را تا کجا می‌تونیم تاب بیاوریم؟و مسیرهای تغییر دیدگاه و هنجارهای نادرست جامعه چیستند؟</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Fri, 05 Dec 2025 23:37:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یاد باد آن روزگاران یاد باد!</title>
                <link>https://virgool.io/@er.mastor2810/%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-yaettuzpcspd</link>
                <description>سمیه روی پای آقا مصطفی نشسته و من روی دسته مبل، کنار بابا؛ روزهای فروردینی میانه‌های دهه شصت.در آن روزهای سختی و جنگ، دلخوشی خانواده ما و بقیه فامیل، دورهمی‌های آخر هفته بود خانه پدر آقا مصطفی، جایی خارج از شهر.مامان سه تا بچه کوچک داشت و کلی وسیله و یک دنیا غرور که به کسی زحمت ندهد و بر این اصرار که ما اصلاً نرویم و مزاحمتی نباشد.آقا مصطفی خودش می‌آمد دنبال ما. یک پیکان جوانان سفید داشت که همیشه برق می‌زد از تمیزی و بوی خوب می‌داد و مثل ماشین‌های دیگر، وقتی سوارش می‌شدم سرم گیج نمی‌رفت و دچار تهوع نمی‌شدم.هر وقت می‌آمد، دلم غنج می‌زد که حالا می‌روم صندلی عقب می‌نشینم کنار پنجره و بیرون را تماشا می‌کنم تا برسیم. زورم نمی‌رسید در ماشین را باز کنم. آقا مصطفی، به قول خودش، مرا قلمدوش می‌گرفت و مثل شاهزاده‌ها می‌برد تا ماشین و می‌نشاند کنار در و در را از تو قفل می‌کرد و می‌بست.مامان تا برسیم تعارف می‌کرد و تشکر. آقا مصطفی هم می‌گفت «کاری نکردم. اتفاقاً شما و بچه‌ها باید بیاین یکم هوا بخورین. حال و هواتون عوض بشه.» بعد از توی آینه به من نگاه می‌کرد و می‌گفت «می‌خوام الهه رو ببرم پیش فیدل با هم بهش غذا بدیم.»فیدل سگ سفید و قشنگ و خیلی وفاداری بود. نگهبان خانه‌شان و گوش به فرمان آقا مصطفی. من اما از سگ‌ها می‌ترسیدم؛ می‌ترسم...و تلاش‌های آقا مصطفی هم نتیجه‌ای نداد. نه برای ماست‌خور کردن من، نه برای آشتی‌ام با سگ‌ها.من توی آن پیکان سفید جوانان، بزرگ‌ترین کیف‌های بچگی‌ام را تجربه کردم. ذوق مهمانی و دورهمی در خانه‌ای بزرگ و بازی با بچه‌ها، و کیف کردن وقتی ماشین می‌افتاد در سرازیری و توی دلم خالی می‌شد. می‌پاییدم ببینم کجا به سرازیری می‌رسیم، بعد چشم‌هام را می‌بستم و منتظر لحظه‌ای می‌شدم که انگار پرواز کرده باشم.گاهی هم می‌ایستادم بین دو صندلی جلو و از جلوی ماشین آسمانِ آبی پهناور را می‌دیدم و ماشین‌هایی که از ما سبقت می‌گرفتند.و از آن روزها، پیکان جوانان برای من فقط یک ماشین نبوده، یادآور روزهای محدودِ قشنگِ کودکی‌ام بوده.حالا دیگر نه از پیکان جوانان خبری هست، نه آقا مصطفی را کنار خودمان داریم و نه آخر هفته‌ها دور هم جمع می‌شویم.از ما و از آن جمعِ مهر و صفا، پراکندگیِ خاطراتی دور باقی مانده و سوگِ جای خالی نفرات‌مان.میان عکس‌های قدیمی‌ام، یک عکس از پیکان جوانان دارم که به اندازه بقیه عکس‌ها برایم عزیز است.</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 23:34:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توسعه فردی؛ زردِ طلایی، لازمِ ضروری!</title>
                <link>https://virgool.io/@er.mastor2810/%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B9%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%B2%D8%B1%D8%AF%D9%90-%D8%B7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%85%D9%90-%D8%B6%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-sh6td2ljcsri</link>
                <description> «خفه شدیم بابا! بسه دیگه... هی توسعه، توسعه، توسعه!»خب اگر شما هم چنین حسی دارید، تا حدود زیادی درک‌تان می‌کنم. بعضی مفاهیم هر چقدر هم مهم و ضروری، آنقدر دست به دست می‌شوند و هر کس، هر جا ازشان می‌گوید که کسالت‌بار می‌شوند. آنقدر کسالت‌بار که انگار از معنا تهی شده‌اند. کافی است دو دقیقه در اینترنت بگردید تا با هزار و یک تصویر انگیزشی، جمله ‌نصفه‌و‌نیمه و فلان دوره پول‌سازِ یک‌روزه و چندروزه روبه‌رو شوید. طبیعتاً آدم خسته می‌شود و با خودش می‌گوید: «بازم همون حرف‌ها، بازم همون شعارها!»اما خب از طرفی اگر هم از آن چشم‌پوشی کنیم و توسعه فردی را صرفاً به‌عنوان ژستی فانتزی یا صنعتی پول‌ساز ببینیم، چیز مهمی را از دست داده‌ایم. در این چند کلمه می‌خواهم نشان بدهم که توسعه فردی لزوماً زرد و سطحی نیست و چرا باید با روشی ساده و واقع‌گرا به آن پرداخت.چرا توسعه فردی برای‌مان تکراری شده است؟این حس دو دلیل اصلی دارد:اول اینکه پیام‌های توسعه فردی در شبکه‌های اجتماعی، اغلب تبلیغاتی و فشرده منتشر می‌شوند؛ جمله‌های کوتاه جذاب، اما بدون عمق.دوم اینکه بیشتر وقت‌ها، ما به دنبال نتایج فوری هستیم، درحالی‌که رشد واقعی زمان‌بر است. وقتی انتظارتان از یک کتاب، پادکست یا دوره این باشد که ظرف یک هفته زندگی‌تان را ۱۸۰ درجه تغییر دهد، طبیعتاً بعد از چندبار ناامیدی، کل این حوزه را بی‌ارزش می‌بینید. اما توسعه فردیِ خوب، مثل ورزشِ معقول است؛ نتیجه بلندمدت دارد، نه وعده معجزه در یک روز.توسعه فردی یعنی چه دقیقاً؟توسعه فردی تنها خواندن کتاب‌های انگیزشی و گوش‌دادن به سخنرانی نیست.توسعه فردی عبارت است از افزایش آگاهی نسبت به خود، بهبود مهارت‌های روزمره، تمهید سازوکارهای بهتر برای تصمیم‌گیری، و ایجاد عادات کوچک اما مؤثر. یعنی چیزهایی که کیفیت زندگی را بهتر می‌کنند؛ روابط‌تان، توانایی‌تان در مدیریت استرس، توان آموزشی و کاری‌تان، و هیمن‌طور حس ارتباط عمیق با زندگی و معنادار بودن آن را به وجود می‌آورند.حالا بیایید سه دلیلِ اهمیت توسعه فردی و لزوم جدی گرفتن آن را با هم مرور کنیم:1. مقاوم شدن در برابر تغییرات:سرعت تغییرات در کار و زندگی زیاد است. کسی که عاداتی برای یادگیری مستمر دارد، راحت‌تر با شرایط جدید سازگار می‌شود.2. خودآگاهی بیشتر و در پی آن انتخاب‌های بهتر:وقتی بدانید چه چیزهایی برای‌تان مهم است و چه چیزهایی انرژی‌تان را می‌بلعد، انتخاب‌های‌تان هدفمندتر می‌شوند. خودآگاهی مانند چراغی است که مسیر را روشن می‌کند.3. سرمایه روانی و روابط بهتر:مهارت‌هایی مثل همدلی، مدیریت خشم، و ارتباط مؤثر فقط باعث موفقیت شغلی نمی‌شود. کیفیت روابط و رضایت شخصی را هم بالا می‌برد.چگونه از زرد فاصله بگیریم و به طلایی نزدیک بشویمطبق رویکردی عملی، چند راهکار برای این موضوع پیشنهاد می‌شود.اول اینکه هدف کوچک و مشخص انتخاب کنید. به‌جای «من می‌خواهم موفق شوم»، بنویسید «می‌خواهم ظرف سه ماه، هر هفته یک فصل یا چند صفحه کتاب مرتبط با مهارت الف بخوانم.» هدف‌هایی که قابل اندازه‌گیری‌ باشند و به جای رویا و خیالبافی، عمل به همراه بیاورند.دوم اینکه عادت‌های کوچک بسازید. عادت‌های پنج تا بیست دقیقه‌ای که هر روز تکرار شوند، بعد از چند ماه تأثیر بزرگی دارند. نوشتن روزانه پنج دقیقه احساسات‌، مطالعه پانزده دقیقه قبل از خواب، پیاده‌روی بیست دقیقه‌ای هر روز یا مرور هدف‌ها در صبح، می‌تواند شروع خوبی باشد.سوم اینکه خودتان را بسنجید و از اطرافیان بازخورد بگیرید. بدون ارزیابی نمی‌دانید پیشرفت کرده‌اید یا نه. هفته‌ای یک‌بار زمان بگذارید و کوچک‌ترین نشانه‌های پیشرفت را ثبت کنید. حتی نمره یک تا دَه برای تمرکز این هفته و اجرای برنامه‌ها، می‌تواند چشم‌انداز واضحی از پیشرفت به شما بدهد.دیگر اینکه تا می‌توانید از مقایسه فاصله بگیرید. شبکه‌های اجتماعی نسخه پیچیده‌شده نمایش موفقیت‌ هستند. معیارتان پیشرفت نسبت به گذشته خودتان باشد، نه نمایش‌های دیگران.و آخری هم اینکه منابع متنوع و معتبر انتخاب کنید. فقط به ویدیوهای کوتاه اکتفا نکنید. یک کتاب خوب، یک دوره با تمرین عملی و پروژه‌محور، یا یک مربی و منتور قابل اعتماد، بسیار کمک‌کننده است و ارزش بیشتری ایجاد می‌کند.پنج ابزار ساده که هر کسی می‌تواند امتحان کند۱. دفترچه روزانه: پنج دقیقه نوشتن احساسات و کارهای انجام‌شده، باعث شفافیت می‌شود.۲. قانون دو دقیقه: اگر کاری کمتر از دو دقیقه طول می‌کشد، فوراً انجامش بدهید.۳. بازه یادگیری: هفته‌ای سه بار، هر بار سی دقیقه روی مهارت مشخصی کار کنید.۴. جلسه بازنگری هفتگی: در پایان هر هفته، سه تا از دستاوردهای‌تان را و سه مورد را که نیاز به بهبود دارند، ثبت کنید.۵. شریک پیشرفت: دوستی که اهداف شما را می‌داند و گاهی چک می‌کند، تأثیر شگفت‌آوری دارد.هشدار! این مسیر قرار نیست همیشه خوشایند باشدتوسعه فردیِ واقعی شامل مواجهه با ضعف‌هاست. یعنی گاهی باید اشتباهای خود‌تان را ببینید، عادت‌های بد را ترک کنید و با بخشی از خودتان روبه‌رو شوید که راحت نیست. در مواجهه با همین نقطه است که خیلی‌ها مسیر را نصفه‌و‌نیمه‌ رها می‌کنند. اما کنار آمدن با این ناحیه ناخوشایند، خودش بزرگ‌ترین دستاورد است.توسعه فردی یک مهارت است، نه زینت‌المجالسِ زندگی!وقتی توسعه فردی را به‌عنوان مجموعه‌ای از عادات کوچک، سنجش‌پذیر و قابل اصلاح ببینیم، برداشتن قدم اول ساده‌تر می‌شود. مهم نیست دیگران چه برچسبی می‌زنند. مهم این است که شما چه نتایجی می‌خواهید و حاضر هستید چه کارهایی بکنید و چه هزینه‌هایی بدهید تا به آن برسید.یک هفته آینده را امتحان کنید: فقط یک عادت پنج‌دقیقه‌ای انتخاب کنید و هر روز تکرارش کنید. بعد از چهار هفته دوباره برگردید و ببینید چه تغییراتی پدید آمده است. اگر نتیجه مثبت بود، قدم بعدی را بردارید. اگر نبود، آن را تغییر دهید یا عادت دیگری انتخاب کنید.در پایان، یک نکته ساده اما کاربردی بگویم: توسعه فردی یعنی «پیوستگی در تلاش به‌جای وابستگی به انگیزه». انگیزه که بالا باشد، کار آسان می‌شود؛ اما وقتی انگیزه نیست، عادت‌ها هستند که ما را پیش می‌برند. پس بیایید از شعارها دور شویم و با گام‌های کوچک، قابل تکرار و واقعی زندگی‌مان را بهتر کنیم؛ حالا اسمش هرچه می‌خواهد باشد :)باقی بقای‌تان__ </description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Fri, 28 Nov 2025 23:30:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو راهی زنان: موفق و مستقل یا دوست‌داشتنی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@er.mastor2810/%D8%AF%D9%88-%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82-%D9%88-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%82%D9%84-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C-kjcpjp2gwufe</link>
                <description>شریل سندبرگ کتاب دارد با عنوانِ:Lean in: Women, Work, and the Will to Leadکه به فارسی ترجمه شده:بدرود دون‌پایگیاو در این کتاب اشاره می‌کند که زنانِ قوی و موفق اغلب «دوست‌داشتنی» به‌نظر نمی‌رسند.یک واقعیت تلخوقتی مردی در محل کار قدرتمند و موفق شود، معمولاً مورد تحسین و احترام قرار می‌گیرد. وقتی زنی همان رفتار را نشان دهد، گاهی با برچسب‌هایی مثل «خشن»، «خشک» یا «دوست‌داشتنی نیست» مواجه می‌شود. شریل سندبرگ این واقعیت را در کتاب پُرفروش خود برجسته می‌کند و می‌پرسد:چرا شایستگی برای زن‌ها گاهی به قیمتِ محبوبیت تمام می‌شود؟سندبرگ در این رابطه دو گروه مانع را شناسایی می‌کند:۱. موانع بیرونی: سیاست‌گذاری سازمانی، تبعیض آشکار، کمبود امکانات مثل مرخصی و مراقبت کودک؛۲. موانع درونی: خودسانسوری، کم‌تر بلند کردن دست برای فرصت‌ها.یک نکته کلیدی اما این است: حتی وقتی زن‌ها بر این موانع فائق می‌آیند و موفق می‌شوند، دیگر چندان «دوست‌داشتنی» (likeability) نیستند و این می‌تواند پرداخت اجتماعیِ موفقیت‌شان باشد؛ یعنی موفقیت در زنان گاهی با کسرِ محبوبیت همراه است.سندبرگ با نمونه‌ها و روایت‌های شخصی نشان می‌دهد که جامعه — شامل مردان و زنان — نسبت به زنِ «مؤثر و جسور» واکنش متفاوتی نشان می‌دهد؛ واکنشی که هر دو جنس می‌توانند در آن نقش داشته باشند. این همان تجربهٔ «دوگانه» است که بسیاری از زنانِ حرفه‌ای گزارش می‌کنند.شواهد پژوهشی پدیده «بازخورد منفی» یا Backlashآنچه سندبرگ توصیف می‌کند با سال‌ها پژوهش روان‌شناختی همخوانی دارد. پژوهشگران مانند Laurie Rudman و Peter Glick نشان داده‌اند که وقتی زن‌ها رفتارهای عملگرا و قاطع (agentic) دارند، همان رفتارهایی که معمولاً با موفقیت و قدرت مرتبطند، به‌خاطر نقض انتظارات جنسیتی با واکنشی مواجه می‌شوند که آن را «backlash» خوانده‌اند؛ یعنی تنبیه اجتماعی (کم‌تر استخدام شدن، محبوبیت کمتر، قضاوت منفی). این رابطه منفی میان شایستگی و محبوبیت در زنان، در مطالعات متعدد تأیید شده است.مطالعات علمی بعدی و مقالات تحلیلی، ز جمله پژوهش‌های منتشر شده در Harvard Business Review و مراکز دانشگاهی، این جریمه اجتماعیِ محبوبیت را توضیح داده‌اند:زنان برای دست‌یابی به نقش‌های رهبری باید هم‌زمان هم شایستگی نشان دهند و هم خوش‌برخورد باشند؛ دو معیار که گاهی با هم سازگار نیستند و برای زنان هزینه‌ ایجاد می‌کند.جامعه از پیش تصویری از زن دارد، اینکه زن باید چگونه باشد. زن باید مهربان و همدل باشد و وجه مادرانگی پر رنگی در رفتارش دیده شود. از او انتظار نمی‌رود که قاطع و جدی باشد. او بنا نیست رهبر باشد، او باید فاصله‌ها را پر کند.زن در نقش انسانی قاطع و رهبر، به‌صورت ناخودآگاه در نقش ضد خود قرار گرفته و واکنش منفی ایجاد می‌شود.پژوهش‌ها نشان می‌دهند مردان گاهی بر اساس پتانسیل‌ها و آنچه در آینده انجام خواهند داد، ارتقا می‌گیرند، اما زنان بیشتر براساس شواهد فعلی سنجیده می‌شوند؛ درباره زنِ موفق همین سنجش دقیق‌تر و سخت‌گیرانه‌تر است. و این‌گونه است که زن برای اثبات شایستگی باید هم «قوی» باشد و هم «دوست‌داشتنی»!در برخی شرایط، کمبود فرصت‌ها و فشار نظام کاری باعث می‌شود بعضی زنان نسبت به موفقیتِ دیگر زنان حس رقابت یا بی‌عدالتی کنند؛ این می‌تواند به سردی یا حتی مخالفت از سوی زنان با زنان منجر شود. موضوعی که سندبرگ نیز به آن اشاره دارد.خب چه‌ باید کرد؟در زمینه فردی، زنان باید نسبت به شایستگی خود آگاه باشند و آن را باور داشته باشند. آنها باید روش‌های بیان قدرت را با آمیزه‌ای همدلی به‌کار گیرند. سندبرگ پیشنهاد می‌کند که زنان برای به‌دست آوردن فرصت‌ها پیش‌قدم شوندو به قول او «دست‌شان را بلند کنند». هر چند همه این پیشنهادها هزینه‌های اجتماعی خواهند داشت.او به زنان می‌گوید شبکه‌سازی قدرتمندی داشته باشید و با سطوح بالاتر ائتلاف برقرار کنید؛ حمایت آنها راهگشا خواهد بود.چیزی که همان ابتدای کتاب و در مقدمه نویسنده، من را بسیار متأثر کرد اعتراف سندبرگ بود به شرایط بسیار دشوار زنان در نقاط خاصی از جهان، از جمله خاورمیانه. او گفته بود که این شرایط ما زنان امریکایی است با سابقه چند صد سال مبارزه برای حقوق‌مان و حتی تصور شرایط دشوار زنان در خاورمیانه آسان نیست؛ آنها دست‌کم دویست‌سیصد سال از ما عقب هستند.گرچه من بر این باورم که رشد تکنولوژی و افزایش دسترسی از طریق اینترنت و هوش مصنوعی، می‌تواند از فاصله زمانی ما با نقطه مطلوب، تا حد قابل توجهی بکاهد.به امید آن روز.</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Fri, 24 Oct 2025 19:01:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه فصل عشق؛ چیزی که بعد از رفتنش جا ماند...</title>
                <link>https://virgool.io/@er.mastor2810/%D8%B3%D9%87-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%B9%D8%B4%D9%82-j4vulrz5tnbd</link>
                <description>«بعضی فصل‌ها در دل آدم اتفاق می‌افتد، نه در تقویم.»*فصل اول: بهارما همه‌مان بچه‌های مذهبی و خجالتی بودیم؛ دختربچه‌های معصوم، پسربچه‌های مامانی. آمده بودیم دانشگاه و این یعنی پرت شدن ناگهانی از محیط بسته خانه و مدرسه به محیط بازتر. حالا این را بگذارید کنار جوانی و شور و امید و البته خیال خام جابه‌جا کردن کوه‌ها و اصلاح دنیا.خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بودو ماه را ز بلندايش به روی خاک كشيدن بودبا هم که حرف می‌زدیم یا سرمان پایین بود یا به نقطه‌ای دور در ناکجا نگاه می‌کردیم.چشم‌ها ممنوع، نگاه ممنوع... عشق ممنوع!عشق حسی آن سوی خط قرمزِ قصه‌ها بود؛که حقیقت نداشت،که مجازی بود،هوس بود...و ما هم که به دنیا آمده بودیم تا در جستجوی حقیقت باشیم. تا در کوچه‌پس‌کوچه‌های علی‌چپ و آدرس‌های غلط، عمری بدویم؛ بدویم و نرسیم... بدویم شاید بلیت بهشت را به بهای عمرمان ببریم!فصل دوم: تابستانهمدیگر را دوست داشتند. هر دو می‌دانستند، بی‌آنکه حرفی زده باشند. همه چیز از آن جلسه‌ها شروع شده بود. به روی خوشان نمی‌آوردند. خیلی معمولی و سر به زیر از کنار هم رد می‌شدند. مبادا دردسر شود. مبادا مرزهای ممنوعه را رد کنند. یک‌بار پسر لابه‌لای جزوه‌ها برایش نامه گذاشته بود؛ که اگر پای کسی در میان نیست،که اگر او هم کششی دارد،شماره خانه‌‌شان را زیر همین نامه بنویسد برای اجازه و خواستگاری.تلاش ناشیانه‌ای هم کرده بود مگر دل دختر را ببرد.ماجراشان با مخالفت مادر پسر به جایی نرسید. پسر آنقدر بزرگ نشده بود که روی پای خودش بایستد و تصمیم‌های بزرگ بگیرد. پس چرا قبل از گفتن به دختر، از مادرش اجازه نگرفته بود؟ میوه‌های دل دختر یکسره و آنی ریخت. انگار کن سرمای بی‌وقتی زده باشد به باغ! پاییز زده بود به تابستان باغِ عاشقی‌اش... درختش از ساقه خم شد؛ زرد و لاغر و کم‌حرف. غم خانه کرد تو چشم‌هاش. چینی دل مغرورش شکست. دیگر نه کوهی مانده بود برای جابه‌جا کردن و نه دنیایی که بخواهد اصلاحش کند.پلنگ من دل مغرورم پريد و پنجه به خالی زدكه عشق ماه بلند من ورای دست رسيدن بود  فصل سوم: پاییزنشسته‌ایم کنار زاینده‌رود. منت گذاشته‌اند و آب را باز کرده‌اند! سوز کویری می‌زند به آب و سردتر می‌نشیند روی گونه‌هامان. ناخودآگاه می‌لرزیم و آه می‌کشیم.«یادت میاد میومدیم اینجا غصه‌ها رو می‌سپردیم به آب؟»«آره، چقدر حرف می‌زدیم، گریه می‌کردیم، می‌خندیدیم... تو که عشقت رو هم سپردی به آب...حالا از اون روزا چی باقی مونده؟» این را گفتم و به تلخی خندیدم.«اتفاقاً چند وقت پیش دیدمش، یهو تو خیابون. سفید کرده بود، سه تا بچه هم دنبالش بودن... یه لحظه نگاه‌مون به هم گره خورد، دنیا وایساد... لب دو تا خط موازی...»شاعر شده بود. صداش گرفته بود. برگشتم نگاهش کردم. زاینده‌رود افتاده بود تو زلال چشم‌هاش و داشت جاری می‌شد...من و تو آن دو خطيم آری موازيان به ناچاریكه هر دو باورمان زآغاز به يكدگر نرسيدن بودگل شكفته خداحافظ اگرچه لحظه ديدارتشروع وسوسه‌ای در من به نام ديدن و چيدن بود...***عباس معروفی**حسین منزوی</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Sun, 12 Oct 2025 18:39:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بالاخره می‌خواهم چه کاره شوم؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@er.mastor2810/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D9%88%D9%85-dyjdnsmqe3ms</link>
                <description>مروری بر کتاب «همه چیز بودن» اواخر اسفند سال گذشته بود. سرمای سختی خورده بودم و نمی توانستم از تخت بیرون بیایم. یکی از ویژگی های من این است که هر چقدر هم بدنم رنجور باشد و ساکن، ذهنم آرام و قرار ندارد و باید به چیزی مشغول باشد. طاقچه را باز کردم. ویترین آن روزش چینشی بود از کتاب های نشر نوین. داشتم کتاب‌ها را بالا و پایین می کردم که چشمم خورد به کتاب «همه چیز بودن». بازش کردم و فهرست را که دیدم فهمیدم این کتاب ، کتابِ من و  این روزهای من است.همیشه این دغدغه و مشکل را داشته‌ام که می‌خواستم هم‌زمان چند علاقه را پیش ببرم و همیشه هم بازخوردهای منفی گرفته‌ام که «ای بابا! روی یک کار تمرکز کن، اینقدر از این شاخه به آن شاخه نپر!»، درست هم می‌گفتند و حالا هم نمی‌خواهم نتیجه بگیرم که من هم یکی از آن چندپتانسیلی‌ها هستم که درک نشدم و روضه بخوانم. اما باید اعتراف کنم که این کتاب مرا در مسیر خودشناسی‌ام چند گام جلو برد.کتاب همه چیزبودن از امیلی واپنیک یک راهنمای عملی برای کسانی است که چند علاقه و استعداد دارند.شاید شما هم گاهی حس کرده‌اید «باید یکی‌ باشید» اما در دلتان چند چیز مختلف را دوست داشته‌اید. باید بگویم به احتمال زیاد این کتاب برای شماست. امیلی واپنیک در کتاب «همه چیز بودن» می‌گوید داشتن چند علاقه ضعف نیست؛ یک ظرفیت است که با چهارچوب و تمرین می‌توان آن را تبدیل به زندگی و کار معنادار کرد.چرا این کتاب مهم است؟در مدارس و فضای کاری رایج از ما خواسته می‌شود یک مسیر انتخاب کنیم و تا انتها ادامه دهیم. اما بعضی‌ها از تنوع، ترکیب ایده‌ها و تغییر انرژی لذت می‌برند. امیلی واپنیک این افراد را «چندپتانسیلی» یا Multipotentiality می‌نامد و نشان می‌دهد این گرایش می‌تواند منبع خلاقیت، نوآوری و حتی درآمد باشد، اگر با نظم و روش مدیریت شود.کتاب تلفیقی است از روایت‌های شخصی، مثال‌های واقعی و تمرین‌های کاربردی. امیلی ابتدا مفهوم «چندپتانسیلی» را تعریف می‌کند، بعد چهار مدل کاری معرفی می‌کند تا نشان دهد چگونه می‌توان علایق مختلف را سازمان داد، و در آخر ابزارها و تمرین‌هایی برای آزمایش ایده‌ها و مدیریت انرژی ارائه می‌دهد.چهار مدل کاری پیشنهادیGroup Hug: ترکیب در یک نقش همه علاقه‌ها را در یک پروژه یا کسب‌وکار جمع می‌کنید؛ مثلاً معلمی که هم‌زمان پادکست می‌سازد و محتوا تولید می‌کند.Slash: عناوین چندگانهخودتان را با چند عنوان معرفی می‌کنید (مثلاً نویسنده/طراح/مربی) و هم‌زمان روی هر کدام کار می‌کنید.Einstein: تخصص + ترکیبدر یک زمینه تخصصی عمیق می‌شوید و از سایر علاقه‌ها برای نوآوری استفاده می‌کنید.Phoenix: چرخه‌ای دوره‌ای روی یک علاقه تمرکز می‌کنید و بعد از آن دوره به سوی علاقه دیگری می‌روید؛ چرخه‌ای و احیاگر مثل ققنوس.این مدل‌ها ثابت نیستند؛ می‌توانید آن‌ها را ترکیب کنید یا در طول زندگی بینشان جابه‌جا شوید.تفاوت «چندپتانسیلی بودن» با «پرتفولیوی شغلی (چند شغل هم‌زمان:  Portfolio Career) داشتنچند وقت پیش با مفهومی به نام پرتفولیوی شغلی آشنا شدم. ناگهان یاد این کتاب افتادم. کمی جستجو کردم تا ببینم این دو مفهوم با هم چه ارتباطی دارند. به‌نظر می‌رسد گاهی این دو با هم اشتباه گرفته می‌شوند، درحالی‌که ماهیت و هدف آن‌ها با هم فرق دارد:چندپتانسیلی: یک هویت/گرایش درونی است؛ میل به یادگیری و کنجکاوی درباره حوزه‌های مختلف.پرتفولیوی شغلی (Portfolio career) یک استراتژی شغلی است؛ داشتن چند منبع درآمد یا چند نقش هم‌زمان به‌منظور تنوع در درآمد، و برای انعطاف یا کاهش ریسک اقتصادی.نکته‌های کلیدی برای این تمایز:چندپتانسیلی می‌تواند متوالی باشد (یکی بعد از دیگری)، اما پرتفولیو معمولاً هم‌زمان است.هدف چندپتانسیلی بیشتر رشد شخصی و رضایت فکری است؛ اما پرتفولیوی شغلی اغلب یک استراتژی اقتصادی و ساختارمند است.همپوشانی وجود دارد: بسیاری از چندپتانسیلی‌ها درنهایت پرتفولیوی شغلی می‌سازند، اما همه دارندگان پرتفولیوی شغلی، لزوماً از نظر درونی چندپتانسیلی نیستند.مثلاً اگر کسی هر چند سال یک‌بار روی مهارت جدید تمرکز می‌کند چندپتانسیلی است؛اما اگر کسی هم‌زمان طراح، مدرس و مشاور است تا درآمد متوازن داشته باشد، در واقع پرتفولیوی شغلی ساخته است.درباره نویسنده کتاب، امیلی واپنیکامیلی واپنیک نویسنده، سخنران و بنیان‌گذارِ «Puttylike» است؛ جامعه‌ای برای چندپتانسیلی‌ها که منابع و دوره‌های آموزشی فراهم می‌کند. سخنرانی TED او با عنوان Why Some of Us Don’t Have One  شهرت جهانی یافت و کمک کرد مفهوم Multipotentialite فراگیر شود. امیلی در کتابش سعی کرده هم دلگرمی بدهد و هم ابزاری عملی معرفی کند برای کسانی که می‌خواهند چند علاقه را با هم پیش ببرند. زبان ساده و صمیمی، تمرین‌های کاربردی و شهودی و مناسب برای کسانی که بین چند علاقه تردید دارند، از نقاط قوت کتاب است. البته باید توجه داشته باشیم که گرچه کتاب چهارچوب و آزمایش پیشنهاد می‌کند، اما نسخه‌ای واحد برای همه نیست؛ نیاز به صبر، آزمون و تطبیق شخصی دارد و «نسخه سریع پول‌سازی» هم نیست. </description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Tue, 23 Sep 2025 19:11:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جُستار: نوشتن برای کشف، کاوش برای نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@er.mastor2810/%D8%AC%D9%8F%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D9%81-%DA%A9%D8%A7%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-sybsvw54t0nx</link>
                <description>وقتی دلی...از وقتی خودم را شناختم جستارها را دوست داشتم، گرچه نمی‌دانستم آنچه دوست دارم، زیرمجموعه ناداستان‌ها و جستار است. آن‌وقت‌ها نوجوانی دوازده‌سیزده ساله بودم و اولین مواجهه‌های جدی‌م با مسائل اجتماعی و فلسفی به‌وسیله جستارها رخ ‌می‌داد. همه پول‌توجیب‌هایم را خرج مجله و کتاب می‌کردم. گاهی هزینه رفت‌وآمدم هم خرج همین‌ها می‌شد و باید مسیر خانه تا مدرسه و برعکس را پیاده گز می‌کردم. بالاخره کنجکاوی و اشتیاق هزینه‌های خودش را دارد. ‌داشتم می‌گفتم، از نوشته‌های مرتضی آوینی تا رضا داوری‌اردکانی و مجلات کیان و آدینه و گردون، همه را می‌خریدم و می‌خواندم. بحث‌های گرم دهه هفتاد. اغلب این‌ها جستار بودند؛ گرچه با چیزی که امروز به اسم جستار می‌شناسیم متفاوت باشند. از روزی هم که نوشتن برایم جدی‌تر شد، قلم‌‌زدن در این دسته جذاب‌، مسیر و هدف نهایی من است. در کانال تلگرامی‌م، الف‌نویس__ (e_alefnevis)، نوع خاصی از جستارنویسی روزانه را پی گرفته‌ام که کوتاه و بداهه است. برای خودم که چالشی خواستنی و لذت‌بخش است.باری، جستار واژه‌ای آشنا و درعین‌حال پرابهام است. در سال‌های اخیر، این واژه بیش از پیش در فضای ادبی و فکری فارسی‌زبانان جا افتاده، اما هنوز بسیاری از ما هنگام شنیدن یا خواندن «جستار»، دقیقاً نمی‌دانیم با چه نوع متنی طرفیم. آیا جستار همان مقاله است؟ یا شکلی از نوشتار شخصی؟ آیا رویکردی آکادمیک دارد یا بیشتر به دل‌نوشته شبیه است؟واژه‌شناسی جستارواژه «جُستار» از ریشه فارسی «جُستن» گرفته شده است. «جستن» به معنای «کاوش‌کردن»، «پِی چیزی رفتن» یا «جستجو کردن» است. از این نظر، «جستار» را می‌توان متنی دانست که نویسنده در آن به جستجوی معنایی، فکری یا تجربی می‌پردازد.در متون فارسی کهن، واژه «جستار» به‌ندرت به‌کاررفته و بیشتر کاربرد امروزی آن حاصل تلاش نویسندگان و مترجمان معاصر است که به دنبال معادلی برای واژه «essay» در زبان انگلیسی می‌گشتند. در این روند، واژگانی مانند «مقاله»، «نوشتار»، «پژوهش» و حتی «دل‌نوشته» نیز پیشنهاد شدند، اما هیچ‌کدام آن‌طور که باید بار معنایی و سبکی «essay» را منتقل نمی‌کردند. این‌گونه بود که «جستار» به‌تدریج در جایگاه معادلی دقیق‌تر و روشن‌تر تثبیت شد.معادل انگلیسیEssay واژه «essay» در زبان انگلیسی از ریشه فرانسوی »essayer» به معنای «تلاش‌کردن» یا «آزمودن» می‌آید. نخستین بار، نویسنده فرانسوی میشل دو مونتنی (Michel de Montaigne) در قرن شانزدهم میلادی این واژه را برای توصیف نوشته‌های تأمل‌گرایانه و تجربی خود به‌کار برد. او کتابی با عنوان «Essais» منتشر کرد که مجموعه‌ای از نوشتارهایی کوتاه درباره موضوعاتی متنوع بود، از تربیت کودکان تا دوستی و مرگ. مونتنی در پیشگفتار کتابش می‌نویسد: «من خودم را موضوع کتابم قرار داده‌ام. اگر بتوانم به‌خوبی خود را توصیف کنم، جهان را نیز توصیف کرده‌ام». این جمله، قلب تپنده جستارنویسی مدرن را نشان می‌دهد: «تلاش برای فهم جهان از خلال فهم خویشتن.» essay  در مقابل مقاله articleدر زبان انگلیسی و نیز در فارسی، گاه بین «essay» و «article» تمایز قائل می‌شوند. مقاله یا article اغلب نوشتاری است ساختارمند، تحلیلی و مبتنی بر داده‌ها که در فضای دانشگاهی یا رسانه‌ای منتشر می‌شود. در مقابل،essay  اغلب شخصی‌تر، آزادتر و منعطف‌تر است. نویسنده essay می‌تواند با زبانی شاعرانه یا تأمل‌برانگیز بنویسد، از خاطرات شخصی بگوید، یا حتی سبک روایت داستانی را در نوشتار خود دخیل کند.هدف جستارهدف جستار، نه اقناع بلکه کاوش است. نویسنده جستار نمی‌خواهد لزوماً مخاطب را قانع کند یا به نتیجه‌ای نهایی برسد، بلکه با او در سفری فکری همراه می‌شود. این سفر می‌تواند شخصی، فلسفی، ادبی، اجتماعی یا ترکیبی از این‌ها باشد. جستار بستری‌ست برای درهم‌آمیزی ذهن و احساس، عقل و خیال، فرد و جامعه.کارکرد جستارجستار کارکردهای گوناگونی دارد، از جمله:ابزار تفکر: نوشتن جستار، راهی‌ست برای فکر کردن و شکل‌دادن به ایده‌ها.بیان فردی: جستار به نویسنده امکان می‌دهد تا تجربه‌ها، دغدغه‌ها و پرسش‌های درونی‌اش را به زبان آورد.گشودن گفتگو: جستار مخاطب را به مشارکت در فکر دعوت می‌کند، نه اطاعت از یک نتیجه نهایی.میان‌رشته‌ای بودن: جستار می‌تواند فلسفه، ادبیات، روان‌شناسی، هنر و حتی علوم را به‌هم پیوند بزند.آزادی بیانی: ساختار جستار، بسته و خشک نیست. نویسنده اجازه دارد لحن صمیمی، روایت شخصی، طنز یا حتی شعر را در نوشتار بگنجاند.چگونه جستار بنویسیم؟برای نوشتن یک جستار خوب، می‌توان مراحل زیر را دنبال کرد:1.      انتخاب یک موضوع شخصی یا ذهنی: چیزی که برایت مهم، چالش‌برانگیز یا کنجکاوی‌برانگیز است.2.      طرح پرسش به‌جای پاسخ: از خودت بپرس که این موضوع چه پرسش‌هایی در تو برمی‌انگیزد؟3.      شروع با تجربه یا ایده: یا از یک خاطره آغاز کن، یا از تأملی فلسفی یا جمله‌ای از یک کتاب.4.      پیش‌برد سیال و آزاد: جستار باید حس اندیشیدن در لحظه را منتقل کند؛ پرهیز از ساختار خشک و پایان‌بندی زودهنگام.5.      استفاده از زبان زنده و صمیمی: از کلی‌گویی دوری کن. به مثال، روایت، تصویر و جمله‌هایی که به تجربه انسانی نزدیک‌اند توجه کن.6.      پایان بدون قضاوت قطعی: جستار می‌تواند با پرسش پایان یابد، نه لزوماً با نتیجه‌گیری.جستارنویسان معروف ایران و جهاندر جهان:میشل دو مونتنی (Michel de Montaigne): پدر جستار شخصی؛ در قرن شانزدهم میلادی با مجموعه‌ای از «Essais» جستارنویسی مدرن را بنیان گذاشت.رالف والدو امرسون (Ralph Waldo Emerson): فیلسوف و جستارنویس آمریکایی؛ با جستارهایی در باب طبیعت، خوداتکایی، و معنویت.ویرجینیا وولف: نویسنده انگلیسی که با جستارهایی چون «اتاقی از آن خود» مرزهای جستار ادبی و فمینیستی را گسترش داد.جورج اورول: نویسنده کتاب «۱۹۸۴» که جستارهایی درباره سیاست، زبان و قدرت نوشته است.جیمز بالدوین، سوزان سونتاگ، جوآن دیدیون، آلبر کامو، ایزابل آلنده، ربکا سولنیت و دیوید فاستر والاس از دیگر جستارنویسان تأثیرگذار قرن بیستم و بیست‌و‌یکم هستند.در ایران:احمد فردید: جستارهایی فلسفی با زبانی خاص درباره غرب‌زدگی.داریوش شایگان: جستارهایی میان‌فرهنگی و فلسفی.عبدالکریم سروش: آثار او در باب دین و عقلانیت، اغلب ماهیت جستار دارند.مصطفی ملکیان: آثار او هم درباره دین، عقلانیت، اخلاق و روان‌شناسی بیشتر در همین دسته‌اند.محمدرضا شفیعی کدکنی: با تأملاتی درباره ادبیات و زیبایی‌شناسی.نوشین احمدی خراسانی، رضا قاسمی، مژده دقیقی، احسان نراقی، امیرحسن چهل‌تن و برخی دیگر از نویسندگان معاصر نیز در این قالب نوشته‌اند.البته می‌دانیم که جستارنویسان ایرانی به این اسامی محدود نیستند و این اسامی از باب نمونه است. نویسندگان جوانی خیلی جدی وارد این عرصه شده‌اند و به‌گمانم آینده روشنی دارد جستارنویسی فارسی.</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Jul 2025 23:54:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بالاخره گرگ بشم یا نشم؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@er.mastor2810/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%DA%AF%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D8%B4%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%B4%D9%85-n3ylpifrwf87</link>
                <description>که عشق آسان نمود اول...«آدم گرگ بشه، مادر نشه!». عزیز این را می‌گفت. وقت‌هایی که با بچه‌ها خانه‌اش بودم و حجم کارهای دو کودک نوپا و مامان مامان گفتن‌هاشان، حتی وقت نمی‌داد یک چای بخورم. عزیز همان‌طور از قاب درگاهی آشپزخانه به من و بچه‌ها نگاه می‌کرد و و با لبخندِ محوی سر می‌جنباند. نتیجه‌های دوقلو و چشم‌رنگی‌اش خیلی برایش عزیز بودند و به جان دوستشان می‌داشت، اما موقعیت نوه عزیزکرده‌اش هم موقعیت تراژیکی بود.عزیز تجربه داشت و لابد می‌دانست موقعیت مادری،  وضعیتی سهل ممتنع است؛ سهل آنقدر که بشود به بهشتی ناپیدا زیر پایت دل خوش کنی و ممتنع، آن همه که بسیاری لحظات فراموش کنی اصلاً خودت که بودی و از زندگی چه می‌خواستی. تازه عزیز پیچیدگی‌های شرایط فردی مرا هم می‌دانست. او همه ‌جور سیب غلتانی در سبد تجربه مادرانگی خودش داشت، حتی فقدان فرزند. او می‌دانست و دنیایی حرف در آن لبخند محو و کلامِ نرم و آمیخته به مطایبه و هشدارش نهفته بود.من هم تازه داشت شخصیتِ منتقد به وضع زنان و کودکانم شکل می‌گرفت که «فرشته‌ها با هم آمدند» و حالا مشکل از تنها مشکل خودم، رسیده بود به توان ریاضی و مشکلات خودم و دخترانم؛ فربه و انبوه و نشسته پس هر لحظه از روزمرگی‌های مادرانه‌ام! و باید چه می‌کردم؟ کار از دست شده بود و ظاهراً که من یک گرگ به تمام معنا شده بودم...ابی ومبک جایی در کتاب بازگشت گرگ‌ها می‌گوید:«شما هم گاهی احساس نیمکت‌نشینی خواهید کرد. خواهید دید از پروژه‌ای کنار گذاشته شده‌اید، ترفیع نگرفته‌اید، بیمار شده‌اید، در انتخابات شکست خورده‌اید، بچه‌ای که به نظر می‌رسد دیگر نیازی به شما ندارد کنارتان گذاشته است. ممکن است ببینید که به جای کیف سامسونتتان، کودکی در بغل دارید و بترسید که همکارانتان پیشی بگیرند و شمار ا پشت سر بگذارند.آنچه اهمیت دارد این است: وقتی احساس می‌کنید که زندگی شما را نیمکت‌نشین کرده است حق دارید ناامید باشید، اما حق ندارید فرصت رهبری کردن از روی نیمکت را از دست بدهید. اگر از روی نیمکت رهبر نیستید، در میدان هم رهبر نخواهید بود. شما یا همه‌جا رهبرید یا هیچ‌جا رهبر نیستید.از قضا سرسخت‌ترین رهبرانی که تاکنون دیده‌ام پدر و مادرها بوده‌اند. فرزندپروری نیمکت‌نشینی نیست؛ به‌راستی فرزندپرورری می‌تواند همان بازی بزرگ باشد.»و مادری برای من واقعاً همان بازی بزرگ بود.بازی که در آن کوتاه نیامدم، هر چند گاهی خودخواسته یا ناخواسته شکست خوردم. نسل پرتعداد ما که برای رسیدن به صندلی‌های دانشگاه و جایگاه شغلی باید هفت‌خوان رستم را پشت سر می‌گذاشت، اغلب حاضر نبود برای فرزندپروری خانه‌نشین شود. حق هم داشت. خانه‎‌داری و فرزندپروری هرکدام به تنهایی موقعیت‌های پیچیده‌ای هستند، چه رسد به اینکه با هم جمع شوند. قدر و قیمتی هم ندارند و پیداست که آن همه فداکاری و عشق بی‌قید و شرط را نمی‌شود برد در بقالی و نیم سیر پنیر گرفت! مادری سفری پرچالش است در مسیر هویتی جدید و انتظارات اجتماع؛ چرا هیچ‌کس این را به ما نگفته بود؟درست است که مادری یکی از زیباترین تجربه‌های زندگی یک زن است، اما درعین‌حال دشوارترین هم هست. این سفر پرماجرا هویت فردی، مسیر شغلی و جایگاه اجتماعی زنان را تحت تأثیر قرار می‌دهد. در ایران، مادران با چالش‌های منحصربه‌فردی مواجه‌اند که ترکیبی از انتظارات فرهنگی، محدودیت‌های اقتصادی و موانع حرفه‌ای است. کوتاه و مختصر به بررسی برخی از برجسته‌ترینِ این چالش‌ها و تأثیر آن‌ها بر زندگی مادران ایرانی می‌پردازم.شکل‌گیری هویت مادریورود به دنیای مادری، بازتعریفی عمیق از خود به همراه دارد. زنان ایرانی در این مسیر، با انتظارات سنتی و مدرن مواجه می‌شوند که گاه در تضاد با یکدیگرند. مطالعات نشان می‌دهد که پیام‌های اجتماعی و فرهنگی نقش مهمی در شکل‌گیری هویت مادری دارند. زنان شاغل با چالش‌هایی مانند تعادل بین نقش مادری و حرفه‌ای، کمبود حمایت اجتماعی و خانوادگی و فشارهای فرهنگی مواجه‌اند.جریمه مادری در محیط‌های کاری«جریمه مادری» به تبعیض‌ها و موانعی اشاره دارد که زنان پس از مادر شدن در محیط‌های کاری با آن‌ها روبه‌رو می‌شوند. این شامل کاهش دستمزد، فرصت‌های کمتر برای ارتقا و نگرش‌های منفی نسبت به تعهد کاری آن‌هاست. مطالعات جهانی نشان می‌دهد که مادران با کاهش ۵ تا ۲۰ درصدی دستمزد مواجه می‌شوند، در حالی که پدران افزایش حقوق دریافت می‌کنند. مشکلات مادران در ایران، با کمبود سیاست‌های حمایتی مانند مرخصی زایمان مناسب و امکانات مراقبت از کودک تشدید هم می‌شود. چالش‌های مادران ایرانیمادران ایرانی با مجموعه‌ای از چالش‌های منحصربه‌فرد مواجه‌اند:·         فشارهای فرهنگی و اجتماعی: انتظارات سنتی از زنان برای اولویت‌دادن به خانواده می‌تواند با آرزوهای حرفه‌ای آن‌ها در تضاد باشد؛·         کمبود حمایت‌های دولتی: نبود سیاست‌های حمایتی مانند مرخصی زایمان با حقوق کامل و امکانات مراقبت از کودک در محیط کار و درنظرنگرفتن دوره وقفه، بازگشت به کار را برای مادران دشوار می‌سازد؛·         مشکلات اقتصادی: با توجه به شرایط اقتصادی، بسیاری از خانواده‌ها نیازمند دو منبع درآمد هستند، اما مادران با موانعی جدی در یافتن شغل‌های مناسب و با انعطاف‌پذیری مواجه‌اند؛·         عدم توازن کار و زندگی: مادران شاغل اغلب با چالش تعادل بین مسئولیت‌های کاری و خانوادگی دست و پنجه نرم می‌کنند که می‌تواند منجر به استرس و فرسودگی شود.پیشنهادهایی برای بهبود وضعیت۱. توسعه سیاست‌های حمایتیمرخصی زایمان با حقوق کامل: اجرای سیاست‌هایی که به مادران اجازه می‌دهد تا در دوران زایمان بدون نگرانی برای از دست دادن درآمد خود، به استراحت و مراقبت از نوزاد بپردازند؛ایجاد امکانات مراقبت از کودک در محیط‌های کاری: فراهم کردن فضاهای مناسب برای نگهداری از کودکان در محل کار به منظور کاهش استرس مادران شاغل؛تشویق به کار پاره‌وقت یا انعطاف‌پذیر: ارائه گزینه‌های شغلی که به مادران این امکان را می‌دهد تا به راحتی بین کار و خانواده تعادل برقرار کنند.۲. تغییر نگرش‌های فرهنگیآموزش و آگاهی‌بخشی: برگزاری کارگاه‌ها و برنامه‌های آموزشی برای افزایش آگاهی درباره اهمیت نقش‌های چندگانه زنان و تأثیر آن بر جامعه؛تشویق به تقسیم مسئولیت‌های خانوادگی: ترویج فرهنگ همکاری بین همسران در انجام وظایف خانوادگی به منظور کاهش بار مسئولیت بر دوش مادران.۳. حمایت‌های اقتصادیارائه تسهیلات مالی و وام‌های کم‌بهره: ایجاد برنامه‌هایی که به مادران کارآفرین کمک کند تا با شرایط مالی بهتری کسب و کار خود را راه‌اندازی کنند؛ایجاد فرصت‌های شغلی مناسب: فراهم کردن مشاغل متناسب با شرایط مادران، به ویژه آن‌هایی که نیاز به انعطاف‌پذیری بیشتری دارند؛درنظرگرفتن بیمه برای مادران خانه‌دار: ارائه بیمه‌های اجتماعی و سلامت برای مادران خانه‌دار به منظور حمایت از آن‌ها در دوران‌های مختلف زندگی.***بله، مادری در ایران سفری پرچالش است. سفری که نیازمند حمایت‌های چندجانبه از سوی جامعه، دولت و خانواده است. ای بسا با ایجاد بسترهای مناسب و تغییر نگرش‌ها، بتوانیم به مادران کمک کنیم تا با آرامش و اطمینان بیشتری این مسیر را طی کنند و بتوانند میان نقش‌های متعددی که بر عهده دارند، به تعادلی نسبی دست یابند.البته من همچنان یک مادر تمام‌وقتم که سعی کرده بیاموزد و فرصت کارهایی پاره‌وقت و فریلنسری برای خودش فراهم کند، اما تعادل... دست ما کوتاه و خرما بر نخیل!البته نباید از حق بگذرم. میوه‌های زندگی من مزد امیدبخش و گرانقدری هستند بابت همه سال‌های باغبانی‌ام. من به همه رویاهای مادری‌ام، که حتی فراتر از آن دست یافته‌ام. هنوز هم روزهایی سخت و نفس‌گیر است، اما نتیجه آنقدر رضایتبخش هست که بتوانم هر زمستانی را سر کنم و پشت سر بگذارم.عزیز اگر امروز بود می‌گفت «جانِ مادر! دیگه حالا بیا بشین تو سایه ایوون و قد کشیدن نهالای زیبات رو ببین و کیف کن... خسته نباشی!»بله عزیز عزیزم!گرگ شدن را نمی‌دانم، اما با همه این حرف‌‌وحدیث‌ها خوشحالم مادر شدم.به قول حضرت سعدی:من از آن روز که در بند توام آزادم...دانی از دولت وصلت چه طلب دارم؟ هیچیاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jul 2025 19:55:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال ما خوب است اما تو باور نکن!</title>
                <link>https://virgool.io/@er.mastor2810/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D9%86%DA%A9%D9%86-woelzr4ttn2q</link>
                <description>دیگر یادم نیست آخرین بار کی نوشته‌ام؛ کی توانسته‌ام بنویسم. واژه‌ها بنا بود ذهنیاتم را زنده نگه‌دارند. بنا بود راه بسازند و مسیر باز کنند، بنا بود مرا به عمق ذهن دیگری ببرند و حالا چقدر دست‌نیافتنی شده‌اند. هستند و نیستند. شاید خیلی دور، شاید خیلی نزدیک! باید از نو شروع کنم. باید بتوانم. باید اندوه در آغوش و اشک در چشم شروع کنم. کسی چه می‌داند چقدر فرصت باقی مانده و زمستان کی تمام خواهد شد؟ باید از نو شروع کنم. باید کلمه بکارم. بهار بالاخره خواهد آمد و کلمه‌ها درخت‌هایی خواهند شد به بار نشسته. شاید سایه‌بانی باشند، دلگرمی رهگذری یا مایه خرمی دلی. و آن روز من همچنان زنده‌ام... ۱۴۰۱/۱۰/۲۰</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Tue, 10 Jan 2023 21:38:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند کلمه درباره «از ما بهتران»</title>
                <link>https://virgool.io/@er.mastor2810/%DA%86%D9%86%D8%AF-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86-us2yuxjlux6k</link>
                <description>معمولاً پیگیر تجربیات مادرانگی مادران پربازدید نیستم. نه از این باب که گاهی دیده‌ام چطور مغالطه می‌کنند، و یا از کامنت‌های نقد برآشفته می‌شوند... بلکه گمانم در مادرانگی آن‌ها و من و هر مادری، بستر و فرهنگی که در آن زیسته‌ایم و محدودیت‌ها و امکاناتی که داشته‌ایم و داریم، حرف اصلی را می‌زند. شاید در کلیات، آن هم اگر از جان برآید و آزموده باشد، نکته‌ای هم به کار دیگران بیاید، نه بیش از این.حالا بگذریم که شاید مادر مخاطبی هم بیفتد به سرزنش خودش و مقایسه و ...قطعاً خواندن کتاب‌ها بیشتر کمک خواهد کرد. کتاب‌ها خیلی بی‌منت و در سکوت حاصل ذوق و تجربه و پژوهش نویسنده را به ما تقدیم می‌کنند.************از ما بهتران نه در پی بی‌قدر دانستن موفقیت‌هاست و نه پرده برداشتن از راز موفقیت و نه ارائه نقشه راه. نویسنده پژوهشگر این کتاب می‌خواهد با بیان نتایج انواع پژوهش‌ها و نمونه‌های واقعی و آمارها، تأثیر تاریخ و فرهنگ . خانواده و محیط و امکانات را در موفقیت اثبات کند که موفقیت‌ها از دل ویژگی‌ها و برخورداری‌هایی روییده‌اند که در اختیار همگان نیست.بیش از همه مثال‌های این کتاب برای من جذاب بود و مقایسه توانمندی‌های متفاوت مردمان در اقلیم‌های گوناگون. بله، من هم می‌دانم که ما فقط وقتی به همدلی و رشد می‌رسیم که تماماً مسئولیت آنچه کرده‌ایم و اینجا که ایستاده‌ایم را بپذیریم و خودمان را با همه نقص‌ها و قوت‌ها محترم شماریم. محتوای این کتاب نه تنها ناقض این مطلب نیست که ای بسا یاری دهنده است.وقتش رسیده که دست از مقایسه برداریم. هر کدام از ما نسخه بی‌تکرار و یگانه‌ای هستیم از مجموعه ژن‌ها و شرایطی منحصر به فرد. فقط شناخت بیشتر این یگانگی است که ما را به همان راهی رهنمون خواهد شد که متعلق به ماست.الهه روح‌اللهی</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Thu, 05 Nov 2020 14:03:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«کارِ جان‌آشنا، کارِ جان‌پالا»</title>
                <link>https://virgool.io/@er.mastor2810/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%BE%D8%A7%D9%84%D8%A7-gms9rykpejqp</link>
                <description>کتاب ِ کار همچون زندگینویسنده: تامس مورمترجم: محمدرضا سلامتبا مقدمه‌ای از مصطفی ملکیان (کار جان آشنا، کار جان ‌پالا)چاپ اول 1399نشر نو***وقتی نمونهٔ کتاب را در کتابخوان طاقچه خواندم، بیش از همه مقدمهٔ نویسنده برای منِ مخاطب ایرانی به دلم نشست. از همان اول احترام بی‌تکلف و بسیار همدلانهٔ نویسنده جذبم کرد، آن هم از آن سوی عالم. نمی‌دانم شاید این جذبه برای این است که ما خودمان هم گاهی کمر به تحقیر خودمان بسته‌ایم.وقتی کتاب به دستم رسید و شروع کردم به خواندن فهمیدم اشتباه نکرده بودم. گاهی کلمات کسی که از قضا خیلی دورتر از ماست، انگار برای ما نوشته شده یا گفته شده است. هیچ چیز بهتر از این نیست که کتابی که می‌خوانی تو را در آغوش بگیرد و بدانی که تنها نیستی.همهٔ ما خاطرات زیادی داریم از ناصحان دلسوزی که توصیه می‌کردند یک رشتهٔ نان‌وآبدار در دانشگاه بخوانیم و آن علاقه که قلبمان را تسخیر کرده بود، از نوشتن و هنر و فلسفه، بگذاریم برای اوقات فراغت. می‌دانم که عاقلانه بود و لابد آن‌ها هم می‌دانستند مشکلی هست که نمی‌توانیم دورش بزنیم و می‌خواستند جلوی تجربه‌های تلخ را بگیرند. خوب هم یادم هست که با مخالفت صددرصد همهٔ مشاوران رفتم پیِ فلسفه...حالا و در این کتاب کسی از کشش درونی می‌گوید برای انتخاب حرفه و ندایی که از لایه‌های زیرین روح می‌شنویم. از عمق و معنایی که کار و حرفه‌مان باید به زندگی‌مان ببخشد و اصلاً خودِ زندگی‌مان باشد، بی‌آنکه درآمد و کار را جزئی جدا و بی‌نیاز از معنا یا بی‌ارزش بداند.نویسنده احساس رضایت از زندگی و موفقیت واقعی را در شناخت حرفه‌ای می‌داند که متعلق به خودِ یگانهٔ ماست و ما به آن خوانده می‌شویم. او خود به لزوم وجود معنویت و معنا در زندگی معتقد است و مسیر متفاوتی از رفت‌وبرگشت‌ها را طی کرده تا به «کار همچون زندگی» خودش برسد.تامس مور در این کتاب تجربه‌های زندگی شخصی و روانکاوی‌اش با افراد و مطالعات متنوع و گسترده‌اش را با ظرافت و دقت کنار هم چیده است.•این را می‌دانم که نمی‌توان هنجارهای جامعه و قوانین ناگفته‌اش را ندید گرفت و در توهمات به سر بُرد. اما گمانم می‌توان «راهی به رهایی»** یافت، هر چند دشوار و پُر هزینه.همهٔ این‌ها را گفتم که اگر مایل بودید و کتاب شما بود بخوانیدش.•** نام کتابی است از جناب ملکیان؛ قدردان مقدمهٔ راهگشای ایشان بر این کتاب هستم.*** با سپاس ویژه از جناب سلامت بابت ترجمهٔ خواندنی و روان و دقیق‌شان.</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Sat, 10 Oct 2020 22:38:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای شگفت مادری</title>
                <link>https://virgool.io/@er.mastor2810/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%DB%8C-woydglacwo4o</link>
                <description>اگر از ما بپرسند یک مادر واقعی کیست، سیستم جستجوی ذهن‌مان واژه‌ها و خاطره‌ها و شنیده‌ها و دیده‌های زیادی را از دل روزهای دور و نزدیک بیرون می‌کشد و می‌آورد در منطقهٔ دید. هیچ که نباشد ما فرزند مادری هستیم و درک بی‌واسطهٔ ما از «مادری» برمی‌گردد به عملکرد او وقتی بی‌دفاع‌ترین و ضعیف‌ترین بودیم، و به جهان‌بینی‌اش، به جهان درونش. چه رهایمان کرده باشد و چه درنهایت فداکاری حمایت‌مان کرده باشد، فهم ما از این جهان پیچیده از همین‌جا آغاز شده و تا هستیم باقی می‌ماند، گر چه تغییر کند. پس خیلی هم راحت نیست شرح رابطه‌ای با این کشداری از لحظهٔ هست شدن‌مان تا نقطهٔ نیست بودن‌مان؛ تا مرگ. رابطهٔ مادری با مرگ یکی از طرفین هم برای دیگری ادامه دارد، گرچه خیلی تلخ و وهم‌انگیز، هم در خواب و هم بیداری.اینجاست که روایت‌ها به کمک ما می‌آیند برای نزدیک شدن به این موقعیت پیچیده و دریافتی واقعی‌تر از آن. هفتهٔ چهل و چند روایت بیست مادر است از بخش دست‌چین شده و کوچک روزهای پر فراز و نشیب مادری با کودکی زیر هفت سال. خواندنی و دلنشین و کاملاً ملموس، از مادری در نسلی که نمی‌خواهد پا جای پای مادر و مادربزرگش بگذارد. نسلی که قائل به «یکی برای همه» نیست و اگر چه دغدغهٔ جدی مادر خوب و کم‌نقص با اوست، اما نمی‌خواهد از خودش دست بکشد. او می‌خواهد خودش باشد و به خودش وفادار و این آغاز چالشی جدی است با جامعه‌ای که به تعریف چند کلمه‌ای از مادر بودن بسنده می‌کند، اما در همان چند کلمه دنیایی از توقع را می‌گنجاند. همه می‌خواهند تو از هر چه غیر از رتق‌و‌فتق امور خانه و فرزند دل بکنی و قبول کنی که روزگار من بودن به سرآمده و حالا بنشینی توی خانه و برسی به آن پارهٔ وجودی که به این دنیا دعوت کردی! انگار شروع او بناست پایان تو باشد...از پس این تفکر خیلی رونده و ظریف برآمدن، گرچه خیلی خوب است و از نوع تبدیل تهدید به فرصت، اما اصلاً ساده نیست. گاهی هم می‌رسد به حضور و کنترل حداکثری مادرانه و حتی حذف پدران.این روایت‌ها به من کمک کرد تا از زاویه‌ای دیگر و از بیرون مادری‌ام را ببینم و به چالش بکشم. زندگی من پس از مادر شدن آنقدر تغییر کرد که حتی یادم نمی‌آید قبل از آن دقیقاً چه شکلی بوده. مادری به غایت دستِ تنها که باید در اولین تجربهٔ مادری‌اش امور دو فرزند را هم‌زمان سروسامان می‌داد. دو تا وروجک خیلی شبیه و کاملاً متفاوت. دلش هم با اهداف روی زمین‌ مانده‌اش بود و هم با جان‌هایش و می‌دانست واقعیت جدی و سرسخت زندگی او را وادار خواهد کرد به انتخابی میان این و آن و یا دست‌کم سنگین‌تر کردن وزنهٔ یکی در مقایسه با دیگری. این روایت‌ها من را بُرد به آن روزها و واکاوی دوبارهٔ خودم و تجربه‌هایم و نقص‌های انکارناشدنی مادری‌ام، علی‌رغم همهٔ تلاش حداکثری و مطالعه و مشورت بسیار.دوستش داشتم و امیدوارم ثبت این روایت‌ها ادامه داشته باشد. گمانم روایت پدران هم جذاب و خواندنی است، و ای‌بسا غافلگیر کننده. به‌هرحال اگر کتاب روایت پدران هم به چاپ برسد، من از نخستین خوانندگانش خواهم بود. الهه روح‌اللهی</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Tue, 18 Aug 2020 23:47:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل‌نگرانِ چشمان نگرانش هستم...</title>
                <link>https://virgool.io/@er.mastor2810/%D8%AF%D9%84%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%90-%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-iwfmzm8kqbfv</link>
                <description>پنج‌سالگی‌ام تمام شده بود و شش‌سالگی تازه می‌خواست جوانه بزند. درست در همان روز عزیزی را به خاک سپردیم. این آغاز زیستِ مرگ درون من بود؛ او از شش‌سالگی در من قد کشید. حالا دیگر برای خودش جوان برومندی شده و آنقدر پُر توان که صدای نفس‌هایش را کنار صدای نفس‌هایم می‌شنوم.دیگر می‌دانم که او در من بوده پیش از آنکه به دنیا آمده باشم. بوده پیش از بودنم و خواهد بود تا پس از بودنم.•شاید اگر کف‌زدن‌هامان و کِیف کوک‌مان از لذت اشربه و اطعمه و رجزخوانی‌های اینم و آنم تمام شود، خلوتی فراهم آید برای نشستن بر خوانِ زاهدانه و عادلانهٔ مردی که چشمان نگرانش پیِ اندک پیروان راستین می‌گردد در این انبوه مدعیان و برهوت آدمیان.نسبت ما با او نه به شجره‌نامه‌ها و شعارها، که به سرِ بلندی‌ست که به وقت دیدارش خواهیم داشت یا نه؛به سربلندی اوست به وجود ما یا تأسف و شرمساری‌اش از ما.السَّلامُ عَلَیکَ یا اَمینَ اللهِ فِی أرضِهِ وَ حُجَّتَهُ عَلی عِبادِهِ</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Sat, 08 Aug 2020 11:42:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان در جستجوی معنا</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-nnbo38sumcwf</link>
                <description>یکی از روزهایی که داشتم «درباره معنی زندگی» را می‌خواندم، طاقچه این کتاب را هم به من پیشنهاد داد. خب از آنجایی که نه نویسنده را می‌شناختم و نه می‌خواستم از اولویت کتاب‌های در نوبت بگذرم، چند روزی طول کشید تا نوبت به این یگانۀ نازنین برسد. همان مقدمۀ پروفسور گوردو و.آلپورت کافی بود تا بدانم با یک اثر متفاوت مواجه شده‌ام.دکتر ویکتور فرانکل فیلسوف و عصب‌شناس و استاد روانپزشکی دانشگاه وین بوده؛ بوده چون به سال 1997 از دنیا رفته است. او سه سال دهشتناک را در اردوگاه‌های کار اجباری نازی‌ها گذراند و پدر و مادر و همسرش را در جریان جنگ از دست داد.ویکتور در این کتاب بر آن است تا با شرح رنج‌های آن دوران و تحلیل موقعیت انسان و رفتارهایش در مواقع دشوار و پیچیدۀ زندگی، نظریۀ خاص خود لوگوتراپی (معنادرمانی) را تبیین کند. او در شرح ماوقع اردوگاه‌ها روضه نخوانده، بلکه می‌خواسته تصویری نزدیک به واقعیت برای مخاطب بسازد و او را با خود همراه کند:«من به وسیلۀ مثال‌هایی آشکار و واضح قصد داشتم تا به خواننده بفهمانم که زندگی تحت هر شرایطی حتی در بدترین و دشوارترین حالتش، معنا و مفهومی نهانی دارد. فکر کردم انتقال این معنا در شرایط دشواری مانند اردوگاه کار اجباری می‌تواند باعث شنیده شدن و تأثیرگذاری بیشتر حرف‌هایم شود.»کتاب دو بخش دارد. در بخش نخست نویسنده از تجربه‌های زندگی و کار و مرگ در اردوگاه می‌گوید و در بخش دوم نظریۀ لوگوتراپی‌اش را شرح می‌دهد.«پزشکی که خودش را چیزی جز یک تکنیسین نمی‌بییند، باید اعتراف کند که به جای مشاهدۀ انسان نهفته در پشت بیماری، فرد را همانند یک ماشین در نظر می‌گیرد.انسان شیئی در میان اشیاء نیست. اشیاء اختیاری از خود ندارند، ولی انسان موجودی است که درنهایت خودمختار است. در میان محدودیت‌های موهبتی و محیطی، چیزی که او به آن تبدیل شده ساختۀ خود اوست. به‌عنوان مثال در اردوگاه کار اجباری، در آن آزمایشگاه زندگی، ما شاهد بودیم که چگونه بعضی از دوستانمان شبیه حیوانات وحشی و چطور بعضی از آنها همچون انسان‌های قدیس زندگی می‌کردند. انسان ظرفیت هر دو رفتار را در خود دارد و اینکه کدام یک شکوفا شود بستگی به تصمیمات او دارد نه شرایط. ما نسلی واقع‌بین هستیم و می‌خواهیم انسان را آن‌طور که هست بشناسیم. بااین‌حال انسان همان موجودی است که کوره‌های آدم‌سوزی در آشویتس را ساخته و از سوی دیگر همان انسانی است که با دستانی رو به آسمان و درحالی‌که دعای یهودیان را بر لب می‌خواند پا به آن می‌نهد.»از وقتی خواندنش را آغاز کردم، جز به ضرورت رهایش نکردم. این کلمات فقط برای خاطره‌گویی و تحلیل روان‌شناختی و فلسفی نبودند. من لابه‌لای تک‌تک واژه‌ها همدلیِ دلسوزانه و شفقت‌آمیزی با نوع انسان می‌دیدم که گم‌شدۀ بسیاری از شعارها و ادعاها و توصیه‌هاست.چقدر مهم است که انسان را موجودی بسیط و تک‌ساحتی ندانیم که باید مسیری مشخص را طی کند؛ که می‌شود مسیرش را جهت داد یا حتی پیش‌بینی کرد؛ که می‌شود پاسخی واحد به پرسش‌هایش داد یا یک‌دست تربیتش کرد. چقدر مهم است که همگان را به چوب قضاوت و خط‌کش خوب و بد، ما و غیر ما، از ما و بر ما نرانیم. و ای‌بسا فروش میلیون‌ها نسخه از این کتاب در سراسر جهان، از باب رعایت همین همدلی و شفقت بوده است.با خواندنش گذر زمان را حس نمی‌کردم؛ نه خودم بودم و نه در این مکان و زمان. شاید جایی که ناخودآگاه از آن می‌ترسیدم... و یا می‌گریختم.الهه روح‌اللهی</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Wed, 05 Aug 2020 00:40:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با ویل دورانت دربارۀ معنی زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%A8%D8%A7-%D9%88%DB%8C%D9%84-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%80-%D9%85%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-gwrr9bcraegs</link>
                <description>درباره معنی زندگیویل دورانتترجمه شهاب‌الدین عباسیانتشارات بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسهچاپ اول 1395149 صفحههمهٔ ما لحظات سختِ ناامیدی و درماندگی را تجربه کرده‌ایم. این تجربه همیشه هم در پی شکست‌ها به سراغ ما نیامده است. گاهی زندگی بدون هیچ مشکلی در جریان است، اما ما دیگر انگیزهٔ ادامه دادن را از دست داده‌ایم: که چه؟ برای چه؟ اصلاً مگر قرار است به کجا برسیم؟ آخرش چه می‌شود؟ انگار همه چیز، حتی زندگی، معنای خود را از دست داده است!چیست آنچه دست ما را خواهد گرفت و از عمق تنهایی‌ و پوچی بیرون خواهد کشید؟ویل دورانت برای روزهای درماندگی‌مان پاسخ‌ها آورده، از خودش و دیگران.ماجرا از عصری پاییزی و دل‌انگیز آغاز می‌شود. وقتی ویل برگ‌های بیرون منزل را جارو می‌کرده و از هوای دلپذیر لذت می‌برده است. جوانی برازنده و شیک‌پوش به او نزدیک می‌شود و می‌گوید که قصد دارد خودکشی کند و آیا ویل می‌تواند چیزی بگوید که او منصرف شود...•اتفاق آن روز و آن گفتگو، ویل را به سوی تأمل و جستجویی در آمار خودکشی می‌کشاند که بسیار متأثرکننده و تأمل‌برانگیز بود؛ با این همه پیشرفت علم و توسعه‌یافتگی، این همه پوچی چرا؟ حالا دیگر مطمئن شده بود که باید به پرسشی اساسی پاسخ گفت. چالش‌هایی فراتر از کمیت دارایی مادی انسان، که انگار چندان هم نتوانسته جلوی گیر افتادن او در چاه پوچی و بی‌معنایی را بگیرد؛ یافتن پاسخی برای چیستی معنی زندگی.او دست به‌کار می‌شود و نامه‌ای به صد نفر از مشهورترین‌های دنیا، از هنرمند و دانشمند و ادیب و پیشوای دینی، می‌نویسد و از آن‌ها می‌خواهد تا از معنی زندگی بگویند.کتاب مجموعه‌ای‌ست از تبیین مسئلهٔ معنای زندگی و برخی پاسخ‌ها به نامهٔ ویل دورانت. از میان پاسخ‌‌دهنده‌ها نام جواهر لعل نهرو، مهاتما گاندی و برتراند راسل از همه آشناتر است و نام متهمی محکوم به حبس ابد از همه گمنام‌تر.در انتهای کتاب نیز نویسنده خود پاسخ می‌دهد. پاسخی در قالب نامه‌ای به فردی که قصد خودکشی دارد. این نامه دربردارندهٔ محتوای مشترک پاسخ‌هایی است که او به مجموعه‌ای از نامه‌های افرادی داده که به واقع قصد خودکشی داشته‌اند، هر چند اقدام نکردند. کلماتی سرشار از حس انسان‌دوستی با جدیتی آمیخته به طنز.کتاب بسیار جذاب و خواندنی‌ست. پیچیده و دشوار هم نیست. خواست ویل دورانت درانداختن گفتگویی تا حد امکان بی‌طرف است دربارهٔ معنی زندگی که می‌تواند ادامه داشته باشد. پرسشی بسیار مهم که یک پاسخ سرراست و ساده ندارد.به‌راستی فلسفه بناست چه کُند جز دست دادن فهمی از حیات که زندگی‌بخش باشد و جامهٔ همدلی بر رنج‌ها بپوشاند؟</description>
                <category>الهه روح‌اللهی</category>
                <author>الهه روح‌اللهی</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jul 2020 19:42:25 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>